به آن معنا که در اسلام هست- و قهرا دموکراسی که یک مفهوم اجتماعی بر مبنایآزادی فرد است- تفاوتهایی دارد که ما که میخواهیم کشوری و ملتی بر اساس بنیادهای اسلامی از نو بنا کنیم و بسازیم نمیتوانیم این ریزه کاریها و ظرافتکاریها را ندیده بگیریم. ریشه و منشأ آزادی و حقوق چیست؟ میگویند انسان آزاد آفریده شده و باید آزاد باشد، انسان دارای حقوقی است و باید حقوقش محفوظ بماند، چرا؟ ریشه قضیه چیست؟ چرا در باره گوسفند یا اسب چنین حرفی گفته نمیشود؟ منشأ آزادی انسان چیست؟ در غرب ریشه و منشأ آزادی را- که باز آزادی منشأ دموکراسی است- تمایلات انسان میدانند و اگر میگویند اراده انسان، آنها فرقی میان اراده و تمایلات (میلها) قائل نیستند. از نظر آنها انسان موجودی است که به این دنیا آمده و یک سلسله میلها و خواستهها دارد، دلش میخواهد این جور زندگی کند، میلش این است که اینچنین باشد یا آنچنان باشد. از نظر فلسفه غرب، اصل در میلها و خواستهها و ارادههای انسانها آزادی است و ریشه آزادی همان میلهاست و آزادی را فقط آزادی دیگران یعنی میلهای دیگران و برخورد با اراده دیگران محدود میکند، چیز دیگر نمیتواند خواست و اراده و میل انسان را محدود کند.
آزادی به این معنا- که عرض کردم مبنای دموکراسی غرب قرار گرفته است- در حقیقت حیوانیتِ رهاشده است. انسان به موجب این که میل و خواست و اراده دارد باید آزاد باشد. این آزادی جز همان حیوانیتِ رهاشده چیز دیگری نیست و حال آن که مسئله در موضوع انسان این است که انسان در عین این که انسان است حیوان است و در عین این که حیوان است انسان است. انسان یک سلسله استعدادهای مترقی و عالی دارد که ملاک انسانیت اوست، یعنی تفکر منطقی انسان (نه هرچه که نامش تفکر است که اغلب یک سلسله تخیلات است) و تمایلات عالی انسان: تمایل به حقیقتجویی، تمایل به خیر اخلاقی، تمایل به جمال و زیبایی و بالخصوص جمالهای معنوی که از مختصات انسان است، تمایل به پرستش حق.انسان به حکم آن که در سرشت خود دو قطبی آفریده شده است یعنی در ذات خود یک موجود متضاد است که به تعبیر قدما مرکب از عقل و نفس یا جان[1]و تن است، نمیشود این دو قسمت (قسمت بالای ساختمان وجودی انسان و
[1]. جان عِلوی.
قسمت سافل وجود انسان) رها باشند. رهایی هر یک تا حدی مساوی است با محدود بودن
دیگری.
اگر ما تمایلات انسان را منشأ و ریشه آزادی و دموکراسی بدانیم همان چیزی به وجود میآید که امروز در مهد آزادیهای غربی در دنیا میبینیم. در مهد آزادیها و دموکراسی غربی، مثلا در انگلستان، مبنای وضع قوانین در نهایت امر چیست؟
خواست اکثریت، دلیلی بالاتر از این وجود ندارد. دموکراسی غربی و حیوانیتِ رهاشده همان است که ما میبینیم در چند سال پیش در انگلستان رسما همجنس بازی بر مبنای دموکراسی و آزادی و به حکم این که دموکراسی باید وجود داشته باشد قانونی میشود. چرا قانونی میشود؟ میگویند لازمه دموکراسی است. چرا لازمه دموکراسی است؟ میگویند ملت ما عملا این را پذیرفته است. اگر از اینها بپرسیم آیا انسان و تکامل انسان صراط مستقیم و راهی دارد که باید مراقب بود از این راه برود؟ میگویند هر طور بخواهد، همان راه است، نه این که راهی هست و انسان باید آن راه را تشخیص بدهد، انتخاب کند و برود. آنچه که اکثریت رفت راه همان است.
این مطلب تئوری معروف ملانصرالدینِ خود ما را به یاد میآورد. ملا سوار قاطر بود و میرفت. گفتند کجا میروی؟ گفت هر جا که میل قاطر باشد. این جامعه دموکراتیک کجا میرود؟ آنجا که در نهایت امر میلها و خواستهای اکثریت ایجاب کند، معیاری وجود ندارد. حتی شنیدم اخیرا در یکی از کشورهای معروف غربی که مهد آزادی و دموکراسی است، به عنوان آزادی و دموکراسی به مجازاتهایی که اخیرا در ایران در مورد همجنسبازان صورت گرفته اعتراض شده و این مجازاتها بر ضد دموکراسی و اصول آزادی تلقی شده است. از نظر اسلام اینها آزادی نیست، سقوط است نه آزادی، رهایی حیوانیت و زندانی شدن انسانیت است. به تعبیر قرآن اینها خود را فراموش کردهاند. اینها خود را چیزی جز همین شهوات و تمایلات نمیدانند [و خیال میکنند] «من» یعنی همینها، منِ واقعی خودشان را گم کردهاند، انسان را در خودشان گم کردهاند. چرا انسان را گم کردهاند؟ چرا خود را گم کردهاند؟ قرآن میگوید چون خدا را فراموش کردهاند. از نظر قرآن انسان آنچنان موجودی است که با یافتن خدا خود را مییابد و با از دست دادن خدا خود را از دست میدهد.
وَ لاتَکونوا کالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِک هُمُ الْفاسِقونَ[1]. ریشه فسقها (این گونه
[1]. حشر/ 19.
کارها) را چه میداند؟ میگوید انسان خودش را فراموش کرده. چون خود را فراموش کردهاند در این ورطههای کثیف میافتند. چرا خود را فراموش کردهاند؟
چون خدای خود را فراموش کردهاند.
بنابراین دموکراسی اسلامی بر اساس آزادی انسان است اما آزادی انسان در آزادی شهوات خلاصه نمیشود. البته اسلام دین ریاضت نیست، دین مبارزه با شهوات به معنای کشتن شهوات نیست- و این مطلب واضحتر از آن است که من بخواهم در اطرافش توضیح بیشتری بدهم- ولی دین اداره کردن و تدبیر کردن و مسلط بودن بر شهوات هست. کمال انسان در انسانیت اوست، در عواطف عالی اوست، در احساسات بلند اوست، در احساس حقیقت جویی اوست، در حقگویی و حقطلبی اوست و در امثال این امور است.
پس ما که میگوییم دموکراسی در اسلام هست، به معنی این است که میخواهیم آزادی واقعی به انسان بدهیم. حال من دو مثال برایتان عرض میکنم، ببینید این آزادی است یا آن آزادی است؟
در تاریخ مینویسند که کوروش وقتی که وارد بابِل شد با این که خودش دین دیگری داشت (مدعیاند که حتی خدا پرست هم بود) ولی مردم را در دینشان آزاد گذاشت یعنی بت پرستها را در بت پرستی، فرضا چوب پرستها را در چوب پرستی و حیوان پرستها را در حیوان پرستی آزاد گذاشت و گفت هر که هر کار میخواهد بکند، من کاری به او ندارم. در معیار غربی کوروش یک مرد آزادیخواه است، همچنان که میگویند یکی از ملکههای انگلستان (شاید ملکه ویکتوریا) وقتی که به هند رفت و میخواست به یکی از بتخانهها وارد شود، به احترام آن بتخانه اگر دیگران جلوِ صحن آن بتخانه کفشها را در میآوردند او از سر کوچه کفشها را درآورد که من میخواهم به عقیده انسانها احترام بگزارم. ولی ابراهیم خلیل چه کرد؟ آیا ابراهیم خلیل به این عقیده، که اینها عقیده نیست زنجیر است، به این زنجیرهایی که عادات سخیف بشر به دست و پای او بسته است احترام گزارد؟ خیر، بلکه رفت بتها را در خلوتی شکست، تبر را هم به گردن بت بزرگ انداخت، اول این فکر را در مردم القاء کرد- عملا یا قولا- که این بت بزرگتر کوچکترها را زده، کشته و خرد کرده است، و کاری کرد که همین امر منشأ تفکر در مردم بشود، به خود باز آیند، به تعبیر قرآن: فَرَجَعوا الی انْفُسِهِمْ یعنی به خودباز آمدند. ابراهیم آنها را به خودآگاهی
رساند، خودآگاه و خود شناسا شدند، فکر کردند.
با معیارهای غربی کار ابراهیم خلیل بر ضد اصول آزادی و دموکراسی بوده، چرا؟ زیرا میگویند تو چکار داری، هر کار دلشان بخواهد انجام میدهند. اما با منطق واقع و حقیقت، ابراهیم به این وسیله غل و زنجیرها را از گردن یک ملت باز کرد و رهایشان کرد.
همین طور رسول اکرم. آیا رسول اکرم وقتی که وارد مکه شد همان کاری را کرد که کوروش کرد که من چکار دارم، هر کسی هر کار میخواهد بکند؟ آیا در باره مردمی که قرنها در زنجیر این بتها قرار گرفتهاند گفت چون عقیده دارند و عقیده آزاد است، چون خودشان انتخاب کردهاند، میل خودشان بوده و به میل خود به این بتخانهها میروند پس اینها آزادند؟! یا نه، این بتها را خرد کرد و دور ریخت و با این وسیله این مردم را آزاد کرد یعنی فکر اسیر و انسانیتِ اسیر حیوانیت اینها را آزاد کرد و رهایی داد.
بنابراین آزادی و دموکراسی بر اساس آنچه که تکامل انسانی انسان ایجاب میکند حق انسان بما هو انسان است، حقِ ناشی از استعدادهای انسانی انسان است نه حق ناشی از میل و تمایل افراد. یک نوجوان را در نظر بگیرید که مریض است.
سلامت و رشد آینده این نوجوان یک چیز اقتضا میکند: خوردن دواهایی، رعایت کردن رژیمی، محروم شدن از برخی خوراکها. ولی میل او ممکن است بر ضد این باشد. آیا آنچه که مبنای رشد بدنی این نوجوان است میل اوست یا استعداد واقعی بدنی او؟
پس مفهوم آزادی و دموکراسی در اسلام و در غرب متفاوت است. دموکراسی در اسلام یعنی انسانیتِ رهاشده و دموکراسی در غرب یعنی حیوانیتِ رهاشده.
بنابراین ما چندان میل هم نداریم که این کلمه «دموکراسی» را به کار ببریم ولی چارهای نیست، همین کلمه را به کار میبریم اما توضیح میدهیم که آزادی و دموکراسی در قاموس اسلام تفاوتهایی با آزادی و دموکراسی در قاموس غرب دارد. آزادی و دموکراسی در قاموس اسلام جنبه انسانی دارد و در غرب جنبه حیوانی.
مصاحبه تلویزیونی (3)*[1]
دکتر سروش: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. باز هم در باره جمهوری اسلامی و مسائلی در اطراف اوست که بحث امشب را میگشاییم. به نام خداوند. در اطراف جمهوری اسلامی سؤالات گوناگون و بسیاری بود که در اذهان پدید آمده است و در مطبوعات هم درج شده و رواج بسیار دارد که ضمن گفت و گوهایی که با جناب آقای مطهری انجام شده سعی شد که به بعضی از این سؤالات پاسخ داده شود. یکی از مهمترین سؤالاتی که در این گفت و گوها به آنها پاسخ داده شد این بود که آیا جمهوری اسلامی داشتن با دموکراسی منافات دارد یا ندارد و آیا قیدی بر جمهوری زدن او را از دموکراتیک بودن باز نمیدارد؟ این سؤالی بود که در نوبت گذشته به تفصیل به پاسخ آن پرداختیم.
سؤال دیگری که به همین درجه از اهمیت بود و دربارهاش گفت وگو انجام شد این بود که آیا صحیح است که در رفراندوم عمومی بپرسیم که آیا به جمهوری اسلامی رأی میدهید یا نه، مردم را مخیر کنیم بین آری یا نه، و یا این که باید در مقابل آنها انتخابهای متعدد و متنوعی از انواع حکومتهایی که وجود دارد بگذاریم تا هر کس هر کدام را که میپسندد به
[1]* این مصاحبه توسط آقای دکتر سروش انجام شده است.
آن رأی بدهد؟این بار به سؤال سومی میخواهیم بپردازیم و آن سؤال این است که صرف نظر از دموکراتیک بودن جمهوری اسلامی و صرف نظر از این که صحیح است که سؤال از آری یا نه بکنیم، چرا آری یا نه را در باره جمهوری اسلامی میکنیم، چرا مردم را مخیر نمیکنیم که به جمهوری مطلق رأی آری یا نه بدهند، چرا نمیپرسیم که آیا با جمهوری در برابر سایر روشهای حکومتی موافقید یا خیر؟ این سؤالی است که من الان میخواهم با جناب آقای مطهری مطرح کنم و به بحث بگذاریم: جناب آقای مطهری! خواهش میکنم که نظرتان را در این باب ذکر بفرمایید که چرا سؤال از جمهوری اسلامی است که مردم میخواهند یا نمیخواهند و چرا سؤال از خود جمهوری به تنهایی نیست؟
استاد: بله، این را من هم شنیدهام و گاهی این [نحو نظر خواهی] را نوعی پیشداوری تلقی میکنند. بنده فکر میکنم که بهتر است مطلب را از یک نقطه دیگر شروع کنیم تا به اینجا برسیم و آن این است که ببینیم آیا مردم ایران انقلاب کردهاند یا انقلاب اسلامی کردهاند. اگر مردم ایران انقلاب کردهاند، انقلاب مطلق، بعد از انقلاب آنچه هم که مردم ایران میخواهند جمهوری مطلق است و اما اگر واقعا مردم ایران انقلاب اسلامی کردهاند یعنی انقلابشان صبغه اسلامی دارد[1][آنچه میخواهند جمهوری اسلامی است بنابراین باید ببینیم] اکثریت قاطع و قریب به اتفاق مردم که در این انقلاب شرکت داشتند آیا انقلابشان صبغه اسلامی داشته یا نداشته است؟ با اجازه شما اول به طور مختصر تعریف سادهای از انقلاب میکنیم، بعد به نظریاتی که به طور کلی از جنبه فلسفه تاریخ در باره انقلاب میشود داد اشارهای میکنیم، آنوقت به تحلیل انقلاب ایران میپردازیم. - ببخشید، میتوانم بپرسم که این نظر شما در مورد هر انقلابی صادق است؟
[1]. البته نباید بگوییم صد در صد؛ ضرورتی ندارد که یک انقلاب صد در صد یک صبغه خاص داشتهباشد.
یعنی اگر در جایی انقلابی رخ داد که نام دیگری غیر از انقلاب اسلامی میشد بر او گذاشت، به نظر شما انقلابگرانِ آنجا این حق را داشتند که در رفراندومی (اگر احیانا ضرورت داشت پس از انقلاب صورت بدهند) چنین سؤالی طرح کنند؟
استاد: مسلّم اینچنین است. فرق نمیکند. در انقلاب دیگری هم که اکثریت قاطع مردم در آن شرکت دارند و آن انقلاب رنگ مخصوصی دارد، مردم در همهپرسی که میخواهند انجام بدهند- که در حقیقت جواب این همهپرسی را خودشان قبلا دادهاند- حق دارند بگویند در این انقلابِ «چنینی» ما جمهوری «چنینی» آری یا نه؟ این اختصاص به اسلامی بودن ندارد.
