را صدا ميزنند (اين همه بانك و فرياد و ناله) مسلما شما را اندوهگين ساخته و مىفهميديد كه در اين مصيبت همگانى تقصير كردهايد بلكه اگر تنهائى و شكستگى و خلوت شدن مجالس و خالى شدن آثار مرا ميديديد آن ديده بوديد كه دل شخص شكيبا را بدرد آورد و غمهاى سينهها را بر مىانگيزد محقّقا شهرى كه بمن رشك ميبرد اكنون سرزنشم ميكند و پنجههاى خطر گلوى مرا فشار ميدهد چه قدر شوق دارم بمنزلى كه آنان ساكن هستند و به آبخورى كه محلّ اقامت آنان است و آنجا را وطن خويش ساختهاند اى كاش من بصورت يك انسان بودم تا برش شمشيرها را بجان خويش ميخريدم و حرارت مرگ را از آنان باز ميداشتم و از نيزه داران انتقام ميگرفتم و تير دشمنان را از آنان باز ميگرداندم و اكنون كه چنين شرافت و فداكارى حتمى از دست من رفته كاش پيكرهاى رنگ پريده آنان را محلّ و مأوى بودمى و لايق نگهدارى قيافههاى آنان از پوسيدن تا مگر از سوزش اين هجران در امان ميشدم آه باز آه اگر آن پيكرها در آغوش من بودند و من فرودگاه اين كريمان بودم تا آنجا كه ميتوانستم
در نگهدارى آنان ميكوشيدم و به پيمانهاى ديرينى كه بسته بودم وفادار ميشدم و پارهاى از حقّهاى اوّليّه را ادا ميكردم و از پيش آمدهاى بزرگ محافظتشان مينمودم و هم چون بندگان فرمان بردار، خدمتشان را ميان مىبستم و از آنچه توانائيم بود دريغ نميكردم و براى آن صورتها و پارههاى بدنها فرش احترام و بزرگداشت ميگستردم تا از هم آغوشى آنان به آرزوى ديرين خودم رسيده و از نورشان كاشانه تاريك خود را روشن و منوّر ميساختم چه قدر مشتاقم كه باين آرزوهايم ميرسيدم و چه قدر پريشانم كه اهل و ساكنينم از چشم من غايباند هر چه ناله زنم كم زدهام و هيچ داروئى بجز آنان شفا بخش درد من نتواند بود اينك من بخاطر از دست دادن آنان جامههاى غم بتن كردهام و پس از آنان با لباس مصيبتها انس گرفتهام و ار خويشتن دارى و شكيبائى مأيوسم و گفتهام كه: اى روزگار شادى ديدار در قيامت. و ابن قتيبة رحمه اللَّه كه منزلهاى اشاره شده را ديده و گريسته چه خوب اشعارى سروده است (بدين مضمون)
بر خانههاى
آل نبى چون گذر كنم
بينم خراب و خانه دل پر شرر كنم
هرگز مباد شهر و ديارم تهى ز دوست
هر چند خالى است كنون چون نظر كنم
زان كشتگان ماريه از آل هاشمى
شد خوار مسلمين و چه خاكى بسر كنم
گشتند بىپناه و بدندى پناه خلق
درد و غمى چنين ز دلم چون بدر كنم؟
زين غصّه زرد رو بفلك بينى آفتاب
لرزد زمين چو قصّه هجرش سمر كنم
اى آنكه اين مصيبتها را ميشنوى تو نيز راهى را پيش گير كه پيشوايان از حاميان قرآن رفتند كه از مولاى ما زين العابدين7روايت شده است با آن همه بردبارى غير قابل توصيف كه آن حضرت را بود در اين
گرفتارى و اندوه و ناراحتى بزرگ بسيار گريه ميكرد زيرا از امام صادق7روايت شده است كه فرمود: زين العابدين بر پدرش چهل سال گريست و در اين مدت روزها را روزه داشت و شبها بعبادت بر پا بوده هنگام افطار كه ميرسيد خدمتگزارش غذا و آب حضرت را مىآورد و در مقابلاش ميگذاشت و عرض ميكرد: آقا بفرمائيد ميل كنيد. ميفرمود: فرزند رسول خدا گرسنه كشته شد. فرزند رسول خدا تشنه كشته شد آنقدر اين جملهها را تكرار ميكرد و ميگريست تا غذايش ار آب ديدگانش تر ميشد و آب آشاميدني حضرت با اشگش مىآميخت حال آن حضرت چنين بود تا بخداى عزّ و جلّ پيوست يكى از غلامان حضرت گفته است كه روزى امام به بيابان رفت گويد: من نيز بدنبالاش بيرون شدم ديدم پيشانى بر سنگ سختى نهاده است من ايستادم و صداى ناله و گريهاش را ميشنيدم
شمردم هزار بار گفت لا اله الّا اللَّه حقّا حقّا لا اله الا اللَّه تعبّدا و رقّا لا اله الا اللَّه ايمانا و تصديقا و صدقا سپس سر از سجدهاش برداشت محاسن و صورتش غرق در آب بود از اشگ چشمش عرض كردم: آقاى من وقت آن نرسيده كه روزگار اندوهت پايان پذيرد و گريهات كاهش يابد؟ بمن فرمود واى بر تو يعقوب بن اسحق بن ابراهيم پيغمبر و پيغمبر زاده بود و دوازده فرزند داشت خداوند يكى از فرزندانش را پنهان كرد موى سرش از اندوه فراق سفيد گشت و از غم، كمرش خم شد و از گريه، ديدهاش نابينا با اينكه فرزندش در همين دنيا بوده و زنده ولى من پدرم و برادرم و هيفده تن از فاميلم را كشته و بروى زمين افتاده ديدم چگونه روزگار اندوهم سر آيد و گريهام بكاهد من اينك به آن حضرات اشاره نموده و اشعارى بهمين مناسبت آورده و ميگويم:
دست هجران دوخت از غم جامهاى ما را بتن
تن ز ما پوسيد و نو بينى هنوز آن پيرهن
بود دوران وصال ار خنده پرور، روزگار
در جدائى چشم گريان خواهد از ما بىسخن سخن
بود شبهايم چو روز از مهر روى دوستان
ليك از بخت بدم چون شب سيه شد روز من
نوشته ما بهمين جا پايان مىپذيرد و آنچه تصميم داشتيم به آخر ميرسد.
و هر كس بترتيب و رسمش آگاه شود با اينكه مختصر است و كم حجم امتيازش را نسبت به كتابهاى هم جنساش درك كرده و برترىاش را بخودى خود خواهد فهميد و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است و درود بر محمّد و فرزندان پاك و پاكيزه و معصومش- پايان ترجمه، شب يك شنبه 22 ربيع الاول مطابق 18 خرداد 1348 العبد: سيد احمد فهرى زنجانى و الحمد لله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا