آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 57
استقلال و آزادی
اقسام مختلف عدم استقلال فرد
یک کودک مادام که صغیر است تحت ولایت و قیمومیت پدر، پدر بزرگ و احیانا مادر زندگی میکند، از خودش استقلال ندارد، خودش برای خودش نمیتواند تصمیم بگیرد. اگر بخواهد مثلا مسافرت کند اجازه میگیرد. اگر بخواهد با کسی معاشرت کند اجازه میگیرد، بخواهد چیزی برای خودش بخرد اجازه میگیرد.تحت ولایت و قیمومیت بزرگتر از خود (پدر یا مادر) است.
قسم دیگر برای فردی که استقلال ندارد بردگاناند. اگر فردی برده دیگری باشد قهرا از خودش استقلال ندارد، نمیتواند مستقلا درباره خودش تصمیم بگیرد.
یا دیگری به جای او تصمیم میگیرد و یا تصمیم گرفتنش موکول به اجازه دیگری است. این فرد هم استقلال ندارد.
احیانا موارد دیگری هم وجود دارد که استقلال از افراد سلب میشود؛گو این که نه نام صغیر و مجنون روی افراد است و نه نام برده، ولی عملا استقلال سلب میشود. در بسیاری از خانوادهها نوکرها و کلفتها حالت عدم استقلال دارند، خودشان
آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 58
تفاوت فئودالیسم اروپا با فئودالیسم مشرق زمین
در رژیمهای به اصطلاح فئودالی- خصوصا در شکلی که در مغرب زمین وجود داشته- [وضع به همین منوال بوده است.] آنچه که در مغرب زمین به آن «سِرف»[1]میگویند در مشرق زمین وجود نداشته و آن این است که حالتی برای رعایا وجود داشته بین بردگی و آزادی؛ یعنی کشاورز وابسته به زمین بوده؛ کشاورز برده مالک نبوده است ولی در عین حال از زمین هم نمیتوانسته جدا باشد.
مثلا در ارباب و رعیتی که در میان خود ما وجود داشته است رعایا اگر در مزرعهای کشاورزی میکردند آزاد بودند که در این مزرعه کشاورزی کنند یا به مزرعه دیگر بروند. امسال میآمد در فلان مزرعه که مال فلان ارباب بود کشاورزی میکرد، اگر مورد رضایتش بود سال دیگر یا چند سال دیگر میماند ولی اگر احساس میکرد که این ارباب ارباب خوبی نیست، با این نمیشود کار کرد و فلان ارباب دیگر در یک جای دیگر هست خوشرفتارتر، هیچ کس نمیتوانست جلویش را بگیرد و به او بگوید تو باید اینجا بمانی، بلکه آزاد بود، میرفت جای دیگر، بعد این ارباب مجبور بود رضایت رعیت دیگری را جلب کند، رشوه به او بدهد و بالاخره نظر و اراده او را جلب و او را نزد خود بیاورد.
در مغرب زمین این طور نبوده. یک کشاورز اگر در یک زمین کشاورزی میکرد، وابسته به این زمین بود. اگر کشاورزی در علی آباد بود و یک کشاورز دیگر در حسن آباد، کشاورز علی آباد محکوم بود که خودش و خانوادهاش تا ابد در علیآباد باشند. اگر میخواست از اینجا برود اولا نمیگذاشتند برود، قانون به او اجازه نمیداد، با شلاق هم شده جلویش را میگرفتند و اگر [به شکل] قاچاق به ده حسن آباد میرفت ارباب حسن آباد حق نداشت رعیت مِلک علی آباد را بپذیرد.
این بود که رعیت، وابسته به زمین و جزء زمین بود. اگر زمینی، مزرعهای خرید وفروش میشد، اگرچه رعایا خرید و فروش و قیمتگذاری نمیشدند ولی آن کسی که زمین را میخرید میدانست که این زمین را با چقدر رعیت که روی آن هست
[1].
آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 59
بردگی در سطح کشورها-استقلال سیاسی
همین طور که درباره یک فرد مسئله استقلال مطرح است درباره جامعه و کشور به طریق اولی مطرح است. مسئله بردگی و مسئله ارباب رعیتی امروز به شکل قدیم مطرح نیست که کسی بیاید رسما خودش را به عنوان مالک و فرد دیگری را به عنوان مملوک بنامد، اما در سطح کشورها به شدت مطرح است. اگر ما الان به دنیا
آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 60
استقلال اقتصادی
اما استقلال اقتصادی. جریان اقتصاد در یک کشور به دو حالت ممکن است باشد.
یکی این که مستقل باشد و دیگر این که جنبه وابستگی داشته باشد و اقتصاد آن کشور وابسته به اقتصاد کشور دیگر باشد. اگر یک بحران مثلا یک نوسان در وضع پولی آن کشور پیدا شود در این جا هم اثر میگذارد. محکوم است که مصرف کننده تولیدات آن کشور باشد. محکوم است که خودش تولید نکند برای این که تولید او به مصرف برسد؛ همین طوری که ما دیدیم ایران محکوم بود که کشاورزی خودش را تقلیل بدهد برای این که از آنجا گندم یا شکر وارد کند. محکوم بود به این که دامداری خودش را تقلیل بدهد. مرتعهای مختلف را تملک میکردند تحت اینعنوان که اینجا شکارگاه است، آنجا منطقه ممنوعه است و ... محکوم بود به این که دامداری را تقلیل بدهد برای این که گوشتهای دیگران را از جاهای دیگر وارد کند.
آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 61
سخن مرحوم آیتاللَّه امینی
مرحوم آیتاللَّه امینی صاحب الغدیر (خدا رحمتش کند انشاء اللَّه) در جلسهای میگفت زمانی یکی از نمایندگان مجلس عراق که شیعه و با من مربوط بود به نجف
آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 62
استقلال فرهنگی
کلمه «استعمار» را ما خیلی شنیدهایم. استعمار یک شکل ندارد. استعمار سیاسیداریم، استعمار اقتصادی داریم و استعمار فرهنگی داریم که از استعمار سیاسی و اقتصادی خطرناکتر است و اصلا امکان ندارد که استعمار اقتصادی باشد بدون استعمار سیاسی و استعمار فرهنگی. پایه استعمار سیاسی و استعمار اقتصادی
آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 63
داستان عالم روحانی و وزیر فرهنگ
یکی از آقایان فضلای عالیقدر ما قضیهای را از قبل از سنه 1320 و اواخر دوره رضاخان نقل میکرد، میگفت در سالهای اولی که دانشگاه تأسیس شده بود مردی که بعدها وزیر فرهنگ و سناتور شد[1]در مراسم دانشگاه برای دانشجویان سخنرانی میکرد و موضوع سخنرانیاش این بود که ما در گذشته چه داشتیم و اکنون چهداریم. میگفت شما قدر این دولت و این حکومت و این تمدن را بدانید. شما الان آمدهاید اینجا میخواهید رشتههای عالی ادبیات بخوانید، رشتههای علوم را بخوانید، پزشکی بخوانید، فیزیک بخوانید، شیمی بخوانید، میخواهید در این
[1]. چون مرده من اسمش را نمیبرم. نا سلامتی من این آدم را میشناختم، آدم نمازخوانی بود وبیاعتقاد نبود.
آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص : 1 64
رشتهها متخصص بشوید؛ هیچ میدانید ما در گذشته چه کتابهایی داشتیم؟! رفته بود یکی از این کتابهای دعانویسی را که در آن جدول و مانند آن و آداب مارگیری و امثال اینها هست آورده بود و آن را باز کرده و گفته بود آیا میخواهید بدانید که در گذشته ما مردم به چه چیزهایی سرگرم بودیم؟ برای آنها میخواند: «چَکری پَکری مَکری ...» و گفت اینها بوده است آنچه که ما داشتیم.
بعد آن مرد روحانی میگفت که اتفاقا در همان ایام من مقالهای در یکی از روزنامهها نوشته بودم. دعوتنامهای به منزل ما آمد که در آن نوشته بودند مقاله تو امسال بهترین مقاله تشخیص داده شده. دعوت کرده بودند که بروم پیش وزیر فرهنگ- که وزیر آموزش و پرورش هم بود- که آنجا مثلا جایزه میخواهند بدهند.
من رفتم. دم در گفتند کیستی؟ گفتم بگویید فلان کس میخواهد بیاید. با اسم من آشنا بود. تا چشمش به من افتاد با تعجب گفت: تو که آخوندی! گفتم: بله من آخوندم. گفت: این بهترین مقاله را تو نوشتهای؟! گفتم: بله من نوشتهام. باور نمیکرد که یک آخوند بتواند مقاله بنویسد و مقاله او بهترین مقاله سال بشود. نشستیم. کمی که صحبت کردیم اظهار [اعجاب] کرد، گفت فلان مطلبی که تو در آن مقاله نوشته بودی با آخرین نظریهای که روانکاوها (فرویدیستها) گفتهاند تطبیق میکند، این را تو از کجا گفتهای؟ من فکر میکردم تو یا تحصیلکرده اروپا هستی یا تحصیلکرده امریکا، از کجا تو این نظریه را این جور خوب تعبیر کردی؟ به او گفتم این، مضمون یک حدیث است، این را من از یک حدیث الهام گرفتم. بیشتر تعجب کرد. یکمرتبه من به او عتاب کردم، گفتم: فلان کس! تو که اینجا نشستهای میخواهم ببینم الان تو فاضلتری یا من؟ آن مزخرفها چه بود که آنجا گفتی، کتاب دَعَوات را پیدا کرده بودی و آن سخنان را گفتی؟! چرا به ملتت خیانت میکنی؟ آیا در مدرسههای قدیم ما این کتابها تدریس میشد؟ در مدرسههای قدیم ما ادبیات نبود؟ ریشه این ادبیاتی که شما دارید همان ادبیات است. فقهی تدریس میشد که با بزرگترین مکتبهای حقوق دنیا برابری میکند. اصولی تدریس میشد که اصلا یک علم جدید است که فلسفههای غرب در نهایت امر منتهی شده به یک نوع فلسفهای که شبیهترینفلسفهها به علم اصول امروز ماست. در آنجا کتاب شفا، قانون و اشارات بوعلی، اسفار ملاصدرا، منظومه سبزواری و کفایه آخوند ملا کاظم خراسانی و آثار شیخ مرتضی انصاری و دهها کتاب علمی و فلسفی و فقهی طراز اول تدریس میشد. تو