فقه الحديث: امام صادق عليه السلام در اين روايت معتبر فرموده است: اميرمؤمنان عليه السلام مردى را در حيره (نجف كنونى) سه روز به دار آويخت. سپس در روز چهارم او را پايين آورد؛ بر او نماز گذاشت و به خاكش سپرد.
2- وبهذا الإسناد أنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال: لا تدعوا المصلوب بعد ثلاثة أيّام حتّى ينزل فيدفن.[1]
فقه الحديث: در اين روايت معتبر نيز امام صادق عليه السلام مىفرمايد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مصلوب را بعد از سه روز بر بالاى دار رها نكنيد؛ بلكه او را پايين آورده و دفن كنيد.
3- قال: وقال الصادق عليه السلام: المصلوب ينزل عن الخشبة بعد ثلاثة أيّام ويغسّل ويدفن ولا يجوز صلبه أكثر من ثلاثة أيّام.[2]
فقه الحديث: اين روايت از مرسلات معتبر صدوق رحمه الله است. امام صادق عليه السلام فرمود:
مصلوب را بعد از سه روز از دار پايين مىآورند، غسل مىدهند و دفن مىكنند؛ و باقى ماندنش بر دار بيش از سه روز جايز نيست.
كيفيّت دلالت: هر سه روايت، در مورد مصلوبى رسيده است كه پس از سه روز كه او را پايين مىآورند، مرده باشد؛ زيرا، در تمامى آنها مسألهى دفن مطرح است.
آيا ممكن است بگوييم: «ثلاثة أيّام» مربوط به مصلوبى است كه يا مردهاش را به دار كشيدهاند- بنا بر قول به ترتيب- يا زنده او را دار زدهاند و در اين سه روز جان داده است- بنا بر قول به تخيير بين حدود-؛ امّا موردى كه مصلوب پس از سه روز زنده بماند، از روايات خارج است؟ ما دليلى نداريم كه بگوييم: حدّ ثلاثة ايّام در مورد فرد زندهى بالاى
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 541، باب 5 از ابواب حدّ محارب، ح 2.
[2]. همان، ح 3.
دار پس از سه روز پياده مىشود؛ از طرفى آيهى شريفه نيز مطلق است و مقيّد به سه روز نيست؛ روايات نيز در خصوص مصلوب ميّت رسيده است. با اين بيان، فتواى صاحب رياض رحمه الله مستدلّ مىگردد.
اگر بگوييد: غير از صاحب رياض رحمه الله كسى به اين مطلب فتوا نداده است، بلكه همهى فقها مىگويند: پس از سه روز بايد او را پايين آورد. لذا، امام راحل رحمه الله در تحريرالوسيله فرموده است: «نعم، يمكن القول بجواز الصلب على نحو يموت به وهو أيضاً لايخلو من إشكال».
مىگوييم: نتيجهى اين اشكال، لزوم پايين آوردن مصلوب زنده از بالاى دار است. امّا دليل فتواى شهيد رحمه الله كه مىفرمايد: «با چيزى به حياتش خاتمه دهيم»، چيست؟ آيا در حدود چهارگانهاى كه به محارب مربوط است، مردن مطرح است؟ قطع دست و پا، نفى و تبعيد دو تا از اين حدود است كه در آنها مردنى نيست؛ علاوه بر اين كه صلب نيز در مقابل قتل واقع شده و اين هم شاهدى است بر عدم لزوم وقوع قتل. اين فرد را بايد سه روز بالاى دار نگاه داشت؛ اگر مُرد، او را پايين بياورند و به خاك بسپارند؛ و اگر زنده ماند، او را رها كنند. عقوبت ديگرى مطرح نيست.
شاهد ديگر ما در اين مطلب كه به ضرر صاحب رياض رحمه الله تمام مىشود، اين است كه فقها در حدودى كه به قتل منتهى مىشود- مانند رجم- مىگويند: مجرم قبل از قتل غسل كند و پس از مرگش نيازى به غسل نيست. مرحوم محقّق در شرايع مىگويد: «ومن لايصلب إلّا بعد القتل لايفتقر إلى تغسيله لأنّه يقدّمه أمام القتل»[1]بنا بر قول به ترتيب كه اوّل محارب را مىكشند و سپس او را به دار مىزنند، نيازى به غسل ميّت نيست؛ زيرا، آن را قبل از كشته شدنش انجام داده است.
با توجّه به اين نكته كه در تمام حدود منتهى به قتل جريان دارد، با مراجعهى به اين سه روايت، مىبينيم در روايت اوّل و دوّم متعرّض غسل نشده است؛ ولى در روايت سوّم فرمود: «المصلوب ينزل عن الخشبة بعد ثلاثة أيّام ويغسّل ويدفن». بنابراين، اگر فتواى صاحب رياض رحمه الله صحيح بود، يعنى به مقدارى بالاى دار بماند تا بميرد و حقّ نداريم او را زنده پايين بياوريم، مجرم بايد غسل ميّت را قبل از صلب انجام بدهد؛ زيرا، صليب و دار
[1]. شرايع الاسلام، ج 4، ص 960.
مقدّمهى قتل است. در حالى كه در روايت غسل را بعد از پايين آوردن مطرح كرده است. از اين بيان مىفهميم صلب گاه به قتل منجر مىشود و گاه مصلوب زنده مىماند؛ لذا، معنا ندارد غسل را مقدّم بر صلب كنيم. بلكه او را به دار مىزنند، اگر پس از سه روز مرده بود، غسلش مىدهند؛ وگرنه نيازى به غسل ندارد.
از آنچه گفته شد، معلوم شد بيان صاحب رياض رحمه الله مبتلا به اشكال است. و اشكال، در گفتار شهيد ثانى و كاشف اللثام رحمهما الله جدّىتر است. لذا، امام راحل رحمه الله فرمود: «وقيل يجهّز عليه وهو مشكل». نهتنها دليلى بر فتواى اين دو بزرگوار نداريم، بلكه آيه بر خلافش دلالت دارد. زيرا، صلب را به عنوان يكى از چهار حدّ در برابر قتل آورده است، و ظاهرش اين است كه صلب عقوبتى مستقلّ است و لازم نيست به قتل منتهى گردد؛ پس از نزول نيز دليلى بر كشتن محارب نداريم.
بنابراين، روايت دوّم و سوّم به اطلاقش شامل محارب مىگردد. مىفرمايد: مصلوب را بيش از سه روز بالاى دار نگاه نداريد؛ خواه محارب باشد يا غيرمحارب.
بيان مقصود از «ثلاثة أيّام»
آيا مصلوب بايد سه شبانه روز بالاى دار بماند يا سه روز و دو شب؟ محلّ نزاع در جايى است كه در اوّل روز، مصلوب را به دار بزنند؛ مثلًا اگر صبح شنبه او را به صليب كشيدند، آيا تا صبح روز سهشنبه بايد بالاى دار باقى باشد يا تا غروب روز دوشنبه؟ امّا در صورت تلفيق، بدون شبهه، سه شب داخل در «ثلاثة أيّام» هست. لذا اگر ظهر شنبه آغاز صلب باشد، پايانش ظهر سهشنبه خواهد بود. اين صورت مورد بحث نيست، زيرا شبههاى نيست كه مراد از «ثلاثه أيّام» سهروز متوالى است نه اين كه روز به دار بياويزند و شب پايين بياورند.
علّت طرح اين مطلب، استعمال «يوم» در روايات و قرآن در هر دو معناى شبانهروز و روز است؛ ليكن در مقام ما مقصود شبانهروز است؛ زيرا، در روايت معتبرهى سكونى آمده است: «أنّ أمير المؤمنين عليه السلام صلب رجلًا بالحيرة ثلاثة أيّام ثمّ أنزله في اليوم الرابع فصلّى عليه ودفنه»[1]پايين آوردن روز چهارم دليل دخول شب سوّم در ثلاثة ايّام است؛
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 541، باب 5 از ابواب حدّ محارب، ح 1.
همانطور كه دو شب متوسّط داخل است.
با اين بيان، اشكال بر شهيد ثانى رحمه الله در مسالك[1]روشن مىشود كه فرمود: سه روز معتبر است نه سه شبانهروز، و دو شب وسط به تبع داخلاند.[2]
دفع توهّم: شكّى نيست كه ابتداى سه روز از همان زمان صلب بايد حساب شود نه از زمان موت؛ زيرا، بنا بر قول به تخيير، محارب را زنده به دار مىكشند و چهبسا ممكن است با اين صلب مرگش اتّفاق نيفتد. لذا، احتمال اين كه مبدأ آويختن به دار از زمان مرگ محارب باشد، احتمال باطلى است.
تذكّر: در عبارت تحريرالوسيله آمده است: «نعم، يمكن القول بجواز الصلب على نحو يموت به، وهو أيضاً لايخلو من إشكال». بيان شد اين عبارت ناظر به كلام صاحب رياض رحمه الله[3]است كه مىفرمود: «يصلب حتّى يموت». ممكن است نظر امام راحل رحمه الله به كيفيّت دار زدن در اين زمان باشد كه طناب را به گردن مجرم انداخته او را به دار مىزنند كه منتهى به مرگش مىشود. مؤيّد اين مطلب جملهى: «ويمكن القول بجواز الصلب» است؛ يعنى ايشان بحث را در جواز و عدم جواز مطرح مىكند؛ در حالى كه صاحب رياض رحمه الله به صورت وجوب آن را مىفرمايد.
بنا بر اين احتمال، عبارت «لا يخلو من إشكال» ناظر به اين معنا است كه در زمان نزول آيه و صدور روايات، اينطور نبوده كه صلب هميشه مستلزم موت باشد؛ لذا، چگونه مىتوانيم كيفيّت صلب را تغيير دهيم و مجرم را به كيفيّتى كه در اين زمان متداول است دار بزنيم؟ دليلى بر مشروعيّت آن وجود ندارد.
[1]. مسالك الافهام، ج 15، ص 17.
[2]. اين مطلب را در كتاب تفصيل الشريعه فرمودهاند.
[3]. رياض المسائل، ج 10، ص 212.
[كيفيّة نفي المحارب عن البلد]
[مسألة 10- إذا نفي المحارب عن بلده إلى بلد آخر يكتب الوالي إلى كلّ بلد يأوى إليه بالمنع عن مؤاكلته ومعاشرته ومبايعته ومناكحته ومشاورته. والأحوط أن لا يكون أقلّ من سنة وإن تاب. ولو لم يتب استمرّ النفي إلى أن يتوب. ولو أراد بلاد الشرك يمنع منها، قالوا: وإن مكّنوه من دخولها قوتلوا حتّى يخرجوه.]
كيفيّت تبعيد محارب
زمانى كه حاكم شرع حدّ محارب را تبعيد به شهرى ديگر معيّن كرد، به والى آن شهر نامه مىنويسد و از او مىخواهد كه از همغذا شدن مردم با محارب جلوگيرى كند؛ و مانع معاشرت، خريد و فروش و طرف مشورت واقع شدن محارب با مردم گردد و كسى به او زن ندهد.
احتياط واجب اين است كه زمان تبعيد كمتر از يك سال نباشد؛ هرچند در اين مدّت توبه كند. ولى اگر توبه نكرد، تبعيدش تا وقوع توبه ادامه خواهد داشت. اگر محارب بخواهد به سرزمين شرك برود، نمىگذارند به آنجا برود. فقها گفتهاند: اگر مشركان امكانات ورودش را فراهم كردند و او را راه دادند، بايد با آنان جنگيد تا محارب را بيرون كنند و به سرزمينهاى اسلام برگردد.
بيان مقصود از «ينفوا من الأرض»
احتمالات، بلكه اقوالى در معناى اين جمله از آيهى شريفه وجود دارد.
1- شيخ طوسى رحمه الله در مبسوط فرموده است: «أمّا قوله تعالى:يُنفَوْاْ مِنَ الْأَرْضِمعناه إذا وقع منهم في المحاربة ما يوجب شيئاً من هذه العقوبات يتبعهم الإمام أبداً حتّى يحدّهم ولا يدعهم في مكان، هذا هو النفي من الأرض عندنا وعند قوم المنفي من قدر عليه بعد أن شهر السّلاح وقبل أن يعمل شيئاً».[1]
[1]. المبسوط، ج 8، ص 48.
در تفسير آيهى شريفه مىفرمايد: اگر به سبب محاربه يكى از حدود بر محاربين واجب شد- (شيخ طوسى رحمه الله به ترتيب قائل است ليكن ترتيبى كه در نهايه[1]گفته غير از ترتيبى است كه در تبيان[2]و مبسوط[3]و خلاف[4]مىگويد)- امام بايد محاربين را تعقيب كند تا به آنان دسترسى پيدا كرده و حدّ را بر آنان اجرا كند. اگر در اين شهر آنان را نيافت، در شهر ديگر دنبالشان بگردد. اين معناىيُنفَوْاْ مِنَ الْأَرْضِاست.
اين بيان مرحوم شيخ در صورتى تمام است كه به جاى «أو» در آيهى شريفه «واو» باشد. در نتيجه، حدّ محارب يكى از سه امر قتل، صلب و قطع خواهد بود، و حاكم شرع نبايد بنشيند كه اگر بهطور اتّفاقى محارب را دستگير كردند و آوردند حدّ را دربارهاش پياده كند، بلكه بايد به راه افتاده به تعقيب او بپردازد تا او را پيدا كند و حدّش بزند.
بنابراين، «نفى» يكى از حدود محارب در رديف قتل و صلب و قطع نيست و عنوان حدّى ندارد؛ بلكه در رابطهى با اجراى حدّ است.
2- سپس مىفرمايد: قومى گفتهاند: منفى- كسى كه نفى دربارهاش اجرا مىشود- فردى است كه او را پس از اسلحهكشى دستگير كنند، در حالى كه مرتكب اخذ مال و قتلى نشده باشد. نفى نزد اين جماعت، زندانى كردن است؛ يعنى چنين فردى را از جامعه بيرون مىبريم و دستش را از اجتماع كوتاه مىكنيم. اين امر به حبس محارب محقّق مىگردد.
3- شيخ صدوق رحمه الله[5]مىفرمايد: «ينبغي أن يكون نفياً شبيهاً بالصلب والقتل، تثقل رجلاه ويرمى في البحر» نفى بايد عملى باشد كه به صلب و قتل بخورد و در رديف آنها قرار گيرد. مقصود از نفى، بستن چيز سنگينى به پاى محارب و به دريا انداختن اوست تا به اعماق دريا برود.
[1]. النهاية في مجرد الفقه والفتوى، ص 720.
[2]. التبيان، ج 3، ص 502.
[3]. المبسوط، ج 8، ص 48.
[4]. الخلاف، ج 5، ص 458، مسأله 2.
[5]. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 68.
در حقيقت، مرحوم صدوق رحمه الله «ارض» را به معناى خشكى گرفته است؛ و به همين جهت، مىگويد: او را بايد از خشكى دور كرد. روايتى هم اين بيان را تأييد مىكند كه در آينده نقل مىكنيم.
4- ابنسعيد رحمه الله در جامع مىفرمايد: «نفي من الأرض بأن يغرق على قول أو يحبس على آخر أو ينفى من بلاد الإسلام سنة حتّى يتوب وكتبوا أنّه منفي محارب، فلا تؤووه ولاتعاملوه فإن أبوا قوتلوا».[1]نفى محارب از زمين به غرق كردن او بنا بر قولى، يا به حبس كردنش بنا بر قول ديگر و يا به يك سال تبعيد از بلاد اسلام تا توبه كند، صورت مىپذيرد؛ و به مشركان نامه نوشته مىشود كه او محارب است، به او جا و مكان ندهيد و با او داد و ستد نكنيد. اگر زيربار نرفتند و به او مأوى و مسكن دادند و با او معامله كردند، با آنان مقاتله مىشود.
نظر برگزيده
در تفسير و معناى آيهى شريفه اگر به ظاهر آيه اكتفا شود و كارى به روايات نداشته باشيم، «أو ينفوا من الأرض» حدّى در مقابل حدود سهگانه ديگر است؛ و ناظر به اجراى آن سه حدّ نيست.
بررسى معناى «نفى أرض»
آيا مقصود، نفى از زمين اسلام است يا نفى از زمينى كه در آن جنايت واقع شده، يا نفى از مطلق ارض است؛ يعنى بايد او را از خشكى راند و به دريا انداخت و يا نفى از مطلق ارض؛ به اين معنا كه نگذاريم در يكجا آرام بگيرد و ساكن گردد. از محل محاربه او را بيرون كنيم و به هر شهرى كه وارد مىشود، نامه بنويسيم تا با او معامله و داد و ستد نشود، مأوى و مسكن به او ندهند؛ و با اين حال، نگذاريم حالت استقرار و آرامش پيدا كند؟
در دليل احتمال اخير گفتهاند: «ارض» در آيه شريفه اطلاق دارد و مقيّد به اسلام نيست؛ زيرا، در زمان نزول آيهى شريفه ارض اسلام يك منطقهى كوچكى بود؛ چرا كه هنوز اسلام گسترش پيدا نكرده بود. لازمهى تقييد «ارض» به ارض اسلام، تخصيص اكثر
[1]. الجامع للشرايع، ص 241 و 242.
است. بنابراين، براى اين كه تخصيص اكثر لازم نيايد، آن را مطلق مىگذاريم. از اين رو، معناىيُنفَوْاْ مِنَ الْأَرْضِآوارگى و تبعيد از شهر به شهر است تا بهوسيله تبعيد استقرار و آرامشى پيدا نكند.[1]
نقد اين احتمال
اوّلًا: اين احتمال با نفى تناسبى ندارد؛ زيرا، نفى به معناى تبعيد كردن است.
ثانياً: چارهاى از تقييد كردن مطلق ارض نيست. با توجّه به روايات و نظر مشهور، ارض مطلق بايد مقيّد گردد؛ خواه به ارض الجناية يا ارض الإسلام؛ و با اين تقييد، مشكلى پديد نمىآيد؛ زيرا، بايد بين دو باب تخصيص و تقييد فرق گذاشت. آنچه مستهجن است، تخصيص اكثر است. در باب تخصيص، چون عام ناظر به افراد است و حكم بهطور مستقيم بر روى افراد رفته است، اگر بگويد: «أكرم العلماء» و پس از آن هشتاد درصد علما را خارج كند، تخصيص مستهجن است؛ امّا در باب اطلاق و تقييد كارى به افراد ندارد؛ بلكه حكم يا روى طبيعت مطلق رفته است يا طبيعت مقيّد، لذا اگر «أعتق رقبةً» به «لا تعتق رقبة كافرة» مقيّد شود، كارى به تعداد افراد مطلق و مقيّد نداريم؛ به همين جهت، اگر تعداد رقبهى كافره بيش از رقبهى مؤمنه باشد، اين تقييد باطل نيست.
در اين آيهى شريفه وقتى «ارض» مطلق را به اسلام يا محل وقوع جنايت مقيّد كنيم، اطلاقى تقييد شده است؛ نه اين كه عامّى تخصيص خورده باشد. به همين جهت، استهجان و قبحى لازم نمىآيد. از اين رو، اين احتمال بسيار بعيد است.
احتمال تقييد ارض به «ارض محاربه و جنايت» كه موافق با متفاهم عرفى است، بيشتر به ذهن مىآيد؛ «أو ينفوا من الأرض» يعنى او را از بلد و مكان جنايت و محاربه تبعيد كنند.
نكته: نفى به معناى تبعيد كردن است. تضييقاتى كه در فتاواى فقها وجود دارد مبنى بر آن كه حاكم شرع با والى هر شهرى كه محارب به آنجا مىرود، مكاتبه كند و از او بخواهد در خوردن و نشست و برخاست و معامله و ازدواج بر او سخت بگيرند، در اصل نفى و
[1]. تكملة المنهاج، ج 1، ص 322.