بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 236

بگويد اى پسر بكر. بنابراين، اگر فردى را به غير پدرش منسوب كند، معنايش اين است كه زيد پدر تو نيست. در اين سه صورت، حدّ هشتاد تازيانه جارى مى‌شود.

صاحب جواهر رحمه الله‌[1]مى‌فرمايد: از روايت استفاده مى‌شود كه رمى به مساحقه قذف نيست؛ زيرا، هر سه صورت روايت، درباره‌ى مسأله‌ى زنا است.

اگر بگويى: روايت دلالتى بر لواط هم ندارد، پس بايد قذف به لواط را نيز خارج كنيد؟

در پاسخ مى‌گوييم: در باب لواط رواياتى وجود دارد كه ملحق به زنا مى‌شود و لازمه‌ى آن، الحاق مساحقه به زنا نيست.

طرح يك اشكال و جواب آن‌

تعبيراتى در باب مساحقه داشتيم كه دلالت بر معناى وسيعى مى‌كرد و از آن‌ها استفاده مى‌شود كه مساحقه بايد به باب زنا ملحق گردد؛ مانند روايتى كه مى‌گفت: «سحّاق النساء بينهن زنا»[2]اين روايت مى‌گويد: مساحقه نيز زنا است. ظاهر روايت ترتّب احكام زنا بر مساحقه است؛ و يكى از احكام مترتّب بر زنا اين است كه اگر كسى زنى را به زنا رمى كرد، بايد هشتاد تازيانه بخورد. در حقيقت، رمى به زنا سبب ثبوت حدّ قذف است؛ و مساحقه بر طبق اين روايت همان زنا است. پس، حكمش نيز با آن يكى است.

و با استدلال به آيه‌ى شريفه نيز مى‌توانيم بگوييم:الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنتِ‌[3]معناى وسيعى را در بر دارد؛ و تبادر از آن، خصوص زنا نيست؛ بلكه هر چيز كه با عفّت زنان منافات دارد را شامل مى‌شود.

اگر بگويى: لازمه‌ى اين بيان و معناى وسيع، تحقّق قذف است نسبت به ملاعبه يا خلوت كردن با زن نامحرمى و يا تقبيل او، زيرا رمى زن محصن به نسبت دادن هر عمل نامشروع محقّق مى‌شود.

در پاسخ مى‌گوييم: قيدثُمَّ لَمْ يَأْتُواْ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَآءَ[4]تمام محرّماتى كه اثباتش به‌

[1]. جواهر الكلام، ج 41، ص 403

[2]. مستدرك الوسائل، ج 18، ص 85، باب 1 از ابواب حدّ سحق، ح 3.

[3]. سوره‌ى نور، 4.

[4]. سوره‌ى نور، 4.


صفحه 237

چهار شاهد نياز ندارد را خارج مى‌كند، و فقط محرّماتى كه چهار شاهد نياز دارد- يعنى زنا و مساحقه- باقى مى‌ماند.

ليكن اطلاق آيه به‌گونه‌اى نيست كه بتوان از آن عموم را استفاده كرده و بر شمولش نسبت به مساحقه تكيه كنيم؛ از طرفى در صحيحه‌ى ابن‌سنان نيز صحبتى از مساحقه به ميان نيامده است و در روايات ديگر نيز به مساحقه اشاره نشده و روايت «سحّاق النساء بينهنّ زنا»[1]نيز اشكال سندى دارد.

در نتيجه، نمى‌توان دايره‌ى قذف را تعميم داد؛ به‌گونه‌اى كه مساحقه را نيز شامل گردد.

البته اين به آن معنا نيست كه اگر كسى به ديگرى نسبت مساحقه داد، كار حرامى نكرده باشد. حرمت عمل مسلّم است امّا حدّ قذف ندارد؛ بلكه عنوان تعزير محقّق است.

[1]. مستدرك الوسائل، ج 18، ص 85، باب 1 از ابواب حدّ سحق، ح 3.


صفحه 238

[الألفاظ الدالّة على القذف‌]

[مسألة 2- يعتبر في القذف أن يكون بلفظ صريح أو ظاهر معتمد عليه كقوله:

«أنت زنيت» أو «... لطت» أو «أنت زان» أو «لائط» أو «ليط بك» أو «أنت منكوح في دبرك» أو «يا زاني» «يا لاطي» ونحو ذلك ممّا يؤدّي المعنى صريحاً أو ظاهراً معتمداً عليه.

وأن يكون القائل عارفاً بما وضع له اللفظ ومفاده في اللغة الّتي يتكلّم بها، فلو قال عجمي أحد الألفاظ المذكورة مع عدم علمه بمعناها لم يكن قاذفاً، ولا حدّ عليه، ولو علم المخاطب، وعلى العكس لو قاله العارف باللغة لمن لم يكن عارفاً فهو قاذف وعليه الحدّ.]

الفاظ قذف‌

اين مسأله دو مطلب را در بر دارد:

1- لفظى كه دلالت بر قذف مى‌كند، يا بايد صريح در اين معنا باشد و يا ظهورى داشته باشد كه عقلا بر آن اعتماد مى‌كنند؛ يعنى ظهورى كه احتمال خلاف در آن جريان دارد، ليكن عقلا اين احتمال را ناديده مى‌گيرند؛ مانند بيشتر محاورات و گفتگوهاى ما كه بر مبناى ظهورات و با اعتماد بر آن‌ها است. از اين‌رو، فرموده است: اگر ظاهر معتمد عليه باشد، كفايت مى‌كند؛ مانند: «أنت زنيت» (به فتحه يا كسره‌ى «تا» در هردو) اگر مخاطب مرد يا زن باشد يا به مردى بگويد «لُطْتَ» تو لواط كردى، «أنت زان أو لائط».

آيا بين «أنت زنيت» و «أنت زان» فرقى هست؟ جمله‌ى اوّل حكايت از وقوع زنا در زمان گذشته است؛ ولى جمله‌ى دوّم گاه در شأنيّت و وقوع فعل در آينده نيز استعمال مى‌شود؛ يعنى تو آدمى هستى كه شأنيت اين مسأله در تو وجود دارد؛ بنا بر اين معنا، ديگر عنوان قذف صادق نيست. در اين‌جا بايد در بحث زير تأمّل و تدبّر نماييم:

اگر كسى گفت: تو در آينده حتماً زنا خواهى كرد، آيا قذف به شمار مى‌آيد؟ بنا بر اين كه در «أنت تزني في ما بعد» شبهه‌ى تحقّق قذف باشد، در «أنت زاني» نيز اين شبهه‌


صفحه 239

هست؛ ممكن است مقصود گوينده معناى استقبالى اسم فاعل باشد. لذا، اين اشكال در «أنت لائط» نيز راه دارد.

اگر به مردى بگويد «أنت ليط بك» يا «أنت منكوح في دبرك» يعنى تو مفعول باب لواط واقع شده‌اى و يا صريحاً بگويد: «يا زاني» و «يا لائط» و امثال آن كه معناى صريح يا ظهور معتنابهى كه به آن اعتماد شود در نسبت لواط يا زنا داشته باشد، با گفتن اين‌گونه كلمات قذف محقّق مى‌گردد.

2- گوينده بايد عارف به معناى لغوى و مفاد آن كلمات در لغتى كه به آن تكلّم مى‌كند، باشد. لذا، اگر فرد عجمى كه اصلًا با لغت عرب آشنايى ندارد يكى از الفاظى كه در لغت عرب بر قذف و فريه دلالت مى‌كند، به كار برد هر چند در مقابل او شخص عربى باشد كه معنا را مى‌فهمد، قذف نكرده است و حدّ ندارد؛ ولى اگر عارفِ به لغت، شخص غير عارفى را با آن لغت قذف كند، قاذف است و حدّ قذف ثابت مى‌گردد.

مطلب اوّل: الفاظ دالّ بر قذف‌

مقدّمه: دو بحث را بايد بررسى كنيم:

بحث اوّل: آيا اشاره‌ى سر و مانند آن اگر مفهم قذف بود، در تحقّق قذف كفايت مى‌كند؟

به عبارت ديگر، آيا تحقّق قذف به لفظ است يا به اشاره‌ى مفهمه نيز ثابت مى‌شود؟

اين مسأله در كلمات فقها مطرح نشده است. مثلًا در مجلسى زيد به عمرو نسبت زنا بدهد و عمرو در مقام انكار باشد، ولى شما با تكانِ سر زيد را تأييد كنيد، و بيننده متوجّه شود كه شما با اين تكان كار زيد را قبول داريد و تأييد مى‌كنيد.

در عبارت‌ تحريرالوسيله‌- «يعتبر في القذف أن يكون بلفظ صريح ...»- دو احتمال وجود دارد:

الف: مقصود از اين عبارت جايى است كه پاى لفظ در كار مى‌باشد، ولى كارى به اشاره نداشته باشد.

ب: فقط در باب قذف، لفظ صريح يا ظاهر معتمدٌ عليه معتبر است و به غير آن واقع نمى‌شود.


صفحه 240

به نظر ما، هرچند در كتب فقهى مانند جواهر و غير آن متعرّض اين فرع نشده‌اند، ليكن به نظر مى‌رسد اگر اشاره كاملًا ظهور و دلالت داشته باشد، به جاى لفظ صريح يا ظاهر مى‌نشيند.

بحث دوّم: در صورتى كه قذف به لفظ باشد، آيا لفظ صريح لازم است يا ظهور عرفى- هرچند احتمال خلاف نيز داده شود- كفايت مى‌كند؟

آيه‌ى شريفه‌الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنتِ‌[1]مى‌فرمايد: كسانى كه زنان عفيف را رمى مى‌كنند؛ بايد گفت براى «رمى» يك حقيقت و معناى شرعى نيست، بلكه در فهم معناى آن بايد به عرف مراجعه كرد تا فهميد «رمى محصنات» در كجا و چگونه محقّق مى‌گردد؟ آيا فقط صورتى است كه لفظ صراحت داشته باشد، يا آن كه اگر ظهور مورد اعتناى عرف نيز داشته باشد، كافى است؛ به گونه‌اى كه عرف از ظهور همان معنايى را بفهمد كه از لفظ صريح مى‌فهمد؟ در اين مورد دو روايت وجود دارد كه مفاد آن‌ها بايد بررسى شود.

1- وبإسناده عن وهب بن وهب، عن جعفر بن محمّد عليه السلام، عن أبيه عليه السلام أنَّ عليّاً عليه السلام لم يكن يحدّ في التعريض حتّى يأتي بالفرية المصرّحة يا زان أو يابن الزانية، أو لست لأبيك.[2]

فقه الحديث: «وهب بن وهب» توثيق ندارد. امام باقر عليه السلام فرمود: امير مؤمنان عليه السلام بر كنايه و تعريض، حدّ قذف جارى نمى‌كرد؛ يعنى در مواردى كه كلمات گوينده ظهورى در افترا و نسبت نداشت، بلكه به عنوان تعريض و گوشه و كنايه، بر مطلب دلالت داشت، امير مؤمنان عليه السلام حدّ قذف را اقامه نمى‌كرد؛ تا آن كه يك قذف و فريه‌ى صريحى از او سر زند؛ مثل اين كه بگويد: اى زانى، يا اى پسر زن زنا كار، يا تو پسر پدرت نيستى.

آيا روايت كه «فرية مصرّحة» دارد، ظهور را خارج كرده و راه را منحصر در تصريح مى‌داند؟ يعنى فقط موردى را مى‌گويد كه هيچ احتمال خلافى جريان نداشته، و شائبه‌ى خلافى راه نداشته باشد.

[1]. سوره‌ى نور، 4.

[2]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 454، باب 19 از ابواب حدّ قذف، ح 9.


صفحه 241

ظاهراً مقصود روايت از تصريح، صراحت اصطلاحى نيست كه مقابل ظهور قرار گيرد؛ به دو قرينه:

الف: تصريح در مقابل تعريض به‌كار رفته و ظهور نيز با تعريض تقابل دارد. اگر كسى كلمه‌اى را بگويد كه ظهور در مطلبى دارد، نمى‌گويند: او مطلب را به كنايه و تعريض گفت.

ب: سه موردى كه در روايت مطرح است، تصريح ندارد؛ «لست لأبيك» ظهور در قذف دارد؛ زيرا، محتمل است مقصود گوينده اين باشد كه تو به پدرت شباهت ندارى و فضائل او در تو موجود نيست. اين احتمال هرچند خلاف ظاهر است، ولى به هر حال احتمال است؛ بنابراين، مقصود از «فرية مصرحة» نمى‌تواند تصريح اصطلاحى باشد؛ بلكه شامل ظواهرى مى‌شود كه در آن‌ها احتمال خلاف جا دارد، ولى عرف به آن اعتنا نمى‌كنند.

2- وبإسناده عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن الحسن بن موسى الخشّاب، عن غياث بن كلوب، عن إسحاق بن عمّار، عن جعفر عليه السلام، أنَّ عليّاً عليه السلام كان يعزّر في الهجاء ولايجلد الحدّ إلّافي الفرية المصرّحة أن يقول: يا زان أو يابن الزانية أو لست لأبيك.[1]

فقه الحديث: امام صادق عليه السلام فرمود: امير مؤمنان عليه السلام در مورد هجو حدّ نمى‌زد؛ بلكه تعزير مى‌كرد. مگر در جايى كه فريه‌اى صريح باشد، مانند اين كه بگويد: اى زانى، يا اى پسر زن زنا كار، يا تو پسر پدرت نيستى.

دلالت اين روايت نيز مانند روايت گذشته است؛ بنابراين، مطلب اوّل‌ تحريرالوسيله‌ يعنى كفايت لفظ صريح يا ظاهر معتمدٌ عليه در حصول قذف تمام است.

مطلب دوّم: علم گوينده به معناى كلمات‌

اگر فردى غير عرب كلماتى كه در لغت عرب دلالت بر قذف و فريه دارد را استعمال كرد، ولى علم و آگاهى به معناى آن نداشت؛ هرچند مقابلش عرب باشد كه معناى آن الفاظ را مى‌فهمد. مثل اين كه بگويد: «أنت زان» يا «ليط بك» هر چند اجمالًا بداند حرف زشتى‌

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 453، باب 19 از ابواب حدّ قذف، ح 6.


صفحه 242

است و جمله‌ى خوبى نيست. در اين صورت قذف صدق نمى‌كند.

قذف و رمى نياز به قصد دارد و قصد بر توجّه به معنا و استعمال لفظ در معنا توقّف دارد؛ كسى كه معناى لفظ را نمى‌داند، لفظ را در معنا استعمال نكرده است؛ بلكه يك كلمه‌ى عربى گفته است. لذا، بايد قاذف عالم به معناى لغت باشد. البتّه لازم نيست به ادبيات عرب عالم باشد؛ همين مقدار كه بداند «أنت زنيت» يعنى زنا دادى، خواه بداند اين صيغه‌ى ماضى است يا نداند. دانستن خصوصيّات لفظ لازم نيست؛ همين مقدار كه اجمالًا بداند با اين كلمه به طرف مقابلش نسبت زنا مى‌دهد، براى تحقّق قذف كافى است.

اگر مطلب بر عكس شد، يعنى شخص عربى با عجمى درگير و با لغت عربى عجم را قذف كرد؛ هرچند فرد عجم نفهمد، به او چه نسبتى مى‌دهد، امّا همين مقدار كه گوينده مى‌فهمد چه كلماتى را به كار مى‌برد و چه معنايى دارد، قذف محقّق مى‌گردد؛ والَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنتِ‌[1]شامل حالش مى‌شود. زيرا، قذف عملى است كه از قاذف سر مى‌زند و از سنخ لفظ است؛ و در لفظ بايد متكلّم قاصد و متوجّه به معنا باشد؛ خواه سامع معنا را بفهمد يا نفهمد؛ و چه‌بسا اصلًا آن كلام به گوش مقذوف نرسد؛ مانند كسى كه مى‌گويد «يا بن الزانية»؛ در اين‌جا نسبت زنا به مادرش داده است و نه به خودش؛ در عين حال، قذف محقّق است. در نتيجه، در تحقّق قذف لازم نيست مقذوف بر قذف اطّلاع پيدا كند تا چه رسد كه معناى قذف را بفهمد.

[1]. سوره‌ى نور، 4.


صفحه 243

[نفي الولد]

[مسألة 3- لو قال لولده الّذي ثبت كونه ولده بإقرار منه أو بوجه شرعي:

«لست بولدي» فعليه الحدّ، وكذا لوقال لغيره الّذي ثبت بوجه شرعي أنّه ولد زيد:

«لست بولد زيد» أو «أنت ولد عمرو».

نعم، لو كان في أمثال ذلك قرينة على عدم إرادة القذف ولو للتعارف فليس عليه الحدّ، فلو قال: «أنت لست بولدي» مريداً به ليس فيك ما يتوقّع منك أو «أنت لست بابن عمرو» مريداً به ليس فيك شجاعته مثلًا فلا حدّ عليه ولا يكون قذفاً.]

نفى ولد

اگر بچّه‌اى را كه واقعاً فرزند خودش هست- (يعنى يا به اقرارش ثابت شده اين فرزند، فرزند او است و يا به جهت شرعى ديگرى مثل اين كه همسرى دارد و صاحب فراش است، با آن زن وطى كرده و اين بچّه از آن زن متولد شده است؛ به حكم «الولد للفراش وللعاهر الحجر»[1]حكم به فرزندى او شده است.)- انكار كند و بگويد تو فرزند من نيستى؛ بر او حدّ مى‌زنند. همين‌طور اگر به شخصى كه از راه شرعى ثابت شده فرزند زيد است، بگويد:

«تو فرزند زيد نيستى» يا «فرزند عمرو هستى» بر گوينده حدّ جارى مى‌شود.

آرى، اگر كسى به بچّه‌اش بگويد: تو فرزند من نيستى و قرينه‌اى در كار باشد كه آن‌چه ما از تو انتظار داشتيم نيستى، ما مى‌خواستيم يك بچه‌ى سر تا پا كمال و فضيلت باشى، به تو اميدها داشتيم، ولى تو بر خلاف اميد و توقّع ما هستى؛ در اين صورت كه پدر در مقام تأديب فرزندش و موعظه و نصيحت او است، حدّ جارى نمى‌گردد و اصلًا قذف نيست؛ بلكه بحث در جايى است كه هيچ قرينه‌اى بر اين مطالب نداشته باشيم و لفظ ظهور داشته باشد در اين معنا كه مادرت در رابطه‌ى نامشروعى به تو آبستن شده و تو از او متولّد گشته‌اى، و آن عمل‌نامشروع هم زنا بوده است. زيرا، احتمال مى‌دهد كه عمل نامشروع از روى اكراه سر زده باشد و او را اكراه بر زنا كرده باشند و يا به سبب وطى به شبهه به تو

[1]. وسائل الشيعة، ج 14، ص 569، باب 58 از ابواب نكاح‌العبيد و الإماء، ح 7.