بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 5

نقدى بر كتاب جغرافياى كشورهاى مسلمان سال چهارم دبيرستان
گلى زواره‌ غلامرضا


جغرافياى كشورهاى مسلمان. كتاب درسى سال چهارم آموزش متوسطه عمومى (رشته اقتصاد اجتماعى ـ فرهنگ و ادب). مؤلف عبدالرضا فرجى, ناشر: تهران , وزارت آموزش و پرورش ـ 1371 شمسى. * اشاره
انديشه هاى علمى جغرافيا در قرون گذشته توسط دانشمندان مسلمان, پايه ريزى شده است و در آثار منابع اسلامى به موضوعات و عناوين جالب جغرافيائى اشاره شده و جغرافيا براى موحدين به لحاظ موارد زير از دير باز قابل توجه بوده است:
الف: سير آفاقى و شناخت پديده هاى هستى و مشاهده عناصر جهان كه از طريق آن مى توان خالق هستى را شناخت و به جلال و عظمت او پى برد.
ب: شناخت زمان, اوقات شرعى, تعيين قبله و مسافت هاى شرعى.
ج: آشنايى با آيات الهى در ارتباط با احكام عبادى به عنوان مثال: نماز آيات به هنگام بروز حوادث غير عادى نظير زلزله, گرفتگى خورشيد و ماه و طوفانهاى شديد بر مسلمانان واجب مى شود.
د ـ آشنايى با اماكن مذهبى و زيارتى و مراكز مقدس مسلمانان بويژه قبله گاه مسلمين و شناخت راههايى كه به اين امكنه مقدس منتهى مى شود.
هـ ـ آشنايى با سرزمين ها و نواحى مسلمان نشين جهان و بدست آوردن اطلاعات در مورد امكانات مسلمانان.
وـ آگاهى از مناطق غير مسلمان و امكانات اين نواحى جهت تبليغات اسلامى در نقاط مزبور.
زـ شناخت نقاط حساس و استراتژيك به هنگام جنگ ها و فتوحات اسلامى.
آفتى كه پس از قرون وسطى متوجه اين دانش ارزنده گرديد اين بود كه اطلاعات جغرافيائى در زمينه هاى گوناگون در اختيار استكبار و استعمار جهانى و گسترش فعاليت هاى تجارى آنها و در واقع غارت جهان قرار گرفت, اين كاربرد نابجا, جغرافيا را مظلوم جلوه مى نماياند.
متأسفانه مردم از اين دانش برداشت هاى نادرستى دارند و تصور مى كنند, جغرافيا يعنى دانستن نام كشورها, شهرها, رودخانه ها و … كه بخشى از آن متوجه جغرافيدانانى است كه نتوانسته اند آنگونه كه شايسته است چهارچوب محتوايى و قلمرو مطالعاتى اين دانش را مشخص كنند و لذا بايد اعتبار علمى آن دقيقاً روشن شود و ابعاد و جوانب آن مشخص گردد, عده اى هم فكر مى كنند جغرافيا صرفاً در پيرامون محيط طبيعى بحث مى كند و هر قدر روابط اجتماعى و فرهنگى جوامع پيچيده شود و گسترش يابد, جغرافيا از زندگى مردم فاصله مى گيرد در حالى كه اين تصورى باطل در مورد جغرافياست و اصولاً يكى از جنبه هاى بنيادى مطالعات جغرافيائى بررسى و شناخت ويژگى هاى اجتماعى ـ فرهنگى به عنوان عينيتى در روندى متحول و پوياست و بررسى محيط طبيعى بدون در نظر گرفتن مفاهيم انسانى, كارى عبث مى باشد. خوشبختانه به يمن پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى ايران, دانش جغرافيا به مفهوم وسيع و عميق آن از ارزش كمى و كيفى برخوردار شده و مباحث جغرافيائى, حصار تنگ خود را شكافته و تحولى ژرف در آن پديد آمده است و اين علم به صورت زنده, فعال و كاربردى در جهت تحقق ارزشهاى اسلامى و شناخت اهل قبله و قلمرو جغرافيائى آنان به نحو مطلوبى به كار گرفته شده است, در پرتو شعاع پر فروغ اين حركت معنوى, جغرافيا كه در اعصار گذشته توسط استعمارگران براى كشف نواحى گوناگون جهان و بهره كشى از آنان بكار گرفته شده بود, به حربه اى مؤثر در دست پژوهشگران و متفكران متعهد, تبديل شده تا از يك سو موقعيت خود را شناخته و از سوى ديگر نواحى تحت قلمرو مسلمانان را مورد بررسى قرار داده و با شناسائى پديده هاى فرهنگى, سياسى و اجتماعى در مقياس جهانى بتوانند مكايد استكبار را خنثى كرده و اسلام ناب محمدى را از شر دسيسه هاى دشمنان و شب پرستان كوردل, مصون نگاه دارند و زمينه هاى رستاخيز عظيم اسلامى را در سراسر گيتى فراهم نمايند. * ضرورت شناخت امكانات اهل قبله
از ديدگاه قران, مسلمان جهان صرف نظر از تنوع محيط جغرافيائى و مسائل قومى و زبانى و بعد مسافت, به لحاظ عقيده و گرايش هاى مذهبى امتى واحد محسوب مى شوند, از طرفى با پيروزى انقلاب اسلامى ايران و استقرار ارزشهاى مذهبى در اين كشور, امت مسلمان ايران از قيد و بندهاى نژادى و ملى گرايى كه بخصوص طى ساليان دراز, رژيم طاغوت در تبليغ و اشاعه آنها مى كوشيد آزاد شده و مردم اين سامان خود را عضوى از پيكر واحد جهان اسلام مى دانند كه در سرزمين ها و نواحى گوناگون پراكنده اند. چنين احساس يگانگى با مسلمين جهان و كم رنگ شدن انديشه هاى ناسيوناليستى, موجب آن گشته تا در وحله اول, مسائل آموزشى و محتواى كتب درسى را به گونه اى دگرگون كند به نحوى كه در جريان اين تحول, مضامين و مفاهيمى به جوانان كشور آموزش داده شود تا ضمن آشنايى آنان با امت اسلامى ساكن در سرزمين هاى ديگر, پيوند خود را با مسلمانان جهان مستحكم تر نموده و با دشواريها, نابسامانيها و آشفتگى هاى حاكم بر سرزمين هاى اسلامى كه ارمغان استكبار و ميراث ستم پيشگان حاكم بر محرومين اين نقاط است, بيش از گذشته آشنا شوند.
احساس فزاينده جامعه اسلامى, بويژه نسل جوان, در جهت كسب اطلاعات جغرافيائى در خصوص جهان اسلام و روى آوردن آنان به پديده هاى جغرافيائى با عنايت به نگرش اسلامى در سالهاى اخير, مسؤوليت مراكز آموزشى كشور را چندين برابر كرده است. دفتر برنامه ريزى و تأليف كتب درسى وزارت آموزش و پرورش ضمن درك اين مهم و براى غنا بخشى به آگاهى دانش آموزان در خصوص كشورهاى مسلمان, اقدام به تأليف كتابى تحت عنوان (جغرافياى كشورهاى مسلمان) كرده و به عنوان كتاب درسى دانش آموزان سال چهارم اقتصاد اجتماعى و فرهنگ و ادب دبيرستانها, در برنامه آموزشى كشور, قرار گرفته است.
فاضل محترم, جناب آقاى (عبدالرضا فرجى), اين كتاب را در 275 صفحه كه حاوى سه بخش است تأليف نموده و ويژگيهاى طبيعى, اجتماعى, تاريخى و اقتصادى, 43 كشورى را كه در آنان مسلمانان در اكثريتند, مورد بررسى قرار داده است. اطلاعات جالب و متنوعى كه در اين كتاب به صورت منسجم در خصوص كشورهاى اسلامى درج شده آن را خواندنى نموده و همت نويسنده محترم در تأليف اين مجموعه در خور تحسين است. نگارنده ضمن ارج نهادن به اين تلاش شايسته, با توجه به اينكه, كتاب حاضر به عنوان يكى از مواد درسى قلمداد شده و از سوى ام القراى جهان اسلام به معرفى كشورهاى اسلامى پرداخته است, لازم ديدم نكاتى را در ارتباط با مضامين مندرج در اين اثر تذكر دهم. * كاستيهايى در مفاهيم كتاب
با وجود مطالب مفيد و ارزنده, در اين كتاب به جاى توجه به مفاهيم و مضامين علت و معلولى, غالباً به محفوظات توجه شده و پويايى ناشى از ترقى روز افزون دانش جغرافيا, كمتر در آن به چشم مى خورد. تمامى جغرافيدانان عصر حاضر عقيده دارند كه تركيب عوامل بيروح طبيعى با پايگاه فرهنگ انسانى جنبش و خلاقيت جغرافيائى پديد مى آورد و نيز از تركيب اين دو, شكل و نوع فعاليتهاى انسانى در قلمرو جغرافيائى مورد بحث تعيين مى شود. در صورتى كه در جاى جاى كتاب حاضر پديده هاى طبيعى به صورتى منفك از ويژگيهاى فرهنگى و انسانى معرفى شده و حتى در بررسيهاى انسانى, آگاهيها به آن صورتى نيست كه در مقدمه كتاب بدانها اشاره شده است. در مقدمه آمده است:
( … شناخت گذشته و حال مردم كشورهاى مسلمان, ما را با امكانات و توانائى ها و نيز با اشكالات و مشكلات اين مردم آشنا مى سازد و زمينه هاى اتحاد مسلمين و عوامل ايجاد تفرقه در ميان آنان را … به ما مى شناساند …)
اغلب مطالب مندرج در اين كتاب با هدف مذكور مطابقت ندارد. واقعيت اين است كه در كشورهاى اسلامى, ايدئولوژى و فرهنگ اسلامى موجب پديد آمدن عناصرى جغرافيائى شده است و برخى از پديده هاى جغرافيائى, هويت مذهبى مسلمانان را مشخص مى كند. مساجد, زيارتگاهها, مراكز آموزشهاى مذهبى و نيز مواريث فرهنگى الهام گرفته از اسلام, مى تواند در جغرافياى سرزمينهاى اسلامى مورد بحث واقع شوند, بخصوص مسجد به عنوان پديده جغرافيائى ملهم از عقيده و به عنوان مركزى عبادى و كانون فعاليت سياسى, تشكل اجتماعى, جايگاه آموزشهاى مذهبى و اجراى مسائل قضايى و نيز مركز تجلى معمارى اسلامى, شناسنامه ارزشمندى براى مطالعه جغرافياى تاريخى هر منطقه مى تواند باشد كه در اين كتاب به آن, اشاره نشده است. شايسته بود كه سنتهاى مسلمانان در مسائل فرهنگى و اجتماعى مورد توجه قرار مى گرفت و جنبشهايى كه مردم اين كشورها در مصاف با استكبار و رژيم حاكم بر آنها ترتيب مى دادند, بيشتر معرفى مى گرديد. اگر چه به معضلات و مشكلات كشورهاى اسلامى اشاره شده, اما علت واقعى اين پديدها كمتر مورد مداقه قرار گرفته است.
لازم بود در مقدمه كتاب, ويژگيهاى مشترك جهان اسلام بررسى مى شد و تنگناهاى كنونى اين مجموعه روشن مى گشت و كشورهاى اسلامى را با عنايت به گذشته تاريخى و نزديكى و دورى به قبله گاه مسلمين و عناصر اجتماعى ـ فرهنگى به شكلى تقسيم بندى مى نمودند كه دانش آموزان, براحتى آنها را فراگيرند. در مواردى, اطلاعات جغرافيائى مربوط به كشورهاى يك ناحيه, از قبيل شرايط آب و هوايى و برخى امكانات ديگر, ذيل هر كدام از واحدهاى سياسى به صورت جداگانه آمده است در صورتى كه تمامى كشورهاى واقع در يك منطقه مشخص در ويژگيهاى مزبور مشتركند و بهتر بود اين اطلاعات به صورت يكجا آورده مى شد. مثلاً كشورهاى واقع در منطقه خليج فارس و شبه جزيره عربستان از نقطه نظر آب و هوايى, موقع جغرافيائى, پستى و بلنديها, مسائل اجتماعى و ويژگيهاى اقتصادى و حتى روابط سياسى و تجارت خارجى با يكديگر مشتركات زيادى دارند و لزومى نداشت اين مشخصات را ذيل هر كدام از اين سرزمينها ذكر مى نمودند. كشورهاى منطقه صحراى افريقا و افريقاى شمالى نيز چنين وضع مشابهى را با هم دارند. * كاستيهايى در معرفى نواحى تحت قلمرو سرزمينهاى اسلامى
سبك كتاب به اين شكل است كه قبل از معرفى كشورهاى اسلامى يك قاره و نيز سرزمينهاى واقع در هر بخش از قاره هاى آسيا و افريقا, به معرفى اين نقاط از نظر طبيعى و پديده هاى جغرافيائى و برخى مسائل تاريخى و سياسى پرداخته و از سابقه نفوذ اسلام, جغرافياى تاريخى و مبارزات مسلمانان در طول تاريخ و ميزان سكنه آنان و نيز درصد آن در مقايسه با ساير نقاط كمتر مطلبى به ميان آمده است. همچنين در اين معرفى اجمالى به روابط سياسى ـ تجارى كشورها و مسائل مرزى آنها اشاره اى نشده است, با وجود آنكه (سازمان كنفرانس اسلامى), تنها نهاد سياسى كشورهاى اسلامى است و هم اكنون 51 كشور مسلمان در آن عضويت دارند, حتى نام آن در اين كتاب نيامده است و تشكيلات سياسى ديگر كه تعدادى از كشورهاى مسلمان در آنها عضويت دارند به طور ناقص معرفى شده اند به عنوان مثال به اتحاديه (آـ س ـ آن) اشاره شده, اما حتى با توضيح مؤلف در پاورقى, نام اصلى اين سازمان كه (انجمن ملل جنوب شرقى آسيا) نام دارد و آـ س ـ آن نام مستعار آن است ذكر نشده و از هدف اصلى تأسيس آن, كه حفظ منابع استكبار بويژه امريكا مى باشد, مطلبى به ميان نيامده است. در صفحه 134 ذيل ويژگيهاى تاريخى سياسى اندونزى آمده است كه اندونزى در زمينه هاى مختلفى همكارى با همسايگان خود را آغاز كرد. از جمله اين كوشش ها عضويت در گروه كشورهاى آـ س ـ آن در جنوب شرقى آسيا را مى توان نام برد ولى واقع امر اين است كه نهاد مزبور با دسيسه هاى امريكا و براى تحكيم پايه هاى استكبار در ناحيه مذكور تأسيس گرديده است. مرورى بر فعاليتها و موضع گيريهاى اتحاديه مزبور اين ادعا را به اثبات مى رساند. همچنين در معرفى پيمانهاى سيتو و سنتو و همچنين شوراى همكارى خليج فارس, به نام آنها اكتفا شده است. در صفحه 9 كتاب, زمينه هاى نفوذ استعمار در آسيا بخصوص كشورهاى مسلمان را اين گونه ذكر مى كند:
( … علاوه بر آشنائى بيشتر اروپائيان با فنون جديد دريانوردى و سلاح آتشين, دورى مردم كشورهاى مسلمان از مفاهيم اسلام و خود باختگى فرهنگى و نيز فساد و ضعف حكومت هاى مركزى و اختلافات داخلى ميان حكام بود.)
در صحت اين عوامل شكى نيست, اما به يك نكته اساسى اشاره نشده كه آن تهاجم فرهنگى استعمار بر عليه معتقدات و ارزشهاى مردم مى باشد و در واقع عوامل بيگانه در به وجود آوردن مسائل مذكور دخالت عمده اى داشتند و آنان بودند كه تعاليم اساسى را, كه موجوديت واقعى عقيده مسلمانان بدان وابسته بود, از آنان گرفتند و مذهب را از متن زندگى سياسى ـ اجتماعى مردم جدا كردند تا بتوانند با خيال راحت به اين سرزمينها استيلايابند.
در صفحه 10 آمده است:
(… با پيدا شدن قطب هاى جديد قدرت يعنى ايالات متحده امريكا و شوروى پس از جنگ دوم و رقابت اين قدرت ها جهت جايگزين شدن به جاى رقباى قديمى خود, چهره جديدى از استعمار در اين كشورها آغاز شد).
براى دانش آموزان روشن نيست اين چهره جديد كه به (استعمار نو) يا نئوكولونياليسم موسوم است چه مشخصاتى دارد و چه اهدافى را تعقيب مى كند و تفاوت آن با استعمار به شيوه كهن چيست و چرا خطرناكتر از نوع قديمى آن است.
در همين صفحه, امپراتورى عثمانى كه در واقع قدرت اسلامى عظيمى بود به عنوان حكومتى نژادى معرفى شده و در ادامه آن ذكر شده: (تبديل حكومت ترك ها به يك قدرت جهانى مهم, اروپائيان را بيش از پيش به وحشت انداخت). طبيعى است كه اگر قدرت مزبور صرفاً بر پايه بنيان هاى نژادى استوار شده بود براى غرب هراس انگيز نبود, بيم غرب از اسلامى بودن اين دولت و اقتدار سياسى مسلمانان در پرتو اين تشكيلات سياسى بود و به همين دليل در صدد تجزيه و انهدام آن برآمد.
در صفحه 24 هم ذيل ويژگى هاى تاريخى ـ سياسى تركيه از امپراتورى مزبور به عنوان قدرتى نژادى سخن رفته, بدون آنكه به جنبه هاى اسلامى و توسعه و نشر اسلام در عصر اين امپراتورى اشاره شود. كما اينكه گسترش اسلام در منطقه بالكان مديون تلاش اين دولت مى باشد.
در صفحه 11 با ترسيم نقشه اى, كشورهاى خاورميانه مشخص گرديده است كه افغانستان در اين نقشه به عنوان يكى از كشورهاى منطقه مزبور نيامده و در متن هم خاورميانه اين گونه تعريف شده است:
(… شامل كشورهاى ايران, تركيه و كشورهايى كه در شبه جزيره عربستان و شمال آن و دره نيل واقع است.) اما در صفحه 13 آمده است: (سه كشور تركيه, ايران و افغانستان بيش از دو سوم كل جمعيت اين منطقه را تشكيل مى دهند.) كه افغانستان به سرزمين هاى مذكور اضافه شده است. همچنين با در نظر گرفتن ميزان سكنه اين هفده كشور كه جمعيتى بالغ بر 260 ميليون نفر دارند سه كشور ياد شده با 130 ميليون نفر سكنه, تنها پنجاه درصد خاورميانه جمعيت دارند نه هفتاد و پنج درصد آن. در همين صفحه تركيه به عنوان پرجمعيت ترين كشور خاورميانه با 51 ميليون نفر ذكر شده كه ادعاى مزبور با عنايت به سكنه ايران كه 58 ميليون نفر است درست نمى باشد.
در همين صفحه به چادرنشينان عربستان و ايران اشاره گرديده, در حالى كه زندگى عشايرى در عراق ـ تركيه و سوريه هم وجود دارد. در صفحه 17, ذيل ويژگيهاى خاورميانه از همسايگى اين منطقه با شوروى به عنوان مهم بودن منطقه ذكرى به ميان آمده كه با توجه به دگرگونيهاى سالهاى اخير و فروپاشى نظام سياسى شوروى و بلوك شرق, ذكر اين ويژگى بيمورد است مگر آنكه جنبه تاريخى به آن بدهيم. در صفحه 18, آخرين توطئه بر عليه ايران را از سوى ابرقدرتها جنگ تحميلى عراق معرفى كرده است, در صورتى كه تازه ترين دسيسه استكبار بر عليه جمهورى اسلامى ايران, تهاجم فرهنگى و به تعبير مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله خامنه اى شبيخون فرهنگى مى باشد و غرب مى كوشد با اين حيله, فروغ معنويت را به خاموشى بگراياند و از هجوم نظامى بر عليه ايران مأيوس شده است.
در صفحه 15 بعد از عنوان (مركزيت دنياى اسلام) آمده است: (خاورميانه مركز دنياى اسلام است, دنيائى با حدود 220 ميليون پيرو). اگر منظور, دنياى اسلام است كه يك ميليارد و دويست و پنجاه ميليون نفر پيرو دارد و اگر منظور خاورميانه مى باشد با متن انطباق ندارد. در صفحه 101 شبه قاره هند و ناحيه مالايا يكجا معرفى شده اند و اين مطلب موجب آن گشته تا براى خواننده مشخص نشود كه هر كدام از اين نواحى چه ويژگيهاى مختص به خود دارند و لازم بود اين دو منطقه به صورت جداگانه معرفى مى شدند و به جاى پرداختن به مسائل طبيعى خوب بود مؤلف محترم به جغرافياى تاريخى و سابقه نشر اسلام در اين مناطق و نيز ميزان سكنه مسلمانان در نقاط مزبور اشاره اى هرچند گذرا مى نمود. خصوصاً آنكه در اين نواحى در اعصار گذشته به همت مسلمانان و بويژه ايرانيان, دولتهاى اسلامى پديد آمدند و مواريث فرهنگى گرانقدرى از خود به يادگار گذاشتند. در صفحه 144 آمده: (همزمان با آغاز جنگ جهانى دوم, نهضت هاى آزاديبخش در مناطق مختلف افريقا جان گرفت.) به اين نكته اشاره نشده كه در اكثر نقاط افريقا, بويژه در افريقاى شمالى, شرقى, غربى و مركزى, اين نهضتها ريشه اى اسلامى داشت و رهبران نهضتها, مسلمانان مبارزى بودند كه اسلام را در متن زندگى سياسى خود و افراد اين جنبشها وارد نموده بودند و ضرورت داشت به اين مطلب مهم اشاره اى ولو گذرا مى شد.
در صفحه 147, نويسنده گفته است: (اعراب اين منطقه [شمال افريقا] را جزيرة المغرب مى نامند) و اضافه نموده كه (اين منطقه از 5 كشور مصر, ليبى, تونس, الجزاير و مراكش تشكيل شده است.) اما در صفحه 173 (المغرب) به گونه اى ديگر معرفى مى شود: (سرزمينى كه امروز الجزاير ناميده مى شود قبلاً با دو سرزمين همجوار خود يعنى تونس و مراكش (المغرب) ناميده مى شد.) مشخص نيست كداميك از اين جملات در تعريف (مغرب) دقيقتر است و از سويى اين نكته روشن نشده كه چرا اعراب به اين نواحى (مغرب) مى گويند و فرق آن با (غربى) كه شامل اروپاى غربى و آمريكاست در چه مى باشد. * اشكالات در معرفى كشورهاى اسلامى
اولين ايرادى كه به كتاب وارد است مربوط به تعداد كشورهاى معرفى شده در اين كتاب است. در مقدمه آمده: (در اين كتاب از كليه كشورهايى كه مسلمانان در آنها اكثريت دارند به عنوان كشورهاى مسلمان ياد شده) است. در حالى كه اگر منظور صرف اكثريت مسلمان است, كشورهاى ديگرى هم هستند كه اين خصوصيت را دارند, اما حتى به نام آنها در اين كتاب اشاره نگرديده است. اتيوپى, موزامبيك , كامرون, ساحل عاج, بنين (داهومى), توگو و افريقاى مركزى كه تمامى آنها در قاره افريقا واقعند, حتى طبق آمار سال 1981 ميلادى متجاوز از پنجاه درصد مسلمان داشته اند. ضمناً به سبب تحولات جديد در آسياى مركزى و قفقاز و نيز شبه جزيره بالكان چندين واحد سياسى با اكثريتى مسلمان پديده آمده اند كه در چاپ جديد اين كتاب كه در سال جارى (1371) صورت گرفته, ضرورت داشت به اين تحولات اشاره مى شد. همچنين از دگرگونيهاى سياسى ـ اجتماعى كشورهاى اسلامى, كه در سالهاى اخير با تأثير پذيرى از انقلاب شكوهمند اسلامى به وقوع پيوسته, در اين كتاب ذكرى به ميان نيامده است. بسيارى از كشورهاى اسلامى داراى شهرهايى هستند كه در گذشته بستر تاريخ سياسى اسلام بوده و اماكن مذهبى, زيارتى و مواريث فرهنگى ارزشمندى در آنها قرار دارد كه نويسنده كمتر به معرفى آنها مبادرت نموده است و از 165 قطعه عكس رنگى اين كتاب, تنها 25 قطعه آن به اماكن مذهبى, زيارتى و فرهنگى مسلمين اختصاص يافته است. بقيه تصاوير از پديده هاى طبيعى, جغرافيائى و سيماى اقتصادى اين سرزمينها حكايت مى كند. يكى از مصايب مهمى كه هم اكنون گريبانگير كشورهاى اسلامى است, مسأله حكومتهاى اين سرزمينها مى باشد و با وجود آنكه فرهنگ اسلامى با تاريخ و سنتهاى اجتماعى مردم اين نواحى عجين گشته, اكثر رژيمهاى حاكم به مناطق اسلامى به سركوبى شديد مبارزين مسلمان مى پردازند و شخصيتهاى مذهبى را از طريق مجازات و شكنجه هاى شديد به شهادت مى رسانند و به تفكر مسلمين هيچ اهميتى نمى دهند. متأسفانه در كتابى كه ادعاى معرفى كشورهاى مسلمان را دارد اين حقايق كمتر مطرح شده است.
در صفحه 19 وسعت تركيه را مشخص نكرده و تنها به اين نكته اكتفا شده كه وسعت تركيه در حدود نصف وسعت ايران است. در صفحه 74 مساحت كشور يمن 490000 كيلومتر مربع ذكر شده كه اين ميزان با وسعت كشور مزبور كه در كتاب درسى سال اول دبيرستان (جغرافياى قاره ها و كشورها) 536000 كيلومتر مربع قيد شده, اختلاف قابل توجهى دارد. در مورد جمهورى عربى صحرا و برخى ديگر از كشورهاى مسلمان نيز اين دو گانگى مشاهده مى شود. در ضمن اگر نويسنده محترم پر وسعت ترين و كم وسعت ترين كشورهاى اسلامى را در مقياس جهانى, قاره اى و ناحيه اى معرفى مى كرد, فراگيرى آن براى خواننده آسانتر بود.
در صفحه 21, نويسنده خاطر نشان ساخته كه كردها در نقاط شرقى تركيه سكونت دارند, اما كردها در نقاط جنوبى و بويژه در مرز عراق با اين كشور, تمركز افزونترى دارند. در صفحه 27, تعداد آوارگان افغانى چهار ميليون نفر عنوان شده, در حالى كه تا قبل از سال 1986 ميلادى 3200000 نفر آواره افغانى در پاكستان سكونت داشته اند و ايران نيز متجاوز از دو ميليون آواره افغانى را در كشور جاى داده است و اين غير از آوارگان ديگر افغانى است كه در كشورهاى ديگر بسر مى برند. اصولاً نيمى از سكنه افغانستان به صورت آواره, تبعيدى و كشته تا پايان سال 1986 ميلادى بوده اند.
در معرفى كشور عراق به مشاهد مقدسى كه در شهرهاى كربلا, نجف, سامرا, كاظمين و كوفه واقعند هيچ اشاره اى نشده است. در صفحه 51 كشور اُردن به عنوان يكى از قديمى ترين مناطق مسكونى جهان معرفى شده و اين گونه در اذهان تداعى مى شود كه گويا اين سرزمين از گذشته مستقل بوده است در حالى كه اردن توسط بريتانيا به وجود آمد تا هم سدى بين مسلمانان عرب و رژيم صهيونيستى باشد و هم با اين كار شريف حسين ـ حاكم مكه ـ را كه با وعده امپراتورى اسلامى وى را فريب داده بودند, راضى كنند.
در معرفى كشور مظلوم فلسطين به جنبش اسلامى و مردمى اين سرزمين كه (انتفاضه) نام دارد هيچ اشاره اى نگرديده است. شايسته بود كه مؤلف محترم, در صفحه 110 ضمن بررسى ويژگيهاى تاريخى و سياسى پاكستان سرزمين كشمير را حتى در پاورقى معرفى مى نمود, خصوصاً آنكه مورد منازعه پاكستان و هند در نيم قرن اخير بوده و هم اكنون 79778 كيلومتر مربع آن ـ از مجموع كل مساحت كشمير كه 222000 كيلو متر مربع مى باشد ـ تحت عنوان كشمير آزاد در كنترل پاكستان مى باشد.
اندونزى طبق آمار سال 1990, 185 ميليون نفر سكنه داشته كه رقم سكنه آن در اين كتاب 170 ميليون نفر ذكر شده است و اصولاً ميزان جمعيت كشورهاى مسلمان فاقد دقت آمارى است; كما اينكه در صفحه 13 جمعيت تركيه را بيش از 51 ميليون نفر ذكر كرده در حالى كه صفحه 21, سكنه تركيه را طبق آمار سال 1986 ميلادى 3/50 ميليون نفر نوشته است.
در صفحه 134 نويسنده گفته است كه اسلام طى قرون دوازده و سيزده به اندونزى آورده شد, ولى طبق مدارك مستندى, اسلام در اوايل قرن دهم ميلادى توسط شيعيان ايرانى به اين سرزمين وارد شده است. در همين صفحه از مبارزه مسلمانان اندونزى با استعمار هلند كه مدت 354 سال اين كشور اسلامى را غارت مى نمود مطلبى ذكر نشده است. و البته در جايى آمده كه ميهن پرستان اندونزى استعمارگران را از كشور خارج كردند, ولى شايسته بود به جاى ميهن پرستان نوشته مى شد مسلمانان, در ادامه همين صفحه ادعا شده كه دكتر سوكارنو از سياست بيطرفانه اى پيروى مى كرد كه واقعيت اين طور نمى باشد و با رفتار وى موقعيت كمونيستها در اندونزى تقويت شد و اصولاً وى عقيده داشت كه اسلام بايد از متن زندگى سياسى مسلمانان اندونزى, كنار زده شود و دنباله رو مصطفى كمال آتاتورك بود.
در صفحه 151, ليبراليزم به مفهوم اقتصادى آزاد معنى شده, در حالى كه جنبه سياسى هم دارد. در صفحه 153 اين نكته از قلم افتاده كه مصر در اواخر قرن هيجدهم به تصرف ناپلئون در آمد و تا اوايل قرن نوزدهم فرانسه اين كشورا را تحت سلطه خود قرار داده بود. در معرفى كشور تونس از شهر تاريخى و نخستين شهر مقدس افريقاى شمالى پس از گرايش به اسلام يعنى قيروان, سخنى به ميان نيامده است; شهرى كه مدتها مركز خلافت اسلامى بود و از همين كانون, سپاه اسلام نواحى جنوبى اروپا را به تصرف خود در آوردند و موفق شدند طى چندين قرن دولت اسلامى اندلس را در جنوب غربى اروپا پديد آورند. همچنين در صفحه 179 به قيام عبدالكريم ريفى و مقاومت قبايل ريف در مقابل فرانسويان اشاره اى نشده است.


صفحه 6

ترجمه نهاية الحكمة در ترازوى نقد
سبحانى محمدتقى

ترجمه نهاية الحكمة . مهدى تديّن. (چاپ اول: تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1370). الف ـ أهميّت كتاب نهاية الحكمه و دشوارى ترجمه و شرح آن.
نهاية الحكمة كه توسط علاّمه سيد حسين طباطبائى به رشته تحرير در آمده, دوره مختصر و فشرده اى از فلسفه متعاليه صدرايى است. اين اثر كه از آغاز تأليف مورد استقبال فراوان قرار گرفته و امروزه تقريباً جاى كتابى چون شرح منظومه سبزوارى را در حوزه و دانشگاه گرفته, انصافاً بقية السلف آثار انديشوران گذشته است. كتاب بر خلاف صورت ساده و روان و مخصوصاً با توجه به تنظيم و تبويب مناسب آن, داراى ايجاز و دقّتى وافر است. عبارات كوتاه و متن استوار, چنان قواعد و ظرايف فلسفى را در خود جاى داده كه معلّم و متعلّم را به تعب وا مى دارد.
بى ترديد مى توان گفت كه مباحث زيادى از نهاية الحكمه بدون آشنايى و تسلّط بر كتابهايى چون اسفار صدرالمتألهين گره گشايى نمى شود. كسانى كه با اين كتاب مأنوس شوند, بخوبى در مى يابند كه گاه مؤلف گرانقدر چنان بسرعت مقدمات بحث را پشت سر گذاشته و به نتيجه گيرى مى پردازد كه در نظر اوّل مقدمه و نتيجه بى ربط جلوه مى كند. تقديم و تأخيرها, عطف و انفصالها, ايماء و اشارات و مخصوصاً تعابير فنى و اصطلاحى در نهاية الحكمه از چنان أهميتى برخوردار است كه بدون توجه به آنها درك مطلب به سرانجام نمى رسد. البته سخن فوق به معناى بى عيب و نقـص بودن كتاب و محتواى آن نيست. پيچيدگى و نارسايى پاره اى از عبارات, تشتّت و ناهمگونى پاره اى ديگر و احياناً ضـعف بعض أدله (كه لازمه كار هر انسان غير معصوم است) نيز در كتاب به چشم مى خورد. اين نكات نيز به نوبه خود كار مترجم و شارح اثر را دشوار مى كند و احاطه علمى و صبر و سختكوشى بيشترى مى طلبد; مخصوصاً اين صعوبت در بخشهايى چون وجود مستقل و رابط , علّت و معلول, اتحاد عاقل و معقول بيشتر به چشم مى خورد.
نكته ديگر اينكه نهايه يك متن تخصصّى است كه بايد در ترجمه آن علاوه بر برگردان دقيق معنى, به معادلهايى فنى نيز توجه نمود. در چنين متونى به هيچ وجه روا نيست كه دقت و ظرافت مطلب, فداى سادگى و شيوايى عبارت شود.
در اين باب بيش از اين سخن گفتن مجاز نيست. اينك به بحث أصلى يعنى نقد و بررسى ترجمه نامبرده مى پردازيم. ب ـ ويژگيهاى ترجمه و مزاياى آن
ترجمه آقاى مهدى تديّن از كتاب نهاية داراى مشخصات زير است:
1ـ در متن صرفاً به ترجمه كتاب اكتفا شده و در پايان هر فصل جهتِ حلّ پاره اى از مشكلات, توضيحاتى افزوده است كه البته نفس اينكه به ترجمه تنها اكتفا نشده از مزاياى كتاب است و بعضى از حواشى نيز مفيد و براى مبتديان راهگشا است, ولى چنانچه خواهيم ديد محتواى حواشى در مجموع , با ابهام , اشتباه و نا استوارى درهم آميخته كه أصلاً در شأن كتابى چون نهاية الحكمه نيست.
2ـ ترجمه سليس و روان است و مترجم سعى وافر نموده كه عبارات براى خواننده فارسى زبان يكدست و خوش فهم باشد.
3ـ ظاهراً بناى مترجم محترم بر آن است كه امانت را در ترجمه كاملاً حفظ نمايد. حتّى از آوردن عنوانهاى اضافى خود دارى مى كند و در آنجا كه مؤلف حتّى فصل را بدون سر فصل گذاشته , از اينكه عنوانى از خود بيفزايد سخت اجتناب مى كند.
4ـ يگانه فهرست كتاب همان فهرست سر فصلهايى است كه مؤلف أصلى آورده است و هيچ مقدمه يا مؤخّره اى بر كتاب , كه نشان از روش و سبك مترجم يا ارائه توضيحاتى در معرفى متن اصلى و شيوه استفاده از كتاب و حواشى آن باشد, نيامده است.
5ـ كتاب در قطع مناسب (وزيرى) و با چاپ خوب و حروفى خوشخوان و چشم نواز است. ج ـ اشكالات ترجمه
با فرصت محدودى كه نگارنده در اختيار داشت, تنها حدود يك پنجم كتاب مورد بررسى قرار گرفت كه آنچه در اين بخش و بخش آينده مى آيد, تنها اندكى از لغزشهاى بسيار اين ترجمه است و بدون اغراق , اگر بنا باشد كه تمام موارد خطا مورد بحث قرار گيرد, كتابى به حجم ترجمه خواهد شد. براى سهولت بيشتر قبل از شروع در ذكر مواردى چند, فهرست اشكالات مورد نظر عرضه مى شود:
1ـ كتاب فاقد هر گونه مقدمه است. از فهرستهاى فنى, فهرست تفصيلى مطالب و حتّى فهرست حواشى مترجم اثرى نيست. لازم به ذكر است كه يكى از معيارهاى گزينش كتاب كه امتيازى شايد ده از ميان صد امتياز را به خود اختصاص مى دهد همين مورد فوق است.
2ـ در پاره اى از علائم نگارش و نكات دستورى بخوبى استفاده نشده است و بدين وسيله جمله گنگ و مبهم مى شود. مهمتر آنكه مترجم در بسيارى موارد به دلخواه كلام مؤلف را تقطيع كرده و مطلبى را كه كاملاً به مطالب پيشين پيوسته است, در اوّل پاراگراف آورده كه اصلاً وافى به مراد مؤلف نيست.
3ـ مترجم از پيش خود كلماتى را حذف و يا اضافه كرده و يا كلمه را به كلمه ديگر تبديل كرده است. و اين مسأله كراراً واقع شده است. مثلاً كلمه " زيرا" , "يعنى", يا "پس" و … از خود مى گذارده و يا مثلاً فاء (كه به معناى نتيجه و يا سبب است) را به كلماتى چون "يعنى" و "واو" تبديل كرده كه در غالب موارد عبارت ترجمه از متن اصلى دور مى شود و ارتباط بين مقدمات و نتايج يك استدلال گسسته مى شود. اساساً گاهى كلمه , عبارت يا پاره اى از يك جمله كه در معنى دخالت تام دارد, از ترجمه افتاده است.
4ـ گاهى كلمات مقدم و مؤخر مى شود و به معناى كلام خلل وارد مى آيد. به طور كلّى مترجم محترم آن چنان در بند ساده نويسى است كه از محتوا باز مانده است. و به طور مكرّر, دقايق مطلب فداى سلاست نثر مى شود. حال آنكه در متون تخصّصى و درسى, ادبيات كلام در درجه دوّم قرار مى گيرد.
5ـ گاهى ترجمه شكل آزاد و سليقه اى پيدا مى كند و دقايق كلام مؤلف كاملاً مجهول مى ماند و بعضاً اصطلاحات فنى و فلسفى به طور دقيق معنى نمى شود كه از دقّت و رسايى كلام مى كاهد. با توجه به شيوع اين قبيل اصطلاحات همان بهتر كه عين تعبير ذكر شود.
6ـ از همه مهمتر آنكه در بسيارى از موارد ترجمه كاملاً غلط است و به هيچ وجه با اصل تطبيق نمى كند. مواردى كه در پنج بند اوّل مى گنجد آن چنان زياد است كه خواننده با يك مقايسه كوتاه, موارد متعددى را خواهد يافت; چرا كه در كمتر صفحه اى است كه چند نمونه وجود نداشته باشد. همچنين به دليل اهميّت و كثرت اشتباهات صريح, از ذكر موارد قبل خوددارى مى كنيم, و قطعات مختلفى را كه مربوط به بند شش است يادآور مى شويم. البته در ضمن مواردى ديگر از خطاها هم آورده شده است كه خواننده گرامى خود به قضاوت بپردازند.
نمونه هايى از خطاى ترجمه
1ـ به عنوان مثال بحث وجود ذهنى و وجود خارجى بررسى شد و در همين شش صفحه موارد عديده اى از اشتباه به چشم مى خورد. تنها در صفحه 62, حدوداً شش اشتباه وجود دارد كه به يك مورد اكتفا مى كنيم:
متن (2) , ص 39 ( … لكنّ هذه الصور المنطبعة ليست هى المعلومة بالذات, و انّما هى أمور ماديّة معدّة للنفس , تُهيّئُها الحُضور الماهيات الخارجية عندها بصورٍ مثاليّة مجردةٍ غير ماديّة …)
ترجمه, ص62 (ليكن آن صورتهاى منقوش در مغز, خود بالاصاله معلوم انسان نيست, بلكه امور مادّى است كه نفس انسان براى حضور ما هيّات خارجى در صورت مثالى مجرد از مادّه آنها را فراهم مى آورد.)
اشكالات: ترجمه چنان مغشوش است كه انسان از تطبيق ترجمه با متن اصلى عاجز ماند:
اوّلاً: "معدِّة للنفس" درست بعكس ترجمه شده است. مراد اين است كه آن صور, نفس را آماده مى سازند نه اينكه نفس آن صور را فراهم مى آورد. "تهيّئها" نيز كه تأكيد و تأييدى بر همان كلام سابق است وارونه معنا شده است.
ثانياً: از كلمه (عندها) بكلّى غفلت شده و (حضور در صورت مثالى) ترجمه كرده اند. كه معنا بكلى از بين رفته است.
ترجمه صحيح چنين است: آن صورتهاى منطبع , معلوم بالذات ما نيست, بلكه تنها يكسرى مقدمات مادّى است كه نفس را آماده مى سازد تا ماهيات خارجى با صورتهايى مثالى مجرد غير مادى , نزدش حاصل شوند.
2ـ شاهد ديگرى از همين فصل وجود ذهنى مى آوريم كه جالب توجه است:
متن , ص 35: (و لو كان كلّ علم مخطئاً فى الكشف عمّا وارءه لزمت السفسطة و أدّى اِلى المناقضة, فانّ كون كلّ علم مخطئاً يستوجب أيضاً كون هذا العلم بالكليّة مخطئاً, فيكذب, فيصدق نقيضُة و هو كون بعض العلم مصيباً.)
ترجمه ص 58: (اگر بگوييم همه علم ما در كشف واقعيّات بر خطاست, سفسطه لازم مى آيد و گذشته از سفسطه مستلزم تناقض است. زيرا اگر همه علم ما بر خطا باشد , همين بر خطا بودن علم نيز خطا خواهد بود و اگر تنها اين علم درست باشد ثابت مى شود كه بخشى از علم مى تواند درست باشد و اگر خطا بودن علم صحيح نباشد, طرف ديگر يعنى درست بودن آن ثابت مى شود.)
اشكالات: چنانچه ملاحظه مى شود كلمات مترجم هيچ ارتباطى با متن ندارد و ا زظنّ خود يار مؤلف شده و آنچه در ذهن داشته به عنوان ترجمه نگاشته است حتّى مطالب فوق را نمى توان شرح كلمات علاّمه دانست. زيرا:
اوّلاً: از جمله "و اگر تنها اين علم درست باشد" تا آخر (كه تقريباً دو سطر است) أصلاً در متن وجود ندارد. و احتياجى هم به اين شقوق نيست. چون برهان مؤلف براحتى مطلب را تمام مى كند.
ثانياً: عبارت "فيكذب فيصدق نقيضه و هو كون بعض العلم مصيباً" أصلاً ترجمه نشده است.
ثالثاً: مؤلف تعبير به "مناقضه" كرده و نه تناقض و مراد همان است كه در عبارت فوق آمده است. يعنى اين كبراى كلّى (كلّ علم مخطئاً فى الكشف عمّاوراءه) خودش را نقض مى كند. چون لازم صدق آن كذب و خطا بودن خودش است. يعنى وقتى هر علمى خطا باشد همين كبراى كلّى نيز خطاست, پس نقيض آن (يعنى: بعض العلم ليس بخطاء) صادق است.
3ـ حال مواردى را از اوايل كتاب مرور مى كنيم (از ص 19 تا 23). پنج مورد زير فقط نمونه اى از اشكالات اين چهار صفحه است:
متن ص 17: (فقد بان أن حقيقة الوجود لا صورة عقيلة لها كالماهيّات الموجودة فى الخارج التى لها صورة عقلية)
ترجمه ص 23: (از آنچه گذشت , روشن شد كه حقيقت وجود , مانند ماهيّات موجود در خارج, داراى صورت عقلى نيست.)
اشكال: ترجمه درست بر خلاف متن است و مترجم فريب "كاف" را خورده است. زيرا در عربى مثال براى منفى هم مى آيد. معلوم نيست چگونه ايشان تعبير صريح "الّتى لها صورة عقليه" را نديده و ترجمه نكرده اند.
4ـ متن, ص 16 (و نُسب إلى المعتزلة أنّ للماهيات الممكنة المعدومة شيئيّة فى العدم , و أنّ بين الوجود والعدم واسطة يسمّونها الحال , و عرّفوها بصفة الموجود الّتى ليست موجودة و لا معدومة كالضا حكيّة و الكاتبيّة للانسان, لكنّهم ينفون الواسطة بين النفى و الاثبات, فالمنفى هوالمحال, والثابت هو الواجب و الممكن الموجود والممكن المعدوم والحال الّتى ليست بموجودة و لا معدومة.)
ترجمه ص 22: (قولى به معتزله منسوب است كه بر اساس آن, ماهيات امكانى معدوم , داراى نوعى شيئيّت هستند. اينان بين عدم و وجود , واسطه اى قائلند كه آنرا "حال" ناميده و در تعريف آن گفته اند: حال چيزى است كه نه موجود است و نه معدوم , مثل ضاحكيت و كاتبيّت براى انسان. لكن واسطه بين نفى و اثبات را ردّ مى كنند و مى گويند كه منفى همان محال است و ثابت همان واجب است و ممكن هم دو قسم است, ممكن موجود و ممكن معدوم , و حال چيزى است كه نه موجود است و نه معدوم.)
اوّلاً: در تعريف حال تعبير "صفة الموجود" حذف شده, كه علاوه بر از بين رفتن أصل معنا, كلام بسيار سخيف شده است زيرا محصَّل عبارت مترجم اين است: "اينان بين وجود و عدم واسطه اى بنام حال قائلند و در تعريف آن گفته اند چيزى است بين وجود و عدم". حال آنكه اگر مترجم لااقل به بداية الحكمة مراجعه مى كردند يا به مثال مؤلف در همين جا (ضاحكّيت و كاتبيّت) توجه مى كردند, شايد مطلب برايشان روشن مى شد. سخن معتزله در نسبت ميان ضحك و انسان است كه معتقدند اگر چه موجود نيست , ولى بايد ثابت باشد.
ثانياً: در قسمت اخير عبارت نيز خطاى بزرگى شده كه كلام علاّمه (ره) را مشوّه و متناقض جلوه داده است. ترجمه صحيح اين است: (مى گويند منفى همان محال است و ثابت عبارت است از: واجب, ممكن موجود , ممكن معدوم و (حال) كه نه موجود است و نه معدوم. توجه كنيد كه مترجم فقط در ترجمه همين قسمت سه اشتباه كرده است.
5ـ متن ص 3: (انّ الوجود لا يكون جزءأً لشئٍ ما لانّ الجزء الآخر والكلّ المركّب اِن كانا هما الوجود بعينه فلا معنى لكون الشئ جزءً لنفسه, و اِن كان أحدهما أو كلاهما غير الوجود كان باطل الذات, إذ لا اصيل غير الوجود , فلا تركيب …)
ترجمه ص20: (وجود جزئى از يك چيز نيست, زيرا اگر آن جزء ديگر و يا كلّ مركّب از اين دو, همان وجود باشد بدون هيچ تفاوت , در آن صورت جزء بودن آن بى معنى است ; زيرا محال است كه چيزى جزئى از خود باشد. امّا اگر يكى از اجزاء يا هر دو, چيزى غير از وجود باشد, پوچ و باطل خواهد بود. چون …)
اشكالات: اوّلاً به جاى واو , "ويا" آمده است (كه دلالت بر انفصال دارد نه اتصال) و كاملاً معنا را عوض كرده است. زيرا جزء بودن وجود براى خودش زمانى است كه هم جزء ديگر و هم كلّ مركّب, وجود باشد. چرا كه اگر تنها جزء ديگر وجود باشد, وجود جزء خودش نمى شود.
ثانياً: مترجم ضمير "أحدهما" و "كلاهما" را به دو جزء مركّب برگردانده است, حال آنكه بكلى غلط است. بلكه ضمير به "الجزء الآخر" و "الكل المركّب" بر مى گردد. أساساً فرض اين است كه يك جزء وجود است, چگونه ممكن است هر دو جزء غير وجود باشد؟!
6 ـ متن , ص 13: (اِنَّ للموجود من حيث اتصافه بالوجود نحو انقسام إلى ما بالذات و ما بالعرض , فالوجود موجود بالذات بمعنى أنه عين نفسه , والماهيّة موجودة بالعرض, أى انّها ليست بالوجود بالنّظر إلى نفس ذاتها, و ان كانت موجودةً با لوجود حقيقةً قبال ما ليس بموجودٍ بالوجود.)
ترجمه ص20: (موجود از جهت اتصاف به وجود دو گونه است; موجود بالذات و موجود بالعرض. موجود بالذات نفس وجود است , يعنى وجود عين موجوديّت اوست. موجود بالعرض , ماهيّات موجوده اند; زيرا ماهيّت آنها عين وجود نيست بلكه موجود به واسطه وجود است.)
اشكالات: اوّلاً در عبارت "فالوجود موجودٌ بالذات""والماهية موجودة بالعرض" مترجم جاى موضوع و محمول را عوض كرده كه گذشته از عدم امانتدارى , اشتباه است. چرا كه محمول ممكن است اعم از موضوع باشد. به عبارت ديگر عكس يك قضيه كه هم عرض أصل است, سور آن بايد متفاوت باشد. يعنى عكس موجبه كليه , موجبه جزئيه است نه موجبه كليّه. مثلاً در اينجا ممكن است كسى ادعا كند كه معقولات ثانيه اى چون عليت و بساطت هم در خارج به عرض وجود موجودند و يا معقولات ثانيه منطقى در ذهن, حال آنكه هيچكدام ماهيّت نيستند. (بحث صرفاً در احتمال اعّم بودن محمول است نه صدق اين ادّعا.)
ثانياً: كلمه زيرا را در ترجمه "أى" آورده است ; حال آنكه جمله بعد فقط توضيح ما قبل است نه دليل آن.
ثالثاً: عبارت "حفيقه" قبال ما ليس بموجودٍ بالوجود" أصلاً ترجمه نشده است, حال آنكه در معنى مؤثر است. و مرحوم مصنف مخصوصاً به اين نكته عنايت ويژه دارد.
7ـ متن, ص 15 (ثم توسّع العقل توسّعاً اِضطرارياً ثانياً بحمل مطلق الثبوت والتحقّق على كل مفهومٍ يضطرّ إلى اعتباره بتبع الوجود أو الماهيّه, كمفهوم العدم والماهية والقوة والفعل ثم التصديق باَحكامها.)
ترجمه, ص 21: (سپس , عقل باز هم از روى ناچارى توسعى يافته , براى هر مفهومى كه به تبع وجود يا ماهيّت تعقّل كرده ثبوت و تحقّق مطلق قائل گرديده و بر آن حمل كرده است; چنانچه مفهوم عدم, ماهيّت, قوه و فعل را اعتباره كرده و احكام مربوط به هر يك را مورد تصديق قرار مى دهد.)
اشكالات: علاوه بر ابهام در عبارت كه ممكن بود با ترجمه مثلاً توسع و أمثال آن واضح شود, ترجمه بكلّى غلط است. زيرا:
اوّلاً: "مطلق الثبوت والتحقّق" را "ثبوت و تحقق مطلق" معنى كرده است كه خالى از اشكال نيست.
ثانياً: عبارت "يُضطَر إلى اعتباره"
أصلاً ترجمه نشده, حال آنكه مؤلف گرانقدر بر اين نكته تأكيد دارد كه خود اين مفاهيم در خارج وجود ندارد, بلكه عقل إضطراراً به اعتبار آن گردن نهاده است.
ثالثاً: تعبير "كمفهوم الخ" فقط مثال براى قبل است, حال آنكه مترجم آن را جدا نموده و با عبارت "ثم التصديق …" به يك جمله تبديل كرده و معنى واژگون شده است. و كلمه "ثم" هم حذف گرديده و با قبل يك جمله شده است. در صورتى كه نظر مؤلف اين است كه عقل تنها پس از آنكه ثبوت و وجودى را براى اين مفاهيم اعتبار كرد, نسبت به آنها حكم مى كنند. ترجمه ايشان اين معنى را اِفاده نمى كند.
8 ـ متن, ص 12: ( … و بذالك يظهر أن لازم الماهية بحسب الحقيقة لازم الوجودين : الخارجى و الذهنى, كما ذهب اليه الدوانى. و كذا لازم الوجود الذهنى كالنوعيّه للانسان و لازم الوجود الخارجى, كالبرودة للثلج والمحمولات الغير اللازمة كالكتابة للانسان, كلّ ذالك بالوجود.)
ترجمه, ص 19: (با اين بيان معلوم مى شود كه لوازم ماهيت, لوازم دو وجود ذهنى و خارجى است همچنانكه دوانى گفته است. لازم وجود ذهنى, مانند نوغيت براى انسان, و لازم وجود خارجى مانند سردى براى برف. نيز مجهولات غير لازم , مانند "نوشتن" براى انسان , به واسطه وجود بر ماهيّت حمل مى گردد.)
اشكال : از لفظ "كذا" در "كذا لازم الوجود الذهنى" غفلت شده و اين عبارت را مثالى براى وجود ذهنى و خارجى گرفته است و حال آنكه مراد مؤلف اين است كه لازم وجود ذهنى و لازم وجود خارجى نيز مثل لازم ماهيّت و اعراض مفارق به واسطه وجود بر ماهيّت حمل مى شود. (همين اشتباه عيناً در ياد داشت مربوط به اين قسمت دوباره تكرار شده است: ص36, شماره 21.)
9ـ حال شواهدى از صفحات 47 تا 50 (بحث وجود مستقل و رابط) ذكر مى شود:
متن ص32: (ويتبيّن به أيضاً أنّ المفاهيم المنتوعة عن الوجودات الناعته الّتى هى اوصاف لموضوعاتها ليست بماهيات لها و لا لموضوعاتها, ذالك لانّ المفهوم عن وجودٍ انّما يكون ماهية له اِذا كان الوجود المنتزع عنه يطرد عن نفسه العدم , والوجود الناعت يطرد العدم لا عن نفس المفهوم المنتزع عنه.)
ترجمه, ص50: (همچنين معلوم شد كه مفاهيم منتزع از وجودهايى ناعت (لغيره) كه أوصاف موضوعات خود هستند , نه ماهيت آن موضوعاتند و نه ماهيّت وجودهاى ناعت, و اين از آن جهت است كه مفهوم منتزع از وجود ماهيّت آن خواهد بود كه وجود منتزع عنه, عدم را از نفس خود طرد كند, حال آنكه وجود لغيره عدم را از نفس خود طرد نمى كند.)
اوّلاً: مترجم محترم ضمير "نفسه" را به وجود برگردانده و حال آنكه به مفهوم بر مى گردد. آنچه در ترجمه آمده با متن كاملاً مباين است و هيچ مفهوم محصّلى ندارد.
ثانيا:ً همين اشتباه در جمله بعد هم تكرار شده است و عجيب است كه مؤلّف صريحاً (نفس المفهوم المنتزع) آورده است و دوباره مترجم مى نگارد: "وجود لغيره را از نفس خود طرد نمى كند." بلكه اشتباه در اينجا فاحشتر است; زيرا مطلب كاملاً غلط است. راستى چگونه وجود لغيره عدم را از نفس خود طرد نمى كند؟!!
(همين اشتباه در ياد داشت مترجم, ص55, منعكس است.)
10ـ متن , 31: (والحجّة على تحقق هذا القسم, أعنى الوجود لغيرة, وجود الأعراض, فانّ كلاً منهما كما يطرد عن ماهية نفسه العدم يطرد عن موضوعه عدما زائداً على ذاته. و كذالك الصور النوعية المنطبعة, فانّ لها نوع حصول لموادّها نظرد به عن موادها لا عدم ذاتها بل نقصاً جوهرياً تكمل بطرده , و هو المراد بكون الشئ لغيره و ناعتاً)
ترجمه ص50: (دليل بر تحقّق چنين وجودى , يعنى وجود لغيره وجود أعراض است كه هر يك علاوه بر طرد عدم از ماهيّت خود, عدم زائدى را هم از موضوع خود طرد مى كند; و نيز "صور منطبعه نوعيه" كه حصول آنها در ماده به نحوى است كه نه تنها عدم را از ذات و ماهيّت خود, بلكه نقص جوهرى را نيز از موضوع و محل خود بر طرف مى كند تا بدان وسيله به كمال برسد. مراد از وجود "لغيره" و وجود "ناعت" همين است.)
اشكالات: اوّلاً عبارت "على ذاته" از ترجمه حذف شده و معلوم نيست كه مراد از عدم زائد چيست؟
ثانيّاً: در فقره "تطرد به عن موادّها لا عدم ذاتها" مترجم ضمير "ذاتها" را به صور نوعيه برگردانده و "لا" را "نه تنها" معنى كرده است, كه جمله مثبت شده و معنا واژگون. حال آنكه لا نافيه است و ضمير به "موادّ" بر مى گردد و أساساً تكيه كلام مؤلف بر همين عبارت است كه صور نوعيه, عدم را از ذات مواد طرد نمى كند , كه محقّق دو وجود به يك ماهيّت شود; بلكه يك نقص جوهرى را كه ماده با طرد آن كامل مى شود, از بين مى برد و از همين روست كه وجود صورت براى ماده وجود لغيره مى شود.
11ـ متن , 29: (انّ الوعاء الذى يتحقق فيه الوجود الرابط هو الوعاء الذى يتحقّق فيه وجود طرفيه, سواءً كان الوعاء المذكور هو الخارج أو الذهن, و ذالك لما فى طباع الوجود الرابط من كونه غير خارجٍ من وجود طرفيه , فوعاء وجود كلّ منهما هو بعينه وعاء وجوده. فالنسبة الخارجيه انّما تتحقّق بين طرفين خارجيين والنسبة الذهنيه انّما تحقّق بين طرفين ذهنيين, والضابط أنّ وجود الطرفين مسانخ لوجود النسبه الدائرة بينهما و بالعكس.)
ترجمه, ص48: (ظرفى كه وجود رابط در آن تحقّق مى يابد همان ظرفى است كه دو طرف قضيه يا تركيب در آن تحقق دارند. يعنى اگر وجود طرفين قضيه خارجى باشد وجود رابط نيز خارجى خواهد بود و اگر ذهنى باشد ذهنى , و اين طبيعت وجود رابط است كه خارج از ظرف وجودى طرفين و داراى ذاتى متمايز از آنها نباشد. بنابراين وعاء وجودى طرفين , وعاء وجودى نسبت رابط نيز خواهد بود. يعنى نسبت خارجى بين طرفين خارجى و نسبت ذهنى تحقّق خواهد يافت . پس وجود نسبت , هم سنخ وجود طرفين است و بالعكس).
اشكالات: اوّلاً ضمير (طرفيه) به وجود رابط بر مى گردد نه قضيه و تركيب. زيرا چنانچه علامه تصريح مى كند بحث اعّم از ذهن و خارج است و قضيه و تركيب مخصوص ذهن است و تعبير قضيه و تركيب در مورد خارج صحيح نيست. گذشته از آنكه در تعبير مصنّف (طرفين وجود رابطه) صراحت و ظرافتى است كه در عبارت مترجم (طرفين قضيه) وجود ندارد. مانند: الوصف يشعر بالعليّه.
ثانياً در ترجمه "سواء كان الوعاء المذكور …" جمله "اگر وجود طرفين …" ترجمه شده كه بهر حال ترجمه متن نيست. علاوه بر آنكه خود مؤلف در جمله "فالنسبة الخارجيه" آن هم به عنوان نتيجه استدلال , همين عبارت مترجم را آورده است. و نيازى به تغيير عبارت متن نبود. البته منشأ اين اشتباه مترجم, همان اشتباه اوّل است.
ثالثاً: " فاء" در فالنسبة الخارجيه, تفريع (نتيجه) است و ايشان "يعنى" معنى كرده است.
رابعاً: كلمه "الضابط" را مترجم "پس" معنى كرده كه غلط است.
تذكّر: در اين چهار صفحه (47 تا 50) علاوه بر اشتباهات فوق, چندين اشتباه ديگر هم مرتكب شده اند. مثلاً "فوحدته الشخصيّه" را "وحدت شخصيّت" ترجمه كرده است (ص48) كه "وحدت شخصى" درست است يا مثلاً "لاعدماً رابطاً فيها" به رابط عدمى نباشد , ترجمه شده كه صحيح نيست. چون زير عدماً رابطا با "رابطاً عدميّاً" فرق مى كند. و يا مثل "سائر النسب و الاِضافات" را "همه نسبت ها و اِضافه ها" ترجمه كرده است كه مسلّماً مراد از ساير در اينجا "ديگر" است نه همه. د ـ اِشكالات در يادداشت هاى مترجم
در بررسى مختصرى كه از حواشى مترجم (تحت عنوان يادداشت) بر متن نهايه به عمل آمد, اشكالات متعددى وجود دارد كه ابتدا رؤس عناوين اشكالات مطرح مى شود و سپس به نقل نمونه هايى از آن مى پردازيم:
1ـ عدم تناسب ياد داشتها از نظر مقدار و كميّت. اهميت مباحث و ميزان نياز متن به توضيح , رعايت نشده است. گويا حواشى بستگى دارد به اينكه مترجم در كجا مطلبى داشته و يا حوصله و وقت تحقيق داشته است. مثلاً براى مقدمه نهايه كه فقط سه صفحه است, مترجم محترم حدود نه صفحه ياد داشت نوشته است , در حالى كه مبحث پايانى كتاب كه الهيّات بمعنى الأخص است و از جهات عديده اهميّت دارد و حدود شصت صفحه كتاب را اشغال كرده, فقط هشت صفحه توضيح دارد. (توجه شود كه بحث در نقد كتاب گزيده سال است, نه يك نوشته عادى.)
2ـ پاره اى از حواشى اساساً با متن ارتباطى ندارد و در پاره اى ديگر نه تنها گره از فهم عبارت نمى گشايد , بلكه ذهن خواننده را به مسائلى بيگانه با متن مى كشاند. حاشيه بر يك متن فلسفى , يا بايد عبارت را توضيح و تبيين كند و يا اگر بر متن ايراد و اشكالى است, يادآور شود. در غير اين صورت ذهن خواننده را متشتّت كرده و مانع درك أصل مطلب مى شود. بهتر است اين گونه بحثها (البته در صورت صحت و اتقان) يا به عنوان مقاله اى مستقل تدوين شود و يــا به صورت ضمائمى بر كتاب افزوده گردد. وقتى كه توضيحى صورتِ تعليقه پيدا مى كند, خواننده طبيعتاً در جاى جايِ متن بر آن مراجعه مى كند و اينجاست كه جز مطالب توضيحى يا انتقادى , هرگونه مطلب اضافى و پراكنده , فهم مقصود نويسنده را دشوار مى سازد.
3ـ برخى حواشى در حقيقت تكرار مطالب متن است كه نه نكته اى بر خواننده مى افزايد و نه تبيين تازه اى عرضه مى دارد.
4ـ بسيارى از حواشى گنگ و نامعلوم است و خواننده از درك مراد مترجم عاجز مى ماند. در بعضى ديگر صرفاً به كلى گويى پرداخته شده و قبل از آنكه مطلب محصلّى در آن عرضه شود , بحث ديگر پيش كشيده مى شود. بعضاً نيز پيوند منطقى مطالب گسسته است.
5ـ ياد داشتها يكدست نيست و در كلّ, هدف مشخص را دنبال نمى كند. مثلاً در ياد داشتهاى اوليّه به نظريات فيلسوفان غرب البته غالباً ناقص و غلط) اشاره شده است, ولى در بقيّه كتاب اثرى از اين بحثها نيست, بخصوص در مسائلى چون عليّت , وجود ذهنى, اتحاد عاقل و معقول كه محل بحث و نزاع جدّى است.
6ـ عبارات حواشى استوار و متناسب با متن نيست. نهاية الحكمه, چنانچه گذشت , يك متن فلسفى فنّى و مستدّل است و اساساً اين خصوصيّت از ويژگيهاى فلسفى مرحوم علامّه است; ولى حواشى گاهى به توضيح واضحات مى پردازد, زمانى صورت خطابى پيدا مى كند و بعضاً به جاى حلّ مسأله به سؤال از خواننده اكتفا مى شود.
7ـ بيشتر و مهمتر از همه , اشتباهاتى است كه در ياد داشتها روى داده كه واقعاً استقراء همه آنها حوصله و زحمت بسيار مى خواهد. به منظور رعايت اختصار , تنها نمونه هايى را شاهد مى آوريم كه از بخشهاى مختلف كتاب انتخاب شده است: نمونه هايى از اشتباهات حواشى
1ـ در ص5 , س2, فلسفه در اصطلاح فلاسفه اسلامى به معناى الهيّات بمعنى الاعّم (در مقابل الهيّات بمعنى الأخص) گرفته شده; حال آنكه اوّلاً فلسفه در اين اصطلاح اعم از الهيّات بمعنى الأخص است. ثانياً در نظر كسانى چون مرحوم علاّمه كه فلسفه را معادل با الهيات بمعنى الاعّم مى دانند, الهيات بمعنى الاعمّ در مقابل بمعنى الأخص نيست. در مقدمه نهايه اين مطلب آمده است و در اوّل مرحله يازدهم همان كتاب به آن تصريح شده است.)
2ـ ص5, ياد داشت2: از اصطلاحات سفسطه, شكاكيّت , ايده آليسم و آگنوستيسيسم تعاريفى عرضه شده كه غالباً نه با تعريف فيلسوفان مسلمان سازگارى دارد و نه با آنچه در فلسفه غرب متداول است. از جمله آگنوستيسيست (Agnostisist) را چنين معرفى مى كند: "كسى كه حقيقت يا علم مطابق با واقع را بكلّى محال مى داند." حال آنكه معناى اصطلاحى كلمه (چنانچه از ريشه يونانى و ترجمه آن "لا أدريگرى" روشن است) , يعنى كسى كه در هيچ قضيه اى كه (از جمله همين قضيه كه حقيقت محال است) نفيا و اثباتاً سخنى نمى گويد.(3)
3ـ ص6 ياد داشت 3: اساساً با متن مربوط بيگانه است و هيچ ارتباطى ندارد.
4ـ ص6, ياد داشت 3: تعريف و جايگـاهى كه أمثال اگوست كنت براى فلسفه قائلند كه فلسفه را تحليل و تنظيم قوانين علمى در يك نظام جامع مى دانند, با آنچه در فلسفه اسلامى قضاياى علوم را صغراى برهان در مباحث فلسفه مى دانند, خلط شده است. وانگهى اين مسأله مربوط به پيش از ظهور حكمت متعاليه است. در فلسفه صدرايى اكثر قريب به اتفّاق مباحث با تكيه بر مفاهيم عام وجودى و قضاياى پيشين پيش مى رود و جز در چند باب , هيچ اعتنايى و لو صغروياً بر مسائل علوم ندارد.
5ـ ص6, ياد داشت 4 كه دو صفحه است با متن ارتباطى ندارد و در واقع دنباله مطلب مترجم در ياد داشت شمار 3 است. علاوه بر آنكه در صحت مطالب و مخصوصاً ربط منطقى خود مـباحث با يكديگر جاى سخن بسيار است. از جمله كليّت و شمول فلسفه در نظريـات أمثال اگوست كنت را كه به معنـاى انتزاع كردن قضايـاى فلسفى از قضايـاى علوم است با ديدگاه فلسفه اسلامى (كه شمول فلسفه را از باب عدم ابتناء بر علوم ديگر و اتكاء محض بر بديهيّات مى داند) خلط مى كند.
6ـ در ص8 , پارگراف آخر: مترجم بحث در "ماهيّت و ميزان قطعيّت و ارزش معرفتى قوانين فيزيك شيمى" را از وظايف فلسفه مى داند, كه خلط ميان معرفت شناسى و فلسفه اولى است و جز در نظر گروهى از پوزيتويستها ـ كه قضاياى متافيزيك را بى معنى مى دانند و فلسفه را با علم المعرفه تقريباً يكسان مى گيرند ـ نزد بقيّه تمايز آشكار ميان اين دو حوزه است. به علاوه آنچه مترجم در اينجا فرموده است حتّى به طور خاص به معرفت شناسى هم, مربوط نيست بلكه به فلسفه علم باز مى گردد.
7ـ ص9 , ياد داشت 5: مطالب ياد داشت , تكرار محتواى متن است و تقريباً هيچ نكته زائد و يا تبيين و توضيح بيشترى در بر ندارد. علاوه بر آنكه اشتباهى در ترجمه رخ داده كه عيناً در اينجا نيز منعكس است. (در عبارتِ (كه حكم آن با موجود مطلق يكى است).)
8 ـ ص 9, ياد داشت 6: كه نزديك به دو صفحه است , تطويل بلا موجب است. آنچه مؤلف فرموده روشن است و نياز به طرح مسائل فرعى نداشت . گذشته از آنكه بسيارى از مطالب مطرح شده به ويژه ارتباط آن با متن نهايه از نظر نگارنده جاى تأمل بسيار است.
9ـ ص 12, ياد داشت 8: قضاياى "مردّده المحمول" را از قضاياى منفصله دانسته اند; در صورتى كه قضاياى منفصله, شرطيه است و مردّده المحمول از قضاياى حمليه مى باشد. به عبارت ديگر مردّده المحمول اتحاد يك أمر با چند چيز را بيان مى كند و مفاد آن اتحاد موضوع با اجزاى محمول است, و در مقابل منفصله عناد و افتراق دو يا چند قضيه را به نحو مانعة الجمع يا مانعة الخلو و يا هر دو بيان مى كند. فرق بسيار است ميان قضيه "عدد X يا زوج است و يا فرد" (منفصله) و قضيه "أعداد يا زوجند يا فرد" (مرددّة المحمول).
10ـ ص12, ياد داشت 9: اصطلاح "عكس الحمل" را كه در بحث وجود فلسفه مطرح مى شود با اصطلاح منطقى "عكس قضيه" يكى دانسته اند حال آنكه اين دو اصطلاح تفاوت أصولى با يكديگر دارند. شگفت تر آنكه مترجم محترم , مقصود مصنف را در نيافته و از موضوع بكلّى دور افتاده است. أصل سخن اين است كه علاّمه پس از ثابت نمودن اينكه در فلسفه از احوال وجود بحث مى شود, جواب اشكال مقدر را مى دهد كه پس چرا در قضاياى فلسفى وجود را محمول قضيه مى آوريم و از عوارض ممكن و واجب و … بحث مى كنيم. جواب ايشان اين است كه اين گونه قضايا عكس الحمل است: يعنى وقتى ما از "الواجب موجود" سخن مى گوييم , در واقع در همان حال بحث حقيقى بر روى وجود و عوارض آن است. حال به كلام صاحب ياد داشت توجه كنيد: (چنانچه ملاحظه مى شود, جريان اينگونه تقسيمات كه از يك قضيه بر حسب آن مى توان قضاياى متعددى استخراج كرد, بر اساس عكس الحمل است. عكس در قضايا آن است كه جاى موضوع و محمول (در قضاياى حمليّه) و مقدم و تالى (در قضاياى شرطيّه) با يكديگر تعويض شود, به شرط آنكه كيفيّت (سبب و ايجاب) قضيه بر حال خود باشد, در اين صورت قضيه معكوس نيز صادق خواهد بو د …)!
11ـ در ص13, ياد داشت 11, اغلاط مختلفى در هم آميخته است. ايشان برهان اِن را محدود به سير از معلول به علّت مى كند. حال آنكه در نظر مشهور (و از جمله مرحوم علاّمه) اعم از سير از أحدالمعلولين به معلول ديگر است ; و حتّى در نظر مصنف برهان اِن قسم سوّمى هم دارد و آن سير از يكى از ملازمات عامه به ملازم ديگر است.
ثانياً: بين اصطلاح تلازم در مبحث دلالات منطق و "ملازمات عامّه" كه توسط علاّمه در اينجا مطرح شده خلط نموده است. كه فرق آشكار آن بر أهل فن پوشيده نيست. اساساً مترجم بين اصطلاحات فنون مختلف تميز نمى دهد.
ثالثاً: براى يقينى نبودن برهان اِن به ظنّى بودن قضاياى علوم استدلال شده است ; با آنكه در علوم أصولاً عليّت فلسفى مطرح نيست و دليل اينكه برهان اِنّ مفيد يقين نيست مطلب ديگرى است كه در كتب مربوط آمده است.
رابعاً: نكته أصلى متن نهايه الحكمه, كه معناى "برهان اِنّ از طريق ملازمات عامّه" چيست و چرا مفيد يقين است , فهم نشده و در ياد داشت مترجم منعكس نيست.
12ـ در ص32, ياد داشت 6: تعطيل را به معناى كلامى آن يعنى سلب هر گونه صفتى از ذات خداوند دانسته است. حال آنكه در متن , مراد از تعطيل , معناى ديگر آن , يعنى "تعطيل معرفت خداوند" است و در اينجا مسلّماً معناى دوّم مراد است , چرا كه معناى اوّل با برهان مذكور در متن , هيچ سازگارى ندارد. (چنانچه حاجى سبزوارى در ذيل همين مطلب : و اِنّ كلاً آية الجليل/ و خصمنا قد قال بالتعطيل تصريح مى كند: التعطيل أى عن معرفة ذاته و صفاته الخ , شرح منظومه , ص 16 و 17 چاپ قديم.
حتّى اگر مترجم محترم به كتاب بداية الحكمه هم رجوع كرده بود, مى ديد كه علاّمه مى نويسد: يستلزم تعطيل العقول عن المعرفة.)
13ـ ص36, ياد داشت 19: مترجم مى نگارد: منظور از "حدّ" در جمله "وجود از حدّ آن خارج است", حدّ منطقى ماهيّت است و سپس حد منطقى را همان حدّ تام مى گيرند, در صورتى كه حد تام منطقى يك مفهوم خاصى است (يعنى تعريف يك حقيقت با تمام ذاتياتش كه با كنار هم قرار گرفتن جنس و فصل قريب با ترتيب خاصى حاصل مى گردد.) و در عبارت فوق تقريباً همان معناى لغوى حدّ مراد است; يعنى مرز و حدّى كه ماهيّت را از غير خود جدا مى كند. بله, وجه تسميه تعريف حدّى اين است كه حاصل حدّ , ذات ماهيّت را از غير آن تميز مى دهد.
14ـ در ص 38, ياد داشت 26, مترجم تقرّر نفس الامرى را يكى از انحاء وجود و "مرتبه خاصى" از وجود در عرض وجود ذهنى و خارجى مى داند كه خالى از مناقشه نيست. (مخصوصاً با معنايى كه مؤلف عاليقدر از نفس الأمر دارد.)
15ـ در ص 39, يادداشت 30, مترجم در ذيل قول معتزله به "حال", مى نويسد: (قول معتزله با همه سخافتى كه دارد و به گفته مؤلّف ارزش بحث و ردّ ندارد, ناشى از بى خردى و ديوانگى نيست , بلكه ناشى از يك مسأله بغرنج علمى و فلسفى است كه در مسائل مختلف موجب اشكال و باعث اظهار اينگونه آراء مى گردد و آن تصور عدم است , اعمّ از عدم زمانى و غير زمانى. بدين معنى كه انسان نمى تواند عدم مطلق را تصور كند, همچانكه وجود حقيقى را نمى تواند تصور كند …) حضرت ايشان كافى بود فقط به يكى از منابع كلامى و فلسفى مراجعه مى فرمودند تا از يك مسأله تاريخى و فلسفى , چنين تحليلهاى "مِن عندى" ارائه ندهند. قولى را كه مرحوم مصنّف به معتزله نسبت داده اند در واقع تركيبى از دو قول ديگر متكلمين است. يكى قول به ثبوت ممكنات معدوم , كه منشأش عمدتاً بحث علم خداوند قبل از خلقت ونصور ممكن معدوم به نحو متمايز در ذهن است. و ديگرى قول به "حال" است كه ريشه اش صفات و مفاهيم انتزاعى مثل عالميّت, قادريّت … است. (ر. ك. به مباحث الشرقيه, ج1 فصل تاسع; شرح مقاصد ايجى, ج2, ص63 به بعد ; اسفار , ج1, فصل 8 از مسلك اوّل , و حاشيه حاجى سبزوارى, بر همين موضع; شرح مبسوط منظومه مرحوم مطهرى , ج2, ص179; تعليقه على نهاية الحكمه, استاد مصباح , ص38). ايشان اگر سرى به كتاب بداية الحكمه هم زده بودند در اين تحليلشان تجديد نظر مى كردند. (بداية الحكمه , ص25).
17ـ ص39, ياد داشت 32: در ذيل كلام علاّمه , كه وجود خارجى به ذهن نمى آيد والاّ مستلزم انقلاب است, مى نويسد: (انقلاب در اصطلاح حكمت عبارت است از تبديل چيزى به چيز ديگر بدون دليل و علّت كه ألبته أمرى محال است).
اوّلاً انقلاب به معناى تبديل هويّت ذاتى يك شئ است نه مطلق تبديل. ثانياً محاليت آن به دليل لزوم تناقض صريح است و دليل بردار نيست.
18ـ در ص37, ياد داشت 22 آمده است: (مساوقة در اصطلاح أهل حكمت و كلام عبارت است از مساوات و اتحاد دو چيز در مفهوم و يا اختلاف در مفهوم و اتحاد در مصداق مسـاوقه وجود بـا شيئيّت نيز بـدان معنى اسـت كـه بـر مـاهيّت , شى اطلاق نتوان كرد مگر آنكه وجود بر آن عارض شده بـاشد. خـلاصه سخن اينكه : شخصيّت و شيئيّت با اختلاف مفهومى كه با وجود دارند از جهت مصداق همان وجودند و مصداق آنها وجود است و ماهيّت در اين زمينه نقشى ندارد.)
در اين چند سطر علاوه بر اشتباه چند تهافت و تناقى هم در كلام وجود دارد كه اجمالاً اشاره مى شود. ظاهراً نويسنده محترم اين مطلب را از تعليقه حاجى سبزوارى بر اسفار (ج1, ص75) استفاده كرده است , ولى سخن دقيق سبزوارى با مطلب ايشان بسيار فاصله دارد:
اولاً: دو معنايى كه ايشان از ساوقة فلسفى ارائه كرده است, مسلّماً اشتباه است. دو معنايى كه حاجى در حاشيه مطرح كرده, عبارت از:
1ـ فلمساوقة فى ضمن المساواة فى التحقّق; بمعنى أنّه فى أيّ نشأةٍ تحققّت الماهيّه تحقّق الوجود الخاص و يدور احدهما مع الآخر حيثما دار.
2ـ فلمساوقة بمعنى الاتحاد فى الحيثيّة. اين دو معنا بكلّى از آنچه مترجم فرموده , بيگانه است.
ثانياً: هيچ يك از دو معنايى كه مترجم ارائه داده با بحث متن كتاب , مناسبت ندارد. اوّلى كه روشن است; چون در اينجا بحث در وحدت مفهومى دو وجود نيست. و معناى دوّم كه اتحاد مصداقى دو مفهوم است, نيز اينجا مراد نيست. چرا كه صرف يگانه بودن مصداق وجود و شيئيت در خارج ثابت نمى كند كه حيثيّت شيئيت به حيثيّت وجود بر مى گردد. چرا كه مثلاً اگر انسان با قائم اتحاد مصداقى دارند, حيثيّت ها مختلف است. حتّى اتحاد مصداقيِ دو مفهومِ وجود و ماهيّت هم مورد اتفاق أصالت ماهوى و أصالت وجودى است. آنچه در اينجا مهم است, همانطور كه حكيم سبزوارى اشاره داشت, مساوات در حيثيّت صدق است.
ثالثاً: دو تعبيرى كه أخيراً مترجم براى مساوقة وجود با شيئيّت آورده است, به يك معنى نيست و در حقيقت مبنى بر دو گونه تفسير مساوقة است ; حال آنكه مترجم با تعبير "خلاصه سخن آنكه" هر دو را به يك معنا گرفته است.

تذكّر: آنچه تاكنون بيان شد, اجمالى از اشكالات هجده صفحه از ياد داشتهاى مترجم (تا ص39) است كه بقيه نيز بر همين قياس است. بطور كلّى هر جا مترجم در يادداشتهاى خود از تعبيرات مؤلف فراتر رفته و مى خواهد چيزى بر آن بيافزايد, دچار مشكل مى شود.


صفحه 7

بيشتر دقت كنيم 3


يادآورى:
1ـ نكاتى كه ذيل عنوان فوق تاكنون در مجله درج شده و از اين پس نيز ـ ان شاء الله ـ درج خواهد شد معمولاً مطالبى است كه اينجانب به هنگام تصحيح متون و يا تحقيقات ديگر به طور اتفاقى به آنها بر خورده و يادداشت كرده ام، و هرگز به نيت پيدا كردن معايب نوشته هاى ديگران ـ العياذ بالله ـ به تفحّص نپرداخته ام.
2ـ براى اينكه اين تذكّرات مايه رنجش خاطر دوستان و همكاران عزيز نشود، از ذكر مشخصات كاملِ اثر انتقاد شده صرف نظر مى كنم.
3ـ سعى مى شود ذيل اين عنوان به مطالبى پرداخته شود كه از مزّال اقدام است و تنبّه بر آنها مى تواند ديگران را از اشتباه در تأليف و يا تصحيح متون بر حذر دارد.
4ـ روشن است كه يك يا چند صفحه از كتابى را نمى شود معيار قضاوت درباره كلّ آن كتاب قرار داد.

تصوير صفحه اى از كتابى فقهى كه اخيراً تصحيح و چاپ شده است
چنانكه ملاحظه مى شود مصحّح در پانوشت شماره1، نوشته است : (ابن ابى عقيل …و حسن بن عيسى ـ چنانكه در مفتاح الكرامة ـ چنان نظرى داشته اند). در حالى كه حسن بن عيسى همان ابن ابى عقيل است و مسلماً اين دو، نام يك نفر است. (رك: نوابغ الرواة ، ص95ـ 96) و خود صاحب مفتاح الكرامة تصريح كرده كه هر جا حسن بن عيسى گفتم مرادم ابن ابى عقيل است: (و إذا قلتُ: الحسن بن عيسى فقد اَردتُ ابن أبي عقيل). (مفتاح الكرامة، ج8، ص306). تصوير صفحه اى ديگر از همان كتاب
ـ در اين صفحه كه درباره ذكر ركوع است چند سهو و لغزش ديده مى شود:
1ـ مؤلف فرموده است: در بسيارى از روايات، در ذكر ركوع و سجود، كلمه (و بحمده) نيست، ولى روايت حذيفة مشتمل بر آن است و مصحِّح با شماره 2 آن را به (سنن بيهقى) ج2، ص86، ارجاع داده است.
روايت خذيفة در سنن بيهقى ج2، ص 85 ـ 86 آمده است ولى اتفاقاً در آن هم كلمه (و بحمده) نيست و به همان (سبحان ربيّ العظيم) و (سبحان ربيّ الأعلى) اكتفا شده است. در حالى كه اساساً بحث بر سر اين است كه آيا (و بحمده) هم واجب است يا نه؟ و استشهاد به روايت حذيفة هم به خاطر همين است. و پيداست مصحِّح به صرف اينكه ديده است روايت حذيفة در سنن بيهقى آمده، روايت را به آن كتاب ارجاع داده است. حلّ مشكل به اجمال اينكه تنها برخى از طرق روايت حذيفه مشتمل بر اين كلمه است و برخى از كسانى كه پيش از مؤلف كتاب مورد بحث، به روايت حذيفة استدلال كرده اند ـ مانند ابن قدامه در مغنى ج1، ص543 ـ به اين نكته تصريح كرده اند؛ زيرا اين روايت در كتابهاى متعددى مانند سنن ترمذي، سنن نسائى، سنن ابن ماجه، سنن ابى داود و سنن بيهقى نقل شده است و در هيچ يك از آنها (و بحمده) نيست و تنها در (سنن دارقطني) (ج1، ص341، حديث1) در روايت حذيفة كلمه (و بحمده) هم آمده است.
مُصحِّح متون در اين گونه موارد بايد حواسش جمع باشد و از اين لحاظ كاملاً دقت كند.
2ـ در سطر 10 تا 13 مؤلف درباره معناى ذكر ركوع فرموده است: (قال النحاة إنّه علم المصدر) و حدود سه سطر مطلب نقل كرده است و مصحِّح هم با شماره 6 آن را به شذور الذهب ابن هشام، ص412 ارجاع داده است. در حالى كه اين مطالب در شذور الذهب، ص 412 نيست، بلكه تنها مطلبى كه در شذور الذهب ص412 آمده اين است كه: (سبحان علم براى تسبيح است، و عمل نمى كند) در حالى كه مصحِّح خواننده را دنبال نخود سياه فرستاده و اين گونه وانمود كرده كه مأخذ آن سه سطر مطلب را يافته و ارائه كرده است! و از سوى ديگر عدد تك ارجاع به قاموس يعنى شماره 5 را جايى گذاشته كه خواننده بدون مراجعه به قاموس نمى فهمد سخن قاموس تا كجاست.
3ـ مصحِّح در تقويم سه سطر پايان صفحه، دچار اشتباه شده و ظاهراً معناى عبارت را متوجّه نشده است. مؤلف در پاراگراف اخير دو مطلب را ياد كرده است: يكى اينكه معناى (و بحمده) چيست؟ دوم اينكه وقتى به خداى سبحان كلمه عظيم اطلاق مى شود به چه معناست؟ و تا كلمه (والنعمة لربك) ادامه معناى (و بحمده) است. و از (و العظيم فى صفته). مطلب دوم شروع مى شود، ولى مصّحح نه تنها اين دو مطلب را با هيچ علامتى از يكديگر جدا نكرده، بلكه بين (العظيم) ـ كه مبتداست ـ و خبر آن ـ يعنى (من) ـ علامت (،) گذاشته است: (والعظيم فى صفته، من) در حالى كه به اجماع عرب و عجم نبايد چنين كرد. و تقطيع صحيح عبارت چنين است: ( … أي والنعمة لربّك. والعظيم في صفته من يقصر كل شىء سواه عنه …) و مجمع البيان، ج9، ص288 چاپ مرحوم شعرانى، اين مطلب را چنين بيان كرده است: (والعظيم في صفة الله تعالى معناه أنّ كلَّ شيءٍ سواه يقصر عنه …).


صفحه 8

طرح كتابشناسى نگاشته هاى فارسى
منزوى احمد

اهميت فراهم آوردن خدمت مشترك از همه نگاشته ها و نسخه هاى فارسى بر پژوهندگان روشن است. يكى هم براى يافتن قلمرو جغرافيايى اين زبان، قلمرو نگاشته هاى فارسى، سرزمين گسترده اى از ايران امروزى و خراسان بزرگ از افغانستان و تاجيكستان و سمرقند و بخارا را فرا مى گيرد. ابرهاى رحمت از اين سرزمينها برخاسته، بر منطقه وسيعى از شبه قاره هندوستان (هند، پاكستان، بنگال) و آسياى صغير (عثمانى تا بالكان) باريده، جوانه ها زده و شكوفه هاى فرهنگ مشترك ايرانى ـ بشرى در اين سرزمينها شكفته است. بدين گونه سده ها، زبان فارسى ابزار داد و ستد فكرى و فرهنگى ميان اين سرزمينها بوده است. كتابها در رشته هاى گوناگون، به زبان فارسى در اين سرزمينها نگاشته شده است، يا نسخه بردارى شده، و با كوچ مردمان جابجا شده است. براى شناختن اين حوزه فرهنگى و گردش و جابجايى علوم در آن به چنين فهرست مشتركى نياز است.
يكى هم براى يافتن و نشان دادن سهم زبان فارسى در بناى تمدن و فرهنگ بشرى. زبان فارسى يكى از دو عمده ترين زبان، از زبانهاى جهان اسلام است. و در برخى زمينه ها، زبان فارسى در رديف نخست جاى دارد. اما اين زبان مظلوم قرار گرفته، و خدماتش به جامعه بشرى آن چنان كه بايستى شناخته نشده است، تا شناسانده شود. براى شناختن و شناساندن خدماتش، مى بايست فهرست مشتركى از همه نگاشته هاى فارسى گرد آيد كه كارنامه خدماتش باشد.
نيز براى تدوين تاريخ هر يك از رشته دانشها، نياز به داشتن كتابنامه اى از نگاشته ها در آن زمينه داريم، تا سير تكاملى آن، و يا احياناً در برخى از رشته ها، انحطاط و زوال آن را دريابيم. كوتاه بيايم، اين گفتار براى بيان اهميت خدمت مشترك نگاشته نشده است.

جاى كتابنامه اى از نگاشته هاى فارسى، در ادب ما خالى است. استورى C. A. Storey در شصت و پنج سال پيش (ادبيات فارسى) Persian Literature A Bibliographical Surce . را در اين زمينه نگاشت. جزوه يكم آن در موضوع علوم قرآنى، به سال 1927 م منتشر گشت. پس از آن بخشهايى ديگر از آن چاپ و منتشر شد. متأسفانه جز بخشهايى از آن، آن هم به گونه پراكنده در ادواريها، هنوز به فارسى ترجمه نشده است. شورويها خواستند كار استورى را، كه در اين زمينه منحصر بود، به روسى برگردانند. برگل مسؤوليت آن را به دوش گرفت. ترجمه روسى بخشى از كار استورى، در سه مجلد، با اصلاحات ارزشمند و افزودگيهاى بسيار، به سال 1972 م به چاپ رسيد.
پيش از انقلاب تصـميم بر اين گرفته شد اين ترجــمه روسى به زبان فــارسى در آيد. تحريرى روسـى ميان 3 تن از مترجمان تقسيم شــد. يكى از ايشـان كريم كشاورز دچار سستى از بيمارى شده، كار ايشــان به پايان نرسيد. كار دو تن ديگر با تحرير اين ناچيز، به ســال 1362، از سـوى مؤسسه مطالعات و تحقـيقات فرهنگى در دو مجــلد، در تهران منتشــر شد. باقى مانـده كار كريم كشــاورز را دكتر پروين منزوى ســالها پيش به فارســى ترجمـه كرده كه متأسفـانه هـنوز ناشـرى نيافتــه است.
كار استورى فراگير همه رشــته ها نمى گردد. و خود در پيشـگفـتار، گـسترگى نگاشـته ها را، سـبب صرف نظر كـردن از بخشهايى ياد مى كند. كار برگل بخش كوچــكى از آن كار ناتمام را در برداشت. و ترجمه فارسى شامل پيرامون نيمى از كار برگل مى باشد. و اين بود تمــام كارى كه ما ايرانيان در زمينه فراهم ساختن فهرست مشترك از كتابهاى فارسى انجام داده ايم.
***

از چندى پيش طرح (دايرة المعارف كتابشناسى جهان اسلام) در (مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى) دنبال مى گشت. اين ناچيز كه در اواخر سال 1369 پس از پانزده سال از پاكستان برگشته بودم، اين كمبود را با جناب سيد كاظم بجنوردى در ميان گذاردم، خوشبختانه پذيرفته شد و جذب آن طرح بزرگ شدم و بخشى (كتابنامه نگاشته هاى فارسى) آن طرح به اين ناچيز واگذار شد تا طرحى براى آن فراهم سازم. طرح زير ريخته شد و از سوى ايشان پذيرفته شد، و از آغاز سال 1370 به كمك دستياران شيفته كار، كه از ميان كارمندان (مركز دايرة المعارف) برگزيده شده بودند، كار آغاز گشت. چگونگى طرح
هدف تأليف كتابنامه اى است از نگاشته هاى فارسى، بر حسب موضوع، و هر موضوع به ترتيب تاريخى.
اين كار بزرگى است نياز به پژوهشگران شيفته كار و آموزش عملى آنان، فراهم آوردن مجموعه بزرگى از منابع كتابشناسى و فهرستها، بودجه لازم و زمان نه چندان كوتاه دارد.
اين كار در دو مرحله انجام مى گيرد:
الف. (سرشمارى) و به دست آوردن آگاهيهاى اوليه از همه نگاشته هاى فارسى، از كتابها، رساله ها، نامه ها، منشآت و كتابچه ها.
ب . تأليف كتابنامه بزرگ نگاشته هاى فارسى. در اين مرحله، هدف استفاده از تجربيات پيشينيان و تأليف كتابى كاملتر و جامعتر از كار ارزشمند (استورى) و (برگل) مى باشد. مرحله يكم: فهرستواره
مرحله نخست، تأليف (فهرستواره) است. در اين مرحله، هدف سرشمارى است از هر آنچه مى شود كه به آن يك اثر مكتوب نام نهاد: كتابهاى مشخص و معنون، رساله هاى كوتاه، ديوانهاى مشخص و معنون، اجزاى ديوانها از درون مجموعه ها و جنگها مانند (ترجيع بند) و (رباعى) و چند (غزل) و مجموعه نامه ها، تك نامه ها، مرقعها و جز آنها.
منابعى كه در اين مرحله بايستى تصفّح گردد، و آگاهيهاى لازم را براى آن سرشمارى از سطر به سطر آنها بيرون كشيد، عبارت است از كتابنامه ها، تذكره ها، فهرستهاى ايرانى و خارجى و مجله هاى تحقيقات ايرانى. و هر اندازه كه شمار بيشترى از اين گونه منابع را مورد بهره گيرى قرار دهيم، كار از نظر كمى و كيفى بهتر خواهد بود.
آگاهيهاى بيرون كشيده از اين منابع بر يك برگه در اندازه مناسب (6ھ48)، با ذكر منبع وارد مى گردد، و اين برگه ها، بر حسب الفباى در نام كتابها، در قفسه ها جاى داده مى شود.
اطلاعات بيرون كشيده از آن منابع را مى توان (فهرستواره كتابهاى فارسى) و يا هر نام مناسبترى داد.
هر برگه شامل آگاهيهاى زير است: الف. عنوان يا مدخل، ب. منابع. الف. عنوان
هر عنوان يا مدخل، در حد كمالش، شش مطلب را در بر دارد:
1ـ نام كتاب، 2ـ نـام نگـارنده، مترجم، 3ـ تاريخ نگارش يـا ترجمه، 4ـ موضوع، 5ـ شمار (باب) و (فصل) ها يا هرگونه بخشبندى كتاب، 6ـ سرآغاز كتاب. و اين اطلاعات ششگانه، در واقع بخش كتابشناس هر برگه از (فهرستواره) مى باشد.
در اينجا بايستى به اين دو نكته توجه داشت: 1ـ كمتر مى توان همه اطلاعات ششگانه پيشگفته را در همه برگه ها منعكس كرد. هدف چنين است ولى امكانات ما در اين مرحله محدود است به اطلاعاتى كه در منابع مورد استفاده ما به دست مى آيد. 2ـ همين آگاهيهاى ششگانه، خود يك كتابشناسى كوتاه است، چيزى در فرا خور (فهرستواره). 1ـ نام كتاب
ممكن است نام كتاب در نسخه ها و منابع به چند گونه آمده باشد. مى كوشيم نام اشهر، يا نامى كه در منابع معتبرتر آمده، و يا نام چاپ شده را پايه قرار دهيم و براى ديگر نامها، برگه ارجاعى بسازيم، تا هركس به هريك از نامها مراجعه كرد، دست به مطلوب خود يابد. براى حفظ امانت، و بازماندن راه پژوهش، پس از ذكر نام هر منبع، نامى كه آن منبع بدان اثر داده آورده مى شود.
براى مثال: (وقايع حيدرآباد) كار نعمتخان على شيرازى، در فهرستها و منابع و حتى چاپها، به نامهاى گوناگون آمده است: وقايع نعمتخان، روزنامه وقايع حيدرآباد، روزنامه محاصره حيدرآباد، روزنامه واقعات دارالجهاد حيدرآباد، وقايع كولكنده، تسخير قلعه كلكنده و چند نام ديگر. همه اين نامها بايستى زير يكى از عنوانهاى اشهر جاى گيرد، ولى در دنبال هر منبع، نام به كار گرفته در آن منبع آورده مى شود. مانند: ذريعه 11:171 (روزنامه محاصره حيدرآباد)، همانجا 25:132 (وقايع نعمتخان) ـ استورى 1:590 (روزنامه واقعات محاصره دارالجهاد حيدرآباد) و …
براى يكسان شدن و در يكجا گردآوردن، بايستى در برخى از نام كتابها تراشى داده شود. مثلاً (هذا كتاب مستطاب گلستان) به (گلستان) و يا (مثنوى خسرو و شيرين) به (خسرو و شيرين) و (غزليات يا قصايد يا منتخبات اشعار سعدى) به (ديوان سعدى) تراش داده شود. تراش در نام كتابها و رساله هايى كه نام ويژه اى ندارند، از اين مرزها مى گذرد، و مجريان طرح بايستى به مهارت بالايى دست يابند. و بيان آن در اينجا نمى گنجد و نياز به مقالت جداگانه دارد. 2ـ نام نگارنده
پس از نام كتاب، نخســت نام نگارنده، سپس اگر مترجم و يا محرر داشته باشــد، نام او آورده مى شود در اين مـورد نيز نام اشـهر، ســپس نام كاملى ولى كــوتاه آورده مى شود. اگر يك كتاب به چند كــس نسبت داده شده بود، و يا نــام نگارنده به چند گونه روايت شــده بود، همان رويه به كار گرفـته مى شود كه در نام كتابها ارائه شد. يعنى معــتبرترين روايتها گزيده مى شود، و اخــتلاف گويها، به دنــبال هر منبع ياد خواهد شد.
زايش و مرگ، يا سده تقريبى پس از نام نگارنده آورده مى شود.
اگر نام نگارنده ناشناخته بود، به جاى نام، حرف (ن) يعنى ناشناخته خواهيم گذارد. 3ـ تاريخ نگارش
تاريخ نگارش بسيارى از كتابها ناروشن است. گاهى منبعها تاريخهاى جدايى ياد كرده اند. شايد يكى تاريخ آغاز به نگارش و ديگرى انجام را نشان بدهد، و در برخى از موارد تاريخ روزگار نگارنده نشان داده شود. به هر روى كوشش مى شود تاريخى براى تعيين روزگارش به دست آوريم، وگرنه (بى ت) خواهيم نوشت. 4ـ موضوع كتاب
موضوع دقيق يك نگارش تنها با آوردن فهرست همه بخشها به دست مى آيد، كه در مرحله اول، يعنى فهرستواره، مورد نظر ما نيست. در اين مرحله تنها به موضوع نگارش اشاره مى شود. اما اين اشاره بايستى فراتر از يك كلمه (تاريخ) يا (عرفان) يا (شعر) باشد.
(فهرستواره) به ترتيب موضوعى خواهد بود. مثلاً تفسير، تجويد، كليات درباره قرآن، رياضى، تاريخ جهان، تاريخ ايران، تاريخ شبه قاره و… ولى تدوين بر اين طبقه بندى بسنده نيست. بايستى در هر مورد توضيح كوتاهى داده شود. مثلاً تاريخ ايران روزگار باستان، روزگار قاجار خان يا تاريخ ايران از … تا … يا تاريخ شهر قم و … 5ـ بخشبندى كتاب
بخشبندى كتاب، كه يكى از نشانيهاى هر كتاب است، بسيار كوتاه آورده مى شود: در چند (باب) و يا چند (فصل). و يا آورده شود: در چند (مقالت) و هر (مقالت) در چند (باب) و يا هرگونه بخشبندى ديگرى كه كتاب دارد آورده مى شود.
6ـ سرآغاز كتاب
يك جمله كامل از آغاز و يكى دو كلمه از (امّا بعد) آورده شود. اين عبارتها به گونه اى گزيده مى شوند كه منعكس كننده سرآغاز كتاب باشد. يعنى عبارتهاى (الحمدالله رب العالمين) به كلمه (حمدله) و عبارت (والعاقبة للمتقين) به (عاقبة) و (الصلاة و السلام على …) به كلمه (صلاة) كوتاه مى شود. چه، اين عبارتها در بسيارى از سرآغازها ديده مى شود و نشانه روشنى نيست، و عبارتهاى پسين آنها آورده شود. ب. منابع
پيش از پرداختن به اين مبحث بجاست چند نكته گفته شود:
نخست اينكه كار اصلى (فهرستواره)، پس از درج اطلاعات ششگانه، آغاز مى شود. چه هدف اصلى (فهرستواره) تعيين جايهايى است كه كتابى فارسى در آنجا معرفى شده است. هدف در اين مرحله نوعى (سرشمارى) كتابهاى فارسى است، تا بعداً هنگام تدوين كتابنامه بزرگ، با داشتن ليستى از نام كتابها در هر موضوعى، براى صدور (شناسنامه) كتاب بدانجا مراجعه شود.
دوم اينكه كمتر مى توان همه آگاهيهاى ششگانه پيشگفته را، يكجا، از يك منبع، كه در دست (برگه كشى) است، بيرون كشيد. از هر فهرست يا منبعى كه در دست برگه سازى است، هر تعداد از آگاهيهاى ششگانه پيشگفته را كه در بر دارد، برگه سازها در برگه خود ثبت مى كنند. و بعدها هنگام ادغام برگه ها، برگه ها مكمل يكديگر مى شوند
سوم اينكه اين (فهرستواره) در همين كيفيت پايين ، براى پژوهندگان راهنماست و ارزش انتشار دارد. ادغام برگه ها
با پيشرفت نسبى برگه نويسى، كارآمد ترين برگه نويسان به كار ادغام برگه ها مى پردازند. آگاهيهاى ششگانه، كه كتابشناسى برگه را در بر دارد، بر فراز برگه نوشته مى شود. سپس منابع در سه گروه آورده مى شود: منابع كتابنامه اى ـ در اين تعبير شامل تذكره ها و تاريخ ادبيات و مجله ها نيز مى شود. سپس فهرستهاى چاپ ايران، آنگاه فهرستهاى چاپ بيرون از ايران. و هر يك از اين گروهها به ترتيب الفبايى در نام آنها. نامى كوتاه شده از هر منبع. مثلاً (تهران، دانشگاه) براى فهرستهاى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، يا (تهران، مجلس) براى فهرستهاى كتابخانه مجلس شورا …
در اين مرحله، يعنى در مرحله ادغام برگه ها، به اختلاف روايات در منابع كتابشناسى و فهرستها مى پردازيم. به اجتهاد ادغام گر، اطلاعات متقن تر، در بخش بالايى برگه و اطلاعات متناقض آن، پس از ذكر منبع آورده مى شود. و پيش از اين، براى موارد اختلاف، مثالى از (وقايع نعمتخان) ياد كرده ايم. فهرست مؤلفان
در مرحله ادغام برگه ها از يك كتاب، بايستى فهرست مؤلفان (فهرستواره) نيز تدوين شود. اين كار از درج يك كتاب زير دو نام، تا اندازه اى جلوگيرى مى كند. و تأليفات يك نگارنده را به يكديگر پيوند مى دهد. براى هر گروه از دانشها، مثلاً تفسير، تجويد، كليات درباره قرآن، يك فهرست نگارندگان ساخته مى شود.
اين فهرستها خمير مايه اى هستند براى نگارش (فهرست مؤلفان نگاشته هاى فارسى)، چيزى در برابر اعلام زركلى و يا كحاله. مرحله دوم: كتابشناسى نگاشته هاى فارسى
مرحله دوم و نهايى طرح تدوين (كتابشناسى نگاشته هاى فارسى)، و با هر نام مناسبتر ديگرى كه بدان بدهيد، مى باشد اين مرحله آنگاه آغاز مى شود كه (فهرستواره) اگر نه به حد كمال، بلكه به حد بلوغ رسيده باشد، و آن را از صورت (الفبايى) به صورت (موضوعى الفبايى) در آورده باشيم. پس از موضوعى شدن برگه ها، مى توان هر يك از موضوعها را به يكى از استادان واگذار كرد تا آن استاد به كمك دستياران خود به تدوين آن كتابنامه بزرگ بپردازد.
براى اينكه كار تدوين آن كتابنامه بزرگ يكدست گردد و آگاهيهاى لازم براى معرفى يك اثر، در يك چهارچوب قرار گيرد، بايستى اسـتادانى كه هر يك تدوين يك موضوع را به دوش گرفته اند، در يك شوراى علمى، كه زير نظر (دبير) سازمان تشكيل مى شود، شركت داشته بـاشند. اگر (فهرستواره) در آن تاريخ به چاپ نرسيده باشد، نسخه هايى از آن تكثير شود و در اختيار تك تك استادان پيشگفته و دستيارانش قرار داده شود.
فهرستها و كتابنامه هايى كه جزو منابع (فهرستواره) هستند، به شمار استادانى كه مسؤوليت تدوين موضوعى از موضوعهاى كتابنامه بزرگ را به دوش دارند، قرار داده شود تا مستقلاً با دستيارانشان از آن بهره برند. و اگر نشانه هايى در كناره صفحه هاى نسخه خود گذارند، خود دانند و مزاحم گروههاى ديگر نشده باشند.
(فهرستواره) و منابع آن، براى تدوين (كتابشناسى نگاشته هاى فارسى) كافى نيستند. بايستى در كنار كتابخانه اختصاصى، از كتابخانه بزرگ و مجهزى با برگه و اينها، دست كم در حد كتابخانه مركز دايرة المعارف بزرگ اسلام بهره مند گردد. بايستى به نسخه هاى چاپ مصحح و پيشگفتار ويراستاران از كتابهاى چاپ شده، دسترسى داشت. بايستى به مقالاتى كه در مجله هاى تحقيقى ايرانى و خارجى چاپ شده دسترسى داشت.
كتابنامه نويسى، به گونه (دايرة المعارف) نويسى نيست، كه (مدخل) ها را تك تك به مقالت نگارها واگذار كرد. در اينجا بايد يك گروه از موضوعها، مثلاً گروه علوم قرآنى، تفسير، تجويد، كليات يا علوم مثبته (رياضى، ستاره شناسى و…) يا علوم تجربى (طبيعيات، پزشكى، كيميا و… به يك استاد واگذار گردد كه او با دستياران خود آن موضوعات را طى مدتى دراز تدوين كند. چهارچوب كتابنامه بزرگ
كتابنامه (استورى) و تحرير روسى آن از (برگل) با تمام ارزشى كه دارند و حرمتى كه براى آنها معترفيم، براى روزگار خود، كار نسبتاً خوبى بوده است، كه همان روزگار هم كاستيها داشته است، كه خود بدان اشاره دارند (نك. پيشگفتار چاپ تحرير فارسى (برگل)). آنچه مى توان به كوتاهى گفت آن است كه آنها فهرست راهنما بوده، اما (كتابنامه) نبوده اند. بخشبندى كتاب معرفى شده از شماره باب و فصل ها، فهرست كوتاه از مطالب كتاب را نياورده اند. سرآغاز كتاب (حتى مشخص تر از آنچه در بخشهاى تازه منتشر شده (استورى ) ديده مى شود) از ضرورتهاست. سازمان علمى
براى تدوين كتابنامه بزرگ نياز به سازمانى است، كه مى تواند از يك (دبير) سازمان، چند استاد، هر يك مسؤول تدوين يك موضوع و دستياران و (شوراى استادان) و (شوراى دستياران) تشكيل گردد.
كاركرد تحقيقاتى اعضاى علمى از استادان و دستياران ايشان، بايستى به طور مشخص در پايان و (مدخل) و بعداً در پيشگفتار چاپ منعكس شود. طبقه بندى دانشها
چون هدف تدوين كتابنامه اى از كتابهاى به اصطلاح قرون وسطايى و شناسايى و نشان دادن سنگهاى زير بناى تمدن و فرهنگ امروز بشرى است، پس بايستى محدوده زمانى نگاشته ها را تعيين كنيم. اين محدوده زمانى در زبانهاى جهان اسلام يكى نيست. در زبان فارسى، پس از پرسش از استادان، محدوده را از آغاز پيدايش زبان فارسى درى تا پايان چاپ سنگ (تقريباً مشروطيت) برگزيدم. چه پس از اين تاريخ نگاشته هاى ما اصالت ايرانى خود را از دست مى دهند. نه اينكه بى ارزش شده، بل پربارتر نيز شده اند، ولى، چنان كه گفته شد، اصالت خود را از دست داده اند و تاريخى جداگانه براى خود دارند، كه بيرون از طرح ماست.
نمى توان يك طبقه بندى از موضوعها را براى همه زبانها تعيين كرد. هر زبانى به دلايلى بخشبندى ويژه خود را دارد. مثلاً در كتابنامه نگاشته هاى فارسى، براى بخش منظومه ها، مى توانيم بخشهاى مثنوى بزمى و حماسى داشته باشيم، در صورتى كه عربها (ارجوزه) دارند، و در زبان اردو، (سى حرفى) دارند، كه ما اينها را نداريم. به هر حال اينجانب طبقه بندى زير را براى زبان فارسى گزيده ام. مخصوصاً (فهرستواره) كه دست در كار آن هستيم. براى كتابنامه بزرگ مى توان دگرگونيهايى در آن داد.
***
طبقه بندى در فهرستواره
الف. علوم قرآنى:
1ـ تفسير.
2ـ تجويد.

3ـ كليات (كه مى تواند به بخشهاى كوچكترى تقسيم گردد (كشف الآيات، خواص آيتها و سورتها، شمار آيتها و حروف و جز آنها).
استورى و برگل بخش علوم قرآنى را بر همه بخشها پيشى داده اند، و در پيشگفتار كتاب خود به تقدس آن كتاب آسمانى و جامعيت و كليت آن اشاره مى كنند. ب. علوم مثبته:
1ـ رياضى (حساب، هندسه، جبر و مقابله).
از گذشته كه علوم را طبقه بندى كرده اند، به بسيط بودن دانش رياضى توجه داشته آن را پيشاپيش ديگر دانشها جاى داده اند.
2ـ ستاره شناسى (هيئت، اختر بينى).
جدا سازى (ستاره شناسى = هيئت) از (اختر بينى) كه يك نوع استنتاج از حركتها و وضعيت ستارگان در سرنوشت خاكيان را در بر دارد، دشوار است. بيشتر كتابهاى قرون وسطايى كه موضوع كار ماست، تركيبى از اين دو است.
3ـ موسيقى (موسيقى، ابزار، آهنگها، غنا در فقه و عرفان).
دانش موسيقى بنابر ماهيت آن، در بخش رياضى و علوم مثبته جاى داده شده است.
4ـ علوم غريبه (رمل، جفر، خواص اعداد و از اين گونه). ج. دانشهاى تجربى:
1ـ طبيعيات (فن و صنعت، كان شناسى، جواهر شناسى، گياه شناسى، كشاورزى و جز آنها).
2ـ كيميا.
3ـ پزشكى.
4ـ جانور شناسى، دامپزشكى.

جداسـازى برخى از دانشهـا از يكديگر، مثلاً جانور شناسى از دامپزشكى، يا جدا سازى دارو سازى از پزشكى كار دشوارى است. چه، كتابهاى ما معمولاً طب نظرى و عملى و جراحى و داروسازى را به عنوان بخشهايى از يك كتاب آورده اند.
5ـ چند دانشى دايرة المعارف، مطالب گوناگون. د. دانشهاى عقلى:
1ـ منطق.
2ـ فلسفه.
3ـ روانشناسى.
4ـ كلام و عقايد.
5ـ عرفان (نظرى و عملى).
6ـ فلسفه عملى (اخلاق، خانه و كشور دارى).
7ـ پيشه ها و آداب پيشه وران.
8 ـ هند ويى.
9ـ ملل و نحل.

جدا سازى كتابهاى فلسفى از كلامى و حتى از عرفانى دشوار است. عرفان عملى خود بخشى از فلسفه عملى و فرهنگ ما را تشكيل مى دهد. در عمل استادان مجرى طرح راه حلهايى براى غلبه بر اين دشواريها خواهند يافت. از آن ميان برگه هاى ارجاعى.
هـ. كتابهاى دينى:
1ـ حديث، درايت حديث.
2ـ فقه.
3ـ اصول فقه.
4ـ دعا. و. دانشهاى ادبى و بلاغتى:
1ـ خط، خوشنويسى.
2ـ واژه نامه ها (كه خود به بخشهاى كوچكترى تقسيم مى شود: فرهنگنامه هاى يكزبانه، دو زبانه، اصطلاحات و …)
3ـ دستوز زبان (كه خود به بخشهاى كوچكتر تقسيم مى گردد: دستور زبان فارسى، دستور زبان عربى كه به فارسى نگاشته شده، تركى، هندى … نصابها).
4ـ دستور نامه نگارى و دبيرى (نظرى، آموزش عملى).
5ـ بلاغت، معانى و بيان، صنايع ادبى.
6ـ عروض و قافيه.
7ـ معما و نغز.
8ـ نثرهاى ادبى مانند گلستان و مقامات و …
9ـ داستانهاى منثور. ز. منظومه ها:
1ـ ديوان.
2ـ منظومه ها (كه مى تواند به بخشهاى كوچكترى تقسيم گردد: مثنويهاى بزمى، رزمى و حماسى، مثنويهاى علمى (پزشكى، فقهى و …) ح. تاريخ:
1ـ كليات (فهرستها، كتابنامه ها، روزنامه هاى خطى و …)
2ـ تاريخ جهان.
3ـ تاريخ ايران (كه مى تواند به بخشهاى كوچكتر زمانى و يا جغرافيايى تقسيم گردد).
4ـ تاريخ شبه قاره هند.
5ـ تاريخ بخشهايى از جهان (عثمانى، عربستان و …)
6ـ تاريخ پيامبران و امامان.
7ـ زندگينامه ها، در سه بخش:
ـ سرايندگان.
ـ پيران.
ـ بزرگان و نام آوران (وزيران، اميران و …)
ط. جغرافيا:
يى. سفرنامه:
پيش بينى مى شود هنگام تنظيم نهايى (فهرستواره) تغييرهايى در اين طبقه بندى رخ دهد، بخشهايى از بطن بخشهاى ديگر جدا شود و تقدّم و تأخر در چاپ بخشها رخ دهد.
***
كار انجام شده
نزديك به دو سـال پيش كـار مرحله يكـم، يعنى (فهرستواره كتابهاى فارسى) در (مركز دايرة المعارف بزرگ اسـلام) آغاز شد. پيش از آن اين كار در (مركز تحقيقات فارسى) در اسلام آباد پاكستان آغاز شده بود. بسيارى از كتابنامه ها و فهرستها در آنجا برگه سازى شده بود. جز آنكه بيشتر برگه ها به صورت خام بودند. آن برگه ها به تهران، به مركز ياد شده منتقل گشت. در اين مدت به يارى مسؤولان مركز و كوشش دستيارانم پيشرفت قابل توجهى به دست آمده است؛ از اين قرار:
1ـ تاكنون 545 مجلد كتابنامه و فهرست و منابع ديگر كتابشنـاسى برگه كـشى شده اسـت. برگه هـاى بيرون كشيده از اين مجلد ها به بيش از سيصد و پنجاه هزار مى رسد. شمار مجله ها كه برگه گشى مى شود متوقف نشده اسـت. بـا بـه دست آوردن فهرستهـايى كه نداشتـه ايم، و يـا تـازه چـاپ افزوده مى شود. و پيامد آن شمار برگه بيرون كشيده فزونى مى يابد. بجاست گفته شود نبايد منتظر ماند كه آخرين مجلد از فهرستها به دست آيد، و يا چاپ منابع تازه در ايران و جهان متوقف شود.
2ـ بخشهاى علوم قرآنى، در سه بخش تفسير، تجويد، كليات درباره قرآن، از برگه دانيها عمدتاً بيرون كشيده، مرحله اوليه ادغام آنها انجام گرفته است و نياز به دوباره نگرى اساسى دارد.
3ـ از بخشهاى علوم مثبته، بخش رياضى، تمام مراحل خود را پشـت سر گذاشته اسـت و پس از دوباره نگرى قابل چـاپ اسـت. بخش ستاره شناسـى از برگـه دانيهـا بيرون كشيـده و ادغام شده است، تقريباً نيمى از كار اين بخش نيز انجام گرفته است. دستيارم در اين كار خانم حبيبه دانش آموز مى باشند.
4ـ از بخشهاى علوم تجربى، بخش طبيعيات انجام گرفته است و پس از يك دوباره نگرى قابل چاپ است. بخش پزشكى نزديك به پايان است. دستيارم در اين بخشها خانم هدى حسين زاده مى باشند.
5ـ براى بخشهايى كه به ثمر رسيده، يعنى رياضى و بخشى از ستاره شناسى و بخش طبيعى و پزشكى، فهرست نگارندگان فراهم شده است. و هنگام چاپ هر گروه از دانشها (مثلاً علوم قرآنى، علوم مثبته، علوم تجربى) فهرست نگارندگان آن گروه بايستى چاپ شود.
***

از كتابهايى كه درباره زندگى و بررسى افكار و آثار و چهره ادبى دانشمند نامور شيعه در قرن چهارم، مرحوم سيد مرتضى علم الهدى، نوشته شده تحقيقى است كه نويسنده اديب عراقى دكتر عبدالرزّاق محيى الدين انجام داده و بخوبى از عهده اين مهمّ بر آمده است.
نويسنده كتاب، كه آن را به عنوان تز دكتراى خود فراهم كرده، مورد تقدير دانشگاه قاهره قرار گرفته و رساله او با رتبه ممتاز مورد تأييد واقع شده است. راقم اين سطور، اخيراً از ترجمه اين كتاب 304 صفحه اى فراغت يافته و آن را براى چاپ به يكى از ناشرين سپرده است كه به مناسبت سالگرد رحلت اين عالم فرزانه، به معرّفى محتواى اين تأليف مى پردازد.

كتاب ادب المرتضى من سيرته و آثاره مشتمل بر پنج بخش و هر بخش از چندين فصل تشكيل شده است.
بخشهاى اصلى كتاب عبارتند از:
1ـ زندگى سياسى در قرن چهارم در بغداد و تأثير آن بر جامعه و زندگى سيد مرتضى
2ـ ويژگيهاى علمى قرن چهارم و تأثير آن بر سيد مرتضى
3ـ زندگينامه علمى سيد مرتضى
4ـ آثار فرهنگى و ادبى سيد مرتضى (تأليفاتش)
5ـ ادبيّات سيد مرتضى (شعر و نثر او)
نويسنده كتاب، پس از آنكه به مبناى خلافت در اسلام و شيوه هاى ممكن و سنّتى و عملى تصدّى خلافت در صدر اسلام و سپس در دوران امويان و عباسيان مى پردازد و فراز و نشيبهاى آن و روى كار آمدن آل بويه را تحليل مى كند، به بيان تأثيرى كه حيات سياسى قرن چهارم بر جامعه و انديشه ها و عملكردها و موضعگيريهاى سيد مرتضى به عنوان يك عالم بزرگ شيعى و پرچمدار ميدانهاى كلام و فقه و تفسير و ادب و … داشته، نگرشى عالمانه مى افكند. منصب (نقابت) كه در دودمانِ سيد مرتضى بوده و او نيز نقيب شيعيان به شمار مى رفته و حمايتهاى گوناگونى كه از حاكمانِ آل بويه داشته و با شعر و نثر و موضعگيرى و … آشكارا آنان را تأييد مى كرده، فصل ديگرى از مطالب كتاب است.
تطّور و تحوّل علوم بلاغى، ادبى و كلامى در عصر سيد مرتضى و تأثيرى كه او در حيطه هاى علمى داشته و زمينه هايى كه براى (تحوّل آفرينى) سيّد پديد آمده بود، نقطه آغاز بخش ديگر از نگرش تحليلى مؤلف كتاب به زندگى علمى و ادبى سيّد است.
آن عصر، دو پديده آشكار را شاهد بوده است: يكى نضج و شكل گيرى علوم و فنون ادبى و رسيدن به مرحله اى بى سابقه از شكوفايى. و ديگرى، تمايز و مرزبندى و تفكيك دقيق و مشخص علوم و فنون از يكديگر و نيز جدايى روشن خطوط مكتبها و مذهبها و اصول اعتقادى فرقه هاى گونه گون اسلامى.
بررسى دقيق اوضاع علمى پيش از سيّد و عصر او در قرن چهارم، در هر يك از زمينه هاى تفسير قرآن، حديث، فقه، كلام، علوم عربى (لغت، نحو، بلاغت، تاريخ ادبيات) و شيوه اى كه سيّد مرتضى در آثارش در هر يك از اين زمينه ها داشته، محور ديگرى براى مباحثِ فصلى از اين تأليف است. تأثير سيّد را در مرزبندى روشنتر عقايد شيعى و علم كلام از اين زاويه، در آثارش بررسى كرده است. همچنين اشاره به دو شخصيت كم نظير ديگر جهان شيعه، يعنى شيخ مفيد و شيخ طوسى، در كنار بيان كار عظيم سيد مرتضى، ترسيمى از يك (مثلث پر قدرت علمى) در قرن چهارم است كه اين سه اعجوبه روزگار، در دفاع از حماسه مكتب و ترويج انديشه هاى اماميّه، شاخص آن دوران اند.
بخش ديگر كتاب، سيره و زندگينامه سيد مرتضى است.
نسب پدرى و مادرى سيّد را كه از هر دو سو، به اهل بيت (ع) مى رسد بر مى شمارد و اينكه از طرف پدر به اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و از طرف مادر به امام زين العابدين ـ ع ـ متصّل مى گردد و شخصيت والاى اين خاندان در ميان علويان جايگاه خاصّى داشته است.
اشاره اى به استادانش، شاگردانش، دوره درس خواندنش، وفاتش، نسل او، حوادث مربوط به آنچه ميان او و شعرا و علما وادباى معاصرش گذشته و مقايسه و نشان دادن برترى او از چهره هاى همتايش در آن روزگار و ارائه سيمايى از منزلت اجتماعى او در بغداد قرن چهارم و منصب "اميرالحاج" بودن و نفوذ اجتماعيش، در فصلى ديگر از اين كتاب خواندنى آمده است. در همين فصل، ضمن تحليل زندگانى علمى سيّد، به آثار و تأليفات متنوع و ميدان گسترده تأليف و تدوين و انديشه هاى كلامى و فقهى و آراء ادبى او پرداخته است.
كتابهايش فراوان است؛ از جمله: انتصار، ناصرّيات، الشافى، انقاذ البشر، المحكم والمتشابه، تنزيه الأنبياء، الفصول المختارة، الذريعة، شرح قصيده سيّد حميرى، امالى، طيف الخيال، الشهاب فى الشيب والشباب، ديوان شش جلدى شعر، و دهها كتاب و رساله و جزوه ديگر كه در زمينه هاى مختلف، و بيشتر فقه و كلام، است.
نويسنده درباره هر يك از اين آثار، تحقيق كرده و نسخه هاى خطى يا چاپى آنها را معرفى كرده و اطلاعات كتابشناسى هر يك را به اندازه توان خود گفته است. اين اندازه از معرّفى كتاب، چيزى است كه در زندگينامه هاى ديگر سيّد نيامده است.
در بخش مربوط به ادبيّات سيد مرتضى، عمدتاً آثار وى را به دو بخش تقسيم مى كند:
اوّل: آثار غير ادبى، كه ارتباط با مسائل ادبى دارد، بخصوص نوشته هاى كلامى سيّد را بررسى كرده و نوع قلم و سبك نگارش و شاخصه هاى ادبى موجود در آنها و قوّت قلم او را، حتى در كتب فقهى و اعتقادى هم، به خواننده نشان داده است.
دوّم: آثار ادبى توصيفى او، كه سيّد در اين گونه نوشته هايش چه در وادى شعر و چه در ميدان نقد ادبى و مسائل بلاغى، چهره اى بارز و بى همتا داشته است. نويسنده در صفحات اين بخش، بدقت به زمينه هاى تكوين چنين شخصيّتى در زندگى علمى و فرهنگى سيّد و عوامل مؤثر در قوّت كار او پرداخته، شواهد و نمونه هاى بسيارى از كلام و شعر او آورده است. وى مى نويسد:
سيد مرتضى از برجسته ترين اديبان وصف گرا بود، كه به نقد بسيارى از آثار شعر و نثر پرداخت و درباره آثار شاعران و نثر نويسان بسيارى به داورى نشست و درباره آنها، در حدود آنچه تا آن روزگار شناخته شده بود، با بهره ورى از ابتكار و زيبايى شناسى و ادراك مظاهر آن بخوبى سخن گفت. دقّتها و ريز بينيهاى ادبى و بلاغى سيّد، قابل توجّه است؛ نكته يابيها و توجهاتى كه در پى تبيين و تفسير آيات قرآن و احاديث گفته است، علاوه بر انديشه هايى كه گاهى منحصر به خود او بود. همچنين نقد و مقايسه و تعليقه هايى كه به اشعار و مفاهيم شعرى داشت، از نظر اصالت و استوارى، كمتر از نكات و نقد تطبيقى كسانى همچون ابى هلال عسكرى و آمدى نبود. (ص 188).
و نيز درباره توجه سيّد درباره چگونگى شكل گيرى مفاهيم در ذهن اديب و شاعر مى نويسد:
از نكته هاى بر جسته نقد سيد مرتضى، تصويرى است كه وى درباره بار ورى مفاهيم و زاد و ولد معانى وزايش برخى از برخى دارد، كه به صورت تركيب و امتزاج يا تداخل انجام مى گيرد. وى مدّعى است كه از ادّعاى اينكه شاعرى از شاعر ديگر، نكته يا سوژه اى را گرفته يا سرقت كرده، بايد پرهيز كرد. زيرا وقتى معانى در ذهن شاعر پيوستگى يافتند و در رحم ناخودآگاه او قرار گرفتند، بار ور مى شوند و مفهوم تازه اى مى زايند؛ مفهوم تازه اى كه هر يك از ويژگيهايش را از يكى از معانى پيشين گرفته است. پس اگر ميان معانى پيشين و جديد تشابه ديده مى شود، به اين معنى نيست كه مفهوم تازه از آنِ مدّعى نباشد و به ديگرى نسبت داده شود، هر چند در بستر او به دنيا آمده است! اين مفهوم، متعلّق به او و فرزند ذهن و خيال اوست، هر چند نوزادى است كه شباهت به غير پدر خود دارد؛ زيرا سنّت بارورى مفاهيم در ذهن، اين تشابه يا اختلاف را پديد مى آورد.
سيد مرتضى، دقّت و خرده گيرى و نكته سنجى را كه در متون ادبى و تعبيرات شعرى دارد، گاهى همسان با برخوردى است كه با آيات قرآن يا ديدگاههاى كلامى دارد و در پى تصحيح و نقدِ محتوايى و درستى يا نادرستى مفاهيمى است كه در آثار ادبى ابراز شده است، در حالى كه در نقد چه بسا نسبت به متون ادبى، از اين جهت با تسامح و سهل گيرى و اغماض بيشترى بايد نگريست و انتظار روش منطقى و اسلوب علمى را از آثار ادبى نبايد داشت.
نقد ادبى، جايگاه مهمّى در آثار ادبى سيّد دارد. وى، با برخوردارى از قوّت طبع، تيز هوشى، ممارستِ بسيار در كار شعر و ادب، تسلّط شگفت انگيز به آثار و اشعار پيشينيان و معاصران، ذوق لطيف و نكته ياب، نمونه هاى فراوانى از تشبيه، تكرار، مجاز، استعاره، كنايه و… را به صورت مقايسه اى و تطبيقى و نقدى بسيار عالمانه و موشكافانه ارائه مى دهد و به ميدان قلّه هاى افراشته ادب عربى همچون بُحترى، ابو تمام، ابن رومى، جرجانى، جاحظ، ابن سلام، آمِدى وصولى مى رود.
مؤلف كتاب، پس از ارائه نمونه هايى از اين گونه نقدهاى ادبى، به ادبيّات اِنشائى يا به تعبير ديگر به نثر ادبى سيّد پرداخته و مواردى را شاهد مى آورد و تجزيه و تحليل مى كند و نتيجه مى گيرد كه عبارات و تعبيرات سيّد، روان، شيرين، پخته، استوار، بى تكلّف و برخوردار از صناعات ادبى و جبنه هاى بلاغى است.
وى در فصل ديگرى به بررسى شعر سيد مرتضى مى پردازد و نوع آن و ويژگيها و جنبه هاى تكنيكى و در و نمايه ها و محتواهاى مطرح شده در اشعار و عوامل پديد آورنده اين خصايص و ويژگيها را تبيين مى كند.
در تقسيم بندى مؤلف، شعرهاى سيّد، بخشى غزليّات است، با برخوردارى از نازك خياليها و قوّتها و پختگيهاى لازم. برخى شعرهاى توصيفى است، يعنى آنچه حالت ترسيم و نقاشى دارد، از جمله شعرى را مثال مى آورد كه به حج و حال و هواى آن مناطق و اماكن و حاجيان مربوط مى شود. بخش ديگر، شعر سياسى سيّد است، كه بيشتر بر مبناى مسائل اجتماعى، خلفا، اهل بيت، موضعگيريهاى (له) و (عليه) نسبت به حكّام و دولتمردان و خلفاء وزراء و … است. بخش ديگر، شعر فخر و حماسه است كه به افتخار كردن به شرافت خانوادگى و تبار و دودمان و فضايل و رگ و ريشه علوى خود و خاندان خود مربوط است. و بالأخره، شعر مدح و مرثيه او كه بخشى عمده از سروده هاى او را تشكيل مى دهد.
مؤلف در اين بخش از تحقيق و بررسى خود، ديدى نقّادانه نسبت به سيّد مرتضى دارد و ضمن ارج نهادن به مقام ادبى و شخصيت كم نظير او، از جهت تواناييهاى ذوقى و قلمى و شعرى و نيرومندى خيال و گستردگى مفاهيم، از كنار اشعارش بى نقد هم نمى گذرد و براى اثبات اينكه سيّد، در موارد متعددى آنچنان كه بايسته است، از عهده عرضه اثرى بى ضعف و در سطح بالا، بر نيامده و نقصهايى در برخى اشعارش ديده مى شود، نقدى بى گذشت و موشكافانه و دقيق، از يكى دو شعر سيّد مرتضى انجام داده است.
ناگفته نمـاند كه مؤلّف، گرچـه تحقيق و كاوشى بى طرفانه و علمى و ادبى از زندگى و آثار ادبى سيّد انجام داده است، ليكن از آنجا كه خودش از اماميّه نيست، گاهى در فصولى از كتاب، بويژه آنجا كه به تبيين ديدگاههاى كلامى سيّد مرتضى و نيز نقش شيعه در پديد آوردن و پى نهـادن شـاخه هـايى از علوم اسلامى پرداخته، نظرهايى داده كه خالى از اشكال نيست. در ترجمه كتاب، نسبت به برخى از اين گونه موارد، نقد يا پاورقيهاى توضيحى آمده تا خواننده اثر را، پذيراى دربست به ديدگاههاى مؤلف محترم نسازد و به موارد شبهه، متوجه كند.
اميد است كه توفيق چاپ و نشر اين ترجمه هر چه زودتر فراهم آيد و جامعه اهل ادب و دانش، با ابعاد بيشترى از زندگى مرحوم سيّد مرتضى علم الهدى كه از مفاخر علمى جهان اسلام و از خورشيدهاى فروزان آسمان تشيّع و حوزه فقاهت است، آشنا شوند.
***


صفحه 9

شخصيت ادبى سيّد مرتضى
محدثى جواد


از كتابهايى كه درباره زندگينامه و بررسى افكار و آثار و چهره ادبى دانشمند نامور شيعه در قرن چهارم, مرحوم سيد مرتضى علم الهدى, نوشته شده تحقيقى است كه نويسنده اديب عراقى دكتر عبدالرزّاق محيى الدين انجام داده و بخوبى از عهده اين مهمّ بر آمده است.
نويسنده كتاب, كه آن را به عنوان تز دكتراى خود فراهم كرده, مورد تقدير دانشگاه قاهره قرار گرفته و رساله او با رتبه ممتاز مورد تأييد واقع شده است. راقم اين سطور, اخيراً از ترجمه اين كتاب 304 صفحه اى فراغت يافته آن را براى چاپ به يكى از ناشرين سپرده است كه به مناسبت سالگرد رحلت اين عالم فرزانه, به معرّفى محتواى اين تأليف مى پردازد.
كتاب ادب المرتضى من سيرته و آثاره مشتمل بر پنج بخش و هر بخش از چندين فصل تشكيل شده است.
بخشهاى اصلى كتاب عبارتند از:
1ـ زندگى سياسى در قرن چهارم در بغداد و تأثير آن بر جامعه و زندگى سيد مرتضى
2ـ ويژگيهاى علمى قرن چهارم و تأثير آن بر سيد مرتضى
3ـ زندگينامه علمى سيد مرتضى
4ـ آثار فرهنگى و ادبى سيد مرتضى (تأليفاتش)
5ـ ادبيّات سيد مرتضى (شعر و نثر او)
نويسنده كتاب, پس از آنكه به مبناى خلافت در اسلام و شيوه هاى ممكن و سنّتى و عملى تصدّى خلافت در صدر اسلام و سپس در دوران امويان و عباسيان مى پردازد و فراز و نشيبهاى آن و روى كار آمدن آل بويه را تحليل مى كند, به بيان تأثيرى كه حيات سياسى قرن چهارم بر جامعه و انديشه ها و عملكردها و موضعگيريهاى سيد مرتضى به عنوان يك عالم بزرگ شيعى و پرچمدار ميدانهاى كلام و فقه و تفسير و ادب و … داشته, نگرشى عالمانه مى افكند. منصب (نقابت) كه در دودمانِ سيد مرتضى بوده و او نيز نقيب شيعيان به شمار مى رفته و حمايتهاى گوناگونى كه از حاكمانِ آل بويه داشته و با شعر و نثر و موضعگيرى و … آشكارا آنان را تأييد مى كرده, فصل ديگرى از مطالب كتاب است.
تطّور و تحوّل علوم بلاغى, ادبى و كلامى در عصر سيد مرتضى و تأثيرى كه او در حيطه هاى علمى داشته و زمينه هايى كه براى (تحوّل آفرينى) سيّد پديد آمده بود, نقطه آغاز بخش ديگر از نگرش تحليلى مؤلف كتاب به زندگى علمى و ادبى سيّد است.
آن عصر, دو پديده آشكار را شاهد بوده است: يكى نضج و شكل گيرى علوم و فنون ادبى و رسيدن به مرحله اى بى سابقه از شكوفايى. و ديگرى, تمايز و مرزبندى و تفكيك دقيق و مشخص علوم و فنون از يكديگر و نيز جدايى روشن خطوط مكتبها و مذهبها و اصول اعتقادى فرقه هاى گونه گون اسلامى.
بررسى دقيق اوضاع علمى پيش از سيّد و عصر او در قرن چهارم, در هر يك از زمينه هاى تفسير قرآن, حديث, فقه, كلام, علوم عربى (لغت, نحو, بلاغت, تاريخ ادبيات) و شيوه اى كه سيّد مرتضى در آثارش در هر يك از اين زمينه ها داشته, محور ديگرى براى مباحثِ فصلى از اين تأليف است. تأثير سيّد را در مرزبندى روشنتر عقايد شيعى و علم كلام از اين زاويه, در آثارش بررسى كرده است. همچنين اشاره به دو شخصيت كم نظير ديگر جهان شيعه, يعنى شيخ مفيد و شيخ طوسى, در كنار بيان كار عظيم سيد مرتضى, ترسيمى از يك (مثلث پر قدرت علمى) در قرن چهارم است كه اين سه اعجوبه روزگار, در دفاع از حماسه مكتب و ترويج انديشه هاى اماميّه, شاخص آن دوران اند.
بخش ديگر كتاب, سيره و زندگينامه سيد مرتضى است.
نسب پدرى و مادرى سيّد را كه از هر دو سو, به اهل بيت (ع) مى رسد بر مى شمارد و اينكه از طرف پدر به اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و از طرف مادر به امام زين العابدين ـ ع ـ متصّل مى گردد و شخصيت والاى اين خاندان در ميان علويان جايگاه خاصّى داشته است.
اشاره اى به استادانش, شاگردانش, دوره درس خواندنش, وفاتش, نسل او, حوادث مربوط به آنچه ميان او و شعرا و علما وادباى معاصرش گذشته و مقايسه و نشان دادن برترى او از چهره هاى همتايش در آن روزگار و ارائه سيمايى از منزلت اجتماعى او در بغداد قرن چهارم و منصب "اميرالحاج" بودن و نفوذ اجتماعيش, در فصلى ديگر از اين كتاب خواندنى آمده است. در همين فصل, ضمن تحليل زندگانى علمى سيّد, به آثار و تأليفات متنوع و ميدان گسترده تأليف و تدوين و انديشه هاى كلامى و فقهى و آراء ادبى او پرداخته است.
كتابهايش فراوان است; از جمله: انتصار, ناصرّيات, الشافى, انقاذ البشر, المحكم والمتشابه, تنزيه الأنبياء, الفصول المختارة, الذريعة, شرح قصيده سيّد حميرى, امالى, طيف الخيال, الشهاب فى الشيب والشباب, ديوان شش جلدى شعر, و دهها كتاب و رساله و جزوه ديگر كه در زمينه هاى مختلف, و بيشتر فقه و كلام, است.
نويسنده درباره هر يك از اين آثار, تحقيق كرده و نسخه هاى خطى يا چاپى آنها را معرفى كرده و اطلاعات كتابشناسى هر يك را به اندازه توان خود گفته است. اين اندازه از معرّفى كتاب, چيزى است كه در زندگينامه هاى ديگر سيّد نيامده است.
در بخش مربوط به ادبيّات سيد مرتضى, عمدتاً آثار وى را به دو بخش تقسيم مى كند:
اوّل: آثار غير ادبى, كه ارتباط با مسائل ادبى دارد, بخصوص نوشته هاى كلامى سيّد را بررسى كرده و نوع قلم و سبك نگارش و شاخصه هاى ادبى موجود در آنها و قوّت قلم او را, حتى در كتب فقهى و اعتقادى هم, به خواننده نشان داده است.
دوّم, آثار ادبى توصيفى او, كه سيّد در اين گونه نوشته هايش چه در وادى شعر و چه در ميدان نقد ادبى و مسائل بلاغى, چهره اى بارز و بى همتا داشته است. نويسنده در صفحات اين بخش, بدقت به زمينه هاى تكوين چنين شخصيّتى در زندگى علمى و فرهنگى سيّد و عوامل مؤثر در قوّت كار او پرداخته, شواهد و نمونه هاى بسيارى از كلام و شعر او آورده است. وى مى نويسد:
سيد مرتضى از برجسته ترين اديبان وصف گرا بود, كه به نقد بسيارى از آثار شعر و نثر پرداخت و درباره آثار شاعران و نثر نويسان بسيارى به داورى نشست و درباره آنها, در حدود آنچه تا آن روزگار شناخته شده بود, با بهره ورى از ابتكار و زيبايى شناسى و ادراك مظاهر آن بخوبى سخن گفت. دقّتها و ريز بينيهاى ادبى و بلاغى سيّد, قابل توجّه است; نكته يابيها و توجهاتى كه در پى تبيين و تفسير آيات قرآن و احاديث گفته است, علاوه بر انديشه هايى كه گاهى منحصر به خود او بود. همچنين نقد و مقايسه و تعليقه هايى كه به اشعار و مفاهيم شعرى داشت, از نظر اصالت و استوارى, كمتر از نكات و نقد تطبيقى كسانى همچون ابى هلال عسكرى و آمدى نبود. (ص 188).
و نيز درباره توجه سيّد درباره چگونگى شكل گيرى مفاهيم در ذهن اديب و شاعر مى نويسد:
از نكته هاى بر جسته نقد سيد مرتضى, تصويرى است كه وى درباره بار ورى مفاهيم و زاد و ولد معانى وزايش برخى از برخى دارد, كه به صورت تركيب و امتزاج يا تداخل انجام مى گيرد. وى مدّعى است كه از ادّعاى اينكه شاعرى از شاعر ديگر, نكته يا سوژه اى را گرفته يا سرقت كرده, بايد پرهيز كرد. زيرا وقتى معانى در ذهن شاعر پيوستگى يافتند و در رحم ناخودآگاه او قرار گرفتند, بار ور مى شوند و مفهوم تازه اى مى زايند; مفهوم تازه اى كه هر يك از ويژگيهايش را از يكى از معانى پيشين گرفته است. پس اگر ميان معانى پيشين و جديد تشابه ديده مى شود, به اين معنى نيست كه مفهوم تازه از آنِ مدّعى نباشد و به ديگرى نسبت داده شود, هر چند در بستر او به دنيا آمده است! اين مفهوم, متعلّق به او و فرزند ذهن و خيال اوست, هر چند نوزادى است كه شباهت به غير پدر خود دارد; زيرا سنّت بارورى مفاهيم در ذهن, اين تشابه يا اختلاف را پديد مى آورد.
سيد مرتضى, دقّت و خرده گيرى و نكته سنجى را كه در متون ادبى و تعبيرات شعرى دارد, گاهى همسان با برخوردى است كه با آيات قرآن يا ديدگاههاى كلامى دارد و در پى تصحيح و نقدِ محتوايى و درستى يا نادرستى مفاهيمى است كه در آثار ادبى ابراز شده است, در حالى كه در نقد چه بسا نسبت به متون ادبى, از اين جهت با تسامح و سهل گيرى و اغماض بيشترى بايد نگريست و انتظار روش منطقى و اسلوب علمى را از آثار ادبى نبايد داشت.
نقد ادبى, جايگاه مهمّى در آثار ادبى سيّد دارد. وى, با برخوردارى از قوّت طبع, تيز هوشى, ممارستِ بسيار در كار شعر و ادب, تسلّط شگفت انگيز به آثار و اشعار پيشينيان و معاصران, ذوق لطيف و نكته ياب, نمونه هاى فراوانى از تشبيه, تكرار, مجاز, استعاره, كنايه و… را به صورت مقايسه اى و تطبيقى و نقدى بسيار عالمانه و موشكافانه ارائه مى دهد و به ميدان قلّه هاى افراشته ادب عربى همچون بُحترى, ابو تمام, ابن رومى, جرجانى, جاحظ, ابن سلام, آمِدى وصولى مى رود.
مؤلف كتاب, پس از ارائه نمونه هايى از اين گونه نقدهاى ادبى, به ادبيّات اِنشائى يا به تعبير ديگر به نثر ادبى سيّد پرداخته و مواردى را شاهد مى آورد و تجزيه و تحليل مى كند و نتيجه مى گيرد كه عبارات و تعبيرات سيّد, روان, شيرين, پخته, استوار, بى تكلّف و برخوردار از صناعات ادبى و جبنه هاى بلاغى است.
وى در فصل ديگرى به بررسى شعر سيد مرتضى مى پردازد و نوع آن و ويژگيها و جنبه هاى تكنيكى و در و نمايه ها و محتواهاى مطرح شده در اشعار و عوامل پديد آورنده اين خصايص و ويژگيها را تبيين مى كند.
در تقسيم بندى مؤلف, شعرهاى سيّد, بخشى غزليّات است, با برخوردارى از نازك خياليها و قوّتها و پختگيهاى لازم. برخى شعرهاى توصيفى است, يعنى آنچه حالت ترسيم و نقاشى دارد, از جمله شعرى را مثال مى آورد كه به حج و حال و هواى آن مناطق و اماكن و حاجيان مربوط مى شود. بخش ديگر, شعر سياسى سيّد است, كه بيشتر بر مبناى مسائل اجتماعى, خلفا, اهل بيت, موضعگيريهاى (له) و (عليه) نسبت به حكّام و دولتمردان و خلفاء وزراء و … است. بخش ديگر, شعر فخر و حماسه است كه به افتخار كردن به شرافت خانوادگى و تبار و دودمان و فضايل و رگ و ريشه علوى خود و خاندان خود مربوط است. و بالأخره, شعر مدح و مرثيه او كه بخشى عمده از سروده هاى او را تشكيل مى دهد.
مؤلف در اين بخش از تحقيق و بررسى خود, ديدى نقّادانه نسبت به سيّد مرتضى دارد و ضمن ارج نهادن به مقام ادبى و شخصيت كم نظير او, از جهت تواناييهاى ذوقى و قلمى و شعرى و نيرومندى خيال و گستردگى مفاهيم, از كنار اشعارش بى نقد هم نمى گذرد و براى اثبات اينكه سيّد, در موارد متعددى آنچنان كه بايسته است, از عهده عرضه اثرى بى ضعف و در سطح بالا, بر نيامده و نقصهايى در برخى اشعارش ديده مى شود, نقدى بى گذشت و موشكافانه و دقيق, از يكى دو شعر سيّد مرتضى انجام داده است.
ناگفته نماند كه مؤلّف, گرچه تحقيق و كاوشى بى طرفانه و علمى و ادبى از زندگى و آثار ادبى سيّد انجام داده است, ليكن از آنجا كه خودش از اماميّه نيست, گاهى در فصولى از كتاب, بويژه آنجا كه به تبيين ديدگاههاى كلامى سيّد مرتضى و نيز نقش شيعه در پديد آوردن و پى نهادن شاخه هايى از علوم اسلامى پرداخته, نظرهايى داده كه خالى از اشكال نيست. در ترجمه كتاب, نسبت به برخى از اين گونه موارد, نقد يا پاورقيهاى توضيحى آمده تا خواننده اثر را, پذيراى دربست به ديدگاههاى مؤلف محترم نسازد و به موارد شبهه, متوجه كند.
اميد است كه توفيق چاپ و نشر اين ترجمه هر چه زودتر فراهم آيد و جامعه اهل ادب و دانش, با ابعاد بيشترى از زندگى مرحوم سيّد مرتضى علم الهدى كه از مفاخر علمى جهان اسلام و از خورشيدهاى فروزان آسمان تشيّع و حوزه فقاهت است, آشنا شوند. جواد محدثى


صفحه 10

نـامــه 7



(ادامه مطالب بخشهاى [ از خوانندگان اين نوشته تقاضا مى شود, در خواندن هر بخش آن, بخشهاى پيشين را در نظر آورند, و اگر لازم باشد مرور كنند, تا رشته سخن از هم نگسلد, و كليّت اهداف قرآنى و علوى و انقلابى نويسنده بخوبى تجسم يابد, و بصورتى شايسته و خداپسند جهت بخشد.]

… به اهميّت بازشناسى مسائل اصلى و غير اصلى, در يك انقلاب, اشاره كرديم. يكى از آفات انقلاب, پس از پيروزى, همين امر است, يعنى (غفلت) يا (تغافل) از مسائل اصلى و پرداختن به مسائل غير اصلى و فرعى. اين چگونگى گاه از نداشتن انديشه انقلابى مايه مى گيرد گرچه شخص در كسوت انقلابى جلوه كند; و گاه از عواطف خام دينى و اجتماعى نشأت مى يابد, چنانكه در برخى از متدينين ـ چه عالم و چه عوام ـ ديده مى شود, و باعث مى گردد تا مسائل اصلى تحت الشّعاع قرار گيرد, و حركتها از محتوايى غنى و سازنده تهى گردد, و مكتب از اصالت و رزانت خود بيفتد.
در اينجا چه از اين بهتر كه استناد كنيم به سخنى بزرگ و گرانسنگ, درباره ساختن انسان جامعه و جامعه انسان, از امام بزرگ انسان و انسانيّت , امام على بن ابيطالب(ع):
مَن طَلَبَ العقلَ المتعارف, فَليَعرِف صورةَ الاُصولِ و الفضول, فإنّ كثيراً من النّاس يَطلُبون الفضول, و يضعون الأصول. فمن أحرَزَ الأصل, اكتفى به عن الفضل.
ـ هر كسى بخواهد خردمندانه كار كند بايد مسائل اصلى را از غير اصلى باز شناسد و تميز دهد. بسيارى از مردم [بر خلاف ميزان عقل و تجربه] به دنبال مسائل غير اصلى مى روند و مسائل اصلى را زير پا مى گذارند; در صورتى كه هر كس مسائل اصلى را حل كرد, مسائل غير اصلى را نيز حل كرده است.
در اين تعاليم بژرفى بنگريد, و براى مظلوميّت آنها دريغ خوريد. چگونه آنچه را بايد بگويند گفته اند, و چگونه به آنها عمل نشده است و عمل نمى شود. در يك انقلاب, در يك نظام سياسى, و در يك نظام تربيتى همواره بايد مسائل اصلى انسان آن انقلاب و آن سياست و آن تربيت مطرح باشد و براى آن مسائل پاسخ تهيه شود. رها كردن آن مسائل و تأكيد پياپى, بصورتهاى گوناگون, بر مسائل غير اصلى چه حاصلى تواند داشت, جز سست شدن پايه هاى انقلاب و سياست و تربيت. چنانكه ـ از سوى ديگر ـ پاسخ دادن به مسائل اصلى, خودبخود, مسائل غير اصلى را حل مى كند. چون حل مسائل غير اصلى فرع بر حل مسائل اصلى است. اگر اصل حل شد فرع نيز حل مى شود. و اگر اصل حل نشده باقى ماند, محال است كه فرع حل شود. و اين امرى است كه ـ چنانكه در سخن امام على بن ابيطالب (ع) نيز آمده است ـ بر هر خردمندى كه خرد خود را بكار اندازد روشن است. و براى همين حقيقت عالى, مى بينيم, كه پيامبران الهى, پس از دعوت به (توحيد), دعوت به (عدل) كرده اند و به سالمسازى روابط اقتصادى فرا خوانده اند, تا ظلم بر طرف گردد و عدالت استقرار يابد. چون يكى از اصلى ترين مبادى حضور حيات طيّبه و زندگى سالم در يك اجتماع, حضور عدالت است در ميان مردم آن اجتماع.
بنابراين, از جمله مسائل اصلى و اوّلى و عمده, اقامه عدل است. و زنده شدن احكام دينى و عمل به آنها, فرع اقامه عدل است. و هيچ فرعى بدون تحقّق اصل, تحقق نخواهد يافت, مگر به شكلى غير عميق و ناپايدار و گسسته … و تا به حقايقى كه انبيا و اوصيا ـ عليهم السلام ـ گفته اند گردن ننهيم و عمل نكنيم, روزگار ما همين است و روزگار مردم ما نيز همين …
آنان كه (تقديم الفروع) و (تضييع الاصول) كنند, بيقين موفّق نخواهند بود, و در ساختن جامعه نمودى نخواهند كرد. و اگر به نام (ارزشها) سخن بگويند, ارزشها را نيز مخدوش خواهند ساخت ـ چه بخواهند و چه نخواهند. و اين فاجعه هنگامى سنگين تر مى گردد, كه از سويى توده ها خود, از ارزشها اطلاعى نداشته باشند و متون و منابع را نخوانده باشند; و از سويى فرصت پرستان در كارها دخالت كنند; و از سوى سوم مرتجعان قدرت را در دست داشته باشند; و از سوى چهارم, عوامل نفوذى بسيار ماهر دشمنان ـ همه جا ـ جا خوش كرده باشند; و از سوى پنجم , بيدارگران را توانهاى لازم مسلوب باشد.
اين كه عرض كردم, براى توده ها و كسانى كه از ارزشهاى اسلامى و ملاكهاى قرآنى اطلاعى نداشته باشند, فاجعه سنگين تر است, موضوعى بسيار مهم است, موضوعى است كه ائمّه طاهرين (ع) نيز اهميت آن را ياد آورى فرموده اند; شيخ نعمانى, در كتاب (الغيبة), از امام جعفر صادق (ع) روايت كرده است كه فرمود:
مَن دَخَلَ فى هذا الدّين بالرّجال, اَخَرَجَهُ منه الرّجالُ كما أدخَلُوه; و مَن دَخَلَ فيه بالكتابِ والسّنّة, زالتِ الجبالُ قبلَ أن يَزُول(1).
ـ كسى كه تحت تأثير شخصيّتها وارد دين اسلام شود (و بدان علاقه مند گردد), ممكن است تحت تأثير شخصيتهايى ديگر (يا با ديدن عملكردها و برخوردهاى همان شخصيّتهاى نخست), از دين خارج شود (و از آن دلسرد گردد ـ چون شناختى از خود دين ندارد و ارزشهاى اصلى دين را نمى شناسد), ليكن كسى كه به دليل كتاب و سنّت (و از روى اطلاع از محتواى قرآن و حديث و شناخت آنها) وارد دين شود, اگر كوهها از جاى خود بلغزند او نخواهد لغزيد (و در ديندارى و حفظ دين خود از كوه محكم تر و استوارتر خواهد بود).
اينكه اينجانب, در نوشته هاى سالهاى اخير خود, مى كوشم تا صريحتر حقايق دينى را عرضه كنم, و ارزشهاى ثابت در كتاب و سنت (قرآن و حديث) را در پيشديدها نهم, براى عمل به اينگونه احاديث و تعاليم است, احاديث و تعاليمى كه حقيقتهايى را مطرح ساخته و تعليم داده است كه مايه, توجّه و تنبّه است, و سرمايه حفظ دين و ايمان در توده ها و نسلها و جامعه هاست. بايد ارزشها شناسانده شود, و همانها ملاك باشد, تا خللى كه در عملكردها و برخوردها پديد مى آيد, و ضعفهايى كه در تشخيصها مشاهده مى گردد, موجب سرخوردگى از اصل ايمان و ترك عمل به احكام نگردد. به عبارت ديگر, اينگونه احاديث مى خواهند حساب اشخاص را از حساب اسلام جدا كنند, تا اگر چــيزهايى نا منتظَر واقع گشت ـ از باب قصور يا تقصــيرـ به اشخاص منسوب شود نه به اسلام. و حق هم همين است. و چه كسى مدّعى است كه روش و جهتگيريى جز اين ـ كه امام صادق (ع) مطرح فرموده است و در احاديث ديگر نيز آمده است ـ درست است؟ هيچ خردمند ديندارى جز اين نمى گويد, مگر اغراضى ديگر در كار باشد, و دين مصرف دنيا طلبى گردد.
و يكى از مسائل بسيار مهم كه در ارزشهاى اسلامى و در كتاب و سنت بر آن تأكيد شده است, مقدم داشتن مسائل اصلى است بر مسائل غير اصلى.
و اين چگونگيها همه ـ چنانكه روشن است ـ باز مى گردد به آگاهى و عدم آگاهى. آگاهى است كه مسائل اصلى را از غير اصلى تميز مى دهد و جدا مى كند, و اهميت پرداختن به مسائل اصلى را براى ما روشن مى سازد, و پوشالى بودن و بى نتيجه ماندن پرداختن به مسائل غير اصلى ـ پيش از پرداختن به مسائل اصلى ـ را بر ما معلوم مى دارد.
اينجانب از روزگارى بسيار پيش, از روند تجربه هاى اجتماعى و اقدامى و تربيتى, و شناخت انسان معاصر و احساس او, به اين تكليف مهم ـ بلكه اهم ـ توجه يافتم, و با لمس نتايج تجربه هاى گوناگون جامعه, بر اهميّت آن بيشتر واقف گشتم, و پيوسته اين موضوع بسيار خطير را, در نوشته هاى خويش دنبال كردم, يعنى ضرورت آگاه بودن و آگاه شدن, براى كسى كه به گونه اى بخواهد به مسائل انسانى بپردازد, بويژه مربّيان اخلاق, و عالمان دين , و مبلّغان اسلام.
در اين بخش از نامه (بمناسبت گفتگو درباره (آگاهى), و هم به اين دليل كه اين نامه براى عرضه تجربه ها نوشته مى شود) در خور ديدم تجربه اى مهم را براى طلاب جوان مطرح كنم. با اينهمه تأكيد كه بر اهميّت آگاهى و لزوم آن مى شود, نبايد از نظر دور داشت كه براى (آگاهى) آفاتى نيز وجود دارد, بويژه براى طلبه جوان پرشور. و اين چگونگى از آنجا مايه مى گيرد كه آن (آگاهى) و آن (صداقت) و آن (تقوى) و آن (تعهد) ـ در برخى از كسان, به آن صورت كه بايد باشد نيست.
طلبه جوان پرشور, كه از مايه هاى آگاهى نيز بهره مند باشد, بناچار در مسائل دخالت مى كند, و در حركتها حضور مى يابد, و بطبع, كارش به موضع داشتن و موضعگيرى مى كشد. انسان آگاه و متعهد نمى تواند موضع نداشته باشد, و اعلام موضع نكند. بيموضعى بيحضورى است. و بيحضورى به منزله مرگ اجتماعى است. در اينجا مناسب است كه از ذكر حديثى بسيار گرانبار و سازنده نگذرم. اين حديث عظيم و تعليم قويم, از حضرت امام موسى بن جعفر (ع) رسيده است, و شيخ ثقه جليل, حسن بن شعبه حرّانى, آن را در كتاب معتبر (تحف العقول) روايت كرده است:
أبِلغ خيراً و قُل خيراً, و لا تَكُن إِمَّعَةً, قلتُ: و ما الإمَّعة؟ قال: لا تَقُل: أنا مَعَ النّاس, و أنا كواحدٍ منَ النّاس. إنّ رسولَ اللّه ـ عليه السّلام ـ قال: (يا ايُّها الناس! إنّما هما نَجدان: نَجدُ خيرٍ و نجدُ شرٍّ, فلا يَكُن نجدُ الشّرِّ أحَبَّ إليكُم من نَجدِ الخير).
ـ همواره خير و فضيلت را تبليغ كن و از خير و فضيلت سخن بگوى, و هرگز إمَّعه مباش! (راوى حديث مى گويد:) پرسيدم: إمّعه چيست؟ فرمود: نگو, من با مردمم, منهم يكى از مردمم. پيامبر خدا (ص) فرمود: (اى مردم! دو راه روشن بيشتر وجود ندارد: راه روشن خير و نيكى و راه روشن شر و بدى. و هرگز مباد كه راه شر را دوست تر بداريد و راه خير را واگذاريد).
مى نگريد كه در اين تعليم سترگ چگونه تأكيد شده است بر (اتخاذ موضع), يعنى اينكه انسان نمى تواند در جريانها ـ چه درست و چه نادرست ـ غرق شود, و بگويد منهم مثل ديگران, هر كار ديگران كردند منهم مى كنم. نه, ممكن است ديگران در مواردى ـ اشتباه كنند, يا جمعى و جماعتى راه خير و فضيلت را نشاسند, يا نپيمايند, تو خود بايد صاحب درك و تشخيص باشى, و راه خير و فضيلت را برگزينى, و به تكليف عمل كنى, و استوار باشى, و موضع بگيرى, و به تعبير امام صادق (ع), اگر كوهها متزلزل شوند, تو متزلزل نشوى, و راه خير و حق را يكدنده بپيمايى , اگر چه مخالفان مخالف باشند, و معاند ان مزاحم.
تأكيد حديث مذكور بر (موضع داشتن) است و همراه باد نبودن, و از سقوطها و انحطاطها و شرها و ارتجاعها بسختى پرهيز كردن و دورى گزيدن و گريختن. و تعبير (نَجد) بسيار آموزنده است, زيرا كه نجد در عربى به معناى راه روشنى است كه در بلندى قرار دارد, و همه كس آن را تشخيص مى دهد. و اين تعبير مى فهماند كه همواره (راه خير) و (راه شر) روشن است, اگر انسان خود را گول نزند. و اگر بفرض كسى ندانست مى تواند با تلاشى اندك بيايد و تشخيص دهد. پس انسان معتقد و متعهد بايد در جريانهاى دينى و اجتماعى داراى موضع باشد و موضع خويش را اعلام كند. اگر حركت جامعه حركتى درست و سالم است و در جهت خير قرار دارد, و جامعه, (نجد خير) را مى پيمايد, با آن هماهنگى كند, و اگر چنين نيست, خود به (نجد خير) بگرايد و موضع خويش را اعلام دارد, و نفاق پيشه نسازد. و اگر برخى امور درست و برخى نادرست است, نادرستها را يادآورى كند. و روشن است كه (اعلام موضع), براى طلاّب جوان, در محيطهاى طلبگى و دينى, تنها از راه ترويج و هوادارى بزرگان ممكن و عملى است, به اين معنى كه عالم يا مرجعى, درباره امرى اقدام مى كند, و طلبه جوان آگاه در مى يابد كه اين اقدام بجا و اين حركت سازنده است, از اين رو احساس تكليف مى كند, و بدان مى پيوندد و در ترويج آن مى كوشد.
و درست در همينجا تجربه هايى وجود دارد كه بايد يك طلبه جوان آنها را بداند, وگرنه آثار سوئى در پى خواهد داشت جبران ناپذير; چرا؟ براى اينكه طلبه جوان به اندازه كافى تجربه نيندوخته است, و از اشخاص و افكار و عقايد و اغراض و دسته بنديها و جريانها شناخت درستى ندارد, و از حاصل اقدامها و آينده حوادث چندان با خبر نيست, و زير و بم حركتهاى اجتماعى را نمى تواند چنانكه بايد ـ از آغاز ـ تميز دهد. و با وجود اين, به دليل شور و نشاط دينى و تكليف شرعى و روحيّه انقلابى و امثال آن, وارد معركه مى شود, و سر از پا نشناخته به اقدام و كوشش مى پردازد, و چه بسيار اوقات عزيز و باز نيافتنى را در اين راه مى نهد; و در اينجا است كه به آستانه خطرى بزرگ نزديك مى شود, زيرا كافى است كه روند حوادث ـ در ابعاد مختلف ـ به گونه اى شكل پذيرد, كه به يك متعهد آرمانگرا و شورگستر و مخلص, صدمه هاى روحى جبران ناپذيرى وارد آورد.
ـ طلبه جوان آگاه, به اسلام مى انديشد و به تكليف دينى خود فكر مى كند …
ـ آرمانهاى دينى را در حركت و شعارى مجسّم مى بيند و به ترويج آن مى پردازد …
ـ در هنگامه پرشور اميدها و اقدامها, از اطرافيان, رندان زرنگ, فرصت شناسان مترصد, و … غفلت مى كند …
ـ به حالت متفاوت (محدود بودن قدرت) و (مبسوط بودن آن), و آثار متفاوتى كه ممكن است هر يك از اين دو حالت داشته باشد (در ابراز اعتقادات و چگونگى اقدامها) توجهى ندارد …
ـ مشكل وسعت دامنه كار و دخالت اشخاص گوناگون را نيز از نظر دور مى دارد (و فقط خداست كه بندگان را مى شناسد).
اينها و امورى از قبيل آنچه گفته شد, موجب مى شود كه طلبه جوان و پرشور ما, به هنگام خلاف آمد اوضاع و احوال, چنان دچار سرخوردگى بشود كه هيچ سم مهلكى به پاى آن نرسد. و اينها واقعيّات تلخ تجربه هاى اقدامى و اجتماعيى است كه بايد انسان ـ از پيش ـ در برابر آنها مجّهز باشد.
انسان ـ اغلب اوقات ـ در هنگامه هاى پر شور شعارها و اقدامها ـ كه خود نيز به آنها مى پيوندد ـ از مسائلى غفلت مى كند , و با خود نمى انديشد كه از كجا و به چه دليل كارها هماره و در همه مراحل, و از جانب همه, بر همان منوال دينى و مترقى و سالم پيش برود؟ و از كجا همه كسانى كه سپس كارها به آنان سپرده خواهد گشت, از درك دين, و رعايت تقوى, و داشتن آگاهى و تعّهد, و نفس كشى, و ارزشگرايى, و انساندوستى, و شرف و تواضع, و افتادگى و آدميّت, و انصاف و حق شناسى, و سلامت هدف و پاكى اقدام , مايه هايى كافى داشته باشند؟ و از كجا, همه, از انحطاط شعورى و ارتجاع فكرى دورى گزينند, و از دنيا خواهى و مردمِ فراموشى پرهيز كنند, و خود و فرزندان و خانواده هايشان, اهل رعايت و تعّهد باشند, و از تمايل به نفسانيّات و تجمّلات و … دست بردارند, و همّ و غمّشان ـ حتى الامكان ـ حيات دين باشد و نجات محرومين؟ …
چون اينجانب ـ چنانكه عرض شد ـ در اين نامه مى خواهم تجربه هايى را به عرض طلاّب جوان پاكدل متعهد برسانم, به اين موضوع ـ كه از جمله تجربيّات شخصى اينجانب نيز هست ـ اشاره اى كردم. ابتدا در نظر داشتم موضوع را بتفصيل بيان كنم, و شواهدى بياورم, ليكن به جهاتى از آن چشم پوشيدم, و به (خير الكلام) بسنده كردم. و پر واضح است كه آدمى مثل اين بنده هرگز دعوت به قعود و سكوت نمى كند, هرگز, زيرا زندگى اعتقاد است, و اعتقاد يعنى اعلام موضع. و من همواره براى هر روحانى ـ در هر مرتبه و مقام و با هر اشتغال ـ اين سه وصف و قيد را ضرورى مى دانم:
1ـ (آگاه),
2ـ (متعّهد),
3ـ (درگيرـ مجاهد).
روحانى اگر (آگاه) نباشد, جامعه را به انحطاط مى كشاند; اگر (متعّهد) نباشد, دين مردم را تباه مى سازد; و اگر درگير و مُقدِم و مجاهد نباشد, رسالت را ادا نمى كند. و اينها روشن است. اين است كه من توصيه به ترك اقدام نمى كنم, بلكه توصيه من اين است كه كسانى كه در اينگونه اقدامها, يعنى اقدامهاى دينباورانه و آرمانخواهانه وارد مى شوند (بويژه در دوران جوانى و كم تجربگى, و غليان احساسات, و بيخبرى از بسيارى چيزها …), و با همه از روى حسن ظن ارتباط برقرار مى كنند, و در مسيرهايى به تلاش و كوشش بر مى خيزند, و از غلبه اميال بر نفوس غفلت مى ورزند, و از كنار زرنگها خوشبينانه مى گذرند, و زيركى زيركان را نمى بينند, و از روزگار مكّار پند نمى آموزند, از همان آغاز كار بكوشند تا جانب هوشيارى و زرنگى را رها نسازند و ـ با حفظ خوشدلى و حسن طويّت ـ خام نشوند, و به هر اندازه شده قصد قربت و اخلاص در قلب خويش پديد آورند, و روى دل متوجّه خداى متعال سازند, و در هر اقدامى و تلاشى و جانبداريى و ترويجى و مدح و تكريمى … تروّى و تأمّل بسيار كنند, و جوانب را نيك بسنجند, و عواقب را خوب بشناسند, و محتملات را از نظر دور ندارند, و در هر گام بيشتر از اندازه لازم پيش نروند, و ـ با حفظ اصول و حرمتها ـ از مطلق سازى بپرهيزند, و دستخوش احساسات نگردند (و بدانند كه اين احساسات كه از نهاد خروشان و ايمان جوشان آنان سر چشمه مى گيرد, و فضيلتى گران ارج است, و براى آنان مقدّس است, ممكن است براى كسانى به پشيزى نيرزد, و وسيله اى براى نيل به مقاصد به شمار آيد), تا اينكه بعدها كار هر گونه شد, و در به روى هر پاشنه اى چرخيد, اقدامگران مخلص و آگاهان مُقدِم, بيش از اندازه رنج نبرند, و پشيمان نشوند و نبُرند, و دست كم از اجر اخروى محروم نمانند. و اگر ـ بفرض ـ نگريستند كه آرمانها تحقّق نيافت, و كوششهاى دينى و سياسى و اجتماعى و فكرى آنان به نتايجى كه منظور بود نرسيد, كسانى به حسرت آخرت دچار نگردند كه (إنّما الأعمالُ بالنّيّات).
تا اينجا به مسائلى مهم درباره (آگاهى) اشاره كرديم. اهميّت موضوع, و نپرداختن ديگران به اين اصل بسيار مهم, مرا وا مى دارد تا مقدارى ديگر در اين باره سخن بگويم, و مسائلى را باز يادآورى كنم.
اينجانب قيد (آگاه) را در كنار ذكر (عالم دينى) و (روحانى) بارها آورده ام. واقع اين است كه از ذكر اين قيد و اين وصف و تأكيد بر آن نمى توان گذشت. زيان اقدامها و جهتگيريهاى عالمان ناآگاه و بسته ذهنان زمان نشناس را همواره ديده ايم و مى بينيم, و صدمات سنگينى كه از اين جهت به موجوديّتِ اسلام و مسلمانان وارد شده است پيوسته در مد نظر داريم.
حوزه هاى علميّه تركيبى هستند از (ميراث) و (رسالت). (تعريف واقعى حوزه اين است, حالا واقعيّت عينى تا چه اندازه با اين تعريف منطبق باشد, امرى است جدا), ميراثى بزرگ و رسالتى سترگ … و روشن است كه رسالت بدون ميراث اصالت ندارد, و ميراث بدون رسالت جاذبه ندارد. و براى فراگيرى ميراث شناخت لازم است, و براى اداى رسالت آگاهى. و همه مشكل در همينجاست, يعنى دستيابى به اين دو امر شناخت و آگاهى, شناخت متعالى و آگاهى سرشار.
ما كسان بسيارى داريم كه متصّدى ابلاغ دين مى شوند, به صورتهاى گوناگون, در حالى كه نه واجد شناختند و نه داراى آگاهى. در ظاهر چهره هايى برجسته اند و بسيارى از طلاّب از آنان استفاده درسى مى كنند, ليكن به صورت ياد شده, يعنى با فقدان شناخت و آگاهى.
و مسلّم است كه اين چگونگى زيان دارد نه سود, و به جامعه انحطاط مى دهد نه تعالى. اينكه اينهمه در احاديث تأكيد شده است بر (تفقّه در دين) براى همين است, تفقّه يعنى شناخت جامع و كامل دين. و اينكه تأكيد شده است بر (معرفت زمان) نيز براى همين است, معرفت زمان يعنى زمانشناسى و آگاهى و فهم ناموس تطوّر(1). نيز در احاديث رسيده است كه عالم كسى است كه با خود چراغ دارد; و آيا اين چراغ جز همان شناخت كامل دين (همراه عمل) و آگاهى جامع چيز ديگرى مى تواند باشد؟
در واقع, يك عالم دينى كه مربّى جامعه است بايد از كل ظرفيّت عقلى خويش بهره مند شده باشد, و همه استعداد عقلانى خود را به فعليّت رسانده باشد, و از هر دو گونه عقل بهره مند باشد, تا بتواند به تربيت ديگران بپردازد. در كتاب (مطالب السَّؤول), اين سخن از امام على بن ابيطالب (ع) نقل شده است:
العقلُ عقلان: عقلُ الطّبع و عقلُ التّجربة …
ـ دو عقل وجود دارد: عقل طبيعى, و عقلى كه از راه تجربه و شناخت به دست مى آيد.
و در نامه معروف به امام حسن (ع) نيز مى فرمايد:
العقلُ حفظُ التّجارب.
ـ خرد آن است كه از تجربه ها بهره گيرى.
روشن است كه عالمى كه در سطح جامعه و انسان اثر مى گذارد, بايد از همه گونه تجربه اى برخوردار باشد:
ـ تجربه ادبى.
ـ تجربه فرهنگى.
ـ تجربه هنرى.
ـ تجربه تربيتى.
ـ تجربه تبليغى.
ـ تجربه اخلاقى.
ـ تجربه اقتصادى.
ـ تجربه سياسى.
ـ تجربه اقدامى.
ـ تجربه تشكيلاتى و مبارزاتى.
ـ تجربه شغلى و حياتى.
ـ تجربه شناختى و انديشگى … و …
و هر كه اينگونه ها و اينچنينها ـ يا نزديك به اينها نباشد, عدمش به ز وجود …
يكى از فقيهان فاضل و حسّاس, در اين باره, مطالب قابل توجّهى ابراز داشته است. وى پس از ذكر (واجب تعبّدى) و (واجب توصلى), و فرق آن دو, و ذكر (احكام تكليفى) و (احكام وضعى) و فرق آنها, به تقسيم ديگرى در مورد احكام اسلامى اشاره مى كند و مى گويد:
قوانين اسلام به دو دسته تقسيم مى شوند. برخى از قوانين در اسلام به صورت مشخص و معين و اندازه بندى شده آمده , و به هيچ قيمتى قابل تغيير و تبديل نيست. بسيارى از عبادات, مانند نماز كه حدودش معلوم است, چنين مى باشد. اما دسته دوم از قوانين اسلام, كه با آن مدعى هستيم فرهنگ اسلام و فقه ما غنى است, و ادعا مى كنيم كمه نيازهاى جامعه انسانى را مى توانيم پاسخگو باشيم, و تا كسى به اين دسته از قوانين يك برخورد تحقيقى و علمى نكند نمى تواند بفهمد ما چه مى گوييم, او خيال مى كند وقتى ما مى گوييم فقه ما, قوانين اسلام, [غنى است], رساله توضيح المسائل غنى است, يعنى با احكام معين و مشخص شده غنى است. هر چه نگاه مى كند مى بيند اين احكام نمى تواند پاسخگوى نيازهاى جامعه باشد, اما ما مدعى هستيم با دسته دوم فقه ما غنى است, همه سؤالهاى جامعه را پاسخ مى گويد. مجلس شوراى اسلامى ما, نظام حكومتى ما, امروز با اين دسته دوم(1) سر و كار دارد, يعنى: قوانينى كه به صورت ضابطه و قاعده آمده, كه بشر در طول تاريخ با تحول و تطور, در از منه وامكنه, بتواند قالب بندى كرده و نياز اسلامى خود را با آن مرتفع سازد. و اين قبيل قوانين فراوان است. به عنوان نمونه, شما به مجازاتهاى اسلامى, كتاب ديات در كتابهاى فقهى, در رساله هاى فارسى و متون فقهى مراجعه كنيد, برخى از گناهان مجازاتش معين شده, كه آخرين رقم آن 12 گناه است … امروز دنياى ما با هزاران نوع گناه و خيانت روبرو است … مجازات اين گناهان چگونه از اسلام به دست مى آيد؟ ديروز كجا مطرح بوده كه ثروت و بيت المال مسلمين را خائنانه دزديده و فرار كرده اند؟ …
گوينده سپس به قوانين و مبانى استنباط اينگونه احكام اشاره مى كند, آنگاه به بيان مسئله بسيارى مهمى مى پردازد يعنى لزوم آگاهى براى فقيه و مرجع:
من به دوستان و عزيزان سفارش مى كنم كه اين روزها … بحث (اجتهاد) در كتاب (ده گفتارِ) آيت الله شهيد مطهرى را مطالعه كنند … مسائل را از فقيهى كه مى پرسيد بايد آشنا به مسائل باشد, مسائل را بداند. فرض اگر مجتهدى در خانه بنشيند و نه روزنامه بخواند [و نه روزنامه خوانده باشد], نه راديو گوش بدهد [و نه راديو گوش داده باشد, و نه از مسائل و اخبار حيات انسان معاصر چيزى سرش بشود], و نه بولتن خبرى بخواند, و نمى داند بسيج چكار مى كند, ارتش و سپاه چكار مى كند, امريكا و شوروى چه مى كنند, يك مرتبه سراغ اين مجتهد برويم و بگوييم: آقا مى شود دولت بعضى از اجناس را جيره بندى كند, و به صاحبان كالاها بگويد شما جنس خود را به من بده, تا ما, در شرايط جنگى توزيع عادلانه كنيم, تا هنگامى كه جنگ تمام شود, و آزادى و اختيار به تو در اين زمينه باز گردانده شود, لكن او مى گويد: از رسول اللّه نقل شده اَلنّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلى اَموالِهم, و مسلّم است كه مالك اختيار مال خود را دارد, مى گويد: نه آقا كوپن و جيره بندى حرام است. اين فقيه و مجتهد نه تنها به درد جامعه نمى خورد, بلكه به درد امام جماعتى يك مسجد هم نمى خورد, خودش بايد در خانه بنشيند و مسائل را براى خودش بنويسد …(2)
در اينجا مى بينيم كه اين درد بخوبى شناخته شده است, يعنى اينكه عالم و فقيه بر دو گونه است: آگاه و ناآگاه. فقيهى و عالمى داريم مطلع از مسائل و حوادث, كه همواره در جريان وقايع و امور بوده است, و از جوانى و دوران طلبگى با آگاهان معاشرت داشته و راه آگاهيهاى زمان را بر خود نبسته است, استعداد درك زمان و آگاه شدن از مسائل انسان و زمان را نيز داشته است (برخى اين استعداد را ندارند. و ايكاش اينگونه كسان وارد طلبگى نشوند, و اگر شدند ملا نشوند, و اگر شدند نه مربّى طلاب شوند و نه مقتداى جامعه, كه اين چگونگى فاجعه اى بس بزرگ است). و فقيهى داريم بسته ذهن, ناآگاه از مسائل, كم استعداد, بيخبر از واقعيّات زندگى. يقين است كه طلاب جوان بايد بكوشند كه به نوع دوم نزديك نشوند تا مايه فهم و استعدادشان نسوزد, و خود از نوع نخستين باشند, تا سبب ترويج اسلام و عزت مسلمانان گردند … تا باعث شوند كه علاقه مندان به اسلام بيشتر شوند, و بيعلاقگى ديگران به علاقه مندى مبدّل گردد. و اگر كسى ناآگاه و بسته ذهن باشد, همين امر را هم درك نمى كند. و چه تعبير زيبايى كه پيشتر نيز نقل كرده ام: (ويلٌ لعالمٍ زادَ علمُه على عقلِه). واى بر آن عالمى كه دانش و معلوماتش بيشتر از عقل و آگاهى و تجربه هايش باشد. اينگونه عالمى نه تنها براى خودش (ويل) است, براى جامعه نيز ويل و مصيبت است. برخى از اين مسائل و يادآوريها را, هر كس از آگاهان و درد آشنايان و خردمندان به اندازه سعه فكرى و شناخت زمانى خويش مطرح كرده است. و اين ناتوان از سالها پيش, در نوشته هاى خويش, اين مسائل را ـ كه اكنون به آنها توجه بيشترى مى شود ـ مطرح كرده ام.
در پايان اين بخش ـ بمناسبت ـ مطلبى را كه در اين باره, در كتاب (بيدارگران اقاليم قبله) نوشته ام, براى خوانندگان اين نامه نقل مى كنم:
هميشه براى به دست آوردن اطلاع و آگاهى و شناخت, دو راه وجود دارد: آزمون شخصى و آزمون تاريخى و ميراثى. راه نخست همان است كه انسان بايد با به كار انداختن مشاعر خويش و بازكردن چشم خود, ببيند و بفهمد و بينديشد و استنتاج كند, زمان را, جامعه را, مسائل را بشناسد, به مردم آگاه با تجربه با اخلاص نزديك شود. و در مجموع, همواره راههاى درك شخصى خود و درك ديگر آگاهان را به روى خود باز دارد. و هنگامى كه حقايق اجتماعى و مسائل انسانى را درك كرد بكوشد تا آنها را لمس كند, و اندك اندك مسائل را از سطح انديشه و عقل و ذهن خود, به دل و احساس و عاطفه خود ببرد, تا بدانجا برسد كه از درد مردم دردمند شود و از شادمانى مردم شاد گردد, در حال گرسنگى مردم خود احساس گرسنگى كند و در حال سيرى مردم سير باشد. جهل مردم جهل خود او باشد و فقر مردم فقير خود او, و خوارى و ذلت و ظلم بر مردم, خوارى و ذلت و ظلم بر خود او; اين است ايمان اجتماعى.
اما راه دوم براى به دست آوردن آگاهى, خواندن آثار و انديشيدن در احوال و آزمونهاى مردمى است كه اين مسير را پيموده اند و اين تكليف را شناخته اند و رسالت آن را به عهده گرفته اند. اين شناخت دو بخش دارد: يكى آنكه مربوط است به آن مجاهدان پيشين و انديشه و عمل و موضع آنان, و ديگرى آنكه مربوط است به جناحهاى مقابل آنان. اهميت آگاهيهاى اجتماعى, به شناخت اين هر دو جهت بستگى دارد. تا ما باطن حكومت اموى را نشناسيم و سرنوشتى را كه در عهد يزيد در انتظار اسلام بود ندانيم, به اهميت و ارزش قيام (عاشورا) پى نمى بريم. همينطور در ديگر نهضتها و انقلابهاى راستين10 در نهضتهاى جديد دنياى اسلام نيز, در اين يك سده و نيم اخير, امر چنين است. بايد حقيقت مسائل ايران دوره ناصرى را شناخت, تا اهميت افكار سيد جمال الدين و فتواى ميرزاى شيرازى معلوم گردد. اينكه مى گويم اهميت افكار و فتوى , غرضم ذكر شعار نيست, بلكه اهميت از نظر دين و وظيفه دينى و وجوب عينى و فقهى آن منظور است. اين است كه بر طلاب جوان واجب است كه شناخت زمان و جامعه و مسائل زمان را ـ در دو جبهه حق و باطل ـ جزو دروس حتمى و تحقيقى خود قرار دهند, و بروند و هر گونه ممكن است اين شناخت را تحصيل كنند, چنانكه بر ديگر طبقات نيز واجب است. تحصيل اين شناخت از بسيارى مسائل فقهى كه در درسهاى خارج مطرح مى شود و عمرى بر سر آنها مى گذرد واجب تر است, مسائلى كه يا اصلاً واقع نمى شود يا اگر واقع شود بسيار اندك و نادر است. ممكن است مردم نسبت به جناح حق, شناختهايى ـ جسته و گريخته ـ داشته باشند, يا طلاب جوان , مسائل اين جناح به گوششان خورده باشد, ليكن اين اندازه كافى نيست. بايد اين شناخت را چنان جدى بگيرند و تقويت كنند كه از مرحله تحسين نظرى در آيد و به مرحله بعث و انگيختن عملى برسد. آنچه مهم است انگيختن عملى است.
1. (بحار الانوار) ج2, ص 105.
1. مقصود از (تطوّر), تطور در جهت كمالى است (تطور تكاملى), نه مطلق تطوّر. به سخن ديگر: تطوّر به معناى لغوى ـ كه اعم است ـ منظور نيست, بلكه تطور به معناى مواضعه اى و اصطلاحى ـ كه اخص است ـ منظور است, كه حركتى است ارزشى. و البته اين مراد از قرينه و زمينه سخن پديدار است. و همينگونه است (ارتجاع) و (ارتجاعى) و (مرتجع) (كه آن را در برابر (انقلابى) بكار برده ام). ارتجاع يعنى بيگانگى با درك ياد شده (درك ناموس تطوّر). از اينرو مفهوم زمان درآن ملحوظ نيست. ممكن است كسى در هزار سال پيش و بيشتر زندگى كرده باشد و مرتجع نباشد, و كسى در اين زمان يا زمانهاى آينده زندگى كند و مرتجع باشد; فافهم.
1. يعنى: احكام و مسائلى كه از محدوده رساله هاى عمليه, و به تعبير گوينده توضيح المسائل, خارج است, و در اين رساله هاو امثال آنها نيامده است.
2. روزنامه (كيهان), به عين عبارت نقل شد (شماره شنبه, 13 آذر 1361, ص18).


صفحه 11

آشنايى با كتابخانه ملى لبنان


رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در دمشق
كتابخانه هاى شرقى و بويژه كشورهاى اسلامى گنجينه هاى ارزشمند و نفيسى هستند كه پيوسته در طول تاريخ در كنار حمله به آب و خاك اين سرزمين مورد تهاجم و تعرّض جدى دشمن قرار گرفته اند. اين مراكز يا بكلّى غارت و تخريب شده اند و يا توسط عوامل جاسوسى و تجار و سارقين وابسته مورد دستبرد قرار گرفته اند. كتابخانه ملى لبنان, كه يكى از كتابخانه هاى غنى و در واقع ارثيه عظيم فرهنگى مسلمانان به حساب مى آيد, يكى از قربانيان استعمار غرب و صليبيهاى مهاجم است كه ذيلاً با روند شكل گيرى و محتويات و سرگذشت اسفبار آن آشنا مى شويم.
به گواهى اهل فن و كارشناسان كتاب و كتابدارى دارالكتب اللبنانيه يكى از برجسته ترين مؤسسات فرهنگى منطقه خاورميانه قلمداد مى شده كه مورد دستبردهاى مكرّر و تخريب و هجوم قرار گرفته است و در اين ميان جنگ شانزده ساله لبنان نقش نخستين را در تخريب, فروپاشى و انهدام آن بازى كرده است.
هسته هاى اوليه ايجاد اين كتابخانه نخستين بار در سال 1921 ميلادى در خلال قيموميت فرانسه بر لبنان با اهداى كتابخانه شخصى فيليب دى طرازى به مسؤولين ملى وقت شكل گرفت.
از آن به بعد بود كه رفته رفته اشيا و آثار گرانقيمت ديگرى از جمله جمع آورى و آرشيو روزنامه هاى عربى كه در آن زمان صادر مى شد, بر آن افزوده گرديد. قابل ذكر است كه مجموعه اين روزنامه ها در حال حاضر جزء اسناد و مدارك مهم فرهنگى و مطبوعات سياسى نادر و ارزشمند تلقى مى شود. اين كتابها ابتدا در منزلى واقع در محله اى كه امروزه به "استاركو" معروف است نگهدارى مى شد تا اينكه در سال 1925 ميلادى شوراى نمايندگان تأسيس شد و كليه اين كتاب ها با ساختن كتابخانه اى ويژه در كنار ساختمان مجلس با معمارى جديد به آنجا منتقل گرديد. از اين تاريخ بود كه ولادت حقيقى اين كتابخانه ملى آغاز شد. اهداى هشتاد هزار كتاب فرانسوى توسط كميسارياى فرانسه به كتابخانه از تحوّلات عمده ديگر آن است. در كنار اهداى كتب, هر كتابخانه موظف شد كه دو نسخه از كتابهاى چاپ شده خويش را به اين مركز اهدا نمايد. به طورى كه موفق شد بيش از سيصد هزار نسخه كتاب و بالغ بر يكصد هزار نسخه روزنامه, اعم از عربى و انگليسى و فرانسوى, را جمع آورى و نگهدارى نمايد. محتويات و آثار كتابخانه
به طور كلى مى توان سرمايه هاى فرهنگى و علمى اين كتابخانه را به هشت قسمت به شرح ذيل تقسيم بندى كرد:
1ـ كتابها كه شامل سيصد هزار نسخه به زبانهاى عربى, انگليسى, فرانسوى, تركى, فارسى, آلمانى و … در رشته هاى گوناگون علمى و ادبى و هنرى است.
2ـ مخطوطات. بخش مخطوطات كتابخانه جزء سرمايه هاى عظيم و گرانسنگ و قابل ملاحظه است كه متأسفانه مورد دستبرد قرار گرفته است, در حال حاضر بالغ بر سه هزار نسخه مخطوط قديمى در اين كتابخانه موجود است كه ذيلاً به برخى از مهمترين آنها اشاره مى كنيم:
الف: نسخه اى از قرآن كه به عهد حجاج در قرن اول هجرى بر مى گردد.
ب: نسخه اى از كليله و دمنه كه به پانصد سال قبل بر مى گردد.
ج: نسخه اى از كتاب الشريف الادريسى به نام نزهة المشتاق الى اختراق الافاق در قرن سيزدهم هجرى متضمن نقشه اى از منطقه خاورميانه عربى كه شبيه نقشه هاى كنونى است. اين نقشه جزء اسناد و مدارك كمياب جغرافى است.
د: نسخه هاى متعدد كليله و دمنه به غير از نسخه ياد شده.
هـ: نسخه خطى شاهنامه فردوسى از قرن پنجم هجرى.
و: نسخه خطى جديدى به قلم ميخائيل نعيمه از جبران خليل جبران.
3ـ اسناد و مدارك تاريخى. در اين بخش مدارك مهمى چون اسنادى از دولت لبنان و دوره قيمومت فرانسه و صورت جلسات مجلس عوام انگليس و … نگهدارى مى شود.
قابل ذكر است كه صورت جلسات مجلس شوراى انگليسى جزء مدارك مهم كتابخانه تلقى مى شود. حتى برخى از صورت جلسات در موزه هاى انگليس نيز وجود ندارد و مفقود شده است.
4ـ دايرة المعارفها. در اين بخش موسوعه هاى گوناگونى به زبانهاى مختلف كه بالغ بر پنجاه دايرة المعارف مى شود نگهدارى مى شود كه مهمترين آنها به شرح ذيل هستند.
الف: دايره المعارف شوروى, اهدايى توسط دولت وقت آن در سال 1961 ميلادى
ب: دايره المعارف بريتانيا.
ج: دايره المعارف فرانسه.
5ـ مطبوعات و جرايد. اين بخش از كتابخانه به علت در برداشتن دوره كامل جرايد قديمى منطقه مهم و قابل توجه است.
6ـ تصاوير بزرگان علم و ادب. در اين قسمت تصاوير رنگ و روغنى توسط نقاشان برجسته اى چون عمر الانسى, قيصر الجميل, عمر فروخ, صليبا الدويهى از شخصيتهاى فكرى, فرهنگى, سياسى و… منطقه از اوايل قرن نوزدهم ميلادى نگهدارى مى شود كه ذيلاً به برخى از آنها اشاره مى شود.
الف: تصويرى از مى زياده و جبران خليل جبران.
ب: تصويرى از امير فخرالدين المعنى.
ج: تصويرى از امير بشير الشهابى.
د: تصاويرى از رؤساى جمهورى لبنان.
هـ: تصويرى از احمد فارسى شدياق.
7ـ سفرنامه ها. در اين بخش بالغ بر صد و پنجاه سفرنامه كه به شكل جالبى سفر خارجيان و مستشرقين به لبنان را بيان مى كند نگهدارى مى شود. سفرهايى كه در طول قرنهاى هجدهم و نوزدهم به شرق صورت گرفته است.
8 ـ اشياء موزه اى و باسـتانى; مثلاً دانه برنجى كه بر روى آن سوره فاتحه نقش بسته و قطــعاتى كه با آب طلا جمله "روى الحسن عن ابى الحسن ان احسن الحـسن الخلق الحسن" به شكل كشتى اى در سال 1920 ميلادى توسط نسيب مكارم نوشته شده است. سرقتهاى انجام شده از كتابخانه
از جمله خسارات جبران ناپذير وارده بر كشور و فرهنگ و جامعه علمى لبنان مى توان به تخريب و تهاجم و غارت فرهنگى كتابخانه ملى لبنان در دوران جنگ شانزده ساله اشاره كرد. كتابخانه ملى لبنان در طول جنگ مجموعاً سه بار در سال هاى 1979 و 1981 و 1982 مورد تعرض و هجوم واقع شده است كه به هيچ وجه قابل جبران و اصلاح نمى باشد. در اين تعرضات علاوه بر اينكه مورد تعرض گلوله هاى جنگى و توپخانه و آتش سوزى قرار گرفته, توسط تجّار و سارقين و خيانتكاران به فرهنگ و ميراث ملّى و اسلامى مردم تعرض و بهترين و گرانمايه ترين مخطوطات و اسناد به سرقت رفته است كه متأسفانه تا كنون نتيجه اى در شناسايى و بازگشت آنها حاصل نشده است. ذيلاً به قسمتى از سرقتها اشاره مى شود:
1ـ نسخه اى از قرآن مربوط به قرن اول هجرى.
2ـ نسخه بى نظيرى از شاهنامه.
3ـ نسخه كمياب كليله و دمنه.
4ـ نقشه الادريسى.
5ـ مجموعه دايره المعارف انگليسى.
6ـ جلدهايى از دايره المعارف روسى.

مجموعه اى از نسخه هاى خطى به فروش رفته در بازارهاى داخلى كه به طور اتفاقى از وجود مهر كتابخانه در صفحه بيست و يكم آنها شناسايى و بازگردانده شده است. قابل ذكر است كه مسؤولين كتابخانه پس از سرقت رفتن شاهنامه فردوسى طى شكايتى از انتربول خواستار مساعدت در كشف و اعاده آن شدند كه پليس بين المللى پاسخ داد, در بازار كتابهاى قديمى لندن سه نسخه از شاهنامه وجود دارد كه اولى به يك ميليون و هشتصد هزار ليره و دومى به هشتصد هزار ليره و سومى به ششصد هزار ليره به فروش رفته است. لذا خواستار ارسال مشخصات و ويژگيهاى بيشترى از آن شد كه متأسفانه مسؤولين كتابخانه به علت دردسترس نداشتن اطلاعات بيشتر موفق به مكاتبه نشدند و قضيه بى نتيجه باقى ماند و بالاخره مشخص نشد كه آيا نسخه كتابخانه جزء نسخه هاى به فروش رفته است يا خير.
مجموعه دايره المعارف انگليسى از جمله كتابهاى نادر و نفيس بوده كه متأسفانه به سرقت رفته است. به طور كلى در طول شانزده سال جنگ داخلى بالغ بر يكصد هزار نسخه از مجموعه سيصد هزار نسخه كتابخانه به سرقت رفته و يا توسط حوادث طبيعى و جنگ از بين رفته است. مسؤولين براى جلوگيرى از انهدام بيشتر تصميم گرفتند مجموعه باقى مانده را به اقتضاى رشته هاى آن به ادارات موجود دولت تحويل دهند. لذا قسمتى از اسناد و مدارك و جرايد و مطبوعات قديمى و تابلوها و عكس ها به مؤسسة المخطوطات الوطنية و قسمتى از كتابهاى عادى و دايره المعارفها به كتابخانه وزارت آموزش و پرورش در ساختمان يونسكو و بالاخره بخش اعظم مخطوطات به وزارت دفاع جهت حفاظت بيشتر تحويل گرديد.


صفحه 12

معرفيهاى اجمالى


شرح المنظومه
ملا هادى سبزوارى,تصحيح و تعليق آية الله حسن حسن زاده آملى. تقديم و تحقيق مسعود طالبى.
(چاپ اول: تهران , نشر ناب , جلد اوّل 1369 , جلد دوّم (1 و 2) : 1371). 432«ص.
فلاسفه اسلامى را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: دسته اوّل . نوآوران و مبتكران و ارائه كنندگان مبانى جديد و مؤسسين مكاتب فلسفى, مانند شيخ الرئيس , شيخ اشراق و صدر المتألهين. دسته دوّم پيروان, مروجّان, شارحان و مفسّران آثار دسته اوّل حكيم متألّه حاج ملا هادى سبزوارى (1289ـ 1212ق) از حكماى طراز اوّل دسته اخير به حساب مى آيد. او از مروجان بزرگ و از شارحان كم نظير حكمت متعاليه است; هر چند گرايش اشراقى و عرفانى او شديدتر از مقتدايش صدرالمتألهين مى باشد. حواشى حكيم سبزوارى بر اسفار و ديگر كتب صدرا غالباً توضيحى است و در تبيين و حل دشواريهاى متن به كار مىآيد. هر چند حواشى او بر الشواهد الربوبية صدر المتألهين محققانه تر و متقن تر از حواشى او بر اسفار است. غررالفرائد و شرح آن, مشهور به شرح منظومه را مؤلّف در عنفوان جوانى و طى بيست سال (1260ـ 1240 ق) به رشته تحرير آورده است. منظومه حكمت با انگيزه تلخيص و تنظيم يك دوره مسائل فلسفى سروده شده است. او نيك مى دانست كه طولانى شدن زمان تحصيل و تدريس علومى مانند منطق, فلسفه و عرفان موجب از هم گسيختن روابط موضوعات و پيوند مسائل آن علم در ذهن دانش پژوهان مى گردد. مقصود اين حكيم عارف از اين تأليف ايجاد زمينه و ديدگاه عمومى منطقى , فلسفى و عرفانى جهت آمادگى ورود و فهم درس اسفار صدرالمتألهين بود و با زبر دستى و مهارت خاص موفق به اين مهمّ شد. بعضى اشعار منظومه در اوج زيبايى و اتقان و در برخى اشعار نيز قواعد ادبى و لفظى فداى عمق فلسفى شده است. بخش منطق منظومه پس از بخش حكمت آن نوشته و شرح شده است. حكيم سبزوارى حواشى بر اسفار و شرح منظومه را در يك زمان نگاشته , چرا كه در هر دو به ديگرى ارجاع داده است. اشكالاتى كه در اين دو كتاب بر آراء صدرالمتألهين وارد شده, هر چند منحصر به چند مورد خاص مى گردد, اما از آنجا كه همگى مربوط به دوران جوانى فكرى اوست , در تأليفات بعدى تكرار و پيگيرى نشده و بعضاً نيز از آنها عدول كرده است. مانند برهان تضائف , تركيب اتحادى ماده و صورت , ناتمام دانستن ادّله اتحاد عاقل و معقول و مبحث علم . سبزوارى در توضيح مبانى صدرايى به مراتب موفقتر از اشكال بر صدر است. اشاره به بعض نكات ادبى براى توضيح پيچيدگيهاى اشعار و نيز پرداختن به مسائل عرفانى در كتابى كه دانشجوى فلسفه در آغاز راه مى آموزد , از نكات منفى اين كتاب بزرگ به حساب مى آيد.
روش سبزوارى در دسته بندى و تنظيم مطالب و عناوين فلسفى در آثار, بويژه شرح منظومه , منطقى تر و دقيقتر از سبك صدرالمتألهين در اسفار و متفاوت به آن بويژه در بحث الهيات بالمعنى الاخص است. از نكات اختصاصى شرح منظومه توجه آن حكيم فرزانه به تأثير مكاتب فلسفى بر علوم است. وى به طور جسته و گريخته تأثير عرفان نظرى و مكتب مشاء و اشراق را بر مبانى علم منطق و اختلاف تعاريف موضوعات آن را مورد مداقّه و استنتاج قرار داه است ; مانند تعريف نوع و اقسام كلى و جزئى . در شرح منظومه آراء مذاهب و نحله هاى مختلف فلسفى و كلامى مطرح شده است. منابع اصلى سبزوارى در منظومه بتصريح مصنّف , آثار ملاصدرا , ابن سينا , قطب الدين شيرازى , محقق طوسى , ميرداماد , شيخ اشراق , و محى الدين عربى است. امّا وى به واسطه كمبود منابع و كتب مورد مراجعه , در تحليل , تبيين و اسناد اقوال و آراء دچار اشتباهاتى گرديده است كه نوعاً از ديد شارحين و محشين منظومه به استثناى استاد شهيد مطهرى , مخفى مانده است . از اين رو شرح منظومه به لحاظ تاريخ تفكر فلسفى قابل اعتماد نيست.
حواشى سبزوارى بر شرح منظومه كه بيست و يك سال بعد از نگارش شرح منظومه (1281 ق) به اتمام رسيده , از آثار دوران پختگى فكرى مصنف است. مقايسه حواشى و شرح منظومه پرده از ارزش علمى و تحقيقى اين حواشى بر مى دارد. لذا اين حواشى را به قصد آشنايى با دستاوردهاى جديد فلسفى سبزوارى بايد مطالعه كرد , نه به عنوان حاشيه اى توضيحى بر متن شرح منظومه به طور كلّى آثار سبزوارى را به دو دسته متمايز مى توان كرد: دسته اوّل حاصل دوران جوانى فكرى مؤلف است ; مانند تعليقات اسفار متن و شرح منظومه دسته دوّم آثار دوران متأخر حيات فكرى سبزوارى است; از قبيل , شرح اسماء الحسنى , اسرارالحسنى, اسرار الحكم , شرح مثنوى و حواشى شرح منظومه. عمق فلسفى و عرفانى و استفاده بيشتر از مؤيدّات شرعى از ويژگيهاى آثار دوران متأخر است . با توجّه به وقفه اى كه در تأليف كتب جدى منطقى به چشمه مى خورد , شرح منظومه منطق حاوى جديدترين مبانى منطقى , بويژه با توجه به دستاوردهاى حكمت متعاليه , است.
شرح منظومه از دير باز مورد عنايت علما و حوزه هاى علميه بوده است. كثرت شروح و حواشى بر آن خبر از ميزان اهميت اين كتاب مى دهد. كتب ديگرى كه پس از منظومه نگارش يافته اند هنوز به طور كامل نتوانسته جاى منظومه را بگيرد. تحفة الحكيم مرحوم غروى اصفهانى به شيوه منظومه سروده شده است . بداية الحكمة و نهاية الحكمة علامه طباطبايى كه در بسيارى مطالب و تنظيمات ناظر به شرح منظومه است, اگر چه قطعاً بر منظومه حكمت سبزوارى امتيازات فراوانى دارند , از جمله خالى بدون از نكات ادبى و عرفانى و تبويب و تنقيح بهتر و اتقان و استحكام بيشتر , امّا منظومه سبزوارى علاوه بر مباحث رايج فلسفى , حاوى مباحث منطق , اخلاق , معاد و نبوت است و متكى بر مبانى عرفانى نظرى مى باشد كه كتب ياد شده فاقد چنين نكاتى است. اگر چه با توجه به شيوه هاى جديد نگارش درسى , شرح منظومه در عصر ما از ملاكهاى يك كتاب درسى فاصله دارد و بتدريج نهاية الحكمه جاى آن را مى گيرد, اما اهميت منظومه به عنوان يك متن اصيل فلسفى با ويژگيهاى آن به اين سادگى زدودنى نيست . شرح منظومه نخستين بار به همت مرحوم امير كبير در 1289 ق با چاپ سنگى منتشر شد , اين چاپ كه به طبع ناصرى مشهور است كم غلط و پاگيزه است و تا زمان ما در پى افت مى شود و رايجترين نسخه منظومه به شمار مى آيد. دومين چاپ منظومه مشهور به طبع مظفرى است كه به مراتب از طبع ناصرى نامرغوبتر است. به همين آقاى دكتر مهدى محققّ در 1348 ش بخش امور عامه و در سال 1368 ش بخش الهيات بالمعنى الاخص شرح منظومه حكمت براى نخستين بار به هيأت حروفى منتشر شد . از مزاياى اين چاپ هيأت چشمنواز آن, ارائه ابيات منظومه در اوّل هر جمله , سپس متن شرح منظومه با رعايت سجاوند , آوردن تعليقات سبزوارى و گزيده تعليقات مرحوم هيدجى و مرحوم محمّد تقى آملى . فهارس عامه , فهرست اصطلاحات و تعبيرات فلسفى همراه با معادل لاتين ياد كردنى است.
اما اين چاپ هم به دلائلى نتوانست جاى طبع ناصرى را بگيرد: اول اينكه هنوز پس از 24 سال بخشهاى منطق , طبيعيات , نبوت و معاد و اخلاق منظومه اين مجموعه چاپ نشده است . دوّم اينكه: در تصحيح متن و شرح و حواشى دقت كافى مبذول نشده است . اغلاط چاپى و غير چاپى فراوان به چشم مى خورد , حتى در پاره اى از موارد چند سطر از متن و يا حواشى افتاده است . به عنوان مثال در صفحه 60 از جلد دوّم شرح منظومه طبع دكتر محقق , سطر 2 آمده است: " و لوجوده اضافته الى مبدئه و بهذا الاعتبار يتصف بالامكان الذاتى" حال آنكه عبارت صحيح اين است: ولوجوده اضافة الى مبدئه , و بهذا الاعتبار يتصف بالوجوب الغيرى , و اضافة الى ماهيته و بهذا الاعتبار يتصف بالامكان الذاتى). (ج 2, ص 672 , طبع نشر ناب) يا اينكه صفحه 55 از ج2 طبع دكتر محقق سطر 6 (بانّ الداعى و الغرض من الايجاد عين ذاته تعالى) به عنوان تتّمه غرر فى الاراده آورده شده , حال آنكه زائد است و اين عبارت بخشى از عنوان غرر بعدى است . مراجعه به طبع ناصرى ص 185 علت اشتباه را واضح مى كند . در صفحه 237 از جلد دوّم طبع دكتر محقق يك حاشية مرحوم سبزوارى به كلى از قلم افتاده است. اين حاشيه در صفحه 180 طبع ناصرى و با شماره 37 در صفحه 626 طبع نشر ناب (و علمت ايضاً انّه عبارت اخرى …) آمده است. در صفحه 206 از جلد دوم طبع دكتر محقق حاشيه مفصلى از مرحوم سبزوارى كلاً از قلم افتاده است , اين حاشيه در صفحه 174 طبع ناصرى و با شماره 2 در صفحه 604 طبع نشر ناب (عليك باستنباط طريق سهل …) آمده است. در اين فاصله چاپ ديگرى از شرح منظومه , ظاهراً با اسقاط حواشى طبع دكتر محقق , بدون تصحيح اغلاتى آن منتشر شد كه قابل ذكر نيست. تا اينكه از سال 1369 انتشار شرح منظومه با تصحيح و تعليق استاد حسن زاده آملى و تقديم آقاى مسعود طالبى با چاپ جلد اوّل آن يعنى شرح منظومه منطق آغاز شد و اخيراً دو جلد ديگر آن يعنى امور عامه الهيات بالمعنى الاخص منظومه حكمت به دوستداران حكمت اسلامى عرضه گشت . ويژگيهاى چاپ اخير بدين قرار است: 1ـ متن و شرح و حواشى حكيم سبزوارى بدقت بر اساس طبع ناصرى و با مراجعه به نسخه مجلس و طبع مظفرى تصحيح شده و به نسخه بدلهاى آن اشاره گشته است. دقّت فنى استاد مسلّم حكمت اسلامى آيت الله حسن زاده آملى و خبرگى ايشان در تصحيح متون معقول از مزاياى حتمى اين طبع است .
2ـ نشانى تمامى منابع اقوال حكيم سبزوارى حتى اگر متن منظومه ناظربه يكى از متون فلسفى باشد نيز در پاورقى اشاره شده است.
3ـ تعليقه توضيحى عالم متتبّع استاد حسن زاده آملى بر منظومه اعم از منطق و حكمت پژوهشگر حكمت را با دريايى از مطالب مختلف پيرامون متن منظومه آشنا مى كند. در اين تعليقه ها ضمن تصحيح اشتباهات اسنادى مرحوم سبزوارى اقوال مختلف درباره مسائل مورد بحث فلسفى ارائه شده است و ارزش تتبّعى فراوان دارد.
4ـ فهارس فنى آيات , روايات , اشعار فارسى و عربى , اعلام و فرق وامكنه, كتب , مصادر و مآخذ تحقيق كار پژوهشگران حكمت اسلامى را تسهيل مى كند.
5ـ در فهرست تحليلى موضوعى در 75 صفحه , كليه واژه هاى فلسفى بكار رفته در بخش حكمت با نشانى دقيق آنها مشخص شده است . اين فهرست تفصيلى ترين و كارآمدترين فهرست تحليلى موضوعات كتب فلسفه اسلامى است كه در پژوهشهاى فلسفى در صرفه جويى وقت و تسريع تحقيق بسيار مؤثر است.
6ـ ترجمه انگليسى مقدمه كتاب نشان از روشن بينى محقق كتاب دارد.
7ـ هيأت كتاب بسيار چشم نواز و با رعايت اصول فنى عرضه شده است.
گفتنى است منظومه منطق براى نخستين باردر اين طبع به چاپ حروفى و بشكل محقّق عرضه مى شود. مقايسه بخش حكمت اين چاپ با چاپ ياد شده در پيش نشان از قوت تحقيق استاد حسن زاده و آقاى طالبى دارد. اميد است كه ديگر مجلدات منظومه بسرعت منتشر شود.
با اين همه نكاتى هر چند جزئى جهت تكميل و ارائه بهتر مجلدّات بعدى و نيز رفع نواقص جلد اوّل جهت تجديد چاپ عرضه مى شود.
1ـ شايسته است متون اصلى بويژه كتب دروسى فارغ از حواشى و تعليقات تنها با حواشى مصنف و تحقيقات فنى در حد ذكر منابع در كمترين حجم منتشر شود. چاپ حواشى تفصيلى در مجلدات جداگانه مناسبتر است. تفكيك حواشى تفصيلى و متتّبعانه حضرت استاد حسن زاده و انتشار آن در مجلدى واحد و انتشار متن و شرح و حاشيه سبزوارى بشكل مجزّا در حداكثر دو جلد با تحقيقات فنى بيشك بر ارزش اين مجموعه نفيس مى افزايد. اگر بر توأمان بودن تعليقات و نوشته هاى مرحوم سبزوارى اصرار مى رود حداقل حواشى مصنّف با حروفى متمايز و در ذيل شرح و در صدر ديگر تعليقات چاپ شود.
2ـ انتظار مى رفت در مقدمه چنين تحقيق عميقى در مورد ويژگيهاى انديشه حكيم سبزوارى با تفصيل بيشترى سخن مى رفت. جايگاه حكيم سبزوارى در تاريخ تفكر فلسفى , ارائه ترتيب زمانى مؤلفات حكيم , ارائه مشخصات كليه حواشى و مشروح در ترجمه هاى شرح منظومه , ميزان تأثير افكار سبزوارى بر حكماى متأخّر از وى , ابتكارات فلسفى سبزوارى , اشكالات شرح منظومه به عنوان كتاب درسى از نكاتى است كه جاى پرداختن به آنها در مقدّمه خالى به نظر مى رسد .
فهرست كليه مقالات , كتب و پايان نامه هايى كه مربوط به سبزوارى و شرح منظومه است مى توانست در ذيل مقدّمه ارائه شود. جاى چنين مقدمه اى در اوّل جلد اوّل اين مجموعه است و جاى ترجمه انگليسى در انتهاى اين مجموعه نه در پايان بخش الهيات بالمعنى الاخص . ضمناً آيا زيبنده متن عربى , مقدمه عربى نيست ؟
3ـ فهرست تحليلى موضوعات مى بايد در آخرين جلد مجموعه و حاوى تمامى واژه هاى فنى شرح منظومه باشد. بخش منطق فاقد چنين فهرست كارآمدى است.
4ـ شماره مجلدات به ترتيب ادامه يابد بسيار بهتر از 1/2 و 2/2 فعلى است. شماره صفحات مستقل در هر جلد بايد رعايت شود. و يك شماره مسلسل صفحات از ابتدا تا انتهاى مجموعه نيز مفيد است.
5ـ اگر قرار است شرح منظومه با اين حجم از تعليقات منتشر شود, اضافه حواشى مختصر ملاعبدالكريم خبوشانى (شاگرد مصنف) بر منظومه منطق به انتهاى بخش منطق مفيد است تا پژوهشگر منطق از طبع ناصرى كلاً بى نياز شود.
6ـ شماره گذارى ابواب بخش منطق (غوص) مانند ابواب بخش حمكت (غرر) تسهيلى دريافتن ابواب است.
7ـ شيوه امضاى تعليقه هاى بخش منطق و حكمت هماهنگ نيست. يكدست كردن علائم و حواشى بى علامت در تمامى مجموعه مورد انتظار است.
8 ـ تعليقه هاى آقاى طالبى بر كتاب بدون ويرايش ادبى منتشر شده است. بعضى از اين تعليقه ها به شيوه فارسى به مفردات عربى نگارش يافته است , به عنوان نمونه تعليقه هاى شماره 9 و 10 صفحه 523 جلد دوّم.
توفيق محقق سختكوش و مصّحح فاضل شرح منظومه را در ارائه سريعتر مجلدّات بعدى و ديگر خدمات علمى و فرهنگى از خداوند بزرگ خواهانم.
محسن كديور
آينه پژوهش:چند نكته ديگر درباره اين اثر گفتنى است:
1ـ در حواشى آقاى طالبى خطاهاى ادبى فراوانى به چشم مى خورد, نمونه: ص95 پاورقى 39, ص380 پاورقى 11, ص 385 پاورقى 4, ص 428 پاورقى 3, ص463 پاورقى 11, ص470 پاورقى 8.
2ـ همه جا جناب طالبى نام كتاب (تاريخ حكماء و عرفاء متأخر بر صدر المتألهين) را به اشتباه, (تاريخ حكما و عرفاى متأخرين صدر المتألهين) ضبط كرده اند.
3ـ برخى از عناوين فهرستهاى پايانى كتاب, هيچ كارآيى ندارد, مثلاً در ص847,859 ـ 860, كلمه الماهية و الوجود فهرست شده كه در بسيارى يا بيشتر صفحات كتاب آمده است و خواننده با مراجعه به آن گمشده اى را نمى يابد.
4ـ تحقيق متون و تصحيح آنها تقريباً مترادف است و اينكه در شناسنامه كتاب نوشته شده است:
تصحيح و تعليق: آية الله حسن زاده
تقديم و تحقيق: مسعود الطالبى
چندان دقيق و درست نيست. بهتر بود نوشته مى شد:
تقديم و تخريج و مقابله: مسعود طالبى
تحقيق و تعليق: آية الله حسن زاده انيس الطالبين و عدةُ السالكين
صلاح الدين بن مبارك بُخارى.
تصحيح و مقدمه خليل ابراهيم صارى اوغلى. به كوشش توفيق سبحانى. (تهران, انتشارات كيهان, 137). 422 ص.
متون فارسى صوفيانه داراى ويژگيهاى چندى است كه گيرايى خاصى بدان مى بخشد: يكى ساده و شيوا بودن (زيرا طرف خطاب آنها عامه مريدان بوده است), ديگر شامل بودن بر تمثيلات و داستانها و ضرب المثلها, سوّم مشتمل بودن بر احاديث و آيات با تعبير عرفانى آن. و از همه بالاتر صداقت است و شور و نفس گرم حقانيت كه در آن موج مى زند و خواننده را تحت تأثير قرار مى دهد و نصوص و عقايد و شعائر دينى را به وجه لطيف ترى بازگو مى نمايد.
از كتب تازه اى كه اخيراً عرضه شده انيس الطالبين وعدة السالكين است كه با نثرى فصيح و اصيل احوال بهاء الدين نقشبند (718ـ 791) بنيانگذار طريقه نقشبندى, را در بر دارد و پيداست كه مثل همه كتب سيره و مناقبِ اولياء الله, سرشار است از اغراقهاى مريدانه يا حكاياتى كه اصل درستى داشته اما در نقل قول به نحوى از انحاء تحريف يافته است. در هر حال اين گونه كتب, هيچ هم كه نداشته باشد به لحاظ حاوى بودن بر مواد تاريخ اجتماعى و نيز به لحاظ سبك شناسى و لغت و تعبيرات ريشه دار فارسى ارزشمند است.
بهاء الدين نقشبند, زمانى به تأسيس طريقه تصوف سنّيانه اقدام نمود كه فضاى تصرف ايرانى بلكه اسلامى را نحله هاى صوفى ـ شيعى با ادعاهاى ولايت و مهدوديت فرو گرفته بود (ر ك: تشيع و تصوف, مصطفى كامل الشيبى, ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو, امير كبير 1359, ص123 و 237).
بهاء الدين نقشبند و نخستنين پيروانش كوشيدند تصوف را به بساطت اوليه اش نزديك كنند. بهاء الدين مى گفت: (سلسله كس به جائى نمى رسد) يا (از سلسله, كس جائى نمى رسد) و خود را پيرو اويس قرنى (ص95) و الهام يافته از خضر (179) مى شمرد. در همين كتاب چند بار از حكيم ترمذى و با يزيد بسطامى و ابو سعيد ابوالخير نام برده و اين به معناى احياى تصوف خراسان است.
او دعاوى و شطحيات مشهور را به وجه نسبتاً مقبولى مى كوشيد توجيه نمايد (ختم ولايت محمديه ص112 (صوفى مخلوق نيست) يعنى چه؟ ص161).
اعتدال در اقوال و احوال از ويژگيهاى نخستين نقشبنديان است, بهاء الدين نقشبند پرداختن به رياضات و مستحبات را براى مريدان پر ضرور نمى دانست (123) و به نوعى برادرى اجتماعى ميان مريدان مى انديشيد و مى گفت: (طريقه ما صحبت است) و مى گفت: (خيريت در جمعيت است و جمعيت در صحبت است و صحبت در نفى بودن در يكديگر) (142).
و نيز مى گفت: (هرگز شما را بحل نكنم اگر همت شما در طلبِ مقصود چنان نباشد كه قدم خود را بر سر من گذاريد و بكذريت ……………… آنكه حضرت پيغمبر (ص) اميرالمؤمنين على (ع) را فرمودند تا قدم بر كتف مبارك حضرت او نهاد و بتان را از ديوار كعبه بينداخت اشارت به همين است). (98). ملاحظه مى كنيد كه اين مرشدان مردى چه نكات تربيتى عميقى در نظر داشتند.
بهاء الدين مردى بود حلالخوار, و طبعاً معترض بر ظلم و غصب و جور ستمگران, چنانكه از سفره سلطان خليل غذا نخورد (119) و حتى هيچ خوراكى كه در تهيه آن (كراهت و دشوار آ مد) به كار رفته بود نمى خورد (117). بهاء الدين با آنكه شخصاً نيز گاهى مورد ستم مأموران خودسر و زورگوى حكومتى قرار گرفته بود (305) اما بر خلاف متصوفانِ متمهدى يا مدعى ولايت آن عصر, شورشى نبود و رعايتِ اجلال شاهان را از باب بزرگداشتِ خدايى كه آن جلال را به شاهان بخشيده, روا مى شمرد (85) و زمانى كه از وى در خواستند در يك اقدامِ ضدّ حكومتى شركت كند, نكرد, وگر چه به لفظ (اجباراً) موافقت نمود, اما گفت اين جمع را در اين كار اخلاصى نيست. (231). و البته روش او با روح كلى تصوف (تبرّى از آلودگيها اما اقدام نكردن در رفع آن) سازگار است و شايد هم اقدام را مفيد و مؤثر نمى دانسته است.
نقشبندان در نسلهاى بعد, هم سادگى نسبى اوليه را از دست دادند و با مكتب ابن عربى در آميختند (مثلاً جامى از نقشبنديان معروف, شارح ابن عربى نيز هست) و هم با دربار تيموريان به طور جدايى ناپذيرى نزديك شدند و تبديل به جمعى از صوفيانِ سنّيِ حكومتى گرديدند كه داراى تعصب ضد شيعى خاص خود بودند, لذا جامى در نفحات الانس از متصوفانِ متشيّع نامى نبرده است. البته صوفيان صفوى هم وقتى به قدرت رسيدند قشريگرى را به نهايت رسانده, مكتبهاى صوفيانه را كوبيدند و حتى به نور بخشيان شيعى نيز ابقا نكردند.
به كتاب بازگرديم, تصحيح كتاب از روى نسخ معتبرى (مورخ 823 و 831) صورت گرفته, و آنچه كمبود آن كاملاً به چشم مى خورد تهيه نكردن فهرستى از لغات و تعبيرات نادر و نيز معنى بعضى واژه هاى غريب است (مثلاً: (جُواز) به معنى دنگ برنج كم بى).
در اين كتاب تركيبات و واژگان خاصى هست كه جالب است: هرچگاه (= هر گاه), گرنج (= برنج), شد كار (شيار, شخم), معامله (= هديه و تعارفى كه براى مُرشد مى بردند, جريمه دوستانه اى كه پير از درويش خاطى مى گرفت تا دلش با اوصاف شود), زنبر (= زنبه, ابزارِ خاك كشى), فراخ شاخ (= گاو), فاليز (= پاليز, مزرعه صيفى جات), خاشاك مسجد (نوعى گياه كه در مسجد فرش مى كردند. ص 259).
معدودى غلطهاى چاپى و غير چاپ هم به چشم مى خورد كه به لحاظ كاملتر شدن كار عرضه مى داريم:
الذى يغنى الكلام و لا يحيط بوصفه
أيحيط ما يغنى بما لا ينفد (66)
كلمه (الذى) در صدر بيت زائد است چه به لحاظ معنا و چه به لحاظ وزن, و بايستى حذف شود. در صفحه 87 س 2 عبارت زير به صورت شعر نوشته شده كه شعر نيست: (بعد از نوميدى خطاب شد كه هلا / هر چه مى خواهى همچنان باش بگو)
و نيز در صفحه 149 س اول: (اگر و اصل عمر ابدى يابد / شكر تربيتِ موصل را نتواند گزارد).
و نيز در شعر زير از حلاج: كفرت بدين الله و الكفر واجب / على و عند المسلمين حرام قبيح, كلمه (حرام) به مصراع دوم زايد است.
گاهى در علامتگذارى سهو شده مثلاً: (نقل كرد: دانشمندى كه …) (124) كه به اين صورت درست است: (نقل كرد دانشمندى كه: …)
ضمن آرزوى توفيق براى ناشر با نقل خلاصه دو حكايت از كتاب, گفتار را به پايان مى بريم و مطالعه آن را به محققان و كتابخوانان توصيه مى نمائيم.
نقل كردند كه روزى … شيخ شادى به حضرت خواجه (بهاء الدين) رسيد قوى در بسط و سرور, خواجه فرمودند: شادى, خوش حالى دارى؟ خدمت كرد و گفت: از بركات دريافت قدوم شريعت حضرت است. خواجه فرمودند: اين بسطِ تو از عالم ديگر است از ما نيست, … چه عمل از تو در وجود آمده است؟ شيخ شادى گفت: به خدمتِ شما مى آمدم در راه چند تُنكُه زر ديم در خاطر من آمد كه آنها را از نظر خلق پوشيده گردانم, باز استغفار كردم و گفتم: مرا اين چكار است؟ مصلحت آنست كه به اين چيز التفات نكنم. چون سه قدم گذشتم اين صفتِ بسط در من پيدا شد. خواجه (بهاء الدين) فرمودند كه هر كه حق را بر غير حق گزيند كمينه سعادتِ او اين باشد. (6ـ 235).
(روزى محمد ترك كوفينى كه از جمله درديشان حضرت حواجه ما (بهاء الدين) بود در بازار بر دكان يكى از درويشانِ ايشان نشسته بود در شهر بخارا … و سخنانِ بلند مى گفتند, در اثنا گفت: چه درويش باشد كه اگر پشه اى در بغداد بر شاخ درخت باريك بنشيند از اينجا نبيند! بعدِ آن, حضرتِ خواجه بيامدند و گفتند: ترا اين سخن به چه كار آيد؟ غم دين و مسلمانى خور و بر جاده شريعت مصطفويه ثابت قدم باش, از اين سخنان كار كفاريت نمى شود. حاضران را از آن اِشراف و شفقت ايشان وقت خوش شد. (201/200). عليرضا ذكاوتى قراگوزلو تفسير راهنما
اكبر هاشمى رفسنجانى و جمعى از محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن. (چاپ اول: قم, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, 1372). 520 ص, وزيرى.
تفسير, تبيين و توضيح آيات قرآن با شرح و توضيحات رسول الله ـ ص ـ آغاز شد و با همت صحابيان آن بزرگوار بگسترد و در دوره تابعين در مدارس گونه گون و شهرها و آباديهاى مختلف در حلقه هاى تعليم و تعلّم, بگونه مهمترين و عاليترين آموزه هاى جامعه اسلامى در آمد و پس از آن به پايمردى عالمان و پژوهشيان تدوين گشت و پراكنده شد. از آن روزگار تاكنون صدها نفر از عالمان و متفكران و نويسندگان ابعاد مختلف كتاب الهى را كاويده اند و از زاويه هاى گونه گونى بدان نگريسته اند و در آستانه قرآن مجموعه بس سترگى پديد آورده اند كه داستان اين نگرشها و نگارشها داستانى است بلند و آموزنده و بايد گفته آيد در مقام ديگرى. (در سالهاى اخير پژوهشهاى گرانقدرى در اين باره سامان يافته است كه مشهورترين آنها التفسير و المفسّرون ذهبى است كه با همه كاستيها و گاه غرض آلوديها, اثرى سودمند و بويژه به لحاظ شيوه كار, كارآمد است. عالمان ديگر نيز در بخشى از اين موضوع و يا تمام آن, آثار كوتاه و بلندى نگاشته اند كه شايان توجه است اين بنده اكنون سالهاست كه به تدوين اثرى گسترده در اين باره مشغولم كه اميدوارم جلد اوّل آن بزودى نشر يابد. همچنين بنگريد به: تفسير و تفاسير جديد, ص174ـ 167; آشنايى با تفاسير قرآن , ص117ـ 121, در اين دو منبع شمارى از اين آثار ياد شده است). در تاريخ بلند اين جريان عظيم علمى و پژوهشى, قرن چهاردهم كه بحق آن را دوره تجديد ناميده اند از جايگاه بلندى برخوردار است. (المبادى العامه للتفسير, ص 146). در اين قرن تفسير به لحاظ شيوه, مواد, جهتگيرى و محتواى ساختارى با آنچه در قرنهاى پيشين بوده است يكسره تفاوت دارد. انديشوران در اين قرن از نگاههاى كارامدى به قرآن نگريستند و عملاً قرآن را به ميدان اجتماع و عينيت جامعه وارد كردند و با بهره ورى از گستره دانش بشرى و آموزه هاى اجتماعى , فرهنگى و سياسى در آستانه قرآن به تكاپو پرداختند و حقايق بلندى را از آن كتاب الهى عرضه كردند.
كتاب مورد گفتگو در چنين حال و هوايى شكل گرفته و تدوين يافته است. دستمايه آغازين اين اثر ـ كه شايد به ده جلد برسد ـ يادداشتها, فيشها و دستنوشتهاى انديشور گرانقدر حضرت حجت الاسلام والمسلمين اكبر هاشمى رفسنجانى ـ رياست محترم جمهورى اسلامى ايران ـ است. وى در اوج درگيرى با رژيم ستم شاهى انس با قرآن را از دست فرو ننهاد و در بند جبّاران از فرصت بهره مى گيرند و قرآن را يك بار بدقت خوانده و مطالب آيات را يادداشت مى كنند و بار دوّم به يارى برخى از تفاسير, به بازنگرى و بازنويسى آن مى پردازند. (مقدمه 12ـ 14). از اين مجموعه در دوران انقلاب بهره شايسته برده نمى شد. مؤسسات و اشخاصى براى تكميل و تنظيم آن همت گماشتند, امّا كار سامان نيافت; تا اينكه دفتر تبليغات حوزه علميه قم دامن همت به كمر زد و با پى نهادن واحدى با عنوان (مركز فرهنگ و معارف قرآن) به بازنگرى و بازنگارى آن پرداخت. در اين مركز ـ كه سپاس خداى را اكنون يكى از معدود مجموعه هاى تخصّصى تفسير و علوم قرآن است ـ گروهى از فاضلان با مطالعه و دقت در تفاسير و انديشورى و تدبّر در حقايق قرآنى به تدوين و تكميل يادداشتها پرداختند و با سير دقيق و استوارى تمام فيشها را بازنگرى كردند و فيشها و يادداشتها فراوانى بر آن افزودند. يادآورى كنم كه فيشها و برداشتها و مطالب جناب هاشمى ـ بويژه آنجا كه به بحثهاى اجتماعى, سياسى و فرهنگى مربوط مى گشت ـ بسيار دقيق, هوشمندانه و روزآمد بود آنچه ياد شد, در گروههاى چهار و يا پنج نفره انجام مى شد و پس از آن مجموعه يادداشتها در گروهى به لحاظ كمى , و كيفى (تعداد برداشتها, محتوا, رسايى, نارسايى و …) كنترل مى گشت و با جرح و تعديل لازم براى بازنگرى نهايى و ويرايش آماده مى گشت. شيوه تدوين:
عنوان كتاب (تفسير راهنما) است, با توضيح (روشى نو در ارائه مفاهيم و موضوعات قرآنى). آنچه اكنون عرضه شده, گو اينكه تفسيرى است ترتيبى, امّا طرز عرضه مطالب در ذيل آيات كاملاً جديد است. در اين تفسير ابتدا آيه ثبت مى شود و سپس معارف و مفاهيم آن گزارش مى شود. در عرضه مفاهيم ـ كه به گونه جملات كوتاه و گويا آمده است ـ ابتدا آنچه روشن است و از ظاهر آيه با اندك تأمل مى شود فهميد, مى آيد و سپس هر آنچه با تدبّر و تعمق در آيه و با توجه به مقدّمات لازم در تفسير مى توان بهره برد گزارش مى شود و در پايان آنچه با كمك روايات توان دريافت. بدين سان اگر مطلبى ذيل آيه اى آمده و ظاهر آيه بدان دلالت روشن نداشته باشد, توضيحات لازم براى چگونگى آن مطلب آورده خواهد شد. به مثل ذيل آيه (اياك نعبد و اياك نستعين) آمده است: ايدئولوژى برخاسته از جهان بينى است. و در توضيح آن آمده است: الحمدلله …… اياك نعبد و ايّاك نستعين. گو يا عبادت خدا و استعانت از او (ايدئولوژى) به منزله نتيجه و فرعى است برربوبيت خدا, رحمانيت و رحيميّت او, وجود روز جزاء و مالكيت خدا بر آن (جهان بينى). (ج1, ص97). در پايان هر آيه, مجموعه برداشتهاى ذيل آن نمايه سازى شده و عناوين موضوعى مستخرج از فيشها بدانها ارجاع مى شود. مثلاً ذيل آيه ششم سوره بقره چهار مطلب ثبت گرديده و آنگاه نمايه هاى ذيل آن (ايمان , بشارت و انذار, تبليغ , ختم قلب, كفر, هدايت و …) فهرست شده و به فيشها ارجاع شده است. با اين شيوه خواننده مستقيماً به نتيجه رهنمون مى شود و براى دست يافتن به مفاهيمى كه آيه عرضه مى كند در لابلاى بحثهاى پر پيچ و خم حيران نمى ماند; از اين روى توان گفت اين روش براى عرضه آموزه هاى قرآنى ـ بويژه براى نسل جوان ـ سودمند و كارآمدتر است.
كتاب با مقدمه آقاى هاشمى آغاز شده است كه در ضمن آن چگونگى شروع كار, ادامه آن و هدف از آن گزارش شده است. (ص 10ـ11ـ 20). سپس مقدمه مفصل مركز فرهنگ و معارف قرآن آمده كه با نگاهى به ضرورت شناخت قرآن و معارف آن شروع مى شود و با عنوان (تفسير, در بستر تاريخ) ادامه مى يابد. در اين بخش از آغاز, تطور مكاتب و روشهاى تفسير سخن رفته است. سپس مركز فرهنگ و معارف قرآن معرفى شده و شيوه تدوين (تفسير راهنما) نموده شده و مراحل كار و پژوهش و چگونگى تدوين معارف قرآن گزارش شده است. به هر حال اين كتاب با شيوه اى نو و منهجى بديع يكى از كوششهاى ارجمندى است كه در آستانه قرآن شكل مى گيرد و بى گمان در آشنا سازى نسل جوان و جستجوگران معارف قرآنى تأثير شايان توجهى خواهد داشت.
اكنون با دست مريزاد به دست اندركاران اين تلاش سترگ و ارج نهادن به اين تكاپوى ارجمند نكاتى را يادآورى مى كنم:
در ص 29 , جايگاه ابن عباس در تدوين تفسير مطرح شده است و آنگاه با استناد به اينكه معلوم نيست (تنوير المقياس) از آن او باشد آغازگرى او در تدوين تفسير مورد ترديد قرار گرفته است. اكنون بدون اينكه در اصل بحث چيزى بيفزايم بايد يادآورى كنم كه آغازگرى او در انديشه عالمان مستند به اين تفسير ياد شده نيست تا با ترديد در انتساب آن استوارى اين قول به ترديد افتد. (ر. ك: تاريخ التراث العربى, ج1, ص69ـ 63; تحقيق حول ابن عباس و مكانته فى التفسير, ص190ـ 179). در ادامه بحث درباره اوّلين مدّون تفسير اقوالى نقل شده و موضعى قاطع و ديدگاهى روشن ارائه نشده است. گويا بايد بدون ترديد اوّلين مدّون تفسير را حضرت على ـ ع ـ دانست. گزارش نصوص فراوانى كه دلالت مى كند آن حضرت قرآن را همراه تفسير, تأويل و تبيين محكم و متشابه, ناسخ و منسوخ و … مى نگاشته است, در اين مجال ميسّرنيست. اين همه بروشنى نشانگر آن است كه در كتابت على ـ ع ـ در كنار قرآن تفسيرى نيز شكل گرفته بوده است. تفصيل اين سخن را اين زمان بگذار تا وقت دگر.
در ص33 بر پايه آنچه مشهور است (تفسير به رأى) تبيين شده و به تقسيم آن به ممدوح و مذموم اشاره گشته است به پندارم اين بحث ناصواب است. تفسير به رأى يك نوع بيشتر نيست و آن هم قطعاً ممنوع است و روايات هرگز اين تقسيم را بر نمى تابند. پيشنهاد مى كنم به جاى آنچه عالمان تفسير به رأى ممدوح ناميدند ـ و اين بيشتر پس از محمد حسين ذهبى شايع شده است ـ تفسير عقلانى و اجتهادى نهاده شود.
درباره متن تفسير هم نكاتى گفتنى است. در ذيل (الم) چهار قول نقل شده است و همه مستند به روايات. آنچه در مقدمه كتاب درباره روايات تفسيرى آمده , هوشمندانه است و تنّبه آفرين; با توجه بر آن مطالب, نقل اين اقوال شگفت مى نمايد, بويژه دوّمين آنها. اين مطلب مستند به روايتى است كه بخشى از آن در نورالثقلين آمده و تمام آن در معانى الأخبار, كه در ذيل صفحه نشانى آن در اين دو كتاب ياد شده است. اين روايت افزون بر ضعف سند از محتوايى بى پايه برخوردار است. اندك تأمل در محتواى آن نشان مى دهد كه روايت قابل استفاده نيست. سوّمين قول نيز سخت نااستوار است و اين قول مستند شده به آنچه در مجمع البيان آمده و نورالثقلين آن را نقل كرده است. اينكه حروف مقطّعه از متشابهات باشد گويا در روايات ما وجود ندارد و شايد سخن مرحوم طبرسى اشاره به تعبير ( … التى استأثر الله بعلمها … باشد كه اين هم محلّ تأمل است. مآلاً بايد بگويم كه اين عنوان براى حروف مقطّعه در صريح روايات نيامده و استنباط آن بزرگوار است. (و نيز ر. ك: الميزان, ج10, ص32).
گفتيم مفاهيم و مطالب استفاده شده از آيه در اين تفسير به صورت جمله هاى كوتاه و بلند آورده مى شود, مثلاً در ذيل آيه (ختم اللّه على قلوبهم و على سمهم و على ابصارهم غشاوه) آمده است: مهر خوردن قلب و گوش (برخى) از كافران از جانب خداوند. و گفتيم كه اگر برخى از اين برداشتها نياز به توضيح داشته, توضيح داده شده است. اينك بايد يادآورى كنم كه برخى از اين يادداشتها چنين است و توضيح ندارند. روشن است كه براى پژوهشيان اين مجموعه چون با فضاى آيه آشنا بوده اند شايد متن يادداشت شده روشن مى نموده است, ولى براى خواننده چنين نخواهد بود. از اين روى پيشنهاد مى شود متن را دو و يا سه نفر به عنوان خواننده اى بدون پيش مطالعه گسترده بخوانند و در چگونگى آن از اين ديدگاه اظهار نظر كنند, به مثل در ذيل آيه ياد شده چرا مهر خوردن فقط به قلب و گوش نسبت داده شد و از چشم خبرى نيست؟ در شماره چهار ذيل آيه آمده است: قلب و گوش و چشم, ابزار دريافت حقايق و معارف. اوّلاً چرا اينجا بر خلاف فيشهاى ديگر چشم ياد شده است؟ و ثانياً ابزار بودن اينها از كجا به دست مى آيد. در ذيل آيه 118 سوره بقره و ذيل (قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابَهَت قلوبهم) آمده است: تشابه فرهنگى, موجب تكرار حوادث. ولى استناد اين مطلب به اين بخش از آيه ابهام دارد. همچنين در ذيل (اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم) آمده است: (نقش سازنده آگاهى تاريخى) و در توضيح آن نوشته شده است: (با توجه به اينكه ياد نعمتهاى گذشته الهى بر انسان نوعى آگاهى تاريخى است). آيا اين دليل عين مدعّا نيست؟ و اين نوع آگاهى تاريخى, چه نوعى است؟
به هر حال (تفسير راهنما) گامى است بلند, بديع, سودمند و كارآمد در آستانه قرآن كه با هرچه پيراسته تر و آراسته تر عرضه شدن آن بى گمان در فضاى پژوهشهاى قرآنى جايگاهى بلند خواهد داشت. محمد على مهدوى راد المعجم المفهرس لألفاظ احاديث
المعجم المفهرس لألفاظ احاديث بحارالأنوار. (قم, مركز الأبحاث و الدراسات الأسلامية. مكتب الاعلام الأسلامى فى الحوزة العلمية قم المقدسه: قسم المعجم, 1413). 770ص« 140ص, رحلى.
بحارالأنوار الجامعة لدرر اخبار ائمة الأطهار, اثر جاودانه و گرانقدر محدثّ بزرگ و نستوه شيعه, علاّمه محمد باقر مجلسى, براستى درياى موج خيزى است از معارف الهى و حقايق قرآنى و آموزه هاى زندگيساز و سپيده گشاى اهل البيت (ع). سخن از جايگاه بلند اين كتاب بى بديل و نقش آن در حفظ و حراست از ميراث شيعه در اين سطور نخواهد گنجيد.
(ر. ك: مقدمه كتاب مورد گفتگو, ج1, و منابعى كه بدانها ارجاع داده شده است.) بحارالأنوار سرچشمه هماره جوشانى است كه هيچ جستجوگرى در معارف اسلامى از مراجعه بدان بى نياز نيست. در مجلدات بسيار و صفحات زرين آن آيات قرآن, تفاسير آيات, احاديث معصومين و ديدگاهها و آراء متفكران و گزارشهاى تاريخى در نظامى دقيق و كارآمد فراهم شده كه پژوهشيان را در رسيدن به مقصود يارى مى رساند. گستردگى آگاهيهاى پراكنده شده در صفحات اين كتاب از دير باز براى محققان تهيّه و تنظيم فهرست و يا فهرستهاى راهنما را لازم نموده بود. محدث معتمد و مورّخ موثق, مرحوم حاج شيخ عباس قمى, با تدوين و تنظيم (سفينة البحار) مهمترين و كارآمدترين گام را در اين باره برداشت. اين اثر فهرست موضوعى و الفبايى تمام موضوعات بحارالأنوار است, با افزونيهايى از احاديث كوتاه, شرح حال رجال و توضيحات علاّمه مجلسى در ذيل روايات. از اين روى سفينة البحار را افزون بر آنكه مى توان فهرستى دقيق براى بحارالأنوار به شمار آورد, بايد كتابى حديثى, رجالى, ادبى و تاريخى نيز دانست.
سالها بعد محدثى سختكوش دامن همت به كمر زد و بر اين اثر ارجمند مستدركى نگاشت, و افتادگيهاى عنوانها و موضوعات را زدود و نشانيهاى موضوعات را بر اساس چاپهاى قديم و جديد بحارالأنوار ارائه داد و بدين سان اثرى گرانقدر و سودمند و كارآمد در فرا ديد محققان نهاد. مرحوم آية الله حاج شيخ على نمازى كه اثرش را با عنوان مستدرك سفينة البحار نشر داد, افزون بر موضوعات بحارالأنوار مطالب همگون (الغدير) و (احقاق الحق) با بحارالأنوار را نيز گزارش كرد.
محقق پر تلاش مرحوم سيد جواد مصطفوى, پيشگام معجمنگارى در ايران با نگارش التطبيق بين السفينة والبحار بالطبعة الجديد, سفينة البحار را كه بر اساس مجلدات قديمى بحار تنظيم شده بود به خدمت بحارالأنوار به چاپ جديد نيز در آورد. هداية الأخبار الى فهرس بحارالأنوار نيز در ضمن چاپ جديد بحارالأنوار (جلدهاى 54ـ 55ـ 56) راهنمايى است براى عناوين ابواب بحار كه به همت آقاى هدايت اللّه مسترحمى تدوين و نشر يافت مرحوم كاظم مراد خانى نيز با نگارش المعجم المفهرس لألفاظ عناوين ابواب بحارالأنوار كوشيد تا دست يافتن عناوين ابواب بحار را سهل الوصول كند و با نگارش بحارالأنوار فى تفسير المأثور للقرآن راهنمايى براى آيات تفسير شده در بحارالأنوار در اختيار محققان نهاد كه ستودنى است. (براى آگاهى از چگونگى اين فهرستها, شمارى ديگر از فهرستهاى بحارالأنوار, ر. ك: مقدمه/ 116ـ 117).
المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث بحارالأنوار: آنچه ياد شد, سودمند بود و بى گمان تمامت آنها در جهت اهدافى كه محققان و نگارندگان آنها در نظر گرفته بودند, كارآمد و مفيد بود. امّا سهل الوصول ساختن دستيابى به روايات اين اثر سترگ, و زود ياب نمودن اين همه نصوص بر جاى مانده در اين مجموعه عظيم همتى بلندتر و عزمى راسختر مى طلبيد كه ـ سپاس خداى را ـ چنان شد و اكنون پژوهش و كوشش نزديك به ده سال دهها محقق و فاضل به ثمر نشسته و راهنماى ارجمند و كارآمدى را در پيشرو داريم كه براستى در ميان معجمها ازلونى ديگر است. بنياد معجم به سال 1363 در مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى حوزه علميه قم پى نهاده شد, و فاضلانى كه از آغاز بر تدوين كار همت گماشتند بر اين نكته پاى فشردند كه از شتابزدگى و ديمى كارى بپرهيزند و تأنّى و تأمل را در سامان دادن به اين اثر پيشه سازند بدين ترتيب مدتّها تمام شيوه ها و روشهاى معجمنگارى را به بحث و بررسى نهادند و با محققان و فرزانگانى كه در اين زمينه (فضل تقدّم) و (تقدم فضل) داشتند, جلسات متعدّدى به مشورت نشستند , و پس از نقد و بررسيهاى فراوان در شيوه ها و ديدگاهها, دستور العملى مدوّن پديد آوردند و رسماً (شوراى عالى معجم) را تشكيل دادند. (مقدمه, ص132ـ 133). بر اساس دستورالعمل مكتوب (تفصيل آن در مقدمه, ص134ـ 138) و با دعوت دهها تن از فاضلان حوزه فيش بردارى متون روايات آغاز شد و پس از سه سال تمام متون روايات (روايتهاى شماره گذارى شده در بحار) پايان يافت. يادآورى كنم كه روايات ضمن توضيح, بيان و تفسير علاّمه مجلسى نيز پس از مطالعه مجدّد و به لحاظ اينكه قريب به اتفاق آنها با روايات شماره گذارى شده تفاوت داشته اند نيز فيش بردارى شده و بر اين مجموعه اضافه شد. در اين معجم تمام فعلها و اسمها فيش شده و بدين سان حجم عظيمى پديد آمد كه در طرح نهايى به مجلدات فراوانى مى رسيد. براى كاستن از حجم معجم در ضمن تأكيد بر كارآمد و سودمندى آن, آيات ضمن احاديث, جدا شد و در مجلّدى با شيوه اى دقيق و با عنوان (دليل الآيات و اسماء السور فى احاديث بحار الأنوار) نشر يافت. اين آيات اگر به شيوه روايات فيش مى شد حجم قابل ملاحظه اى را افزون مى ساخت. مجموعه ياد شده اكنون به عنوان راهنما تفسير مأثورى نيز مى تواند جستجوگران اين باب را يارى رساند. (ر. ك: مقدمه آن). اشعارى كه در ضمن روايات آمده است نيز جدا شد كه نشر خواهد يافت و أعلام ضمن احاديث نيز به طور مستقل و بگونه اى سودمند عرضه خواهد شد. ويژگيها:
1ـ جملات در اين معجم كاملاً گويا, مفهوم و روشن است. اگر ضرورت تأكيد بر مفهوم بودن جمله آن را طولانى مى ساخت با نقطه چين نمودن بخشهاى از جمله سعى شده است اين مهم فرو نهاده نشود و جمله ها تا حد امكان مفهوم و روشن باشد.
2ـ كلمات با نظامى دقيق و رده بندى استوار آمده است. هر واژه اى با فعل ماضى مادّه آن شروع مى شود و با سير طبيعى ادبى پيش مى رود و پس از آن اسمها (اسمهاى جامد و مشتق) با ترتيبى دقيق آمده است. (مقدمه, ص136ـ 137).
3ـ اساس تنظيم معجم بر مادّه و هيأت است. محققان براى يافتن كلمه اى از حديث ريشه خاص آن را در نظر مى گيرند و پس از آن به گونه اى كه يادآورى كرديم مقصود را جستجو مى كنند. در اين معجم افزون براين براى هر چه عامتر نمودن بهره آن در پايان مجلدات فهرست هيئتها با ارجاع به صفحات آن آمده است تا كسانى كه در مادّه يابى مشكل دارند از اين راه به مقصود دست يابند. اين فهرست در مجلد اوّل (با واژه أواخذ) شروع و با كلمه (يؤنس) پايان مى پذيرد و در جلد دوّم با كلمه (أأترك) آغاز و با كلمه (ينثنى) فرجام مى يابد.
4ـ حجم معجم, چنانكه پيشتر ياد كرديم و با تدابيرى كه انديشيده شد, با توجه به ابعاد گسترده متون به كار گرفته شده در آن اندك است. در چگونگى آن پيشتر سخن گفتيم.
مقدمه كتاب: چون كار فيش بردارى و تنظيم پايان يافت و كتاب به مرحله حروفچينى رسيد شوراى عالى معجم با توجه به اينكه اين مجموعه كليدى است براى گسترده ترين و شامل ترين مجموعه حديثى, و با عنايت به آنكه در تاريخ تدوين حديث شيعه چنين پژوهشى به گونه اى گسترده انجام نشده است, بر آن شد تا تاريخ تدوين حديث در شيعه را از آغاز تا بحارالأنوار تحقيق و تدوين كند. اكنون مقدمه كتاب نگاهى است گو اينكه نه چندان گسترده امّا سودمند, به تاريخ تدوين حديث در سه بخش:
1) تدوين حديث از آغاز تا كتب اربعه. در اين بخش از معناى حديث, سنت, جايگاه سنت, حجيّت آن در ديدگاه فريقين, كتابت حديث, اهميت آن, آغاز كتابت حديث, منع از نگارش حديث در صدر اسلام و پيامدهاى آن, نقد توجيهات منع تدوين حديث, آثار منع, موضع پيشوايان تشيّع درباره آن, نگارش حديث در شيعه: عهد پيامبر, صحابه, استمرار آن پس از پيامبر, روزگار صادقين ـ ع ـ بتفضيل سخن رفته است و در پايان آن بحثى است درباره اصول اربعمائه و گزارشى از 122 اصل بر اساس منابع كهن كتابشناسى و اطلاعات ديگر.
2) بخش دوّم با بحث و تحقيق درباره كتب اربعه آغاز مى شود, و در ادامه بحث از جايگاه اين مجموعه هاى حديثى و ويژگيهاى آنها سخن مى رود. شرحها, حاشيه و تعليقهاى نگاشته شده بر آنها گزارش مى شود, و اهميت و امتيازات هر كدام عرضه مى گردد. آنگاه به لحاظ اينكه هدف اصلى در اين مجموعه, كتاب عظيم بحارالأنوار است درباره آن بتفصيل سخن رفته است. آراء عالمان درباره بحار, شيوه علاّمه در تدوين آن, دقت و تبّحر علاّمه در حديث, هدف از نگارش آن, چگونگى احاديث بحار و موضع مؤلف درباره آنها. ايرادها بر بحارالأنوار و پاسخ از آنها, گزارش مباحث فراوانى كه علاّمه ذيل روايات بدانها پرداخته است, بحثهاى ادبى و لغوى و هيوى و رياضى بحار, بحارالأنوار و مسائل عقلى و حكمى, آراء علاّمه درباره فلاسفه, رساله هاى مستقل حديثى گزارش شده در بحار, كتابهايى كه در ضمن بحار آمده, مصادر بحارالأنوار, نقش شاگردان علاّمه مجلسى در تدوين بحارالأنوار, تعليقات و حواشى بحارالأنوار و بالأخره مصححان و محققان چاپ جديد بحارالأنوار از جمله بحثهايى است كه در ضمن اين تحقيق آمده است. تاريخ تأليف آن, چاپها و فصول بحار چاپ قديم, و كارهاى انجام شده درباره آن (تصحيح, ترجمه و …) نيز از ديگر مباحثى است كه در اين بخش آمده است. پايان بخش بحث, شرح حال علاّمه مجلسى است و فهرست آثار وى.
3) معجمها و سير تاريخى معجم نگارى: در اين بخش از اهميت معجم ها و مجموعه هاى كليدى و سير تاريخى نگارش معجمها و فهرستها سخن رفته و مهمترين معجمها معرفى شده است. آنگاه گزارش دقيق و تفصيلى درباره چگونگى شكل گيرى المعجم المفهرس لألفاظ احاديث البحار است و امتيازات آن. در اين بخش بتفصيل از سازمان علمى واحد معجم در مجموعه (مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى) دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم سخن رفته و از تمام همراهان و همگامان در تدوين آن ياد شده است. اين مقدمه كه 139 صفحه مجلد اوّل را گرفته است, خود كتابى است سودمند در تاريخ تدوين حديث در شيعه و گزارش اهميت معجم و سير تاريخى تدوين آنها.
اكنون دو جلد اين اثر (جلد اوّل: باب الهمزه, جلد دوّم: باب الباء ـ جعفرياً) نشر يافته است و بقيه مجلدات آن نيز در آستانه نشر است. محمد على مهدوى راد تفسير جوامع الجامع
امين الدين ابوعلى فضل بن حسن طَبرِسى
تصحيح ابوالقاسم گرجى. (چاپ اول: دانشگاه تهران, 1371). 1«11«588 ص رحلى.
امين الاسلام فضل بن حسن طبرسى از پژوهشگران و مفسران بزرگ نيمه اول سده ششم هجرى است. گر چه شرح حالنگارانِ پيشين از تاريخ تولدش يادى نكرده اند, ولى طبق قرائنى چند حدود 470 قمرى به دنيا آمده است , و قول صحيح و معتبر در تاريخ درگذشتش شب دهم ذيحجه 548 قمرى است.
اين پژوهشگر قـرآنى سه اثر تفسيرى دارد: مجمع البيـان لعلوم القرآن (= تفسير كبير), 2ـ جوامـع الجـامـع (= تفسيـر وسيـط), الكافى الشافى (تفسير وجيز).
مشهورتر از همه, اولين تفسيرش مجمع البيان است كه بعد از شصت سالگى به نگارش آن پرداخته و طولانى تر از همه و در ده جزء تدوين شده است. دومين اثر تفسيريش , الكافى الشافى در يك جزء كه در سالهاى 537 تا 541 به تأليفش مشغول بوده.
سومين تفسير طبرسى كه در پى آن دو تفسير نگاشته شده جوامع الجامع است كه تاكنون سه مجلد از آن با تلاش و همّت جناب استاد دكتر ابوالقاسم گرجى تصحيح و منتشر شده است.
مصحح محترم در مقدمه كتاب نوشته اند :
چاپ كتاب به علت سوء مديريّت برخى از مديران , مدت زيادى بود كه در زاويـه اى از خفاء و گمنامى قرار داشت و جلد اول آن در انبار متروك دانشكده الهيات و معارف