مغالطاتي در مباحث علمي و بهخصوص مباحث فلسفي ميشود. ازاينرو ضرورت دارد قبل از ورود در هر مبحث، معناي منظور از اصطلاحات مورد استعمال در آن مبحث، توضيح داده شود.
3. واژه «علم» داراي معاني اصطلاحي گوناگوني است که مهمترين آنها از اين قرار است:
الف) اعتقاد يقيني؛
ب) مجموعه قضاياي متناسب، اعم از جزئي و کلي؛
ج) مجموعه قضاياي کلي، اعم از حقيقي و اعتباري؛
د) مجموعه قضاياي کلي حقيقي؛
ه( مجموعه قضاياي تجربي.
4. واژه فلسفه نيز اصطلاحاتي دارد که مهمترين آنها از اين قرار است:
الف) همه علوم حقيقي؛
ب) علوم حقيقي بهاضافه بعضي از علوم قراردادي، مانند ادبيات و معاني و بيان؛
ج) علوم غيرتجربي مانند منطق، الهيات، زيباييشناسي و...؛
د) بهخصوص مابعدالطبيعه و الهيات.
5. تعبير «فلسفه علمي» نيز در موارد مختلفي بهکار ميرود:
الف) طرح بررسي علوم تحققي (فلسفه پوزيتويسم)؛
ب) فلسفه مارکسيسم (ماترياليسم ديالکتيک)؛
ج) متدلوژي يا روششناسي علوم.
درس پنجم
فلسفه و علوم
شامل:
— فلسفه علوم
— متافيزيک
— نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک
— تقسيم و طبقهبندي علوم
— ملاک مرزبندي علوم
— کل و کلي
— انشعابات علوم
فلسفه علوم
در درس قبل گفتيم که گاهي کلمهٔ «فلسفه» بهصورت «مضاف» بهکار ميرود، مانند «فلسفه اخلاق» و «فلسفه حقوق» و... . اکنون به توضيحي پيرامون اين تعبير ميپردازيم:
اينگونه تعبيرات گاهي از طرف کساني بهکار ميرود که واژه «علم» را به «علوم تجربي» اختصاص دادهاند و واژه «فلسفه» را در مورد رشتههايي از معارف و معلومات انساني بهکار ميبرند که بهوسيله تجربه حسي قابل اثبات نيست.چنين کساني بهجاي اينکه مثلاً بگويند «علم خداشناسي»، خواهند گفت «فلسفه خداشناسي»، يعني ذکر «مضافاليه» براي فلسفه فقط بهمنظور نشان دادن نوع مطالب مورد بحث و اشاره به موضوع آنهاست.
همچنين کساني که مسائل علمي و ارزشي را «علمي» نميدانند و براي آنها پايگاه عيني و واقعي قائل نيستند، بلکه آنها را صرفاً تابع ميلها و رغبتهاي مردم ميپندارند، بعضاً اينگونه مسائل را وارد قلمرو فلسفه ميکنند و بهجاي اينکه مثلاً بگويند «علم اخلاق»، ميگويند «فلسفه اخلاق»، يا بهجاي اينکه بگويند «علم سياست»، ميگويند «فلسفه سياست».
ولي گاهي اين تعبير به معناي ديگري بهکار ميرود و آن تبيين اصول و مباني، و بهاصطلاح «مبادي» علم ديگر است و بعضاً مطالبي از قبيل تاريخچه، بنيانگذار، هدف، روش تحقيق و سير تحول آن علم نيز مورد بررسي قرار ميگيرد؛ نظير همان مطالب هشتگانهاي که سابقاً در مقدمهٔ کتاب، ذکر و بهنام «رئوس ثمانيه» ناميده ميشده است.
اين اصطلاح، اختصاصي به پوزيتويستها و مانند ايشان ندارد، بلکه کساني که معارف فلسفي و ارزشي را هم «علم»، و روش بررسي و تحقيق آنها را هم «علمي» ميدانند، اين
اصطلاح را بهکار ميبرند و گاهي براي اينکه با اصطلاح قبلي اشتباه نشود، کلمهٔ «علم» را هم در «مضافاليه» اضافه ميکنند و مثلاً ميگويند «فلسفه علم تاريخ» در برابر «فلسفه تاريخ»، يا «فلسفه علم اخلاق» در برابر «فلسفه اخلاق» به اصطلاح قبلي.
متافيزيک
يکي از واژههايي که در برابر «علمي» بهکار ميرود، واژه «متافيزيک» است. ازاينرو لازم است توضيحي دربارهٔ اين کلمه نيز بدهيم. اين واژه از اصل يوناني «متاتافوسيکا» گرفته شده و با حذف حرف اضافه «تا» و تبديل فوسيکا به فيزيک، بهصورت «متافيزيک» درآمده و در زبان عربي به «مابعدالطبيعه» ترجمه شده است.
بهحسب نقل مورخين فلسفه، اين لفظ، نخست بهصورت نامي براي يکي از کتابهاي ارسطو بهکار رفته که از نظر ترتيب، بعد از کتاب طبيعت قرار داشته و از مباحث کلي وجود بحث ميکرده است؛ مباحثي که در عصر اسلامي «امور عامه» ناميده شد و بعضي از فلسفه اسلامي نام «ماقبلالطبيعه» را نيز براي آن مناسب دانستهاند.
ظاهراً اين بخش، غير از بخش «تئولوژي» يا «اُثولوجيا» به معناي خداشناسي است، ولي در کتب فلسفه اسلامي اين دو بخش در يکديگر ادغام شده و مجموعاً بهنام «الهيات بالمعني الاعم» نام گرفته، چنانکه بخش خداشناسي بهنام «الهيات بالمعني الاخص» مشخص گرديده است.
بعضي واژه متافيزيک را معادل با «ترانس فيزيک» و به معناي ماوراء طبيعت گرفتهاند و نامگذاري اين بخش از فلسفه قديم را از باب ناميدن کل بهنام جزء شمردهاند؛ زيرا در الهيات بالمعني الاعم، دربارهٔ خدا و مجردات (ماوراء طبيعت) نيز بحث ميشود. اما به نظر ميرسد که همان وجه اول صحيح باشد.
بههرحال، متافيزيک نام مجموعهاي از مسائل عقلي نظري است که بخشي از فلسفه (بهاصطلاح عام) را تشکيل ميداده است، چنانکه امروز گاهي واژه فلسفه به آنها
اختصاص داده ميشود و يکي از اصطلاحات جديد فلسفه، مساوي با متافيزيک ميباشد. علت اينکه پوزيتويستها اينگونه مسائل را «غيرعلمي» پنداشتهاند، اين است که قابل اثبات بهوسيله تجربه حسي نيست. چنانکه قبلاً «کانت» هم عقل نظري را براي اثبات اين مسائل، کافي ندانسته بود و آنها را «ديالکتيکي» يا جدلي الطرفين ناميده بود.
نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک
با توجه به معاني مختلفي که براي علم و فلسفه ذکر شد، روشن ميشود که نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک، برحسب اصطلاحات مختلف تفاوت ميکند. اگر علم به معناي مطلق آگاهي يا مطلق قضاياي متناسب بهکار رود، اعم از فلسفه ميباشد؛ زيرا شامل قضاياي شخصي و علوم قراردادي و اعتباري هم ميشود؛ و اگر به معناي قضاياي کلي حقيقي استعمال شود، مساوي با فلسفه (بهاصطلاح قديم) خواهد بود؛ اما اگر به معناي مجموعه قضاياي تجربي بهکار رود، اخص از فلسفه به معناي قديم، و مباين با فلسفه به معناي جديد (مجموعه قضاياي غيرتجربي) است. چنانکه متافيزيک جزئي از فلسفه بهاصطلاح قديم، و مساوي با آن برحسب يکي از اصطلاحات جديد آن ميباشد.
ولي بايد دانست که مقابل قرار دادن علم و فلسفه در اصطلاح جديد، هرچند به گمان پوزيتويستها و امثال ايشان به معناي کاستن ارج مسائل فلسفي و انکار قدر و منزلت عقل و ارزش ادراکات عقلي است، اما حقيقت، غير از آن است. در مبحث شناختشناسي، روشن خواهد شد که ارزش ادراکات عقلي نهتنها کمتر از ارزش معلومات حسي و تجربي نيست، بلکه بهمراتب بيشتر از آنهاست و حتي ارزش دانشهاي تجربي در گرو ارزش ادراکات عقلي و قضاياي فلسفي ميباشد.
بنابراين اختصاص دادن واژه علم به دانشهاي تجربي، و واژه فلسفه به دانشهاي غيرتجربي، تنها بهعنوان يک اصطلاح، قابل قبول است و نبايد از تقابل اين دو اصطلاح سوءاستفاده شود و مسائل فلسفي و متافيزيکي بهعنوان مسائل ظني و پنداري وانمود
گردد. چنانکه برچسب «علمي»، هيچگونه مزيتي را براي هيچ گرايش فلسفي اثبات نميکند و اساساً اين برچسب، وصلهٔ ناهمرنگي است که ميتواند نشانهٔ جهل يا عوامفريبي جعلکنندگان آن بهحساب آيد. ادعاي اينکه اصول فلسفهاي مانند ماترياليسم ديالکتيک از قوانين تجربي بهدست آمده، نادرست است؛ زيرا قوانين هيچ علمي قابل تعميم به علم ديگر نيست، چه رسد به اينکه به کل هستي تعميم داده شود؛ مثلاً قوانين روانشناسي يا زيستشناسي، قابل تعميم به فيزيک يا شيمي يا رياضيات نيست و بالعکس، قوانين اين علوم، در خارج از قلمرو خودشان کارايي ندارد.
تقسيم و طبقهبندي علوم
در اينجا سؤالي مطرح ميشود که اساساً انگيزهٔ جداسازي علوم از يکديگر چيست؟ پاسخ اين است که مسائل قابل شناخت، طيف گستردهاي را تشکيل ميدهد و درحاليکه در اين طيف، بعضي از مسائل در ارتباط تنگاتنگ با بعضي ديگر قرار ميگيرند، برخي ديگر از مسائل، دور و بيگانه از هم هستند و چندان ارتباطي با يکديگر ندارند.
از سوي ديگر فراگرفتن بعضي از معلومات، متوقف بر بعضي ديگر است و دستکم دانستن يک دسته، به فهم دستهٔ ديگر کمک ميکند، درحاليکه چنين رابطهاي ميان دستههاي ديگر از دانستنيها وجود ندارد.
با توجه به اينکه فراگرفتن همه معلومات براي هر دانشپژوهي ميسر نيست، و به فرض ميسر بودن، چنين انگيزهاي براي همه وجود ندارد، چنانکه ذوق و استعداد افراد هم نسبت به فراگيري انواع مسائل مختلف است، و با توجه به اينکه بعضي از دانشها وابسته به بعضي ديگر و آموختن يکي متوقف بر ديگري است، ازاينرو آموزشگران از ديرباز درصدد برآمدهاند که از طرفي مسائل مرتبط و متناسب را دستهبندي کنند و دانشها و علوم خاص را مشخص سازند، و از طرف ديگر علوم مختلف را طبقهبندي کنند و نياز هر علمي را به علم ديگر، و در نتيجه، تقدم يکي را بر ديگري روشن نمايند تا اولاً، کساني که
انگيزه يا ذوق و استعداد خاصي دارند بتوانند گمشده خودشان را در ميان انبوه مسائل بيشمار بيابند و راه رسيدن به هدفشان را بشناسند و ثانياً، کساني که ميخواهند رشتههاي مختلفي از معلومات را فراگيرند بدانند از کداميک آغاز کنند که راه را براي آموختن ديگر رشتهها هموار کند و فراگيري آنها را آسانتر نمايد.
بدينترتيب، علوم به قسمتها و بخشهاي گوناگون تقسيم شد، و هر بخش، در طبقه و مرتبه خاصي قرار گرفت. ازجمله تقسيمات علوم، تقسيم کلي آنها به علوم نظري و علوم عملي، و تقسيم علوم نظري به طبيعيات و رياضيات و الهيات، و تقسيم علوم عملي به اخلاق و تدبير منزل و سياست است که قبلاً به آن اشاره شد.
ملاک مرزبندي علوم
بعد از آنکه لزوم دستهبندي علوم روشن شد، سؤال ديگري طرح ميشود که علوم را براساس چه معيار و ملاکي بايد دستهبندي و مرزبندي کرد؟
پاسخ اين است که علوم را ميتوان با معيارهاي مختلفي دستهبندي کرد که مهمترين آنها از اين قرار است:
الف) براساس اسلوب و روش تحقيق: قبلاً اشاره کرديم که همه مسائل را نميتوان با روش واحدي مورد تحقيق و بررسي قرار داد، و نيز خاطرنشان کرديم که همه علوم را با توجه به روشهاي کلي تحقيق ميتوان به سه دسته تقسيم کرد:
1. علوم عقلي که فقط با براهين عقلي و استنتاجات ذهني قابل بررسي است، مانند منطق و فلسفه الهي؛
2. علوم تجربي که با روشهاي تجربي قابل اثبات است، مانند فيزيک، شيمي و زيستشناسي؛
3. علوم نقلي که براساس اسناد و مدارک منقول و تاريخي بررسي ميشود، مانند تاريخ، علم رجال و علم فقه.