بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 156

منظورش از تغيير اول اينست كه بفهماند در جمله از دو جنبه مسند و مسنداليه بايد جامع موجود باشد و اين معنى را شيئين باتوجه بالف و لام آن‌كه معنى عموم ميدهد ميرساند و معنى اينطور است كه بايد جامع بين دو ركن كه مسند و مسنداليه است موجود باشد. منظور از تغيير دوم نيز فهماندن همين معنى است كه جامع بايد در دو ركن جمله باشد و اين معنى را تصوّر كه بصورت نكره است نمى‌فهماند زيرا «تصوّر» نكره در سياق اثبات است و بر يك فرد صدق مى‌كند و ميفهماند كه در يك متصوّر اگر اتحاد باشد كافى است ولى «التصور» معرفه باتوجه بآنكه الف و لام آن معنى جنس ميدهد معنى اينطور است كه جامع اتحاد در جنس متصور است كه شامل دو مسند و دو مسنداليه ميشود.

شارح بعدا ميگويد كه حق با سكاكى است و تغيير مصنف بى‌جا و نادرست است.

امّا عقلّى:بعد از مقدماتى كه بيان شد مصنف با نقل كلام سكاكى درصدد بيان جامع عقلى است. جامع عقلى را بسه قسمت تقسيم كرده است: 1- اتحاد در تصور 2- تماثل 3- تضايف. منظور از جامع عقلى اينست كه هريك از اين سه قسم وسيله‌اى هستند تا عقل بين دو جمله را مرتبط كند. و منظور اين نيست كه عقل ادراك كند.

و هو امر بسببه:اولين قسم جامع عقلى اتحاد در تصور است. بعقيده سكاكى كه تصوّر را نكره آورده اينگونه معنى ميشود: بين دو جمله اتحاد در متصوّر باشد. منظور از اتحاد در متصوّر اتحاد در مسنداليه،

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :156««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 157

مسند، تميز، حال، مفعول‌له يا مفعول‌به است مانند حجّ زيد راكبا و اكل عمرو راكبا كه دو جمله در راكبا اتحاد دارند. يا مانند خفى ضيّق و خاتمى ضيّق كه در مسند اتحاد دارند و مانند زيد عالم و زيد نائم كه در مسنداليه وحدت دارند و بعقيده مصنّف اتحاد در جنس متصور است كه شامل دو مسند و دو مسنداليه ميشود. مانند زيد كاتب و هو شاعر كه بين دو مسنداليه اتحاد عقلى است و بين دو مسند اتحاد خيالى است زيرا يكى شاعر و ديگرى كاتب است چنانكه جامع خيالى را بعدا بيان خواهيم كرد.

او تماثل:دومين قسم جامع عقلى تماثل است. منظور از تماثل اينست كه دو چيز در ماهيت و حقيقت يكى باشند ولى در عوارض مختلف. تماثل در مسنداليه مانند زيد كاتب و عمرو شاعر. بين زيد و عمرو تماثل است بهمين معنى كه بيان شد. تماثل در مسند مانند زيد اب لبكر و عمرو اب لخالد. ابوّت يك حقيقت است ولى در عوارض مشخصّه مانند زيد و عمرو مختلف هستند.

فانّ العقل:اين عبارت جواب از سئوال مقدّر است. گويا كسى ميگويد: متماثلين گاهى دو امر جزئى‌اند مانند زيد و عمرو در مثالى كه زده شد و عقل جزئيات را درك نمى‌كند پس چگونه تماثل داخل در جامع عقلى است؟ مصنف جواب ميدهد كه عقل تجريد مى‌كند.

يعنى دو جزئى در يك ماهيت كه مشتركند عقل همان معنى كلى كه ما به الاشتراك بين آندو است درك مينمايد و عوارض مشخصّه مانند بلندى قامت و كوتاهى آن، زشتى يا زيبائى، را كنار مى‌گذارد.

منظور شارح از «موضعه» كتب فلسفه و حكمت است.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :157««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 158

و انّما قال:چرا مصنف گفت عن التشخّص فى الخارج. شارح مى‌گويد مشخّصات دو قسمند: يك قسم مشخّصات عقلى‌اند مانند فصولى كه ما در علم منطق خوانده‌ايم چنانكه گفته‌اند ناطق فصل انسان و مشخّص اوست. قسم دوم مشخصات خارجى است و مصنف بقيد تشخّص خارج، تشخّص عقلى را بيرون كرد و فهماند كه عقل تشخّصات خارجى را برميدارد نه تشخّصات ذهنى و عقلى را.

و ههنا بحث:از ضمن شرح تماثل ايرادى بنظر ميرسد و آن اينست كه اگر تماثل جامع باشد چرا خود سكاكى و ديگران در مثال زيد كاتب و عمرو شاعر ميگويند بايد بين دو مسنداليه ارتباط و تناسب باشد مانند آنكه نسبت بهم دشمن يا دوست باشند. برادر يا همسفر و امثال اين تناسبات را دارا باشند.

و الجواب:شارح از اين ايراد جواب ميدهد كه تماثل دو اصطلاح دارد: اصطلاح فلسفى و اصطلاح بيانى. در اصطلاح اهل فلسفه تماثل همان بود كه معنى شد. ولى در اصطلاح بيانيّين عبارت است از اينكه دو چيز در يك صفت مشترك باشند. مانند آنكه زيد و عمرو در وصف اخوّت مشترك باشند. كه بواسطه آن وصف در نزد قوه مفكّره جمع شوند كه اين تعريف مخالف تماثل در نزد فلاسفه هم نيست و بهمين دليل مصنف گفت فانّ العقل بتجريد المثلين كه هم رفع ايراد كرده باشد و هم بفهماند كه تماثل در اينجا آن است كه بين مثلين گونه‌اى اشتراك در وصف موجود باشد.

ولى در اين مقام استاد والامقام ما حضرت حجة الحق محمد تقى اديب نيشابورى جواب ديگرى فرمودند: كه خلاصه‌اش اينست: جامع‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :158««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 159

هميشه مصحّح عطف نيست. مصحّح عطف يعنى اندازه و حدّى از جامع كه بآن مقدار اگر تناسب در جمله‌ها باشد عطف صحيح است.

آنچه سكاكى و مصنف گفته‌اند بيان جامع است. و جامع مطلق تناسب است. مطلق تناسب نميتواند مصحّح شود. بيان جامع مانند آن است كه بگويند براى ساختن فلان ساختمان آهن لازم است. بيان مصحّح مانند آنكه بگويند اين مقدار آهن براى ساختمان آن ساختمان لازم است.

على ما سيتضّح:در باب تشبيه گفته‌اند مشبه و مشبه‌به علاوه‌بر اشتراك در ذات بايد در وصف خاص نيز مشترك باشند. چنانكه در زيد كالاسد. غير از اشتراك زيد و اسد در ذات حيوانى در وصف خاصّ شجاعت، نيز شريكند.

[انواع جامع‌]

او تضايف:قسم سوم از اقسام جامع عقلى تضايف است. تضايف بين دو شئ است كه تصورنمودن يكى از آنها موقوف است بر تصور نمودن ديگرى. بطوريكه تصور نمودن يكى از آنها بدون ديگرى محال باشد. چنانكه ابوت تصور نميشود مگر آنكه بنوّت نيز تصور شود.

چنانكه «بنوّت» نيز تصور نمى‌شود مگر بعد از تصور نمودن پدر و «ابوّت» براى او پس در مثال «ابوك زيد و ابنك عمرو» بين دو مسنداليه تضايف است و بين دو مسندش كه زيد و عمرو است تماثل.

