نقدى بر كتاب علامه مجلسى بزرگمرد علم و دين
نبوى سيد جعفر
على دوانى. علامه مجلسى بزرگمرد علم و دين. (چاپ اول: تهران, انتشارات اميركبير, 1370) 678ص, وزيرى.
شرح حال و سوانح زندگانى علامه مجلسى در منابع و مصادر بسيارى آمده است, اما كتابى در خور شخصيت وى كه تمام ابعاد شخصيت او را كاويده و احوال و آثار آن بزرگوار را نمايانده باشد, كمتر به قلم آمده است.
از كهنترين منابع در شرح حال علامه مجلسى مى توان از مرآت الاحوال جهان نما, تأليف آقا احمدبهبهانى و نيز رساله انساب خاندان مجلسى, تأليف ملاحيدرعلى مجلسى نام برد كه اين رساله به پيوست كتاب مرآت الأحوال جهان نما, با تحقيق حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى على دوانى توسط انتشارات اميركبير به چاپ رسيده است.
پس از اين, كتابى مبسوط در سال 1302 قمرى توسط محدث توانا, حاج ميرزا حسين نورى, تحت عنوان الفيض القدسى فى ترجمة العلامة المجلسى نگارش يافت كه در آغاز جلد اول بحارالانوار (چاپ امين الضرب معروف به كمپا نى) و نيز در آغاز جلد 105[1] بحارالانوار (چاپ اسلاميه) آمده است.
محدث نورى با استفاده از منابع دست اولى چون مرآت الاحوال جهان نما, حدائق المقربين[2], وقايع السنين و الاعوام, انوار نعمانيه, مناقب الفضلاء الاجازة الكبيرة و نيز با استفاده از فرهنگهاى رجالى مانند رياض العلماء و حياض الفضلاء, روضات الجنات و ديگر فرهنگهاى اين فن, به نگارش اين اثر همت گماشته است. اما در دوران اخير هر چه درباره اين شخصيت ارزنده قلمفرسايى شده, بيشتر از آثار فوق, بويژه از كتاب الفيض القدسى استفاده شده است. در سال 1401قمرى كتابى تحت عنوان زندگينامه علامه مجلسى در دو جلد توسط حجت الاسلام آقاى سيد مصلح الدين مهدوى به چاپ رسيد كه بسيار محققانه و ارزنده است و محققين را سودمند خواهد افتاد. لكن اين كتاب از جهت شيوه نگارش و نوع طبع از استوارى شايسته اى برخوردار نيست و نيازمند ويرايش است. و نيز در برخى موارد بر ترجمه مأخذ, مسامحاتى به چشم مى خورد.
در سال 1410 قمرى كه مصادف با سيصدمين سال درگذشت علامه مجلسى بود, برخى از محققين و مترجمين درصدد برآمدند تا با نگارش شرح حال اين بزرگمرد و با تحقيق در آثار به طبع رسيده و به طبع نرسيده او و بررسى اوضاع عصر وى, يادش را گرامى دارند. از كتابهايى كه به اين عنوان به چاپ رسيده و يا در دست چاپ است, مى توان از كتابهاى اجازات الحديث, تلامذة العلامة المجلسى (هر دو كتاب به همت آقاى سيداحمد حسينى), بيست و پنج رساله فارسى (به كوشش آقاى سيد مهدى رجائى), دين و سياست در دوره صفوى (تأليف آقاى رسول جعفريان), علامه مجلسى بزرگمرد علم و دين (تأليف حضرت حجت الاسللام و المسلمين استاد على دوانى) و نيز ترجمه الفيض القدسى (توسط راقم اين سطور) نام برد.
مقصود از مقاله حاضر كه به بررسى كتاب علامه مجلسى بزرگمرد علم و دين, تأليف جناب استاد دوانى, پرداخته, توجه دادن به نكاتى است كه از ديد ايشان مخفى مانده است.
از يكى از فضلاى بزرگوار شنيده ام كه مى گفت: عبدالرحمن بدوى, نويسنده معاصر عرب كه چند سالى است از تأليف به زبان عربى روى گردانيده و به زبان فرانسه قلم مى زند, در علت اين روى گرانيدن چنين گفته است:
بيش از بيست سال به عربى نوشتم, نقدى و ايرادى بر نوشته ام نيافتم, اما با نگارش اولين كتاب به زبان فرانسه, مواجه با نقد مطالبم شدم; لذا ديگر به فرانسه قلم خواهم زد.
انتظار مواجه شدن با نقد كتابهاى, بحق است و هر نويسنده اى كه كتابى سودمند منتشر مى كند, حق دارد كه متوقع باشد تا كتابش مورد نقد و بررسى قرار گيرد.
اينجانب به واسطه ترجمه كتاب الفيض القدسى كه از منابع تدوين كتاب مورد نقد مى باشد با مطالب آن انسى يافتم و با مطالعه كتاب جناب حجت الاسلام دوانى به لغزشهايى در ترجمه واقف گشتم كه بايد اين لغزشتها را ناشى از پركارى و عجله ايشان در تدوين اين كتاب دانست. در ذيل به برخى از اين لغزشها اشاره مى شود.
لغزشهاى ترجمه, حذف, اضافه
نويسنده كتاب كه خود نسبت به ترجمه صحيح آثار حساسيت خاصى نشان مى دهد, شايسته بود خود با احتياط و دقت بيشترى عمل مى كرد. نويسنده در قسمتهايى از كتاب به هنگام نقل از كتب عربى به ترجمه دلخواه دست زده و در ذيل آن, منبع نقل را يادآور شده است. ما به برخى از اين موارد اشاره مى كنيم و عبارت مأخذ و ترجمه صحيح را نيز براى مقايسه در پى خواهيم آورد.
1 ـ در ص394, س10, در شرح حال ملا رفيعا گيلانى, شاگرد علامه مجلسى, مطلبى را از كتاب تتميم امل الآمل (ص159) درباره ويژگيهاى اخلاقى و عملى وى چنين آورده است:
(پنجم اين كه قبول عامه يافت. زيرا او قريب چهل سال در مشهد مقدس ماند و چنان در دل مردم جا گرفت كه فراعنه و جبابره او را تجليل مى كردند, و اهل بخارا (با اين كه سنى بودند) با وى مكاتبه مى نمودند و برايش هدايا مى فرستادند و اموالى براى فقرا ارسال مى داشتند و سخت مورد تكريم آنها قرار گرفته بود, همچنين پسرش رضاقلى نيز چنين بود كه اين وضع را در كمتر دانشمندى شنيده ايم.)
(و خامستها: الجاه العريض و الوجاهة العامة, فانه كان فى المشهد المقدس قريباً من اربعين سنه, و كل من كان [فيها] من الفراعنه و الجبابرة, يعظمونه, و اهل نجارى كانوا يكاتبونه بالتعظيم و يرسلون اليه الهدايا و اموال الفقراء بالتفهيم, و يكرمونه نهاية التعظيم و التكريم.
و النادر مع كمال خباثته و بسطة ملكه لايقصر من تعظيمه أصلاً و كذا ابنه رضاقلى.)
پنجم: مقام بلند و مقبوليت عامه وى بود, او نزديك به چهل سال در مشهد مقدس ماند و همه فرعونيان و جباران آن ديار او را گرامى مى داشتند و اهل بخارا با احترام با وى مكاتبه مى كردند و هدايا و اموال تهيدستان را با درك و فهم براى وى مى فرستادند و او را در نهايت تعظيم و تكريم, احترام مى داشتند.
و نادرشاه در نهايت خباثت و گستردگى فرمانرواييش, هيچگاه در بزرگداشت وى كوتاهى نكرد و نيز فرزند او رضاقلى نيز همين شيوه را با وى معمول داشت.
چنانكه مشهود است در ترجمه نويسنده كتاب, حذف, اضافات و ترجمه ناصواب به چشم مى خورد. كلمات (الجاه العريض), (بالتعظيم), (بالتفهيم) و نيز جمله (و النادر مع كمال خباثته و بسطة ملكه لايقصر من تعظيمه اصلاً) حذف گرديد. و جمله (چنان در دل مردم جا گرفت) و (اين وضع را در كمتر دانشمندى شنيده ايم), اضافه شده است از همه مهمتر آنكه كلمه (نادر) را كه مقصود نادرشاه افشار است, به معناى كمتر گرفته است و رضاقلى را (كه فرزند نادرشاه مى باشد, فرزند ملارفيعا گيلانى پنداشته است.
2 ـ در ص143, س18, آمده است:
(…در كتاب فيض القدسى مى نويسد: (اين سخن كسى است كه اهل تأليف و تصنيف نيست. زيرا بيرون آوردن اخبار از كتابها و جمع كردن در يكجا نمى تواند شخصى را فقيه كند, در صورتى كه ما علامه مجلسى را با دانش و فقه و علم بسيار مى بينيم, تا جائى كه بزرگانى چون استاد كل وحيد بهبهانى و علامه بحرالعلوم و استاد اعظم حاج شيخ مرتضى انصارى در آثار خود از وى به (علاّمه) تعبير مى كنند.)
پيش از هر چيز بايد گفته شود كه در محفلى, سخن از مقايسه مصنفات علامه حلى و علامه مجلسى به ميان مى آيد و شخصى گفت كه مصنفات مولاى ما از مصنفات علامه حلى كمتر نيست و علامه مجلسى چنين پاسخ داد: مصنفات من كه از سنخ گردآورى است كجا و كتابهاى علامه حلى كه تحقيقات و مطالب علمى نظرى است كجا؟
آنگاه محدث نورى مى گويد: (و هذا منه تواضع و خضوع, و إن توهّم غيره من لا اطلاع له بشروحه و حواشيه و تحقيقاته و لاخبرة له بكيفيّة جمع المشتتّات و اخراجها, من مآخذها و تصحيح متون الاخبار و تمييز مبهماتها, فانّا لاننكر علو مقام العلاّمة فى النظر و الفهم و الدقة و الاطلاع, و انّما الكلام فى اشتمال تصانيفه على تحقيقات اكثر من تصانيف المولى المعظّم و تحقيقاته و فوائده الّتى من جهتها لقبّه أعلام العلماء الّذين لايجازفون فى القول, و لايغرقون فى الثّناء, بالعلامة كالاستاذ الاكبر البهبهانى و آية الله بحرالعلوم, و الاستاذ الاعظم الانصارى و غيرهم كما لايخفى على من راجع مصنفاتهم.) يعنى البته اين از تواضع و فروتنى مرحوم مجلسى است; اگر چه كسانى كه اطلاعى از شرحها و حاشيه ها و تحقيقات ايشان ندارند و خبرگى در كيفيت جمع آورى و اخراج[3] اخبار متشتت از مآخذ, و تصحيح متون احاديث, و تشخيص اخبار مبهم را ندارند, غير از اين توهم كنند. ما منكر بزرگى مقام علامه حلى از جهت ديدگاه و فهم و دقت و اطلاع او نيستيم; بلكه سخن بر سر اين است كه مصنفات علامه حلى آيا تحقيقاتى است بيش از نوشته ها و تحقيقات و توضيحات علامه مجلسى بزرگوار, كه به واسطه همين تحقيقات بسيار, عالمان بزرگى چون استاد اكبر وحيد بهبهانى, آية الله بحرالعلوم, استاد اعظم شيخ انصارى و عالمانى ديگر كه به گفتار, گزاف نگويند و در تمجيد و ستايش باب اغراق نگشايند, او را (علامه) لقب داده اند و اين مطلب بر كسى كه به نوشته هاى اين بزرگان مراجعه كند, پوشيده نخواهد ماند. البته در پايان اين گفتار محدث نورى عبارت ديگرى بدين صورت آورده است:
(فَإن هذا كلام من لادربة له بالتصنيف و التأليف و إنَّ اعانته فى اخراج بعض الاخبار من مآخذها المتغرقه, لايزيد على اعانة المؤلّف فى الفقه مثلاً بتأليف الكتب الاربعه, و جمع الاقوال فى المتون المرتّبة المهذّبه.) يعنى اين سخن كسى است كه اطلاع از كيفيت تصنيف و تأليف ندارد و نمى داند كه كمك به مؤلف در اخراج بعضى روايات از منابع پراكنده اش, بيش از كمكى نيست كه تأليف كتب اربعه و جمع اقوال در متون منظّم و مهذّب به فقيهان مى كند.
واضح است كه عبارت نويسنده كتاب نه ترجمه پاراگراف اول است و نه ترجمه پاراگراف دوم, بلكه تركيبى است از دوپاراگراف با حذف بسيار و ترجمه اى ناصحيح چه آنكه در هيچيك از دو پاراگراف نيامده است (زيرا… در يكجا نمى تواند شخصى را فقيه كند).
3 ـ در ص555, س15, در معرفى گروه حيدريه به نقل از تتميم امل الآمل (ص137) آورده است:
(… حيدريه منسوب به او مى باشند كه سخت با سنيان مخالف بوده اند. از آراء آنها يكى اينست كه روزه روز دوشنبه اگر مصادف با روز غدير شد رجحان و حرمت ندارد. و ديگر اين كه حكم مى كنند به خروج غير اماميه از دين اسلام و نجاست آنها, و همچنين كسانى كه شك در آن دارند. و جز اينها از آراء ديگر. من رساله اى از وى ديده ام كه اجتهاد را براى بزرگان سرشناس واجب مى داند, چنانكه رأى علماى حلب چنين بوده, و اين را به تفصيل مورد بحث قرار داده كه بحثى بى مورد است.)
(والحيدرية) المنسوبون اليه كانوا يصومون فيريدون ان يفطروا بالحلال, فيمشون الى دكاكين اهل السنة او بيوتهم فيسرقون شيئاً فيفطرون به. و من آرائهم عدم رجحان صوم يوم الاثنين او حرمته, و إن وافى يوم الغدير. و منها حكمهم بخروج غير الاماميه من دين الاسلام و الحكم بنجاستهم, و كذا من شك فى ذلك الى غيرها من الآراء. و رأيت منه رسالة حكم فيها بوجوب الاجتهاد على الاعيان كما [هو] رأى علماء الحلب و أشبع الكلام فى ذلك لكنه مزيف.)
([گروه] حيدريه منسوب به او مى باشند, آنها روزه مى گرفتند و چون مى خواستند با غذاى حلالى افطار كنند به مغازه هاى اهل سنت يا به خانه هاى آنها مى رفتند و سرقت مى كردند و با اموال سرقت شده افطار مى كردند. از عقايد آنها عدم رجحان يا حرمت روزه گرفتن در روز دوشنبه است, گرچه روز دوشنبه با عيد غدير مصادف شود. و نيز از آراء آنان حكم به خروج غير اماميه از دين اسلام وحكم به نجاست آنهاست و همچنين هر كسى كه در اين حكم شك كند او را نيزچنين محكوم مى كردند. آنها آراء ديگرى هم دارند. من از او رساله اى ديدم كه در آن حكمِ به وجوب عينى اجتهاد كرده است; چنانكه اين حكم, رأى علماى حلب است. و اين مطلب را به تفصيل مورد بحث قرار داده كه بحثى مردود است.)
مقايسه عبارت نويسنده كتاب با مأخذ, حذف, اضافه و ترجمه غلط را نشان مى دهد چه آنكه, جمله (سخت با سنيان مخالفت بوده اند), اضافه شده و جمله (كانوا يصومون… فيفطرون به) ترجمه نشده است. به علاوه جمله (عدم رجحان… يوم الغدير) غلط ترجمه شده است; زيرا به جاى آنكه ترجمه شود (رجحان ندارد يا حرام است) كلمه عدم را بر سر (حرمته) آورده و چنين ترجمه شده است (رجحان و حرمت ندارد). ترجمه غلط ديگر آنكه در جمله (حكم بوجوب الاجتهاد على الاعيان), كلمه اعيان به بزرگان سرشناس ترجمه شده و حال آنكه وجوب على الاعيان به معناى وجوب عينى در برابر وجوب كفايى است و چنين تعبيرى در بين قدما شايع است. شاهد آنكه آقاى سيدمصلح الدين مهدوى در كتاب زندگينامه علامه مجلسى (ج2, ص327) در شرح حال اين شخص در ضمن ذكر كتابهاى وى مى نويسد: (29 ـ رساله اى در وجوب عينى اجتهاد بر كليه مكلفين).
نويسنده كتاب پس ازنقل از تتميم امل الآمل از محدث نورى نقل مى كند:
(ملا زين العابدين خونسارى رساله اى در رد وى دارد كه مى گويد غير از امامى نجس هستند و از دين اسلام خارج مى باشند.)
عبارت محدث نورى در فيض قدسى چنين است: (و له رسالة فى تنجّس غير الامامى و خروجهم عن الاسلام, و للمولى زين الدين الخوانسارى رسالة فى الردّ عليه). يعنى و او راست رساله اى در تنجّس غير امامى (غير شيعه) و خروج آنها از دين اسلام كه مولى زين الدين خوانسارى رساله اى در رد آن نوشته است.
چون عبارت نويسنده كتاب كمى نارسا بود, آن را نقل و ترجمه نموديم. به علاوه ايشان زين العابدين خوانسارى ضبط كرده اند و حال آنكه در الفيض القدسى زين الدين خوانسارى ضبط شده است. اين رساله كه العجاله فى رد مؤلف الرساله نام دارد, تأليف شيخ زين الدين على شريف بن عين على خوانسارى اصفهانى [4] (متوفى به سال 1167) است كه مير محمدحسين خاتون آبادى اجازه بزرگى به نام مناقب الفضلاء براى وى نگاشته است بنابراين در بخش اعلام (ص607, س4) بايد ص555 را در سطر 11 ذكر مى كرد; به علاوه در همان ص607, س10 نام وى را به اشتباه شيخ زين الدين بن على بن عيسى ضبط كرده و در ص389 نيز اشتباه ضبط شده است.
نويسنده كتاب چند سطر بعد در ص555 مطلبى را از پانوشت الفيض القدسى (كه از مؤلف كتاب مى باشد) نقل مى كند و منبع را ذكر نمى كند و موهم آنست كه از تتبعات نويسنده كتاب است.
4 ـ در ص199, س6, به نقل از فوائد الرضويه آمده است: (و علت اين كه اين مقام را يافته اينست كه او در ميان شعيان چاووش زائرين است.1) محدث قمى اين جمله را همان طور كه از صاحب جواهر عرب زبان نقل شده آورده است; آن هم بدين گونه: (قال و انما اوتى هذا المنزلة لان من فى الشيعة الچاووش(1) الزائرين). بعد در پاورقى در معنى چاووش مرقوم داشته اند: (لايفهم المراد من العباره, فتأمل. (منه ره) يعنى منظور از اين عبارت معلوم نيست, پس بايد تأمل كرد. گفتنى است كه اين عبارت درست نقل نشده, بايد اين طور باشد: (لأن من فى الشيعة لچاووش الزائرين) كه در متن معنى كرديم. يعنى بعضيها در ميان شيعيان چاووش زائرين هستند. بعد مى نويسد: شايد منظور از چاووش مؤلفات او باشد و مراد از زائرهم هر كسى كه بخواهد به حريم آنها برسد.)
توضيح آنكه اين مطلب در ادامه نقل خوابى است از صاحب جواهر الكلام درباره مقام والاى علامه مجلسى به نقل از يكى از فضلاى نجف اشرف به نام سيدحسين مازندرانى. جناب آقاى دوانى چون در ترجمه اين جمله (و انما اوتى هذا المنزله لان مَنّ فى الشيعة الچاووش الزائرين) دچار مشكل شده اند, دچار درازنويسى گرديده اند و گفته اند كه جمله مزبور بايد طور ديگرى باشد و معناى آن هم چنين است.
اولاً اگر جمله آن طور باشد كه شما تحقيق فرموده ايد, آيا ترجمه اش همان است كه نوشته ايد. پس معناى فعل (مَنَّ) و اسم (أنَّ) چيست؟ ثانياً تحقيق مطلب عبارت است از اينكه اين عبارت را محدث قمى از استادش محدث نورى در كتاب الفيض القدسى (ص159) اخذ كرده است; چنانكه در الكُنى و الالقاب (ج3, ص124) تصريح مى كند كه اين مطلب را از استادش اخذ نموده است; لكن عبارت آن با عبارات فوائد الرضويه و الفيض القدسى اندكى تفاوت دارد و آن را كاملاً نياورده است ما با مراجعه به چاپ كمپانى مشاهده نموديم (مَنَّ) بسيار شباهت به (سَنَّ) دارد و (الزائرين) نيز بسيار به (للزائرين) مى نمايد. لذا در الفيض القدسى چاپ اسلاميه (للزّائرين) ضبط شده است و نيز با مراجعه به كتاب دارالسلام (ج2, ص244) روشن شد عبارت نه آن چنان است كه نويسنده كتاب تحقيق نموده, بلكه چنين است: (و انما اوتى هذا المنزلة لانه سَنَّ فى الشيعة الچاووش للزوار…) بنابراين عبارت فوق بايد اين گونه ترجمه شود: به اين جهت اين مقام را يافته است كه او چاووش (چاووشى) را [براى نخستين بار] براى زائرين سنتى [حسنه] قرار داده است.
توضيح اين نكته لازم است كه در كتاب زندگينامه علامه مجلسى (ج1, ص168) اين مطلب را از دارالسلام به نقل از كتاب (آيات بيّنات) علامه حاج شيخ محمدتقى تسترى آورده و توضيحات خوبى درباره مفهوم چاووشى بيان داشته است.
5 ـ در پانوشت ص28, به نقل از ص110 الفيض القدسى در شرح حال ملاعبدالله شوشترى مى نويسد:
(…جنازه اش را از اصفهان به مشهد مقدس بردند و دفن كردند. وى شاگرد محقق اردليلى و شيخ احمدبن خاتون عاملى بود. به من اجازه داد….)
(… و دفن فى جوار اسماعيل بن زيدبن الحسن, ثمَّ نقل الى مشهد أبى عبدالله الحسين(ع) بعد سنة, و لم يتغير حين اخرج و كان صاحب الكرامات الكثيره مما رايت و سمعت. و كان قرءَ على شيخ الطائفة أزهد الناس فى عهده مولانا احمد الاردبيلى, و على الشيخ احمدبن نعمة الله بن احمدبن محمدبن خاتون العاملى رحمهم الله, و على ابيه نعمت الله و كان له عنهما اجازة الاخبار و أجاز لى كما ذكرته فى أوائل الكتاب….)
ييعنى …او در جوار اسماعيل بن زيدبن الحسن به خاك سپرده شد و پس از يك سال به بارگاه امام حسين(ع) [كربلا] انتقال يافت در حالى كه هنگام خارج كردن [پيكرش از قبر] هيچ تغييرى نكرده بود. او را كراماتى بسيار است چه آنها كه خود ديدم, و چه آنهايى را كه شنيدم. وى نزد شيخ الطائفه, پارساترين فرد روزگار خويش, مولانا احمد اردبيلى و نيز نزد شيخ احمدبن نعمت الله بن احمدبن محمدبن خاتون عاملى (رحمهم الله) و نزد نعمت الله پدر شيخ احمد [حديث] قرائت نمود و از اين پدر و فرزند به دريافت اجازه نقل حديث نائل آمد. او نيز به من اجازه نامه مرحمت فرمود.…
در اين قسمت نيز با مقايسه عبارت مأخذ معلوم مى شود نويسنده كتاب مطالب را كامل و درست نقل نكرده است چه آنكه جنازه وى را ابتدا در جوار اسماعيل بن زيدبن الحسن به خاك سپردند و پس از يك سال به بارگاه امام حسين(ع) منتقل نمودند, نه به مشهد مقدس, بارگاه امام رضا(ع).
6 ـ در ص123, س5 مرقوم داشته اند: (… مگر اين كه هزاران نفر از عباد و صلحاء و زهاد چنگ به ريسمان تأليفات وى زده و متوسل به تصنيفات او مى شوند. يكى از روى كتاب او دعا مى خواند و ديگرى با نوشته هاى او مناجات مى كند, و سومى از روى آن زيارت مى خواند و چهارمى با خواندن آنها گريه و ناله سر مى دهد و از اين راه همگى از نوشته او بهره مند هستند…).
(… الاّ و آلاف اُلوف من العبّاد, و فئام من الصّلحاء و الزّهاد, متمسكون بحبل ما ألَّفه, متوسّلون بوسيلة ما صنّفه, ما بين داعٍ و ناجٍ, و زائر, و معقّب, و صارخ و باك, متزوّدون مِن زاده, متحلّون بحليته, مقتبسون من مقابسه, و فى صحيح الآثار, الّذى استقرّت عليه آراءُ الاخيار مشاركته مع كل واحدٍ من هؤلاء الاصناف فيما يتلقونه من الفيوضات, و يأخذون ممّا آتاهم ربُ البريّات,…) (الفيض القدسى, ص20).
مگر آنكه هزاران هزار از عابدان و گروهى از صالحان و پارسايان, نيايشگر و مناجات كننده, زائر و آنكه مشغول به تعقيبات نماز است (معقِّب), فريادگر و گريان, به ريسمان تأليفات او چنگ زده اند و به وسيله مصنفات وى متوسلند و از توشه او بهره مند مى شوند و به زيور آن مزينند و از روشنيهاى آن بر مى گيرند و در روايات صحيحه كه آراء برگزيدگان و نيكان درمورد آن روايت ثابت شده, آمده است: چنين فردى [با نوشتن كتابهايش] با كسانى كه از آنها استفاده مى كنند و به فيوضاتى دست مى يابند و از آنچه خداوند (رب البريات) به آنها عنايت نموده بهره مند مى شوند, شريك خواهد بود….
محدث نورى در اين متن به برخى از كتابهاى علامه مجلسى, چون زادالمعاد, حلية المتقين, مقباس المصابيح, تحفةالزائر و رساله تعقيبات نماز, اشاره نموده و با نام آنها متنى زيبا به دست داده است. اگرچه ترجمه نويسنده كتاب تا حدى مطلب را رسانده است, اما كامل نيست; چنانكه كلمه (معقب) را ترجمه نكرده و به جاى ترجمه جمله (و فى صحيح الآثار… مما آتاهم رب البريات) به جمله (و از اين راه همگى از نوشته او بهره مند مى شوند), بسنده نموده است.
7 ـ نويسنده در ص90 در شرح حال حميده خانم, دختر مولى محمّد شريف رويدشتى اصفهانى, از رياض العلماء (ج5, ص404 ـ 406) مطلبى را آورده است كه در چند جاى آن سهوهايى به چشم مى خورد. از جمله در ص90, س7, پس از (فاضله عالمه) كلمه (عارفه) حذف شده است و در همان صفحه, س8, (نقية الكلام), (داراى نوشته هايى پاكيزه بود) ترجمه شده كه صحيح آن بايد (پاكيزه گفتار) باشد.
در ص91, س5, جمله (تزوّجت لرضا امها), (اين دختر با اصرار مادرش… ازدواج كرد) ترجمه شده است كه بايد (اين دختر براى رضايت مادرش… ازدواج كرد) ترجمه شود. در همان صفحه, س6, جمله (و قد رأيت أنا والدها و كنت صغيراً فى حياة والدي…), (من پدر اين بانو را كه بسيار پير بود در خردسالى ديده بودم), ترجمه شده كه بايد (من پدر اين بانو را در خردسالى درحيات پدرم ديده بودم) ترجمه مى شد.
در همان صفحه, س12, جمله (و الاغلب تكون فى بيت سلسلة الوزير المرحوم خليفه سلطان باصفهان و الآن موجودة فى الحياة و قد زوّجوها من رجلّ قروى أسوأُ من بدوى), بدين صورت ترجمه شده است: (حدس غالب اينست كه در بيت خاندان وزير مرحوم خليفه سلطان در اصفهان است. او هم اكنون در قيد حيات است. او را هم به مردى تزويج كرده اند كه از اولى بدتر است!…) ولى بايد اين گونه ترجمه مى شد: او غالباً در بيت خاندان وزير مرحوم خليفه سلطان در اصفهان مى باشد و هم اكنون در قيد حيات است و او را به مردى دهاتى تزويج كرده اند كه از مرد باديه نشين هم بدتر است…
8 ـ در ص93, س9 آمده است (ولى شيخ حر عاملى از ذكر نام وى در علماى جبل عامل غفلت نموده است. ملا محمدقاسم پسر كمال الدين درويش محمد عاملى و دائى مجلسى اول نيز شاگرد اين شيخ جابر عاملى و پدرش بوده است.) (الفيض القدسى, ص108).
(… و اهمل ذكره ايضاً فى امل الآمل و يروى عنه العلامة المجلسى كما تقدم و اعلم أن للشيخ درويش محمد ابناً فاضلاً و هو المولى محمدقاسم يروى عنه ابن اخته المولى محمدتقى ويروى هو عن ابيه وعن الشيخ جابر العاملي…)
… در امل الآمل نام وى را فرو نهاده است و علامه مجلسى (چنانكه گذشت) از او روايت مى كند. شيخ درويش محمد را فرزندى دانشمند موسوم به مولى محمدقاسم است كه خواهرزاده اش مولى محمدتقى [مجلسى] از او روايت مى كند و او نيز از پدرش [درويش محمد] و از شيخ جابر عاملى روايت مى كند….
در اين عبارت نويسنده, حذفهايى نيز مشهود است.
9 ـ در ص20, س15 آمده است: (الحمدلله, اين دعا و دعاى قبل از آنرا عمدة الفضلاء اخيار و صلحاء ابرار مولانا كمال الدين درويش محمد اصفهانى بر من قرائت نموده است. كتبه الفقير على بن عبدالعالى در سنه 939).
(الحمدلله قرء عليّ هذا الدعاء و الذى قبله عمدة الفضلاء الاخيار الصلحاء الابرار مولانا كمال الدين درويش محمد اصبهانى بلّغه الله ذروة الامانى, قراءة تصحيح كتبه الفقير على بن عبدالعالى فى سنة تسع و ثلاثين و تسعمأه حامداً مصلياً) .
نويسنده در اين عبارت حذفهايى نموده است. چون (بلغه الله ذروة الامانى). كلمه تصحيح پس از كلمه قرائت كه خود نوعى از قرائت است, يعنى به قصد تصحيح و اصلاح متن دعا قرائت نموده است و نيز (حامداً مصلياً) حذف شده است.
10 ـ در ص393, س12 آمده است: (آوازه علم و فضلش در همه جا طنين افكند و آثار قلميش ظلمتهاى جهل را شكافت. او قرآن مجيد را طورى تفسير كرده است كه اگر زمخشرى و بيضاوى زنده بودند از تقريرات او بهره مى گرفتند, و اصول فقه چنان با افادات وى بنيان محكم يافت كه جا دارد حاجبى و عضدى و امثال آنها با اين كه از فحول بودند, از وى استفاده كنند. مسائل فقهى در نظر او حل شده و قواعد حكمى در ذهن او مهيا بوده و همچنين ساير فنونى كه او در آنها دست داشت.
اين دانشها با نظر و تحقيقات او متقن ومحكم و مبنائى روشن يافت تا جايى كه جا دارد بگوئيم او معلم علوم و رئيس آنها, و مرجع اهل علم در تشييد و تأسيس آنها بود.)
(طلع شارق فضله فاستضاء منه جملة بني آدم, و أضاء بارق تحقيقه فاستنار منه العالم. مواضع اقلامه مع كونها سوداء أَضاءت ظلمات الجهاله, ومواقع مداده مع كونها قطرات أجرت بحارالعلوم فى القلوب فأزالت حثالات الضلالة.
الكتاب المحكم العزيز قد شرح بتفسيره, فان كان الزمخشرى و البيضاوى موجودين زمنه أَخذا الفوائد من تقريره, و اصول الفقه صارت بافاداته مشيدة البنيان نيرة البرهان, فعلى العاجبى والعضدى و امثالهما مع كونهم الفحول أن يستفيدوا منه الاتقان.
المسائل الفقهيه روضات جنات رائعه إن لم يدبرها لم يكن لها رواء, و القواعد الحكميه قوانين متينة صحيحه لو لم يكن ناظراً اليها لكانت سخافاً مراضاً لم يكن لها اتقان و لاشفاء و كذلك الحال فى سائر الفنون الّتى لها شجون و غصون. و بالجمله صارت تلك العلوم الغامضه بسبب نظره فيها متقنة و محكمة و موضحة مبينة ذات شواهد بينة, فيحق أن يقال: انه معلم العلوم و رئيسها و مرجع اهلها فى تشييدها و تأسيسها.)
تابش فضلش تابيد و گروهى از انسانها از نورش بهره مند شدند و درخشندگى تحقيقش درخشيد و جهان از بارقه اش روشنى برگرفت. جاى جايِ نوشته هايش با آنكه سياه نبشته است, تاريكيهاى جهالت را از ميان برد و مواضع قلمش با آنكه قطره هايى است, درياى دانشها را بر قلبها جارى ساخت و فريبندگى گمراهى را زدود. كتاب محكم و عزيز [قرآن] با تفسير وى به شرح كشيده شد كه اگر زَمَخشرى و بَيضاوى در دوران وى بودند نكاتى سودمند از نوشته هايش برمى گرفتند. علم اصول فقه با افادات وى بنيانى محكم و داراى استدلالى روشن گشت. پس حاجبى و عضدى و ديگرانى چون اينان, با آنكه خود از چيره دستانند, بر آنان است كه اتقان را از وى بياموزند. مسائل فقهى چون گلزارهاى زيباى بهشتى است كه اگر با ژرفنگرى توأم نباشد, خوش منظر نخواهد بود و قواعد فلسفى قوانينى است متين كه اگر با مراقبت همراه نباشد, رأيى پست و ناصواب خواهد بود كه استوارى و درمان در آن نيست و وضعيت فنون ديگر نيز كه داراى شعبه ها و شاخ و برگهايى است, به همين منوال است. و تمام سخن اينكه: علوم غامض و پيچيده به واسطه ديدگاه ايشان, متقَن و محكم, و روشن و مبين, و داراى شواهدى آشكار گرديد كه سزوار است گفته شود وى آموزگار علوم و سرآمد و مرجع عالمان در برافراشتن و تأسيس دانشهاست.
نويسنده در اين پاراگراف, قسمتهايى را حذف نموده و بخشى را به گونه اى ديگر ترجمه كرده است چنانكه جمله هاى (فاستضاء منه جملة بنى آدم و أَضاءَ بارق تحقيقه فاستنار منه العالم… مع كونها سوداء… و مواقع مداده مع كونها قطرات أجرت بحارالعلوم فى القلوب فازالت حثالات الضلاله…, زمنه…, نيرة البرهان) ترجمه نشده و جمله (المسائل الفقهيه… شجون و غصون) به گونه اى ديگر ترجمه شده است.لغزشهاى كوچك
نويسنده كتاب در جاى جاى كتاب كلماتى را در نقل, حذف نموده است, اگرچه بسيارى از آنها در معنا و مفهومِ جمله تأثير چندانى ندارد, لكن به عنوان حفظ امانت بايد درست نقل مى شد. بسيارى از اين سهوها مربوط به كتاب وقايع السنين و الاعوام است كه نويسنده خود تصريح كرده در نظر دارد اين كتاب را تصحيح نمايد و در صفحه 215 هم آورده است: (ما عيناً عبارت مير عبدالحسين را آورده ايم كه هم انشاء شيواء و سليس او را در آن عصر ببينيم و هم…) وحال آنكه در موارد بسيارى ناقص نقل شده و يا كلماتى حذف شده است. اينك به برخى از آنها اشاره مى كنيم تا در تحقيقات آينده ايشان, دقت بيشترى به عمل آيد.
غلط درست
اينك به چند نمونه از اشكالات كوچك (كه بيش از شخصيت مورد بالغ مى گردد) اشاره مى شود:
ص15, س17 عبدى عبدى و رسولى
ص19, س10 از جد مادريش از جد مادرى پدرش
ص20, س7, شيخ جابر عاملى شيخ عبدالله بن جابر عاملى
ص20, س19, از جده پدرم از جد پدرم
ص20, س22, پسر عمه مادر پدرم پسر عمه مادر پدرم از جد مادرى پدرم
ص75, س2, خردمندان و علماى خردمندان و لاخلاف
ص83, س8, از پدرش روايت مى كند و جمعى هم از او روايت مى كنند او از فضلاى عصرش روايت مى كند و نيز از شيخ بهايى
ص126, س22 چهارلك چهار دانگ
ص222, س1, ميرك موسى تونسى ميرك موسى تونى
ص329, س1, روايت مى كنم مناولةً روايت مى كنم
ص551, ساكن مدرسه خيرآباد مدرس مدرسه خيرآباد
نويسنده محترم مواردى بسيارى از اين دست را ياد كرده بودند كه به لحاظ اختصار حذف شد.
لغزشهاى تاريخى
مؤلف در قسمتهايى از كتاب, تاريخ ولادت و وفات بعضى از علما را اشتباه درج كرده و اين در حالى است كه در بعضى موارد در جاى ديگر همين كتاب تاريخ صحيح را ضبط كرده است. بسيارى از اين لغزشها ممكن است اشتباه چاپى باشد و برخى نيز به علت كم توجهى. و نيز براى برخى يك رقم به عنوان تاريخ فوت ثبت گرديده در حالى كه تاريخ مرگ آنها دقيقاً معلوم نيست و در فرهنگهاى رجال چند قول آمده است.
1 ـ در ص329, وفات ميرزا حيدرعلى مجلسى, صاحب رساله انساب مجلسى را به سال 1114 و تدوين رساله وى را به سال 1294 ضبط كرده است و حال آنكه تاريخ صحيح وفات وى 1214 و ولادت 1146 و تدوين رساله وى به سال 1194 است.
2 ـ در ص96 و ص110, وفات ميرعبدالحسين خاتون آبادى مؤلف كتاب وقايع السننى و الاعوام به سال 1205 درج شده است كه سال 1105 صحيح است.
3 ـ در پانوشت ص252, وفات مير محمدحسين خاتون آبادى فرزند ميرمحمد صالح را به سال 1145 ضبط كرده كه سال 1151 صحيح است.
4 ـ در ص326, فوت ملا ميرزاى شيروانى به سال 1089 و در پانوشت ص514, به سال 1099 و در ص325 به سال 1098 درج شده است! اگر چه سالهاى 1099و 1098 به عنوان تاريخ وفات وى در تاريخ ضبط شده است, لكن ايشان خود سال 1098 را صحيح دانسته اند كه اشتباهاً در ص326, 1098 چاپ شده است.
5 ـ در ص96, ولادت شيخ على عاملى, نواده شهيد ثانى, 1013 يا 1104 و وفات وى را 1104, و در ص364, ولادت وى را 1013 يا 1014 وفات او را به سال 1063 ضبط كرده است. اين شخصيت خود در كتابش موسوم به الدّر المنثور به ترديد سال 1013 يا 1014 را سال ولادت خود ذكر مى كند و سال وفات او بنابر نقل شيخ احمد برادر صاحب امل الآمل در كتاب درّ مسلوك سال 1104 و در شهداء الفضليه به سال 1103 درج شده است كه احتمالاً بايد همان 1104 صحيح باشد.
6 ـ در ص447, فوت شيخ اسدالله كاظمى, صاحب مقابس الانوار, به سال 1230 و در صفحات 33 و 242 به سال 1220 ذكر شده و حال آنكه نويسنده در كتاب وحيد بهبانى, ص215, وفات وى را به سال 1234 و بنابه نقل بعضى از احفاد او, به سال 1237 ضبط نموده است. تاريخ صحيح وفات اين شخصيت بنابر نقل علامه شيخ آقابزرگ تهرانى در طبقات اعلام الشيعه, 1234 است كه ماده تاريخى نيز آورده است و محتمل است 1237 صحيح باشد.
7 ـ در ص11, وفات محمدعلى حزين لاهيجى به سال 1180 و در ص312 به سال 1181 ذكر شده است. تاريخ صحيح فوت او 1180 و ولادتش به سال 1103 است.
8 ـ در ص395, به نقل از ص138 الاجازة الكبيرة, وفات ميرزا رفيعا را به سال 1160 ضبط كرده كه عبارت مأخذ چنين است: (تو فى عشر الستين و قد جاوز عمره الثمانين رحمة الله عليه). در اين عبارت تصريح شده است كه وفات وى در دهه شصت (دهه شصت پس از هزار و صد) يعنى در يكى از سالهاى 1150 تا 1160 بوده است, نه به طور جزم در سال 1160. سال ولادت ميرزا رفيعا نائينى به سال 1070 است.
9 ـ در ص443, در پانوشت مرقوم داشته اند: (گفتيم كه ميرمحمدصالح در سال 1115 پنج سال بعد از رحلت علامه مجلسى از دنيا رفته است.) نويسنده كتاب در ص371, نظر محدث نورى در الفيض القدسى و نيز نظر محدث قمى در فوائد الرضويه را درباره وفات وى به سال 1116 ذكر مى كند و نيز در ص373 نظر صاحب ريحانة الادب را به سال 1126 يا 1120 دانسته است. در حالى كه در ص371 به نقل از ريحانة الادب مى گويد: (مير محمدصالح در سال 1116 يا 1126هـ.ق در پنجاه و هشت سالگى يا شصت و هشت سالگى بدرود جهان گفت) و سپس در ص373 مى گويد: در وقايع السنين هم از وى در سال 1126 نام مى برد و حال آنكه در سال 1126 از وى ذكرى نيامده است, بلكه در ضمن سال 1124 نام وى آمده است كه ميرمحمدصالح در ذى حجة سال 1125 مجدداً به مقام شيخ الاسلامى نائل گشت.
با توجه به مطالب فوق روشن مى شود كه نويسنده دقت چندانى در ضبط تاريخها نداشته است, در حالى كه خود در صفحات مختلف كتاب, وفات وى را به سال 1126 (كه صحيح نيز است) ضبط نموده است. درعين حال در پاورقى كتاب وفات او را به سال 1115, پنج سال بعد از رحلت علامه مجلسى ذكر كرده است. توضيح اينكه 1115, تاريخ فراغت وى از كتاب حدائق المقربين و نيز انتصاب او براى بار اول به مقام شيخ الاسلامى است.
10 ـ در ص478, وفات ملاصلاح مازندرانى به سال 1081 ضبط شده و در صفحه 79 به سال 1086 كه ديگران نيز 1180 ضبط نموده اند. ولى همان سال 1086 صحيح است.
11 ـ در ص81 مرقوم داشته اند: وفات ملاحسنعلى شوشترى در سال 1075 كه خاتون آبادى يادداشت نموده, درست تر است.
بايد توجه داشت كه خاتون آبادى در صفحات 520 و 523 كتاب وقايع السنين و الاعوام سالهاى 1069 و 1068 را نيز سال وفات وى ذكر كرده است.
12 ـ در ص364, وفات ميرزا رفيع الدين طباطبائى نائينى را به سال 1079 ضبط نموده كه با تاريخ 1080 كه در صفحات 85, 86, 87 كتاب ضبط نموده و به اين تاريخ جزم كرده است, تفاوت دارد.
13 ـ در ص98, وفات شيخ احمد بحرانى به سال 1102 يا 1000 ذكر شده كه 1102 يا 1100 صحيح است.
14 ـ در ص245, وفات استاد محقق آقاحسين خونسارى به سال 1098 و در ص364 به سال 1099 ضبط شده است. همچنين ماده تاريخ وفات او را كه (خلدك الحق جنان النعيم) (1098) است در صفحات 248 و 222, به اشتباه, (خلدك الحق جنات النعيم) ضبط كرده است. توضيح اينكه ولادت وى به سال 1017 و وفاتش در 1098 است.
15 ـ در ص394, س17, در شرح حال ملا رفيعا گيلانى نوشته است: وى نزديك به نود سال زيست; در حالى كه در مأخذ, صدسال ذكر شده است.
16 ـ در ص439, وفات سيد نعمت الله جزائرى به سال 1212 ذكر شده كه سال 1112 صحيح است.
لغزشهاى ديگر
1 ـ در ص96, در شرح حال شيخ على عاملى نواده شهيد ثانى از فوائد الرضويه نقل مى كند: (برادرش احمد در در مسلوك), بايد توجه داشت شيخ احمد حر عاملى برادر شيخ على عاملى نيست, بلكه برادر شيخ حر عاملى است و محدث قمى خود در فوائد الرضويه, ص323, مى نويسد:
(شيخ احمد برادر (ح مل) در در مسلوك), و (ح مل) علامت رمز صاحب امل الآمل, شيخ حر عاملى است.
2 ـ در ص374 از حدائق المقربين نقل مى كند كه ميرمحمدصالح سى سال شاگرد محقق خونسارى بوده كه بيست سال صحيح است.
3 ـ در ص111, س12, ميرزا محمد استرآبادى غلط و ميرزا احمد استرآبادى صحيح است.
4 ـ در ص333, س13, مى نويسد: (… ميرمحمدحسين خاتون آبادى كه جداگانه از وى در بحث >>نوادگان دخترى علامه مجلسى>فاضل مذكور
بيدارى اسلامى در اندلس امروز
رفاعى عبد الجبار
ريشه ها و سير آن ## ترجمه سيدحسن اسلامى ##رياست محاكم شرعى و امور دينى دولت قطر. (قطر, 1412). 21«160ص, (كتاب الامة, 31).
نشريه (كتاب الامة) توسط مركز مطالعات و اطلاعات به رياست محاكم شرع و امور دينى دولت قطر منتشر مى گردد. اين نشريه در دامان مجله (الامة) كه در آغاز قرن پانزدهم هجرى به وجود آمد و در سال ششم انتشار خود دچار مرگى زودرس شد, پا گرفت. احتمالاً خوانندگان مجله الامة دريافته باشند كه اين مجله, چه از نظر محتوا و چه از نظر فنى, از پيايندهاى اسلامى پيشرو بوده است و چه بسا در زمينه فنى گوى سبقت را از نشريات ديگر ربوده و تمامى تجارب پيشين را در خود جمع كرده باشد. با اين حال, اين پيايند, از برنامه توسعه و گسترش فرهنگى سلف خود فراتر رفت و در زمانى كه شعاردهى اسلامى همه گير و نظريه پردازى اسلامى مهجور شده بود, بنيان فرهنگى اصيلى پايه گذارى كرد كه منحصر به فرد بود. زيرا به طرح مسائل فكرى و موضوعات مورد ابتلاى جامعه اسلامى همت گماشت و بهترين متخصصان را در زمينه هاى مختلف اسلامى به كار گرفت و آثار آنان را منتشر ساخت. مختصر آنكه اين پيايند, سنت فرهنگى متمايزى ايجاد كرده است كه اميدواريم راه خود را در ديگر كشورهاى اسلامى باز كند; باشد كه نهضت فكرى تكامل يابد و جنبشهاى ابداعى پيگيرى شود و از تكرار و دوباره كارى ـ كه نيرو, امكانات, تلاش, سرمايه و فرصت اين امت را تباه كرده است ـ جلوگيرى به عمل آيد. سخن از اندلس چرا؟
سال 1992 ميلادى, مصادف است با پانصدمين سال سقوط غرناطه(1492م), آخرين دژ اسلام در اندلس كه اسلام آن خطه را حدود هشت قرن (1492 ـ 711م) در آغوش خود داشت و آن را از تاريكى قرون وسطى ـ كه اروپا در قرون متمادى در آن غوطه ور بود ـ نجات داد و به مركز انديشه و فرهنگ بدل ساخت; مركزى كه خود تعقل و خردورزى را بعدها به اروپا آموخت و روشنگرى را به آن عرصه منتقل ساخت. مستشرق اسپانيايى, دكتر پدرو مارتينز مونتابث, در اين مورد چنين گفته است:
اگر حاكميت هشت قرنه اسلام بر اسپانيا نبود, هرگز اين كشور وارد گردونه تاريخ تمدن نمى شد. اين دوره, درحالى كه اروپاى همسايه اسير تيرگى جهل و عقبماندگى بود, روشنايى خرد و فرهنگ را به آنجا منتقل كرد.
سوگمندانه چنين مناسبتى كه نقطه عطفى در استراتژى آينده اسلام به شمار مى رفت و روابط بعدى ميان اسلام و غرب بر اساس آن شكل گرفت, چنان كه شايسته است مورد توجه سياستمداران, مبلّغان, متفكّران و فرهنگيان جهان اسلام واقع نشد. البته استثناهايى هم به چشم مى خورد: مثلاً سمينارهايى توسط مركز بررسيهاى عثمانى ـ مورسكى در تونس, زيرنظر استاد دكتر عبدالجليل التميمى برگزار شد كه بيش از صدتن از متخصصان در امور اندلس با اين سمينارها همكارى كردند و آثار قابل توجهى عرضه داشتند. اين كتاب نيز همزمان با سالگرد اين رويداد تاريخى در نشريه الامة منتشر شده است و بار ديگر مسائل تاريخ ما و مشكلات موجودمان را بررسى مى كند. بررسى كتاب به وسيله عمرعبيد حسنة
استاد عمرعبيد حسنة, سردبير الامة و دبير اين مجموعه, عادت دارد كه بر هر يك از كتب اين مجموعه مقدمه اى بنويسد و اين كتاب نيز مشتمل بر مقدمه اى از ايشان است. استاد در اين مقدمه مباحث كتاب را به تفصيل بررسى كرده است. وى در اين مقدمه بر آن است تا علت ناپيداى شكستها, پسرفتها, در جا زدن فرهنگى و سقوط سياسى ـ اجتماعى ما را آشكار كند. وى در اين باره به دو نكته اساسى اشاره مى كند: نخست بازگشت به روح عربيت و تعرّب و چيرگى نژادپرستى و قبيله گرايى است. معضلى كه وحدت امت را تباه و آنان را متشتّت كرده و تمامى عوامل همبستگى اجتماعى را نابود ساخته و حتى نهاد خانواده نيز از اين بيمارى شديداً آسيب ديده است. دوم, مقدم داشتن مصالح كوتاه مدت و خيالى بر ارزشها و اصول اسلامى كه در حقيقت مصالح حقيقى و محض هستند.
ايشان همچنين بر ضرورت بررسى مجدد تاريخ اسلام و مسائل اندلس به شكل تازه اى تاكيد كرده و معتقد است كوتاهى در اين كار و رويگردانى از اين بررسى مجدد به مثابه پافشارى بر گمراهى و تباهى و نابود كردن حافظه تاريخى امت اسلامى و به معناى نديده گرفتن ارزش تاريخ براى موقعيت فعلى و آينده امت اسلامى است. ما نه تنها اندلس را از دست داده ايم, كه بر از دست دادن جاهاى ديگر نيز اصرار مى ورزيم تا آنكه از خود بيگانگى در عالم ما فراگير شود و بى هويتى بر مقدرات و بنيادهاى ما حاكم گردد. وى در مقدمه اين اثر, به يكى از بارزترين جلوه هاى سقوط اجتماعى ما چنين اشاره مى كند:
ناتوانى امت اسلامى از حمايت تاريخ خود در برابر غارت فكرى و چپاول اجتماعى, نتيجه اش توجه ديگران به تاريخمان و تحليل آن طبق اغراض و اهداف خودشان است. زيرا شناخت اين تاريخ پيش درآمد درست و دقيقى براى رفتار با ما و تسلط بر ماست. براى نمونه, موشه لوى, رئيس سابق ستاد ارتش صهيونيستى, در رشته تاريخ اسلام تخصص مى يابد و هنگام دريافت مدرك فارغ التحصيلى خود مى گويد: (ديپلم تاريخ اسلام را دريافت كردم تا بدانم چگونه با مسلمانان بجنگم و آنان را نابود كنم).
همچنين تاريخ اسلامى اندلس كه آن را با چكامه اى خونين به پايان برديم, امروزه به دست صهيونيستها رنگ يهوديت به خود مى گيرد و يا با الفباى فكرى يهودى بررسى مى شود و آنان بر تاريخ اندلس مسلط مى گردند. مثلاً يهوديان, سال 1985ميلادى را سال (ابن ميمون) نامگذارى كرده اند; زيرا آن سال با هشتصدو پنجاهمين سال تولد فيلسوف قرطبى, موسى بن ميمون مصادف بود. سمينارها و كنفرانسهاى متعددى بدين مناسبت برگزار و روزنامه هاى بزرگ دنيا به كار گرفته شد. براى نمونه روزنامه فرانسوى لوموند در شماره مورخ 27/12/1985, يك صفحه كامل خود را تحت عنوان (نه قرن از يهوديت) به دو مقاله اخصاص داد: يكى به نام (سال ابن ميمون) و ديگرى (تأملاتى درباره دولت يهود و ميراث آن). البته يهوديان به اين حد بسنده نكردند و تلاش كردند ميراث (ابن رشد), فيلسوف مسلمان, را بربايند و به اين پندار كه پدران وى يهودى بوده اند, وى را به خود منسوب كنند. لذا (مركز بررسيهاى رشدى) را در دانشگاه عبرى قدس ايجاد كردند. و كتب ابن رشد را به زبان عربى چاپ و سپس آنها را به زبانهاى عبرى و انگليسى ترجمه و منتشر كردند. ورود اسلام به اندلس
برخى متفكران اسپانيايى, ورود اسلام به اندلس را انقلابى اسلامى در غرب وصف كرده اند. طى سالهاى 92 ـ 95هـ/ 711 ـ 714م, قسمت اعظم شبه جزيره اندلس با طيب خاطر اسلام را پذيرفت و بيش از هفتصد هزار كيلومتر مربع تحت حاكميت اين دين مبين قرار گرفت. بدين ترتيب تمدن اسلامى در آن خطّه ريشه دواند و در زمينه هاى مختلف علمى و فكرى و صنعتى شكوفا گشت و شخصيتهاى عظيمى پديد آورد كه درگسترش شناخت و معرف انسانى و پايه گذارى نهضتهاى اروپايى جديد, سهم بسزايى داشتند. از اندلس بود كه دوران روشنگرى آغاز شد و سپس همه اروپا را فرا گرفت. ليكن پس از درگذشت منصوربن ابى عامر, حاجب هشام دوم (المؤيد نواده الناصر) ضعف در بنيان دولت اندلس راه يافت و اين دولت در سال 422هـ/ 1021م منقرض و اندلس تجزيه گرديد و ميان بيست و سه پادشاه تقسيم شد و بدين گونه دوران ملوك الطوايفى آغاز گشت. سقوط اندلس
دولتهاى مسيحى اين تجزيه را غنيمت شمردند و شهرهاى اندلس را يكى پس از ديگرى اشغال كردند و در سال 478هـ/ 1085م, شهرهاى مهم طركونه, براغه, قلمريه, مجريط و طليطله را تصرف كردند.
مردم اندلس از اميرالمسلمين مغرب, يوسف بن تاشفين مُرابطى, يارى خواستند و او نيز به ياريشان شتافت و در سال 479هـ/ 1086م در نبرد معروف زلاقه, مسيحيان را شكست داد و حكومتهاى ملوك الطوايفى را از ميان برداشت و اندلس را به مغرب ضميمه ساخت.
همين كه دولت مرابطين ـ كه اوج پيشرفت تمدن مسلمانان به شمار مى رفت ـ دچار ضعف گشت, اندلس مجدداً تجزيه شد و حكومتهاى ملوك الطوايفى در آن برقرار گشت. اين بار, فروپاشى اندلسى در برابر هجوم مسيحيان آشكارتر و سريعتر بود.
سرقسطه در سال 512هـ/ 1118م, بلنسيه در سال 626هـ/ 1238م و مرسيه در سال 640هـ/ 1243م سقوط كرد. بدترين حالت ضعف و درماندگى و پراكندگى هنگامى عيان شد كه ابن الاحمر پذيرفت تا سالانه به پادشاه قشتاله جزيه بپردازد و جيان و توابع آن را به وى تسليم كند. سپس خضيض خوارى وذلت زمانى آشكار شد كه ابن الاحمر به آنان يارى داد تا شهر اشبيليه و منطقه غربى اندلس را فتح كنند: 645هـ/ 1241م.
اين حوادث تراژيك و دهشتبار به تغييراتى بنيادى در رفتار مردم اندلس منجر شد كه جلوه هاى آن مهاجرت عالمان و متفكران از شهرهاى تحت اشغال مسيحيان و تبديل زبان عربى به زبان بيگانه بود.
آخرين پرده اين تراژدى, تسليم غرناطه توسط سلطان ابوعبدالله به مسيحيان پس از امضاى معاهده تسليم با آنان در تاريخ 21/1/890هـ/ 25/11/1491م بود. اين معاهده بيست و هفت ماده داشت. نخستين ماده بر ضرورت تسليم غرناطه به پادشاهان كاتوليك تا پيش از 25/1/1492م, تأكيد مى كرد و ديگر مواد آن حقوق مسلمانان را پس از پذيرش حاكميت مسيحيان تضمين مى نمود. سلطان ابوعبدالله و دولتمردانش قبل از موعد مقرر در معاهده, غرناطه را در تاريخ 2/1/1492م به آنان تسليم كردند و كاردينال مندوسه, كليدهاى كاخ الحمراء را از ابن كماشه وزير تحويل گرفت. نخستين كار او پس از ورود به كاخ, نصب صليب بر بلندترين برج آن و خواندن دعاى كاتوليكى (ستايش) بود.
اولين پيمانشكنى مسيحيان با تبديل مسجد اعظم غرناطه به كاتدرال (كليساى جامع) صورت گرفت. سپس كليسا براى مسيحى كردن مسلمانان گروههايى تشكيل داد و پس از چندى فرمانى صادر شد كه مى بايست تمامى مساجد به كليسا تبديل شود.
در تاريخ 12/10/1501م فرمان ديگرى صادر شد كه بايستى تمامى كتب اسلامى سوزانده شود. براى اجراى اين فرمان, هزاران كتاب در ميدان رمله در غرناطه به آتش سپرده شد و سپس مراسم كتابسوزان در تمامى شهرها و روستاهاى سلطان نشين غرناطه اجرا گشت. كمى بعد, طى دستورى استفاده از زبان عربى ممنوع و سلاحهاى اندلسيان ـ كه اينك مورسكيها ناميده مى شدند ـ مصادره شد. هر كس با اين دستور مخالفت مى كرد, براى اولين مرتبه به حبس و مصادره اموال و در دفعه دوم به اعدام محكوم مى گشت. در سال 1508 فرمان پادشاهى مبنى بر ممنوعيت پوشيدن لباسهاى اسلامى تجديد شد و در سال 1510 مورسكيها مجبور به پرداخت ماليات خاصى به نام (فارضه) شدند. در سال 1511م حكومت مسيحى فرمانهاى سوزاندن باقى مانده كتب اسلامى, ممنوعيت داشتن سلاح و ذبح حيوانات را تجديد كرد. همچنين در سال 1523 فرمان جديدى صادر شد كه بايستى همه مسلمانانى كه بر دين خود باقى مانده بودند, مسيحى شوند و هر كه از اين كار سرباز زند, اخراج گردد; وگرنه براى تمام عمر به بردگى گرفته خواهد شد.
اما محكمه هاى تفتيش عقايد (انكيزيسيون), در اِعمال شكنجه و اجراى اعدام به شكل وحشتناكى عمل مى كردند. گاه متهمان را دسته جمعى آتش مى زدند و گاهى تمامى اعضاى خانواده ها را همراه با زنان و كودكان در آتش مى سوزاندند. اعضاى اين محكمه ها در قبال تمامى اعمال و حشيانه خود از مصونيت كاملى برخوردار بودند.
راندن باقيمانده مسلمانان از اسپانيا
در تاريخ 30/1/1608م مجلس دولتى به اتفاق آراء به اخراج مورسكيها از سرزمين اسپانيا حكم كرد. هنوز ماه اكتبر 1609 فرا نرسيده بود كه بنادر سلطان نشين بلنسيه (والنسيا) از لقنت در جنوب گرفته تا (بنى عروس) در شمال, شاهد مهاجرتهاى وسيعى بودند. طى 9/1609 تا 1/1610م حدود صدو بيست هزار مسلمان از بنادر لقنت, دانيه, جابيه, رصافه, بنى عروس و ديگر بنادر حركت كردند.
در تاريخ 5/1611م, فرمان جنايتكارانه اى براى از بين بردن مسلمانان باقى مانده در بلنسيه صادر شد. بر اساس اين فرمان هر كس مسلمان زنده اى را تحويل حكومت مى داد, شصت ليره به عنوان پاداش دريافت مى كرد و مى توانست او را به بردگى بگريد و هر كس سر مسلمان مقتولى را تحويل مى داد, سى ليره جايزه مى گرفت.
تعداد مسلمان رانده شده از اسپانيا طى سالهاى 1609 ـ 1614م سيصد و بيست و هفت هزار تن برآورد شده است كه از اين تعداد شصد و پنج هزار نفر بر اثر غرق شدن, كشته شدن در راهها, بيمارى و مانند آن درگذشته اند. آينده اسلام در اندلس
سى و دو هزار تن از رانده شدگان موفق شدند مجدداً به شهرهاى خود باز گردند و تعدادى نيز پس از صدور حكم اخراج عمومى همچنان مخفيانه به حيات خود در آن سرزمين ادامه دادند.
طى قرنهاى هفدهم و هيجدهم ميلادى حيات اسلامى در اندلس به شكل پنهانى استمرار يافت. تا و سند, جهانگرد انگليسى, نقل مى كند كه محاكم تفتيش عقايد در غرناطه در سال 1726 بيش از هجده هزار تن (سيصد و شصت خاندان) را به اتهام مسلمان بودن, محاكمه و محكوم كرد. نويسنده اى اسپانيايى نيز گزارشى از محاكمه اى در غرناطه به سال 1727 به دست داده است و در تاريخ 9/5/1728 غرناطه شاهد جشن برزگى به مناسبت محاكمه و محكوميت چهل و شش غرناطه اى توسط محاكم تفتيش عقايد, به اتهام مسلمانى بوده است. يكبار ديگر محكمه غرناطه در تاريخ 10/10/1728 بيست و هشت تن را به اتهام انتساب به اسلام, محاكمه, محكوم و اموال آنان را مصادره كرد. محاكم غرناطه همچنان در تعقيب و بازداشت متهمان به مسلمانى بود تا آنكه شهردارى آن شهر در سال 1729 از پادشاه, اخراج همه مورسكيها را براى پاك ماندن آن خطه از خون فاسد درخواست كرد. در سال 1769 نيز ديوان تفتيش عقايد, اطلاعاتى از وجود مسجدى پنهانى درشهر قرطاجنه (استان مرسيه) كسب كرد.
بدين ترتيب برخى از اندلسيان مسلمان همچنان ديانت اسلامى خود را مخفيانه حفظ كردند و پس از سال 1960 عده اى از آنان جرأت كرده و مسلمانى خود را در اسپانيا آشكار كردند; مانند خليل بن اميه (وكيل ساكن مجريط) و عده بسيارى ديگر با شهرتى كمتر از او.
برخى نيز مهاجرت كردند و اسلام خود را در جاهاى ديگر علنى ساختند. يكى از اين افراد, غرناطى است كه مؤلف, وى را در كوپنهاك (دانمارك) در تاريخ 5/11/1973 ملاقات كرده است. وى در بارسلون زاده و بزرگ شد و در سال 1969 مسلمان گشت. غرناطى, علت مسلمان شدن خود را چنين بيان مى كند: (هنگام احتضار مادر بزرگم, كودك خردسالى بودم, وى مرا در آغوش كشيد و در گوشم گفت: >>مسيحيت دين ما نيست و اين دين حقيقى نمى باشد. وقتى بزرگ شدى, سعى كن دين خودت را بشناسى.
نگرشى به دايرة المعارف تشيع
م. تهرانى محمدحسن
دائرة المعارف تشيّع. زير نظر احمد صدر حاج سيد جوادى، كامران فانى، بهاءالدين خرمشاهى.
ييكى از دايرة المعارفهايى كه در سالهاى اخير، مجلد اوّل و دوّم آن به بازار كتاب عرضه شده و ديده اهلش بدان روشن گرديده، دايرة المعارف تشيّع است كه به همّت تنى چند از دانشوران فراهم آمده است. وجود چنين دايرة المعارفى كه اختصاصاً به معارف شيعى و آراء تشيّع و انديشه هاى اماميّه مى پردازد، بالاخص در كشور ما كه مركز و خاستگاه تشيّع بوده و هست، ضرورى است و تلاش فراهم آوردگان آن، ستودنى. ما به نوبه خود ضمن ارج نهادن به اين اقدام ارزشمند، آرزو مى كنيم تا با تلاش پى گير تدوين كنندگانِ اين دايرة المعارف، در آينده نه چندان دور، مجموعه تكميل شده آن در اختيار اهل فرهنگ قرار گيرد و دانشنامه اى قويم و متين از معارف اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در منظر تمامى دوستداران و ارادتمندان و پژوهشگران اين مكتب بالنده و پاينده قرار گيرد. ان شاء اللّه.
در اين مقال برآنيم تا نگاهى گذرا به اين دايرة المعارف بيندازيم و نكاتى چند را در دو بخش، يكى مربوط به جلد اول و ديگرى مربوط به جلد دوّم، براى اطلاع فراهم آوردگان محترم اين مجموعه و خوانندگان آن قلمى كنيم. گفتن ندارد كه پاره اى از اين مسامحات درد چنين دايرة المعارف عظيمى، طبيعى است و قاعدتاً در چاپهاى بعدى اصلاح خواهد گرديد.
تا آنجا كه نگارنده به دست آورده است، پيش از اين، سه نقد ديگر بر دائرة المعارف تشيّع منتشر شده است كه تنها مربوط به جلد اوّل مى باشد، يكى نقد مهندسى و محقّقان(1) و دو ديگر نقدهايى كه به موارد جزئى پرداخته است.(2) نقد حاضر نيز به موارد جزئى مى پردازد ولى به غير از يكى دو مورد كه بر وجد آن اصرار داشته ايم، هيچ اشتراكى با دو نقد پيش ندارد. الف) جلد اوّل
(چاپ دوم: تهران، بنياد خيريه و فرهنگى شطّ، 1369). ج1، سي«583ص، رحلى.
ص3/ در مدخل (آب)، به هنگام بحث از آب در فقه اسلامى، لازم بود تا به مباحث مهمّى ـ كه نقش و تأثير آب و مسائل مربوط به آن را در فقه اسلام و اختصاصاً شيعه بيان مى كند ـ اشاره و به مداخلش ارجاع داده شود. فى المثل مباحث مربوط به آب در بخش مساقاة، آب در مبحث احياء موات، مسائل فقهى آب در بحث انفال كه مشتمل بر ساحل درياها و بسترِ رودخانه ها مى باشد، و مسائلى از اين قبيل.
دوّم: ص6/ در مدخل (آبى) (ابوسعد منصور بن حسين رازى)، از كتاب وى به نام نزهة الادب ياد شده است; حال آنكه، صحيح آن، نزهة الاديب است و خود وى در آغاز اثر ديگرش (نثر الُدرر) اين گونه ضبط كرده است.(3)
سوّم: ص7/ در مدخل (آبى) (شيخ زين الدين … يوسفى معروف به فاضل آبي…)، لازم بود تا بنابر ضابطه معيّن در مقدمه دايرة المعارف، نام اين فقيه نامور در مدخل (فاضل آبى) ذكر شود. زيرا گفته اند: در دائرة المعارف تشيّع جز رجال حديث (به استثناى چند مورد) و بعضى افراد كه زيرنام كوچكشان وارد شده اند، بقيّه تحت نام اشهر آنها آمده اند.(4) و مسلّماً اين فقيه بزرگ به فاضل آبى اشهر است تا آبى.
چهارم: ص18/ در مدخل آخوند (ملا فتحعلى عراقى)، پس از ذكر كلمه اخلاقيّون لازم بود تا در كروشه به مدخل اخلاقيّون نيز ارجاع داده شود;چنانكه در مدخل (اخوند ملا حسينقلى همدانى) چنين شده است.
پنجم: ص20/ مدخلى براى ذكر نام ـ آخوند هيدجى ـ كه به همين نام مشهور است، وجود ندارد.
ششم: ص22/ درذكر كتبى كه با عنوان آداب الصلوة تأليف شده است، از ذكر نام اثر جاودان و عارفانه حضرت امام خمينى ـ سلام الله عليه ـ با وجود اهميّت آن، خبرى نيست.
هفتم: ص33/ مدخلى براى كتاب (آراء اهل المدينة الفاضله)، كتاب بسيار مشهور و مهمّ و ابتكارى فارابى وجود ندارد.
هشتم: ص37/ مدخلى براى (آرامگاه حجة الاسلام)، يعنى مقبره مرحوم شفتى كه در مسجد سيّد اصفهان واقع شده و از مراكز مذهبى و علمى مهم آن شهر به شمار مى رود، وجود ندارد. شفتى به نام حجة الاسلام مشهور است.
نهم: ص65/ در مدخل (آستانه ابن حمزه طوسى) ضبط نام وى، عمادالدين محمد صحيح است نه عمادالدين ابومحمد.(5)
دهم: ص65/ در مدخل (آستانه ابن فهد حلّى)، اولاً تولّد وى در سال 757 بوده نه 758، و ثانياً (ابن فهد حلّى اسدى) صحيح است و نه ابن فهد حلّى حائرى.(6)
ييازدهم: ص78/ در مدخل (آستانه حضرت عبدالعظيم)، در هنگام ذكر نسب آن حضرت، چند كلمه جا افتاده و جاى آنها همان طور خالى مانده است. ظاهراً اشتباه چاپى است.
دوازدهم: ص124/ مداخل (آقا جمال خوانسارى) و (آقاحسين خوانسارى) با آنكه نام مشهورشان همينهاست، به مداخل (خوانسارى) ارجاع داده اند.
سيزدهم: ص127/ مدخلى براى شرح حال (آقا ضياءالدين عراقى) كه بدون شك به همين نام مشهور است، موجود نيست.
چهاردهم: ص208/ در مدخل آل كرباسى، اولاً بايستى طبق ضابطه نقل تراجم، ذيل نام مشهور به (آل كلباسى) تبديل مى شد; چنانكه علامه دهخدا نيز نام برخى از تراجم اين خاندان را ذيل مداخل (كلباسى) آورده است(7) و در الكنى و الالقاب نيز او را معروف به كلباسى دانسته است(8) و در همين دايرة المعارف در بعضى از مواضع به همين نام آورده شده است.(9) ثانياً نام سر سلسله اين خاندان را شيخ ابراهيم آورده اند كه صحيح، شيخ محمدابراهيم است; چنانكه در مواضع ديگر از او به همين نام، ياد شده است.(10)
پانزدهم: ص313/ مدخلى براى (ابن جنبد اسكافى) كه از اعيان اماميّه است، وجود ندارد. شهرت او به همين نام است.
شانزدهم: ص328/ در شرح حال ابن سينا آورده است: (مى گويند در بسيارى از شبها پس از آن كه از قيل و قال با شاگردان فارغ مى شد به سماع كردن و شراب خوردن مى پرداخته و بدين وسيله خود را از سختى كار و فشار علوم رسمى فارغ مى كرده است). و نظير همين جملات را نويسنده محترم اين مدخل، در كتابشان (تاريخ فلاسفه ايرانى) هم آورده اند.(11) عجيب است كه اين نسبتهاى بدون دليل را به ابن سينا مى دهند، ولى نه در اينجا و نه در آنجا نمى گويند كه در شرح حال وى گفته اند كه مشكلات علمى خويش را با اقامه نماز در مسجد شهر حّل مى كرده است.
هفدهم: ص382/ مدخلى براى (ابوبصير) وجود ندارد; حال انكه اين راوى بزرگ شيعى و صحابى باقرين ـ عليهما السلام ـ به همين نام (كنيه) است.
هجدهم: ص/470 در بخش ششم از مدخل (اجازات) نام محقّق ثانى را على بن عبدالعالى كركه ضبط كرده اند; حال آنكه صحيح، كركى است.(12)
نوزدهم: ص507/ در مدخل (احقاق الحقّ) گفته شده: (… بار ديگر با حواشى و تعليقات مفصّل آيت الله مرعشى نجفى در 16ج منتشر شد.) جهت اطّلاع بايد گفت احقاق الحقّ در 19ج منتشر شده و از جلد 20 به بعد ملحقات آن آغاز شده كه تاكنون تا جلد 25 ادامه يافته و نشر مجلّدات بعدى آن ادامه دارد. يك جلد فهرست نيز در كنار مجموع اين مجلّدات منتشر شده است.
بيست: ص507/ مدخلى براى (احكام اوليّه) وجود ندارد.
بيست و يكم: ص537/ در توضيح مدخل (احياء) در شرح اعمال ليالى احياء، عبارت (اللهم اسئلك بكتابك…)، اللهم انّى اسئلك بكتابك… صحيح است. همچنين عبارت (اللهم بحق هذا القران و بحق من ارسلته)، من ارسلته به… صحيح است. اين اشتباه، چاپى هم نيست; چرا كه در ترجمه آن آورده اند: پروردگارا بحق قرآن و بحق رسولانت.
همچنين اعمال مشتركه و مخصوصه اين ليالى را به طور ناقص ذكر كرده اند. لازم بود كلمه (بعضى از اعمال) را ذكر مى كردند تا توهّم انحصار نشود. ب) جلد دوم
(چاپ اول: تهران، سازمان دايرة المعارف تشيّع، 1368). 690ص; رحلى.
اوّل: ص7/ در مدخل (اخباريه) هيچ نامى از كتاب ارجمند (الحدائق الناضره)، تأليف مرحوم شيخ يوسف بحرانى ـ ره ـ كه از اعاظم اخباريين بوده است، برده نشده است.
دوّم: ص19/ در مدخل (اخلاق)، كتاب شريف معراج السعاده نراقى را جزء آن دسته از كتب اخلاقى ذكر كرده اند كه: (…بدون اينكه وارد در اين مبحث فلسفى شده باشند كه اصلاً فضيلت چيست و منشأ ظهور اخلاق رذيله چيست و راه جلوگيرى و طريق زائل كردن خُلق و خوى ناپسنديده كدامست؟) حال آنكه معراج السعادة، چنانكه در مقدمه آن آمده است، تلخيص كتاب ارجمند جامع السعادات است و نگرشى اجمالى به فهرست يا مطالب اين كتاب، خلاف ادعاى نويسنده محترم را اثبات مى كند. چرا كه در جامع السعادات و تلخيص آن يعنى معراج السعادة مباحث فلسفى و نظرى علم اخلاق نيز مطرح شده است.
سوم: ص24/ در ستون دوم گفته اند: (د) اخلاق كلامي…) سؤال اين است كه: اين (د) بعد از كدام (الف و ب و ج) آمده است؟
توضيح آن كه نويسنده در ص21، در ستون دوّم، مكاتب اخلاقى را به سه دسته فلسفى، كلامى، عرفانى، تقسيم كرده و سپس به شرح هر كدام پرداخته است، آنگاه پس از پايان بحث در مورد مكتب اخلاقى فلسفى ـ كه هيچ شماره يا حرفى (اِ يا الف) پيش از آن نيامده است ـ بحق درباره اخلاق كلامى را آغازمى كند و مى نويسد: (د) اخلاق كلامي….)
چهارم: ص42/ در ذكر منابع مدخل (ادلّه اربعه)، اصول مظفّر صحيح است نه اصول مظفّرى. شايد غلط چاپى باشد.
پنجم: ص54/ در ستون دوم در شرح مدخل (اربلى) در ترجمه مصرع (مثل السفاين غمن تبار)، مى نويسند: چون سفاينى كه موج دريا از هر سو آن را فراگرفته است. اين ديگر عربى زدگى است. استعمال كلمه سفاين به معناى كشتيها، هيچگاه در فارسى متعارف نبوده است.
ششم: ص222/ در مدخل (اصفهانى) كه مربوط به شرح حال مرحوم شيخ ابوالمجد محمدرضا (م1362ق) است، بايد زندگانى او تحت نام (اصفهانى مسجدشاهى) ضبط و ذكر مى شد و تعجّب اينكه حتى در همين مدخل، اشاره به پسوند نام وى كه مشهور به آن مى باشد، نشده است. او معروف به آقا شيخ محمدرضا مسجدشاهى بود و در مسجد نو بازار اصفهان مدفون است.
هفتم: ص248 و 249/ در ذيل مدخل (اصول فقه):
1) در ص248/ ستون اول: نادرست است كه علامه حلى را از اصوليون دوره سوّم تطوّر علم اصول كه آغازگرش ابن ادريس ـ ره ـ بوده، دانسته اند. حال آنكه هر مدققى اذعان مى كند كه تأليفات اصولى علامه، خود آغاز يك انقلاب علمى و تطوّر فرهنگى براى علم اصول بوده است. حتّى بايد اذعان كرد كه بعد از الذّريعه وعدة الاصول، تا زمان علامه حلى، نظريات جديدى كه بتواند به منزله تطوّرى ارجمند و افتتاح و آغاز يك دوره محسوب شود، چندان زياد نبوده است و ابداع و ابتكار علامه در علم اصول، مسلّماً از ابن ادريس، ابن زهرة و محقق حلى ـ رضوان الله عليهم ـ بيشتر بوده است. همين لغزش را در مورد خاتم الفقهاء، شيخ اعظم انصارى نيز مرتكب شده اند و او را از اصوليون بزرگ اواخر دوره پنجم محسوب مى كنند; حال آنكه در شرح حال وى در همين دائرة المعارف آمده است كه: (شيخ، مبتكر علم اصول جديد به شمار مى رود) يا (وى علم اصول و فقه را وارد مرحله تازه اى كرد و در هر دو زمينه ابتكارات بى سابقه دارد).(13)
2) در 248/ ستون دوم: الروضة البهيّه صحيح است نه روضة البهيّه.
3) در 249/ ستون دوّم: در مورد شروح و حواشى كفايه گفته اند: (صاحب الذريعه 12 شرح و 26 حاشيه بر آن را ثبت كرده است.) بايد گفت از اين 12 شرح و 26 حاشيه، 5 كتاب هم در شروح و هم در حواشى ذكر شده است. (البته در پرانتز بايد گفت كه الذّريعه 6 كتاب را مشترك شمرده در حالى كه شرح كفايه ايروانى با حاشيه او متفاوت است; همان گونه كه خود الذّريعه در ذيل مدخل (نهاية النهاية) آورده است(14)). بنابراين در الذّريعه بيشتر از 11 شرح و 22 حاشيه شمارش نشده است و همين عدم تحقيق نويسنده باعث شده است تاتأليف ميرزا ابوالحسين مشكينى را هم در ذيل شروح شمارش كند و هم در ذيل حواشى، حال آنكه اين دو، يك تأليف است كه مكرراً در حواشى متن كفايه به چاپ رسيده است. همچنين تأليف سيد حسن رضوى قمى (نهاية المأمول)، و سيدحسن اشكذرى يزدى را جزء حواشى شمارش كرده اند و حال آنكه اين دو كتاب، شرح كفايه است. جهت بررسى اين موارد به الذريعه مراجعه شود.(15)
ضمناً بهتر، اين بود تا در ذيل شروح كفايه، از شرح مهّم و دقيق و ارجمند عناية الاصول، تأليف مرحوم فيروزآبادى نام مى بردند تا شروح غريبى مثل شرح اشكذرى و رضوى.
4) در 249/ ستون دوم: ميرزا محمدحسين نائينى صحيح است نه ميرزا حسين نائينى.
5) در 249/ ستون دوّم: لازم بود تا در زمره اصوليون بزرگ دوره ششم، از حضرت امام خمينى ـ سلام الله عليه ـ نام مى بردند. هر مدقّق منصفى با رجوع به نظرات و انديشه ها و آراء اصولى ايشان اذعان خواهد كرد كه آن عالم بى همتا نسبت به اَقران و معاصرين خود يقيناً به مقدار مرحومان آيات الله حائرى و تنكابنى و عراقى به ذمّه علم اصول حق دارند. در اين مورد به تقريرات اصول ايشان و هم چنين حواشى بر عقلّيات كفايه ـ كه عنقريب منتشر مى شود ـ مراجعه فرمايند.
6) در 249/ ستون دوم: از كتاب ارجمند شهيد آيت الله محمدباقر صدر با عنوان اصول الفقه ياد كرده اند كه غلط است و صحيح آن، (دروس فى علم الاصول) است كه مشهور به (حلقات الاصول) مى باشد.
7) در 249/ ستون دوم: المعالم الجديده للاصول صحيح است و نه المعالم الجديده الاصول. احتمالاً غلط چاپى است.
هشتم: ص269/در پايان مدخل اعجاز قرآن لازم بود تا از بعضى كتب مهم كه در اين زمينه با همين نام تأليف شده است، ذكرى شود. نظير: اعجاز القرآن محسن بن حسين بن احمد نيشابورى خزاعى، اعجاز القرآن علامه طباطبايى، و الكلام فى وجوه اعجاز القرآن شيخ مفيد و الصرفة فى اعجاز القرآن سيد مرتضى.
نهم: ص328/ ام ابيها از القاب خاصّه و مهّم حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ است. بايد مدخلى تحت اين عنوان را به مدخل فاطمه ارجاع بدهند.
دهم: ص557/ در مدخل مربوط به شرح حال شيخ انصارى:
1) گفته اند در 1236ق به دزفول بازگشت امّا يكسال بعد به كربلا رفت كه صحيح نيست. شيخ به مدّت دو سال در ذزفول توقّف داشته است.(16)
2) وفات شيخ موسى كاشف الغطاء را 1242ق ذكر كرده اند در حالى كه در مدخل آل كاشف الغطاء 1241 ضبط كرده اند(17) كه دوّمى يقيناً و اولى هم احتمالاً اشتباه است. زيرا وفات وى را 1243 نقل مى كنند اگر چه ريحانة الادب، آن را بين 42 و 43 متردد دانسته است.(19)
3) وفات مرحوم نراقى، استاد شيخ را 1244ق ذكر كرده اند كه صحيح 1245ق است. (20) اگر چه صاحبان اعيان الشيعه(21) و ريحانة الادب(22) وفات او را متردد بين سالهاى 44 و 45 دانسته اند، ليكن از عبارتى كه در الكرام البررة آمده، مشخص مى شود وفات نراقى در 45 واقع شده است.(23).
4) در آنجا كه گفته شده در (1352 يا 1353ق براى هميشه به عتبات رفت و يك چند در نجف در مجلس درس شيخ على بن شيخ جعفر كاشف الغطاء (م1253ق) حاضر شد)، بايد گفت: زهى بيدقتى; اولاً شيخ كه در سال 1281ق وفات كرده است، چگونه در 1352 يا 53 براى هميشه به عتبات رفته است؟ اين غلط، غلط چاپى هم نيست چرا كه اگر 1252 يا 1253 هم باشد، با توجّه به مرگ كاشف الغطاء كه 1254 است و عنايت به اينكه شيخ، بنابر نقل كتب تراجم در شرح حال او، چند سال از درس شيخ على كاشف الغطاء بهره برده(24)، مطالب قابل جمع نيست و اصلاً هجرت شيخ به عتبات براى هميشه در سال 1249ق بوده است.(25) ثانياً وفات كاشف الغطاء در 1254 رخ داده است نه 1253(26). ثالثاً شيخ در اين ايّام به درس صاحب جواهر هم حاضر مى شده است و بدان هيچ اشاره اى نمى شود; اگر چه حضور او به احتمال قوى تيمّناً و تبركاً و به جهت احترام به صاحب جواهر بوده است.
ييازدهم: ص586/ الحدائق الناضرة صحيح است نه حدائق الناضرة.
دوازدهم: ص642/ در مدخل (ايصال الطالب الى المكاسب) ـ كه معلوم است نويسنده اين مدخل اهل فنّ نبوده است ـ گفته اند: (… در حال حاضر از كتب درسى و رايج در حوزه هاى علمى شيعه است) بايد گفت نه تنها اين كتاب هيچ گاه از كتب درسى و رايج حوزه هاى علميّه نبوده است، بلكه به هيچ وجه نمى توان آن را از شرحهاى محكم و علمى درجه اول بر كتاب مكاسب هم محسوب نمود.
سيزدهم: ص665/ درمدخل (ايوانكى) در شرح حال شيخ محمدتقى بن عبدالرحيم، در توضيح كتاب ارجمند و معروف وى (هداية المسترشدين فى شرح معالم الدّين) آورده اند كه (بيش از 60هزار بيت به عربى كه حاشيه اى است بر معالم الدين…) منظور از 60هزار بيت به عربى چيست؟ مگر هداية المسترشدين ديوان شعر است؟ ظاهراً اين عبارت را از روضات الجنّات نقل كرده اند، آنجا كه فرموده: (…المسمّى بهداية المسترشدين فيما ينيف على ستّين الف بيت فى ظاهراً التخمين…) كه ترجمه صحيح آن اين است كه تقريباً 60هزار خطّ است و استعمال لفظ بيت در فارسى به معناى خطّ به هيچ روى نه مسبوق است نه صحيح.(27)
چهاردهم: ص682/ در فهرست عناوين مداخل دائرة المعارف، 24 مدخل (اردبيلى( آمده است در حالى كه در متن دايرة المعارف فقط 22 مدخل اردبيلى وجود دارد. توضيح آنكه مدخل( اردبيلى)، تاج الدين در فهرست 2 مرتبه آمده ولى در متن يكبار. مدخل اردبيلى، شيخ ميرزا حسن در فهرست آمده لكن در متن وجود ندارد. مدخل اردبيلى، سيد عزيزالله در متن وجود دارد ولى در فهرست نامى از آن نيست. نيز مدخل اردبيلى، حاج سيديونس، در فهرست دو مرتبه آمده است ولى در متن يكى بيشتر وجود ندارد.
پانزدهم: ص685/ در فهرست، 15 عنوان (اصفهانى) وجود دارد حال آنكه در متن 16 مدخل (اصفهانى( شرح شده است. مدخل اصفهانى، امير سيدمعزّالدين در فهرست ذكر نشده است.
شانزدهم: ص689/ در فهرست 6عنوان (انصارى)، بدون هيچ گونه توضيحى ضبط شده است در حالى كه در متن 11 عنوان (انصارى) شرح شده است.
هفدهم: ص690/ در اين صفحه نيز 3عنوان (ايروانى) بدون توضيح ضبط شده است و در حالى كه در متن 7عنوان (ايروانى) شرح شده است.
توضيح اينكه احتمالاً چنين اشتباهاتى (چهاردهم تا هفدهم) در فهرست عناوين مدخلها بيش از اين سه مورد باشد. تنها اين چند نمونه پيگيرى شد و باقى موارد استقصاء نشده است.
در خاتمه: چند نكته را جهت اطلاع تدوين كنندگان فرهنگ دوست دايرة المعارف تشيّع به عنوان پيشنهاد و تذكار خاضعانه تقديم مى داريم:
1) در تراجم علما و دانشمندان تشيّع بايد ضمن آنكه به دست اهل فن نوشته شود، مورد دقّت قرار گيرد. در برخى از موارد كه براى جلوگيرى از تلقّى بى احترامى از ذكر آنها معذوريم، بعضى از تراجم را ملقَّب به القاب عجيب و غريبى كرده اند كه هر آشنايى از آن متعجِّب خواهد شد.
2) در كتابشناسيها نيز بايد يك ضابطه معيّن وضع گردد. طبعاً در دايرة المعارف تشيّع كه به هر روى محدود است، طرح تمامى كتب نه ممكن است و نه جايز. ولى بايد توجّه داشت كه كتبى نظير آراء اهل المدينة الفاضله (فارابى)، ايقاظ النائمين و اتحاد عاقل و معقول (ملاصدرا)، انوار الفقاقه (كاشف الغطاء) ـ كه در بعضى از مواضع هم از آن ياد كرده اند(28) ـ الاصول الاصليّه (سيدعبدالله شبّر)، اصول الفقه (محمدرضا مظفّر) ـ كه در مدخل اصول فقه آن را يكى از كتب جديد در شيوه آسان نگارى علم اصول محسوب كرده اند ـ اعجاز القرآن (علامه طباطبايى)، اصول فلسفه و روش رئاليسم و اسلام و مقتضيات زمان (استاد شهيد مرتضى مطهرى) و… مسلّماً و يقيناً به قدر كتب ديگرى كه بعضى هم به طور تفصيلى شرح شده اند، ارزشمند هستند و اگر از آنها مهمتر نباشند; به هيچ روى كمتر نيستند. بعضى از اين كتب عبارتند از: مجلة اضواء اعلام العراق الحديث، انيس الواعظين، امثله، اسلام و مالكيّت، اعمال السنّه، اعمال الاشهر الثلاثه، اسلام شناسى و…. به هر حال تنظيم يك ضابطه صحيح، لازم به نظر مى رسد.
3) در تراجم علما از اجازات روايى و اجتهادى آنان كه از منابع دست اول است، بندرت استفاده كرده اند.
4) تعداد مجلّدات و آخرين چاپ منقّح كليه كتب را ذكر كنند (به عنوان نمونه تعداد مجلّدات اثبات الهداة و اسفار ملاصدرا ذكر نشده است، گو اينكه در مورد اسفار در قسمت منابع تعداد را ذكر كرده اند.).
5) منابع هر مقاله اى را به ترتيب حروف تهجّى يا به ترتيب منابع دست اول و دست دوم ذكر كنند.
6) فلسفه ادخال بعضى از مداخل نظير (اندرونى) و (اندود) و (آب نما) و… در اين دائرة المعارف كه صرفاً دربر دارنده امّهات معارف تشيّع است، معلوم نيست و آنچه كه در مقدمه دائرة المعارف در بخش (محتوا و دامنه اشتمال) آورده اند، شامل اين گونه مدخلها نمى شود.
7) لازم است مشخصات كامل كتابشناختى تمامى آثارى كه در منابع آمده است، به ترتيب حروف الفبا در آخر هر چند جلد ذكر شود. با اينكه در مقدمه وعده چنين كارى را در پايان جلد دوم داده اند، ليكن در خاتمه جلد دوّم چنين چيزى وجود ندارد.
8) مناسب است پس از انتشار كليه مجلدات يا هر چند جلد، يك جزوه مستدرك، براى جبران مافات و تصحيح اشتباهات منتشر شود تا كسانى كه چاپهاى اول را تهيه مى كنند، متضرّر نگردند.
در فرجام سخن، مجدداً ذكر اين نكته را لازم مى دانيم كه آنچه در اين نقد شمرده شده، در مقابل كار سترگى كه آغاز شده است، اندك بوده و بى گمان نشانگر توجه و علاقه ما به اين كتاب است. بار ديگر براى فراهم آورندگان، آرزوى توفيق روزافزون مى كنيم.
پى نوشتها
1) محمّد اسفنديارى، (اهتمامى پر اهميّت)، كيهان فرهنگى، شماره 12، سال پنجم، اسفند 67.
2) محمدهادى مؤذن جامى، (نگاهى به دائرة المعارف تشيّع)، كيهان فرهنگى، شماره 7، سال پنجم، مهر 67. على دوانى، (نگاهى ديگر به دائرة المعارف تشيّع)، كيهان فرهنگى، شماره 10، سال پنجم، دى 67.
3) ر.ك: نثر الدّرر، 1/25.
4) ر.ك: دايرة المعارف تشيّع، ص بيست و يك.
5) ر.ك: الكنى و الالقاب، 1/257.
6) ر.ك: الكنى و الالقاب، 1/368.
7) ر.ك: لغتنامه دهخدا، 38/75.
8) ر.ك: الكنى و الالقاب، 3/81.
9) ر.ك: دايرة المعارف تشيّع، 2/249.
10) ر.ك: دايرة المعارف تشيّع، 2/180، 2/219، 2/249.
11) ر.ك: تاريخ فلاسفه ايرانى از آغاز اسلام تا امروز، ص198، انتشارات زوّار.
12) ر.ك: الكنى و الالقاب، 3/133.
13) ر.ك: دايرة المعارف تشيّع، 2/557.
14) ر.ك: الذريعه، 24/408.
15) ر.ك: الذريعه، 6/188 ـ 186، الذريعه، 14/34 و 35.
16) ر.ك: اعيان الشيعه، 10/118، ريحانة الادب، 1/190.
17) ر.ك: دايرة المعارف تشيّع، 1/207.
18) ر.ك: الذريعه، 3/133.
19) ر.ك: ريحانة الادب، 5/28.
20) ر.ك: الكرام البررة (طبقات اعلام الشيعه)، 1/116.
21) ر.ك: اعيان الشيعه، 3/183.
22) ر.ك: ريحانة الادب، 6/163.
23) ر.ك: الكرام البررة (طبقات اعلام الشيعه)، 1/11. آقابزرگ مى نويسد: الى اَن توفّى بالوباء ليلة الاحد (23 ـ ع2 ـ 1245) كما على ظهر بعض تصانيفه بخطّ احد تلاميذه مع رثائه له.
24) ر.ك: الذريعه، 10/118.
25) ر.ك: اعيان الشيعه، 10/118، ريحانة الادب 1/191.
26) ر.ك: الذريعة، 7/279.
27) ر.ك: روضات الجنّات، 2/124.
28) ر.ك: دايرة المعارف تشيّع، 1/207 و 2/224.
پژوهشهاى در آستانه نشر
مهدوى راد محمدعلى
1. وقاية الأذهان و الألباب و لباب اصول السنّه و الكتاب.
شيخ محمدرضا نجفى خراسانى. تحقيق مؤسسة آل البيت(ع) لأحياء التراث.
مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدرضا نجفى اصفهانى, از فقيهان, عالمان و مجتهدان عاليقدر اصفهان و از موضعداران هوشمند آن خطّه عليه جبار زمان, از بزرگانى است كه بنان و بيانش يكسره در راه تقويت دين و دفاع و حراست از حق مبين بوده است و آثار قلمى وى فراوان, سودمند و ارزشمند است. از جمله آثار اصولى ارجمند وى, كتاب ياد شده است شامل مباحث الفاظ, اوامر و نواهى, قطع و ظن و تنبيهات دليل انسداد.
مؤلف در اين كتاب در جايگاه استادى زبردست به نقد و بررسى آراء و ديدگاههاى اصولى شيخ انصارى, آخوند و ديگران پرداخته و آراء آنان را در برابر ديدگاههاى مرحوم شيخ محمدتقى اصفهانى (صاحب هداية المسترشدين جدّ اعلاى مؤلف) و شيخ محمدحسين (صاحب فصول), ارزيابى كرده است. از آخوند خراسانى به (الشيخ الأستاد) و (صاحب الكفاية) ياد مى كند و از آيت الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى به (بعض اساتيدنا) و از مرحوم آيت الله سيد محمد فشاركى به (سيدنا الأستاد), (سيد استاد) و (سيد مشايخنا).
مؤلف تصريح مى كند كه: بيشتر مطالب اين كتاب چيزهايى است كه از استادم مرحوم آقا سيد محمد فشاركى استفاده نموده ام و از آن جهت كه از آن بزرگوار اثر مدوّن و مكتوبى در دست نيست و آراء اصولى ايشان را كه نشانگر انديشه اصولى مكتب عظيم سامرا است, به گونه اى دقيق در جايى نمى توان دست يافت, اين اثر, شايان تأمل و قابل توجه خواهد بود.
نسخه هاى معتمد:
1 ـ نسخه مؤلف. بخشى از مباحث نواهى و بحث منطوق و مفهوم به خط مؤلف در اختيار محققان است.
2 ـ چاپ سنگى كتاب كه به سال 1346 در اصفهان به چاپ رسيده است.
محققان افزون بر مقابله نسخه ها و تدفيق در متن و تقطيع آن و رعايت نشانه هاى سجاوندى براى عرضه متنى استوار و سالم, اقوال گزارش شده در كتاب را استخراج نموده و با منابع آن مقابله كرده اند و روايات را نيز با استناد به منابع اوّليه تصحيح كرده اند. همچنين واژه هاى دشوارياب و نيز پاره از بخشهاى كتاب را توضيح داده اند. كتاب اكنون مراحل نهايى چاپ را مى گذراند كه اميد است بزودى نشر يابد. 2. شرح فصوص الحكم
صائن الدين بن تركه. تحقيق محسن بيدارفر
فصوص الحكم, اثر گرانقدر محيى الدين بن عربى, دقيقترين و عميقترين متن عرفانى است. (فصوص) در جهان كتاب از جمله كتابهاى بسيار موفّق, و در تصوّف و عرفان اسلامى بسيار مهم و مؤثر بوده است. اين كتاب از زمان نگارش و نشرش همواره مورد توجه كسانى بوده است كه در عرفان نظرى به پژوهش مى پرداخته اند. نگاههاى گونه گون بدان و شرحها و نقدهاى آن, شايد در مورد كمتر كتابى بدان اندازه باشد. به هر حال تأثير اين كتاب در سير انديشه معنوى و عرفانى مسلمانان غير قابل انكار است.
فصوص الحكم, ساليان دراز در حوزه هاى علميه, بويژه در حوزه هاى ايران مدار تدريس و بحث بوده است و حكيمان و عارفان ارجمند با نهايت علاقه و دقت بر آن شرحها و حاشيه ها نوشته اند. آقاى عثمان يحيى, در مقدمه تحقيقى و ارزشمند خود بر كتاب المقدّمات من كتاب نصّ النصوص, عارف عاليمقام سيد حيدر آملى سير شرحهاى (نصوص را بر اساس قرون معرفى كرده و فهرستى از شرحها, رويّه ها و كارهاى انجام شده درباره كتاب و مؤلف را ارائه داده است). (رك: مجله حوزه شماره 8, ص34 مقاله, ياد شده, در پانوشتهاى شماره 7 و 8 و 9 اين مقاله, به تفصيل منابع كتابشناسى فصوص الحكم و شرح حال ابن عربى را آورده ام.)
ييكى از شرحهاى معروف و مهم فصوص الحكم, شرحى است كه صائن الدين بن على معروف به ابن تركه نگاشته است. وى در اين شرح افزون بر توضيح مشكلات متن به لحاظ تخصّصى كه در علم حروف داشته, جاى جاى به گزارش مطالبى از اين دست پرداخته و مناسبتهاى حرفى و عددى را توضيح داده است. ابن تركه كتاب را به سال 814 به پايان برده است و اكنون جناب آقاى محسن بيدارفر همت ورزيده اند تا چاپى منقح و استوار از اين اثر فخيم را عرضه كنند.
نسخه هاى معتمد:
كتاب مزبور بر پايه دو نسخه كهن و ارزشمند انجام يافته است:
1 ـ نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى به شماره 8503 كه مجموعه اى است از رسائل ابن تركه و شرح وى بر فصوص. اين نسخه بر ابن تركه قرائت شده است و صحت آن در پايان كتاب به تأييد ابن تركه رسيده است.
2 ـ نسخه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران به شماره 1294 كه به سال 839 نگاشته شده است.
محقق در تحقيق تصحيح كتاب افزون بر مقابله ٌ نسخه ها و گزينش متن صحيح و ضبط اختلاف نسخه ها در پانوشتها; به تخريج اقوال, احاديث با استناد به منابع آنها همت گماشته است. و متن شرح را با شرحهاى ديگرى مانند شرح قيصرى و كاشانى سنجيده است. پايان بخش كتاب فهرستهاى گوناگون خواهد بود و از جمله فهرست كارآمد اصطلاحات و مفاهيم مانند ديگر آثار تحقيقى محقق. 3. تيسير المطالب فى أمالى الأمام ابى طالب.
تأليف الأمام يحيى بن حسين بن هارون حسينى زيدى. ترتيب قاضى شمس الدين جعفربن احمد بن عبدالسلام اليمنى. تحقيق منصور محمودى.
از جمله آثار سودمند و گرانقدرى است كه همچون ديگر اماليها, بدون هيچگونه ترتيب موضوعى, دارا. صد حديث با سند است. اهميت مطالب كتاب و سودمندى محتواى آن, عالمى بزرگ از زيديان, قاضى شمس الدين جعفربن احمدبن عبدالسلام يمنى, را واداشت تا پس از يك قرن به تنظيم و تبويب آن همت گمارد. آنچه اكنون در اختيار است, متن مبوّب و منظّم آن است و از متن اصلى خبرى نيست.
مؤلف كتاب از عالمان و پيشوايان نامدار و كم نظير زيدى است. او به سال 340 در آمل از مادر بزاد و در همان ديار باليد و رشد كرد. در محضر استادان و اهل فن از زيديان, تحصيلات خود را ادامه داد و در حديث, فقه, تاريخ, رجال و ديگر دانشهاى اسلامى به جايگاه والايى دست يافت و در رشته هاى مختلف علوم اسلامى آثار گرانقدر بر جاى نهاد و بالاخره به سال 411 پس از برادر بزرگترش امام احمدبن حسين پيشوايى زيديان گيلان و مازندران را به عهده گرفت و تا سال 424 كه در گذشت عهده دار اين سمت بود.
كتاب حاضر در شصت و چهار باب تبويب شده است. ابتدا از مناقب پيامبر ـ ص ـ و اهل بيت ـ ع ـ سخن رفته است و آنگاه از فضيلت علم, عالمان, ايمان و مؤمنين, قرآن, و گفتارها و مواعظى نيز در باب دعا, استغفار, نماز, مساجد, زكات, روزه حج, جهاد, امر به معروف, نهى از منكر, اولى الأمر, مسائل اخلاقى, و نيز اخبارى از عبدالمطلّب و ابوطالب در آن آمده است. تحقيق كتاب
تيسير المطالب براى اولين بار در بيروت به همت مؤسسه اعلمى با نظارت و همكارى محقق بزرگوار جناب آقاى شيخ محمدباقر محمودى نشر يافت. اما به لحاظ نيازمندى متن به ضبط دقيقتر و تحقيق استوارتر, مجمع احياء فرهنگ اسلامى اكنون همت ورزيده است كه چاپى منقح و دقيق با فهرستهاى لازم از آن ارائه دهد. جناب آقاى شيخ منصور محمودى مسؤوليت تحقيق اين اثر را پذيرفته اند و در آغاز, متن چاپى را با نسخه اى بسيار نفيس كه از يمن آورده شده است مقابله كرده اند و به استخراج احاديث آن از مصادر ديگر همت گماشته اند. محقق محترم افزون بر استخراج احاديث از متون روايى, تمام اعلام متن را شناسايى و به اجمال معرفى كرده است. كتاب را مجمع احياى فرهنگى اسلامى با تنظيم فهرستهاى كارآمد و دقيق بزودى منتشر خواهد كرد. رسائل صائن الدين تركه اصفهانى
خواجه على بن محمدبن افضل الدين محمد تركه خجندى اصفهانى, ملقّب به صائن الدين, از محققان و ژرفنگران و عارفان بزرگ قرن نهم هجرى است. آثار وى را در ژرفايى, استوارى و دقت, كم نظير دانسته اند. برخى از پژوهشيان كه سالها در آثار وى توغّل و تدبر كرده اند, درباره جايگاه وى در سير تفكّر فلسفه اسلامى چنين نوشته اند:
بى شك از برترين علماء عصر خود و از دانشمندانى است كه گذشته از علوم رسمى و ظاهرى بر علوم سرّ ومعرفت حقيقى آشنائى كامل داشته و در تاريخ سير فكر فلسفى اسلام از بنيان گذاران فكر تلفيق فلسفه و عرفان با حقايق شرعى است كه نحوه تفكّر و تحقيقات او در علوم حقيقى, اساسى براى تكميل فلسفه متعاليه يعنى حكمت خاص اسلامى شيعى به دست فلاسفه نامبردار عصر صفوى همچون ميرداماد و ميرفندرسكى و ملاصدراى شيرازى و ملاعبدالرزاق لاهيجى و ملامحسن فيض و جز آنان گرديد. به عبارت ديگر چند نقطه تحوّل و جهش تكاملى در فلسفه اسلامى ديده مى شود كه بى ترديد آورنده يكى از آن مراحل تكاملى همين صائن الدين تركه خجندى و كسانى كه از لحاظ فكرى از نحله او بشمارند مى باشند. (مجموعه سخنرانيها و مقاله ها درباره فلسفه و عرفان اسلامى, ص99).
غير از كتاب عظيم تمهيد القواعد و چهارده رساله فارسى از صاين الدين على بن محمد تركه اصفهانى و برخى ديگر از رساله هاى وى از جمله رساله انزاليه, گويا آثار ديگر آن حكيم و عارف بزرگ هنوز چاپ نشده است. چاپ منقح و دقيق و روزآمد آثار وى با توجه به جايگاه بلند او در فلسفه و عرفان بى گمان تلاشى است سودمند. (از منابع شرح حال و آثار ابن تركه در جاى ديگر ياد كرده ام (مجله حوزه, شماره 8, ص34, پانوشتهاى مقاله كتابهاى درسى حوزه هاى قديم). آقاى محمدحسين اكبرى در ضمن نامه برخى از آثار تحقيقى و تصحيحى در حال نشر خود را گزارش كرده اند كه از جمله آنهاست, مجموعه اى از رسائل صائن الدين تركه اصفهانى بعنوان اوّلين جلد از مجموعه آثار وى. آثار ياد شده عبارتند از:
1. اسرار الصلوة: در بيان رموز و اسرار نماز به شيوه عرفانى كه به سال 828 در يزد نوشته شده است.
2. شق القمر: تفسيرى است از آيه (اقتربت الساعة…) كه به هفت روش; فقها و محدثان, متكلمان و حكماء اسلام مشانيان, اشراقيان, صوفيان, حروفيان و شيعيان تفسير كرده است
3. رساله در حروف, كه در آن اصول ومقدمات علم حروف را به اختصار و در خور فهم مبتديان آورده است (فارسى).
4. مناظره بزم و رزم, مناظره اى است بين قلم و شمشير
5. مناظرات خمسه, مناظره عقل با عشق, عقل با وهم و…
6. رساله در حروف (عربى)
7. نفثة المصدور اول
8. نفثة المصدور دوم, هر دو شرح حال و سوانح زندگانى اوست كه آندو را بهترين مأخذ براى اطلاع از شرح حال و مقام اجتماعى او دانسته اند
9. شرح ابيات ابن عربى, شرحى است به روش عرفانى برده بيت از ابن عربى در بيان فرق ميان وجود, كون.
10. رساله نقطه. تفسيرى است از حديث (انا النقطة التى تحت الباء, كه آنرا رمضان سال 828 نوشته است.
11. قابليت. بيان معناى قابليت بر مبناى سخنان اولياء و سالكان مسلك كمال انسانى.
12. شرح حديث عماء. تفسير حديث (فى عماء ما فوقه هواء و ما تحته هواء
13. خواص علم صرف. در بيان معنى عرفانى علم صرف.
14. اعتقاديّه. بيان معتقدات اوست, و گويا براى تبيين معتقدات خودش و دفاع از اتهامات وارده نگاشته است.
15. اطوار ثلاثه. شرح و بيان اطوار ثلاثه صوفيان.
16. شرح دو حديث: شرح دو حديث: انزل القرآن على سبعة احرف و ان لكّ شيى قلب و قلب القرآن يس به سبك عرفانى.
جناب اكبرى در اين نامه هيچگونه توضيحى در شيوه تحقيق و چگونگى آثار و نسخه هاى معتمد, نداده اند. توضيحات كوتاهى كه در اين نوشته آمد همه از مقاله سودمند ياد شده جناب دكتر بهبهانى است. اين رسائل اكنون در اختيار انتشارات حكمت است و بزودى منتشر خواهد شد.
نامه 5
حکيمى محمدرضا
(ادامه مطالب بخش چهارم)
… پس بايد بر اهميّت حضور (آگاهى) درحوزه ها (همه حوزه ها, كوچك و بزرگ, در مراكز و شهرها و شهرستانها), و ضرورت نشر و گسترش آن در همه سطوح روحانيّت اسلام بسختى تأكيد كرد, و بايد اين اقدام ضرورى را (به طريق گوناگون آن, كه در آتيه ـ به خواست خدا ـ بدانها اشاره خواهيم كرد), پيوسته پى گرفت, و هر گونه كارى براى انجام يافتن آن لازم باشد انجام داد, و اگر هزينه گزاريى نيز لازم باشد هزينه گزارى كرد. براى صرف اموال دينى و وجوه شرعى چه مصرفى از اين بالاتر و بهتر و سودمندتر, كه صنفى كه خود را حافظ اسلام مى داند, و مرشد جامعه, با همه جهشهاى ادراكى زمان و تحولهاى فكرى انسان هماهنگ گردد, و روابط سياسى و اقتصادى پيچيده معاصر را بخوبى درك كند, و در هيچ بعدى از ابعاد واپس نينديشد و به عقب باز نگردد, كه بازگشت به عقب (حفظ دين) نيست, (حذف دين) است, اگر چه بصورتى تدريجى و نامرئى. و آيا خود دين در كجا بازگشت به عقب را توصيه كرده است; بلكه به عكس آن رسيده است, زيرا گفته اند فرزندان خود را براى آينده تربيت كنيد نه حال. و اين پذيرفتن منطقى ناموس تطوّر است.
و روشن است كه اين پيشنهاد و تأكيد بر آن به اين معنى نيست كه هم اكنون در حوزه ها, هيچ فرد آگاهى و هيچ آگاهيى وجود و حضور ندارد, هرگز… بلكه سخن بر سر گسترش هر چه بيشتر واقعيّت آگاهى است, تا هر چه وسيع تر و عميق تر نفوذ كند و فرد آگاه بسازد ـ آگاه در ابعاد گوناگون آگاهى. حوزه ها چنان نيستند كه اگر شمارى چند افراد آگاه در آنها باشند, همين بس باشد, هرگز… مگر اينكه ناآگاهان نخست بپذيرند كه ناآگاهند (كه اين نيز جز با آگاهى ميسور نيست), و سپس متعهّد شوند كه متصدّى هيچ كارى از كارهاى دينى و ابلاغى و تبليغى و تربيتى و ارشادى (و در اين روزگار, اجرائى نيز…) نشوند, و با جامعه به نام دين و از موضع دين, ارتباط پيدا نكنند, وگرنه در هر موردى كه فرد ناآگاه به نام دين با جامعه ارتباط پيدا كند ـ در هر شغلى و مقامى ـ به اندازه شعاع ارتباط او با مردم, به دين زيان رسيده است و زيان خواهد رسيد. و جامعه دينى عقب مانده خواهد ماند.
نيز روشن است كه آگاهى غير از علم و فضل ومعلومات و فقه و اصول و فلسفه و عرفان و كلام و اخلاق و تفسير و ديگر دانشهاى اصطلاحى است. آگاهى بينش است نه دانش. آگاهى شناخت است نه حفظ كردن اصطلاحات و انباشتن محفوظات و ردّ فرع به اصل. آگاهى ديدن است نه شنيدن. آگاهى لمس كردن چيزى است نه سخن گفتن از آن. آگاهى ورزيدگى خرد, و وفور مطالعه, و بسيارى تجربه, و وقوف بر احوال گوناگون حيات و انديشه انسانى است در هر عصر. و همين چگونگيِ مهم است كه ابلاغ و نشر و تأكيد بر حصول وحضور آن, و نشان دادن راه رسيدن به آن, از اهمّ واجبات است….
و همين امر است كه شعاع گسترِ حقايق الهى و آموزنده اصول تربيت محمّدى, در ساختن فرد و جامعه, يعنى حضرت امام جعفرصادق (ع), آنگونه از آن سخن مى گويد كه نقل شد (العالمُ بزمانِه…). مرجع و عالم و روحانى و فقيه و مدرّس و… اگر عالم به زمان (يعنى آگاه) نباشد, مورد (هجوم لوابس) قرار مى گيرد, يعنى موضوعات و مسائل پوشش سازى شده وظاهرالصّلاح و اشتباه انگيز. و در اين صورت روشن است كه عمق فاجعه تا چه حدّ است. هنگامى كه عالمى كلاه سرش رفت, و رندان و نفوذيان و سرمايه داران و فرصت طلبان و ظاهرالصّلاحان توانستند در او نفوذ كنند و به او جهت فكرى دهند, و او را از موضع دفاع از قسط و عدل, به نام دين و حفظ دين و دفاع از مالكيّت(1), به موضع ضدّ آن بكشند, و از خطّ حركتهاى مترّقى انبيايى به خطّ ركودهاى انحطاط آور طاغوتى در افكنند, و از بينشهاى تحوّل آفرين الهى به جمودهاى ارتجاعى قارونى و سفيانى سوق دهند, آيا ديگر براى اسلام و مسلمانان چه خواهد ماند؟ و براى تمدن و تحوّل و تحرّك اسلامى ـ در ميان تهاجمهاى گرگهاى جهانى ـ چه روزنه اميدى سراغ توان گرفت؟ اين است مسائل, و اين است دردها و دركها. مسئله, مسئله اسلام است و مسلمين, وحفظ حضور جهانى اسلام, به عنوان يك مكتب جامع و نجاتبخش و تحوّل گرا و تمّدن ساز و معنويت شعارى كه انسان را مى شناسد و مقتضاى طبيعى او را درك مى كند, و معاش را مقدّمه معاد مى داند, و معيشت سالم را راه رسيدن به معنويّت مقبول مى شمارد, يعنى دين عدل و اعتدال, دين انصاف و مروّت, دين عبادت خدا (أنِ اعبُدوا اللّه) و رعايت حقوق مالى و معيشتى خلق خدا (أوفُوا الكيلَ و الميزان), دين معنى (نماز) و مادّه مورد نياز (نان ـ لولا الخبزُ ما صلَّينا…), دين فطرى و جامع و مترّقى, نه دين ارتجاع و واپسگرايى, و تكاثر و اتراف, و سرمايه دارى, و توزيع ناعادلانه, وحضور محروميّت در درون توده ها و پذيرش سقوط انسانها, كه لازمه تكاثر و فقر است. قرآن مى گويد, (هر كس سرمايه دار شد طاغوت گشت), و پيامبر (ص) مى گويد: (هر كس فقير شد به كفر نزديك گرديد). هم طغيان و طاغوت شدن سقوط است, و هم ترك اعتقاد و عمل به دين, از فشار فقر و بينوايى. اين است كه عالم و واعظ و مدرّس و طالب علم دينى هنگامى نگهبان دين و ارزشهاى دينى تواند بود, و تكاليف خويش را بصورتى شايسته و مطلوب ادا تواند كرد, كه (عالم به زمان) باشد, يعنى (آگا
ه); وگرنه ويرانگر بنياد دين است و سست كننده شالوده هاى ايمان وعمل به آيين.
و نيازى به توضيح نيست كه مقصود از (زمان) در اينگونه احاديث و تعاليم معصومين (ع), (زمان تقويمى) نيست, بلكه (زمان فرهنگى) است, يعنى مقصود اين نيست كه شخص بداند كه امروز بشريّت در چه ماهى و چه سالى زندگى مى كند, بلكه مقصود اين است كه بداند امروز بشريّت در چه حال و هوايى و با چه انديشه اى و فرهنگى زندگى مى كند, و چگونه مى زيد و مى انديشد, و جهان و حيات را چسان مى بيند و مى شناسد, مسئله امروز انسان چيست و كدام است. اينها را بايد بداند و دريابد, و مقتضيات آنها را بشناسد, و علتها و معلولها را با ژرفنگرى بكاود.
و در اينجا يك اصل توحيدى سترگ نيز وجود دارد. چون چگونگى انديشه ها در هر عصر و نسل و تطوّر يافتن آنها, مانند همه چيزهاى ديگر, در دست قدرت كامله الهى است (لاحولَ و لاقوّة الّا باللّه…). و اين خود از مظاهر و حقايق (توحيد افعالى) است. پس توجّه به آن از جمله شئون توحيد است, و وظيفه اى ايمانى و الهى است. و هماهنگى با آن ـ كه جز با شناخت آن ميسّر نيست ـ نيز وظيفه اى است مسلّم, زيرا جهان ـ به نصّ قرآن و احاديث, و تجربه ملموس ـ جهان اسباب است. پس براى هر كار (در عين توكّل كردن به خداى متعال و كمك خواستن از او و لطف او تا سببيّت اسباب و تأثير آنها را روان سازد و به جريان اندازد), بايد در پى سبب آن رفت و سبب آن را به دست آورد. و سبب عمده اِشراف بر تطوّر و نفوذ در آن (به منظور برخورد صحيح با آن, و استفاده از آن براى حفظ دين خدا و حفظ اعتقادات بندگان خدا و نجات انسانها از انحراف و ضلال), جز با شناخت تطوّر و ابعاد و مقتضيات آن هرگز امكان پذير نيست. پس كجايند مدّعيان توحيد و خداشناسى و تقواگرايى, با اصرار بر تحجّر؟ و كجايند مدّعيان حفظ دين خدايى, با توغّل در جمود؟ با كج انديشى و تطوّر گريزى و شعورستيزى؟ و چه چيز از اين روشنتر كه اگر آگاهى نبود وابعاد تطوّر شناخته نشد, با تطوّر مقابله خواهد شد. ومقابله و مخاصمه با تطوّر, (حضور) است نه (حفظ اصول). البته تطوّرها درست و نادرست و سالم و ناسالم دارند, كه تشخيص اين دو گونه و بهره مند شدن از يكى و ردّ آن ديگرى نيز متوقف است بر آگاهى و شناخت تطوّر و ابعاد آن ـ چنانكه روشن است.
اصولاً وظيفه اصلى و فلسفه وجودى روحانيّت اسلام, حفظ اسلام است و گسترش آن, حفظ اسلام در معتقدان و گسترش آن در ديگران. و حفظ به معناى گفتار صرف نيست, حفظ عملى نيز هست. گفتار حافظ صورى است نه واقعى. پس اقدام نيز ضرورى است, يعنى اگر روحانيت موظّف است عقيده نسل جوان را حفظ كند, همينگونه موظّف است كه بر روابط اقتصادى جامعه اسلامى نظارت داشته باشد, و اجراى عدالت را هدف قرار دهد, و مانع آن شود كه سرمايه داران متكاثر عدالت را پايمال كنند, و نرخگذارى را در اختيار گيرند, و توزيع سالم و عادلانه را از ميان ببرند, و هزاران انسان را ـ بويژه نسل جوان را ـ بى عقيده كنند يا ناتوان بر عمل به تكليف. وظيفه روحانيّت اسلام تنها سخن گفتن و شعار دادن و كنار ايستادن و نظاره گر بودن نيست, نظاره گر بودن بر اين زندگيهاى قارونى و سفيانى, و اين تفاوتها و تبعيضهاى جهنّمى, و اين داشتن و نداشتنهاى ضدّ قرآني… زندگيهايى كه در آنها, يكجا, ميليونها تومان هزينه مراقبت از يك بيمار گردد, و يكجا, كودك معصومى براى 20 تومان جان سپارد…(1) و ما غرقه اين پندار كه حافظ دينيم و مروّج اسلام, و حتى صادر كننده آن به اين سوى و آن سوى جهان….
ده را همه, آب, در ربوده
ما لافزنان كه دهخداييم
كو آن تعهّد و اشراف و دردمندى و انصافى كه على (ع) از عالمان دينى مى خواست, كه گرسنگى گرسنگان مظلوم و پرخوارى و ريخت و پاش ظالمان اقتصادى و توانگران رفاه پرست را تحمّل نكنند, و با آنان نسازند (أن لايُقارّوا…), و مگر اين خود امام على بن ابيطالب (ع) نبود, كه برخى روزها جامه اى سفيد مى پوشيد و تازيانه برمى داشت و به بازارها مى رفت ـ همه بازارها و رسته ها ـ و ترازوها و سنگها را زيرنظر مى گرفت و كنترل مى كرد, تا فروشنده اى جنسى را كم ندهد, و خريدارى از مردم مغبون نگردد؟ مگر در عهدنامه مالك اشتر ننوشت كه بر نرخها نظارت كن, زيرا كه فروشندگان به خصلت زشت حرص و زورگويى مبتلايند (و خريدار بيچاره در دست آنان اسير)؟
من از تذ كار و تكرار اين مسائل, چند منظور دارم:
1 ـ اداى وظيفه دينى و الهى خويش, در اين بُرهه از زمان.
2 ـ حفظ عقايد نسلهاى سرگردان.
3 ـ توجيه طلّاب جوان, براى مرزبانى ارزشهاى مقدّسى كه تجسم نَفَس انبياست, و راه نجات انسان مبتلا, و جوهر تعاليم بعثت و غدير و عاشورا, و هدف نهايى ظهور زبده اوليا(ع).
4 ـ بيان اين موضوع كه من در طول 30 سال, از چه ارزشهايى دم مى زده ام, و كدام دين را نجات بخش معرفى مى كرده ام, و چگونه عالم و واعظ و مدرس و روحانى و روحانيتى را مطرح ساخته ام. (و پس از اينكه ـ جاى جاى ـ اصول را گفتم, تعيين مصداق و تبيين و جوه بر عهده جامعه است, بويژه هوشمندان و نكته يابان, و تكليف من ـ انشاء الله تعالى ـ ادا گشته است).
بارى, گفتيم ـ و روشن است نيز ـ كه وظيفه روحانيت اسلام, حفظ اسلام است در مسلمانان و گسترش اسلام است در ديگران, البته حفظ اسلام وظيفه همه مسلمانان جهان است, ليكن بخش ويژه اى از جامعه اسلامى كه خود را وقف اين كار كرد است (و جامعه دينى و اسلامى و توده هاى مسلمان, به همين دليل و براى همين منظور ـ يعنى حفظ دين در عقيده و عمل, با تبيين و اقدام, و گسترش و بسط آن ـ به اين صنف احترام مى گزارد, و هزينه هاى مختلف آن را مى پردازد), روحانيّت است. پس شغل عمده و تكليف اصلى و اساسى روحانيت در همه سطوح آن, حفظ اسلام است به همان ابعادى كه ياد شد. و نگهبانى و صيانت و حفظ دين, و گسترش و بسط آن, نيازمند به شش امر است, كه بدون اين شش امر, دو مقصود ياد شده (حفظ دين و گسترش آن), بصورت مطلوب تحقق نخواهد يافت, و همواره در اداى اين تكليف, ضعف و نقص و نارسايى مشاهده خواهد گشت, و عوارض جنبى اين ضعف و نقص بروز خواهد كرد, تا جايى كه بايد توسّل به زور و تأكيد بر برخى ظواهر, حفظ دين به شمار آيد, و از جوهر سازنده تعاليم دين در مظاهر حيات فردى و روابط حيات اجتماعى ـ بويژه در حقوق و معاملات و امور مالى ـ چيزى كه شايسته انتساب به خدا و دين خدا و سنّت محمدى و سيره على و اولاد على(ع) است به چشم نخورد.
شش امر ياد شده عبارتند از:
1 ـ آگاهى از دين, بطور مجموعى, به همه ابعاد آن.
2 ـ آگاهى از انسان (كه موضوع كار دين است).
3 ـ آگاهى از بستر رشد و تكامل انسان (در حالت فردى).
4 ـ آگاهى از بستر رشد و تكامل انسان (در حالت اجتماعى).
5 ـ آگاهى از زمان, به همه ابعاد ماهوى تطوّرى و فرهنگى و انديشگى و زيستى آن.
6 ـ آگاهى از موانع رشد و تكامل انسان, و وجوه تهاجم به رشد و تكامل انسانى, در دو حالت ياد شده.
اگر اين آگاهيهاى ششگانه نباشد, آنچه به نام (حفظ دين و گسترش آن) مطرح مى شود, بيشتر از مقوله ظاهر و تصوّرات است, و يك واقعيّت خلاّق نيست(1), و نتايج معكوس نيز دارد. زيرا هنگامى كه آگاهيهاى لازم ـ همه يا برخى از آنها ـ وجود نداشته باشد, برخورد با واقعيّت (تطوّر), برخوردى ناشيانه خواهد بود, يا حذفى; يعنى يا با ناشيگرى و ناآگاهى با موضوع برخورد خواهد شد, و نتيجه اش همان است كه امام صادق(ع) فرموده است و ذكر آن گذشت (غرق شدن در غلطكارى و اشتباه روى, و فريب خورى در سياست و اقتصاد و…). و يا برخورد, حذفى خواهد بود, يعنى تطوّر را برنمى تابند و درك نمى كنند, و به پندار خود آن را در جامعه و زندگى نمى پذيرند و حذف مى كنند; و آن را به منظور حفظ اصول ـ بنابر تعبير متداول ـ دور مى زنند. و نتيجه اين برخورد همان است كه ياد كردم: (حذف حضور), نه (حفظ اصول); زيرا هنگامى كه تطوّر جزء ماهيّت زندگى شد, حذف آن بطور كلى شدنى نيست. پس ملاك داشتن آگاهى است. حفظ دين, به اين معنى كه مردم همواره به آن بيشتر پايبند گردند و عمل كنند و نسلهاى تازه دين گرا باشند (نه به اين معنى كه از حضور سلطه اى بهراسند و در ظاهر تظاهرى داشته باشند), رهين آگاهى است. اگر مجموعه روحانيّت به اندازه كافى از آگاهى برخوردار نباشد, جامعه نيز چنانكه بايد آگاه نخواهد گشت, و همانگونه عقب افتاده و مستضعف (مستضعف به دست بيگانه از سويى, و مستضعف به دست خودى از سويى ديگر) باقى خواهد ماند. و در اين ميان برخى كه تشنه آگاهيند از راههاى ديگر و از كسانى ديگر آن را ـ اگر چه بصورتى ناقص و منحرف ـ به دست خواهند آورد و رواج خواهند داد. و بمرور از ارزشهاى الهى بيخبر خواهند گشت, و از معنويت و رشد قرآنى بى نصيب خواهند ماند.
هزينه گوناگون و نسبتاً سنگينى را نيز كه جامعه, در صورتهاى گوناگون, و به نامهاى مختلف, او به اشخاص متفاوت, به منظور حفظ و بقاى روحانيت و اداره شئون آن مى پردازد, براى اين است كه روحانيت افراد جامعه را ـ در وجه عام تربيت ـ تربيت كند و رشد دهد, و با ارزشهاى والا آشنا سازد, و بر آنها استوار دارد, و با هر چه ضد ارزشهاى قرآنى است به مقابله و مبارزه برخيزد. و در يك كلمه, جامعه را رشد دهد. و رشد دادن بدون آگاهى داشتن چگونه ممكن است؟ (تفقّه در دين) نيز بدون آگاهى ممكن نيست. تفقه در دين, يعنى فهم جامع دين, و فهم دين بصورت مجموعى و كامل. و از تعاليم عمده دين دعوت به شناخت و آگاهى است. در احاديث تأكيد شده است كه انسان الهى (مؤمن) بايد زمان خود و اهل زمان خود (محتواى حيات و فرهنگ زمان خود) را بشناسد, و از اين آگاهى و شناخت برخوردار باشد. و يكى از حكمتهاى اين تعليم و تأكيد بر آن اين است كه اداى تكاليف گوناگون يك انسان مؤمن بدون آن ميسور نخواهد بود. و اين امر بر چيز فهمان پوشيده نيست.
مشكل ديگر اين است كه اگر تطوّر و مقتضيات آن شناخته نگردد, جامعه بى بسط و تطوّر خواهد ماند. و جامعه بى تطوّر مرده است. چنانكه جامعه با تطوّر ناسالم مردار است. پس بايد آگاهى باشد تا انواع تطوّر شناخته گردد, و جامعه درجهت تطوّر سالم هدايت شود. جامعه بايد (زنده) باشد نه (مرده), و (طاهر) باشد نه (مردار). و اينهمه جز با آگاهى مدّعيان هدايت و رهبرى و ارشاد ميسّر نيست.
و ياد كرديم كه اطلاعات و معلومات غير از آگاهى است, زمينه آگاهى مى تواند باشد ليكن آگاهى نيست. معلومات, آگاهى بالقوّه است نه بالفعل. و چنانكه با فلزى كه اسلحه بالقوّه است نمى شود از چيزى دفاع كرد, يا با گياهان و موادّى كه داروى بالقوّه است نمى توان بيمارى را نجات داد, با معلومات صرف هم ـ كه (آگاهى بالقوه) است ـ نمى توان تكليفى را كه نياز به (آگاهى بالفعل) دارد انجام داد; و نمى توان دين و ارزشها را از تهاجمها حفظ كرد; و نمى توان نسلها را با دين و ديندارى خويگر ساخت.
بنابراين, كسى مؤثر و مفيد است كه عالم به زمان باشد يعنى آگاه. عالِم با معلومات و بى آگاهى, مدرسِ با معلومات و بى آگاهى, واعظ با معلومات و بى آگاهى, امام جمعه با معلومات و بى آگاهى, مؤلف با معلومات و بى آگاهى, طلبه با معلومات و بى آگاهى و…. هيچ كدام حافظ دين نيستند, بلكه اينگونه كسان در كنار دين و در پرتو دين زندگى مى كنند, و در واقع دين حافظ آنان است, يعنى جوهر اعتقادى مردم و وجدان دينى اجتماعى است كه ـ بطور عمده ـ دين را پايدار مى دارد, و آنان در پرتو اين اعتقاد زندگى مى كنند. نمى خواهم نفى تأثير كلى بكنم, اما تأثير مطلوب منفى است, و وضعيّت امروز مسلمانان جهان بهترين گواه است. واقعيّت ياد شده درباره ديگران نيز صادق است. يعنى هر ناآگاهى, يا مرتجع مسلكى ـ اگر چه دانشمند و فاضل ـ در هر جاى كه هست, اگر تصور مى كند به دين خدمت مى كند و آن را پاس مى دارد, اشتباه مى كند, در آموزش و پرورش, در دانشگاهها, در مطبوعات, در راديو و تلويزيون و…
و اينكه امروز, در بخشهاى مختلف جامعه, و در عملكردها و چگونگيهاى اوضاع و احوال, و در اقتصاد و معيشت مردم, حضور چندان متبلور و ملموسى از اسلام و تعاليم و احكام و آداب اسلامى مشاهده نمى كنيم, و در ماهيت زندگى انسان ايرانى افت نفوذ دين را ـ با كمال درد و دريغ ـ شاهديم, براى همين است.
اين چگونگى از تباهى فطرت مردم نيست, معاذالله… مردم نشان دادند كه فطرت الهى و باور دينى بسيار سالمى دارند, توده هاى مردم فداكاريها و ايثارها و جانفشانيها كردند…. پس مشكل ازمردم نيست. مردم براى عمل شدن به اسلام جانفشانى كردند. مردم مى خواستند اسلام بيايد, و مشكل مادى و معنوى و دنيوى و اخروى آنان را ـ همه را ـ برطرف سازد و موانع رشد (يعنى جهل و فقر و ظلم) را از سر راهشان بردارد. مردم معتقد بودند كه اسلام دينى است جامع و كامل, هم پاسخگوى مسائل زندگى و معيشت, و هم مسائل معنوى و آخرت, پس چه از اين بهتر كه دين حاكم گردد, و همه ابعاد مادّى و معنوى حيات انسانى ـ در پرتو دين ـ سالم شود. اين بود باورها و بر همين منوال بود و عده ها و شعارها…. و اكنون يكى بنگريد به اوضاع, به بازارها و مغازه ها و داد و ستدها, و زندگيها ومعيشتها, و تفاوتها و تبعيضها, و ظلمها و حرمانها… در احاديث از ائمّه طاهرين(ع) رسيده است كه در معاملات سود نگيريد (كه خود معامله و داد و ستد بركتى دارد و براى زندگى پاك بسنده است), و اگر مى گيريد, بسيار اندك بگيريد, به اندازه خرجى يك روز…(1) اكنون ببينيد اثرى از اين تعاليم اسلامى را در كجا مشاهده مى كنيد, در كداميك از اين بازارهاى به اصطلاح اسلامى؟ با اين معاملات و داد و ستدها و نرخها و سودها و چاپيدنها و غارتها… در تعاليم اسلامى و احاديث پيامبر اكرم(ص) و ائمه طاهرين(ع) رسيده است كه عالمان و مسئولان جامعه اسلامى بايد صالح باشند و زهد بورزند, و همواره در كنار محرومان باشند و با آنان معاشرت كنند, و از اغنيا و توانگران ببرند و فاصله بگيرند… وحال ما كجاييم و اين تعاليم كجا؟
پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: (ثَلاثة مجالَستُهم تُميتُ القلب… والجلوسُ مع الأغنياء), سه طايفه اند كه نشستن با آنها دل را مى ميراند (و از تعهّد و بيدارى و حساسيّت نسبت به اداى وظايف بازمى دارد)… يكى از آن سه نشست و برخاست با اغنيا و مالداران است)(2). نيز از حضرت على(ع) روايت شده است كه خداوند متعال در شب معراج به پيامبر(ص) فرمود: (اغنيا و توانگران را از خود دور كن, و با آنها مجالست نكن….).(2)
بارى, و اينها همه, از جمله مربوط است به كمبود آگاهى و فقدان (شعور ناب), بويژه (شعور ناب اسلامى), و (درك فطرى الهى). اين است كه بايد با همه وجود بپذيريم كه كليد همه رشدها و تعاليها و تقدّمها حضور آگاهى است در جامعه, بويژه در گروهى كه ـ به هر حال ـ ارشاد عمومى جامعه به دست ايشان است, و جامعه نگاه به گفتار و كردار آنان دارد. و همچنين سبب اصلى همه انحطاطها و ارتجاعها و عقب ماندگيها, غيبت آگاهى و عدم حضور آن است در جامعه, بويژه در گروه ياد شده (و ياد كرديم كه اين سخن به معناى فقدان آگاهى در همگان نيست, بلكه تأكيد برلزوم آگاهى در همگان است).
در آثار و احاديث رسيده است كه (العالمُ يَحتاجُ الى عقلٍ…)(3) دانشمند نياز به عقل دارد. معناى اين سخن بزرگ و ژرف چيست؟ آيا ممكن است انسانى ديوانه و فاقد عقل درس بخواند و دانشمند وعالم شود؟ هرگز… پس منظور از اين سخن عقل كتابى نيست, عقل تجربى است. معناى اين سخن اين است كه دانشمند بايد عقلى و خردى برتر و كاملتر و ورزيده تر و فعّالتر از ديگران داشته باشد, و از شناختى وسيع و تجربه اى ژرف و گسترده برخوردار باشد, تا بتواند از دانش خويش در جهت رشد خود و مردم خود بهره ببرد, و با خردمندى و خرد ورزى, مسائل زمان خود و جامعه خود و انسان معاصر خود را بفهمد, و دانش خويش را با عقل عملى و آزموده و تجربه ديده و به آگاهى رسيده بارور سازد و سودمند گرداند. وگرنه آن علم مايه وبال خود او و سبب ضلال جامعه او خواهد بود.
نيز رسيده است كه (ويل لعالمٍ زادَ علمُه على عقلِه), واى بر دانشمندى كه دانش او بيش از عقل او باشد. در اين سخن نيز بژرفى و تأمل بنگريد, و بكوشيد تا اينگونه نباشيد. چه بسيار عالم و دانشمندى كه علم و محفوظات و معلومات اصطلاحى او, ازعقل او بيشتر و ازخرد پخته و ناب او افزونتر است. و اينگونه عالمى ويل است و مصيبت, هم براى خود هم براى ديگران. اينگونه عالمى به دليل معلومات زياد مورد توجه و پيروى مردم قرار مى گيرد, و به دليل عقل كم جامعه را و پيروان خود را به انحطاط و سقوط و سكون و عقب ماندگى سوق مى دهد. پس وجود او مصيبت است و ويل.
و اينهمه چنانكه روشن است به آگاهى باز مى گردد. عقل به هنگامى كه آگاه گشت, و از پيچيدگيها و ورزيدنهاى لازم, و مطالعات متنوع, و تجربيات فراوان برخوردار گرديد, و گستردگى يافت, و عمق پيدا كرد, دانش شخص را سودمند مى سازد, و بارآور مى كند. آرى, ويل لعالمٍ زادَ علمُه على عقلِه.
بدينگونه مى نگريم كه تكليف مهم ياد شده, يعنى نشر آگاهى و نفوذ دادن آن, در محيطهاى تربيتى حوزه اى ـ بيش از آنچه اكنون هست ـ در رده نخستين تكاليف جاى دارد. و به هيچ گونه نبايد از آن چشمپوشى يا غفلت شود, يا كم اهميت تلقّى گردد. و اگر چنين زمينه اى در برنامه هاى كلى نبود, طلاب جوان بايد خود براى رسيدن به آن و به دست آوردن آن از هيچ كوششى دريغ نورزند و كوتاهى نكنند.
و البته نبايد از اين واقعيّت دردناك غفلت بورزيم كه امروز زمان براى اداى اين تكليف بسيار دير شده است, ليكن نمى توان و نبايد از شروع مجدد سرباز زد, زيرا كه هر جا جلو ضرر گرفته شود منفعت است. اين كار مى بايست از هنگام نو شدن تمدن بشرى در قرون اخير آغاز مى گشت. يعنى از هنگام پديد آمدن حركتهاى جديد در فكر و فرهنگ و علم و صنعت و هنر و تربيت و اقتصاد و سياست(1), و در جمله شئون حيات انسانى. از آن هنگام مى بايست حوزه هاى اسلامى ـ چه سنّى و چه شيعه ـ در جريان نو شدن حيات انسان و مسائل انسان ـ كه موضوع كارشان است ـ قرار مى گرفتند, و از حركت رنسانس و آثار آن, و خروج بشريّت از قرون وسطى, و ديگر مسائل مربوط به تحوّلات در درون حوزه مسيحيّت و فرو افتادن كليسا, و سپس نهضتهاى دينى نوگرايانه برخى از كشيشان و علت آنها با خبر مى گشتند; و همچنين از هنگام تحرّكهاى سياسى يهود و صهيونيسم, و نفوذهاى گوناگون و پوشيده فراماسوني… و بطور كلى بايد مجموعه تحوّلات و تحركات جوامع را و تطوّرات فكرى و شناختى و تغييرات حياتى انسان را, گام بگام, زير نظر مى گرفتند و تعقيب مى كردند, و بر زندگى انسان ـ چونان مرزبانى مشرف و آگاه و نگران ودلسوز و متعهّد و بيدار ـ همواره نظارت مى نمودند, و رسالت انبيايى خويش را, كه مرزبانى و اشراف بر زندگى انسان و مصالح عاليه انسان در دو بعد (دين) و (دينا) است, بخوبى و شايستگى ادا مى كردند. و دردا و دريغا كه اينچنين نشد. و همگان بدين وظيفه نپرداختند, و گاه به عكس نيز شد, يعنى برخى بر تحجّرگرايى و تحوّل گريزى و ترقى ستيزى اصرارى عجيب ورزيدند, و آگاهان و بيداران را تنها گذاشتند, و همواره مسلمانان تابع خويش را در حال بيخبرى و عقب ماندگى و بى تحرّكى نگاه داشتند. و در نتيجه ميدانها خالى ماند, و استعمارگران مهاجم قوى گشتند, و به استضعاف مسلمانان پرداختند, و به غارت مادى و معنوى كشورهاى اسلامى روى آوردند. و كردند آنچه را كه امروز شاهد آنيم: مسلمانان همه جا مورد هجوم, همه جا در خانه هاى خود ذليل, همه جا پيكرهاى خونين آنان بر زمين ريخته… و دشمن خونخوار و حيوان جرّار جز اين چه خواهد كرد؟
واى دريغ كه اگر گاه مصلحى و بيدارگرى ظهور كرد, ايادى طرّار دشمنان و عوامل نفوذى بيگانگان, با همدستى و همداستانى بسته ذهنان و تحوّل ستيزان, در برابر انديشه هاى سازنده و حركتهاى فكرى و اقدامهاى زندگيساز و آموزشهاى آگاهى بخش آنان جبهه گرفتند, و اينهمه را از تأثير انداختند. تاريخ شاهد است كه تحرك آفرينان و عدالتخواهان و عزّت طلبانى چون سيد جمال الدين اسدآبادى و شيخ محمد خيابانى, در تركيه و ايران ـ و مشابهان آنان در ديگر سرزمينهاى مسلمانان ـ چگونه از ميان برداشته شدند.
و در نتيجه اينها همه, هم اكنون كه بشريّت داراى اينهمه قدرت و صنعت و امكانات و ثروت و اسلحه گشته است, و مستكبران آنهمه را تصاحب كرده اند و با خيره سرى در برابر ما ايستاده اند, و با اسلام مى جنگند, و با امكانات ربوده شده از خود ما و علم و صنعت اخذ شده از خود ما, اينگونه خون ما را همه جا مى ريزند… ما مسلمانان ناتوان و دست خالى نظاره گر بر زمين ريختن خون امت محمّد(ص) در اين كشور و آن كشوريم, و با اين ميراث غنى و مظلوم اسلامى, در رده ملتهاى عقب افتاده جهان به شماريم. جانوران خونخوار, به نام انسان و حقوق انسان, و با شعار علم و تمدّن, بر مسلمانان سيطره دارند, و تا درون خانه هاى آنان پا نهاده بر سرنوشت روزمرّه زندگيهاى آحاد آنان تأثير مى گذارند, و سياست و تربيت آنان را تباه مى سازند, و با گماردن يك مشت مزدور جانى, و عده اى نوكرصفت پست و خونخوار و نامرد, بر سر بسيارى از كشورهاى اسلامى, ملتهاى قرآن و قبله را به اين روزهاى سياه نشانده اند و مى نشانند.
و اينها همه حاصل ناآگاهى است, كه مردم را از فهم حق و حقوق و شخصيت و كرامت خويش بازمى دارد, و براى مطالبه آنها بر نمى انگيزد. مردم بايد شخصيت و قدرت مطالبه حق خويش را داشته باشند. و اين رشد, بدون آگاهى ميسّر نيست. اين سخنان كه مى گوييم همه از تعاليم دين است, نه از انديشه خويش, يا شور قلم و نويسندگى. امام على بن ابيطالب(ع), در خلال (عهدنامه), حديثى نقل كرده است از پيامبر اكرم(ص) كه (لَن تُقَدَّسَ أمّة لايُؤخَذُ للضّعيفِ فيها حقُّه مِن القويّ غيرَ مُتَتَعتِع).
جامعه و مردمى كه ضعيفان آنان نتوانند حق خويش را بدون هيچ ترس و هراسى, از توانمندان و توانگران بگيرند, كمترين ارزشى ندارند, و هيچگاه طاهر و مطهّر نخواهند بود, و طاهر و مطهّرى در آن قوم يافت نخواهد شد.
و اين است نَفَس انبيا(ع). و اين است ملاك تحقّق جامعه انبيايى, و حيات طيّبه قرآنى و انسانى. فراموش كردن بندگان محروم خدا به منزله فراموش كردن خداست. و اين در حد كفر است. ادعاى ايمان و اسلام و عدم تحرك اقدامى براى رفع تبعيضها و بيعدالتيها, همان ادّعاست و بس. و ما بايد فراموش نكنيم كه مسئله دين خدا مطرح است و قدرت كارسازى احكام آن. اگر ضعف تشخصيها, و ضعف اقدامها, و نفسانيّتها, واپسگراييها ـ خداى ناخواسته ـ به دين خدا منسوب گردد, و دشمنان طرار چنين وانمود كنند, و نسلهاى ناآگاه آن را بپذيرند, به دين خدا و ارزشهاى الهى چه زيانى رسيده است؟
پاورقى
1 ـ چنانكه گويى مدافعان قسط و عدل با مالكيّت مخالفند, هرگز چنين نيست. مدافعان قسط و عدل ـ بتبع قرآن و اهل بيت(ع) ـ با مالكيّتهاى مشروع (كه بطبع محدود است) مخالف نيستند, با مالكيّتهاى نامشروع و تكاثرى مخالفند, مالكيّتهايى كه حقوق محرومان را بلعيده است تا به آن حد رسيده است. مدافعان قسط و عدل مى گويند, همه بايد مالك باشند, مالك نيازهاى خود, در همه جهات لازم براى رشد و انسانيّت و اسلاميّت. اسلام دين بى نيازى و استغنا و سرافرازى و حرّيت است, نه دين فقر و مذلّت و بردگى و نكبت سؤال و تكدّى.
1 ـ با صرفنظر كردن از آنچه از مقوله سوء استفاده, يا عدم كفايت و قابليّت است.
1 ـ (الحياة), ج5, ص377 به بعد ديده شود.
2 ـ (تحف العقول), ص42.
3 ـ (ارشاد القلوب), ص279 ـ 280.
3 ـ (سفينة البحار), ج2, ص222.
1 ـ و مثلاً از سده سيزدهم ميلادى و پيدا شدن راجر بيكن, و سپس سده شانزدهم و هفدهم و پيدا شدن فرانسيس بيكن, و استفاده هايى كه اين متفكّران و تجربه گرايان و امثال آنان از ميراث اسلامى كرده اند, و تحولات و تطورات و پيشرفتهايى را كه موجب شده اند…
آشنايى با مؤسّسه تعليماتى تحقيقاتى امام صادقع
آنان كه در تقسيم سالهاى طولانى تحقيق سهم زيادى از زمان را در راه دستيابى به مآخذ و منابع سپرى كرده اند, همواره مى انديشند كه اگر اين فرصتها از دست نمى رفت چه نتايج سودمندى مى توانست داشته باشد, استاد جعفر سبحانى كه توفيق داشتند از هيجده سالگى قلم بزنند در وادى تحقيق و نگارش گام بردارند, در طول چهل و هشت سال, گرانى آنچه را كه در دست يافتن به مآخذ و منابع از دست مى رود, به خوبى احساس كردند, و همواره به تأسيس مركزى ويژه محققين و مؤلفين مى انديشيدند كه در آن بتوان بدون طيّ مراحل دست و پاگير, به مخزن كتابخانه مراجعه مستقيم كرد و به دور از جا رو جنجال روزمرگيها, در سالن مطالعه آن يا اتاقهاى مخصوص مؤلفين و محققين, به تأليف و تحقيق پرداخت. با پيروزى انقلاب اسلامى ايران, زمينه تحقق اين انديشه فراهم شد و با همت بلند و تلاش پيگير ايشان و همراهى جمله اى از فرهنگدوستان, نخستين گام, يعنى هسته مركزى موسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق ـ عليه السلام ـ در سال تأسيس و در روز عيدغدير افتتاح شد.
اين مؤسسه كه با انگيزه فراهم آوردن كتابخانه اى ويژه محققين و مؤلفين تأسيس شد, بنابر مقتضيات زمان و احساس نيازهاى اساسى ديگر, مواردى چند را به دستور كار خود افزود كه فشرده آن عبارت است از:
1 ـ تربيت و آموزش استعدادهاى جوان براى تحقيق در مسائل اسلامى; بويژه تفسير, حديث و عقايد.
2 ـ احياى متون اسلامى و تحقيق بر روى آثار بزرگان شيعه.
3 ـ نقد آثار روز درباره اسلام.
4 ـ پاسخ به سؤالات دينى.
5 ـ انتشار جزوات مختصر در زمينه مسائل اسلامى.
بعد از تشكيل هسته مركزى, با احساس نياز به توسعه بيشتر مركز, توجه عاشقان رشد و اعتلاى فرهنگ اسلامى, از جمله حضرت امام خمينى ـ قدس الله نفسه الزكيه ـ به آن جلب شد و با همراهى ايشان, موجبات گسترش مركز فراهم شد و ساختمان جديد مركز در زمينى به مساحت دوهزار متر مربع احداث گشت.
اين مركز داراى مخزن بزرگ كتابخانه و سالن مطالعه وسيع و مجهز است. اتاقهاى مخصوص محققين و مؤلفين در طبقه سوم آن قرار دارد و آخرين طبقه آن داراى دو كلاس بزرگ و مجهز براى كارهاى آموزشى است.
محققينى كه به تنهايى مشغول تحقيق و تأليف هستند, از سالن عمومى كتابخانه كه محيطى بسيار آرام است, استفاده مى كنند. ايشان بدون مراجعه به كتابدار مى توانند خود وارد مخزن كتابخانه شوند و در قسمتهاى مختلف آن, جدا از دست يافتن به منبع مورد نياز, با منابع ديگرى در زمينه كار خود آشنا بشوند. آن دسته از محققين كه به طور گروهى بر روى اثرى كار مى كنند, اتاقى ويژه دارند. گروهى از محققين زير نظر مستقيم استاد جعفر سبحانى به تحقيق مى پردازند و كسانى نيز به كارخود مشغول هستند و از امكانات مؤسسه استفاده مى كنند. كافى است موضوع مورد تحقيق اسلامى باشد و محقق, شرايط اوليه تحقيق را داشته باشد و مراعات ضروريات يك محيط تحقيقى سالم را بكند. آنگاه مى تواند به راحتى از تسهيلات مؤسسه استفاده كند.
كتابخانه مركز كه شامل مجموعه اى از كتب مرجع و مصادر اوليه است, حدود چهارده هزار جلد كتاب دارد كه بخش اعظم آن, كتابخانه شخصى استاد سبحانى است كه به مركز اهدا شده است. اگر محققى از خارج از كشور و يا از شهرستانهاى ايران براى تحقيق در موضوعات اسلام به قم بيايد, مى تواند در طول مدت تحقيق, ميهمان مؤسسه باشد و از امكانات آن استفاده كند.
در بخش احياى آثار پيشينيان, تصحيح و تحقيق كتب خطى قبل از قرن ششم در دستور كار قرار دارد كه زير نظر استاد جعفر سبحانى نسخه هاى صحيح گردآورى مى شود و بعد از مقابله و تصحيح و تحقيق چاپ مى گردد. نمونه اى از آثار تحقيق شده عبارت است از:
1 ـ المهذّب, نگارش نوشته فقيه نامدار قرن پنجم, ابن براج در دو جلد.
2 ـ جامع الشرائع, نوشته فقيه بزرگ شيعه در قرن هفتم, يحيى بن سعيد, در يك جلد.
3 ـ العمدة در مناقب اهل بيت و از كتب اهل سنت, نوشته ابن بطريق از علماى قرن ششم.
4 ـ جواهر الفقيه, نوشته فقيه نامدار, ابن براج در يك جلد.
5 ـ رجال نجاشى, نوشته رجالى معروف كه اثر وى سند شيعه و مورد اعتماد تمام فقهاست, در دو جلد.
6 ـ اشارت الصبغ.
نمونه اى از آثار تأليف شده عبارت است از:
1 ـ منشور جاويد, نخستين تفسير موضوعى به زبان فارسى در نه جلد.
2 ـ مفاهيم القرآن, در پنج جلد.
3 ـ الله خالق الكون, ترجمه جعفر الهادى.
4 ـ الهيات, در دو جلد.
5 ـ عقائد و معارف, در شش جلد.
6 ـ فروغ ولايت: زندگى پرافتخار اميرمؤمنان, در دو جلد.
7 ـ ملل و نحل, در عقايد ملل اسلامى, در سه جلد.
8 ـ كليات فى علم الرجال, در قواعد كلى علم رجال.
9 ـ تأمين اجتماعى, به قلم گروهى از محققان.
هم اكنون جمعى از محققين زير نظر استاد جعفر سبحانى مشغول تأليف تاريخ فقه و فقها هستند. آنچه در اين مجموعه مورد نظر است, اثبات عدم انقطاع ميان فقه شيعه و حضرت رسول اكرم ـ ص ـ است. در اين تحقيق, تاريخ فقه و فقها, اعم از شيعه و سنّى, به طور كامل بررسى مى شود تا به فقهاى تابعين و فقهاى صحابه رسد. جمعى ديگر از محققين نيز استاد را در تأليف مفاهيم القرآن, كه تفسير موضوعى قرآن كريم است, يارى مى رسانند.
جناب حجت الاسلام شيخ مهدى پيشوايى در اين مركز مشغول تأليف مجموعه اى در تاريخ زندگى ائمه معصومين ـ ع ـ هستند. كه در اين مجموعه سعى مى شود كارها هماهنگ با معيارهاى تحقيقى روز پيش رود تا بتوان از آن به عنوان كتاب درسى در حوزه و دانشگاه استفاده كرد. خصوصيت ديگر اين مجموعه اين است كه در آن سعى شده است زندگى ائمه طاهرين ـ ع ـ در صفحاتى برابر با هم مورد بررسى قرار بگيرد; نه آن گونه كه دويست صفحه به اميرالمؤمنين ـ ع ـ اختصاص شود و ده صفحه به زندگى امام على النقى ـ ع ـ.
بخشى ديگر از فعاليتهاى مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق(ع), فعاليتهاى آموزشى است. از جمله دروس تخصصى حوزه علميه قم, درس كلام است كه تدريس آن به عهده اين مؤسسه است. بخش كلام مؤسسه در سال گذشته پنجاه نفر دانشجو داشت كه امسال گروهى ديگر نيز پذيرفته شده اند و اكنون در دو گروه در كلاسهاى مستقل مخصوص فراگيرى علم كلام هستند. دوره آموزش علم كلام چهار سال است.
مؤسسه داراى نشريه اى داخلى است به نام كلام كه در آن مسائل كلامى مورد بحث قرار مى گيرد و در صورت فراهم آمدن امكانات, محدوديت آن برداشته مى شود و به صورت نشريه اى عمومى در دسترس كليه علاقمندان قرار خواهد گرفت.
معرفيهاى اجمالى
نگرشى تاريخى به فلسفه حقوق
محمدحسين ساكت. نگرشى تاريخى به فلسفه حقوق. (چاپ اول: شركت انتشارات جهان معاصر، 1370). 245ص، وزيرى.
اگر چه در زمينه هاى مختلف ادبى، تاريخى، هنرى و بويژه دينى، بازار كتاب و يا دقيق تر بگوييم بازار تحقيق و تأليف و نشر در ايران نسبتاً فعال است، اما در زمينه رشته حقوق، با توجه به پيشينه تاريخى آن (حقوق سنتى يا فقه اسلامى) و نيز بنيادها و مبانى حقوق و به طور گسترده تر فلسفه حقوق، كوششى در خور توجه صورت نمى گيرد. و اگر چه متخصصين اين رشته مهم و مورد نياز جامعه اندك نيستند، اما كسانى كه در اين وادى پر مخاطره و پيچيده دست به قلم مى برند و تأليفى در خور و شايسته كه راهگشاى طالبان و تشنگان دانش حقوق باشد ارائه مى دهند، بسيار اندك است و متأسفانه از شمار انگشتان دست نمى گذرد. در اين ميان فلسفه حقوق كه در پى تبيين بنيادهاى اين دانش است، بيش از همه مورد بى مهرى قرار گرفته است. خوشبختانه انتشار كتاب نگرشى تاريخى به فلسفه حقوق، اثر پر ارزش آقاى محمدحسين ساكت، بارقه اميدى در دل مشتاقان دانش حقوق افروخته است.
اين كتاب كوششى است موفق در جهت شناخت فلسفه حقوق و سير تطور آن در طول تاريخ بشر. به گفته مؤلف، اين كتاب در واقع بخش دوم كتاب ديباچه اى بر دانش حقوق، نظريه حق/ مفهوم حقوق(1) است و از چهارده فصل به انضمام يك پيوست تشكيل شده است.
فصل يكم، درباره فلسفه و مبانى حقوق، پيشينه و سرگذشت فلسفه حقوق و اهميت آن در پژوهشهاى حقوقى، پيوند ميان اين رشته و دانش حقوق و مكتبهاى برجسته در فلسفه حقوق، گفتگو مى كند.
در فصل دوم< خواننده با مكتبهاى آرمانى و هدف گراى حقوق آشنا مى شود. در اين جا، از اديان ابراهيمى، يهوديت و مسيحيت و اسلام، به عنوان راهگشايان انديشه هاى فلسفه حقوق ياد شده است و انديشه هاى يونانى درچهره اساطيرى و كهن خود، انديشه گرى سوفيستها، تفكرات فلسفى ـ حقوقى سقراط، افلاطون، ارسطو و نشان گذارى نگرشهاى سياسى ـ حقوقى افلاطون بر فارابى، به بحث گرفته شده است. در همين فصل است كه با انديشه هاى حقوقدانان و فلاسفه حقوق رم، رواقيان و ديگر مكتبهاى وابسته آشنا مى شويم و ديدگاههاى اولپين، آباى كليسا، قديس آگوستين، نويسندگان قانون مدنى و شريعت كليسا در روزگار رنسانس، قديس تاماس اكيناس و فلسفه مدرسيها و مكتب نامگرايى و مطلق گرايى در حقوق را به دست مى آوريم.
فصل سوم، ويژه نگرشهاى نا آرمانى حقوق است. پس از رنسانس، حقوق به عنوان حقيقتى تاريخى رخ مى نمايد و مفهوم حقوق موضوعه (در برابر حقوق فطرى) جوانه مى زند. دانشمندانى چون ژان بودن، گروسيوس، سوارز و ديگران در شكوفايى اين جوانه كارگر مى افتند. كوششهاى سوارز و گروسيوس به پديدارى حقوق بين الملل مى انجامد و راه را براى تفكرات بعدى فلسفه حقوق باز مى كند.
در فصل چهارم آغاز مشروطه خواهى ـ كه از انگلستان برخاسته ـ مورد بررسى قرار گرفته و به انديشه هاى تاماس اسميت، ريچارد هوكر، ادوارد كوك و فرانسيس بيكن درباره حقوق و فلسفه حقوق پرداخته شده است.
فصل پنجم از ريشه هاى آغازين مكتب آمرانه يا تحليلى حقوق سخن مى گويد. انديشه هاى تاماس هابز، مكتب سودگرايان و پيشگامان اين مكتب، يعنى جرمى نبتام و استوارت ميل، در اين فصل بررسى شده است.
فصل ششم كتاب عهده دار بررسى انديشه هاى فلسفى ـ حقوقى جان لاك و منتسكيو است. اين دو، كه هيچگاه حقوق دان به شمار نيامده اند، تأثير ژرفى بر فلاسفه حقوق و حقوقدانان و سير تاريخى تفكرات حقوقى نهاده اند.
فصل هفتم با عنوان (خردناب)، از اسپينوزا تا ولف مورد بررسى قرار گرفته است. خواننده در اين فصل با فلسفه حقوق ليپنيتز، تومازيوس و ولف آشنا مى شود.
در فصل هشتم، حقوق به عنوان بيان اراده عمومى به بحث نهاده شده است. ژان ژاك رسو و قرارداد اجتماعى او، كانت و مكتب آرمان گرايى متعاليش در همين فصل مورد پژوهش قرار گرفته است.
فصل نهم ويژه مكتب تحليلى يا آمرانه حقوق است كه در روند تاريخى فلسفه حقوق نشانهايى ژرف و ماندگار بر جاى گذاشت. جلوه هايى از تحقق گرايى در حقوق يا به سخن ديگر، حقوق تحققى و انديشه هاى حقوقى جان آستين، پايه گذار مكتب تحليلى حقوقى، در همين فصل به نمايش درآمده است.
در فصل دهم، به بررسى مكتب تاريخى و انديشه هاى هگل و ساوينى آلمانى و اسپنسر پرداخته شده است. مكتب تاريخى حقوق، ديرگاهى در ميان فلاسفه حقوق به عنوان يكى از بحث انگيزترين مسائل وابسته به اين رشته درآمده بود.
فصل يازدهم كتاب به نگرش طبقاتى فلسفه حقوق، يعنى انديشه هاى ماركس و انگلس مى پردازد. نگفته پيداست كه دگرگونيهاى جديد و جنبشهاى آزاديخواهانه اى كه سر از گريبان كشورهاى كمونيستى و سوسياليستى درآورده است، نشانگر بازنگريهاى جدى و كارساز در زمينه نظريه پردازى حقوقى و فلسفه حقوق در اين مكتب است وهنوز نمى توان به درستى در اين باره به داورى نشست. اميد است كه بررسيهاى عميق و دقيق توسط كارشناسان انجام گيرد.
در فصل دوازدهم از آزادمنشى فلسفى و نقش آن در فلسفه حقوق سخن گفته شده است. ايرينگ و استاملر، دو شخصيت برجسته در مكتب تحققى به شمار آمده اند كه در اين فصل به بررسى انديشه هاى فلسفه حقوق آنان پرداخته شده است.
در فصل سيزدهم به نظريه هاى جامعه شناختى و واقع گرايى حقوق پرداخته شده است. نگرشهاى جامعه شناسانه ماكس و بر، انديشه هاى كهلر، حقوق زنده ارليك، مكتب نسبى گرايى، نظريه ناب حقوق كلسن، جنبش حقوق آزاد، مكتب واقع گراييِ حقوقى آمريكا و استكانديناوى و ديدگاههاى جديد و جنبش واقع گرايى نو در حقوق، بررسى شده است.
واپسين فصل كتاب درباره حقوق طبيعى است. مفهوم و روند تاريخى حقوق طبيعى از آغاز تا امروز در اين فصل به بحث نهاده شده است و فلاسفه حقوق طبيعى ـ تا آنجا كه محدوده كتاب اجازه مى داده است ـ معرفى شده اند.
نكته بديع و قابل توجه در اين كتاب، اين است كه فلسفه حقوق از ديدگاه دانشمندان اسلامى براى اولين مرتبه در كتاب حاضر مورد بررسى قرار گرفته و زير عنوان مكتبهاى آرمانى و هدف گرايى حقوق، اديان ابراهيمى، و… فلسفه حقوق در اسلام كه در بوته فراموشى سپرده شده بود، براى نخستين بار مطرح شده است. به نظر مؤلف، فلسفه حقوق، زيربنايى اسلامى دارد و لذا پيوست پايان كتاب به متن و ترجمه فارسى رساله اى از مسكويه به ابوحيان توحيدى در ماهيت عدل كه نمونه اى از فلسفه حقوق در اسلام مى باشد، اختصاص داده شده است.
در پايان اين معرفى اجمالى، به نظر نگارنده اين سطور، خواننده در اين كتاب با فشرده اى از فلسفه حقوق و سير تاريخى آن آشنا مى شود. قلم مؤلف از نظر ادبى، قابل تحسين و توجه برانگيز است و بر جذّابيت و زيبايى كتاب افزوده است. سعى مؤلف مشكورباد. جابر آزاد مقدم
مجموعه مقالات سمينار ديدگاههاى اسلام در پزشكى. گردآورى و تنظيم سيد حسين فتاحى معصوم. (مشهد، دبيرخانه دائمى سمينار و با همكارى مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ايران، 1371). 534ص، وزيرى.
آيينى كه دانش پزشكى (علم الأبدان) را همسنگ دين شناسى (علم الاديان) قرار مى دهد، گفتنيهاى بسيارى در اين باره دارد. پيشوايان دينى ما بر سلامتى جسمى مسلمانان نيز مانند سلامتى روحى آنان تأكيد كرده اند. پيامبر اكرم ـ ص ـ همچنان كه روح اخوت را در ميان مسلمين برقرار كرد و كينه هاى قديمى را زدود، بر نظافت و از بين بردن قذارات مُصرّ بود و آن را نشانه ايمان مى دانست. بدين سبب مى بينيم كه در كنار احاديث و دستورات فقهى و اخلاقى آن بزرگواران، دستورالعملهاى متعددى براى حفظ سلامتى بدن و پيشگيرى از بيماريها وجود دارد. اين دستورات در مجموعه هايى چون (طبّ الصادق)، (طب الأئمه) و (رساله ذهبية) فراهم آمده و در دسترس است.
در فرهنگ ما نيز واژه (حكيم) بيش از طبيب يا پزشك رايج بوده است. اطلاق يكى از صفات خداوند بر صاحب حرفه پزشكى بى سبب نيست. مردم ما همواره از حكيم دستى معجزه گر و دمى مسيحايى طلب مى كرند و او را محرم راز خود و كارگشاى سختيهاى خود مى دانستند.
كمتر فردى مانند پزشك، با تمام اقشار مردم و در همه مراحل زندگى آنان حضور دارد. و اين نكته، اهميت حرفه پزشكى را به خوبى روشن مى سازد. با وجود اين، عوامل متعددى صبغه دينى طبابت را زدود و آن را توسط علوم جديد غرب به تكنيكى صرف بدل ساخت. زان پس، رابطه عميق ميان بيمار و پزشك، گسست و رابطه اى خشك و صورى جاى آن را گرفت.
حاكميت مجدد اسلام پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، اين اميد را در دلها زنده كرد تا پزشكى به آغوش فرهنگ دينى ما بازگردد و از ريشه هاى عريق آن سيراب گردد. سمينار ديدگاههاى اسلام در پزشكى، برآيند اين اميد است. اين سمينار به تاريخ 8/12/1368 در مشهد مقدس به همت دست اندركاران علوم پزشكى كشورو حوزيان بزرگوار، به منظور آشتى دادن مجدّد پزشكى و اسلام و پاسخگويى به برخى سؤالات پزشكى كه جنبه فقهى دارد، به مدت چهار روز برگزار شد.
كتاب فوق كه به همت جناب دكتر فتّاحى، دبير سمينار فراهم شده، شرح دقيقى است از زمينه هاى تشكيل سمينار، اعضاى كميته هاى علمى و اجرايى، مقالات ارائه شده، و قطعنامه پايانى آن.
كتاب از سه بخش تشكيل شده است: اخلاق پزشكى، منابع و مشاهير پزشكى در تمدن اسلامى و بالاخره، بررسى احكام فقهى در پزشكى.
بخش اول شامل بيست و دو مقاله ـ و خلاصه مقالات ـ است. محور اساسى اين مقالات بررسى اخلاقيات پزشكى و مسائل جانبى آن است.
بخش دوم كتاب شامل هفت مقاله است. در اين مقالات، كتابهاى معتبر طبى در تمدن اسلامى، نظريات دين هندو درباره برنامه آموزش پزشكى، عوامل پيشرفت و انحطاط علوم پزشكى در جوامع اسلامى و… مورد بررسى قرار گرفته است.
بخش سوم اختصاص به (بررسى احكام فقهى در پزشكى) دارد. در اين بخش، علاوه بر مقالات متعدد، حدود هفتاد سؤال جديد در مورد احكام فقهى تشريح بدن ميت، سقط جنين (سقط درمانى)، كنترل جمعيت، بچه لوله آزمايشگاهى، هرمافروديسم حقيقى (دو جنسيّتى)، تلقيح صناعى و… طرح شده است. همچنين در اين بخش، فتاوى مرحوم آيت الله خويى ـ ره ـ درباره برخى از سؤالات طرح شده در سمينار آمده است. مى توان گفت اين بخش، به دليل طبقه بندى سؤالات جديد و طرح آنها، جذابترين بخش كتاب به شمار مى رود و مطالعه آن مخصوصاً براى طلاب فاضل و علاقمند به مسائل مستحدثه بسيار مفيد است.
مطالعه اين كتاب به علاقمندان و مخصوصاً دست اندركاران پزشكى و طلاب، جداً توصيه مى شود.
در اين جا نكته اى قابل اشاره است: از مجموع بيست و دو مقاله بخش اول، تنها سه مقاله اختصاصى به حوزويان دارد و تمامى هفت مقاله بخش دوم، توسط داشنگاهيان ارائه شده است. البته در بخش سوم، حضور روحانيان و مقالات ارائه شده آنان چشمگيرتر است، اما باز اكثريت با جامعه پزشكى است. از آنجا كه اين سمينار بيشتر يك سمينار فقهى بود و تلاش داشت ديدگاه اسلام را نسبت به پزشكى و مسائل تازه آن تبيين كند، انتظار مى رفت فضلاى گرانقدر حوزه فعالانه تر در آن شركت مى كردند.
در پايان، لازم است از تمامى دست اندركاران اين سمنيار، شركت كنندگان، ارائه كنندگان مقالات و بويژه گردآورنده كتاب، جناب دكتر فتاحى، نماينده مردم مشهد در مجلس شوراى اسلامى، تشكر كنيم و توفيق روزافزون آنان را از خداوند متعال خواستار شويم. سيدحسن اسلامى
خاتمه تفصيل وسايل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة
محمدبن الحسن الحر العاملى. تحقيق محمدرضا الحسينى الجلالى.
(قم، مؤسسة آل البيت(ع) لأحياء التراث، 1412). 552ص، وزيرى.
مجموعه عظيم تفصيل وسائ الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، كه اكنون به نام اختصارى وسائل الشيعة مشهور است، از منابع مهم و گرانقدر فرهنگ اسلامى است، و قرنهاست كه مدار تحقيق و تفحّص و پژوهش و استنباط و اجتهاد است. گسترش مواد، ترتيب كارآمد، تنظيم استوار، تدوين بر اساس كتابهاى فقهى و سهل الوصول بودن آن، از مزاياى است كه كتاب حاضر را در جايگاهى بلند قرار داده است.
اين مجموعه سترگ، مستند است به منابع بسيار و مصادر فراوانى كه در مقدمه و ضمن كتاب از آنها و چگونگى اسناد و طرق آنها بحث نشده است. مؤلف در فرجام كتاب، مجموعه بحثهايى را تنظيم كرده است با عنوان خاتمه، و در آن از مباحث مهمى در ضمن آن سخن گفته است. وى در اين مؤخره، در ضمن (فوائد)، از مسائل ارجمند رجالى و حديثى كه به گونه اى در توثيق كتاب نقش داشته اند، بحث كرده است. مانند تعيين دقيق نام كتابها و مؤلفان آنها، اثبات نسبت كتابها به مؤلفان، اتّصال سند مؤلف به راويان آنها، تصحيح اسناد به گونه اى كه قابل استناد باشد، بويژه بر پايه شيوه مؤلف در تصحيح اخبار كه شيوه اخبارى است و بالأخره اعتقاد به حجيت تمام آنچه در مصادر كتاب آمده است; خاصه كتب اربعه و….
فوايد ياد شده بدين قرار است:
1. گزارش طرق شيخ صدوق كه در پايان (كتاب من لايحضره الفقيه) آمده است.
2. گزارش طرق شيخ طوسى كه در پايان كتابهاى تهذيب الأحكام و استبصار آمده است.
3. تفسير (عدّه) در اصطلاح ثقة الاسلام كلينى و ديگر مبهمات اسناد كتاب كافى.
4. گزارش مصادر معتمد در تدوين وسائل الشيعة.
5. گزارش طرق مؤلف در روايات مصادر ياد شده در فايده چهارم.
6. تبيين صحت و استوارى كتابهاى معتمد در تأليف وسائل الشيعة، و گواهى عالمان و محدثان در اين باره.
7. گزارش اصحاب اصول، اصحاب اجماع و صاحبان كتابهاى معتمد.
8. تبيين قرائنى كه موجب ثبوت خبر و اعتماد بدان مى شود.
9. نقهبل دلايل صحت احاديث كتابهايى كه از آنها حديث نقل كرده است.
10. نقد و ردّ اعتراضهاى درباره صحت كتب ياد شده در فايده نهم.
11. احاديث (مضمره) و رفع اشكال از حجيت آنها.
12. در اين بخش كه گسترده ترين فوايد دوازده گانه است، در آغاز از قرائنى كه در احوال رجال نشانگر توثيق آنها تواند بود، سخن رفته است و پس از آن به تفصيل و بر اساس حروف الفبا راويان و محدثان ياد شده اند.
متأسفانه مؤلف عظيم الشأن وسائل، از اين مقدمه و شيوه تأليف آن به تفصيل يا نكرده و به اشاره اى بسنده نموده است. به هر حال اهميت اين خاتمه بر محققان و مراجعه كنندگان وسائل الشيعة پوشيده نيست. با در نگريستن در آن، از يكسوى چگونگى توثيق منقولات وسائل را توان دريافت و از سوى ديگر، چگونگى نگرش رجالى مؤلف و دستيابى به معيارهاى اظهار نظر وى در اسناد حديث را. شيوه تحقيق:
محقق محترم را توفيق رفيق بوده است كه چاپ جديد وسائل را در مرحله نهايى يكسره بنگرد و از معارف والاى نهفته در آن بهره ها گيرد و با اشراف بر شيوه مؤلف، تحقيق خاتمه را به عهده گيرد و به گونه اى علمى، دقيق و استوار آن را عرضه كند. اكنون به برخى از آنچه وى در عرضه اين اثر فخيم انجام داده است، اشاره مى كنيم.
1) كتاب را بر پايه سه نسخه، از جمله نسخه مصحّح مؤلف با دقت تمام و مقابله تصحيح كرده اند و متنى استوار را، با تقطيع و تنظيم كارآمد و با رعايت تمام امور سجاوندى به شكلى چشمنواز عرضه كرده اند.
2) ضبط اسماء: چنانكه ياد شد، كتاب آكنده است از نام رجال اسناد احاديث. محقق محترم با دقت تمام، همه نامها را با تكيه بر منابع مهم و اطلاعات رجالى گسترده اش ضبط كرده و اعراب گذاشته اند.
3) در پانوشتها از آوردن تعليقات درازدامن دورى گزيده و در مواقع لازم براى تبيين چگونگى اختلاف نسخه و مستندسازى آنچه برگزيده ياد شده است، تعليقات سودمندى افزوده اند.
4) تنظيم دقيق مشيخه مؤلف: چنانكه پيشتر ياد كرديم، (فائدة خامسة)، گزارش طرق مؤلف به كتابهاى مرجع وى در تدوين وسائل الشيعة است. محقق، مشايخ ياد شده در طرق مؤلف را به شكل علمى و دقيقى شماره گذارى كرده و بدون شرح و بسط و با ارجاع به شماره ها، اسناد را به هم ارتباط داده است. مراجعه كننده با توجه به اين شيوه مبتكر (ص169) با سهولت و سرعت مى تواند مطلوبش را دريابد.
5) افزون بر آنچه ياد شد، محقق مقدمه اى مفصّل و سودمند نگاشته اند و در ضمن آن از اهميت حديث نزد فقها، ويژگيهاى وسائل الشيعة و برجستگيهاى آن نسبت به كتب حديثى متداول و… سخن گفته اند.
ييادآورى كنيم كه در اين جلد، از آن جهت كه فهرستهاى گونه گون كتاب را يك جا در چند مجلد عرضه خواهد شد، تنها به فهرست عناوين كلّى بسنده شده است. تحقيق ابن خاتمه تحقيقى است استوار و نمونه، و كارى است گرانقدر كه فقيه، محدث و رجالى را بهره هاى فراوانى خواهد رساند. محمدعلى مهدوى راد ده رساله
ملا محسن فيض كاشانى. به اهتمام رسول جعفريان. (چاپ اول: اصفهان، مركز تحقيقات علمى و دينى امام اميرالمؤمنين على(ع)، 1371). 291ص، وزيرى.
عالم بزرگ قرن يازدهم، ملامحسن فيض كاشانى (1091 ـ 1007) زندگى پر تحولى را طى كرده است. در نزد تنى چند از استادان معروف آن زمان با انديشه ها و گرايشهاى گوناگون، چون سيد ماجد بحرانى، صدرالمتألهين شيرازى، درس خوانده و در علوم مختلفى از فلسفه و عرفان تا فقه و حديث قلم زده است. اينكه چگونه يك عارف و قائل به حكمت متعاليه بالاخره به يك محدّث اخبارى تحول مى يابد، از عجايب زندگى فيض كاشانى است. حيات علمى فيض، همچون غزالى، پرفراز و نشيب بوده است. فيض، خود در چند نوبت، زندگانى علمى خود را با توجه به آخرين تطوّرات فكريش به رشته تحرير درآورده است كه مهمترين منبع ريشه يابى تحولات فكرى اوست. اكثر آثار فيض به زبان عربى نگارش يافته، آما آثار فارسى نيز دارد.
اخيراً به همت آقاى رسول جعفريان، نه رسالة فارسى و يك رساله عربى مرحوم فيض در يك مجموعه به نام ده رساله منتشر شده است. از نكات مثبت كتاب، مقدمه مفيد و نسبتاً مبسوطى است كه در بيان مآخذ شرح حال فيض، كتابشناسى و نسخه شناسى آثار وى به نگارش درآمده است. به علاوه در ابتداى هر رساله، مقدمه كوتاهى در معرّفى اجمالى آن و نسخه هاى مختلفش آورده شده است. عناوين رساله عبارتند از: 1 ـ شرح صدر 2 ـ زاد السالك 3 ـ المعاكمه 4 ـ راه صواب 5 ـ آينه شاهى 6 ـ الانصاف 7 ـ الفت نامه 8 ـ پاسخ به سؤالات اهل مولتان 9 ـ مشواق 10 ـ الاعتذار. از اين ده رساله، هشت رساله آن در نيم قرن گذشته به اشكال مختلف منتشر شده است اما دو رساله آن، يعنى رساله عربى الاعتذار و رساله مختصر پاسخ به سؤالات اهل مولتان، براى اولين بار است كه منتشر مى شود. مهمترين رسائل اين مجموعه كه بيانگر چگونگى تحوّل فكرى فيض است، رسائل الأنصاف، شرح صدر، آينه شاهى و الاعتذار است.
رساله شرح صدر شامل دو مقاله است: در مقاله اوّل از حقيقت علم و عالمان سخن گفته و در مقاله دوم شرحى از دوران زندگى خويش تا پنج و هشت سالگى آمده است. از مفاد اين رساله مى توان برخى از مهمترين جريانات فكرى مؤثر در شكل گيرى انديشه فيض را شناخت و بر ديدگاههاى او نسبت به مسائلى چند آگاهى يافت. فيض در رساله مختصر زادالسالك، طى بيست و پنج اقدامى كه سالك طريق حق بايد انجام دهد، رساله اى در آداب سلوك پرداخته است. رساله المحاكمه يكى از رساله هايى نسبتاً مهمى است كه براى شناخت آرا و افكار فيض به كار مى آيد. فيض در پاسخ سؤالاتى كه به وى نوشته شده است، ديدگاههاى خود را درباره اختلاف فكرى مهمى كه در جامعه دينى آن روز ايران مطرح بوده، بيان كرده است. فيض در اين رساله به عيوب اهل ظاهر و اهل باطن پرداخته و در عين تأئيد عرفان، حركات زشت صوفيه و كارهاى نادرست آنها را در (عبادت سازى) بيان مى كند. رسالة (رد صواب)، پاسخنامه اى است به دوازده پرسش فرضى. وى در اين رساله به اختصار از اختلاف مشربهاى فكرى موجود سخن گفته و ازموضع اخبارى به آراء اصوليان تاخته است. رساله (آينه شاهى)، ترجمه اى است همراه با تلخيص از رساله ديگر فيض به زبان عربى بنام (ضياءالقلب). اهميت اين رساله از اين روست كه ارتباط انسان را با شرع و عرف (حكومت و سلطنت) مورد تحقيق قرار مى دهد. او با يك تحليل روانى عقلانى كوشيده تا قواى مختلفى را كه بر انسان حكم مى رانند، بشناساند و مقنادهاى آنها را مطرح كند و تقدم و تأخر هر يك از اين قوا را شناسايى نمايد. اين قوا عبارتند از: عقل و شرع و طبع و عادت و عرف: مراد ازعرف در وقت استيلاء سلطنت است. اين متن از رساله هايى است كه در شناخت انديشه سياسى شيعه به كار مى آيد. رساله الانصاف كه مهمترين رساله اين مجموعه است، به سال 1083، يعنى هشت سال قبل از رحلت مرحوم فيض، به نگارش آمده است. اهميّت اين رساله از آن روست كه فيض نگاهى نقدگونه به برخى از آرا و نوشته هاى گذشته خويش دارد و اعتراف مى كند كه برخى آنها را (على حسب التمرين) نگاشته است! در اين رساله درباره چهاردسته متفلسفه، متصوّفه، متكلمين و من عنديين سخن گفته شده و انتقاداتى از آنها صورت گرفته است. فيض در رساله الفت نامه، روابط درونى برادران را تشريح كرده و مسلمانان را تحريض بر تشكيل مجمعهاى اخوت كرده است. انگيزه او در نگارش اين ر
ساله اين است كه (طريقه جمعيت و الفت و مرافقت و اخوت در دين، در زمان ما مندرس شده و قلوب اكثر اهل ايمان را با يكديگر تنافرى و تخالفى روى داده و نفاق و ريا در ميان اكثر مردم شايع شده است). لذا مى كوشد تا (بعد از تعيين جماعت اخوان و ضبط عدد ايشان، قواعد و قوانين چند در ميان مقرر دارد بر وفق شريعت و طريقت. رساله هشتم پاسخ مختصر فيض است به سؤال تاجرى از شهر مولتان هندوستان. مشواق، نام نهمين رساله فيض در اين مجموعه است كه در تعريفى استعارات اشعار صوفيانه به زبان فارسى نوشته است. تصوف شعر فارسى عالمى را مختل مى سازد كه در آن انسان و اجزاى بدن او، محيط و مسكن و مآواى او و نيز معاشرانش، همه به نمايش گذاشته مى شدند. درك نقش هر يك از اين بازيگران، يا درك معناى هر يك از اين الفاظ، منوط به درك نسبتى است كه اين بازيگر با ساير بازيگران و اين لفظ با ساير الفاظ دارد. (رجوع كنيد به مقاله نصرالله پورجوادى تحت عنوان رساله مشواق، حلقه اى از يك زنجير ادبى و عرفانى، معارف، شماره اول، دوره چهارم.) و بالأخره رساله عربى الاعتذار، نامه اى است كه فيض به يكى از علماى خراسان نگاشته است. آن عالم از وى خواسته بوده تا فيض نزد شاه و ساطت كند تا در خراسان منصب اقامه جماعت يا اداره امور آستان قدس به وى واگذار شود. فيض درخواست وى را با توضيحاتى درباره زندگى و خصائص روحى خود ردّ كرده است. اين نامه در ارزيابى وضعيت دينى آن عصر از ديدگاه فيض مفيد است.
متأسفانه رسائل ده گانه نه به ترتيب زمان نگارش مرتب شده و نه هيچ نظم منطقى ديگرى رعايت شده است. مناسب است مجموعه كامل رسائل فارسى مرحوم فيض در يك مجموعه گردآورى شود. اگر توفيقات گردآورنده محترم با حروفى متمايز از حروف متن رسائل چاپ مى شد، بر زيبايى متن كتاب مى افزود. آيات و روايات متن كتاب استخراج شده است . اما كتاب فاقد فهرستهاى فنى، آيات و روايات و اعلام واژه هاست. سعى گردآورنده كتاب مشكور باد.
بغية الراغبين فى سلسلة آل شرف الدين. (بيروت، الدار الاسلامية، 1411). 2ج، 489«811ص، وزيرى.
خاندان (شرف الدين) از سلسله هاى ديرپاى سرزمين پرخاطره و شكوهمند شيعى جبل عامل است. (آل شرف الدين) با تيره هاى گوناگون (نورالدين، صدر، آل عباس، هاشم، مرتضى) يكى از بزرگترين و ارجمندترين خاندانهاى شيعى آن ديار است.
علامه سيد عبدالحسين شرف الدين، چهره تابناك شيعى در سده اخير و قهرمان بى بديل آوردگاه انديشه ها، با نثر دلنشين و عبارات بلند و شكوهمندش، تاريخ اين خاندان بزرگ را رقم زده است و فرزند برومند وى، سيدعبدالله شرف الدين، يكسره كتاب را از نظر گذرانده و بر موارد متعدّدى از آن، تعليقات سودمندى نگاشته و با افزودن شرح حالهاى فراوانى از اين خاندان، اثر والاى پدر بزرگوارش را به بهترين شكل عرضه كرده است. استاد محمدرضا حكيمى درباره كتاب فوق نوشته اند:
كتابى است ادبى، تاريخى، رجالى، در شرح حال عالمانِ خاندان شرف الدين و خاندان صدر و ذكر احوال و آثار استادان و شاگردان آنان. (شرف الدين، ص109).
همچنين علامه شيخ مرتضى آل ياسين، در ضمن مقدمه گرانقدرى كه به المراجعات نگاشته، درباره آن نوشته است:
كتابى است بزرگ و گرانقدر و در ادبيات شرح حال نگارى با شيوه ويژه و چينش استوار، ممتاز است. مؤلف گاهى نيز شرح حال برخى از استادان افرادى را كه شرح حالشان در كتاب آمده است، ياد مى كند و گاهى از چگونگيهاى زمان زندگانى آنها سخن مى گويد. بدين ترتيب، اثر مزبور كتابى است اديبانه و زيبا و سودمند و بلكه تاريخ عصرها و نسلهايى در قالب شرح زندگانى مردانى از آل شرف الدين. (المراجعات، ص37).
و بايد بر اين دو بيان بيفزايم كه بغية الراغبين در ضمن شرح حال اين خاندان بزرگ، تاريخ ادبى سياسى، اجتماعى و فرهنگى لبنان و نجف اشراف ـ كه علامه شرف الدين در آنجا تحصيل كردند و به جايگاه والا اجتهاد دست يافتند ـ نيز هست. كتاب پس از مقدمه اى به خامه استاد محمدعلى قاسم درباره شرف الدين و شخصيت علمى، اجتماعى، و اصلاحى وى، با مقدمه اى از مؤلف درباره آل شرف الدين آغاز مى شود و با شرح حال نياى بزرگ آنان، شرف الدين (سيد شريف ابومحمد ابراهيم بن زين العابدين) ادامه مى يابد. سپس شرح حال برادران شرف الدين است و فرزندان وى. آنگاه عموهاى شرف الدين و سپس شرح حال جدّ وى و پدرش.
در باب دوم، سخن از ديگر رجال آل شرف الدين است و در ادامه آن، شرح حال سيد محمد، معروف به سيد صدرالدين، فرزند سيدصالح، نياى بزرگ خانواده صدر و آنگاه شرح حال چهره ها و شخصيتهاى اين تيره از آل شرف الدين، از جمله سيد اسماعيل صدر (ج1، ص190) و سيد صدرالدين صدر (ج1، ص242) و سيد حيدر بن سيداسماعيل صدر ج1، ص264) كه در ذيل شرح حال كوتاه وى، شرح حال بلند و سودمندى را از چهره علمى و اجتماعى محقق كتاب افزوده است و در پى آن شرح حال فرزند وى، سيد اسماعيل صدر را به خامه علامه شهيد آيت الله سيد محمدباقر صدر آورده است و نيز شرح حال كوتاه شهيد صد را. در باب دوم از بخش دوّم، از سيد محمدعلى، فرزند سيد صالح سخن رفته است و از فرزندان و نوادگان وى. در اين بخش شرح حال علامه عاليقدر و مجتهد بزرگ اين خاندان، آيت الله سيدحسن صدر به گونه اى بس زيبا، دلپذير و استوار و سرشار از اطلاعات آمده است و در ادامه آن زندگانى سياستمدار بزرگ اين خاندان، سيد محمد صدر. افزوده هاى جناب سيد عبدالله شرف الدين در اين دو شرح حال، بر غنا و سودمندى آن افزوده است. در بخش سوم اين باب، گزارش زندگانى سيد ابوالحسن، فرزند سيد صالح است و فرزندان و نوادگان وى. از جمله شرح حال سيد محمدصادق صدر، مؤلف كتابهاى حياة اميرالمؤمنين، الشيعه و الأجماع فى التشريع الأسلاميّة.
بخش عظيمى از كتاب، مشتمل بر زندگينامه خود نوشت علامه سيد عبدالحسين شرف الدين است. وى اين بخش را با زندگانى مادر بزرگوارش آغاز مى كند و با گزارش زندگانى و آثار و تأثر برادرش، سيد شرف، و فرزندان وى ادامه مى دهد. آنگاه به زندگينامه خود پرداخته و از چگونگى تحصيلاتش در لبنان، و سپس هجرتش به نجف اشرف و ادامه تحصيل در آن ديار مقدس سخن گفته و در ضمن آن از استادان گرانقدرش در علوم اسلامى با كلماتى زيبا و جملاتى دلپذير بليغ تجليل كرده و سپس به تفصيل، آثار و نگاشته هايش را گزارش نموده است. در بخش بعد، از مراجعت به جبل عامل سخن گفته است و ازقيام شكوهمندش عليه استعمار و درگيريش با جريانهاى انحرافى، و شكيبايى خود و همراهانش در راه اعتلاى كلمه حق و رنجها و زجر و سختيهايى كه كشيده اند، و نامردميها و زشت رفتاريهاى جبّاران، سيهدلان و نيز همراهان متلّون و همگامان سست اراده و بدسگال. زندگينامه اين (مرزبان بزرگ حماسه جاويد)، يكسره اقدام است و استوار، و براى رهروان راه راستى و رادى و انسانيت، تنبّه آفرين و پندآموز.
جناب سيد عبدالله شرف الدين در ادامه كتاب به تفصيل شرح حال فرزندان علامه شرف الدين را به قلم تنى چند از عالمان گزارش كرده است و در ادامه آن بسيارى از نامه ها و خطابه ها و بحثها وى را ثبت و ضبط نموده است و مقالات فراوانى از متفكران، مصلحان و اديبان و نويسندگان را در تبيين زندگانى علمى، سياسى ادبى و اهداف بلند و آرمانهاى والايش نقل كرده است. در پايان، زندگينامه امام سيد موسى صدر و آيت الله شهيد سيد محمدباقر صدر و خواهر شهيدش را به تفصيل آورده است.
گزيده سخن آنكه بغية الراغبين، كتابى است تاريخى، رجالى، سياسى، ادبى و اجتماعى و اثرى است عظيم و خواند و ماندنى. اين نگاه كوتاه در برنمودن مطالب سودمند اين اثر فخيم، قطعاً بسنده نيست. خوانندگان را به خواندن و در نگريستن در آن دعوت مى كنم و بر مؤلف جليل القدر آن و رضوان الهى را طلب مى نمايم و بر محقق و متمّم آن، توفيق و طول عمر. محمدعلى مهدوى راد
انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن. عباسعلى زنجانى. (چاپ پنجم: تهران، كتاب سياسى، 1371). 643ص، وزيرى.
كتاب انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن در چهار بخش تنظيم شده است: در بخش اول، تئورى انقلاب اسلامى، ماهيت و ويژگيهاى آن را مى شناساند. بخش دوم مى كوشد ريشه هاى عقيدتى انقلاب اسلامى را بيان كند و اصول سياست قرآنى را روشن سازد. بخش سوم به ريشه هاى تاريخى انقلاب اسلامى اختصاص دارد. مؤلف در اين بخش كوشيده است جنبشهاى شيعى را در طول تاريخ خونبار آن تا انقلاب اسلامى ايران در سال 1357 به رهبرى امام ـ قده ـ باز گويد. بخش چهارم، عوامل پيروزى انقلاب اسلامى ايران را بر مى شمارد و برخى از علل پيروزى انقلاب را از قول ديگران نقل و نقد مى كند.
مطالب اين كتاب، محصول تدريس در دانشگاه و كتاب ديگر مؤلف، مبانى فقهى قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، و مشاهدات وتجارب خود مؤلف است. مخاطبان اصلى كتاب، دانشجويان كليه رشته ها هستند و آنان بايد درس (انقلاب اسلامى و ريشه ها) را كه از دروس عمومى دانشگاههاست، بگذارنند. ضرورت گذراندن اين درس و فراهم بودن اين متن، موجب شد تا در مدتى حدود سه سال، پنج مرتبه تجديد چاپ شود و همچنان در بازارها ـ با آنكه تيراژ بالايى دارد ـ ناياب باشد.
اين موفقيت را به مؤلف محترم كتاب تبريك مى گوييم و در انتظار آنيم تا آثار تازه ترى از ايشان مطالعه كنيم. ليكن نظر به حساسيت مخاطبان كتاب و آموزشى بودن متن آن، نكاتى را يادآور مى شوم و اميدوارم در چاپ جديد شاهد بهبود و اصلاح آن باشيم.
1 ـ درس انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن، يك درس عمومى دو واحدى است; يعنى كليه دانشجويان با هر نوع علايقى بايد طى حداكثر سى و چهار ساعت درسى، اين كتاب را بياموزند و سپس امتحان دهند. در ميان اين دانشجويان، همان قدر علاقمندان مباحث تاريخى به چشم مى خورد كه تاريخ گريزان. با توجه به حجم كتاب (574ص) عملاً بسيارى از مباحث خوانده نمى شود و در مواردى، استاد به دادن جزوه و امتحان گرفتن از آن اكتفا مى كند. لذا مناسبتر است با حفظ مباحث ضرورى، كتاب به صورتى در آيد كه همه آن خوانده شود و نقض غرض صورت نگيرد.
2 ـ مختاربن ابى عبيده ثقفى، در تاريخ به گونه اى جنجالى مورد قبول يا رد قرار گرفته است. عده اى وى را به عنوان يك پيامبر دروغين و متنبّى محكوم كرده و كسانى وى را پيرو وفادار امام سجاد ـ ع ـ دانسته اند. طرح چنين شخصيتى با بيان نظريات متضاد، خارج از چهارچوب يك متن آموزشى، و طرح وى با اشاره به انتسابات رايج گمراه كننده است. مؤلف از برخورد نادرست مختار با امام حسن ـ ع ـ در جريان ترور آن حضرت در ساباط مدائن و بى وفايى وى نسبت به مسلم بن عقيل ياد مى كند و نتيجه مى گيرد كه وى در ميان شيعه (چندان خوشنام و برخوردار از جايگاه مردمى نبود.) (ص130). قيام مختار در اين كتاب، قيامى سياسى، بر اساس محاسبات سياستمدارانه توصيف شده است و دست آخر از اثبات رابطه اى ميان اين قيام و تأييد رسمى امام سجاد ـ ع ـ ناتوان مانده است. كسانى كه اين بخش را بدون داشتن زمينه و اطلاعات تاريخى مى خوانند، طبعاً دچار ابهاماتى مى شوند. پس چه بهتر كه اين قسمت حذف شود يا آنكه بر اساس تحقيقات تازه تاريخى و نظريات جديد اصلاح گردد. در اين مورد كافى است كه اشاره كنم مرحوم آيت الله خويى ـ ره ـ در كتاب معجم رجال الحديث بشدت از مختار دفاع مى كند و احاديث ذم وى را ضعيف، مرسل يا صادر از باب تقيه مى داند(1).
3 ـ بى دقتى در نقل يك سند يا خبر، گاه موجب بدآموزى مى شود. مؤلف محترم در وصف سيف الدوله صدقة بن مزيد به عنوان سردارى شيعى از ابن اثير نقل مى كند كه: (او آن قدر با عفت بود كه در سراسر عمرش ازدواج نكرد….) اين مطلب به فرض صحت، موافق با تعاليم اسلام نيست و با توجه به قشر وسيع خوانندگان جوان كتاب، موجب القاى شبهاتى مى گردد. با وجود اين، هنگام مراجعه به اصل منبع، يعنى الكامل فى التاريخ، چنين مى خوانيم: (و كان عفيفاً لم يتزوج على امرأته و لاتسرّى عليها(2).) يعنى وى عفيف بود و بر زن خود، زن ديگرى و كنيزى نياورد). و به عبارت امروزى، صدقه بن مزيد شوهرى وفادار بود. بنابراين همان گونه كه مى نگريم، مؤلف فاضل كتاب، عبارت مزبور را غلط ترجمه كرده است كه بايد نتيجه شتابزدگى باشد.
4 ـ استفاده از متون اصيل و دقيق تاريخى پس از ارزيابى آنها، از شرايط مسلم تاريخنگارى است. هر چند مؤلف محترم از منابع متعددى استفاده كرده است، ليكن سره و ناسره زيادى در اين منابع به چشم مى خورد. براى نمونه، در جايى از كتاب، به (خداوند الموت) ارجاع داده و از آن جا نقل قول شده است (صص 179 و 180) در صورتى كه اين كتاب، اثرى تاريخى نيست، بلكه رمانى تاريخى است با آميزه اى از خيال و واقعيت. اساساً مرحوم ذبيح الله منصورى بنا به دلائلى، غالباً كتابهايى مى نوشت و براى آنها مؤلفانى به نامهاى ميكل پيرامو، رابرت ماسى، ادوارد توماس، كورت فريشلر و پل آمير جعل مى كرد و خود را مترجم آن كتابها قلمداد مى كرد. لذا كتابهاى او، هر چند خواندنى و سرگرم كننده هستند، اما اعتبار تاريخى ندارند و قابل استناد نمى باشند(3).
5. يكى از سنتهاى رايج مورخان قديمى اغراق در دادن آمار است كه ابن خلدون بر اين سنت سخت مى تازد و اين گونه آمارها را قابل اعتماد نمى داند. داستان وجود سى هزار كلّه پز يك چشم (احمدنام) در شهر نيشابور، خود اغراقى است براى كوبيدن اين اغراقها. مولف محترم گاه اين گونه آمارها را نقل كرده و استدلال خود را سست كرده است. ايشان از مورخين نقل مى كند كه در جريان يورش وحشيانه مغولها به بغداد (تعداد نهصدهزار تن و يا يك ميليون و هشتادهزار نفر از اهالى بغداد به فجيع ترين شكل قتل عام شدند (ص187). هر چند بغداد، عاصمه خلافت اسلامى بود و از مغولها هم هر كارى ساخته است، اما با توجه آنكه پيروان ديگر اديان قتل عام نشدند و بغداد تسليم شده بود و اساساً چنين جمعيتى در آن زمان در بغداد نمى توانستند باشند، اين آمار قابل تأمل است. وقتى كه به منبع مورد استناد مؤلف، يعنى البداية و النهاية از ابن كثير مراجعه مى كنيم، چنين مى خوانيم:
(و قد اختلف الناس فى كمية من قتل ببغداد من المسلمين فى هذا الواقعة. فقيل ثمانمائة الف، و قيل الف الف و ثمانمائة الف و قيل بلغت القتلى الفى الف نفس(4).) يعنى مردم در تعداد كشته شدگان مسلمان واقعه بغداد اختلاف داشتند. گفته شد هشتصدهزار تن و گفته شد يك ميليون و هشتصدهزار نفر و هم چنين گفته شد بيش از دو ميليون تن كشته شدند. همان طور كه مى بينيم، خود ابن كثير، اين آمارها را از زبان مردم و با عنوان (قيل) كه معادل شايعه و (مى گويند) است، نقل كرده و هرگز بدان استناد نمى كند. همچنان كه در متن اصلى، تعداد كشته شدگان از هشتصدهزار تا بيش از دو ميليون نفر متغير است.
به هر حال اين يادآوريها به معناى كاستن از ارزش كار مؤلف گرانقدر نيست و اميدواريم در آينده شاهد متن منقح، مختصر و مستندى از اين كتاب و همچنين كتابهاى ديگرى از ايشان باشيم.
پاورقى
1. ر.ك: معجم رجال الحديث. سيد ابوالقاسم خويى. (قم، مدينة العلم، 1403). ج18، ص94 ـ 102.
2. الكامل فى التاريخ. ابن اثير. (بيروت، دار صادر، 1386). ج10، ص449.
3. در اين مورد، ر.ك: نشريه پيام كتابخانه. (سال اول، شماره اول، تابستان 1370). ص130، پديده ذبيح الله منصورى.
4. البداية و النهاية. ابوالفداء ابن كثير. (بيروت، مكتبة المعارف، 1966). ج13، ص202. سيد حسن اسلامى منطق و معرفت در نظر غزالى. غلامحسين ابراهيمى مينائى. (تهران، انتشارات اميركبير، 1370). 554ص، وزيرى.
غزالى از بزرگانى است كه درباره او كارهاى تحقيق فراوان صورت پذيرفته است. از آن جمله به زبان فارسى سوانح غزالى (شبلى نعمانى)، غزالى نامه (جلال الدين همائى)، فراز از مدرسه (عبدالحسين زرين كوب) و نيز دو ترجمه از المنقذ فى الضلال را مى توان نام برد. آثار موجود او نيز غالباً چاپ شده، مخصوصاً كيمياى سعادت و ترجمه كهن احياء العلوم و نيز نصيحة الملوك و مكاتيب غزالى به صورت مصحح و منقح عرضه شده است. نويسندگان غربى و عرب نيز درباره غزالى كارهاى ارزشمندى انجام داده اند. مركز نشر دانشگاهى به مناسبت نهصدمين سال مرگ غزالى شماره اى از مجله معارف را به عنوان (ويژه نامه غزالى) منتشر كرد. (1363)
در كتب تاريخ فلسفه، تاريخ ادبيات و تاريخ تصوف نيز عموماً فصل مفصلى به غزالى اختصاص مى دهند. ولى آنچه كمتر مورد بحث قرار گرفته، كتب او در مباحث منطق و معرفت است. (قسطاس المستقيم، محك النظر،معيار العلم، ميزان العمل، المستصفى، المنقذ من الضلال و….) دليل اين دو امر، يعنى فراوانى كتب و مقالات درباره غزالى، و در عين حال كمتر پرداختن به جنبه علمى كار او، به اين دليل ساده است كه غزالى مردى بوده است ذوفنون. او در تصوف و فلسفه و منطق و كلام و اصول و فقه و سياست… صاحبنظر و در نثر عربى و فارسى استادى توانمند و ممتاز است و لذا هر كس با فرهنگ ايران و اسلام سر و كار دارد، خواه ناخواه گذارش به غزالى مى افتد. ممكن است كسانى يعنى سليقه هاى غزالى را نپسندند، ولى عظمت و اهميت او را كسى منكر نتواند شد. حتى مردى با شجاعت ادبى و گستاخى انديشه عين القضات همدانى ـ كه مريد احمد غزالى بوده ـ محمد غزالى را مى ستايد. (نامه هاى عين القضات، ج2، ص51; تمهيدات، ص280).
به هر حال، چون كتابها و رساله ها درباره غزالى فراوان است، لذا كارهاى جديد درباره او را بايد به احتياط نگريست كه آيا سخن تازه اى دارد و يا تكرار مكررات است. كتاب دكتر ابراهيمى دينانى به نام منطق و معرفت در نظر غزالى را به عنوان تورق در دست گرفتم، ولى بزودى متوجه شدم اثرى است مايه دار و اصيل كه مراجعاتش به اصل كتب غزالى بوده و با دقتِ يك كتاب درسى در سطح بالا، عين عبارات مورد استشهاد غزالى در آن با قيد صفحه و چاپ مربوط، ذكر شده است. قدرت تحليل مؤلف با تخصصى كه در فلسفه اسلامى دارد، چشمگير است و هر نكته را به سرچشمه هاى آن ـ البته در محدوده تاريخ فلسفه اسلامى ـ باز مى گرداند. آنچه در آثار منطقى و حكمى و اصولى غزالى راجع به مباحث علم المعرفه و منطق هست، استخراج و در يك نظم معقول تنظيم، و توان گفت بازسازى شده است . بدين گونه با يك كتاب عميق و جدى درباره گوشه اى از تاريخ گسترده انديشه اسلامى روبرو هستيم. كار مؤلف در بررسى تحولات انديشه، مبتنى بر روشهاى جديد و عصرى است; ضمن آنكه احاطه سنتى و مدرسى وى بر مسائل مورد بحث كاملاً مشهود است. مؤلف آن چنانكه در شأن يك نويسنده حكمت انديش است به قضايا كاملاً عينى و از بيرون مى نگرد و از طغيان قلم و تجلى احساسات و پسندهاى شخصى و طرفگيريهاى معمول كمتر نشانى در اين كتاب مى يابيم. در عين حال به زوايايى مبهم اشاره شده است. مثلاً: (كساني… چنين مى انديشند كه اساساً غزالى براى رد مذهب باطنيه تربيت يافته بود و كليه امكانات دانشگاههاى نظاميه در اختيار وى قرار داشت). (ص92).
كاش مؤلف محترم اين مطلب را بيشتر بسط مى دادند. اين مسأله با آنكه تاريخى است و ظاهراً تأثيرى در مطالب تخصصى مورد بحث ندارد، اما پژوهنده را ممكن است به اين نتيجه برساند كه غزالى به هر قيمت مى خواست نهضت باطنى را بكوبد; هر چند به تناقضگويى دچار شود. همان كس كه لعن يزيد را جايز نمى داند، بسيارى از اهل قبله زمان خود را، از شيعه اسماعيلى گرفته تا عارف موحد… تكفير مى نمود و دست عباسيان و سلجوقيان را در آدمكشى بازتر مى كرد. غزالى ضربه بزرگى به فلسفه وارد كرد و در عالم تسنن ريشه فلسفه را خشكانيد. در عين آنكه حملات غزالى به فلسفه در عالم تشيع تأثير منفى نداشت. انديشمندان شيعى سير فلسفه را تكامل بخشيدند و از نظريات غزالى بخصوص كتب عرفانى او (مانند مشكوة الانوار) سود جستند. پيجويى تأثير منفى و مثبت يا به عبارت روشنتر درك نقش ويرانگرى و سازندگى غزالى در فلسفه اسلامى، كارى است سترگ كه حتماً بايد بدان پرداخت و به شيوه همين كتاب با نقل شواهد و امثله از آثار غزالى و متفكران پيش از او و پس از او، جايگاه وى را دقيقاً در مسير تطورات حكمت اسلامى روشن ساخت.
نقص عمده ٌاين كتاب، نداشتن فهرست راهنماست. مسلماً تهيه اين فهرست كه بايستى با اشراف خود مؤلف و به دست آدم ذيصلاحى صورت گيرد، خواننده را در رهيافت به نكات باريك و نقاط تاريك كمك خواهد كرد. مطالعه اين كتاب را به پژوهشگران فرهنگ اسلامى توصيه مى كنيم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو. منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلام
محمد ابراهيم جناتى . (تهران ، انتشارات كيهان 1371) 4230 ص ، وزيرى .
اجتهاد فقيهان و استنباط عالمان مستند بر منابعى است كه در چند و چونى صحبت آنها از ديدگاه عالمان مذاهب مختلف اسلامى مورد گفتگوست . از مباحث به كيفيت و كميت متفاوت در كتابهاى اصولى مورد گفتگو قرار ميگيرد و عالمان و اصوليان از زاويه هاى متعددى بدان نگريسته و مينگرند . ارزيابى و نقد و تحليل مبانى استنباط و مصادر اجتهاد به گونه تطبيقى ، پژوهشى سودمند و كار آمد است كه اخيراً تنها تنى چند از فقيهان و متفكران بدان توجه كرده اند . در اين زمينه، اثر گرانقدر علامه سيد محمد تقى حكيم با عنوان ( الاصول العامه للفقه المقارن ) ياد كردنى است و نيز كتاب مصادر الاستنباط بين الاصولين و الاخباريين كه به ارزيابى مبانى استنباط از ديدگاه اصوليان و اخباريان پرداخته است .
نقد و تحليل و بررسى عالمانه اين موضوع را استاد جناتى ، سالهاى پيش در سلسله مقالاتى در گرامى نامه كيهان انديشه آغاز كردند كه پس از نشر در شماره هاى متعدد آن ، اكنون يكجا مجال نشر يافته است .
كتاب حاضر پس از مقدمه اى كوتاه ، با بحث و بررسى درباره اولين منبع اجتهاد ( قران كريم ) آغاز ميشود .
در اين بحث از آيات الاحكام سير تاريخى نگارش آيات الاحكام ، حجيت ظواهر كتاب، محكم و متشابه در قران ، نزول قران ، آيات مكى و مدنى، قرائت ، عدم تحريف قران و نسخ سخن رفته است.
همين جا ياد آورى كنم كه پانصد آيه بودن آيات الاحكام قابل تامل است . اين تامل و نقد را پژوهشيانى از متقدمين و متاثرين ياد كرده اند (الحياه، ج ، ص ; ، ج ، ص ) نيز آنچه از طبقات نحاه درباره قاسم ابن اصبغ بن محمد بياتى آمده است كه برخى او را اولين نويسنده در احكام القران دانسته اند ، گويا مستند به سخن علامه سيد حسن صدر است در تاسيس الشيعه كه قطعا درست نيست . از طبقات نحاه و يا بغيه الدعاة سيوطى ، تنها سخن از اين است كه وى كتابى در احكام القران دارد ; نه اينكه وى اولين نگارنده آيات الاحكام است .
در بخث از دومين منبع اجتهاد ، پس از تبيين معناى لغوى و اصطلاحى سنت ، از حجيت سنت رسول الله (ص) و ائمه طاهرين (ع) سخن رفته و ديدگاه فقيهان اهل سنت در حجيت سنت صحابه نقد شده است . بحث از خبر واحد ، شهرت ، چگونگى تدوين حديث ، جعل و وضع در حديث ، ديدگاههاى مختلف در شرايط استنباط از سنت ، از ديگر مباحث اين بخش است.
در سومين منبع به اجماع پرداخته شده است و با نگرشى به سير تاريخى مساله اجماع ، اقسام آن تبيين شده و ارزش اجماع در ديدگاههاى مختلف طرح و بررسى شده است . در چهارمين منبع چگونگى عقل به عنوان منبع اجتهاد بررسى شده است و ضمن آن به مباحثى چون حسن و قبح عقلى ، ملازمه بين حكم عقل و شرع ، قلمرو عقل در شناخت حقايق و ... رسيدگى شده است .
در پنجمين منبع سخن از قياس رفته است و سير تاريخى آن و ارزش آن در استنباط بحث و بررسى از استحسان ، به عنوان ششمين منبع اجتهاد مطرح شده است و آراء مذاهب مختلف در اين باره نقد و بررسى شده است .
مصالح مرسله ، منبع هفتم است كه در ضمن آن ، سير تاريخى مساله ، موسس آن ، اقسام مصالح مرسله و اعتبار آن در ديدگاه مذاهب گزارش و نقد و تحليل شده است. استصلاح ، به عنوان منبع هفتم مورد بررسى قرار گرفته است و ديدگاه فقهاى شيعى ، شافعى و حنفى درباره آن گزارش شده است. مذهب صحابى و چگونگى حجيت آن در ديدگاه معتقدان بدان ، سدّ ذرايع و فتح ذرايع ، شريعت سلف ، عرف و عادت، سيره عملى اهل مدينه ، استدلال و بالاخره استصحاب و برائت ، به عنوان ديگر منابع اجتهاد به اختصار مورد گفتگو قرار گرفته اند .
جاى كتابى بدين سان در ادبيات دينى فارسى جداً خالى بود. توجه به سير تاريخى مساله و روشن ساختن خاستگاه آغازين مبانى و چگونگ
معرّفيهاى گزارشى
كليات
1 ـ مجموعه مقالات اولين سمينار كاربردى مراكز و سازمان هاى پژوهش فرهنگى و اطلاع رسانى. فيروزه برومند و ديگران. (تهران, سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى, 1370). 164ص, وزيرى.
مشتمل بر مجموعه مقالات سمينار مراكز پژوهش فرهنگى و اطلاع رسانى است. عناوين مقالات عبارت است از: كاربرد و عدم كاربرد اطلاعات در پژوهش, گزارشى از فعاليتهاى بانك اطلاعات مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, بررسى اجمالى از وضعيت نظام آموزشى كتابدارى در ايران, نقش كتابخانه هاى عمومى در آموزش مداوم و اطلاع رسانى به نوسوادان, ضرورت اطلاع رسانى در حوزه هاى علميه, بى پشتوانگى تحقيقات در زمينه فرهنگ عمومى.
2 ـ راهنماى روزنامه هاى ايران 1369 ـ 1368. كبرى خداپرست و احمد صباگردى مقدم. (تهران, كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران, 1371). 82ص, وزيرى.
شامل صد و يازده عنوان روزنامه و خبرنامه است كه طى سالهاى 1368 ـ 1369 در نقاط مختلف ايران منتشر شده است. در ذيل عنوان هر روزنامه, تاريخ نشر, فاصله انتشار, صاحب امتياز, نشانى, تعداد صفحات و اطلاعات ديگرى درباره آن آمده است.
3 ـ كتابشناسى كتابخانه مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى, مريم ضامنى. (چاپ اول: تهران, مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى, 1371). ج8, نه « 428ص, وزيرى.
جلد هشتم از كتابشناسى كتابهاى موجود در كتابخانه مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى است و شامل كتابهاى فارسى دريافت شده در سال 68 ـ 69 توسط مؤسسه سابق الذكر است.
4 ـ تاريخ علم. دامپى ير. ترجمه عبدالحسين آذرنگ. (چاپ اول: تهران, سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى, 1371). دوازده « 589ص, وزيرى.
اثرى است مختصر و مفيد و مستند درباره تاريخ علم از روزگاران گذشته تا عصر حاضر. عناوين فصلهاى آن به ترتيب ذيل است: علم در جهان باستان, سده هاى ميانه, نوزائى, دوران نيوتون, سده هجدهم, فيزيك قرن نوزدهم, زيست شناسى سده نوزدهم, علم سده نوزدهم و انديشه فلسفى, پيشرفت بيشتر در زيست شناسى و مردم شناسى, دورانى نو در فيزيك, اخترشناسى نوين, فلسفه علمى و ديدگاه آن.
5 ـ فهرست مشترك نسخه هاى خطّى فارسى پاكستان (مجلد سيزدهم). احمد منزوى. (اسلام آباد, مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان). 635ص, « 21ص, وزيرى.
سيزدهمين مجلّد و گويا آخرين مجلد فهرست مشترك نسخه هاى خطى فارسى پاكستان, كه فهرست كتابها بخش 35 ـ 38 طرح عظيم و طاقت فرساى پژوهشگر و كتابشناس سختكوش جناب احمد منزوى را دربر دارد. در اين جلد كتابهاى, دانشهاى بلاغتى, دستور زبان فارسى, اردو, تركى وعربى عروض و مافيه آمده است. استاد اكنون پس از 15سال تحقيق و تتبع براى سامان بخشيدن به اين اثر جاودانه, در ايران و در سازمان گرانقدر دائرةالمعارف بزرگ اسلامى مشغول سامان بخشيدن به بى مانند ديگر است با عنوان (كتابنامه بزرگ نگاشته هاى فارسى) براى وى آرزوى سلامت و توفيق جهت به فرجام رساندن اين مجموعه يى بديل فرهنگى و پژوهشى را داريم.
6 ـ فهرست مقالات فارسى در مطبوعات جمهورى اسلامى ايران: (دوره نهم, شماره 33). (تهران, سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى, 1371). 516ص, وزيرى.
مشخصات كتابشناسى 4706 مقاله است كه در بهار 1369 در مطبوعات نشر يافته است. فهرست موضوعات در آغاز كتاب آمده با مقدمه اى در چگونگى اطلاعات عرضه شده در اين مجموعه. و پايان كتاب فهرستان پديد آورندگان, و فهرست تحليلى و فهرست جرايد فهرست شده آمده است.
7 ـ فهرست مقالات فرهنگى در مطبوعات جمهورى اسلامى ايران: (دوره دهم, شماره 37). (تهران, سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى, 1371). 619ص, وزيرى.
مشخصات كتابشناسى 5517 مقاله است كه در بهار 1370 در مطبوعات نشر يافته است.
8 ـ كتابنامه امام كاظم عليه السلام. ناصرالدين انصار قمى. (چاپ اول: مشهد, كنگره جهانى حضرت رضا ـ ع ـ, 1370). 190ص, رقعى.
شناسايى و گزارش منابع و مصادرى است كه بگونه اى درباره امام موسى بن جعفر(ع) بحث كرده اند. مؤلف با پژوهشى در خور تقدير منابع كتابشناسى را جستجو كرده و بالفحض ازفهرستها و كتابخانه مجموعه سودمندى فراهم آورده است. اطلاعات ارائه شده در كتابنامه امام كاظم(ع) زودياب است. كتاب در دوازده بخش سامان يافته است: كتابهاى مستقل چاپ درباره امام بزبان عربى, فارسى و اردو آثار حديثى منقول از امام(ع), كتابهايى مربوط به كاظمين, مقالات, كتابهايى كه در ضمن آنها شرح حال امام(ع) آمده است و مقالات و بالاخره آثار خطى عربى و فارسى.
9 ـ هزار كتاب و رساله پيرامون نماز. ناصرالدين انصارى و رضا استادى. (تهران, طرح اقامه نماز, 1371). 256ص, وزيرى.
كتاب در سه بخش تدوين يافته است. بخش اول داراى دوازده مطلب درباره نماز و كتابهاى مربوط به آن تعليم آقاى استادى كه در ضمن آن از نماز در قرآن, حديث سخن رفته و برخى از كتابها سودمند درباره نماز گزارش شده است. بخش دوم شامل هشتصد و پنجاه كتاب رساله است درباره نماز كه بهمت آقاى انصارى گرد آمده است. بخش سوّم گزارش صد و پنجاه كتاب و رساله است درباره نماز جمعه است كه بهمت آقاى جعفريان و آقاى انصارى گرد آمده است. كتاب در مجموعه اثرى است سودمند; گو اينكه بلحاظ كتابشناسى و اطلاعات ارائه شده و تقسيم بندى كتابها داراى كاستيهاى است.
10 ـ چگونه قرآن بخوانيم. سيد محمدتقى حكيم. (چاپ اول: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 151ص, رقعى.
راهنماييهايى است سودمند و راهگشا درباره تلاوت, تديّر, فهم, تفسير و مسائل ديگر مربوط به قرآن. مطالب كتاب مستند است به آيات و روايات و نثر كتاب روان است و استوار. خواندن كتاب را به نوآشنايان با قرآن توصيه مى كنيم.
11 ـ خاطرات و زندگى حسن البناء. حسن البناء. ترجمه ايرج كرمانى. (چاپ سوم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 376ص, رقعى.
زندگينامه خودنوشت حسن البناء, مرشد اخوان المسلمين است كه به تفصيل از تحصيل شكل گيرى اخوان المسلمين, مبارزات وانديشه هايش در آن سخن رفته است. دريغا كه اين ارزنده نه فهرست درستى موضوعات دارد و نه فهرستهاى راهنما.
12 ـ راهنماى مراكز اسناد و كتابخانه هاى تخصصى, اختصاصى و دانشگاهى. شيرين تعاونى (خالقى) با همكارى ايراندخت عزيزى. (ويرايش دوم: تهران, كتابخانه ملى, 1371). و « 288ص, وزيرى.
حاوى معرفى 532 واحد اطلاع رسانى در ايران است. در معرفى كتابخانه ها و مراكز اسناد, نام و نشانى و سال تأسيس و تعداد كتابها و نشريات آنها به دست داده شده است.
13 ـ فهرست كتب چاپ سنگى موجود در كتابخانه سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى. (مديريت پژوهش هاى فرهنگى. (چاپ اول: تهران, سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى, 1371). 154ص, وزيرى.
كتاب حاضر در دو بخش فارسى و عربى, به معرفى كتب چاپ سنگى فارسى و عربى كه در كتابخانه سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى (وابسته به وزارت فرهنگى و ارشاد اسلامى) موجود است, پرداخته كه شامل 399 كتاب فارسى و 220 كتاب عربى است.
14 ـ رده PIR زبانها و ادبيات ايرانى بر اساس نظام رده بندى كتابخانه كنگره. تنظيم و تدوين ماندانا صديق بهزادى. (چاپ اول: تهران, كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران, 1371). سى و دو« 557ص, رحلى.
كتاب حاضر مبتنى بر گسترش نظام رده بندى كنگره است كه كليات تقسيم بندى زبان و ادبيات آن در اين نظام مشابه و يكسان است, ولى جزئيات ويژگيهاى تاريخى, ادبى, زبانى و آثار موجود در هر زبان, مورد نظر قرار گرفته است.
15 ـ اتحاد جماهير شوروى (سابق). عزت الله مصلح آبادى و ديگران. (چاپ اول: تهران, مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى, 1371). بيست و سه « 1121ص, رحلى.
تحقيقى است مفصل و جامع درباره جوانب گوناگون اتحاد جماهير شوروى سابق در ضمن نُه فصل به ترتيب ذيل: وضعيت عمومى وضعيت سياسى, وضعيت نظامى, وضعيت انرژى, وضعيت اقتصادى (كه مفصلترين بخش كتاب است), روابط سياسى و فرهنگى جمهورى اسلامى با اتحاد جماهير شوروى, روابط نظامى جمهورى اسلامى ايران با اتحاد جماهير شوروى, روابط انرژى جمهورى اسلامى ايران با اتحاد جماهير شوروى, روابط اقتصادى جمهورى اسلامى ايران با اتحاد جماهير شوروى.
16 ـ عصر زندگى: آينده انسان و اسلام. محمد حكيمى. (مشهد, انتشارات هاتف, 1371). 360ص, وزيرى.
آن روز كه (خورشيد مغرب) طلوع كند و تاريكزار يخزده اجتماع انسانى را گرما بخشد و فروغ آفريند, جامعه چسان خواهد بود و انسان چگونه روزگار خواهد گذراند و ديگرگونيهاى و ديگرسانيها چطور شكل خواهد گرفت و فرودستان چه خواهند كردند و گران فرازان و زورمندان چگونه خواهند بود و عدالت چه جلوه اى خواهد داشت و رفاه اقتصادى در عينيت جامعه چه ابعادى خواهد يافت؟! اينها وجز اينها, سئوالهايى است كه منتظران آن يار ـ كه صدها قافله دل همره اوست ـ دارند. روايات ما آكنده است از ترسيم آن روزگاران, و چهره مايى از انسانها و شكل گيرى عدالت و ظهور منجى بشريت و…. مولف كوشيده است در ضمن بيست فصل و با استناد به احاديث, با تبيين و توضيح هوشمندانه, نثرى استوار و دلكش, به اين سئوالها پاسخ گويد. عناوين برخ ياز بخشها چنين است: عدالت اجتماعى, تدارك جنگ و جنگاوران, رفاه اقتصادى, حكومت مستضعفان, سامان يابى زندگى, تداوم راه پيامبران, سيدره عملى و روش شخصى امام موعود(ع) و مطلب ديگرى از اين دست.
17 ـ فهرست مصادر الفرق الاسلاميه: المصادر الدروزية. على اكبر ضيائى. (بيروت, دارالروضه, 1412). 191 « 35ص, وزيرى.
پژوهشى است گسترده و دقيق در مصادر و منابع فرق اسلامى موجود كه پيشتر, چگونگى آن را گزارش كرده ايم, اين جلد, ويژه شناسايى وگزارش مصادر, عقايد, آثار, جريانها و چندى و چونى دروزيهاست. در ضمن گزارش مصادر, مؤلف گاه درباره مؤلف كتاب و محتواى آن به اختصار سخن مى گويد. در بخش عربى اين مجموعه بر روى هم 588 كتاب, رساله, بيانيه و سند درباره دروزيها شناسانده شده است.
18 ـ جامع التصانيف الحديثة. يوسف اليان سركين. (قم, كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى, 1371). 2ج, 167 « 6ص, وزيرى.
شناس پر اطلاع و سختكوش, يسوف اليان سركين, ابتدا كتاب بزرگش, معجم مطبوعات العربيّه, را منتشر كرد كه كتابشناسى كتابهاى چاپى از آغاز ظهور چاپ تا سال 1339 قمرى بود و پس از آن اين (مجموعه را منتشر كرد در تتميم و تكميل آن كه كتابشناسى سالهاى 1339 تا 1346 است. اكنون اين دو جلد يك جا و در نسخه هايى معدود براى اطلاع محققان و مراكز تحقيقى منتشر شده است.
20 ـ فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانه مدرسه مروى تهران. رضا استادى. (تهران, كتابخانه مروى, 1371). 398ص, وزيرى.
گزارش نسخه ها و بعضاً كتابها و ديگر اطلاعات جنبى است درباره هزار و پنجاه نسخه موجود در كتابخانه مروى تهران جناب استادى در ضمن مقدمه اى, مدرسه مروى را شناسانده و شرح حال متوليان مدرسه را از آغاز تاكنون نوشته اند. حديث
1 ـ مقام ولايت در شرح زيارت جامعه كبيره. احمد زمرّديان. (چاپ سوم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 827ص, وزيرى.
شرحى است گسترده و درازدامن بر زيارت جليل القدر (جامعه). مؤلف محترم در جاى جاى كتاب ضمن شرح فقرات زيارت, به بحثهاى اعتقادى, تربيتى و اخلاقى پرداخته است. مانند معانى وحى (ص36), نعمت (ص80), معناى عترت چيست؟ (ص144), اخلاص (ص238), اولى الأمر چه كسانى هستند؟ (ص263) تبيين معناى عزت (ص329), سنت الهى (ص421) و شفاعت (ص790).
2 ـ ترجمه و تفسير نهج البلاغه. محمدتقى جعفرى. (چاپ سوّم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). ج2, 382, وزيرى.
ترجمه و تفسير خطبه 43 تا 86 نهج البلاغه است. يادآورى كنم كه اثر سودمند استاد جعفرى افزون بر تفسير عمومى خطبه هاى نهج البلاغه, گاه بحثهاى موضوعى ارزشمندى را نيز به همراه دارد. از جمله در اين جلد, توضيح و تفسير سه نوع اجل (ص19), بحثى در تشبيه و تمثيل (ص4), بحثى در معاد (ص42), آيات و روايت صراط (ص91), ريا (ص296) و عوامل بغض و عداوت ميان انسانها (ص325) در آن آمده است.
3 ـ مباحثى پيرامون فرهنگ انقلاب اسلامى. محمدجواد باهنر. (تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 415ص, رقعى.
مجموعه است از بحثهاى گرانقدر و رهگشاى دانشمند ژرفنگر, شهيد محمدجواد باهنر درباره انقلاب اسلامى. عناوين برخى از بحثهاى آن چنين است: بعد فرهنگى انقلاب اسلامى, اسلامى بودن انقلاب, نقش تعليمات اسلامى در انقلاب, ارزشهاى فرهنگى انقلاب, تغييرمعيار ارزشها در انقلاب, روانشناسى مردم قبل و بعد از انقلاب, آزادى عقيده, روابط بين المللى جمهورى اسلامى, صدور اختلاف, قطع رابطه با آمريكا.
4. مقام ولايت در شرح زيارت جامعه كبيره. احمد زمرّديان. (چاپ سوّم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 827ص, وزيرى.
شرحى است گسترده و درازدامن بر زيارت جليل القدر (جامعه). مؤلف محترم در جاى جاى كتاب ضمن شرح فقرات زيارت, به بحثهاى اعتقادى, تربيتى و اخلاقى پرداخته است. مانند معانى وحى (ص36), نعمت (ص80), معناى عترت چيست؟ (ص144), اخلاص (ص238), اولى الأمر چه كسانى هستند؟ (ص236), تعيين معناى عزت (ص329), سنت الهى (ص421) و شفاعت (ص790).
5. ترجمه و تفسير نهج البلاغه. محمدتقى جعفرى. (چاپ سوّم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). ج2, 382ص, وزيرى.
ترجمه و تفسير خطبه 43 تا 86 نهج البلاغه است. يادآورى كنم كه اثر سودمند استاد جعفرى افزون بر تفسير عمومى خطبه هاى نهج البلاغه, گاه بحثهاى موضوعى ارزشمندى را نيز به همراه دارد. از جمله در اين جلد, توضيح و تفسير سه نوع اجل (ص19), بحثى در تشبيه و تمثيل (ص4), بحثى در معاد (ص42), آيات و روايات صراط (ص91), ريا (ص296) و عوامل بغض و عداوت ميان انسانها (ص325), در آن آمده است.
6 ـ مباحثى پيرامون فرهنگ انقلاب اسلامى. محمدجواد باهنر. (تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 415ص, رقعى.
مجموعه ايست از بحثهاى گرانقدر و رهگشاى دانشمند ژرفنگر, شهيد محمدجواد باهنر درباره انقلاب اسلامى. عناوين برخى از بحثهاى آن چنين است: بعد فرهنگى انقلاب اسلامى, اسلامى بودن انقلاب, نقش تعليمات اسلامى در انقلاب, ارزشهاى فرهنگى انقلاب, تغيير معيار ارزشها در انقلاب, روانشناسى مردم قبل و عبد از انقلاب, آزادى عقيده, روابط بين المللى جمهورى اسلامى, صدور انقلاب, قطع رابطه با آمريكا.
7 ـ پرورش روح در پرتو چهل حديث. سيد محمد شفيعى. (قم, مركز انتشارات دفتر تبيغات اسلامى, 1371). 2ج, 495 « 583ص, وزيرى.
در اين كتاب چهل موضوع اخلاقى, عقيدتى, سياسى بر اساس چهل حديث مطرح شده است. ذيل هر موضوع نيز روايات در ابعاد آن موضوع گزارش شده است. مؤلف افزون بر ترجمه احاديث, توضيحاتى با عنوان (تذنيب) در ذيل احاديث مى آورد.
8 ـ شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق. محمدتقى فلسفى. (تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 529ص, وزيرى.
بخش دوم از شرح و تفسير مفصل و گسترده دعاى عظيم و جليل القدر مكارم الاخلاق سيد الساجدين, على بن الحسين(ع) است كه پيشتر از چگونگى شرح آن سخن گفته ايم. (شماره 9, ص76). برخى از عناوين آن چنين است: زيور صالحين, گسترش عدل, شكر نعمت, فرو, ترك احسان نابجا, كم شمردن كارهاى خوب, ستايش بارى تعالى. قرآن
1 ـ چگونه قرآن بخوانيم. سيد محمدتقى حكيم. (چاپ اول: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 151ص, رقعى.
راهنماييهايى است سودمند و راهگشا درباره تلاوت, تديّر, فهم, تفسير و مسائل ديگر مربوط به قرآن. مطالب كتاب مستند است به آيات و روايات و نثر كتاب روان است و استتوار. خواندن كتاب را به نوآشنايانى با قرآن توصيه مى كنيم.
2 ـ چهارده روايت در قرائت قرآن مجيد. محمدجواب شريعت. (تهران, سازمان تبليغات اسلامى, 1370). 1028ص, وزيرى.
پژوهشى است گسترده, دقيق و عالمانه درباره قرائتهاى مختلف قرآن كريم. مؤلف, مقدمه اى نوشته اند مفصل و سودمند در چگونگى اختلاف قرائتها, و شرح حال قاريان چهارده گانه را نيز به اختصار آورده اند. پس از آن, متن كتاب است كه در ابتدا, آيات آورده شده و آنگاه اختلاف قرائتها با توجيه و تبيين دلايل آن آمده است. در پايان, فهرست دقيق و كارآمد آيات مطرح شده. آيات و كلماتى كه به عنوان شاهد آمده اند, كلماتى كه مرطح شده اند و درباره چگونگى قرائت آنها بحث شده است, و نيز فهرست اشعار و اعلام آمده است. كتابى به اين گستردگى و دقت درباره قرائتها در ادبيات فارسى براى اولين بار است كه سامان مى يابد و نمونه آن را حتى در نگارشهاى اخير عالمان و قرآن پژوهان عرب نيز نمى توان ديد. تلاش مؤلف و ناشر را مى ستانيم و برايشان آرزوى توفيق دارين. فقه و اصول
1 ـ الرسائل التسع. نجم الدين جعفربن الحسن (محقق حلّى). تحقيق رضا استادى. (قم, كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى, 1371). 400ص, وزيرى.
مجموعه نه رساله, فقهى است از فقيه بلندپايه, صاحب كتاب شرايع الاسلام كه بر اساس نسخه هاى متعددى تصحيح و تحقيق شده است. در پانوشتها افزون بر ضبط اختلاف نسخه ها, مصادر احاديث و اقوال ياد شده وگاهى توضيحاتى در تبيين مطالب متن آمده است. كتاب, مقدمه اى دارد كوتاه در شرح حال مؤلف. پايان بخش آن, فهرستهاى گوناگون آمده است.
2 ـ مبانى فقهى شرايط قاضى. حميد انصارى. (تهران, 1371). 237ص, وزيرى.
بررسى و تحقيقى است درباره شرايط قاضى از نگاه مذاهب مختلف اسلامى. در فصل اول به دادرسى در اسلام, معناى قضاء اقسام, انتصاب قاضى, راههاى اثبات ولايت قاضى پرداخته شده است و آنگاه فصل دوم است با بحث گسترده شرايط قاضى. در فصل سوم, مسأله مهم قاضى تحكيم بررسى شده است و پايان بخش كتاب, گزارش كوتاهى است از زندگانى اعلام كتاب. مؤلف سعى كرده است تمام بحثهاى كتاب را با استناد دقيق و ارزيابى همه جانبه سامان بخشد و در نقل اقوال از تكرار مكررّات بپرهيزد و غالباً آرا و اقوالى را عرضه كند كه نكاتى افزون براى اقوال نقل شده, داشته باشد.
3 ـ رسائل فى الاصول و الفقه. عباس حائرى تهران. تحقيق على فاضل قايتى. (قم, بنياد فرهنگى امام مهدى ـ عج ـ, 1370). 524ص, وزيرى.
مجموعه هشت رساله است به خامه آيت الله شيخ عباس تهرانى در مسائل اصولى و فقهى. بحث قطع و ظن, استصعاب, تعادل و تراجيح, حكم لباس مشكوك و احكام نمازجمعه, از جمله رساله هاى اين مجموعه است. محقق محترم, متن رساله ها را تحقيق كرده و منابع احاديث و اقوال را استخراج نموده و در ضمن مقدمه اى به شرح حال مؤلف پرادخته است. فلسفه و كلام
1 ـ شناخت اسلام. سيد محمد حسينى, بهشتى, محمدجواد باهنر, على گلزاده غفورى. (تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 521ص, وزيرى.
شامل بحثهاى متنوع دقيقى درباره اسلام است و برخى از عناوين آن چنين است: توحيد قرآن, نقش وحى در زندگى بشر, تاريخ در بينش اسلامى, خانواده, ازدواج, نظام اجتماعى, اقتصاد اسلامى.
2 ـ رساله نور على نور در ذكر و ذاكر و مذكور. حسن حسن زاده آملى. (چاپ دوم, قم, انتشارات تشيع, 1371). 176ص, وزيرى.
مجموعه ايست در يك مقدمه و يازده فصل درباره دعا, ذكر و مناجات. در فصل اوّل با چهل كلمه و بياناتى در تبيين آنها جايگاه والاى دعا مبين شده است و در فصل دوّم بر لطائف عظيم دعاها تأكيد گرديده و در فصول ديگر در چگونگى دعا خواندن, ادب مع الله, سرّ التجائب دعا و… سخن رفته است. رساله نور على نور, سرشار است از نكات لطيف و اشارات رهگشا و تنبّه آفرين.
3 ـ سرگذشت انديشه ها. آلفرد نورث وايتهد. ترجمه عبدالرحيم گواهى. نقد و بررسى محمدتقى جعفرى. (چاپ اول: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). ج2, ص329 ـ 797, وزيرى.
عناوين فصلهاى اين جلد از كتاب به ترتيب ذيل است: علم و فلسفه, اصلاح جديد, ابژه و سوژه, گذشته و حال و آينده, دسته بندى موارد (رويدادها), نمود و واقعيت, روش فلسفى, حقيقت, زيبايى, زيبايى و حقيقت, حادثه جويى, صلح و آرامش.
4 ـ ولايت. سيدعلى خامنه اى. (تهران, مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى, 1370). 149ص, رقعى.
متن بخشى از سخنرانيهاى مقام معظم رهبرى حضرت آية الله خامنه اى است, كه در ماه مبارك رمضان (1353) درمسجد امام حسن مجتبى(ع) مشهد ايراد شده است. اين سخنرانيها به انگيزه تبيين و تفسير پايه هاى فكرى اسلام با نگاهى به سازنده ترين و زنده ترين ابعادش بر اساس آيات قرآن ايراد مى شد. گزيده اى ازين سخنرانيها بهمراه آيات استشهاد شده سالها پيش با عنوان (طرح كلى انديشه اسلامى در قرآن) نشر يافته بود. كه اكنون بحثهاى مربوط به ولايت با گزيده هاى آن نشر مى يابد.
5 ـ در جستجوى حقيقت. دكتر اسعد وحيد القاسم. ترجمه سيد محمدجواد مهرى. (قم, بنياد معارف اسلامى, 1371). 253ص, رقعى.
نويسنده, دانشمندى است فلسطينى كه پس از جستجو از حقيقت ناب و تفحص در يافتن اسلام اصيل به تشيع رهنمون شده است. او در مقدمه از ديگرگونى ذهنى آغازين خود و سپس درباره در مذاهب و چگونگى راه يافتن به آستانه آل على به زيبايى سخن گفته است و آنگاه يافته ها و نتايج بررسيهاى خود را, در شش بخش عرضه كرده است. در بخش اول از امامت سخن گفته است و در ضمن از عصمت, ماجراى سفيفه موضع فاطمه اطهر خلافت خلفاء و صلح امام حسن(ع) و قيام اباعبدالله الحسين(ع) بحث شده است.
بخش دوم, بحث تطبيقى هوشمندانه اى است از عدالت صحابه و آنگاه نظر شيعه درباره قرآن كريم آمده است. در بخش چهارم از شيعه و سنت پيامبر بحث شده است. و در بخشهاى واپسين از ازدواج موقّت و مهدى منتظر(عج). كتاب, با بيانى استوار و لحنى به دور از گزندگى و با استناد به منابع معتمد عامّه نگارش يافته است.
6 ـ وضو در پرتو قرآن و سنّت. غلامرضا عرفانيان. (ستاد منطقه 2 سازمان تبليغات اسلامى, 1371). 67ص, رقعى.
بحثى است تطبيقى درباره وضوء و چگونگى آن با استناد به قرآن و حديث و نقد و بررسى آراء مذاهب پنجگانه در اين باره.
7 ـ انسان از آغاز تا انجام. سيد محمدحسين طباطبائى. ترجمه و تعليقات صادق لاريجانى آملى. (تهران, انتشارات الزهراء, 1369). 372ص, وزيرى.
ترجمه, تحقيق و شرح سر رساله گرانقدر و ارجند علامه طباطبايى است; با عناوين الانسان قبل الدنيا, الانسان بعد الدنيا و الانسان بعد الدنيا كه در مجموع به مباحث سعى درباره انسان در اين سر نشسته پرداخته است. عناوين برخى از فصول چنين است. اثبات عالم اتمر, معانى حقيقى و اعتبارى, هدايت عمومى, موت و اجل, برزخ, نفخ صور, جزاء و شفاعت. متن كتاب بسيار فشرده و مطالب بلند و عميق آن در نهايت ايجاز است. مترجم محقق كوشيده است در حدّ مترادف, توضيحاتى در تبيين بخشهايى از متن ارائه كند و بدين سان كتاب, روانتر و زوديابتر شده است. كتاب با اينكه آكنده است از آيات و روايات, اما مآخذ دقيق روايات و نشانى آيات به هيچ روى نشان داده نشده است. مترجم با تلاشى در خور ستايش, در منابع اصيل روايى به جستجو پرداخته و همه روايات را منبع يابى كرده است. به هر حال اثر فخيم علامه بزرگوار با تلاشهاى ارجند مترجم محقق, به گونه سودمندتر و شايسته تر عرضه شده است.
8 ـ خيراليه در ابطال طريقه صوفيّه. محمدعلى بن وحيد بهبهانى. تحقيق سيد مهدى رجايى. (قم, منشورات مؤسسه علامه مجدد وحيد بهبهانى, 1371). 2ج, 486 « 468ص, وزيرى.
نقد و رد مفصل و همه جانبه اى است بر صوفيه و آراصوفيان. جلد اول, گزارشى است از شرح حال وافكار صوفيان كه در ضمن آن به كرامات جعلى و خرافات مريدان پرداخته شده و تناقضات رفتارى و گفتاريشان نموده شده است. در جلد دوّم, ضمن رسيدگى بر برخى از مسائل اعتقادى از ديدگاه صوفيان, مانند جبر و اختيار, از فرق گونه گون آنان يار شده است, كتاب, مقدمه اى دارد مفصل درباره مؤلف و شرح حال آثار او.
9 ـ معرفت دينى. صادق لاريجانى. (تهران, مركز ترجمه نرش كتاب, 1370). 318ص, وزيرى.
در سالهاى 67 ـ 69 مجموعه مقالاتى با عنوان (قبض و بسط تئوريك شريعت) در كيهان فرهنگى و به قلم آقاى دكتر عبدالكريم سروش نشر يافت كه مخالفتها و موافقتهاى بسيارى را برانگيخت. پس از مدتى, مجموعه مقالات ياد شده به صورت كتابى نشر يافت و ما از چگونگى آن ياد كرديم (شماره 9, ص77). آقاى صادق لاريجانى در همان روزها مقالاتى در نقد مقالات ياد شده نگاشت و اينك مقالات ياد شده را به گونه كتاب ـ كه نقد مفصّل و دراز دامن كتاب ياد شده است ـ عرضه كردند. كتاب حاضر در دو بخش سامان يافته است: در بخش نخست به مباحث اصلى تر قبض و بسط پرداخته است و در بخش دوم به مباحث جنبى آن. در بخش دوم, عمدتاً به بحث درباره نظريه علامه طباطبايى درباره اعتباريات و نظريّه پارادوكس تأييد و مسائل مربوط به آن بالاخره در خاتمه به اختصار به توصيه نظيره قبض و بسط ـ كه ركن سوّم كتاب را تشكيل مى دهد ـ رسيد شده است.
10 ـ ردّ شيطان. مصطفى طلاّس. ترجمه سيدع خاكرند. (مؤسسة مطلع الفجر, 1371). 132ص, رقعى.
نقدى است كوتاه, دقيق و هوشمندانه به اثر زشت و توطئه آميز سلمان رشد. نويسنده كتاب, همت و غيرت استوار دينيش را در سطور كتاب به گونه اى حماسى نموده است.
11 ـ مبانى خداشناسى. رضا برنجكار. (قم, مؤلف, 1371). 232ص, رقعى.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است مبانى اصل يو پايه هاى بنيادين خداشناسى و شيوه راه يابى به معرفت خداوند را در اديان الهى و فلسفه وينان بازشناسى كند و با در نگريستن در چگونگيهاى آنها و سنجش در مبادى و نتايجشان, تفاوت آنها را بنماياند. كتاب در سه بخش سامان يافته است: بخش اول در اثبات خدا با فصلهاى اثبات خدا در يونان, اثبات خدا در آيينهاى يهود, مسيح و اسلام. بخش دوم با عنوان خداشناسى فلسفى است و با فصلهاى دوران آغاز فلسفه, خداشناسايى سقراط, افلاطون و ارسط. بخش سوم ـ كه مفصّلترين بخش آن است ـ با عنوان خداشناسايى دين به مراحل مختلف خداشناسى پرداخته و در ضمن تصوبى آن را تبين كرده است.
12 ـ در جستجوى حقيقت. اسعد وحيد القاسم. ترجمه س اخلاق
1 ـ آداب تعليم و تعلّم در اسلام. زين الدين شهيد ثانى. ترجمه سيد محمدباقر حجتى. (چاپ هفدهم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 771ص, رقعى.
هفدهمين چاپ از ترجمه اثر عديم النظير چهره خونين تشيع, فقيه بزرگ زين الدين بن نورالدين على (شهيد ثانى) است. افزونيهاى مترجم محقّق در استخراج منابع و مصادر و كتابشناسى ارزشمند آثار اخلاقى و تربيتى, بر سودمندى آن افزوده است. تاريخ
1 ـ شرق شناسى. ارواد سعيد. ترجمه عبدالرحيم گواهى. (چاپ اول: تهرا, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 621ص, وزيرى.
بهترين اثرى است كه مسأله استشراق را به گونه اى تحليلى ارزيابى كرده است. مؤلف در فصل اول از گستره شرق شناسى سخن گفته و در فصل دوّم از ساختارها و چگونگى شكل گيرى آن. فصل سوّم به شرق شناسى معاصر پرداخته است. در نقد و معرفى اين اثر در آينده مقاله اى چاپ خواهيم كرد.
2 ـ داستانهايى از زندگانى اميركبير. محمود حكيمى. (تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 255ص, وزيرى.
داستانهايى است خواندنى, شيرين, تنبه آفرين از زندگانى اميركبير, در ضمن ده فصل. عنوان برخى از داستانها چنين است: ايران قبل از صدارت اميركبير, داستانهايى از دوران كودكى و نوجوانى اميركبير, عصر صدارت در روزنامه اتفاقيه, اميركبير و خارجيان, اميركبير و درباريان.
3 ـ دانش مسلمين. محمدرضا حكيمى. (چاپ هفتم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). ص, رقعى.
كتاب در دوازده فصل, به گستره تفكر اسلامى و نقش عظيم آن در تمدن غربى و فراگيرى آنان از انديشه هاى مسلمانان و اعترافات متفكران غربى در اين باره و ابتكارها و خلاّقيتها مسلمانان پرداخته و آنگاه از ادبيات, شعر و هنر اسلامى, معارف عقلى, فقه, حقوق و قانون و نظام علمى در حوزه فرهنگ اسلامى سخن رفته است. كتاب مزبور با تنظيمى دقيق, نثرى استوار و پرداختن هوشمندانه, از بهترين آثار اين موضوع است.
4 ـ خوارج در تاريخ. يعقوب جعفرى. (چاپ اول: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 327ص, رقعى.
مؤلف با تكيه به منابع حديثى, كلامى و ادبى و بى كند و كاو در منابع موجود تاريخى كوشيده است از خوارج, چگونگى پيدايش آنان و رشد و بالندگيشان در جامعه اسلامى و چگونگى پراكندگيشان در بلاد اسلامى, تحليلى گويا و مستند ارائه دهد. بررسى عقايد, انديشه و نيز گزارش فرقه هاى گوناگون آن و معرفى شخصيتهاى نظامى, سياسى, فكرى و ادبى نيز در اين كتاب بدقت آمده است. فصل پايانى كتاب, خطبه ها و سخنان على ـ ع ـ است درباره آن. كتاب بر روى هم اثرى است سودمند وخواندنى. عناوين برخى از فصلهاى آن چنين است: آغاز پيدايش خوارج, امام على(ع) و خوارج, خواج در شهرهاى اسلامى, چهره هاى سرشناس خوارج, بررسى آراء و عقايد خوارج.
4 ـ سرّ السلسلة العلويّه.
ابى نصر سهل بن عبدالله بخارى. (قم, انتشارات الشريف الرضى, 1413). 164ص, وزيرى.
از منابع مهم و كهن تبارشناسى علويان و از متون معتمد اين موضوع است كه تبارشناسان و تبارنامه نويسان واپسين از آن فراوان بهره جسته اند. كتاب را علامه عاليقدر, مرحوم سيد محمدصادق بحرالعلوم تحقيق كرده و در مقدمه آن درباره اهميت كتاب و موضوع آن سخن گفته است. تعليقات عالمانه وى بر اهميت كتاب افزوده است.
6 ـ زندگانى تحليلى. پيشوايان ما. عادل اديب. ترجمه اسدالله مبشرى. (چاپ دهم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). 300ص, رقعى.
كتابى است تحليلى و دقيق و سرشار از نكات اجتماعى و سياسى در تبيين چهره سياسى, فرهنگى و اجتماعى زندگانى امامان(ع). مقدمه كتاب در چگونگى پژوهشها درباره امامان ـ ع ـ و نيز شيوه درست و كارآمد در اين زمينه و تبيين روش مؤلف, خواندنى و سودمند است.
7 ـ ترجمه و تفسير نهج البلاغه. محمدتقى جعفرى. دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). ج11, 327ص, وزيرى.
ترجمه و تفسير خطبه 64 تا 80 نهج البلاغه است.
8 ـ هفت هزار روز: تاريخ ايران و انقلاب اسلامى. بخش خاطرات بنياد تاريخ انقلاب اسلامى ايران. زير نظر غلامرضا كرباسچى. (چاپ اول: قم, بنياد تاريخ انقلاب اسلامى ايران, 1371). 2ج, 1148ص, وزيرى.
كتاب حاضر روزشمار تاريخ ايران و انقلاب اسلامى است و رويدادهاى بيست سال ايران (از سال 1339 تا 1359) و نيز رخدادهاى جهان ـ كه مرتبط با ايران بوده است ـ بدون شرح و تحليل در آن درج شده است. جلد اول و دوم اين اثر به ثبت و ضبط رويدادها تا سال 1357 پرداخته است و جلد سوّم آن ـ كه سپس منتشر خواهد شد ـ شامل رويدادهاى پس از انقلاب تا 1359 است و اسناد و مدارك و فهرست راهنما را نيز شامل خواهد شد. منابع اين اثر, روزنامه ها و كتابهاى تاريخى و كرونولوژيك و آرشيو غنى و جامع بخش خاطرات بنياد تاريخ انقلاب اسلامى است. براى تهيه اين اثر كوشيده است كه همه رويدادهاى مهم ايران بدون پيشداورى و موضعگيرى آورده شود و خواننده از اين رهگذر بتواند با آنچه بر ايران در دو دهه چهل و پنجاه گذشت, آشنا شود. گو اينكه رويدادهاى اقتصادى و فرهنگى ايران در كتاب حاضر نمايانده شده است, اما رويدادهاى سياسى, خاصه مبارزات سياسى, آن هم مبارزات روحانيت, با تفصيل و بسط بيشترى به دست شده است. يادآورى مى شود كه جلد اول كتاب حاضر, رويدادهاى ايران را از فروردين 1339 تا اسفند 1352 (به مدت چهارده سال) در بر دارد و جلد دوم شامل رويدادهاى سال 1353 تا 22 بهمن 1357 (به مدت پنج سال) است. حروفچينى, صفحه آرايى, جلد و صحافى كتاب, دلپسند و زيباست و اميد است كه جلد سوم آن بزودى منتشر شود.
9 ـ على و نينو: خاطرات و سرگذشت على خان شيروانشير. قربان سعيد. ترجمه حسن تقى زاده ميلانى. (چاپ اول: تهران, انتشارات كوير, 1371). 302ص, رقعى.
تاريخ داستان گونه اى است از زندگى و سرگذشت يك جوان ايرانى متعصب به نام على خان شيروانشير كه در بادكوبه زندگى مى كرد و به ميهن اصلى خود ايران, عشق مى ورزيد و سرانجام جان خود را در راه استقلال آذربايجان از دست داد. (ص9).
10 ـ على وليد الكعبه. محمدعلى ارودبادى. تحقيق بنياد بعثت. (چاپ اول: قم, 1412). 138ص, وزيرى.
بررسى و تحقيقى است عالمانه از حديث ولادت على(ع) در كعبه. ابتدا متن حديث با تكيه بر تواتر آ آمده و آنگه گزارش ولادت آن حضرت در آثار محدثان, نسب نامه نويسان, مورّخان و شاعران پيگيرى شده و نشان داده شده است كه تمام انديشوران است بر صحت و استوارى آن اجماع دارند. كتاب آميخته است با تحقيقات ژرف حديثى و نكته نگريهايى دبى و بر روى هم اثرى است استوار, دقيق, خواندنى و ماندنى. تراجم و رجال
1 ـ اللؤلؤة البيضاء فى فضائل فاطمة الزهرا. سيد طالب خرسان. (چاپ اول: قم, انتشارات انواى الهدى, 1411). 256ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب اخبار و آثار فضايل حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ را بر اساس منابع مهم و معتمد عامه گرد آورده است. كتاب در چهل فصل تدوين يافته است و در هر فصل, فضيلتى با نقلها و طرق مختلف و مستند به منابع متعدد گزارش شده است. تتبّع مؤلف در خورد تقدير است و كتاب, سودمند و مستند واستوار است.
2 ـ جلوه نور: پرتوى از فضائل معنوى فاطمه زهراء(س). على سعادت پرور. (قم, دفتر نشر معارف اسلامى, 1371). 327ص, وزيرى.
اين كتاب در سى فصل به تبيين فضايل بانوى بزرگ اسلام, حضرت فاطمه اطهر ـ سلام الله عليها ـ پرداخته است. مؤلف در اين مجموعه كوشيده است مقامات و منازل معنوى آن بزرگوار را تبيين كند و جايگاه والاى صديقه طاهره را در بلنداى معرفت, معنويت و عرفان بازگويد و اين همه را در پرتو احاديث و روايات بنماياند. از اين روى اگر به بحثهاى تاريخى پرداخته شده است, براى روشنتر شدن فضاى بحث بوده است. به هر حال مؤلف از نگاهى كه كمتر بدان توجه شده است, به شخصيت امرالائمة ـ ع ـ پرداخته و اثرى سودمند پديد آورده است. حقوق
1 ـ فهرست موضوعى مشروح مذاكرات مجلس شوراى اسلامى: دوره اول ـ سال اول. تهيه و تنظيم مديريت پژوهشهاى فرهنگى سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى. (چاپ اول: سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى, 1370). 273ص, وزيرى.
مجلس شوراى اسلامى, در نخستين سال از اولين دوره فعاليت خود (7/3/1359ـ 6/3/1360), يكصد و پنجاه و يك جلسه علنى داشته كه گزارش كامل مذاكرات آن در روزنامه رسمى كشور موجود است و كتاب حاضر, فهرست و كليد استفاده از آن, در سه بخش فهرست موضوعى و فهرست راهنما و پيوست است. اقتصاد
1 ـ اثرات سيستم چند نرخى ارز بر اوضاع و احوال اقتصادى ـ بازرگانى كشور. محمدرضا رفعتى و على عسگرى. (چاپ اول: تهران, مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى, 1371). 139ص, وزيرى.
علل افزايش نرخ ارز و نوسانات آن در بازار غير رسمى, نقش سودجويان در نوسانات نرخ ارز, اثرات سياستهاى جديد ارزى بر بودجه دولت, بررسى تبعات برقرارى نرخ تعادلى ارز و تأثير آن بر حمايت از صنايع داخلى, جنبه هاى پولى و مالى افزايش نرخ ارز, از مباحث كتاب حاضر است.
2 ـ چشم انداز اقتصاد جهان. هوشنگ نايبى قشلاق. (تهران, مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى, 1370). چهار « 48ص, وزيرى.
نگاهى گذرا به اقتصاد كشورهاى در حال توسعه و كم توسعه در آمريكاى لاتين و آفريقا و آسيا و اروپاى مركزى و شرقى. روانشناسى
1 ـ زن موجود ناشناخته. علويه شكرايى. (اصفهان, حسينيه و مكتب معصومه, 1370). 2ج, 570ص, وزيرى.
بحثهايى است درباره مقام و منزلت زن, حقوق زن, مسائل خانوادگى و…. سياسى
1 ـ نگهبان اورنگ: نقش امريكا در نظم نوين جهانى. جان استاك ول. ترجمه جمشيد زنگنه. (چاپ اول: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1371). بيست « 350ص, رقعى.
(در اين كتاب كه يكى از دست اندركاران مهم سيا آن را به نگارش درآورده, نقشهاى آشكار و نهان دولت امريكا ـ بويژه سازمان CIAـ را در آنچه كه >>نظم نوين جهانى