چنین فکر میکنم که انقلاب عبارت است از یک عصیان و طغیان در جامعه علیه یک نظم حاکم مسلّط بر جامعه. وقتی که اقلیتی چنین کند «کودتا» نامیده میشود، مثل اقلیتهایی که با زور حکومت را به دست میگیرند. اما اگر لااقل اکثریت مردمی علیه نظم حاکم و مسلّطی طغیان کنند این انقلاب است.
- منظور نظم سیاسی است؟
استاد: هر طغیانی علیه نظم موجود انقلاب است و اختصاص به نظم سیاسی ندارد.
ممکن است انقلابی ادبی باشد یعنی نویسندگان و شعرا علیه نظم حاکم موجودی عصیان کنند و آن نظم را در هم بریزند و سبک و روش و متد دیگری در نثر یا نظم بهوجود آورند. این هم انقلاب است. به قول آن شاعر معروف که به انقلاب ادبی صدر مشروطیت اعتراض دارد:
انقلاب ادبی بر پا شد
ادبیات شَلَم شوربا شد
ممکن است انقلابی هنری باشد. ممکن است انقلابی صنعتی باشد. ممکن است انقلابی علمی باشد. رنسانس یک انقلاب فکری، علمی و فرهنگی است. ممکن است انقلابی مذهبی باشد. البته انقلاب مذهبی اگر ما فقط به مفهوم «مذهبی» اش تکیه کنیم معنایش میشود انقلابی علیه نظام مذهبی حاکم؛ مثلا مردم روشی درپرستشها و نیایشها و قربانی کردنها و عبادت کردن ها دارند، بعد میآیند آن را
عوض میکنند، مذهبی را برمیدارند و مذهب دیگری را به جای آن مینشانند بدون آن که در سایر نهادهای اجتماعی تغییر و تبدیلی پیدا شود. ولی اگر ما در انقلاب مذهبی بخواهیم به اسلام و انقلاب صدر اسلام مثال بزنیم انقلاب اسلامی در همان حال که انقلاب مذهبی بود انقلاب سیاسی هم بود، انقلاب اقتصادی هم بود، انقلاب اجتماعی هم بود، انقلاب ادبی هم بود (اصلا خود قرآن مبدأ ادبیات جدیدی شد)، انقلاب فرهنگی هم بود (فرهنگ جدیدی به دنیا عرضه داشت یعنی مبدأ یک فرهنگ و تمدن جدید در دنیا شد) و این از خصلت همهجانبگی اسلام ناشی میشود. این، جمله معترضهای بود که در بین گفته شد.
- یعنی به نظر شما امکان دارد که یک انقلاب مذهبی داشته باشیم که همراه با انقلاب در سایر جهات و ابعاد در جامعه نباشد؟
استاد: در مذهبِ به معنی اعم که جامعهشناسها میگویند بله، اما در مذهبی که مذهب پیامبران راستین است که قرآن مسائل آنها را مطرح کرده نه، مگر انبیای قبل از نوح که به تعبیر قرآن هنوز شریعت و قانونی وضع نشده بوده و به اصطلاح امروز دوره ماقبل تاریخ بوده، دورهای بوده که هنوز بشر به حدی نرسیده بوده که یک نظام قانونی یا به تعبیر اسلامی شریعتی داشته باشد. ولی از نوح به بعد هر پیغمبری که آمده و نظم مذهبی موجود را در هم ریخته است به نظم اجتماعی هم کار داشته، بالخصوص که قرآن تصریح میکند: لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْکتابَ وَ الْمیزانَ لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ[1]. یعنی بر هم زدن نظم فاسد و ظالمانه موجود و برقرار کردن یک نظم عادلانه دیگر هدف همه رسالتها و نبوتها بوده است، منتها این در اسلامِ ختمیه خیلی محرزتر و مشخصتر است.
- البته این سؤال، ما را اندکی از منظور دور میکند ولی من مایل بودم این را بپرسم که آنچه شما فرمودید معنیاش این است که خود مذهبی که میآیدناظر به این منظورها باشد و بخواهد در نظامات اقتصادی و غیره تأثیر
[1]. حدید/ 25.