نيست مگر آنكه براى او نفسى است كه آن نفس او را امر به آلودگيها مينمايد.
نعت مانند آيه«ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ»جمله «و لها كتاب معلوم» صفت قرية است با واو آمده. اين واو را واو تأكيد.
و لصوق صفت بموصوف ميگويند.
شارح از اين ايراد جواب ميدهد كه اين خبرها و صفتها بنابر تشبيه بحال هستند. همانگونه كه حال تشبيه به خبر و صفت ميشود.
خبر و صفت نيز تشبيه بحال ميگردند.
اينكه حال تشبيه به خبر و نعت شد و نيز خبر و نعت تشبيه بحال گرديد دور يا توقف شىء بر نفس نيست زيرا هرخبر و نعتى تشبيه بحال نشدند. بلكه بعضى از نعتها و خبرها تشبيه به بعضى حالها شده. و نيز بعضى از حالها تشبيه به برخى خبرها و نعتها گرديده.
لكن خولف هذا الاصل:اصل اوليه اين بود كه حال مانند خبر و نعت است و احتياج برابط ندارد امّا اگر حال جمله باشد محتاج برابط است زيرا جمله از جهت جمله بودنش مستقل است و بدون رابط متصل بماقبل نخواهد شد.
[واو و ضمير و موارد استعمال آن]
و كل من الضمير و الواو:هريك از واو و ضمير ميتوانند رابط جمله حاليه باشند ولى بين ايندو، اصل، ضمير است بدليل آنكه در حال مفرده. خبر و نعت نيز ضمير رابط است. و اين نه به آن جهت كه حال مفرده و خبر و نعت رابط ميخواهند بلكه بجهت آنكه حال مفرده مشتق است و مشتق ذاتا داراى ضمير است.
خبر جمله كه با ضمير بيآيد مانند «زيد ابوه قائم» و خبر مفرد
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :173««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
مانند «زيد قائم» صفت جمله مانند «رجل ابوه صالح مررت به» مفرد مانند «رجل كريم مررت به».
فالجملة التى:مصنف ميگويد: هر جملهاى كه ضمير رابط بذى الحال نداشته باشد واجب است كه رابط آن واو باشد تا ارتباط برقرار گردد. پس مثال «خرجت زيد قائم» درست نيست زيرا رابط ندارد.
ممكن است در اين مقام ايراد شود باينكه چرا جمله حاليّه رابط آن واو است در صورتيكه جملههاى خبريّه و وصفيّه هميشه رابط آنها ضمير است نه واو.
جواب اينست كه خبر مربوط بمبتدا است «و الخبر الجزء المتمّ الفائده» و صفت مربوط بموصوف است و اينگونه ربطهاى معنوى خود وسيله الصاق است. بخلاف حال كه زائد و فضله است و از جهت معنى ارتباط شديد با ماقبل خود ندارد. بنابراين آوردن واو لازم است.
و كل جملة خالية:«كلّ جملة» مبتدا است «يصحّ ان تقع» خبر است و اين عبارت توضيح و تفسير عبارت قبل است.
و ذالك بان يكون:كلماتى كه صلاحيت ذىالحال شدن را دارند از اينقرارند: اول فاعل مانند «جاء زيد و عمرو يتكلّم» دوم مفعول كه شامل سه چيز است: 1- صريح مانند رأيت زيدا. دوم بواسطه حرف جرّ. مانند «مررت بزيد» سوم تقديرى مانند «هذا زيد» كه بتقدير «اشير زيدا» است. «زيد» در معنى مفعول است هرچند در لفظ خبر است مانند «هذا بعلى شيخا» كه براى مفعول تقديرى حال آورده شده. سوم اسم معرفه. چهارم اسم نكره مشروط بآنكه محضه نباشد بلكه نكره مخصّص به نعت اضافه، نفى و استفهام.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :174««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
و كلماتى كه صلاحيت ذىالحال شدن را دارا نيستند از اينقرارند: نكره محضه، مبتدا و خبر.
و انّما لم يقل:اگر مصنف بجاى عبارت طولانى «عن ضمير ما يجوز ان ينتصب عنه الحال» گفته بود «عن ضمير صاحب الحال» معنى روشنتر و كلام مختصرتر بود.
شارح ميگويد اين عبارت طولانى را براى آنكه مجازگوئى نكرده باشد انتخاب كرده. زيرا در صورتى ميتوان گفت فلان اسم ذىالحال است كه براى آن حال آورده باشيم. و چون ما درصدد بيان و شرائط حال شدن جمله هستيم پس آن اسم، ذىالحال نيست. بلكه چيزى است كه جايز است براى آن حال بيآوريم. بنابراين اگر بآن ذىالحال گفته شود مجاز باعتبار «ما يؤل» است. يعنى باعتبار آينده.
ما ميگوئيم عبارات مصنف در اين بحث داراى تعقيد است. با آنكه مطلب و بحث ساده است و در اينجا ميتوانست بگويد: «ورود الجملة حالا بالواو وحدها جايز الّا فى المضارع المثبت».
و لم يقل يجوز:مصنف در عبارتش بجاى ذىالحال گفته «ينتصب عنه حال» اين جمله شامل حالى كه مضارع مثبت باشد ميگردد.
يعنى مضارع مثبت چيزى است كه ميشود حال قرار بگيرد از ذىالحال خودش. عبارت «ينتصب عنه حال» مستثنىمنه است.
و عبارت «الّا المصدرة بالمضارع المثبت» مستثنى است و مستثنىمنه شامل مستثنى نيز ميگردد. در صورتيكه اگر بجاى «ينتصب عنه حال» گفته بود «يجوز ان تقع تلك الجملة حالا عنه» شامل مضارع مثبت نميشد. زيرا مضارع مثبت جايز نيست كه با واو حال شود. پس
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :175««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
مستثنىمنه شامل مستثنى نميشد.
خلاصه عبارت مصنف چنين است: جمله حال ميشود و رابط آن اگر ضمير نباشد واو است مگر آنكه جمله حاليّة فعل مضارع مثبت باشد. كه در اينصورت رابط آن حتما بايد ضمير باشد.
و لا يخفى:اين جمله جواب از سئوال مقدر است. گويا كسى ميگويد: كلام مصنف بعد از اينهمه بحثها باز هم داراى اين ايراد است كه عبارت «كل جملة خالية عن ضمير ما» شامل انشائيات نيز ميشود. با آنكه انشاء صلاحيت حال شدن ندارد.
شارح جواب ميدهد كه انشائيات تخصّصا خارجند. زيرا منظور از كل جملة هرجملهاى است كه صلاحيت حال شدن را داشته باشد.
پس انشاء خودبخود خارج است.
و الّا عطف:الّا بر عبارت قبل مصنف كه گفته بود: فالجملة ان خلت عن ضمير صاحبها» عطف است. و منظور اينست كه اگر جمله داراى ضمير شود در صورتيكه فعل مضارع مثبت باشد آوردن واو ممتنع است مانند «لا تمنن تستكثر» جمله «تستكثر» حال شده و رابط آن فقط ضمير است. و فعل آن از باب استفعال است كه گاهى معنى شمردن و وجدان دارد. مانند «استحسنت زيدا» و «استقبحت عمرا» معنى آيه چنين است: عطا مكن در صورتى كه عطاى خود را بسيار بيابى يا زياد بشمرى. و گاهى معنى طلب دارد. مانند«اسْتَغْفِرِ اللَّهَ»معنى آيه چنين ميشود: عطا مكن در حالتى كه طلب عطاى بيشتر كنى. يعنى در برابر عطايت انتظار عطاى زيادترى داشته باشى.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :176««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
لان الاصل فى الحال:مصنف دليل آنكه فعل مضارع مثبت هرگاه حال شود احتياج به آوردن واو نيست اينگونه گفته: مضارع مثبت از دو جهت همانند حال مفرد است و چون براى حال مفرد واو نميآوريم. پس براى مضارع مثبت نيز نميآوريم. آندو جهت عبارتند از حصول صفت غيرثابته و ديگرى مقارنت. مانند جائنى زيد راكبا.
ركوب صفتى است متغيّر كه فعلا براى زيد حاصل گرديده. و زمان حصول اين صفت نزديك است با زمان عامل. يعنى ركوب زيد همزمان با آمدن او بوده است.
مضارع مثبت نيز دلالت بر حصول صفت غير ثابته دارد. حصول از جنبه مثبت بودن آن غيرثابته از جنبه دلالت مضارع بر تجدّد و حدوث.
مضارع نيز مقارنت را مىفهماند. بخاطر آنكه فعل مضارع معنى حال دارد و از اينجهت نزديك بعامل خواهد شد.
و فيه نظر:شارح در دليلى كه مصنف براى ممتنع بودن واو در حالى كه مضارع مثبت است آورده ايراد دارد و ميگويد: مقارنت باين معنى كه فعل مضارع معنى حال دارد. پس مقارن با عامل است ما قبول نداريم. زيرا حالى را كه ما از آن بحث مىكنيم معنى كيفيت و چگونگى ميدهد، و آنچه را مصنف بعنوان تعليل آورده معنى زمان ميدهد و ايندو معنى باهم بسيار متفاوتند. البته حال بمعنى كيفيت داراى زمان خواهد بود ولى آن زمان فقط زمان حال نيست. بلكه ممكن است ماضى، مضارع يا حال باشد. خلاصه مضارع بودن دخالتى در مقارنت با زمان عامل حال نخواهد داشت.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :177««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
فالاولى ان يعلّل:شارح ميگويد اينك كه دليل مصنف مخدوش شد. بايد بگوئيم علت ممتنع بودن واو در مضارع مثبت اينست كه بر وزن اسم فاعل است لفظا و بتقدير اسم فاعل است معنا. منظور شارح از هموزن بودن فعل مضارع با اسم فاعل. وزن عروضى است كه در آنجا جنس حركات و سكنات مطرح است نه چيز ديگر.
بنابراين ضارب بر وزن يضرب است و يكتب بر وزن كاتب. و اينكه فعل مضارع بتقدير اسم فاعل است معنا از آنجهت كه جائنى زيد يكتب بتأويل كاتب برده ميشود. ضمنا بايد دانست كه «اولى» در عبارت شارح معنى تفضيلى ندارد. بلكه بمعنى سزاوار است چون دليل مصنف مخدوش بود.
و اما ما جاء:هرگاه در جملات عربى فعل مضارع مثبت حال شود و رابط آن واو باشد. بايد اين جمله را بتأويل اسميّه ببريم و بگوئيم قبل از فعل مضارع مبتدائى حذف شده.
و ذات بدء بمضارع ثبت
حوت ضميرا و من الواو خلت
و ذات واو بعدها انو مبتدا
له المضارع اجعلّن مسندا
معنى مثال اينست: ايستادم در حالى كه ميزدم بصورت او.
و معنى شعر چنين: پس چونكه ترسيدم من از اسلحه آنها خودم را نجات دادم درحالتىكه بگرو نهادم مالك را. در آن جمله «اصّك وجهه» و در شعر «ارهنهم مالكا» حال است. در هردو مورد «انا» بعنوان مبتدا در تقدير است.
آيه«لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ»بعنوان نظير از قرآن مجيد ذكر شده و تقدير آن «و انتم قد تعلمون» است. ولى حق اينست
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :178««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
كه آيه غير از دو مثال است زيرا در آيه فعل مضارع با «قد» حال شده و حكم آن با مضارع بدون «قد» فرق دارد.
و قيل الاول:بعضى شعر و جمله عربى را حمل بر ضرورت شعرى و شذوذ نمودند و چيزى در تقدير نگرفتند. منظور از شذوذ خلاف قاعده بودن است.
و قال عبد القاهر:سومين توجيه براى مثال و شعر كه خلاف قاعده بود از شيخ عبد القاهر است. ايشان هردو جمله را از معنى حال بودن خارج كرده. و «واو» را عاطفه گرفته و فعل مضارع بعد از آنرا بمعنى ماضى دانسته. يعنى «قمت و صككت. و نجوت و رهنت. سپس در صدد بيان اين مطلب برآمده كه چرا بايد فعل مضارع بمعنى ماضى باشد و چنين گفته: بجاى ماضى مضارع آمده بخاطر حكايت حال ماضيه حكايت حال ماضى اينست كه آنچه در زمانهاى گذشته و قديم اتفاق افتاده باشد ما آنرا نقل نمائيم و براى شنونده آنرا بصورت اينكه الآن واقع شده نشان بدهيم.
و ان كان الفعل مضارعا:در صورتيكه فعل مضارع منفى حال شود جايز است رابط آن واو يا ضمير باشد مانند آيه شريفه«فَاسْتَقِيما وَ لا تَتَّبِعانِّ»براى واو دو احتمال است: 1- حاليّه 2- عاطفه. اگر بتخفيف نون خوانده شود كه «لا» براى نفى باشد واو حاليّه خواهد شد و معنى ميشود پس با استقامت باشيد درحالتىكه متابعت نمىكنيد. تخفيف نون قرائت ابن ذكوان است. و اگر بتشديد نون خوانده شود فعل نهى است كه با نون تأكيد ثقيله آمده. واو هم اين جمله را بر «فاستقيما» عطف گرفته و معنى ميشود پس با استقامت
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :179««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
باشيد و بايد البته پيروى ننمائيد. مثال ديگرى مصنف آورده كه فعل مضارع منفى حال شود بدون واو «و ما لنا لا نؤمن باللّه» «نا» ذىالحال است و عامل آن متعلّق جارومجرور است كه حذف گرديده و «ما» معنى استفهام دارد. يعنى چه چيز است براى ما در حالتى كه ايمان بخداوند نيآوريم.
و انّما جاز فيه الامران:علت اينكه در مضارع منفى هردو امر جايز است، بعقيده مصنف اينست كه فعل مضارع منفى دلالت بر مقارنت دارد. امّا چون منفى است دلالت بر حصول ندارد. و هرجا دلالت بر مقارنت و حصول نمايد، رابط آن فقط ضمير است. زيرا شبيه حال مفرده خواهد بود. و هرگاه يكى از اين دو سبب از بين برود جايز الوجهين است مانند آنكه جمله حاليّه فعل ماضى مثبت باشد چه ماضى لفظى يا معنوى. كه در اين صورت با واو و بدون واو هردو جايز است. مانند«أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ»*جمله«قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ»حال شده و با واو آمده چون ماضى است لفظا و معنا. و مانند آيه«أَوْ جاؤُكُمْ...حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ»كه فعل ماضى است لفظا و معنا حال شده و رابط آن ضمير است. منظور از ماضى معنوى فعل مضارع منفى «بلم و لمّا» است زيرا «لم و لمّا» معنى مضارع را بسوى ماضى نقل نموده و نفى در ماضى مينمايد.
مصنف براى «منفى بلم» دو مثال آورده ولى براى منفى بلمّا براى جائى كه رابط آن فقط ضمير باشد از آيات قرآنيّه مثالى پيدا نكرده از غير قرآن مانند قول شاعر:
فقالت له العينان سمعا و طاعة
و خدّرتا كالدر لمّا يثقّب
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :180««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست