سخن نماینده مسلمین در بارگاه رستم فرخزاد
در تواریخی که در هزار سال پیش نوشتهاند آوردهاند: در قادسیه قبل از آن که مسلمین با ایرانیها روبرو شوند رستم فرخزاد نمایندهای از امیر مسلمین خواست که بیاید حرفهایمان را با هم بزنیم. او هم آمد. در ضمن صحبتها که شما چه میخواهید و مقصودتان چیست، اول میخواست اینها را با تطمیع منصرف کند، گفت شما همسایههای ما بودید، از نظر اقتصادی در فقر بسر میبردید و ما حق همسایگی را در باره شما بجا نیاوردهایم و حق این بود که ما به همسایههایمان کمک مادی میکردیم که شما مجبور نمیشدید به ما حمله کنید. حالا هم حاضریم کمک کنیم. او در کمال صراحت گفت هر چه که تو میگویی ما بودیم، بیش از این ما بودیم، چند تا هم خودش اضافه کرد که ما چنین بودیم چنان بودیم، ولی آن روزهایی که ما برای شکم میجنگیدیم سپری شد. رستم گفت حالا چه میگویید و برای چه آمدهاید؟ او هدفها را ذکر کرد. به قدری این هدفها عالی است که حد ندارد!
یکی از آنها این است که ما آمدهایم بندگان را از قید رقّیت بندگان آزاد کنیم و همه
بنده خدا باشند[1]سخن علی علیه السلام
جمله دیگر درباره آزادی و آزادگی جمله امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه در وصیتنامه به امام حسن است که میفرماید: وَ لا تَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً[2]. پسرم هرگز بنده دیگری مباش که خدا تو را آزاد آفریده.
پس ارزشهای لیبرالیستی[3]شامل بودن این نهضت
نه تنها معنویت اسلامی رنگ اسلامی داشت، در اکثریت توده این مردم همه چیز رنگ اسلامی به خود گرفت و به همین دلیل بود که این نهضت یک نهضت شامل شد.
در شامل بودن این نهضت خیال نمیکنم کسی بتواند تردید کند. نهضت مشروطیت یک نهضت شهری بود نه روستایی ولی این نهضت هم شهری بود هم روستایی؛ شهری و روستایی مشترکا شرکت داشتند. دیگر ما آنچه را که به چشم خودمان دیدهایم که نمیتوانیم تخطئه کنیم. محروم و ثروتمند هر دو شرکت داشتند. این طور نبود که بازاری در مقابل غیر بازاری ایستاده باشد. اگر کارگر صنعت نفت اعتصاب کرده بود بازاری هم اعتصاب کرده بود و این اسلامی بودن این نهضت بود که همه را در یک مسیر و در یک صف قرار داد بدون این که بخواهم بگویم سهم همه علیالسویه است؛ هرگز سهم همه نمیتواند علیالسویه باشد ولی اسلامی بودن این نهضت همه را در یک حرکت هماهنگ قرار داد.
[1]. این داستان را در داستان راستان آوردهام: ج 2، ص 151 تحت عنوان «در بارگاه رستم».
[2]. نهجالبلاغه، نامه 31.
[3]. [یعنی ارزشهای مبتنی بر آزادیخواهی و آزادگی، نه ارزشهای مبتنی بر مکتب لیبرالیسم.]
زدودن خودباختگی در مقابل غرب
عمده این است که این نهضت توانست یک موفقیت بسیار بزرگ کسب کند و آن این است که خودباختگی در مقابل غرب به معنای اعم (یعنی بلوک غرب و بلوک شرق) را از ملت ما میگیرد و به ملت ما میگوید تو خودت یک مکتب و یک فکر مستقل داری، تو خودت میتوانی روی پای خودت بایستی، تو یک هویت و منش دیگری داری.
از نظر علمای جامعهشناسی این مطلب ثابت شده که همین طور که یک فرد روح دارد یک جامعه هم روح دارد، هر جامعهای که دارای فرهنگی هست فرهنگ آن جامعه روح آن جامعه را واقعا تشکیل میدهد و اگر در نهضتی کسی بتواند روی آن روح جمعی انگشت بگذارد و آن روح را زنده کند تمام اندام جامعه را یکجا به حرکت در میآورد. دو سه قرن بود- مخصوصا در این صدساله اخیر که تلاقی غرب و شرق پیدا شده- که مردم مشرق زمین، مردم دنیای اسلام، به طور کلی وقتی خودشان را در مقابل غربیها میدیدند احساس حقارت و کوچکی میکردند. من در کتاب نهضتهای اسلامی نوشتهام سِر سید احمد خان هندی در ابتدا یکی از سران نهضت اسلامی در هند بود و مردم را علیه انگلیسها تحریک میکرد. یک کاری که شاید نقشه خود انگلیسها بود این بود که او را دعوت کردند- یا تحریک کردند، خلاصه وسایلش فراهم شد- یک سفر به اروپا رفت. وقتی که آن تمدن اروپا مخصوصا آن وضع انگلستان در اوایل قرن بیستم و آن تمدن عظیم و گسترده را دید آنچنان خودش را باخت که وقتی به هند برگشت تمام افکارش عوض شد، به مردم هند گفت که ما راهی نداریم الّا این که تحت قیمومت انگلستان برای همیشه باقی بمانیم، یعنی همان فکری که تقیزاده ما پیدا کرده بود و گفت ایرانی اگر بخواهد به سعادت برسد باید از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شود، جسما روحا ظاهرا باطنا باید فرنگی شود. بر عکسِ سید جمال. خصوصیت سید جمال این است که با این که در صدسال پیش بوده با آن تقدمی که غرب در آن وقت داشت، وقتی که به آنجا رفت، برعکس به این فکر افتاد که باید ملت مشرق زمین را بیدار کرد و او را برانگیخت و به او شخصیت داد و غرب را در مقابل او تحقیر کرد. در مجله «عروة الوثقی» داستان مسجد مهمان کش را آورد و چه زیبا آورده است و چه داستان زیبایی است!
داستان مسجد مهمان کش
مثلی است که در مثنوی آورده، میگوید در یکی از شهرها مسجدی بود[1]که به «مسجد مهمان کش» معروف شده بود. میدانید قدیمها مهمانخانه و مانند آن نبوده و اگر کسی وارد محلی میشد و دوست و آشنایی نمیداشت مسجد را مسکن میگزید. مسجدی بود که معروف شده بود که هر کس میآید اینجا شب میخوابد، صبح که میروند، جنازهاش را بیرون میآورند و کسی هم نمیدانست علت قضیه چیست. یک آدم غریبی آمد، رفت در آن مسجد بخوابد، مردم گفتند آنجا نرو، این مسجد نمیدانیم چگونه است که هر کس میآید شب در اینجا میخوابد صبح جنازهاش را بیرون میآورند، زنده نمیماند. گفت: من دیگر از زندگی بیزارم و از مرگ هم نمیترسم، من میروم. هر کار کردند گوش نکرد و رفت در آنجا خوابید.
ضمنا آدم شجاع و دلیری بود. آن نیمههای شب که شد صداهای هولناکی از اطراف این مسجد بلند شد: آی تو کی هستی که آمدهای اینجا؟ الان خفهات میکنیم، الان ریز ریزت میکنیم؛ یک صداهای مهیبی در آن تاریکی که زهره شیر میترکید. تا این صداها را شنید، این هم از جا بلند شد و گفت: تو کی هستی؟ صدایش را بلندتر کرد: هر که هستی بیا جلو، من از مرگ نمیترسم، من دیگر از این زندگی بیزارم، بیا هر کاری میخواهی بکنی بکن. شروع کرد فریادِ بلندتر کشیدن. یک مقدار که جلو رفت و فریاد کشید صدای مهیبی از داخل مسجد بلند شد، ناگهان دیوارها فرو ریخت و طلسمهایی که در آنجا بود شکست و گنجهایی که در آنجا مدفون بود پیش پای آن آدم فرو ریخت. فردا صبح از آنجا با یک سلسله گنجها بیرون آمد.
سید جمال میگوید غرب آن مسجد مهمانکش است. آدمهای ضعیف که به اینجا بیایند خود را میبازند و میمیرند. باید فریاد کشید و این طلسم دروغین را شکست، که خودش همین کار را کرد و مصداق آن آدم دلیر بود. در آن زمانی که مبارزه با انگلستان در دِماغ احدی نمیتوانست خطور کند فریاد مبارزه با سیاست استعماری انگلستان را بلند کرد و برای اولین بار این حالت خودباختگی را از مردم گرفت و روی خودِ اسلامی مردم تکیه کرد. برای تمام ملتهای اسلامی یک منش،
[1]. البته سید جمال اسم مسجد نبرده، گفته معبدی بود. خیال میکنم که چون در اروپا این قصه را نشرمیداده نخواسته اسم مسجد بیاورد. میگوید معبدی بود در نزدیکی شهر اصطخر. شاید در اصلِ قصهای که قبل از مولوی هم بوده اسم مسجد نبوده؛ به هر حال قصهای است قدیمی.
نتیجه
اگر این نظریه درست باشد[1]که انقلاب ما یک انقلاب ماهیتا اسلامی است ولی به آن معنا که ذکر شد (نه یک انقلاب صرفا معنوی که انقلاب فقط برای نیایش و عبادت
[1]. «اگر» میگویم چون ممکن است شما انتقاد داشته باشید، باید روی اینها بحث کنیم.
کردن است) یعنی یک انقلاب همه جانبه اسلامی است، یعنی روح این انقلاب را چه از جنبه مادی چه از جنبه آزادیخواهانه و چه از جنبههای دیگر، اسلام تشکیل میدهد، در این صورت تداومش هم در آینده باید بر همین مبنا و اساس باشد یعنی همه ما باید کوشش کنیم آن را اسلامی کنیم ولی نه اسلامی یک جانبه. اسلامی باشد نه مشترک و مؤتلِف، اسلامی باشد نه طبقاتی محض، اسلامی باشد نه آزادیخواهانه محض، اسلامی باشد نه فقط روحانی و معنوی محض. و اگر این گونه نیست و گونه دیگری است، همان گونه دیگر را ادامه بدهیم. اگر میگوییم نیمه اسلامی یا ثلث اسلامی است، به همان نیمه یا ثلث خودمان قانع باشیم، دیگر به آن نیمه یا دو قسمت دیگرش کاری نداشته باشیم.
این بحثی بود که طرح کردم. بعد راجع به دلایلی که میشود برای اسلامی بودن این انقلاب آورد که بیشترین دلایل را شاید از طریق نحوه رهبری که تا کنون شده است بشود اقامه کرد- اگر لازم و مفید بود- در جلسه دیگری بحث میکنیم.
پرسش و پاسخ
سؤال: اقلیتهای مذهبی و سیاسی هم در این انقلاب شرکت داشته و سهیم بودهاند، آیا آنها هم رنگ اسلامی داشتهاند؟
پاسخ: من در ضمن عرایضم چیزی گفتم- البته خیلی مختصر- که جواب این مطلب باشد ولی حالا به تفصیل بیشتر عرض میکنم. معنای این که یک انقلاب، اسلامی باشد این نیست که همه شرکت کنندگان در آن بدون استثناء روح اسلامی داشتهاند یا همه آن کسانی هم که روح اسلامیداشتهاند روح اسلامیشان به یک درجه بوده.
این را ما در کل و مجموعش حساب میکنیم، میگوییم آنچه که روح این نهضت را تشکیل میداده چه بوده؟ آنچه که استوانه این نهضت را تشکیل میداده چه بوده؟
آیا در انقلاب صدر اسلام فقط مسلمین شرکت داشتند؟ نه، در انقلاب صدر اسلام، ما مواردی پیدا میکنیم که اقلیتهای مذهبی هم شرکت داشتند، چطور؟ مثلا در ایران، قبل از این که اسلام بیاید اکثریت مذهبی را زردشتیها تشکیل میدادند؛ اقلیتِ یهودی، اقلیت مسیحی و اقلیت مانوی هم وجود داشتند ولی در پیروزی مسلمین بر ایران آن اقلیتها با مسلمین همدست بودند، چرا؟ برای این که آن اقلیتهااز دست مذهب حاکم که مذهب مجوس و زردشتی بود فوقالعاده رنج میبردندو
فکر میکردند (حسابهایش را کرده بودند) که اگر اسلام حاکم شود با این که باز هم به صورت اقلیتی باقی خواهند ماند ولی اقلیتِ در زیر لوای اسلام را بر اقلیت بودن در زیر لوای دین مجوس ترجیح میدادند. تاریخ نشان میدهد که وقتی مسلمین به ایران آمدند اقلیتها مخصوصا یهودیها به مسلمین کمک کردند، چون یهودیها در آن دوره ایران، هم از دست مسیحیهای ایرانی که در حال رشد بودند رنج میبردند هم از دست زردشتیهای ایرانی.
در مصر هم همینطور بود، اکثریتْ مسیحی بود و اقلیت یهودی، و یهودیها از سوی مسیحیها آزادی نداشتند، مسلمین که آمدند یهودیها به کمک مسلمین شتافتند علیه مسیحیها.
پس این اقلیت در پیروزی مسلمین نقش داشتند اما این مقدار نقش داشتن سبب نمیشود که بگوییم پس نهضت صدر اسلام یک نهضت مشترک اسلامی و یهودی بوده، بلکه روح نهضت را اسلام تشکیل میداد. در این نهضت هم همینطور است، اقلیتهای غیر مسلمان اعم از اقلیتهای مذهبی و اقلیتهای سیاسی غیر مذهبی شرکت داشتند اما آنها به دلیل این که اقلیتشان خیلی ناچیز بود و هست- که این رفراندوم[1]نشان داد- قهرا نقش عمده نداشتند.
مسئله مهمتر- که این مسئله قابل توجه است و اگر کسی میتواند، بهتر تحلیل کند- این است که برخی اقلیتها بالخصوص اقلیتهای ماتریالیستی [عامل توقف نهضت بودند.] من نمیخواهم در صداقت افرادی از اینها که کشته شدند تردید کنم، و کاری ندارم که نسبت این کشته شدگان[2]با شهدای اسلامی چه نسبتی بوده، به اثرش نگاه میکنم. یک جوان مسلمان که کشته میشد، در جامعه اسلامی موج ایجاد میکرد. یک کمونیست که کشته میشد نگرانی ایجاد میکرد: نکند که ما به طرف کمونیسم میرویم! یعنی نه تنها عامل حرکت نبود بلکه عامل توقف هم میشد. چرا دستگاه[3]کوشش داشت به جوانان مسلمان رنگ مارکسیستی بزند؟ اگر
[1]. [رفراندوم در باره نظام جمهوری اسلامی که در 12 فروردین 1358 برگزار شد. استاد مطهری یک ماه بعد به شهادت رسیدند.]
[2]. من به فرهنگ خودم خیانت نمیکنم، به غیر موحّد «شهید» اطلاق نمیکنم هرچند عدهای بدشانبیاید.
[3]. [رژیم شاه]