بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 8

خاندان شرف الدين
شجاعى امر الله


مرحوم علامه سيد عبدالحسين شرف الدين, يكى از تأثيرگذارترين دانشمندان شيعه در قرن چهاردهم مى باشد كه با خلق آثار فراوان, خدمات ارزنده اى به جهان اسلام و تشيع و تقريب بين مذاهب نموده است: كتاب مراجعات ايشان و ترجمه آن به زبان هاى مختلف در كنار قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح و… از كتاب هاى نام آشناى منازل شيعيان قرار دارد و گويى هر شيعه خود را موظف به آن مى بيند كه نسخه اى از اين كتاب را به همراه داشته باشد.
اين عالم بزرگوار شاخه اى پر ثمر از خاندانى بزرگ و جليل از نسل پيامبر(ص) مى باشد كه به خاندان (شرف الدين) معروف گرديده است و در طول تاريخ تشيع توانسته است عالمانى باتقوا و پرهيزكار به جهان اسلام تحويل دهد.
در اين گفتار, بر آن شديم كه اين شجره طيبه و آثار علمى و فرهنگى فرزانگان آن را رصد كنيم و به مشتاقان فضيلت ارائه دهيم.1 معرفى خاندان
آيت الله علامه سيد عبدالحسين شرف الدين نسبش با 31 واسطه به حضرت امام موسى كاظم(ع) منتهى مى شود, به اين ترتيب:
سيد عبدالحسين, فرزند سيد يوسف, فرزند سيد جواد, فرزند سيد اسماعيل, فرزند سيد محمد ثانى, فرزند سيد محمد, فرزند سيد ابراهيم شرف الدين, فرزند سيد زين العابدين, فرزند سيد على نورالدين, فرزند سيد نورالدين على, فرزند سيد حسين عزالدين, فرزند سيد محمد, فرزند سيد حسين, فرزند سيد على, سيد محمد, فرزند سيد ابوالحسن تاج الدين, فرزند سيد محمد, فرزند عبدالله جلال الدين, فرزند سيد احمد, فرزند سيد حمزه ابوالفوارس, فرزند سيد سعدالله, فرزند سيد حمزه, فرزند سيد ابوالسعادات, فرزند سيد ابومحمد, فرزند سيد محمد, فرزند ديلميه ابوالحسن على, فرزند سيد ابوطاهر, فرزند سيد محمد, فرزند سيد طاهر, فرزند سيد حسين قطعى, فرزند سيد موسى ابوسجه, فرزند ابراهيم المرتضى فرزند امام موسى بن جعفر(ع).2
گفتنى است خاندان شرف الدين و صدر از سيد محمد فرزند سيد ابراهيم به بعد در نسب مشترك هستند و در واقع اين دو خاندان بزرگ شاخه هاى پرثمر يك شجره طيبه اند و پيوند فرزندان اين دو خاندان با يكديگر آنها را هرچه بيشتر به هم نزديك نموده است. سيد ابراهيم شرف الدين (جد پنجم پدرى و مادرى)
(1030ـ1080ق)
كنيه وى ابومحمد و لقبش شرف الدين مى باشد. اين لقب در خاندان شرف الدين به عنوان شهرت باقى مانده است. اگرچه وى جد خاندان صدر نيز محسوب مى گردد.
سيد ابراهيم در سال 1030قمرى در جبع به دنيا آمد. مادرش دختر فقيه بزرگوار شيخ سليمان بن حسين عاملى نباطى (م1079ق) مى باشد. سيد ابراهيم از پدرش سيد زين العابدين و تنى چند از عموها و علماى جبل عامل ادبيات عرب و فقه و اصول و منطق و فلسفه و كلام و… را فراگرفته و در اين علوم به مقامات عالى رسيد. پدرش در حالى كه وى 43 سال داشت از دنيا رفت و به جانشينى پدر, مرجعيت شرعى را در دست گرفت. در سال 1078ق به شحور كوچ كرده و در همان سال به زيارت خانه خدا و حرم نبوى و قبور ائمه بقيع نائل آمد در اين سفر مريض گرديد و اين مرض تا سال 1080ق كه به لقاءالله پيوست همراه او بود.3 سيد محمد بن ابراهيم(1049ـ1139ق)
جد چهارم پدرى و مادرى علامه شرف الدين وى فرزند سيد ابراهيم شرف الدين بوده است. كنيه وى ابوصالح بوده است و در واقع وى جد مشترك دو خاندان بزرگ صدر و شرف الدين مى باشد. سيد محمد در جبع در سال 1409قمرى به دنيا آمد و در موطن خود از پدر و عموى جدّه اش يعنى علامه بزرگوار شيخ احمد بن حسين عاملى نباطى استفاده برد و چند روز بعد از وفات پدرش در سال 1080قمرى به نجف مهاجرت نمود و از محضر درس شيخ حسام الدين طريحى و ديگر فقها و اصوليين نجف بهره گرفت. در سال 1083قمرى به اصفهان رفت و از محضر فقيه بزرگ شيخ محمدباقر سبزوارى استفاده نمود و به دامادى وى مفتخر گرديد كه متأسفانه همسر وى و دو فرزندش به مرض وبا در سال 1089قمرى از دنيا رفتند. وى سپس از محقق سبزوارى از محضر فقيه توانا شيخ على نواده شهيد ثانى كه در اصفهان ساكن بود كسب فيض نمود و اين استاد به سيد محمد اجازه روايتى عنايت كرد.
در سال 1099قمرى به مشهد مقدس مشرف گرديد و ميهمان صاحب وسائل شيخ حر عاملى گرديد. صاحب وسائل دختر خود را در حرم امام رضا(ع) به عقد اين سيد بزرگوار درآورد و اجازه روايتى مفصلى به او داد. بعد از انجام حج با همسر خود در سال 1101قمرى به شحور در جبل عامل وارد گرديد و تا آخر عمر در اين ديار باقى ماند. وى در نودسالگى در شحور از دنيا رفت.
از وى تأليفاتى بر جاى مانده است كه عبارتند از: تعليقه بر قواعد الاحكام علامه حلى; تعليقه بر اصول كافى; تعليقه بر نفليه شهيد اول; مجموعه اى شبيه كشكول كه شامل احاديث و اشعار و تراجم خاندانش مى باشد. اين مجموعه از مصادر كتاب بغيه الراغبين علامه شرف الدين است.
تمامى اين آثار در كتابخانه مرحوم علامه شرف الدين موجود بوده است. از شاگردان ايشان مى توان شيخ سليمان بن معتوق العاملى را نام برد.4 سيد محمد ثانى (1125ـ 1215قمرى)
جد سوم پدرى علامه شرف الدين. به اعتبار اين كه پدر او هم سيد محمد نام داشت وى را سيد محمد ثانى مى ناميدند.
مادر وى دختر عالم بزرگ شيعى صاحب وسائل الشيعه شيخ حر عاملى بود. وى در 25 محرم سال 1135 هجرى قمرى در شحور به دنيا آمد. پدرش در زمان تولد ايشان 75 سال داشت. سيد محمد به هنگام وفات پدر چهارده ساله بود. وى نزد علماى جبل عامل و برادر بزرگش سيد صالح درس خواند و در سى سالگى به همراه برادرش به عراق هجرت نمود و در كربلا و نجف از اساتيد بزرگى چون وحيد بهبهانى و ديگر علما كسب فيض نمود. در سال 1163قمرى به همراه برادرش به شحور بازگشت و وى به تدريس و برادرش به فتوا و قضاوت مشغول گرديد.
در سال 1199قمرى برادرش به خاطر فتنه اى كه پيش آمده بود به عراق هجرت نمود اما سيد محمد در شحور ماند و سرانجام در روز عرفه سال 1215قمرى از دنيا رفت.
از وى مدايحى درباره اهل بيت(ع) بر جاى مانده است وى داراى اجازه روايتى از علماى بزرگ عصر خود چون پدرش سيد محمد بود كه او نيز از استاد و پدر خانمش صاحب وسائل اجازه داشت.5 سيد اسماعيل بن سيد محمد(ح1186ـ 1266قمرى)
جد دوم پدرى علامه شرف الدين. اين مرد باتقوا و مخلص كه از اولياى الهى بود و علماى عصر به او تبرك مى جستند در نزد پدر خود ادبيات عرب و فقه را فراگرفت و اجازه روايتى مفصلى از پدر دريافت كرد. وى خود براى امرار معاش به كار و تلاش مى پرداخت و از اين راه املاك و زمين ها و خانه هاى فراوانى را فراهم آورد تا آن جا كه اين ثروت فرزندان وى و نسل آنان را كفايت كرد و آنان از اين خوان و نعمتى كه خداوند به دست با بركت اين مرد الهى گستراند بهره مند شدند.6 سيد جواد بن سيد اسماعيل(1222ـ1297قمرى)
جد پدرى علامه شرف الدين. وى مردى بسيار با ورع و محتاط و مورد احترام مردم و علماى عصر خود بود. آخرين كلامى كه بر زبان راند اين آيه شريفه بود: (رب توفنى مسلماً والحقنى بالصالحين). وى در سال 1297قمرى رحلت كرد و دو تن از علماى بزرگ لبنان علامه شيخ محمدعلى عزالدين و عالم جليل القدر سيد موسى حسينى زهراوى متصدى غسل وى شدند. وى را در كنار پدرش سيد اسماعيل دفن كردند.7 سيد يوسف بن جواد شرف الدين (1262/1263ـ1334قمرى)
پدر بزرگوار علامه شرف الدين. وى در شحور به دنيا آمد و مقدمات علوم را در همان جا سپرى نمود و در سال 1275قمرى به همراه برادرش سيد محمود به جبع رفت و مشغول به تحصيل گرديد و مقدارى از فقه را نزد شيخ عبدالله نعمه فراگرفت و در سال 1285قمرى به كاظمين مهاجرت كرد و از محضر پسرعمويش سيد ابوالحسن هادى پدر سيد حسن صدر فقه و اصول دوره سطح را فراگرفت و معانى و بيان را از محضر شيخ محمد الوندى كاظمى بهره برد و در دروس خارج پسرعمويش سيد هادى و شيخ محمدحسن آل ياسين نيز حاضر گرديد. در سال 1287قمرى به افتخار دامادى استاد و پسرعمويش سيد هادى نائل آمد. در سال 1290قمرى به نجف اشرف عزيمت نمود و از محضر درس آيات شيخ محمدحسين كاظمى و آخوند خراسانى و حاج آقا رضا همدانى و ميرزا حبيب الله رشتى و سيد اسماعيل صدر استفاده نمود و به درجه اجتهاد رسيد و همه اين اساتيد وى را مفتخر به اجازات مفصلى نمودند.
وى كه قصد اقامت دائمى در عراق را داشت به درخواست پدر و براى ديدار وى به تنهايى در سال 1297قمرى عازم لبنان گرديد, اما قبل از رسيدن, پدرش وفات كرده بود و مجبور به ماندن در آن ديار گرديد. دو سال بعد يعنى 1298قمرى به كاظمين رفت و شرف الدين و مادرش را به لبنان برد. در شحور به رتق و فتق امور مردم و تربيت طلاب و تدريس مشغول گرديد. در سال 1301قمرى به سبب فتنه اى كه در شحور به وقوع پيوست به بنت جبل عزيمت نمود كه مورد استقبال مردم آن ديار و عالم آن جا شيخ موسى شراره قرار گرفت و به همراهى اين عالم جليل نقش بسزايى در هدايت مردم آن ديار ايفا نمود. وى از سال 1304قمرى تا 1308قمرى به تدريس در طوره كه از حوزه هاى پر رونق آن زمان در لبنان بود پرداخت و گروهى از فضلا چون شيخ حسين مغنيه از محضر او استفاده نمودند. در سال 1308قمرى به خانه خدا مشرف گرديد. سپس به وطن خود بازگشت و در سال 1312قمرى به عتبات مقدسه در عراق عزيمت نمود كه مورد استقبال بسيار گرم عموزاده ها و علماى نجف و كاظمين قرار گرفت. اين دوران را علامه شرف الدين جزء شيرين ترين دوران زندگى خود و برادرش سيد شريف دانسته است كه به همراه پدر در محافل علمى شركت مى كردند و از بركات حضور علما بهره مى بردند.
سرانجام اين سيد عظيم الشأن در 24 ذوالحجه سال 1334 قمرى از دنيا رفت و به اجداد طاهرينش ملحق گرديد. فرزندش شرف الدين بر جنازه وى نماز گزارد و با تشييع كم نظير مردم آن سامان دفن گرديد و مراسم گراميداشت فراوانى از طرف طبقات مختلف مردم برگزار گرديد و شعراى بسيارى در رثايش شعر سرودند. علامه شرف الدين وى را عصاره كرم و جوانمردى و با عزت نفس و مهربان با مردم حتى دشمنان و با ورع و محتاط و سخاوتمند معرفى كرده است.8 سيد صالح بن سيد محمد(1132ـ1217ق)
جد سوم مادرى شرف الدين. سيد صالح در قريه شحور به دنيا آمد. در آغاز در نزد پدر درس مى خواند و سپس در نزد چند نفر از علماى جبل عامل شاگردى نمود و علم طب را از علامه شيخ على خاتون آبادى فراگرفت و در جوانى به مصر رفت و چند ماهى در دانشگاه الازهر از اساتيد آن جا بهره برد. سپس به حجاز رفت و به مدت دو سال از فقها مكه و مدينه استفاده نمود. در سال 1155قمرى به عراق مهاجرت كرد و از حضور فقهاى بزرگى چون وحيد بهبهانى استفاده برد. بعد از تكميل تحصيلات به شحور بازگشت و به خدمت علمى و دينى مشغول گرديد. در سال 1199قمرى به سبب فتنه اى كه در شحور به وقوع پيوست به عراق مهاجرت كرد و سرانجام در سال 1217قمرى در نجف اشرف از دنيا رفت و در صحن حرم اميرالمؤمنان(ع) به خاك سپرده شد.
سيد صالح از بزرگان فقه و ادب و عالمى زاهد و عابد بود. از او چهار پسر باقى ماند كه همگى از فقهاى بزرگ شيعه گرديدند:
ـ سيد صدرالدين (1193ـ1264) جد دوم آيت الله شهيد محمدباقر صدر(ره);
ـ سيد محمدعلى (1195ـ1241);
ـ سيد ابوالحسن (1300ـ );
ـ سيد مهدى (1303ـ ).9 سيد محمد على بن سيد صالح(1195ـ1241قمرى)
جد دوم مادرى علامه شرف الدين. وى در جبل عامل به دنيا آمد و در نزد پدر و شيخ سليمان بن معتوق و سيد محسن كاظمى و سيد على طباطبايى و سيد بحرالعلوم و شيخ جعفر كاشف الغطا درس خواند. سيد محمدعلى با برادرش سيد صدرالدين همدرس و هم مباحثه بود. مجموعه اى از سيد صدرالدين ديده شده كه وى مشكلات علمى را از برادر خود سيد محمدعلى سؤال كرده و پاسخ ها را در آن يادداشت كرده است.
از اين مجموعه مرتبه سيد محمدعلى در فقه نمودار مى گردد. وى علاوه بر علم, زاهدى والا مقام بوده است و در هر مجلسى كه وارد مى گرديد با اين كه علماى بزرگى حضور داشتند همگى به سخنان وى توجه مى كردند. سيد محمدعلى براى ديدار برادرش سيد صدرالدين كه در اصفهان ساكن بود به ايران آمد و در آن جا از دنيا رفت و جنازه او را به نجف اشرف بردند و در صحن علوى به خاك سپردند.
فرزندان وى عبارتند از:
1. سيد عيسى (متوفاى 1280قمرى). وى پدر واعظ معروف سيد جمال اصفهانى است كه نقش بسزايى در نهضت مشروطه داشت و سيد محمدعلى جمال زاده فرزند اوست.
2. سيد موسى (متوفاى حدود 1290قمرى) كه ساكن تهران بود.
3. سيد هادى (1235ـ1316قمرى) پدر آيت الله سيد حسن صدر و جد مادرى علامه شرف الدين.10 سيد هادى ابوالحسن صدر(1235ـ1316قمرى)
جد مادرى علامه شرف الدين. وى كه در كودكى به همراه پدر به اصفهان رفته بود پس از وفات پدر در سال 1241قمرى, در كفالت عمويش سيد صدرالدين قرار گرفت و پس از فراگيرى مقدمات, دروس فقه و اصول را از او آموخت. در سال 1252قمرى به نجف اشرف رفت و از محضر آيات شيخ حسن كاشف الغطاء و شيخ مرتضى انصارى استفاده نمود و به مقامات علمى بلندى رسيد. او در سال 1264قمرى به كاظمين هجرت نمود و در آن جا با شيخ محمدحسن آل ياسين گفتگوها و مباحثات علمى مختلفى داشت و هر دو براى هم احترام خاصى قايل بودند و دوستى پابرجايى باهم برقرار كردند. وى در روز 22 جمادى الاولى سال 1316قمرى در كاظمين از دنيا رفت و بعد تشييع باشكوه در يكى از حجرات صحن كاظمين به خاك سپرده شد. از طرف آيات آخوند خراسانى و ميرزا محمدتقى شيرازى و سيد اسماعيل صدر مجالسى در بزرگداشت وى برپا گرديد.11 سيد حسن صدر(1272ـ1354قمرى)
دائى بزرگ و استاد علامه شرف الدين كه نقش بارزى در تكوين شخصيت او داشته است. شرح حال مفصل او را علامه شرف الدين در بغية الراغبين متعرض شده كه در مقدمه كتاب تأسيس الشيعه هم به طور مستقل به چاپ رسيده است. سيد حسن صدر از علماى بزرگ شيعه در قرن چهاردهم و مرجعى پركار بوده است كه تعداد آثارش نزديك به صد اثر مى رسد. وى در روز جمعه ماه رمضان سال 1272قمرى در كاظمين به دنيا آمد و در همان جا ادبيات عرب و فقه و اصول را از پدر فراگرفت. در سال 1290قمرى به دستور پدر به نجف اشرف هجرت نمود و حكمت و كلام را از ملامحمدباقر شكى و شيخ محمدتقى گلپايگانى و شيخ عبدالنبى طبرسى فراگرفت. در سال 1291قمرى ميرزاى بزرگ شيرازى به سامرا هجرت كرد و حوزه بزرگى را در آن جا تأسيس نمود. سيد حسن صدر به سال 1297قمرى به اين حوزه ملحق گرديد و از آن مرجع بزرگ استفاده نمود. در سال 1314قمرى به كاظمين بازگشت و مورد توجه عموم مردم قرار گرفت و رساله عمليه خود را براى مقلدينش منتشر نمود. از ويژگى هاى بارز اين مرجع بزرگ, مهارت در علوم مختلفى چون فقه و اصول و رجال و درايه و انساب و صرف و نحو و معانى و بيان و كلام مى باشد كه در همه اين زمينه ها و غير آنها داراى تأليف مى باشد. وى داراى اجازات روائى مختصر و مبسوط فراوانى مى باشد و بسيارى از مراجع و آيات بزرگ شيعه چون سيد ابوالحسن اصفهانى و محمدحسين اصفهانى و علامه شرف الدين و سيد شهاب الدين مرعشى و شيخ آقا بزرگ تهرانى موفق به اخذ اجازه از ايشان شده اند.
معروف ترين آثار تأليفى ايشان عبارت است از: تأسيس الشيعة الكرام لعلوم الاسلام; تكملة أمل الآمل; سبيل الرشاد في شرح نجاة العباد; فصل القصاء في الكتاب المشهور بفقه الرضا; نهاية الدرايه; تعليقات فراوان بر كتب اصولى و فقهى و رجالى و….
سيد محمد صدر كه مدتى نخست وزير عراق بود و سيد على صدر صاحب كتاب شجرة الموسويين من آل شرف الدين فرزندان وى مى باشند.12 سيد محمدحسين صدر(1288ـ1330قمرى)
دائى كوچك علامه شرف الدين. وى مقدمات و ادبيات عرب و سطوح فقه و اصول را در كاظميه فراگرفت و سپس با واهر پدرى علامه شرف الدين ازدواج كرد. در سال 1329قمرى علامه شرف الدين به همراهى دائى خود سيد محمدحسين به مصر رفت كه اين سفر براى تأييد مذهب شيعه بسيار مفيد بود. در سال 1330 به عراق مراجعت كردند و سرانجام در همان سال در پنجم شوال به مرضى كه از اشتباه پزشك وى بروز كرده بود دار دنيا را وداع گفت و در صحن كاظمين در كنار پدرش به خاك سپرده شد. سيد محمدصادق صدر, صاحب تأليفات فراوان چون الاجماع في التشريع الاسلامية فرزند وى مى باشد.13 برادران علامه شرف الدين
1. سيد شريف, تولد ماه رمضان 1298قمرى, درگذشت 2رمضان 1335قمرى;
2. سيد جواد, تولد ربيع الاول 1302ق, درگذشت 25 شوال 1395قمرى;
3. سيد محمد, تولد 11 رجب 1312قمرى, درگذشت 8 صفر 1379قمرى;
4. سيد محمود, تولد 1317قمرى, درگذشت اول جمادى الاولى 1400ق;
5. سيد موسى, تولد 1318قمرى, درگذشت 17 ذى الحجه 1393قمرى.
از ميان برادران علامه شرف الدين به زندگى نامه برادرش سيد شريف مى پردازيم. سيد شريف (محمد) شرف الدين(1298ـ 1335قمرى)
برادر پدرى علامه شرف الدين. سيد شريف دومين فرزند سيد يوسف و هشت سال از علامه شرف الدين كوچك تر بود. وى مجتهدى اديب و شاعر بود كه در ماه رمضان سال 1298قمرى در شحور به دنيا آمد و دروس مقدمات و علوم عربيه را نزد برادر خود علامه شرف الدين گذراند و در 12سالگى و در سال 1310قمرى به همراه برادر و استادش به عراق هجرت كرد و يك سال و دو ماه در سامرا اقامت كردند و سپس به خاطر فتنه اى كه در سامرا به وقوع پيوست به نجف اشرف كوچ كردند و علوم ادبى و منطق و فقه را تا مرحله سطح و كتاب قوانين و شرح لمعه و رياض را از برادر خويش فراگرفت, سپس رسائل را از آيت الله شيخ احمد كاشف الغطاء اخذ كرد و دروس خارج را از آخوند خراسانى و شيخ محمد طه نجف فراگرفت و به مرتبه اجتهاد نائل آمد. در سال 1322قمرى به همراه برادر خود به لبنان بازگشت. بار ديگر در 26سالگى يعنى در سال 1324قمرى به نجف بازگشت و از محضر علماى بزرگ نجف مانند آيات آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى و شيخ احمد كاشف الغطاء و سيد رضا موسوى هندى و شيخ عبدالله گلپايگانى و شيخ على خاقانى كسب فيض نمود. مشايخ روايتى ايشان عبارتند از: ميرزا حسين خليلى و ميرزا فتح الله شيخ الشريعه اصفهانى و سيد حسن صدر و برادرش علامه سيد عبدالحسين شرف الدين.
استاد ايشان آيت الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى اجازه اجتهادى در سال 1331قمرى يعنى در 32سالگى در حق ايشان صادر كردند. وى در دوم ماه رمضان سال 1335قمرى در 37سالگى در شحور از دنيا رفتند. از ايشان آثارى برجاى مانده است:
ـ تعليقه بر كفاية الأصول استادش آيت الله شيخ محمدكاظم خراسانى
ـ تعليقه بر قطر الندى;
ـ تعليقه بر الفيه ابن مالك;
ـ تعليقه بر حاشيه منطق ملا عبدالله يزدى;
ـ تعليقه بر معلول سعدالدين تفتازانى;
ـ تعليقه بر معالم الاصول;
ـ تعليقه بر قوانين الاصول;
ـ مسائل فقهيه متفرقه.14

فرزندان شرف الدينسيد محمدعلى شرف الدين(1317ـ1372قمرى)
فرزند ارشد علامه شرف الدين. وى در نجف اشرف در زمانى كه پدرش در آن جا مقيم بود به دنيا آمد و در سال 1322قمرى در پنج سالگى به همراه پدر به زادگاه پدرى در لبنان رفت. ادبيات عرب را نزد پدر گذراند و سپس به عنوان معلم رسمى خدمت كرد. در سال 1337قمرى به عراق بازگشت كه همزمان با انقلاب عشرين بود. وى در فعاليت هاى سياسى و جهادى آن مقطع شركت نمود و در نزد علماى بزرگى چون سيد حيدر صدر (پدر شهيد آيت الله سيد محمدباقر صدر) و شيخ مرتضى آل ياسين و شيخ محمدعلى خراسانى و ميرزا محمدحسين نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى و شيخ محمدرضا آل ياسين و آقا ضياءالدين عراقى تلمذ نمود. وى سرانجام در 15شعبان 1372قمرى از دنيا رفت و بعد از تشييع باشكوهى كه از طرف تمامى گروه هاى مردمى صورت گرفت در كنار قبر جده اش به خاك سپرده شد.
آثار به جاى مانده از وى, اضافه بر مقالات و بحوث مختلف عبارتند از:
1. شيخ الأبطح. در اثبات ايمان و اسلام حضرت ابوطالب(ع) با ادله فراوان اين كتاب در سال 1349قمرى در نجف در 96 صفحه به چاپ رسيد و در سال 1931ميلادى در صور و در سال 1987ميلادى در بيروت به چاپ رسيده است. اين كتاب را سيد ظفر مهدى به زمان اردو ترجمه و در لكهنو به چاپ رسانده است);
2. الراية الحسينية. در جواز بر عملى كه به منظور شعائر حسينى انجام مى گيرد كه همه اين كتاب در محله الهدى در عماره عراق به چاپ رسيده است);
3. ديوان شعر.15 سيد محمدجواد شرف الدين(1324ـ1397قمرى)
فرزند دوم علامه شرف الدين. وى مقدمات و ادبيات عرب را نزد پدر خواند, سپس براى ادامه تحصيل به نجف اشرف هجرت كرد, اما به سبب ناراحتى جسمى بيش از يكسال در نجف باقى نماند و به صور بازگشت و به تدريس مشغول گرديد. وى از طرف دولت لبنان به عنوان مفتى صور تعيين گرديد و در همين منصب باقى بود تا آن كه در 13 ربيع الثانى سال 1397قمرى از دنيا رفت.16 سيد محمدرضا شرف الدين(1327ـ1389قمرى)
فرزند سوم علامه شرف الدين. سيد محمدرضا كه شاعر و اديبى توانا و نويسنده اى زبردست بود در 14 محرم سال 1327قمرى در شهر صور به دنيا آمد. مقدمات علوم را نزد والد خود گذراند, سپس در سال 1342قمرى به همراه برادرش سيد صدرالدين و پسرعمويش سيد نورالدين به نجف مهاجرت نمود و دروس سطح رانزد برادرش سيد محمدعلى شرف الدين و شيخ محمد طه حويزى (پدر آيت الله محمد كوفى) و شيخ قاسم محيى الدين و محمدتقى صادق و شيخ محمدعلى جمالى و سيد حسين حمامى و سيد حيدر صدر و شيخ مرتضى آل ياسين فراگرفت. سپس در دروس خارج آيات شيخ محمدحسين كاشف الغطاء و شيخ محمدرضا آل ياسين شركت كرد. سيد محمدرضا بسيار علاقه مند به ادبيات و اشعار عرب بود و خود نيز بسيار خوب شعر مى گفت و به مناسبات دينى اشعار عربى مى سرود. در سال 1353قمرى به بغداد رفت و در آن جا مجله (الديوان) را منتشر ساخت و مقالات و تحقيقات ارزشمند خود را در آن درج مى نمود. پس از تعطيلى مجله, مناصبى را در وزارت خارجه و وزارت كشور عراق پذيرفت.
وى در نهم ذى الحجة سال 1389قمرى از دنيا رفت و پيكرش به صور منتقل گرديد و در آن جا دفن گرديد.
آثار ايشان عبارت است از:
ـ رواية الحسين, بغداد, 1352قمرى;
ـ 140 يوماً في المغرب (سفرنامه ايشان به كشور مغرب);
ـ صور, مجموعه شعر;
ـ كتابى مفصل در ترجمه سيد محمد صدر كه در شماره هاى متعدد جريده عصا الجنة در دمشق به چاپ رسيد;
ـ قيس و لبنى;
ـ حبر على ورق;
ـ اوزان السبكية (منظومه اى شعرى در سرگذشت نامه خاندان شرف الدين);
ـ شعر و ما أشبه;
ـ ديوان شعر;
ـ كتابى درباره كشور عربستان سعودى.17 سيد صدرالدين شرف الدين(1330ـ1389قمرى)
فرزند چهارم علامه شرف الدين. وى در سوم محرم سال 1330قمرى در صور به دنيا آمد. مقدمات را نزد پدر بزرگوارش گذراند و در سال 1342قمرى (يعنى در دوازده سالگى) به همراه برادرش سيد محمدرضا به نجف مهاجرت نمود و باقى مقدمات ادبى را نزد برادرش سيد محمدرضا گذراند. سپس به عنوان معلم مدارس ابتدايى در برخى از شهرهاى عراق مشغول گرديد و در سال 1364قمرى روزنامه الساعة را منتشر نمود. در سال 1368قمرى به لبنان بازگشت و در بيروت محله الالواح و سپس در صور مجله النهج را به طبع رساند و با همكارى فرزندش مصطفى مدرسه نجاح را در صور تأسيس كرد.
مقالات ارزشمند او در مجلات و روزنامه هاى عراقى و عربى مانند مجله العرفان و البيان و رسالة الاسلام منتشر شده است. وى نويسنده و روزنامه نگار و شاعر زبردستى بود كه در كنگره هاى مختلف ادبى شركت نموده است.
سيد صدرالدين در چهارم ذى القعده سال 1389قمرى از دنيا رفت و پيكرش به صور منتقل شد و در آن جا مدفون گرديد. تأليفات وى عبارتند از:
ـ حليف مخزوم (اين كتاب در نجف سال 1954 ميلادى و در بيروت سال 1980 ميلادى به چاپ رسيده, سيد غلامرضا سعيدى آن را به فارسى برگردانده است);
ـ سحابة نور السموت;
ـ محنة العراق (درباره وضعيت سياسى عراق در انقلاب رشيد عالى گيلانى چاپ شده);
ـ هاشم و امية في الجاهلية;
ـ زيارة الأربعين (در بيروت سال 1960 ميلادى به چاپ رسيده است);
ـ في قطار الزمان صورة العراق الحاضرة;
ـ كلمة ومناسبة (مجموعه سخنرانى هاى ايشان در مناسبات و محافل دينى);
ـ كلمة في المولد والهجرة (سخنرانى ايشان در مسجد صور در جشن ميلاد پيامبر(ص) كه در سال 1353قمرى به چاپ رسيد);
ـ خليفة النبى(سخنرانى ايشان در باشگاه امام صادق كه در سال 1368قمرى به چاپ رسيد).
ـ كان في اليمامة (داستانى تاريخى درباره نزاع در حكومت يمامه چاپ شده);
ـ عمار بن ياسر (در قاهره به سال 1386قمرى به چاپ رسيده است).
ـ عشرة أيام في القاهرة;
ـ شاعر الله (كتابى در زندگانى امام سجاد(ع));
ـ بيوت من زجاج (كتابى برگرفته از كتاب جنگ و صلح اثر تولستوى).18 سيد جعفر شرف الدين(1338قمرى ـ )
فرزند پنجم علامه شرف الدين. سيد جعفر در ماه جمادى الاولى سال 1338قمرى در روستاى شحور به دنيا آمد و در سايه تربيت پدر بزرگوار خود رشد نمود. بعد از گذراندن مقدمات در مكتبخانه و بعد در مدرسه شهر صور به بيروت رفت و از دانشكده الهيات و سپس از دانشكده ادبيات شرق وابسته به دانشگاه يسوعيه فارغ تحصيل گرديد. سپس مديريت مدرسه جعفريه در صور را به عهده گرفت. وى خطيب و اديبى زبردست بود و مقالاتى در مجله المعهد به چاپ رسانده است و فعاليت هاى اجتماعى و سياسى بسيارى از خود بروز داد و به مدت دوازده سال (3دوره) نمايندگى مردم صور درمجلس لبنان را به عهده داشت و در اين سمت خدمات فراوانى به مردم صور و لبنان نمود.19 سيد يوسف شرف الدين(1341ق ـ )
فرزند ششم علامه شرف الدين. سيد يوسف در ماه جمادى الاولى سال 1341 به دنيا آمد. وى كارشناس امور تجارى است.20 سيد عبدالله شرف الدين(1345قمرى ـ )
فرزند هفتم علامه شرف الدين. سيد عبدالله در چهاردهم رمضان سال 1345قمرى در قريه شحور از توابع صور به دنيا آمد. وى مقدمات علوم را در مدرسه جعفريه كه پدرش بنا نهاده بود گذراند و در سال 1360قمرى نزد پدر ادبيات و سطوح فقه و اصول را گذراند. در سال 1373قمرى به قم آمد و از آيت الله شيخ محمد كرمى بيشترين استفاده را برد.
وى از كتابخانه هاى بسيارى در ايران و هند و پاكستان و عراق و سوريه و لبنان ديدار كرد و استفاده هاى بسيارى برد.
آثار تأليف شده وى عبارتند از:
ـ مع موسوعات رجال الشيعه (در سه جلد كه در آن تعليقاتى بر كتاب هاى رجالى جديد و قديم و كتب تراجم و كتاب شناسى مانند ذريعه و طبقات اعلام الشيعه و امل الامل و رجال النجاشى و شهداء الفضيله و انوار البدرين و ماضى النجف وحاضرها و موارد الاتاف و بغية الراغبين والفوائد الرضوية دارد اين كتاب در بيروت در سال 1411قمرى به چاپ رسيده است);
ـ معجم رجال الشيعه (در زندگى نامه و طبقات رجال شيعه كه سى جلد آن به انجام رسيده است);
ـ تتمه و تعليق كتاب بغية الراغبين مرحوم والدشان علامه شرف الدين (اين كتاب نيز در بيروت به چاپ رسيده است).21 ساير فرزانگان خاندان شرف الدين
شجره طيبه (شرف الدين) فرزانگان فراوانى را از علما دين و شعرا و ادبا به جامعه اسلامى تحويل داده است. در اين جا تعدادى ديگر از فرزانگان و علماى دينى اين خاندان را معرفى مى كنيم. سيد على بن اسماعيل شرف الدين(1320ـ1387قمرى)
پسرعموى علامه شرف الدين. وى فرزند سيد اسماعيل بود و ابوهاشم خوانده مى شد. وى ملازم دائمى علامه شرف الدين در سفر و در حضر, در حج و عمره و زيارت ائمه در ايران و عراق بود و علامه شرف الدين او را دوست شفيق خود معرفى كرده كه در استنساخ مؤلفات و تنظيم سخنرانى و آماده چاپ كردن آنها وى را يارى رسانده است. او را مورد اعتماد كامل خود دانسته است. وى فقه را نزد علامه شرف الدين فراگرفت. آثار قلمى ايشان عبارتند از:
ـ صدى التهاني تبلوغ الاماني (در ترجمه خاندان شرف الدين كه از مصادر كتب بغية الراغبين علامه شرف الدين مى باشد);
ـ مجموعه رسائل و مسائل (كه مجموعه نامه ها و سؤال هايى بوده كه از محضر علامه شرف الدين شده بود. اين كتاب در جلد دوم بغية الراغبين, صفحه 433 به بعد به چاپ رسيده است);
ـ شذرات (مجموعه اى از نامه ها و نوشته هاى علامه شرف الدين).22 سيد نورالدين بن شريف شرف الدين(1327ـ1396قمرى)
پسر برادر علامه شرف الدين. وى فرزند سيد شريف شرف الدين (م1336قمرى) است. در نجف اشرف به دنيا آمد و در حالى كه هشت سال از عمر او مى گذشت پدر خود را از دست داد. بعد از مرگ پدر در سايه حمايت عموى بزرگوارش قرار گرفت و علامه شرف الدين وى را از شحور به شهر صور منتقل كرد و مبادى علوم و ادبيات عرب را در همان جا فراگرفت. سپس در سال 1342قمرى به همراه پسرعموهايش سيد محمدرضا و سيد صدرالدين به نجف هجرت كرد و در نزد بزرگان و علماى اين حوزه حاضر گرديد و دروس خود را به اتمام رسانيد.
سپس به لبنان بازگشت و قاضى شرعى شهر صور گرديد و بعد از آن براى عضويت در دادگاه تجديدنظر مذهب جعفرى به بيروت منتقل گرديد و در همين سمت بازنشسته گرديد. روزنامه هاى عرب زبان مانند العرفان, اشعار و مقالات ارزشمندى را از وى به چاپ رسانده اند. وى از علامه شرف الدين اجازه روايى دارد.
آثار به جاى مانده از ايشان عبارت است از:
ـ شرح القصيدة الازرية;
ـ ديوان شعر.
وى سرانجام در شهر صيدا در هشتم جمادى الثانى سال 1396قمرى از دنيا رفت و در شهر صور دفن گرديد.23 سيد عمار بن صدرالدين شرف الدين(متولد 1374ق ـ )
نوه علامه شرف الدين. سيد عمار دبستان و دبيرستان را در شهر صور گذراند و در رشته آمار به تحصيل پرداخت و در سال 1403قمرى دروس حوزوى را در صور آغاز كرد و از شيخ حسين سرور و شيخ اسعد فنيش و شيخ محمد شهاب استفاده كرد. در سال 1405قمرى به قم مهاجرت كرد و فقه و اصول را از شيخ محمود قانصو و شيخ محمدباقر ايروانى و شيخ مصطفى هرندى و سيد احمد مددى فراگرفت. وى در سال 1412ق به لبنان بازگشت و دروس خود را در آن جا تكميل نمود. آثار او عبارتند از:
ـ بحث حول الجفر و علم المعصوم(ع);
ـ الرسالة العاشقه (كه به مناسبت يادبود امام خمينى(ره) به زيبايى آن را به نگارش آورده است و نمايانگر عشق و علاقه ايشان به امام خمينى مى باشد).241. در اين نوشتار متعرض زندگى نامه و آثار علامه شرف الدين نشده ايم و آن را به منابع فراوانى كه در دست است حواله مى دهيم. 2. بغية الراغبين, ج1, ص12ـ 15; تكمله امل الآمل, ص160. 3. اعيان الشيعه, ج5, ص192; تكملة أمل الآمل, ص72ـ73; الكنى والألقاب, ج1, ص322; مكارم الآثار, ج1, ص9; بغية الراغبين, ج1, ص12ـ 15. 4. تكملة امل الآمل, ص227; بغية الراغبين, ج1, ص125ـ127. 5. تكملة امل الآمل, ص363; أعيان الشيعة, ج5, ص331; بغية الراغبين, ج1, ص443ـ444. 6. بغية الراغبين, ج1, ص446ـ447. 7. همان, ص447ـ 448. 8. بغية الراغبين, ج1, , ص459ـ484; تكملة امل الآمل, ص433ـ444. 9. الكرام البررة, ج2, ص661; بغية الراغبين, ج1, ص129ـ146; تكملة أمل الآمل, ص233ـ234. 10. بغية الراغبين, ج1, ص281ـ283; تكملة أمل الامل, ص382ـ 385. 11. تكملة أمل الامل, ص422; بغية الراغبين, ج1, ص291; النفحات القدسية, ص43ـ 45. 12. زندگى نامه ايشان در منابع فراوان آمده, مانند: بغية الراغبين, ج1, ص298ـ362; المسلسلات, ج2, ص100ـ107; أعيان الشيعة, ج5, ص325; تكملة أمل الامل, ص160. 13. بغية الراغبين, ج1, ص423ـ 425. 14. بغية الراغبين, ج2, ص11ـ 48; تكملة أمل الامل, ص231. 15. علماء ثغور الاسلام فى لبنان, ج2, ص356ـ359; معجم رجال الفكر والأدب في النجف, ج2, ص738; بغية الراغبين, ج2, ص345ـ 358; معجم ما كتب عن الرسول واهل البيت, ج2, ص316ـ317 و ج7, ص282; الذريعه, ج10, ص65. 16. بغية الراغبين, ج2, ص358ـ359. 17. بغية الراغبين, ج2, ص359ـ382; الذريعه, ج7, ص21; معجم المؤلفين, ج3, ص167; شعراء الغرى, ج8, ص485; المنتخب من اعلام الفكر والأدب, ص492. 18. بغية الراغبين, ج1, ص383ـ411; معجم المؤلفين, ج2, ص14; شعراء الغري, ج4, ص372; المنتخب من أعلام الفكر والأدب, ص182. 19. بغية الراغبين, ج2, ص418ـ424. 20. بغية الراغبين, ج2, ص424ـ 425. 21. بغية الراغبين, ج2, ص425ـ431; المنتخب من اعلام الفكر والأدب, ص275; علماء ثغور الاسلام فى لبنان, ج1, ص461ـ469. 22. بغية الراغبين, ج1, ص453ـ454. 23. بغية الراغبين, ج2, ص50 ـ 52; المنتخب من أعلام الفكر والأدب, ص691. 24. علماء ثغور الاسلام في لبنان, ج1, ص654 ـ 658.


صفحه 9

سيماى شرف الدين در نگاه انديشمندان
اکرمى محمد

پيش گفتار
سخنِ اين نوشته درباره عالمى ربانى و مجاهدى نستوه و انديشمندى فرزانه مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين موسى عاملى است. او كه پاسدار بزرگ حقايق اسلام و مصالح مسلمين بود, در جهت شناساندن درست اسلام در دنياى پر آشوب قرن چهاردهم اسلامى به ويژه در جهان غرب, گام هاى بس بلندى برداشت و براى تحقق بخشيدن به آرمان هاى مقدس اسلامى كوشش فراوان كرد.
زندگى و افكار و اعمال و روش ها و منش هاى مرحوم شرف الدين مى تواند براى همگان سرمشقى گرانقدر باشد. در اين مقال تلاش شده ديدگاه ها و نظريات يك يك اندشمندان و پژوهشگران جهان اسلام در باره انديشه ها و افكار و ويژگى ها و ارزش ها و آثار و خصوصيات اخلاقى مرحوم شرف الدين به رشته تحرير درآيد, اميد است مورد قبول درگاه احديث قرار گيرد.
البته بايد اعتراف كرد در اين فرصت اندك نمى توان شخصيت اين عالم بزرگ را به نگارش در آوريم, چرا كه او را اقيانوسى از آگاهى و اخلاق و رفتار و صفات برجسته انسانى مى دانيم كه بيان كردنى و نوشتنى نيست.

* * *
علامه امينى در كتاب شهداء الفضيله درباره شرف الدين چنين مى گويد: شرف الدين, يكى از قله هاى رفيع تشيع است و يكى از درفش هاى افراشته اسلام, او در اين روزگار, نماينده عظمت سادات و بنى هاشم است. شيعه را مى سزد كه به شرف الدين افتخار كند و به دانش سرشار و شرف تابان و پارسايى عميق و منطق فصيح و تبليغات سودمند او. او ساكن صور در جبل عامل بود و صاحب بيش از سى تأليف ارزشمند.1
مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى شرف الدين را داراى شرايط مرجعيت مطلق شيعه دانسته و در سفرى كه به سال 1365 قمرى به لبنان داشت با مرحوم شرف الدين ديدار كرد و خطاب به وى گفت: اكنون حوزه علميه نجف به شما احتياج مبرم دارد, بدانجا بياييد و امورى را كه به من مربوط است (امور مرجعيت كل جهان تشيع) متصرف شويد, آنچه مناسب شأن شماست در آن جا مهياست.2
شيخ مرتضى آل ياسين در نامه اى به شرف الدين چنين مى نويسد:
سيدحماةالدين اسلامى و كبير سدنة المذهب الامامى امام العلم والدين, حجةالاسلام والمسلمين, آيةالله فى العالمين حعلت فداك;3 سرور نگهابان دين اسلام و بزرگ خادمان مذهب تشيع, پيشواى علم و دين, حجت اسلام و مسلمين, آيت خداى جهان, جانم فداى تو باد.
علامه ميرزا محمد على اردو بادى در نامه اى به مرحوم شرف الدين مى نويسد:
سرور سرامدان مسلمين و درفش افراشته دانش و دين, مايه پشتگرمى فقها و مجتهدين, برهان حقانيت اسلام و مسلمانان.4
حضرت آيت الله العظمى سيد حسن بروجردى در ديدار با مرحوم استاد سيدصدرالدين فرزند مرحوم شرف الدين در قم ازمقام علمى و خدمات آن بزرگ مرد تاريخ تشيع تجليل كرد و او را يكى از مفاخر عالم اسلام و تشيع دانست و گفت:
قدرت بيان و نثر شيوا و متانت و قوه استدلال مرحوم شرف الدين بى نظير بود.5

شيخ سليم بشرى ـ مالكى مفتى بزرگ الازهر ـ درباره شرف الدين مى گويد:
سلام بر علامه بزرگ عبدالحسين شرف الدين موسوي… من در طول عمر خود هرگز در صدد اطلاع از چگونگى اوضاع داخلى شيعيان برنيامده و اخلاقشان را نيازموده بودم; زيرا من نه با خود آنها و نه در اجتماعشان و كشورهايشان زندگى كرده بودم, امّا هميشه علاقه داشتم كه با دانشمندان آنها به بحث و گفتگو بنشينم و در ميان مردمان عادى آنان باشم و از نظريات و خواسته هاى آنها مطلع گردم… تا اين كه تقدير الهى مرا به ساحل اقيانوس وجود تو رساند, اجازه مى خواهم كه دل به اين دريا بزنم و در آن غوطه ور شوم و از جواهر گرانبهاى آن به قدر توان خود سهمى بردارم.6
شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره مرحوم شرف الدين مى گويد:
سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى از بزرگان عالمان اسلام و از نوابغ شيعه در اين عصر به شما مى آيد. امّا سيد شرف الدين در تاريخ افتخارات اين خاندان, خود صفحه اى تازه گشوده است و او به تنهايى چنان عظمتى آفريده است كه گروه انبوه نمى يارند آفريد. چقدر بجاست اين گفته شاعر عرب از زبان شرف الدين كه اگر چه سرسلسلگان خاندان من همه از پاكان و برجستگان بوده اند, لكن من خود ـ شكر خداوند را نقطه شروع عظمت و افتخارم.7

شيخ آقا بزرگ در كلامى ديگر مى گويد:
شرف الدين كه از افتخارات اين روزگار است و يكى از آيات بزرگ خداست كه در عصر حاضر طلوع كرده است. براى اين سده اسلامى, همين بس كه اين نابغه يگانه در آن ظهور كرده است و براى جبل عامل همين بس كه پايگاه اين پرچم افراشته دين و اين نيروى گسترنده هدايت است.8
آيت الله شيخ عبدالكريم جزايرى مى فرمايند:
من از زمان قديم آن مرحوم را مى شناسم, مردى بود كه در علم و ادب به بالاترين درجه آن ارتقا يافته و به تاريخ اسلامى احاطه كاملى پيدا كرده بود, قلم بسيار زيبا و روانى داشت كه در طول عمرشان در راه دفاع از حوزه دينى همواره او را همراهى مى كرد.9و10

محمد رضا حكيمى درباره شرف الدين مى گويد:
عالمى چون شرف الدين بايد داراى معلوماتى وسيع در رشته هاى گوناگون باشد و از فرهنگى گسترده و ژرف برخوردار باشد. اين چنين عالمى بايد داراى جامعيتى درخور باشد و در جوانب مختلف فرهنگى اسلامى حضور داشته باشد.
من… در برابر شرف الدين, دچار هيجانى گسترده و عميق مى شوم. اين فقيه محدث كه در نجف تحصيل كرده و با كتاب ها و متون معهود سروكار داشته است, چگونه است كه وقتى قلم به دست مى گيرد و به بيان و انديشه و آفرينش تعبير مى نشيند, گوى سبقت از نويسندگان بزرگ و متخصصان اهل قلم مى ربايد.

آيت الله شيخ حسين حلّى مى گويد:
مرحوم سيد شرف الدين در اعلاى كلمه حق و برافراشتن پرچم اسلامى از بزرگان علماى عاملين بودند كه تأليفات جاودانه او و جايگاه معروفش بهترين دليل بر اين مطلب است, جامعه اسلامى با از دست دادن او خسارتى بزرگ را بر خود هموار كرد.11
امام خمينى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ بعد از شنيدن خبر ارتحال مرحوم شرف الدين, ضمن تعطيل كردن درس فرمودند:
هشام بن حكم زمانِ ما از دنيا رفت.12

آيت الله العظمى خوئى مى فرمايند:
يك بار با او در لبنان هنگام شرفيابى به زيارت خانه خدا و بار ديگر هنگامى كه به زيارت نجف اشرف تشريف آورده بودند ملاقات كردم, در هر دو بار فضايل اخلاقى او را در مرتبه اى از عظمت ديدم كه برابرى با آن نمى توان كرد و از نظريات چنان محكم و بزرگى برخوردار بود كه به پايه آن نمى توان رسيد. كسى جهاد او را در راه اعلاى كلمه اسلام نمى تواند ناديده بگيرد, در دفاع از شريعت اسلامى و يارى مذهب حقه جعفرى و دعوت به اصلاح و پيشرفتگى, توفيق همواره يار او بود كه خدا بهترين پاداش نيكوكاران را به ايشان عطا فرمايد.13

حجةالاسلام على دوانى در مقدمه كتاب النص والاجتهاد درباره شرف الدين مى گويد:
مؤلف بزرگوار در زمانى كه افزون از هشتاد سال داشته است, نتيجه مطالعات عميق خود را پس از نگارش چهل كتاب پر ارزش مذهبى و اسلامى, در كتاب حاضر آورده است. قدرت فكر و احاطه وى بر احاديث و مدارك و منابع اهل تسنن و توانايى او در نقض و ابرام موضوعات مختلف و متانت و مهارت وى, در هر بخشى از آن جلوه گر است.14

صدرالدين شرف الدين فرزند مرحوم شرف الدين درباره پدر مى گويد:
پدرم سعى داشت سخنش جامع شروط صحت و زيبايى و وضوح كامل باشد. مى ديدم مدارك و منابع را در اطراف خود جمع كرده است, بعضى از آنها را گشوده و بعضى ديگر را به صورت چسبانده و با ديدگانى كه به سختى مى ديد و حتى چشم راستش بى نور بود مطالعه مى كند, سپس به فكر فرو مى رود و در اطراف آنچه خوانده بود مى انديشيد به طورى كه اگر با وى سخن مى گفتند نمى شنيد و اگر مى شنيد اعتنا نمى كرد. او با همه پيرى و كبر سن داراى عقل و همتى جوان بود, سن زياد او, او را از تحقيق و بررسى ناتوان نمى ساخت. مسئوليت هاى عمومى كه به عهده داشت, مانع ورود وى به ميدان فكر و انديشه و تعمق پيرامون مسائل علمى نبود, گوئى براى اين كار ساخته شده است, و تنها بايد در اين باره فكر كند.15

سيد محمد صادق صدر در باره شرف الدين مى گويد:
امروز جهان اسلام شخصيت علامه, فقيه شيعه سيدعبدالحسين شرف الدين را كه عمر گرانمايه خود را در راه مصالح عمومى و مسلمين وقف كرد بزرگ مى شمارد, شخصيت محبوبى كه تازنده بود عظمت و شهرتش گوش و چشم همه را پر كرده بود, زمان صفحه زندگى نورانى او را ورق زد, ولى دفتر حيات علمى و آثار باقى و امور خيريه و خدمات بزرگ او در راه خدا و دين همچنان باز است.16

مورخ مشهور شيخ ذبيح الله محلاتى درباره مرحوم شرف الدين مى نويسد:
اين سيد معظم و دانشمند بى نظير از بزرگان علماى عصر خود به شمار مى رفته. وى در علم فقه, علم حديث, علم رجال, ادبيات, شعر, اصول مذهب و مراتب علميه و كمالات نفسانيه يگانه عصر خود و موجب افتخار شيعيان دوازده امامى به شمار مى رفته است.17

جناب سيد مصلح الدين مهدوى درباره شرف الدين مى گويد:
مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين از بزرگان علماى فقها و مجتهدين و خدمتگزاران به شرع و مسلمين و از جمله كسانى است كه در راه وحدت امت اسلامى خدمات زيادى انجام داده است.18

علامه ميرزا محمدعلى مدرس درباره مرحوم شرف الدين مى نويسد:
وى از اكابر علماى اماميه عصر حاضر ما مى باشد كه در فقه و حديث و رجال و شعر و ادبيات و اصول مذهب و ديگر مراتب علميه و كمالات نفسانيه طاق و شهره آفاق و مايه افتخار شيعه بر ديگر فرق اسلامى بلكه اسلام بر ملل ديگر مى باشد و ايشان به مرتبه عالمان بزرگ رسيد و صاحب موقعيت علمى و معنوى شد و به مقام بلند فقاهت و اجتهاد دست يافت و از سوى فقهاى طراز اول نجف اشرف, صاحب اجازات و تأييدات اجتهادى شد.19

سيد محمد تقى حكيم, در مقدمه خود بر كتاب النص و الاجتهاد چنين مى گويد:
آثار مبارزات و كشمكش هاى فكرى شرف الدين را با ديگران, كه به منظور رسيدن به حق از كوتاه ترين راه, (و نشان دادن آن) انجام يافته است در كتاب هاى ارجمند او مى توان ديد, يعنى در المراجعات, الفصول المهمه, كلمة حول الرؤيه, الى المجمع العلمى, اجوبة مسائل موسى جارالله و ديگر آثار او.
اين كتاب ها همه پيرامون مسائل اعتقادى و ايدئولوژيكى بحث مى كند, بحثى تطبيقى, همراه با جدل علمى و نقد آرا, با اصالت و عمقى كه مؤلف در ميان نويسندگان اين نسل بدان شهره است. دلپذيرترين خبرى كه در كتاب هاى وى, علاوه بر مطالب علمى, تلألؤ دارد آموزش هايى است كه در مورد آداب بحث و مناظره به خواننده مى دهد, چون آثار او سرشار است از فروتنى, فروتنى كه ـ به حسب معمول ـ تنها در عالمان بزرگ ديده مى شود, يعنى كسانى كه عقده حقارت ندارند تا بخواهند آن را از راه بزرگى فروشى و تعصب جبران كنند و سپس اين كار را به حساب دفاع از حق بگذارند; بهترين نمونه براى آموزش هاى ياد شده كتاب المراجعات اوست.20

سيد احمد حسينى اشكورى درباره شرف الدين مى گويد:
ان الامام شرف الدين, هوالوحيد بين علماء الشيعه الاماميه, فى كثرة طبعات مؤلفاته, و انتشارها, انتشاراً بين سائر الناس;21 شرف الدين از اين نظر كه نوشته هايش بارها به چاپ رسيده و به صورتى وسيع در ميان همه طبقات, انتشار يافته است, در ميان علماى شيعه بى مانند است.

دكتر حامد حنفى در مقدمه اى كه بر كتاب المراجعات نوشته مى آورد:
اهميت كتاب المراجعات وقتى به خوبى روشن مى شود كه ما به زمان انتشار آن توجه كنيم و وقتى كه در دست شيعه و سنى قرار گرفت تا آن را بخوانند, مؤلف اين كتاب را در اوائل قرن چهاردهم خلال دهه سوم وچهارم اين سده منتشر ساخت در فترتى بحرانى و خطرناك, كه ايادى استعمار با سرنوشت مسلمين بازى مى كردند و براى رسيدن به اين مقاصد پست خود هيچ وسيله اى بهتر از تفرقه افكنى در ميان مسلمين و بهره گيرى ازاختلافات مذهبى نداشتند; آنان مى كوشيدند تا بدين وسيله عظمت جهان عرب و اسلام را پايمال كنند و اين شكاف افكنى در اوايل اين قرن به اوج خود رسيده بود.22
صدرالدين فرزند مرحوم شرف الدين درباره كتاب النص والاجتهاد مى گويد:
من در ساعت هايى كه نويسنده جاودانياد, سخت درگير نوشتن بوده, به او سر مى زدم, مى ديدم كه با مسائل كتاب درهم آميخته, موضوعى را مى پروراند و سپس تغييراتى را زمزمه مى كند تا وقتى كه قالب خورند محتوى را بيابد. وهمين كه بر حسب معيارهاى هنرى خويش, قالب مناسبى براى بيان فكر را مى يافت به دبير خود مى گفت تا بنويسد, آن هم به صورت پيش نويس و سپس بارهاآن را سبك و سنگين مى كرد و تنها هنگامى مى پسنديد كه كلمات, رسا باشد و آهنگين و جملات, منسجم باشد و خوشبافت و نوشته, تابلوى شده باشد رنگ آميزى شده.23
سيد مهدى صدر در نامه اى به شرف الدين مى نويسد:
من, با نهايت احترام, كتاب عظيم و نوشته جليل شما المراجعات را گرفتم و ديدم كه اين كتاب يكى از بزرگ ترين كتاب هاست. اگر المراجعات را جزء تأليفات سيد مرتضى بگذارند يكى از بهترين آثار او به شمار خواهد آمد. سوگند به خداوند, اگر سيد مرتضى اين كتاب را ديده بود, مى گفت اين كتاب الشافى فى الامامه من است.24
دكتر محمد يوسف موسى مصرى مى گويد:
… واخذت فى قرائةالكتاب, فاذا هو يبين عن علم و تحقيق و بحث عميق, فوق انه فى طبقة عاليه, من البلاغه و جزالة الاسلوب;25 من به خواندن كتاب المراجعات پرداختم و به محض خواندن دريافتم كه آن, نمونه است از علم و تحقيق و پژوهش عميق, بالاتر از همه, اين كه المراجعات از نظر بلاغت و اسلوب والا در سطح بالا قرار دارد. آرا و ديدگاه ها درباره انديشه هاى سياسى ـ اجتماعى علامه شرف الدين
شيخ مرتضى آل ياسين در نامه اى به شرف الدين چنين مى نويسد:
سيد حماةالدين الاسلامى, و كبير سدنة المذهب الامامى, امام العلم والدين, حجةالاسلام والمسلمين, آيت الله فى العالمين جعلت فداك;26 سرور نگهبانان دين اسلام, بزرگ خادمان مذهب تشيع, پيشواى علم و دين, حجة الاسلام و بزرگ خادمان مذهب تشيع, پيشواى علم و دين, حجة الاسلام و مسلمين, آيت خداى جهان ـ جان فداى او باد.
علامه شيخ مرتضى آل ياسين نجفى در مقدمه كتاب المراجعات درباره شرف الدين مى گويد:
شرف الدين, در جبل عام, زندگى جديدى را آغاز كرد. درباره امور دينى و شعائر اسلامى سختگيرى مى كرد, امّا در اخلاق و رفتار ملايم بود, در دفاع از حق, قدرت نشان مى داد, امّا در برابر مردم ضعيف و ناتوان با رفق و مدارا رفتار مى نمود. امر به معروف ونهى از منكر مى كرد, در برابر مردم متدين, خاكسار بود و در برابر عالمان, فروتن.
در آن روزگار در لبنان زمين دارى ناهنجارى وجود داشت. توده هاى مردم در برابر مالكان اختيارى از خود نداشتند و براى زندگى معنايى جز بردگى نمى دانستند. مالكان و توان گران نمى گذاشتند كه آنان مفهومى ديگر و والاتر از زندگى درك كنند. زندگى توده هاى محروم, زير پاى جباران, طاغوت ها پايمال شده بود. چون شرف الدين در آنجا استقرار يافت نتوانست آن نظام خرد كننده و آن استبداد استثمارگر را قبول كند و در برابر بر باد رفتن حقوق توده هاى محروم ساكت بماند. شرف الدين نه از وجدان خود, نه از ايمان خود, نه از احسان خود, از هيچ كدام نتوانست مجوزى براى سكوت در برابر زمين دارى و مالكيت اقطاعى فئوال ها دريافت كند. او به تنهايى در برابر همه آنان ايستاد.27
شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره مرحوم شرف الدين مى گويد:
كسى كه بخواهد شرف الدين را توصيف كند چه بگويد, بگويد او مجتهدى است دانا, متكلمى است بى همتا, فيلسوفى است پژوهنده, اصول دانى است متبحر, مفسرى است بزرگ, محدثى است صادق, خطيبى است زبان آور, پژوهشگرى است نقدگرا, اديبى است سترگ, آرى شرف الدين اين همه است و علاوه بر اينها مجاهدى است نستوه در راه دين و مبارزى است پيوسته در سنگر مذهب حق, گواه او, قلم اوست, كتاب ها و نوشته هاى او و سخنرانى ها و منبرهاى او و خدمات سودمند و مباحثات و استدلال هاى كوبنده او.28

آيت الله سيد جواد تبريزى مى گويد:
… مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين شخصيتى بودند آزادانديش و متفكرى شجاع و گوينده اى توانا و رزمنده اى مجاهد كه گويى امتى از شخصيت ها در شخصيت او جمع آمده بودند.29
مرحوم آيت الله العظمى سيدمحسن حكيم, درباره شرف الدين مى گويد:
سيد شرف الدين منبع رحمت و احسان بود و همگان از رحمت و احسان او بهره مند مى شدند.30
سيد حسين نوه شرف الدين مى گويد:
پدر بزرگ, مبارزات سياسى خود را با رهبرى جنبش عربى در (جبل عامل) آغاز كرد. اين جنبش استقلال طلبانه, حكومت فرانسويان را بر لبنان محكوم مى كرد, و در صدد نجات دادن لبنان از چنگال فرانسوى و رساندن به استقلال بود. فعاليت هاى او در اين مبارزات معروف است و در كتاب بغيةالراغبين ذكر شده است.
پدر بزرگ, تا آخر كار, در برابر فرانسويان موضع مخالف داشت و على رغم كوشش هاى بسيارى كه براى جلب نظر و استمالت خاطر او كردند هميشه با بيگانگان بر سر مخالفت و ستيز بوده.31
سيدمحمد باقر صدر در باره شرف الدين مى نويسد:
مجاهدات شرف الدين در دوره عثمانى, منحصر به امور دينى بود, زيرا كه حكومت لبنان, حكومتى اسلامى بود…. لكن در دوره استيلاى فرانسويان كه دست به فساد و تباهى زدند و بر مسلمين تسلط يافتند و آثار اسلامى را از بين بردند مبارزات سياسى شرف الدين آغاز گشت. وى شروع كرد به بيدار كردن افكار و توجه دادن مردم به ظلم ها و فسادهاى فرانسويان و بدين منظور, اجتماعاتى تشكيل مى داد و از كسانى كه مورد اطمينان بودند و اهل شهامت و وطن خواهى دعوت مى كرد و همت آنان را بر مى انگيخت تا در مبارزه با دشمن به پا خيزند و صحنه اى درخشان بر تاريخ خويش بيفزايند.32

سيدمحمد صادق صدر در باره شرف الدين مى گويد:
سيد بزرگوار ما در طول زندگى پرافتخارش هر وقت ايجاب مى نمود دست از مبارزه و جهاد بر نمى داشت. در خطابه هاى بليغ و مجالس پرجمعيت و مؤلفات پرارزش خود پيوسته مسلمانان را دعوت به وحدت و اتفاق نظر و دورى از تعصب هاى ناروا مى كرد… .
سيد عالى قدر نمونه اعلاى حسن خلق و سخاوت طبع بود. با خلق وخوى علوى خود بزرگ و كوچك را مورد احترام و تفقد قرار مى داد. از افراد بى بضاعت دستگيرى مى نمود. از كسانى كه به وى بدى مى كردند چشم پوشى مى كرد و از تقصير آنها مى گذشت, دستى دهنده و نظرى بلند داشت. در تمام دوران حيات پر افتخارش از زمان جوانى تا سنين پيرى اين صفحات برجسته را به كار مى بست.33
صدرالدين شرف الدين فرزند مرحوم شرف الدين درباره پدر مى گويد:
او در اواخر عمر همان طورى كه در ميان انبوه كتاب ها نشسته بود به كار مردم و مشكلات آنها رسيدگى مى كرد. آن هم طبق معمول با گشاده رويى و دقت و ملاحظه و همين كه از رسيدگى به كار مراجعان فراغت مى يافت به مطالعه و تأليف بازمى گشت و از همان جا كه متوقف شده بود ادامه مى داد. بسيار اتفاق افتاد كه بى موقع او را از كارش باز مى داشتند, ولى حافظه و هوش او چنان بود كه مطلب و كار را فراموش نمى كرد.34
درباره مبارزات شرف الدين با امپرياليسم فرانسوى, يكى از نويسندگان عرب چنين مى گويد:( حضرت مجتهد بزرگ, سيدعبدالحسين شرف الدين, حجت اسلام و حقيقت بود و يك رهبر دينى و مردمى, رهبرى كه هيچ كس به مقام بلند او نمى رسيد و همچون او نمى توانست باشد. با يك اشاره او جنوب لبنان به حركت در مى آمد و سپس همه لبنان, آن گاه دمشق و آن گاه بغداد. فرانسويان از او مى ترسيدند و در دل از او هراس داشتند و به مقام ارجمند او حرمت مى گذاشتند. دوست مى داشتند كه به روى يكى از آنان تبسمى كند.)351. شهداء الفضيله, ص 116. 2 . النص والاجتهاد, ص 36 . 3 . المراجعات, مقدمه, ص 28. 4 . المراجعات, مقدمه, ص 30, چاپ 20. 5 . اجتها در مقابل نص, ترجمه على دوانى, ص 1; مجله پيام انقلاب, شماره 84. 6 . المراجعات ص 30ـ 29 . 7 . شرف الدين, محمدرضا حكيمى, ص 49 ـ 50 . 8 . نقباء البشر, ج3, ص 1083 . 9 . حياة الامام شرف الدين فى سطور, ص 128. 10 . النشاط الثقافى, شماره1, ص: 139. 11 . حياة الامام شرف الدين فى سطور, ص 129. 12 . مجله نور علم, دوره سوم, شماره هشتم, ص 128. 13 . حياة الام شرف الدين, ص 128; نشاط الثاقى, ش1, ص 238. 14 . اجتهاد در مقابل نص, مقدمه, ص7. 15 . اجتهاد در مقابل نص, مقدمه, ص 2ـ1. 16 . همان, ص4. 17 . اختران تابناك, ج1, ص256. 18 . تاريخ علمى و اجتهادى اصفهان در دو قرن اخير, ج1, ص96. 19 . ريحانة الادب, ج3, ص194. 20 . النص والاجتهاد, مقدمه, ص61ـ62. 21 . مؤلفوا الشيعه فى صدر الاسلام, مقدمه, ص 8 ـ 9 . 22 . مشعل اتحاد اسلامى, ص 62 به نقل از المراجعات, ص 346. 23 . النص و الاجتهاد, مقدمه, ص66. 24 . المراجعات, مقدمه, ص33. 25 . همان, ص36. 26 . همان, ص 28. 27 . همان, ص, 7, 6. 28 . نقباء البشر, ج3, ص 1083 . 29 . نورعلم, دوره سوم, شماره هشتم, ص 128. 30 . حياةالامام شرف الدين فى سطور, ص 128; النشاط الثقافى, شماره 1, ص240. 31 . شرف الدين, محمدرضا حكيمى, ص 259.ـ 32 . مجله حوزه, ويژه نامه ميرزاى شيرازى, شماره 52, ص 54; النص والاجتهاد, مقدمه, ص 14 ـ 15 . 33 . اجتهاد در برابر نص, مقدمه, ص4. 34 . همان, ص 2ـ1. 35 . مجله المجتمع العربى, سال 1978, ش 7, ص 34 .


صفحه 10

اسوه دين نگاهى به زندگى علامه شرف الدينره
بايف محمدعلى

طلوع خورشيدلبنان ـ سرزمين عاشيقان
يكى از كشورهاى عربى كه مردم آن غالباً با خرقه اسلام و محبت پيامبر و آل او ملبس گرديده اند, لبنان مى باشد. مساحت اين كشور 10400 كيلومتر مربع بوده, پس از بحرين عنوان كوچك ترين سرزمين خاورميانه به آن اختصاص داده شده است. كشورهاى همسايه اى كه لبنان را احاطه كرده اند, فلسطين اشغالى و سوريه مى باشند, اين كشور از لحاظ موقعيت جغرافيايى در شرق درياى مديترانه جنوب غربى سوريه و شمال فلسطين واقع شده است.1
لبنان با سابقه تاريخى كه دارد در طول تاريخ با دشمنان زيادى مواجه شده است. براى نمونه مى توان به اشغال كنعانيان اين كشور را در اواسط هزاره سوم ق.م., فتح هخامنشيان در 5/5 ق.م. و تسلط روم شرقى در سال 63ق.م. اشاره نمود.2 همچنين مى توان در اين قرن اخر امپراطور فرانسه ناپلئون سوم را مثال زد كه به بهانه كمك به مسيحيان مارونى كه در سال 1860م توسط دروزى ها قتل عام شده بودند.
شهر بيروت مركز لبنان بوده و شهرهاى ديگرى از قبيل: طرابلس, جبيل, صيدا, صور, زحله و بعلبك از توابع اين كشور اسلامى محسوب مى شود. جمعيت لبنان5/3 ميليون نفر بوده, 62 درصد آن را مسلمانان تشكيل مى دهند.3 يكى از مناطق مشهور اين كشور اسلامى كه در طول تاريخ از شهرت خاصى برخوردار بوده است, جبل عامل يا عامله مى باشد كه شهرهاى صور, صيدا و بيروت از توابع آن به شمار مى روند. مردم اين ديار عشق و علاقه خاصى به پيامبر اسلام(ص) و خاندان او دارند كه در تاريخ ضرب المثل شده است.4 بانى اسلام در اين سرزمين يكى از بزرگ ترين اصحاب رسول خدا ـ ابوذر غفارى ـ بوده است. بديهى است, اسلامى را كه اين يار با وفاى رسول اكرم(ص) تبليغ كند, توأم با محبت و مودّت خاندان حضرتشان خواهد بود. قبل از ورود آن جناب به جبل عامل مردم آن ديار مسيحى بوده اند. اخلاق اسلامى اين مرد خدا و خلق و خوى علوى او باعث شد كه اهل اين سرزمين به دين اسلام بگروند.
چون رو آوردن مردم به اسلام و عشق آنان به دودمان پيامبر(ص) روز به روز زياد شد, حكومت دمشق به حراس افتاده, ابوذر را به ربذه تبعيد نمود. زيرا آنها منشأ اين حركت را در سيماى اين آزادمرد مى ديدند. آنها فكر نكردند كه ابوذر را از اين مردم مى گيرند اما ياد و خاطره او را هرگز نمى توانند بگيرند. از اين جاست كه جبل عامل در طول تاريخ با وجود خفقان و كشتارهايى را كه شاهد بوده و فرزندانى را در دامن خود پرورده است كه عصرها مى گذرد اما نام آنها هنوز هم در سر زبان ها باقى است. براى نمونه مى توان به چند تنى از آن بزرگ مردان تاريخ اشاره نمود آيا گوشى را سراغ داريد كه نام هاى شهيد اول (شيخ شمس الدين محمد) و شهيد ثانى (شيخ زين الدين على) را نشنيده باشد شخصيت هايى همچون شيخ بهايى, شيخ حرّ عاملى, سيد محسن امين ـ مؤلف كتاب عظيم (اعيان الشيعه) ـ و ده ها تن ديگر از دامان اين خاك مقدس برخاسته اند. ولادت
يكى از سادات عامله كه شريف يوسف نام داشت, براى تحصيل علوم اسلامى و كسب معارف اهل بيت(ع) عازم عراق شد. وى مدتى در حوزه هاى نجف و كاظمين و در محضر اساتيد و فقهاى بزرگ آن دو حوزه مشغول تحصيل شد. ذهن قوى و كوشش فراوان كه شريف يوسف داشت باعث شد كه ايشان در مدت كوتاهى به درجه هاى عاليه علمى و اجتهاد برسد. خلق و خوى نيكو و ساده زيستى و بى آلايشى يكى ديگر از ويژگى هاى اين سيد بزرگوار بود. از اينجا بود كه ايشان پيوسته مورد لطف و توجه بزرگان و اساتيد حوزه هاى عراق قرار مى گرفت. اين باورها و اطمينان بزرگان علما نسبت به سيد يوسف تا جايى انجاميد كه يكى از شخصيت هاى مشهور حوزه كاظمين ـ حضرت آيت الله العظمى سيد هادى صدر دختر خود ـ زهرا را به ازدواج او در آورد.
عاقبت در سال 1290 يك سال پس از ازدواج, خانواده سيد يوسف را هم, شب هجران به سر آمد و آن يوسفى را كه در انتظارش بودند, از كنعان عدم, ظهور كرد.
چون خبر ولادت فرزند آنها به خاندان آيت الله سيد هادى صدر رسيد, آنها نيز بسيار خوشحال شده, قدم نوزاد را فال نيك گرفتند. پدر خانواده باشد دست به دعا بلند كرده, در حق نوزاد و پدر و مادر او دعاى خير كرد و با هم شكر خداوند را به زبان جارى كردند.5 چه نام با مسمّايى
سيد يوسف عاملى و همسر با وفاى او ـ كه هر دو از افراد با فضيلت بودند ـ اين امر را خوب متوجه مى شدند. لذا سعى مى كردند كه براى فرزندشان نام نيك و مناسبى انتخاب نمايند. آنها به پيروى از سنت نياكانشان, نوزاد را خدمت جدش آيت الله سيد هادى صدر بردند تا ايشان نام او را انتخاب كند. همان گونه كه على و فاطمه(ع) هم فرزندشان ـ امام حسن(ع) را خدمت جدش ـ رسول خدا(ص) بردند, تا آن حضرت نام او را انتخاب كند.6
سيد هادى صدر نوزاد را در بغل گرفته در ابتدا بر گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس براى او نام (عبدالحسين) را انتخاب نمود كه بعدها با نام (علامه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى) مشهور جهان شد.7
عبدالحسين شرف الدين ـ چه نام با مسمايى ـ ايشان تا زمانى كه در قيد حيات بود, در راه اعلاى كلمةالله و ترويج فرهنگ حسينى هرگز از پا ننشست. معظم له از هر وسيله و ابزارى كه در اختيار داشت, استفاده مى كرد و مردم را ـ اعم از هر دين و مذهبى كه بودند ـ به وحدت كلمه دعوت مى كرد. دليل اين گفته ده ها خطابه و كتابهايى است كه از ايشان به يادگار مانده است.
تمام اين ويژگى ها و رفتار و اخلاق پسنديده علامه شرف الدين بود كه, دست به هم داده, او را شرف دين و افتخار مسلمين گردانيد. نياكان عبدالحسين
پدران و نياكان عبدالحسين همه از سادات موسوى بودند. نسبت شريف ايشان با سى و يك واسطه به ابراهيم المرتضى فرزند امام هفتم ـ حضرت موسى بن جعفر(ع) ـ منتهى مى شد. دكتر هادى فضل الله تك تك نياكان او را تا امام على(ع) ذكر كرده است. به جا است اين قسمت را از كتاب ايشان اقتباس نماييم:
(هو عبدالحسين بن يوسف بن جواد بن اسماعيل بن محمد جد الاسرتين آل صدر و آل شرف الدين بن ابراهيم الملقب بشرف الدين بن زيد العابدين بن على نورالدين على بن عزالدين الحسين بن محمد بن الحسين بن على بن محمد بن تاج الدين معروف بابى الحسن بن محمد ولقبه شمس الدين بن عبدالله ولقبه جلال الدين بن احمد بن حمزة ابن سعدالله حمزة بن ابى السعادات محمد بن ابى عبدالله بن ابى العرث محمد بن ابى الحسن على المعروف بابن الديملية بن ابى طاهر بن الحسين القطعى بن موسى ابى سبيحه بن ابراهيم المرتضى بن الكاظم بن الصادق بن الباقر بن زين العابدين ابن ابى عبدالله الحسين بن على بن ابى طالب)8 نبوغ سيد در خردسالى
سيد عبدالحسين آهسته آهسته رشد كرد. وى علاوه بر خانواده خود مورد لطف و احترام خاص خانواده جدش نيز قرار گرفته بود. شش سال داشت كه پدرش او را به مكتب خانه گذاشت تا از معارف كتاب خدا آگاهى پيدا كند. با ذهن قوى و نبوغى كه داشت در آن دوران خردسالى خواندن قرآن را خوب ياد گرفته و نيز تعدادى از سوره هاى اين كتاب آسمانى را همراه با اشعار فراوانى حفظ كرد.
سال 1298 قمرى بود. هشتمين بهار از عمر شرف الدين سپرى مى شد. پدرش كه كسب اجتهاد و اجازه از علماى نجف كرده بود, تصميم گرفت كه به وطنش جبل عامل برگردد. اما مادرش در ابتدا به اين سفر راضى نبود. او مى خواست به كاظمين برگردد و پيش خاندان پدرش بماند. اين مادر مهربان مى خواست فرزندش در عراق بماند و از محضر اساتيدى چون پدر بزرگوارش ـ سيد هادى صدر و برادر ارجمندش سيد حسن صدر ـ و ديگر بزرگان كسب علم نمايد.
بالاخره بعد از آن كه شرايط سفر آماده شد, سيد شريف با خانواده اش عازم لبنان شدند. آنها در اثناى راه سرى به كاظمين زده خانواده زهرا خانم را زيارت نمودند. ايشان نيز با مسافرت زهرا موافقت كرده, دعاى خير خود را بدرقه راهشان كردند.9 ازدواج
روزها مى گذشت و سيد عبدالحسين هم به سن هفده سالگى رسيد. او در اين مدت علوم مقدماتى را از قبيل: زبان عربى, منطق, بلاغت, و سطوح فقه و اصول نزد پدر آموخته بود و مى خواست به عراق برگشته, سطوح عاليه علوم را نيز كسب نمايد. براى امثال او كه جوان آزاده و حريص به علم بود, در يك جا توقف نمودن بسيار سنگين بود. ايشان معتقد بود يك سرى از مسائل و مشكلات را بايد پاسخشان را در مسافرت جستجو كرد.10 به قول سعدى:
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى
صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى11

پدرش نيز به اين درخواست و تصميم شرف الدين راضى بود. اما مى خواست قبل از بدرقه نمودن فرزند خود, يكى از سنت هاى پيامبر اسلام(ص) را براى او انجام دهد و براى او شريكى پيدا نمايد تا كه در غربت و دورى از وطن يار و غمگسارش باشد.
بعد از چند روزى سيد شريف فرزند خود عبدالحسين را فراخواند و براى او پيشنهاد ازدواج كرد. ايشان نيز با كمى تأمل در كم و كيف قضيه پيشنهاد پدر را قبول كرد و در همان سال او را با دختر عمويش عقد بستند.12 مسافرت به عراق
سيد شرف الدين سه سال پس از ازدواج در سال 1310 قمرى همراه مادر و همسرش روانه عراق شد تا تحصيلات خود را نزد علماى آن جا كامل نمايد. او در ابتدا وارد سامرا شده, مدت يك سال از محضر اساتيد آن جا خوشه چينى كرد. سپس وارد نجف اشرف شده و دوازده سال خدمت اساتيدى چون: آيت الله شيخ آقا رضا اصفهانى, آيت الله شيخ محمد طاها نجف, آيت الله شيخ الشريعه اصفهانى, آيت الله شيخ عبدالله مازندرانى و آيت الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى دوره هاى عاليقه فقه (خارج فقه) را فراگرفت. علم حديث و رجال را نيز از محضر علامه بزرگ آيت الله ميرزا حسين نورى كسب نمود.13
شرف الدين قبل از آن كه وارد دوره هاى عاليه فقه شود, يك سرى كتب را از جمله: مكاسب شيخ انصارى, رسائل, رياض المسائل خدمت شيخ باقر حيدر, سيد صادق اصفهانى و شيخ على الجواهر خواند. ايشان درس خارج فقه و اصول را ابتدائاً خدمت فقيه وارسته و مجاهد بزرگ آيت الله شيخ محمدكاظم معروف به آخوند خراسانى آغاز نمود. ايشان تنها فردى بود كه شرف الدين تا آخرين لحظه حيات او پاى درسش حضور داشتند.14
سعى و تلاش و ذهن قوى و نبوغ فوق العاده شرف الدين باعث شد تا در جوانى به درجه اجتهاد برسد. ايشان 32سال نداشتند كه از علماى حوزه هاى نجف اجازه اجتهاد دريافت نمودند. او مى خواست كه پس از گرفتن اجازه نيز در نجف و در كنار حرم جدش ـ اميرالمؤمنين(ع) ـ بماند. اما مردم جبل عامل نيز به وجود چنين عالم و مجتهدى نياز داشتند. بنابراين, پيشنهاد اساتيدش را پذيرفت و در سال 1325 قمرى به وطن بازگشت.15
روز ورود شرف الدين از روزهاى فراموش نشدنى و تاريخى جبل عامل محسوب مى شود. در آن روز مردم جنوب لبنان زن و مرد, كوچك و بزرگ كه حاوى گروه ها و اقشار مختلف بودند, تا حدود (الجبل) استقبال سيد رفتند و او را با اعزاز و اكرام خاصى وارد صور نمودند. مردم خوب جبل عامل چون پروانه اى كه گرد شمع مى چرخد, جمع شدند و قدومش را گرامى داشتند.
علامه شرف الدين پس از استقرار در وطن همراه پدر و برادرش حوزه علميه خانگى تأسيس نموده به مشكلات دينى و اجتماعى مردم رسيدگى مى كرد. ايشان در ابتدا بنا به احترام پدر از صادر نمودن فتوا خوددارى مى كرد. مردم نيز در اين زمينه به پدرش مراجعه مى كردند. مردم (شقرا) براى اخذ فتوا به مرجع تقليد لبنان ـ سيد على امين ـ رو مى آوردند. پس از مدتى اين عالم ربانى طى نامه اى به سيد يوسف چنين نوشت كه (فرزندش سيد عبدالحسين مجتهدى مطلق و عادل است و امروز در ميان علماى جبل عامل كسى را نظير او سراغ ندارد)16
بدين ترتيب مردم در تمام كارهايشان اعم از اخذ احكام شرعى و مرافعاتشان به سيد عبدالحسين مراجعه مى كردند. از اين به بعد پدرش نيز مسائل مشكل شرعى را به ايشان حواله كرده, مسئوليت سنگين صادر نمودن فتوا را نيز به عهده اش واگذاشت.
اما ديرى نپاييده پدر و برادر سيد عبدالحسين يكى پس از ديگرى دار فانى را بدرود گفته, او را سخت داغدار كردند. ايشان بعد از دست دادن پدر بزرگوارش مرجعيت عام و خاص را به عهده گرفت و در پى برآوردن نيازها و خواسته هاى مردم سر از پا نمى شناخت. منادى وحدت
هنگام بررسى زندگى علامه شرف الدين به ابعاد مختلفى مواجه مى شويم كه يكى از برجسته ترين آنها بعد اصلاح طلبى اين سيد بزرگوار است. ايشان پنجاه سال پايان عمر خود را در اين راه صرف كرده است.
اصلاح مصدر باب افعال است و به معناى به صلاح آوردن, سامان بخشيدن, آراستن, سازش دادن و نيكويى كردن مى باشد.17
اين واژه در قرآن مجيد حدود صد وهشتاد بار به كار رفته است.18
قرآن مجيد پيامبران را كه بندگان خاص خدايند, مصلح خوانده, از زبان شعيب پيغمبر(ع) مى گويد:
(إن اريد الاّ الاصلاح ما استطعتَ وما توفيقى إلاّ بالله عليه وتوكلتُ وإليه انيب)19 يعنى, جز اصلاح تا آخرين حد توانايى منظورى ندارم, موفقيتم جز به دست خدا نيست, تنها بر ذات مقدس او توكل مى كنم و تنها به سوى او بازخواهم گشت.
از طرف ديگر حركت هاى ضد اصلاحى سخت مذمت شده است.
در روايات هم راجع به واژه اصلاح و ابعاد مختلف آن (ضرورت, فضيلت, آثار, هدف و…) اشاره شده است. از باب مثال مى توان به اين كلام امام حسين(ع) اشاره نمود كه هدف خويش را در قضيه كربلا چنين بيان مى كند:
انّى لم اخرج اشرا ولا بطراً ولا مفسداً ولا ظالماً, وانّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف وانهى عن المنكر…;20 يعنى من نه از روى خودخواهى و سركشى و هوسرانى (از مدينه) خارج گرديدم و به براى ايجاد فساد و ستمگرى, بلكه هدف من از اين حركت, اصلاح مفاسد امت جدم و امر به معروف و نهى از منكر است….
از جمله مصلحان بزرگ عالم مى توان از حضرت على(ع) نام برد كه قربانى اين راه شد.
پس از آن حضرت(ع) نيز نهضت هاى اصلاح طلب و افراد مصلحى در جامعه اسلامى ظهور كردند كه جنبش خرّم دين, نهضت شعبيه, نهضت اصلاحى فكرى غزالى, نهضت سربداران, نهضت اصلاحى اخوان الصفا, نهضت سيد جمال الدين اسدآبادى و انديشه اصلاحى اقبال لاهورى را مى توان از اين قبيل برشمرد. آيا تمام اين نهضت هاى ياد شده مصلح واقعى بودند؟ پاسخ اين سؤال بحث جداگانه اى را مى طلبد كه ما در صدد مطرح آن نيستيم.21 حركت هاى اصلاح طلبانه شرف الدين
ييكى ديگر از آن حركت هاى اصلاحى معاصر كه در حوزه شيعه صورت گرفت, توسط قهرمان اين مقاله مصلح كامل و عالم فاضل آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى مى باشد. ايشان پنجاه سال عمر خويش را وقف اين راه كرده, اصلاحات چشمگيرى را در زمينه هاى مختلف به وجود آورد, حركت هاى اصلاح طلبانه اين سيد بزرگوار را در يك نگاه مى توان در چهار بخش بررسى نمود22: تأسيس مدارس اسلامى, دعوت به وحدت كلمه, مبارزه با فقراء و استضعاف و جهاد مسلحانه. الف. تأسيس مدارس اسلامى
دولت هاى استعمارگر را شيوه اى است كه هر وقت موفق شوند كشورى را تحت سيطره خود در آورند, سعى مى كنند با تأسيس مدارس فرهنگ لائيك خود را نيز آموزش دهند.
فرانسوى ها هم كه يكى از مصاديق بارز استعمار به شمار مى روند, زمانى كه بر حكومت لبنان دست پيدا كردند از اين شيوه استفاده كردند. آنها مدارس ايمان زدا را در سراسر كشور ساختند, تا حس وطن دوستى و اخلاق اسلامى را از جوانان لبنانى سلب نمايند. تنها نيرويى كه در مقابل آنها قد علم كرد, مجاهد خستگى ناپذير سيد عبدالحسين شرف الدين بود.
شرف الدين هنگام مبارزه در اين عرصه عبارت ذيل را شعار خود ساخته بود كه مى فرمود: (لاينتشر الهدى الاّ من حيث انتشر الضلال)23 يعنى, هدايت انتشار نخواهد يافت مگر از آنجا كه گمراهى انتشار يابد. ايشان از اين جهت در مقابل مدارس و مراكز آموزشى كه طبق نظام فرانسوى ها اداره مى شد, به تشكيل مدارس و مؤسساتى پرداخت كه با شيوه نوين اسلامى فعاليت كنند. او موفق شد و از عهده اين كار به خوبى برآمد و يك سرى از مراكز عالم المنفعه را به وجود آورد كه المدرسة الجعفرية, نادى الامام الصادق(ع), و جمعة البرّ والاحسان از آن جمله اند.24 ب. دعوت به وحدت كلمه
حركت ديگر اصلاحى علامه شرف الدين دعوت به وحدت كلمه است. او معتقد بود كه مسلمانان هرگز از زير يوغ استعمارگران و دشمنان خارجى نجات نخواهند يافت مگر در سايه وحدت كلمه اين اعتقاد را مى توان در سرتاسر كلامش مشاهده نمود. ايشان مى فرمايند:
ولا نرفع عن اعناقنا نير العبودية بيد الحرية الا باتفاق الكلمة واجتماع الافئدة وترادف القلوب واتحاد العزائم والاجتماع على النهضة بنواميس الامة ورفع كيان الملة; يعنى, و ما هرگز گردن از يوغ بردگى بيرون نتوانيم برد و به حريّت و آزادى نخواهيم رسيد مگر در سايه وحدت كلمه و الفت دل ها و يكى شدن باطن ها و هماهنگى فكرها و تصميم ها و گرد آمدن بر محور نواميس امت اسلامى و بالا بردن كيان ملت مسلمان.25
سيد شرف الدين مرد عمل بود. او آنچه را كه به زبان جارى مى كرد, سعى مى نمود تا در عمل نيز تحققش بخشد در عرصه وحدت كلمه هم سر از پا نشناخته, با دو سلاح قلم و كلام مبارزه مى كرد: آنچه كه در اين زمينه از خامه او تراويده است, كتاب گرانسنگ الفصول المهمه فى تأليف الامة را مى توان برشمرد.
سيد شرف الدين معتقد بود كه بسيارى از اختلافات و دشمنى هايى كه بين فرق مذاهب اسلامى وجود دارد, برخاسته از جهل و تعصب بوده, پايه منطقى ندارند. ايشان براى التيام بخشيدن اين گونه دردها, تصميم گرفت كه با علما و دانشمندان فرق اسلامى به احتجاج برخيزد و راه حقيقت را به آنها نشان دهد. او در راه اقامه كردن اين خواسته اش از خطابه ها و مناظره هاى فصيح و بليغى استفاده مى كرد كه نمونه اش را در كتاب المراجعات مشاهده مى كنيم.26 ج. مبارزه با فقر و استضعاف
سيره علماى بزرگ و روشن فكران مسلمان از قديم اين بوده است كه در برابر ظلم و اختناق آرام نمى ايستاده اند. حس وطن دوستى و غيرت اسلامى شان نمى گذاشت كه از كنار آن به چشم بسته بگذرند, از اين رو رهبرى مردم را به عهده گرفته عليه جباران و مستكبران قيام مى كردند.
علامه شرف الدين ازآن زمانى كه مرجعيت جبل عامل را به عهده گرفت ـ در كنار ديگر مسئوليت هايش ـ مبارزه با فئوداليسم را نيز آغاز نمود. او مشاهده مى كرد كه هموطنانش در حال فقر و بيچارگى زندگى مى كنند, در حالى كه زمين داران و تيولداران منافع كشورش را مى برند.
در آن روزگار در لبنان, زمينه ناهنجارى وجود داشت. توده هاى مردم, در برابر مالكان اختيارى از خود نداشتند, و براى زندگى معنايى جز رقيت و بردگى نمى دانستند. مالكان و توانگران نمى گذاشتند كه آنان معناى ديگرى از زندگى درك كنند زندگى توده هاى محروم, زير پاى جباران و طاغوتيان خرد شده بود.
چون شرف الدين در آنجا استقرار يافت, نتوانست آن روش خردكننده و آن استبداد بلعنده را قبول كند و در برابر بر باد رفتن حقوق محرومان ساكت بماند…. او با اعتراض و شورش آن روش را محكوم كرد و با آن وارد سخت ترين مبارزات شد.27 د. جهاد مصلحانه
علامه شرف الدين جهاد خود را بر مقابل حاكمان ظالم و بيگانه در دو قالب آغاز كرد. او در زمان حكومت عثمانى كه به نحوى دولت اسلامى بود, از راه تبليغ مجاهدت مى كرد. ولى وقتى كه استعمارگران فرانسوى كشورش را اشغال نمودند و مردم را به فساد و تعطيل احكام الهى سوق دادند, تغيير ابزار نموده و در مقابلشان قد علم كرد. اين بار قيام شرف الدين مسلحانه بود. او در (وادى الحجر) كنگره اى تشكيل داده, روحانيون سراسر لبنان را دعوت كرد و فتواى جهاد عليه فرانسوى ها را صادر نمود.28
وقتى استعمارگران از موضوع باخبر شدند, يك نفر مسيحى را كه از اهالى صور بود, فرستادند تا خانه شرف الدين را اشغال كرده, خود او را دستگير سازد. آن مسيحى كه ابن حجاج29 نام داشت چون خانه سيد را اشغال كرد, اثرى از او پيدا نكرد. زيرا شرف الدين از منزل خارج شده بود; چون خبر اشغال خانه سيد شرف الدين منتشر شد, مردم از سراسر لبنان رو به صور نهادند تا انزجار خود را عليه فرانسوى ها نشان دهند. سيد هم از آنها تشكر و قدردانى كرد و همه را به مناطق خود برگرداند و تأكيد كرد كه تا زمان اقتضاى مصلحت آماده باشند. چون مردم به شهرهاى خود برگشتند.30 آتش خانمان سوز
از زمانى كه علامه شرف الدين حركت هاى سياسى خود را عليه اشغالگران فرانسوى شروع كرد, دو دفعه خانه او را به آتش كشيدند. يك دفعه در صور و ديگرى در شحور. اين خسارت ها هرگز در اراده آهنين او تأثير نكرد, بلكه اين حركت ها باعث شد كه سعى ايشان در پيمودن اهداف والايش قوى تر شود. اما آنچه مايه تأسف است, آتش خانمان سوزى بود كه كتابخانه او را نيز دربر گرفت.
چه كتابخانه اى!؟… اين كتابخانه براى شرف الدين يك جهان ارزش داشت. از همه مهمتر اين كه قريب بيست نسخه آثار خطى و چاپ نشده مؤلف قبل از آنكه به دست دوستداران آثارش برسد, براى هميشه از بين رفت و دل او را داغ دار نمود. اين اتفاق هرگاه به يادش مى افتاد, سخت متأثر مى شد و احساساتش را چنين بيان مى كرد: غم از دست دادن فرزند, چه بسا از دل برود, اما غم از دست دادن فرزندان فكر و زاده هاى انديشه, تا روزگار باقى است….31 آوارگى
وى پس از صدور حكم اعدامش كه طرف اشغالگران فرانسوى صادر شده بود, مجبور شد كه با خانواده اش خداحافظى كرده, با لباس مبدَّل از شحور خارج شود. او در ابتدا وارد سوريه شده, مدتى آنجا ماند و به خانواده اش نيز پيغام فرستاد تا به دمشق بيايند.
شرف الدين و خانواده اش و ديگر مبارزان لبنانى مدتى در سوريه اقامت كردند, تا اينكه تجاوزكاران توسعه طلب اين كشور اسلامى را نيز اشغال نمودند. پس از استقرار آنها در سوريه علامه شرف الدين مجبور شد كه خانواده اش را برداشته, به قصد فلسطين آنجا را ترك كند.
پس از چند روزى كه علامه شرف الدين در شهر حيفا فلسطين بود, مصلحت ديد تا خانواده اش را به جبل عامل و به جاهاى امن و آرامى باز گرداند و خود آهنگ مصر كند. اين بود كه در سال 1338 قمرى عازم مصر شد و اين دومين سفر او به آن ديار بود.32
شرف الدين در مصر هم مثل سوريه و فلسطين تبليغ عليه اشغالگران را رها نكرد. او در تجمع هاى بزرگ حضور پيدا مى كرد و راجع به انحطاط و اختلاف مسلمانان سخن مى گفت و راه هاى مبارزه با آن را نيز بيان مى كرد. كلامى از ايشان در اين راستا به ثبت رسيده است كه سيد رشيدرضا آن را در مجله المنار چاپ كرد و آن جمله اين است:
شيعه و سنى را از روز نخست, سياست از هم جدا كرده است و اكنون نيز بايد سياست آن دو را در كنار هم بنشاند و متحدشان كند.33
مدت اقامت علامه شرف الدين در مصر يك سال طول كشيد. او ديگر نمى توانست در آنجا راحت و آسوده بماند, در حالى كه ديگر همرزمانش در فرار و گريز و آتش و خون به سر مى بردند. بنابراين تصميم گرفت كه آخر سال 1338 مجدداً به سوى فلسطين بازگردد.
علت اساسى بازگشت علامه شرف الدين به فلسطين آن بود كه ازاوضاع داخل كشورش دقيق تر اطلاع يابد. چرا كه روستاى (علما) كه او در آنجا زندگى مى كرد, در نزديكى مرز جبل عامل واقع شده بود. ديگر اينكه براى حركت هاى سياسى ايشان نيز مناسب تر به نظر مى رسيد.
بالاخره در سال 1339 قمرى سيد شرف الدين همراه بسيارى از آزادى خواهان به وساطت پسر دايى اش سيد محمد صدر فرزند مرحوم آيت الله العظمى سيد حسن صدر به وطن برگشت. فرانسوى ها به احترام و عظمت اين پدر و پسر حكم اعدام شرف الدين را لغو كردند.
ورود سيد را به جبل عامل هموطنانش با تظاهرات پر شكوهى استقبال نمودند معظم له پس از ورودش به وطن همچنان مبارزه را بر ضد اشغالگران فرانسوى تا استقلال كامل لبنان كه در سال 1945م اتفاق افتاد, ادامه داد. او حتى در دوران استقلال نيز بيشترين زحمات را در راه حفظ آن به دوش خود مى كشيد.34 مناظره دو عالم و ثمره آن
علامه شرف الدين دو سفر به سرزمين پهناور مصر داشته است. يكى هنگام آوارگى و هشت سال قبل از آن. وى در اين باره مى فرمايد:
من از اين مصائب (اختلاف مذاهب اسلامى) دلتنگ و ناراحت بودم و براى چاره آن فكر مى كرم تا اينكه اواخر سال 1329 قمرى وارد سرزمين مصر گرديدم. آرزوى من اين بود كه در سرزمين نيل با آرزوى خود برسم و با كسى مواجه شوم كه همرأى من باشد و بتوانيم در اين راه (وحدت كلمه) قدمى برداريم. بتوانيم درد بى درمان اختلاف مسلمين را درمان بخشيم و آن را متحد سازيم.35
ايشان در اين مسافرت پسرعموى خود ـ سيد محمدحسين شرف الدين را نيز همراه گرفته بود. آنها در ابتداى سفر خود را از طريق دريا, از بندر بيروت شروع كردند, اما در وسط راه در يكى از بندرها پياده شده با قطار به طرف مصر حركت خود را ادامه دادند.36
علامه شرف الدين پس از چند روز اقامت در مصر با راهنمايى دوستان روانه دانشگاه الازهر شد كه رياست آن را در آن ايام عالم بزرگ مالكى شيخ عبدالمجيد سليم بشرى به عهده داشت. ايشان علاوه بر اينكه رهبر روحانيت مصر را به عهده داشتند, جلسه درسى داشت كه به تدريس نظرات فقهى امام شافعى ـ يكى از چهار امام فقهى اهل سنت ـ مشغول بود.
شرف الدين با پسرعمويش وارد درس شيخ شدند كه در مسجد دانشگاه برگزار شد. او پس از پايان درس, از جا بلند شده سؤالى را مطرح كرد. شيخ نيز پاسخ داد و اين پرسش و پاسخ روزهاى دوم, سوم, چهارم و پنجم نيز تكرار شده منجر به آن شد كه زمينه را براى آشنايى بيشتر بين اين دو عالم بزرگ شيعه و اهل سنت فراهم كند.37
شيخ سليم كه مردى آزاده و جوان مرد بود, چون از اهداف بلند شرف الدين آگاهى يافت علاقه اش به او صد چندان شد, چرا كه خود او نيز راجع به شيعه چيزهايى شنيده بود و نياز به شخصى مثل شرف الدين داشت كه سؤالاتش را پاسخ دهد.
علامه شرف الدين هم شيخ مصر را مردى منصف و عالمى حق جو يافت و قرار بر آن گذاشتند كه بحث خود را در موضوع امامت از نظر شيعه با ارائه دلايل و شواهد صحيح و متواتر نزد فريقين, به صورت نامه نگارى ادامه دهند. در اين باره شرف الدين مى گويند:
ما براى خود لازم دانستيم, مسأله امامت را با توجه به ادله هر دو دسته حل كنيم و اين موضوع را به طور صحيح بفهميم…
…ما براى تعقيب مقصود خود تصميم گرفتيم كه دانشمند مصرى به خط خود سؤال كند و من با خط خود پاسخ بدهم. قرار ما اين شد كه مطالب ما با دليل عقلى و يا نقلى كه هر دو دسته قبول دارند, همراه باشد.38
بدين ترتيب سيد شرف الدين و شيخ سليم بشرى نامه نگاير را آغاز كردند كه تا شش ماه اين رد و بدل طول كشيد. نامه اول كه در تاريخ 6 ذى القعده سال 1326 قمرى, به رسم افتتاح و اجازه ورود به بحث بود, از طرف شيخ سليم صادر شد. او چنين نوشته بود:
سلام بر علامه بزرگ عبدالحسين شرف الدين و رحمةالله وبركاته. من در طول عمر خود در صدد اطلاع, از چگونگى اوضاع و حقايق داخل شيعه برنيامده و اختلافشان را نيازموده بودم چون من با آنها ننشسته و در اجتماعات و كشورهاى آنها زندگى نكرده ام, اگرچه علاقه مند بودم كه با دانشمندان آنها به بحث نشينم… پس آن گاه كه تقدير الهى مرا به ساحل اقيانوس وجود تو واقف ساخت…
…من هم اكنون در كنار درياى بيكران علم تو ايستاده ام, اجازه مى خواهم كه خود را در امواج آن اندازم… اگر اجازه فرمودى دو مبحث را مورد گفتگو قرار خواهيم داد:
1. امامت در مذهب در اصول و فروع (يعنى در مسائل مذهبى به چه كسى بايد رجوع كرد).
2. امامت عامه و رهبرى مسلمين (يعنى خلافت پيامبر ـ ص ـ).
من به جاى امضاى صريح در پايان نامه ام حرف اختصارى (س) قرار مى دهم و شما (ش) قرار دهيد و قبلاً از هرگونه اشتباهى (در اداى احترام) اميد عفو دارم. والسلام. (س)39
سيد شرف الدين نيز در پاسخ شيخ سليم نامه پر از لطف و احترام خود را چنين آغاز كرد:
سلام بر مولاى ما شيخ الاسلام و رحمةالله وبركاته. نامه پر از عطوفت شما رسيد, آنچنان مرا مورد عنايت و نعمت قرار داده اى كه زبان شكر از سپاسگزارى آن عاجز است, يعنى آن طورى كه روزگاران دراز نتوان بعضى از وظايف واجب آن را ادا كرد.
…از من اجازه بحث خواسته اى. اجازه بحث را به شما داده ام ـ در صورتى كه امر و نهى از آن تو است ـ آنچه مى خواهى بپرس, و هرچه دوست دارى بگو. و فضل و برترى, قضاوت عادلانه و سخن فيصله بخش حق از باطل از آن تو است. وعليكم والسلام.(ش)40
بدين ترتيب بين اين دو شخصيت بزرگ اسلام يكصد و دوازده نامه رد و بدل شد كه در عين علمى و منصفانه بودنشان سرشار از احترام و آداب خداپسندانه بودند. شيخ سليم در آخرين نامه اش, اعتراف به حقانيت مذهب شيعه كرده, چنين مى گويد:
اشهد انكم فى الفروع والاصول على ما كان عليه الائمة من آل رسول(ص) وقد اوضحت هذا الامر مجعلته جلياً, واظهرت من مكنونة ماكان خفياً)41 يعنى گواهى مى دهم كه شما (شيعه ها) در فروع دين و اصول آن بر همان راه و طريقى هستيد كه ائمه آل رسول(ص) بوده اند. به راستى كه اين امر را واضح و به خوبى آن را آشكار ساختى, و آنچه در درون آن مخفى بود ظاهر نمودى.
ثمره اين مكاتبات را سيد عبدالحسين شرف الدين, پس از گذشت ربع قرن, به صورت كتاب مستقلى, تحت عنوان المراجعات تقديم جامعه نمود. مؤلف محترم علت تأخير اين امر را چنين ابراز مى دارد: (كتاب حاضر نوشته يك روز و يا افكار چند روز نيست كتاب حاضر محصول يك ربع قرن كوشش و زحمت است; نزديك بود كتاب حاضر در همان ايام منتشر گردد ولى حوادث و جناياتى از نشر آن جلوگيرى كردند و به ناچار چند سالى در پرده خفا ماند…42
اين كتاب معجزه آفرين پس از انتشارش در بين مردم, بسيارى از شكاف هاى جامعه را ترميم و بسيارى از اختلاف هاى بين مذاهب را رفع و بسيارى از كمندهاى گسسته اتحاد مسلمين را پيوند نمود. چراغى شد كه بسيارى از حيرت زدگان وادى سرگردانى را به سرمنزل سعادت هدايت نمود. نمونه آن را در صفحات بعدى ـ ان شاءالله ـ مشاهده خواهيد كرد.سفرها و زيارت هاسلام, اى مدينه (1328)
مسافرت هاى علامه شرف الدين يا اجبارى است و يا اختيارى. در اين جا سفرهاى اختيارى اين عالم بزرگوار را بررسى نمايم. فشرده سفرهاى اجبارى ايشان را در بحث (آوارگى) به طور اختصار بيان كرديم.
اولين مسافرت شرف الدين عاملى در سال 1328 قمرى به مدينه منوره به قصد زيارت قبر نبى اكرم(ص) و ائمه بقيع بوده است.43
يكى ديگر از مسافرت هاى تاريخى و مؤثر علامه شرف الدين به مصر بوده است كه سال 1329هـ.ق. اتفاق افتاد و ثمره آن المراجعات شد.
يكى از شاگردان شيخ محمد مرعى الامين سورى (متولد سال 1314هـ.ق) كه از استادان بزرگ و علماى برجسته اهل سنت بود, نسخه اى از كتاب المراجعات را به او نشان داده گفت: (استاد, اين كتاب را ببينيد, اگر صلاح باشد آن را بخوانم)
چون چشم شيخ به مقاله كتاب افتاد, اتشين شده, نگاه تند به شاگرد انداخت و به او گفت: (خجالت نمى كشى كه كتاب يك عالم شيعه را كه ما آن را گمراه و نجس مى دانيم, پيش من آورده اى و اذن مطالعه مى خواهى؟!)
اين پاسخ استاد براى شاگرد بسيار گران آمد و در عين حال با نرمى چنين گفت: (معذرت مى خواهم, من نمى دانستم كه شما اين قدر ناراحت مى شويد. هدف من فقط اجازه خواندن كتاب بود, نه چيز ديگر, ولى باز هم پوزش مى خواهم اگر شما را ناراحت كرده باشم.)
شيخ پس از مشاهده ادب شاگرد در مقابل رفتار تعصب آميز خود, شرمنده شد و براى جبران آن عمل ناشايست خود, با آرامى چنين گفت: (مانعى ندارد, امشب كتاب را برده مى خوانم و فردا نظرم را راجع به صلاح بودن مطالعه آن ابراز مى كنم.)
عصر آن روز شيخ كتاب المراجعات را به منزلش برد و به مطالعه آن مشغول شد. زبان فصيح و معانى بلند كتاب او را چنان مجذوب كرده بود كه صداى اذان صبح سبب شد تا به خود بياييد المراجعات كار خود را كرده بود.
پس از مطالعه المراجعات پرده هاى تعصب و گمراهى از جلو چشم شيخ كنار رفت و حقيقتى را كه سال ها در پى آن بود ولى بر اثر تعصبات و جهل و نادانى از آن فاصله گرفته بود, در اين صبح به دست آورد.44
پس از شيعه شدن اين عالم بزرگ برادرش نيز توسط المراجعات مذهب حقه جعفرى را مى پذيرد. چون مردم شهر و منطقه شان مى بينند كه دو تن از پيشوايانشان مذهب تشيع را قبول كرده اند, عده زيادى تغيير مذهب داده, به مكتب پاك اهل بيت(ع) مشرف مى شوند.45 محرم كوى دوست (1340)
علامه شرف الدين از سال هاى 1329هـ.ق. قصد داشت كه به شيه جزيره عربستان سفر كرده, مناسك روحانى حج را انجام دهد. اما به علت پيش آمدن مشكلات سياسى و اجتماعى سفر ايشان تغيير مسير كرده, عازم مصر شد كه مشروح آن سفر به عرض رسيد.
سال 1340 قمرى بود. علامه شرف الدين اين بار با سعى و كوشش بيشتر, قصد كشور محبوب كرده, محرم كوى او شد. در اين مسافرت او را عده از علما و بزرگان ديگر همراهى مى كردند. سفر آنها از طريق دريا بود. مسئوليت سفر را خود شرف الدين به عهده داشت. او مسائل ضرورى حج را به مسافران تذكر مى داد و نماز جماعت را هم در كشتى اقامه مى كردند. چون خبر مسافرت شرف الدين به عربستان رسيد, ملك حسين كه حكومت آنجا را به عهده داشت, دستور داد تا جمع زيادى از مسئولين و بزرگان حجاز به استقبال وى بروند و او را در مكان مناسبى كه از قبل تهيه كرده بودند, فرود آورند.
سفر علامه شرف الدين به عربستان از مسافرت هاى افتخارآفرين ايشان بوده, خاطرات شيرينى را با خود همراه داشته است. شستشو نمودن خانه كعبه و اقامه نماز عيد را در مسجدالحرام توسط اين عالم بزرگ, مى توان از آن افتخارات برشمرد.46 زيارت ائمه عراق (1355)
سيد عبدالحسين شرف الدين مثل ساير بزرگان به امامان معصوم(ع) ارادت خاص داشت و تمام آنچه را كه از كمالات به دست آورده بود, از بركت آن حضرات(ع) مى دانست. از اين جهت هرگز از زيارت آنها كوتاهى نمى كرد. اما اين دفعه به خاطر مشكلات سياسى كه پيش آمده بود, نتوانست مدت بيش از سى سال حرم آن حضرات(ع) را زيارت كند. ايشان بعد از به دست آوردن آرامش نسبى در اولين فرصت خواست عازم سرزمينى شود كه دوران كودكى اش را آنجا گذرانيده بود. اكنون بار ديگر شوق زيارات ائمه نجف و كربلا و كاظمين و سامرا روحش را بى قرار كرده بود. تا اينكه در اواخر سال 1355 قمرى بار سفر بسته, راه عراق را پيش گرفت.
شرف الدين در اين مسافرتش از يك سرى از شهرهاى عراق ديدن كرد و با علما و بزرگان آنجا ديدار و گفتگو انجام مى داد. ميزبانى او را در بغداد دايى زاده اش ـ سيد محمد صدر ـ و در نجف اشرف مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى شيخ محمدرضا آل ياسين به عهده داشته است.47
علما و فضلاى نجف سيد شرف الدين را از جوانى مى شناختند. نبوغ و استعداد فوق العاده دوران طلبگى او اساتيد و بزرگان آن ديار را به حيرت انداخته بود. حالا هم پس از گذشت سال ها, يك بار ديگر فقها و محدثان, مفسران و ديگر خبرگان مشهور نجف به فضل و كمال او اعتراف كرده, چنين گفتند:
شرف الدين در قدرت استدلال علمى, حضور ذهن در زمينه اخبار و احاديث, و دقت نظر در استنابط احكام شرعى, چنان است كه گويى در طول اين سى و چند سال دورى از حوزه علميه نجف, اصلاً از حوزه دور نبوده و دائم به تحقيق و بحث و تدريس در حوزه مشغول بوده است.48 شوق حرم رضا(ع) (1355)
چون در سال 1355 سيد شرف الدين از زيارت ائمه عراق فارغ شد, راه ايران را در پيش گرفت تا مرقد امام غريب ـ حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) ـ را هم زيارت كند. او در ابتدا وارد تهران شده, با استقبال گسترده مردم با ايمان اين شهر مواجه شد. عالمان و فاضلان شهر لحظه اى محضرش را ـ كه در منزل آيت الله شريعتمدار بود ـ رها نمى كردند.
سيد شرف الدين قبل از آنكه حرم امام رضا(ع) را زيارت بكند, وارد قم مقدس شد تا بارگاه مطهر فاطمه معصومه(س) را در ابتدا زيارت كند در اين شهر او را پسرخاله اش ـ مرحوم آيت الله العظمى سيد صدرالدين صدر49 كه از مراجع و فقهاى حوزه علميه قم بود, با ديگر علما و طلاب و مردم مؤمن شهر استقبال كردند. او پس از زيارت حرم باصفاى حضرت معصومه(س) چند روز ديگر در منزل پسرخاله اش ماند, اما شوق حرم امام هشتم او را بى قرار كرد و نگذاشتش كه بيش از اين در قم بماند و ناچار اين شهر مقدس را ترك كرده, راه خراسان را پيش گرفت.
در مشهد آيت الله العظمى حاج آقاى حسين قمى و جمعى از علما و روحانيون و نيز مردم از روستاهاى دور و نزديك به ديدن مهمان عزيزشان آمدند و تشريف فرمايى او را به سرزمين خود خير مقدم مى گفتند.
شرف الدين پس از ورودش به مشهد در وهله اول قصد حرم امام رضا(ع) كرد تا بوسه بر آستان قدس رضوى زده, غنچه آرزويش را كه داشت پرپر مى شد, سيراب نمايد….50 سفر بى بازگشت (1377)
يكى ديگر از سفرهاى علامه شرف الدين كه در پايان عمر او بوده, در سال 1377 قمرى اتفاق افتاد.
افول(رفتند و رويم و…)
آخرين اثر علامه شرف الدين كتاب گرانسنگ النص والاجتهاد است. ايشان اين كتاب را در زمانى مى نوشت كه ضعف و ناتوانيِ ناشى از پيرى وجودش را فرا گرفته بود, اما با روح سرشار و همت استوار هرگز از تحقيق و مطالعه دست نمى كشيد. او ساعت هاى طولانى را در كتابخانه مى گذراند و در بخشى از صفحات كتاب بازنگرى مى كرد.
شرف الدين در سن پيرى نيز اكثر وقتش را به مطالعه و رسيدگى به امور مسلمين صرف مى كرد. او همچنين فرصتى را براى تفكر و محاسبه خود اختصاص داده بود. بارها هنگام فكر كردن و مرور بر گذشته ها, به ياد جوانى اش مى افتاد كه چگونه آن را گذرانيده است. او دوست مى داشت سال هاى پايان حياتش را در نجف و در كنار مرقد مولايش ـ امير مؤمنان على بن ابى طالب(ع) ـ بگذراند. اما افسوس كه اجل امان نداد.
سال 1377 قمرى بود سلامتى شرف الدين وخيم شد و او را براى معالجه به بيروت منتقل كردند. مردم از سراسر لبنان به عيادتش مى آمدند و هنگام بازگشت از خداوند براى رهبرشان عافيت مى خواستند…
مريضى ايشان خيلى طول نكشيد تا اينكه در صبح روز دوشنبه 8 جمادى الثانى سال 1377 (مطابق با سال 1957م.) آن شعله فروزان پس از 87 سال درخشش براى هميشه خاموش شد و عالمى را در فراق خود گداخت.51 بازگشت علويى به سوى على(ع)
وقتى خبر درگذشت علامه شرف الدين در بيروت پخش شد, مردم سراسر شهر اعم از كوچك و بزرگ, زن و مرد, پير و برنا, كارمند و بازنشسته بر دور بيمارخانه جمع و با سينه هاى سوزان و اشك هاى ريزان پيكر مطهرش را تا فرودگاه شهر تشييع كردند, چرا كه ايشان وصيت كرده بود كه اگر امكان باشد جنازه اش را به نجف اشرف برده, كنار مرقد جدش ـ اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) ـ به خاك بسپارند. از اين رو پيكرش را به اتفاق بعضى از فرزندان و عده اى از رجال برجسته لبنان, توسط هواپيماى خاص, از بيروت به بغداد منتقل كردند.52
مردم بغداد علامه شرف الدين را از دوران جوانى اش مى شناختند. آنها بزرگى و خدمات فراوانش را نسبت به اسلام بعدها شنيده بودند. حالا كه خبر فوت اين عالم بزرگوار به گوششان رسيد و متوجه شدند كه قرار است پيكر پاكش به بغداد حمل شود تمام مردم سياه پوش شده, انتظار ورود ميهمان عزيزشان را مى كشيدند.
چون هواپيما در فرودگاه بغداد نشست, با انبوه زياد مردم عزادار مواجه شد كه در انتظار جنازه سيد شرف الدين بودند. آنها پيكر پاك او را بر سر دست گرفته تا كاظمين تشييع كردند و همه تجليل و تكريمى كه درخور مقام والاى او بود, به جاى آوردند. تشييع جنازه اين عالم بزرگوار پنج ساعت طول كشيد. بعد از آن جنازه را با همان كيفيت به كربلا و بعد به نجف بردند تا مثل طواف ائمه كاظمين, گرد مرقد امام حسين(ع) و اميرالمؤمنين على(ع) نيز طواف داده شود.
بالاخره دو روز پس از وفات علامه شرف الدين پيكر پاكش روز چهارشنبه 10 جمادى الثانى سنه 1377 قمرى بر جوار حرم جدش اميرالمؤمنين(ع) و در حجره مجاور آرامگاه استادش سيد محمدكاظم يزدى در سمت جنوبى صحن مطهر, به خاك سپرده شد.53 انوارى كه از خورشيد جدا شد
رسول گرامى اسلام حضرت محمد مصطفى(ص) فرموده اند: (العلماء باقون ما بقى الدهر) يعنى عالمان باقى مى مانند تا زمانى كه دنيا پايدار و برجا باشد. اين جاودانگى بستگى به مؤلفات, تربيت شاگردان, هدايت مردم و ديگر صفات حميده آن بزرگواران است كه پس از خود بر جاى مى گذارند.
يكى از مصاديق بارز اين گونه علما سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى است كه نصف قرن از ارتحال آن جناب مى گذرد اما گويا اين كه هنوز هم زنده است و دوست داران آثار نابش او را در بين خود احساس مى كنند.
آرى, سيد شرف الدين هنوز هم زنده است. او مثل خورشيدى مى ماند كه خود غروب كرده, اما انوارى كه از او جدا شده است, هنوز باقى است. الف. مؤلفات موجود
آثار بر جاى مانده علامه شرف الدين عبارتند از: المراجعات, الفصول المهمة فى تأليف الامة, اجوبة مسائل موسى جارالله, الكلمة الغراء فى تفصيل الزهراء, المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهرة, ابوهريرة, بغية الراغبين, فلسفه الميثاق والولاية, ثبت الاثبات فى سلسلة الرواة.
اين آمارى است كه شيخ مرتضى آل ياسين در مقدمه المراجعات ذكر كرده است54 ايشان چون اين مقدمه را در زمان حيات علامه شرف الدين نگاشته اند, بنابراين به بعضى از كتبى كه بعد از نوشتن مقدمه او چاپ شده اند, اشاره نكرده است. محققين ديگرى بعد از ايشان در چاپ هاى بعدى كتب ديگرى را اضافه كرده, مجموع آثار موجود سيد شرف الدين را سيزده عدد معرفى كرده اند.55 اسامى كتاب هاى اضافه شده چنين مى باشد: مسائل الخلافيه (فقهية), رسالة كلامية, كتاب الى المجمع العلمى العربى بدمشق, الاجتهاد مقابل النص.
دانشمند فرزانه معاصر ـ استاد محمدرضا حكيمى ـ كتاب ديگرى را با عنوان زينب الكبرى به اين آمار افزوده است.56 ب. افسوس
مؤلفات از دست رفته علامه شرف الدين كه باعث تأسف و محزونى او شد, از اين قرار است كه خود مؤلف آنها را در حاشيه الكلمة الغراء چنين ذكر نموده است: شرح التبصرة, حاشيه استصحاب, رسالة فى منجزات المريض, سبيل المؤمنين, النصوص الجليه, تنسل الآيات الباهرة, تحفة المحدثين فيما اخرج عنه الستة من المضعفين, تحفة الاصحاب فى حكم اهل الكتاب, الذريعة, المجالس الفاخرة, مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام, بغية الفائز فى نقل الجنائز, بغية المسائل عن لثم الايدى والانامل, زكات الاخلاق, الفوائد والفرائد, حاشيه اى بر صحيح بخارى, حاشيه اى بر صحيح مسلم, الاساليب البديعة فى رجحان مآتم الشيعة.57 شرف الدين در نگاه ديگران
او مردى بود با اخلاص, كوچك ترين كارى را كه انجام مى داد محض رضاى پروردگار بود. از اينجاست كه هركسى يكى از كتاب هاى او را خوانده باشد, مجذوب كلامش شده و براى هميشه او را دوست خواهد داشت. از توصيفى كه شيخ مرتضى آل ياسين از ايشان مى كند, روشن مى شود كه منشأ شهرت و ماندگارى اين عالم بزرگوار برخواسته از اخلاص او بوده است. ايشان چنين مى فرمايند:
در هر يك از آفاق جهان اسلام, نام هايى, از تنى چند از رجال نقش بسته و جاودان گشته است, رجالى كه از نبوغ ها و عظمت هايى برخوردار بوده اند و به قله عظمت صعود كرده اند, ايشان نامشان مانند ستاره هاى درخشان در آسمان مى درخشد.
در اين ميان كسانى هستند كه نامشان نه تنها در يكى از آفاق عظمت ها مى درخشد, بلكه در همه اين افقها طالع و درخشان است. ليكن اينگونه كسان كه همه عظمت ها برخوردارند و در همه افقها مى درخشند, بسيار بسيار اندكند… از جمله اين يگانگان روزگار, در تاريخ اسلام, سيد عبدالحسين شرف الدين است….58
مرجع عالى قدر جهان اسلام و فقيه بزرگ مرحوم آيت الله العظمى سيد حسين بروجردى پس از ديدار با فرزند علامه شرف الدين راجع به شخصيت پدرش چنين گفت:
قدرت بيان و نثر شيوا و متانت و قوه استدلال مرحوم شرف الدين بى نظير بود.59
مرحوم آيت الله العظمى سيد محسن حكيم ـ علامه شرف الدين را چنين توصيف مى كند:
سيد شرف الدين منبع رحمت و احسان بود و همگان از رحمت و احسان او بهره مند مى شدند.60
مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالقاسم خويى, پس از مرگ شرف الدين از او چنين ياد مى كند:
در اخلاق نيكوى او, عظمتى بى نظير ديدم, حضور ذهن شگفت انگيز در مسائل علمى داشت… هيچ كس از جهاد او در راه عزت و عظمت اسلام بى خبر نيست, شرف الدين به بهترين روش از شريعت اسلام دفاع كرد و مذهب جعفرى را يارى نمود و امت اسلامى را به صلاح و سازندگى فراخواند. خدايش جزاى خير دهد.61
صاحب كتاب عظيم الغدير علامه بزرگ مرحوم شيخ عبدالحسين امينى در كتاب خود تقريظى را از سيد شرف الدين ذكر كرده است:
اين نامه را دست با عنايت شرف الدين علوى, مصلح اكبر, آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى نوشته است, شخصيتى كه امت اسلامى به ساحت او ارادت مى ورزند…62
و هم او مى گويد:
شرف الدين, يكى از قله هاى رفيع تشيع است, و يكى از درفش هاى افراشته اسلام. او در اين روزگار مظهر عظمت سادات بنى هاشم است. شيعه را مى سزد كه به شرف الدين افتخار كند…63
مرحوم آيت الله شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره او چنين مى گويد:
شرف الدين يكى از بزرگ ترين مناديان وحدت اسلامى و هماهنگ ساز و پيروان مذاهب اسلامى بود. او پيوسته مسلمانان را به قرار گرفتن در صف واحد و گفتن سخن (وحدت كلمه) فرامى خواند….64
مؤلف كتاب منتهى الآمال حاج عباس قمى چنين مى گويد:
…و از ايشان است سيد جليل, عامل فاضل, م1. السيد محسن الامين, الشيعة فى مسارهم التاريخى, ص695. 2ـ3. غلامرضا گلى زواره, شناخت كشورهاى اسلامى, ص138ـ139. 4. قاضى نورالله ش


صفحه 11

روش شرف الدين در تبيين گزارش هاى تاريخى
مرادى نسب حسين

شخصيت علمى شرف الدين
وى از خاندان شريف و سادات بزرگ لبنان از جبل عامل بود كه در سال 1290 قمرى در كاظمين ديده به جهان گشود. نسب وى به امام هفتم موسى بن جعفر(ع) مى رسد. پس از آن كه پدرش سيد يوسف تحصيلات علوم دينى را در عراق به پايان رساند و اجازه اجتهاد از علماى بزرگ آن ديار گرفت به زادگاهش جبل عامل برگشت. فرزندش سيد شرف الدين نزد پدر به فراگيرى مقدمات علوم دينى و سطح فقه و اصول پرداخت و براى ادامه تحصيل به نجف اشرف مسافرت كرد و نزد عالمانى بزرگ همچون شيخ حسن كربلائى, شيخ محمد طه نجف, آخوند ملا محمد كاظم خراسانى, سيد محمد كاظم يزدى, سيد حسن واسماعيل صدر و شيخ شريعه اصفهانى بهره علمى جست. همچنين وى براى تحصيل معارف بيشتر به شهرهايى مانند كربلا و كاظمين عازم شد و از محضر عالمان بزرگ آن جا كسب فيض كرد و در مباحث علمى و نظرى آنان حضور داشت. وى بر اثر همت و پشتكار در تحصيل كسب دانش به جايگاه و موقعيت علمى بزرگى رسيد به طورى كه محدتى متبحر, متكلمى زبر دست و بى همتا, مفسرى بزرگ, فيلسوفى محقق, اديبى بزرگ, خطيبى توانا, مورخى محقق, نويسنده اى صاحب سبك, شاعرى صاحب ذوق, مناظره كننده اى مستدل و قوى شد. سيد شرف الدين داراى تأليفات بى شمارى است از جمله مى توان به كتاب المراجعات, النص و الاجتهاد, سبل المؤمنين, مختصر مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام و الفصول المهمه فى تأليف الامه نام برد.
سيد شرف الدين علاوه بر اين فضائل, مجاهدى نستوه در راه دين و مبارزى خستگى ناپذير با استعمار فرانسه در شورش بود به طورى كه حكم اعدام او را صادر كردند و به خانه اش حمله ور شدند و كتابخانه اش را به آتش كشيدند. او به ناچار به سوريه و فلسطين رفت و مبارزات خود را با صدور فتواى جهاد بر ضد اشغاگران فرانسوى شدت بخشيد. آيت الله كاشانى و نواب صفوى با او ملاقاتى داشته و درباره جنبش هاى اسلامى با او تبادل نظر و گفتگوى داشته اند.
سيد از مصلحان و مناديان اتحاد ميان مسلمانان بود و در راه وحدت با قلم خود و سفر به كشورهاى جهان اسلام گام بلند و اساسى برداشت و به همين سبب كتاب الفصول المهمة فى تأليف الامه را به نگارش در آورد. وى با مسافرت كردن به مصر با استاد دانشگاه الازهر آقاى شيخ سليم بشرى به گفتگوى علمى پرداخت و اين گفتگوى هاى را از طريق نامه پى گيرى كرد به طورى كه شيخ سليم در آخرين نامه خود به ايشان نوشت: (من از ديدار و گفتگوى با شما درباره شيعه در اشتباه بودم و اين اشتباه نتيجه اخبار و سخنان نادرستى است كه از ياوه گويان شنيدم, من پس از ملاقات و بحث با شما به رستگارى رسيدم).
سيد شرف الدين در مقدمه كتاب المراجعات اشاره دارد كه برادران مسلمان كه به يك مبدأ و دين اعتقاد دارند هميشه با هم درگير و همانند مردم بى فرهنگ به زد و خورد مى پردازند. همين وضع سبب مى گردد كه انسان به دنبال چاره اى باشد. وقتى كاسه صبر من در برابر اين مشكلات و مصائب (تفرقه جهان اسلام) لبريز شده به مصر ـ كه مرگز پرورش علمى است ـ مسافرت كردم تا به آرمان خودم (وحدت امت اسلام) دست يابم و بيمارى جدايى و از هم گسيختگى ميان مسلمانان را درمان كنم كه با دانشمند بزرگ مصرى برخورد كردم و شكايت خود را از اين گرفتارها بيان كردم, او هم مانند من شكوه كرد و بدين طريق بحث و گفتگو را با هم آغاز كرديم.
نظر سيد اين است كه بسيارى از اختلافات شيعه و سنى پايه و اساس درستى ندارد, بلكه سر منشأ همه آنها دروغ ها و تهمت هايى است كه در شرايط زمانى خاصى از طرف حاكمان و قدرتمندان سياسى مطرح شده و از طريق آنان به اشاعه آنها پرداخته شده است. درخور ذكر است كه بزرگان براى نشان دادن مبانى اعتقادات خود به بيان حقايق و تحليل آنها مى پردازند, نه آن كه به كتمان حقايق روى آورند و از مبانى اعتقادات خود دست بكشند, بلكه با استدلال هاى متين و اخلاق نيكوى به نادرستى بعضى از روايات و روايان اشاره دارند. به همين دليل مى بينم كه سيد به نقد روايات ابوهريره و شخصيت او مى پردازد.
شرف الدين در سال 1340 هجرى براى انجام مناسك حج راهى مكه شد و نماز جماعت را با شركت حاجيان شيعه و سنى برگزار كرد. وى مسافرت هايى به كشورهاى از جمله ايران و كشورهاى مختلف ديگر داشت تا منادى وحدت ميان مسلمانان باشد. وى ميلاد پيامبر اسلام(ص) را در روز دوازدهم ماه ربيع الاول جشن مى گرفت1 كه مى تواند دليل بزرگى بر روحيه اسلامى او در ايجاد وحدت باشد.
مى توان گفت احياى مذهب تشيع ـ حقانيت آن روشن است ـ بار ديگر مرهون زحمات سيد شرف الدين بود كه اين مذهب را با روش منطقى وسبك جديد انتشار داد و تمام قدرت و نبوغ خود را براى شناساندن مذهب تشيع به كار برد و حق را آشكار ساخت.
وى با اشتغالات فراوان علمى و اجتماعى و سياسيى كه داشت هرگز منزلش به روى كسى بسته نشد و منزل او ملجأ و پناهگاه نيازمندان و برطرف كننده آلام و دردهاى مردم بود. او در بعضى از مناطق لبنان به كارهاى عام النفعه پرداخت و در شهر صور (واقع در جنوب لبنان) براى تربيت دينى مردم, خانه اى را خريد و آن را به صورت حسينيه درآورد و سپس آن را وقف كرد. همچنين محلى براى اجتماعات اسلامى و كنفراس هاى علمى و اجتماعى و تربيتى به نام (نادى الامام جعفر الصادق(ع))در لبنان تأسيس كرد.
او ستاره اى از ستارگان فروزان جهان تشيع بود كه سرانجام ستاره عمرش در سال 1377 قمرى خاموش شد و روحش به ملكوت اعلى پيوست. مردم شهرهاى بيروت, بغداد, كربلا, نجف, جسم مطهر سيد شرف الدين را با شكوه در شهرهاى خود تشييع كردند و سپس در حرم مطهر اميرمؤمنان در حجره مجاور آرامگاه آيت الله العظمى سيد محمد كاظم يزدى به خاك سپرده شد.2 مقدمه بحث
تاريخ گذر عبرت ها و پندهاست تا انسان به مرتبه كمال الهى برسد. چنين تلاشى را پيامبران به ويژه رسول خدا(ص) خاتم پيامبران و بعد از ايشان ائمه اطهار(ع) در طول تاريخ داشته اند تا انسان ها در مسير صحيح قرار گيرند. بايد در چنين شرايطى به كتاب خدا و عترت پيامبر(ص) كه ثقل اكبر و اصغر هستند تمسك كرد تا انسان از مسير الهى منحرف نشود. از اين روى يك خطيب توانمند و محقق زبر دست در بيان يا نگارش وقايع تاريخى, افزون بر اطلاعات كافى درباره موضوع بحث يا نگارش خود به علوم ديگر نياز دارد تا بتواند اطلاعات صحيحى به ديگران منتقل نمايد, زيرا اختلاف و تنوع در گزارش هاى تاريخى مى تواند سبب تأييد يا رد نص تاريخى با استفاده از آيات قرآن شود; بنابراين وى بايد از علم فقه و اصول, تفسير, حديث, كلام, بلاغت و فصاحت در كلام يا نوشتار, ادبيات, مقتضيات زمان و مكان آگاهى داشته باشد تا بتواند نظر صحيح خود را بيان نمايد. احاطه علمى بر علوم ديگر و تسلط كافى بر موضوعات بحث اين امكان را به محقق مى دهد تا نصوص تاريخى را ارزيابى كند.
اغلب مورخان يا محدثان بر حسب ذوق و سليقه خود يا گاهى به درخواست حاكمان وقت يا تحت تأثير آنان يا به سبب فضاى فرهنگى موجود در آن عصر, تعصبات مذهبى و اميال نفسانى خود به ثبت نصوص تاريخى به گونه اى نادرست پرداخته اند. بنابراين اين گونه نوشته هايى كه معيارهاى علمى در آن رعايت نشده, درخور نقد و بررسى است تا بتوان نقاط ضعف و قوت نصوص را شناسايى كرد و صحيح آن را در اختيار حقيقت جويان حق قرار داد. با بهره گيرى مطلوب از تجربيات محققان نقاد و آگاه به شرايط سياسى, اجتماعى, فرهنگى و جبرهاى موجود جامعه آن عصر را مى توان به آيندگان نشان داد. در حقيقت محقق متفكر, آينده نگر, نقاد در پى كشف واقعيات است. مى توان گفت كه او مانند يك نظاره گرى است كه بر بلندايى ايستاده و حركت كاروان ها را مى بيند, بدون آن كه علاقه اى به كاروانيان داشته باشد. به بررسى شيوه و روش آنان پرداخته و به تجزيه و تحليل آن مى پردازد تا سره از ناسره را جدا نمايد.
سيد شرف الدين با احاطه علميى كه بر علوم مختلف داشت, و با شناخت از زمان, روزگار خود را در معرفى معارف شيعه گذاشت و گزارش هاى تاريخيِ صدر اسلام را به دقت بررسى كرد و روايات صحيح را از غير صحيح جدا كرد و حقيقت مسلم را براى جويدگان حق روشن ساخت. احاطه او در روايات اهل بيت(ع) و روايان آنان و تسلط بر احاديث اهل سنت سندى گويايى بر تبحر علمى او در روايات است.3 او با غور در روايات نقش بارزى در بيان واقعيات و تبيين نصوص گزارش هاى تاريخى و روايى انجام داد كه در كتاب هاى سيد مى توان ديد. سيد چنان بر بحث هاى خود تبحر كافى و به نقادى روايات از كتاب هاى اهل سنت پرداخت كه استاد سليم از درياى وجود سيدجرعه اى از آن را نوشيد و حقيقت بر او روشن شد. اكنون به بخشى از سپاسگزارى استاد سليم از سيد شرف الدين ـ در پاسخ هر نامه اى كه حقايق تاريخى و نصوص بر او (استاد سليم) روشن مى شد ـ گذرا نقل مى شود. استاد سليم گفت كه گوارايى كلمات (او) بر قلبم از آب زلال بيشتر است (نامه 9). در جايى ديگر, او را محققى دقيق و نكته بين دانسته است (نامه 17) و نيز مى گفت كه تو مبهمات را بر من روشن كردى و خداوند تو را نشانه اى از نشانه هاى خود قرار داد, ايمان آوردم (نامه 25). در پايان گفته است من قبل از ملاقات با شما (درباره شيعه) در اشتباه بودم و اين به سبب شنيدن اخبار و سخنان نادرست ياوه گويان بود (نامه 111).
در حقيقت اين دانشمند بزرگ اهل سنت, عظمت و مرتبه علمى و اخلاقى سيد را دريافته بود كه چگونه ايشان پرده هاى ضلالت و گمراهى را از او برداشت و او را به درياى بى كران اهل بيت(ع) وصل كرد تا جرعه اى از آن بنوشد تا راه هدايت بر او نمايان شود. روش سيد شرف الدين در بين نصوص و گزارش هاى تاريخى
علم تاريخ از حديث نشأت گرفته است يعنى از دل حديث برخاسته است. از اين جهت تاريخ و سيره پيامبر و ائمه اطهار مورد توجه بزرگان بوده است تا حقايق تاريخى را از متون حديثى نقل كنند. سيد شرف الدين چنان كه از تأليفاتش و آثارش پيداست هيچ گاه به عنوان يك مورخ دست به قلم نبرده تا روايات تاريخى و گزارش هاى آن را طرح نمايد, بلكه مى توان گفت آنچه كه سيد را به صحنه كشانده سه مطلب اساسى است:
1. گرفتارهايى كه به سبب تفرقه ميان مسلمانان به وجود آمده و دشمن آنان را به جان هم انداخته است. او خواهان وحدت و اتحاد ميان آنان است, بدون آن كه هر يك از فرق دست از مذهبشان بردارند. او در نامه چهار مى نويسد براى ايجاد وحدت و هماهنگى ميان مسلمانان به عدول شيعه از مذهبش و نيز عدول اهل سنت از مذهبشان احتياج نيست, اتحاد زمانى به دست مى آيد كه شما مذهب اهل بيت را آزاد اعلام كنيد و آن را مانند يكى از مذاهب خود بدانيد كه پراكندگى مسلمانان به اجتماع تبديل شود (مراجعات, 34).
2. بيان مكتب و مذهب اهل بيت(ع) و دفاع از حريم امامت و حقوق آنان و علاقه عميق او به خاندان نبوت.
3. پاسخ به سؤالات و شبهاتى كه در ذهن استاد سليم بشرى بوده است. همچنين تهمت ها و شايعاتى كه به ناحق به شيعيان نسبت داده مى شد.
از اين روى در آثار او بيشتر نداى وحدت, پاسخ به شبهات و تبيين مذهب اهل بيت(ع) است كه بهترين گواه بر اين مطالب, نوشته هاى اوست. به هر صورت سيد شرف الدين در هر وادى از علم كه قدم برداشته, موشكافانه و دقيق وارد شده است و گزارش هاى تاريخى را نقد و بررسى, و صحت و سقم آن را مشخص كرده است. وى براى رد يا قبول گزارش هاى تاريخى ملاك هايى در نظر داشته است كه به برخى از آنها اشاره مى شود. قرآن دليل قاطع
قرآن تاريخ ساز و نقش آفرين است و در بسيارى از متون مختلف ـ مانند ـ تفسير و علم رجال و فقه و علوم ديگر ـ گزارش هاى تاريخى بسيارى وجود دارد. گزارش هاى تاريخى به تنهايى راهگشا نمى تواند باشد, زيرا دست تحريف در آن راه دارد. از اين روى قرآن از معيارهاى اساسى در تشخيص گزارش هاى صحيح از سقم مى تواند باشد و با عرضه احاديث بر قرآن صحت يا سقم آن را به دست آورد. در بعضى از گزارش هاى تاريخى مى توان با كمك گرفتن از آيات و شأن نزول آنها موضوعى را اثبات يا رد كرد.
سيد در نوشته هاى خود از آيات قرآن به نحو مطلوب بهره برده است, حتى درباره برخى از آياتى كه در شأن و عظمت اهل بيت(ع) است جداگانه تحقيقاتى نوشته است. وى در نوشته هاى ديگر ضمن بحث هاى مختلف به آياتى اشاره كرده است كه درباره اهل بيت(ع) و براى طالبان حقيقت و جوياى حق به آن استدلال كرده است. ايشان در نامه 23 خود به استاد سليم بشرى در حدود 53 آيه از آياتى را كه در شأن اهل بيت نازل شده, متذكر شده است و گفته ابن عبارت كه فقط در شأن على(ع) سيصد آيه از آيات قرآن نازل شده است يا ربع قرآن درباره اهل بيت(ع) نازل شده است اين تعجبى ندارد, زيرا اهل بيت و قرآن دو نيمه از يك چيزند (حقيقتند) كه از هم جدا نمى شوند (المراجعات, 67). البته وى سعى كرده در تبيين و توضيح آيات و شأنِ نزول ها نظر مفسران اهل سنت را هم بداند و به آنها استناد كند تا گفته اش نفوذِ بيشترى بيابد.
وى به آيه تطهير انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا (احزاب, 33) در شأن اهل بيت اشاره دارد (المراجعات, 67). سيد شرف الدين درباره آيه فوق در جاى ديگر مطالبى دارند كه به آنها اشاره مى شود. درباره آيه فوق همه اهل قبله از مذاهب اسلامى اجماع دارند. وقتى آيه تطهير بر پيامبر(ص) وحى شد آن حضرت دو سبط خود و پدر و مادر آنان را گرد آورد و كسا را بر خود وآنان انداخت تا فرزندان و زنان و مردان ديگر را جدا كرد تا كسى در مشاركت آنان طمع نداشته باشد. با اين كار, آن حضرت پرده هاى شك و ترديد را كنار زد و حقيقت تابناك را روشن ساخت, حتى براى آنان دعا كرد: خدايا اينها اهل بيت من هستند, پس پليدى را از آنها دور كن و آنان را پاك و مطهر ساز.
سيد به نكاتى در اين آيه اشاره دارد: اختصاص آيه به اهل بيت, امتيازى است كه بر همه جهانيان دارد; پيامبر(ص) كار لغو انجام نمى دهد, پس پوشاندن گليم يا كسا و كشيدن گليم از دست ام سلمه لغو نخواهد بود (ان هو الا وحى يوحى علمه الشديد); حكمت تكرار اين كار راستگوى امين براى آشكار شدن مقصودش است; مبالغه پيامبر(ص) براى اختصاص آيه تطهير به آنان (الكلمة الزهراء, 19 تا 26); آيه دلالت بر عصمت پنج تن از آل عبا دارد; آيه به ضرورت دلالت التزامى بر امامت اميرالمؤمنين دارد, زيرا على(ع) ادعاى خلافت كرد.
حسن و حسين و فاطمه نيز مدعى خلافت شدند و آنان دروغ نمى گويند, چون دروغ يك رجس و پليدى است و خداوند پليدى را از آنان دور كرده است (الكلمة الزهراء, 39 و 40). سيد شرف الدين به دشمنان اهل بيت كه تلاش دارند آيه را به همسران پيامبر نسبت دهند و به سياق آيه استناد كرده اند پاسخ مى دهد كه اولاً آنان از دشمنان ـ مانند عكرمه و مقاتل بن سليمان ـ على(ع) بودند و تراجم نويسان آنان را از دورغگويان شمرده اند (همان, 27 تا 37), ثانياً اين كه اگر آيه مختص به زنان پيامبر باشد بايد ضمير مخاطب در آيه مى آمد, ثالثاً از نشانه هاى بلاغت در سخن, آوردن جمله معترضه در ميان كلام است و به چندين آيه كه به صورت معترضه در ميان كلام هاى ديگر آمده است, سيد استناد كرده است (همان, 33), رابعاً اجماع مسلمانان است كه جمع آورى قرآن و ترتيب آيات بر حسب ترتيب نزول آنها نبود است (همان, 34).
آيه فضيلت در باب دوستى قل لا اسلكم عليه اجرا الا المودّة فى القربى (شورى, 23) ـ اختصاص به آنان دارد, همچنين در كتاب الكلمة الغراء به نكاتى اشاره كرده است.
آيه مباهله فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا وانفسكم (آل عمران, 61) در حق اهل بيت نازل شد (مراجعات, 53). در نوشته ديگر سيد شرف الدين آيه فوق را شرح داده است. اهل قبله از جمله خوارج اجماع دارند كه رسول خدا(ص) براى مباهله جز دخترش زهرا(س) از زنان و از فرزندان, حسن و حسين ميوه دل او و برادرش على(ع) به عنوان نفس خود ـ نسبتش به پيامبر مانند هارون به موسى بود ـ كسى ديگرى را انتخاب نكرد, همين كه پيامبر جز ايشان را برنگزيد دليل بر اختصاص اين آيه به ايشان دارد (الكلمة الزهرا, 7و8).
سپس از فخر رازى از كتاب تفسيرش داستان مباهله را ذكر كرده است و مى نويسد كه نصاراى نجران شكوه ربانى و عظمت پيامبر و اهل بيتش را در نختسين نگاه درك كردند. به خدا سوگند من در شگفتم از مسلمانى كه قدر اين مقام را نداند. سيد شرف الدين به چند نكته دقيق در مباهله اشاره دارد:
درخواست پيامبر از اهل بيت براى گفتن آمين, فضيلتى بزرگى است; انتخاب آنان براى اين كار و برترى بر كسانى كه سابقه اسلام داشتند فضيلتى مضاعف براى آنان است; نزول آياتى از قرآن مبنى بر فرمان مباهله, فضيلتى ديگر براى آنان است و افزون بر آن, اختصاص مباهله به آنان شرافتى جديدى است و نورى بر نورهاى ديگر اضافه شد; علماى علم بلاغت و كسانى كه به اسرار قرآن آشنايند مى دانيد كه ظاهر آيه دلالت بر عموم فرزندان و زنان و نفوس دارد كه جمع مضاف دلالت حقيقى بر استغراق مى كند. از اين روى استفاده از الفاظ عموم و افراد خاص مد نظر دليل بر آن است كه آنان نمايندگان اسلام و انسان هاى كامل و برگزيده از افراد جهانند (الكلمة الزهراء, 9 تا 13); زنان به حضرت زهرا(س) و نفوس به حضرت على(ع) اختصاص داشته است, ولى به يكى از فرزندان اكتفا نشده است, زيرا على و فاطمه نظيرى در انفس و نساء ندارد و وجود آنان از ديگران كفايت مى كند, ولى در سبطين, وجود هر يك از آنان از ديگرى بى نياز نمى شد و آن حضرت هر دو را با هم خواند; وجود على(ع) به منزله نفس پيامبر(ص) است كه به حكم آيه, راه او راه پيامبر(ص) است ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم (حديد, 21). شكى نيست كه او از تمام امت برتر است و در جانشينى پيامبر(ص) چه در زمان حيات و ممات سزاوارتراست (الكلمة الزهراء, 14 و 15).
شرف الدين نتيجه گيرى مى كند آنان چنان از روحانيت و اخلاص در عبادت برخوردار بودند كه افراد ديگر نداشتند. ديگر آن كه دعوت براى مباهله از آنان در حكم دعوت از عموم مردم است يعنى حضور آنان به منزله حضور تمام امت است. آمين گفتن آنان كفايت از آمين تمام مردم مى كند. لذا هر كس در اسرار قرآن تدبر و غور كند مى داند كه وضع الفاظ عام بر افراد خاص شبيه چيزى است كه شاعر گفته است بر خدا سخت نيست كه تمام جهان را در يك نفر قرار دهد (الكلمة الزهرء, 12 و 13).
آيه هل اتى يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شرّه مستطيرا و يطعمون الطعام على حبّه مسكينا و يتيما و اسيرا… (انسان, 7 تا 11) در مدح آنان نازل شده است. و در مدح غير آنان نازل نشده است (مراجعات, 53).
آيا اينان (اهل بيت) حبل الله و اعتصموا بحبل الله جمعيا ولا تفرقوا (آل عمران, 103), صادقين و كونوا مع الصادقين (توبه, 119), صراط الله و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه (انعام, 153), سبيل الله و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله (انعام, 153), اولوا الامر يا ايها الذين آمنوا اطيعوالله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم (نساء, 59), اهل ذكر فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون (نحل, 43, انبياء, 7) نيستند؟
مؤمنان اهل بيت هستند كه خداوند فرمود من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و بتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى و نصله جهنم (نساء, 115). ابن مردوديه در تفسير آيه مى نويسد كه مراد از (مشاققة الرسول) مخالفت با پيامبر در اين جا مخالفت در شأن على(ع) است و منظور از (الهدى) مقام على(ع) است. عياشى هم در تفسير خود به اين معناى اشاره كرده است و اخبار صحيح و متواتر از ائمه الهدى(ع) است كه سبيل المومنين سبيل و راه ائمه اطهار(ع) است (مراجعات, 55).
آنان هادى انما انت منذر و لكل قوم هاد (رعد, 7) هستند. در تفسير تعلبى است وقتى اين آيه نازل شد رسول خدا(ص) دستش را بر سينه اش گذشت و فرمود من انذار دهنده و على هدايت كننده, اى على هدايت يافتگان با تو هدايت مى شوند. برخى از مفسران اشاره به اين مطلب كرده اند. در تفسير آيه فوق از امام صادق(ع) آمده است: انذار دهنده رسول خدا(ص) و هدايت كننده على(ع) است و فرمود اين آيه تا روز قيامت درباره ماست (مراجعات, 55).
آيه فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر اسمه درباره اهل بيت است. در تفسير تعلبى از انس بن مالك و بريد آمده است زمانى كه رسول خدا(ص) اين آيه را خواند ابوبكر برخاست و گفت: اى رسول خدا, اين خانه, به خانه على و فاطمه اشاره كرد. رسول خدا فرمود: بله, اين خانه از برترين خانه هاست. همچنين نه روايت صحيح در كتاب غايه المرام در باب 12 نقل شده است كه افق حقيقت را براى هدايت شونده, روشن مى سازد (مراجعات, 61).
آيه افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستون اما الذين آمنوا و عملو الصالحات فله جنات الماوى نزلا بما كانوا يعملون و اما الذين فسقوا فمأواهم الناز كلما ارداوا ان يخرجوا منها… (سجده, 18 و 19) نيز در حق اهل بيت نازل شده است. محدثان گفته اند آيه فوق درباره اميرالمؤمنان و وليد بن عقبه بن معيط نازل شده است و مفسران به آن تصريح كرده اند.و در كتاب اسباب النزول از ابن عباس نقل كرده است كه وليد به على بن ابى طالب گفت: من نيزه ام از تو تيزتر, زبانم گشاده تر و سپاهم از تو بيشتر است. على(ع) به او فرمود: ساكت شو, تو فاسقى. و اين آيه نازل شد كه مقصود از مومن على است و منظور از فاسق, وليد بن عقبه است (مراجعات, 63).
آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رؤف بالعباد در شأن على(ع) نازل شده است. محدثان و مفسران و صاحبان تأليف در كتاب هاى اسباب نزول قرآن با سندهاى آن از ابن عباس آورده اند اين آيه در شأن على(ع) نازل شده است. على(ع) چهار درهم داشت كه يكى را در روز و ديگرى را در شب و يكى ديگر را در پنهانى و آخرى را آشكارا در راه خدا انفاق كرد (مراجعات, 64).
آيه و الذين جاء بالصدق و صدق به اؤلئك هم المتقون (زمر, 33) در شأن على(ع) نازل شده است.
منظور از (بالصدق) در آيه رسول خدا(ص) است و از كسى كه او را تصديق كرد امير مومنان على(ع) است. بزرگان ائمه اطهار(ع) از جمله امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) و ديگران مانند ابن عباس, محمد بن حنفيه و… به آن تصريح كرده اند. اميرمؤمنان همواره به اين ايه احتجاج مى كرد و مغازلى در مناقب خود از مجاهد آورده است كه مراد از (الذى جاء بالصدق) محمد است و مراد از (صدق به) على است; اين روايت را ابن مردوديه و ابونعيم و ديگران نيز نقل كرده اند (مراجعات, 64 و 65). همچنين در كتاب النص و الاجتهاد به آياتى كه ظهور صريح داشته اند اشاره مى كند و نشان مى دهد كه عده اى از اين ظهورات دست كشيده اند و به اجتهادت خود عمل كرده اند. متابعت از دليل شرعى
سيد شرف الدين در مباحث خود دليل شرعى را بهترين راهكار براى حل اختلاف در اصول و فروع دين مى داند. از اين روى وقتى سليم بشرى مى گويد چرا شيعيان از مذاهب مسلمانان ديگر پيروى نمى كنند و همين سبب اختلاف ميان آنان شده است سيد توضيح مى دهد كه پيروى كردن ما در اصول دين به غير از مذاهب اشعرى و در فروع دين به غير مذاهب اربعه از روى حسادت يا تحزب و تعصب نيست. ما در اجتهاد ائمه مذاهب اربعه و عدالت, امانت, پاكى آنان شك و ترديد نداريم, لكن دليل هاى شرعى ما را به متابعت از مذهب اهل بيت ملزم كرده است و اين دليل ها به ما اجازه مخالفت با ائمه اطهار(ع) را نمى دهد والا از جمهور تبعيت مى كرديم.
ديگر آن كه جمهور دليل بر ترجيح مذاهب خود بر مذاهب ديگر ندارند, چه رسد كه تبعيت از آنان واجب باشد. آن صفاتى كه ياد آور شديد منحصر در اين افراد نيست. بنابراين چگونه ممكن است مذهب آنان تعييناً واجب باشد. من (سيد) گمان نمى كنم كسى جرأت برترى آنان در علم و عمل بر ائمه ما را قائل باشد, زيرا آنان عترت پاك, كشتى نجات, باب حطه, ثقل رسول خدا و بقاياى او در ميان امت اسلام هستند. پيامبر درباره آنان فرمود از آنان پيش نيفتيد كه هلاك مى شويد, از ملحق شدن به آنان كوتاهى نكنيد كه نابود مى شويد, به آنان چيزى نياموزيد كه آگاه تر از شما هستند. جاى بسى تأسف است كه گذشتگان صالح اين مذاهب را اعدل و افضل مذاهب مى دانيد و در همه جا به اتفاق به قول آنان عمل كرده ايد, در حالى كه شيعيان آل محمد به مذهب ائمه و تقل رسول الله متدين بوده اند و از زمان على(ع) و فاطمه(س) مطابق روش آنان عمل كرده اند كه در آن زمان اشعرى (متولد, 270 و وفات 335) و ائمه مذاهب اربعه (احمد بن حنبل متولد 134, وفات 241; شافعى متولد 150, وفات 204; مالك متولد 95, وفات 179; ابو حنيفه متولد 80, وفات 105) وجود نداشتند. اما شيعه از صدر اسلام بوده است. افزون بر آن, مسلمانان سه قرن نخست متدين به اين مذاهب نبوده اند. اين مذاهب كجا, آن مردم سه قرن نخست كجا (نامه 4).
در جاى ديگر سيد مى فرمايد همين ما را كافى است كه خداوند آنان را بر ديگران مقدم كرد تا جايى كه صلوات و درود در نمازهاى واجب را بر تمام بندگانش قرار داده است يعنى بدون صلوات بر آنان, نماز انسان ها نزد خداوند پذيرفته نمى شود, خواه اين نمازگزار صديق يا فارق و ذوالنورين باشد ,اين مقامى است كه بزرگان امت به آن پايبند و ائمه مذاهب شما در برابر آن خاشعند (نامه 10). سيد شرف الدين در كتاب النص و الاجتهاد به مواردى اشاره كرده است كه خلفا در مقابل نصوص صريح اجتهاد كرده اند و در طول تاريخ ديگران هم اجتهادات آنان را تأويل و توجيه كرده اند. شرايط پذيرش روايت از راويان
از شرايط پذيرش خبر از راوى, عدالت اوست. از لابه لاى مكاتباتى كه سيد با سليم بشرى داشته مى توان ملاك سنجش در روايات را به دست آورد. مدار قبول و عدم قبول رواياتِ راويان بر اصل راستگويى و امانت دارى است, نه مذهب فرد. همچنين راوى بايد ثقه, حافظ, ضابط, متقن و حجت (نامه 16), اهل ورع (نامه 110), مورد اعتماد, دقيق در حفظ و ضبط, محتاط, زهد در عبادت, تهذيب نفس و داراى اخلاق نيك (نامه 14) باشد. اگر بنا باشد به طور مطلق احاديث نقل شده شيعه رد شود, ديگر آثار نبوت باقى نمى ماند. (المراجعات, 125, نامه 16)
همين اوصاف سبب شده است كه بسيارى از بزرگان اهل سنت روايات راويان شيعه را در كتاب هايشان نقل كرده اند كه سيد در المراجعات (نامه 16) و در فصول المهمه اسامى آنان را آورده است تا حجت براى اهل سنت باشد. پس عده اى تلاش كرده اند با عنوان رافضى, شيعى, جعفرى و… به روايات راويان شيعه توجه نشود, در حالى كه اين گونه عناوين به عدالت آنان صدمه اى نمى زد و كتاب هاى صحاح به روايات آنان استدلال كرده اند (المراجعات, 68 نامه 14), مثلاً اگر بخارى از بعضى از راويان شيعه مانند ابان بن تغلب حديث نقل كرده است به او زيانى نمى رساند, چرا كه ابان از ائمه عترت(ع) از جمله امام صادق(ع) امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) امام جواد(ع) امام حسن عسگرى(ع) روايت نقل كرده است; بايد گفت بخارى از اين بزرگواران حديث نقل نكرده است, حتى از سبط اكبر سيد جوانان بهشت چيزى نياورده است, در حالى كه بخارى از مروان بن حكم, عمران بن خطان, عكرمه بربرى و مانند اينها حديث نقل كرده است.
از عادت اهل سنت اين است هر كسى مصاحبت با پيامبر(ص) را داشت متصف به عدالت است و هر آنچه را نقل كند مى پذيرند, بدون آن كه از ايمان, استقامت, صداقت و امانت دارى او بحث و تحقيق نمايند. گرچه صحابى بودن خودش فضيلت است, ولى مصون از خطا و لغزش نيست. از اين روى بايد در نقل اخبار او با معيارهاى علم رجال سنجيد. عدالت در خبر واحد از راوى به طور مطلق شرط است و ادله شرعى بر آن وجود دارد. ولى كسى كه عادل نباشد خبر او از درجه اعتبار ساقط است, مثلاً خبر رحلت پيامبر كه تنها راوى آن عائشه (سر آن حضرت در دامن او بود) است, مرحوم سيد با ادله قوى آن را رد كرده و فرموده وى كينه امير المؤمنان على(ع) را به دل داشته است, ديگر آن كه خبر او با اخبار ديگر معارض دارد.
همچنين بايد عدالت و ايمان افرادى كه مجهول الحال در نقل رواياتند بايد ثابت شود تا بتوان به اخبار او تمسك كرد. سيد به راويان شيعه كه آن صفات را دارا هستند مى نويسد: احدى در جدا كردن و تميز حقايق و بحث از صحت و سقم روايات با دقت و اعتدال همرديف و همانند آنان نىآمده است (نامه 14) استناد به روايات صحيح
سيد با تسلط كافى كه به راويان و روايات شيعه و اهل سنت داشته است به حق توانسته سخن حق را در قالبى شيوا و رسا بيان كند و خواننده مجذوب نوشته او شود, بدون آن كه اهانتى به طرف مقابل كرده باشد. سيد با سيطره علمى و تاريخى خود حقايق را از منابع اهل سنت ذكر كرده است تا آنان بدانند كه بسيارى از آنان همين روايات را نقل كرده اند, ولى به آن عمل نمى كنند يا روايات را به تأويل مى برند. در حالى كه ايشان با استناد به آيات درباره اهل بيت, شأن نزول آن را با روايت صحيح و متواتر ذكر مى كند تا مطلب بر حقيقت جويان آشكار گردد. استاد سليم از دقت و بررسى سيد در روايات متحير مى ماند. به چند نمونه از اين موارد اشاره مى شود:
براى استناد به آيه تطهير و آيات ديگر در شأن نزول اهل بيت(س) روايت هاى صحيح و متواترى وجود دارد (ر. ك: الكلمة الزهراء; المراجعات).
وى در نامه هشتم درباره وجوب متابعت از اهل بيت(ع) روايات بى شمارى مانند باب حطه, حديث ثقلين, حديث غدير و احاديث ديگر ياد آور شده است و در آخر مى فرمايد در وجوب متابعت از ائمه اطهار(ع) احاديث صحيح متواترى وجود دارد به ويره آن كه از طريق عترت نقل شده است.
سليم بشرى گفته است كه دشمن شما سند حديث يوم الدار (انذار) را معتبر نمى داند, زيرا بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند. سيد مى فرمايد سند اين روايت از طريق اهل سنت صحيح و معتبر است و نمونه هايى را ياد كرده است (نامه 22).
در آيه تطهير برخى كوشيده اند ميان ادله و ظاهر سياق آيه جمع (تبرعى) درست كنند و بگويند كه آيه هم شامل زنان پيامبر(ص) مى شود هم اصحاب كساء (الكلمة الزهراء, 37). مرحوم سيد اين گفته آنان را رد مى كند (به بحث درباره اجماع رجوع شود). اجماع
اجماع در ديدگاه سيد يكى از ملاك هاى پذيرش گزارش هاى تاريخى است, يعنى همه بر موضوعى اتفاق نظر دارند. برخى در گزارش هاى تاريخى بسيار ديده شده است كه براى اثبات نظريات خود به اجماع تمسك مى كنند. علماى اهل سنت بر خلافت ابوبكر به اجماع تمسك كرده و خلافت او را تثبيت كرده اند و مى گويند كه اجماع امت به طور قطع حجت است و براى حجيت آن به سخن رسول خدا(ص) كه فرمود: (لا تجتمع امتى على الخطأ) و نيز فرمود (لا تجتمع امتى على ضلال) (المراجعات, 246, نامه 79) استدلال مى كنند.
سيد به استدلال آنان پاسخ مى دهد و روايت را معنا مى كند كه منظور آن حضرت از (امت من بر خطا اجتماع نمى كند) و (امت من بر گمراهى اجماع نمى كند) اين است كه در امرى كه امت به مشورت بپردازد و با اختيار خود و اتفاق آرا آن را تأييد كند خطا و گمراهى در آن راه نخواهد داشت, اين معنا از سنت پيامبر متبادر است, اما كارى كه بر اساس رأى چند نفر از امت باشد و براى آن قيام كنند و عده اى را بر آن مجبور نمايند دليلى بر درستى و گمراه نبودن آن وجود ندارد.
بيعت سقيفه با مشورت عمرو ابو عبيده و چند نفر كه با آن دو بوده اند صورت گرفت. از طرفى اهل حل و عقد را در بن بست قرار داد كه كار گذشته است و اوضاع زمان هم با آنان يار بود و به خواسته خودشان رسيدند. ابوبكر تصريح كرد كه بيعت او ناگهانى و بدون مشورت بود خداوند شر آن را بر طرف كند و من از فتنه مى ترسم.
عمر هم در آخرين خطبه خلافت خود گفت: به من خبر رسيده كه شخصى (زبير) گفته است اگر عمر بميرد با فلانى (على) بيعت مى كنم كسى مغرور نشود … كسى بخواهد بدون مشورت با شخصى بيعت كند نه بيعت كننده و بيعت شونده شايستگى خلافت از طرف مردم را ندارد و نبايد با او بيعت كرد و از كشته شدن در امان نخواهد بود. سپس اشاره دارد آنچه كه از اخبار معلوم است از اهل بيت و پايگاه رسالت احدى در بيعت حضور نداشت و در خانه على(ع) افرادى مانند سلمان, ابوذر, مقداد, عمار, زبير, خزيمة بن ثابت, … و تعدادى ديگر جمع بودند. با تخلف اين عده از افراد چگونه اجماع منعقد مى شود. سخن حضرت على(ع) خطاب به ابوبكر كه گفت كه اگر تو از طريق خويشاوندى بر ضد مخالفان استدلال كردى, غير از تو به پيامبر اولى تر و نزديك تر است, اگر با مشورت زمان امور را به دست گرفتى اين چه شورايى است كه افراد طرف مشورت غايب بودند. عباس بن عبدالمطلب چنين احتجاجى با ابوبكر دارد. اگر به بهانه قرابت با رسول خدا خلافت را خواستى, حق ما را غصب كردى, اگر از طريق مؤمنان خلافت را خواستار شدى ما از مؤمنان مقدم بوديم, اگر به درخواست مؤمنان واجب شد خلافت را قبول كنى اين وجوب نمى آورد, چون ما كارهت داشتيم. اجماع ـ بعد از تصريح عمومى پيامبر(ص) و شاخه وجودى پدرش و پسر عمويش و ولى اش و برادرش و اهل بيتش ـ كجاست (المراجعات, 247 تا 250, نامه 80).
اهل سنت قبول دارند كه ابوبكر بدون مشورت انتخاب شد, اما مى گويند كه خلافت براى او تمام شد و همه راضى شدند و نزاع بر طرف شد و او را يارى كردند بدين ترتيب اجماع تمام شد و عقد خلافت صحيح شد (المراجعات, 250, نامه 82).
سيد در پاسخ به اين سخن مى گويد كه دست به دست هم دادن مسلمانان بر حمايت از ابوبكر و آشكار و در خفى نصيحت كردن مطلب ديگرى است. صحت عقد خلافت با اجماع براى او مطلب ديگرى است (المراجعات, 250, نامه 82).
اهل سنت مى گويند كه صحابه از مخالفت با اوامر و نواهى پيامبر منزه اند, چگونه امكان دارد كه نصى درباره على(ع) شنيده باشند و از آن عدول كنند, چگونه امكان دارد نص ثابتى و حمل فعل صحابه بر صحت را جمع كرد. (المراجعات, 254, نامه 83).
سيد نصوص را به امور عبادى و تعبدى و غير تعبدى و سياسى تقسيم كرده است. سيد در اين باره مى فرمايد شرح حال و تاريخ زندگى صحابه نشان مى دهد كه آنان به نص تعبد داشتند, نصوصى كه به مسائل تعبدى و آخرت مربوط باشد مانند نص بر روزه گرفتن در ماه رمضان, نماز روى به قبله خواندن و كيفيت انجام آن, اما آنچه كه به مسائل سياست همچون امارات, تدبير امور, تجهيز سپاه و امور عبادى مربوط نبود التزام به نص در تمام حالات و عمل به آن را لازم نمى دانستند, بلكه خود نظر و اجتهاد مى كردند (المراجعات, 255, نامه 84). نمونه آن كه متعبد به نص نبودند مصيبت يوم خميس است.
آنان استدلال مى كنند كه گسيل نكردن سپاه اسامه به سبب حفظ اسلام بوده است لذا آنان معذورند. سيد با استدلال آنان مى فرمايد شما كه ثابت كرديد آنان در سريه اسامه مصلحت اسلام را طبق رأى خود بر تعبد به نص مقدم كردند, چرا اين سخن را درباره خلافت پس از رسول خدا(ص) نمى گوييد كه آنان در جريان خلافت, مصلحت اسلام را طبق نظر خود بر تعبد به نصوص غدير و مانند آن مقدم داشتند.
آنان استدلال مى كنند كسانى كه به فرماندهى اسامه طعنه مى زدند و مى گفتند جوان و كم سن است و خودشان پير مرد و مسن بودند و مقتضى طبيعت روح پيرى آن است كه زير بار جوان نمى رود, پس آنان معذور هستند.
سيد با استدلال خودشان پاسخ مى دهد, كه چرا عين همين سخن را در مورد نصوص غدير كه مقتضى امارت على(ع) در سن جوانى بر همان پير مردان و مسنان بود نمى گوييد. لكن بدانيد كه ميان امارت بر مردم و فرماندهى بر سپاه چقدر فاصله است, از زمين تا آسمان (المراجعات, 274, نامه 92).
آنان استدلال كرده اند كه چرا امام على در روز سقيفه به نصوص خلافت و وصايت استدلال نكرد. سيد پاسخ مى دهد كه امام على و سائر دوستانش اعم از بنى هاشم و غير آن در سقيفه حضور نداشتند. امام در كجا بود تا با ابوبكر و بيعت كنندگان احتجاج كنند. پس از بيعت هم به او اجازه ندادند كه احتجاج كند (المراجعات, 283, نامه 102).
سيد شرف الدين براى اثبات مطالب خود گاهى به اجماع مسلمان تمسك كرده است, مثلاً در كتاب النصوص الجليله فى الامامة العترة الطاهرة اشاره دارد كه در آن, هشتاد نص وجود دارد كه چهل نص صحيح از راه اجماع مسلمانان آورده است ونيز در كتاب تنزيل آلايات الباهره فى فضل العترة الطاهرة صد آيه درباره اهل بيت است و روايت صحيح كه اجماع در آنهاست آورده است (سخنى شيوا, 122).
سيد شرف الدين در آيه مباهله به اجماع اهل قبله از جمله خوارج, اشاره دارد كه رسول خدا(ص) در جريان مباهله جز دخترش زهرا(س) از زنان, و از فرزندان, حسن و حسين, و برادرش على(ع) ـ نسبتش به پيامبر مانند هارون به موسى بود ـ كس ديگرى را انتخاب نكرد (الكلمة الزهراء, 7).
درباره آيه تطهير كه در وسط آيه قرار گرفته است و عده اى گفته اند كه آيه در مورد زنان پيامبر(ص) است به همين جهت شرف الدين يكى از ادله قاطع بر پاسخ آنان گفته است اجماع مسلمانان است كه جمع آورى قرآن به ترتيب آيات بر حسب ترتيب نزول انها نبوده است, از اين روى اگر سياق آيه با ادله صحيح تعارض داشته باشد نمى توان به سياق (مفهوم) آيه تمسك كرد (همان, 34). هر جا كه چنين مفهومى ادعا شود بايد حكم را از ادله قاطع و حجت هاى روشن به دست آورد و تسليم آن حكم بود به خصوص آن كه اجماع بر دليل هاى قطعى موجود است و دست از سياق (مفهوم) ان بر مى داشته مى شود.
سيد پس از آن كه دباره حديث منزلت رواياتى آورده گفته است حديث منزلت از مطالبى است كه به اجماع مسلمانان ـ با تمام اختلافى كه در مذهب و مشرب دارند ـ ترديدى در ثبوت آن ندارد (نامه 28).
شهرت: در ديدگاه سيد شهرت يك گزارش تاريخى يا روايت حديثى مى تواند ملاك پذيرش آن گزارش تاريخى باشد و در مواردى سيد به شهرت استناد كرده است. تنافى بعضى گزارش هاى تاريخى با مبانى كلامى
يكى ديگر از راه هاى تشخيص روايت صحيح از ناصحيح (باورهاى مسلم كلامى) است كه با اعتقاد به آن نمى توانيم خبر معارض با آن را بپذيريم. از اين روى سيد در بعضى از موارد در برخورد با آن مسائل كلامى و نصوص تاريخى, مسائل كلامى را مقدم داشته است. نمونه اى از اين روايات ذكر مى شود:
از عائشه نقل است كه سودانى هاى در مسجد با وسائل جنگى مشغول بازى بودند. پيامبر فرمود: دوست دارى تماشا كنى. گفتم: بلى, او مرا بر دوش خود سوار كرد در حالى كه گونه اش بر گونه من بود. آنان را تحريك مى كرد تا بازى را گرم تر كنند كه من لذت ببرم تا اين كه خسته شدم. گفت: بس است. گفتم: بلى. يا او نقل كرده است كه با پيامبر(ص) مسابقه دو گذاشتيم من از او بردم. پس از آن صبر كرديم تا وقتى من لاغر شدم باز مسابقه داديم او برنده شد. به من گفت: اين با آن در. سيد اين روايات را نپذيرفته و رد كرده است. در حقيقت اين گزارش هاى تاريخى از عائشه با عصمت رسول خدا(ص) و مقام رسالت او تنافى دارد, به همين سبب از اين گونه گزارش هاى اعراض مى شود. يا اخبارى كه ابوهريره از رسول خدا نقل كرده است با مقام قدسى پيامبر(ص) منافات دارد و با باورهاى كلامى و اعتقادى مسلم سازگار نيست.
بنابراين اين گونه خبرها حجت نيست و از مقام اعتبار ساقط است. سيد در كتاب ابوهريره بعضى از روايات او را از اين جهت مورد بررسى قرار داده است. كنكاش در روايات ساختگى
سيد با احاطه علمى كه بر رشته هاى مختلف علمى داشت به بسيارى از روايات ساختگى كه در كتاب هاى راه يافته اشاره كرده است, براى نمونه سيد به بررسى روايات ابوهريره به طور مستقل پرداخته است. سيد از جمله روايات ساختگى به روايت عائشه مى پردازد. سيد شرف الدين مى فرمايد اين ادعاى ام المؤمنين كه پيامبر(ص) در حالى كه به سينه اش تكيه داده بود رحلت كرد با روايات ثابت و مسلم ما تعارض دارد. آنچه كه مسلم است رسول خدا(ص) در آغوش برادر و وصى خود على بن ابى طالب به ديدار پروردگارش شتافت. روايات صحيح و متواتر از ائمه اطهار(ع) و غير آنان از اهل سنت در اين موضوع رسيده است (المراجعات, 236). از ابن سعد از على(ع) آورده است كه پيامبر به هنگام بيمارى اش فرمود برادرم را بخوانيد, من پيش او آمدم, آن گاه به من فرمود: نزديك شو. نزديك شدم. آن حضرت در حالى كه به من تكيه كرده بود و با من سخن مى گفت رحلت كرد (المراجعات, 239). سيد در ادامه چندين روايات ديگر از منابع اهل سنت يادآور مى شود. پرده برداشتن از كتمان ها و تحريفات
سيد شرف الدين با سبك و روش خودش همراه با استدلال منطقى و متين, بسيارى از تحريفات تاريخ اسلام را بر ملا كرده است. وى مى نويسد علماى اهل سنت كه به ذكر احاديث وراثت على(ع) نپرداخته اند به سبب خوى طبيعت و عداوتى كه با آل محمد(ص) داشته اند و با عدم ذكر اين روايات فضائل اهل بيت را نقل نكنند, اگر چه عده اى با نقل اين احاديث جان خود را از دست داده يا به زندان يا اموالشان مصادره يا تبعيد شده اند (المراجعات, 212 تا 214, نامه 64). به نمونه هايى از اين تحريفات اشاره مى شود.
سيد با اشاره به آيه انذار و انذر عشريك الاقربين كه وليعهدى و جانشينى على(ع) در آن مجلس مشخص شد مى گويد بسيارى از سيره نويسان و محدثان با الفاظ مختلف حديثِ يوم الدار را در كتاب هايشان نقل كرده اند با اين حال عده اى مانند مسلم و بخارى اين حديث را نقل نكرده اند, زيرا ديده اند كه با عقيده آنان در خلافت سازگار نيست و همين سبب اعراض آنان از بسيارى از نصوص شده است و ترسيده اند اگر نقل كنند سلاحى در دست شيعه باشد, از اين روى كتمان كرده اند و بسيارى ديگر از آنان همين راه را پيموده اند و آنها در كتمان اين حقياق, مذهب معروفى دارند كه ابن حجر در فتح البارى نقل كرده است و بخارى بابى در آخر كتاب علم باز كرده و گفته است (باب من خص بالعلم قوما دون قوم). از اين روى كسى كه از روش بخارى در برابر امير مؤمنان و ائمه اطهار آگاه باشد و بداند كه قلم او در برابر زيبايى هاى نصوص آنان كند و از بيان خصائص و امتيازات خشك است مى فهمد كه اعراض چنين اشخاصى از ذكر اين حديث غريب نيست (المراجعات, 134).
سيد درباره حديث غدير اشاره دارد كه در زمان خلافت امير مؤمنان(ع) آن حضرت در رحبه مردم را جمع كرد و آنان را سوگند داد كه آنچه را در روز عيد غدير از پيامبر(ع) شنيده و ديده اند شهادت دهند. سى نفر از صحابه كه دوازده نفر از آنان بدرى بودند, شهادت دادند كه پيامبر(ص) فرمود (من كنت مولاه فهذا على مولاه… ). توجه داشته باشيد ربع قرن از جريان غدير گذشته است و بسيارى از آنان كه حضور داشته اند از دنيا رفته اند. با اين حال سى نفر شهادت دادند, ولى عده اى به سبب دشمنى با حضرت شهادت ندادند از جمله انس بن مالك و بعضى گرفتار نفرين امام شدند (المراجعات, 192). پس بعضى تلاش داشته و دارند كه حقايق و واقعيت هاى صدر اسلام بيان نشود.
در حديث غدير عده اى گفته اند افرادى با حضرت على(ع) در يمن بودند و از سختگيرى آن حضرت عيب گرفتند و حرف زدند به اين سبب پيامبر در روز غدير برخاست و عظمت و جلالت حضرت را بيان كرد تا افراد بر او عيب نگيرند (المراجعات, 198). سيد در پاسخ آنان پس از توضيحات كافى و قرائن لفظيه و عقليه قاطع كه رسول خدا(ص) در آن روز جز تعيين وليعهدى على و جانشينى منظورى نداشته است, اضافه مى كند پيامبر(ص) على(ع) را دو بار به يمن فرستاد: يك بار سال هشتم كه اين حرف ها را براى آن حضرت گفتند و در مدينه نزد پيامبر(ص) شكايت كردند; رسول خدا ناراحت شد كه خشم در چهره اش نمايان شد. بار دوم سال دهم هجرت بود كه رسول خدا براى او پرچم بست و عمامه بر سر آن حضرت گذاشت و فرمود حركت كن و به چيزى توجه نكن. على(ع) فرمان حضرت را اجرا كرد و در حجة الوداع به رسول خدا پيوست. اين بار كسى درباره على(ع) با پيامبر سخنى نگفت. پس چگونه مى شود كه حديث غدير به سبب سخن اعتراض كنندگان صادر شده باشد (المراجعات, 200).
سيد يوم الرزيه (مصيبت پنج شنبه) را نقل كرده است و از منابع اهل سنت آورده است كه عمر در پاسخ رسول خدا كه فرمود (قلم و كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم تا پس از من گمراه نشويد) گفت: ان النبى يهجر. از اين روى اهل سنت سخن عمر را نقل به معنا كرده اند و گفته اند (ان النبى قد غلب عليه الوجع) تا با تصرف در لفظ سبب تهذيب كلام و كاستن از استهجان سخن عمر شوند. اين كار را جوهرى در كتاب سقيفه انجام داده است. آنچه كه شما را به اين مطلب متوجه مى كند محدثانى اند كه نام شخص مخالف (عمر) را هم ذكر نكرده اند (المراجعات, 259, نامه 86).
شرف الدين در كتاب فصول المهمه فى تأليف الامه بخشى از كتاب را به سخنان ناروايى كه همراه تحريف و تهمت به شيعيان است, پاسخ گفته است. بهره گيرى اهل سنت از راويان شيعه
شناخت روايان از جهت فكرى و مذهبى كمك بزرگى به محقق مى كند. به طور كلى تراجم نويسان در شرح حال افراد علاوه بر خصوصيت شخصى, صحابى بودن, شركت در جنگ ها و موارد ديگر به مذهب فرد اشاره دارند كه مى تواند جهت دهى خوبى براى محقق باشد, زيرا به سبب همين مذهب داشتن روايات او مورد توجه قرار نگرفته و سبب قدح و ذم يا مدح او شده است.
در مكاتباتى كه ميان او و سليم بشرى صورت گرفته سليم گفته است كه روايان شأن نزول آيات كه شما تمسك كرده ايد شيعه اند و حال آن كه اهل سنت به روايان شيعه اعتماد ندارند (المراجعات, 68 نامه 13). سيد در قياس مسأله او به صغرى و كبراى مسأله مى پردازد و آن دو را مورد مناقشه قرار مى هد. وى در ابطال و پاسخ اشكال در صغراى مسأله ـ كه روايان شأن نزول آيات شيعه هستند ـ مى نويسد روايان موثق و مورد اعتماد اهل سنت اين روايات را كه ما گفتيم نقل كرده اند. به كتاب غايه المرام كه در همه بلاد منتشر است, براى شما كافى است رجوع كنيد, اما كبراى مسأله ـ كه اهل سنت راويان شيعه را موثق و مورد اعتماد نمى داند و به روايات


صفحه 12

المراجعات در مراجعه اى ديگر
رستگار پرويز

المراجعات. الامام عبدالحسين شرف الدين الموسوي(ره), تحقيق و تعليق: الشيخ محمد جميل حمود, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بيروت, 440ص, وزيرى. 1. درآمد
برخى جغرافى دانان مسلمان از كوهى مشرف بر (حِمْص) ـ شهرى نامدار و تاريخى در خاورميانه ـ نام برده اند1 كه يك سويش تا حجاز و ميان دو شهر عمده اين منطقه, مكه و مدينه قرار دارد و سوى ديگرش تا سرزمين شام امتداد يافته, سرزمين هاى فلسطين, اردن2 و نيز شهرهاى دمشق,3 حَلَب, حَماة و حِمْص را درنورديده, به انطاكيه,4 مصيصه,5 ملطيه,6 سُمَيساط, قاليقَلا و ـ سرانجام ـ تا سواحل درياى خزر مى رسد و (لبنان) ناميده مى شود.7
امروزه و پس از پايان گرفتن سلطه فرانسويان بر سرزمين هاى سواحل شرقى درياى مديترانه, در حول و حوش همان رشته كوه, سرزمينى خودنمايى مى كند كه (لبنان) نام دارد.
لبنان با 400/10 كيلومتر مربع وسعت (صد و چهل و دومين كشور جهان), در نيمكره شمالى, نيمكره شرقى, در جنوب غربى قاره آسيا, در كنار درياى مديترانه و در همسايگى كشورهاى سوريه در شمال و شرق و فلسطين اشغالى در جنوب واقع است.8
كشورى است نيمه كوهستانى كه مهمترين رشته كوه هاى آن عبارت اند از: لبنان (غربى), لبنان شرقى و جبل عامل.9
جبل عامل كه در كتاب هاى جغرافى سده هاى پيشينِ مسلمانان, ناحيه اى در (حِمْص) به شمار مى رفته است,10 اينك بخش جنوبى لبنان را با اكثريتى شيعه مذهب تشكيل مى دهد. يكى از دانشمندان پر كار و نامدار معاصر كه در حد فاصل سال هاى 1939 تا 1948 ميلادى در اين ناحيه به سر مى برد,11 از زيبايى طبيعت, دورنماى دريا, هواى گوارا و دامنه هاى كوهستان جبل عامل كه به سوى كناره هاى دريا شيب مى يافتند, سخن رانده12 و از سير قهقرايى شهروندان آن جا در ربع چهارم قرن بيستم ميلادى, ناليده است;13 ناحيه اى شيعه نشين كه همواره در فراهم آوردن بسترى شايسته براى باليدن و نامور شدن دانشمندانى بزرگ چون شهيد اول, شهيد ثانى, محقق كركى, شيخ حر عاملى, سيد محسن امين و… پيشتاز بوده است و شخصيت محور بحث هاى اين مقاله نيز يكى از آنان به شمار مى رود; مردى كه يكى از نويسندگان معاصر, او را با تعبيرهايى چون (يكى از اين متعهدان بزرگ و مفسران كبير آفتاب), (درخشنده اى چونان آفتاب در قرن چهاردهم هجرى), (نورانى تر كننده آفاق وسيع انديشه هاى شيعى), (پاسدار حق بزرگ), (مرزبان حماسه جاويد), (يكى از قله هاى رفيع فرهنگ و جهان بينى شيعى), (يكى از نمونه هاى والاى جهاد فكرى و سياسى و حركت هاى دينى) و… ستوده14 و در ادامه اين مديحه پردازى هاى خستگى ناپذير و مسلسل وار كه در حوزه قلم زنى اين نويسنده, كم سابقه هم نيست, افزوده است:
ما از اين جا مى پردازيم به يادكردى از زندگى و احوال و خدمات و افكار مصلح اسلامى جليل و عالم شيعى مرزبان, قله اى افراشته از قله هاى بلند انديشه هاى اعتقادى, مردى از سلاله پيامبر, از نسل على و فاطمه, از سادات بزرگوار موسوى, از خاندانى متصف به علم و تقوا و مُكَرَّم به شرف سيادت, از دامنه كوهساران تشيع شعار ـ جبل عامل ـ از مدرسه عالمان بزرگ اسلام ـ نجف اشرف ـ و از صف فروغ يافتگان و صاحب رسالتان, يعنى حضرت سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى, رحمةالله عليه.15 2. سيد عبدالحسين شرف الدين16
وى در كاظمين و در سال 1290 قمرى, در دامان پدر و مادرى خويشاوند, ريشه دار و بزرگوار, به نام هاى سيد يوسف ( فرزند سيد جواد و نواده سيد اسماعيل) و زهرا (فرزند سيد هادى و نواده سيد محمدعلى) كه با سلسله نسب كوتاهى به (شرف الدين) ـ يكى از چهره هاى برجسته اين خاندان بزرگ ـ مى پيوستند, چشم به جهان گشود.17
سيد عبدالحسين از سوى مادرش, بانو زهرا صدر, نواده سيد هادى صدر و خواهرزاده دانشمند نامدار شيعى, سيد حسن صدر ـ پردازنده تأليفات بسيار, از جمله, (تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام) ـ و از سوى پدرش, با 31 واسطه, فرزند ابراهيم المرتضى, فرزند امام موسى بن جعفر(ع) به شمار مى رود.18
سيد در چنين خانه و خاندانى كه اسباب و مقدمات رهبرى دينى برايش فراهم و به واسطه برخوردارى از چهره هاى ماندگار در جهان اسلام, پايه هايش بر آسمان ها افراشته بود,19 رشد كرد و باليد تا آن كه هشت ساله شد.
در اين هنگام, تحصيلات پدرش, سيد يوسف در عراق به پايان رسيده بود و او كه از عالمان بزرگ حوزه هاى كهن سال شيعى در آن سرزمين, اجازه اجتهاد گرفته بود, راهى زادگاه پدران خود ـ جبل عامل ـ شد. مادر مى خواست فرزند خردسالشان در عراق بماند و دانش آموزد, اما پدر دل به جدايى از او نداد و قرار شد سيد عبدالحسين پس از پايان گرفتن تحصيلات مقدماتى اش, به نجف باز گردد و مراحل عالى دانشجويى خود را در اين شهر پى گيرد.20
اين شد كه وى به (عامله) رفت و تا هفده سالگى در آن جا زيست و تحصيلات ابتدايى را فرا گرفت. نزد پدرش, صرف, نحو, منطق, معانى, بيان و سطوح فقه و اصول را خواند و در همان جوانى, به فضل و گستره آگاهى ها, نامور شد.21
سپس, راهى نجف شد و چندين سال در آن حوزه ديرپا, فقه, اصول, حكمت, تفسير و حديث را فراگرفته, نزد مجتهدانى پرآوازه چون شيخ حسن كربلائى, شيخ محمد طه نجف, آخوند ملا محمدكاظم خراسانى, سيد محمدكاظم يزدى, سيد اسماعيل صدر, شيخ الشريعه اصفهانى و سيد حسن صدر, شاگردى كرد.22
او خود را در مسير پر فراز و نشيب دانش اندوزى, زمينگير نجف اشرف نكرد و به كربلا, كاظمين و سامرا نيز بار سفر بسته, از دانشمندان آن شهرها و حوزه هاى علمى آن جاها هم بهره مند شد.23
با سپرى شدن پانزده سال از عمر جوانى كه در هفده سالگى پا به سرزمين عالم خيز عراق گذارده بود, مردى 32ساله24 و داراى چندين اجازه اجتهاد پرورش يافت25 كه (در قدرت ذهن و توان فكر و امكان مناظره و تسلط بر مسائل فقهى و اصولى و سرعت استنباط, نام آور شد)26 و (در نجف اشرف, به نوشتن مباحث فقهى پرداخت و بسيارى از آن مباحث را به روش كتاب مدارك الاحكام به رشته تحرير درآورد). 27
بازگشت اين مجتهد 32ساله باوقار, نامدار, پربار, نيك نفس, شاداب, شيرين سخن و نوانديش به جبل عامل در جنوب لبنان, سرآغاز تولد دوباره او بود كه در غيرت دينى, نرمخويى, نيرومندى در راه حق, نرمى با ناتوانان, فراخوانى به خوبى ها و بازدارندگى از زشتى ها, فروتنى با دينداران و خاكسارى اش با دانشمندان, بازتاب مى يافت.28
وى به كمك سخنرانى هاى پر شور و شيوايش كه قالب مناسب و شكل شكيلى را بر اندام مواد دانش هاى متنوع و محتواى آگاهى هاى متعددش مى پوشاند و بدان ها زيور نفوذ در دل ها و نشست در جان ها را مى افزود,29 بزرگ ترين و ماندگارترين راهكار يك دانشمند راستين را كه همانا اصلاح جامعه و تلاش در جهت زدودن كاستى ها ـ به ويژه در عرصه هاى عريض و طويل و عميق اخلاق و هنجارهاى اجتماعى ـ است, در پيش گرفته,30 از يك سو, با استعمار فرانسه درآويخت31 و از سوى ديگر, در دمشق,32 مصر33 و فلسطين34 گوشه هايى از ويژگى هاى يك زندگى آميخته با دانش گسترده و تعهد و تلاش را بازتاب داد كه ما از اين ميان و در اين مقاله پر كم و كاست, تنها به يكى از آنها مى پردازيم و از خداى بزرگ براى هرچه كمتر لغزيدن در پشت سر نهادن گردنه هاى اين راه, كمك مى خواهيم; ويژگى اى كه كلمه و كلام, قهرمانان بزرگ و ميدان داران سترگ آن اند و دو دانشمند ارجمند و والا را با نام هاى سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بِشْرى به هم پيوند زده اند. 3. شيخ الاسلام سليم بِشرى
وى كه نسبى تكرارى و در قالب سليم بن ابى فراج بن سليم بن ابى فراج دارد در سال 1284 قمرى ـ برابر با سال 1867 ميلادى ـ در محله (بِشْر) كه از نواحى (شَبَر خيت),35 در سرزمين كهن سال مصر به شمار مى رود, به دنيا آمد.
شيخ سليم كه از فقيهان مالكى و نيز عهده دار رهبرى مالكيان بود, در دانشگاه عالم پرور و نامدار (الازهر) هم دانش آموخت و هم آموزگارى كرد. وى كه دوبار نيز به جايگاه سرورى و رياست بر دانشگاه ياد شده رسيد, كتابى با نام المقامات السنية فى الرد على القادح فى البعثة النبويه نوشت كه به گفته برخى شرح حال نگاران,36 مخطوط مانده است.
وى كه به نوشته يكى از نويسندگان معاصر,37 (دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع) بود, در سال 1335 قمرى ـ برابر با سال 1917 ميلادى ـ در قاهره درگذشت.38 4. كلمه و كلام, گوناگونى ها و گفتگوها
دوگانگى پيروان تشيع و تسنن در گرايش هاى مذهبى خود ـ در كنار يگانگى ها و همخوانى هاى پرشمار دينى ـ نمونه اى از تنوع پذيرى هاى آدميان در بستر انديشه ها و باورهاست; نمونه اى كه مى توانست ـ در عين حال ـ نشان دهنده سرفرازى پيروان دو مذهب ياد شده در ميدان شكيبايى و بردبارى و زيست برادرانه ـ و دست كم, دوستانه و انسانى ـ باشد تا اين هر دو دسته كه امام على(ع) را بزرگ مى دارند و او را يا مفتخر به امتياز (عصمت) و يا آراسته به بالاپوش (عدالت) مى دانند, در اندازه آنچه خود آن حضرت خطاب به مالك اشتر فرمود و اين كارگزار شايسته و برجسته خويش را يا برادر مصريان مسلمان و يا شهروندى همانند مردم غير مسلمان آن سامان خواند,39 نشان دهند ناتوان از وفادارى به اين رهنمود فوق حقوق بشرى آن بزرگوار نيستند, اما سوگمندانه چنين نشد و كوته بينى ها و بلندپروازى هاى برخاسته از تمامت خواهى هاى احساسى و عارى از محاسبه خردمندانه, تودر توى تاريخ و جابه جاى جغرافيا, ديده ها و شنيده ها, ذهن ها و زبان ها و نوشته ها و گفته ها را از كشتار و خونريزى ها, طعن ها و طعنه ها, تصنيف ها و تمسخرها و در نهايت, دودلى ها و دو راهى ها آكنده كرد و پيروان اين دو گرايش نه تنها نتوانستند دو برادر كه حتى دو دوست باشند و هر يك به فراخور كوتاهى هاى خود, صحنه هايى آفريدند كه بازگويى و بازخوانى ديگرباره آن ها, بازتابى جز دردآلودگى دل و انباشت اندوه ندارد.
خوش بختانه در يك سده باز پسين, مردان بزرگى از تبار خاندان والاگهر رسول خدا(ص) و از تخمه همان مردِ مردى كه بزرگوارانه پيامدهاى انتخابات سقيفه را تاب آورد و در برابر آن, فراتر از يك واكنش احساسى, موضعگيرى اى حكيمانه و محاسبه مند داشت ـ يعنى امام على(ع) ـ به پا خاستند و (شرف الدين) نام ها و (بروجردى) نشان ها, با باز كردن درهاى گفتگو و كنش ها و واكنش هاى دوستانه و خردمندانه با (شيخ محمود شلتوت) اسم ها و (شيخ سليم بشرى) رسم ها, كوشيدند تا ديوارهاى بلند بى اعتمادى و كوه هاى يخى و قطور دل سردى را از ميان بردارند و آب كنند.
اين نيك انديشانِ انديشناك در آينده جهان اسلام و مسلمانان با بهره مندى از پتانسيل هاى كارگشا و نهفته در دو عنصر گران بهاى كلمه و كلام, به همه نشان دادند كه تمرين تحمل كردن, در كنار اصرارى محققانه و پافشارى ايى پيراسته از سياهى هاى عناد و تحقير بر سر آرا و انديشه هاى خود, تلاش در هم سو كردن ديگران با خويش, باز گذاردن درهاى گفتگو و ارتباط و نراندن هر سخن و انديشه اى ـ به ويژه اگر نوظهور و نوآمد باشد ـ به كوچه بن بست ارتداد و انحراف, از پيش, (چك سفيدِ) بطلانِ بى گفتگو و بدون چون و چرا براى گزينش ها و گرايش هاى ديگران نكشيدن و… همه و همه مى توانند ما و همه بشريت را براى هرچه به هم نزديك تر شدن در عرصه ايمان و مذهب و انتخاب الگويى اگرنه دقيقاً يكسان, بلكه تا حد امكان, متشابه و متقارب, يارى دهند; نگارش كتاب المراجعات و رد و بدل شدن نامه هايى دوستانه و صميمى ميان دو عالم برجسته دو گرايش مذهبى عمده و ديرپاى جهان اسلام, نمونه اى موفق از (شدنى) بودنِ انتخاب الگوهايى نزديك به هم و دور از جنجال ها و جوسازى هاى خون آلود و خون دل آلود است. 5. نام ها و نامه ها
ييكى از نويسندگان معاصر كه خود را (در برابر شرف الدين, دچار هيجانى گسترده و عميق) مى داند40 ـ و به گمان صاحب اين قلم و با ملاحظه ديگر تك نگارى هاى ايشان, قيد (در برابر شرف الدين) زائد به نظر مى رسد ـ در يك معرفى بدون (هيجانى گسترده و عميق), كتاب المراجعات را به درستى چنين مى شناساند:
…مجموعه 112 نامه است كه بين سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بشرى, مفتى و رئيس اسبق جامع (الازهر) مبادله شده است. اين دو عالم اسلامى در اين نامه ها, حقايق بسيارى را مورد بحث و نظر قرار داده اند. بيان اين نامه ها, ادبى, زيبا و محكم است و مطالب مطرح شده در آنها غنى و سرشار. به گفته سليم بشرى, شرف الدين در نامه هاى پر مغز و خوش سبك و محكمش, بسان سيلى است كه از قله هاى كوه خيزد يا ابرى كه از آن ژاله ريزد. از نامه هاى شيخ سليم نيز پيداست كه دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع است. وى در نوشته هايش, حقايق مهمى را از مسائل اعتقادى شيعه و غير آن, تصديق كرده است كه از جمله, اهميت اساسى فقه شيعه و صحت عمل به آن است.41
در اين كتاب, شرف الدين با امضاى (ش), به نمايندگى از شيعه و سليم بشرى با امضاى (س), به نمايندگى از اهل سنت, سخن گفته اند. در اين نامه ها, از سويى گسترش دامنه شناخت, ژرفاى انديشه [و] دل انگيزى تعبيرها ـ همه جا ـ به چشم مى خورد و از سويى ديگر, قدرت بحث و مناظره فكرى; بحث و مناظره اى به دور از هر گونه تعصب و جانبدارى.42
بارى, آنچه در اين نوشتار كوتاه دامن و شتاب آلود, محور بحث و موضوع فحص است, تأملى دور از هرگونه (هيجانى گسترده و عميق) در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد عبدالحسين شرف الدين به شيخ الاسلام سليم بشرى است.
داستان از اين قرار است كه نامه دهم سيد به شيخ, در بر دارنده نصوص صريح و سننى وارده است با پيام گريزناپذيريِ پيروى از مكتب و مذهب اهل بيت(ع);43 نامه اى كه هم شگفتى شيخ و هم لرزش اندام او را به دنبال سردرگمى اش از چگونگى هماهنگ كردن اين روايات با سليقه ديرپاى اهل سنت و مذهب كهن سالشان برمى انگيزد و او را وامى دارد نامه يازدهم را به سيد بنويسد و از او بخواهد ادعاى شگرف خود را با حجت هايى قاطع از آيات قرآن كريم مستند كند.44 سيد نيز نامه دوازدهم را چنان كه شيخ خواسته بود, مى نگارد,45 اما شيخ در نامه سيزدهم به سيد, اشكالى سندى را با اين مضمونِ موافق با مذاق رجاليان اهل سنت مطرح مى كند: آنان كه در نقش محدثان و راويان, اهل بيت(ع) را سبب يا شأن نزول آياتى چند از قرآن كريم دانسته اند, شيعه اند كه براى اهل سنت حجيتى ندارند و نتيجه اين قياس شكل اول, اثبات نشدن مدعاى سيد در نامه دوازدهم خواهد بود. 46 سيد در نامه چهاردهم به شيخ, با خدشه كردن در كبراى قياس شكل اولِ شيخ, نشان مى دهد كه پيشگامان اهل سنت در كار تدوين حديث, راويان پر شمارى از شيعيان را حجت دانسته و از آنان, روايت كرده اند.47 شيخ در نامه پانزدهم به سيد, خواهان يادآورى نام كسانى مى شود كه به رغم شيعه بودنشان, مورد احتجاج و استناد اهل سنت قرار گرفته اند و همچنين از او مى خواهد تصريح هم مذهبان شيخ به تشيع آن راويان و نيز حجت بودنشان ـ هر دو ـ را يادآور شود.48 سيد نيز در نامه شانزدهم به شيخ, در كنار نام بردن از صد راوى شيعه, خواسته او را برمى آورد.49 6. يك پيش درآمد و دو پرسش 6 ـ1. پيش درآمد
پيش از آن كه دو پرسش اساسى را كه در نقد و تحليل نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ, در گمانِ (اين كمترين) خودنمايى مى كنند يادآورى كنم, گريزناپذير مى دانم شگفتى خود را از يك نكته نهفته در نامه هاى سيزدهم و پانزدهم شيخ به سيد ابراز كنم: چگونه شيخ سليم بشرى كه دوبار به پست مهم و جايگاه كم دست يافتنيِ رياست بر دانشگاه معتبر و بلند آوازه (الازهر) دست مى يابد50 و به اعتراف يكى از نويسندگان معاصر, (پيداست كه دانشمندى عميق و… پر اطلاع است)51, تا اين اندازه از رجال صحاح ششگانه اهل سنت و نيز از گرايش هاى مذهبى اَسنادِ مهم ترين منابع حديثى هم مذهبان خود ناآگاه است كه با نگارش نامه پانزدهم به يك عالم بزرگ شيعى, يادآور مى شود: (وكان الأولى [بك] أن تذكر اُولئك الرجال بأسمائهم, و تأتي بنصوص أهل السنّة على كلٍّ من تشيّعهم والاحتجاج بهم…)؟!52
ما بى آن كه بخواهيم ـ به پشتوانه اين گمان خوش باورانه كه پيشتازى در علوم گوناگون اسلامى الزاماً از آنِ پيروان كدام مذهب و يا اساساً دليل حقانيت آن علم يا آن مذهب است ـ خود را درگير يك بحث بيهوده, جنجالى و پايان ناپذير كنيم و يا درنگ در اعتراف و اقرار سه دانشمند بزرگ رجالى شيعه, سيد محسن امين,53 علامه مامقانى54 و علامه شوشترى55 را پيش بكشيم كه اهل سنت در كار شناسايى و ترجمه رجال حديث, ضبط درست نام آنها و ديگر مباحث جانبى علم رجال, چيره دست تر و آگاه ترند,56 باز هم نمى توانيم چشم خود را بر روى اين واقعيت ساده و همه كس فهم ببنديم كه يك مراجعه ساده و سطحى به كتاب هايى چون تهذيب الكمال, سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال, لسان الميزان و تقريب التهذيب كه هركدام حجمى سنگين و شرح حال هايى گسترده دارند, بس است تا حتى يك دانشجوى در آغاز راهِ تحصيل علوم دينى ـ از جمله, علم رجال ـ دريابد كدام يك از راويان, گرايش هاى شيعى داشتند و مورد احتجاج و استنادِ محدثان و گردآورندگان بزرگ حديثِ اهل سنت بوده اند, چرا كه كتاب هايى چون تهذيب الكمال و تقريب التهذيب, تنها دربردارنده نام رجال صحاح ششگانه اند و صرف وجود نام يك راوى شماره دار در اين دو كتاب كه به جرح و تعديل و گرايش هاى مذهبى تك تك محدثان نيز مى پردازند, براى پى بردن به تشيع او و نيز مورد احتجاج و استناد بودنش كافى است. كتاب هايى چون سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال و لسان الميزان نيز گرچه انحصاراً در موضوع رجال احاديث صحاح ششگانه نوشته نشده اند, اما هرجا پاى شرح حال راوى اى موجود در اسناد كتب ياد شده در ميان بوده است, با به كارگيرى رمزهايى چون (ع) (=صحاح ششگانه), (4) (=صحاح ششگانه جز صحيح بخارى و صحيح مسلم), (م4) (=صحيح مسلم و ديگر صحاح ششگانه جز صحيح بخارى) و… هم به كميت حضور راوى مورد نظر در اين كتب حديثى معتبر اهل سنت اشاره كرده اند و هم در ادامه مطلب, جرح و تعديل او را نيز كه نوع گرايش مذهبى, نقشى كليدى و محورى در آن دارد, يادآور شده اند.
همه اينها به كنار, مراجعه حتى يك دانشجوى مبتديِ علوم اسلامى به كتاب دو جلدى تقريب التهذيب ـ تا چه رسد به فقيهى دو بار منصوب شده به رياست جامع (الازهر) ـ براى آگاهى از آنچه شيخ از سيد خواسته, بس است57!! به ويژه كه اهل سنت, حساسيت بيش از اندازه اى به صحت سند حديث دارند58, تا آن جا كه در جا زدن در كار سامان دهى به اعتبار سند كه يك امر مقدمى است آنها را از تأمل هرچه بايسته تر و شايسته تر در ذى المقدمه ـ يعنى صحت و استحكام متن حديث ـ بازداشته و در نتيجه, به ورطه گاه خنده آور و گاه خطرناكِ نقل احاديثى غير قابل دفاع يا صعب العلاج ـ به لحاظ متن ـ انداخته است!! 59
كوتاه سخن آن كه به رغم ذهنيتى كه واژه (مناظره) در انسان برمى انگيزد و نشانگر رويارويى دو شخصيت علمى و همطراز است كه در مقام دفاع از انديشه هاى خود و سست كردن بخردانه پايه هاى باور حريف رو در رو برمى آيند و نيز برخلاف آن كه كتاب المراجعات يك اثر برجسته در حوزه مناظره كارساز و اخلاقى به شمار مى رود60, به نظر مى آيد شيخ سليم بشرى در لابه لاى نامه هايى كه رد و بدل مى شوند, تنها يك پرسشگر فروتن و بى آزار است و بيش از آن كه يك هماورد و مناظره كننده باشد, مدير و مجلس گردانِ يك ميزگرد است كه پرسش ها را تهيه و تنظيم مى كند!! 6 ـ2. دو پرسش
6 ـ2ـ1. مفهوم كلمه (شيعه) كه در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ در اندازه يك كليد واژه (key word) به كار رفته است, چيست؟
6 ـ2ـ2. آيا صد راوى اى كه سيد در نامه شانزدهم به شيخ, از آنها نام برده است, مصداق هاى همان مفهومى اند كه مرحوم علامه شرف الدين در نامه چهاردهم خويش به دست مى دهد؟

6 ـ3. دو پاسخ6 ـ3ـ1. پاسخ نخستين پرسش
سيد نادرستى اين ادعا را كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند)61, با اين سخنان خود آشكار مى كند:
…تلك صحاحهم الستّة وغيرها تحتجّ برجال من الشيعة, [وقد] وصمهم الواصمون بالتشيّع والانحراف, و نبزوهم بالرفض والخلاف, ونسبوا إليهم الغلوّ والإفراط والتنكّب عن الصراط, وفي شيوخ البخاريّ رجال من الشيعة نبزوا بالرفض, ووصموا بالبغض… فهل يصغى بعد هذا إلى قول المعترض: إنّ رجال الشيعة لايحتجّ أهل السنّة بهم؟! كلاّ!!; …اين, صحاح ششگانه و ديگر جوامع حديثى آنان [=اهل سنت]اند كه به رجالى از [محدثانِ] شيعه احتجاج مى كنند, با آن كه خرده گيران [=اهل جرح و تعديل و ترجمه نگاران سنى مذهب] با [برچسب هايى چون] شيعه بودن و كجروى, بر آنان خرده گرفته, با گذاردن لقب هايى چون (رفض) و (خلاف) بر آنها, آنان را به غلو, افراط و دورى از راه راست, نسبت داده اند! [شگفت آن كه] در ميان مشايخ روايى بخارى نيز كسانى از شيعيان به چشم مى خورند كه لقب (رافضى) به آنها داده شده و به بهانه دشمنى [با صحابه رسول خدا(ص)] بر آنان خرده گرفته شده است… آيا با اين وجود, به اين سخن شخص معترض كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند), گوش فرا داده مى شود؟! هرگز!!62
همچنين, سيد در مقام اثبات شايستگى هاى محدثان شيعه براى روايت و لياقت آنان براى اين كه با اطمينان خاطر, مصدر و منبع حديث باشند, ادامه مى دهد:
ولكنّ المعترضين لايعلمون, ولو عرفوا الحقيقة لعلموا أنّ الشيعة إنّما جروا على منهاج العترة الطاهرة, واتّسموا بسماتها, وأنّهم لايطبعون إلاّ على غرارها, ولا يضربون إلاّ على قالبها, فلا نظير لمن اعتمدوا عليه من رجالهم في الصدق والأمانة, ولا… ولا… لكن جهله [أي المعترض] بهم جعله… يتّهم ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكلينيّ وصدوق المسلمين و محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسيّ…; اما معترضان نمى دانند و چنانچه حقيقت را درمى يافتند, [از اين نكته] آگاه مى شدند كه شيعيان تنها به همان شيوه عترت پاك رسول خدا(ص) گام برداشته و نقش و رنگ آنان را پذيرفته اند; نهاد اينان جز مانند سرشت آنان نيست و قالب و چارچوب وجودى اى جز شاكله وجودى آنان ندارند. به همين دليل, براى رجال [و محدثانِ] مورد اعتماد شيعيان, در راستگويى و دل آسودگى [از كارشان], مانندى در ميان نيست و نه… و نه, اما نادانى شخص معترض به [حقيقت حالِ] آنها او را واداشته تا… ثقةالاسلام كلينى, شيخ صدوق و شيخ طوسى را [به عدم صداقت و در نتيجه, به عدم حجيت] متهم كند….63
كاملاً پيداست كه جناب سيد مفهوم واژه (شيعه) را ـ با اين همه ارج و افتخارى كه براى مصاديق آن يادآور مى شود ـ همان مفهوم (شيعه دوازده امامى) يا (شيعه اثناعشرى) مى داند و نمى تواند مفهوم عام و گسترده آن را اراده كند, وگرنه ـ چنان كه در ادامه خواهيم گفت ـ ناچار است بسيارى از آنچه را كه تا اين جا به عنوان پارامترها و مؤلفه هاى شناخت راويان شيعه مورد استناد در جوامع حديثى عمده اهل سنت به كار گرفته است باز پس گيرد تا آسيبى به ليست بلند بالايى نرسد كه در آن, از آنان ياد كرده است. 6 ـ3ـ2. دگرديسى هاى ترمينولوژيك واژه (شيعه)
به گزارش دانش زيست شناسى (biology) برخى جانداران در فرآيند تولد تا بلوغ خود, دگرگونى هاى شگفت آورى را پشت سر مى نهند تا با بيرون شدن از يك قالب و درآمدن به قالبى نو, ارگان هاى جور واجورى را تجربه كنند و اندام هاى نهايى و بافت هاى ماندگار خود را باز يابند. اين ويژگى كه (دگرديسى) (metamorphism) ناميده و در حشراتى چون پروانه ها و ملخ ها و دوزيستانى چون غوكها ديده مى شود, به نوعى, سرنوشت مشترك انسان ها و واژه ها نيز هست; آدميان هم در درازناى زندگى خود تحت تأثير علل و عواملى گوناگون و گاه ناشناخته, رنگ ها و نقش هاى تابه تا و تو در تويى را بر جان و روان و انديشه و احساسات خود مى بينند يا مى زنند و چنان ديگرگون مى شوند كه گويا به رغم باور فيلسوفان, (انقلاب ماهيت) (transmutation) پيدا مى كنند و به گفته فرانسوى ها, (اِلينه) مى شوند.
واژه ها نيز چنين اند و گرچه بسيارى از آنها در همان زادگاه معناى لغوى خود ايستا مى مانند و دستخوش دگرگونى ها و پوست اندازى ها نمى شوند, شمار درخور ملاحظه اى نيز از آنها, چنين نيستند; اين دسته از واژه ها, در بستر معنايى زاده مى شوند, رشد مى كنند, مى بالند و گاه مى ميرند و از دايره كاربرى ها بيرون مى روند. به ديگر سخن, برخى از واژه ها, به دنبال افزودن يا كاستن يك يا چند قيد و در نتيجه, ايجاد توسعه يا تضييق در مفهومشان, از شكلى به شكل ديگر و از شخصيتى به شخصيت ديگر درمى آيند و به همين ترتيب است كه فرآيند (اصطلاح سازى) (term) شكل مى گيرد و (اصطلاحات) (terminology يا acceptation) زاده مى شوند; فرآيندى كه ما آن را (دگرديسى هاى ترمينولوژيك) ناميده ايم.
شايد بتوان گفت واژه هاى (تشيع) و (شيعه) كه فرازها و نشيب ها و طرز تلقى هاى گوناگونى را به خود ديده اند, برجسته ترين نمونه هاى اين گونه دگرگونى ها در جهان كاربرى الفاظ و كلمات باشند; نمونه هايى كه داستان انقلاب ها و درگيرى هاى ديرپا و دل آزارنده سده هاى نخست جهان اسلام و مسلمانان, گوشه اى از سرنوشت پيچيده و برگ هايى از زندگى نامه پر آشوب آن دو نيز هست!!
رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص) و كنار گذارده شدن خاندان خدايى آن حضرت از عرصه مديريت عمومى جامعه, پيامدهاى تلخى را دامنگير مسلمانان كرد كه شايد ـ به دنبال محروم شدن مردم از مشعل هاى هدايتى كه رسول خدا(ص) آنها را دوشادوش كتاب خدا قرار داده بود ـ فاجعه آميزترينشان, نارسايى هاى پيش آمده در عرصه ايمان و عقيده و مباحث كلامى باشد.
با خودنمايى كردن خوارج به عنوان پيشگامان طرح يك شكل عقيدتى و يك مكتب فكرى,64 زنگ شوم انشعاب ها و جدايى سازى هاى فكرى و كلامى نواخته شد و كم كم پاى مباحثى به ميان آمد كه شايد طراحان آنها هم نمى دانستند كه هم اينك امواجى را برمى انگيزند كه در آينده, به طوفان هايى سهمناك براى درهم كوبيدن شهرها و آبادى هايى تبديل خواهند شد كه بر ساحل آرامِ ايمان به پيامبر منادى وحدت و كتاب (اعتصام) آفرين خدا بنيان گرفته اند.
كشته شدن عثمان بن عفان, سومين خليفه روى كار آمده پس از رسول خدا(ص) و سپرى شدن دوران كوتاه و پر هياهوى خلافت امام على(ع), جدا از بازتاب هاى سياسى اى كه داشت, پرسش هايى را نيز درباره چگونگى تعامل اين دو صحابى نامدار پيامبر اكرم(ص) با يكديگر و بازخوانى پرونده قتل عثمان, به دنبال داشت. علل و عوامل گوناگونى كه اين جا و اين مجال اندك, فرصت مناسبى براى گشودن رازهاى سر به مهر آنها نيست, دست به دست هم دادند و زمينه را براى طرح مباحث شكاف آفرينى فراهم آوردند كه يكى از آنها, پرسش از برترى امام على(ع) بر عثمان يا برعكس و كنجكاوى در اين زمينه بود. از همين جاست كه اصطلاح (شيعه) براى ممتاز شدن گروهى در جامعه آن روز مسلمانان رواج مى يابد كه على(ع) را برتر از خليفه سوم مى دانستند و مصر و كوفه ـ در كنار (حِمْص) كه مركز ثقل طرفداران برترى عثمان بر آن حضرت بود ـ گرانيگاه چنين گرايشى شد; گرايشى كه چون سليقه رقيب خود, تنها جنبه ايجابى نداشت و در بيان برترى هاى على(ع) يا عثمان منحصر نمى شد, بلكه جنبه سلبى نيز داشت و آن, بدگويى از گزينه طرف مقابل بود.65
با برداشته شدن قانون ممنوعيت نقل و تدوين حديث در ميان گرايشى كه بعدها عنوان عموميِ (اهل سنت) را به خود گرفت, گشوده شدن درهاى بسته گزارش سيره و مغازى رسول خدا(ص) و آشكار شدن فتوحات نمايان امام على(ع) و نقش محورى آن حضرت در ميدان هاى متعدد و متنوع حفظ و گسترش اسلام, پاى دو خليفه ديگر صدر اسلام (ابوبكر و عمر) و همه صحابيان نيز به اين مباحث كشيده شد و اين پرسش پيش آمد كه اساساً برترين صحابى رسول خدا(ص) كيست؟ در اين مرحله, (شيعه) به كسانى گفته مى شود كه على(ع) را افضل صحابه و برترينشان مى دانستند و از همين روى است كه نوع اهالى سيره و مغازى نگارى, گرايش هاى شيعى ـ با اين معنا و اصطلاح جديد ـ داشتند66 و عبدالملك بن مروان ـ پنجمين خليفه اموى ـ تمنا مى كرد كسى به سوى مباحث مرتبط با سيره كشيده نشود.67 عبدالله بن عباس نام فرزند خود را كه در شب ضربت خوردن امام على(ع) به دنيا مى آيد, از سر عشقى كه به آن بزرگوار داشت, (على) و كنيه اش را (ابوالحسن) مى نهاد و عبدالملك بن مروان به چنين نام و كنيه اى واكنش منفى نشان مى داد68 و كسانى چون ابن اسحاق69, شافعى70, طبرى71, حاكم نيشابورى72, ابو اسحاق سبيعى73 و سليمان بن مهران اعمش74 (شيعه) خوانده مى شدند. ابن ابى الحديد نيز در كنار اشاره اى كوتاه به تطورات مفهوم واژه (شيعه) و كسانى كه به اين عنوان شهرت يافتند, به گمان خود, معناى معتدل و دور از افراط و تفريط اين كلمه را همان برتر دانستن امام على(ع) از ديگر صحابيان دانسته و معتزله را كه بدين معنا و مفهوم وفادار بوده اند, (شيعيان حقيقى) خوانده است.75
ديرى نپاييد كه زيديه و زيديان ـ يعنى گروندگانى كه زعامت و رهبرى جامعه مسلمانان را درخور كسى مى دانستند كه افزون بر قرشى بودن و برخوردارى از علم و وارستگى هاى اخلاقى, براى به دست گرفتن حاكميت و قدرت, شمشير بركشد و قيام مسلحانه كند ـ مصداق (تشيع) و (شيعه) شدند و بار مفهومى جديدى بدان دادند. اينان در كنار پذيرفتن افضليت امام على(ع) بر همه صحابيان و نيز رسميت بخشيدن به صحت خلافت ابوبكر, عمر و عثمان, نام آن امام راستين, امام حسن(ع), امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) را به فهرست شايستگان و دارندگان مقام امامت افزودند و پس از اين چند تن, به بهانه خانه نشينى امام باقر(ع) كه فاقد شرط مهم و محورى قيام مسلحانه بود, زمام امامت را به گمان خود, به زيد بن على(ع) دادند, از همين روى است كه در مناظره اى كه در ـ شايد ـ دهه سوم قرن دوم هجرى ميان واصل بن عطاء ـ درگذشته به سال 131قمرى ـ76 و عمرو بن عبيد ـ درگذشته به سال 144قمرى ـ77 درمى گيرد, تعبير (شيعه) در كنار نام فرقه هايى چون خوارج, مرجئه و اصحاب حسن بصرى, بر زيديان اطلاق مى شود.78
اندك اندك با باز شدن قهرى فضاى بسته سياسى جهان اسلام كه پيامد تزلزل و در نهايت, سقوط نظام سركوبگر اموى و نوبنياد بودن و چندان استوار نشدن پايه هاى سلطه عباسى بود, دو قهرمان و دو ميدان دار بزرگ و تحول آفرين تاريخ اسلام ـ يعنى امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ـ با در پيش گرفتن رويكردى فرهنگى و به دور از جنجال هاى قيام مسلحانه و پيراسته از برخوردهاى بى بنياد سياست مآبانه, ماندگارترين و اساسى ترين مفهوم تشيع را با بازگو كردن احاديث مسكوت مانده و فراموش شده رسول خدا(ص) ـ مانند (حديث لوح جابر) ـ چونان نقطه عطفى شكل دادند; مفهومى كه سلول هاى بنيادينش هسته هايى داشتند به نام هاى (وصايت), (ولايت), (امامت منصوص), (قريشى نسب بودن دوازده امام) و همدوشى (ثقل اصغر) با (ثقل اكبر) در كار ابدى و پايان ناپذير هدايت و رهبرى توده ها.79
چنين مكتبى كه خاموشى گزيدن در برابر رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص), همدوشى صحابيان با يكديگر و قرار دادنشان در خط قرمز تأييد يكباره و بى چون و چرا و بى استثنا, بى تفاوتى در قبال اهانت ها و سركوب هاى روا شده در حق امامان اهل بيت(ع) ـ به ويژه, امام على(ع) ـ و مهم تر از همه, رسميت بخشى به نظام هاى سياسى شكل گرفته پس از انتخابات سقيفه را برنمى تافت, قهراً نمى توانست از رگبار سختگيرى هاى سياسى, سنگينى محروميت از حقوق اجتماعى و تلخى كنار زده شدن از حتى عرصه هاى علمى و فرهنگى يا بى آبرو و انگشت نما شدن در آنها بركنار بماند و بدين ترتيب, سخن كهنه ناشدنى و جاودانه امام على(ع) كه آن را ده ها سال پيش از فرا رسيدن اين سال هاى سرد و سربى بر زبان آورده بود, لباس تحقق و عينيت پوشيد: (من أحبَّنا أهلَ البيت فليعدَّ للفقر جلباباً); هركس ما ـ اهل بيت رسول خدا(ص) ـ را دوست دارد, آماده فقرى فراگير باشد. 80
(تشيع) با اين رويكرد, از همان روزهاى آغازين پا گرفتن خود, با تلخى هاى بسيارى كه از رفتار لايه هاى زيرين اجتماع و نيز از واكنش هاى خواص سياسى و علمى برمى خاست, رويارو شد; فرزند ابونعيم چون مردم كوچه و بازار به او (شيعه) مى گفتند, با چشم گريان به خانه مى آمد,81 در عصر شافعى, هركس زبان به يادآورى فضيلتى براى اهل بيت(ع) مى گشود, (رافضى) خوانده مى شد82 و راويان بسيارى به بهانه پذيرش چنين گرايشى, به (غلو), (رفض) و (خبيث بودن) متهم و غالباً متروك مى شدند كه عبيدالله بن موسى بن ابى المختار,83 على بن هاشم بن بريد84 و حاكم نيشابورى85 تنها سه نمونه از اين گروه پر شمارند. 86
پيروان اين گرايش, بى باكانه و به پشتوانه دست آويزهاى نيرومندى كه داشتند, نه تنها از برتر دانستن امام على(ع) بر عثمان كه از برتر شمردن آن حضرت بر همه صحابيان بيمى نداشتند و تن نمى زدند, چنان كه انتقاد از صحابى اى چون معاويه را كه ديگران محبت به او را ملاك احترام به مجموعه صحابيان و اهل (سنت) بودن مى دانستند و از خدا مى خواستند با محبت به اين صحابى بميرند87 نيز روا مى شمردند و به همين دليل هم به (بدعت), (خُبث) و بايكوت شدن و تحريم نقل حديث از آنان, مشهور, متهم يا محكوم مى شدند.88
چنين بود كه (تشيع) در قالب (شيعه اماميه) شكل گرفت و گاه با همين تعبير89 و گاه با تعبير (رافضه),90 جنبه هاى گوناگون زندگى پيروانش چون پرداختن شان به مشاجرات صحابه,91 موضعگيرى شان در برابر (عشره مبشره)92 يا در برابر ابن ملجم,93 عزادارى هايشان,94 ابراز انديشه ها يا احساساتشان در برابر حادثه عاشورا95 يا درباره امام منتظر(ع),96 نامگذارى شان بر روى فرزندان97 و واكنششان در قبال برخى حوادث صدر اسلام,98 دست مايه انتقادها و استهزاها شد.
بارى, انگيزه ما از اين بازخوانى كوتاه و شتابانِ پرونده دگرديسى هاى مفهومى دو واژه (تشيع) و (شيعه) آن است كه بهوش باشيم پوشيده شدن لباس يك يا چند اصطلاح بر اندام يك واژه, بايد زنگ خطر فرو غلتيدن در چاه ذهنيت ها و تبادر برخى معانى را براى يك پژوهشگر به صدا درآورد و شاخك هاى حسى او را تحريك كند. از اين روى, مبادا ذهنيتى كه از معناى اين دو واژه داريم, ما را بلغزاند99 و از اين كه چهره هايى در طول تاريخ اسلام, (شيعه) خوانده شده اند, شگفت زده يا هيجان زده شويم,100 چنان كه نبايد از نفى اطلاق اين واژه بر كسانى ديگر بهت زده باشيم و در همه حال, بايد جغرافياى كاربرد اين دو واژه چند بار رنگ به رنگ شده را از ياد نبريم.
در پايان اين فراز از مقاله, ديگرباره يادآورى مى كنيم كه در لابه لاى شرح حال نگارى ها يا جرح و تعديل ها و يا گزارش هاى تاريخى اى كه به سده هاى نخستين اسلامى باز مى گردد, هرجا پاى سخن گفتن از يك (شيعه امامى) در ميان باشد, واژه هايى چون (رافضى), (غالى) و (خبيث) به كار مى رود.101 6 ـ3ـ3. پاسخ دومين پرسش
با توجه به آنچه تاكنون گفته ايم, به رغم آن كه تفسير جناب سيد عبدالحسين شرف الدين از واژه (شيعه), تنها با مفهوم (شيعه امامى) يا (شيعه اثناعشرى) همپوشانى و به اصطلاح, در اين مفهوم (ظهور دارد), شمار بزرگى از كسانى كه ايشان آنها را در ليست صد نفره (شيعه) قرار داده است, (شيعه امامى مذهب) نيستند و تنها مصداق مفهوم عام (تشيع) به شمار مى روند. جالب آن است كه آن جناب چند تن از اين عده را با توجه به تصريح ابن قتيبه,102 (شيعه) دانسته,103 با آن كه ابن قتيبه جدا از تيتر (شيعه), چند تن ديگر را زير تيترى جداگانه و با تعبير (الغالية من الرافضه) ياد كرده است104 كه همگان آنان را (شيعيان امامى مذهب) مى دانند!
بدين ترتيب, با كمى سهل گيرى و تسامح, تنها راويان نخست (ابان بن تغلب), پنجم (اسماعيل بن خليفه ملائى كوفى), نهم (اسماعيل بن موسى فزارى كوفى), دهم (تليد بن سليمان كوفى اعرج), يازدهم (ثابت بن دينار), دوازدهم (ثوير بن ابى فاخته), سيزدهم (جابر بن يزيد جعفى كوفى), هفدهم (جميع بن عميرة بن ثعلبه كوفى تيمى),105 هجدهم (حارث بن حصيره ازدى كوفى), نوزدهم (حارث بن عبدالله همدانى), بيست وسوم (حماد بن عيسى جهنى), بيست وچهارم (حمران بن اعين), سى ام (سالم بن ابى حفصه عجلى كوفى), سى ويكم (سعد بن طريف حنظلى كوفى), سى ودوم (سعيد بن اشوع), سى وهشتم (سليمان بن قرم ضبى كوفى), چهل و دوم (صعصعة بن صوحان عبدى), چهل وچهارم (ظالم بن عمرو), چهل وششم (عبّاد بن يعقوب), چهل ونهم (عبدالله بن عمر بن محمد كوفى), پنجاهم (عبدالله بن لهيعه حضرمى), پنجاه ودوم (عبدالرحمن بن صالح ازدى كوفى), پنجاه وچهارم (عبدالملك بن اعين), پنجاه وپنجم (عبيدالله بن موسى عبسى كوفى), پنجاه و ششم (عثمان بن عمير ثقفى بجلى كوفى), پنجاه وهفتم (عدى بن ثابت كوفى), پنجاه وهشتم (عطية بن سعد عوفى كوفى), پنجاه ونهم (علاء بن صالح تيمى كوفى), شصت ويكم (على بن بديمه),106 شصت وسوم (على بن زيد ابن عبدالله تيمى بصرى), شصت وپنجم (على بن غراب فزارى كوفى), شصت وششم (على بن قادم خزاعى كوفى), شصت وهشتم (على بن هاشم بن بريد كوفى), شصت ونهم (عمار بن زريق كوفى),107 هفتادم (عمار بن معاويه بجلى كوفى), هفتاد و پنجم (فطر بن خليفه حناط كوفى), هفتاد وهفتم (محمد بن خازم تميمى كوفى), هشتاد ويكم (محمد بن مسلم طائفى),108 هشتاد وسوم (معاوية بن عمار دهنى بجلى كوفى), هشتاد وهفتم (موسى بن قيس حضرمى), هشتاد وهشتم (نفيع بن حارث نخعى كوفى), نودم (هارون بن سعد عجلى كوفى), نود ويكم (هاشم بن بريد بن زيد كوفى), نود وهفتم (يحيى بن جزار عرنى كوفى) و صدم (ابوعبدالله جدلى) ـ يعنى 45% از راويان ياد شده ـ را مى توان مصداق مفهومى از (شيعه) دانست كه مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين آن را ـ چنان كه گفتيم ـ به خواننده كتاب خود القا مى كند و ديگر نامبردگان (=55%) مصداق (شيعه) با ديگر مفاهيمى اند كه پيشتر به آنها پرداخته ايم. 7. جمع بندى و نتيجه گيرى
كتاب المراجعات ـ چه در اندازه يك پرسش و پاسخ نوشتارى و چه در لباس يك مناظره و احتجاج مكتوب ـ در جهانى كه قرن هاست قلم و كلمه و كلام جاى خود را به شمشير و جنجال و بلوا داده است و راهبرد كارگشا و كميابِ (همدلى از همزبانى خوش تراند), در غوغاى دكترين (پايان تاريخ) و (جنگ تمدن ها) فراموش شده است, نمونه و الگويى است كامياب و رهنمون.
با اين همه, ما (انسان ها) و فرآورده هاى (انسانيِ) ما هرگز از كاستى ها و نارسايى ها بركنار نيستيم و نيستند و گمان نمى كنم نابخردانه تر از اين شعار فاقد شعور در طول تاريخ زندگى آدميان سر داده شده باشد كه (فإنّ القول ما قالت حذام); حرف, همان است كه (حذام) گفته است!!
از همين روى, به گمان صاحب اين قلم, نامه پانزدهم كه شيخ سليم براى سيد عبدالحسين نوشته و نيز نامه هاى چهاردهم و شانزدهم كه سيد براى شيخ نگاشته است, از ملاحظات و تأملات پيش گفته بركنار نيستند و ـ به ويژه, در ارتباط با اين دو نامه سيد به شيخ ـ بايد بپذيريم, ناگزير يا بايد تفسير بازتاب يافته (شيعه) و (تشيع) در نامه چهاردهم, ديگرگون و به گونه اى بازسازى شود كه همه راويان صد نفره منعكس در نامه شانزدهم را پوشش دهد (گرچه با ظواهر عبارت آن نامه نمى خواند) و يا بايد چيزى نزديك به نيمى از راويان صد نفره ياد شده, ناديده گرفته شوند تا آن تفسير پيش گفته, آسيبى نبيند (گرچه با تأكيد و اهتمامى كه وجهه همت جناب سيد براى اثبات مدعاى خويش در اين نامه بوده است, هماهنگ نيست) و قال الله الحكيم ـ عزَّ من قائلٍ ـ فى كتابه الكريم: (وما اُوتيتم من العلم إلاّ قليلاً).1. ياقوت حموى, معجم البلدان, بى چا, بيروت, دار صادر, بى تا, ج2, ص302. 2. اين نام ـ برخلاف كاربرد پارسى زبانان ـ در گويش عربى, با (ال) و نيز با تشديد نون تلفظ مى شود (ر.ك: همان, ج1, ص147). 3. با كسر دال و فتح يا كسر ميم, اما پارسى زبانان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ نام اين شهر را با فتح دال و كسر ميم, يعنى (دَمِشق) تلفظ مى كنند (ر.ك: همان, ج2, ص463). 4. با تخفيف ياء, نه تشديد آن كه خطاست (ر.ك: همان, ج1, ص266). 5. به تصريح ازهرى و ديگر لغوى ها, بايد اين نام با فتح ميم و كسر و تشديد صاد اول تلفظ شود, اما تنها جوهرى و خالد فارابى صاد اول را نيز چون صاد دوم, با تخفيف ضبط كرده اند, هرچند تلفظ نخست درست تر است (ر.ك: همان, ج5, ص144ـ 145). 6. با فتح ميم و لام و سكون طاء, هرچند توده مردم عرب زبان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ آن را (مَلَطِيّه) مى خوانند (ر.ك: همان, ص192). 7. همان, ص11. 8. محمود محجوب و فرامرز ياورى, گيتاشناسى كشورها, چهارم, تهران, انتشارات گيتاشناسى, 1365هـ.ش., ص281. 9. همان (با اندكى تصرف). 10. ياقوت حموى, پيشين, ج2, ص103. 11. محمدجواد مُغنيّه, تجارب محمدجواد مُغنيّه, اول, بيروت, دارالجواد, 1400هـ.ق., ص85. 12. همان, ص92. 13. همان, ص90. 14. محمدرضا حكيمى, شرف الدين, بى چا, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1360هـ.ش., ص47ـ 48. 15. همان, ص49. 16. براى آگاهى از زندگى نامه وى, ر.ك: سيد محسن امين, اعيان الشيعه, بى چا, بيروت, دارالتعارف للمطبوعات, 1403هـ.ق., ج7, ص457; عبدالحسين امينى, شهداء الفضيله, بى چا, قم, دارالشهاب, بى تا, ص165ـ 166 و پانوشت ص166; كوركيس عواد, معجم المؤلفين العراقيين, بى چا, بغداد, مطبعة الارشاد, 1969م., ج2, ص228ـ229; آقا بزرگ تهرانى, الذريعة الى تصانيف الشيعه, دوم, بيروت, دارالاضواء, 1403هـ.ق., ج10, ص124; محمد حرز الدين, معارف الرجال, بى چا, قم, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, 1405هـ.ق., ج2, ص51 ـ 53; محمد معين, فرهنگ فارسى, هشتم, تهران, اميركبير, 1371هـ.ش., ج5, ص1136 و خيرالدين زركلى, الاعلام, دهم, بيروت, دارالعلم للملايين, 1992م., ج3, ص279 (زركلى او را در صدر شرح حالش و به خطا, ذيل عنوان (ابن شرف الدين), ياد كرده است!). آيت الله شيخ مرتضى آل ياسين نيز شرح حال نسبتاً گسترده اى درباره ايشان نوشته است كه در مقدمه كتاب مشهور سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, بيستم, بيروت, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بى تا, ص3 ـ 22 چاپ شده و عيناً در كتاب ديگر سيد عبدالحسين شرف الدين, المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهره, اول, بيروت, مؤسسة العارف للمطبوعات, 1425هـ.ق., ص11ـ33 نيز منعكس شده است. دو تك نگارى هم در موضوع زندگى نامه سيد عبدالحسين شرف الدين انجام شده است; يكى با نام (الامام السيد عبدالحسين شرف الدين), نوشته شيخ عبدالحميد حر كه به چاپ رسيده است (ر.ك: خيرالدين زركلى, همان) و ديگرى با نام (شرف الدين), نوشته محمدرضا حكيمى كه در پانوشت هاى پيشين, بدان اشاره كرده ايم. ايشان در اين كتاب, ص154ـ156, برخى منابع و مصادر را كه مى توانند براى مطالعه بيشتر درباره شرح حال دانشمند موضوع اين مقاله سودمند افتند, يادآورى كرده اند. 17. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص4ـ 5. 18. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص50. 19. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص5. 20. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص52. 21. همان. 22. همان, ص52 ـ53. 23. همان, ص53. 24. همان, ص53 ـ54. 25. همان, ص54. 26. همان. 27. همان. 28. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص6. 29. همان, ص7. 30. همان. 31. همان, ص8. 32. همان, ص9. 33. همان, ص10. 34. همان, ص10ـ11. 35. ر.ك: اعلام المنجد, مدخل (شَبَرخيت). 36. خيرالدين زركلى, پيشين, ص119. 37. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص129. 38. خيرالدين زركلى, پيشين. 39. نهج البلاغه (نسخه دكتر صبحى صالح), پنجم, قم, مؤسسه دار الهجره, 1412هـ.ق., نامه 53, ص427. 40. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص77. 41. همان, ص129. 42. همان, ص99ـ100. 43. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص46ـ52. 44. همان, ص52 ـ53. 45. همان, ص53 ـ67. 46. همان, ص67 ـ 68. 47. همان, ص68 ـ69. 48. همان, ص69ـ70. 49.همان, ص70ـ126. 50. خيرالدين زركلى, پيشين. 51. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص129. 52. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص70, س3ـ4. 53. سيد محسن امين, پيشين, ص292, ذيل (سلمة بن نبيط). 54. عبدالله مامقانى, تنقيح المقال, چاپ سنگى, ج2, ق1, ص49. 55. محمدتقى شوشترى, قاموس الرجال, دوم, قم, مؤسسه نشر اسلامى, 1414هـ.ق, ج5, ص212. 56. و اين مقدار ـ به خودى خود و اگر خوب بينديشيم ـ نه تنها هنرى نيست كه به نوعى, پيامد نارواى جدا شدن راه گروهى از دوستان مسلمان ما از مسير اهل بيت(ع) و (ثقل اصغر) نيز هست. 57. جالب آن است كه سيد عبدالحسين شرف الدين نيز با استناد به برخى از همين كتاب هايى كه نام برديم, پاسخ شيخ سليم بشرى را داده است! 58. در اين جا, درنگ در اعتراف و اقرار يك دانشمند نامدار و بزرگ شيعى خواندنى است: (اعلم أنّ تقسيم الحديث إلى أقسامه المشهورة كان أصله من غيرنا [=أهل السنّة], ولم يكن معروفاً بين قدماء علمائنا… فأصحابنا لم يريدوا أن يكونوا محرومين من فائدة تقسيم الحديث إلى أقسامه, ولا أن يمتاز غيرهم [=أهل السنّة] بشيء عنهم [!!], فقسموا الحديث إلى أقسامه المشهورة…) (ر.ك: سيد محسن امين, پيشين, ج5, ص401). 59. ر.ك: ابوعبدالله بخارى, صحيح البخارى, پنجم, دمشق و بيروت, دار ابن كثير و اليمامه, 1414هـ.ق., ج1, ص107; ج3, ص1382 و…; مسلم بن حجاج نيشابورى, صحيح مسلم, دوم, بيروت, دارالفكر, 1398هـ.ق., ج3, ص1504; ج4, ص1841 و…; ابوعيسى ترمذى, الجامع الصحيح, بى چا, بيروت, دار احياء التراث العربى, بى تا, ج5, ص366 و…. 60. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص97ـ102. 61. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص68, س14. 62. همان, س16ـ21. 63. همان, ص68 ـ69. 64. ابوطالب مكى, قوت القلوب, اول, بيروت, دار صادر, 1995م., ج2, ص247. 65. ابوالحجاج مزى, تهذيب الكمال, اول, بيروت, مؤسسة الرساله, 1403هـ.ق., ج3, ص170 و ج24 (اول, 1413هـ.ق.), ص271. 66. ياقوت حموى, معجم الادباء, سوم, بيروت, دار الفكر, 1400هـ.ق., ج18, ص7 و محمد بن اسحاق, سيرة ابن اسحاق, اول, بيروت, دار الفكر, 1398هـ.ق., ص12 (مقدمه دكتر سهيل زكّار). 67. محمد بن اسحاق, همان. 68. محمد بن جرير طبرى, تاريخ الطبرى, بى چا, بيروت, روا


صفحه 13

راز امامت در قرآن
راد على

معرفى ترجمه رساله (فلسفة الميثاق والولاية)
علامه شرف الدين عاملى درآمد
سخن از مسأله خطير و بنيادين زعامت يا به عبارتى امامت امت اسلامِ بعد از رحلت پيامبر(ص), آن چنان حياتى و ضرورى است كه از منطق به دور و عقلاً غيرممكن مى نمايد كه خداوندى حكيم و دانا در كلام فصل الخطاب خود بدان نپرداخته باشد و اين امر عظيم را مهمل وانهاده است.
آنچه نياز ديرين و امروزين جامعه اسلامى بوده و هست, تبيين نگرش قرآن به امامت و ولايتِ اهل بيت حضرت محمد(ص) مى باشد, اين كه صاحب فرقان مبين چگونه و با چه دلايل روشن و با چه حجت هاى قاطع به اين امر سرنوشت ساز در كلام خود پرداخته است. اجابت اين نياز از همان روزهاى آغازين دهه اول هجرت از دلمشغولى هاى پيامبر(ص) و مسلمينِ آگاه بوده و تا بدين روز نيز ادامه دارد و چه بسيار عالمانى كه از همان ايام به تحرير نوشتارهايى پيرامون آن پرداخته اند.
علامه شرف الدين عاملى, كه خود از زمره عالمان ژرف انديش و جامع نگر عصر خويش بود و در حوزه حديث و دفاع از حريم الهى امامت شيعه, آثارى وزين و بسى دقيق بر جاى نهاده است, در اين راستا نيز سهم سترگى را از كارنامه فرهنگ اسلامى به خود اختصاص داده و با نگارش فلسفة الميثاق والولاية اثرى نادر درباره ولايت و عهد الهى از نگاه قرآن به جاى گذاشته است. آنچه پيش رو داريم معرفى برگردان فارسى اين اثر نفيس و پر ارج مى باشد كه با عنايت به متن تحقيق شده آن, ترجمه و چاپ شده است. اما پيش از اين كه به معرفى رساله بپردازيم, شايسته و اقتضاى ادب است كه يادى از آبروى دين و خادم حسينى, علامه بزرگ شرف الدين عاملى بكنيم وآن گه با دانش او در اين رساله بيشتر آشنا شويم. آشنايى مختصر با علامه شرف الدين عاملى(ره)
عبدالحسين بن يوسف بن الجواد بن اسماعيل بن محمد بن محمد بن ابراهيم شرف الدين بن زين العابدين بن على نورالدين بن نورالدين على ابن الحسين الموسوى العاملى, معروف به علامه شرف الدين به سال 1290 قمرى در شهر كاظمين عراق ديده به جهان گشود, پدر و مادرش هر دو از سادات بزرگوار آل شرف الدين بودند, نسب شريف علامه با 31 واسطه به ابراهيم, فرزند امام هفتم شيعه, حضرت موسى بن جعفر(ع) مى رسد.
الحق كه نام اين فرزانه نامور برازنده او بود, هم عبدالحسين بودنش با واقعيت خارج تطبيق مى كند, چرا كه در طول عمر خود در مبارزه با مخالفان اسلام بود و هم شرف الدين بودن او, كه به راستى براى دين و ايمان شرافتى خاص به همراه داشت. او در نجف اشرف از حضور دانشمندان برجسته حوزه فقه و اصول و ساير علوم اسلامى همانند سيد كاظم طباطبايى و آخوند خراسانى و شيخ الشريعه اصفهانى و شيخ محمد طه نجف و شيخ حسن كربلايى و ديگران بهره برد و استعداد و نبوغ ويژه خود را در راه فهم اسلام آشكار ساخت و آن را در سخنرانى ها و مكتوبات وزين خويش به يادگار گذاشت.
علامه به علت توجه خاصى كه از روزهاى نخستين جوانى خويش به مسائل امت اسلامى داشت او را به تعامل با افكار مخالف واداشت و در اين راستا مكاتبات و مسافرت هاى فراوانى را سامان داد. المراجعات او خود گواه راستين اين سخن است. او به سال 1322 قمرى به جبل عامل رفت و در مدت اندكى اصلاحات عميقى را در بافت فرهنگى آن به جا گذاشت و مبارزه با استعمار آن روز (فرانسه) را از جبل عامل شروع كرد و ضربات سنگينى را بر فرهنگ استعمارى فرانسه وارد ساخت. مأموران فرانسوى كه بارها قصد جان او را كرده بود اين بار خانه او را در شخور به آتش كشيد و منزل او را در صور غارت و كتابخانه بزرگ اين عالم نامور را همراه با نگاشته هاى نفيس و نوزده نسخه خطى از نوشته هاى پر ارج او را به آتش كشيدند. او از لبنان به شام و از آن جا به فلسطين و مصر مسافرت كرد و در سال 1340 قمرى حج الهى را به جا آورد و به سال 1355 قمرى بعد از زيارت عتبات عاليات در عراق از ايران نيز ديدن كرد و به زيارت حضرت رضا(ع) در مشهد مشرف گرديد و در قم, تهران و ساير شهرهاى ايران مورد توجه و استقبال بزرگان و دانشمندان اسلامى قرار گرفت. سرانجام اين عالم ربانى روز سه شنبه دهم جمادى الثانى سال 1377 قمرى در يكى از بيمارستان هاى بيروت ديده از جهان فرو بست و به سوى حق شتافت. بعد از تشييع رسمى در بيروت جنازه پاك او با هواپيما به بغداد منتقل و در نجف اشرف به خاك سپرده شد.1 آثار قلمى علامه شرف الدين عاملى(ره)
علامه شرف الدين با اين كه مشكلات اجتماعى و سياسى بسيارى داشت, ولى در تمام عمر خويش از پژوهش و تحقيق هدفدار خود دست برنداشت و در تاريخ نگارش كتب اسلامى (به ويژه شيعى) باب تازه اى گشود و آثارى عميق و با وسعت تحقيقى عظيم بر جاى نهاد, از جمله:
1. المراجعات (اين كتاب به صورت پرسش و پاسخ طى 112 نامه سامان يافته و حاصل مباحثات علامه شرف الدين با شيخ سليم بشرى ـ رئيس جامعةالازهر مصر ـ مى باشد);
2. الفصول المهمة فى تأليف الامة (بررسى اختلافات شيعه و سنى براساس ادله عقلى);
3. الكلمة الغراء فى تفضيل الزهرا(ع) (پيرامون فضائل حضرت زهرا(ع) در قرآن);
4. اجوبة مسائل موسى جارالله (پاسخ به مسائل 25گانه موسى جارالله در ايراد به شيعه);
5. المجالس الفاخرة فى ماتم العترة الطاهرة (درباره فلسفه عزادارى امام حسين(ع) و بيان اسرار شهادت شهداى كربلا به طور دقيق و كامل);
6. ابوهريره (اين كتاب شرح حال ابوهريره و بررسى ناقدانه احاديث ساختگى او با روشى نو و ابتكارى است);
7. بغية الراغبين (كتابى تاريخى ـ نسبى, در موضوع شجره نسبى آل شرف الدين);
8. فلسفة الميثاق والولاية (بررسى نگرش قرآن به مسأله ولايت و امامت ائمه شيعه در پاره اى از آيات);
9. ثبت الاثبات فى سلسلة الرواة (شرح سلسله اسانيد خود از تمام مذاهب اسلامى تا زمان ائمه و پيامبر(ص) و ذكر كتاب هاى آنان);
10. النص والاجتهاد (پژوهشى عميق در بطلان اجتهاد در برابر نصوص قطعى قرآن و سنت);
11. مسائل خلافيه (بررسى پاره اى از مسائل اختلافى فقهى بين مذاهب پنجگانه);
12. رسالة حول الرؤيه (همراه با فلسفه الميثاق والولاية با عنوان (كلمة حول الرؤية) پيرامون مسأله رؤيت خدا به چاپ رسيده است);
13. كتاب الى المجمع العلمي العربى بدمشق (بحث با رئيس اين مجمع درباره نسبتى كه به اماميه داده اند);
چنانچه پيشتر اشاره كرديم علامه شرف الدين را آثارى ديگر بوده, منتها وقتى مأموران فرانسوى كتابخانه وى را آتش زدند آن آثار هم از دست رفت. اين آثار طبق نوشته علامه در حاشيه كتاب شريف الكلمة الغراء فى تفضيل الزهراء عبارتند از:
شرح التبصرة; حاشية استصحاب; رسالة فى منجّزات المريض; سبيل المؤمنين; النصوص الجليّه; تنزيل الآيات الباهرة; تحفة المحدثين فيما اخرج عنه الستّه من المضعفين; تحفة الاصحاب فى حكم اهل الكتاب; الذريعة; المجالس الفاخرة; مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام; بغية الفائز فى نقل الجنائز;بغية السائل عن لثم الايدى والانامل; زكات الاخلاق; الفوائد والفرائد; حاشيه اى بر صحيح بخارى; حاشيه اى بر صحيح مسلم; الاساليب البديعه فى رجحان مآتم الشيعه.
آنچه درباره آثار علامه شرف الدين گذشت مواردى بود كه نگارنده در از كتب مرجع و آثار خود ايشان به دست آورده بود, شايد آثار ديگرى نيز موجود باشد كه ما از آنها بى اطلاع باشيم. معرفى رساله فلسفة الميثاق والولاية
سنّت نامه نگارى ميان دانشيان از ديرباز رايج بوده و گاه بنا به شرايطى خاص از روش هاى مطمئنِ انتقال داده هاى علمى ميان عالمان به شمار مى آمده است. زمانى اين نامه هاى كوتاه به تفصيل مى گراييد و قالب رساله علمى به خود مى گرفت. در اين ميان, علامه شرف الدين از زمره دانشيانى بود كه به جايگاه زبده نگارى خامه خويش در رسائل خود واقف و از آنها به مانند پلى براى انتقال انديشه هاى تابناك خود بهره مى جست. المراجعات او نمونه گوياى اين ادعاست, لكن اكتفاى بدان در ميان آثار وى بى انصافى است, چرا كه ديگر آثار ايشان هر يك در جاى خود همانند المراجعات بلنداى انديشه او را بيانگرند. رساله فلسفة الميثاق والولايه از جمله نادره آثار اين قُدوه اهل تحقيق است كه رساله اى موجز و در عين حال متقن درباره امامت و ولايت در قرآن كريم است, رهاورد چنين سنتى است كه از تعامل علمى دو عالم سترگ شيعى, علامه شرف الدين عاملى و شيخ عباس قلى واعظ تبريزى جرندابى تراويده است. او اين رساله را در پاسخ به پرسش هاى شيخ عباس قلى جرندابى, كه از محضر وى به صورت مكتوب به عمل آورده, نوشته است.
علامه در اين رساله ضمن پاسخ به سؤالات شيخ جرندابى توانايى تعامل انديشه خود را در برخورد با آيات الهى به ويژه آيات بسيار علمى و فنّى آن به نمايش گذاشته است. وى در اين رساله با نگاهى عالمانه و ناقدانه و معصومانه به بررسى مسأله امامت از منظر قرآن در پاره اى از آيات آن (همانند آيات مربوط به عالم ذرّ و آيه اكمال دين كه هر دو از آيات جنجال برانگيز تفسيرى است) پرداخته و با قلمى روان آن را به عربى تحرير نموده است. اثر با نام بارى تعالى و سپاس وى و استعانت از وى و با مقدمه اى كوتاه ـ به لحاظ رعايت ساختار اوليه آن ـ در تعريف و تمجيد شيخ واعظ تبريزى جرندابى آغاز يافته و با پاسخ به پرسش نخست وى درباره آيه172 سوره اعراف شروع شده است. خاتمه آن با حمد الهى چنين پايان يافته است:
پايان پذيرفت نوشتار حاضر در شهر صور به مورخه روز دوشنبه, پانزدهم ربيع الثانى به سال مبارك 1360 قمرى به قلم كوچك ترين خادمان دين اسلام عبدالحسين بن يوسف الجواد بن اسماعيل بن محمد بن محمد بن ابراهيم شرف الدين بن زين العابدين بن على نورالدين بن نورالدين على ابن الحسين الموسوى العاملى; خداى با همه آنان به لطف خويش عمل كند ـ وآخر دعواهم أن الحمد لله ربّ العالمين.2
نام اثر برگرفته از مقدمه علامه بوده كه خطاب به واعظ جرندابى چنين نگاشته است: (در نامه خود بر من فرض نمودى كه از فلسفه ميثاق و ولايت برايت سخن بگويم).3 آشنايى كوتاه با شيخ واعظ جرندابى
او ميرزا عباس قلى پور وجدى مشهور به واعظ جرندابى است كه به سال 1315قمرى در تبريز تولد يافت و به سال 1386 دار فانى را وداع گفت. او علوم دينى آن عصر را نزد شيخ على شربيانى (ف1348هـ) صاحب دو كتاب معرفة الائمه و خلاصة التوحيد فراگرفت و رياضيات و اسطرلاب را پيش ميرزا لطف على آموخت. از آثار واعظ جرندابى مى توان به عظمت حسين بن على(ع), هشت مقاله, ذوالقرنين و سدّ يأجوج و مأجوج و… اشاره كرد. وى در تبريز به سال 1336مدرسه (ارشاد) را تأسيس نمود. ساليان بعد در مدرسه طالبيه تبريز به تدريس رياضيات و منطق پرداخت و در سال 1341 قمرى مديريت مدرسه سرخاب را به عهده گرفت و بعد از مدتى مدرسه را ترك كرد و به وعظ و خطابه روى آورد. وى داراى كتابخانه اى با آثار نفيس خطى و مطبوع بوده كه آنها را به كتابخانه آستان قدس رضوى مشهد اهدا نمود. او با علماى معاصر خود همانند سيد محسن امين عاملى و شيخ محمدجواد بلاغى و سيد هبةالدين شهرستانى و شيخ محمدحسين آل كاشف الغطاء و شيخ آقا بزرگ تهرانى و ديگران مكاتباتى داشته است, براى مثال فلسفة الميثاق والولاية پاسخ پرسش هايى است كه وى به صورت مكتوب خدمت علامه شرف الدين مى فرستاد.4
علامه در رساله فلسفة الميثاق والولايه از ايشان با عباراتى چون (المخلص فى دينه ويقينه, القائم فى نصرة الحق على ساقه, المجاهد فى سبيله بيده ولسانه وقلمه) ياد كرده است.5 نمايه اجمالى مباحث رساله فلسفة الميثاق والولاية
ـ حقيقت معناى آيه 172 سوره اعراف درباره عالم ذرّ و ارائه تحليل علمى و تفسير مأثور آن از منظر امام صادق(ع).
ـ تبيين اقرار فطرى و تكوينى فرزندان آدم به پذيرش ربوبيّت خدا و نبوّت محمد(ص) و امامت على(ع) و ساير ائمه(ع) به لسان حال در زمان خلقت.
ـ تفسير علمى آيه 44 سوره اسراء درباره تسبيح تمامى موجودات جهان هستى.
ـ تحليل چگونگى گريه موجودات غير بشرى بر شهادت امام حسين(ع) در روايات و تفسير آيه اكمال دين (مائده,3) و كيفيت ارتباط آن با مسأله امامت حضرت على(ع) و ارائه سياقى اصولى ـ علمى
ـ پاسخى مستدل به پرسش كهن و معروف چرا قرآن به امامت و خلافت على(ع) به صراحت تصريح نكرده تا راه تأويل و خصومت درباره آن بسته باشد؟
ـ رساله با احاديث و نصوص قطعى وارده درباره امامت على(ع) و ساير ائمه(ع) و دليل حصر خلافت در آنان, پايان يافته است.
شايان ذكر است كه رساله حاوى مطالب ديگرى است كه در اين جا فقط به برخى از مباحث مهم و بنيادين آن اشاره نموديم و آشنايى با مطالب كل آن, مطالعه اى دقيق و پر حوصله را مى طلبد و در بخشى از همين مقاله به عناوين آنها اشاره خواهيم كرد. اين اثر هرچند در ميان آثار علامه بسان المراجعات شهره نيست, لكن از بعدى در ميان ولايت شناسان از برجستگى خاصى برخوردار است. آيت الله شيخ جواد كربلايى6 ـ كه خود از غواصان بحر بى انتهاى ولايت است ـ در مقدمه اى كه بر ترجمه فارسى اين اثر نگاشته درباره اهميت آن چنين فرموده است:
انصافاً يگانه كتابى كه در موضوع بيان ولايت تأليف شده همانا همين كتاب فلسفة الميثاق والولاية تأليف مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين مى باشد, فجزاه الله تعالى عن صاحب الولاية خير الجزاء بمحمد وآله الطاهرين.7 شناخت نامه رساله فلسفة الميثاق والولاية
اين اثر وزين تا سال 1371 قمرى ـ در همان سال هايى كه هنوز علامه در قيد حيات بود ـ دو بار به زيور طبع آراسته شد. چاپ دوم آن در قطع جيبى ذيل رساله ديگر علامه كلمة حول الروية در مطبعة العرفان شهر صيدا (1952م/ 1371هـ) صورت گرفت. در دو چاپ مذكور رساله خالى از هرگونه تحقيقى بود تا اين كه محقق اين اثر آقاى على جلال باقر8 با تحقيق مستوفاى خود رساله را روح ديگرى بخشيد و بر زيبايى و اتقان آن افزود. رساله براى اولين بار به همراه تحقيق ايشان در شماره 62 مجله تراثنا (ص227ـ283) به چاپ رسيد. محقق محترم ضمن مقدمه اى كوتاه در ديباچه اثر گزارشى اجمالى از محتوا و موضوع رساله ارائه داد و آن را در عين كم برگى, بسيار پر بار و متقن و داراى مضامين بلند و بيانى رسا و برهان هايى استوار دانسته است. در ادامه به اشاراتى كوتاه درباره زندگى و آثار علامه شرف الدين عاملى پرداخته و در پايان به چگونگى تحقيق رساله اشاره نموده است. نسخه معيار وى در تحقيق رساله چاپ مطبعة العرفان و چاپ اول آن در ذيل كلمة حول الروية بوده, كه از هرگونه تحقيقى به جز توضيحات اجمالى علامه خالى بوده است. وى هر دو چاپ را با هم مقابله نموده و افتادگى ها در متن رساله را تا حد امكان زدوده است. اهم كارهاى انجام گرفته عبارتند از:
ـ استخراج آيات به همراه نام دقيق سوره و شماره آنها;
ـ استخراج احاديث از منابع روايى;
ـ استخراج اشعار آمده در رساله به همراه اشاره اى كوتاه به قائل آن;
ـ مشخص نمودن توضيحات علامه با رمز (منه);
ـ عنوان بخشى به چند مبحث مهم رساله;
ـ توضيح پاره اى از مطالب مهم در پانوشت;
ـ ارائه كتاب نامه تحقيق در پايان رساله.9
معرفى ترجمه فارسى رساله فلسفة الميثاق والولاية
نگارنده مقاله حاضر به هدف معرفى مجدد اين رساله و خارج شدن آن از گمنامى در ميان ديگر آثار علامه و با توجه به مطالب ارزشمندش آن را به فارسى ترجمه و با همكارى مجمع محبان آل ياسين اروميه10 در سه هزار نسخه قطع رقعى منتشر نمود.11 در برگردان فارسى مبنا را متن تحقيق شده آقاى على جلال باقر قرار داديم, لكن در مواردى كه نياز به توضيح داشت در پانوشت به آن اشاره كرديم و بر تحقيقات ايشان افزوديم. در مقدمه اى كوتاه در آغاز كتاب به معرفى زيست نامه علامه و آثار ايشان پرداختيم و در ادامه خود رساله را اجمالاً براى خواننده شناسانديم و راز امامت در قرآن را براى ترجمه فارسى رساله برگزيديم. علت گزينش اين عنوان, همخوانى بيشتر با مراد علامه در رساله و محتواى آن بود, چرا كه وى در آيه عهد الست به گونه اى تفسير رمزآلود گفته شده در روايات را پذيرفته و در چينش آيه اكمال در عهد عثمان نيز از رازى در جابه جايى اين آيه سخن گفته است.12
ديگر كارهاى صورت گرفته در ترجمه فارسى از اين قرارند:
ـ عنوان دهى به مطالب رساله از آغاز تا فرجام با رعايت مناسبت;
ـ تفكيك مطالب هر بخش با توجه اشتراك در موضوع;
ـ تهيه فهرست تفصيلى از مطالب;
ـ توضيح پاره اى از اصطلاحات تخصصى علوم قرآنى به كار رفته در رساله با مراجعه به كتب مرجع علوم قرآن;
ـ تقسيم تمامى رساله به دو بخش كلى و هر بخش به چندين فصل با توجه به سير مباحث ارائه شده در آنها;
ـ ترجمه كامل روايات و آيات اشاره شده در كتاب (در برگردان پارسى آيات از ترجمه استاد مهدى الهى قمشه اى با ويرايش آقاى حسين ولى استفاده شده است).
ـ بيان توضيحات داخل () در متن براى كامل شدن جمله و روشن تر شدن مراد نويسنده همگى از مترجم مى باشد.
نمايه فهرست مطالب رساله در برگردان فارسى
بخش اول: تفسير آيه ميثاق و آيه اكمال دين, ص29
فصل اول: پُرسمان آيه ميثاق, ص31
پرسش هاى واعظ تبريزى جرندابى, ص32
پاسخ هاى علامه شرف الدين عاملى, ص33
كيفيت شهادت فرزندان آدم به پروردگارى خدا, ص36
فصل دوم: تمثيل در آيه ميثاق, ص39
تمثيل در آيه ميثاق, ص40
تمثيل در زبان عربى و كتاب الهى, ص40
تمثيل در سنّت, ص46
تمثيل در اشعار عربى, ص48
فصل سوم: استشهاد به آيه ميثاق نسبت به نبوت حضرت محمد(ص) و امامت ائمه(ع), ص55
تفسير صادقى(ع) از آيه ميثاق,ص56
فصل چهارم: امامت و ولايت در قرآن, ص61
امامت و ولايت در قرآن, ص62
فصل پنجم: تفسير آيه اكمال دين, ص65
پاسخ هاى علامه شرف الدين, ص66
تبيين جمله اعتراضيه به سياق تأمين, ص67
تفسير اليوم اكملت لكم دينكم, ص68
تفسير واتممت عليكم نعمتى, ص68
تفسير ورضيت لكم الاسلام ديناً, ص68
تفسير ائمه شيعه از آيه اكمال دين, ص70
آيه اعلام ولايت, آيه مجزاى از ماقبل و مابعد خود, ص71
بخش دوم: خلافت علوى در آينه وحى, ص73
فصل اول: چرايى عدم صراحت قرآن به خلافت امام على(ع), ص75
پرسمان خلافت علوى در قرآن, ص76
پاسخ علامه شرف الدين عاملى, ص76
مكانت علوى در نزد عرب, ص78
پنداشت باطل قوم عرب درباره خلافت علوى(ع), ص81
حكمت الهى در عدم تصريح آشكار قرآن به امامت على(ع), ص84
فصل دوم: سيره و شيوه نبوى در تبليغ امامت على(ع), ص89
سيره و شيوه نبوى در تبليغ امامت على(ع), ص90
ولايت علوى در غدير به تصوير اشعار ابى تمّام و كُميت,ص94
رهاورد اسلوب نبوى در اعلان امامت على(ع), ص95
سفارشات نبوى به على(ع) درباره صبر بر جفاى امت, ص98
فصل سوم: عملكرد امامان معصوم در برابر غصب حق الهى آنان, ص103
عملكرد امامان معصوم در برابر غصب حق الهى آنان, ص104
تعامل خيرخواهانه علوى با خلفا, ص105
فصل چهارم: دلايل و نصوص امامت, ص111
نصوص امامت شيعه در كتب اهل سنت, ص112
نصوص وارده از جمهور مسلمين درباره امامت على(ع) و امامت ائمه اطهار(ع) و انحصار خلافت در دوازده معصوم(ع), ص113
نصوص نبوى درباره امامت ائمه(ع), ص114
دليل انحصار خلافت در دوازده امام معصوم(ع), ص116
سخن پايانى, ص117
منابع تحقيق, ص119 شيوه تفسيرى علامه شرف الدين و مهمترين ويژگى هاى آن
آنچه به غناى اين رساله موجز بيشتر مى افزايد و شايسته درنگ است شيوه و منهج تفسيرى علامه شرف الدين مى باشد, روشى كه در آن به مدد ابزار عقل و ادب عرب سعى در استنطاق آيه داشته و معناى روشنى از آيه در اختيار خواننده قرار مى دهد. به ديگر سخن او در نگاه اول به تبيين معناى حقيقى آيه از منظر قرآن و لغت عرب مى پردازد و ظرائف ادبى و صناعات بلاغى موجود در آيه را كه هماهنگ با اسلوب بلاغى زبان عربى است با استشهاداتى از كلام عرب, به روشنى بيان مى كند و آن گاه مراد اصلى كلام الهى را كه الفاظ آيه در صدد بيان آن هستند, ضمن عبارتى مختصر توضيح مى دهند. آن گاه كه پرده ابهام از چهره لفظ كلام الهى كنار رفت و حقيقت معناى آن روشن شد احاديثى را براى تأييد و تبيين بيشتر موضوع از حضرات معصومين(ع) نقل مى كند, به عبارتى ديگر به (تفسيرى مأثور) درباره آيه مورد بحث دست مى زند, اما نه مانند كتب تفاسير مأثور, كه فقط نقل حديث باشد, بلكه با ابزار عقل و فاهمه ژرف نگر خويش از سخن معصوم مدد مى گيرد, بيشترين عنايت علامه در اين رساله استشهاد به روايات اهل سنت به ويژه صحاح آنان بوده و در اين امر قدمى فراسوى منطق و عدالت علمى فرا ننهاده است. از اين رو در اين رساله كوتاه, فراوان شاهد استناد به روايات هستيم كه گاه اشارتى به معناى كلى آنها شده و گاه عين روايت گزارش شده است. البته مورد اخير به علت پرهيز از اطاله مقال كمتر بروز دارد. اينك به كليات ويژگى هاى تفسيرى وى در اين رساله اشاره مى كنيم:
ـ استناد به شعر شاعران جاهلى در تبيين واژگان قرآنى و روايى;
ـ درنگ در نكات ادبى و اسلوب هاى بيانى آيات;
ـ توجه به شأن نزول در تفسير آيه;
ـ نگاه تاريخى دقيق به فضاى نزول و ترسيم آن در ذهن خواننده به شكلى رسا و شفاف;
ـ بهره گيرى فراوان از روايات تفسيرى ائمه;
ـ توجه به آراى مفسران;
ـ توجه شايان به روايات اهل سنت در تفسير و سيره پيامبر(ص);
ـ عنايت ويژه به جهت بيانى آيه;
ـ پردازشى عميق به مسائل اعتقادى و كلامى مطرح در آيات;
ـ استفاده عالمانه از ادبيات مفسران و اصطلاحات تخصصى علوم قرآنى;