كما بين العلة و المعلول:از مثالهاى تضايف علت و معلول است زيرا معلول بدون علت و علت بدون معلول قابل تصور نيست. علت نسبت بمعلولش دو قسم است گاهى تام است باين معنى كه بغير از

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :159««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 160

علّت چيز ديگرى در تصور ايجاد معلول دخالت ندارد. مانند طلوع خورشيد نسبت بوجود روز و گاهى علت ناقص است مانند آتش كه سبب احتراق و سوختن چوب است. ولى تمام علت نيست زيرا آتش ميسوزاند بشرط آنكه چوب تر نباشد پس براى سوختن چوب دو علت است: يكى آتش. دوم تر نبودن چوب. شارح در عبارت خودش آنجا كه ميگويد بالاستقلال او بانضمام الغير اشاره باين دو قسمت مينمايد.

و الاقل و الاكثر:از مثالهاى تضايف مفهوم كمتر و بيشتر است چه اينكه تصور كمتر منوط به بيشتر است و بالعكس. و هرگاه در تصور انسان يكى از آندو بيآيد ديگرى نيز خواهد آمد.

او وهمىّ:سكاكى جامع را بتقسيم كلى سه قسم كرده بود. جامع عقلى با اقسامش تمام شد. اينك بحث در جامع وهمى است و بعد از آن خيالى. جامع وهمى سه قسم است: 1- شبه تماثل 2- شبه تضادّ 3- تضادّ. تماثل از اقسام جامع عقلى بود. ولى شبه تماثل مربوط به جامع وهمى است.

و هو امر:شارح منظور از جامع وهمى را طبق نظر سكاكى بيان مى‌كند و ضمنا فرق ميان وهم و عقل را متذكر ميشود باينكه كار وهم حيله و مكر است تا بتواند دو چيز را بطريقى جمع نمايد چنانكه وهم در رنگ سفيد و زرد ميگويد هردو يكى است با اين فرق كه در زرد كمى غلظت است كه در سفيدى نيست. ولى عقل ميگويد ايندو دو نوع‌اند نه يك نوع و باهم تباين دارند و داخل در يك جنس‌اند بنام «لون»

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :160««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 161

و ذالك بان يكون:در اين عبارت، شارح كلمه ذالك را دو بار تكرار نمود و از اين جهت كلامش ابهام دارد. عبارتش در كتاب مطول بهتر است كه ميگويد: «لم يحكم باجتماعهما و ذالك بان يكون». پس منظورش از ذالك اوّل اجتماع دو امر است. و منظورش از ذالك دوّم توضيح جامع وهمى و بيان اجتماع دو امر است.

و لذالك:براى وهم كه كارش ارتباط دو چيز يا اشياء متفاوت و متباين است مثال ميآورد. به قول «محمد بن وهيب» كه در مدح معتصم باللّه ميگويد: ثلاثة تشرق ... يعنى سه چيز است كه عالم از نور آنها روشن است. اول خورشيد هنگام آشكار شدنش. دوم آقاى ابو اسحاق و سوم قمر يعنى ماه. منظور از ابو اسحاق معتصم است با كنيه آورده و تصريح باسم نكرده بخاطر تعظيم. «وهم» ميگويد هرسه درخشنده و تابنده‌اند و گويا يك حقيقت‌اند كه نامشان متفاوت است. ولى عقل ميگويد اينطور نيست بلكه هركدام چيزى جداگانه‌اند.

او يكون بين:دومين قسم از جامع وهمى تضادّ است براى آنكه تعريف تضادّ روشن شود بايد مقدمه‌اى نوشت. هردو شئ را كه انسان بنظر بيآورد يا عدمى است و يا وجودى و يا يكى عدمى است و ديگرى وجودى. اگر هردو عدمى باشند هيچگاه بين آنها تنافى يا تناسب نخواهد بود چون عدمى اثرى ندارد. بين يك انسان معدوم با شير درنّده عداوت و صداقت نخواهد بود. دو قسم ديگر باقى ميماند.

قسم اول آنست كه يكى عدمى و ديگرى وجودى باشد كه اين خود دو قسمت دارد. زيرا يا از شأن عدمى وجود است يا نيست. صورت اول‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :161««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 162

را بنام تقابل عدم و ملكه ناميده‌اند مانند عمى و بصر، كفر و ايمان.

عمى بكسى گويند كه از شأن او بصير بودن است ولى اينك بصير نيست پس بديوار و سنگ نمى‌گويند عمى دارد يا بصير است.

صورت دوم را كه از شأن عدمى وجود نباشد بنام تقابل ايجاب و سلب ناميده‌اند كه گاهى هم بنام تقابل تباين خوانده شده مانند قيام و لا قيام، انسان و لا انسان.

قسم دوم آن بود كه هردو وجودى باشند كه اين هم دو قسم ميشود زيرا يا تصور يكى از آنها موقوف بر ديگرى هست يا نيست كه صورت اول را بنام تقابل تضايف ناميده‌اند و تضايف شرح داده شد و اگر تصور يكى موقوف بر ديگرى نباشد بنام تقابل تضاد ناميده شده مانند سواد و بياض. اين چهار قسمت را اقسام تقابل ناميده‌اند و گاهى كه متنافيين گويند منظورشان اين چهار قسمت است.

باز متقابلين گاهى داراى تقابل حقيقى‌اند و گاهى اعتبارى. اول مانند سواد و بياض. دوم مانند اسود و ابيض. زيرا اسود و ابيض اگر تقابل دارند باعتبار مأخذ اشتقاق آنها است چون اسود يعنى ذات ثبت له السّواد و ابيض ذات ثبت له البياض و نيز ارتفاع و انخفاض حقيقة تقابل دارند ولى سماء و ارض اعتبارا. چه اينكه لازمه سماء بلندى و لازمه ارض پستى است.

و هو التقابل:شارح تضادّ را تعريف مينمايد به التقابل بين امرين وجوديّين ... تقابل بمعنى تعاند است بقيد وجوديّين تقابل ايجاب و سلب و نيز تقابل عدم و ملكه را خارج كرد. يتعاقبان على محل واحد.

يعنى در يك‌جا اجتماع نمى‌كنند بلكه اگر يكى باشد آن ديگرى‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :162««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 163

نميآيد. مگر آنكه اولى برود و ديگرى جايگزين آن گردد. از اين تعريف، متضايفان خارج نشد و حق بود شارح قيد لا يتوقّف تعقّل احدهما على تعقل الآخر را ميآورد تا آن نيز خارج گردد.

كالسواد و البياض:براى تضادّ در محسوسات مثال به سواد و بياض و در معقولات مثال به ايمان و كفر آورده است. ولى شارح ميگويد حق مطلب اينست كه بين ايمان و كفر تقابل تضاد نيست بلكه عدم و ملكه است زيرا كفر بمعنى انكار كل شئ نيست بلكه انكار ايمان است از كسيكه شأن او ايمان و اعتقاد است پس مانند عمى و بصر است.

على ما هو تصديق:براى تصديق سه اصطلاح است اول اصطلاح مناطقه محققين كه تصديق را قسمى از اقسام علم دانسته‌اند و لذا گفته‌اند تصديق عبارت است از ادراك اينكه نسبت واقع شده يا نشده بوجه اذعان و قبول. دوم اصطلاح مناطقه غير محققين كه گفته‌اند تصديق ادراك وقوع نسبت و لا وقوع آن است بطور مطلق.

يعنى اگرچه اين ادراك بوجه اذعان نباشد. سوم اصطلاح متكلمين است كه گفته‌اند تصديق. اذعان و قبول نفس است آنچه را رسول اكرم آورده، كه مربوط بكلام نفسى خواهد شد.

و قد يقال الكفر:شارح ميگويد اگر ايمان را بمعنى اذعان بما جاء به النبى و كفر را بمعنى انكار آن بگيريم دو شئ عدمى و وجودى خواهند شد و داخل در متضادين است و مثال مصنف صحيح خواهد بود.

و ما يتصّف بها:منظور از ما يتصّف بها تقابل اعتبارى است كه قبلا شرح داده شد.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :163««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست