فتواى مرحوم شيخ مفيد[1]، ابنزهره[2]، ابنحمزه[3]و سلّار در مراسم[4]بر تبعيد در مرتبهى دوّم است؛ و امام راحل رحمه الله نيز در اينجا احتياط كردهاند.
اگر دليل ما روايت ابنسنان[5]باشد، «نفى» در روايت بر «جلد» عطف شده است؛ پس همانگونه كه در مرتبهى اوّل تازيانه مىخورد، در همان نوبت نيز تبعيد مىگردد. جمود بر متن روايت، اقتضاى تبعيد در نوبت اوّل را دارد.
صاحب رياض رحمه الله[6]به اجماع تمسّك كرده و مىگويد: اجماع، بر روايت مقدّم است و دلالت بر نفى در نوبت دوّم دارد؛ لذا، با اجماع در ظاهر روايت تصرّف مىكند. زيرا، روايت «ينفى من المصر الّذي هو فيه»[7]اطلاق دارد؛ و به سبب اجماع، آن را به غير مرتبه اوّل مقيّد مىكنيم.
با وجود فتواى شيخ رحمه الله در كتاب نهايه- كتابى كه بر مبناى روايت تأليف شده و همان عبارت روايات به عنوان متن آن آمده است.- و نظر ابنادريس رحمه الله كه روايت واحد را معتبر نمىداند و در عين حال به نفى بلد در مرتبهى اوّل قائل شده؛ همچنين فتواى مرحوم ابنسعيد، چطور مىتوان مسأله را اجماعى دانست، به اين اجماع بها داد و آن را مقدّم بر اطلاق روايت كرد؟
البتّه اگر دليل ما احتياط در حدود و «تدرء الحدود بالشبهات»[8]و امثال آن باشد، از باب اين كه مقتضاى احتياط در تمام حدود و جريان «تدرء الحدود بالشبهات»[9]اين است كه در مرتبهى دوّم حدّ نفى جارى گردد. امّا اگر دليل، روايت باشد و بخواهيم بر طبق ضوابط
[1]. المقنعة، ص 791.
[2]. غنية النزوع، ص 427.
[3]. الوسيلة، ص 414.
[4]. المراسم الإمامى، ص 259.
[5]وسائل الشيعة، ج 18، ص 429، باب 5 از ابواب حدّ سحق و قيادت، ح 1.
[6]. رياض المسائل، ج 10، ص 108.
[7]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 429، باب 5 از ابواب حدّ سحق و قيادت، ح 1.
[8]. همان، ص 336، باب 24 از ابواب مقدّمات حدود، ح 4.
[9]. قاعدهى اصطيادى از حديث ادرؤا الحدود بالشبهات است. وسائل الشيعة، ج 18، ص 336، باب 24 از ابواب مقدّماتحدود، ح 4.
عمل كنيم، بايد تبعيد را در مرتبهى اوّل بدانيم؛ و در مقابل اين روايت، دليل قرص و محكمى نداريم كه دست از ظاهر آن برداريم. بنابراين، به تبعيد در مرتبهى اوّل فتوا مىدهيم.
جهت دوّم: تعميم حدّ نفى نسبت به زن قوّاد
نسبت به تبعيد در حقّ زنى كه قوّادى كند، جاى مناقشه است؛ زيرا، سؤال در روايت از مرد قوّاد است؛ مىپرسد: «أخبرني عن القوّاد». حال اگر گفته شود: ثبوت تازيانه نيز براى مرد است و حقّ الغاى خصوصيّت در اين جهت وجود ندارد؛ در جواب مىگوييم: از اين جهت الغاى خصوصيّت شده است، امّا از جهت تبعيد دليلى بر الغاى خصوصيّت نداريم.
به عنوان تأييد، مىگوييم: با توجّه به اين كه مذاق شارع دربارهى زنان معلوم است، اگر بخواهند زنى را به سبب قيادتى به شهر غريبى تبعيد كنند، منشاء فسادهاى متعدّد و گوناگون مىشود- در گذشته نيز به مورد ديگرى اشاره كرديم؛ و اين استحسان نيست، بلكه آگاهى از مذاق شارع است- لذا، مىبينيم هيچكس فتواى به تعميم نفى و تبعيد ندارد؛ در حالى كه نسبت به تازيانه قائل به تعميم هستند.
جهت سوّم: مدّت زمان تبعيد
مدّت زمان تبعيد چه اندازه است؟ يك سال، بيشتر يا كمتر؟
صاحب كشف اللثام رحمه الله[1]به روايتى نسبت مىدهد كه معناى «النفى» «الحبس سنةً» است؛ در حقيقت، معناى نفى، يك سال زندان است. بنابراين، نفى به معناى تبعيد نيست، بلكه يك سال زندانى شدن است.
اوّلًا: ما به چنين روايتى برخورد نكرديم تا دلالتش را ببينيم.
ثانياً: آنچه كاشف اللثام رحمه الله مىگويد بر فرض اين كه روايت باشد، روايت مرسلهاى است كه اعتبار ندارد.
ثالثاً: اگر در پارهاى موارد نفى يك سال داريم، دليل نمىشود هرجا «تبعيد» ذكر شد، مقصود از آن يك سال باشد؛ لذا، صاحب جواهر رحمه الله[2]فرموده است: او را نفى مىكنيم تا
[1]. كشف اللثام، ج 2، ص 410.
[2]. جواهر الكلام، ج 41، ص 401.
توبه كند؛ هرگاه توبه كرد، برمىگردد؛ و اگر سالها بگذرد و توبه نكند، نفى و تبعيد ادامه دارد. امام راحل قدس سره نيز مىفرمايند: بعيد نيست مقدار تبعيد به نظر حاكم باشد. هر مقدارى صلاح مىداند؛ دو ماه، يا بيشتر و يا كمتر.
بيان امام راحل قدس سره بهتر از نظر صاحب جواهر رحمه الله است؛ زيرا، ايشان تا توبهى قوّاد حكم به تبعيد مىكند. اين قيد را از كجا استفاده كرده است؟ روايت اصل نفى را متعرّض شده و مقدارش را معيّن نكرده است. اين مطلب بيانگر واگذارى تعيين مقدار نفى به عهدهى حاكم است. همانطور كه اگر روايتى گفت: «يجلد» و اشارهاى به صد تازيانهى قرآن نداشته، بلكه به صورت مطلق مطرح كند، مىگوييم: تعيين مقدارش به عهدهى حاكم است، هرچه او مصلحت مىبيند، اقامه مىكند. در اينجا نيز اصل نفى را فرموده، ولى مقدارش را بيان نكرده است؛ لذا، مىگوييم مدّت آن را حاكم معيّن مىكند.
دليل اثبات حلق رأس و غيره
فقها گفتهاند: علاوه بر هفتاد و پنج تازيانه، بايد سر مرد را تراشيده، و او را دور شهر بگردانند و به مردم نشانش دهند تا او را بشناسند و عبرت بگيرند كه عاقبت قوّادى اين است. بر اين مطلب حتى ابنادريس رحمه الله[1]كه به حجيّت خبر واحد معتقد نيست، فتوا داده است.
دليل اين عقوبتها چيست؟ در روايت ابنسنان[2]به اين مطلب هيچ اشارهاى نشده است، بلكه ادّعاى اجماع[3]كردهاند؛ به گونهاى كه ابنادريس رحمه الله هم فتوا مىدهد.
[1]. السرائر، ج 3، ص 471.
[2]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 429، باب 5 از ابواب حدّ سحق و قيادت، ح 1.
[3]. غنية النزوع، ص 427؛ الانتصار، ص 515.
در اين حالت، مىتوان گفت: اجماع فقها بر اين فتوا بدون منشأ و مستند نمىتواند باشد، معقول نيست از پيش خود چنين فتوايى داده باشند؛ بنابراين، با استناد به چنين شهرتى، بعيد نيست فتوا بدهيم؛ هرچند مرحوم محقّق[1]در شرايع اين را به «قيل» نسبت مىدهد، امّا بالاتر از اين حرفها است. از اين رو، ارجح تراشيدن موى سر قوّاد و اشهار بين مردم و نشان دادن او است.
اين خصوصيّات و عقوبات در حق زن معنا ندارد؛ زيرا، تراشيدن سر و مشهور كردن او و گردانيدنش معنا ندارد. بنابراين، بر فرضى كه اين عقوبات ثابت شود، به مرد اختصاص دارد؛ و كسى به ثبوت آنها در حقّ زن فتوا نداده است.
[1]. شرايع الاسلام، ج 4، ص 944.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
فصل چهارم: حدّ قذف
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[الرمي بالزنا أو اللواط]
[مسألة 1- موجب الحدّ الرمي بالزنا أو اللواط، وأمّا الرّمي بالسحق وسائر الفواحش فلا يوجب حدّ القذف، نعم للإمام عليه السلام تعزير الرامي.]
نسبت دادن زنا و لواط
حدّ قذف با نسبت دادن زنا يا لواط به كسى ثابت مىشود؛ امّا نسبت دادن مساحقه و فواحش ديگر سبب اثبات حدّ قذف نيست؛ هرچند امام عليه السلام بايد نسبت دهنده را تعزير كند.
ادلّهى حرمت قذف
دليل اوّل: در بحثهاى گذشته گفتيم مهمترين دليل حرمت اعمالى كه بر آنها عقوبت و حدّ مقرّر شده، همان ادلّهاى است كه اثبات حدّ مىنمايد. اين ادلّه بيانگر آن است كه نه تنها قذف حرام است، بلكه مرتبهى قوى از حرمت را داراست؛ و به همين دليل بر آن حدّ مترتّب شده است؛ وگرنه محرّماتى نيز داريم كه ارتكاب آنها تعزير دارد.
دليل دوّم:وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُواْ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَآءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمنِينَ جَلْدَةً وَ لَاتَقْبَلُواْ لَهُمْ شَهدَةً أَبَدًا وَ أُوْللِكَ هُمُ الْفسِقُونَ؛[1]
«افرادى كه به زنان عفيف و پاكدامن- «محصنات» در آيه به معنى زنان شوهردار نيست، بلكه همانطور كه در باب احصان گفتيم، و شهيد ثانى رحمه الله فرمود: احصان در قرآن معانى مختلف دارد، يكى از آنها عفيف و پاكدامن است.[2]- نسبت زنا مىدهند و نمىتوانند چهار شاهد بر اثبات مدّعاى خودشان بياورند، بر آنان هشتاد تازيانه بزنيد؛ آنان از عدالت خارج مىشوند، و شهادتشان در موارد ديگر نيز پذيرفته نمىشود، مگر اين كه توبه كنند و اصلاح گردند ...»
اين آيهى شريفه از دو نظر بر مطلب دلالت دارد: يكى از نظر ثبوت حدّ قذف؛ زيرا، اگر
[1]. سورهى نور، 4.
[2]. مسالك الافهام، ج 14، ص 332.