نمونه ديدگاه هاى تفسيرى علامه شرف الدينتفسير آيه ميثاق
علامه شرف الدين در تفسير آيه وإذ اخذ ربُّك من بنى آدم من ظهورهم ذريّتهم وأشهدهُم على أنفسهم ألست بربكم قالوا بلى شهدنا13 و در پاسخ به سؤال شيخ جرندابى به اين كه مفهوم و دليل شاهدآورى آيه براى تأييد نبوت حضرت محمد(ص) و امامت شيعه ـ كه سلام الهى بر آنان باد ـ چگونه است, چنين مى نويسد:
ظاهر آيه به نظر مى آيد كه از باب تمثيل14 و مثال آوردن, به قصد روشن كردن موضوع و مجسّم ساختن آن در ذهن (از باب تصوير در كلام) نازل شده باشد و معناى آن چنين مى شود, البته خداوند بلند مرتبه خود بدان آگاه تر است.
حرف واو در آيه بدين معناست كه اى محمد به ياد آر و مردم را متذكر ساز به آن هنگامى كه با زبان حال فطرى خويش در هنگام آفرينش با خدا درباره ايمان (و باورداشت قلبى) به او پيمان بستند و همگى به پروردگارى او اعتراف نمودند, و آن هنگامى بود كه (إذ أخذ ربك) زمانى كه پروردگار تو (با قدرت و اقتدار عظيمى كه داراست) برگرفت فرزندان آدم را (من بنى آدم) از پشت پدرانشان (من ظهورهم ذريّتهم), بدين توضيح كه (ذريّه آنان را در مرحله اول) به شكل قطره اى از نطفه از تيره پشت پدرانشان بيرون آورد, بعد آن نطفه را در جايگاهى استوار از زهدان مادرانشان وانهاد, آن گاه نطفه (در داخل زهدان مادر را) به شكل (خونى بسته و جامد) درآورد و خون بسته را (گوشت پاره اى) و آن گوشت پاره را به شكل استخوان جلوه گر ساخت, سپس بر آن استخوان ها لايه اى از گوشت پوشانيد, در آخر همگى آنها را آفرينش ديگرى به نحو كامل و استوار بخشيد15 و آنها را قوى و تنومند به نيكوترين صورت در مراتب وجود, شنوا, بينا16 و گويا, داراى قوه عقل, تفكر, تدبير, علم, عمل, كامل و بى نقص پديدار ساخت (و آنان را) به حواس پنجگانه و نيروى شناخت و اندامى كه حكما را در شناخت آنها به تحيّر واداشته است دارا ساخت و استعدادهاى مهم و پرتوان, بينشى درخشان كه بدان مرز صحيح و فاسد, خوب و زشت را تمييز و حق و باطل را از هم جدا سازند در وجود آنان قرار داد تا بدان به نعمت هاى خدا در ملكوت الهى آگاهى يافته و نشانه هاى آفرينش خداى را در خلقت آسمان ها و زمين و آمد و شد شب و روز, در شيوه روشمند و استوار او كه در آسمان و زمين بر اسلوب هاى حكيمانه اى به سريان داشته است, درك نموده و بدان آگاهى بيابند.
بدين طريق قطعى و مسلم است كه مردمان داراى دليل انكارناپذير مسلّمى نسبت به (خدايى) او باشند, دليلى كه آنها را از هو نوع ناباورى و اعراض از اقرار به وحدانيتش باز بدارد. كيفيت شهادت فرزندان آدم به پروردگارى خدا
گويى, خداوند (تبارك و تعالى) هنگامى كه فرزندان آدم را بر اين كيفيت آفريد همگى را به اقرار گرفتن (از پروردگارى خود نسبت به آنان) واداشت واشهدهم على انفسهم و به مردمان چنين فرمود ألست بربكم17 و مردمان نيز گويى چنين گفتند قالوا بلى شهدنا, گواهى مى دهيم به پروردگارى تو بر خودمان و فروتنى كنيم در مقابل عزت و بزرگوارى ات با پرستش و عبادتت, بنا به آنچه عقل هاى ما بدان فرمان رانده و بينش تيزبين ما آن را مسلّم دانسته, آن هنگام كه اقتدارت بر جان هاى ما آشكار شد و چيرگى تو بر آن مستولى گشت, پس خدايى جز تو نيست, ما را از خاك آفريدى, آن گاه ما را به شكل نطفه اى از تيره پشت پدرانمان خارج ساختى (و آن نطفه را در ارحام مادرانمان جاى دادى), بعد آن نطفه (داخل رحم) را خون بسته و آن را گوشت پاره و گوشت پاره را به شكل استخوانى نمايان كردى و بر استخوان ها لايه اى از گوشت پوشاندى, در آخر ما را به آفرينش ديگرى (انشاء روح در بدن) برافراشتى و در آن جهان مهتر و برترى را پنهان ساختي…
پاك و منزّهى تو, پاك و منزه از هر عيب و نقصى, چه اندازه دليل و برهان تو درخشنده و آشكار است! به ما عشق ورزيدى و با نشانه هاى آشكارت ما را به خود رهنمون ساختى, در حالى كه تو بى نياز از ما و شايسته ثنايى, بر ما لطف و رحمت نمودى, با دلايل روشن خود, ما را به سوى خويش فراخواندى, ما بندگان كوچك و فقير تو هستيم و اگر نمى بود لطف تو, ما هرگز نمى دانستيم كه تو كيستى؟ حمد تو را به سبب اقرارمان به پروردگارى ات, حمد نيز از لطف توست و شكر تو را به سبب تواضع ما در پيشگاه خداى ات به وسيله پرستشَت, شكر نيز عطا و بخشش تو است به ما, خدايى جز تو صاحب عرش عظيم موجود نيست. عالم ذر و شهادت به ولايت اهل بيت
اگر نبود تفسيرى كه از امام صادق(ع) درباره اين آيه روايت شده, ظاهر آيه درباره موضوع اين گفتار هيچ دلالتى نداشت, ولى روايت صادقى آن را اين گونه تفسير كرده:
كان الميثاق مأخوذاً عليهم, لله بالربوبيه, ولرسوله بالنبوة, ويمير المؤمنين و ايئمة بالامامة, فقال: (ألست بربكم) و محمد نبيّكم و عليُّ امامكم و ايئمة الهادون أئمتكم (قالوا بلي)… الحديث.18
فرموده حضرت صادق(ع) سخن حق و صحيحى است كه هيچ بطلانى در حال و آينده نمى تواند بدان رخنه كند به دليل عصمت او كه به برهان عقلى و دليل نقلى مسلم و ثابت شده است, او امام معصوم عصر خويش بود, هركس بدو چنگ بزند گمراه نمى شود و هر كه از او منحرف شود, نتواند كه به سوى خدا رهنمون گردد, نصّ قطعى نبوى(ص) در حديث ثقلين او (و سخن و گفتارش) را همانند كتاب و به منزله قرآن ابلاغ نموده و امام صادق(ع) را اسوه و الگويى كامل براى صاحبان عقل سليم قرار داده است و اين مطلب نزد ما (شيعه) موضوعى و پذيرفته است.19 سپاس مخصوص خدايى است كه پروردگار جهانيان است. اما گرفتن عهد و پيمان از مردم براى پذيرش نبوت حضرت محمد(ص) و امامت ائمه اثنى عشر(ع) كه در روايت بدان اشاره شده, بنابر همان كيفيتى است كه ما در اخذ ميثاق براى خدا (عزّوجل) در ربوبيتش عرض كرديم.20
بدين صورت كه همانا خداوند ـ كه سپاس و بزرگوارى مخصوص اوست ـ براى پذيرش نبوت پيامبر اسلام(ص) و امامت ائمه شيعه(ع) به حدى از دلايل محكم و استوار و برهان هاى مستند و درخشان و آيات و بينه ها و حجت هاى گسترده آشكار و غير قابل نقض اقامه كرده كه انكار آن ممكن نبوده و از هر نوع ايراد و بدگويى سركشان لجوج مبرّا مى باشد و ديگر جاى فرارى نيست.
اگر اين گونه فرض شود كه خداى (عزّ سلطانه) از فرزندان آدم ـ بعد از يارى رساندن توسط آن همه بيّنات و نشانه ها ـ سؤال كند و از آنان بر نبوت محمد(ص) و امامت جانشيان او اقرار بگيرد, پس چرا اقرار آنان به پذيرش نبوت محمد(ص) و امامت اوصيايش و شهادت به حق از روى رغبت يا اكراه ممكن نباشد؟!
آيا نمى بينى كه شخص نيكوكار و فاجر, مسلمان و كافر, مؤمن و منافق, دشمن و از دين برگشته, چگونه در برابر فضيلت و برترى آنان فروتن و متواضع هستند و در برابر منزلت ارجمند آنان سر تعظيم به زير فرود مى آورند و كتاب هايى را از مناقب آنان نگاشته اند و طومارهايى چند از خصائص آنان پر كرده اند, احاديث صحيحه (موجود در صحاح اهل سنت) كه از ناحيه دشمنان آنان نقل شده همگى به حقّى كه آنها اهل و معدن آن و مأوا و منتهاى آنند, گواهى مى دهند.21 و به حمد الهى شما (شيخ جرندابى) از زمره احرار نيكوكار و اهل بينش نافذ و تشخيص هستى, لذا چون نوشتار حاضر, سخن گفتن به تفصيل درباره اين مطلب را برنمى تابد همين اشاره تو را كافى باشد, باشد كه خداى بنده را توفيق آن دهد كه كتابى را به نشانه هاى نبوّت و دلايل امامت اختصاص دهم و كلام را به نهايت كمال در آن مقام بيان كنم.
موضوع عهد الست يا عالم ذر از ديرباز ميان مفسران, متكلمان و اهل صوفيه مطرح بوده و يكى از مهمترين مسائل نظرى و مابعدالطبيعى و از مباحث مهم عرفانى به شمار مى آمد و آراى گونه گون درباره آن ارائه شده است. (ابوحامد غزالى به خلاف صوفيان ديگر و حتى برادرش, به واقعيت داشتن عالم ذر و عهدى كه انسان در ازل با پروردگار بسته است قائل نيست و معتقد است كه سخن گفتن خداوند با ذريات به زبان حال است نه قال).22 دلالت آيه اكمال دين به ولايت على(ع)
علامه ضمن پاسخ به سؤالات شيخ جرندابى23 درباره آيه اكمال دين درباره دلالت آيه مذكور به ولايت على(ع) چنين مى نويسد: اگر كسى با نگرش سطحى و كم عمق آيه حرّمت عليكم الميتة والدم ولحم الخنزير وما أهلّ لغير الله به والمنخنقة والموقودة والمتردّيه والنطيحة وما أكل السبع الاّ ما ذكّيتم وما ذُبح على النصب وأن تستقسموا بايزلام ذلكم فسق اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون اليوم أكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام ديناً فمن اضطرّ فى مخمصة غير متجانف لآثم فانّ الله غفور رحيم24 را بنگرد, در آغاز از مرتبط دانستن آيه با آنچه كه مفسرين در تفسير آن گفته اند هيچ ابايى نخواهد داشت و همان را خواهد پذيرفت, لكن اگر با تفكرى ژرف و دقيق محتواى آيه را بَررَسد و حق تأمل را در آن به جا آورد خواهد دانست كه روايات وارده از ائمه هدى آل محمد(ص) در تفسير آن, نسبت به سياق ديگرى كه در تفسير آن گفته شده, مناسب تر و شايسته تر است.
در اين صورت ديگر آيه به سياق اولى نخواهد بود, براى اين كه خداى (عزّ سلطانه) در حقيقت, بعد از آن كه خبائث مورد نظر را حرام اعلام كرد و به حرمت آن با فرموده خويش (ذلكم فسق) تأكيد ورزيد, از باب (جمله اعتراضيه) در بين آيه مذكور, عبارت اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون را آورده است. اين گونه مسلمين را قوت قلب داد و قدم هايشان را در اسلام استوار ساخت و آنها را به پذيرش احكام شريعت تشويق نمود و از (روح طمأنينه و آرامش بخش) كه بدان هيچ ترس و دلهره اى از كفار به دل راه ندهند در بين آنها دميد. اين در حالى بود كه پاره اى از مسلمانان را مخالفت امت ها (ى سابق) با آنچه كه خداوند از احكام و قوانين خود و حلال و حرام الهى بدان امر كرده و آنان را مطيع ساخته بود به خوف افكنده بود و چه بسا مى ترسيدند كه كفار بعد از رحلت رسول اكرم(ص) اين قوانين الهى را زير پا بگذارند, كافران نيز چنين آرزويى را در سر مى پرورانيدند, لذا خداوند مسلمين را نسبت به حفظ دينشان امنيت خاطر بخشيد و با فرموده خويش ـ كه همانا راستگوترين گويندگان است ـ آنان را بشارت داد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم….
خداوند با آنچه كه به شما از اقتدارى برتر و كوبنده و حكومتى گسترده, نعمت بخشيده, كفار را خوار و زبون و مطيع شما ساخت و آنان بدين سبب از چيرگى و تسلط بر دينتان نااميد گشتند, بعد از اين نيز به هيچ وجه آرزوى استيلا بر شما را نخواهند داشت. حال كه بدين درجه از عزت و شكست ناپذيرى رسيده ايد پس از آنان اصلاً نترسيد (فلاتخشوهم) به عبارتى از مخالفت آنان با قوانين شريعت اسلام (در آينده) هيچ خوفى به دل راه ندهيد اگرچه شما را آزار رسانند و از من در آنچه شما را بدان امر كردم و از آنچه نهى نمودم بترسيد, آنچه را كه بدان مأمورتان ساختم فرا پذيريد و از آنچه نهى تان كردم بپرهيزيد و رهايش كنيد, اگرچه بر مشركان ناخوشايند باشد.
آنچه آمد اجمالى از كليات بخش نخست اين رساله بود. بخش دوم نيز حاوى مطالبى بس مفيد است كه به دليل ضيق مجال اين مقال به آنها نپرداختيم. براى آگاهى از تمام آنها چاره اى جز مطالعه اثر نيست.
در پايان مترجم بر خود واجب مى داند از تمامى عزيزانى كه نگارنده را در اين ترجمه به هر شكلى يارى رساندند, تقدير و تشكر كند, به ويژه از مديريت محترم مجمع محبان آل ياسين اروميه كمال سپاس را دارم كه با حمايت هاى بى دريغ خويش, باعث و بانى آن شدند تا نگاشته اى ديگر از آثار شيعى احيا و تحفه اى ديگر از گلزار معرفت و ولايت بر كارنامه درخشان آن مجمع محترم افزوده گردد, همچنين از لطف حضرت استاد آيت الله شيخ جواد كربلايى ـ دامت افاضاته ـ به اين جانب, كمال سپاس را دارم كه با نگارش مقدمه اى جامع زينت بخش اين اثر شدند, باشد كه مقبول درگاه احديت واقع گردد ـ ان شاءالله.1. در نگارش اين بخش از منابع ذيل استفاده شده است: الف) علامه شرف الدين عاملى, ابوهريره و احاديث ساختگى, نجفعلى ميرزايى(مترجم), انتشارات هجرت, دوم, 1376ش. ب) علامه شرف الدين عاملى, المراجعات, محمدجعفر امامى(مترجم), انتشارات تبليغات اسلامى, قم, اول, 1379ش. ج) جلال باقر, على, مقدمه فلسفة الميثاق والولاية, مجله تراثنا, ش62, ص230ـ232. د) منابع مرجع: أعيان الشيعه, ج7, ص457; معجم المؤلفين, ج2, ص53; الأعلام, ج3, ص379; شرف الدين, محمدرضا حكيمى. 2. راز امامت در قرآن, ص118. 3. مجله تراثنا, ش62, ص236. 4. ر.ك: مستدركات أعيان الشيعه, ج3, ص115; فرهنگ آذربايجان, ج1, ص170. اين زندگى نامه كوتاه عيناً برگردان ترجمه جرندابى است كه محقق محترم فلسفة الميثاق والولاية در اول اين رساله آن را آورده است. 5. ر.ك: تراثنا, ش62, ص235. 6. از ايشان آثارى پر ارج و سترگ در زمينه معارف ولايى همانند الانوار الساطعة فى شرح الزيارة الجامعة (5جلد, عربى), قرّة المُهَج فى زيارة ثامن الحجج (1جلد, فارسى) و رساله تولّى و تبرّى 1جلد, فارسى) تا به حال به زيور نشر آراسته شده است, استاد نگاشته هاى ديگرى درباره مباحث معرفتى به قلم خويش در آورده اند كه آرزومنديم در آينده اى نزديك به چاپ رسد و در اختيار مشتاقان علوم اهل بيت(ع) قرار بگيرد. 7. راز امامت در قرآن, ص14. 8. از محققان سورى. 9. وى در تحقيق خود به 84 منبع مختلف از علوم اسلامى مراجعه داشته و از آنها مطالبى نثل نموده و يا به آنها ارجاع داده است. 10. اين مؤسسه در شهرستان اروميه از سال 1380 شمسى كار خود را به طور رسمى آغاز كرد و تا به حال گام هاى نو و استوارى را در راستاى نشر فرهنگ شيعى برداشته كه از جمله آنها چاپ اثر مذكور و برگزارى مسابقه كتابخوانى از متن آن در سطح استان بوده است. 11. شناسه چاپ اين اثر چنين است: راز امامت در قرآن, علامه شرف الدين عاملى, ترجمه على راد, چاپ اول, انتشارات كشف الغطاء, قم, 1381ش, 126ص. 12. راز امامت در قرآن, ص72. 13. اعراف(7) آيه172; اى رسول ما به ياد آر و خلق را متذكر ساز. هنگامى كه خداى تو از پشت فرزندان آدم ذريّه آنها را برگرفت و آنها را بر خودشان گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: بلى, ما (به خدايى تو) گواهى دهيم…. 14. زمخشرى صاحب تفسير كشاف درباره تمثيل مى گويد: به جهت كشف معانى و نزديك ساختن پنداشته شده به شاهد به تمثيل توجه مى گردد, سپس اگر متمثل له بزرگ باشد متمثل به نيز بزرگ خواهد بود و اگر حقير و پست باشد نيز همين طور است, به نقل از: الاتقان, سيوطى, ترجمه سيد مهدى حائرى قزوينى, ج2, ص412, اميركبير, 1380. 15. اشاره به آيه ثم انشأناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين (مؤمنون, آيه14) و آيه لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم (تين, آيه4). 16. اشاره دارد به آيه انا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نبتليه سميعا بصيراً (انسان, آيه2). 17. به تأويل اين آيه از حضرت على(ع) و اعتراف خليفه دوم با عبارت (لا أبقانى الله فى أرض لست بها يا أباحسن) به علم آن بزرگوار, بنگريد: شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج12, ص100. 18. عهد و پيمانى كه خداوند از فرزندان آدم گرفته تا بدان پايبند باشند, نسبت به خدا اعتقاد به پروردگارى اش و نسبت به رسول اكرم(ص) قبول پيامبرى اش و نسبت به على(ع) و ساير ائمه(ع) پذيرش امامت آنان است و خداوند چنين فرموده است: آيا من پروردگار شما نيستم و محمد(ص) پيامبر شما نيست و على(ع) و ساير ائمه كه هدايتگرانند, امامان شما نيستند؟! همگى گفتند: بلي… (تا آخر حديث). تفسير قمى, ج1, ص248; مؤداى آن بنگريد در تهذيب الأحكام, ج3, ص146, ح317, باب صلاة الغدير. 19. علامه شرف الدين از آن روى, امامت و عصمت امامان شيعه را موضوعى (مفروغ عنه) دانسته كه آياتى از قرآن و رواياتى فراوان از فريقين به وضوح بر آن دلالت دارند, از جمله آياتى كه دلالت تام بر عصمت و امامت آنان دارد, عبارتند از: الف) آيه تطهير: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا (احزاب, آيه33). مراد از اهل بيت در اين آيه حضرات معصومين: على, فاطمه, حسن و حسين(ع) مى باشند آن چنان كه در منابع اهل سنت آمده است, بنگريد: صحيح مسلم, ج7, ص130; سنن ترمذى, ج5, ص328, ح3205 و 3206; الدر المنثور, ج6, ص603 ـ 605; المستدرك على الصحيحين, ج2, ص451, ح3558 و 3559; المعجم الكبير, ج3, ص53, ح2664; سير اعلام النبلاء, ج10, ص346. ب) آيه مودّت: قل لا اسألكم عليه أجراً الاّ المودّة فى القربى وومن يقترف حسنة نزد له فيها حسناً انّ الله غفور شكور (شورى, آيه23). حضرت محمد(ص) بنا به روايات اهل سنت, منظور از واژه القربى در اين آيه را به على و زهرا و حسن و حسين(ع) برگردانده است, بنگريد به: مسند احمد, ج1, ص229; المعجم الكبير, ج3, ص47, ح2641 و ج11, ص351, ح12259; المستدرك على الصحيحين, ج3, ص188, ح4802; تفسير طبرى, ج25, ص16ـ17. پ) آيه مباهله: فمن حاجّك فيه من بعد ماجاءك من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا وأبناءكم ونساءنا ونساءكم وأنفسنا وأنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنةالله على الكاذبين (آل عمران, آيه61). طبق اخبار متواتر از شيعه و سنى نقل شده كه منظور از ابناءنا امام حسن و امام حسين(ع) و نساءنا حضرت فاطمه(ع) و أنفسنا حضرت على(ع) مى باشد و على(ع) از ناحيه الهى به منزله نفس حضرت محمد(ص) معرفى شده است. روايات اهل سنت را بنگريد: مسند احمد, ج1, ص185; صحيح مسلم, ج7, ص120; سنن ترمذى, ج5, ص596; المستدرك على الصحيحين, ج3, ص163, ح4719; فتح البارى فى شرح صحيح البخارى, ج7, ص60. اما روايات نبوى در اين باره بسيار است, ما به اختصار به مشهورترين آنها اشاره اى مى كنيم: 1) حديث سفينه نوح: مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح, من ركبها نجا و من تخلّف عنها هلك (المستدرك على الصحيحين, ج2, ص373, ح3312; تاريخ بغداد, ج12, ص91, 6507; مجمع الزوائد, ج9, ص168; المعجم الكبير, ج3, ص37, ح2636; المعجم الصغير, ج1, ص139; الدر المنثور, ج3, ص334). 2) حديث ثقلين: انّي تارك فيكم ما ان تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي, أحدهما اعظم من الآخر, كتاب الله حبل ممدود من السماء الى الأرض, وعترتي أهل بيتي, ولن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض, فانظروا كيف تخلفونى فيهما. اين حديث در همين معنا با الفاظ اندك متفاوتى نيز نقل شده و از معتبرين و محكم ترين دلايل بر اثبات عصمت و امامت امامان شيعه مى باشد, بنگريد: صحيح مسلم, ج7, ص122; مسند احمد, ج5, ص181ـ182; سنن ترمذى, ص622, ح3788; المستدرك على الصحيحين, ج3, ص160, ح4711 و ج2, ص613, ح6272; المعجم الكبير, ج5, ص166, ح4969 و ص182, ح5025 و 5026 و ص183, ح5028; الدر المنثور, ج2, ص60. 20. براى تفصيل بنگريد: تفسير قمى, ج1, ص248. 21. به عنوان نمونه: صحيح مسلم, 119, ص7ـ124; مسند احمد, ج1, ص77 و 99 و 115 و 118 و 368 و 331; سنن ابن ماجه, ج1, ص42 و 44; سنن ترمذى, ج5, ص590 و 601. 22. دو مجدد: پژوهش هايى درباره محمد غزالى و فخر رازى, نصرالله پورجوادى, ص4, چاپ اول, مركز نشر دانشگاهى, تهران, 1381ش. 23. پرسش هاى واعظ تبريزى جرندابى با مقدمه اى كوتاه چنين است: اين قسمت از سوره كه از بدايت تا نهايتش در خصوص بيان حكم شرعى نازل شده, آيه واحدى است, منظورم بيان حرام بودن اين اعمال زشتى است كه در آيه از آنها ياد شده, جز براى كسى كه از روى اضطرار, نه به قصد گناه در سختى افتاده باشد, چرا كه نيازهاى ضرورى كارهاى ممنوع را روا مى دارند. سؤال اول: وقتى سياق آيه به تمام در بيان احكام شرعى باشد, پس اين آيه چه ارتباطى به تعيين امام (در روز غدير) دارد؟ سؤال دوم: به چه دليل منظور از فرموده خداى گرامى در اين بخش از آيه كه مى فرمايد اليوم اكملت لكم دينكم به كمال رساندن احكام شرعى از حلال و حرام نباشد, بنابر آنچه كه سياق سخن در آيه آن را اقتضا دارد؟ 24. مائده / 5, آيه3. براى شما مؤمنان گوشت مردار و خون و گوشت خوك و آن ذبيحه اى كه به نام غير خدا كشتند و هر حيوانى كه به خفه كردن يا چوب زدن يا از بلندى افكندن يا به شاخ زدن به هم بميرند و نيز نيم خورده درندگان جز آن را كه قبلاً تذكيه كرده باشيد حرام است و نيز آن را كه براى بتان مى كشند و آن را كه به تيرها قسمت مى كنيد (رسمى بود در جاهليت كه چون در امرى مردد مى شدند به تيرى مى نوشتند (خدا امر كرده) و به تير ديگرى مى نوشتند خداى نهى كرده, آن گاه تيرها را درهم ريخته و يكى به قرعه بيرون آورده و مطابق آن رفتار مى كردند), كه اين كار فسق است. امروز كافران از اين كه به دين شما دستبرد زنند و اختلالى رسانند, طمع بريدند پس شما از آن بيمناك نگشته و از من بترسيد, امروز (به عقيده اماميه و برخى از اهل سنت روز غدير خم و خلافت على(ع) مراد است) دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمتم را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است برايتان برگزيدم (و تكليف آن را آسان گرفتم), پس هرگاه كسى در ايام مجاعت و سختى از روى اضطرار نه به قصد گناه, چيزى از آنچه حرام شده مرتكب شود (حق بر او سخت نگيرد كه) خدا بسيار بخشنده و مهربان است.


صفحه 14

تأملى در كتاب النص و الأجتهاد
سلطانى محمدعلى

النص و الأجتهاد, الأمام عبدالحسين شرف الدين الموسوى, تحقيق و تعليق و نشر: ابومجتبى. چاپ اول, 1404ق, 653 صفحه, ناشر: ابومجتبى.
هر دينى معمولاً مجموعه اى از متن مقدسى است كه پيامبر آن دين به عنوان پيام از سوى خداوند مى آورد و رفتارها و گفتارها و موضع گيرى ها و تأكيدها و تكذيب هايى است كه آورنده دين به عنوان تفسير عملى ـ علمى دين از خود به يادگار مى گذارد. در پاره اى از اديان همه اين مجموعه ها دست خوش تغيير و تحوّل شده و از آنچه كه بود تا حدودى فاصله گرفته است, در مواردى ديگر بخش هايى از اين مجموعه به چنين وضعى گرفتار آمده است. در اسلام متن مقدس از هر گونه دستبرد در امان مانده است و اين تقريباً تنها دينى است كه از چنين سعادتمندى و شانس برخوردار است. امّا سيره پيامبراكرم(ص) چون قرآن, از اين سعادت بهره مند نبود. عوامل گوناگونى در اين محروميّت نقش داشت. در مواردى ياران پيامبراكرم(ص) گفتارها و رفتارهاى آن حضرت را پاس نداشتند و كم كم به فراموشى سپرده شد. در مورادى تعمدهايى براى اين فراموشى هابود و در مورادى هم نوع تلقى ها و برداشت ها موجب مى گشت كه نگاه به گفتارها و رفتارهاى آن حضرت جنبه زمانمند پيدا كرده و چنين پنداشته شود كه حجيّت گفتار و يا رفتارى از آن حضرت براى زمانى خاص بود و شموليّت و فراگيرى زمانى نداشت. اين تلقّى فارغ از درستى و نادرستى نقش خود را در عدم انتقال گفتارها و رفتارهاى پيامبراكرم(ص) به نسل هاى بعدى گذاشت و بخشى از اين تفسيرها از بين رفت. اين برداشت ها و تلقّى ها عنوانى در فرهنگ دينى مسلمانان به عنوان (نص ّ و اجتهاد) ايجاد كرد كه همواره محل بحث و منازعه بود و جريان هاى مذهبى و فرقه اى در درون جامعه اسلامى يكديگر را به اجتهاد در مقابل نص ّ محكوم مى كردند. پيش از گزارش كتاب ارجمند مرحوم سيّد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى به نام النص ّ و الأجتهاد يادآورى چند نكته لازم به نظر مى رسد:
1. اين كه نص ّ مى تواند با اجتهاد در تقابل باشد نكته اى است كه نيازمند تأمّل بيشتر است. نص ّ همان متن است و متن امرى ساكت است. چيزى از خود نمى گويد, بلكه همواره اجتهاد از متن سخن مى گويد. به تعبير ديگر اجتهاد زبان عاريتى متن است كه همواره تغيير پيدا مى كند و متن سخنى تازه مى گويد. در واقع اجتهاد عينكى است كه به ديدگان متن گذاشته مى شود تا متن با آن عينك ببيند و با تغيير آن نگاه متن فرق مى كند. اين بحث به ظاهر بحثى است كه از جامعه مسيحيّت و تفسيرهاى كلامى آن جا به جهان اسلام منتقل شده است, امّا به واقع پيش از پيدايش اين انديشه در غرب, على(ع) در برخورد با خوارج از همين استدلال بهره جسته است, آنان كه قرآن را به داورى و حكميّت فرا مى خواندند على(ع) در مقابلشان به موضوع سكوت و زبان بستگى متن اشاره كرده و تأكيد مى كند كه اين مردم هستند كه از طرف قرآن سخن مى گويند يعنى متن را افراد به سخن وا مى دارند. اگر جنين باشد كه هست تقابل نص ّ و اجتهاد چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ آيا كسى كه در مقابل اجتهادى به مسأله تقابل اجتهاد با نص استدلال مى كند به واقع نمى خواهد بگويد كه اجتهاد تو در مقابل برداشت من از اين متن در تضاد است؟ اين نكته اى است كه در اين مقولات بايد مورد توجه و دقت قرار گيرد.
2. نكته ديگرى كه بايد مورد توجه قرار بگيرد اين است كه در مناظره ها اگر بحث رو بناهاست بايد طرفين در مبانى وحدت نظر داشته باشند وگر نه بحث نتيجه اى نخواهد داشت. در همين مورد, اگر يك طرف به حجيّت متن در همه امكنه و ازمنه باور داشته باشد و طرف ديگر حجيت آن را منحصر به عصر حضور گوينده متن بداند, طرفين بحث نمى توانند درباره چرايى اظهار نظر و تفسير متن و يا حتى مخالفت با آن متن بحث كنند, بلكه بايد بحث مبنايى داشته باشند و درباره حق اجتهاد و عدم اجتهاد مناظره كنند; به تعبير ديگر اگر فردى چون خليفه دوم بر اين نظر باشد كه اعتبار سخنان پيامبراكرم(ص) در حّد اجتهاد و برداشت يك فرد آشنا به زبان قرآن, از قرآن است و افراد ديگر هم مى توانند با مراجعه به قرآن استنباطهاى خودشان را داشته باشند در اين صورت به فردى كه با وى يا با مدافع نظر او به مناظره مى پردازد نمى تواند به او اشكال بگيرد, زيرا چنين فردى اين اجتهاد را حق خود و حق هر كس ديگر مى داند, بنابراين او در انجام چنين كار احساس گناه نمى كند, مگر آن كه اثبات شود كه خليفه دوم به عدم اجتهاد در برابر سخنان پيامبراكرم(ص) معتقد بود, بنابراين در هر موردى كه از اين اعتقاد سرباز زده است مرتكب خلاف شده است. از اين رو مناظره با چنين شخصى بايد حول اين محور باشد كه آيا مسلمان به ويژه اصحاب پيامبراكرم(ص) حق اجتهاد در مقابل پيامبراكرم(ص) را داشتند يا نداشتند و پس از اثبات نداشتن چنين حقى, اجتهاد كننده را نكوهش نمايند.
3. به نظر مى رسد در چنين مباحثى بايد بين اجتهاد و عناد فرق گذاشت. اگر در مواردى از خلفا اعم از راشدين, امويان و عباسيان, خلاف دستور پيامبراكرم(ص) گزارشى نقل شده است بايد حوزه اين گزارش مشخص شود كه آيا مسأله مورد اختلاف از سودى سياسى يا دفع زيان سياسى به صاحب قدرت برخوردار است كه در اين صورت, احتمال عناد و مخالفت به سبب منافعى كه در آن است درخور تصور است و احتمال وقوع آن به اين انگيزه زياد است و اگر چنين سود يا دفع زيانى نباشد به نظر مى رسد كه در اين موارد مسأله به اختلاف در برداشت برمى گردد و بديهى است كه اختلاف ناشى از بدفهمى يا كج فهمى با اختلاف ناشى از عناد فرق اساسى دارد.
اينك با توجه به اين نكته ها, نگاهى گذرا به كتاب ارجمند النص و الأجتهاد مى اندازيم. مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين از فقيهان و انديشوران مسلمانى بود كه به موضوع وحدت جامعه اسلامى توجه ويژه اى داشت. او در محيطى زندگى مى كرد كه در آن جا اديان و مذاهب گوناگون وجود داشت, از اين رو موضوع وحدت جهان اسلام برايش مسأله اى جدّى بود. در موضوع وحدت جهان اسلام, انديشوران دلسوز راه هاى گوناگون و منش هاى مختلفى داشتند و راه هاى بسيارى پيموده شده است يكى از اين راه ها, تبيين علمى مسائل اختلافى بود. گروهى از انديشوران شيعه و سنّى بر اين باور بودند كه اگر موضوعات مورد اختلاف بدون حب ّ و بغض مورد بحث و بررسى قرار گيرد و موارد مبهم روشن گردد, انگيزه هاى اختلاف كم شده و نكته هاى مورد اتفاق بيشتر خواهد شد و برداشت هاى غلط از سوى طرفين كم خواهد گشت.
مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين از اين گروه بود, به همين دليل آثارى در اين زمينه تأليف و نشر داد. كتاب المراجعات او را بايد گامى جدّى در راستاى گفتگوى مذاهب دانست. كتاب النص و الأجتهاد پس از كتاب ياد شده به بازار آمده و از آثارى است كه آن مرحوم در دوران كهولت سن نوشته است (حق) و به طور طبيعى از پختگى بيشترى برخوردار است. مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين بر اين باور بود كه شرايع اسلامى در همه زمان ها و مكان ها فراگيرى دارد و نيازى به اجتهاداتى نبود كه در اين كتاب آنها را مقابل نص ّ مى شمارد. وى در اين خصوص مى نويسد: (سپاس خدا را كه (مسلمانان) مى دانند شرايع اسلامى با نظم, قوانين و حكمت هايى را كه در همه احكام آن دارد و قسطى را كه در مقرراتش لحاظ كرده همه دنيا و آخرت را شامل مى شود. و مدنيّتى استوار, حكيمانه, مهربان و صالح براى همه ساكنان زمين در هر مكان و زمان است, با همه اختلافى كه از نظر جنس, نوع, رنگ و زبان دارند).

وى از اين متأسف است كه:
بعض سياستمداران پيشين و بزرگان آنان مصلحت هايشان را بر تعبّد به ظاهر كتاب و سنّت و متن صريح آن دو مقدم داشتند و با تمام جرأت آن را توجيه كرده و مردم را با همه توان از روى ميل يا به اجبار بر مخالفت بر قرآن و سنت وا داشتند و اين موضوعى است كه دليل آن مشخص نيست.(ص3و4)
چنان كه مى بينيد مرحوم شرف الدين در مقدمه كتابش, انگيزه اجتهادها و تأويل هايى را كه در كتاب خود به شمار مى آورد انگيزه مصلحت جويانه و منفعت طلبانه مى شمارد. امّا آنچه كه نقل مى كند همه از يك سبك و سياق برخوردار نيستند, در بعضى از موارد اصلاً تأويل و تفسيرى خاص در كار نيست, بلكه عملى است كه فرد مورد نظر انجام داده است و پس از تحقيق, توبيخى از طرف خداوند نازل شده است; اين موارد را نمى توان در مبحث كلّى اجتهاد در برابر نص ّ قلمداد كرد, زيرا پيش از فصل مورد نكوهش, نصّى در كار نبود, بلكه شخص به انگيزه اى از انگيزه هاى بشرى كارى انجام داده كه روا نبود,براى نمونه آنچه كه ذيل مورد 77 و 78 آمده و اصل داستان در ذيل تفسير سوره تحريم مورد اشاره اكثر مفسران شيعه و سنّى است يك حركت و تلاش زنانه است كه در بين هووها به وجود مى آيد و آيه نيز با اشاره به اين امر دو تن از زنان پيامبراكرم(ص) را نكوهش كرده است.
بعضى موارد ديگر مخالفت با نص ّ جنبه سياسى داشته است و قهراً انگيزه افراد انگيزه هاى شخصى و سودجويانه بوده است, از قبيل اكثر مواردى كه به موضوع خلافت برمى گردد. بعض موراد ديگر اجتهادى است كه در مقابل نص ّ نيست, بلكه تنها يك اجتهاد است كه با اجتهاد ديگر در تضاد است, مثلاً آنچه كه مربوط به موضوع عدالت صحابه است يك اجتهاد است گر چه ممكن است اشتباه باشد, چنان كه هست. اما اين موارد اجتهاد در برابر اجتهاد است. گروهى با مراجعه به متون دينى همه صحابه ها را عادل مى شمارند و گروهى ديگر با مراجعه به متون ديگر يا در جمع بينِ متون لازمه صحابى بودن را عدالت داشتن نمى دانند, از اين رو اين ديدگاه, دو اجتهاد در برابر هم هستند.
با توجّه به اين موراد مى توان گفت كه بخشى از موارد صدگانه اى كه مؤلف با عنوان مخالفت اجتهاد با نص ّ قلمداد كرده است درست است و بخش هايى هم زير عناوين ديگر جا مى گيرد, از قبيل اجتهاد در برابر اجتهاد يا خلاف هايى كه بعضى از صحابه ها مرتكب شده اند و امثال اين عناوين.
در هر صورت نويسنده محترم كتاب را در هفت فصل به شرح زير تنظيم كرده است: 1. تأويل ابوبكر و اتباع
در ذيل اين عنوان از پانزده مورد ياد مى كند كه به نظر نويسنده محترم ابوبكر و پيروانش با نص ّ مخالفت كردند. البته اين كه اين پانزده مورد داخل در عنوان اجتهاد در برابر نص ّ باشد نيازمند تأمّل است و به نظر مى رسد كه موارد, زير عناوين گوناگون قابل توزيع است. 2. تأويل عمر و پيروانش
در ذيل اين عنوان پنجاه و پنج مورد نقل مى كند. برخلاف فصل اوّل, بيشتر اين موارد از قبيل اجتهاد در مقابل نص ّ ـ طبق برداشت متداول ـ است و عموماً در مسائل فقهى و تشريعى مى باشد, امّا مواردى هم در داخل اين عنوان جاى نمى گيرد, بلكه سياست هاى تعذيرى و تنبيهى است كه عمر در مديريّت جامعه اش بدان دست يازيده است, براى نمونه در ذيل (مورد 60) داستان سخت گيرى عمر بر سعدوقّاص و دستور آتش زدن قصر او در كوفه است, زيرا سعد در قصر خود را به روى توده مردم مى بست. اين كار نيازمند تنبيه بود و عمر تنبيهى كه به نظرش مى رسيد انجام داد. ممكن است كسى چنين داورى و تصميم را مورد نقد قرار دهد و نپذيرد, ولى جا دادن اين قبيل موراد زير عنوان اجتهاد در برابر نص ّ جاى تأمل دارد, زيرا هيچ نصّى در اين مورد وجود ندارد. 3. فصل سوّم تأيل هاى عثمان و پيروانش
در اين فصل تنها دو مورد را مطرح مى كند كه يكى به چگونگى تعامل او با خويشانش مربوط است و ديگرى مربوط به نماز در سفر است. بديهى است مورد اوّل به سوء سياست او برمى گردد و مورد دوم به اجتهاد در برابر نص. 4. فصل چهارم تأويل هاى عايشه و پيروانش
در اين فصل چهارده مورد را به عنوان اجتهاد در مقابل نص ّ از سوى عايشه مطرح مى كند كه همان بحث فوق در اين جا نيز مطرح است. 5. فصل پنجم تأويل هاى خالدبن وليد
در ذيل اين عنوان از دو مورد ياد مى كند يكى كشتارى كه در روز فتح مكه انجام داد با آن كه پيامبر(ص) از آن نهى كرده بود و مورد دوم حركت جاهلانه او در بين جزيمه بود كه به ياد دوران جاهليت به انتقام كشى پرداخت. 6. فصل ششم: تأيل هاى معاويه
مؤلف محترم ذيل اين عنوان ده مورد را مى آورد كه همه اين موارد را مى توان در ذيل ستم گرى ها و زشت كارى هاى معاويه جاى داد و هيچ كدام جنبه اجتهادى ندارد تا زير عنوان اجتهاد در مقابل نص ّ قرار گيرد. خلاف هاى معاويه نه به اين موارد, محدود مى گردد و نه اين موراد اجتهاد او در برابر نص ّ است. معاويه چندان تعلّق خاطرى به دين نداشت. او به فكر حكومت بود و هر كارى را كه به نفع حكومت خود مى ديد انجام مى داد و كارى هم به نص ّ و غيرنص ّ نداشت. 7. فصل هفتم آنچه كه جمهور امّت انجام داد
زير اين عنوان سه موضوع مطرح شده است. نخست نقد ديدگاه عامّه درباره عدالت صحابه و ديگرى اعراض آنان از ائمه اطهار در مسائل اصول و فروع دين و مبحث سوم كه مهمترين مورد است دعوت به وحدت و صفا و صميمت است. جان كلام مصنف در همين مورد آخرى است و براى بهره مندى بيشتر بخشى از آن را نقل مى كنم:
در نگاه اهل نظر اختلاف بين شيعيان و سنيان در همه مسائل خلافى در واقع صغروى است و در مسائل كبروى نزاعى بين آن دو وجود ندارد, آيا نمى بينى كه اختلافشان يا در وجوب چيزى, حرمت چيزى, استحباب چيزى, كراهت چيزى يا مباح بودن آن است يا در درستى و نادرستى, در جزئيّت, شرطيّت, نصيّت يا غير آن اختلاف دارند و يا آن كه در عدالت, فسق, ايمان يا نفاق كسى اختلاف مى كنند يا در وجوب دوست داشتن كسى به اعتبار آن كه ولى ّ خداست يا دشمن داشتن شخصى به خاطر آن كه دشمن خداست, اختلاف دارند. در همه اين موراد در واقع در اين اختلاف دارند كه آيا با ادلّه شرعى اثبات كننده ـ از كتاب, سنّت, اجماع يا عقل ـ مى توانند اثبات كنند يا نمى توانند و هر كدام از آن دو گروه برپايه ادلّه شرعى خود اقدام مى كنند. اگر هر دو گروه به ثبوت چيزى در دين اسلام يا عدم ثبوت آن در اسلام علم داشته باشند يا هر دو در شك باشند هرگز اختلاف نمى كنند و با هم درگير نمى شوند.(ص552)
اين يك واقعيتى است كه نويسنده محترم بدان اشاره كرده است. اگر علماى فريقين خود را از شر توده هاى ناآگاه رهايى دهند و بتوانند عالمانه و با استدلال و پس از اعتراف به وحدت نظر در مباحث اصلى در موارد اختلافى بحث گفتگو كنند, اميد زيادى به تحقق آرزوى هزار ساله مصلحان بزرك اسلام در خصوص وحدت مسلمانان مى رود.
كتاب النص ّ و الأجتهاد از تحقيق ارزشمند و گسترده اى برخوردار است. محقق بزرگوار آن با بهره گيرى از توضيحات مؤلف در مواردى و با مراجعه به متون تاريخى و حديثى در بسيارى موارد سخنان ِمؤلف را مستند ساخته است و در اين راه رنج فراوانى كشيده است. وى با تعيين موارد بحث هاى وابسته به خواننده كمك كرده است كه به بسيارى از بحث هاى فرعى كتاب دست پيدا كند و در واقع بهره مندى از كتاب را چند برابر نموده است. اين كتاب با اين همه تحقيق ارزشمند براى پژوهشگران در مقوله بررسى خلاف اسلامى در قرن نخست بسيار مفيد و قابل استفاده است; فهرست هاى پنج گانه كتاب در پايان آن بسيار كارگشا و ارزشمند است.


صفحه 15

بررسى تقريب الامة در الفصول المهمّة
مبارز محمدقاسم


الفصول المهمة فى معرفة الائمه. ابن الصباغ, حققه و علق عليه: سامي الغُريري. پيشگفتار
واعتصموا بحبل الله جميعاً ولا تفرَّقوا واذكروا نعمت الله عليكم إذ كنتم أعداء فألَّف بين قلوبكم فأصبحتُم بنعمته إخواناً وكنتم على شفا حفرة من النار فأنقذكم منها.1
توجه به مفهوم, شأن نزول و پيام اين آيه مباركه ما را ملزم مى كند با تكيه بر محورهاى مشترك دست از تفرقه برداشته نغمه وحدت كلمه و امّت واحده را سر دهيم. تأكيد آيه روى سه محور بيش از ديگر مسائل محسوس است:
1. اهتمام به محورهاى مشترك (كه در يك امّت دينى و اسلامى محور مشترك جز دستورات الهى و آنچه كه خداوند از آن به (حبل اللّه) ياد مى كند نيست).
2. نهى از تفرقه و آنچه كه موجب عداوت و دشمنى و در نهايت پراكندگى مسلمانان مى گردد.
3. ضرورت همبستگى, همدلى و اتّحاد ميان مسلمانان تا جايى كه از آن به نعمت درخور امتنان ياد مى كند. در نهايت توجّه به اين امور و رعايت آن را موجب هدايت و پيروزى مسلمانان معرفى مى كند.
رهنمودهاى صريح و روشن قرآن, تجربه تاريخ اسلامى و همچنين درك عميق شرف الدين(ره) باعث شد كه اين عالم و دانشمند دردمند به مسائل فوق توجه ويژه داشته باشد. او با درك اين مطلب كه اسلام خود يك روز وسيله اتّحاد و ألفت اقوام پراكنده اى گرديد كه به گفته قرآن (بر لبه پرتگاه آتش قرار داشتند), اسلامى كه امروزه بهانه اى شده است براى پراكندگى مسلمانان, به عبارت ديگر عين مابه الاجتماع ديروز, امروزه متمسك افتراق براى متعصّبين گرديده است كه به سبب درك نادرست از اسلام دست به تكفير مسلمانان مى زنند و آنان را خارج از دين معرفى مى كنند آستين همّت بالا زد تا بار ديگر اسلام را به جايگاه اولى برگرداند و با ارائه تعريف درست و جامع از اسلام آن را وسيله اتّحاد معرفى كند. به همين جهت اكثر آثار او حاوى اهميت دادن او به وحدت مسلمانان مى باشد. او در مورد مقدّمه كتاب النّص والاجتهاد مى گويد: فرزندم, مقدّمه اين كتاب به قلم تو خواهد بود… چه اين كه اگر ديگرى بنويسد چنان كه مى بايد از عهده برنيايد و به مقاصد من كه حفظ وحدت امّت اسلامى و پيوند دل هاى مسلمانان است پى نبرد.2
امّا كتاب فصول المهمه مستقلاً در اين باب تأليف گرديده است, لذا بررسى اين كتاب ارزشمند مى تواند بيشترين انديشه ايشان را در زمينه اتّحاد مسلمانان و چگونگى آن منعكس سازد. فصل اول: كليات
در اين فصل لازم است نگاه مختصر به زندگى علامه شرف الدين(ره), تدوين الفصول المهمه و شرايط حاكم بر نگارش آن را بررسى نماييم تا دورنمايى از شخصيت علامه و اهميّت اين كتاب روشن گردد. زندگى علامه شرف الدين
سيّدعبدالحسين شرف الدين در سال 1290 قمرى در كاظمين از پدر و مادر مذهبى (سيّديوسف شرف الدين و زهرا دختر سيّدهادى صدر(ره)) قدم به عرصه وجود گذاشت. نسب او (از طريق پدر با سى واسطه)3 به امام كاظم(ع) منتهى مى شود.
علوم مقدّماتى مثل تعليم قرآن و ادبيات عرب و منطق و… را نزد پدر خويش تلمّذ نمود, سپس راهى نجف اشرف شده و در موضوعات فقه, اصول, حكمت, كلام, تفسير, حديث و… نزد شيخ حسن كربلايى, شيخ محمد طه نجف, محمدكاظم خراسانى, سيّدمحمدكاظم يزدى, شيخ الشريعه اصفهانى و… به تحصيل و تعمّق پرداخت.
به 32 سالگى نرسيده بود كه به مرحله اجتهاد رسيد, البته در اوايل طلبگى و تحصيل به وضوح آشكار بود كه ميان شاگردان و دانش آموزان از امتياز و دقّت خاصّى برخوردار بودند. با اخذ مجوّز اجتهاد از سوى علما در سال 1322 قمرى به موطن پدرى خويش (جبل العامل) برگشت و از سوى مردم استقبال گرم و باشكوهى براى علامه صورت پذيرفت. خصلت متواضعانه اخلاق رفيع و كريمانه, سعه صدر, عطوفت و مهربانى, قدرت و توانايى علمى و سجاياى زيباى اخلاقى او, باعث مكانت و اُلفت روزافزون او در دل مردم مى گشت و هر روز كه مى گذشت علامه شرف الدين از محبوبيت بيشتر ميان شيعيان لبنان برخوردار مى شد.
مدّتى بعد از مراجعه به جبل العامل, پدر و پرادرش را از دست داد. در سال 1329 قمرى در مصر سفر نمود. در همين سفر بود كه قدم مهم و ميمون و مبارك را عملاً در راه اتّحاد و همبستگى مسلمانان برداشت و با علماى مصر به خصوص رئيس الازهر در آن وقت (شيخ سليم البشرى) به گفتگو و مذاكره پرداخت. نتيجه اين جلسات و مذاكرات و تبادل نامه ها بود كه كتاب عظيم المراجعات به جامعه مسلمانان عرضه گرديد.
علامه شرف الدين(ره) به عنوان يك رهبر اجتماعى و مصلح و زعيم ملّى و كسى كه خطر اشغال گرى و حضور بيگانگان را در كشورهاى اسلامى درك كرده است و فتواى جهاد و قيام عليه استعمار داده است مورد تعقيب و تحكيم حكم اعدام از سوى فرانسوى ها قرار گرفت و به همين منظور, فرانسويان فرد مسيحى را كه از اهالى صور بود و (ابن الحجّاج) نام داشت جهت دستگيرى شرف الدين(ره) و اشغال خانه و ضبط اسناد و مدارك به منزل او فرستادند كه با ناكامى ابن حجاج از خانه علامه برگشت.
بار ديگر فرانسويان به خانه شرف الدين در شهر (شحور) حمله بردند و خانه ايشان را آتش زدند. در اين حادثه و همچنين سوزاندن خانه علامه شرف الدين در (صور) بود كه بهترين آثار و تأليفات مخطوط و غيرمخطوط علامه سوخت و براى علامه بسيار سخت تمام شد تا جايى كه بارها مى گفت: اندوه فقدان اولاد از ميان مى رود, ولى اندوه فقدان افكار بكر, طولانى و مادام العمر مى ماند.4
بر اثر تعقيب فرانسويان علامه از لبنان خارج شد و به شام رفت, اما پس از اشغال شام به دست فرانسويان به فلسطين و سپس به مصر مهاجرت نمود و بالاخره در سال 1338 قمرى با وساطت پسردايى خويش (سيدمحمد صدر) كه از جايگاه و احترام رفيع پيش فرانسويان برخوردار بود به موطن خويش بازگشت.
از آن پس سيد به حل ّ مشكلات مردم و كارهاى علمى و تأسيس مؤسسات خيريه پرداخت و در سال 1355 قمرى شرفياب عتبات مقدسه در نجف, كربلا, كاظمين, سامرّا و مشهد مقدّس شد. بالاخره در هشتم و دهم يا سيزدهم جمادى الثاني5 1377 قمرى در لبنان درگذشت و جسد مطهر او به نجف منتقل و در ميان غم و اندوه شيعيان در صحن مطهر حضرت اميرالمؤمنين(ع) به خاك سپرده شد.6 فضايل علمى و اخلاقى شرف الدين
انديشمند معاصرِ شرف الدين (آغابزرگ طهرانى) كه از نزديك فضايل اخلاقى و قدرت علمى ايشان را درك كرده است و به گفته خودش (آشنايى من و او (شرف الدين) ابتدا در درس شيخ محمدكاظم خراسانى صورت گرفت سپس با مرابطه كه با دايى ايشان (سيدحسن صدر) داشتم كامل شد),7 درباره شرف الدين چنين مى گويد: او داراى ذهن وقّاد, ذكاوت خارق, اهل سليقه, دورانديش, داراى قدرت معارضه و… بود. خود و قلم خويش را براى تعليمات شيعه وقف كرده بود و تاريخ اسلام را با دقيق ترين غربال, صحيح آن را از سقيم جدا كرده بود. حقيقت را از وهم و خيال و حوادث و وقايع تاريخ اسلام را كاملاً تجزيه كرده بود, به احاديث فريقين به تمامه تسلّط داشت و بسيارى از امور و حقايق كه ديگران دست نيافته بودند او كشف كرد. او امين و نگهبان دين, شمشير گردن منحرفين و سرباز مخلص و مدافع مكتب بود. او مذهب جعفرى را با وضوح و روشنايى, با شيوه جديد و مناسب با روز عرضه كرد و… تا اين كه مى گويد: اَهو مجتهد فاضل؟ ام متكلّم بارع, ام فيلسوف محقق, ام اصولى ضليع, ام مفسر كبير, ام محدث صدوق, ام مورّخ ثبت, ام خطيب مصقّع, ام باحث ناقد, ام اديب كبير و… ؟ در نهايت مى گويد او همه اينها را دارا بود.8
گذشته از توصيفات كه ديگران از شرف الدين كرده اند, اگر به آثار ايشان توجه شود عظمت و فضل او به خوبى نمايان است. تعدادى از آثار ايشان از اين قرار است:
الفصول المهمه, اجوبة موسى جاراللّه, المراجعات, الكلمة غرّاء فى تفضيل الزهراء(عليها السلام), النص ّ والاجتهاد, ابوهريره, الى المجمع العلمى العربى بدمشق, المجالس الفاخره فى ماتم العترة الطاهره, فلسفه المثاق الولاية, مختصر الكلام فى مؤلّفى الشيعه فى صدرالاسلام, زكاة الاخلاق, بغيةالفائز فى نقل الخبائز, نوادر عمر, بغية الراغبين فى آل شرف الدين, سبيل المؤمنين, شرح التبصرة, تفسير آيه مودت, تفسير آيه انما وليكم اللّه, رساله فى منجزات المريض, تعليقه فى مبحث الاستصحاب من الرسايل, النصوص الجليله, تنزيل الآيات الباهره فى فضل العترة الطاهره, تحفة العلما فى من اخرج عنه البخارى ومسلم من الضعفأ, تحفة المحدثين فيما اخرج عنه الستة من المستضعفين, تحفة الاصحاب فى طهارت اهل الكتاب, الذريعه فى الردّ على البديعه, سرّ بغيته السائل من لثم الانامل, الفوائد والفرائد, تعليقه على صحيح البخارى, تعليقه على صحيح المسلم, الاساليب البديعه فى رجحان مآتم الشيعه و….9
حدود بيست اثر اخير جزء آثار مخطوطى اند كه برخى از آنها هنگام احراق منزل شرف الدين در شهر (صور) و (شحور) سوخته اند و برخى هم برگردانده شده و چاپ گرديده اند.
وقتى به اين مجموعه عظيم با آن همه دقّت, تسلّط, بيان رسا, شيوه مناسب و سعه صدر و امانت دارى كه ايشان ارائه داده است به اضافه كارهاى عملى ديگر همچون اهتمام به وحدت, بحث و مناظره, قيام عليه اشغالگران و… دقّت شود شخصيت و فضائل شرف الدين براى هر شخص اهل فكر و درك روشن خواهد گرديد. معرفى كتاب الفصول المهمّه
اسم كامل كتاب الفصول المهمه فى تأليف الامة و اولين تأليف شرف الدين(ره) است كه در سال 1327 قمرى از تأليف آن فارغ شده است. اين اثر نشان مى دهد كه مسأله وحدت در نزد شرف الدين چه اندازه مهم بوده است كه اولين اثرش را به آن اختصاص داده است. به گفته آقابزرگ تهرانى, شرف الدين پس از تأليف فصول المهمه نيز تا آخر عمر اين موضوع را دنبال كرد بيشترين اهتمام و وسيع ترين تلاش را در اين زمينه انجام داده است.10
اين كتاب پس از تأليف اولين چاپ آن در (صيدا)ى لبنان در سال 1330 قمرى در قالب يك جلدِ ده فصلى با محتويات لزوم اجتماع و وحدت در آيات و روايات, معناى اسلام و ايمان, محترم بودن خون و مال گويندگان شهادتين در روايات, تأكيد ائمه(ع) بر معاشرت با اهل سنّت, احاديث نجات موحدان, فتواهاى بزرگان اهل سنت در ايمان اهل توحيد, اجتهاد پيشينيان و ثبوت عدالت شان, نقل تكفير شيعيان, نسبت هاى ناروا به شيعه و علل افتراق, انجام گرفت و پس از آن, مؤلف دو فصل هفت و يازده در موضوعات (بشارت شيعه در روايات و پايان عصبيت جاهليت) را نيز به آن افزوده شد. بارها در لبنان, عراق و ايران تجديد چاپ شده است. اصل كتاب به زبان عربى است, ولى به زبان هاى ديگر از جمله فارسى نيز ترجمه شده است. همچنان كه از اسم كتاب پيدا است موضوع آن (وحدت اسلامى با تأكيد بر وحدت ميان شيعه و سنّى) مى باشد. شيوه عمومى نگارش فصول المهمّه
1. روش و شيوه اى كه مؤلف در نگارش اين كتاب برگزيده است سبك تاريخى و روايى است كه از زاويه آيات و روايات و وقايع تاريخى, علل افتراق و عداوت و دشمنى را بررسى و هجمه مخالفين وحدت اسلامى و معترضين مكتب شيعه را به نقد مى كشاند.
2. اين كتاب در عين اين كه وحدت مسلمانان را هدف قرار داده است بر ضرورت ها و دفاع از مبانى و اصول مكتب شيعه تأكيد كرده است, به عبارت ديگر هيچگاه سعى نكرده است پاى مصالحه را به ميان آورد و مذهب را فداى مصلحت نمايد.
3. در تمام مباحث كتاب چارچوب عام براى داورى و صدق گفتار, عقل و وجدان قرار داده شده است, چه اين كه دو مرجع, فطرى و همگانى است و هر فرد با هر سليقه و انديشه اى كه داشته باشد مى تواند صحت و سقم ادلّه و مباحث مطرح را در چارچوب اين دو مرجع تشخيص دهد.
4. در طرح مباحث, رعايت عملى شدن آن در نظر گرفته شده است مثلاً نيامده است از اهل سنت بخواهد دست از فلان مسأله مهم خود برداريد يا شيعه بايد براى تقرّب به اهل سنت از اصول خويش دست بردارد, چون ممكن نيست و هيچ گاه اين كار عملى نيست, اما دعوت بر تأكيد روى اصول مشترك عملى است. شرايط حاكم بر تدوين فصول المهمّه
عوامل در اين باب را مى توان به دو نوع تقسيم كرد:
الف) عواملى كه در پيدايش انديشه وحدت و اصل تدوين اين كتاب مؤثر بوده است.
ب) عواملى كه در كيفيت نگارش و انتخاب مطالب و جهت دهى اين كتاب تأثيرگذار بوده است.
در قسمت اول: علاوه بر تعليم و تأكيد قرآن, روايات, سيره معصومين(ع) و درك و درد شخص مؤلف و همچنين تجربه تاريخ ملل عموماً و اسلام به خصوص مى توان به عوامل سياسى همچون پيشرفت تمدّن غرب و استعمار كشورهاى اسلامى از سوى غربى ها, اشاره كرد.
اين جمله معروف شرف الدين ـ كه در مجلّه (المنار) بارها درج گرديد ـ كه سياست شيعه و سنّى را از هم جدا كرده است و بايد سياست آنها را با هم جمع كند 11 دال ّ بر همين مطلب است يعنى همان گونه كه سياست هاى استعمارى و بيگانگان امّت اسلامى را متفرق و پراكنده كرده است بايد هوشيارى مسلمانان و سياست اسلامى باعث وحدت مسلمانان گردد.
نويسنده در مقدمه فصول المهمه نيز به اين نكته تصريح مى كند كه ما در عصر علم و بيدارى و هوشيارى قرار داريم و متوجه شده ايم كه جز در سايه وحدت و همبستگى به ترقّى و حريت و دستيابى به حقايق و خروج از توحّش و عصبيت و بربريت نايل نمى شويم.
در تاريخ حيات شرف الدين نيز اشاره شد كه استعمار فرانسه در عصر او كشورهاى لبنان, شام و… را تحت سيطره خود قرار داده بود و استعمار انگليس كشورهاى فلسطين و… را تصرّف كرده بود, به علاوه اين كه حكومت عثمانى ها در تركيه از هم پاشيد. همه اين وقايع بى تأثير در روحيه شرف الدين و اقدام او براى وحدت امّت اسلامى, نبوده است.
اما در قسمت دوم: پيش از ذكر عوامل تأثيرگذار در نحوه نگارش مقدمه اى را بايد عرضه بدارم و آن ,اين است كه در بيشتر كتب كه تحت عنوان تقريب, وحدت, علل اختلاف و راه حل آنها و… نوشته شده است, مى بينيم ناخودآگاه بحث به سوى مسائل اختلافى و طرح مباحث تفرقه آميز و شيوه منافى وحدت كشانده مى شود و از هدف دور البته اين مطلب در حدّ بيان واقعيت و شناساندن راه درست از نادرست اشكال ندارد, بلكه ضرورى هم است, اما جدل و توجيه در اثبات كيش خود و ردّ تمام ارزش هاى مخالف, آن هم با شيوه ناصحيح, درست نيست.
با اين مقدمه وقتى سراغ فصول المهمه مى رويم در عين اين كه رعايت نكات تقريبى لحاظ شده است و با احترام كامل, گام هاى مهم در راستاى هدف برداشته شده است, اما در يك نگاهى ابتدايى به نظر مى رسد حداقل در بخش هايى از كتاب, بحث از هدف خود خارج شده است, مثلاً تأكيد بيش از حد بر دفاع از مكتب شيعه و تفضيل آن بر ديگر مذاهب, تعريض به عمر و متذكّر شدن مباحث تحريك كننده مثل قصّه مالك بن نوبره, قول عمر (ان ّ الرجل ليهجر) و… در فصل هشتم تحت عنوان (اجتهاد صحابه و ثبات عدالت آنان نزد اهل سنت) و برخى موارد ديگر.
اما با دقت بيشتر در شرايط و عوامل تدوين اين كتاب متوجه خواهيم شد كه انتخاب اين مطالب نه تنها اثر را از هدف دور نمى كند, بلكه آن را به هدف نزديك تر مى سازد, زيرا اولاً انتخاب اين مطالب بيان حقايق تاريخى بيش نيست كه براى روشن ساختن تحقق اجتهاد در گذشته ايراد گرديده است, ثانياً فاصله تدوين فصول المهمه در سال 1327 قمرى تا رسميت يافتن شيعه از سوى اهل سنت در سال 1378 قمرى از سوى رئيس وقت الازهر (محمود شلتوت(ره)12 پنجاه و اندى سال مى باشد, يعنى اين كتاب هنگامى تأليف شده است كه مذهب شيعه هنوز غيرقانونى, غيررسمى, اختراعى و شيعيان اهل بدعت و نزد برخى افراد خارج از دين معرفى شده تكفير مى گردد, چنان كه شخص مؤلف فصل نهم را در اين باب و پاسخ آن نگاشته است.
لذا طبيعى است كه تلاش در معرفى شيعه و دفاع از آن و ترجيح آن در اين كه به رسميت شناخته شود بهتر به هدف وحدت نزديك مى كند, وحدتى كه بايد اهل سنت قدم جلو گذارند و شيعه را به به رسميت بشناسند, از سوى ديگر عيب جويى تندروان اهل سنت از شيعه و بزرگ نمايى مسائل حاشيه اى و جزئى در تنقيص شيعه, مؤلف را واداشته است تا به نقيصه هاى مذهب آنان نيز اشاره كرده ايشان را متنبّه نمايد. فصل دوم: تقريب
در اين كه مقصود و معناى تقريب چيست, نوعى ترديد و سوء فهم هايى پيش آمده است, برخى آن را شيعه شدن سنّى يا سنّى شدن شيعه, تلقّى كرده اند و برخى به معنى اندماج و آميختن فرق اسلامى به هم 13 يعنى يا برخى فرق اسلام براى وحدت از اصول خويش دست بردارند يا همه مذاهب تحت يك مذهب گسترده درآمده تمام مبانى مذاهب حفظ گردد, در حالى كه هيچ كدام نيست, از اين رو ضرورى مى گردد كه از تقريب تعريف درست ارائه شده هدف آن روشن گردد تا جايگاه فصول المهمه در تقريب مذاهب مشخص شود. تعريف تقريب
تقريب به معناى نزديك كردن است كه مستلزم وجود طرفين مى باشد و مقصود نزديك شدن شيعه و سنّى (يا فرق) با حفظ كيان طرفين مى باشد.14 با اين تعريف روشن مى گردد كه مقصود از تقريب نه اندماج و درآميختن فِرَق اسلامى, بلكه از بين بردن تعصّب عوامل نفاق و شناساندن مسلمانان به يكديگرند. اما هم عقيده بودن و يكنوع نگريستن تنها در اصول و ضرورت هاى اسلامى كه در تعريف مسلمان بودن دخيل است لازم است نه در تقريب.
اما تقريب از زبان اهل آن: محمدحسين كاشف الغطاء(ره) مى گويد: هدف تقريب اين است كه مسلمانان را به يكديگر نزديك سازد و نگذارد اختلافات فقهى و… موجب عداوت ميان آنان گردد… اگر اين عمل اختلاف به ذاته حرام نباشد, مسلماً در اين عصر كه دشمن از هر طرف ما را احاطه كرده است حرام مى باشد.15
عبدالمجيد سليم مى نويسد: اسلام داراى دو نوع قانون است: قوانين قطعى مانند وجود خداوند, پيغمبر, قيامت, روزه, نماز, حج ّ و… كه مورد اختلاف هيچ يك از مسلمانان نيست; نوع ديگر ظنّى و محل ّ نظر و اجتهاد است مانند برخى از صفات خدا و چگونگى وضو. مجتهدان در اين نوع قوانين گاهى به واقع مى رسند و گاهى دچار خطا مى شوند, ولى هم از نظر شيعه و هم از نظر اهل سنت معذور و مأجورند, لذا پيروان مذاهب فقهى يا كلامى بايد يكديگر را معذور و تحريم بشمارند و از كينه و تهمت به هم احتراز جويند.16
و بالاخره كلمات زيبا و دلنشين محمدعلى علويه پاشا: يكى از طرح هاى اساسى دين اسلام از بين بردن تعصّبات قومى و عوامل جدايى است و خداوند از جمع پراكنده ملتى يگانه و نيرومند ساخت و ميان آنان مهر و الفت قرار داد, ولى پس از مرگ پيغمبر(ص) ميان اصحاب در دايره حق و دورانديشى اختلاف نظر پيش آمد و اين اختلاف در دوره هاى بعد مورد سوءاستفاده قرار گرفت و مسلمانان به تعصّب و پراكندگى بازگشتند تا اين كه قواى شان تحليل رفت و وطن شان تقسيم گشت و مورد استعمار قرار گرفت. اكنون بايد اعتراف كرد كه مسلمانان ضعيفند, زيرا در پراكندگى به سر مى برند و پراكنده اند به علت اين كه از معتقدات يكديگر بى اطلاعند و انسان به چيزى كه نمى داند دشمنى مى ورزد ولى اگر مسلمانان به هم نزديك شوند با هم تفاهم مى كنند و در نتيجه بسيارى از اختلافات شان از بين مى رود. 17 گرچه پراكنده گويى شد, ولى حيفم آمد اگر اين مطالب زيبا را نمى آوردم. با اين بيان از تقريب سراغ (فصول) خواهيم رفت. اهميت تقريب در فصول المهمه
همان گونه كه اشاره شد شرف الدين(ره) با درك كامل معنا و ستون هاى تقريب, از يك طرف سرسخت مدافع مكتب شيعه است طورى كه وقتى فصول المهمه را ورق مى زنيم و از زاويه مكتبى و مذهبى به آن مى نگريم اين گونه به نظر مى رسد كه مؤلف در سراسر اين كتاب درصدد دفاع از شيعه و معرفى آن براى اهل سنت بوده است, از طرف ديگر او چنان به تقريب, گفتگو, زدودن تعصّب, شناساندن عقايد درست و تفاهم مذاهب با حضور كيان خويش, عشق مى ورزد كه گاهى حرف هاى تفرقه انگيز و عوامل نفاق, ناله او را بلند مى كند و فرياد مى كشد, براى نمونه:
در فصل دوازدهم با گلايه از شيوه بخارى كه حديث از (عمر بن خطان) خارجى نقل مى كند, همان كسى كه در مورد ابن ملجم مى گويد (درباره او چنان فكر مى كنم كه ميزان اعمالش از تمام مردم سنگين تر خواهد بود) و به او اعتماد مى كند اما يك حديث هم از سبط اكبر پيامبر(ص) نقل نمى كند. و همچنين با گلايه از ابن خلدون كه مى گويد (اهل بيت پيغمبر(ص) برخلاف قاعده راه پيموده و فقهى مخصوص به خود اختراع كرده اند كه بر پايه تفسيق بعضى صحابه و عصمت ائمه و… نهاده شده, ولى تمام اين اصول و پايه ها سست است) مى گويد: آيا اين روش ها موجب فاصله نيست, به پروردگار كعبه و فرستنده پيغمبران سوگند كه چون اين جا رسيدم مانند شخصى سرگردان وقفه اى نمودم, چون وحشت زدگان از جا جستم, چه گمان نمى كردم كار به اين جا برسد.
در فصل نهم پس از نقل اتّهام هايى كه به شيعه رانده شده است مى گويد: آن حريصان دنيا چه رسوايى كه به بار نمى آورند و مردم دون همّت جاه طلب, چه نگفتنى است كه به دنبالش چهار پاشنه نمى دوند!… اگر اينها نبودند دل ها به هم پيوند بود و روح يگانگى و اتّحاد در مسلمان ها دميده مى شد و ديگر آزمندى و دست طمع به سوى آنها دراز نمى گشت… ولى افسوس اين تبهكاران نمى گذارند؟؟
در لابه لاى كتاب به خصوص در مقدمه فصول, حرص مؤلف به اتّحاد مسلمانان كاملاً مشهود است, آن جا كه اجراى احكام الهى, ترقى مسلمانان, آزادگى ملل مسلمان و درك حقايق و واقعيات را جز در سايه تقريب, همبستگى, اجتماع و وحدت اسلامى نمى داند. تقريب عملى در فصول المهمه
مؤلف علاوه بر اين كه تئورى و راهكارهايى براى تقريب ارائه داده است خود نيز عملاً در تدوين اين كتاب رعايت مسائلى را كه در تقريب و پيمودن اين راه ضرورى است كرده است كه به اهم آنها اشاره مى شود:
1. رعايت احترام: شرف الدين(ره) در فصل دوازدهم بى حرمتى و تكفير, تحقير و فحّاشى مذاهب را مهمترين دليل تفرقه مسلمانان مى داند و با درك اين مطلب, خود هميشه سعى در حفظ احترام دارد, لذا در سراسر كتاب از اهل سنت و اشخاص با تجليل و يا حداقل با پرهيز از بى احترامى ياد مى كند, مگر آن جايى كه شخصى به سبب ارتكاب گناه و اتّهام و دروغ پردازى هاى زياد براى خويش احترام باقى نگذاشته باشد و كسى كه خود براى خودش احترام قائل نباشد, نگه داشتن احترام او براى ديگران هم لازم نخواهد بود.
مؤلف به اهل سنت كوچك ترين توهينى نمى كند, بلكه هميشه با تعبيرهايى همچون (برادران اهل سنت, اهل جماعت, جمهور و… ) و از اشخاص نيز در بسيارى موارد با ذكر القاب و رحمت ياد مى كند. حتى آن جا كه جملات زننده ابن خلدون را (در فصل دوازدهم آخر صفحه 465) نقل مى كند از او به (علامه ابن خلدون) ياد مى كند و توقّع ضمنى خويش را از او ابراز مى كند كه از او چنين انتظار نمى رفت. بالاخره اين كه آراى اهل سنت را با استدلال و احترام نقد مى كند.
2. ارجاع به منابع اصلى: در فصل دهم يكى از علل اصلى نسبت هاى ناروا و دروغ پردازى به شيعه را تقليد از گفته هاى پيشينيان و عدم تحقيق, دقت و مراجعه به منابع اصلى شيعه مى داند. به همين جهت گفتار ابن حزم و شهرستانى و همچنين در فصل يازدهم گفتار رشيد رضا صاحب (المنار) را به باد انتقاد مى گيرد كه چرا بدون مراجعه به منابع شيعه يا با اعتماد به گفتار بدون مدرك, عقايد نامفهوم و نامعلوم را به شيعه نسبت مى دهند. روى اين اصل, شخص مؤلف در همه آثارش به خصوص در اين كتاب در نقل و نقد عقايد اهل سنت سعى دارد به منابع اصلى خودشان ارجاع دهد تا اين كه شايد هم سبب اقناع آنها بگردد و هم اين كه اين مسأله تبديل به يك رويش و فرهنگ گردد و با مراجعه به منابع هر مذهب, جلو تهمت و افترا گرفته شود.
3. تحمّل و بردبارى: تحمّل در مناظرات و مباحث مذهبى از فردى كه اهل تساهل و تسامح باشد چندان عجيب نيست, چون براى او درد شديد ايجاد نمى گردد. اما تحمّل و شكيبايى در مقابل اهانت هاى مخالفين از سوى افرادى همچون شرف الدين كه در مكتب اهل بيت ذوب شده است و سخت به آن مهر مى ورزد جاى تحسين دارد. اين خصلت او در همه كتاب متجلّى است. با آن كه با يك سلسله حركات و حكايات غيرمنتظره رويارو مى شد همچون تهمت هاى ناروا در فصل دهم و تكفير شيعه در فصل نهم, نقل سكوت دردآور على(ع) در فصل هشتم, عناد بخارى و ابن خلدون با اهل بيت(ع) در فصل دوازدهم و… دست از رفتار منطقى برنمى داشت و بى توجّه به اين مسائل از وحدت مسلمانان حرف مى گويد, مثلاً وقتى حرف هاى دردآور ابن خلدون را در فصل دوازدهم صفحه 515 نقد مى كند مى گويد: ولى ديگر دوران دشمنى سپرى شد و هنگام برادرى فرا رسيد و وقت آن رسيده كه تمام مسلمانان به شهرستان علم پيامبر(ص) درآيند و… .
گاهى هم كه سخنان و اهانت هاى افراد متعصّب خيلى براى او سخت و گران تمام مى شد به خداوندرو مى آورد و با جملاتى چون (لا حول ولا قوة الاّ بالله, پروردگارا ما را به زشتكارى هاى نادانمان مگير, اى مرگ بيا كه زندگى ناپسند است و… )18 شكيبايى پيشه كرده به پاسخ هاى منطقى اكتفا مى كند.
بالاخره, انصاف, اعتدال, بزرگوارى و گذشتو در چارچوب منطق حركت كردن از ديگر خصلت هاى مؤلف است كه در راستاى تقريب در تدوين كتاب فصول المهمه اعمال كرده است و به سبب رعايت اختصار از وارد شدن در اين ميادين چشم پوشى مى نماييم. فصل سوم: راهكارها
در اين فصل كه در حقيقت مهمترين مباحث و مطالب ما را در اين موضوع به عهده دارد به راهكارها و راه حل ها و شيوه هايى مى پردازيم كه مؤلف در راه اتّحاد و تقريب مؤثر مى داند و آنها را در اين كتاب دنبال و اعمال كرده است, البته اين راهكارها نه به صورت صريح, بلكه از تحليل مباحث و لابه لاى مطالب اين كتاب و نحوه انتخاب و چينش آن درخور درك و اخذ است. الف. ارجاع به متون دينى
شايد هيچ عاملى در اثبات لزوم تقريب و وحدت براى يك فرد مسلمان, به اندازه آموزه هاى متون دينى مسلمانان مؤثر نباشد. به همين جهت مؤلف اولين فصل كتاب خويش را به اين آموزه ها اختصاص داده است و سعى كرده است با برشمردن آيات و روايات صريح, اختلاف و فاصله گرفتن مذاهب از همديگر را مخالف با دستور شرعى و آموزه دينى معرفى نمايد و اختلاف را ناشى از عدم درك اخلاق اسلامى مى داند. در حقيقت مؤلف مى خواهد با اين شيوه, مسلمانان را به متون اصيل و مشترك بين همه مذاهب بيشتر توجه داده, اولويت آن را براى حكم و داورى ثابت نموده نهادينه سازد. ب. اثبات ظرفيت مذاهب براى وحدت
شرف الدين(ره) نه تنها دست برداشتن از اصول و ضروريات مذهب و كوتاه آمدن در راه تقريب و اتّحاد را لازم نمى داند, بلكه سعى مى كند همه را به اعماق مذهب شان كشانده به اصول, ضروريات و ظرفيت هاى آن ارجاع و توجه دهد.
مؤلف معتقد است هر مذهب در متن خود مسائلى براى امكان جمع و تقريب دارد و به همين منظور بيشترين حجم كتاب خويش را در اين زمينه قرار داده است, مثلاً فصل هشتم را كه تقريباً نصف همه كتاب را تشكيل مى دهد به مسأله اجتهاد و تصويب اهل سنت اختصاص داده است كه با اين مسأله اهل سنت مى توانند با ديگر مذاهب كنار آيند.
او با برشمردن موارد و بدعت هايى, كه نه تنها با مبانى مذاهب بلكه اصولاً با مبانى اسلامى سازگارى ندارد, ولى با اصل اجتهاد و تصويب نزد اهل سنت حل ّ و هضم گرديده است كنار آمدن اهل سنت را با شيعه سهل مى داند.
همچنين در فصل چهارم شيعيان را به فرمايشات ائمه(ع) ارجاع مى دهد كه به معاشرت و مرابطه با اهل سنت دستور داده آنان را در تمام آثار كه بر هر مسلمانى مترتب مى گردد همچون شيعه بدانند. ج. شناسايى علل اختلاف
بدون ترديد, مهمترين گام براى زدودن و از بين بردن اختلافات, شناسايى علل و زمينه آن مى باشد چه اين كه رفع اختلاف, فرع شناسايى و دستيابى علل آن است و وارد شدن در ميدان تقريب, بدون شناسايى علل اختلاف مثل كسى است كه در ميدان جنگ بدون سلاح حاضر گردد كه البته شكست او قطعى است, از اين رو شرف الدين(ره) علل اختلاف و فاصله شيعه و سنّى را در دو جنبه نارضايتى اهل سنت از شيعه و شيعيان از اهل سنت بررسى مى كند. او در فصل دوازدهم علت فاصله گرفتن شيعه از اهل سنت را دو امر مى داند:
1. تكفير, تحقير, فحّاشى و نيرنگ اهل سنت با شيعه. فصل نُه, ده و يازدهم مى تواند نمونه هاى اين امر باشد كه در آنها تكفير شيعيان در كتاب (فتاوى الحامديه), تحقير و نسبت هاى دروغى كه علماى دربارى حكام بنى اميه و بنى عباس و علماى ترسويى كه از اشاعه مذهب شيعه هراس داشتند و علماى بى خبر و ناآگاه از حقيقت مذهب شيعه به وقوع پيوسته است و همچنين دروغ ها و نيرنگ هاى ابن حزم و شهرستانى و… به وضوح ديده مى شود.
2. كناره گيرى و بى اعتنايى اهل سنت از اهل بيت پيغمبر(ص) دليل ديگر بر تنفّر شيعيان از اهل سنت قلمداد مى گردد. مؤلف در اين رابطه مى گويد: تمام روايات اهل سنت از اهل بيت(ع) به تعداد روايت بخارى از عكرمه نمى رسد و شخص بخارى حتى يك روايت از اهل بيت(ع) نياورده است.19
بى حرمتى و كلمات ناشايسته ابن خلدون در مورد اهل بيت(ع) مبنى بر اين كه فقه و مسير اهل بيت(ع) خلاف قاعده است,20 نمونه ديگر از اين بى اعتنايى است.
اما سبب تنفّر و جدايى اهل سنت را از شيعه, برچسب ها و دروغ و تهمت هايى مى داند كه از سوى منافقان و دشمنان شيعه به شيعيان نسبت داده شده است. مؤلف ضمن نقل و نقد اين تهمت ها در فصل دهم مى گويد: اين تهمت ها همگى باطل است, مگر مسأله صحابه كه در آن نيز شيعيان اثنى عشرى تعادل را حفظ كرده اند, نه مثل جمهور همه را چشم بسته پذيرفته اند و نه مثل برخى غاليان همگى را ردّ كرده اند, (بلكه با ديد نقّادانه به تجزيه صحابه پرداخته اند) كه البته در اين زمينه شيعيان به بسيارى از صحابه گرانقدر پيامبر(ص) اقتدا كرده اند, اما آنان كه همه صحابه را به يك چوب رانده اند كاملى هاست, نه شيعيان اثنى عشرى.
مؤلف علاوه بر اين علل, نقش ملل نويسانى چون ابن حزم و شهرستانى را در ازدياد و تكثّر فِرَق و دامن زدن به اختلافات, منتفى نمى داند و به صورت ضمنى در فصل دهم به آن اشاره مى كند. د. خشكاندن ريشه هاى تعصّب
پس از آن كه معلوم شد مهمترين علت اختلاف ميان شيعه و سنى, تكفير, تحقير, اهانت و تعصّب جاهلانه است مؤلف در موارد مختلف كتاب سعى كرده است اين مرض را با شيوه هاى مختلف درمان نمايد كه به برخى از اين شيوه ها اشاره مى شود:
1. استدلال: مؤلف سعى مى كند در همه جا جلو هرگونه هجمه و افترا را با استدلال و منطق دفع نمايد; اين مسأله در تمام كتاب محسوس است تا شيوه مناظره را از تعصب و خشونت به استدلال مبدل سازد.
2. توجه دادن به آثار شوم تعصب و تكفير: مؤلف در اين زمينه پس از نقل فتواى كتاب فتوى الحامديه در فصل نهم مى گويد: آيا صاحب اين فتوا مى فهمد كه با اين حرف چه خون هاى پاك و بى گناهى از مسلمانان و اهل شهادتين ريخته شد, چه زنان آزادى كه اهل نماز و شكرگزار خداوند بودند و به اسارت رفتند… در نتيجه چه عزّت هايى را از اسلام و مسلمانان نابود كرده مبدّل به ذلّت ساخت.
3. برجسته كردن و تمجيد از سخنان مسالمت آميز و اهل انصاف: بدين منظور مؤلف فصل ششم كتاب را به فتواهاى بزرگان اهل سنت اختصاص داده است كه همه اهل توحيد و شهادتين را مؤمن و اهل نجات مى دانند, همچنين از افرادى چون صاحب الاصابه, اسدالغابه و مصطفى صادق به سبب رعايت اعتدال و انصاف شان, قدردانى مى كند.21
بالاخره تذكر به حرمت مؤمنين, جايگاه شيعه در روايات, جايگاه اهل سنت نزد اهل بيت(ع), تبرئه شيعيان از عقايد شرك آميز و… از ديگر طرق است كه با تمسك بر آنها مؤلف در صدد فروكشاندن تعصب مى باشد. هـ . دقت در معناى اسلام و ايمان
راهكار ديگر مؤلف در راستاى تقريب تعمّق در معنى اسلام و ايمان است, چه اين كه در طول تاريخ به سبب عدم دقت در اين مسأله و تضييق دايره اسلام و ايمان, بسيارى از مسلمانان و مؤمنين قربانى جهل و نادانى گرديده اند.
شرف الدين(ره) فصل دوم كتاب را در اين مورد قرار داده است. او با استناد به روايات, شهادتين را در صدق اسلام و ايمان كافى مى داند و خون و مال تمام كسانى را كه اهل شهادتين (لا اله الاّ اللّه, محمد رسول اللّه) باشند و عملاً ضروريات اسلام همچون نماز, حج, زكات و… را انجام دهند, مصون مى داند. فصول سوم و چهارم را نيز مؤلف در تأييد اين معنا قرار داده است كه اهل شهادتين همگى مسلمان و اهل نجات هستند. با اين تعريف از اسلام مطمئناً اختلاف و تفرقه بى معنا است و ديگر جايى براى تكفير نمى ماند. و. معرفى و تنقيح عقايد مذاهب
بدون شك جهل افراد به عقايد مذهب مخالف و برجسته شدن مسائل حاشيه اى و بعضاً خرافات به جاى واقعيات و عقايد بنيادى و همچنين نسبت هاى نادرست از سوى مخالفين از علل مهم عداوت و دورى فرق اسلامى است و بهترين راه حل در اين زمينه, معرفى شفّافِ عقايد و تنقيح مسائل اصلى از پيرايه هاى خرافى بزرگان و مصلحان مذاهب مى باشد.
به همين منظور, شرف الدين(ره) در صدد معرفى شيعه برآمده و سعى كرده است هر آنچه كه ذهن اهل سنت را به شيعه مخدوش كرده است, روشن نموده صحيح آن را از سقيم جدا نمايد, لذا در فصل دهم و يازدهم با ردّ اتّهامات مخالفين, شيعيان را در رعايت و دقت احكام الهى حريص مى داند و تحريف قرآن را با رأى و مبناى مشهور شيعه سازگار ندانسته منتفى مى داند.
او در فصل هفتم شيعه را چنين معرفى مى كند: كسانى كه در دين از على و خاندان او(ع) پيروى مى كنند و عقايد دينى و فقهى شان به آنها(ع) منتهى شده رفتار و آداب دينى را از ايشان(ع) آموخته اند, به امامت و رهبرى شان(ع) گردن نهاده اخلاقاً پايبند تولا و تبرّا هستند و با توسل و پيروى از دو منبع دينى (قرآن و عترت) آن را توفيق الهى قلمداد مى كنند و همچنين در اين فصل از جايگاه شيعيان در ميان روايات پيامبر(ص) سخن مى گويد.
در مسائل جنجالى و اختلافى مؤلف سعى دارد مشهورترين و نزديك ترين مبناى شيعه به اهل سنت را انتخاب نمايد, لذا با ردّ هرگونه زبان درازى شيعيان به عايشه و تبرئه او از افك و اتهامات گفته شده, بين نقد شيعه و نسبت افك و اتهام به عايشه تفكيك قائل مى شود, همچنين بدگويى شيعيان از ابوبكر, عمر و… را منتفى دانسته شيعه را مبرّا از اين مسائل مى داند.22
با توجه به حساسيّت اهل سنت به ديدگاه شيعه به صحابه, حدود 213 نفر از بزرگان صحابى و تابعى را نام مى برد كه همگى داراى گرايش شيعى و الگوى شيعيان در انتخاب مسير هستند.
كلام آخر اين كه تلاش و پيگيرى مداوم و راهكارهاى شرف الدين(ره) و امثال او بعد از مدّت ها و حوادث و اتّفاق هاى ناگوار فراوان به بار نشست و مذهب شيعه با احترام كامل از سوى بزرگان اهل سنت به رسميت شناخته شد, چه اين كه اين مسأله از مهمترين هدف شرف الدين(ره) از تقريب بود و بعد از اين نيز ان شاءاللّه فاصله ها كمتر خواهد شد (به اميد روزى كه اتّحاد كامل ميان مسلمانان برقرار گردد ان شاءاللّه).1. آل عمران/3, آيه 103. 2 . اجتهاد در مقابل نص, ص2. 3 . معجم رجال الفكر والادب فى النجف. 4 . اجتهاد در مقابل نص ّ, ص14 (شرح حال شرف الدين به قلم فرزندش). 5 . معجم رجال الفكر والادب; طبقات اعلام الشيعه; اجتهاد در مقابل نص. 6 . برگرفته از همان. 7 . طبقات اعلام الشيعه, قسمت سوم, جزء اول, ص1080. 8 . همان. 9 . همان. 10 . همان. 11 . اجتهاد در مقابل نص, ص8. 12 . همبستگى مذاهب اسلامى, ص309; شيخ محمود شلتوت طلايه دار تقريب, ص192. 13 . همبستگى مذاهب اسلامى, ص5. 14 . همان. 15 . همان, ص91. 16 . همان, ص255. 17 . همان, ص83 (خلاصه كلام). 18 . براى نمونه مراجعه شود به در راه تفاهم, ص209, 217, 252, 237, 251. 19 . در راه تفاهم, ص247 و الفصول المهمه, ص264. 20 . فصول المهمه, ص465. 21 . همان, ص434 و 519. 22 . همان, ص382 به بعد.