دلالت بر محذوف ماقبل خود ندارد مگر در نزد شخص فصيح. دوم آنكه اينگونه جملهاى كه مذكور مترتّب بر محذوف باشد فقط از عهده شخص فصيح برميآيد. زيرا غير او چنين قدرتى ندارد.
او غيرهما:غيرهما عطف است بر مسببّة. يعنى جمله محذوف غير از سبب و مسبب است مانند «فنعم الماهدون» جمله محذوفه «هم نحن» بوده كه نه سبب است نه مسبب. بلكه مخصوص بمدح است «الماهدون» فاعل «نعم» است. چنانكه در بحث استيناف باب فصل و وصل گذشت.
و اما اكثر:اين جمله ممكن است عطف بر «امّا جزء جملة» باشد و ممكن است عطف بر «اما جملة» ولى احتمال اول بهتر است زيرا اگر چندين معطوف بيآيند همه مربوط به اول خواهند بود. گاهى محذوف بيشتر از يك جمله است مانند«أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ يُوسُفُ»از اين آيه پنج جمله حذف شده: 1- لاستعبره الرؤيا 2- ففعلوا 3- فاتاه 4- فقال له 5- ياء حرف نداء كه نايب از ادعو است.
[ادّله حذف]
و الحذف على وجهين:ايجاز حذف دو قسم است: اول آنكه چيزى بجاى محذوف نيآيد بلكه با قرينه، محذوف معلوم شود. دوم آنكه بجاى محذوف كلماتى ميآيد مانند «و ان يكذبوك فقد كذّبت رسل من قبلك» جواب ان شرط كه «فلا تحزن و اصبر» بوده حذف شده و بجاى آن «كذّبت رسل» قرار گرفته. «فقد كذّبت رسل» باين دليل جواب شرط نيست كه جواب بايد مترتب بر شرط باشد و در اينجا نيست زيرا تكذيب محمد صلّى اللّه عليه و آله الآن است و تكذيب رسل در گذشته بوده و ماضى مترتب بر مضارع نميشود.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :210««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ممكن است كسى ايراد كند كه در علم نحو گفتهاند جايز است شرط مضارع و جزا ماضى باشد.
جواب ايراد اينست كه اين جواز مشروط بآن است كه بجاى جزا چيزى قرار نگيرد.
بل هو سبب:«هو» راجع به تكذيب رسل است يعنى تكذيب رسل سبب و علّة است براى «لا تحزن» كه جواب شرط است يعنى چون رسل قبل از ترا تكذيب نمودند پس تو اى پيامبر غم و اندوه نداشته باش. سبب جواب جانشين جواب شده است.
ثم الحذف لا بدّله:در صورتيكه از جمله چيزى حذف شود بايد بجاى آن عوضى آورده شود كه همان عوض نشانه و دليل محذوف است.
و ادّلته كثيرة:فقط عقل است كه مىفهماند چيزى از جمله حذف شده ولى نشانهها و دلائل ديگر محذوف را تعيين مينمايند. و اينكه مصنف «و ادّلته» گفته بهمين جهت است. يعنى آنچه كه تعيين محذوف مينمايد بسيار است مانند«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ»عقل ميگويد از آيه چيزى حذف شده زيرا احكام شرعيّه بذوات تعلق نميگيرند. نميتوان گفت ميته حرام است بايد گفت اكل ميته، پوشيدن پوست آن، بكاربردن پشم و موى آن حرام است. پس بدليل عقل از آيه چيزى حذف شده و «مقصود اظهر» دلالت بر تناول و ميل كردن دارد.
و فى قوله و منها:شارح ميگويد در عبارت «و منها ان يدّل» تسامح است. زيرا ان يدّل بمعنى دلالت است. دلالت از ادلّه نيست بلكه
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :211««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
صفت دليل است. تسامح در اينصورت رفع ميشود كه مضاف در تقدير بگيريم يعنى «و دلالة ادلّته كثيرة» يعنى دلالت ادلّه حذف زياد است. از آن دلالات دلالت عقل است.
و منها ان يدّل:دومين قسم قرينه آن است كه عقل دلالت بر حذف و تعيين محذوف نمايد مانند«وَ جاءَ رَبُّكَ»عقل دلالت بر محذوف و تعيين آن دارد. زيرا عقلا آمدن براى خداوند تصور نميشود چون جسم نيست و نيز عقلا منظور از آمدن خداوند امر يا عذاب اوست. و اينكه منظور عذاب يا امر است نه بطور معيّن بلكه بطور «لا على التعيين».
و منها ان يدّل العقل عليه:قسم سوم قرينه آن است كه عقل محذوف را بفهماند و عادت آنرا معين كند مانند «فذالكنّ الذى لمتنّنى فيه» يعنى پس اين يوسف است اى زنان مصر آن پسرى كه شما مرا درباره او ملامت ميكرديد.
عقل ميگويد ملامت تعلق به شخص نميگيرد بلكه تعلق بفعل ميگيرد. عادت اين محذوف را معيّن مينمايد زيرا عادة اگر زنى را ملامت نمايند بخاطر مراودهكردن با مرد اجنبى است پس تقدير آيه «لمتننى فى مراودته» است.
و امّا تعين المحذوف:در آيه«فَذلِكُنَّ الَّذِي ...»براى محذوف، اين احتمالات هست: 1- «فى حبّه» 2- «فى مراودته» 3- «فى شأنه».
احتمال سوم شامل اول و دوم ميشود زيرا «شأن» اعم از حبّ و مراوّده است. احتمال اول را آيه ديگر«قَدْ شَغَفَها حُبًّا»تأييد مينمايد.
ولى شارح احتمال دوم را پسنديده زيرا مطابق عرف و عادت است.
احتمال اول را باين دليل رد مىكند كه ملامتكردن بر حبّ و
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :212««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
دوست داشتن كسى يا چيزى معقول نيست. زيرا دوست داشتن كار عشق است و عشق از اختيار شخص خارج است. احتمال سوم را باين دليل رد مىكند كه «شأنه» شامل احتمال اول ميشد. و چون احتمال اول درست نبود طبعا سوم هم فاسد است.
و منها الشروع فى الفعل:ضمير «منها» راجع به «ادله تعيين محذوف» است نه «ادله حذف» زيرا ادله حذف عقل است پس معنى عبارت چنين است: از ادله تعيين محذوف شروع در فعل است مانند«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»*در وقت خواندن، يا نوشتن، يا مسافرتكردن يا ... در اين مثال عقل ميگويد فعلى در تقدير است.
چون جارومجرور محتاج به متعلّق است. ولى شروع در فعل نوشتن يا خواندن محذوف را براى ما معيّن ميكند كه در اول متعلق به «اكتب» و در دوم متعلق به «اقرء» و اگر در وقت مسافرتبسم اللّهبگوئيم متعلق به «اسافر» و همچنين شروع در كارهاى ديگر متعلق را مىفهماند.
و منها الاقتران:چهارمين دليل براى تعيين محذوف اقتران است.
چنانكه در عربى براى كسى كه عروسى كرده ميگويند: «بالرّفاء و البنين». رفاء بمعنى مرافقت و صميميّت است. باء براى مصاحبت است يعنى «اعرست متلبّسا بالرفاء و الاتفاق بينك و بين زوجتك و متلبّسا بولادة البنين منها». پس عقل دلالت بر حذف دارد. و مقارن بودن مخاطب با ازدواج دلالت بر تعيين محذوف.
[اطناب]
و الاطناب امّا:بعد از بيان اقسام ايجاز اينك از انواع اطناب بحث ميشود. اولين آنها ايضاح بعد الابهام است يعنى مطلبى را ابتدا
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :213««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
بصورت ابهام و اجمال و سپس بصورت شرح و ايضاح بيآوريم. مانند«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»يعنى بارالها گشايش بمن بده. اين كلام مجمل است بعد كه فرموده «صدرى»، توضيح بعد الابهام است يعنى سينه مرا گشايش بده.
[ايضاح بعد الابهام]
ليرى المعنى:ايضاح بعد الابهام سه فائده دارد: 1- معنى بدو صورت مختلف نشان داده ميشود يكى بصورت ابهام. دوم بصورت واضح. و دو علم بهتر از يك علم است. 2- مطلبى را كه بدو صورت بيان نمايند بطوريكه اول مجمل و سپس مبيّن باشد بيشتر در نفس رسوخ مينمايد. 3- هرگاه بحثى بصورت مبهم بيان شود و شنونده حيران گردد، و بعد بصورت روشن و وضوح آورده شود براى شنونده و طالب آن بحث، لذيذتر است از آنكه از ابتدا بصورت آشكار و واضح بيان شده باشد مانند:
عمر برفست و آفتاب تموز
اندكى مانده خواجه غرّه هنوز
مصرع دوم تفسير و توضيح است براى تشبيه در مصرع اول. و نيز مانند
اى تهىدست رفته در بازار
ترسمت باز نيآورى دستار
مثال«اشْرَحْ لِي صَدْرِي»از ايضاح بعد الابهام است و هرسه نكتهاى كه بيان شد در آن موجود است.
و منه:باب «نعم» بنابر يكى از دو تركيب آن از ايضاح بعد الابهام است. و آن تركيب اينست كه مخصوص بمدح خبر مبتداى محذوف باشد مانند «نعم الرجل زيد» يعنى «هو زيد» يعنى نيكو است جنس مرد. اين كلام ابهام دارد زيرا جنس مبهم است و شخص
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :214««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
را نفهمانده. بعد كه ميگوئيم آن مرد زيد است از ابهام خارج خواهد شد.
اذ لو اريد:در مثال «نعم» اگر قصد اطناب نبود گفته ميشد «نعم زيد» اگرچه اين كلام مطابق قواعد نيست. زيرا فاعل نعم يا بايد با الف و لام باشد يا مضاف به آنچه كه داراى الف و لام است يا ضميرى كه بوسيله تميز تفسير شده باشد. ولى ممكن است در متعارف اوساط اينگونه جملهاى گفته شود.
و فى هذا اشعار:نعم زيد مساوات دارد نه ايجاز. پس مصنف كه گفته اگر قصد اختصار شده بود، منظورش ترك اطناب است چنانكه شارح نيز تفسير نمود.
ضمنا مىفهماند كه اختصار نسبى است يعنى اگر كلامى نسبت به كلام مطنب اختصار داشت داراى مساوات است. و اگر نسبت بمساوات اختصار داشت موجز است.
و وجه حسنه:در باب نعم علاوهبر ايضاح بعد الابهام ابراز كلام در معرض اعتدال شده. از اينجهت كه هم داراى اطناب است و هم ايجاز بحذف مبتدا. پس حالت اعتدال در آن موجود است. حالتى بين اطناب و ايجاز يا حالتى كه هم داراى ايجاز و اطناب هردو است.
و ايهام الجمع بين المتنافيين:جمع بين متنافيين محال است. ولى بنظر آمدن آن بطورى كه ظاهر كلام جمع بين متنافيين باشد و درواقع چنين نشود محال نيست بلكه زيبا و مليح است. مانند آنكه كسى را چنان مدح نمائيم كه احتمال ذم نيز در آن باشد مانند
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :215««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
خاط لى عمر قباء ليت عينه سواء
قلت شعرا ليس يدرى ا مديح ام هجاء
اين شعر را درباره خياطى گفته كه يك چشم او كور و چشم ديگرش بينا و سالم بوده. احتمال مدح و ذم هردو در اين كلام است زيرا مساوى بودن دو چشم او احتمال بينائى هردو چشم يا كورى هر دو را دارد كه در صورت اول مدح و در صورت دوم مذمّت است. در باب نعم نيز «ايهام جمع متنافيين» از اين جهت است كه در «نعم زيد» احتمال ايجاز و اطناب هردو هست.
و انّما قال ايهام:كلمه «ايهام» را از اينجهت آورده كه نشان دادن جمع متنافيين محال نيست. ولى خود جمع متنافيين محال است.
جمع متنافيين آن است كه بر ذات واحده دو وصف صدق كند كه اجتماع آندو وصف بر آن ذات در يك زمان و از يك جهت باشد.
ضمنا ايهام بمعنى بوهم افكندن و بنظر آوردن است.
[توشيع]
و منه اى من الايضاح بعد الابهام:از اقسام اطناب توشيع است. از بحث توشيع تا آخر اين باب از جهت دارا بودن اطناب داخل علم معانى است و از جهت آنكه سبب زيبائى و ملاحت كلام است مربوط بعلم بديع ميگردد. توشيع در لغت بمعنى پيچيدن پنبهاى است كه آنرا ندّافى كردهاند و در اصطلاح كلامى است كه در آن دو شرط باشد: 1- در آخر كلام تثنيه آمده باشد 2- تثنيه را بدو مفرد تفسير نمايند كه مفرد دوم معطوف بر اول شود مانند:
در موسم زمستان سعدى دو چيز خواهد
يا آفتابروئى يا روى آفتابى
و از نثر مانند «يشيب بن آدم و يشّب فيه خصلتان الحرص و طول الامل» يعنى انسانها پير ميشوند و دو صفت در آنها جوان ميشود: اول
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :216««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
حرص دوم آرزوى طولانى. ضمنا توشيع از اقسام ايضاح بعد الابهام است.
[ذكر خاص بعد العام]
اما بذكر الخاص بعد العام:اين جمله عطف بر «اما بالايضاح بعد الابهام» است. يعنى اطناب يا بآن وسيله است يا بوسيله ذكر خاصّ بعد از عام. و منظور آن است كه خاصّ عطف بر عام شود نه آنكه بطور وصف يا ابدال بيآيد. پس خوب بود مصنف ميگفت «امّا بعطف الخاص على العام» مانند كلام فردوسى:
گر اين پادشاهان گردنفراز
كه در لهو و عيشند و در كام و ناز
درآيند با عاجزان در بهشت
من از گور سر برندارم زِ خشت
كلمات عيش و ناز بعد از لهو و كام از باب عطف خاص بر عام است.
للتّنبيه على فضله:عطف خاص بر عام بخاطر نكاتى مثل فضيلت خاص بر ساير افراد عام است مانند«فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ»فاكهه عام و نخل و رمّان خاص است. براى آنكه بفهمانيم خرما و انار اهميت و ارزش بيشترى دارند بعد از عام ذكر شده و خواستيم چنين وانمود نمائيم كه گويا اين دو ميوه از جنس ساير ميوهها نيستند و تغاير در وصف را بمنزله تغاير در ذات قرار داديم و مانند«حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى»صلوات شامل همه نمازها ميشود. ولى صلوة وسطى مزيّتى دارد كه ساير نمازها ندارند. شارح براى وسطى دو معنى ذكر نموده:
1- وسطى بمعنى وسط. و نماز وسط شامل همه نمازها ميشود.
زيرا هريك از نمازهاى پنجگانه نسبت بماقبل و مابعد خود وسط
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :217««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست