7. بيان دوم اين است كه جسم با فعليت خودش نميتواند فعليت جديدي را بپذيرد؛ زيرا حيثيت فعليت، حيثيت وجدان و دارا بودن است، و حيثيت قبول و پذيرفتن، حيثيت قوه و فقدان، و اين دو حيثيت متباين هستند، پس بايد در ازای هريك از آنها جوهر خاصي وجود داشته باشد.
8. اين بيان نيز تمام نيست؛ زيرا حيثيت قوه و قبول و فقدان، امري است عقلي نه خارجي، و چنين وصف عقلي مستلزم يك امر عيني و خارجي نيست، و با تنزل ميتوان حيثيت فعليت را همان جوهر جسماني، و حيثيت قوه و قبول را يكي از اعراض آن قلمداد كرد.
9. بيان سوم اين است كه هر فعليت جديدي مسبوق به امكان استعدادي است كه نوعي از انواع مقولهٔ «كيف» بهشمار ميرود، و فعليت يافتن همين عرض هم نياز به قوه و امكان قبلي دارد. پس براي جلوگيري از تسلسل بايد جوهري را اثبات كرد كه حيثيت ذاتي آن قوه و استعداد باشد.
10. جواب اين است كه امكان استعدادي مفهومي است انتزاعي نه عرض خارجي، و به فرض اينكه امري عيني ميبود ميتوانستيم آن را معلول جوهر جسماني بهحساب آوريم، بهگونهاي كه پيدايش آن نيازمند به عرض عيني ديگري بهنام امكان استعدادي سابق بر آن نباشد.
11. اساساً فرض موجود بيفعليت، همانند فرض موجود بيوجود، فرض معقولي بهنظر نميرسد و اگر كسي بگويد كه هيولي در سايهٔ صورت حقيقهٔ داراي فعليت ميشود و بهطور كلي فاقد فعليت نخواهد بود، و به ديگر سخن صورت را واسطهٔ در ثبوت حساب كند نه واسطهٔ در عروض، حيثيت ذاتي هيولي (قوهٔ محض بودن) را نديده گرفته است.
12. اگر قوه بودن براي هيولي نظير امكان براي ماهيت انگاشته شود كه هيچگاه از آن جدا نميشود و در عين حال در سايهٔ علت، متصف به وجوب بالغير ميگردد، لازمهاش اين است كه هيولي امري اعتباري و به قول صدرالمتألهين امري عدمي باشد نه موجود حقيقي عيني.
پرسش
1. اختلاف اساسي در مسئلهٔ هيولاي اُولي در چيست؟
2. در چه صورت ميتوان صورت جسميه را نوعي از جوهر مادي بهحساب آورد؟
3. صورت نوعيه از چه مقولهاي است؟ و آيا ميتوان آن را يكي از اقسام جواهر قلمداد كرد؟
4. جوهر مادي چند نوع دارد؟
5. دلايل هيولاي بيفعليت را بيان كنيد؟
6. چه اشكالاتي بر اين دلايل وارد است؟
7. بنابر قول ارسطوئيان آيا صورت، واسطهٔ در ثبوت فعليت براي آن خواهد بود يا واسطهٔ در عروض؟ و چه فرقي بين اين دو فرض وجود دارد؟
8. اگر قوهٔ محض بودن براي هيولي، نظير امكان ذاتي براي ماهيت قلمداد شود چه اشكالي دارد؟
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس چهل و هفتم
اعراض
· نظريات فلاسفه دربارهٔ اعراض
· كميت
· مقولات نسبي
نظريات فلاسفه دربارهٔ اعراض
چنانكه قبلاً اشاره شد مشهور بين فلاسفه اين است كه جوهر، جنس عالي و مقولهٔ خاصي است كه داراي انواع مختلفي ميباشد. اما عرض، مقولهٔ خاصي نيست بلكه مفهوم عامي است كه از نُه مقوله انتزاع ميشود و حمل آن بر هريك از آنها حمل عَرضي است نه ذاتي.
در برابر اين قول ميتوان به سه قول ديگر اشاره كرد: يكي قول ميرداماد كه عرض را مانند جوهر، مقوله و جنس عالي ميداند و آنچه را ديگران مقولات عَرضي مينامند، وي آنها را انواع عرض ميشمارد. قول ديگر اين است كه مقولات عبارتاند از: جوهر، كميت، كيفيت، و نسبت. اما ساير مقولات عرضي بهحسب اين قول، انواعي از نسبت بهشمار ميروند، و بالأخره قول شيخ اشراق[1]اين است كه مقولات عبارتاند از چهار مقولهٔ نامبرده، به علاوهٔ حركت.
اما بهنظر ميرسد كه اولاً، جوهر و عرض هردو از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي هستند و نبايد هيچكدام از آنها را جنس عالي و مقولهٔ ماهوي بهحساب آورد، و ثانياً، همانگونه كه صدرالمتألهين تصريح فرموده، حركت از مفاهيم وجودي است و نه خودش مقوله است و نه مندرج در هيچ مقولهٔ ماهوي ميباشد، و ثالثاً، بسياري از آنچه بهنام عَرض خارجي و بهعنوان مقوله يا نوعي از آن شمرده شده (و ازجمله، همهٔ مقولات نسبي هفتگانه) از مفاهيم انتزاعي است و هيچكدام از آنها از اعراض خارجي نيست تا مقولهٔ ماهوي مستقل، يا نوعي از مقولات بهشمار آيد.
