بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 207

در نگهدارى آنان ميكوشيدم و به پيمان‌هاى ديرينى كه بسته بودم وفادار ميشدم و پاره‌اى از حقّ‌هاى اوّليّه را ادا ميكردم و از پيش آمدهاى بزرگ محافظت‌شان مينمودم و هم چون بندگان فرمان بردار، خدمتشان را ميان مى‌بستم و از آنچه توانائيم بود دريغ نميكردم و براى آن صورتها و پاره‌هاى بدنها فرش احترام و بزرگداشت ميگستردم تا از هم آغوشى آنان به آرزوى ديرين خودم رسيده و از نورشان كاشانه تاريك خود را روشن و منوّر ميساختم چه قدر مشتاقم كه باين آرزوهايم ميرسيدم و چه قدر پريشانم كه اهل و ساكنينم از چشم من غايب‌اند هر چه ناله زنم كم زده‌ام و هيچ داروئى بجز آنان شفا بخش درد من نتواند بود اينك من بخاطر از دست دادن آنان جامه‌هاى غم بتن كرده‌ام و پس از آنان با لباس مصيبت‌ها انس گرفته‌ام و ار خويشتن دارى و شكيبائى مأيوسم و گفته‌ام كه: اى روزگار شادى ديدار در قيامت. و ابن قتيبة رحمه اللَّه كه منزلهاى اشاره شده را ديده و گريسته چه خوب اشعارى سروده است (بدين مضمون)


صفحه 208

بر خانه‌هاى‌

آل نبى چون گذر كنم‌

بينم خراب و خانه دل پر شرر كنم‌

هرگز مباد شهر و ديارم تهى ز دوست‌

هر چند خالى است كنون چون نظر كنم‌

زان كشتگان ماريه از آل هاشمى‌

شد خوار مسلمين و چه خاكى بسر كنم‌

گشتند بى‌پناه و بدندى پناه خلق‌

درد و غمى چنين ز دلم چون بدر كنم؟

زين غصّه زرد رو بفلك بينى آفتاب‌

لرزد زمين چو قصّه هجرش سمر كنم‌

اى آنكه اين مصيبت‌ها را ميشنوى تو نيز راهى را پيش گير كه پيشوايان از حاميان قرآن رفتند كه از مولاى ما زين العابدين7روايت شده است با آن همه بردبارى غير قابل توصيف كه آن حضرت را بود در اين‌


صفحه 209

گرفتارى و اندوه و ناراحتى بزرگ بسيار گريه ميكرد زيرا از امام صادق7روايت شده است كه فرمود: زين العابدين بر پدرش چهل سال گريست و در اين مدت روزها را روزه داشت و شبها بعبادت بر پا بوده هنگام افطار كه ميرسيد خدمتگزارش غذا و آب حضرت را مى‌آورد و در مقابل‌اش ميگذاشت و عرض ميكرد: آقا بفرمائيد ميل كنيد. ميفرمود: فرزند رسول خدا گرسنه كشته شد. فرزند رسول خدا تشنه كشته شد آنقدر اين جمله‌ها را تكرار ميكرد و ميگريست تا غذايش ار آب ديدگانش تر ميشد و آب آشاميدني حضرت با اشگش مى‌آميخت حال آن حضرت چنين بود تا بخداى عزّ و جلّ پيوست يكى از غلامان حضرت گفته است كه روزى امام به بيابان رفت گويد: من نيز بدنبال‌اش بيرون شدم ديدم پيشانى بر سنگ سختى نهاده است من ايستادم و صداى ناله و گريه‌اش را ميشنيدم‌


صفحه 210

شمردم هزار بار گفت لا اله الّا اللَّه حقّا حقّا لا اله الا اللَّه تعبّدا و رقّا لا اله الا اللَّه ايمانا و تصديقا و صدقا سپس سر از سجده‌اش برداشت محاسن و صورتش غرق در آب بود از اشگ چشمش عرض كردم: آقاى من وقت آن نرسيده كه روزگار اندوهت پايان پذيرد و گريه‌ات كاهش يابد؟ بمن فرمود واى بر تو يعقوب بن اسحق بن ابراهيم پيغمبر و پيغمبر زاده بود و دوازده فرزند داشت خداوند يكى از فرزندانش را پنهان كرد موى سرش از اندوه فراق سفيد گشت و از غم، كمرش خم شد و از گريه، ديده‌اش نابينا با اينكه فرزندش در همين دنيا بوده و زنده ولى من پدرم و برادرم و هيفده تن از فاميلم را كشته و بروى زمين افتاده ديدم چگونه روزگار اندوهم سر آيد و گريه‌ام بكاهد من اينك به آن حضرات اشاره نموده و اشعارى بهمين مناسبت آورده و ميگويم:

دست هجران دوخت از غم جامه‌اى ما را بتن‌

تن ز ما پوسيد و نو بينى هنوز آن پيرهن‌


صفحه 211

بود دوران وصال ار خنده پرور، روزگار

در جدائى چشم گريان خواهد از ما بى‌سخن سخن‌

بود شبهايم چو روز از مهر روى دوستان‌

ليك از بخت بدم چون شب سيه شد روز من‌

نوشته ما بهمين جا پايان مى‌پذيرد و آنچه تصميم داشتيم به آخر ميرسد.

و هر كس بترتيب و رسمش آگاه شود با اينكه مختصر است و كم حجم امتيازش را نسبت به كتابهاى هم جنس‌اش درك كرده و برترى‌اش را بخودى خود خواهد فهميد و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است و درود بر محمّد و فرزندان پاك و پاكيزه و معصومش- پايان ترجمه، شب يك شنبه 22 ربيع الاول مطابق 18 خرداد 1348 العبد: سيد احمد فهرى زنجانى و الحمد لله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا