بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 72

داستان مسجد مهمان کش

مثلی است که در مثنوی آورده، میگوید در یکی از شهرها مسجدی بود[1]که به «مسجد مهمان کش» معروف شده بود. میدانید قدیمها مهمانخانه و مانند آن نبوده و اگر کسی وارد محلی میشد و دوست و آشنایی نمیداشت مسجد را مسکن میگزید. مسجدی بود که معروف شده بود که هر کس میآید اینجا شب میخوابد، صبح که میروند، جنازهاش را بیرون میآورند و کسی هم نمیدانست علت قضیه چیست. یک آدم غریبی آمد، رفت در آن مسجد بخوابد، مردم گفتند آنجا نرو، این مسجد نمیدانیم چگونه است که هر کس میآید شب در اینجا میخوابد صبح جنازهاش را بیرون میآورند، زنده نمیماند. گفت: من دیگر از زندگی بیزارم و از مرگ هم نمیترسم، من میروم. هر کار کردند گوش نکرد و رفت در آنجا خوابید.

ضمنا آدم شجاع و دلیری بود. آن نیمههای شب که شد صداهای هولناکی از اطراف این مسجد بلند شد: آی تو کی هستی که آمدهای اینجا؟ الان خفهات میکنیم، الان ریز ریزت میکنیم؛ یک صداهای مهیبی در آن تاریکی که زهره شیر میترکید. تا این صداها را شنید، این هم از جا بلند شد و گفت: تو کی هستی؟ صدایش را بلندتر کرد: هر که هستی بیا جلو، من از مرگ نمیترسم، من دیگر از این زندگی بیزارم، بیا هر کاری میخواهی بکنی بکن. شروع کرد فریادِ بلندتر کشیدن. یک مقدار که جلو رفت و فریاد کشید صدای مهیبی از داخل مسجد بلند شد، ناگهان دیوارها فرو ریخت و طلسمهایی که در آنجا بود شکست و گنجهایی که در آنجا مدفون بود پیش پای آن آدم فرو ریخت. فردا صبح از آنجا با یک سلسله گنجها بیرون آمد.

سید جمال میگوید غرب آن مسجد مهمانکش است. آدمهای ضعیف که به اینجا بیایند خود را میبازند و میمیرند. باید فریاد کشید و این طلسم دروغین را شکست، که خودش همین کار را کرد و مصداق آن آدم دلیر بود. در آن زمانی که مبارزه با انگلستان در دِماغ احدی نمیتوانست خطور کند فریاد مبارزه با سیاست استعماری انگلستان را بلند کرد و برای اولین بار این حالت خودباختگی را از مردم گرفت و روی خودِ اسلامی مردم تکیه کرد. برای تمام ملتهای اسلامی یک منش،

[1]. البته سید جمال اسم مسجد نبرده، گفته معبدی بود. خیال میکنم که چون در اروپا این قصه را نشرمیداده نخواسته اسم مسجد بیاورد. میگوید معبدی بود در نزدیکی شهر اصطخر. شاید در اصلِ قصهای که قبل از مولوی هم بوده اسم مسجد نبوده؛ به هر حال قصهای است قدیمی.


صفحه 73

نتیجه

اگر این نظریه درست باشد[1]که انقلاب ما یک انقلاب ماهیتا اسلامی است ولی به آن معنا که ذکر شد (نه یک انقلاب صرفا معنوی که انقلاب فقط برای نیایش و عبادت

[1]. «اگر» میگویم چون ممکن است شما انتقاد داشته باشید، باید روی اینها بحث کنیم.


صفحه 74

کردن است) یعنی یک انقلاب همه جانبه اسلامی است، یعنی روح این انقلاب را چه از جنبه مادی چه از جنبه آزادیخواهانه و چه از جنبههای دیگر، اسلام تشکیل میدهد، در این صورت تداومش هم در آینده باید بر همین مبنا و اساس باشد یعنی همه ما باید کوشش کنیم آن را اسلامی کنیم ولی نه اسلامی یک جانبه. اسلامی باشد نه مشترک و مؤتلِف، اسلامی باشد نه طبقاتی محض، اسلامی باشد نه آزادیخواهانه محض، اسلامی باشد نه فقط روحانی و معنوی محض. و اگر این گونه نیست و گونه دیگری است، همان گونه دیگر را ادامه بدهیم. اگر میگوییم نیمه اسلامی یا ثلث اسلامی است، به همان نیمه یا ثلث خودمان قانع باشیم، دیگر به آن نیمه یا دو قسمت دیگرش کاری نداشته باشیم.

این بحثی بود که طرح کردم. بعد راجع به دلایلی که میشود برای اسلامی بودن این انقلاب آورد که بیشترین دلایل را شاید از طریق نحوه رهبری که تا کنون شده است بشود اقامه کرد- اگر لازم و مفید بود- در جلسه دیگری بحث میکنیم.


صفحه 75

پرسش و پاسخ

سؤال: اقلیتهای مذهبی و سیاسی هم در این انقلاب شرکت داشته و سهیم بودهاند، آیا آنها هم رنگ اسلامی داشتهاند؟

پاسخ: من در ضمن عرایضم چیزی گفتم- البته خیلی مختصر- که جواب این مطلب باشد ولی حالا به تفصیل بیشتر عرض میکنم. معنای این که یک انقلاب، اسلامی باشد این نیست که همه شرکت کنندگان در آن بدون استثناء روح اسلامی داشتهاند یا همه آن کسانی هم که روح اسلامیداشتهاند روح اسلامیشان به یک درجه بوده.

این را ما در کل و مجموعش حساب میکنیم، میگوییم آنچه که روح این نهضت را تشکیل میداده چه بوده؟ آنچه که استوانه این نهضت را تشکیل میداده چه بوده؟

آیا در انقلاب صدر اسلام فقط مسلمین شرکت داشتند؟ نه، در انقلاب صدر اسلام، ما مواردی پیدا میکنیم که اقلیتهای مذهبی هم شرکت داشتند، چطور؟ مثلا در ایران، قبل از این که اسلام بیاید اکثریت مذهبی را زردشتیها تشکیل میدادند؛ اقلیتِ یهودی، اقلیت مسیحی و اقلیت مانوی هم وجود داشتند ولی در پیروزی مسلمین بر ایران آن اقلیتها با مسلمین همدست بودند، چرا؟ برای این که آن اقلیتهااز دست مذهب حاکم که مذهب مجوس و زردشتی بود فوقالعاده رنج میبردندو


صفحه 76

فکر میکردند (حسابهایش را کرده بودند) که اگر اسلام حاکم شود با این که باز هم به صورت اقلیتی باقی خواهند ماند ولی اقلیتِ در زیر لوای اسلام را بر اقلیت بودن در زیر لوای دین مجوس ترجیح میدادند. تاریخ نشان میدهد که وقتی مسلمین به ایران آمدند اقلیتها مخصوصا یهودیها به مسلمین کمک کردند، چون یهودیها در آن دوره ایران، هم از دست مسیحیهای ایرانی که در حال رشد بودند رنج میبردند هم از دست زردشتیهای ایرانی.

در مصر هم همینطور بود، اکثریتْ مسیحی بود و اقلیت یهودی، و یهودیها از سوی مسیحیها آزادی نداشتند، مسلمین که آمدند یهودیها به کمک مسلمین شتافتند علیه مسیحیها.

پس این اقلیت در پیروزی مسلمین نقش داشتند اما این مقدار نقش داشتن سبب نمیشود که بگوییم پس نهضت صدر اسلام یک نهضت مشترک اسلامی و یهودی بوده، بلکه روح نهضت را اسلام تشکیل میداد. در این نهضت هم همینطور است، اقلیتهای غیر مسلمان اعم از اقلیتهای مذهبی و اقلیتهای سیاسی غیر مذهبی شرکت داشتند اما آنها به دلیل این که اقلیتشان خیلی ناچیز بود و هست- که این رفراندوم[1]نشان داد- قهرا نقش عمده نداشتند.

مسئله مهمتر- که این مسئله قابل توجه است و اگر کسی میتواند، بهتر تحلیل کند- این است که برخی اقلیتها بالخصوص اقلیتهای ماتریالیستی [عامل توقف نهضت بودند.] من نمیخواهم در صداقت افرادی از اینها که کشته شدند تردید کنم، و کاری ندارم که نسبت این کشته شدگان[2]با شهدای اسلامی چه نسبتی بوده، به اثرش نگاه میکنم. یک جوان مسلمان که کشته میشد، در جامعه اسلامی موج ایجاد میکرد. یک کمونیست که کشته میشد نگرانی ایجاد میکرد: نکند که ما به طرف کمونیسم میرویم! یعنی نه تنها عامل حرکت نبود بلکه عامل توقف هم میشد. چرا دستگاه[3]کوشش داشت به جوانان مسلمان رنگ مارکسیستی بزند؟ اگر

[1]. [رفراندوم در باره نظام جمهوری اسلامی که در 12 فروردین 1358 برگزار شد. استاد مطهری یک ماه بعد به شهادت رسیدند.]

[2]. من به فرهنگ خودم خیانت نمیکنم، به غیر موحّد «شهید» اطلاق نمیکنم هرچند عدهای بدشانبیاید.

[3]. [رژیم شاه]


صفحه 77

مارکسیسم موج خیز میبود محال بود که بگوید این، هم مسلمان است هم مارکسیست. اگر میگفت هم مسلمان است هم مارکسیست یعنی از دو منبعِ حرکت دارد تغذیه میشود. نمیتوانست مسلمان بودنش را انکار کند میگفت یک مسلمانِ مارکسیست است. مسلمان بودنش در مردم موج ایجاد میکرد، میخواست با تهمت مارکسیست بودن جلو این موج را بگیرد. این است که آنها از نظر عدد سهمی دارند ولی از نظر ایجاد موج نه تنها سهمی ندارند بلکه سهم منفی دارند. این همه که دستگاه و دنیای استعماری و امپریالیستی اصرار داشت که به نهضت ایران برچسب کمونیستی بزند برای این بود که میدانست اگر این برچسب را بزند از سرعت آن میکاهد و آن اوج و درجه حرارت را مقداری پایین میآورد.

سؤال: چرا شما نقش افراد غیرمذهبی نظیر فدائیان خلق را به این شکل ندیده میگیرید؟ آیا این از عدل اسلامی به دور نیست؟

پاسخ: این که نقش داشتند، بدیهی است که افرادی بودهاند، کشته هم شدهاند، افرادی که مسلّم در میان جوانانشان علیالقاعده لااقل عدهای صداقت داشتهاند اما نقش داشتن آنها را از دو زاویه باید حساب کرد: یکی از زاویه عددی و دیگر از زاویه تأثیر بخشیدن در جامعه. از جنبه عددی سهم کم دارند و از جنبه تأثیر بخشیدن روی جامعه سهم منفی دارند.

سؤال: شما از جامعه توحیدی و بیطبقه صحبت کردید، به نظر من جامعه بیطبقه وجود ندارد. خواهشمند است در این مورد بیشتر توضیح دهید.

پاسخ: در کتاب جهانبینی توحیدی توضیح دادهام. فرق است میان جامعه بیطبقه و جامعه بیاختلاف. طبقه و جامعه طبقاتی، آن اختلافهایی را میگوییم که از کسب امتیازات بیجا و ظالمانه پیدا شود. یعنی اگر کسی با دیگری از نظر یک موهبت مثلا ثروت تفاوت داشته باشد، منشأ تفاوتش این است که جامعه به او یک امتیاز داده بدون آن که آن امتیاز را به فرد دیگری بدهد. اگر جامعه به بچهای این امکان را بدهد که برود درس بخواند، به یک بچه دیگر که لااقل به اندازه او استعداد دارد این امکان


صفحه 78

را ندهد که برود درس بخواند، در نتیجه این بیسواد بماند و آن باسواد شود، این باسواد و بیسواد دوطبقهاند، اگرچه طبقه اقتصادی نیستند ولی باز دو طبقهای هستند که ظالمانه است: چرا او با سواد باشد، بعد دیپلمه شود، بعد تحصیلات عالیه بکند و بعد دارای زندگی شود ولی آن دیگری چنین نباشد؟

ولی یک وقت هست که دو بچه با دو امکان هر دو میروند مدرسه، یعنی جامعه شرایط مساوی برای هر دو ایجاد میکند. از کلاس اول به یک مدرسه میروند، مدارج را طی میکنند، ولی یکی از اینها به دلیل این که استعدادش بیشتر است یا کوشاتر است و تنبل نیست در کلاس بالاتر قبول میشود و آن دیگری به دلیل تنبلی یا بازیگوشی نمره نمیآورد، کم کم این جلو میافتد او عقب میماند، او خودش را به زحمت به دیپلم میرساند این خودش را به دانشگاه هم میرساند. بعد قهرا این با او اختلاف پیدا میکند. این یک کار فنی میتواند انجام بدهد که او نمیتواند انجام بدهد. اینجا اختلاف پیدا میشود ولی این اختلاف در اثر ظلم به آن دیگری نیست.

یک وقت ما میگوییم که جامعه باید اصلا بدون تفاوت باشد، یعنی آن کسی هم که در مسابقه زندگی جلو افتاده و دیگری تنبلی کرده، او را عقب بکشیم تا با این بایستد. آن که جلو افتاده، به سینهاش بزنیم تا با آن که عقب مانده در یک [ردیف قرار گیرند.] یا او را به زور نگه داریم تا جلو نرود و این را به زور بکشیم که حتما شما باید همدوش حرکت کنید. خود این، ظلم و استثمار است. پس فرق است میان جامعه بیطبقه به مفهوم این که طبقه از امتیازات ظالمانه پیدا شده باشد- و اگر از جنبه اقتصادی بخواهیم تعبیر کنیم از استثمار پیدا شده باشد- و جامعه بیطبقه که اختلافات نه از استثمار بلکه از اختلاف سطح فعالیت و کار و ابتکار پیدا شده باشد.

نظر ما اوّلی بود.

سؤال: چرا در بحث مقایسه این انقلاب با صدر اسلام آن را از گونه انتقال از شرک در زمان پیغمبر دانستید و آیات سوره مائده نیز ناظر به این مطلب است در حالی که این انقلاب به نظر میرسد حالتی مشابه انتقال از حکومت عثمان به حکومت علی داشته است و ابوذرها نقش دارند.

پاسخ: تشبیه من این بود: انقلاب ما که بر دشمن بیرونی پیروز شده و دژها را از


صفحه 79

دشمن بیرونی گرفته و اکنون از ناحیه درون خطر تهدید برایش وجود دارد، از این جهت شبیه انقلاب زمان پیغمبر است نه شبیه انقلاب زمان حضرت امیر. بنابراین تشبیه غلطی نبود.

سؤال: با توجه به این مسئله که اسلام اصالت انسان را میپذیرد و برای انسان ابعاد مختلف از نظر معنوی، مادی و آزادیخواهی را مطرح مینماید و از طرف دیگر با توجه به شمول مفهوم استضعاف که در کلمه استثمار و استبداد به کار نمیبرند که در حقیقت دربرگیرنده همه ابعاد مختلف روح انسان است آیا خود کلمه «استضعاف» با توجه به مسئله فوق حکایت نمیکند؟ بدین ترتیب همان گونه که فرمودید فرعون هم مستضعف تلقی خواهد شد اما نه از نظر مادی بلکه از نظر معنوی و یکی از ابعاد روح انسان.

پاسخ: با یک نوع توسعه در مفهوم استضعاف خواستهاند مفهوم آیه را در واقع طوری بکنند که آنچه دیگران گفتهاند با حرفی که من گفتم یکی در بیاید و آن این است که استضعاف یک مفهوم اعم دارد، اختصاص به محرومیت مادی ندارد، شامل جنبه فرهنگی هم هست و به این معنا خود فرعون، هم استضعافگر بود هم استضعاف شده.

فرعون دو شخصیت داشت: یک شخصیت فطری و انسانی و خدایی که آن شخصیت استضعاف شده درونش بود و یک شخصیت اکتسابی که آن شخصیت فرعونیاش بود. آیه وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا شامل آن فرعون درونی هم میشود. این یک نوع تفسیر از آیه است که اگر آیه را این طور تفسیر کنیم ما مخالف با آن نیستیم ولی آیا آن کسانی که روی آیه مستضعفین تکیه میکنند که بعد به ابعاد اجتماعی مسئله میپردازند همین طور میگویند؟ اگر همین طور میگویند ما حرفشان را تا اندازهای قبول داریم. ولی توضیحی که من درباره آیه باید بدهم این است:

در قرآن، ما با دو منطقِ به ظاهر مختلف در ملاک پیروزیها روبرو میشویم که باید این دو را با هم بسنجیم تا ببینیم که چه در میآید. قرآن در یک جا- که این آیه است- ظاهر این است که ملاک پیروزی را استضعافشدگی بیان میکند: وَ نُریدُ انْ