1. ر.ك: تلويحات، ص11.
روشن است كه بيان همهٔ اقوال و نقد و بررسي آنها نياز به بحثهاي مفصلي دارد كه چندان فايدهاي بر آنها مترتب نميشود. ازاينرو به بحث كوتاهي در اين زمينه بسنده ميكنيم.
كميت
مقولهٔ كميت به اين صورت تعريف شده: عرضي است كه ذاتاً قابل انقسام ميباشد. قيد «ذاتاً» به اين منظور آورده شده كه تعريف، شامل انقسام ساير مقولات نشود؛ زيرا انقسام آنها به تبع انقسام كميت حاصل ميشود.
كميت بهطور كلي به دو نوع متصل (مقدار هندسي) و منفصل (عدد) تقسيم ميشود كه هركدام از آنها داراي انواع مختلفي است كه در دو علم هندسه و حساب مورد بحث قرار ميگيرند.
لازم به تذكر است كه فلاسفه، نخستين عدد را «دو» ميدانند كه قابل انقسام به دو واحد است و «يك» را مبدأ عدد مينامند، ولي نوعي از اعداد بهشمار نميآورند.
بهنظر ميرسد كه بهآساني ميتوان پذيرفت كه عدد مفهومي ماهوي نيست و در خارج غير از اشيائي كه متصف به وحدت و كثرت ميشوند (معدودات) چيزي بهنام «عدد» تحقق نمييابد؛ مثلاً هنگامي كه يك فرد انسان در جايي قرار دارد، غير از وجود خودش چيزي بهنام «وحدت» در او بهوجود نميآيد، اما با توجه به اينكه انسان ديگري در كنار او نيست، مفهوم «واحد» از او انتزاع ميشود. همچنين هنگامي كه فرد ديگري در كنار وي قرار ميگيرد، فرد دوم هم يك واحد است، ولي ما ايشان را با هم در نظر ميگيريم و مفهوم «دو» را به آنان نسبت ميدهيم، وگرنه ميان آنها عرضي خارجي بهنام عدد «دو» تحقق نمييابد. راستي چگونه ميتواند عرض واحدي (عدد دو) قائم به دو موضوع باشد؟! (دقت شود). باز هنگامي كه فرد سومي در كنار آن دو نفر مينشيند، از مجموع آنان عدد سه را انتزاع ميكنيم، اما چنان نيست كه يك عرض عيني بهنام «دو» نابود شده و عرض ديگري بهنام«سه» بهوجود آمده باشد. در همين حال ميتوانيم همان دو نفر سابق رادر
نظر بگيريم و عدد «دو» را به ايشان نسبت دهيم، چنانكه ميتوانيم يكي از آنان را با فرد جديدالورود با هم در نظر بگيريم و آنها را دو نفر بناميم.
ازجمله شواهد بر اعتباري بودن مفهوم عدد، اين است كه عارض خود اعداد و كسرهاي آنها و مجموعههايي از آنها ميگردد و اگر عدد امري عيني ميبود، ميبايست در موضوعات محدودي بينهايت عدد تحقق داشته باشد! همچنين عدد به مجردات و ماديات، و امور حقيقي و اعتباري بهطور يكسان نسبت داده ميشود. آيا ميتوان هنگامي كه عدد را به مجردات نسبت ميدهيم، آن را عرضي مجرد بدانيم و هنگامي كه آن را به ماديات نسبت ميدهيم، آن را عرَضي مادي تلقي كنيم؟! و آيا ميتوانيم هنگامي كه عددي را به امور حقيقي نسبت ميدهيم، آن را امري حقيقي بدانيم؟ اما هنگامي كه همان عدد را بر امور اعتباري حمل ميكنيم، امري اعتباري بشماريم يا اينكه براي امور اعتباري، صفت و عرضي حقيقي و عيني اثبات كنيم؟!
اما كميتهاي متصل در ضمن بحث از مكان و زمان، روشن شد كه آنها از چهرههاي وجود اجسام هستند و وجودي جداگانه از وجود جسم ندارند و به اصطلاح، جعل تأليفي و ايجاد مستقلي به آنها تعلق نميگيرد، هرچند ذهن ميتواند آنها را بهعنوان ماهيات مستقلي در نظر بگيرد. با در نظر گرفتن اين نكته، ميتوان آنها را به يك معنا از «اعراض اجسام» بهحساب آورد، اما اعراضي كه وجود آنها عين وجود جسم است و همهٔ ماهيات آنها با يك وجود موجود ميشوند، و به ديگر سخن وجود اينگونه اعراض، از شئون وجود جوهر ميباشد.
مقولات نسبي
در ميان مقولات دهگانه، هفت مقولهٔ عَرضي هست كه در هركدام از آنها نوعي نسبت لحاظ شده و بههمين جهت آنها را «مقولات نسبي» مينامند و درست بههمين جهت است كه بعضي از فلاسفه آنها را انواعي از مقولهٔ «نسبت» يا «اضافه» دانستهاند. مقولات نسبي عبارتاند از: