10. واژهٔ غايت گاهي بهمعناي منتهياليه حركت بهكار ميرود و نبايد آن را با غايت بهمعناي مقصود از انجام كار اشتباه كرد و بايد توجه داشت كه مقصود اصلي از فعل، تلازمي با غايت بالذاتِ حركت ندارد.
11. يك كار ممكن است داراي چند غايت طولي باشد كه هركدام نسبت به غايت بالاتر حكم وسيله را داشته باشد، و آن در صورتي است كه فاعل از آغازْ توجه به هدف نهايي داشته باشد و اهداف متوسط را تنها بهعنوان وسيله مورد توجه قرار دهد.
12. نيز ممكن است علت غائي داراي تعدد عرضي باشد و يك كار بهمنظور چند غايت در عرض هم انجام گيرد.
پرسش
1. قوام فعل اختياري به چيست؟ و به غير از ذات فاعل به چه چيزهايي نياز دارد؟
2. كمال چيست؟ و چه رابطهاي با فعل اختياري دارد؟
3. فرق بين خير حقيقي و خير پنداري چيست؟
4. كاري كه براي خير ديگران انجام ميگيرد، چه ارتباطي با كمال فاعل دارد؟
5. علت غائي را تعريف كنيد.
6. در چه موردي علت غائي عين علت فاعلي است؟
7. آيا علت غائي علم به نتيجهٔ مطلوب است يا خواست آن؟
8. علت غائي در كارهاي ناشي از عادت و كارهايي كه به هدف نميرسد و مانند آنها چيست؟
9. غايت حركت چه ارتباطي با علت غائي دارد؟
10. تعدد علت غائي به چند صورت تصور ميشود؟
11. به چه دليل نامتناهي بودن علل غائي ممكن نيست؟
12. چه فرقي بين تعدد علل غائي و علل فاعلي وجود دارد؟
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس چهلم
هدفمندي جهان
· مقدمه
· نظريهٔ ارسطو دربارهٔ علت غائي
· نقد
· حل چند شبهه
· هدفمندي جهان
مقدمه
علت غائي بهمعنايي كه بيان شد مخصوص افعال اختياري است، ولي از سخناني كه از ارسطو نقل شده چنين برميآيد كه وي براي افعال طبيعي هم قائل به علت غائي بوده و پيروان مشائين هم از او تبعيت كردهاند و انكار علت غائي براي افعال طبيعي را بهمنزلهٔ اتفاقي بودن آنها تلقي نمودهاند و در مقابلِ قول به اتفاقي بودن حوادث طبيعي كه بهصورتهاي مختلفي از دموكريتوس و امپدكلس و اپيكورس نقل شده، براي همهٔ پديدهها علت غائي اثبات كردهاند.
ما در اينجا نخست به بيان قول منقول از ارسطو و نقد آن ميپردازيم، سپس توضيحي دربارهٔ اتفاق و تصادف ميدهيم و در پايان، معناي صحيح «هدفمندي جهان» را بيان ميكنيم.
نظريهٔ ارسطو دربارهٔ علت غائي
ارسطو در كتاب اولمابعدالطبيعهپس از اشاره به آراء فيلسوفان پيشين دربارهٔ علت پيدايش پديدهها اظهار ميدارد كه هيچكدام از ايشان علت غائي را دقيقاً مورد توجه قرار ندادهاند. آنگاه با تحليلي دربارهٔ حركت و دگرگوني موجودات مادي، نتيجه ميگيرد كه هر موجود متحرك و دگرگونشوندهاي بهسوي غايتي سير ميكند كه كمال آن ميباشد و خودِ حركت كه مقدمهاي براي رسيدن به غايت مزبور است، نخستين كمال براي آن بهشمار ميرود و ازاينرو حركت را به «كمال اول براي موجود بالقوه از آن جهت كه بالقوه است» تعريف ميكند.[1]
[1]توضيح اين تعريف در درس پنجاه و پنجم خواهد آمد.
وي ميافزايد: هر موجودي داراي كمال مخصوصي است و بههمين جهت، هر متحركي غايت معيّني دارد كه ميخواهد به آن برسد. اين كمال گاهي همان صورتي است كه ميخواهد واجد آن شود، مانند صورت درخت بلوط براي هستهٔ بلوطي كه در حال رشد و نمو است، و گاهي عرضي از اعراض آن است، مانند سنگي كه از آسمان بهسوي زمين حركت ميكند و قرار گرفتن بر روي زمين يكي از اعراض و كمالات آن ميباشد.
حاصل آنكه هر موجود طبيعي، ميل طبيعي خاصي بهسوي غايت معيّني دارد كه موجب حركت بهسوي آن غايت و مقصد ميشود و اين همان علت غائي براي تحقق حركت و تعيّن جهت آن است.
ارسطو همچنين كل جهان را موجود واحدي ميداند كه طبيعت آن، همهٔ طبايع جزئيه (مانند جمادات و نباتات و حيوانات) را دربرميگيرد و چون رسيدن آن به كمال خودش در گرو تناسب خاصي بين طبايع جزئيه و كميت و كيفيت مخصوصي در افراد هريك از آنهاست، ازاينرو ميل طبيعت جهان به كمال خودش موجب برقراري نظم و سامان ويژهاي در ميان پديدههاي آن ميگردد كه هريك از آنها جزئي از اجزاء يا عضوي از اعضاي آن بهشمار ميروند.
نقد
بهنظر ميرسد كه در اين بيان، ميان دو معناي غايت (كه در درس قبل اشاره شد) خلط شده و به هر حال از چند جهت جاي مناقشه دارد:
1. بهفرض اينكه اين بيان تمام باشد، تنها ميتواند علت غائي را براي حركت و دگرگوني موجودات جسماني اثبات كند نه براي هر معلولي، خواه مجرد باشد يا مادي، و خواه متحرك باشد يا ساكن؛
2. باتوجه به اينكه فاعلهاي طبيعي«فاعل بالطبع»و فاقد شعور و اراده هستند، نسبت دادن«ميل طبيعي» به آنها بيش از يك تعبير استعاري نخواهد بود، چنانكه شيميدانان
بعضي از عناصر را داراي «ميل تركيبي» ميدانند، و فرض نفي شعور و اراده از فاعلهاي بالطبع و اثبات ميل و خواست حقيقي (كه متضمن معناي شعور است) براي آنها فرض متناقضي است.
اما اگر «ميل طبيعي» را به «جهت حركت» تفسير كنيم، جهتي كه طبع موجود متحرك اقتضاي آن را داشته باشد و آن را تعبيري مبني بر تشبيه و استعاره تلقي نماييم، در اين صورت حقيقتي بهنام علت غائي اثبات نخواهد شد و حداكثر نتيجهاي كه ميتوان گرفت اين است كه هر حركتي كه به مقتضاي طبع متحرك باشد، جهت آن هم به اقتضاي طبع آن تعيّن مييابد؛
3. چنانكه در بخشهاي آينده خواهيم گفت، كمال بودن غايت حركت براي هر متحركي به اين معنا كه متحرك همواره با حركت خود كاملتر شود، قابل اثبات نيست، تا در پرتو آن بتوان حركت را به «كمال نخستين...» تفسير كرد؛ زيرا بسياري از حركتها و دگرگونيها، نزولي و رو به كاهش است، مانند حركت ذبولي گياهان و جانوران كه پس از رسيدن به نهايت رشد خود سير نزولي را بهسوي خشكيدن و مردن آغاز ميكنند. همچنين قرار گرفتن سنگ بر روي زمين و مانند آن را نميتوان كمالي براي جمادات بهحساب آورد.
بنابراين به فرض اينكه بتوان براي ميل طبيعي هر موجودي بهسوي كمال خودش معناي صحيحي را در نظر گرفت، باز هم حركات نزولي و غيراستكمالي فاقد علت غائي خواهند بود؛
4. اثبات وحدت حقيقي براي جهان طبيعت و همچنين اثبات ميلِ طبيعي بهسوي كمال براي آن و تعليل نظم و هماهنگي اجزاء جهان به چنين ميلي بسيار دشوار است. چنانكه فرض وجود نفس كلي براي جهان و وجود شوق نفساني بهسوي كمال براي آن، دستكم فرضي بيدليل است و تاكنون برهاني براي اثبات آن نيافتهايم. در صورتي كه نفس و شوق نفساني براي جهان طبيعت ثابت شود، ميبايست حركات آن را «ارادي» دانست نه «طبيعي»، و در اين صورت وجود علت غائي براي افعال وي از قبيل علت غائي براي افعال طبيعي نخواهد بود.