بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 214

بصورت ابهام و اجمال و سپس بصورت شرح و ايضاح بيآوريم. مانند«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»يعنى بارالها گشايش بمن بده. اين كلام مجمل است بعد كه فرموده «صدرى»، توضيح بعد الابهام است يعنى سينه مرا گشايش بده.

[ايضاح بعد الابهام‌]

ليرى المعنى:ايضاح بعد الابهام سه فائده دارد: 1- معنى بدو صورت مختلف نشان داده ميشود يكى بصورت ابهام. دوم بصورت واضح. و دو علم بهتر از يك علم است. 2- مطلبى را كه بدو صورت بيان نمايند بطوريكه اول مجمل و سپس مبيّن باشد بيشتر در نفس رسوخ مينمايد. 3- هرگاه بحثى بصورت مبهم بيان شود و شنونده حيران گردد، و بعد بصورت روشن و وضوح آورده شود براى شنونده و طالب آن بحث، لذيذتر است از آنكه از ابتدا بصورت آشكار و واضح بيان شده باشد مانند:

عمر برفست و آفتاب تموز

اندكى مانده خواجه غرّه هنوز

مصرع دوم تفسير و توضيح است براى تشبيه در مصرع اول. و نيز مانند

اى تهى‌دست رفته در بازار

ترسمت باز نيآورى دستار

مثال‌«اشْرَحْ لِي صَدْرِي»از ايضاح بعد الابهام است و هرسه نكته‌اى كه بيان شد در آن موجود است.

و منه:باب «نعم» بنابر يكى از دو تركيب آن از ايضاح بعد الابهام است. و آن تركيب اينست كه مخصوص بمدح خبر مبتداى محذوف باشد مانند «نعم الرجل زيد» يعنى «هو زيد» يعنى نيكو است جنس مرد. اين كلام ابهام دارد زيرا جنس مبهم است و شخص‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :214««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 215

را نفهمانده. بعد كه ميگوئيم آن مرد زيد است از ابهام خارج خواهد شد.

اذ لو اريد:در مثال «نعم» اگر قصد اطناب نبود گفته ميشد «نعم زيد» اگرچه اين كلام مطابق قواعد نيست. زيرا فاعل نعم يا بايد با الف و لام باشد يا مضاف به آنچه كه داراى الف و لام است يا ضميرى كه بوسيله تميز تفسير شده باشد. ولى ممكن است در متعارف اوساط اينگونه جمله‌اى گفته شود.

و فى هذا اشعار:نعم زيد مساوات دارد نه ايجاز. پس مصنف كه گفته اگر قصد اختصار شده بود، منظورش ترك اطناب است چنانكه شارح نيز تفسير نمود.

ضمنا مى‌فهماند كه اختصار نسبى است يعنى اگر كلامى نسبت به كلام مطنب اختصار داشت داراى مساوات است. و اگر نسبت بمساوات اختصار داشت موجز است.

و وجه حسنه:در باب نعم علاوه‌بر ايضاح بعد الابهام ابراز كلام در معرض اعتدال شده. از اينجهت كه هم داراى اطناب است و هم ايجاز بحذف مبتدا. پس حالت اعتدال در آن موجود است. حالتى بين اطناب و ايجاز يا حالتى كه هم داراى ايجاز و اطناب هردو است.

و ايهام الجمع بين المتنافيين:جمع بين متنافيين محال است. ولى بنظر آمدن آن بطورى كه ظاهر كلام جمع بين متنافيين باشد و درواقع چنين نشود محال نيست بلكه زيبا و مليح است. مانند آنكه كسى را چنان مدح نمائيم كه احتمال ذم نيز در آن باشد مانند

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :215««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 216

خاط لى عمر قباء ليت عينه سواء

قلت شعرا ليس يدرى ا مديح ام هجاء

اين شعر را درباره خياطى گفته كه يك چشم او كور و چشم ديگرش بينا و سالم بوده. احتمال مدح و ذم هردو در اين كلام است زيرا مساوى بودن دو چشم او احتمال بينائى هردو چشم يا كورى هر دو را دارد كه در صورت اول مدح و در صورت دوم مذمّت است. در باب نعم نيز «ايهام جمع متنافيين» از اين جهت است كه در «نعم زيد» احتمال ايجاز و اطناب هردو هست.

و انّما قال ايهام:كلمه «ايهام» را از اينجهت آورده كه نشان دادن جمع متنافيين محال نيست. ولى خود جمع متنافيين محال است.

جمع متنافيين آن است كه بر ذات واحده دو وصف صدق كند كه اجتماع آندو وصف بر آن ذات در يك زمان و از يك جهت باشد.

ضمنا ايهام بمعنى بوهم افكندن و بنظر آوردن است.

[توشيع‌]

و منه اى من الايضاح بعد الابهام:از اقسام اطناب توشيع است. از بحث توشيع تا آخر اين باب از جهت دارا بودن اطناب داخل علم معانى است و از جهت آنكه سبب زيبائى و ملاحت كلام است مربوط بعلم بديع ميگردد. توشيع در لغت بمعنى پيچيدن پنبه‌اى است كه آنرا ندّافى كرده‌اند و در اصطلاح كلامى است كه در آن دو شرط باشد: 1- در آخر كلام تثنيه آمده باشد 2- تثنيه را بدو مفرد تفسير نمايند كه مفرد دوم معطوف بر اول شود مانند:

در موسم زمستان سعدى دو چيز خواهد

يا آفتاب‌روئى يا روى آفتابى‌

و از نثر مانند «يشيب بن آدم و يشّب فيه خصلتان الحرص و طول الامل» يعنى انسانها پير ميشوند و دو صفت در آنها جوان ميشود: اول‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :216««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 217

حرص دوم آرزوى طولانى. ضمنا توشيع از اقسام ايضاح بعد الابهام است.

[ذكر خاص بعد العام‌]

اما بذكر الخاص بعد العام:اين جمله عطف بر «اما بالايضاح بعد الابهام» است. يعنى اطناب يا بآن وسيله است يا بوسيله ذكر خاصّ بعد از عام. و منظور آن است كه خاصّ عطف بر عام شود نه آنكه بطور وصف يا ابدال بيآيد. پس خوب بود مصنف ميگفت «امّا بعطف الخاص على العام» مانند كلام فردوسى:

گر اين پادشاهان گردنفراز

كه در لهو و عيشند و در كام و ناز

درآيند با عاجزان در بهشت‌

من از گور سر برندارم زِ خشت‌

كلمات عيش و ناز بعد از لهو و كام از باب عطف خاص بر عام است.

للتّنبيه على فضله:عطف خاص بر عام بخاطر نكاتى مثل فضيلت خاص بر ساير افراد عام است مانند«فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ»فاكهه عام و نخل و رمّان خاص است. براى آنكه بفهمانيم خرما و انار اهميت و ارزش بيشترى دارند بعد از عام ذكر شده و خواستيم چنين وانمود نمائيم كه گويا اين دو ميوه از جنس ساير ميوه‌ها نيستند و تغاير در وصف را بمنزله تغاير در ذات قرار داديم و مانند«حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى‌»صلوات شامل همه نمازها ميشود. ولى صلوة وسطى مزيّتى دارد كه ساير نمازها ندارند. شارح براى وسطى دو معنى ذكر نموده:

1- وسطى بمعنى وسط. و نماز وسط شامل همه نمازها ميشود.

زيرا هريك از نمازهاى پنجگانه نسبت بماقبل و مابعد خود وسط

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :217««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 218

است. مثلا نماز عصر نسبت بظهر و مغرب و ظهر نسبت بعصر و صبح و ... بنابراين در آيه يك مرتبه بطور صريح و مرتبه ديگر بطور ضمنى بهمه نمازها تذكر داده شده.

2- وسطى بمعنى عدلى و فضلى. مانند اوسط بمعنى اعدل و افضل. و وسط بمعنى عدل و فضل زيرا هرچه حد وسط باشد داراى اعتدال است. و منظور از وسطى در آيه نماز عصر است كه بين دو نماز روز و دو نماز شب قرار گرفته. شارح اين دو معنى را با عبارت «الوسطى من الصلوات او الفضلى» آورده.

[تكرير]

و اما بالتكرير:گاهى اطناب بوسيله تكرار است. ولى تكرار بايد داراى نكته‌اى باشد تا تطويل نشود. و اين نكته بيشتر تأكيد است مانند:

اى بر تن من نهاده بارى غم تو

وى در دل من نهاده نارى غم تو

گفتى كه مگر غم منت چونين كرد

آرى غم تو، غم تو، آرى غم تو

و مانند:

اگر روزى دهى ور جان ستانى‌

تو دانى هرچه خواهى كن تو دانى‌

و مانند«كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ»كلّا براى ردع است.

يعنى زجر از فرورفتن در دنيا و ضمنا معنى تنبيه دارد.«سَوْفَ تَعْلَمُونَ»معنى انذار و تخويف دارد. يعنى آنگاه كه هول و ترس محشر را به‌بينيد خواهيد فهميد كه تا چه اندازه در خطا و اشتباه بوديد. تأكيد اين معنى ردع و انذار را نيز تأكيد مينمايد. بعلاوه لفظ «ثم» ميفهماند كه انذار دوم از اول بيشتر است زيرا «ثم» براى تراخى در زمان است. و در آيه بعد مرتبه و مقام، نازل منزله تراخى در زمان شده و «ثم»

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :218««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 219

براى آن بكار رفته است. ضمنا «ثم» معنى بتدريج بالا رفتن را دارد.

يعنى مرتبه دوم بتدريج درك و فهمتان بيشتر خواهد شد.

[ايغال‌]

و امّا بالايغال:ايغال در لغت بمعنى دور شدن است. ولى در اصطلاح ادباء بنا بر يك قول آن است كه شعرى را با نكته‌اى ختم نمايند كه بدون آن نكته معنى شعر كامل است. نكته را براى زيادى مبالغه يا تحقيق در تشبيه ميآورند مانند:

لب چو برگ گلى كه تر باشد

برگ آن گل پر از شكر باشد

زيادى مبالغه مانند قول «خنساء» كه در مرثيه برادرش صخر گفته است «و انّ صخرا لتأتّم الهداة به» شاهد بر «فى رأسه نار» است كه اگر نيآمده بود معنى شعر كامل بود ولى براى فهماندن مبالغه آورده شده. يعنى بدرستيكه تمام اهل ارشاد اقتدا به صخر مينمايند در صفات و كمالات. گويا آن صخر كوه بلندى است كه بالاى آن كوه آتش باشد.

فقولها كانه علم:شاعره صخر را تشبيه به كوه كرده وجه شبه راهنمائى و علامت بودن است براى كسى كه بدنبال گمشده خود ميگردد، كوه از گم شدن و بيراهه رفتن او ممانعت مينمايد جمله «فى رأسه نار» هدايت‌كننده بودن كوه را بيشتر مى‌رساند. زيرا كوه در شبهاى تاريك كاملا هدايت‌كننده نيست ولى اگر بالاى آن آتش بيفروزند شب و روز هدايت‌كننده است.

و تحقيق:و تحقيق در تشبيه مانند «لم يثقّب» در قول امرء القيس «كانّ عيون الوحش حول خبائنا». امرء القيس كه اشعر شعراء عرب است بسيار به شكار ميرفته آهوان و گاوان وحشى را صيد ميكرده،

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :219««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 220

بچادر ميآورده، چشمانشان را خارج ميساخته و گوشتهاى آنها را كباب مينموده. چشماى آنها تا زنده‌اند سياه است ولى بعد از مردن سفيده چشم پيدا ميشود كه در اين حالت شبيه مهره يمنى‌اند كه سفيدى سياهى را احاطه نموده. مهره‌هاى يمنى را سوراخ ميكردند و بگردن ميآويختند. شباهت چشمان گاوان و آهوان وحشى به مهره‌هاى يمنى سوراخ نشده بيشتر است تا مهره‌هاى سوراخ شده.

و بهمين جهت شاعر آخر شعر «لم يثقّب» را ذكر كرده تا در تشبيه تحقيق شده باشد. معنى شعر چنين است: گويا چشمهاى حيوانات وحشى «گاوان و آهوان» اطراف خيمه و بارهاى ما مانند مهره‌هاى يمنى‌اند كه سوراخ نشده باشند.

كلمه «خباء» مفرد است. و اينكه شاعر آنرا به خيام تفسير و معنى نموده صحيح نيست. «جزع» بفتح جيم و سكون زاء بمعنى مهره است.

و قيل لا يختصّ بالشعر:طبق تفسير قبل ايغال مربوط به شعر بود.

ولى بعضى گفته‌اند مخصوص شعر نيست. و عبارتست از آنكه كلام را با نكته‌اى ختم نمايند كه معنى بدون آن نكته تمام است مانند«قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ. اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»جمله‌«وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»اگر نميآمد معنى تمام بود زيرا رسول خدا هدايت‌كننده است. ولى اين جمله كه آمده بيشتر ترغيب بر اتّباع رسل نموده چون صفت آنها را شرح ميدهد.

[تذييل‌]

و امّا بالتذييل:تذييل در لغت بمعنى آن است كه چيزى را پائين‌تر از چيز ديگر قرار بدهند و در اصطلاح آوردن جمله دوم است بعد از

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :220««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 221

اول. بطوريكه جمله دوم مشتمل بر معنى جمله اول باشد. و بخاطر تأكيد انجام ميشود. ضمنا بايد دانست كه فرق تكرار با تذييل در اين است كه در تكرار جمله دوم بالمطابقه عين اول است ولى در تذييل عين اول نيست بلكه مشتمل بر معنى اول است. و مراد از تأكيد، تأكيد بمعنى لغوى است يعنى تقويت نه تأكيد بمعنى اصطلاحى.

مانند سخن حافظ:

حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت‌

آرى باتفاق جهان ميتوان گرفت‌

فهو اعم من الايغال:بين تذييل و ايغال عموم و خصوص من وجه است. يك مورد اجتماع و دو مورد اتفاق دارند. مورد اجتماع آن است كه جمله دوم بعد از جمله اول در ختم كلام بيآيد و معنى تأكيد داشته باشد. كه در اين صورت تذييل و ايغال هردو است. موارد افتراق آنجا است كه تذييل بدون ايغال باشد مانند آنكه جمله دوم كه بعد از اول است در غير ختم كلام براى تأكيد بيآيد. و آنجا كه ايغال بدون تذييل باشد مانند آنكه جمله دوم نباشد يا اگر باشد معنى تأكيد ندهد.

و هو اى التذييل:تذييل دو قسم است. زيرا جمله دوم كه بعد از اول ميآيد يا «مثل» است يا جارى مجراى مثل. منظور از مثل آن است كه مستقل باشد و به تنهائى در موارد خودش بمناسبت آورده شود.

و منظور از جارى مجراى مثل آن است كه مستقل در افاده معنى نباشد. بلكه مربوط و متصل بماقبل شود مانند«ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ»اين مثال دو احتمال دارد: اول آنكه مراد از جمله «و هل نجازى» جزائى باشد كه در ماقبل آيه بيان شده نه مطلق جزاء بنابراين بستگى بماقبل دارد. و براى قسم دوم مثال ميشود.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :221««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست