بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 272

رساند، خودآگاه و خود شناسا شدند، فکر کردند.

با معیارهای غربی کار ابراهیم خلیل بر ضد اصول آزادی و دموکراسی بوده، چرا؟ زیرا میگویند تو چکار داری، هر کار دلشان بخواهد انجام میدهند. اما با منطق واقع و حقیقت، ابراهیم به این وسیله غل و زنجیرها را از گردن یک ملت باز کرد و رهایشان کرد.

همین طور رسول اکرم. آیا رسول اکرم وقتی که وارد مکه شد همان کاری را کرد که کوروش کرد که من چکار دارم، هر کسی هر کار میخواهد بکند؟ آیا در باره مردمی که قرنها در زنجیر این بتها قرار گرفتهاند گفت چون عقیده دارند و عقیده آزاد است، چون خودشان انتخاب کردهاند، میل خودشان بوده و به میل خود به این بتخانهها میروند پس اینها آزادند؟! یا نه، این بتها را خرد کرد و دور ریخت و با این وسیله این مردم را آزاد کرد یعنی فکر اسیر و انسانیتِ اسیر حیوانیت اینها را آزاد کرد و رهایی داد.

بنابراین آزادی و دموکراسی بر اساس آنچه که تکامل انسانی انسان ایجاب میکند حق انسان بما هو انسان است، حقِ ناشی از استعدادهای انسانی انسان است نه حق ناشی از میل و تمایل افراد. یک نوجوان را در نظر بگیرید که مریض است.

سلامت و رشد آینده این نوجوان یک چیز اقتضا میکند: خوردن دواهایی، رعایت کردن رژیمی، محروم شدن از برخی خوراکها. ولی میل او ممکن است بر ضد این باشد. آیا آنچه که مبنای رشد بدنی این نوجوان است میل اوست یا استعداد واقعی بدنی او؟

پس مفهوم آزادی و دموکراسی در اسلام و در غرب متفاوت است. دموکراسی در اسلام یعنی انسانیتِ رهاشده و دموکراسی در غرب یعنی حیوانیتِ رهاشده.

بنابراین ما چندان میل هم نداریم که این کلمه «دموکراسی» را به کار ببریم ولی چارهای نیست، همین کلمه را به کار میبریم اما توضیح میدهیم که آزادی و دموکراسی در قاموس اسلام تفاوتهایی با آزادی و دموکراسی در قاموس غرب دارد. آزادی و دموکراسی در قاموس اسلام جنبه انسانی دارد و در غرب جنبه حیوانی.


صفحه 273

مصاحبه تلویزیونی (3)*[1]

دکتر سروش: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. باز هم در باره جمهوری اسلامی و مسائلی در اطراف اوست که بحث امشب را میگشاییم. به نام خداوند. در اطراف جمهوری اسلامی سؤالات گوناگون و بسیاری بود که در اذهان پدید آمده است و در مطبوعات هم درج شده و رواج بسیار دارد که ضمن گفت و گوهایی که با جناب آقای مطهری انجام شده سعی شد که به بعضی از این سؤالات پاسخ داده شود. یکی از مهمترین سؤالاتی که در این گفت و گوها به آنها پاسخ داده شد این بود که آیا جمهوری اسلامی داشتن با دموکراسی منافات دارد یا ندارد و آیا قیدی بر جمهوری زدن او را از دموکراتیک بودن باز نمیدارد؟ این سؤالی بود که در نوبت گذشته به تفصیل به پاسخ آن پرداختیم.

سؤال دیگری که به همین درجه از اهمیت بود و دربارهاش گفت وگو انجام شد این بود که آیا صحیح است که در رفراندوم عمومی بپرسیم که آیا به جمهوری اسلامی رأی میدهید یا نه، مردم را مخیر کنیم بین آری یا نه، و یا این که باید در مقابل آنها انتخابهای متعدد و متنوعی از انواع حکومتهایی که وجود دارد بگذاریم تا هر کس هر کدام را که میپسندد به

[1]* این مصاحبه توسط آقای دکتر سروش انجام شده است.


صفحه 274

آن رأی بدهد؟این بار به سؤال سومی میخواهیم بپردازیم و آن سؤال این است که صرف نظر از دموکراتیک بودن جمهوری اسلامی و صرف نظر از این که صحیح است که سؤال از آری یا نه بکنیم، چرا آری یا نه را در باره جمهوری اسلامی میکنیم، چرا مردم را مخیر نمیکنیم که به جمهوری مطلق رأی آری یا نه بدهند، چرا نمیپرسیم که آیا با جمهوری در برابر سایر روشهای حکومتی موافقید یا خیر؟ این سؤالی است که من الان میخواهم با جناب آقای مطهری مطرح کنم و به بحث بگذاریم: جناب آقای مطهری! خواهش میکنم که نظرتان را در این باب ذکر بفرمایید که چرا سؤال از جمهوری اسلامی است که مردم میخواهند یا نمیخواهند و چرا سؤال از خود جمهوری به تنهایی نیست؟

استاد: بله، این را من هم شنیدهام و گاهی این [نحو نظر خواهی] را نوعی پیشداوری تلقی میکنند. بنده فکر میکنم که بهتر است مطلب را از یک نقطه دیگر شروع کنیم تا به اینجا برسیم و آن این است که ببینیم آیا مردم ایران انقلاب کردهاند یا انقلاب اسلامی کردهاند. اگر مردم ایران انقلاب کردهاند، انقلاب مطلق، بعد از انقلاب آنچه هم که مردم ایران میخواهند جمهوری مطلق است و اما اگر واقعا مردم ایران انقلاب اسلامی کردهاند یعنی انقلابشان صبغه اسلامی دارد[1][آنچه میخواهند جمهوری اسلامی است بنابراین باید ببینیم] اکثریت قاطع و قریب به اتفاق مردم که در این انقلاب شرکت داشتند آیا انقلابشان صبغه اسلامی داشته یا نداشته است؟ با اجازه شما اول به طور مختصر تعریف سادهای از انقلاب میکنیم، بعد به نظریاتی که به طور کلی از جنبه فلسفه تاریخ در باره انقلاب میشود داد اشارهای میکنیم، آنوقت به تحلیل انقلاب ایران میپردازیم. - ببخشید، میتوانم بپرسم که این نظر شما در مورد هر انقلابی صادق است؟

[1]. البته نباید بگوییم صد در صد؛ ضرورتی ندارد که یک انقلاب صد در صد یک صبغه خاص داشتهباشد.


صفحه 275

یعنی اگر در جایی انقلابی رخ داد که نام دیگری غیر از انقلاب اسلامی میشد بر او گذاشت، به نظر شما انقلابگرانِ آنجا این حق را داشتند که در رفراندومی (اگر احیانا ضرورت داشت پس از انقلاب صورت بدهند) چنین سؤالی طرح کنند؟

استاد: مسلّم اینچنین است. فرق نمیکند. در انقلاب دیگری هم که اکثریت قاطع مردم در آن شرکت دارند و آن انقلاب رنگ مخصوصی دارد، مردم در همهپرسی که میخواهند انجام بدهند- که در حقیقت جواب این همهپرسی را خودشان قبلا دادهاند- حق دارند بگویند در این انقلابِ «چنینی» ما جمهوری «چنینی» آری یا نه؟ این اختصاص به اسلامی بودن ندارد.

چنین فکر میکنم که انقلاب عبارت است از یک عصیان و طغیان در جامعه علیه یک نظم حاکم مسلّط بر جامعه. وقتی که اقلیتی چنین کند «کودتا» نامیده میشود، مثل اقلیتهایی که با زور حکومت را به دست میگیرند. اما اگر لااقل اکثریت مردمی علیه نظم حاکم و مسلّطی طغیان کنند این انقلاب است.

- منظور نظم سیاسی است؟

استاد: هر طغیانی علیه نظم موجود انقلاب است و اختصاص به نظم سیاسی ندارد.

ممکن است انقلابی ادبی باشد یعنی نویسندگان و شعرا علیه نظم حاکم موجودی عصیان کنند و آن نظم را در هم بریزند و سبک و روش و متد دیگری در نثر یا نظم بهوجود آورند. این هم انقلاب است. به قول آن شاعر معروف که به انقلاب ادبی صدر مشروطیت اعتراض دارد:

انقلاب ادبی بر پا شد

ادبیات شَلَم شوربا شد

ممکن است انقلابی هنری باشد. ممکن است انقلابی صنعتی باشد. ممکن است انقلابی علمی باشد. رنسانس یک انقلاب فکری، علمی و فرهنگی است. ممکن است انقلابی مذهبی باشد. البته انقلاب مذهبی اگر ما فقط به مفهوم «مذهبی» اش تکیه کنیم معنایش میشود انقلابی علیه نظام مذهبی حاکم؛ مثلا مردم روشی درپرستشها و نیایشها و قربانی کردنها و عبادت کردن ها دارند، بعد میآیند آن را


صفحه 276

عوض میکنند، مذهبی را برمیدارند و مذهب دیگری را به جای آن مینشانند بدون آن که در سایر نهادهای اجتماعی تغییر و تبدیلی پیدا شود. ولی اگر ما در انقلاب مذهبی بخواهیم به اسلام و انقلاب صدر اسلام مثال بزنیم انقلاب اسلامی در همان حال که انقلاب مذهبی بود انقلاب سیاسی هم بود، انقلاب اقتصادی هم بود، انقلاب اجتماعی هم بود، انقلاب ادبی هم بود (اصلا خود قرآن مبدأ ادبیات جدیدی شد)، انقلاب فرهنگی هم بود (فرهنگ جدیدی به دنیا عرضه داشت یعنی مبدأ یک فرهنگ و تمدن جدید در دنیا شد) و این از خصلت همهجانبگی اسلام ناشی میشود. این، جمله معترضهای بود که در بین گفته شد.

- یعنی به نظر شما امکان دارد که یک انقلاب مذهبی داشته باشیم که همراه با انقلاب در سایر جهات و ابعاد در جامعه نباشد؟

استاد: در مذهبِ به معنی اعم که جامعهشناسها میگویند بله، اما در مذهبی که مذهب پیامبران راستین است که قرآن مسائل آنها را مطرح کرده نه، مگر انبیای قبل از نوح که به تعبیر قرآن هنوز شریعت و قانونی وضع نشده بوده و به اصطلاح امروز دوره ماقبل تاریخ بوده، دورهای بوده که هنوز بشر به حدی نرسیده بوده که یک نظام قانونی یا به تعبیر اسلامی شریعتی داشته باشد. ولی از نوح به بعد هر پیغمبری که آمده و نظم مذهبی موجود را در هم ریخته است به نظم اجتماعی هم کار داشته، بالخصوص که قرآن تصریح میکند: لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْکتابَ وَ الْمیزانَ لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ[1]. یعنی بر هم زدن نظم فاسد و ظالمانه موجود و برقرار کردن یک نظم عادلانه دیگر هدف همه رسالتها و نبوتها بوده است، منتها این در اسلامِ ختمیه خیلی محرزتر و مشخصتر است.

- البته این سؤال، ما را اندکی از منظور دور میکند ولی من مایل بودم این را بپرسم که آنچه شما فرمودید معنیاش این است که خود مذهبی که میآیدناظر به این منظورها باشد و بخواهد در نظامات اقتصادی و غیره تأثیر

[1]. حدید/ 25.


صفحه 277

بگذارد یا نه. سؤال من از ناحیه جامعه شناسانه بود، یعنی صرف نظر از این که آن مذهب خودش چنین منظوری را داشته باشد یا نه، آیا نفس وقوع یک انقلاب مذهبی خود به خود حاکی از انقلاب در سایر جهات نیست اعم از این که آن انقلاب خودش چنین هدفی داشته باشد یا نداشته باشد؟

استاد: یک مقدار عجله فرمودید. اگر سؤال هم نمیفرمودید من به این مطلب میرسیدم. حالا که سؤال کردید اجمالا عرض بکنم. سؤالتان مبنی بر این است که آیا نهادهای اجتماعی از یکدیگر استقلال دارند و رشدهای مستقل و تولدها و مرگهای مستقلی از یکدیگر دارند؟ یا نه، رشد مستقل ندارند یعنی رابطهای با یکدیگر دارند، یکی دیگری را به دنبال خود میکشاند، حال یا به معنی این که همیشه یکی از اینها اصل است و باقی همه طفیلی و تابعاند یا نه. تفصیل بیشتری در بارهاش عرض خواهم کرد.

پس انقلاب یعنی طغیان و عصیان علیه نظم حاکم موجود، که در ایرانِ ما چنین طغیان و عصیانی شده است. حال باید ببینیم که آیا این انقلاب صرفا ماهیت اقتصادی و مادی دارد یا فقط ماهیت سیاسی دارد یا صرفا ماهیت مذهبی به آن معنا دارد، آن مذهبی که در ذات خودش [از سایر نهادهای اجتماعی] جداست، و اگر سایر نهادها را به دنبال خود بکشاند به اصطلاح تبعی و طفیلی و طرداً للباب است، و یا این انقلاب از ابتدا همهجانبگی دارد به این نحو که پیکری کامل و جامع دارد که روح این پیکر را اسلام تشکیل میدهد؛ یعنی انقلابی داریم سیاسی، انقلابی داریم اجتماعی، انقلابی داریم اخلاقی و معنوی، انقلابی داریم همه جانبه ولی روح انقلاب را اسلام تشکیل میدهد. بحث ما درباره این است.

حال اگر خیلی عجله نفرمایید و اجازه بدهید، من یک مطلب دیگر را هم عرض بکنم که جای بحث و سؤال در آنجا زیاد است ولی باز هم مقدمه برای مطلب اصلی ماست و آن این که درباره انقلابها به عنوان یک پدیده اجتماعی نظریات مختلفی هست. به طور کلی ریشه و منشأ انقلابها چیست؟ چطور میشود که در جامعهای انقلابی رخ میدهد؟ چون انقلاب اجتماعی و هر پدیده اجتماعی مانند هر

پدیده دیگر از قانون علت و معلول مستثنی نیست یعنی آن هم با قانونی و به تعبیر قرآن با


صفحه 278

سنتی به وجود میآید. نظریه معروفی در دنیاست که مربوط به فلسفه تاریخ است و تاریخ را به طور مادی تفسیر میکند به نام «ماتریالیسم تاریخی».

ماتریالیسم تاریخی را اینچنین تعریف میکنند: «برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی از اقتصاد» و من در تعریف ماتریالیسم تاریخی عبارتی اضافه میکنم و میگویم: «برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی از اقتصاد و برداشتی تاریخی اقتصادی از انسان بدون برداشتی انسانی از اقتصاد و یا از تاریخ».

این فلسفه میگوید که ریشه انقلابها دو قطبی شدن جامعه هاست از نظر معیشت و زندگی، از نظر این که مردم در جامعه تقسیم میشوند به دو قطب: قطب برخوردار و مرفّه و قطب محروم و بی نصیب. خود این دو قطبی شدن ریشهای در کار اجتماعی، کار مادی، کار تجسم یافته بشر یعنی ابزار تولید دارد. فکر میکنند آنچه که بالذات متکامل است ابزار تولید است و ابزار تولید در هر درجهای از تکامل که باشد روابط حقوقی خاصی را ایجاب میکند و این روابط حقوقی به دنبال خودش مسائل دیگری اخلاقی، فلسفی، علمی، هنری، مذهبی به وجود میآورد و در دورهای میان این روابط تولید و ابزار تولید هماهنگی است ولی تدریجا که باز ابزار تولید تکامل پیدا میکند این هماهنگی ازبین میرود، باید آن روابط بههم بخورد، و در خلال این برهم خوردگیهاست که مردم دو قسمت میشوند: گروهی که از وضع و نظامات سابق استفاده میکردند و گروهی که محروم بودند و خود محرومیت به آنها نوعی روشنبینی و روشنفکری میدهد و طرفدار وضع جدید میشوند. وقتی که جامعه دو قطبی شد و دو قطب متضاد در مقابل یکدیگر قرار گرفتند، قطب ناراضی از وضع موجود، به دلیل محرومیت و نه به دلیل دیگر، به دلیل این که دستش از همه جا کوتاه است- و به قول معروف «به دلیل این که دستش به دم گاوی نمیرسد» که اگر دستش به دم گاوی رسیده بود او هم جزو آن طبقه بود- انقلابی میشود، همان نفس محرومیت او را انقلابی و وادار به طغیان و عصیان میکند و این طبقه چون نو است فعال است برخلاف طبقه گذشته که رفاه او را سست و تنبل کرده است، و بالاخره در نهایت امر نو بر کهنه پیروز میشود و به این شکل انقلاب صورت میگیرد.

بنابراین علی رغم اختلاف شکلی که در انقلابهای دنیا وجود دارد که یکی انقلاب علمی است (رنسانس)، یکی انقلاب مذهبی است (اسلام)، یکی انقلاب


صفحه 279

سیاسی و آزادیخواهانه است (انقلاب فرانسه)، یکی انقلاب کارگری است (انقلاب اکتبر روسیه)، علی رغم اختلاف ظاهری و شکلی، همه اینها یک ریشه و به اصطلاح فلسفی یک ماهیت دارد؛ شکلها و مظهرها اختلاف دارد نه ماهیتها.

- و آن ماهیت عبارت است از؟

استاد: آن ماهیت در حقیقت همان کار تجسم یافته و تحول آن است.

پس چه کسی در درجه اول بار انقلاب را به دوش میکشد و به اصطلاح امروز پیشتاز انقلاب است؟ گرسنهها، محرومها، عقبماندهها از نظر زندگی مادی و اقتصادی. چه غایتی را تعقیب میکند، چه میخواهد؟ تأمین معیشت مادی، رفاه.

گرسنه است. در مَثَلهایی که خودمان داریم، میگوییم شکم گرسنه چیزی سرش نمیشود، غیر از غذا چیز دیگری نمیخواهد. ریشه انقلاب تغییر وضع ابزارها و تقسیم شدن جامعه به دو قطب است.

اساس این تئوری این است که تمام خصلتهای روحی و معنوی انسان را جامعه به او داده؛ در سرشت انسان، در آنچه که الهیون آن را فطرت میگویند- که اولین کتابی که این مسئله را طرح کرده، تا آنجا که من میدانم، قرآن است- این خصلتها نیست، یعنی وجدان انسان را جامعه با عوامل بیرونی و مکانیکی خودش میسازد.انسان مثل یک نوار خالی است که در داخل یک دستگاه ضبط صوت در مقابل یک سلسله آوازها قرار گرفته. این نوار در ذات خودش حالت بیتفاوتی و بیطرفی دارد، مطلق است نسبت به آنچه که ضبط میکند، شما در آن قرآن بخوانید قرآن ضبط میکند، موسیقی بنوازید موسیقی ضبط میکند، تعارف کنید تعارف ضبط میکند، فحش بدهید فحش ضبط میکند. از نظر او علیالسویه است. این است که وجدان انسان هیچ اصالتی ندارد، تابع عوامل بیرونی است. بنابراین باید حق داد و قبول کرد که استثمارگر یک نوع وجدان دارد، یک نوع قضاوت دارد، یک نوع فکر دارد، یک نوع منطق دارد، یک نوع معیارها دارد؛ استثمار شده نوع دیگری وجدان دارد، نوع دیگری فکر دارد، نوع دیگری قضاوت دارد، معیارها و اصول دیگری دارد. اصلا این برای خودش یک ماهیت دارد او ماهیت دیگر، و حتی تا این حدپیش رفتهاند که میگویند ماهیت انسان در طبقهاش مشخص میشود، یعنی