شعبان سال 60 هجرى بود و باقيمانده شعبان و تمام ماه رمضان و شوّال و ذى القعدة را در مكّه بود.
راوى گفت: عبد اللَّه بن عباس رضوان اللَّه عليه و عبد اللَّه بن زبير بخدمت حضرت آمدند، و از حضرت خواستند كه خود دارى كند، فرمود:
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا دستورى داده است كه بايد اجرايش كنم، ابن عبّاس چون اين بشنيد از نزد حسين7بيرون شد و صدا ميزد: وا حسينا.
سپس عبد اللَّه بن عمر آمد و چنين مصلحت انديشى كرد: كه حسين با مردم گمراه بسازد و از جنگ و خونريزى بركنار باشد، حضرت فرمود:
يا ابا عبد الرّحمن مگر متوجّه نشدهاى؟ كه دنيا در نزد خداوند آنقدر پست و ناچيز است كه سر بريده يحيى بن زكريّا بعنوان هديه بنزد زنازادهاى از زنازادگان بنى اسرائيل فرستاده شد، مگر نميدانى؟ كه بنى اسرائيل در فاصله كوتاه طلوع صبح تا طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را
ميكشتند، و پس از آن در بازارها مىنشستند و خريد و فروش ميكردند آن چنان كه گوئى هيچ عملى انجام ندادهاند، با اين همه خداوند در عذاب آنان شتاب نفرمود، بلكه آنان را مهلت داد و پس از مدّتى آنان را بحكم عزّت و انتقامجوئى ذات مقدّسش گرفتار عذاب كرد، اى ابا عبد الرّحمن از خدا بپرهيز و يارى مرا از دست مده.
راوى گويد: اهل كوفه كه شنيدند حسين7بمكّه رسيده و از بيعت يزيد خود دارى فرموده است، در خانه سليمان بن صرد خزاعى اجتماع نمودند، و چون همگى گرد آمدند سليمان بن صرد براى سخنرانى بپا خواست و در پايان سخنرانى چنين گفت: اى گروه شيعه، حتما شنيدهايد كه معاوية مرده است و بجانب پروردگار خود شتافته، و به نتيجه كردار خود رسيده است و اكنون فرزندش يزيد بجاى او نشسته است و اين حسين بن على است كه با او
مخالفت ورزيده و براى اينكه از شرّ ستمگران خاندان ابى سفيان محفوظ بماند گريزان بمكّه آمده است و شمائيد كه شيعه او هستيد و پيش از اين هم افتخار شيعهگى پدرش را داشتيد، امروز، حسين7نيازمند يارى شما است اگر ميدانيد كه ياريش خواهيد نمود و با دشمنش خواهيد جنگيد؟ پشتيبانى خود را بوسيله نامه بعرض برسانيد و اگر ميترسيد كه در انجام وظيفه سستى كنيد و رشته كار از دست بدهيد؟ چه بهتر كه مرد الهى را فريب ندهيد.
راوى گويد: مردم كوفه، نامهاى بدين مضمون بحسين7نوشتند بنام خداوند بخشنده مهربان، نامهاى است بحسين بن على امير المؤمنين، از سليمان بن صرد خزاعى و مسيّب بن نجبة، و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن مظاهر، و عبد اللَّه بن وائل، و شيعيانش از مؤمنين، سلام ما بر تو، و پس از تقديم سلام سپاس خداوندى را كه دشمن تو و دشمن
پيشين پدرت را درهم شكست، همان دشمن ستمكار كينه جوى، كه زمام كار اين امّت را بزور و قلدرى بدست گرفت و بيت المال مسلمين را غاصبانه تصرّف كرد، بدون رضاى ملّت بر آنان حكومت نمود، از جنايات زمان حكومتش اينكه نيكان اجتماع را كشت و افراد ناپاك را نگهدارى نمود و مال خدا را بدست ستمگران و سركشان اجتماع سپرد، از رحمت خدا دور باد هم چنان كه قوم ثمود دور شد، بارى ما را پيشوائى بجز تو نيست بسوى ما بشتاب، شايد خداوند بوسيله تو كانون حقّى از ما گرد آورد، و نعمان بن بشير اكنون در كاخ فرماندارى است، ولى ما نه بنماز جمعه او حاضر ميشويم و نه بنماز جماعتش، و در روزهاى عيد با او همراه نيستيم و اگر خبر حركت شما بما برسد او را از كوفه بيرون خواهيم كرد تا راه شام در پيش گيرد، و سلام بر تو و رحمت و بركات خدا بر تو باد اى پس پيغمبر، و بر پدر بزرگوارت كه پيش از تو بود و حول و قوّهاى به جز از رهگذر استمداد از خداى بزرگ و بزرگوار نيست.
نامه فوق را بخدمت حضرت فرستادند، و دو روز بعد جماعتى را بنمايندگى روانه كردند، كه حامل يك صد و پنجاه نامه بودند و هر نامهاى
بامضاى يك و دو و سه و چهار نفر بود، كه همگى از حضرت استدعا كرده بودند بكوفه تشريف بياورد. ولى با اين همه حسين7از پاسخ دادن بنامهها خود دارى ميكرد تا اينكه در يك روز ششصد نامه از كوفه رسيد و نامههاى ديگر پى در پى ميرسيد تا آنكه جمع نامهها كه در چند نوبت آمده بود به دوازده هزار نامه رسيد.
راوى گويد: پيرو نامهها، هانى بن هانى سبيعى و سعيد بن عبد اللَّه حنفى نامه ذيل را كه آخرين نامه رسيده بحسين بود، آوردند در نامه چنين نوشته بود:
بنام خداوند بخشاينده مهربان، نامهاى است به حسين بن على امير المؤمنين، از شيعيانش و شيعيان پدرش امير المؤمنين، امّا بعد همه مردم بانتظار ورود شما هستند و بجز تو بكسى رأى نميدهند اى پسر پيغمبر
هر چه زودتر و هر چه زودتر تشريف بياوريد كه باغها سر سبز، و ميوههاى درختان رسيده، بوستانها پر از گياه و درختها پر برگ است، اگر تصميم داريد، تشريف بياوريد كه سپاهى آراسته مقدمت را گرامى خواهند داشت سلام و رحمت خداوند بر تو باد و بر پدرت كه پيش از تو بود.
حسين7به هانى سبيعى و سعيد بن عبد اللَّه حنفي فرمود: بمن بگوئيد: چه اشخاصى در نوشتن اين نامه با شما همآهنگ بودند؟ عرض كردند: يا ابن رسول اللَّه، شبث بن ربعى و حجار بن ابحر و يزيد بن الحارث و يزيد بن رويم و عروة بن قيس و عمرو بن الحجّاج و محمّد بن عمير بن عطارد، راوى گفت: حسين7چون اين بشنيد، بپا خواست و ميان ركن و مقام دو ركعت نماز گذاشت، و از خداوند مسألت نمود، تا آنچه خير و صلاح است مقدّر فرمايد، پس از آن مسلم بن عقيل را خواست و از جريان مطّلعش فرمود و پاسخ نامههاى اهل كوفه را نوشت، و وعده پذيرش دعوت آنان را داد، و اضافه فرمود كه پسر عمّ خودم مسلم بن عقيل
را بسوى شما فرستادم. تا مرا از وضع موجود و آخرين تصميم شما آگاه نمايد.
مسلم، با نامه آن حضرت حركت كرد تا بكوفه رسيد، چون مردم كوفه فهميدند كه حسين7نامه بآنان نوشته از آمدن مسلم بسيار خوشحال شدند و مسلم را بخانه مختار بن ابى عبيده ثقفى وارد نمودند و رفت و آمد شيعيان، بنزد مسلم بطور مرتّب ادامه داشت، همين كه گروهى از شيعيان نزد مسلم گرد آمدند، نامه حسين را بآنان خواند. احساسات مردم آنچنان شديد بود كه هنگام خواندن نامه همه گريه ميكردند تا آنكه هيجده هزار نفر بمسلم بيعت نمودند.
عبيد اللَّه بن مسلم باهلى و عمارة بن وليد و عمر بن سعد نامهاى بيزيد نوشتند و ورود مسلم را گزارش دادند و اظهار نظر كردند: كه نعمان بن بشير را از فرماندارى كوفه عزل و ديگرى بجاى او منصوب نمايد، يزيد پس از اطّلاع از اوضاع كوفه، به عبيد اللَّه بن زياد كه فرماندار بصره بود
نامه نوشته، و با حفظ سمت او فرماندارى كوفه را نيز باو واگذار نمود، و جريان كار مسلم بن عقيل و حسين را در نامه متذكّر، شد، و دستور اكيد داد كه مسلم را دستگير نموده و بقتل برساند.
عبيد اللَّه پس از دريافت ابلاغ فرماندارى كوفه، آماده حركت بطرف كوفه گرديد، حسين بوسيله يكى از غلامان خود بنام سليمان كه كنيهاش: ابا رزين بود، نامهاى بعدّهاى از بزرگان بصره نوشته بود، و در آن نامه، مردم بصره را بيارى خود دعوت نموده و تذكّر داده بود كه لازم است از من اطاعت نمائيد، و از جمله آنان يزيد بن مسعود نهشلى و منذر بن جارود عبدى بودند. يزيد بن مسعود قبيلههاى تميم و حنظله و سعد را جمع كرد چون همه حاضر شدند گفت: اى بنى تميم، موقعيّت و شخصيّت مرا در ميان خود چگونه مىبينيد؟ گفتند: به به، بخدا قسم