بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 153

5. حالت سرافكندگى و بازگشت به سوى حق و سرسپردن به تقدير الهى.

ضرب المثل در قرآن‌

ضرب المثل در قرآن سه گونه است:

1. ضرب المثلهايى كه با استفاده از نيروى تخيل، صفات، حالات درونى افراد و يا گروههاى شايسته و ناشايست را به ترسيم كشيده است؛ اصطلاحاً به اين نوع ضرب المثل، تمثيل مى‌گويند كه بحث آن به طور مفصل گذشت.

2. ضرب المثلهايى كه از سرگذشت اقوام پيشين و واقعيتهاى حيات پرفراز و نشيب انسانها براى عبرت آيندگان بهره گرفته شده است؛ اين نوع ضرب المثل، برگرفته از واقعيتهاست نه تخيل؛ مانند:

«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ ... وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ ... وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ ...»[1].

خداوند در اين آيات براى مثال از دو زن ناشايست و دو زن شايسته ياد مى‌كند تا تنبّهى باشد براى كسانى كه گمان مى‌برند انسان تابع محيط است و در انديشه و رفتار، مقهور ساختار جامعه است؛ درصورتى‌كه چنين نيست. آنچه انسان را مى‌سازد، تصميم خود اوست (اين قسمت در رابطه با قصص قرآنى است و در همان بخش آورده‌ايم).

3. آوردن جمله‌هايى كوتاه كه هر كدام سرگذشتى دارد؛ اين نوع ضرب المثل در زبان هر ملتى فراوان است. قرآن از هيچيك از مثلهاى رايج عرب بهره نگرفته است؛ بلكه برعكس، از قرآن، مثلهايى در زبان عرب رايج شده است. مثلهاى برگرفته از قرآن دو گونه است: «صريح» و «ضمنى». در اينجا نمونه‌هايى از اين مثلها را مى‌آوريم:

[1]. تحريم، 10- 12.


صفحه 154

1.«... وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ ...»[1]؛ نيرنگ بد نرسد مگر به دست‌اندركارانش.

2.«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها ...»[2]؛ اگر نيكى كنيد براى خويش كرده‌ايد و اگر بدى هم كنيد براى خويش كرده‌ايد. در فارسى داريم: هرچه كنى به خود كنى، ور همه نيك و بد كنى؛ يا هركس بد و نيك با تن خويش كند.

3.«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‌»[3]؛ هركسى آن درود عاقبت كار، كه كشت.

من طريق سعى مى‌آرم بجا

ليس للانسان الا ما سعى (سعدى)[4]

4.«... وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‌ ...»[5]؛ هر كه بار خويشتن گيرد بدوش.

5.«لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»[6]؛ هر كه بر آئين خويشتن خوش بود. در مثل فارسى آمده: عيسى به دين خود، موسى به دين خود.

6.«... كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ»[7]؛ هر گروهى به آنچه دارند شادمانند.

7.«الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ ... وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ ...»[8]؛ پليدان با پليدان و پاكان با پاكان دمسازند. در شعر فارسى آمده است:

كبوتر با كبوتر باز با باز

كند همجنس با همجنس پرواز

8.«ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ ...»[9]؛ بر پيامبر نيست جز رساندن پيام. در شعر فارسى داريم:

من آنچه شرط بلاغ است با تو مى‌گويم تو خواه از سخنم پند گير وخواه ملال‌

9.«... جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها ...»[10]؛ كيفر بدى همانندش بدى است. شاعر مى‌گويد:

بدى مى‌كنى و نيك طمع دارى‌

خود بد باشد جزاى بدكارى‌

[1]. فاطر، 43.

[2]. اسراء، 7.

[3]. نجم، 39.

[4]. امثال القرآن؛ ص 741.

[5]. انعام، 164.

[6]. كافرون، 6.

[7]. روم، 32.

[8]. نور، 26.

[9]. مائده، 99.

[10]. شورى، 40.


صفحه 155

10. از آيات‌«وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً»[1]و«وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‌ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»[2]اين مثلها را مى‌توان برگرفت: «خير الأمور اوساطها» يا «الجاهل اما مُفْرط او مفرِّط».

نه چندان بخور كز دهانت برآيد

نه چندان كه از ضعف، جانت برآيد[3]

ميانه گزين در همه كار كرد

به پيوستگى هم به ننگ و نبرد[4]

11. از آيه‌«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‌ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‌ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ...»[5]، مَثَل «ليس الخبر كالعيان» يا «شنيدن كى بود مانند ديدن» گرفته شده است.

12. از آيه‌«وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً ...»[6]،مثل «الحركة تجلب البركة» گرفته شده است.

پرسش‌

1. سه ويژگى تمثيل را در ضمن آيه‌«مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى‌ شَيْ‌ءٍ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ»(ابراهيم، 18) بيان كنيد.

2. تمثيل در قرآن، حاكى از تخيّل است يا واقعيت؟ توضيح دهيد.

3. كفار در قرآن به چند گونه ترسيم شده‌اند؟

4. در آيه‌«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ ...»[7]، زندگى در اين جهان چگونه توصيف شده است؟

5. چند نمونه از ضرب المثلهاى قرآنى را بنويسيد. (ضرب‌المثل به‌معناى رايج)

[1]. فرقان، 67.

[2]. اسراء، 29.

[3]. سعدى

[4]. فردوسى

[5]. بقره، 260.

[6]. نساء، 100.

[7]. كهف، 45.


صفحه 156

درس نوزدهم: اعجاز قرآن‌

اعجاز از ريشه عجز (ناتوانى) به‌معناى ناتوان ساختن مى‌باشد. ناتوان ساختن بر دو گونه است: يكى آنكه توانايىِ كسى قهراً از وى سلب شود و او به عجز درآيد؛ مثلًا: اگر شخصى قدرت مالى يا مقامى دارد، آن مال يا مقام از او با زور گرفته‌شود و او به خاك مذلّت بنشيند. ديگر آنكه كارى انجام گيرد كه ديگران از انجام آن عاجز باشند، بدون آنكه درباره آنان هيچگونه اقدام منفى به‌عمل آمده‌باشد.

اعجاز انبياء از نوع دوم است؛ يعنى عملى كه به دست آنان انجام مى‌گيرد بيرون از توان بشريت است؛ چرا كه خارج از محدوده عوامل مؤثر متعارف و شناخته شده است و براى بشريت امكان شناخت آن بر اساس موازين طبيعى، هرگز ميسّر نيست. به همين جهت معجزه را «خارق العادة» توصيف مى‌كنند؛ يعنى بيرون از شعاع تأثيرات طبيعى مألوف (عوامل طبيعى شناخته شده، عادى و مأنوس) قرار گرفته است؛ به گونه‌اى كه طبيعت اين جهان- با ساختار كنونى خود- از عهده انجام آن عاجز است.


صفحه 157

ضرورت اعجاز

شرايع و پيامهاى آسمانى كه به‌دست پيامبران عرضه مى‌شود، حقايق آشكارى است كه هر فطرت پاك، آن‌را پذيرا مى‌باشد. انبياء چيزى را مى‌گويند كه فطرت و عقل بشرى بى‌درنگ و آزادانه آن‌را مى‌پذيرد:

«وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ ...؛[1]ما قرآن را كه عين حقيقت است فرو فرستاديم [يعنى حقيقتى آشكار و انكار ناپذير] و همين‌گونه فرود آمد ...».

ازاين‌رو در جاى جاى قرآن تصريح شده كه صاحبنظران انديشمند، بى‌درنگ دعوت حق را مى‌پذيرند و به نداى حقيقت لبّيك مى‌گويند:

«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ ...؛[2]و [نيز] هدف اين بود كه آگاهان بدانند اين حقى است از سوى پروردگارت و درنتيجه به آن ايمان بياورند و دلهايشان در برابر آن خاشع گردد ...».

امّا كسانى كه حق را با مصالح موهوم خويش سازگار نمى‌بينند، آن‌را نمى‌پذيرند و در مقابل آن ايستادگى مى‌كنند، هرچند در دل به حق بودن آن اعتراف دارند:

«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا ...؛[3]گر چه [با زبان‌] آن‌را انكار نموده، ولى در دل آن‌را شناخته، باور داشته‌اند و اين انكار ناشى از حالت ظلم و استكبار آنان است ...».

بنابراين طبق منطق قرآن، همواره حق آشكار و باطل خودنماست و براى حق‌جويان و حق پويان، دليلى روشنتر از خود حق نمى‌باشد و براى پذيرفتن آن به حجت و برهان نيازى نيست؛ زيرا حق، خود آشكار است و فطرت پاك، آن‌را پذيراست.

[1]. اسراء، 105.

[2]. حج، 54.

[3]. نمل، 14.


صفحه 158

سيره پيامبران و صراحت قرآن نيز بر ارائه معجزه در برابر شبهه‌هاى منكران و حق ستيزان دلالت مى‌كند. هيچ پيامبرى دعوت خود را با معجزه آغاز نكرده‌است؛ (زيرا دعوت آنان عين حقّ است و فطرت و عقل بشرى آن‌را مى‌پذيرد) ولى هنگامى كه با منكران و معاندين روبه‌رو شدند و آنها درخواست معجزه مى‌نمودند- يا بدون درخواست و صرفاً براى دفع شبهات آنان- دست به اعجاز مى‌زدند.

بنابراين كاربرد معجزه براى دعوت و اثبات حقانيّت آن نيست، بلكه در رتبه دوم و هنگام برخورد با موانع از آن استفاده شده است و يك وسيله دفاعى به‌شمار مى‌رود نه وسيله تبليغى.[1]

معجزه جاويد

پيامبران در زمانهاى مختلف، معجزات گوناگونى متناسب با سطح انديشه و كمالات وجودى انسانهاى هم‌دوره خود ارائه مى‌كردند. هرچه بر آگاهى مردم افزوده مى‌شد و سطح تمدن آنها بالاتر مى‌رفت، معجزه پيامبران نيز ترقّى پيدا مى‌كرد و دقيق‌تر و لطيف‌تر مى‌گشت. قرآن، آخرين معجزه پيامبران (معجزه پيامبر اسلام) دقيق‌ترين، ظريف‌ترين و لطيف‌ترين معجزه نسبت به معجزه‌هاى ديگر انبياء است.

قرآن با شيواترين سبك، رساترين بيان و استوارترين محتوا، بر عرب آن زمان- كه يگانه مهارت آنان زبان و بيان بود- عرضه شد و لذا به خوبى تشخيص دادند سخنى كه اين‌گونه آنان را از هماوردى ناتوان سازد، نمى‌تواند ساخته دست بشر باشد.[2]

[1]. علوم قرآنى؛ ص 350- 345.

[2]. پيامبران معجزاتى انجام مى‌دادند كه از توان ماهرترين كارشناسان آن دوره بيرون بود و به اين وسيله نشان مى‌دادند كه آنچه ارائه مى‌دهند بيرون از توان بشريت است و هيچگونه ظاهرسازى در كار نيست.


صفحه 159

وليدبن‌مغيره مخزومى- كه سخنورى نيرومند و از سران بلندپايه و سرشناس عرب به شمار مى‌رفت- درباره قرآن چنين مى‌گويد: «آنچه ابن ابى كبشه‌[1]مى‌سرايد، به خدا سوگند نه شعر است، نه سحر و نه گزافگويى بى خردان؛ بى‌گمان گفته او سخن خداست ...».

هم او- موقعى كه از كنار پيامبر مى‌گذشت و آياتى چند از سوره مؤمن را كه پيامبر در نماز تلاوت مى‌فرمود شنيد- گفت: «به خدا سوگند چندى پيش از محمّد صلى الله عليه و آله سخنى شنيدم كه نه به سخن آدميان مى‌مانست و نه به سخن پريان.

به خدا سوگند سخن او شيرينى و زيبايى ويژه‌اى دارد؛ همچون درختى برومند و سر برافراشته، كه بلنداى آن پر ثمر و اثر بخش و پايه آن استوار است و ريشه مستحكم و گسترده دارد. همانا بر ديگر سخنان برترى خواهد يافت و سخنى ديگر برآن برتر نخواهد شد».[2]اين بلنداى شيوه قرآنى- چه از لحاظ نظم و چه از لحاظ محتوا- همچنان پابرجاست و تا ابد هم پابرجا خواهد ماند؛ زيرا در بلاغت، فصاحت، استوارى گفتار، رسا بودن بيان، نوآوريهاى فراوان در زمينه معارف و احكام و ديگر ويژگيها، آن اندازه اوج گرفته كه بشريت هر چه پيشرفت كند و در راه رسيدن به آن كوشش كند، نمى‌تواند به تمام حقايق قرآن دسترسى پيدا كند. بدين سبب قرآن را «معجزه جاويد» گويند و اين حالت براى قرآن، هميشگى و ثابت است و به عنوان سند شريعت جاويد اسلام باقى خواهد ماند.

[1]. مشركان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را با اين عنوان ياد مى‌كردند و او را به« ابوكَبْشه» نسبت مى‌دادند. او مردى ازقبيله« خُزاعه» بود كه در ديانت با قريش مخالفت ورزيد. گويند او جدّ مادرى پيامبر بود كه او را به‌وى نسبت مى‌دادند.

[2]. تفسير طبرى؛ ج 29، ص 98.« مانند اين گواهى از بزرگان و سخندانان عرب درباره قرآن بسيار است. براى اطلاع بيشتر ر. ك: الف) علوم قرآنى؛ ص 356- 352 ب) التمهيد ج 4».


صفحه 160

تحدّى قرآن‌

تحدّى به‌معناى هماورد خواستن است. قرآن مكرّراً جنبه اعجاز و فوق بشرى خود را صريحاً اعلام كرده است و ناباوران را به مبارزه و هماوردى خوانده است: «اگر باور نداريد كه اين قرآن، سخن خداست و گمان مى‌بريد ساخته و پرداخته دست بشر است، هر آينه آزمايش آن آسان است. سخندانان و سخنوران خود را واداريد تا در اين راستا نيروى خود را به‌كار گيرند و سخنى همچون قرآن، زيبا و شيوا، محكم و استوار و حكيمانه بسازند و ارائه دهند؛ ولى هرگز چنين اقدامى نتوانيد كرد، زيرا بخوبى مى‌دانيد كه قرآن همانند سخن بشر نيست ...».

توضيح اينكه علماى بيان طبق معيارهاى مشخّص، درجات رفعت و انحطاط هر كلام را معيّن ساخته‌اند و برترى كلامى بر كلام ديگر با همين معيارها مشخص مى‌شود؛ همانگونه كه در دو قصيده يا نوشته ادبى، با مقايسه، برترى يكى بر ديگرى روشن مى‌شود. چنين مقايسه‌اى بر پايه قدرت بيان و رسايى سخن و اعمال نُكات و دقايق سخنورى و سخن‌سنجى استوار است. اين معيارها، سخن يك شاعر يا سخنور را به سخن شخص ديگر، نزديك يا دور مى‌نمايد و نشستهاى ادبى و مسابقات هنرى بر اساس همين معيار انجام مى‌گيرد. ما هرگز منكر آن نيستيم كه سخن هر كس زاييده نهاد و ساختار درونى اوست و كسى را ياراى آن نيست كه با ديگرى در آنچه ساختار ذهنيّت او بر او القا مى‌كند، همسان باشد؛ بلكه آنچه در تحدّى مطرح است همسان بودن در درجه و رتبه فضيلت كلام است.

در تحدّى (هماورد خواستن) نيز منظور اين نيست كه سخنى همسان و همانند سخن خدا بياورند، به گونه‌اى كه در شيوه بيان و نحوه تعبير، كاملًا