بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 202

اى مردم آن چه دلى است كه براى كشته‌شدنش شكافته نشود؟ و يا كدام قلبى است كه ناله نكند؟ يا كدام گوشى است كه اين شكست اسلامى را بشنود و كر نشود؟ اى مردم ما صبح كرديم در حالى كه از شهر خود رانده شده و در بدر بيابانها و دور از وطن بوديم گوئى كه اهل تركستان و كابليم بدون هيچ گناهى كه از ما سرزده باشد و كار زشتى كه مرتكب شده باشيم و شكستى در اسلام وارد آورده باشيم چنين رسمى در نسلهاى پيشين نشنيده‌ايم اين يك كار نو ظهورى بود بخدا قسم اگر پيغمبر باينان پيشنهاد جنگ با ما را ميفرمود آنچنان كه سفارش ما را كرد از آنچه با ما رفتار كردند بيشتر نميتوانستند كرد انّا اللَّه و انّا إليه راجعون چه مصيبت بزرگ و دلسوز و دردناك و رنج دهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزى بود ما آنچه را كه روى داد و بما رسيد بحساب خدا منظور ميداريم كه او عزيز است و انتقام‌گيرنده.

راوى گفت: صوحان بن صعصعة بن صوحان كه زمين گير بود برخاست و از اينكه پاهايش زمين گير است پوزش طلبيد حضرت عذرش را پذيرفت‌


صفحه 203

و از حسن ظنّش سپاسگزارى كرد و بر پدرش رحمت فرستاد.

علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن طاوس گرد آورنده اين كتاب گويد: سپس آن حضرت صلوات اللَّه عليه با اهل و عيال بشهر مدينه كوچ كرد نگاهى بخانه‌هاى فاميل و مردان خانواده‌اش انداخت ديد آن خانه‌ها با زبان حال همه نوحه‌گرند و اشك ميريزند كه حمايت‌كنندگان و مردانشان از دست رفته و مانند مادرهاى داغديده گريه ميكنند و از هر رهگذرى جوياى حال آنان مى‌شود و بر كشته‌گانشان غصّه‌ها ميخورند و فرياد وا مصيبتا از آن‌ها بلند است و ميگويند: اى مردم مرا در اين نوحه‌سرائى و ناله معذورم بداريد و مرا در اين مصيبتهاى بزرگ همدستى كنيد كه آن مردمى كه من در فراق آنان گريه ميكنم و بمكارم اخلاقشان دلداده‌ام انيس شبانه روزى من بودند و نور شبها و سحرهاى تار من بودند و مايه شرافت و


صفحه 204

مباهات من بودند و باعث قدرت و نيروى من بودند و جانشين خورشيدها و ماههاى من بودند چه شبهائى كه با بزرگواريشان وحشت مرا از من دور كردند و با نعمتهايشان پايه‌هاى احترام مرا محكم و استوار كردند و مناجاتهاى سحرى بگوش من رساندند و رازهائى بدست من سپردند كه مرا لذّت بخش بود چه روزهائى كه با مجالس خود سرزمين مرا آباد كرده و مشام جان مرا با فضائل‌شان معطّر كردند و درخت خشكيده مرا با آب‌هاى پى در پى كه دادند ببرگ نشاندند و با سعادت روز افزونشان نحسى‌هاى مرا از ميان بردند چه نهالهاى منقبت كه در من كاشتند و مرا از پيش آمدهاى ناگوار نگهبانى نمودند چه صبحها بر من گذشت كه به سبب آنان بر منزلها و كاخها اظهار شرف مينمودم و در جامه شادى و سرور ميخراميدم چه افرادى را كه روزگار بشمار مرده‌گانشان آورده بود در شعبه‌هاى من زندگانى بخشيدند و چه خارها كه از راه من برداشتند پس تير مرگ بر آنان رسيد و بحكم روزگار مورد رشك در باره آنان قرار گرفته و در نتيجه، ميان دشمنان‌


صفحه 205

غريب ماندند و آماج تير كينه شدند مكارم اخلاق با بريده شدن انگشت‌هاى آنان قطع خواهد شد و با فقدان قيافه‌هاشان منقبت‌ها زبان بشكايت خواهند گشود و زيبائى‌ها با زوال اعضايشان زائل و احكام الهى از وحشت تاخير افتاد نشان نوحه‌گر خدايا چه حقيقت تقوائى كه خونش در اين جنگ‌ها ريخته شد و چه مجسّمه كمالى كه پرچمش در اين مصيبتها سرنگون گرديد من اگر همدستى خردمندان را از دست دادم و نادانان بهنگام مصيبت مرا خوار كردند ولى بعوض از رسم‌هاى ديرين و نشانه‌هاى از ميان رفته مرا يار و مددكارى هست كه آنها نيز با من هم ناله‌اند و شريك غم و اندوه من، اگر بگوش دل بشنويد كه نمازها چگونه با زبان حال بر آنان نوحه‌سرائى ميكنند و چشم مكانهاى خلوت در انتظار آنان است و مجموعه مكارم اخلاقى مشتاقشان است و اجتماعات بزرگوارى بوجود آنان شادمان و محراب‌هاى مسجدها بر آنان گريان‌اند و نيازمندى‌هاى پر سود آنان‌


صفحه 206

را صدا ميزنند (اين همه بانك و فرياد و ناله) مسلما شما را اندوهگين ساخته و مى‌فهميديد كه در اين مصيبت همگانى تقصير كرده‌ايد بلكه اگر تنهائى و شكستگى و خلوت شدن مجالس و خالى شدن آثار مرا ميديديد آن ديده بوديد كه دل شخص شكيبا را بدرد آورد و غمهاى سينه‌ها را بر مى‌انگيزد محقّقا شهرى كه بمن رشك ميبرد اكنون سرزنشم ميكند و پنجه‌هاى خطر گلوى مرا فشار ميدهد چه قدر شوق دارم بمنزلى كه آنان ساكن هستند و به آبخورى كه محلّ اقامت آنان است و آنجا را وطن خويش ساخته‌اند اى كاش من بصورت يك انسان بودم تا برش شمشيرها را بجان خويش ميخريدم و حرارت مرگ را از آنان باز ميداشتم و از نيزه داران انتقام ميگرفتم و تير دشمنان را از آنان باز ميگرداندم و اكنون كه چنين شرافت و فداكارى حتمى از دست من رفته كاش پيكرهاى رنگ پريده آنان را محلّ و مأوى بودمى و لايق نگهدارى قيافه‌هاى آنان از پوسيدن تا مگر از سوزش اين هجران در امان ميشدم آه باز آه اگر آن پيكرها در آغوش من بودند و من فرودگاه اين كريمان بودم تا آنجا كه ميتوانستم‌


صفحه 207

در نگهدارى آنان ميكوشيدم و به پيمان‌هاى ديرينى كه بسته بودم وفادار ميشدم و پاره‌اى از حقّ‌هاى اوّليّه را ادا ميكردم و از پيش آمدهاى بزرگ محافظت‌شان مينمودم و هم چون بندگان فرمان بردار، خدمتشان را ميان مى‌بستم و از آنچه توانائيم بود دريغ نميكردم و براى آن صورتها و پاره‌هاى بدنها فرش احترام و بزرگداشت ميگستردم تا از هم آغوشى آنان به آرزوى ديرين خودم رسيده و از نورشان كاشانه تاريك خود را روشن و منوّر ميساختم چه قدر مشتاقم كه باين آرزوهايم ميرسيدم و چه قدر پريشانم كه اهل و ساكنينم از چشم من غايب‌اند هر چه ناله زنم كم زده‌ام و هيچ داروئى بجز آنان شفا بخش درد من نتواند بود اينك من بخاطر از دست دادن آنان جامه‌هاى غم بتن كرده‌ام و پس از آنان با لباس مصيبت‌ها انس گرفته‌ام و ار خويشتن دارى و شكيبائى مأيوسم و گفته‌ام كه: اى روزگار شادى ديدار در قيامت. و ابن قتيبة رحمه اللَّه كه منزلهاى اشاره شده را ديده و گريسته چه خوب اشعارى سروده است (بدين مضمون)


صفحه 208

بر خانه‌هاى‌

آل نبى چون گذر كنم‌

بينم خراب و خانه دل پر شرر كنم‌

هرگز مباد شهر و ديارم تهى ز دوست‌

هر چند خالى است كنون چون نظر كنم‌

زان كشتگان ماريه از آل هاشمى‌

شد خوار مسلمين و چه خاكى بسر كنم‌

گشتند بى‌پناه و بدندى پناه خلق‌

درد و غمى چنين ز دلم چون بدر كنم؟

زين غصّه زرد رو بفلك بينى آفتاب‌

لرزد زمين چو قصّه هجرش سمر كنم‌

اى آنكه اين مصيبت‌ها را ميشنوى تو نيز راهى را پيش گير كه پيشوايان از حاميان قرآن رفتند كه از مولاى ما زين العابدين7روايت شده است با آن همه بردبارى غير قابل توصيف كه آن حضرت را بود در اين‌


صفحه 209

گرفتارى و اندوه و ناراحتى بزرگ بسيار گريه ميكرد زيرا از امام صادق7روايت شده است كه فرمود: زين العابدين بر پدرش چهل سال گريست و در اين مدت روزها را روزه داشت و شبها بعبادت بر پا بوده هنگام افطار كه ميرسيد خدمتگزارش غذا و آب حضرت را مى‌آورد و در مقابل‌اش ميگذاشت و عرض ميكرد: آقا بفرمائيد ميل كنيد. ميفرمود: فرزند رسول خدا گرسنه كشته شد. فرزند رسول خدا تشنه كشته شد آنقدر اين جمله‌ها را تكرار ميكرد و ميگريست تا غذايش ار آب ديدگانش تر ميشد و آب آشاميدني حضرت با اشگش مى‌آميخت حال آن حضرت چنين بود تا بخداى عزّ و جلّ پيوست يكى از غلامان حضرت گفته است كه روزى امام به بيابان رفت گويد: من نيز بدنبال‌اش بيرون شدم ديدم پيشانى بر سنگ سختى نهاده است من ايستادم و صداى ناله و گريه‌اش را ميشنيدم‌