فرق بين حرّ و عبد تصريح دارد. مىفرمايد: «حرّاً كان أو عبداً أو حرّةً كانت أو أمة».
امام عليه السلام به صورت يك ضابطهى كلّى در حقوق اللَّه فرمود: «يك اقرار كافى است و فرقى بين حرّ و عبد نيست». اگر ما بوديم و اين ضابطه و ذيل روايت نبود كه امام عليه السلام ضابطه را بر سرقت تطبيق دادهاند، مىگفتيم: اين ضابطه نسبت به باب سرقت تقييد مىگردد.
به عبارت ديگر، وقتى اصحاب از امام عليه السلام سؤال كردند اين ضابطهى كلّى كه شما فرموديد در چه مواردى پياده مىگردد؟ امام عليه السلام سرقت را به عنوان اوّلين مصداق و مجراى آن ضابطه معرّفى مىكند. اين تذييل روايت به منزلهى تصريح به كفايت اقرار عبد در اجراى حدّ قطع است؛ لذا، قابل تخصيص و تقييد نيست. در اصول گفتهايم: اگر عامّى در موردى وارد شد نسبت به آن مورد امكان ندارد تخصيص بخورد، بلكه نسبت به مورد ورودش صراحت دارد.
اگر كسى از مولا پرسيد زيد عالم را اكرام كنم؟ مولا بگويد: همهى علما را اكرام كن، نمىتوان عموم «أكرام العلماء» را نسبت به زيد عالم تخصيص زد؛ زيرا، در وجوب اكرام زيد عالم صراحت دارد؛ اگر بخواهد تخصيص بزند و مورد سؤال خارج از حكم عام باشد، عقلًا نمىپذيرند و زيربار چنين تخصيصى نمىروند.
بنابراين، اگر مسألهى سرقت به عنوان مثال براى آن قاعدهى كلّى ذكر نشده بود، مىتوانستيم عبد را از عموم قاعده بيرون كنيم؛ امّا با وجود تصريح امام عليه السلام به سرقت در پاسخ بعض اصحاب، امكان تقييد نيست.
بازگشت به نقد روايت فضيل
2- در اين ضابطهى كلّى، امام عليه السلام مىفرمايد: پس از اقرار به حقّى از حقوق اللَّه بر امام واجب و متعيّن است كه حدّ را اقامه كند. در حالى كه در موارد مكرّر گفتيم: اگر حدّى به واسطهى اقرار ثابت شد، امام در اجراى حدّ يا عفو مجرم مخيّر است؛ لذا، ظاهر روايت با روايات باب تخيير حاكم بين عفو و اجراى حدّ منافات دارد.
3- در استثناى زانى محصن دو جهت مخالفت با روايات و فتوا وجود دارد:
اوّلًا: مستفاد از اين صحيحه انحصار راه ثبوت زناى احصانى به بيّنه است، به خلاف زناى غيرمحصنه؛ در حالى كه بر طبق روايات و فتاوا، فرقى بين دو نوع زنا در اثباتشان به اقرار و بيّنه نيست.
ثانياً: روايت در زناى احصانى به ثبوت صد تازيانه و رجم حكم مىكند، در حالى كه تازيانه در مقابل رجم است؛ در زناى غيراحصانى فقط تازيانه و در زناى احصانى فقط رجم به عنوان حدّ نزد مشهور مطرح است.
4- در آينده به اين مطلب مىپردازيم كه در سرقت نيز مطالبهى مسروق منه براى اجراى حدّ لازم است؛ در حالى كه در اين روايت بهطور صريح مىگويد: مطالبهى مسروق منه يا ولى او در اجراى حدّ دخلى ندارد.
احتمال مىدهيم روايت فضيل بن يسار كه در باب سرقت آوردهاند، قسمتى از همين روايت مفصّل باشد نه اين كه روايت مستقلّى باشد؛ ليكن اين احتمال مُبعّدى دارد و آن تقييد روايت باب سرقت به «رجل حرّ» است. در روايت فرمود: «إن أقرّ الرجل الحرّ على نفسه مرّة واحدة عند الإمام قطع»[1]در حالى كه در اين روايت مفصّل به عدم فرق بين حرّ و عبد تصريح شده است. البتّه بنا به نقل صاحب جواهر رحمه الله كه كلمهى «حرّ» وجود ندارد- «إذا أقرّ على نفسه بالسرقة مرّة واحدة قطع»-[2]احتمال يكى بودن قوىّ است؛ به خصوص با توجّه به اين كه راوى در هر دو فضيل بن يسار از امام صادق عليه السلام باشد.
اگر احتمال اتّحاد دو روايت تقويت شد، روايت باب سرقت نيز از اعتبار ساقط مىگردد؛ زيرا، جزئى از روايت مفصّل است و آنهم مشتمل بر موهناتى برخلاف روايات و فتواى فقها است؛ لذا، نمىتوان به چنين روايتى عمل كرد.
اگر اين احتمال تقويت نشد، روايت مفصّل فضيل با روايت ديگرش در باب سرقت عبد[3]معارضه مىكند؛ زيرا، به عدم فرق بين حرّ و عبد تصريح دارد و اين روايت به بىاعتبارى اقرار عبد در باب سرقت تصريح كرده است. لذا، در اثر تعارض روايت مفصّل
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 488، باب 3 از ابواب حدّ سرقت، ح 3.
[2]. جواهر الكلام، ج 41، ص 522.
[3]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 532، باب 35 از ابواب حدّ سرقت، ح 1.
ساقط مىگردد و روايت باب سرقت يعنى «إن أقرّ الرجل الحرّ على نفسه عند الإمام قُطع» باقى مىماند.
نقد و توجيه روايت فضيل در باب سرقت
اگر مقصود از «عند الإمام» در روايت «إن أقرّ الرجل الحرّ على نفسه عند الإمام قطع» امام معصوم عليه السلام باشد، براى ما لازم نيست اين معنا را دنبال كنيم كه آيا يك مرتبه اقرار نزد معصوم عليه السلام كافى است يا نه؟ امام معصوم عليه السلام وظيفهى خود را مىداند.
اگر مقصود از «عند الإمام» اعمّ از هر حاكم شرعى باشد خواه به نيابت خاصّه يا نيابت عامّه، در اين صورت، روايت با روايات مشهور معارضه مىكند و امكان جمع دلالى هم نيست؛ همان طور كه اگر مقصود، امام معصوم عليه السلام باشد، جاى اطلاق و تقييد است؛ زيرا، روايات مشهور مىگويد: مطلقاً دو اقرار لازم است و اين روايت مىگويد: نزد امام معصوم عليه السلام يك اقرار كفايت مىكند. امّا اگر مقصود از امام، حاكم شرع باشد، بين دو دسته روايت تعارض برقرار، و روايات مشهور از جهت موافقت با شهرت فتواييه يعنى اوّلين مرجّح، بر روايت فضيل مقدّم مىگردد؛ در نتيجه، در باب سرقت دو مرتبه اقرار لازم است.
صاحب جواهر رحمه الله روايت ديگرى از كتاب تحصين سيّد بن طاووس رحمه الله نقل مىكند، خلاصهى روايت اين است كه اگر عبدى به سه بار سرقت اقرار كند، دستش قطع مىگردد:
عن الأصبغ: أنّه أتى أمير المؤمنين عليه السلام جماعة بعبد أسود موثّق أكتافاً، فقالوا: جئناك بسارق، فقال له: يا أسود أنت سارق؟ فقال: نعم يا مولاي، ثمّ قال: ثانيةً يا أسود أنت سارق؟ فقال: نعم يا مولاي، قال:
إن قلتها ثالثةً قطعت يمينك، يا أسود أنت سارق، قال: نعم، فقطع يمين الأسود.[1]
[1]. جواهر الكلام، ج 41، ص 523.
به گفتهى صاحب جواهر رحمه الله اين روايت به دو دليل بايد كنار گذاشته شود:
1- كسانى كه به تعدّد اقرار فتوا دادهاند، بيش از دو اقرار را لازم نمىدانند. لذا، كسى به اين روايت عمل نكرده است.
2- در مورد عبد، اگر دهبار هم اقرار كند اثرى بر اقرارش مترتّب نمىگردد؛ زيرا، بهطور كلّى اقرار عبد در باب سرقت پذيرفته نمىشود.
بنابراين، قول مشهور به لزوم و كفايت دو اقرار در باب سرقت بر طبق قاعده است.
فرع دوّم: عدم قطع دست با يكبار اقرار و اخذ مال مسروقه
تعدّد اقرار در ثبوت حدّ مؤثّر است؛ يعنى اگر بخواهد قطع دست مترتّب گردد، بايد دوبار به سرقت اقرار كند. لذا اگر يكبار اقرار كرد، دستش را نمىبرند. از اين حيث، اقرار بىاثر است؛ امّا از جهت ضمان و برگرداندن مال مسروقه- اگر موجود است عين آن را بايد برگرداند و اگر تلف شده، و مثلى است مثل آن را، و اگر قيمى است، قيمت آن را بايد بدهد-.
اقرار در باب سرقت همانند اقرار در حقوق مالى ديگر است. اگر گفت: كتابى كه در دستم هست متعلّق به زيد است، يا گفت: من مال زيد را تلف كردم، در صورت اوّل كتاب را و در صورت دوّم مثل يا قيمت آن مال را از او گرفته به زيد مىدهند. در اين خصوص فرقى بين باب سرقت و ديگر اقرارهاى مالى نيست.
فرع سوّم: شهادت زنان- يك شاهد و قسم
اين فرع را بهطور مكرّر بحث كردهايم؛ امام راحل رحمه الله در باب زنا به واسطهى دليل خاص براى شهادت زنان به انضمام شهادت مردان اعتبار قائل شدند و در ساير موارد مىفرمايد:
شهادت زنان بهطور مستقلّ يا منضمّ به شهادت مردان معتبر نيست.
ما با استفاده از روايات، برخلافِ اين مطلب فتوا داديم و گفتيم: هميشه دو زن از باب قدر متيقّن مىتواند به مردان منضم گردد؛ لذا، با شهادت دو زن عادل و يك مرد عادل، سرقت ثابت و حدّش مترتّب مىگردد.
اين بحث مبنايى است و جاى بحث مفصّلش در كتاب شهادات است؛ همانگونه كه
بحث از اعتبار يمين در باب حدود نيز در همان كتاب بايد مطرح گردد. امام راحل رحمه الله فرمود: به شهادت يك شاهد و سوگند مسروق منه، سرقت ثابت نمىشود؛ زيرا، به حسب آنچه در باب شهادات تحقيق شده و روايات هم دلالت دارد،[1]صاحب حدّ نبايد قسم بخورد؛ يعنى سوگندش بىاعتبار است.
[1]. ر. ك: وسائل الشيعة، ج 18، ص 192، باب 14 از ابواب كيفية الحكم واحكام الدعوى.
[شرائط المقرّ]
[مسألة 2- يعتبر في المقرّ البلوغ والعقل والاختيار والقصد، فلايقطع بإقرار الصبيّ حتّى مع القول بقطعه بالسرقة، ولا بإقرار المجنون ولو أدواراً دور جنونه ولا بالمكره ولا بالهازل والغافل والنائم والساهي والمغمى عليه، فلو أقرّ مكرهاً أو بلا قصد لم يقطع ولم يثبت المال.]
شرايط مقرّ
در مقرّ چهار شرط بلوغ، عقل، اختيار و قصد معتبر است. حريّت نيز از شرايط مقرّ است كه به لحاظ عدم ابتلا مطرح نكردهاند. روايت صحيحهى فضيل بن يسار بر اين مطلب تصريح دارد:
قال: سمعت أبا عبداللَّه عليه السلام يقول: إذا أقرّ المملوك على نفسه بالسّرقة لم يقطع وإن شهد عليه شاهدان قطع.[1]
بنابراين، با اقرار كودك بر سرقت، دستش قطع نمىگردد؛ حتّى اگر قائل باشيم دست كودك را در سرقت مىبرند. و همينطور به اقرار مجنون هرچند جنون ادوارى داشته باشد و در زمان جنون اقرار كند، و به اقرار فردى كه به اقرار اكراه شده باشد و به اقرار هازل، غافل، نائم، ساهى و بيهوش بر سرقت، دستشان قطع نمىشود. بنابراين، اگر از روى اكراه يا بدون قصد اقرار كند، قطع دست و مال مسروقه ثابت نمىگردد.
1- اعتبار بلوغ
يكى از مسائل مسلّم فقهى بىاثر بودن اقرار غيربالغ است؛ زيرا، غيربالغ از نظر شرعى مسلوب العبارة است؛ يعنى كلام و گفتارش كالعدم است. بر طبق همين مبنا، جمع زيادى از فقها يكى از شرايط متعاقدين را بلوغ مىدانند. مقصود از متعاقدين، همان كسى است كه
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 532، باب 35 از ابواب حدّ سرقت، ح 1.
صيغهى عقد را اجرا مىكند؛ خواه مجرى عقد، بايع واقعى باشد يا از طرف او وكالت داشته باشد. لذا گفتهاند: اگر صبىّ صيغهى عقدى را هرچند به وكالت نيز اجرا كند، آن عقد مانند عدم عقد است يعنى گويا سخنى از او سر نزده است «كأنّه لم يصدر منه كلام وكأنّه لم يتحقّق هناك لفظ».
از اين رو، وقتى عقد كودك بىاثر بود و نفوذى نداشت، اقرارش نيز مانند عقدش نافذ نخواهد بود.
ممكن است بگوييم: دليل معروف «إقرار العقلاء على أنفسهم جايز»[1]به عقلاى بالغ انصراف دارد؛ لذا، كودك هرچند ديوانه هم نباشد و مرتبهاى از عقل را نيز دارا باشد، از اين دليل خارج است.
بنا بر اين عبارت و گفتار، كودك را كالعدم ندانستهايم؛ لذا، در مواردى كه به وكالت از طرف مالك، صيغهى عقد را بخواند، عقدش صحيح است؛ ليكن از جهت انصراف دليل اقرار، از اقرار كودك، در تمام حقوق مالى و غير آن، اقرارش منشأ اثر نخواهد بود.
تذكّر: در مسأله اوّل بحث سرقت، در اولين شرط ثبوت حدّ گفتيم: مشهور معتقدند در سرقت كودك اگر بهطور مكرّر هم باشد، دستش بريده نمىشود؛ در مقابل مشهور، روايات و اقوالى داريم كه مىگفت: در مرتبهى اول عفو، در مرتبهى دوّم تأديب، در مرتبهى سوّم، انگشتانش را با فشار بر روى زمين مالش مىدهند تا خون درآيد، در مرتبهى چهارم سرانگشتانش را قطع، و در مرتبهى پنجم همانند افراد بالغ دستش را مىبرند.
با توجّه به اين مسأله، ممكن است كسى توهّم كند اگر در مرتبهى پنجم دست كودك را مىبُرند، يا در مراتب قبل او را تأديب مىكنند، لازمهاش اين است كه سرقت او به هر راهى ثابت شود اين عقوبتها در حقّش اجرا گردد؛ يعنى فرقى بين اقرار كودك يا قيام بيّنه بر سرقتش و يا علم حاكم به اين عمل نيست.
به عبارت ديگر، اگر حدّ و تعزير در حقّ كودك اقامه مىگردد؛ پس، معلوم مىشود بين ترتّب اين احكام و نفوذ اقرارش رابطه است.
[1]. وسائل الشيعة، ج 16، ص 111، كتاب الاقرار، باب 3، ح 2.
امام راحل رحمه الله در دفع اين توهّم فرموده است: دست كودك با اقرارش به سرقت قطع نمىگردد؛ حتّى اگر بگوييم در سرقت كودك حدّ قطع داريم. زيرا بين ثبوت حدّ و پذيرش اقرار رابطهاى نيست. اگر سرقتش با بيّنه يا علم قاضى ثابت گردد، حدّ و تعزيرمىشود؛ وگرنه اقرارش نافذ نيست.
به عبارت ديگر، در سرقت كودك به تعزير قائل شويم يا مراتب پنجگانه را طى كنيم، جريان تعزير يا مراتب پنجگانه ربطى به اين مسأله كه سرقت صبىّ چگونه ثابت مىشود، ندارد. بر فرض كه ما در آن مسأله، به قطع دست كودك فتوا بدهيم، امّا معناى آن فتوا اين نيست كه اقرار كودك مقبول و نافذ است.
2- اقرار مجنون
شخص در زمان جنون، از تحت قاعدهى «إقرار العقلاء على أنفسهم جايز»[1]خارج است.
3- اقرار مكره
به مقتضاى حديث «رفع ما اكره عليه»، «رفع ما استكرهوا عليه»[2]اقرار شخصى كه اكراه شده نافذ نيست؛ بلكه به سبب انصراف قاعدهى «إقرار العقلاء على أنفسهم جايز»[3]نيز مىتوان اقرار مكره را بىاثر دانست؛ زيرا، به تناسب حكم و موضوع، اين قاعده مىگويد:
اگر عاقل بر ضرر خودش اقرار كند، بايد آن را بپذيريم. علّت پذيرش اقرار عاقل اين است كه او عاقل است و به واقعيّتى اعتراف مىكند، به اين مال براى زيد اقرار مىكند، در معناى اين قاعده، اختيار افتاده است؛ يعنى مسألهى پذيرش و نفوذ اقرار را به جايى منحصر مىكند كه عاقل در اقرارش مختار باشد. از اين رو، اگر كسى را با تهديد و ضرب و شتم به اقرار وادار كنند، عموم «إقرار العقلاء على أنفسهم جايز» او را شامل نمىگردد. لذا، اگر ادلّهى رفع اكراه هم نبود، همين قاعده بيانگر عدم نفوذ اقرار در صورت اكراه و استكراه است.
[1]. وسائل الشيعة، ج 16، ص 111، كتاب الاقرار، باب 3، ح 2.
[2]. همان، ج 11، ص 259، باب 56 از ابواب جهاد نفس، ح 3.
[3]. همان، ج 16، ص 111، كتاب الاقرار، باب 3، ح 2.