بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 104

5. بنابراين فلسفه نخستين يا متافيزيک، تنها علمي است که مبادي خود را مديون هيچ علم ديگري نيست، بلکه ساير علوم‌اند که براي اثبات مبادي تصديقي نيازمند به آن مي‌باشند. از‌اين‌رو بجاست که آن را «مادر علوم» بناميم.

6. هدف نزديک هر علمي، ارضاي خواست حقيقت‌جويي انسان در محدودهٔ مسائل همان علوم است، ولي هر علمي مي‌تواند به نحوي در شئون مادي و معنوي انسان مؤثر باشد و هدف‌هاي باواسطهٔ ديگري را نيز داشته باشد.

7. علوم طبيعي نقش مهمي را در بهزيستي مادي انسان ايفا مي‌کنند، و علوم رياضي وسيله‌اي براي پيشرفت و تکامل آنها به‌شمار مي‌روند و با کمک علوم الهي مي‌توانند در بُعد معنوي انسان نيز مؤثر باشند.

8. رابطه علوم فلسفي با بُعد معنوي انسان نزديک‌تر است، ولي همه آنها نيازمند به فلسفه اُولي هستند. از‌اين‌رو مابعد‌الطبيعه را مي‌توان کليد تکاملات معنوي و سعادت جاوداني بشر به‌حساب آورد.


صفحه 105


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس هشتم‌‌

‌‌‌‌‌‌روش تحقيق در فلسفه

شامل:

— ارزيابي روش تعقلي

— تمثيل و استقراء و قياس

— روش تعقلي و روش تجربي

— نتيجه‌گيري

— قلمرو روش تعقلي و روش تجربي


صفحه 106

صفحه 107


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزيابي روش تعقلي

در درس‌هاي گذشته مکرراً گفته شد که مسائل فلسفي را بايد با روش تعقلي مورد بررسي قرار داد و روش تجربي در اين زمينه کارايي ندارد. ولي کساني که کمابيش تحت تأثير انديشه‌هاي پوزيتويستي واقع شده‌اند، چنين مي‌پندارند که اين ويژگي مايهٔ نقص و کم‌بهايي انديشه‌هاي فلسفي مي‌شود، به گمان اينکه روش تجربي تنها روش علمي و يقين‌آور است و با روش تعقلي به هيچ نتيجه قطعي نمي‌توان رسيد.

بر اين اساس، بعضي فلسفه را «دوران کودکي علوم» پنداشته‌اند و وظيفهٔ آن را ارائهٔ فرضيه‌هايي براي حل مشکلات علمي قلمداد کرده‌اند[1]و حتي کارل ياسپرس فيلسوف اگزيستانسياليست آلماني مي‌نويسد: «فلسفه، دانش قطعي به‌دست نمي‌دهد... و به محض اينکه شناختي با دلايل قطعي نزد همه مسلم گشت و مقبول افتاد، ديگر آن شناخت معرفتي فلسفي محسوب نمي‌گردد، بلکه في‌الحال به معرفت علمي تبديل مي‌يابد».[2]

بعضي ديگر از افرادي که مرعوب پيشرفت‌هاي علمي و صنعتي غرب شده‌اند، چنين استدلال مي‌کنند که دانشمندان مغرب‌زمين هنگامي به پيشرفت‌هاي علمي چشمگير و روزافزون نائل شدند که روش قياسي و تعقلي را رها کردند و روش استقرائي و تجربي را به‌کار گرفتند، و مخصوصاً از زماني که فرانسيس بيکن بر روش تجربي تأکيد کرد، اين سير تکاملي شتاب گرفت و اين بهترين دليل بر برتري روش تجربي بر روش تعقلي است.

متأسفانه بعضي از نوانديشان و تقليدپيشگان مسلمان هم که اين استدلال را باور کرده‌اند، درصدد برآمده‌اند که مدال افتخار آن را به سينهٔ دانشمندان اسلامي نصب کنند که گويا با

[1]ر.ک: فلسفه چيست، ترجمهٔ منوچهر بزرگمهر، ص21.

[2]ر.ک: درآمدي بر فلسفه، ترجمهٔ اسدالله مبشري، ص18.


صفحه 108

الهام گرفتن از قرآن کريم به مقابله و معارضه با فرهنگ يوناني پرداختند و روش استقرائي و تجربي را جاي‌گزين روش قياسي و تعقلي نمودند، و بعدها نفوذ فرهنگ اسلامي در اروپا موجب بيداري دانشمندان غربي و آگاهي از اين روش پيروزي‌آفرين گرديد.

اين توهمات، کار را به آنجا کشانيده که بعضي از ناآگاهان چنين پنداشته‌اند که روش تحقيقي که قرآن کريم براي حل همه مسائل ارائه مي‌دهد، همان روش تجربي و تحققي (پوزيتويستي) است و حتي مسائل خدا‌شناسي و فقه و اخلاق را هم بايد با همين روش بررسي کرد!

البته از کساني که چشم خود را فقط به داده‌هاي حسي دوخته و از ماوراي ادراکات حسي بسته‌اند و در واقع، منکر نيروي تعقل و ادراکات عقلي شده‌اند و مفاهيم عقلي و متافيزيکي را پوچ و بي‌معنا(!) مي‌شمرند، جاي تعجبي نيست که جايگاهي براي فلسفه در ميان علوم انساني قائل نباشند و تنها نقش آن را توضيح پاره‌اي از اصطلاحات رايج در زبان‌ها بدانند و منزلت آن را تا حد «زبان‌شناسي» تنزل دهند، و يا وظيفهٔ آن را ارائهٔ فرضيه‌هايي براي حل مسائل علوم معرفي کنند. ولي بسيار جاي تأسف است که کساني به‌نام مسلمان و آشنا با قرآن چنين انحرافات و انحطاط‌هاي فکري را به قرآن کريم نسبت دهند و آن را مايهٔ افتخار اسلام و دانشمندان مسلمان قلمداد کنند.

ما در اينجا قصد نقادي انديشه‌هاي پوزيتويستي را که اساس اين پندارها را تشکيل مي‌دهند، نداريم و در بحث‌هاي تطبيقي کمابيش به آن پرداخته‌ايم،[1]ولي لازم مي‌دانيم توضيحي پيرامون روش تعقلي و روش تجربي بدهيم تا بي‌مايگي سخناني که در اين زمينه گفته شده، آشکار شود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تمثيل و استقراء و قياس

تلاش براي کشف مجهولي با استفاده از معلوم ديگر، به سه صورت انجام مي‌گيرد:

1. سير از جزئي به جزئي ديگر؛ يعني دو موضوعي که مشابه يکديگرند و حکم يکي از آنها معلوم است، همان حکم را براي ديگري اثبات کنيم به استناد شباهتي که ميان دو

[1]ر.ک: ايدئولوژي تطبيقي، درس نهم و شانزدهم.


صفحه 109

موضوع وجود دارد. چنان‌که اگر دو نفر شبيه هم باشند و يکي از ايشان باهوش باشد، بگوييم آن ديگري هم باهوش است. اين کار را به اصطلاح منطقي «تمثيل» و به اصطلاح فقهي «قياس» مي‌گويند. بديهي است که صِرف مشابهت دو موضوع، موجب يقين به اشتراک حکم آنها نمي‌شود. ازاين‌رو تمثيل مفيد يقين نيست و ارزش علمي ندارد.

2. سير از جزئي به کلي؛ يعني با بررسي افراد يک ماهيت و يافتن خاصيت مشترکي بين آنها، حکم کنيم که خاصيت مزبور براي آن ماهيت، ثابت است و در همه افراد آن، تحقق دارد. اين کار را در اصطلاح منطق «استقراء» مي‌نامند و آن را بر دو قسم، تقسيم مي‌کنند: استقراء تام و استقراء ناقص.

فرض استقراء تام در جايي است که همه افراد موضوع، بررسي و خاصيت مشترک در همه آنها ديده شده باشد. روشن است که چنين کاري عملاً ميسر نيست؛ زيرا اگر همه افراد هم‌زمانِ يک ماهيت هم قابل بررسي باشند، هيچ‌گاه نمي‌توان افراد گذشته و آيندهٔ آن را مورد تحقيق قرار داد و دست‌کم چنين احتمالي باقي خواهد ماند که در گذشته يا آينده نيز افرادي براي اين ماهيت به ‌وجود آمده باشد يا به ‌وجود بيايد.

استقراء ناقص اين است که افراد بسياري از يک ماهيت، مورد مشاهده قرار گيرد و خاصيت مشترک بين آنها به همه افراد ماهيت نسبت داده شود. ولي چنين سير فکري، موجب يقين نخواهد شد؛ زيرا همواره چنين احتمالي (هرقدر هم ضعيف باشد) وجود دارد که بعضي از افرادي که مورد بررسي قرار نگرفته‌اند، داراي اين خاصيت نباشند.

بنابراين، از استقراء هم نمي‌شود عملاً نتيجه يقيني و غيرقابل‌ترديد گرفت.

3. سير از کلي به جزئي؛ يعني نخست، محمولي براي يک موضوع کلي ثابت‌ شود و براساس آن، حکم جزئياتِ موضوع معلوم گردد. چنين سير فکري که در منطق «قياس» ناميده مي‌شود، با شرايطي مفيد يقين مي‌باشد؛ يعني درصورتي‌که مقدمات آن يقيني باشند و قياس هم به شکل صحيحي تنظيم شده باشد. منطقيين بخش مهمي از منطق کلاسيک را به بيان شرايط ماده و صورت قياس يقيني (برهان) اختصاص داده‌اند.


صفحه 110

دربارهٔ قياس، اِشکال معروفي هست که اگر حکم به‌طور کلي معلوم باشد، ثبوت آن براي همه افراد موضوع هم معلوم خواهد بود و ديگر نيازي به تشکيل قياس نيست. علماي منطق پاسخ داده‌اند که حکم در «کبرا» به‌طور اجمال معلوم است و در «نتيجه» به‌طور تفصيل معلوم مي‌شود.[1]تأمل در مسائل رياضي و راه‌حل‌هاي آنها نشان مي‌دهد که قياس تا چه اندازه کارايي دارد؛ زيرا روش رياضيات، روش قياسي است و اگر اين روش کارايي نداشت، هيچ مسئله رياضي براساس قواعد رياضيات قابل حل نبود.

نکته‌اي که لازم است در اينجا خاطرنشان کنيم، اين است که در تمثيل و استقراء هم يک قياس ضمني وجود دارد. نهايت اين است که اين قياس در تمثيل و استقراء ناقص، برهاني نيست و از اين جهت آنها مفيد يقين نيستند و اگر چنين قياس ضمني نبود، هيچ استنتاجي هرچند به‌طور ظني صورت نمي‌گرفت. قياس ضمني تمثيل اين است: «اين حکم براي احد المتشابهين ثابت است، و هر حکمي که براي احد المتشابهين ثابت باشد، براي ديگري هم ثابت خواهد بود». چنان‌که ملاحظه مي‌شود، کبراي اين قياس يقيني نيست. نظير اين قياس ظني، در استقراء ناقص هم وجود دارد؛ يعني چنين کبرايي در آن نهفته است که «هر حکمي براي افراد بسيار از ماهيتي ثابت باشد، براي همه افراد آن ثابت خواهد بود». حتي اگر استقراء را از راه حساب احتمالات هم معتبر بدانيم، باز هم نيازمند به قياسي خواهد بود؛ همچنين قضاياي تجربي براي اينکه به‌صورت قضاياي کلي درآيند، نيازمند به قياسي هستند که در کتب منطق توضيح داده شده است.

حاصل آنکه استدلال براي يک مسئله، هميشه به‌صورت سير از کلي به جزئي است. نهايت اين است که اين سير فکري گاهي با صراحت و روشني انجام مي‌گيرد، مانند قياس منطقي، و گاهي به‌طور ضمني، مانند تمثيل و استقراء؛ و گاهي مفيد يقين است، مانند قياس برهاني و استقراء تام، و گاهي يقين‌آور نيست، مانند قياسات جدلي و خطابي، و تمثيل و استقراء ناقص.

[1]براي توضيح بيشتر به کتب مفصل منطق و به کتاب آشنايي با علوم اسلامي ـ منطق و فلسفه، نوشتهٔ استاد شهيد مطهري مراجعه کنيد.


صفحه 111


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روش تعقلي و روش تجربي

چنان‌که اشاره شد، قياس هنگامي يقين‌آور است که علاوه بر داشتن شکل صحيح و شرايط منطقي، هريک از مقدمات آن هم يقيني باشد. قضاياي يقيني اگر خودشان بديهي نباشند، ناگزير بايد منتهي به بديهيات شوند، يعني از قضايايي استنتاج شده باشند که نيازي به استدلال ندارند.

منطقيين بديهيات را به دو دستهٔ کلي تقسيم کرده‌اند: بديهيات اوليه و بديهيات ثانويه. يکي از اقسام بديهيات ثانويه را «مجربات» مي‌دانند، يعني قضايايي که از راه تجربه به‌دست آمده است. طبق نظر ايشان، تجربه روشي در مقابل روش قياسي نيست و علاوه بر اينکه خودش مشتمل بر قياس است، مي‌تواند يکي از مقدمات قياس ديگر را تشکيل دهد. بنابراين نه مرادف قرار دادن استقراء و تجربه صحيح است، و نه مقابل قرار دادن تجربه با قياس!

البته تجربه اصطلاحات متعدد ديگري دارد که در اينجا مجال توضيح آنها نيست. اما مقابل قرار دادن روش تجربي با روش تعقلي، مبني بر اين است که روش تعقلي را مخصوص قياسي بدانيم که از مقدمات عقلي محض تشکيل مي‌يابد؛ مقدماتي که يا از بديهيات اوليه است يا منتهي به آنها مي‌شود (نه به تجربيات)، مانند همه قياس‌هاي برهاني که در فلسفه اُولي و رياضيات و بسياري از مسائل علوم فلسفي به‌کار گرفته مي‌شود و فرق آن با روش تجربي به اين نيست که در يکي از قياس استفاده مي‌شود، و در ديگري از استقراء، بلکه فرق آنها به اين است که تکيه‌گاه روش تعقلي فقط بديهيات اوليه است، ولي تکيه‌گاه روش تجربي مقدمات تجربي است که از بديهيات ثانويه شمرده مي‌شود و اين نه‌تنها موجب نقصي براي روش تعقلي نيست، بلکه بزرگ‌ترين امتياز آن به‌شمار مي‌رود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نتيجه‌گيري

با توجه به نکاتي که در اينجا به‌طور اجمال و اختصار ذکر شد، روشن مي‌شود که سخنان نقل‌شده تا چه اندازه بي‌مايه و دور از حقيقت است؛ زيرا: