از ايشان تصميم گرفته است كه تا ديگرى ندود او هم شروع به دويدن نكند، اگر اين تصميم واقعاً عموميت داشته باشد هيچگاه هيچكدام از ايشان شروع به دويدن نخواهند كرد! همچنين اگر وجود هر موجودى مشروط به تحقق موجود ديگرى باشد هيچگاه هيچ موجودى تحقق نخواهد يافت. پس تحقق موجودات خارجى، نشانه اينست كه موجود بى نياز و بى شرطى وجود دارد.
تقرير برهان
اكنون با توجه به مقدمات ياد شده، بار ديگر به تقرير برهان مىپردازيم:
هر چيزى كه بتوان آنرا «موجود» دانست از دو حال، خارج نخواهد بود: يا وجودى براى آن، ضرورت دارد و خودبخود موجود، و به اصطلاح «واجب الوجود» است و يا وجودش ضرورت ندارد و مرهون موجود ديگرى است و به اصطلاح «ممكن الوجود» مىباشد. و بديهى است كه اگر تحقق چيزى محال باشد هرگز وجود نخواهد يافت و هيچگاه نمىتوان آن را موجود دانست. پس هر موجودى يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود.
با دقت در مفهوم «ممكن الوجود» روشن مىشود كه هر چيزى مصداق اين مفهوم باشد معلول و نيازمند به علت خواهد بود، زيرا اگر موجودى خودبخود وجود نداشته باشد ناچار بوسيله موجود ديگرى بوجود آمده است چنانكه هر وصفى كه بالذات نباشد ثبوت آن بالغير خواهد بود، و مفاد قانون عليّت هم همين است كه هر موجود وابسته و ممكن الوجودى نيازمند به علت است، نه اينكه هر موجودى نياز به علت دارد تا گفته شود: پس خدا هم احتياج به علت دارد، يا گفته شود: اعتقاد به خداى بى علت، نقض قانون عليّت است!
از سوى ديگر اگر هر موجودى ممكن الوجود و نيازمند به علت باشد هيچگاه موجودى تحقق نخواهد يافت، و چنين فرضى نظير آنست كه هر يك از افراد يك گروه، اقدام خود را مشروط به شروع ديگرى كند كه در اين صورت، هيچ اقدامى انجام نخواهد گرفت. پس وجود موجودات خارجى، دليل آنست كه واجب الوجودى موجود است.
پرسش
1- اصطلاح منطقى و فلسفى امكان وجوب را بيان كنيد.
2- واجب الوجود و ممكن الوجود را تعريف كنيد.
3- صحت تقسيم عقلى موجود به واجب الوجود و ممكن الوجود، به چند صورت فرض مىشود؟
4- علت و معلول را تعريف كنيد.
5- مفاد اصل عليّت چيست؟
6- چرا هر ممكن الوجودى نياز به علت دارد؟
7- آيا مقتضاى اصل عليّت اينست كه خدا هم علتى داشته باشد؟ چرا؟
8- آيا اعتقاد به خداى ناآفريده، ناقض اصل عليّت است؟
9- محال بودن تسلسل در علل را بيان كنيد.
10- شكل منطقى اين برهان را تقرير كنيد و توضيح دهيد كه دقيقاً چه مطلبى را اثبات مىكند.
درس هشتم
صفات خدا
ـ مقدمه
ـ ازلى و ابدى بودن خدا
شامل: صفات سلبيّه
ـ علت هستى بخش
ـ ويژگيهاى علت هستى بخش
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
مقدّمه
در دروس پيشين گفته شد كه مفاد بسيارى از براهين فلسفى، اثبات موجودى بعنوان «واجب الوجود» است و با ضميمه كردن براهين ديگرى صفات سلبيّه و ثبوتيّه وى ثابت مىگردد و از مجموع آنها خداى متعال با صفات ويژه خودش كه او را از مخلوقات، متمايز مىكند شناخته مىشود. وگرنه صِرف واجب الوجود بودن براى شناختن او كافى نيست، زيرا ممكن است كسى گمان كند كه مثلاً ماده يا انرژى هم مىتواند مصداق واجب الوجود باشد. از اينروى، بايد از يك سوى، صفات سلبيّه الهى ثابت شود تا معلوم گردد كه واجب الوجود از اتّصاف به صفات مخصوص مخلوقات، منزّه است و تطبيق بر يكى از مخلوقات وى نمىشود، و از سوى ديگر، بايد صفات ثبوتيّه الهى ثابت شود تا هم شايستگى او براى پرستش، روشن گردد و هم زمينه براى اثبات ساير عقايد مانند نبوت و معاد و فروع آنها فراهم شود.
از برهان گذشته بدست آمد كه واجب الوجود، نيازى به علت ندارد و او علت براى وجود ممكنات مىباشد. و به ديگر سخن: دو صفت براى واجب الوجود، ثابت شد: يكى بى نيازى او از هر موجود ديگرى، زيرا اگر كمترين نيازى به موجود ديگرى داشته باشد آن موجود ديگر، علت او خواهد بود، و دانستيم كه معناى علت (در اصطلاح فلسفى) همين است كه موجود ديگرى نيازمند به او باشد. و ديگر آنكه موجوداتِ ممكن الوجود، معلول و نيازمند به او هستند و او نخستين علت براى پيدايش آنها مىباشد.
اينك با استفاده از اين دو نتيجه، به بيان لوازم هر يك از آنها مىپردازيم و صفات سلبيّه و
ثبوتيّه واجب الوجود را اثبات مىكنيم البته براى اثبات هر يك از آنها براهين متعددى در كتب فلسفى و كلامى، ذكر شده است ولى ما براى رعايت سهولت فراگيرى و حفظ انسجام و پيوستگى مطالب، براهينى را انتخاب مىكنيم كه ارتباط آنها با برهان گذشته، محفوظ باشد.
ازلى و ابدى بودن خدا
اگر موجودى معلول و نيازمند به موجود ديگرى باشد وجودش تابع آن خواهد بود و با مفقود بودن علتش بوجود نخواهد آمد. به ديگر سخن: معدوم بودن موجودى در برههاى از زمان، نشانه نيازمندى و ممكن الوجود بودن آن است، و چون واجب الوجود، خودبخود وجود دارد و نيازمند به هيچ موجودى نيست هميشه موجود خواهد بود.
بدين ترتيب، دو صفت ديگر براى واجب الوجود، اثبات مىشود: يكى ازلى بودن، يعنى در گذشته، سابقه عدم نداشته است، و ديگرى ابدى بودن، يعنى در آينده هم هيچگاه معدوم نخواهد شد. و گاهى مجموع اين دو صفت را تحت عنوان «سرمدى» بيان مىكنند.
بنابراين، هر موجودى كه سابقه عدم يا امكان زوال، داشته باشد واجب الوجود نخواهد بود، و بطلان فرض واجب الوجود بودنِ هر پديده مادى، آشكار مىگردد.
صفات سلبيّه
يكى ديگر از لوازم واجب الوجود، بساطت و مركب نبودن از اجزاء است زيرا هر مركبى نيازمند به اجزاءش مىباشد و واجب الوجود از هرگونه نيازى منزّه و مبرّى است.
و اگر فرض شود كه اجزاء واجب الوجود، وجود بالفعلى ندارند بلكه مانند دو پاره خطِ مفروض در ضمن يك خط هستند، چنين فرضى نيز باطل است، زيرا چيزى كه داراى اجزاء بالقوه باشد عقلا قابل تجزيه خواهد بود هر چند در خارج، تحقق نيابد و معناى امكان تجزيه، امكان زوال كل است چنانكه اگر خط يك مترى به دو پاره خط نيم مترى، تقسيم شود ديگر خط يك مترى، وجود نخواهد داشت، و قبلا دانستيم كه واجب الوجود، امكان زوال ندارد.
و چون تركيب از اجزاء بالفعل و بالقوه، از خواص اجسام است ثابت مىشود كه هيچ موجود جسمانى، واجب الوجود نخواهد بود، و به ديگر سخن: تجرّد و جسمانى نبودن خداى متعال،
ثابت مىگردد. و نيز روشن مىشود كه خداى متعال، قابل رؤيت با چشم و قابل ادراك با هيچ حس ديگرى نيست، زيرا محسوس بودن آن خواص اجسام و جسمانيّات است.
از سوى ديگر، با نفى جسميّت، ساير خواص اجسام مانند مكان داشتن و زمان داشتن نيز از واجب الوجود، سلب مىشود، زيرا مكان براى چيزى تصور مىشود كه داراى حجم و امتداد باشد. و همچنين هر چيز زماندارى از نظر امتداد و عمر زمانى، قابل تجزيه مىباشد و اين نيز نوعى امتداد و تركيب از اجزاء بالقوه بشمار مىرود. بنابراين، نمىتوان براى خداى متعال، مكان و زمانى در نظر گرفت، و هيچ موجود مكاندار و زماندارى واجب الوجود نخواهد بود.
و سرانجام با نفى زمان از واجب الوجود، حركت و تحول و تكامل هم از او نفى مىشود زيرا هيچ حركت و تحولى بدون زمان، امكان پذير نيست.
بنابراين، كسانى كه براى خدا مكانى مانند عرش، قائل شدهاند يا حركت و نزول از آسمان را به او نسبت دادهاند يا او را قابل رؤيت با چشم پنداشتهاند يا وى را قابل تحول و تكامل شمردهاند خدا را بدرستى نشناخته اند1.
بطور كلى هرگونه مفهومى كه دلالت بر نوعى نقص و محدوديت و نياز، داشته باشد از خداى متعال نفى مىشود و معناى صفات سلبيّه الهى همين است.
علت هستى بخش
نتيجه دومى كه از برهان گذشته بدست آمد اين بود كه واجب الوجود، علت پيدايش ممكنات است. اينك به بررسى لوازم اين نتيجه مىپردازيم و نخست، توضيحى كوتاه پيرامون اقسام علت مىدهيم و آنگاه ويژگيهاى عليّت الهى را بيان مىكنيم.
علت به معناى عامش بر هر موجودى كه طرف وابستگىِ موجود ديگرى باشد اطلاق مىگردد و حتى شامل شروط و معدّات هم مىشود. و علت نداشتن خداى متعال به اين معنى
[1]مكان داشتن و نزل از عرش و رؤيت با چشم از طوايفى از اهل سنت، و تحول و تكامل خدا از گروهى از فلاسفه غرب مانند هگل و برگسون و ويليام جيمز و وايتهد، نقل شده است. ولى بايد دانست كه نفى حركت و دگرگونى از خدا به معناى اثبات سكون براى او نيست بلكه به معناى ثبات ذات اوست، و ثبات، نقيض تغيير است اما سكون، عدم ملكه حركت مىباشد. و جز چيزى كه قابليت حركت داشته باشد متصف به آن نمىگردد.
است كه هيچ نوع وابستگى به موجود ديگرى ندارد و حتى هيچ شرط و معدّى هم براى او نمىتوان در نظر گرفت.
اما علت بودن خداى متعال براى مخلوقات، به معناى هستى بخش است كه قسم خاصى از عليّت فاعلى مىباشد و براى توضيح اين مطلب ناچاريم نظرى اجمالى به اقسام علت بيفكنيم و تفصيل آنها را به كتب فلسفى، حواله دهيم.
مى دانيم كه براى روييدن گياه، وجود بذر و خاك مناسب و آب و هوا و... ضرورت دارد و نيز لازم است كه يك عامل طبيعى يا انسانى، بذر را در خاك بيفشاند و آب را به آن برساند. و همه اينها طبق تعريفى كه براى علت، ذكر شد علتهاى رويش گياه بشمار مىروند.
اين علتهاى گوناگون را مىتوان از ديدگاههاى مختلف، به اقسامى تقسيم كرد، مثلاً آن دسته از علل كه وجود آنها همواره براى وجود معلول، ضرورت دارد «علل حقيقى» و آن دسته ديگر كه بقاء آنها براى بقاء معلول، لازم نيست (مانند كشاورز براى گياه) «علل اِعدادى» يا «معدّات» ناميده مىشوند. و نيز علتهاى جانشين پذير را «علل جانشينى» و ساير علتها را «علل انحصارى» مىنامند.
اما نوع ديگرى از علت هست كه با همه آنچه در مورد رويش گياه گفته شد تفاوت دارد، و نمونه آنرا مىتوان در مورد نفس و بعضى از پديده هاى نفسانى ملاحظه كرد: هنگامى كه انسانى يك صورت ذهنى را در ذهن خودش ايجاد مىكند يا تصميم بر انجام كارى مىگيرد پديدهاى نفسانى و روانى بنام «صورت ذهنى» و بنام «اراده» تحقق مىيابد كه وجود آن، منوط به وجود نفس است و از اينروى، معلول آن بشمار مىرود. ولى اين نوع معلول، بگونهاى است كه هيچ استدلالى از علتش ندارد و نمىتواند جدا و مستقل از آن وجود داشته باشد. در عين حال، فاعليت نفس، نسبت به صورت ذهنى يا اراده، مشروط به شرايطى است كه از نقص و محدوديت و ممكن الوجود بودنِ آن، نشأت مىگيرد. بنابراين، فاعليت واجب الوجود براى جهان، از فاعليت نفس نسبت به پديده هاى روانى هم بالاتر و كاملتر است و نظيرى در ميان ساير فاعلها ندارد زيرا او بدون هيچگونه نيازى معلول خود را به وجود مىآورد معلولى كه تمام هستيش وابسته به اوست.