محمول حاكي از جوهر و عرض، و ذات و صفت خارجي و نفسالامري است. اما نسبت، امري است مربوط به نسبتدهنده و حكايتي از مصداق خارجي ندارد، همچنين حكم، فعل حكمكننده است و تنها ميتواند حاكي از نوعي وحدت يا اتحاد ميان مصداق موضوع و مصداق محمول باشد نه اينكه خودش مصداقي در خارج داشته باشد (دقت شود).
ازاينرو ميتوان گفت نسبت دادن چيزي به چيز ديگر، يك فعاليت نفساني است، و نفس، فاعل ايجادكنندهٔ نسبت ميباشد. نيز حكمي كه قوام قضيه به آن است و بهوسيلهٔ آن قضيهٔ تصديقي از مجموعهاي از تصورات متمايز ميشود فعل نفس است، ولي تصور موضوع يا محمول در گرو فعاليت نفس نيست و ممكن است بدون اختيار وي در ذهن پديد آيد، هرچند نيازمند به نوعي توجه و التفات نفس ميباشد.
حاصل آنكه قيام نسبت و حكم به نفس، «قيام صدوري» است، اما قيام تصورات موضوع و محمول را ميتوان «قيام حلولي» بهشمار آورد و وجود آنها را به نوعي «ارتسام در ذهن» تفسير كرد. ولي بايد توجه داشت كه اين ارتسام و انتقاش، از قبيل نقش بستن تصوير روي كاغذ يا موضوع مادي ديگري نيست، بلكه از قبيل كيف نفساني و مجرد از ماده است؛ زيرا عرض مادي نسبتِ وضعي با موضوع خودش دارد و قابل اشارهٔ حسيه، و به تبع موضوع، قابل انقسام ميباشد، در صورتي كه چنين چيزهايي در مورد نفس و نفسانيات امكانپذير نيست.
اما قيام صدوري نسبت و حكم، هرچند خودبهخود دليل مجرد بودن آنها نيست، ولي با توجه به اينكه وجود آنها طفيلي وجود موضوع و محمول ميان آنها ميباشد، مادي نبودن آنها هم ثابت ميگردد. افزونبر اين، قسمتناپذيري آنها بهترين دليل بر تجرد آنهاست.
تجرد ادراك
با بررسي اقسام علم و توجه به يگانگي علم حضوري باذات عالِم مجرد، و كيف نفساني بودن علم بهمعناي اعتقاد و بهمعناي صور و مفاهيم ذهني، وتوجه به اينكه نسبت و حكم
نقش رابط را ميان آنها ايفا ميكنند، مجرد بودن همهٔ اقسام علم روشن گرديد، و در واقع تجرد آنها از راه تجرد عالِم به ثبوت رسيد. اما راههاي ديگري نيز براي اثبات تجرد علم و ادراك وجود دارد كه اينك به ذكر بعضي از آنها ميپردازيم و قبلاً اين نكته را يادآور ميشويم كه واژههاي علم و ادراك در اين مبحث، مرادف با يكديگر بهكار ميروند و شامل احساس و تخيل و تعقل ميشوند:
1. دليل اول بر تجرد ادراك همان است كه به «دليل محال بودن انطباع كبير در صغير» معروف شده و تقرير آن اين است:
ديدن حسي، از نازلترين انواع ادراك است كه توهم مادي بودن آن ميشود و مادهگرايان آن را به فعل و انفعالات فيزيكوشيميايي و فيزيولوژيكي تفسير ميكنند، اما با دقت در همين نوع از ادراك روشن ميشود كه خود ادراك را نميتوان امري مادي دانست، و فعل و انفعالات مادي را تنها بهعنوان شرايط اِعدادي براي آن ميتوان پذيرفت؛ زيرا ما صورتهاي بزرگي را به وسعت دهها متر مربع ميبينيم كه چندين برابر همهٔ بدن ماست، چه رسد به اندام بينايي يا مغز! و اگر اين صورتهاي ادراكي، مادي و مرتسم در اندام بينايي يا عضو ديگري از بدن ميبودند، هرگز بزرگتر از محل خودشان نبودند؛ زيرا ارتسام و انطباع مادي بدون انطباق بر محل امكان ندارد، و با توجه به اينكه ما اين صورتهاي ادراكي را در خودمان مييابيم، ناچار بايد بپذيريم كه مربوط به مرتبهاي از نفس (مرتبهٔ مثالي نفس) هستند و بدينترتيب هم تجرد خود آنها و هم تجرد نفس اثبات ميشود.
بعضي از ماديين پاسخ دادهاند كه آنچه را ميبينيم، صورتهاي كوچكي نظير ميكروفيلم است كه در دستگاه عصبي بهوجود ميآيد و ما به كمك قراین و نسبتسنجيها به اندازهٔ واقعي آنها پيميبريم.
ولي اين پاسخ مشكلگشا نيست؛ زيرا اولاً، دانستن اندازهٔ صاحب صورت، غير از ديدن صورت بزرگ است، و ثانياً، به فرض اينكه صورت مرئي خيلي كوچك باشد و ما با مهارتهايي كه در اثر تجارب بهدست ميآوريم و با استفاده از قراین و از راه
نسبتسنجيها آن را بزرگ ميكنيم، گويي زير ذرهبين ذهن قرار ميدهيم، اما سرانجام صورت بزرگي را در ذهن خودمان مييابيم و دليل مزبور عيناً دربارهٔ اين صورت ذهني و خيالي تكرار ميشود؛
2. دليل ديگر اين است كه اگر ادراك حسي از قبيل فعل و انفعالات مادي ميبود، ميبايست هميشه با فراهم شدن شرايط مادي تحقق يابد، در صورتي كه بسياري از اوقات با وجود فراهم بودن شرايط مادي، بهسبب تمركز نفس در امر ديگري تحقق نمييابد. پس نتيجه ميگيريم كه حصول ادراك منوط به توجه نفس است و نميتوان آن را از قبيل فعل و انفعالات مادي دانست، هرچند اين فعل و انفعالات نقش مقدمه را براي تحقق ادراك ايفا ميكنند و نفس در اثر تعلق به بدن نيازمند به اين مقدمات و زمينههاي مادي ميباشد؛
3. دليل سوم اين است كه ما ميتوانيم دو صورت مرئي را با هم درك و آنها را با يكديگر مقايسه كنيم و مثلاً بگوييم كه آنها متباين يا متماثل يا متساوي با يكديگرند يا يكي از آنها بزرگتر از ديگري است. حال، اگر فرض كنيم كه هريك از آنها در جزئي از بدن منتقش شده و ادراك آن عبارت است از همان ارتسام يا حلول خاص، لازمهاش اين است كه هر جزئي از اندامِ درككننده، همان صورت منتقش در خودش را درك كند و از ديگري بياطلاع باشد. پس كدام نيروي درككننده است كه آنها را با هم درك ميكند و با يكديگر ميسنجد؟ اگر فرض كنيم عضو مادي ديگري آنها را با هم درك ميكند، باز همان محذور تكرار ميشود؛ زيرا هر عضو مادي داراي اجزائي خواهد بود و اگر ادراك عبارت باشد از انتقاش صورت در يك محل مادي، هريك از اجزاء آن همان صورت مرتسم در خودش را درك خواهد كرد و در نتيجه مقايسهاي انجام نخواهد گرفت. پس ناچار بايد بپذيريم كه قوهٔ مدركهٔ بسيطي هردو را درك ميكند و با وحدت و بساطت خودش هردو را مييابد، و چنين قوهاي نميتواند جوهر يا عرض مادي باشد و بنابراين، ادراك هم انطباع صورت در محل مادي نخواهد بود. با اين دليل نيز تجرد ادراك و تجرد نفس درككننده ثابت ميشود؛
4. دليل چهارم اين است كه ما گاهي چيزي را درك ميكنيم و پس از گذشتن ساليان درازي آن را بهخاطر ميآوريم. حال اگر فرض شود كه ادراكِ گذشته، اثر مادي خاصي در يكي از اندامهاي بدن بوده است، بايد پس از گذشت دهها سال، محو و دگرگون شده باشد، مخصوصاً با توجه به اينكه همهٔ سلولهاي بدن در طول چند سال تغيير مييابد و حتي اگر سلولهايي زنده مانده باشند در اثر سوختوساز و جذب مواد غذايي جديد عوض شدهاند، پس چگونه ميتوانيم همان صورت را عيناً به ياد آوريم يا صورت جديد را با آن مقايسه كنيم و مشابهت آنها را دريابيم؟
ممكن است گفته شود كه هر سلول يا هر جزء مادي جديد، آثار جزء سابق را به ارث ميبرد و در خودش حفظ ميكند، ولي حتي در چنين فرضي نيز اين سؤال وجود دارد كه كدام قوهاي وحدت يا تشابهصورت سابق و لاحق را درك ميكند؟ و روشن است كه بدون اين مقايسه و درك، يادآوري و بازشناسي صورت نميگيرد.
اين دليل با توجه به حركت جوهريه و زوال مستمر هر امر مادي وضوح بيشتري مييابد و از يك نظر شبيه دليلي است كه در درس چهل و چهارم به آن اشاره شد كه از مقدمات علمي و تجربي براي اثبات تجرد نفس استفاده ميشد.
خلاصه
1. علم حضوري، يافتن وجود معلوم است، و اين يافتن چيزي زائد بر ذات عالِم نيست و مصداق آن يا ذات مقدس حق متعال است يا ذوات عقول طولي و عرْضي يا جوهر نفس. بنابراين هيچيك از مصاديق آن از قبيل كيف نفساني نيست.
2. علم حضوري به چهار صورت تصور ميشود: علم موجود مجرد به ذات خودش كه مورد اتفاق است، و علم علت مفيضه به معلولش، و علم معلول به علت مفيضهاش، و علم دو معلول مجرد به يكديگر. اما اثبات قسم اخير بهوسيلهٔ برهان مشكل است.
3. صدرالمتألهين در علم علت به معلول نيز تجرد معلوم را شرط دانسته است، ولي حق عدم اعتبار اين شرط است؛ زيرا علت هستيبخش، احاطهٔ وجودي بر معلول مادي خودش هم دارد و پراكندگي اجزاء آن از يكديگر منافاتي با حضور آنها براي وي ندارد.
4. علم حصولي با وساطت صورت يا مفهوم ذهني حاصل ميشود و مخصوص نفوس متعلق به ماده است.
5. علم حصولي بهمعناي اعتقاد جزمي در مقابل ظن و شك، از كيفيات نفساني است.
6. نيز ميتوان تصوراتي را كه اركان قضيه بهشمار ميروند، از قبيل كيف نفساني دانست.
7. اما نسبت و حكم، فعل نفس هستند و قيام آنها به نفس، قيام صدوري است، ولي چون وجود آنها تابع و طفيلي وجود موضوع و محمول است، تجرد آنها نيز ثابت ميشود.
8. بهترين دليل تجرد همهٔ اقسام علم، قسمتناپذيري آنهاست.
9. يكي از ادلهٔ تجرد ادراك، بزرگتر بودن صورت مرئي از اندام بينايي و از همهٔ بدن است.
10. دليل ديگر اين است كه قوام ادراك، به توجه نفس ميباشد، در صورتي كه اگر امري مادي ميبود هميشه با فراهم شدن شرايط مادي (بدون نياز به توجه نفس) حاصل ميشد.
11. دليل سوم، امكان ادراك دو يا چند صورت و مقايسهٔ آنها با يكديگر است، و اگر ادراك عبارت از حصول صورت مادي در اندام مادي ميبود، مقايسهاي انجام نميگرفت.
12. دليل چهارم، امكان يادآوري و بازشناسي صورتي است كه دهها سالِ قبل درك شده است و اگر صورتِ دركشده، امري مادي ميبود با تغيير محل (مخصوصاً با توجه به حركت جوهريه) دگرگون و محو ميشد و جايي براي يادآوري و بازشناسي نميماند.
پرسش
1. علم حضوري و حصولي را تعريف، و فرق آنها را بيان كنيد.
2. اقسام علم حضوري را توضيح دهيد.
3. علم حضوري از چه مقولهاي است؟
4. دليل صدرالمتألهين بر شرط تجرد معلوم، در علم علت به معلول را بيان و نقادي كنيد.
5. علم حصولي به كدام معنا از قبيل كيف نفساني است؟
6. حقيقت نسبت و حكم چيست؟ و از چه مقولهاي بهشمار ميرود؟
7. دليل كلي بر تجرد همهٔ اقسام علم چيست؟
8. دليل خاص بر تجرد نسبت و حكم را بيان كنيد.
9. چهار دليل تجرد ادراك را شرح دهيد.
10. مفهوم علم از چه نوع معقولات است؟ و چه دليلي براي آن ميتوان آورد؟
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة