بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 28

صفحه 29


مقدمه

با پذيرفتن كثرت در موجودات، اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا موجودات مختلف، ارتباطي با يكديگر دارند يا نه؟ و آيا وجود برخي از آنها متوقف بر وجود بعضي ديگر هست يا نه؟ و اگر هست چند نوع وابستگي وجودي داريم؟ و احكام و ويژگي‌هاي هركدام چيست؟

اما اگر كسي كثرت حقيقي موجودات را نپذيرفت ـ چنان‌كه ظاهر كلام صوفيه همين است‌ـ ديگر جايي براي بحث دربارهٔ ارتباط وجودي ميان موجودات متعدد باقي نمي‌ماند، چنان‌كه بحث دربارهٔ ساير تقسيمات وجود و موجود هم موردي نخواهد داشت.

در مبحث سابق اشاره كرديم كه اثبات تشكيك خاصي در وجود، متوقف بر اصولي است كه بايد در مبحث علت و معلول ثابت شود. اينك وقت آن فرا رسيده كه به مسائل مربوط به علت و معلول بپردازيم و اصول نام‌برده را نيز ثابت كنيم. ولي قبل از پرداختن به اين مطالب بايد توضيحي پيرامون مفهوم علت و معلول و كيفيت آشنايي ذهن با آنها بدهيم.


مفهوم علت و معلول

واژهٔ «علت» در اصطلاح فلاسفه به دو صورت عام و خاص به‌كار مي‌رود. مفهوم عام علت عبارت است از موجودي كه تحقق موجود ديگري متوقف بر آن است، هر‌چند براي تحقق آن كافي نباشد، و مفهوم خاص آن عبارت است از موجودي كه براي تحقق موجود ديگري كفايت مي‌كند.


صفحه 30

به عبارت ديگر اصطلاح عام علت عبارت است از موجودي كه تحقق يافتن موجود ديگري بدون آن محال است، و اصطلاح خاص آن عبارت است از موجودي كه با وجود آن، تحقق موجود ديگري ضرورت پيدا مي‌كند.

چنان‌كه ملاحظه مي‌شود اصطلاح اول اعم از اصطلاح دوم است؛ زيرا شامل شروط و معدات و ساير علل ناقصه هم مي‌شود، به‌خلاف اصطلاح دوم. توضيح علت تامه و ناقصه و ساير اقسام علت خواهد آمد.

نكته‌اي را كه بايد خاطرنشان كنيم اين است كه موجود وابسته (معلول) تنها از همان جهت وابستگي، و نسبت به موجودي كه وابسته به آن است «معلول» ناميده مي‌شود، نه از جهت ديگر و نه نسبت به موجود ديگر. همچنين علت از همان جهتي كه موجود ديگري وابسته به آن است و نسبت به همان موجود «علت» ناميده مي‌شود، نه از هر جهت و نسبت به هر موجودي؛ مثلاً حرارت از آن جهت كه وابسته به آتش است و نسبت به علت خودش، معلول است نه از جهت ديگر، و آتش از آن جهت كه منشأ پيدايش حرارت مي‌شود و نسبت به همان حرارت ناشي از آن، علت است نه از جهت ديگر. بنابراين منافاتي ندارد كه يك موجود معيّن، نسبت به يك چيز «علت» و نسبت به چيز ديگري «معلول» باشد، و حتي منافاتي ندارد كه حرارتي كه معلول آتش خاصي است، علت براي پيدايش آتش ديگري بشود. چنان‌كه منافاتي ندارد كه يك موجود علاوه بر حيثيت عليت يا حيثيت معلوليت، داراي حيثيت‌هاي ديگري باشد كه با مفاهيم ديگري بيان مي‌شوند؛ مثلاً آتش علاوه بر حيثيت عليت، داراي حيثيت‌هاي ديگري است كه مفاهيم جوهر، جسم، تغييرپذير و... از آنها حكايت مي‌كنند و هيچ‌كدام از آنها عين حيثيت عليت آن نيست.


كيفيت آشنايي ذهن با اين مفاهيم

باتوضيحي كه دربارهٔ مفهوم علت ومعلول داده شد،روشن گرديدكه اين مفاهيم از قبيل­مفاهيم­ماهوي­ومعقولات اُولي­نيستندوچنان­نيست­كه­درخارج موجودي داشته باشيم


صفحه 31

كه ماهيت آن عليت يا معلوليت باشد. همچنين مفاهيم مزبور از قبيل معقولات ثانيهٔ منطقي نيز نيستند؛ زيرا صفت براي موجودات عيني واقع مي‌شوند و به‌اصطلاح، اتصافشان خارجي است. پس اين مفاهيم از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي هستند و بهترين شاهدش اين است كه براي انتزاع آنها بايد دو موجود را با يكديگر مقايسه كرد و حيثيت وابستگي يكي از آنها را به ديگري در نظر گرفت و تا اين ملاحظه انجام نگيرد، اين مفهوم‌ها انتزاع نمي‌شوند؛ چنان‌كه اگر كسي هزاران‌بار آتش را ببيند ولي آن را با حرارت ناشي از آن مقايسه نكند و رابطهٔ آنها را با يكديگر در نظر نگيرد، نمي‌تواند مفهوم علت را به آتش و مفهوم معلول را به حرارت نسبت دهد.

اكنون اين سؤال مطرح مي‌شود كه اساساً ذهن ما از كجا با اين مفاهيم آشنا شده و به وجود چنين رابطه‌اي بين موجودات پي‌برده است؟

بسياري از فلاسفهٔ غربي پنداشته‌اند كه مفهوم علت و معلول، از ملاحظهٔ تقارن يا تعاقب دو پديده به‌طور منظم به‌دست مي‌آيد؛ يعني هنگامي كه مي‌بينيم آتش و حرارت پيوسته با يكديگر يا پي‌در‌پي تحقق مي‌يابند، مفهوم علت و معلول را از آنها انتزاع مي‌كنيم و در حقيقت محتواي اين دو مفهوم، چيزي بيش از هم‌زماني يا پي‌در‌پي آمدن منظم دو پديده نيست.

ولي اين پندار نادرستي است؛ زيرا در بسياري از موارد، دو پديده منظماً با هم يا پي‌در‌پي تحقق مي‌يابند، در حالي كه هيچ‌كدام از آنها را نمي‌توان علت ديگري به‌حساب آورد؛ چنان‌كه نور و حرارت در لامپ برق هميشه با هم پديد مي‌آيند و روز و شب همواره پي‌در‌پي به وجود مي‌آيند، ولي هيچ‌كدام از آنها علت پيدايش ديگري نيست.[1]

ممكن است گفته شود هنگامي كه پديده‌‌اي را مورد آزمايش‌هاي مكرر قرار مي‌دهيم و مي‌بينيم كه بدون موجود ديگري تحقق نمي‌يابد، در اين صورت مفهوم علت و معلول را از آنها انتزاع مي‌كنيم.

[1]دراين‌باره توضيح بيشترى در درس سى و پنجم خواهد آمد.


صفحه 32

ولي مي‌دانيم كه آزمايشگران پيش از اقدام به انجام آزمايش، معتقدند كه ميان پديده‌‌ها رابطهٔ عليت برقرار است و هدفشان از آزمايش اين است كه علت‌ها و معلول‌هاي خاص را بشناسند و بفهمند چه چيزي علت پيدايش چه پديده‌اي است. پس سؤال به اين صورت مطرح مي‌شود كه ايشان قبل از انجام دادن آزمايش، از كجا به مفهوم علت و معلول پي‌برده‌اند؟ و از كجا دانسته‌اند كه در ميان موجودات چنين رابطه‌اي وجود دارد تا براساس آن درصدد كشف روابط خاص علّي و معلولي برآيند؟

به‌نظر مي‌رسد كه انسان نخستين‌بار، اين رابطه را در درون خود و با علم حضوري مي‌يابد و مثلاً ملاحظه مي‌كند كه فعاليت‌هاي رواني و تصميم‌گيري‌ها و تصرفاتي كه در مفاهيم و صورت‌هاي ذهني مي‌كند، كارهايي است كه از خودش سرمي‌زند و وجود آنها وابسته به وجود خودش مي‌باشد، در حالي كه وجود خودش وابسته به آنها نيست. با اين ملاحظه است كه مفهوم علت و معلول را انتزاع مي‌كند و سپس آنها را به ساير موجودات تعميم مي‌دهد.


تقسيمات علت

وابستگي موجودي به موجود ديگر به‌صورت‌هاي مختلفي تصور مي‌شود: مثلاً پيدايش صندلي از يك سوي وابسته به چوبي است كه از آن ساخته مي‌شود، و از سوي ديگر به نجاري كه آن را مي‌سازد، و از جهتي به دانش و هنري كه نجار دارد، و نيز به انگيزه‌اي كه بايد براي ساختن آن داشته باشد. متقابلاً براي علت هم اقسامي را مي‌توان در نظر گرفت، و چون احكام همهٔ علت‌ها يك‌سان نيست، لازم است پيش از پرداختن به بيان قوانين عليت و احكام علت و معلول، اقسام علت و اصطلاحات آنها را يادآور شويم تا هنگام بررسي مسائل مربوطه دچار خلط و اشتباه نشويم.

براي علت به‌معناي عامش ـ يعني هر موجودي كه موجود ديگري به‌نحوي وابسته به آن است‌ـ تقسيماتي را مي‌توان در نظر گرفت كه مهم‌ترين آنها از اين قرار است:


صفحه 33


علت تامه و ناقصه

علت يا به‌گونه‌اي است كه براي تحقق معلول كفايت مي‌كند و وجود معلول متوقف بر چيز ديگري جز آن نيست، و به عبارت ديگر با فرض وجود آن، وجود معلول ضروري است كه در اين صورت آن را «علت تامه» مي‌نامند؛ و يا به‌گونه‌اي است كه هر‌چند معلول بدون آن تحقق نمي‌يابد، ولي خود آن هم به‌تنهايي براي وجود معلول كفايت نمي‌كند و بايد يك يا چند چيز ديگر را بر آن افزود تا وجود معلول ضرورت يابد، و در اين صورت آن را «علت ناقصه» مي‌گويند.


بسيط و مركب

از نظر ديگر مي‌توان علت را به بسيط و مركب تقسيم كرد: علت بسيط مانند مجرد تام (خداي متعالي و جوهرهاي عقلاني كه بايد در جاي خودش اثبات شود)، و علت مركب مانند علت‌هاي مادي كه داراي اجزاء مختلفي مي‌باشند.


علت بي‌واسطه و باواسطه

از نظر ديگر مي‌توان علت را به «بي‌واسطه» و «باواسطه» تقسيم كرد؛ مثلاً تأثير انسان را در حركت دست خودش مي‌توان بي‌واسطه دانست و تأثير او را در حركت قلمي كه به‌دست دارد با يك واسطه، و در نوشته‌اي كه مي‌نويسد با دو واسطه، و بر معنايي كه در ذهن خواننده پديد مي‌آيد با چند واسطه شمرد.


علت انحصاري و جانشين‌پذير

گاهي علت پيدايش يك معلول، موجود معيّني است، و معلول مفروض جز از همان علت خاص به وجود نمي‌آيد، كه دراين صورت علت مزبور را «علت منحصره» مي‌خوانند، و گاهي معلولي از چند چيزعلي ‌البدل به وجود مي‌آيد و وجود يكي از آنها براي پيدايش آن


صفحه 34

ضرورت دارد، چنان‌كه حرارت گاهي در اثر جريان الكتريكي در سيم برق و گاهي در اثر حركت، و گاهي هم در اثر فعل و انفعالات شيميايي پديد مي‌آيد، و در اين صورت علت را «جانشين‌پذير» مي‌نامند.


علت داخلي و خارجي

علت گاهي به‌گونه‌اي است كه با معلول متحد مي‌شود و در ضمن وجود آن باقي مي‌ماند، مانند عناصري كه در ضمن وجود گياه، يا حيوان باقي مي‌ماند، در اين صورت آن را «علت داخلي» مي‌نامند، و گاهي وجود آن خارج از وجود معلول خواهد بود، مانند وجود صنعتگر كه خارج از وجود مصنوعش مي‌باشد، در اين صورت آن را «علت خارجي» مي‌گويند.


علت حقيقي و اعدادي

علت گاهي به موجودي اطلاق مي‌شود كه وجود معلول وابستگي حقيقي به آن دارد، به‌گونه‌اي كه جدايي معلول از آن محال است، مانند عليت نفس براي اراده و صورت‌هاي ذهني كه نمي‌توانند جداي از نفس تحقق يابند و يا باقي بمانند، در اين صورت آن را «علت حقيقي» مي‌نامند، و گاهي به موجودي اطلاق مي‌شود كه در فراهم آوردن زمينهٔ پيدايش معلول مؤثر است، ولي وجود معلول وابستگي حقيقي و جدايي‌ناپذير به آن ندارد، مانند پدر نسبت به فرزند، در اين صورت آن را «علت اِعدادي» و يا «مُعِد» مي‌خوانند.


مقتضي و شرط

گاهي پيدايش معلول از علت متوقف بر وجود حالت و كيفيت خاصي است. در اين صورت ذات علت را «مقتضي» يا «سبب» و حالت و كيفيت لازم را «شرط» مي‌نامند.

نيز گاهي شرط را بر چيزي كه موجب پيدايش حالت مزبور مي‌شود اطلاق مي‌كنند، چنان‌كه نبودن مانع از تأثير را «شرط عدمي» مي‌خوانند.


صفحه 35

شروط نيز به دو دسته تقسيم مي‌شوند: شرط فاعليت فاعل، يعني چيزي كه بدون آن فاعل نمي‌تواند كار خود را انجام دهد، و در واقع مكمل فاعليت اوست، مانند تأثير علم در افعال اختياري انسان؛ و ديگري شرط قابليت قابل، يعني چيزي كه بايد در ماده تحقق يابد تا قابل دريافت كمال جديدي از فاعل شود، چنان‌كه جنين بايد واجد شرايط خاصي شود تا روح در آن دميده گردد.


علت مادي و صوري و فاعلي و غائي

تقسيم معروف ديگري براي علت هست كه آن را براساس استقراء به چهار قسم تقسيم مي‌كنند: يكي علت مادي يا عنصري كه زمينهٔ پيدايش معلول است و در ضمن آن باقي مي‌ماند، مانند عناصر تشكيل دهندهٔ گياه. دوم علت صوري كه عبارت است از صورت و فعليتي كه در ماده پديد مي‌آيد و منشأ آثار جديدي در آن مي‌گردد، مانند صورت نباتي. اين دو قسم، از اقسام علل داخلي هستند و مجموعاً وجود معلول را تشكيل مي‌دهند.

قسم سوم، علت فاعلي است كه معلول از آن پديد مي‌آيد، مانند كسي كه صورت را در ماده ايجاد مي‌كند. چهارم علت غائي است كه انگيزهٔ فاعل براي انجام دادن كار مي‌باشد، مانند هدفي كه انسان براي افعال اختياري خودش در نظر مي‌گيرد و براي رسيدن به آن كارهايش را انجام مي‌دهد. اين دو قسم اخير از اقسام علل خارجي به‌شمار مي‌روند.

بديهي است كه علت مادي و علت صوري، مخصوص معلول‌هاي مادي مركب از ماده و صورت است و اساساً اطلاق «علت» بر آنها خالي از مسامحه نيست.

لازم به تذكراست كه علت فاعلي دو اصطلاح دارد: يكي فاعل طبيعي كه در طبيعيات به‌نام«علت فاعلي» شناخته مي‌شود و منظور از آن منشأ حركت و دگرگوني‌هاي اجسام است، و ديگري فاعل الهي كه در الهيات مورد بحث واقع مي‌شود و منظور از آن موجودي است كه معلول را به وجود مي‌آورد و به آن هستي مي‌بخشد و مصداق آن فقط در ميان مجردات يافت مي‌شود؛ زيرا عوامل طبيعي فقط منشأ حركات ­و دگرگوني‌هايي در