نقد و بررسى ديوان حافظ به سعى سايه
راستگو سيد محمد
در سه چهار دهه گذشته، تصحيح انتقادى ـ علمى ديوان حافظ همچون ديگر زمينه هاى حافظ پژوهى، يكى از گرمترين بازارهاى تحقيق و پژوهش بوده است، چه تصحيح هايى كه از روى يك يا چند دستنوشته معيّن و معتبر فراهم آمده، مانند تصحيح هاى قزوينى، جلالى نائينى، افشار و… و چه تصحيح هايى كه بر مدار ذوق انجام گرفته و گاه دستكاريها و دخالتهايى در شعر حافظ را نيز در پى داشته، مانند تصحيح هاى انجوى، پژمان و شاملو، و چه تصحيح هايى كه به گونه سنجشى و گزينشى از ميان چندين نسخه معتبر خطّى فراهم شده، مانند تصحيح هاى خانلرى، نيسارى و سايه.
ديوان حافظ به سعى (سايه) كه يكى از آخرين و بهترين تصحيح هاى ديوان حافظ است، پس از چندسال انتظار، اينك چندماهى است به بازار آمده است.
ديوان حافظ به سعى سايه از روى سى دستنوشته قرن نهم با دقّت و درستى به شيوه سنجشى و گزينشى فراهم آمده است؛ شيوه اى كه بنا به توضيح زير، در تصحيح ديوان حافظ استوارترين و پسنديده ترين شيوه است:
به گواهى نسخه هاى خطّى فراوانى كه از ديوان حافظ برجاى مانده، ديوان او بيش از ديوان هر شاعر ديگرى دستخوش تغيير و ديگرگونى گشته است. برخى از اين دگرگونيها كه شناخت آنها در بيشتر موارد دشوار هم نيست، بى گمان پى آمد خطاى سمعى، بصرى و ذهنى كاتبان و نسخه برداران بوده كه در همه متون دستنويس نمونه هاى فراوانى دارد. امّا بسيارى از آنها بويژه آنجا كه مصرع يا بيتى سراسر دگرگون مى شود به گونه اى است كه نمى توان آنها را غلط انگارى و خطاى كاتبان دانست و همين گونه نسخه بدلها و دگرگونيهاست كه امروزه حافظ پژوهان را به اين باور درست رسانده كه حافظ به قصد افزون سازى آراستگى هنرى و كمال كيفى شعر خويش و يا به دليل تحوّل و تكامل سليقه ها و پسندهاى هنرى و ادبى، همواره شعر خويش را حتّى پس از انتشار و دست به دست شدن، دستكارى و بازبينى مى كرده و تغيير و دگرگونيهايى را در آن روا مى داشته است و انتشار همين صورتهاى تغيير يافته همراه با شكلهاى ديگرگونه و نشريافته پيشين، سبب مى شده تا نسخه هاى اشعار او اين همه متفاوت و دگرگون باشند. افزون بر اين خود به عذر (ناراستى روزگار و غدر اهل عصر) سروده ها و اشعار خويش را در دفتر و مجموعه اى تنظيم و تدوين نكرد تا مأخذ مورد اعتمادى براى كاتبان و نسخه نويسان باشد. به اين دو دليل استوارترين و كم لغزش ترين شيوه تصحيح متون دستنويس، يعنى تكيه بر كهن ترين نسخه يا نسخه ها در تصحيح ديوان او، نمى تواند شيوه اى استوار و پسنديده باشد، بويژه اينكه تاريخ كتابت نسخه هاى دستنويس و معتبر ديوان او نيز بسيار به هم نزديك و نسخه مادر و مأخذ آنها نيز ناشناخته است. بنابراين براى تصحيح ديوان او راهى جز اين نمى ماند كه نسخه هاى گوناگون ديوان او بويژه نسخه هاى قرن نهم باهم سنجيده شود و از ميان آنها آنچه با سبك و سياق و ذهن و زبان حافظ همخوانى بيشترى دارد، به گزين گردد. اين شيوه درست كه آن را شيوه سنجشى ـ گزينشى مى ناميم همان است كه پيشتر خانلرى، نيسارى و… آن را آزموده اند و سايه نيز تصحيح آراسته و پيراسته خود را برهمين پايه بنياد نهاده است.
پيداست كه در اين شيوه، ذهن و ذوق ادبى و هنرى مصحّح، آشنايى او با شعر فارسى به طور عموم و با شعر حافظ و شيوه و شگردهاى شاعرى او به طور خصوصى، نيز آگاهى و آشنايى او با مسائل ادبى و بلاغى، همه و همه زمينه هايى هستند كه كيفيّت كار مصحّح و چگونگى گزينش او در گرو آنهاست؛ و همينهاست كه گزينشهاى خانلرى، نيسارى، سايه و… را با اينكه همه از يك راه رفته اند، در جاهاى بسيارى چندگانه و متفاوت نموده است و راه را براى ديگران باز گذاشته است.
بى گمان كسى چون سايه كه ذهن و ذوق ادبى و هنرى اش سخت پرورده و آزموده است، با شعر و شگرد حافظ نيز آشنايى و انسى پنجاه ساله دارد و با شخص او نيز همديد و يكدله است ـ هم از آن روست كه غزلهاى او چنين رنگ و بوى غزلهاى حافظ را دارد ـ شعر و ادب فارسى را نيز به خوبى مى شناسد، موسيقى شناس و موسيقى كار نيز هست. براى فراهم آوردن متنى آراسته و پيراسته از ديوان حافظ، چيزى كم ندارد، بويژه اينكه در طول تصحيح از همراهى و همرأيى فرزانه فرهيخته اى چون استاد شفيعى كدكنى نيز برخوردار بوده است، و همينهاست كه موجب شده تا حاصل كار او ـ كه روشمند و به آيين نيز هست ـ يكى از بهترين بلكه پسنديده ترين و بايسته ترين شيوه ها در تصحيح ديوان حافظ باشد. همچنين يكى دو جا گره هاى ناگشوده اى از شعر حافظ را باز گشايد، مثلاً بيت زير را:
گر جان به تن ببينى مشغول كار او شو
هر قبله اى كه بينى بهتر ز خود پرستى
كه مصرع نخست آن مغلوط و بى معنى مى نمايد، با تصحيح حدسى دكتر شفيعى به اين گونه مقبول و معقول درآورده است: (گر خود بتى ببيني…)
با اين همه، چون از يك سو در اين شيوه تصحيح ذوق و سليقه و ديد و دريافت شخص، آخرين حلقه و دست كم يكى از حلقه هاى اصلى زنجيره اى است كه گزينش مصحح را ازپى مى آورد و از ديگر سو ذوق و سليقه ها و ديد و دريافتهاى افراد، گوناگون و ديگرسان است، ناگزير همه گزينشهاى جناب سايه با پسند و سليقه همگان هماهنگ نخواهد بود و بى گمان كسانى بسى از نسخه بدلها و ضبطهاى ديگر را بر آنچه ايشان برگزيده، برتر خواهند شمرد. از اين رو مقبول ترين ديوان حافظ، ديوانى خواهد بود كه با همرأيى، همذوقى و همفكرى گروه قابل توجّهى از حافظ پژوهان خوش ذوق و خوش فكر فراهم آيد. بارى اين جانب كه خود نيز در تصحيح ديوان حافظ كاركى كرده ام و آن را بااينكه ماهها پيش به انجام رسيده بود، تا يافتن كار سايه و سنجش با آن، از دست نهادم، بر مواردى از گزينشهاى ايشان ـ كه كم هم نيستند ـ نظرهايى دارم. با اين اميد كه گامى باشد اگرچه كوتاه در راه دستيابى به شيواترين شكل سخن خواجه شعر فارسى. پيشاپيش بجا مى دانم از جناب سايه و همه كسانى كه در اين راه گامهاى استوارى برداشته اند، قدردانى و سپاسگزارى نمايم.
1ـ در بيت:
صبر كن حافظ به سختى روز و شب
عاقبت روزى بيابى كام را
(تلخى) از (سختى) بهتر مى نمايد، زيرا هم با (صبر) كه به معنى گياهى تلخ مزه نيز هست، ايهام تناسب دارد و هم اضافه شدن آن به (روز و شب) با استعاره و تصوير همراه است.
2ـ در بيت:
هركه زنجير سر زلف پرى رويى ديد
دل سودازده اش بر من ديوانه بسوخت
(پريشان تو) از (پرى رويى) شيواتر مى نمايد، از اين روى كه هم (تو) با (من) مصرع دوّم تقابل زيبايى مى سازد و هم (پريشان) مى تواند ايهامى و دو معنايى باشد: 1) آشفته؛ 2) پرى شان و پرى وار (= آنكه شأن و شان پرى دارد).
3ـ در بيت:
صراحيى و حريفى گرت به چنگ افتد
به عقل نوش كه ايّام فتنه انگيز است
(به هوش نوش) از (به عقل نوش) گويا بهتر باشد، هم (هوش) و (نوش) جناس و ازدواج دارند، هم موسيقى آن زيباتر است و هم تلفّظ آن روانتر و هموارتر.
4ـ در بيت:
به مشك چين و چگل نيست بوى گل محتاج
كه نافه هاش ز بند قباى خويشتن است
محتاج بودن (بوى گل) به مشك تعبيرى درست و دست كم شيوا نيست، از اين روى هريك از دو نسخه بدل: (حسن گل) و (چين گل) بر آن ترجيح دارند.
5ـ در بيت:
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
كآب گلزار تو از اشك چو گلنار من است
تصوير مصرع نخست پسنديده نمى نمايد، زيرا باغبان نسيم را از در خويش نمى راند. از اين رو اينك نسخه بدل (باغبانا به ستم از در باغم مرمان) را بيشتر مى پسندم. آيا هم شكلى (بستم) (= به ستم) و (نسيمم) زمينه ساز اين تغييرها نبوده؟
6ـ در بيت:
گناه اگرچه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش گو گناه من است
به جاى (باش گو)، (كوش و گو) را بيشتر مى پسندم، چراكه تناسب موزيكى و آوايى (كوش) با (گو گناه) بيشتر است. بودن (واو) نيز هم موسيقى سخن را هموارتر مى سازد و هم پيوند آن را استوارتر.
7ـ در بيت:
به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا كه مصطبه ايوان و پاى خم طنبى است
(رواق) از (رباط) كه تقريباً با (خانقاه) هم معنى و حشو گونه است، بهتر مى نمايد. افزون بر اينكه با (طاق) تناسب آوايى و معنايى زيبايى دارد، نيز سبب مى شود تا برابرى طاق و رواق با ايوان و طنبى پيوند معنايى و تصويرى دو مصرع را استوارتر دارد.
8ـ در بيت:
كوه اندوه فراقت به چه حيلت بكشد
حافظ خسته كه از ناله تنش چون نال است
(طاقت) از (حيلت) بهتر مى نمايد، هم با (فراقت) تناسب موزيكى بيشترى دارد و هم با كشيدن كوه اندوه، تناسب معنايى بيشترى.
9ـ در بيت:
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد
ورنه از جانب ما دل نگرانى دانست
بر پايه قانون (لطف خفى) و به قول خود حافظ (لطف به انواع عتاب آلوده) و اينكه (پير ما هرچه كند عين عنايت باشد) نسخه بدل (لطفش) از (دلبر) شيواتر و خوش معنى تر مى نمايد، موسيقى زيباترى نيز دارد.
10ـ در بيت:
مطرب چه پرده ساخت كه در حلقه سماع
بر اهل وجد و حال درهاى وهو ببست
(ره هاى وهو) از اين رو كه هم ايهام پذير است [زيرا (ره) به معنى آهنگ و نوا نيز هست و در اين معنى با واژه هاى موسيقيايى بيت ايهام تناسب دارد] و هم با افزون سازى صداى (ه) هاى و هوى حلقه سماع را بيشتر و بهتر تصوير مى كند، از (درِهاى وهو) بهتر مى نمايد.
11ـ در بيت:
آن سيه چرده كه شيرينى عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرّم با اوست
گويا (رخ خرّم) از (دل خرّم) بهتر باشد، از اين روى كه هم با (چشم) و (لب) تناسب بيشترى دارد و هم با فضاى معنايى بيت كه شرح زيباييهاى معشوق است سازوارتر است. با بافت حروفى و موزيكى مصرع نيز بيشتر مى خواند.
12ـ در بيت:
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاى كلك بريده زبان بيهده گوست
(مالال) از (نالان) شيواتر و بهتر است، هم موسيقى روانتر و هموارترى دارد و هم مقصود، يعنى وصف ناپذيرى شوق را با تأكيد بيشترى بيان مى كند. تناسب (لال) با (زبان ناطقه) و (كلك بريده زبان) نيز امتياز ديگرى است، دور نيست كه (نالان) تحريف و پى آمد بدخوانى و بدنويسى كاتبان باشد.
13ـ در بيت:
پيوند عمر بسته به مويى است هوش دار
غمخوار خويش باش غم روزگار چيست
(گوش دار) از اين رو كه ايهامى و دو معنايى است: 1) آگاه باش؛ 2) مراقب باش، پاس دار (گوش داشتن به معنى پاسدارى و مراقبت در دوره هاى پيشين كاربردى رايج داشته است) از (هوش دار) شيواتر مى نمايد، بويژه كه معنى دوّم آن با فضاى معنايى بيت پيوند استوارى دارد، زيرا آنچه به مويى بسته است، به پاسدارى و مراقبت نياز دارد.
14ـ در بيت:
هرگه كه دل به عشق دهى خوش دمى بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
(هردم) از (هرگه) بهتر مى نمايد، چراكه هم با بافت حروفى و موزيكى مصرع همخوانتر است و هم ساختار سخن خواستار اين است كه نهاد و مسنداليه (خوش دمى بود)، (هردم) باشد.
15ـ در بيت:
مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
(باش) از (كن) شيواتر است، از اين رو كه هم با (مباش) آغاز بيت تضادّ و تكرار زيبايى دارد. هم مصرع را با صنعت هم آغاز و پايانى (گونه اى (ردّ الصدر)) همراه مى سازد و هم مفهومى گسترده تر به سخن مى بخشد. افزون بر اينها ساختار سخن نيز خواستار (باش) است نه (كن).
16ـ در بيت:
حافظ تو اين دعا ز كه آموختى كه يار
تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت
(اين سخن) از (اين دعا) شيواتر است، زيرا هم با فضاى مفاخره اى بيت همخوانتر است و هم غرض از (اين سخن) كه همان شعر باشد، آشكار است، امّا (اين دعا) معلوم نيست چه دعايى است.
17ـ در بيت:
دلم مقيم در تو است حرمتش مى دار
به شكر آنكه خدا داشته است محترمت
(مقيم غم) از (مقيم در) شيواتر است. هم تصوير و تركيبى نو و بديع است و هم موسيقى و هماوايى بسيار زيباترى دارد.
18ـ19ـ در بيت:
خون شد دلم به ياد تو هرگه كه در چمن
بند قباى غنچه گل مى گشاد باد
(هردم) از (هرگه) شيواتر است، زيرا هم با بافت حروفى و موزيكى مصرع همخوانتر است و هم با (خون) ايهام ترادف و با (باد) ايهام تناسب دارد. در همين بيت (برگشاد) از (مى گشاد) شيواتر است، (مى گشاد) كه ماضى استمرارى است با (خون شد) مصرع نخست كه ماضى مطلق است همخوانى خوبى ندارد، مگر اينكه در مصرع نخست نيز نسخه بدل (دل خون شدى) را كه ماضى استمرارى است، بپذيريم.
20ـ در بيت:
دير است كه دلدار پيامى نفرستاد
ننوشت كلامى و سلامى نفرستاد
به جاى (دير است)، (ديرى است) كه هم آهنگى زيباتر دارد و هم (ى) آن مى تواند بيانگر تفخيم و تاكيد باشد، شيواتر است.
21ـ در بيت:
سر و زر و دل و جانم فداى آن محبوب
كه حقّ صحبت مهر و وفا نگه دارد
(حقّ صحبت مهر و وفا) تعبيرى آشكار و شيوا نمى نمايد و جز با تكلّف معنى درستى نمى پذيرد، امّا نسخه بدل (حقّ صحبت و عهد وفا…) هم شيوا و آشكار است و هم قرينه سازى ميان دو تركيب اضافى (حقّ صحبت) و (عهد وفا) خود لطفى دارد.
22ـ در بيت:
طوطيى را به خيال شكرى دل خوش بود
ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد
(سيل اجل) كه با (نقش امل) قرينه سازى زيبايى دارد و موسيقى مصرع را بس گوشنواز مى سازد، از (سيل فنا) شيواتر و زيباتر است.
23ـ در بيت:
همى رويم به شيراز با عنايت دوست
زهى رفيق كه بختم به همرهى آورد
نسخه بدل و ديگر سروده مصرع نخست، يعنى (نسيم زلف تو شد خضر را هم اندر عشق) را بهتر مى پسندم و چنين مى پندارم كه حافظ نخست به مناسبت بازگشت از سفرى به شيراز، بيت را به گونه اى كه در متن سايه آمده، سروده، بعدها آن را به گونه اى كه آورديم، تغيير داده تا مفهومى فراگيرتر و گسترده تر بيابد. اين فراگيرسازى و گسترش، بخشى از عواملى است كه حافظ بارها بدان قصد، سروده هاى خويش را دستكارى و دگرگون كرده است.
24ـ در بيت:
ساقى حديث سرو و گل و لاله مى رود
وين بحث با ثلاثه غسّاله مى رود
(قـصّه) از (بحث) شيـواتر مـى نمايد، هم موسيقى روانتر و هموارترى دارد و هم با (غسّاله) هماغازى و هماوايى زيبايى مى سازد، با (حديث) نيز تناسب معنايى بيشترى دارد.
25ـ در بيت:
از بهر بوسه اى ز لبش جان همى دهم
اينم همى ستاند و آنم نمى دهد
(نمى ستاند) را نسبت به (همى ستاند) بيشتر مى پسندم، از اين رو كه با ناز و بى نيازى معشوق و بى اعتنايى او به جان عاشق كه از بنيادهاى شعر عاشقانه و عارفانه است، سازوارتر است. تقارن ادبى و هنرى آن با (نمى دهد) نيز دست كمى از تضاد (همى ستاند) و (نمى دهد) ندارد.
26ـ در بيت:
معاشران گره از زلف يار باز كنيد
شبى خوش است بدين وصلتش دراز كنيد
كه سالهاست يكى از بحث انگيزترين بيتهاى حافظ است، (قصه) از (وصلت) سايه و (وصله) خانلرى، شيواتر مى نمايد، هم در بافت موزيكى مصرع خوشتر مى نشيند و هم از آنجا كه (قصّه) به معنى طرّه و زلف نيز هست، ايهامى ظريف نيز مى پذيرد. (ر.ك: شفيعى كدكنى، موسيقى شعر، ص449)
27ـ در بيت:
به يمن دولت منصور شاهى
عَلَم شد حافظ اندر نظم اشعار
(رايت) از (دولت) شيواتر مى نمايد. از اين رو كه هم با (علم) ايهام تناسب ظريفى مى سازد و هم با (علم شدن) پيوند معنايى استوارترى دارد.
28ـ در بيت:
اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است
درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر
(دولت ديدار) از آنجا كه تركيبى هماغاز و موسيقى زيبايى دارد و حاوى تركيب و تصويرى نوتر و بديع است، از (مهلت ديدار) شيواتر و هنريتر مى نمايد.
29ـ در بيت:
گرچه از كوى وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور قمر از جان و تنش
(دوردار) از (دورباد) شيواتر مى نمايد، از اين رو كه هم (دار) با (دور) جناس و هماوايى زيبايى دارد و هم با (يارب) بيت قبل: (يارب آن نوگل خندان كه سپردى به منش…) همخوانى بيشترى.
30ـ در بيت:
ساقى به صوت اين غزلم كاسه مى گرفت
مى گفتم اين سرود و مى ناب مى زدم
(به قول) از (به صوت) بهتر مى نمايد، از اين رو كه هم با (غزل) ايهام تناسب دارد، هم تصويرى استعارى و هنرى است و هم در بافت موزيكى مصرع خوش مى نشيند.
31ـ در بيت:
اگر ز خون دلم بوى مشك مى آيد
عجب مدار كه همدرد آهوى ختنم
تعبير و تصوير (بوى مشك از خون دل عاشق آمدن) چندان پسنديده و استوار نمى نمايد. امّا نسخه بدل (بوى شوق) استوار و پسنديده است. اگر از خون دل عاشق بويى بيايد، بوى شوق خواهد بود نه بوى مشك.
32ـ در بيت:
اى مه صاحب قران از بنده حافظ ياد كن
تا دعاى دولت آن حسن روز افزون كنم
(نامهربان) از اين رو كه با (مه) ايهام تناسب دارد، مفهوم بيت را نيز گسترده تر مى سازد و از (صاحب قران) بهتر مى نمايد. چنين مى نمايد كه حافظ خود (صاحب قران) را كه خطاب به شاه يا وزيرى بوده به (نامهربان) تغيير داده تا از محدوديّت مدح بيرون آيد.
33ـ در بيت:
از نامه سياه نترسم كه روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طى كنم
(فضل) كه با (فيض) جنـاس و هماوايى دارد و تركيب زيبـا و خوش آهنـگى مـى سـازد، از (لـطف) شيـواتر و زيباتر است.
34ـ در بيت:
بى ناز نرگسش سر سودايى از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم
(زلف سركش) كه با (سر سودايى)، (بنفشه) و (سر به زانو نهادن) پيوندهاى هنرى استوار و آشكارى دارد، از (ناز نرگس) كه هيچ يك از اين پيوندها را ندارد، جز تناسب ساده (نرگس) با (بنفشه)، هنريتر و شيواتر مى نمايد.
35ـ در بيت:
سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم
كه من نسيم حيات از پياله مى جويم
گمـان مـى كنم كه نسخه بدل (مى بويم) از (مى جويم) بهتر باشد، زيرا هم با بافت حـروفى و آوايى مصرع بيشتر مى خواند، هم با (نسيم) تناسب معنايى دارد، هم تكرار قـافيه را جـلو مى گيـرد و هـم معنى ظريفترى مى پذيرد، بـدين گونه كه (مى جويم) تنـها بيانگر طلب و جستـجوسـت و از آن برنـمى آيد كه آنچه را مى جويد، يافته است، امّا (مـى بويم) بيانگر يـافـتن و رسـيدن اسـت و پيـداسـت كـه اين دوّمى با باده ستايى كه مقصود شاعر است، سازوارى بيشترى دارد.
36ـ در بيت:
من اگر خارم و گر گل چمن آرايى هست
كه از آن دست كه او مى كشدم مى رويم
(من اگر خارم اگر…) از (من اگر خارم و گر…) هم روانتر و هموارتر است و هم تكرار (اگر) خالى از لطف نيست. در مصرع دوم نيز (مى پروردم) از (او مى كشدم) هم روانتر است، هم خوش معنى تر و هم با ديگر واژه هاى بيت متناسبتر.
37ـ در بيت:
در انتظار رويت ما و اميدوارى
در عشوه وصالت ما و خيال و خوابى
به صورت:
در انتظار رويت ما و اميد روزى
در عشوه وصالت ما و خيال خوابى
بيشتر مى پسندم، زيرا هم (روز) با (روى) جناس و هماوايى زيبايى دارد و هم ترصيع و تقارن دو تركيب اضافى (اميد روزى) با (خيال خوابى) بيت را هنريتر و موسيقى آن را گوشنوازتر مى سازد.
38ـ در بيت:
تا كى غم دنياى دنى اى دل دانا
حيف است ز خوبى كه شود عاشق زشتى
(دنيى) را از دنيا بيشتر مى پسندم، از اين رو كه با شكل مصغّرگونه اش، كوچك شمارى دنيا را بيشتر نشان مى دهد. هم شكلى و هماوايى آن با (دنى) نيز امتياز ديگرى است.
در بيتهاى ديگر نيز همين حكم صادق است مانند:
نه عمر بماند و نه ملك اسكندر
نزاع بر سر ديناى دون مكن درويش
و
ساقى به مژدگانى عيش از درم درآى
تا يك دم از دلم غم دنيا بدر برى
39ـ در بيت:
بس دعاى سحرت مونس جان خواهد بود
تو كه چون حافظ شب خيز غلامى دارى
نسخه بدل (حارس) به جاى (مونس) شيواتر و درست تر مى نمايد. هم با (سحر) جناس و هماوايى دارد و هم با (حافظ) ايهام ترادف، با فضاى معنايى بيت نيز همخوانى آشكارى دارد، برخلاف (مونس) كه با حال و هواى معنايى بيت نمى خواند.
40ـ در بيت:
چون من شكسته اى را از پيش خود چه رانى
كم غايت توقّع بوسى است يا كنارى
(با كنـار) را از (يا كنـار) شيـواتر مـى دانم از اين رو كه طنـز و خـلاف آورى و رنـدانگى (غايت توقّع) را بس پررنگتر و دلچسـب تر مى سازد. خلاف آورى و طنز اين است كه خواننـده از حـال و هواى بيت از آغاز تا (غايت توقع) چنين مى پندارد كه گوينده توقّعى اندك دارد، امّا چون به پايان بيت مى رسد، برخلاف انتظار توقّع او را بالاترين حدّ توقع (= بوس و كنار) مى بيند و همين خلاف انتظار بودن كه محور صنعتهايى چون (مدح شبيه به ذمّ) و (ذمّ شبيه به مدح) نيز هست، سبب مى شود كه لطف و گيرايى سخن افزون گردد و بيشتر و بهتر بر دل بنشيند، همين طنز رندانه در اين بيت عربى حافظ نيز آمده:
(نَهانى الشَيبُ عَن وَصلِ العذرا
سِوى تَقبيل وجهٍ و اعتناقى)
(= پيرى مرا از وصل زيبارويان باز مى دارد. جز بوسى و كنارى) و نشان مى دهد كه چنين مضمونى با ذهن رندانه حافظ همخوانى دارد.افزون بر اين هماغازى (بوس) و (با) نيز امتياز ديگرى است.
41ـ در بيت:
هزار جهد بكردم كه يار من باشى
مرادبخش دل بى قرار من باشى
(قراربخش) از (مرادبخش) شيواتر مى نمايد، چراكه هم با (بى قرار) پيوند هنرى و معنوى دارد و هم از موسيقى روانتر و هموارترى برخوردار است.
42ـ در بيت:
حافظ دگر چه مى طلبى از نعيم دهر
مى مى خورى و طرّه دلدار مى كشى
(مى چشى) از (مى خورى) گويا شيواتر باشد، زيرا هم با (مى كشى) سجع و جناس زيبايى دارد و هم در بافت موزيكى مصرع خوشتر مى نشيند.
43ـ در بيت:
روزه هرچند كه مهمان عزيز است اى دل
صحبتش موهبتى دان و شدن انعامى
(آمدن) از (صحبتش) شيواتر است، چراكه هم موسيقى روانتر و هموارترى دارد و هم با (شدن) تناسب لفظى و معنوى زيبايى.
44ـ در بيت:
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست
اى واى بر كسى كه شد ايمن ز مكر وى
(عشوه) را از (شيوه) شيواتر مى بينم، زيرا هم با (او) و (اعتماد) هماغـازى دارد، هم معنى زيباترى مى پذيرد و هم با (مهر) مصـرع نخسـت و (مـكر) مصرع دوم متناسبتر است. خواجه جاى ديگرى نيز گفته: (كه هركه عشوه دنيا خريد واى به وى).
45ـ در بيت:
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
اسير خويش گرفتى، بكش چنانكه تو دانى
(حـديث تيـغ) از (خيال تيغ) شيواتر و استوارتر مى نمـايد. (خيـال تيغ) اصــلاً در بـافت معـنايى بيـت خــوش نمى نشينـد و بيـت با آن مفهـوم درستـى نمـى پـذيرد. ساختار بيت نيز خواستار اين است كه نهاد و مـسنـدالـيه (حـديث تـشنـه و آب)، (حــديث تيـغ) بـاشــد نه (خيال تيغ).
46ـ در بيت:
دريغا عيش شبگيرى كه درخواب سحر بگذشت
ندانى قدر وقت اى دل مگو وقتى كه درمانى
نسخه بدل مصرع دوم: (بدانى قدر وقت اى دل ولى وقتى كه درمانى) از اين رو كه هم با طنزى ظريف همراه است و هم هماوايى (ولى) با (وقتى) و (درمانى) موسيقى زيباترى دارد، شيواتر مى نمايد.
47ـ در بيت:
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد اين قوم خطا باشد هان تا نكنى
(خطر باشد و هان) از (خطا و باشد هان) بهتر مى نمايد، (خطر) با حال و هواى زنهارى بيت سازوارتر است و (واو) پس از آنكه از گونه هاى (واو) حذف و ايجاز است و به معنى (بنابراين)، هم موسيقى مصرع را هموارتر مى سازد و هم پيوند دو سوى آن را استوارتر.
48ـ در بيت:
چوگان حكم در كف و گويى نمى زنى
باز ظفر به دست و شكارى نمى كنى
(چوگان كام) را از (چوگان حكم) بيشتر مى پسندم، زيرا هم با حال و هواى معنايى بيت سازوارتر است و هم موسيقى روانتر و زيباترى دارد. جناس وارگى (گان) و كام) نيز خالى از لطف نيست.
49ـ در بيت:
ره ميخانه بنما تا بپرسم
مآل خويش را از پيش بينى
(مآل حال خود) به دليل جناس و هماوايى زيباى (مآل) و (حال) از (مآل خويش را) زيباتر مى نمايد، البتّه جناس و هماوايى (خويش) و (پيش) نيز زيباست، اگر مصرع به اين صورت مى بود:
(مآل حال خويش از پيش بينى)
لطف هر دو را مى داشت.
50ـ در بيت:
شكر آن را كه دگر باز رسيدى به بهار
بيخ نيكى بنشان و گل توفيق ببوى
نسخه بدل (دگر باره) از (دگر باز) روانتر و هموارتر است، دور نيست كه (باز) تحريف (بار) باشد و اگر چنين باشد از هر دو ضبط ديگر، شيواتر و زيباتر است، بويژه اينكه (بار) با (بهار) سجع و هماوايى زيبايى مى سازد.
*
گذرى بر ناهنجاريهاى كتب درسى و مقايسه دو تاريخ ادبيات چهارم انسانى
ارشاد سرابى اصغر
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند؟
حاش للسامعين! كه درد دانش آموختگان و معلّمان اين ديار از درمان گذشته است و قصّه غصه هاى آنان مثنويِ هفتاد من كاغذ. كيست از شمايان كه دمكى گوش دل فرا من سپارد تا ورقى از رنجنامه اين تبار را بر او خوانم و يك از هزار نابسامانيهاى توبرتوى ديوانى را كه وزارت آموزش و پرورشش مى نامند، بر شمارم.
ريزه روزى ـ كه اينك از قفاى سوزن مى گذرد ـ و انبوه مرارتهاى گونه گون روزمرّه زندگى معلمى را ـ از سر اضطرار ـ مى توان تاب آورد و دم دركشيد؛ (جز كه تسليم و رضا كو چاره اى!…)؛ امّا هنگامى كه دردهاى اجتماعى با ناكاميهاى درونى درمى آميزند؛ خانه دل آتش مى گيرد و ويران مى شود، اين سخن صادق در اين باب مصداق دارد: (در زندگى زخمهايى هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مى خورد و مى تراشد، اين دردها را نمى شود به كسى اظهار كرد…)1.
از شمار مشكلات صنفى و آموزشى معلمان و دانش آموزان ايران زمين، از ديرباز تا امروز، يكى محتواى كتابهاى درسى، چند و چونى چاپ و نوع پخش آنها بوده است. تكرار و تداوم چاپهاى بى بنياد و ناموفق، بى اندام و نابهنگامِ بسيارى از كتب درسى اين ولايت به صورت سنّتى متداول و رسمى پابرجا درآمده و: (داستانى است كه بر هر سر بازارى هست).
بررسى و مقايسه كتابهاى درسى پس از انقلاب اسلامى از نگاه (جامعه شناسى ادبيّات) دل هر پژوهشگرى را به درد مى آورد و او را به اين نتيجه مى رساند كه اهداف و نگره هاى كارگزاران در زمينه هاى فرهنگى و آموزشى برمبناى بنيادى استوار، بنا نشده است.
در طى اين ساليان دراز، هنوز تحولى چشمگير در سبك و سياق كتابهاى درسى به وجود نيامده و سليقه و تفكرى منسجم در تدوين آنها لحاظ نشده است. حتى گاهى در محتواى آنها تناقض و دوگانه بينى مشاهده مى شود تا جايى كه مى توان ادبيّات دبيرستانى را به طور عموم و در رشته علوم انسانى على الخصوص (ادبيّات شلم شوربا)2 ناميد. بى شك هيأت صورى و محتواى اين كتابها نه تنها متناسب با تحوّلات اجتماعى و سياسى جامعه نوين ايران پيش نرفته، بلكه همچنان ايستا و موميايى شده برجاى مانده است. بدين روى اين كتابها نه در شأن دولت جمهورى اسلامى ايران است و نه درخور فرهنگ و ادب غنى و كهنسال ايران.3
بررسى و دنبال گيرى محتوا و كيفيّت كتابهاى درسى از آغاز تا امروز، تحقيقى مستقل و درازدامن را مى طلبد. دلسوختگانى بوده اند كه گهگاه از سر اخلاص و با شهامت، برخى كاستيها و عيبها را گوشزد كرده و حرفشان را زده اند. به عنوان مثال مرحوم (باغچه بان) در نشريه زبان ـ كه در سال 1322 جواز تأسيس آن را دريافت كرد ـ به شرح پاره اى از نقايص مى پردازد و چنين مى نگارد: (اميدواريم! وزير فرهنگ… بر فرهنگ كشور شاهنشاهى فخر كنند و… فرزندان به نام تحصيل، عمر خود را در اطاقهاى تنگ و تاريك و مريضخانه ها تلف كنند. آموزگاران حق اصلاح طلبى نداشته باشند و هرگاه بخواهند از مظالم فرهنگ گفتگو كنند، به زور سرنيزه حرفشان را در گلو بند بياورند…)4 و در جاى ديگر مى نويسد: (خدمتگزار ميل ندارم كه در اين عريضه از وضعيت ننگين امروزى فرهنگ ايران و عيوب شرمگين مدارس بيشتر از اين سخن بگويم و شرح بدهم… اين همه تشنج و اختلاف فكر و عقيده كه در ملت ايران ديده مى شود و موجب تسلط بيگانگان بر اين كشور است از خرابى فرهنگ ماست…)5 و در مقالتى ديگر چنين آورده: (يكى از معايب بزرگ وزارت فرهنگ اين است كه هيچ كس مسؤول هيچ كار نيست. اى صلحاى ملت، اى علاقه مندان تعليم و تربيت و اخلاق! باور كنيد كه تربيت فرزندان شما در كار نيست؛ فرزندان شما وسيله تأمين معاش دزدان و غارتگران دارالجهل و دارالفساد هستند. اينها بيغوله هايى است كه استعداد خدايى انسان را در آن جا ضايع مى كنند…)6 پژوهنده ديگرى درباره وضع آموزش و پرورش در آن دوره، چنين مى نويسد: (در جامعه ايران برنامه ريزى و سرمايه گذارى در زمينه هاى فرهنگى و علمى همواره متأثر از نوسانات و تنشهاى سياسى در عرصه داخلى و روابط خارجى بوده است)7 و سپس چنين نتيجه مى گيرد كه (عملكرد دولتهاى پس از مشروطه نشاندهنده اين است كه هيچ گاه سياستى مستمر و برنامه ريزى اساسى و منسجم در زمينه رشد فرهنگ و ايجاد مراكز آموزشى و علمى و فنى صورت نپذيرفته است….)8
تعويض و جابه جايى، حكّ و اصلاحهاى شتابزده و پى درپى كتابهاى درس و كژومژشدن مكرّر آنها در همين سالها، همچنان حكايتگر آن است كه هنوز آموزش و پرورش درتبيين اصول و خط مشى اين كتابها به سبك و سليقه اى متين و استوار نرسيده است. به نظر مى رسد كه استادان صاحب نظر و پخته كار و يا حتى دبيران باتجربه و ادب آموخته در تأليف آنها چندان دخالتى ندارند و يا به پيشنهادها و نظريات آنان توجّهى وافى نمى شود.
از سويى ديگر نقد و بررسى كتابهاى درسى چنان كه بايد و شايد، در ايران هنوز چندان مرسوم و متداول نيست و اگر هم كسى خطر كند و برخى كاستيها و اشكالات كتابى را در كنار محاسن و هنرمنديهاى آن، از سر اخلاص و دلسوزى گوشزد كند؛ نه تنها مقبول طبع مؤلّفش واقع نمى شود كه مسؤولان وزارتخانه نيز آن را خوش نمى دارند و احتمال نمى كنند.
عموماً نقدهايى مورد پسند واقع مى افتد كه در آن ناقد، منحصراً به مداهنه و تمجيد از مؤلّف بپردازد و يا دست كم (حُسنها) بر (عيبها) بچربد؛ در غير اين صورت نويسنده نقد، معمولاً به داشتن (غرض)، (مرض)، (بى دانشى) و (كج سليقگى) متهم مى شود.9 متأسّفانه اين ناخوش آمدنها و قضاوتهاى ظالمانه و از پيش ساخته در تاريخ فرهنگ ما، كم نيست. براى مثال، وقتى مرحوم دكتر عبدالهادى حائرى10 پس از اتمام تحصيلاتش از كانادا به ايران باز مى گردد تا منابع پژوهشى خود را راجع به انديشه مشروطه گرى در ايران ـ كه مربوط به رشته تحصيلى و تخصّصى او يعنى (تاريخ دو سده واپسين خاورميانه) بوده است ـ گردآورد؛ به يكى از شاگردانِ آخوند خراسانى مراجعه مى كند و از او مى خواهد كه آگاهيهاى خود را پيرامون شيوه برخورد استادش با مشروطه، بيان كند. آن شاگردِ آخوند از كسى ديگر درباره عبدالهادى حائرى مى پرسد: (ايشان مادح است يا قادح؟) و دكتر حائرى در اين مورد مى نويسد: (كسى كه در يك موضوع تاريخى به پژوهش مى پردازد، حتماً نبايد ستايشگر باشد يا بدگويى كند. چنين كسى مى تواند تنها پژوهشگر باشد، به دنبال واقعيّات درست تاريخى برود و پيوند رويدادها را با يكديگر به درستى دريابد)11.
براستى شيوه هاى ديرينه تحقيق در كشور ما برهمين پايه استوار بوده و هم اكنون نيز همان راه و روش دنبال مى شود. از اين رهگذر مسؤولان و كارگزاران آموزشى انعطاف پذيرى اندكى دارند و كمتر مايلند به تجديدنظر در ديدگاههاى خود بپردازند. گويى نمى خواهند بپذيرند كه سياستهاى موجود نتوانسته است نيازهاى عمومى جوانان عصر ما را برآورده سازد و توش و توان كنشها و واكنشهاى موجود را در خود بپروراند. گمان نمى رود ژاژخايى و دور از واقعيت باشد اگر بگوييم هنوز در اين كشور، بسيارى از كارهاى علمى و فرهنگى ـ همچون ديگر زمينه ها و رشته ها ـ تحت تأثير اِعمال نظرهاى شخصى و سليقه اى كارگزاران صورت مى گيرد و چه بسا تعصبهاى قشرى و برنامه ريزيهاى مقطعى جايگزين بلندنظرى و ژرف انديشى و طرحهاى بنيادى و شيوه هاى پويا مى شود. اين نابسامانى و آشفتگيها به اندازه اى است كه برخى برآنند: (جامعه در شرايط فرهنگى بسيار آسيب پذيرى به سر مى برد و تمام زمينه هاى فعاليتش اعم از فرهنگى، ادبى و هنرى رو به حضيض دارد…)12.
بى تجربگى و عدم توانمندى برخى مؤلّفان نوخاسته و نامخواه و تكيه زدن برجاى آن پدريان ادب آموخته، و عاقبت نگر، سبب گرديده تا سامان و نظام كتابهاى درسى درهم پيچيده گردد به طورى كه هم اكنون اين آشفتگى را به چشم مى بينيم13. انصاف نيست كه حيثيّت وزارت آموزش و پرورش بر سر برخى فرصت جوييهاى نورسيدگان كم تميز برباد رود، همچنان كه شايسته نيست حساسيتهاى بعضى تنگ نظران سبب گردد تا قدر دانشمندان گوشه نشين شناخته نشود و نتوانيم از دانش و تجربه آنان سود بريم14.
بى گمان واگذارى كارهاى علمى به افراد ناپخته و اندك مايه سبب مى شود كه بنيه علمى دانشگاهها و مراكز علمى و بالطّبع دانشجويان و دانش آموزان كشور روز به روز ضعيف تر و بى مقدارتر گردد. ثمره چنين سياستهايى نه تنها هم امروز در دانشگاهها و مراكز آموزشى هويداست بلكه نتايج زيانبار آن در آينده، بيشتر برملا خواهد شد. بى شك تاوان اين سپيدكاريها چيزى جز روسياهى نخواهد بود.
امروز بر كسى پوشيده نيست كه نوشتن كتابهاى درسى بخصوص در رشته علوم انسانى، كارى خُرد و بازيچه نيست. هر نورسيده قلم به دست گرفته اى از سر هوس يا نامجويى نمى تواند كتاب درسى بنويسد. معلمان و دانش آموزان سراسر كشور ـ حتى فراتر از مرزهاى داخلى ـ مخاطبان اين كتابهايند. شكى نيست كه تاكنون فرصتهاى بسيارى را ـ به خيرگى ـ از دست داده ايم. حال لازم است به نيروى تدبير و كاردانى به چاره گريهاى همه جانبه، بويژه نوسازى آموزشى و تجديدنظر در كتابهاى درسى بپردازيم. لازم است تحوّلى در محتواى كتابهاى درسى به وجود آيد. پالايش آنها اينك به عنوان يك ضرورت احساس مى شود. بايد روشهاى تعليمى مستبدّانه و تجويزى گذشته را ترك كنيم، زيرا نمى توان به زور ديكته كردن روشهاى غيرمفيد و ناكارآمد و غيرمتناسب با زمان، به آموزش جوانان پرداخت؛ امروز به مديريت دانشورانه نيازمنديم.15
مرا در اين مقال با وضعيت حوزه ها و دانشگاههاى فعلى كشور و نحوه تدريس و كتابهاى درسى رايج در آنها كارى نيست،16 زيرا هم از محدوده اين بحث خارج است و هم نگارنده اهليّت آن را ندارد. امّا در مورد كتابهاى فارسى دبيرستان به طور عموم ـ در همه رشته هاى تجربى، رياضي… ـ و بويژه در رشته علوم انسانى، از سريقين مى گويم كه محتواى آنها قوام يافته و نيرومند نيست و در آنها تازگى و جاذبه وجود ندارد و نمى تواند روح جوانان امروز را به سوى خود بكشد و چشمه سار ايمان را در دل آنها جارى سازد و پيوندشان را با فرهنگ گذشته ايران محكم كند. يكى از صاحب نظران ادبيّات سالها پيش در همين مورد نوشته است: (يكى از دوستان مى گفت گويا قصد و غرض اصلى از تدريس ادبيّات فارسى در مدارس ايران آن است كه شاگردان را از هرچه ادبيّات است بيزار كنند. من نمى دانم كه قصد اين است يا جز اين، امّا مى بينم نتيجه اى كه به دست مى آيد جز اين نيست)17. گويى از زمان نگارش آن مقاله تاكنون تغيير عمده اى در نحوه آموزش ادبيّات پديد نيامده است و آموزش آن امرى جدّى تلقّى نمى شود. اصولاً سطح مباحث ادبيّات از سطح علمى ديگر دانشهاى مطرح در كتابهاى درسى پايين تر است و اين كتابها از هرگونه انديشه هاى علمى ـ فلسفى معاصر محرومند. از سوى ديگر اهل ادب نيز معمولاً به مباحث نظرى بى اعتنايند. به طور كلّى بافت كتابهاى دبيرستانى طورى است كه نمى گذارد خوانندگانش كنجكاو شوند؛ به جوانان پويايى و طپش نمى بخشد و ذهن و زبان آنان را مى خورد و مى بندد.
از آن رو كه دانش آموزان و دانشجويان، مطالب كتابهاى درسى خود را به دور از طيف انديشه و آرمانهاى خود مى يابند و هم بدان علت كه محتواى اين كتابها آنان را اشباع و خرسند نمى سازد؛ خلأ و پارگى در ذهن آنان پديد مى آيد و اگرنه تمام، لااقل نيمى از كره فكرى آنان، همچون نوارى خام، پرداخته و صاف باقى مى ماند.18 پس مانده انديشه هاى بزك شده و شيطانى استكبار جهانى و دشمنان اسلام نيز از همان بخشِ آماده به درون مغزهاى جوانان ناآگاه ما مى خزد و همچون سرطان آرام آرام تمام انديشه آنان را تصرّف مى كند و از درون تهى و پوكشان مى گرداند.
كسانى كه در سطوح مختلف آموزشى با جوانان سروكار دارند، سوز اين سرماى مهاجم را كه ديرگاهى است از آن سوى مرزهاى ايران وزيدن گرفته، به حس درمى يابند.19
بى شك جهان امروز در آستانه تحوّلات پرشتاب و چشمگيرى قرار گرفته است. (در جهانى كه در آن انفورماتيك، اطلاعات، دانش، الكترونيك چيرگى يافته و ساختهاى اجتماعى ـ سياسى را دستخوش تحول و دگرگونى ناگزير ساخته است، آموزش بنيادى ترين نقش را برعهده دارد)20.
با آن كه جهان دچار چنين تحوّلاتى گرديده و در فرهنگ مردم كشورمان تغييرات محسوسى به چشم مى خورد، جاى تأسف و دريغ است كه روش آموزشى ما چندان متحوّل نشده است. غير واقعيّت نيست اگر بگوييم هنوز لايه هايى از خصلتهاى آموزشى اشرافيّت قاجارى و پهلوى در بافت آموزشى ما پنهان مانده كه مبتنى بر روش دستورى ـ تعليمى didactic است و اخلاق صورى و تعليمات كليشه اى را در همه مقاطع آموزشى ديكته مى كند.
شيوه هاى آموزش در كتابهاى درسى، كهنه است و روشهاى علمى جديد را نمى شناسد. هنوز در كلاسهاى درس، همان آموزش تلقينى و تزريقى جبراً اعمال مى شود21 و چون و چرا در كار نيست. مراوده فكرى و تفاهم بين دانش آموخته و دانشجو وجود ندارد و حصارى حصين در ميان آنان حايل است. اصولاً هر آموزشى بايد در بطن خود نطفه تحوّل موضوع را داشته باشد و راههاى شناخت و بررسى را منتقل كند. آموزشى كه در مدارس ما رايج است به هيچ وجه مخاطبان خود را براى شركت در چنين تحوّلى آماده نمى كند. اين آموزش هنوز بسته، ايستا و فاقد انتقادپذيرى است. گويى از دگرگونى بنيادى نظام آموزشى و كتابهاى درسى واهمه داريم و پرسش و استدلال را دشمنيم22؛ حال آن كه: (چون و چرا نه مدفن حقيقت كه مولد و مظهر و مسكن آن است)23.
آنچه به عنوان ادبيّات در كتابهاى (فارسى) و (متون) مطرح مى شود، نوعى ادبيّات رسمى به حساب مى آيد كه غرق در مدّاحى و نوستالژى گذشته است. همچنين بخش قابل ملاحظه اى از اين كتابها اصلاً هنرى و ادبى نيست. متولّيان ادبيّات نيز همان مطالب گذشتگان را بى هيچ تحليل يا قبض و بسطى تدريس مى كنند. هنر نهايى اينان همين است كه يا لغت معنى كنند و يا صنايع لفظى و معنوى متون را ـ آن هم به طور ناقص و غيرهنرى ـ به در كشند و سرانجام چنين وانمود مى كنند كه هدف غايى ادبيّات همينهاست. كهنگى روشهاى آموزش عمومى و نوع ارائه و تدريس ناكارآمد استادان و معلمان از سويى و تبليغات فريبنده و هزاران ترفند استكبار جهانى از سويى ديگر، سبب مى شود تا جوانان ما روز به روز با ميراثهاى فرهنگى و ملّى و حتى دينى خود بيگانه تر شوند. نيز روحيه محافظه كارى و فرسودگى انديشه هاى بسيارى از استادان و تعليم دهندگان ـ از ابتدايى تا دانشگاه ـ خود زمينه مساعدى را براى عدم تفاهم و سازگارى با نسل جوان فراهم مى سازد24.
انديشوران و برنامه ريزان آموزشى كشور به حكم وظيفه اى كه بر عهده دارند، در اين باره چاره اى بينديشند و نگذارند بيگانگان، حاصل ميراثهاى فرهنگى ما را اين چنين غارت كنند. امروز آموزش جوانان و آشنا كردن آنان با مبانى دينى و ملى به وسيله استفاده از شيوه هاى نو حائز اهميت و مدرسه، بهترين جايگاه هر دولتِ بيدار براى بازسازى فرهنگى ـ اجتماعى است. يكى از جمله اين كارها تجديدنظر در كيفيّت محتواى كتابهاى درسى مى باشد. وضع تأليف و چاپ اين كتابها آن قدر نگران كننده و موجب نااميدى است كه گاهى بر ذهن مى گذرد مبادا در اين مورد نيز، به قول جلال آل احمد، مجبور شويم به ينگه دنيا برويم و از آن مردم بخواهيم تا راه و رسم تأليف كتابهاى درسى را به ما بياموزند، كارى كه سالها پيش از انقلاب به وقوع پيوست25. حقيقت اين است كه كتابهاى درسى دبيرستانى بويژه در رشته انسانى آنقدر نابسامان و هرهرى مذهب و فاقد ثبات فكرى هستند كه گمان مى رود سر گذاشته اند به (سه ديگر راه بى برگشت و بى بنيانِ).
صاحب اين قلم براين باور است كه بايد در صورت و محتواى همه كتابهاى درسى تجديدنظر كرد. لازم است كه مطالب آنها سنجيده، متنوع و حتى الامكان مطابق پذيرش ذوقها و دانش زمان باشد و از برخى تنگ نظريها كه متأسفانه بر بسيارى از كتابهاى درسى سايه افكنده است، به دور بماند. وظيفه اصلى آموزش و پرورش در كنار تزكيه روانها، انتقال اطلاعات و آراى متنوع و گوناگون علمى از طريق كتابهاى درسى است.
از اين رو مسؤولان دفتر برنامه ريزى و تأليف كتابهاى درسى نبايد لمحه اى در نقش مديريت خود قصور ورزند. همچنين روا نيست تأليف كتابهاى درسى، سالها در انحصار معدودى (آب كرج خورده) يا حتى در تيول تنى چند از (برج آج نشينان) اين يا آن استان باقى بماند؛ بلكه تا آن جا كه ممكن است از خِرَد جمعى و تخصصى استفاده شود كه البتّه بيشتر مصون از خطاست و به سلامت بيشترى ره مى برد.
موضوع ديگرى كه قابل طرح است اين كه اصولاً مؤلّفان كتابهاى درسى در مقاطع مختلف از چه ويژگيهاى علمى و تجربى بايد برخوردار باشند؟ و براساس چه ضوابطى ـ البتّه در صورتى كه درِ سفارتِ روابط مسدود بماند ـ انتخاب مى شوند؟ وقتى يك كتاب درسى نوشته و آماده چاپ مى گردد، از چه صافيهايى مى گذرد و چه كسانى آن را ويراستارى محتوايى و پالايش مى كنند و مُهر تأييد بر آن مى زنند؟ و باز چه كسانى هستند كه اين توانايى و اهليّت را دارند كه مى توانند، همين كتابهاى تأييد و چاپ شده را نامطلوب و غيرعلمى بشمارند و حكم عزل و خلع آنها را صادر كنند؟ مَخلَص كلام در اين فراكشيدنها و فروگرفتنها چه دستهايى در كار است!
به طور مثال طى سه سال تحصيلى اخير ـ از مهر 1371 تا مهر1373 ـ تنها براى درس تاريخ ادبيّات سال چهارم علوم انسانى، سه مؤلّف26 مختلف، با سه ديدگاه و سليقه متفاوت، به تفاريق، كتاب نوشته اند و طرفه تر اين كه همين كتاب اخير هم موفّق و مطلوب الحصول نيست. در همين مدّت، صدها هزار جلد از اين كتابها چاپ و سپس از درجه اعتبار ساقط و از گردونه خارج شده اند و خدا مى داند چه مقدار از آنها هم اينك در گوشه انبارها خاك مى خورند و چه مبالغ هنگفتى ـ كه خارج از تصور ماست ـ از اين رهگذر به بيت المال ملّت ايران ضرر رسيده است. و در نهايت، هنوز هم در اين زمينه راه به جايى نبرده ايم. براستى چه كسى اين همه غرامت را در عهده مى شود. اصلاً زيانهاى مادى به كنار، مگر خشكاندن ذوقها و فرسودن انديشه ها و به تحليل بردن نيروى صدها هزار هزار دانش آموز، قابل جبران و تاوان خواهى است؟
توضـيح ايـن كه در سال تحصيلى 1372 پس از انتظارهاى ملال آور، سرانجام در آذرماه همان سال قسمت اول تاريخ ادبيّات ايران سال چهارم رشته ادبيات و علوم انسانى به قلم آقاى دكتر محمّد جعفر ياحقى در 91صفحه به دست دانش آموزان و دبيران سراسر كشور رسيد و جانشين تاريخ ادبيّات آقاى دكتر اسماعيل حاكمى و محمد فاضل نيا گرديد. معلم و متعلم پس از تدريس و تحصيل آن قسمت، بى صبرانه چشم به راه رسيدن قسمت دوم كتاب بودند كه ناگهان از وزارتخانه فرمان دررسيد كه باقيمانده اين كتاب چاپ و توزيع نمى شود و همان قسمت اول براى تدريس سراسر سال تحصيلى كافى است. دانش آموزان بختيار آن سال با خواندن همان نيم كتابِ لاغرميان ـ تسخرزنان به اين نوع نابسامانيها ـ از مرز امتحان نهايى خردادماه، ظفرمندانه گذشتند.
در مهرماه سال 1373گمان مى كرديم كه همان تاريخ ادبيّات ايران سال پيش، امّا به صورت كامل و در يك جلد چاپ خواهد شد و در اختيار دانش آموزان قرار خواهد گرفت، ولى ناباورانه كتاب ديگرى با عنوان تاريخ ادبيّات و سبك شناسى چاپ 1373، تأليف آقاى دكتر كامل احمد نژاد، در برابر ديدگانمان قدبرافراشت. لاجرم چون اين را بايستانيدند، آن را فروگرفتند!
مرا در اين مقال، سخن بر سر اين يا آن مؤلّف نيست ـ هرچند مدام زحمت ما مى دارند! ـ بلكه مدار سخن بر نقد و ارزيابى اين دو كتاب مذكور است، با اين نيّت كه شايد از تعاطى و تضارب افكار، نتيجه اى به حاصل آيد و معيارگونه اى به دست شود كه نقطه اعلاى نقد، دستيابى به همين معيارهاست. ديگر اين كه با اين گونه نقدها بلكه بتوانيم راه به جايى بريم و هر چيز را در جايگاه خود درك كنيم و صحيح را از سقيم بازشناسيم و علل غايى نقد نيز چيزى جز اين نيست.
همّت گماشتن به رفع عيبها و رفوى پارگيها در كتابهاى درسى، خود كارى ستودنى و مقدّس است. وظيفه نقد تنها بازنمودن حق از باطل نيست بلكه: (خدمتى بزرگتر هم مى كند و آن تقويت و تكميل فهم است. آراء را در بوته نقد نهادن، نه فقط به تشخيص صحيح و سقيم كه به فهم بهتر آنها نيز كمك مى كند. نقدها بيش از هر چيز راه ورود بطلان را آشكار مى كنند)27. درست است كه امكان دارد درباره مسايل ادبى و تراوشهاى فكرى، به طور جزمى به يقين نرسيم، امّا در عين حال قضاوتهاى ادبى امور ذوقى صرف نيستند و با ارائه دلايلى مى توان امرى را پذيرفت و يا رد كرد؛ البتّه در صورتى كه در امور هنرى و ادبى مطلق گرا نباشيم و بدانيم كه قوانين ادبى مجموعه هايى بسته نيستند.
تكيه بر ملاكهاى غيراصولى و تعصب آلود، نتايجى غيرمنطقى به دست مى دهد و روح آزادانديشى و آزادگى را در ضمير جوانان مى خشكاند. لوكاچ در اين باب مى گويد: (مشكل است بتوان تشخيص داد آنچه از دور دست مى بينى، بنايى است در حال ويرانى يا سقف و ستونى است در حال ساختن28). متأسّفانه در تاريخ فرهنگ و ادب كهن سرزمين ما ـ همچون ديگر شعبه هاى علوم نظرى ـ چنين داوريهايى فراوان است و چه بسا از مسايل رنگ تند سياسى مى يابند، تحليل و بررسيهاى منطقى جاى خود را به استنتاجهاى سطحى و غيرعلمى مى دهد و در نتيجه اطلاعات نادرست، نتايجى مغشوش به دست مى آيد. يكى ا ز گرفتاريهاى روزگار ما در مورد ارزيابى آثار ادبى از همين دست است.
دريغ و درد! كه نقد ادبى ما هنوز نتوانسته خود را از دام تنگ نظريها و جانبداريهاى مقطعى و روزمره، از طرفى و تقليد ديدگاههاى پيشينيان از طرفى ديگر، برهاند. بدين جهت اگر مولّفى اين توفيق را بيابد كه گامى فراتر از معيارهاى تذكره نويسى و شيوه هاى نقد ادبى گذشته، بگذارد و كتابهاى درسى را ـ از مقطع راهنمايى تا دانشگاه ـ از اين گرداب برهاند و مطالب را از لابه لاى شرح حالها و متون كلاسيك، طورى به دركشد و طرح كند كه هم نشاط انگيز باشد و هم خواننده را انديشه ور علمى تربيت كند؛ هنرى وافى به كار داشته است29.
دكتر محمّد جعفر ياحقى در تأليف تاريخ ادبيّاتهاى رشته علوم انسانى ـ در كنار پاره اى اشكالات و كاستيهاى جنبى ـ اين توفيق را يافته است كه تا حد زيادى از مرحله شرح حال نويسيِ صِرف، درگذرد و در مقطع دبيرستان اين كتابها را از ركود و جمود نجات بخشد. كليّات و فصل بندى تاريخ ادبيّاتهاى سال اول، دوم و سوم طورى تدوين شده كه با نظمى منطقى و در مسيرى هموار و ملايم ـ در سال چهارم انسانى ـ به ادبيّات معاصر مى انجامد. آن استاد گرامى در بخش اول تاريخ ادبيّات ايران ـ سال چهارم چاپ 1372 ـ از چشم اندازى گسترده و با كلكى شيرين و استوار به تحليل دوره ها و اوضاع سياسى و اجتماعى و تعقيب علتها و تحوّلات ادبى پرداخته و در سراسر آن كتاب دو وظيفه را از ياد نبرده است: يكى مراقبت و تكيه بر ادبيّات گذشته به عنوان بخشى از تجربه حال و ديگرى توجّه به ادبيّات حال به عنوان بخشى از روند مستمر تاريخى30.
اين نكته هم قابل تذكار است كه نوشتن درباره ادبيّات گذشته، بدون آگاهى از ادبيّات معاصر، ناقص و نوعى انتقاد رسمى به حساب مى آيد، همچنان كه در پرداختن به ادبيّات معاصر، به پشتوانه ادبى گذشته نياز است. نيز جوهر كار منتقد امروز نمى تواند صرفاً مطالعه گذشته باشد. (كالينگ وود Colling Wood گفته است كه تمام تاريخ، تاريخ حال است… بهشت گمشده Paradise Lost سيصدسال پيش نوشته شده، امّا خواندن آن تجربه حال است و نقد آن نيز تفسيرى درباره اين تجربه است31). از اين رو ارتباط گذشته با حال است كه سبب مى شود، ادبيّات شيرازه متين و محكم پيدا كند. اگر قسمتهايى از اين رشته گسسته گردد، ارتباط فرهنگى از هم قطع شده و نقطه اى تاريك در تاريخ ادبى ما ايجاد مى شود و در نتيجه جوانان امروز ايران نمى توانند توالى دوره هاى تاريخ ادبى را در ذهن خود ـ از حال تا گذشته هاى دور ـ شيرازه بندى و مرتّب كنند.
براستى كه ادبيّات معاصر در نظام آموزشى كشور ـ از دوره ابتدايى تا دانشگاه ـ سخت غريب و نامقبول افتاده است. بسيارى از ادباى رسمى و دانشگاهى هنوز آن رامنكرند و به قولى: (عصر حافظ و دست بالاى آن روزگار عبدالرحمن جامى را آخرالزمان ادب فارسى مى دانستند و هر چهارصد، پانصدسال بعد از آن را ـ الى يومنا هذا ـ دوران مفسده پيش از ظهور قائم و نيما را هم آن (دجّال) بدفعل (ملحد شكل) كه گروهى گمراه و كافركيش را به دنبال خود انداخته است32). سلطه چنين ديدگاههايى سبب گرديد كه تاريخ ادبيّات ايران سال چهارم رشته علوم انسانى به قلم دكتر محمّدجعفر ياحقى بيش از يك سال تحصيلى در دبيرستان تدريس نشود.
اين كتاب تنها اثرى بود كه در مقطع دبيرستان، ادبيّات معاصر را به دانش آموزان مى آموخت. مؤلّف محترم در اين كتاب با ديدگاهى نسبتاً علمى، زمينه هاى پيدايش جريانهاى ادبى معاصر را تا زمان كنونى بررسى كرده و بدون تنگ نظرى و تعصّب و جانبدارى از اين و آن، به نقد و بررسى شعر شاعران معاصر پرداخته است. اين تأليف در واقع گزارشى تحليلى از تاريخ شعر نو از آغاز تا امروز و مناسب با كلاس چهارم انسانى است. بخش اوّل آن با عنوان (عصر بيدارى، يا دوران نهضت مشروطه) به بررسى شعر عصر بيدارى و معرفى چند تن از چهره هاى اين دوره مى پردازد. بخش دوم اختصاص به (عصر نيما يا دوره نوگرايى) دارد كه پس از شرح تاريخچه شعر نو و معرفى پيشگامان آن، به توضيح چهار دوره مختلف با عنوانهاى زير همّت مى گمارد:
دوره اول از 1304 تا شهريور1320ش
دوره دوم از شهريور 1320 تا كودتاى 28مرداد 1332
دوره سوم از كودتاى 28مرداد 1332 تا 15خرداد 1342
دوره چهارم از 15خرداد 42 تا بهمن 1357.
و سرانجام پس از اشاره به (ادبيّات مقاومت) و شعر شاعرانى كه از مفاهيم مذهبى الهام مى گرفتند، چنين پايان مى پذيرد: (راست است كه بخش مهمى از شعر نو نيمايى در سالهاى دهه چهل و پنچاه جنبه مذهبى نداشته و يا كمتر به مفاهيم دينى تمايل نشان داده است، امّا ادبيّات مقاومت كه در سالهاى نزديك به انقلاب اكثريت قريب به اتفاق شاعران نوپرداز و روشنفكران غرب گرا نيز بدان پيوستند در جهت سياسى و مبارزه با رژيم پهلوى همسو و همداستان پيش مى رفت و سرانجام، هرچند اندكى ديرتر، اغلب شاعران غيرمذهبى جبهه مقاومت دست كم در مسير مبارزه سياسى با رژيم حاكم با انقلاب مردم هماهنگ شدند و در كنار جامعه اسلامى آن روز براى تحقّق هدفهاى انقلاب كوشيدند. نمونه شعرهاى مقاومتى كه شاعران نوپرداز نيمايى در جريان انقلاب و روزهاى خون و شهادت سرودند كم نيست و مجموع آنها مى تواند دفترهاى شعر انقلاب را بيش از پيش گرانبار كند).
تجربه به دست آمده از نگارش تاريخ ادبيّات سالهاى اول، دوم و سوم دبيرستان سبب گرديد تا برخى كاستيها و اشكالات كه در آن كتابهاى به چشم مى خورد، در تاريخ ادبيّات ايران سال چهارم انسانى از ميان برخيزد. نثر جاندار و آرايه هاى مليح به همراه محتواى مطلوب، كتاب را خواندنى و با حلاوت كرده است. حسن انتخاب و ذوقمندى مؤلّف در بركشيدن نمونه هاى شعرى از لابه لاى مجموعه هاى شاعران معاصر، گيرايى و عذوبت كتاب را دو چندان گردانيده، عناوين بخشها و سرفصلها با توجّه به هر مبحث، هنرمندانه انتخاب شده است.
تاريخ ادبيّات سال چهارم دكتر ياحقى در ميان كتابهاى درسى بعد از انقلاب اسلامى با دو تاريخ ادبيّات پيش و پس خود قابل مقايسه نيست و از آنها درگذشته و جلوتر افتاده است؛ امّا با تاريخ ادبيّات معاصر ايران سال سوم تأليف محمّد حقوقى كه قبل از انقلاب در سال 1356 وزارت آموزش و پرورش آن را چاپ كرده است؛ همخانواده و داراى برخى وجوه تشابه است. همچنين برخى تقسيم بنديها و ديدگاهها و مطالب كلّى آن همسو با دو كتاب ادوار شعر فارسى33 (از مشروطيت تا سقوط سلطنت) و تاريخ تحليلى شعر نو34 است. تنها شمايل تاريخ ادبيّات ايران با سه كتاب فوق الذكر، بدون آن كه مستقيماً از آنها وام گرفته باشد، مرافقت و همنوازى دارد.
دريغ و درد! بى تمييزى و كج سليقگى برخى مسؤولان وزارت آموزش و پرورش سبب گرديد تا قدر و ارزش تاريخ ادبيّات ايران سال چهارم انسانى را ـ خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود ـ نشناسند و درنيابند. بى ترديد اين كتاب نجيب و پربار چنين (كشته و افكنده خوار) نخواهد ماند و ناشرانى خبر خواهند يافت تا آن را برگيرند و به زيور طبع آراسته گردانند.
***
امّا تاريخ ادبيّات و سبك شناسى سال چهارم ادبيّات و علوم انسانى ـ چاپ 1373 ـ تأليف آقاى دكتر كامل احمدنژاد با تاريخ ادبيّاتهاى سال اوّل، دوم و سوم همين رشته ـ به هيچ وجه ـ سر سازگارى و همنوايى ندارد و داراى سبك و سياقى متفاوت است. ضمن معرفى پاره اى از ويژگيهاى اين كتاب به برخى از اشكالات آن ذيلاً اشاره مى شود:
ـ سر بى تن (نيما يوشيح) در كنار تصوير رودكى بر تنه كتاب ـ طرح روى جلد ـ سنگينى مى كند؛ آن تصوير چنين به نظر مى رساند كه مباحث كتاب از رودكى ـ پدر شعر فارسى درى ـ به نيما ـ بنيانگذار شعر نو ـ مى انجامد. امّا هرچه به عصر نيما نزديكتر مى شويم، مطالب كتاب فشرده و خلاصه تر مى گردد؛ به طورى كه خواننده نمى تواند حتّى برداشت و تصويرى كلّى از شعر معاصر يا حتى شعر نيما به دست آورد. در اين كتاب نيما و شعر معاصر همچون مرواريدى در صدف پنهان مانده است و فقط از صفحه 71تا72 ـ حدود يك صفحه و نيم ـ در مورد (نيما يوشيح و سبك نو) توضيح مى دهد و سپس دَرِِ شعر نو تخته مى شود35.
مؤلّف محترم يا مى بايست بحث را به محدوده شعر نيما نمى كشاند و يا اين كه از توضيح بيشتر دريغ نمى ورزيد. بدون تشريح مقدّمات پيدايش شعر نو و نقد و بررسى شعر (شاعران باقريحه و آگاهى چون تقى رفعت و ابوالقاسم لاهوتى، جعفر خامنه ئى، شمس كسمائى و ديگر و ديگران كه با ادبيّات اروپايى و ترك آشنايى يافته بودند)36 چگونه ممكن است با توضيحى مختصر يكباره به نيما رسيد و طومار ادبيّات معاصر را درهم پيچيد.
باتوجّه به مباحث اين كتاب و قلع و قمع ناگهانى تاريخ ادبيّات ايران دكتر ياحقى ـ بدون دليل و جرم موجّه ـ چنين به نظر مى رسد كه نه كارشناسان دفتر برنامه ريزى و تأليف كتب درسى و نه بالطّبع آقاى احمدنژاد تمايلى به طرح ادبيّات بعد از مشروطه و از جمله شعر معاصر نداشته اند؛ در حالى كه امروز بيش از هر دوره اى دانش آموزان و دانشجويان ما به شناخت فرهنگ و ادب ايران از زمان حال تا گذشته هاى دور نيازمندند. نشناساندن درست تاريخ فرهنگ و ادب اين سرزمين به آنان سبب مى گردد تا گمان كنند خود فاقد فرهنگى عميق و پويا هستند و بيم آن مى رود كه يكباره دل از مِهر ميراثهاى ملّى و فرهنگى خود برگيرند و اين خسرانى است بزرگ.
زندگى سرشار از تكاپو و ميل به دانستن نسل آگاه امروز را نمى توان ناديده گرفت. نسلى كه از سويى تشنه آگاهى بر پيشينه فرهنگى بومى خويش است و از سويى دلبسته دانشهاى جديد و دستيابى بر آخرين نتايج مطالعات دانشمندان جهان. دگرگونيهايى كه در طى سده كنونى در ايران و جهان صورت گرفته، ايجاب مى كند كه جوانان ميهن اسلامى آن چنان ورزيدگى و خبرگى فكرى را به دست آورند كه به وسيله آن بتوانند مكاتب و انديشه هاى گوناگون را ارزيابى كنند و به تنقيد آنها بپردازند. آقاى دكتر احمدنژاد به بهانه اين مطلب در پيشگفتار كه: (پرداختن به آن [شعر نو] مجالى بيشتر مى خواهد و راه آن آنقدر هموار و شناخته نيست)؛ از پرداختن به ادبيّات معاصر تن زده است.
ـ بيشتر مطالب كتاب بجز فصل ششم (71ـ78) خلاصه سه كتاب تاريخ ادبيّات سالهاى پيشين است و به شيوه اى نامطلوب ارائه گرديده، بدين روى دلپذير و باطراوت نيست. دكتر احمد نژاد جمعاً در 78صفحه كتاب پس از مقدّمه يعنى: (مختصرى درباره سبك و تطوّر شعر فارسى) و همچنين با توضيحى درباره (وضع سياسى و اجتماعى ايران) و نيز (وضع علوم در سه قرن اول هجرى)، از نخستين گويندگان شعر فارسى آغاز مى كند و به (نيما يوشيج و سبك نو) ختم مى كند. بنابراين كتاب صورت كشكولى را مى يابد كه در آن همه چيز هست اما در عين حال هيچ بحثى بطور جدّى و استدلالى مطرح نمى شود.
ـ شيوه مؤلّف محترم در اين كتاب بر نقل است نه تجزيه و تحليل و نقد. همچنين نام كتاب همان طور كه اشاره شد سبك شناسى و تاريخ ادبيّات است؛ اين عنوان بسيار نامحدود و گستره وسيعى را شامل مى شود و در محدوده 78 صفحه نمى توان اوضاع ادبى ده، دوازده قرن را مطرح كرد. همين چشم انداز گسترده ـ از آغاز تا انجام ـ سبب گرديده تا مطالب طوطى وار به صورت تلگرافى گفته و نوشته شود.
ـ در پيشگفتار كتاب آمده: (در تهيّه مطالب نهايت ايجاز و اختصار رعايت شده است…)؛ امّا در عين حال همين ايجاز در بسيارى از صفحات سبب اخلال در معنا و دشوارى ادراك گرديده است. براى مثال در صفحه30 در مورد مثنوى ويس و رامين37، اثر فخرالدين اسعد گرگانى چنين نوشته اند: (داستان ويس و رامين او در بسيارى از مـوارد دور از موازين اخـلاقى و اجتماعى محيط اسلامى است). اين اشـاره كـلّى و مـجمل كـه تـقليدى نـاقـص و برگرفته از كتاب تاريخ ادبيّات ايران ـ سال اول، تأليف دكتر ياحقى، ص159 ـ است، براى دانش آموزان و حتى برخى دبيران محترم، مبهم مى نمايد. آنچه در شرايط اجتماعى فعلى از اين عبارت بر ذهن جوانان مى نشيند38، متفاوت با مفهومى است كه مقصود مؤلّف محترم مى باشد.
مى دانيم كه اصل اين داستان به زبان پهلوى و متعلق به دوره اشكانيان بوده و بين ايرانيان رواج داشته است، امّا نوع ازدواج درين منظومه مغاير با اصول اخلاقى و مبانى شريعت مقدّس اسلام است. آقاى دكتر احمدنژاد يا مى بايست فقط به جنبه هاى هنرى و ادبى اين منظومه اكتفا مى كرد و از طرح اين نكته چشم مى پوشيد ـ كه البتّه بهتر بود ـ و يا اين كه به نوعى توضيح مى داد علت آن كه اين اثر با همه شهرتش بين ايرانيان در قبل از اسلام، به وسيله گذشتگان از پهلوى به عربى ترجمه نشد و مورد اقبال مسلمانان قرار نگرفت به سبب همان (خُويتُوكدُس: ) يعنى ازدواج با نزديكان بوده است39. بنابراين آنچه اين اثر را از جهت دينى و اخلاقى از چشم مى اندازد، ازدواج (رامين) با خواهر خود (ويس) است؛ نه داستانهاى عاشقانه و پرسوزوگذار و هنرمندانه آن.
ـ درست است كه سبك شناسى با تاريخ ادبيّات مؤانست و ملازمت دارد و جاى خالى آن در رشته علوم انسانى در مقطع دبيرستان احساس مى شود40؛ امّا مؤلّف محترم نتوانسته اين تلفيق را هنرمندانه و نظاممند به كار گيرد. بحث مختصر و لايتچسبك سبك شناسى41 در اين كتاب نه تنها دانش آموزان را حتى با شمايل سبك شناسى آشنا نمى كند، بلكه آنان را از اين درس ـ همانند ديگر درسهاى ادبيات ـ بيزار و گريزان مى كند42.
ـ در فصلهاى اول و دوم كتاب، مطالبى آمده كه يادگيرى آنها ذهن دانش آموزان را خسته مى كند. گويى تاريخ ادبيّات نويسان ايرانى، هنوز تلقى درستى از تاريخ ادبيّات و حوزه آثار ادبى و مقولات و مفاهيم آنها ندارند و به جاى انديشيدن در جوهر هنرى به صورت ادبى توجّه دارند. اين نكته معلوم مى دارد اديبان و استادانى كه نظريه پرداز هم باشند، بسيار كمند؛ در نتيجه ادبيّات رسمى ما به روشهاى علمى و فلسفى گرايش ندارد. اين نحوه تلقى از ادبيّات سبب مى گردد كه مراكز آموزشى و تخصصى ادبيّات فارسى نتوانند دانشجويانى انديشمند و صاحب نظر تربيت كنند.
ـ همچنان كه اشارت رفت، سبك اين كتاب با تاريخ ادبيّاتهاى سالهاى پيشين بسيار متفاوت است. نثر كتاب زيبا و شيرين نيست و تراشيدگى و پيراستگى در صورت و سيرت آن به چشم نمى خورد. با توجّه به غرض و هدف مؤلف محترم كه خلاصه كردن تاريخ ادبيّات سه سال قبل بوده است، مى بايست پيرايش و ويرايش بهترى به كار مى بست. متأسفانه در متن آن بهگزينى و ايجاز يعنى (اقتصاد نويسندگى) مناسب با خلق و خوى كتاب ـ كه خلاصه نويسى مى باشد ـ صورت نگرفته است.
ـ اين كتاب همچون بسيارى از ديگر كتابهاى درسى، فاقد هرگونه آرايه بندى و زيبايى هاى صورى است. اصولاً كتابهايى كه مخصوص جوانان فراهم مى شود، بايد از لحاظ ظاهرى و جنبه هاى كتاب آرايى طورى چاپ شوند كه چشم نواز و دلربا باشند و بوى كهنگى و يكنواختى از آنها به مشام نرسد. لازم است در نوسازى و آرايش كتابهاى درسى از همه موازين علمى و استانداردهاى چاپ و فنون مختلف آن استفاده شود. مانند: (استفاده از تصوير بزرگان، تصوير نسخه هاى خطى، تصوير تابلوهاى نقاشى معروف و كاشيها و كتيبه ها، كارهاى گرافيكى، عكس وقايع تاريخى، كاريكاتورها، نقاشيخط، عكسهاى تزيينى مناسب با موضوع درس، عكس اجراهاى تئاترى از متنهاى ادبى، عكس صحنه هاى فيلمهاى سينمايى ساخته شده براساس متون ادبى و مانند آن)43. بى ترديد، بهره گيرى بهينه و متناسب از اين امكانات مى تواند به جذّابيّت كتابها بيفزايد و در نتيجه به فهم سريعتر و بهتر كمك كند.
ـ در انتخاب شواهد شعريِ كتاب، دقّت و سليقه مندى ديده نمى شود و همان نمونه هاى تقليدى و تكرارى كتابهاى گذشته، تكرار شده است. همچنين استاد احمدنژاد، از شواهد شعرى در راستاى نظر خود و يا نشان دادن نوع تفكر شاعران ـ هنرمندانه ـ سود نبرده است.
ـ پريشانى و تشتّت در رسم الخط كتاب بسيار است. هنوز رسم الخط كتابهاى درسى همچون ديگر نوشته هاى اهل قلم يكنواخت و همسان نيست. لازم مى نمايد كه مسؤولان تأليف كتب درسى رسم الخط واحدى را ـ كه ظاهراً وزارت آموزش و پرورش دارد ـ در تمام كتابهاى درسى اعمال كنند. هرج و مرجى كه از اين نظر در كتابهاى درسى مشاهده مى شود، شرم آور است. در شناسنامه اين كتاب، نامى از ويراستار برده نشده است؛ در نتيجه اين وظيفه بر دوش خود آقاى دكتر كامل احمدنژاد سنگينى مى كند و ايشان ازين جهت وامدار و ضامنند. گويى آن استاد به هنگام نوشتن اين كتاب، بر يك حال و قرار نبوده و در وصل و فصل كلمات دائماً دچار قبض و بسط يا قطع و وصل مى شده اند. تنها به چند مورد از پريشانيهاى رسم الخط كتاب اشاره مى شود: در ص54 فعل (مى شد) و در ص56 فعل (مى توان) را به هر دو صورت وصل و فصل/ پيوسته و جدا نوشته اند. در صفحات 30،54 و55 به ترتيب: (همى گوييم)، (علمايى) و (آشنايى) را به صورت: (همى گوئيم) و (علمائى) و (آشنائى) با همزه مرقوم داشته اند كه مغاير با رسم الخط وزارتخانه در كتابهاى درسى است. در ص56 (اين چنين) را (اينچنين) نوشته اند.
ـ همچنين اين كتاب به طور دقيق و از سر حوصله، ويراستارى محتوايى و ادبى نشده است؛ به نظر مى رسد آقاى دكتر احمدنژاد ـ در رنج آباد رى ـ فرصتى براى دوباره خوانى و تصحيح مجدّد و از نظر گذرانيدن (لى اوت) كتاب خود، نداشته اند. براى مثال در صفحه32 كتاب پس از نقل بخشى از يك قصيده ناصرخسرو چنين آمده است: (از ناصرخسرو علاوه بر ديوان، آثار ديگرى نيز باقى مانده است. از آثار منثور او در بخش نثر بحث خواهد شد)؛ اما در هيچ كجاى شش فصل كتاب كه جمعاً 78صفحه است، (بخش نثر) وجود ندارد. همچنين در صفحه30 كتاب در شعرى كه از فخرالدين اسعد گرگانى آورده اند، بيتى چنين درج است: همى گوئيم داناييم و گربز/ بود دانا چنين حيران و عاجز؛ واژه (گـربز) كه در فرهنگها به معنى (مكّار و زيرك و هوشيار) آمده است، در كتاب به صـورت (گر) و (بز) يعنى با فاصله از هم نوشته شده كه برخى دانش آموزان گمان مى كنند جزء اول آن مخفّف حرف ربط (اگر) و جزء دوم هم اسم است!
ـ نيز علايم سجاوندى كتاب بادقّت و هنرمندى صورت نگرفته است. در بسيارى از صفحات، ميزان كاربرد نشانه ها يكدست و طبيعى نيست. از اين حيث هم لازم مى نمايد كتاب بازخوانى شود44. با توجّه به آنچه گذشت مى توان موارد كلّى را در باب اين كتاب، چنين عنوان كرد:
ـ اطلاعاتى مفيد و كافى درباره ادبيّات معاصر و سبك شناسى به دانش آموز ارائه نمى دهد.
ـ بيشتر مندرجات و مطالب آن تكرارى است و متناسب با پايه درسى شاگردان نيست.
ـ در مخاطبان خود شوق و علاقه برنمى انگيزد؛ اثرگذار نيست بلكه كسل كننده است.
ـ قدرت تحليل و داورى به شاگردان نمى دهد زيرا ايستا، جامد و متحجر است.
ـ تصوير درستى از تاريخ ادبيّات در ذهن خواننده ايجاد نمى كند و ديد صحيحى هرچند كلّى به او نمى دهد.
ـ گزينش شواهد شعرى در آن هنرمندانه و از ذوقمندى نيست.
ـ نثر كتاب زيبا و جذّاب نيست.
ـ فاقد آرايه بندى و تنوّع است.
ـ ويراستارى فنى و سجاوندى در آن به دقّت لحاظ نگرديده است.45
ضمن آرزوى سلامتى و توفيقات بيشتر براى مؤلّفان گرامى تاريخ ادبيّات سال چهارم و با پوزش خواهى از محضر جناب دكتر كامل احمدنژاد به جهت صراحت گفتارم، حرف آخر اين است: كتاب تاريخ ادبيّات و سبك شناسى سال چهارم علوم انسانى، چاپ 1373 در مقطع متوسطه؛ اهليّت تكيه زدن برجاى تاريخ ادبيّات ايران دكتر محمد جعفر ياحقى را ندارد. اين كتاب همچون گئوماتِ دروغين و غاصب است؛ به گزاف مسندنشين گرديده!
پاورقي:
1. صادق هدايت، بوف كور، انتشارات جاويدان، چاپ جديد، بهار1356، ص1.
2. برگرفته از اين بيت ايرج ميرزا: در تجديد و تجدّد وا شد/ ادبيّات شلم شوربا شد؛ به نقل از كتاب تاريخ تحليلى شعر نو، شمس لنگرودى، نشر مركز، چاپ اول 1370، جلد نخست، ص619.
3. ر.ك: اصغر ارشاد سرابى، (كندوكاوى در تاريخ ادبيّات سال دوم ادبيّات و علوم انسانى)، آينه پژوهش شماره19، سال چهارم، شماره اوّل، خرداد و تير1372، ص7.
4. نشريه زبان، شماره11، ص39؛ به نقل از: مهشيد لطيفى نيا، (ناشنوايان و باغچه بان)، گنجينه اسناد (فصلنامه تحقيقات تاريخى) سال سوم، دفتر دوم و سوم، تابستان و پاييز 1372، ص90.
5. همان نشريه، ص49، به نقل از همان مأخذ، همان صفحه.
6. همان نشريه، شماره12، ص3، به نقل از همان مأخذ، همان صفحه.
7. محمود دلفانى، (محصّلان ايرانى در اروپا در طول جنگ جهانى اول)، گنجينه اسناد (فصلنامه تحقيقات تاريخى، همان شماره، ص15.
8. همان مأخذ، همان صفحه.
9. دكتر پرويز ناتل خانلرى در مقاله اى تحت عنوان (انتقاد) در اين مورد چنين مى نويسد: (علت اين امر آن است كه ما به دانش و هنر ايمانى نداريم. خودپرستى نزد ما بر هنرپرستى غلبه دارد. با آن كه هميشه از معنويات دم مى زنيم و ديگران را به تحقير و ريشخند، شيفته ماديات مى خوانيم، از معنى پيش ما خبرى نيست. نفع ما نفع محسوس و آنى است. لذّت ما لذّت جسمانى و عاميانه است… دانش و هنر نزد ما قدرى ندارد… مايه كاسبى است، كسب جاه و مال، ترقى ادارى و اجتماعى، وسيله خوب خوردن و خوب پوشيدن و خودفروشي…). به نقل از هفتاد سخن، جلد دوم: فرهنگ و اجتماع، انتشارات توس، چاپ اول، بهار 1367، ص165.
10. استاد تاريخ دانشكده ادبيّات و علوم انسانى دانشگاه فردوسى؛ متولّد حدود 1313 و متوفّى 1371 هجرى شمسى؛ نواده دخترى مرحوم آيت اللّه عبدالكريم حائرى يزدى مؤسس حوزه علميّه قم.
11. حائرى، عبدالهادى، آنچه گذشت…، انتشارات معين، چاپ اول، تهران 1372، ص399.
12. كوشان، منصور، (روزنه)، تـكاپـو، دوره نو، شـماره ششم، آذرماه 1372، ص9.
13. مراجعه به برخى از نقدهايى كه در مورد كتابهاى درسى نوشته شده، مى تواند نشانگر بخشى از نابسامانى كتابهاى درسى باشد. براى نمونه تنها در همين مجلّه ارزشمند چندين نقد درين زمينه نوشته شده است؛ ر.ك: آينه پژوهش، شماره هاى19، 28.
14. آقاى دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن مى نويسد: (گُم شدن معيار، نه تنها در مسايل اجتماعى، اقتصادى و انتظام فكرى هرج و مرج پديد مى آورد، بلكه در شؤون ذوقى و هنرى و زيبايى شناسى نيز تميز را فرومى نشاند…). به نقل از: فصلنامه هستى، سال دوم، شماره3، پاييز 1373، مقاله (اگر معيار نباشد)، ص11؛ ايضاً ر.ك: دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى، (دريغا زرياب و دريغا فرهنگ ايرانى!)، دنياى سخن 63، (بهمن و اسفند 73، ويژه نوروز)، ص45.
15. ر.ك: محمد مهدى مؤذّن جامى، درآمدى بر نگره آموزش ادبيّات، پايان نامه كارشناسى ارشد در دانشكده ادبيّات و علوم انسانى دكتر على شريعتى دانشـگاه فردوسى، خـردادماه 1371، ص180؛ راقـم ايـن سطور در تنـظيم ايـن وجـيز از آن رسـاله سودجسته و دانش اندوخته است. اميدواريم كه اين تحقيق ارزشمند به زيور چاپ آراسته گردد؛ سعى ايشان مشكور باد.
16. درباره اوضاع كلّى و برنامه هاى درسى دانشگاهها تحقيق و پژوهشهايى كم و بيش صورت پذيرفته، اما در باب حوزه هاى علميّه اطلاعات كافى در دسترس نيست. تدوين كتابى جامع در مورد ويژگيهاى اين نوع مراكز علمى ـ از گذشته تا امروز ـ لازم مى نمايد. سالها قبل از انقلاب ـ ظاهراً 1346هـ.ش ـ مقام معظم رهبرى حضرت آيت اللّه خامنه اى ـ مدّ اللّهُ ظِلالَ جلالِه ـ به اين امر مهم پى برده و رساله اى محقّقانه در باب اوضاع كلّى حوزه هاى علميّه مشهد از جمله: وضعيت كتابها، نحوه تدريس، ويژگيهاى اساتيد، وضع طلاّب، شهريه، حجره ها و… نگاشته اند. خوشبختانه اين رساله ارزشمند در تيرماه 1365 تحت عنوان گزارشى از سابقه تاريخى و اوضاع كنونى حوزه علميه مشهد به همّت كنگره جهانى حضرت رضا عليه السلام در چهاربخش و 140 صفحه به زيور طبع آراسته گرديده است. ايضاً در اين زمينه ر.ك: ـ سيد
در حاشيه مخزن الغرايب
ذکاوتى قراگزلو علي رضا
تذكره مخزن الغرائب. شيخ احمدخان هاشمى سنديلوى. به اهتمام: دكتر محمدباقر (ج4، مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان، 1993/1371) وزيرى.
بگذشت نوايِ غم سرايان
از اوّلِ نامه تا به پايان
هم نثر به خاك و خون فتاده
هم نظم رهِ جگر گشاده
فيضى (ص265)
تذكره مخزن الغرائب تأليف شيخ احمد على خان سنديلوى به سال 1218هـ ق تأليف شده و شامل احوال و آثار 3148 تن از شاعران پارسى گوى تا اوايل قرن سيزدهم هجرى است. مجلد اول و دوم اين كتاب به اهتمام دكتر محمدباقر در سالهاى 1968 و 1970 جزء انتشارات دانشگاه پنجاب لاهور به چاپ رسيد و مجلد سوم را در 1992 مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان به طبع رسانيد كه اينجانب طى مقاله اى مندرج در نشر دانش (مرداد و شهريور71) آن را معرفى نمودم. اينك مجلد چهارم اين كتاب كه در مجموع به اندازه سه مجلد چاپ شده قبلى است و شامل حرف عين تا ميم است، به وسيله مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان (1993/1371) در دسترس اهل تحقيق قرار گرفته است.
خصوصيت اين مجلّد اين است كه حرف (عين) را كه در مجلد سوم ناقص چاپ شده بود، به طور كامل دارد ود يگر اينكه داراى ارجاعات بيشترى در حاشيه است. هرچند بعضى نواقص كه در مورد مجلّد سوم گفتيم، رفع نشده؛ مثلاً اغلاط چاپى فراوان دارد، علاوه بر اين غلط خوانى هم دارد و ويرايش نشده است.
نمونه اى از اغلاط چاپى:
ص22: قطمير و نطمير (كه صحيح آن نقير و قطمير است)
ص290: خواجه محمد بن محمود ديدار فانى (كه صحيح آن دهدارفانى است)
ص390: شيخ محمد شبسترى (كه صحيح آن محمود شبسترى است)
ص715: از فرق تا قدم همه كس در نخ و تسبيح است [؟]
با توجه به اينكه اين تذكره مفصل دربرگيرنده اطلاعات فراوانى بويژه از دوره سبك مشهور به هندى است و به علاوه منتخبات زياد و جالبى از بعضى شاعران دارد كه ديوانشان به آسانى دستياب نيست، لذا خوب بود كه در چاپ و ويرايش و تصحيح آن دقّت بيشترى به عمل مى آمد. در اين فاصله متأسفانه دكتر محمد باقر مصحح كتاب (كه خدمات شايسته اى به زبان فارسى كرده بود) درگذشت. ان شاء الله طبق قولى كه داده شده (مقدمه، صفحه د) مركز تحقيقات، بقيه اين كتاب را به چاپ برسانند و جلد اول و دوم را تجديد طبع كنند تا فايده آن كامل گردد.
ما در اين گفتار بعضى اشعار زيبا را كه غـلط چـاپ شده به صورت صحيح مى آوريم تا ضمن تصحيح اغلاط (براى چاپ بعدى كتاب) خـواننــده مقــاله با ذوق و سـليقه و حـسن انتخاب مؤلف آشنا شده باشد و از شعر نيز لذّت روحى ببرد.
مگر سيل سرشكم شد شتابان جانب دريا
كه ابر اندر هواى تو به خون آلوده مى گردد
(ص14)
درنگيرد صحبت عرفى به شيخِ جامعه [صومعه]
كاو به زيرك دشمن و عرفى به كودن دشمن است
(ص31)
شوخى كه مُباح دانَدَم خون خوردن
آمد چو پس از هزار عذر آوردن
بنشست زمانى و دلم با خود برد
گويا آمد براى آتش بردن
(ص111)
سليمانيِ من همين بس كه هرگز
به آزارِ مورى نبستم ميان را
(ص128)
بُوَد همچو مژگان خود دلنشين
چو دست آن صنم در نگار آوَرَد
(ص131)
امشب كه خيال تو مرا شمعِ نظر بود
در كلبه ام از روشنيِ گريه سحر بود
(ص144)
ندانم به ساقى1 چه ها رو نمود
كه خود وعظ مى كرد و در گريه بود
(ص152)
هميشه بلهوسبيحيا و عاشقبيدل
نشسته دربَرَش آن و ستاده بر درش است اين
(ص162)
دشت غم را هر طرف ديوانه خوئى ديگر است
هر بُن خارى در اوژوليده موئى ديگر است
(ص194)
سر به سر نامه ما شرحِ جگر سوختگى است
دود برخيزد اگر بالِ كبوتر كاوند
(ص204)
خوش زمينى است سرِ كوى محبت كه شود
همه با مهر بَدَل كينه افلاك آنجا
(ص208)
آن شوخ به قتلِ منِ دلخسته ميان بست
در مرثيه ام معنيِ باريك توان بست
(ص216)
با من چو بخنديد از آن درّ خوشاب
بر چهره ز شرم دست را كرد نقاب
عكسِ لب او ز پشت دست پُر تاب
مى تافت چو از جامِ بلورين مى ناب
(ص295)
رفتم به طبيب و گفتمش بيمارم/بر من نگريست
وز اوّل شب تا به سحر بيدارم/درمانم چيست؟
نبضم چو طبيب ديد گفت از سرِ لطف/گريان گريان
جز عشق ندارى مرضى پندارم/ مطلوب تو كيست؟
(ص299)
مى گذشتى از گلستان مستِ آن روى نكو
خلق چون ديدند گلها را ز دامن ريختند
(ص304)
چشمِ تو چه داند كه من از او چه كشيدم
از نشوه خود مى چه خبر داشته باشد
(ص309)
آلوده شراب فغانى به خاك رفت
آه ار ملائكش كفنِ پاره [تازه] بو كنند
(ص343)
مى توان ديد ز لطفِ بدنت جوهر جان
جان من فداى تو چه نازك بدنى
(ص366)
فصيحى ردِّ كفر و ننگ ايمانم نمى دانم
كه در عذر كدامين جُرمم استغفار بايد كرد
(ص383)
به اين خوشم كه سخنهاى غير در حق من
چو آه و ناله من در دل تو بى اثر است
(ص390)
تو عاشق ديده و من عاشقِ معشوق ناديده
مرا آغازِ عشق است و ترا انجامِ پُركارى
(ص394)
بيقرارى نگر اى دوست كه با سوزِ درون
نشود گرم به شبهاى غمت بستر ما
(ص425)
سر به دنبالِ دلِ در به درِ خود داريم
هر زمان چشم به راهِ خبرِ خود داريم
(ص487)
موج زن شد بحرِ آتش از دلِ سوزان ما
نوح گو بگريز، آتشبار شد طوفان ما
(ص527)
زبان در خموشى چو رامِ تو شد
طرب كن كه دشمن به كام تو شد
(ص534)
بازم نشسته تا مژه در دل نگاهِ كيست؟
روزم سياه كرده چشمِ سياهِ كيست؟
ز بس كه كوه كشيده ست نم ز ابرِ مطير2
توان كشيدنش از سنگ [خاك] همچو مو ز خمير
(ص539)
خوشا آغازِ عشقِ نونيازى
كه كفر و دين گرو كرده به نازى
نباشد كار او جز جانسپارى
نخواهد مرهمى جز زخمِ كارى
(ص545)
تنها ز خرامِ تو نه هوش از سرِ ما رفت
تا عرشِ برين ناله مرغان هوا رفت
(ص591)
شهسوارى اسب در ميدانِ كثرت تاخته
از زمين تا آسمان گردوغبارى بيش نيست
(ص593)
جز دمِ تيغِ تو آبى به شهيدان نرسيد
بيكسى بين كه كسى بر سر ايشان نرسيد
(ص602)
ز تأثير دعاى زاهدان سودى نمى بينم
جوانمردى مگر از حلقه رندان برون آيد
(ص602)
روز جزا فداى تو گردم چه مى كنى؟
اين كشتكان اگر طلبِ خونبها كنند
(ص605)
چو ريخت خونِ رقيب آن بلايِ جان فرمود
كه هست خاطرِ من مايلِ شكار دگر
هنوز داشت سخن زيرِ لب كه پيدا شد
قتيل3 نام جوانى گناهكارِ دگر
(ص607)
زبس لذت در اقرارش بُوَد در خلوتِ نازش
خطائى رفته از دستِ من و انكار نتوانم
(ص613)
درياى خون چو قطره باران چَكَد ز ابر
بندد تَتُق4 به روى هوا گر غبارِ من
(ص620)
اى آنكه طبعِ همّت تو در سخا گداست
اى آنكه گوشِ عبرت تو در وفا كراست
(ص652)
نه نوائى نه سرودى نه گدازى نه تبى
دلِ بيدردِ چنين، قسمتِ كافر نشود
(ص713)
به بوسه بازيِ او هرچه داشت باخت كليم
نمى نشيند نقشش در اين قمار افسوس
(ص772)
هر دم مشو سوار به عزمِ شكارِ من
آتش مزن به خانه زين شهسوارِ من
(ص780)
خيال زلف مشكينش شبى پيچيد در خوابم
سحرگه چون شدم بيدار عنبر بود در دستم
طبيب از روى دلسوزى به يارِ شعله خُويَش گفت
ز نبض عاشقِ گمنام اخگر بود در دستم
(ص798)
رُخَش را ماه گفتم شهرى از گفتارِ من پُر شد
ز دندانش سُخن گفتم دهانِ من پر از دُر شد
(ص806)
افسوس كه پيكِ عُمر راهى كرديم
مردانه نزيستيم و داهى5 كرديم
در نامه نماند جاى يك نقطه سفيد
از بس كه شب و روز سياهى كرديم
(ص811)
همچو گل چاك مكن جامه ات از لطفِ بدن
مى توان يافت كه در دل چو خيال است ترا
(ص813)
عشق به قلاّبِ سرِ زلف او
مرغِ دلم كُشته و آويخته
(ص821)
اينك چند عبارت از كتاب كه هم كيفيت نثر مؤلف را نشان مى دهد و هم آگاهى هايى از نظرات او و احوال مشاهير ادب به دست مى دهد:
(فيضى بارها مى گفت كه سگ بر آدم ترجيح دارد)(ص26)
(غنى از تمام ديوانِ خود دو هزار بيت چيد و باقى را به آب نشست… در حالتِ نزع او، شعراى كشمير به عيادت او رفتند. غنى گفت: چراغى بودم كه مى بايَدَم خاموش شد. شما را به خدا مى سپارم…) (ص211ـ212)
(شيخ [محمد] على حزين جامعِ6 طرزِ شعراى اولين و آخرين است)(ص316)
(چلبى بيك تبريزى، فارغ، مشهور به علامه تبريزى در شيراز تحصيل علوم از ملا ميرزا جان [باغ نوى] نموده، در عهدِ اكبر پادشاه به هند آمده، در ردّ انبيا عليهم السلام رساله اى نوشت، در همان زمان به مرضِ آكله سوراخ شده داخل جهنم گرديد و لعنت و نفرين تا دور قيامت7 بر او باقى ماند)(ص310)
(حكيم فغفور لاهيجي… روزى در مجلس شاهزاده (نورالدين جهانگير) نشسته بود كه كاسه نوازى8 به تردستيِ تمام مجلس را محظوظ كرده بود، مگر شاهزاده چندان از او خوش نگرديد، چرا كه او در چينى نوازى ناقص بود. شاهزاده رو به حكيم كرد و گفت كه شنيده ام در ايران چينى نواز خوب به هم مى رسد. گفت: بلى، اگر مانع نباشد بنده هم در اين كار دستى دارد. فرمود: بسم الله، از اين چه بهتر؟ حكيم به طريقى كاسه نواخت كه شاهزاده فتنه او گشت و او را فغفور خطاب بخشيد) (ص471ـ472)
(قاسمِ كاهي… از علمِ تفسير و هيأت و كلام و تصوف او را بهره تمام بود و در علم موسيقى تصنيف دارد… اگرچه صحبت مشايخ متقدمين… را دريافته اما همه عمر به الحاد و زندقه صرف كرده و با اين همه آزادگى و ايثار بر وجهِ اتم داشت و قلندر بسيار و لوطى و لولى هميشه پيشِ او مى بوده اند، و از بس كه بنگ مى زد لهذا تخلصِ خود را كاهى نمود و بدان مُباهات داشت. گيرم كه او گياه [= حشيش] خورد و يا ملحد9 شد به مردم چه ضرر و نقصان؟ او داند و كار او، مؤاخذه از اوست نه عوض او از ديگران) (ص721ـ722).
پاورقي:
1. در تذكره پيمانه احمد گلچين معانى، ص295 صورت صحيح شعر چنين است: ندانم به واعظ چه ها رو نمود كه خود وعظ مى كرد و در گريه بود
2. مطير: بارانى، بارنده
3. محمدحسين قتيل لاهورى متوفى 1240 در زمان حيات خود شهرت عجيبى در غزل يافت و حتى به گفته غالب (متوفى 1285) او را در رديف نظيريِ نيشابورى مى گذاشتند اما آن شهرت به سرعت فرو نشست. حق آن است كه غزلش از شور و سوز و حال خالى نيست و صريح و ساده است. قتيل چون استاد و مرادِ مؤلف بود منتخبات زياد از او آورده است (ص635 و 570)
4. تتق بستن: پرده و چادر زدن.
5. داه: كنيزك، كُلفَت.
6. رجوع كنيد به برگزيده اشعار سبك هندى، عليرضا ذكاوتى قراگزلو، مركز نشر دانشگاهى، 1372، صص5 ـ6 و 393
7. به قرينه كلمه (دور قيامت) اين شخص احتمالاً نقطورى بوده است. مى دانيم كه نقطويان گريخته از ايران به دربار اكبر بابُرى پناهنده شدند.
8. چينى نوازى و كاسه نوازى به اين صورت بوده كه كاسه هاى مختلف كه هر كدام نُتى را ادا مى كرد پيش رو چيده؛ مضراب چوبى مى نواخته اند، و يا در چند كاسه به مقدارهاى متفاوت آب مى ريخته اند و صدايى كه از هر كدام برمى آمد نُتِ معينى را ادا مى نموده است. (نيز رجوع كنيد به اكبر نامه ابوالفضل مباركى، ج1، ص36)
9. قضاوت مؤلف درباره الحاد فارغ تبريزى و قاسم كاهى، بسيار متناقض است. *
تصحيح يا تضييع
سجادى سيد صادق
تعليقات بر حدود العالم من المشرق الى المغرب با مقدمه و. بارتولد, و. مينورسكى, تعليقات: و. مينورسكى, تصحيح و حواشى: دكتر مريم ميراحمدى, دكتر غلامرضا ورهرام, تهران, دانشگاه الزهراء(س), 1372, وزيرى.
كتاب حدود العالم از مهمترين و نخستين كتب جغرافيايى به زبان فارسى است كه در نيمه دوم قرن چهارم هجرى توسط نويسنده اى ناشناخته براى يكى از امراى آل فريغون نوشته شده است و حاوى اطلاعات جغرافيايى گرانبهايى درباره نواحى مسكون و شناخته شده دنياى آن عصر است. بارتولد دانشمند روسى داستان كشف اين كتاب را با توضيحات مفيد در مقدمه اى كه همراه با متن دست نويس كتاب به سال 1930م در لنينگراد عيناً عكس بردارى و منتشر شد, شرح داده است. پس از آن سيّد جلال الدين تهرانى متن حدود العالم را در تهران به چاپ رسانيد (1312ش) و چند سال بعد استاد مينورسكى ترجمه انگليسى حدود العالم و مقدمه بارتولد را با توضيحات و حواشى محققانه خود در انگلستان منتشر كرد (1937م). سالها پس از او نيز منوچهر ستوده متن فارسى كتاب را با تصحيحات نوين بدون حواشى مينورسكى در تهران به طبع رسانيد (چاپ اول 1340ش) و دو سال پس ازاو ميرحسين شاه از استادان دانشگاه كابل نيز متن كتاب را با منتخبى از مقدمه هاى بارتولد و مينورسكى و حواشى دانشمند اخير به فارسى منتشر كرد (كابل 1342ش). آخرين چاپ انگليسى كتاب توسط كليفورد ادموند با سورث با درج يادداشتها و تحقيقات بعدى استاد مينورسكى درباره مطالب حدود العالم كه تا اواخر عمر بدان اشتغال داشت در لندن منتشر شد (چاپ اول 1970, چاپ دوم 1982م). آخرين چاپ متن فارسى حدود العالم با حواشى مينورسكى و گزيده اى از ترجمه مقدمه او و بارتولد همين كتابى است كه در سطور زير اجمالاً به بررسى و مقايسه آن با متن انگليسى (ويرايش باسورث 1982م) و ترجمه و چاپ ميرحسين شاه مى پردازيم.
مصححان چاپ حاضر چنانكه در مقدمه متذكر شده اند نخست بر آن بوده اند تا تصحيحات و حواشى خود را در ترجمه ميرحسين شاه وارد كرده, همان را منتشر كنند. امّا (به كارگيرى لغات متداول فارسى درى, استعمال افعال بويژه به صورت حالات مصدرى براى زمانهاى گذشته كه در فارسى امروزى ايران متداول نيست, و همچنين توصيه پرفسور باسورث مبنى براساس قراردادن ويرايش ايشان در چاپ 1970 و 1982, چهارچوب كار مصححان را تغيير داد و به همين سبك هر دو متن يعنى چاپ كابل و لندن به مثابه نسخه اساس قرار گرفت و متن فارسى درى آن با كمك متن انگليسى آن تصحيح شد… در اين راستا بهترين راهنما همان كتاب مينورسكى و ترجمه و توضيحات خود وى بود) (صفحه يازده و دوازده مقدمه مصححان).
بنابراين لغات متداول فارسى درى و استعمال افعال در ترجمه ميرحسين شاه براى ايرانيان امروز چنان نامأنوس بوده كه مصححان دانشمند نه تنها تغيير و تصحيح آن را بر خود فرض دانسته, بلكه (متن فارسى درى آن را با متن انگليسى) تصحيح كرده و براى اين كار از ترجمه مينورسكى (لابد ترجمه متن حدود العالم به انگليسى) استفاده برده اند و حقاً هم در طرد لغات متداول فارسى درى و تصحيح كاربرد افعال و تكميل حواشى و تصحيح ترجمه ميرحسين شاه توفيقى به كمال يافته اند. نخست نمونه هايى از فصاحت و دقّت مصححان را در مقدمه ايشان ببينيد:
صفحه پنج: (تجزيه و تحليل متن حدود العالم نه فقط اهميّت جغرافياى تاريخى آن را مشـخص مى كند (گويا حدود العالم موضعى است چون رى و قزوين كه جغرافياى تاريخى آن مهم است! بگذريم از اينكه حدود العالم جغرافياى تاريخى نيست) بلكه ديگر زمينه هاى علمى اين اثر هم روشن مى شود (يعنى ديگر زمينه هاى علمى اين اثر را هم روشن مى كند!).
چون كاربرد افعال در چاپ ميرحسين شاه درست نبوده, مصححان كتاب حاضر نه تنها افعال را در جاى خود به كار برده اند بلكه نمونه اى از نثر روان فارسى هم به دست داده اند.
صفحه شش: (نام اين كتاب بدين سبب حدود العالم من المشرق الى المغرب است كه مؤلف حدود و سرحدات سرزمينهاى موجود و جهان عالم (كذا) را به ترتيب از جهت مشرق شروع مى كند و ديگر جهات شمال, مغرب و جنوب را پس از آن آورده است.)
ظاهراً مصحّحان به اين نتيجه رسيده اند كه مبحث ضمير و كاربرد آن در دستور زبان فارسى اساساً زايد است. در جمله زير گويا از سه تن متمايز از هم به نام مينورسكى ياد شده است.
صفحه هفت: (… چندين سال بعد مينورسكى محقّق مشهور را بر آن داشت كه براى استفاده بيشتر دانش پژوهان در سراسر جهان تفسير مفصلى بر آن بنويسد كه در زمان حيات مينورسكى و در سال 1937م ترجمه متن حدود العالم به انگليسى (اين همان ترجمه اى است كه مصححان از آن براى تصحيح حدود العالم استفاده كرده اند!) همراه با استدراكات و تعليقات مينورسكي… به چاپ رسيد.
از جمله افادات مصححان در مباحث دستور زبان فارسى:
صفحه نه: (در مبحث دستور زبان مينورسكى توضيحات ارزشمندى درباره اسامى, افعال, پيشوند و برخى ادات و حروف (!) و سرانجام نحو اعم از جمله بندى, تعبيرات و به كارگيرى علايم جمع و مفرد(!) و اصطلاحات لغوى(!) و واژه هاى به كار رفته در حدود العالم ارائه مى دهد… در اين بخش مينورسكى كوشش كرده كه با تطبيق منابع همعصر (يعنى معاصر حدود العالم) خواندن صحيح هريك از واژه ها را ارائه دهد) (يعنى ضبط درست اعلام جغرافيايى را بيابد).
نمونه هاى ديگرى از حسن تأليف و تركيب:
صفحه نه: (در سنوات 1955 تا 1966 كه پرفسور مينورسكى در 25مارس 1966 وفات مى كند يادداشتهاى ديگرى به توضيحات مذكور در فوق به وسيله مينورسكى اضافه مى شود.)
صفحه چهارده: (مصححان كتاب حاظر (ان شاءالله غلط چاپى است) نظر به اهميت تعليقات مينورسكى به يكى از قديميترين نثر فارسى(!) و نيز حفظ ارزشهاى علمي… قصد خود را مبنى بر انتشار فارسى(!) اين تعليقات به اطلاع پرفسور باسورث رساندند.)
پيشگفتار مينورسكى
مـتن انگليـسى حدود العالم و ترجمه فارسى ميرحسين شـاه از همـين جا آغاز شده و مصحّحان ايرانى كتاب حاضر از همين موضع, چاپ ميرحسين شاه را با توجه به چاپ انگلـيسى كتـاب تصـحيح كرده اند. تنها سه صفحه را بررسى مى كنيم:
صفحه هفده: (كتاب جغرافيايى حدود العالم من المشرق الى المغرب به امير گوزگانان به نام ابوالحارث محمّد بن احمد تقديم شد كه رهبرى سلسله محلى فريـغونيان در گوزگانان (ناحيه شمالى افغانستان كنونى) را برعهده داشت.)
ترجمه متن انگليسى چنين است: كتاب حدود العالم به امير ابوالحارث محمد بن احمد از خاندان محلى فريغونيان كه در گوزگانان حكم مى راندند, تقديم شد. در همان صفحه عبارت (نسخه مكشوفه), در متن انگليسى وجود ندارد.
در همان صفحه عبارت (صاحبها كاتبها) (با ضمير مؤنث) غلط است. در متن انگليسى و ترجمه ميرحسين شاه به درستى (صاحبه كاتبه) آمده است.
حواشى اين صفحه در متن انگليسى ترجمه نشده است. متن انگليسى:
...Hudœd al- 'هlam, i.e. "The Regions of the World", 2Was compiled in 372/982-3 and dedicated to the Amir Abul-H‡rith Muhammad b. Ahmad, of the local Farighœnid dynasty which ruled in Gœzg‡n‡n.
The same half-erased name appears on the title-page: s‡hibuhu3 k‡tibuhu al-'abd al-mudhnib al-muht‡j il‡ rahmati' ll‡hi ta '‡l‡ Abul-Mu...'Abd al-...œm ibn...yn ibn 'Ali al-F‡risi....
صفحه هيجده: (كتاب حدود العالم بخشى از يك مجموعه است و فقط همين بخش از مجموعه اندازه 18ھ28 سانتى متر را دارد.) متن انگليسى و ترجمه درست ميرحسين شاه: حدود العالم بخشى از يك مجموعه را تشكيل مى دهد كه همه اوراق آن به همان اندازه (18ھ28) است:
The Hudœd al-'Alam forms only one part of a bound volume of which all the folios are of the same siz (28*18cm.). It contains:
در همان صفحه عبارت (وقع الفراغ من تحريرى يوم الجمعة ليل سادس و العشيرين) غلط است.
در متن انگليسى و ترجمه ميرحسين شاه: وقع الفراغ من تحريره… است. كلمه (العشيرين) در چاپ حاضر بايد غلط چاپى باشد. حواشى اين صفحه نيز ترجمه نشده است:
waqa'a al-fir‡gh min tahririhi yaum al-jum'a lil-s‡dis wal-'ishrin min jum‡d‡ al-œl‡ sana tham‡ni wa kham‡ni wa sitta-mi'a ala yadi.
اغلاط فاحش زير بى نياز از هر توضيحى است:
صفحه نوزده: (كاپيتان ا.ج. تومانسكى (بعدها ميجر جنرال) در سال 1890م (1308ق) در عشق آباد با يكى از بهائيان ملاقاتى داشت. بعدها وى آثار آنان را مطالعه كرد و سرانجام نيز به گروهى از آنان كه در سرزمين هاى ماوراء خزر متمركز بودند, يارى داد تا اولين معبد خود به نام مشرقى الاذكار را در عشق آباد بنا كنند.)
متن انگليسى: تومانسكى بهايى ها را كه اولين بار در 1890 در عشق آباد با آنها آشنا شد, بسيار دوست مى داشت. او مشتاقانه كتب مذهبى آنها را مى خواند و خدمات برجسته اى براى مهاجرنشين بهايى كه در ايالت ماوراء خزر روسيه بنياد شده بود انجام داد. مثلاً در همان ايّام بود كه اولين معبد دين نو (مشرق الاذكار) در عشق آباد تأسيس شد:
Captain (later Major-General) A. G.
Toumansky, was a great friend of the Bah‡' is whom he first met in Askhabad in 1 890. He eagerly studied their religious literature4 and rendered some signal ervices to the thriving Bah‡' i colony established in the Russian Tran caspian province, for example at the time when the first temple of. he new religion (mashriq al-adhk‡r) was being built in Askabad.
همان صفحه: (احتمالاً تومانسكى از استاد خود بارون فن روزن و يا از بارتولد شنيده بود كه وى در شروع دوران فعاليّت علمى خود به اثر گمشده الغ بيك يعنى ادلوس اربعه توجه دارد و براى دستيابى بدان از طريق دوستان ايرانى خود كوشش مى كند.)
متن انگليسى: گويا تومانسكى از طريق استاد خود بارون فن روزن يا بارتولد كه در آن وقت در آغاز فعاليت علمى خويش قرار داشت از اهميّت اثر گمشده الوس اربعه الغ بيك مطلع شده بود و بنابراين از طريق دوستان ايرانى خود به جستجو براى يافتن آن پرداخت:
Probably through Baron V. Rosen, who was his teacher, or through Barthold, who then was at the beginning of his scientific career, Toumansky heard of the interest of Ulugh-beg's lost woork Ulœs-i arba'a and made a search for it through his Persian friends.
همان صفحه: (اهميّت بازار بخارا براى خريد نسخه هاى خطى كمياب كاملاً مسلّم است و به همين سبب آكادمى روسيه هيأت مخصوصى را براى خريد نسخه هاى خطى در سال 1900 ميلادى به آنجا گسيل داشت.)
متن انگليسى: اهميّت بخارا به عنوان بازار نسخ خطى كمياب فقط پس از سال 1900 كه هيأتهاى ويژه اى از طرف آكادمى روسيه بدانجا فرستاده شد, معلـوم گرديد; گرچه پيـش از آن هـم بخـارا به عنوان يكى از مراكز مسلمانان جالب توجه بود:
The
importance of Bukh‡r‡ as a market for rare manuscrips was fully realized only after 1 900 when special expeditions were sent there by the Russian Academy, yet even before that time it was natural to turn one's attention towards that Muslim centre. مقدمه بارتولد
صفحه اوّل: (دانشمندان قرون نخستين اسلامى اغلب آثار خود را به زبان عربى نوشته اند. به طور كلى اطلاعى كه ما از فعّاليتهاى علمى آنان داريم يا از طريق آثارى است كه از آنها مستقيماً برجاى مانده يا به وسيله ذكر نام آثار آنان در متون قديمى و كتابهاست و يا از طريق نقل قولهايى است كه از نوشته هاى آنان به عمل آمده است. علاوه بر آن بررسى و دقت در منابع كتب قديمى, گاه راهنماى خوبى براى دستيابى به آثار گذشتگان است. ضرورت اين دقت و تعمق حتى در گذشته هاى دور نيز محسوس بوده است.)
متن انگليسى: اطلاع ما از فعاليّت علمى دانشمندان اوايل اسلام ـ كه بيشتر به زبان عربى مى نوشته اند ـ نه فقط از آثار اصلى خود آنان كه به ما رسيده, بلكه از طريق ذكر نام كتابهايى كه از ميان رفته و نيز نقل قولهايى كه از آن كتابها شده به دست مى دهد. افزون بر آن بررسى كتابشناسيها كه حتى از همان ايّام نيز ضرورت آن احساس مى شده ما را در اين راه يارى مى رساند.
در جمله بعد نيز چند دخل و تصرف شده است: مثلاً النديم به ابن نديم, و تكمله هاى كتابشناسى به آثار شبيه به الفهرست(!) تبديل شده است:
The activity of the early Islamic scholars, who wrote almost exclusively in Arabic, is known to us not only by their original works that have reached us, by references to the books that have disappeared, and by quotations from them, but also through bibliographical surveys, of which the necessity was felt even then. Only fiveyears2 after the date of the treatise preserved in the Toumansky MS., al-Nadim composed his Fihrist; from this work and from later bibliographical compilations3.
صفحه 3: (مقاله اى كه تومانسكى درباره گوزگان (جوزجان) و خازان فريغون نوشته است, بخش مهمى از جامع التواريخ رشيدالدين فضل الله را بازگو مى كند. اين بخش ـ مانند ديگر بخشهاى اين اثر ـ از ترجمه فارسى يمينى اخذ شده است. ترجمه فارسى تاريخ يمينى به وسيله ابوالشرف جرفادقانى صورت گرفته است.)
متن انگليسى: مقاله تومانسكى درباره گوزگان و فريغونيان, فقط بخشى از جامع التواريخ رشيدالدين است كه مانند بقيه آن نسخه بردارى ادبى است از ترجمه فارسى تاريخ عتبى كه توسط ابوالشرف جرباذقانى صورت گرفته است:
On Gœzg‡n and the Farighœnids Toumansky's article2 gives only a fragment from Rashid al-din's f‡mi' al-taw‡rikh, almost literally copied, as is the whole of the corresponding part of this work, from 'Utbi's historyin its Persian translation by Abul-Sharaf Jarb‡dhag‡ni.3
صفحه5: (مؤلف ما بين حكمرانان اطراف قلمرو سامانيان, براى شهرياران گوزگان مقام اول را قائل است. اين مقام نه تنها به دلايل اقتصاد خوب آنهاست, بلكه علاقه و توجه آن شهرياران به علم و ادب نيز دليل اين مقام است.)
در متن انگليسى از اقتصاد گوزگان سخنى نيست بلكه از اهميت سياسى ايشان Political Importance ياد شده است. نيز در متن انگليسى از علاقه ايشان به ادب ياد نشده است.
همان صفحه: (در آن ايام دامنه گسترش شهر ياران گوزگان در جانب شمالى تا آمودريا كشيده شده بود و در جهت جنوب نيز قدرت آنان را حكمرانان ايالت كوهستانى غور و غرجستان پذيرفته بودند… در قسمت مُرغاب عليا, گوزگان با شهر بُست (در كنار هلمند [هيلمند] سرحدى مشترك داشت.)
در جمله اول مراد از (دامنه گسترش شهر ياران گوزگان) بايد گسترش قلمرو يا قدرت ايشان باشد.
در متن انگليسى به جاى (حكمرانان ايالت كوهستانى), بزرگان و رؤسا Chiefs (Mihtar) آمده و ميرحسين شاه نيز آن را بزرگان ترجمه كرده است. همچنين (شهر بست) در متن انگليسى نيامده در آنجا آمده گوزگان با شهريار (يا حاكم) بست مرز مشترك داشت:
Our author assigns to the rulers of Gœzg‡n the first place among the vassal princes (mulœk-i atr‡f) of the S‡m‡nid kingdom, not only for their political importance, but also for their "love of science". At that time the sway of the prince of Gœzg‡n reached to the north as far as the Amœ-dary‡ and to the south was recognized by all the chiefs (mihtar) of the mountain provinces of Gharchist‡n and Ghœr. A part of Gharchist‡n was called "Gharchist‡n of Gœzg‡n" and was administered directly by the prince of Gœzg‡n, whose frontier towns were those of T‡laq‡n, on the site of Qal'a-Wali,5 and Rab‡t-i Karv‡n on the upper Harirœd.6 On the upper Murgh‡b Gœzg‡n had a common frontier with that of the prince of Bust (on the Himand). It may be concluded therefrom that nearly the whole of the province of Ghœr owed allegiance to the prince of Bust.
صفحه9و10: (تاريخ علم جغرافياى جهان اسلام (كذا) هنوز بدرستى تحقيق نشده است. در كتاب دايرة المعارف اسلام كه در انتخاب كلمات اتفاق نظر ندارد, (رجوع كنيد به (ادب الجبر)) و در مباحثى مانند Astrology (علم احكام نجوم, طالع شناسى) و Astronomy (هيئت, ستاره شناسى) ميل داشتيم مطالبى درباره علم جغرافيا بيابيم زيرا واژه جغرافيا (Geography) را نتوانستيم پيدا كنيم.)
متن انگليسى: درباره تاريخ علوم جغرافيايى عرب تاكنون تحقيق كافى نشده است. در دايرة المعارف اسلام كه روش معيّنى در انتخاب مدخل ندارد (رجوع كنيد به: ادب الجبر از يك سوى, و از سوى ديگر به Astrology و Astronomy) انتـظار داشتيـم اطلاعـاتى دربـاره اين موضوع بيابيم, زيرا ذيل DJaghr‡fiy‡ يا Geography در اين باب مطلبى نيافتيم.
خوب بود به جاى اطلاعاتى غالباً بى فايده كه مصححان در حواشى ميان [] پراكنده اند, در اينجا متذكر مى شدند كه اين خرده گـيرى بر دايرة المعارف اسلام چاپ اول وارد است و در چـاپ دوم مـقاله مـمتعى ذيـل جغـرافيا آمـده است. متن انگليسى:
The history of Arabian geographical science has been very insufficiently investigated.4 In the Encyclopaedia of Islam, which is P7 not quite consistent | in the choice of the catch- words (cf. Adab, al-Djabr, on the one hand, and the other Astrology, Astronomy), where we might have expected to find an article on this subject, nothing is to be found either under Djaghr‡fiy‡, or Geography. توضيحات و حواشى مينورسكى
دراين بخش اغلاط فاحش در ترجمه و دخل و تصرفات بيجا از جانب مصححان بى آنكه نشانه اى براى تمييز حواشى خود از توضيحات با سورث و بويل اختصاص دهند, بسيار است. به چند نمونه اشاره مى شود:
صفحه65: (كتاب يمينى تأليف عتبى كه متن عربى آن يك بار به كوشش نمينى در قاهره در سال 1285ق/ 1865م به چاپ رسيده است(!)…)
بى گمان هر دانشجوى تازه كار رشته تاريخ هم بايد بداند كه نمينى شارح تاريخ يمينى است نه ناشر آن نمينى كه در 1173ق درگذشته و كتاب او به نام الفتح الوهبى در دو جلد 1286ق در قاهره چاپ شده است:
The dynasty is known only by occasional references, chiefly in 'Utbi, Arabic text edited by Manini, Cairo, 1286/1869 دخل و تصرف در حواشى:
صفحه65: (المسالك و الممالك= صورة الارض, تأليف ابوالقاسم بن حوقل نصيبى صفحه295).
متن انگليسى: ابن حوقل, صفحات 322ـ323.
در هميـن صفـحه از مقدسى و احسن التقاسيم او در چاپ حاضر خبرى نيست. در متن انگليسى به اين منبع هم اشاره شده است.
در همين صفحه: (زين الاخبار (تاريخ گرديزى), تأليف ابوسعيد… (به كوشش محمد ناظم, برلين, 1928) ص48, 56ـ74.
در متن انگليسى فقط آمده: گرديزى, چاپ ناظم, صفحات48, 56, 74.
صفحه66: (قابوسنامه (نصيحت نامه), تأليف كيكاوس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير… ص90, 225ـ259.
متن انگليسى: قابوسنامه, چاپ سعيد نفيسى, تهران, 1312ش, صفحه90.
صفحه66: (جامع التواريخ, تأليف رشيدالدين فضل اللّه (به كوشش مارك اتين كاترمر, پاريس, 1836).
متن انگليسى: رشيدالدين, جامع التواريخ (بخشى كه در ترجمه جرفادقانى از كتاب عتبى آمده و تومانسكى مقاله خود صفحات 128ـ129 را از آن گرفته است).
جمله داخل () در چاپ اخير تهران اصلاً حذف شده است!
Ibn Hauqal, pp. 322-3; Muqaddasi, p. 295; Gardizi, ed M. N‡zim, pp. 48, 56, 74; Bayhaqi, ed. Morley, p. 125; O‡bœs-n‡ma, ch. xxv, ed. Sa'id Nafisi Tehr‡n I312/I933, p.90; 'Aufi, Lub‡b al - albab ed. Muhammadkhan Qazvini, PP. 25, 294: Ibn al-Athir, ix, p. 69 (383H.), I03 (389H.), I59 (40I H.); Rashid al-din, f‡mi' al-taw‡rikh (the passage reproducing almost verbatim Jurb‡dhaq‡ni's Persian translation of 'Utbi is given in Toumansky's article, v.i., pp. I28-9); Mںnejjim-bashi, Sah‡'if al-akhb‡r, ii, p. 210 (translated in Sachau, v.i.).
صفحه66: (محققان متأخر نيز در آثار خود درباره خاندان فريغون, آگاهيهايى ارائه داده اند كه از ميان ايشان بويژه بايد از ماركوارت, زاخائو و زامباور ياد كرد كه بخصوص نوشته هاى ارزنده اى درباره مناطق شرقى ايران به يادگار گذاشته اند. از ميان تحقيقات آنان بويژه اين كتابها را بايد ذكر كرد:
تركستان نامه, تأليف بارتولد (ترجمه كريم كشاورز, 2ج, تهران, 1366) و همچنين مقدمه حدودالعالم در همين پژوهش حاضر به قلم بارتولد [ارجاعات بارتولد و مينورسكى به متن روسى و سپس انگليسى كتاب تركستان نامه در (تعليقات) و (توضيحات) حدودالعالم است].
ايرانشهر, تأليف ماركوارت (ترجمه مريم ميراحمدى, تهران, 1372).)
خواننده گمان مى كند كه از اين چند سطر فقط آنچه ميان [] آمده از افادات مصحّحان است. گذشته از آنكه اين عبارت براستى افاده است و بنده نگارنده با بضاعت مزجاة خود البته از معناى آن سردرنياوردم. هيچ يك از اطلاعات بالا در متن انگليسى وجود ندارد و همه ساخته مصححان دانشمند و تاريخنگار و تاريخدان اين كتاب است.
متن انگليسى: درباره فريغونيان, نك: بارتولد, تركستان, فهرست; و بويژه بارتولد مقدمه [حدود العالم] صفحه6: ماركوارت, ايرانشهر, صفحه80.
On the Farighœnids cf. Barthold, Turkestan, index, and especially Barthold, preface, p. 6; Marquart, Er‡nsahr, p. 80;
صفحه67: (… ناصر خسرو در ديوان خودش… سه بار كلمه (فژيغون) را ذكر مى كند. اين مرد به نظر ناصرخسرو حاكم ظالمى بوده است… گفته مى شود كه اين پادشاه نُه عصر پيش از پيامبر اسلام زندگى مى كرد… و نام او مانند يزدگرد, شوم و علامت فال بد بود… چنين مى نمايد كه صورت اصلى كلمه (آفريغ) بايد (افريغ) باشد كه معادل با (افريغ) باشد كه معادل با افريغ و پسوند (ون) فارسى است كه به صورت (افريغون) درمى آيد.
متن انگليسى: ناصرخسرو سه بار در ديوان خود از فژيغون (Fazhighœn) ياد كرده است… گفته مى شود اين پادشاه نه نسل پيش از پيامبر اسلام مى زيسته… و نام او مانند يزدگرد گناهگار در ميان ايرانيان به فال بد گرفته مى شده است… شكل صحيح اين نام (فريغون) به نظر مى رسد افريغ (اَفريغ يا اِفريغ باشد كه فقط صورتاً موازى فريغ است و (ون) در آخر آن احتمالاً پسوندى است كه وقتى درباره اشكال زبان ايرانى خوارزم اطلاعات بيشترى كسب كنيم, روشنتر مى گردد.
N‡sir-i Khusrau in his Div‡n, Tehr‡n, I307, pp. 329 18, 355 10, and 474 21 thrice mentions a Fazhighœn (*Farighœn) referring to some tyrant who may be identical with the king of Khw‡razm Afrigh quoted in Birœni, Chroonology, p. 35 (transl. 4I). This ruler was supposed to have reigned nine generations before the Prophet Muhammad (cf. note to $ 26, 21). and "his name was considered a bad omen like that of Yazdagird the Wicked with the Persians". This would suit perfectly the use of the name in N. Khusrau. The correct form of the name seems to be (Afrigh, or Ifrigh) which is only a parallel from of Farigh,1while the final -œn is probably only a suffix, of which the sense will become clearer when we learn more about the former Iranian language of Khw‡razm.2
صفحه68: (با توضيحات موجود مى توانيم دريابيم كه علاوه بر نام اختصاصى ناصرخسرو و بيرونى, واژه (فريغون) در ماوراءالنهر ـ نامى معمول بوده است و به طور مثال نام يكى از محدثان ـ كه در حدود سال 437ق/ 1046م زندگى مى كرد ـ, افريغون بن محمد الجوايقى النسفى بوده است.)
متن انگليسى: به رغم بيرونى و ناصرخسرو كه فريغ و فريغون آورده اند, نام افريغون در ماوراءالنهر معمول بوده, چنانكه محدثى كه در حدود 438ق/ 7ـ1046م مى زيسته. نام افريغون بن محمّد الجوبقى النسفى داشته….
In spite of Birœni and N‡sir-i-Khusrau's characterization of Farigh/ Farighœn, the name Afrighœn was popular in Transoxiana: a traditionalist who lived about 438/1046-7 bore the name of
صفحه69: (حدودالعالم درباره اينكه خاندان فريغون از اولاد (افريدون) است اشاره مى كند… تومانسكى براى تطبيق كلمه افريدون به فريغون ابراز نظر مى كند كه براى تأييد نظريه او مى توان فصل9 [حدود العالم] را نقل كرد. در آنجا نام پادشاهان چين, فريدون است (و نه فريغون). با وجود اين, حقيقت آن است كه كتاب ما بوضوح نام افريدون را نوشته است و اصولاً پادشاهان مختلف تورانى ـ كه پادشاه چين هم يكى از آنها بوده است ـ خود را از فرزندان پسر فريدون تور مى دانسته اند.)
متن انگليسى: تنها اشاره اى كه در مأخذ ما [حدودالعالم] درباره تبار فريغونيان آمده اين است كه فريغونيان اصلاً از اولاد افريذون هستند. تومانسكى پيش از اين درباره تصحيح افريذون به افريغون پيشنهادى داده و براى تأييد نظر او مى توان فصل9 [حدودالعالم] را نقل كرد كه در آنجا نام نياى امپراتوران چين به شكل فريذون آمده نه افريذون. با اين همه فى الواقع در متن ما [از حدودالعالم] آشكارا شكل افريذون نوشته شده و اين حقيقتى است كه پادشاهان متعدد تورانى ـ كه امپراتور چين جز از ايشان نبوده, مدعى بودند كه از فرزندان تور, پسر فريذونند.
The only indication found in our source concerning the orgins of the Farighœnids is that they were descended from Afridhœn, $23, 46. Toumansky has already made a suggestion for the emendation of into Afrighœn, and in favour of this hypothesis one could perhaps cite $9, where the name of the emperor of China's ancestor is spelt Faridhœn, not Afridhœn. However,the fact is that Afridhœn is clearly written in our text, and as a matter of fact numerous Tutanian kings - the emperor of China making no exception - could claim as their eponym Faridhœn's son Tœt.
بى گمان بررسى همين مختصر ـ كه بقيه كتاب را هم بدان قياس مى توان گرفت ـ تهوّر مصححان را در اقدام به كارى كه البتّه از عهده آن برنيامده اند, نشان مى دهد. تنها مى توان گفت مايه تأسف است كه اين گونه آثار با چنين ترجمه هاى نادرست و نارسا كه نبايد و نمى توان بدانها استناد كرد, در دسترس خوانندگان فارسى زبان قرار مى گيرد و چه بسا كه محققان ايرانى در آثار خود از آن استفاده كنند و به خطاهاى فاحش در درك و استنباط و نقل نكات مهم درباره تاريخ و فرهنگ ايران و اسلام دچار گردند.
*
گزينشى ناسخته
مستجاب محمدرضا
فصلنامه آينه پژوهش
(برگزيده متون ادب فارسى). به اهتمام دكتر تجليل، حاكمى، رادمنش، شيخ الاسلامى، مرزبان راد. (تهران، نشر دانشگاهى، 1373، چاپ هفدهم،) ص، وزيرى.اشاره
بر چاپهاى مختلف كتابِ (برگزيده متون ادب فارسى) تاكنون سه ـ چهار نقد پرمايه، به نگارش درآمده است كه هريك با شيوه اى خاص و از ديدگاهى ويژه، كاستيها و گاه برجستگيهاى اين كتاب را باز نموده اند1. با آفتابى شدن آن معايب، انتظار مى رفت كتابى كه در سطح آموزش عالى، در هر ترم، خيلِ عظيمى از دانشجويان نكته سنج را (طُوعاً و كُرهاً) به خود جلب مى كند (و البته هرساله و در هر چاپ با (تجديدنظر) و (گزينش جديد) در دسترس قرار مى گيرد)، ديگر از هر گونه كاستى و نارسايى، تهى باشد؛ سهل است كه مى بايست نمونه اى گويا از دقّت و ذوق ادبى و نمايشگر قريحه اُدباى مستقر در دانشگاههاى برجسته كشور باشد. به رغم اين همه (نقد) و اين همه (تجديدنظر) چاپ نوزدهم اين اثر، روزنه هر چشمداشتى را مسدود مى سازد.
در نقد حاضر سعى بر آن است تا با اجتناب از بازگفتِ كاستيهاى مطرح شده، از زاويه اى ديگر به كتاب نگريسته شود.
ادبيات، نوعى تلاش است براى نيل به آگاهى. كوششى است در جهت برانگيختن قوّه تفكّر. مهارتى است در القاى ما فى الضمير و در يك كلام، ادبيات يعنى: توانِ تعبير. ادبيات هر قوم، آيينه تمام نماى انديشه، عواطف، مذهب و اساساً فرهنگِ آن قوم است. ادبيات فارسى نيز تجلى گاه احساس و عاطفه حساسِ مردان و زنانِ ديرينه سال اين ميهن اسلامى است، امّا در اوجى حيرت انگيز و ظرافتى دل انگيز.
مرده ريگ ادبى ما ايرانيان، چونان كاروانى گرانبار ـ امّا سبكبال ـ از گاثاها و يشتهاى كهنسالِ زرتشت آغازيده و پس از عبور از كوهسارانِ (حماسه) و كوچه باغهاى خيالپرور (تغزّل) به چشمه سارانِ زلالِ (عرفان اسلامى) مى رسد. اين كاروان اگرچه در برخى دوره ها، حركتى كُند، داشته، بارى پست و بلند تاريخ را سپرى كرده است و اگر اينك فراروى ما، ميراثِ گرانبهاى پيشينيان، مهيّاى دستچين و تمتّع است، مرهونِ تداوم آن حركت است.
اگر ما براستى اخلاف آن مايه ورانى هستيم كه سرشار از ذوق، احساس، تعهّد و تفكر بوده اند، و اگر چون وارثانى جوان بر نعمتِ بى كرانِ اين تركه گران تكيه زده ايم، مى بايد حرمت اين گنجينه را پاس داريم و در شناخت و شناسايى آن آثار، سعى بليغ به كار بريم.
نگارنده را سرِ آن نيست كه مشكلات آموزش زبان فارسى را به نسل كنونى ياداور شود، تنها به بهانه آخرين چاپِ (برگزيده متون ادب فارسى) بر آن است تا ژرفكاوى هرچند به اختصار در اين كتاب داشته باشد تا معلوم گردد، در معرفى ادب فارسى به فرزندانِ امروز، تا چه اندازه توفيق داشته ايم. پيش از آغازِ اين كنكاش، لازم است به شكلى گذرا، به برخى از نارساييها در آموزش ادبيات فارسى براى مقاطع دانشگاهى (البته بجز رشته زبان و ادبيات فارسى كه خود مجالى فراختر مى طلبد) اشاره كنيم.
شايد بتوان عمده اين نارساييها را به كاستيهاى زير بازگرداند:
1ـ نامعلوم بودن هدف در آموزش ادبيات.2
2ـ نداشتن شيوه مناسب در انتقال مفاهيم ادبى.
3. ناسنجيده بودنِ گزينه ها.
از آنجا كه كتاب مورد نقد از هيچ يك از اين كاستيها، بى بهره نيست، پس از بحثى مختصر درباب هريك، موارد آن را در كتاب، برمى شماريم.* هدف ادبيات
اهدافى را كه بسيارى از ادباى معاصر براى تدريس ادبيات فارسى، بيان داشته اند، مى توان چنين گرد آورد:
الف. آشنايى با مآثر و سنن فكرى و ذوقى گذشتگان (در همه انواع ادبى و همه زمينه هاى فكرى اعم از عرفانى، اخلاقى، روايى، حماسى، غنايى و…) كه موجب دلبستگيِ نسل امروز به مليّت و نحوه تفكّر مذهبى مى شود.
ب. آموختن شيوه هاى مختلفِ تجزيه امور و تعقّل منطقى و ادراك جمال كه به وسيله آن ذوق فردى پرورش مى يابد. پس از آن آشنا شدن با اصول و قواعد زبان و آموختن طرق گوناگونى كه براى بيان معنى و مقصود در هر زبانى امكانپذير است.
ج. پرورش ذهن و قواى فكرى، آن گونه كه بتوان از ثمره تجربيات و انديشه بزرگان بهره گرفت.
د. عاليترين هدف ادبيات به پندار متجدّدين، القاى روح انتقادى است؛ يعنى اينكه خواننده، بتواند از زبان شاعر يا نويسنده با زواياى تاريك و اساساً كاستيهاى جامعه ـ مربوط به هر عصر كه باشد ـ آشنا شود. چنين رويكردى را بوضوح در ادبيات معاصر ايران نيز مى توان مشاهده كرد. (از مشخصه هاى ادبيات معاصر، بدبينى است كه اگرچه در گذشته نيز سابقه دارد، امّا روح انتقاديِ مبتنى بر اين بدبينى در ادب معاصر محسوستر جلوه كرده است.)3
براين اهداف مى توان به همين سياق مواردى ديگر افزود، امّا قولى كه در اين باب جملگى برآنند، آن است كه درس ادبيات فارسى بايد بتواند دانشجو را به زبان و ادب علاقه مند سازد و حسّ و دركِ زيبايى را در آنها پرورش دهد و ذوق ادبى را در آنها برانگيزد. (اين درس بايد دلنشين و گيرا، سرگرم كننده، خيال انگيز و زيبا باشد نه خسته كننده و مملوّ از پندهاى خشك و طاقت فرسا. ادب فارسى پر از نكته هاى دلپسند و ژرف و ذوقپرور است كه همه از آن آگاهند)4 ولى گويا ذوق و سليقه و يا جرأت استفاده از آن را نداريم.
(برگزيده متون ادب فارسى) نيز با اين مشكل روبروست. يعنى آنچه به هيچ وجه در اين كتاب ملحوظ نبوده، پرورش ذوق و ادراكِ خواننده است؛ چراكه مؤلفان تنها به زاويه اى خاص از ادبيات، نگريسته اند و تنها يك نوعِ ادبى يعنى (ادبياتِ تعليمى) پسند طبعِ ايشان افتاده است. هرچند در گزينش منتخباتِ اين نوع ادبى نيز موفّق نبوده اند (اين نقيصه را در بخش سوم اين نقد برخواهيم رسيد).
با نگاهى اجمالى به كتاب مى توان دريافت كه اين (برگزيده) از ادب حماسى و غنايى (با جلوه هاى گوناگونى كه دارند)، تراژدى يا غمنامه، تلخيص و معرفيِ رمان و نوول و ساير شكلهاى روبناييِ ادبيات همچون ساقى نامه، حسبيه، شهر آشوب، مرثيه، مناظره، مفاخره و… يا بكلّى بى بهره است، يا بهره اى نادرخور دارد.
از مجموع 175 درسى كه در اين (برگزيده) درج گرديده، بيش از 130 درس آن مربوط به حوزه ادبيات تعليمى ـ و البته صرفاً مذهبى ـ است. نامعلوم بودن هدف، زمانى بر خواننده بيشتر معلوم مى شود كه درسهايى از قبيل: حكومت و عدالت (ص14ـ17 و 22ـ27)، خداگرايى (ص48ـ51)، بخشى از تفسير نمونه (ص80ـ81 و 88ـ89) و درسـى از فـروغ ابـديـت (ص86ـ87) و…، در كتاب مى بيند. البته با اين فرضِ ثابت شده كه هيچ يك از اين آثار ـ با اذعان به علوّ مقام نويسنده و غناى بى شبهه محتوا ـ نه تنها به هيچ وجه صبغه ادبى ندارند، سهل است كه نياز به انواع ويرايش نيز دارند.
بارى مدرّس و محصّل درمى مانند كه با وجود اين همه نثرهاى زنده و زيباى ادبى، تاريخى و حتى مذهبى كه در كتابهاى نويسندگان معاصر، مى توان يافت و صدالبته در ايجاد جاذبه و گرايش به ادبيات متعهّد، مى توانند موثّر باشند، چرا گردآورندگان اين كتاب با (ساعتى در كلاس درس تـاريـخ) (ص67ـ68) بر لبـان خـواننده، لبخندِ تمسخر مـى نشاننـد و آيـا آوردن درسِ (عـلى و بيـت المـال) (ص197 ـ 200 و 204ـ207) با آن نثرِ بسيار ابتدايى تنها به قصد اداى دين به نويسنده آن صورت نگرفته است؟ همچنين درسِ (رهبران راستين) (ص106) و يا (سيماى زنان در قرآن) (ص165) براستى چه مناسبتى با ادبيات دارد؟ و آيا بهتر نبود به جاى آنكه درسى تاريخى از مرحوم طه حسين (به ترجمه مرحوم محمدابراهيم آيتى) آورده شود، بخشى از خاطرات دل انگيز و عبرت آميز دكتر طه حسين را (با نام (آن روزها) و ترجمه مرحوم خديو جم) مى آوردند تا در ايجاد انگيزه و شوقِ تحصيل بسى مؤثرتر باشد. همچنين اگر هدف از ادبيات روشن بود، آيا مناسبتر نمى بود به جاى آوردنِ بخشى از (درباره سوره روم) از مرحوم دكتر شريعتى بخشهايى از كوير يا هبوط و يا… مى آمد.
جالب آنكه در اين كتاب حتى اگر در مواردى نادر، گرايشى به متون حماسى يا غنايى، پيدا شده، باز بخشى از آن متون، برگزيده شده كه تنها جنبه اخلاقى داشته اند. نكته ديگر كه براين سردرگمى در ادبيات، دامن مى زند، پرواى مؤلفان از تنفس در فضاى ادبيات معاصر است. در زمينه ادبيات فارسى، بى شبهه ذهن و زبان نسل امروز، از آثارِ چند نويسنده و شاعرِ شناخته شده، متأثر است كه برخى از آنان زنده اند و برخى ديگر مُرده. (نسل جوان،تشنه فكر جديد است. تشنه شكلها، روحيه ها، ديدگاهها و انديشه هاى جديد است. اگر دانشگاه در اين زمينه نتواند جوابگوى اين ولع و تشنگى باشد، جوانِ امروزى، مجبور خواهد شد در جايى ديگر، درخارج از دانشگاه، تشنگى خود را فرونشاند.)5
آيا تنها به اين دليل كه سبك و مكتبِ شاعرانِ نوپردازِ معاصر(زنده يا مرده) بر مزاج برخى از گردآورندگان اين برگزيده، خوش نمى آيد، مى توان باب ادب معاصر را منسّد كرد؟
آنچه بيشتر موجب رنجش مى شود اينكه در كتابى كه نام استادان (و به تعبير ديگر، نمايندگانِ) دانشگاههاى مهمِ تهران بر طليعه آن مى درخشد، از ميانِ شاعرانِ معاصر، تنها سهمِ (شاعرانِ سبكِ قصيده و عينك) محفوظ مانده است (ص190). جانكاهتر آنكه نه فقط شاعرانِ صاحب سبك معاصر، مورد بى مهرى اين (قدماى معاصر) قرار گرفته اند، كه سهم شاعرانِ متعهّد و دردآشناى انقلاب و (شعر جنگ) نيز بكلّى ناديده انگاشته شده است. اين در حالى است كه در كتاب، اشعار كسانى را مى بينم كه به اقرار همه صاحبنظران هيچ منزلتى در ادبيات معاصر ندارند (ص45، 113، 190 و…).
بارى در عدم شناخت ادبيات و استنباط ناصحيح از هدفِ آن، همين بس كه به جايِ دهها شاعر و نويسنده اى كه براستى حقى عظيم بر ادب و فرهنگِ اين مرز و بوم داشته اند، به كرّات و مرّات از شعر شاعرانى چون عنصرى و قاآنى شيرازى مستفيض مى شويم! (ر.ك: ص32ـ33، 52ـ54، 70 و…)** شيوه انتقال
1. امروزه براى نسل ما بيش از هر چيز، شيوه انتقال مفاهيم، اهميّت يافته است. ديگر زمانه القاى صريح و بيان مستقيم ـ حداقل در زمينه هنر و ادبيات ـ سپرى شده است و اگر گرايشى در فرزندانِ اين عصر به سوى بيان تصويرى (القاى انديشه از راه هنرِ هفتم)، ادبيات سوررئاليسم و نيز رئاليسم جادويى مى بينيم، هم از اين روست. امّا در باب متون گذشته و ميراث فرهنگى اين ديار نيز بايد گفت كم نبوده اند خداوندانِ ايهام و تمثيل كه بسيارى از لطايف اخلاق و دقايق عرفان را با اين شيوه بيانى، بر منظر كهنه ستيزان، نو جلوه داده اند. (اين سخن حافظ و سعدى نيست كه گاه كسل كننده است، چراكه در حافظ چيزى غنى، اصيل و باارزش هست كه او را با تمام اعصار تاريخ، معاصر مى كند؛ و در سعدى، روانى و شيرينى و عذوبتى هست كه بدون شك براى همه مردمان عصر ما دلچسب است؛ بلكه نحوه معرفى و تدريسِ كسل كننده، از چيزهايى كه در اصل از مطلبى كه به هيچ وجه كسل كننده نيست، چيزهايى بسيار كسالت آور مى سازد و به همين دليل بايد جلوِ تدريس كسالت آور را گرفت و تدوين گزيده ادب فارسى را به دست كسانى سپرد كه هم با جريانهاى فكرى جديد، آشنايى داشته باشند و هم عشق و علاقه اى عميق به ادب و سنّت خلاّقه گذشته، داشته باشند.)6 بارى مستقيم بودنِ پندهاى ملال انگيز در (برگزيده متون ادبى) تا آن اندازه است كه براحتى مى تواند نام كتاب را به (برگزيده متون اخلاقى) تغيير دهد.
2. نكته ديگر آنكه بجز تكرار مضمون كه بر سراسر كتاب پنجه افكنده، بسيارى از متون ادبى دوره متوسطه و پايينتر (بويژه براى دانشجويانى كه در رشته ادبيات و علوم انسانى، ديپلم گرفته اند) در اين (برگزيده) تكرار شده است؛ با اين تفاوت كه در اين كتاب، همان درسها، از رعايت قواعد املا آزاد شده اند! (ر.ك: ص96، 98، 142 و…)
3. مؤلفان محترم، خود در استفاده از واژگان و اصطلاحات ادبى، چندان جدى نيستند و با مسامحه و عدم تأمل، مشى كرده اند. براى نمونه در ص128، در پاورقيهاى مربوط به اين بيت از نظامى: (تبه شد لشكرش در حرب ذيقار/ عقابش را كبوتر زد به منقار) مى خوانيم: كلمه عقاب كنايه از ارتش ايران، و كبوتر كنايه از لشكر عرب است. درحالى كه پيداست عقاب و كبوتر هر دو (استعاره) از سپاه ايران و اسلامند و زمانى مى توانيم از واژه كنايه استفاده كنيم كه مراد كلّ جمله (كبوتر عقابش را به منقار زد) باشد؛ زيرا از ابتدايى ترين مباحث دانش بيان اين است كه (كنايه، عبارت يا جمله اى است كه مراد گوينده معناى ظاهرى آن نباشد، امّا قرينه صارفه اى نيز كه ما را از معناى ظاهرى متوجه معناى باطنى كند، وجود نداشته باشد.)7
آيا نمونه هايى از اين دست (البته پس از نوزده مرتبه تجديد چاپ!) و چنين برخوردهايى سطحى و غير مسؤولانه با اصطلاحات ادبى، نشانه اين نيست كه ما متولّيان بارگاه ادب، خود پاس حرمت آن را نمى نهيم؟
4. گويا به دليل عدم شناخت مخاطبان، اين برگزيده نيز مانند بسيارى از گزيده هاى ديگر ـ كه امروزه به منزله كارى سهل و نام و نان آور، رواج يافته ـ به بيمارى (توضيح واضحات) و گريز از مشكلات دچار آمده است. تنها براى نمونه به واژگانى نظر مى اندازيم كه شانس و اقبال آن را داشته اند كه از سالهاى پيش از دبيرستان تا ترمهاى پايانيِ دانشگاه، شرح و معنا شوند: عُجب: خودپسندى. ابتر: ناقص. اخلاص: پاكى. وقوف: آگاهى. عِلا: بلندى. دادار: خداوند. شتا: زمستان. اُمّ الكتاب: قرآن. ولاء: دوستى. بزرگمهر، نام وزير انوشيروان، و…. بر اين سياهه (و نيز بر سياهه لغاتى كه نياز جدّى به شرح دارند، ولى بدون شرح مانده اند) مى توان همچنان افزود، امّا به دليلى كه در (اشاره) گذشت، نكته سنجان را به نقدهايى كه پيش از اين، براين (برگزيده) وارد آمده است، حوالت مى دهيم.8*** ناسنجيده بودنِ گزينه ها
اين ناسختگى در زمينه محتوا و صورت، هر دو ديده مى شود. در باب ناسنجيده بودن گزينه ها به لحاظ محتوا، پيش از اين نيز سخن به ميان آمد. در اينجا نمونه را به عنايتِ بى موردِ پديدآورندگان، به كتاب قصص قرآن و ديگر ترجمه هاى صدرالدين بلاغى، اشاره مى كنيم كه با وجود ترجمه هاى بسيار مناسبتر از متون دينى و حتى احوال پيامبران (از آثار قدما همچون تاريخ بلعمى يعنى ترجمه تاريخ طبرى و ساير متون ادبى تاريخى و از معاصران همچون آثار مرحوم جواد فاضل و…) ديگر مجالى براى آثار ارزشمند ولى غيرادبيِ مطرح در كتاب، نمى ماند. (ر.ك: ص2، 21، 38، 55، 69 و…)
عدم تناسب موضوعات كتاب و چينش ناهماهنگِ آنها، از ديگر معايبى است كه به اين ناسختگيِ محتوايى هرچه بيشتر دامن مى زند. براى نمونه مى توان به شعر (اى بازوى معرفت) نگاه كرد. بُرش نابجا و قطع ابيات از اين شعر به گونه اى است كه نظم منطقيِ شعر در هم گسيخته است، چرا كه شاعر پس از شش بيت مى گويد:
آيين و طريق زندگى اين است
بشنو زوحيد و كارفرما باش
نه سالك مسلك تقاضا شو
نه رهرو واديِ تمنّا باش
امّا مؤلفان، اين بيت آخر را حذف كرده اند و خواننده درمى ماند كه بالاخره، آيين و طريق زندگى چيست. (طُرفه آنكه اين بيت در چاپهاى پيش از اصلاح، وجود داشته است.)
نكته ديگر بهره گيريِ گردآورندگان اين اثر از نسخه هاى غيرمصحَّحِ متون است. چون مواردى از اين نقيصه پيش از اين در مقاله ناقدانِ ديگر آمده است، از بازگويى آنها خوددارى مى شود.
امّا در خصوص ناسختگيهاى صورى در كتاب به اين بسنده مى كنيم كه كتاب به ويرايشى اساسى و همه جانبه (زبانى و فنّى) نياز دارد؛ تا آنجا كه بسيارى از درسهاى آن را (به مقتضاى ادب از كه آموختي…) مى توان الگوى كاملاً مناسبى براى پرهيز از غلط دانست! و تقريباً به هيچ يك از قواعد املاى فارسى كه برخى از مؤلفان اين برگزيده، خود در جاى ديگر بدان پرداخته اند، عمل نشده است.9 اينك مشتى از آن خروار:
1ـ عدم رعايت قواعد همزه در كلماتى همچون: آئين، نمونه هائى، اداء، و….
2ـ حذف نابجاى همزه (است) و فعل ربطى (اند) در كلماتى چون: يكسانست، گرفتارست و…، و ذكر نابجاى آن در: اينجا است، دانا است و….
3ـ عدم رعايت اتصال و انفصال كلمات در مثل: ميگفتند، بكار ميبردند، درجه بندى ها، و….
(از آنجا كه اين اغلاط به وفور در صفحات كتاب ديده مى شوند، خواننده را به صفحه اى خاص، ارجاع نمى دهيم؛ هر صفحه از كتاب ـ بى اغراق ـ نمونه اى است از اين معايب.)
4ـ تشتت در عبارات و سياق كتاب؛ براى نمونه هنگام ذكر نام نويسندگان و شاعران گاه به نام (اقبال پاكستانى) برمى خوريم و گاه به (اقبال لاهورى) (ص28، ص64 و…) و يا در ص94 شعراى از (مهدى بهاءالدين) آمده و لى هيچ گونه توضيحى درباره وى ديده نمى شود.
همچنين در ص170 در مقدمه اى كه بر ترجمه شعر فرزدق (از عبدالرحمن جامى) نوشته شده، مى خوانيم: (… عمل تكريم آميز مردم، هشام اموى را كه ناظر جريان بود، متغيّر ساخت و در شناختن امام تجاهل ورزيد و از يكى پرسيد كه اين كيست؟…) ولى هنگامى كه اصل شعر را مى خوانيم، چنين مى بينيم:
شاميئى كرد از هشام سئوال
كيست اين با چنين جمال و جلال؟
5ـ در اين كتاب علايم سجاوندى نيز مورد بى مهرى قرار گرفته اند و در بسيارى موارد كاربردى نادرست داشته اند. بمثَل مؤلّفان كتاب گويا تفاوتِ گيومه و پرانتز را درنيافته اند و در بسيارى صفحات، به جاى استفاده از گيومه، از پرانتز استفاده شده است. (ر.ك: ص28، 44، 81، 86 و…) نمونه هاى اين سهل انگارى آن قدر فراوان است كه تنها تورّقى از سرِ تفنّن، خواننده را به منتهاى اين مدّعا، خواهد رساند.10
پاورقى:
1. ر.ك: ماهنامه كيهان فرهنگى (ارديبهشتِ 1363)؛ مجموعه (در حرَم دوست) (يادواره دكتر سادات ناصرى)، انتشارات علامه طباطبائى، ص98ـ103؛ كيهان فرهنگى (بهمن 1372)، سال دهم، شماره11.
2. ر. ك: دكتر سيد جعفر شهيدى، (آموزش فارسى در سطح هاى پيش از دانشگاه) در مجموعه سخنرانيها و مقالاتِ (آموزش زبان و ادبيات فارسى در دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالى)، چاپ وزارت علوم و آموزش عالى، تهران، 1350، ص25.
3. ر. ك: جلال آل احمد، چند نكته درباره مشخصات كلى ادبيات معاصر،ماهنامه فرهنگ، شماره2، ص98ـ102.
4. ر. ك: محمد مقدّم، زبان فارسى و آموزش آن، ص20، مندرج در مأخذ شماره2.
5. رضا براهنى، تاريخ مذكّر (فرهنگ حاكم و فرهنگ محكوم)، تهران، نشر اوّل، ص268.
6. همان مأخذ، ص269.
7. ر. ك: ذبيح الله صفا، آيين سخن، انشارات ققنوس، چاپ دوازدهم، ص61ـ62؛ دكتر سيروس شميسا، بيان، انتشارات فردوس، چاپ اول، ص235ـ255.
8. براى نمونه ر. ك: كيهان فرهنگى (بهمن 1372)، سال دهم، شماره11، مقاله (چو معلوم است شرح ازبر بخوانيد) از حسين مسجدى.
9. ر. ك: (زبان و نگارش فارسى) دكتر حسن احمدى گيوى، دكتر اسماعيل حاكمى و ديگران، تهران، انتشارات سمت، 1372، چاپ ششم.
10. شماره صفحات مندرج در اين مقاله، براساس چاپ شانزدهمِ كتاب است.
نقد يك كتاب درسى
مهريزى مهدى
آشنايى با منابع و متون اسلامى. دفتر تحقيقات و برنامه ريزى درسى. (تهران، شركت چاپ و نشر ايران، 1371) 173ص، وزيرى.
اين كتاب از متون درسى دوره كاردانى تربيت معلم براى رشته هاى دينى ـ عربى و امور پرورشى است كه در سال چهارم برخى از دبيرستانهاى معارف اسلامى تدريس مى شود.
مطالب كتاب را يك مقدمه و پنج فصل بدين شرح تشكيل مى دهد:
فصل اول. ضرورت شناخت منابع و متون اسلامى.
فصل دوم. قرآن كريم.
فصل سوم. سنت و معرفى منابع حديث.
فصل چهارم. نهج البلاغه.
فصل پنجم. ادعيه اسلامى.
مقدمه به تبيين جايگاه و ضرورت اين ماده درسى اختصاص دارد. (روزى نيست كه كتاب يا كتابهاى جديد، با عنوانهاى مختلف درباره مسائل اسلامى سر از چاپخانه ها بيرون نياورد وبر شمار كتابهاى موجود در اين زمينه افزوده نگردد. بسيار طبيعى است كه از خود بپرسيم ريشه مطالب موجود در اين كتابها در كجاست؟) (ص1)
آنگاه به اين پرسش چنين پاسخ داده شده كه:
(… ولى معمولاً نوشتارها و گفتارهاى اسلامى در ريشه و مغز متكى به يك عده منابع اصيل هستند كه نويسندگان و گويندگان از آن منابع اخذ نموده و برداشتهاى فكرى خود را از آنها در قالبى متناسب با شرايط زمانى و مكانى مطرح مى سازند) و سپس هدف كتاب را معرفى اين منابع اصيل دانسته است:
(از اين رو بايد سرچشمه ها را شناخت. كتاب حاضر گامى است در شناخت منابع و متون اسلامى و دريچه اى به سوى سير در آن فضاى بى پايان معارف و فرهنگ الهى.) (ص1)
كتابهاى درسى كه به طور معمول حاصل تلاشِ جمعى صاحب نظران است و در مراحل مختلف مورد بازبينى و بررسى قرار مى گيرد، شايسته است كه، اصول و قواعد تدوين و تاليف در آن منظور گردد، و اتقان، درستى، انسجام، نظم، رسايى و شيوايى و تناسب، كه از ويژگيهاى يك تاليف است، به طور كامل در آن ديده شود.
متأسفانه، فراوان ديده مى شود كه متون درسى در آموزش و پرورش و نيز آموزش عالى چنين نيست. نوشته حاضر به بررسى پاره اى از نارساييها در كتاب ياد شده، مى پردازد. اين مطالب در پنج قسمت عرضه مى گردد. يك. غلطها
در اين كتاب به غلطهاى بسيارى برمى خوريم، كه شايسته يك متن درسى نيست. نمونه اى از آن را مى آوريم.
1ـ در ص21، تفسير مجمع البيان را از تفاسيرى مى داند كه علوم مختلف در آنها جمع شده است، و در ص44، همين تفسير را جزو تفاسيرى ياد كرده كه (بيشتر به جنبه هاى ادبى و فصاحت و بلاغت پرداخته اند) و در ص53، آن را در زمره تفاسير جامع آورده است.
از سوى ديگر در ص21 تفسير تبيان را در شمار تفاسير كلامى قلمداد مى كند، با اينكه در ص30، از قول طبرسى، نويسنده مجمع البيان نقل مى كند كه وى از تبيان شيخ طوسى بهره فراوان برده و آن را الگوى خود دانسته و (قدم در جاى پاى او نهاده است).
حال بايد پرسيد تفسير مجمع البيان جامع است؟ يا كلامى؟ و يا ادبى؟
2ـ در ص60، درباره حديث قدسى چنين آمده كه (از صد حديث تجاوز نمى كند، احاديث قدسى در مجموعه اى جداگانه به همين نام (حديث قدسى) جمع آورى شده است.)
اولاً مجموعه هاى حاوى احاديث قدسى متعددند، كه مى توان برخى از آنها را نام برد.
1ـ الاحاديث القدسية. المجلس الاعلى للشئون الاسلامية، 2ج. 1389ق (حاوى چهارصد حديث قدسى از كتب سته و موطاء).1
2ـ جواهر السنية فى الاحاديث القدسية، الحر العاملى م1104ق. بيروت، مؤسسة الاعلمى 1402ق.
3ـ كلمة الله. السيد حسن الشيرازى1400ق. بيروت، 1389ق.
ثانياً تعداد احاديث قدسى بسيار متفاوت است.
در كتاب اول تعداد چهارصد حديث و در كتاب دوم بيش از سيصد و در كتاب سوم تعداد چهارصد و هفتاد حديث قدسى آمده است.
3ـ در همان صفحه60، در مورد حديث ائمه معصومين چنين آمده است:
(بايد دانست كه در واقع اكثر اين احاديث (نبوى) هستند، يعنى امامان اين حديثها را از پيش خود به عنوان حرف و قول خويش به مردم نگفته اند، بلكه واسطه نقل حديث بوده اند.) اين مطلب خطاست، براى نشان دادن اين خطا، آمارى از (فهرس احاديث اهل البيت(ع)) اثر بنياد پژوهشهاى اسلامى نسبت به اصول و فروع كافى نقل مى كنيم:
در اصول كافى حضرت زهرا، امام حسن، امام حسين، امام هادى، امام عسكرى و حضرت حجت حديثى از پيامبر(ص) نقل نكرده اند. حضرت على(ع) 16حديث از پيامبر نقل كرده با اينكه 559 حديث مستقل دارند. امام صادق(ع) 2306 حديث مستقل دارند و تنها 782 حديث از پيامبر(ص) و آبا و اجداد خويش نقل كرده اند.2
در فروع كافى حضرت على(ع) 689 حديث مستقل و 16حديث از رسول خدا نقل كرده است. امام صادق(ع) 7079 حديث مستقل دارند و تنها 1421 حديث از پيامبر(ص) و آبا و اجداد خويش روايت كرده اند.3
با اين وصف چگونه مى توان چنين ادعايى كرد. روشن است كه همين نسبت در ساير كتب حديث نيز جارى است.
4ـ در صفحه 59 در تعريف (سماع) چنين نگاشته شده:
(سماع از ريشه سمع به معناى شنيدن است و منظور از آن اين است كه راوى اصلى يعنى حلقه متصل به معصوم در زنجيره سند خود شخصاً و به طور مستقيم حديث را از معصوم سماع كرده باشد نه اينكه از دهان ديگران شنيده باشد.)
(سماع) يكى از بهترين راههاى تحمّل حديث است و آن اين است كه راوى از استاد (شيخ) شنيده باشد و اختصاص به شنيدن از معصوم ندارد.4
5ـ در ص60، يكى از تفاوتهاى حديث قدسى با قرآن چنين ذكر شده است:
(علاوه بر اين، تاريخ تدوين قرآن و سير نزول آن با تواتر است در حالى كه حديث قدسى جزء اخبار آحاد مى باشد.)
آنچه در مورد قرآن با تواتر ثابت است، اصل قرآن است نه تاريخ تدوين و سير نزول آن. پيداست كه در اينجا خلطى صورت گرفته است.
در مورد زمان تدوين قرآن، همچنين سير نزول آيات، اختلاف نظرهاى فراوان در ميان صاحبنظران علوم قرآنى وجود دارد. نسبت به جمع و تدوين قرآن اختلاف نظر عميقى است. برخى معتقدند در زمان پيامبر(ص) انجام شده و برخى آن را محصول دوران پس از پيامبر(ص) مى دانند.5 ولى رواياتى كه در اين زمينه وارد شده، به تعبير برخى از محققان متناقض است.6
در باب سير نزول نيز روايتها مختلفند؛ علاوه بر آن، به گفته علامه طباطبايى اينها خبر واحدند و ارزش دينى و تاريخى ندارند.7
6ـ در ص63، حديث مسند و متصل را مترادف گرفته است. با اينكه در ميان عالمان علم حديث اختلاف نظر است. برخى آن را مرادف و گروهى متصل را اعم مى دانند. مناسب بود به اين مطلب توجه مى شود.8
7ـ در صفحه 90ـ91 جدولى براى ارائه كتب حديث ترسيم شده است. در اين جدول نام اين كتب به عنوان كتب حديث به چشم مى خورد:
كشف الغمة فى معرفة الائمة، على بن عيسى اربلى.
محجة البيضاء، فيض كاشانى
الغدير، علامه امينى
الذريعة الى تصانيف الشيعة، شيخ آغابزرگ تهرانى.
در همين جدول تاريخ وفات شيخ صدوق سال 281ق ذكر شده، با اينكه 381 درست است.
تاريخ وفات شيخ طوسى يك جا قرن پنجم و يك جا 281ق ذكر شده كه البته سال 460ق صحيح است.
تاريخ وفات شيخ مفيد نيز 281ق آمده، با اينكه 413ق درست است.
تاريخ وفات آمِدى، مؤلف غرر الحكم 281ق دانسته شده، با اينكه در قرن پنجم بوده است.
در همان جدول علامه طباطبايى، محمدرضا حكيمى، محمدى رى شهرى، علامه امينى و شيخ آغابزرگ را جزء معاصر هم آورده است. با اينكه به جز استاد محمدرضا حكيمى و آقاى محمدى رى شهرى، ديگران به رحمت حق پيوسته اند و تاريخ وفات آنان از اين قرار است:
علامه طباطبايى: م1402ق ـ 1361ش.
علامه امينى: م1390ق ـ 1349ش.
شيخ آغابزرگ تهرانى: م1389ق.
و در همان جدول براى الحياة شش جلد ترجمه ذكر شده با اينكه تنها يك جلد آن به فارسى درآمده است.
8ـ در ص92 صحيح ابوداود و صحيح ترمذى، از كتب حديث اهل سنت دانسته شده است؛ با اينكه نام اين دو كتاب سنن است و جالب است كه در ص95 همين كتاب، عكس روى جلد كتاب ابى داود با عنوان (سنن ابى داود) چاپ شده است.
در همان صفحه 92، كتاب (الموطأ) را نوشته ابن مالك دانسته اند، با اينكه نويسنده آن مالك بن انس متوفاى 169ق يا 179ق است. دو. ترجمه نادرست
در اينجا به سه نمونه اشاره مى كنيم:
1ـ در ص48، عبارت تفسير مجمع البيان چنين ترجمه شده: (… و آيه بر وجوب اخراج كفار از مكه دلالت دارد مثل قول خداوند (حتى لاتكون فتنة) و كلمه سنت نيز به دنبال آن آمده است و اين به اعتبار اين فرمايش است كه در جزيرة العرب دو دين جمع نمى شود.)
متن مجمع البيان چنين است: (و فى الآية دلالة على وجوب اخراج الكفار من مـكة كـقوله لاتـكون فـتنه و السنة قـد وردت ايـضاً بـذلك و هـو قوله لايجتمع فى جزيرة العرب دينان.)9
يعنى: آيه بر وجوب اخراج كفار از مكه دلالت دارد، همان گونه كه آيه حتى لاتكون فتنة نيز دلالت مى كند. اين مطلب (وجوب اخراج كفار) در سنت و احاديث نيز آمده است و آن فرمايش پيامبر است كه دو دين در جزيرة العرب جمع نشود.
2ـ در ص88، عـبارتى از بـحارالانـوار نقل و ترجمه شده است:
(يا سلمان ان عندها يُؤتى شئ من المشرق و شئ من المغرب يلون امتي… اخبارهم خناء…)
(اى سلمان! در آن زمان چيزى را از طرف مشرق و چيز ديگرى را از طرف مغرب براى مردم مى آورند و بدين وسيله امت مرا رنگ مى كنند…، گفتار آنان همه دشنام و زشتى است.)
در اين عبارت عربى فعل يُؤتى) و (يُلَوَّنُ) مجهول است، ولى معلوم ترجمه شده است؛ با اينكه در اعراب گذارى، اعراب فعل مجهول به آن داده شده، و نيز اَخبار كه جمع خَبَر است به گفتار ترجمه شده است.
3ـ در ص130، سخن ابن ابى الحديد در شرح اين كلام اميرمومنان(ع) (اعيانهم مفقودة و امثالهم فى القلوب موجودة) چنين ترجمه شده است:
(و مثل هاى آنان در دل، سخنى كنايه آميز و دوپهلو است، معنايش اين است كه ذات آنان در بهشت برين است. وجه تشابه بين امثال و قلوب روشن است، چه، وجه مشترك هر دو شرف است: همچنانكه بهشت برين افضل عوالم است، قلب هم اشرف عالم انسانى است…)
عبارت ابن الحديد اين است:
(و امثالهم فى القلوب كناية و لغز و معناه ذواتهم فى خطيرة القدس و المشاركة بينها و بين القلوب ظاهرة لان الامر العام الذى يشملهما هو الشرف فكما ان تلك اشرف عالمها كذا القلب اشرف عالمه…)10
خطاى مترجم اين است كه ضمير (بينها) را به (امثال) ارجاع داده و گفته (وجه تشابه بين امثال و قلوب) با اينكه ضمير به حظيرة القدس برمى گردد. از اين رو در سطر بعد مترجم مقايسه را بين بهشت برين و قلب انسانى صورت داده است. سه. ساده انگارى و كم اهتمامى
در اينجا مواردى را يادآور مى شويم كه گرچه غلط است و مى شد در بخش يك آورد، اما نشانى از كم اهتمامى و ساده انگارى دارد.
1ـ در ص2، متون اسلامى، چنين تعريف شده است: (آن دسته از كتابها و مجموعه هايى است كه دربرگيرنده اصول و معارف و احكام اسلامى بوده و براى اكثريت معتبر باشند.)
اين تعريف بسيار مبهم است. آيا كتب فقهى و اخلاقى جزء متون اسلامى به شمار مى رود يا نه؟ چرا در كتاب از آنها ياد نشده است؟ مقصود از اعتبار چيست؟ كدام اكثريت ملاك هستند؟ به كتب حديث اهل سنت، فقيهان شيعى اعتنايى ندارند؟ آيا از متون اسلامى خارج است؟ و…
2ـ ص4، بحثى را با عنوانِ (شرايط كار تحقيقى) ذكر كرده، و آن را زيرمجموعه (فصل اول: ضرورت شناخت منابع و متون اسلامى) قرار داده است. روشن نيست چه رابطه اى بين عنوان عام و خاص وجود دارد؟ در همين فصل، ص2، دو عنوانِ ديگر چنين است:
(تعريف چند اصطلاح) و (وجوه ضرورت شناخت منابع و متون).
اين دو تيتر نيز با عنوان عام سازگار نيست.
3ـ در ص21، روش تفسير قرآن را روايى و قرآن به قرآن آورده و هنگام توضيح، تعبير روايى و غيرروايى را ملاك قرار داده است. حق آن بود كه ابتدا به تفسير قرآن به قرآن و غير آن تقسيم مى شد و سپس قسم دوم به روايى و غير روايى تقسيم مى گشت.
4ـ در ص50، س21 (الجامع لاحكام القرآن) درست است.
5ـ در ص63، حديث ضعيف را به حديثى كه نه صحيح و نه حسن و نه موثق باشد، تعبير كرده است. با اينكه، حديث موثق در اين كتاب تعريف نشده.
6ـ در ص63، در تعريف حديث حَسَن آمده: (حديثى كه سند آن از طريق افراد شيعى و امامى كه از طرف همه مدح (و نه تعديل) شده، به معصوم برسد.)
در حديث حسن لازم نيست راوى را همه علماى رجال مدح كنند. محتمل است مقصود پديدآورنده اين باشد كه همه راويان مدح شده اند. پس عبارت نارساست.
7ـ در ص65، حكم بن عتيبه درست و حكم بن عيينه غلط است.11
8ـ در ص82، اين عبارت به صورت درشت آمده: (نمونه اى از كتاب الوسائل الشيعة)، با اينكه وسائل الشيعة درست است و در ص81 درست نوشته شده و در ص83 عكس روى جلد كتاب (وسائل الشيعة) بدون (ال) آمده است.
9ـ در ص109، حديث غلط نقل شده است: آنچه نقل شده اين است: (فحق على الناس ان يسمعوا و ان يجيبوا اذا دعوا). صحيح آن است كه: (فحق على الناس ان يسمعوا له و ان يطيعوا و ان يجيبوا اذا دعوا.)12
از پاره اى ضعفهاى ادبى و نگارشى مانند: شاخصيّتى (ص2، س9)، فوقاً (ص9، س23) و… نيز بايد چشم پوشيد. چهار. عدم ارجاع به منابع
روش مؤلف يا مؤمنان چنين بوده كه منابع را در پاورقيها ذكر كند و گاه توضيحاتى روشنگر نيز بياورد؛ امّا اين شيوه حَسَن در همه جا رعايت نشده، بلكه گاهى كه نياز به ذكر مأخذ و منبع بيشتر بوده، ارجاعى صورت نگرفته است. مواردى را به عنوان مَثَل ياد مى كنيم:
1ـ در ص64 از اولين كاتبان حديث ياد شده، بدون آنكه مرجعى ارائه شود.
2ـ در ص65 پاورقى شماره دو سندى ارائه نشده است. در همين پاورقى آمده (اصل سليم بن قيس) و (ظريف بن ناصح) هم اكنون مستقلاً وجود دارند، اما كجا؟
3ـ در ص68، كلام مفيد بدون مدرك آمده است.
4ـ در ص98، سطر4، 6و11 چند مطلب مهم را بدون ذكر مرجع ذكر كرده است.
و موارد فراوان ديگر. پنج. پيشنهادها
در اين قسمت به ذكر مطالبى مى پردازيم كه اگر رعايت شود، متن آموزشى كاملترى عرضه خواهد شد.
1ـ در ص10، از (كتب لغت عربى مخصوص قرآن و حديث) ياد شده است. بهتر بود كه كتب لغت مخصوص قرآن از كتب لغت مشترك قرآن و حديث جدا شود. نيزبهتر بود قيد (عربى) از تيتر حذف شود. زيرا از قاموس قرآن هم نام برده شده كه كتاب لغت فارسى است.
2ـ در پاورقى صفحه11، مناسب بود نام مؤلفان و زمان تأليف بيان مى شد.
3ـ در ص14 بهتر آن بود كه برخى كتب علوم قرآن به فارسى و عربى معرفى مى گشت. همان گونه كه در باب ترجمه هاى قرآن و كتب لغت عمل شده است.
4ـ در ص21، مناسب بود ترجمه (نعمانى) در پاورقى بيايد، و نيز مناسب بود منبعى كه از كتاب تفسير او ياد كرده، معرفى شود.13 البته خيلى شايسته بود كه براى پاورقيهاى اين صفحه و صفحه قبل منابعى معرفى مى گشت.
5ـ در ص40، و در ص48، مناسب بود نام مؤلفان و زمان فوت و حيات آنان ذكر شود.
6ـ در ص63، مناسب بود خبر موثق آورده و تعريف شود، همان گونه كه شهيد در دراية و پدر شيخ بهايى در وجيزه و… عمل كرده اند.14
7ـ در ص67، در ذيل بحث اصول كافى مطالبى ذكر شده كه مربوط به كتاب (كافى) است نه (اصول كافى). بهتر بود آن مطالب قبل از عنوان يادشده، آورده شود.
8ـ در ص67 به بعد مناسب بود منابعى در پاورقيها براى مطالعه بيشتر پيرامون اين كتب معرفى گردد.
9ـ در ص68، ذكرى از حديث (قوى) به ميان آمده كه در درسهاى قبل تعريف نشده است. مناسب است در بحث اقسام خبر بدان اشاره شود يا اينكه در پاورقى تعريفى از آن ارائه گردد.
10ـ در ص92، بهتر بود برخى از مشخصات و ويژگيهاى (صحاح سته) بيان شود. همان گونه كه در باب كتب حديث شيعه عمل شد.
11ـ در فصل پنجم، ص142 به بعد، پس از بيان جايگاه دعا مناسب بود ابتدا كتب دعا مانند (صحيفه سجاديه) معرفى شود و سپس دعاهاى منتخب مانند: دعاى كميل و… مورد توجه قرار گيرد. زيرا اولاً هدف كتاب معرفى متون اسلامى است، ثانياً شيوه مولف در قسمتهاى قبل نيز چنين بوده است.
12ـ در ص161 مناسب بود از معجمهاى (صحيفه سجاديه) نيز ياد شود.
اميد است اين نكات و تذكرات مورد توجه پديدآورندگان اين اثر قرار گيرد و در چاپهاى بعد منظور گردد.
پاروقي:
1. كاظم مدير شانه چى، دراية الحديث. قم، دفتر انتشارات اسلامى، ص13.
2. فهرست احاديث اهل البيت. مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، ش26، مقدمه.
3. همان. ش17، مقدمه.
4. دراية الحديث. ص132ـ133.
5. آية الله العظمى خوئى، البيان. ص257ـ277. الميزان. ج12، ص119ـ193.
6. البيان، ص258.
7. الميزان. ج13، ص233ـ234. قرآن در اسلام. ص126ـ128.
8. دراية الحديث. ص56ـ57.
9. مجمع البيان. ج1، ص286.
10. شرح ابن ابى الحديد. ج18، ص350.
11. وسائل الشيعه. ج1، ص دوم، پاورقى.
12. الميزان. ج4، ص385 ذيل آيه58 از سوره نساء.
13. رجوع شود به معجم رجال الحديث. ج14، ص221. رجال النجاشى. ص271.
14. دراية الحديث. ص44. *
دفتر نشر ميراث مكتوب
1. ضرورت احياء متون*
اسلام غنى ترين فرهنگ دنياست, چه سرچشمه معارف و علوم آن, وحى و مخاطبان وحى است. آخرين دين آسمانى است كه ناسخ همه اديان و كتابش همچنين پيام الهى است.
قرآن چون سخنى بى پايان و جامع است, هركس به قدر توان و استعداد خود, از آن بهره مى برد و سعى بر رفع ابهام از چهره پررمز و راز آن مى كند و دريچه اى به سراپرده اسرار آن مى گشايد. قرآن آينه اى است به شفّافى قلب خاتم الاولياء, هركس به همان اندازه كه ظرف وجودى خود را صيقل داده, از آن كسب نور كرده و خود را در آن مشاهده كرده است. هر علم و دانشى به گونه اى نشو و نما و حيات و بقاى خود را مرهون قرآن است. آثار دانشمندان بزرگ اسلامى به نور قرآن جاودانى شده اند. چنانكه شناخت و درك عميق قرآن و روايات, براساس همين آثار رشد و ترقى داشته است. تنوع دركها و فهمهاى نابغه هاى فرهنگ اسلامى, به نسبت قربى كه به وحى داشته اند, نيز به شناخت هرچه بهتر دين اسلام و فرهنگ اسلامى و شناساندن آن به نسلهاى آينده خود كمك كرده است. لذا مطالعه در آثار علمى و تحقيقى انديشمندان برجسته تاريخ اسلامى گام نخست و مقدمه اى واجب براى دركى صحيح و عميق از معارف اسلامى است. خصوصاً كه بزرگترين شخصيتهاى اسلامى نظير ابن سينا, فارابى, خواجه نصير طوسى, قطب الدين شيرازى, حافظ شيرازى, شيخ طوسى, ملاصدرا و دهها دانشمند ديگر, از سرزمين پربركت ايران اسلامى برخاسته و هريك نقطه عطفى در تاريخ تحولات علمى و فرهنگى بوده اند.
جاى بسى تأسف و حسرت است كه از يك سو مهمترين آثار و ميراث گرانقدر اين بزرگان تاريخساز را شرق شناسان غربى چاپ و منتشر كرده اند و از ديگر سوى, هنوز بسيارى از رسائل و كتب فارسى و عربى كتابخانه فرهنگ اسلامى ـ كه گويا رقم آنها از صدها هزار تجاوز مى كند ـ از دسترس محققان به دور مانده و دست حمايت فرهنگ دوستان از عرضه علمى و دقيق آن كوتاه بوده است.
فرهنگ ماندگار و هويت دار, فرهنگى است كه همواره خود را بشناسد و بشناساند و هيچ گاه از اين امر مهم بى نياز نشود. فرهنگى كه زبان آن قرآن است و تمام ادبيات اسلامى در حُكم ترجمه اى است از معارف بى پايان قرآنى و هنر و معماريش نيز بر اصول هندسه اسلامى مبتنى است.
لازمه بى توجهى به فرهنگ اصيل و ديرينه خودى, رويكردى به فرهنگ وارداتى بيگانه و فرهنگ تحميلى مترجَم است. درك صحيح از فرهنگ مترجَم, متوقف است بر فهم دقيق و درك مستمر از علوم و معارف اسلامى, لذا جز اين, مقابله با تهاجم فرهنگى بيگانه امرى نادرست و غير اصولى مى نمايد.
از آنجا كه اسلام از آغاز به نقاط مختلف جهان راه يافت, لذا آثار بيشمارى توسط ديگر دانشمندان اسلامى تأليف و ترجمه شد از اين رو, سهم شخصيتهاى برجسته ديگر سرزمينها در جاى خود محفوظ است و بى شك مراكز علمى و پژوهشى دنيا به يك تبادل فرهنگى و علمى اصيل نيازمندند. چنان كه زبان عربى در سطح جهان و زبان فارسى در شرق آسيا و آسياى ميانه رواج بسيارى دارد. از اين رو, حفظ هويت فرهنگى, طالب چنين ارتباط تنگاتنگى است.
دفتر نشر ميراث مكتوب وابسته به امور معاونت فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, با توجه به همين ضرورت شكل گرفت. هدايت, نظارت, ايجاد تمركز و حمايت از مراكز تحقيقاتى, مصحّحان و ناشران اين آثار, از جمله وظايف اصلى اين دفتر است. 2ـ وظايف و اهداف اين دفتر
2ـ1. ايجاد جريان فرهنگى
از آنجا كه اين دفتر به صورت ستادى و اجرايى عمل مى كند, لذا بر آن است تا از كليه مراكز تحقيقاتى و علمى, دانشگاهها, كتابخانه ها, ناشران و محققان مستعد حمايت لازم و اشراف و نظارت صحيح بر انجام فعاليتهاى متعدد داشته باشد. بخش احياء متون خطى, بخش فرهنگى كاملاً ريشه اى و اصيل است كه به دلايلى همواره مهجور بوده و بى شك بدون حمايتهاى دولتى توان بقا و ادامه حيات نداشته و سوبسيد فرهنگى قابل توجهى را مى طلبد, زيرا جامعه در گذشته از درك اهميت اين بخش عاجز بوده و استقبال چندانى نمى كرد, به تبع آن, ناشران فرهنگى نيز با نگرانى زيربار انجام چنين كارهايى رفته اند.
از اين رو, نه تنها استعدادهاى مشتاق, پيگير امر تصحيح و احياء متون بوده اند كه در انجام آن, دچار سختيها و مرارتهايى نيز شده اند. مسأله دشوارى و گرانى هزينه تهيه و دريافت نسخه بدلها, نبودن دستگاههاى ميكروفيلم, عدم همكارى مسؤولان (برخى كتابخانه ها و حبس نسخه هاى نفيس) عدم اطلاع از دوباره كاريها, داشتن نگرانى از اينكه چه ناشرى متحمّل هزينه سنگين چاپ آن خواهد شد و مسائل ديگر, مزيد بر علت شده و كار بدانجا رسيده كه براى شروع اين امر خطير, مى بايست با حمايت صحيح از مصحح و ناشر و كتابخانه ها و دانشجويان سطوح عالى, دست به ايجاد يك جريان فرهنگى زد.
براين اساس, كارِ شناسايى نسخه هاى نفيس (از لحاظ موضوعى و محتوايى) با استفاده از تجربيات فهرست نويسان, كتابشناسان, مصححان مجرّب و خبره, فهارس خطى كتابخانه ها و كارهاى در دست انجام مصححان, كارهاى در دست چاپ ناشران, پايان نامه هاى دوره هاى فوق ليسانس و دكترى و… طبق ملاكها, شرايط و اولويتهايى ـ كه ذكر آن خواهد آمد ـ آغاز گرديد و گامهاى مؤثرى برداشته شد و استقبال شايانى از آن به عمل آمد.
بدين روى, اميد است با حمايتى كه اين دفتر مى تواند از مصححان و ناشران كند, جريان چاپ و انتشار متون مصحَّح و منقَّح, تحت نظارت اساتيد متخصّص و گروه علمى اين دفتر انجام گرفته و موانع پيشرفت كار برداشته شود و شوق و عزم و اهتمام افراد مستعد و خوش ذوق و صاحب انديشه, در اين راه جزم و تقويت گردد. اينجاست كه با ايجاد جريان فرهنگى اصيل مى توان به حفظ و حراست از فرهنگ خودى اميدوار بود. 2ـ2. توليد منابع و مصادر علمى براى مراكز تحقيقاتى و دانشگاهى
شكى نيست كه هر محقّق و مؤلّفى موفقيت خود را مرهون بهره هرچه بيشتر از منابع و مآخذ دست اول مى داند و چنان كه گفتيم تعدّد و تنوّع دركها و فهمها از سرچشمه هاى اصلى معارف و علوم به گونه اى است كه هيچ كتاب و رساله اى تكرارى نخواهد بود و گرنه پيشرفت علم مورد سؤوال واقع مى شد.
تأثرانگيز است كه بخش عظيمى از آثار انديشمندان بزرگ اسلامى, يا سر از كتابخانه هاى گوشه و كنار دنيا درآورده كه دريافت آنها مشقت آور و شايد ناممكن مى نمايد, يا مفقود شده و اثرى جز نام آنها باقى نمانده تأسف انگيزتر, امكان دسترسى به آنها هست ولى به دلايلى كه ذكر شد, كم لطفى فرهنگى نسبت به آنها شده است. براى جبران اين مسأله, دفتر نشر ميراث مكتوب, شايسته ديد كه جريان فرهنگى مورد نظر را با تشويق افراد مستعد و جذب و هدايت آنها آغاز و متون شناسايى شده و مورد تصويب را در اختيار آنها قرار دهد. 2ـ3. جذب محققان مستعد و دانشجويان علاقه مند
استفاده از توان علمى و استعداد فردى اشخاص صاحب قريحه و پرتلاش و نيز دانشجويان دوره هاى كارشناسى ارشد و دكترا در تصحيح و احياء ميراث مكتوب از متفكران نامدار ايران اسلامى, امرى مطلوب و ضرورى مى نمود. شايد بهترين راه ايجاد جريان فرهنگى مورد نظر, همين طريق باشد. لذا حمايت اين دفتر از دانشجويانى كه موضوع پايان نامه هاى خود را امر تصحيح و تحقيق متون خطى قرار مى دهند, انگيزه آنان را در حسن انجام كار دوچندان مى كند و با نظارت و راهنمايى اساتيد خبره بر دقت و صحت كار افزوده مى شود و بدينوسيله نيروهاى لايقى تربيت مى شوند. ضمناً اين دفتر تسهيلاتى را از جمله تقبّل بخشى از هزينه نسخه هاى تهيه شده, كاغذ استنساخ و پرداخت حق التصحيح در اختيار مصحح قرار مى دهد. 2ـ4. اطلاع رسانى و ايجاد تمركز و هماهنگى
يكى از آسيبهاى فرهنگى در هر جامعه, دوباره كاريهاى پرخرج ولى بى فايده است. دوباره كارى در كارهاى تحقيقاتى و پژوهشى نه تنها كم فايده نيست كه بسيار سودمند و كارگشاست. امّا در امر ترجمه, تصحيح و تأليف چندان اثرى ندارد. در اين امور, گاه مترجم و مصحح در سير انجام كار احساس نگرانى دارد. بعضاً كسانى مدعى انجام تصحيح متنى هستند, ليكن سالها مى گذرد و كتابى عرضه نمى كنند, حتى موجب انصراف انجام آن توسط ديگران مى شوند. از سوى ديگر بعضى بدون دادن اطلاعات به نشريه يا رسانه اى, نسخه اى را تصحيح و تحقيق مى كنند و با اين عمل خود, دوباره كارى را اشاعه مى دهند.
از اين رو, دفتر نشر ميراث مكتوب, ايجاد اين هماهنگى و تمركز را جزء وظايف خود دانسته و تاكنون گامهاى مفيد و مؤثرى را برداشته و بيش از ده مورد را متذكر شده است.
تهيه فهرستى از نسخه هاى مصوّب و برگزيده اين دفتر و تكثير آن, معرفى متون در حال تصحيح در مجلات تخصصى مانند آينه پژوهش, بيّنات و نشر دانش, پيش بينى راه اندازى فصلنامه اطلاع رسانى و نقد متون, نصب اعلاميه در كتابخانه ها و مراكز نگهدارى متون خطى, ارتباط با ناشران متون و… از جمله فعاليتهاى دفتر نشر ميراث مكتوب در اين راستاست. 2ـ5. حمايت از ناشران فرهنگى
ناشران فرهنگى افراد دلسوز و درد آشنايى هستند كه همواره در راستاى هدف مقدس احياء ميراث مكتوب اسلامى, متحمل بار هزينه هاى سنگين و طاقت فرساى چاپ و انتشار و توزيع كتابهاى مذكور بوده اند و از اين رو, تعداد آنها اندك و شايد, تنها توفيق آنها در جذب سرمايه اصلى كار بوده است. براين اساس, معاونت فرهنگى در دو زمينه كمك مناسب و شايسته اى به آنها كرده است:
1ـ تأمين كاغذ كتابها به نرخ دولتى 2. پيش خريد يك سوم از تيراژ كتاب (حداكثر 1000جلد) كارى است كه اين معاونت با آن, ناشر را به همكارى دعوت كرده است. البته با توجه به اينكه اين دفتر آثار آماده اى را در اختيار ناشر قرار مى دهد و براى آماده كردن آن, مشكلاتى را پشت سر گذاشته و مخارجى را متحمل مى شود, متقابلاً ناشر متعهد مى شود كه طرح جلد, نشانه دفتر نشر ميراث مكتوب و نوع جلد پيشنهادى را زير نظر اين دفتر انجام دهد تا مجموعه كارهاى منتشر شده از سوى اين دفتر به شكل يكنواخت, زيبا و جالب توجهى عرضه شود. 2ـ6. عرضه ميراث مكتوب به مراكز تحقيقاتى و اسلام شناسى دنيا
بهترين راه ارتباط و تبادل فرهنگى با دنيا معرفى آثار علمى دانشمندان بزرگ ايران اسلامى است. دنياى غرب ـ به گفته گوستاولوبون ـ ترقى و تعالى تمدن و فرهنگ خود را پنج قرن مديون فرهنگ غنى اسلامى مى داند. چنان كه دانشمندان بزرگ اسلامى ـ ايرانى در اين امر مهم, نقش چشمگيرى داشته اند. احياء آثار علمى اين بزرگان و عرضه صحيح و دقيق آنها به عرصه فرهنگ جهانى و مراكز اسلام شناسى و شرق شناسى دنيا, خدمتى بزرگ به اسلام و تقدير و تجليلى شايسته از متفكران بزرگ ايران اسلامى است.
از اين رو برگزارى سمينارهاى علمى در بزرگداشت و تكريم ياد آنها و نيز انتشار مجموعه آثار و تأليفات آنها بسيار ضرورى مى نمايد. در اين راستا, اين دفتر تاكنون توانسته است, بيش از 17تن از دانشمندان بزرگ را كه اغلب آثار آنها مخطوط مانده, شناسايى كند و بنا دارد رسائل و مصنفات آنها را به صورت مجموعه تحقيق, تصحيح و منتشر كند.
از اين دسته اند:
1. ابوعلى مسكويه رازى
2. خاندان دشتكى ها
3. حزين لاهيجى
4. حسن بن عبدالرزاق لاهيجى
5. آقا جمال خوانسارى
6. ميرزا رفيعا نائينى
7. عليقلى بن قراچغاى خان
8. ملاشمسا گيلانى و…. 3. ملاكهاى گزينش نسخه هاى خطى
3ـ1. داشتن خطى نفيس و منحصر به فرد (از لحاظ موضوع و محتوا).
3ـ2. آثار فارسى ـ شيعى قرن سوم تا چهاردهم (با رعايت اولويت).
3ـ3. كليه آثار فارسى پيش از قرن هشتم (با داشتن امتيازات علمى, محتوايى, كاربردى و منحصر به فرد بودن با رعايت اولويت).
3ـ4. آثار خطى عربى علماى طراز اول (با رعايت اولويت).
3ـ5. خالى بودن آثار از مطاعن و تشنيعات و مسائل تفرقه انگيز و خلاف شرع. 4. ملاكهاى عمومى نسخ
1ـ بداعت موضوع و محتوا 2ـ تحقيقى و علمى بودن 3ـ جامعيت و شمول موضوعات 4ـ داشتن نثر فارسى خوب 5ـ كاربردى بودن 6ـ نوآورى 7ـ امتيازات ديگرى از لحاظ علمى, ادبى و هنرى داشتن (اولويت با گزينش آثارى است كه مشابه چاپى نداشته و داراى امتيازات ادبى باشد.) 5. اولويت موضوعات
1ـ ترجمه قرآن و كتب حديث 2ـ ترجمه هاى كهن فارسى در موضوعات مختلف 3ـ تفسيرهاى فارسى 4ـ علوم قرآن 5ـ سيره پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) 6ـ تاريخ اسلام و ايران 7ـ كلام و فلسفه و عرفان فارسى 8ـ ادبيات فارسى و علوم بلاغى 9ـ علوم كاربردى, محض و پايه 10ـ هنرها, فنون و صنايع.
يادآورى مى شود آنچه در گذشته بيش از همه در امر تصحيح متون مورد توجه بوده, نشر متون ادبى, عرفانى و بعضاً فلسفى بود كه شايد اين شبهه را به ذهن برخى كسان مى رساند كه دانشمندان مسلمان ايرانى به علم و دانش به معناى خاص آن اهتمام نداشته اند; غافل از آنكه علماى بزرگ غرب قرنها خوشه چين خرمن معارف و علوم پرفيض اسلامى و ايرانى بوده اند. از اين رو دفتر نشر ميراث مكتوب مى كوشد تا احياء متون علمى را نيز اولويت دهد.
با توجه به آنچه گفته شد, نسخه هاى منتخب و تهيه شده, طبق ملاكهاى گزينش و شرايط عمومى نسخ و رعايت اولويت موضوعى, توسط شوراى علمى اين دفتر, مطالعه و بررسى و پس از تأييد به تصويب مى رسد.
ضمناً هركتاب به تناسب موضوع آن به نظر و تأييد حداقل دو تن از اساتيد صاحبنظر و كارشناس آن موضوع مى رسد. 6. مراحل گزينش و انجام كار تصحيح و انتشار كتاب
آثار و عناوين پيشنهادى كه از طرق مختلف از جمله معرفى فهرست نويسان, كتابشناسان, اساتيد متخصص, بررسى فهارس خطى, نشريات و مجلات اطلاع رسانى, ناشران متون, مراكز تحقيقاتى و راههاى ديگر به اين دفتر مى رسد, به دو گونه مطرح است:
1. آثار و نسخه هاى تصحيح و تحقيق شده و آماده چاپ.
2. صرفاً عناوين كتب خطى براى تصحيح و تحقيق.
در مورد اول, نخست ضرورت اصل موضوع و اولويت چاپ آن برطبق ملاكهاى مشخص, در شوراى علمى بررسى مى شود; در صورت تأييد, كتاب پيشنهادى مورد مطالعه و بررسى دو تن از كارشناسان و متخصصان در آن موضوع قرار گرفته و نكات اصلاحى لازم ذكر مى شود.
در مورد دوم, اگر معرّف و پيشنهاد دهنده, خود متخصص و مجرّب در آن موضوع باشد, در صورتى كه طبق ملاكها و اولويتهاى موجود تأييد شود, فرم شناسايى نسخه ها در اختيار وى قرار مى گيرد و سپس با تأييد اعضاى شورا با مصحح آن قراردادِ تصحيح بسته مى شود. اگر معرّف و پيشنهاد دهنده, تخصص و صلاحيت كافى را نداشته باشد, بايد كپى نسخه خطى يا استنساخ آن را جهت بررسى و اعلام نظر تحويل دهد. در صورت تصويب اصل موضوع, وى ملزم است كار تصحيح را تحت نظر يكى از اساتيد مجرّب در تصحيح انجام دهد و در صورت حسن انجام كار, با وى قرارداد تصحيح منعقد مى شود و با ارائه كار در سه مرحله به عنوان كمك به وى به طور اقساط از مجموع حق الزحمه تقريبى, وجوهى به وى پرداخت مى شود. ضمناً حدود يك سوم هزينه دريافت نسخه هاى خطى از كتابخانه ها, از مصحح آن مطالبه مى شود.
در پايان به عناوين كتابهايى كه توسط اين دفتر در حال حروفچينى و انتشار مى باشد, اشاره مى كنيم:
1. آثار احمدى (فارسى), تأليف: احمد بن تاج الدين استرآبادى (قرن9)
2. احسن الكبار فى معرفة الائمة الاطهار(ع) (فارسى), تأليف: سيد محمد بن ابى زيد عربشاه علوى ورامينى (قرن8)
3. بصائر يمينى (فارسى), تأليف: محمد بن محمود نيشابورى (قرن6) [تفسير]
4. بلابل القلاقل (فارسى), تأليف: ابوالمكارم محمود بن محمد واعظ حسنى (قرن7) [تفسير خطابات قرآن]
5. ترجمه [كهن] التحصين فى مقامات العارفين (فارسى و عربى), تأليف: احمد بن فهد حلّى (قرن9)
6. تفسير تاجم التراجم فى تفسير القرآن للاعاجم (فارسى), تأليف: عمادالدين طاهر بن محمد اسفراينى (قرن5)
7. الجماهر فى معرفة الجواهر (عربى), تأليف: ابوريحان بيرونى (قرن5) [سنگ شناسى]
8. فريدة القصر و جريدة العصر (عربى), تأليف: عمادالدين اصفهانى (قرن6)
9. سُلَّم السماوات (فارسى), تأليف: ابوالقاسم بن ابوحامد (قرن10) [چند دانشى]
10.شـرح ديـوان مـنسوب به حـضرت اميرالمؤمنين با فواتح سبعه (فارسى) تـأليف: حـسين بـن مـعين الـدين مـيبدى (قرن10)
11. شرح نظم الدّر [شرح قصيده تائيّه ابن فارض] (فارسى), تأليف: صائن الدين على بن محمد تُركه (قرن9)
12. فرائد الفوائد فى احوال المدارس و المساجد (فارسى), تأليف: محمد بن زمان بن كلبعلى (قرن11)
13. فوايد راه آهن (رساله تغييرات و ترقّيات در صنعت) (فارسى), تأليف: محمد كاشف (قرن14)
14. مرآة الاكوان (فارسى) [تحرير هدايه ملاصدرا] , تأليف: سيد احمد بن محمد حسينى اردكانى (قرن13)
15. مقاصد اللغه (فرهنگ لغت عربى به فارسى), تأليف: ناشناخته (قرن9)
16. منشآت (فارسى), تأليف: حسين بن معين الدين ميبدى (قرن10)
17. منهاج الكرامة فى اثبات الامامه (عربى), تأليف: علاّمه حلّى (قرن8)
18. مصنفات ابوعلى مسكويه رازى (عربى), تأليف: ابوعلى مسكويه (قرن6)
19. مصنفات حزين لاهيجى (فارسى), تأليف: حزين لاهيجى (قرن12)
20. مصنفات حسن بن عبدالرزاق لاهيجى, (فارسى و مربوط به قرن11)پي نوشت: * از برادر فاضل جناب آقاى اكبر ايرانى كه اين گزارش را در اختيار مجله گذاشتند, سپاسگزاريم. آينه پژوهش *
معرفىهاى اجمالى
تشيّع
سيرى در فرهنگ و تاريخ تشيّع.گروه نويسندگان دايرة المعارف تشيّع. چاپ اوّل: تهران, نشر سعيد محبى, 1373. دهم « 461ص, وزيرى. كتابنامه.
كتاب حاضر در اصل مقاله بلندى است كه با عنوان كلّى (تشيّع) در جلد چهارم دايرة المعارف تشيّع چاپ شده است. اين مقاله بلندترين و مهمترين مقاله دايرة المعارف و در واقع اجمالى از كليه مطالب دايرة المعارف است. زيرا ديگر مقالات دايرة المعارف بسط و تفصيل و روايت مستقل مجموعه عناوين و مطالبى است كه در اين مقاله (و در حال حاضر اين كتاب) آمده است.
اولياى محترم دايرة المعارف براى عامترشدن فايده اين مقاله اقدام به چاپ مستقل آن كرده اند و وعده داده اند كه بزودى به زبانهاى عربى و انگليسى و فرانسه ترجمه خواهد شد.
در مقدّمه كتاب آمده است: (تا آنجا كه اطلاع داريم چنين كتابى با اين ويژگيها, همانندى ندارد. اثر جامعى است كه تاريخ و فرهنگ هزار و چهارصد ساله شيعه را… مى شناساند. با اين همه بايد گفت كه اين كتاب تبليغ تشيع نيست بلكه معرفى تشيع است.) (ص نهم).
كتاب حاضر در شانزده فصل با عناوين ذيل سامان داده شده است: 1. تشيع, 2. فرق شيعه, 3. عقايد و كلام, 4. فقه و اجتهاد, 5. حديث, 6. علم رجال, 7. تفسير, 8. فلسفه, 9. عرفان و تصوف, 10. ادب, 11. علوم, 12. انديشه هاى سياسى, 13. جنبشها و دولتها, 14. تاريخ نگارى شيعيان, 15. احزاب و سازمانهاى سياسى, 16. تشيع در جهان امروز.
در همه مقالات آنچه بيشتر مطمح نظر بوده شيعه دوازده امامى است. ولى به مذاهب شيعى ديگر, مانند زيديه و اسماعيليه و شاخه هاى مختلف آن هم پرداخته شده است. در همه مقالات كليّاتى از موضوع به بحث گذاشته شده و از اطناب و تفصيل غيرضرورى پرهيز شده است. ارجاعات هر مقاله ـ طبق آيين دايرة المعارف نويسى ـ در متن آمده و منابع در پايان آورده شده است.
همه مقالات كتاب, توصيفى و مستند و خواندنى است. از مقالات مهمّ اين مجموعه ـ كه كمتر هم درباره آن تحقيق شده ـ مقاله انديشه هاى سياسى و تاريخ نگارى شيعيان است. ضمن دست مريزادگويى به نويسندگان مقالات و فراهم آورندگان اين مجموعه, يادآور مى شويم كه متأسفانه غلطهاى چاپى متعدّدى در كتاب وجود دارد كه گاه بسيار نابهنجار است. مثلاً در صفحه309 انقلابى, (اننقلابى) چاپ شده و در صفحه 310 نام كتاب بيدارگران اقاليم قبله, (بيدادگران)! چاپ شده است. و يا در صفحه 307 آمده است: (فقيه در تعدى حكومت) كه (تصدى) درست است. رسم الخط و نشانه هاى سجاوندى كتاب نيز چندان مطلوب نيست. مثلاً در موارد متعدّدى از امام حسن عسكرى(ع) به صورت (عسگرى) ياد شده است. (ص12, 13, 149, 151). و يا به نام حضرت ولى عصر(عج) تصريح شده است (ص12) كه جايز نيست. سهوهايى چون ضبط (شاپور) به صورت (شاهپور) (ص415) و (اكبر) به صورت (على اكبر) (ص416) و (سيد حسين) (ص312) به جاى (سيد محمدحسين) و… فراوان است. عجيبتر اينكه در سراسر كتاب علامت ويرگول نقطه (;) به صورت (;) ضبط شده است. عبدالمحمّد نبوى شهاب شريعت
على رفيعى (علامرودشتى). شهاب شريعت: درنگى در زندگى حضرت آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى(ره). چاپ اوّل: قم, كتابخانه حضرت آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى(ره), 1373. 748ص, وزيرى. تصوير, سند, كتابنامه.
كتاب حاضر, همان گونه كه عنوان فرعى آن گوياست, شامل زندگينامه يكى از مراجع فرهنگبان اسلام و استوانه هاى علم و تقوا, حضرت آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى است كه به مناسبت يكصدمين سالگرد ولادت آن فقيد سعيد از سوى دايره انتشارات كتابخانه آن مرحوم منتشر شده است.
كتاب مزبور مشتمل بر پيشگفتار, مقدّمه, سه بخش, شش پيوست و آلبوم تصاوير است. در آغاز كتاب بحث مبسوطى درباره اجتهاد و مرجعيت در تشيّع شده و در آن به لزوم اجتهاد و تفقّه در دين, مفهوم اجتهاد و تقليد, شرايط فقاهت و مرجعيّت پرداخته شده است. آنگاه ذيل عنوان (محدّثان و فقيهان بزرگ تاريخ تشيّع), به بزرگان حديث و فقه از قرن چهارم تا قرن حاضر اشاره رفته است. تبارشناسى مرحوم آيت الله مرعشى, موضوع بعدى كتاب است و در آن به اجمال از زندگى اجداد ايشان سخن رفته است.
در بخش يكم كتاب با عنوان (دوره تكوين شخصيّت و زندگى در عتبات عاليات), از تحصيلات آيت الله مرعشى, همدرسان ايشان, اجازات اجتهاد و مدارج علمى ايشان به اشباع بحث شده است. چنانكه در اين بخش بشرح توضيح داده شده, مرحوم آيت الله مرعشى مشايخ شيعى, سنى, زيدى و اسماعيلى داشته و از آيات عظام شيخ عبدالكريم حائرى, آقا ضياء عراقى, سيد ابوالحسن اصفهانى و… داراى اجازه اجتهاد بوده و از حضرات آيات سيد حسن صدر, شيخ عبدالله مامقانى, شيخ عباس قمى, سيد محسن امين, شيخ آقا بزرگ تهرانى و ديگران, داراى اجازه روايت بوده است.
در بخش دوم ذيل عنوان (مهاجرت به ايران و اقامت در قم), به ورود آن فقيد به حوزه علميّه قم و عهده دار شدن تدريس در حوزه و مشاهير شاگردان ايشان پرداخته شده است. در اين بخش فهرست كتابهاى آيت الله مرعشى (كتابهاى چاپ شده و نشده, كتابهاى مستقل, حاشيه بر كتابها, تقريظ بر كتابها, مقدمه بر كتابها) آمده است. مجموع اين كتابها نزديك به صدوپنجاه است و شامل موضوعاتى چون علوم قرآن, فقه, رجال و تراجم, انساب, اجازات و متفرقات است. همان گونه كه در اين بخش آمده, يكى از باقيات صالحات آن مرحوم كتاب ملحقات الاحقاق (احقاق الحق) است كه حاصل تلاش پيگير و مستمر نزديك به نيم قرن آن فقيد و گروهى از شاگردان وى (نزديك به بيست نفر) است.
در ادامه اين بخش به خدمات فرهنگى آيت اللّه مرعشى, و سپس به خدمات اجتماعى, مبارزات سياسى و كرامات نفسانى ايشان اشاره رفته است. نويسنده در ضمن بحث از خدمات فرهنگى ايشان به تأسيس كتابخانه عمومى ـ كه به نام ايشان در شهر قم داير است و شهرت جهانى دارد و محل مراجعه هزاران تن در سال است ـ اشاره كرده و در آن به چگونگى تأسيس كتابخانه و كتابهاى مطبوع و مخطوط آن پرداخته است. شايد سزاوارتر اين بود كه نويسنده بخش مستقلى از كتاب را به كتابخانه عمومى آيت الله مرعشى نجفى اختصاص دهد و در آن با تفصيل بيشترى به اين مهم بپردازد.
سومين و آخرين بخش كتاب عهده دار بحث از زندگى شخصى مرحوم آيت الله مرعشى, درگذشت ايشان, انعكاس آن در ايران و خارج از كشور, بازماندگان و متن وصيتنامه آن فقيد سعيد است. از نكات جالب اين وصيتنامه, تعيين محل دفن است كه در اين باره فرموده اند: (حقير با آنكه محل دفن مناسبى در حرم مطهر بى بى فاطمه معصومه ـ سلام اللّه عليها ـ برايم از ساليان قبل در نظر گرفته شده, لكن ميل دارم در كنار كتابخانه عمومى زير پاى افرادى كه به دنبال مطالعه علوم آل محمد(ص) به اين كتابخانه مى آيند, دفن شوم). (ص368).
پايان بخش متن كتاب, كتابنامه و اعلام (اشخاص, كتابها و اماكن) است و حدود يك سوم كتاب, پيوستهاى آن. در پيوست اول اجازات اجتهاد و روايتى مراجع و محدّثان بزرگ شيعه به حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى آمده و سپس اجازات ايشان به ديگران آورده شده است. پيوستهاى بعدى كتاب شـامل نـامه هـاى رد و بدل شـده ميـان آن فقيـد سعيـد و ديگر عالمـان, اطلاعيـه ها و اعلاميـه هاى سيـاسى, اسنـاد مربوط به كتابخانه و… است. آخرين بخشِ پيوستهاى كتـاب, آلبـوم تصـاوير است كه در آن حدود يكصدوده تصوير آمده است. برخى از تصاوير كتاب از هزاران واژه گوياتر است.
خواننده با مطالعه اين كتاب ضمن آشنايى با زندگى يكى از مراجع بزرگ شيعه, به گوشه هايى از تاريخ فرهنگ حوزه هاى علميّه و تاريخ سياسى ايران دست مى يازد. بى ترديد كتاب حاضر بسى بهتر و خوشخوانتر از كليه كتابهايى است كه تاكنون درباره زندگى مرحوم آيت اللّه مرعشى نجفى نوشته است. گذشته از اينكه نويسنده در مقدمه كتاب وعده داده است (زندگينامه مفصّل و جامع ايشان نيز بزودى به خامه همين مؤلف و توسط همين ناشر, كه از باقيات صالحات اوست, در دسترس ارباب علم و ادب قرار مى گيرد.) (ص24).
حروفچينى, صفحه آرايى, تجليد و چاپ كتاب, مطابق معيارهاى مقبول در انتشار كتاب است. كوشش مؤلف و ناشر كتاب مشكور باد. عبدالمحمّد نبوى مجموعه رسائل فارسيِ خواجه عبدالله انصارى. به كوششِ دكتر محمد سرور مولايى (تهران: انتشارات توس, 1372), دويست ونه «845ص, وزيرى.
در اطراف شهر هرات, لقبِ (پير مقدّس) تنها تداعى كننده نام تكريم آميزِ ابواسماعيل, عبدالله بن ابومنصور محمد انصاريِ هروى است.
خواجه عبدالله ميراثبان فرهنگِ شفاهى صوفيه در خراسان قديم بود كه توانست همه آن انديشه هاى ناب و ناگفته را به زيباترين شكل, در نظم و نثر ـ فارسى و عربى ـ به رشته درآورد. اين مرد برجسته كه از قُرب و منزلتِ زندگيِ فقيهانه, چشم پوشيد تا زندگى را با تنگدستى و گوشه گيرى در گذرگاه در حومه هرات به پايان بَرَد, سهمى سترگ و تأثيرى بزرگ در رشد و تكاملِ فرهنگ تصوّف داشت. او در طريقت خويش, پيشواييِ شيخ ابوالحسن خرقانى را پذيرفت كه مردى نافرهيخته و بى آلايش بود. انصارى ديدار خود را با آموزگارش چنين توصيف مى كند:
(عبدالله مردى بود بيابانى. مى رفت به طلب آب زندگانى. ناگاه رسيد به حسنِ خرقانى. آنجا يافت چشمه آب حيوانى. چندان آب خورد كه نه عبدالله ماند و نه خرقانى. پيرِ انصارى گنجى بود پنهانى. كليد او به دست خرقانى.)
آشنايان به سبك شناسى و تاريخ تحوّل نثر فارسى, بخوبى مى دانند كه تا پيش از ظهور خواجه عبدالله انصارى, سجع پردازى و عبارات مسجَّع, ويژه ديباچه ها و خطبه هاى كتب بود و كمتر كتابى يافت مى شد كه سراسر مسجَّع و يا در طيفى فراتر از ديباچه, به سجع و ترصيع و موازنه و تجنيس روى آورده باشد و به گواهى صاحبنظرانى چون مرحوم ملك الشعراء بهار و دكتر حسين خطيبى, نخستين سجع پردازى كه در زبان فارسى, پيمانه كتابهاى خود از آرايه هاى لفظى و معنوى لبريز كرد, پير هرات بود.
سالها پيش پژوهشگران ايرانى و خاورشناسانِ نيرانى (همچون و. ژوكوفسكى, ى. ا. برتلس و…) در حسرت مطالعه آثار خواجه عبدالله, تنها به بررسى اشعار او بسنده مى كردند; درحالى كه آثار منثور او چشم به راه محقّق و ناشرى دلسوز داشت. تا اينكه در سال 1362هـ.ش به همّت دكتر محمد سرور مولايى, طبقات الصوفيه خواجه عبدالله انصارى با مقابله, تصحيح, مقدمه و فهارس بسيار مفيد در سلسله انتشارات توس به مشتاقان ادبيات عرفانى, عرضه شد. انتشار اين كتاب, بارقه اميدى را در دلِ صاحبنظران برافروخت كه بتوانند بزودى مجموعه رسائل فارسى خواجه را در مطالعه گيرند. از سويى مصحّح طبقات الصوفيه كه سالها به استنساخ, مقابله و تحقيق در آثار خواجه عبدالله انصارى, مشغول بود, بيش از هركسِ ديگر صلاحيّت انجام چنين مهمّى را داشت و آن را چونان وظيفه اى برعهده گرفت. اين مجموعه ـ هرچند با تأخير بسيار ـ اينك در دسترس پژوهندگانِ عرصه ادب و عرفان اسلامى قرار گرفته تا آنان را در دريافت هرچه بهترِ زبان و معانيِ لطيف و عميقِ خواجه, ياور باشد.
مجموعه حاضر مقدمه اى نسبتاً مفصَّل و ممتع (در حدود دويست صفحه) دارد كه در آن اطلاعات سودمندى در باب معرفى نسخه هاى موجود از اين رسائل و ساختمان و محتواى هريك از آنها, عرضه شده است. سپس نزديك به نوزده رساله كوتاه و بلند در اين مجموعه, گردآورى شده كه اگرچه بسيارى از آنها, مضامين مشترك و گاه عبارات يكسان دارند, بارى, خواننده مشتاق به ادبيات عرفانى را از تلاش براى به دست آوردن جزوه ها و رسائل پراكنده موجود ـ و غير مصحّح ـ فارغ مى سازد; افزون بر اينكه برخى از اين رساله ها تاكنون به زيور طبع, مزيّن نشده بود.
فهرست برخى از اين رسائل بدين قرار است: رساله چهل ودو فصل در حكايت مشايخ; رساله صدميدان; رساله محبت نامه; رساله سؤال دل از جان; رساله ذكر; رساله واردات; رساله پرده حجاب حقيقتِ ايمان; رساله كنزالسالكين; رساله قلندرنامه; رساله الهى نامه و رساله فوائد. پساوند اين رسائل, چند صفحه اى است برگزيده از طبقات الصوفيه پير هرات, كه در يكى از جُنگهاى عرفانى مندرج بوده است. اين مجموعه, فهرستى نسبتاً كامل دارد كه شامل: فهرست اشعار فارسى, آيات و پاره هاى قرآن كريم, احاديث و روايات, كلمات قصار, اصطلاحات, اشخاص و اقوال و نام جايها و در نهايت فهرست لغات و تركيبات است.
زبان خواجه هرچند نياز به معرفى ندارد و مُشكى است كه خود مى بويد, اگرچه عطّار نگويد, بارى از بهر حُسن ختام و معطّر كردن مشام از بيان آن قُدسى مرام, زمامِ كلام را به دست او مى سپاريم:
(الهى, دلى ده كه در كار تو جان بازيم; جانى ده كه در كارِ آن جهان سازيم, و تقوايى ده تا از دنيا ببُريم; روحى ده تا از دين برخوريم; يقينى ده تا دَرِ آز بر ما باز نشود; قناعتى ده تا صعوه حرصِ ما باز نشود; دانايى ده تا از راه نيفتيم; بينايى ده تا در چاه نيفتيم; دست گير كه دست آويز نداريم; بپذير كه پاى گريز نداريم; توفيق دِه تا در دين استوار باشيم; عُقبى ده تا از دنيا بيزار باشيم, نگاه دار تا پريشان نشويم, بر راه دار تا سرگردان نشويم; بياموز تا سرِّ دين بدانيم; برافروز تا در تاريكى نمانيم; تلقين كن تا آداب شرع بدانيم; دلى ده كه طاعت افزون كند, طاعتى ده كه به بهشت رهنمون كند. علمى ده كه درو آتشِ هوا نبُود, علمى ده كه درو آب ريا نبود. ديده اى ده كه عزّ ربوبيّتِ تو ببيند; دلى ده كه ذل عبوديّت تو گزيند. نَفسى ده كه حلقه بندگى تو در گوش كند, جانى ده كه زهر حكمت به طبع نوش كند. تو ساز كه از اين معلولان شفا نيايد; تو گشاى كه از اين ملولان كارى نگشايد.) محمّدرضا موحّدى يادنامه استاد مهرداد اوستا, محمدحسين رحمانى, چاپ اوّل 1373, مركز بررسيهاى اسلامى, قم, 400ص, وزيرى.
نه جلوه بود و نه رنگ اين رواق الوان را
نه بر ستاره برآورده چرخ دامان را
برون خراميد از لفظ معنى و, بنمود
به آفرين محمد(ص) خداى سبحان را
درود باد و سلام آن فروغ بينش را
چراغ چشم دل و شمع ديده جان را
جمال شاهد معنى, چراغ كعبه دل
لواى قبله توحيد, فرّ فرقان را
ابيات فوق بخشى است از قصيده بلند و ارجمند روانشاد, استاد مهرداد اوستا, در ستايش رسول الله ـ ص ـ كه استادانى آن را با قصايد استادان بزرگ سخنورى همبر دانسته اند (يادنامه, ص97). او در سرسپارى به آستان محمّدى و شورگسترى در آستان علوى و عشق ورزى به پاك سرشتى و ستم ستيزى و دادگسترى از شاعران و سخنوران كم نظير معاصر بود. اوستا در شعر بيدارگرش بر پايه آموزه هاى دينى و شناختى كه از مكتب داشت به فراتر از مرزها مى انديشيد و در چكامه هاى تندر آسايش همان سان كه جبّاران داخلى را به هجو مى گرفت و بدانها مى تاخت (ص27) و بيدارگر بزرگ اقاليم قبله, حضرت امام خمينى, را مى ستود و با شعر آكنده از شعورش از آغازين روزهاى اين هنگامه سترگ تا آخرين لحظات از آن حمايت مى كرد, و بر فراق آن عزيز مويه مى كرد (ص25) و فرياد امامش را (بانگ سمند صاعقه افشان) مى دانست (ص25) و آن حضرت را با عناوين (حجت عدل خدا), (آيت ايمان و شرف) (معنى دانش و دين) و (مظهر تقوى) (امام حماسه اى ديگر,ص43) (آفتاب ملك توحيد) (ص12) و (حماسه والاى انصاف و داد و آزادگى) و… مى ستود, از ستمگستران و جباران ديگر اقاليم بشرى نيز غفلت نمى كرد و آنها را به باد انتقاد مى گرفت و با شمشير آخته زبان و بيان و بنان به هيمنه بدگهران و ديوخويان مى تاخت (يادنامه, ص25 و 26, 130, و…) و استوارگامان و رزم آوران و رادمردان جبهه شرف و وادى آزادى را مى ستود و بر آستان پاكيزه جانان, پاكدينان و پارسامردان, سر مى سود. (ص26, 130, 131, 315, 325 و… و ص62 مقاله سميح القاسم, شاعر فلسطينى, در رثاى استاد.)
بارى, اين مجموعه يادى است از آن زبان حقگوى فريادگر وادى حق و توحيد كه با همت والاى برادر بزرگوارش, جناب آقاى محمدحسين رحمانى, تدوين شده و به كوشش حضرت سيد هادى خسروشاهى در مجموعه ارجمند تاريخ و فرهنگ معاصر (ويژه نامه4) نشر يافته است. كتاب در پنج بخش تدوين يافته است: بخش اوّل با عنوان (زيستنامه) و شش مقاله, ابعاد زندگانى, مبارزات, انديشه و شعر اوستا را كاويده و فهرست دقيقى از آثار او را به دست داده است. پايان اين بخش مأخذشناسى سودمندى است براى تحقيق درباره شخصيت, افكار و آثار استاد مهرداد اوستا. (ص17ـ57). بخش دوم با بيست وشش مقاله نگاهى است به شعر اوستا و تحليلى از محتواى پيام او و بررسى ابعاد انديشه وى كه در شعر ارجمندش تبلور يافته است. در مقاله (شاعرى دردآشنا) از درد آشنايى, مردم گرايى و وجدان انقلابى استاد سخن رفته (ص63ـ66) و در (پرسشى سرگشته بر لبهاى درد) غمنامه غروب آفتاب وجود استاد هنرمندانه سروده شده است.
مقاله (شعر و آفاق تعهد) اوج مقالات اين بخش است. اين مقاله به خامه استاد محمد رضا حكيمى است كه ساليان درازى با آن روانشاد آشنايى و دوستى داشتند. استاد در اين مقاله گرانسنگ به پيشينه شعر پارسى پرداخته و تقسيمى نو براى شناخت و شناساندن شعر فارسى عرضه كرده است (ص72). آنگاه به ابعاد شعر فارسى اشاره كرده و از غزل و چگونگى آن و اشعار عارفانه ياد كرده است. سپس با بيانى استوار و شورانگيز تأثيرپذيرى شاعران بزرگ پارسى گوى را در درازاى سده ها از معارف قرآن و حكمت پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) نمايانده و از ثناگستريهاى قلّه سانان شعر فارسى و سرسودنهاى آن خردمندان بر آستان آل على(ع) ياد كرده است (ص75ـ94). استاد پايانه اين بحث دلپذير و شكوهمند را با ياد قصيده سراى بزرگ معاصر و ثناگستر والاى معصومان(ع), شادروان استاد محمدرضا رحمانى (مهرداد اوستا) در پيوسته و از آميختگى اشعار و انديشه و نثر آن بزرگوار با ارزشهاى انسانى سخن گفته است. پايان بخش مقاله اشاراتى است سودمند به نقد شعر و تهذيب آن, مايه ورسازى شعر و اصالت آن و رسالت شعر و وظيفه آن (ص108ـ120).
در مقالات (استاد اوستا در يك نگاه) و (مهرداد اوستا شاعرى از تبار خاقانى) از ابعاد شعر اوستا و محتوى تعهّد آميز و رسالت گستر آن بخوبى سخن رفته است.
در مقاله كوتاه (پاليزبان) استاد زرين كوب نگاهى دارد دقيق و باريك بينانه به شعر و نثر اوستا. اين مقاله را استاد به سال 1342 و به هنگام انتشار مجموعه (پاليزبان) نگاشته است كه نقل بخشى از آن خالى از لطف نيست: (اوستا در شعر با آنكه از شيوه استادان كهن ـ و غالباً قصيده سرايان خراسانى و عراقى ـ پيروى مى كند, معانى تازه, ديدهاى تازه و افكار تازه دارد. اعتدال بين لفظ و معنى, انتخاب دقيق در بين الفاظ و تعبيرات و مخصوصاً سعى در پيدا كردن مضامين تازه, شعر او را رنگى مى بخشد كه در بسيارى از گويندگان نسل جوان مانند آن را نمى توان يافت (يادنامه, ص144). در مقالات بعدى اين بخش نيز از ابعاد مختلف فكر, شعر, هنر و شخصيت ادبى, اجتماعى و سياسى استاد سخن رفته است. در بخش سوم, با عنوان (مهرداد اوستا در سروده هاى شاعران), سروده هايى آمده است كه در ارجگذارى به شعر, شخصيت و هنر والاى آن بزرگوار در دوران زندگى يا پس از مرگش سروده شده است. از جمله سروده هاى بلند حميد سبزوارى, محمود شاهرخى, غلامحسين عمرانى, على موسوى گرمارودى و اسماعيل ناقد همدانى.
بخش چهارم با عنوان (آثار ـ نمونه), گفتگوها, مقالات و سروده هايى است درباره ادبيات, شعر, زبان فارسى و شاعران بزرگ اين ديار. در پايان كتاب به مناسبت, از برخى شاعران و آثارشان سخن رفته است; از جمله: غزلسراى بزرگ خراسان غلامرضا قدسى, عبدالعلى نگارنده و…
كتاب حاضر مجموعه اى است خواندنى و ماندنى و بايد به سامان دهندگان آن دست مريزاد گفت كه در روزگار فراموشيها, (مرغ حقگو) را فراموش نكرده و حماسه سراى بزرگى, شرف و رادمرى را ستوده اند.
محمدعلى مهدوى راد
ميراث اسلامى ايران, دفتر دوّم, به كوشش رسول جعفريان (چاپ اوّل, قم, كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى, 1374) 866ص, وزيرى.
اين كتاب دوّمين مجموعه (ميراث اسلامى ايران) است كه آهنگ تصحيح, تحقيق و نشر رساله هاى كوتاه و مقاله هاى تحقيقى را به عهده گرفته است. به هنگام نشر اوّلين مجموعه از اين حركت فرهنگى ارجمند و نيّت خير بانيان آن و چگونگى محتوا و شكل گيرى مجموعه به اجمال سخن گفتيم (شماره 81/26) (آدرس از سال پنجم) اكنون وپس از فاصله اى كوتاه مجموعه دوّم را پيش روى داريم, با 22رساله و سه مقاله. اين مجموعه با رساله (حلّ ماينحل) آغاز شده است كه شرحى است بر قصيده (ابو المفاخر رازى). قصيده در مدح حضرت رضا(ع) است با شرح عبداللطيف شيروانى. آقاى جعفريان بر اين رساله, مقدمه اى نوشته اند سودمند درباره ابو المفاخر و استاد علاّمه حسن حسن زاده آملى كه از سرلطف اين قصيده را در اختيار مجموعه نهاده اند, آن را تصحيح كرده اند (با سخنى كوتاه درباره رساله). رساله دوّم با عنوان (منهاج تمدّن و مفتاح ترقّى) كه به سال 1292 نگاشته شده است, و مؤلفش شناخته شده نيست, نگاهى است هوشمندانه به لزوم تحوّل و دستيابى به تمدن و نقد و تحليل تمدّن اروپايى و برنمودن وجوه گونه گون آن. رساله براى آگاهى از فضاى فكرى آن روزگار سودمند است. رساله هاى (الكافى فى التوحيد), (مقدمة فى علم الأصول), (حديث الولايه) را آقاى محمدرضا انصارى تصحيح كرده اند, با مقدمه اى در چگونگى رساله ها. (گزارشى از جنگ انگليس و ايران) گزارشى است دقيق و خواندنى از رويارويى نيروهاى ايرانى و انگليس به سال 1273 در جنوب. اين رساله را آقاى سيد على ميرشريفى بازنويسى و تصحيح كرده اند.
در جريان جنگهاى ايران و روس, عالمان و اهل قلم, مجموعه ها و رساله هاى متعدّدى درباره جهاد با دشمن نگاشتند, اين رساله ها با عناوين گوناگون (جهاديه), (تحفة المجاهدين) و… بخشى از ادبيات آن روزگار را تشكيل مى دهد كه شايسته تحقيق و بازنگرى است. در اين مجموعه دو رساله با عناوين يادشده به همت آقاى على صدرايى نيا, تصحيح و تحقيق شده است. مصحح محترم بر هر دو رساله, مقدمه نوشته و چگونگى محتوا و شأن نزول تاريخى آنها را بيان كرده است. ابومسلم شخصيت جنجالى و بلندآوازه خراسان, در تاريخ, افسانه ها و فرهنگ عامه مردم حضور شگفتى دارد. در روزگارى چگونگى كاروبار او نُقل مجالس و نَقل محافل بوده و قصّه سرايان و گزارش پردازان با پروبالهايى كه بدان مى دادند, محفلها مى آراستند و مجلسها بپا مى داشتند. ارزيابى چندوچونى رساله هايى كه در اين مورد برجاى مانده و مواضع گوناگون عالمان و سياستمداران درباره آن, بويژه در روزگار صفويان در برنمودن بخشى از فرهنگ مردم سودمند است.
آقاى جعفريان سه رساله را درباره ابومسلم و ابومسلم نامه ها با عناوين (اظهار الحق و معيار الصدق) و (صحيفة الرشاد) و (خلاصة الفوائد) تصحيح كرده است. وى در مقدمه اى سودمند با نگاهى دقيق و تاريخى چگونگى مجموعه هايى از اين دست, قصّه سرايى و پيوند آن با تصوّف, و مواضع عالمان درباره آن را بازگفته است. سه رساله (غديريه), (زوال آفتاب نبوت) و (سلوة الشيعه و قوّة الشريعه) را آقاى احمد عابدى تصحيح و تحقيق كرده اند. دو رساله اوّل به خامه ميرزا مهدى استرآبادى است و هر دو رساله با نثرى مسجّع و عباراتى آهنگين به قلم آمده است. محقق محترم در مقدمه اى كوتاه از شرح حال, آثار و چگونگى اين رساله ها سخن گفته است. رساله سوم در باب صوفيان و چگونگى اعمال آنهاست. اين رساله جنبه انتقادى دارد و كوشيده است تا بخشى از ناروائيها و ناهنجاريهاى رفتارى آنان را بنماياند.
پس از آنچه ياد شد, در مقاله تحقيقى و سودمند (شخصيت علمى و مشايخ شيخ طوسى) به خامه استاد سيد عبدالعزيز طباطبايى. از شخصيت علمى شيخ در ابعاد مختلف سخن رفته است و آنگاه مشايخ آن بزرگوار در سه مرحله قبل از هجرت به بغداد, در بغداد و پس از بغداد فهرست شده است. اين مقاله از دقت شايان توجهى برخوردار است و سرشار است از آگاهيهاى رجالى و شرح حالنگارى.
رساله بعدى را با عنوان (تحفة الأخوان) آقاى محمدعلى مهدوى راد تصحيح و تحقيق كرده اند. مؤلف رساله شناخته نشده است. تحفة الأخوان, نوشته اى است لطيف و خواندنى در حقوق برادران مؤمن نسبت به يكديگر. ابتدا از ترغيب و تشويق اسلام به اخوت مؤمنان سخن رفته است و مؤاخاة رسول الله(ص) با على(ع) گزارش شده است. آنگاه حقوق مؤمنان براساس روايات, توضيح و تبيين شده است. مصحح رساله در مقدمه اى كه نگاشته از اهميت موضوع, جايگاه آن در آموزه هاى دينى آثار كهن در اين باره و چگونگى رساله سخن گفته است. رساله بعدى گزارشى است از خرابه هاى رصدخانه مراغه, كه آن را اعتضادالسلطنه به هنگام التزام ركاب ناصرالدين شاه در بازديد از آن تهيّه كرده است. اين رساله را آقاى على رفيعى علامرودشتى تصحيح و تحقيق كرده و در مقدمه اى از چگونگى رصدخانه مراغه و شرح حال نگارنده اين رساله, سخن گفته است. پانوشتهاى سودمند و روشنگرانه محقق بر سودمندى رساله افزوده است.
(علماى اصفهانى) از ميرزا حسين خان انصارى, رساله اى است شامل شرح حال كوتاهى از چهل تن عالمان اصفهان. اين رساله را آقاى بيدهندى تصحيح و تعليق كرده اند. رساله مزيّن است به حواشى محقق دقيق النظر روانشاد معلّم حبيب آبادى. اين حواشى را استاد علاّمه حاج سيد محمدعلى روضاتى با نگاشته نهايى مرحوم حبيب آبادى مقابله كرده و در چگونگى آن يادداشتى مرقوم داشته اند, كه عين دستخط زيباى ايشان در كتاب آمده است (ص482).
(رساله اى در امامت) نگاشته شده به سال 649, نوشته اى است ارجمند كه موضوع را به گونه اى استوار به بحث گذاشته است. رساله اى فارسى در قرن هفتم به زبان فارسى شايان توجه است و در كندوكاو پيشينه تشيع در ايران سودمند.
كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى آكنده است از شاهوارهاى ميراث اسلامى, و جناب دكتر سيد محمود مرعشى يكصدوسه نسخه خطّى از نفايس كتابخانه را كه در قرن هفتم كتابت شده است, برگزيده و در بخشى از اين مجموعه معرفى كرده است. (رساله وصف العلماء) نوشته اى است لطيف و خواندنى در ترسيم چهره والاى عالمان; به خامه فقيه, محدث و مفسّر بزرگ علم الهدى فيض كاشانى(ره). آن بزرگ در برنمودن اين هدف عناوين كتابهاى عالمان را به كار گرفته است. اين رساله را استاد سيد احمد حسينى اشكورى تصحيح كرده و در مقدمه اى از شرح حال مؤلف سخن گفته و در پانوشتها, آثار ياد شده در متن مقاله را شناسانده اند.
مجموعه بعدى گزارش گزينه اى است از نسخه هاى خطّى كتابخانه فاضل خوانسارى, كه آن را نيز آقاى اشكورى تنظيم كرده اند. رساله بعدى با عنوان (اربعة ايّام) در توضيح و گزارش فضيلت و شرافت چهار روز است كه در اسلام به آن اهميت داده شده و اعمال و آداب ويژه اى دارد: دحو الأرض, روز غدير, ميلاد حضرت رسول(ص) و مبعث آن بزرگوار. آقاى استادى اين رساله را تصحيح كرده اند و در مقدمه اى به اجمال از شرح حال ميرداماد و چگونگى رساله, بحث كرده و نكات سودمندى را آورده اند. در پانوشتهاى رساله نيز منابع احاديث و اقوال يادشده و توضيحاتى درباره متن آمده است.
(نسخه هاى خطّى عربى كتابخانه انستيتو مطالعات اسماعيليه) مجموعه بعدى است. مركز يادشده به انگيزه سامان بخشيدن و هدايت كردن مطالعات اسلامى و درك شايسته اسلام و اديان تأسيس شده است. كتابخانه اين مركز بيش از 1001 نسخه خطى دارد. آنچه در اين مجموعه آمده است برگردان جلد نخست فهرست نسخه هاى خطى عربى موجود در كتابخانه اين مركز است كه آقاى ارجمند با گزينش و اختصار آن را ترجمه و تدوين كرده اند. پايان بخش اين مجموعه, رساله مفصل و مهم ترجمه (مسمار العقيده) تاج الدين عبدالله بن معمار بغدادى است, كه مؤلف آن را در سفر به اصفهان و مناظره با قاضى نظام الدين نگاشته است, و قوام الدين هبة الدين بن محمد, معروف به (ابن قطّان) آن را به فارسى برگردانده است. رساله برپايه تنها نسخه خطّى آن در كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى تصحيح شده و در مقدمه اثر از چگونگى كتاب سخن رفته و كسانى كه در متن از آنها ذكرى به ميان آمده, شناسانده شده اند. آقايان على صدرايى نيا و محمود طيّار مراغى تصحيح و تحقيق آن را به عهده داشته اند.
مجموعه دوّم (ميراث اسلامى ايران) با رساله ها و مقاله هايى كه يادشد, اثرى است ماندنى و سودمند. اميدواريم نشر اين مجموعه گرانقدر سالها بپايد, و بخش عظيمى از ميراث اسلامى بدين سان عرضه گردد. محمدعلى غلامى المعارف لابن قتيبه, حققه و قدم له: ثروت عكاشه, منشورات الشريف الرضى قم1415/1373, ص124«944, وزيرى.
ابومحمد عبدالله بن مسلم مشهور به ابن قتيبه دينورى (213ـ276) از دانشمندان ذوفنون و ادباى بزرگ اسلامى است كه به كثرت تأليف مشهور است. از جمله آثار خوب و معروف او المعارف است كه آن را پيش از 266هـ ق تمام كرده; زيرا در همين سال الموفق برادر المعتمد على الله خليفه عباسى (279ـ256هـ ق) ابن قتيبه را به بغداد فراخواند تا المعارف را بر او قرائت كند (مقدمه كتاب ص7ـ65).
از المعارف پيش از اين, دو چاپ منتشر شده بوده است; يكى چاپ گوتينگن به كوشش و ستنفلد (1850م), ديگر چاپ محمد صاوى و عثمان خليل در قاهره به سال 1353ق (1934م). چاپ دقيقتر اين كتاب كه مورد بحث ماست به اهتمام ثروت عكاشه (1960م) صورت گرفته كه براساس نسخه هاى خطى من جمله يكى به تاريخ 500 هجرى قمرى است (ص115, مقدمه) و البته به دو چاپ پيشگفته نيز نظر داشته است.
اما نام و موضوع كتاب: منظور از اين نام, شامل بودن كتاب است بر معارف گوناگون و پيوستن آن معارف به يكديگر برحسب تناسبى كه دارند (ص63 مقدمه) و جالب اين است كه پيش از ابن قتيبه كسانى با همين روش و عنوان كتاب نوشته اند; از آن جمله است: استاد ابن قتيبه وكيع قاضى, همچنين است محمد بن حبيب بغدادى معروف به ابن حبيب (متوفى 245) در دو كتابش: المحبّر و المنمق كه طبق نظر محقق كتاب, ابن قتيبه در المعارف به هر دو نظر داشته است. پس از ابن قتيبه مؤلفان ديگر در سياقِ او آثارى تأليف كرده اند; از جمله: ثعالبى (متوفى 383) كتاب لطائف المعارف را نوشت.
المعارف نوعى دايرة المعارف موضوعى است كه البته با در نظر گرفتن فهارس جامعى كه محقق كتاب فراهم آورده (موضوعات, رجال سند, شعرا, اعلام, قبايل, اماكن, ايامِ عرب, كتب, آيات و اشعار) مى توان از آن به طور الفبايى هم استفاده كرد و مطلب مورد نظر را يافت.
حال سؤال اين است كه آيا به مندرجات كتاب ابن قتيبه مى توان اعتماد كرد؟ در اينجا بايد نخست خود ابن قتيبه را بشناسيم.
ابن قتيبه عالم محققى بود و مسلم است كه در طول عمر ممكن است نظراتش عوض شده باشد; آنچه مسلم است جنبه ادبيت او قويتر از جنبه محدث و مورخ و مفسر بودن اوست. بر روى هم به اهل سنت (شاخه اهل حديث) متمايل بوده و به گفته ابن تيميه بين اهل حديث همان مرتبه را دارد كه جاحظ ميان معتزله (ص57). مخالفت ابن قتيبه با جاحظ مشهور است, الاّ اينكه او خود در نويسندگى از مقلدان جاحظ است, گرچه قدرت قلم و شوخ طبعى و طراوت انديشه جاحظ را ندارد. يك نگاه به عيون الاخبار ابن قتيبه نشان مى دهد كه چه مقدار از الحيوان, البخلاء, البيان و التبيين را بدون ذكر و گاه با ذكر مآخذ نقل كرده است. جالب اينكه ابن قتيبه با آنكه ايرانى زاده بوده, در مخالفت با شعوبيه همرأى جاحظ است. گرچه جاحظ نيز متأثر از ادب شعوبى بود و عرب خالص هم نبود ولى در مخالفت با شعوبيه نمك به حرامى كرده است. شايد هم اعتقاد به انتقاد از شعوبيه نداشته و فقط قلم پردازى كرده است (رك: زندگى و آثار جاحظ, عليرضا ذكاوتى, انتشارات علمى فرهنگى, 1367).
منتقدان ابن قتيبه منحصر به شعوبيان و معتزليان نيستند, بلكه بين ادبا نيز مخالف دارد. زيرا او در قضاوت بين دو مكتب نحوى بصرى و كوفى خط ثالثى ايجاد كرده (ص57 از مقدمه كتاب) و نيز نظرياتش در شرح بعضى مشكلات لغوى حديث و قرآن نقض شده است (ص60). گذشته از اين از جهت تاريخى بعضى مطالب آورده كه شيعه و سنى آن را قبول ندارد; مثلاً از قول او نقل كرده اند كه ابوبكر و عمر و على وفات يافتند, درحالى كه قرآن را جمع نكرده بودند, و نيز از قول او آورده اند كه على در خاك رفت درحالى كه قرآن را حفظ نداشت (ص59). البته اينها نقل قول است و شايد هم از ديگران روايت كرده ولى خود ابن قتيبه بر روى هم نظرات سنجيده اى دارد و به هرحال كتابش را بايد با ديد انتقادى خواند.
نقد بر ابن قتيبه از دو قسم خارج نيست, يا نقد علمى است و يا دشنام و بدگويى. نقد علمى بر ابن قتيبه از اين جهت وارد است كه او در ميدانهاى مختلف وارد گرديده و ناچار متحمّل عواقب و تبعات خطاهايى كه به يك آدم چندكاره دست مى دهد, شده است. اما دشنام و بدگويى در حق او مثل ساير مؤلفين و صاحب نظران عجيب نيست و همان خطاهاى علميش محمل و مستمسك اين قسم نقد گرديده كه البته به فحاشى و هوچى گرى شبيه تر است.
عناوين كلى مطالب المعارف عبارت است از: مطالبى مربوط به انبيا, انساب عرب, سيره پيغمبر, اصحاب پيغمبر, خلفا, خروج گنندگان بر خلفا, تابعين, فقها و اصحاب حديث, قاريان, نَسَب شناسان, راويان شعر, معلمان, واليان, فِرَق و مذاهب اسلامى, ملوك يمن, ملوك حبشه, ملوك حيره, ملوك عجم.
اينك براى آنكه مقاله, خالى از فايده عاجل هم نباشد, ترجمه بعضى مطالب از لحاظ خوانندگان مى گذرد:
* قزمان از منافقان بود كه در جنگ اُحُد به سختى زخمى شد و از شدت درد خود را كشت و مى گفت جز به حمايت قوم خود نجنگيدم (يعنى تعصبى براى اسلام نداشت) و پيغمبر در مورد او بود كه فرمود: (ان الله يؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر) (ص161).
* (بئر رومه) چاهى بود متعلق به يك يهودى, كه آبش را به مسلمانان مى فروخت. پيغمبر(ص) فرمود هركس اين چاه را بخرد و براى مسلمانان قرار دهد, آبشخورى خواهد داشت. عثمان براى خريد آن چاه با يهودى مذاكره كرد, امّا يهودى حاضر شد تنها نصف آن را بفروشد. عثمان گفت: مى خواهى يك روز از آنِ من باشد و يك روز از آنِ تو, يا اينكه من نسبت به سهم خودم بر آن چرخ چاه بگذارم؟ يهودى گفت يك روز از آن من باشد و يك روز از آن تو, و مسلمانان در يك روز سهمِ عثمان به اندازه دو روز آب مى بردند, يهودى ناچار شد بقيه چاه را نيز به عثمان بفروشد (ص193).
* پيغمبر(ص) زمين بازارگاه مدينه موسوم به مهزور را صدقه (= وقف) مسلمين قرار داده بود. عثمان آن را به حارث بن الحكم اقطاع داد و فدك را كه صدقه (= وقف) پيغمبر بود به مروان بن الحكم اقطاع داد. همچنين خمس غنايم فتح افريقيه را به مروان بخشيد. عبدالرحمن بن حنبل جمعى شاعر تبعيد شده به دستور عثمان درباره او سرود كه خدا هيچ موضوعى را بدون حكم باقى نگذاشته, و دو امين (يعنى ابوبكر و عمر) نيز درهمى به زور گرفتند و بيجا ندادند, اما خدا ترا همچون فتنه اى ساخته است كه ترا با مردم و مردم را با تو بيازمايد (ص195).
* منصور خليفه دستور داد گردن محمد بن عبدالله بن عمرو الاصغر معروف به ديباج را زدند و سر او را به جاى سر محمد بن عبدالله بن الحسن (نفس زكيه) به هند فرستاد (ص199).
* عدى بن حاتم طائى از همراهان على(ع) در صفين بود, يكى از پسرانش به نام (محمد) در اين جنگ كشته شد و پسر ديگرش همراه خوارج كشته شد. خود عديّ در زمان مختار به سن صدوبيست سالگى درگذشت و وصيت كرد مختار بر او نماز نخواند (ص313).
* جهجاه غفارى در حال كفر پرخور بود پس از آنكه اسلام آورد كم خوراك شد و پيغمبر فرمود: المؤمن يأكل فى معِيً واحد و الكافر يأكل فى سبعه امعاء (ص323).
* از ابوغدبه حضرمى روايت است كه من و سه تن ديگر از اهل شام از حج برمى گشتيم, نزد عمر بن خطاب رفتيم. در همان روز از عراق خبر رسيد كه اهل عراق به امامِ (منصوب از سوى) عمر سنگ ريزه پرتاب كرده اند. عمر براى نماز خارج شد و پرسيد كجا هستند شاميان؟ ابوغدبه گويد: من و يارانم برخاستيم. عمر گفت: اى اهل شام آماده شويد براى مقابله عراقيان, زيرا تخمى كه شيطان در عراق گذاشته, جوجه آورده (ص397).
* اول كسى كه قرائت قرآن با الحان كرد, عبيدالله بن ابى بكر بود اما حزين مى خواند… بعدها قاريانى مانند هيثم و ابان و ابن اعين گوشه هايى از الحان (غناء) و (حُداء) و (رهبانه) را وارد قرائت قرآن كردند. بعضى به طور نهانى و بعضى آشكارا. از آن جمله است قرائت هيثم اين آيه را: (اما السفينة فكانت لمساكين يعملون فى البحر) كه از آهنگ شعر زير (سلخ) شده است:
انمّا القـطاة فـانى سـوف انـعتها/ نـعتا يوافق نعتى بعض مافيها
و محمد بن سعد ترمذى آهنگهاى نوپديد را از شعرش جدا و عيناً داخل قرائت مى كرد (ص533).
* نخستين كسى كه براى ديه انسان صد شتر سنت نهاد, ابوسياره عدوانى بود. بعضى گفته اند نخستين كسى كه اين كار را كرد, عبدالمطلب بود كه قريش و سپس عرب از او اخذ كردند و اسلام آن را امضا كرد. نخستين كسى كه قضاوت به قسامه (در مورد قتلى كه قاتلش معلوم نيست) حكم كرد و نخستين كسى كه بر نفس خود, خمر را تحريم نمود و نخستين كسى كه در جاهليت دست دزد را بريد, وليد بن مغيره بود و همو نخستين كسى است كه هنگام دخول به كعبه كفش خود را كند و در اسلام اين همه تقرير شد (ص551).
* در قبيله تميم دوران جاهليت, مجوسيت وجود داشت; من جمله: زرارة بن عدس و پسرش حاجب بن زرارة مجوسى بودند (كه اين يكى با دختر خود ازدواج نمود و سپس پشيمان شد). اقرع بن حالس و ابوسود (جدّ وكيع بن حسان) نيز مجوسى بودند. بين قريش زنديق (= ماندى) نيز وجود داشت كه از طريق حيره اخذ كرده بودند (ص621). عليرضا ذكاوتى قراگزلو عيون الأخبار, أبى محمد عبداللّه بن مسلم. (چاپ اوّل, قم, منشورات الشريف الرضى 1415). 748«672ص, وزيرى.
ابن قتيبه نويسنده, دانشمند, قرآن پژوه, حديث شناس, اديب و ناقد بزرگ عصر عباسى, متفكرى است سختكوش, پرنويس با كارنامه اى پربرگ و بار. از جمله آثار بس ارجمند و سودمند وى (عيون الأخبار ) است كه آكنده است از نكات تاريخى, ادبى, اجتماعى و…. اين كتاب پس از وى هماره مورد توجه عالمان بوده; محققان و مورخان بزرگى چون طبرى, جهشيارى, ابن ابى الحديد, ابن عبدربّه آن را از جمله منابع خويش در پژوهشها قرار داده اند (ابن قتيبه و الشعوبيّه, عبدالله الجبورى142/). برخى از محققان درباره عيون الأخبار نوشته اند: اين كتاب چنانكه از مقدمه آن برمى آيد, كتابى است در دفاع از پاكيزگى و اصالت زبان عربى در مقابل موج فسادى كه در اثر انتشار لهجه ها و نفوذ بيگانگان در فرهنگ عربى رخنه كرده است. بنابراين مجموعه اطلاعات پراكنده وسيعى كه در اين كتاب فراهم آمده است, بايد دست افزار هر عربزبان فرهنگ يافته باشد (دايرة المعارف بزرگ اسلامى,458/4). عيون الأخبار مجموعاً در ده بخش (= كتاب) سامان يافته است. عناوين كتابها چنين است: كتاب السلطان, كتاب الحرب, كتاب السؤدد, كتاب الطبائع و الأخلاق المذمومه, كتاب العلم و البيان, كتاب الزهد, كتاب الأخوان, كتاب الحوائج, كتاب الطعام, كتاب النساء.
او در تمام بخشهاى كتاب گزارشهايى را از امتهاى پيشين مى آورد و نصوصى از تورات و انجيل نقل مى كند و براى استوارسازى سخن, آياتى از قرآن كريم مى آورد و به احاديثى استشهاد مى كد و از آوردن مثلها, و سخنان بليغان و شاعران غفلت نمى ورزد.
نقلهاى ابن قتيبه در اين كتاب از تورات و انجيل گويا كهن ترين نقلهاى مستقيم از متن عبرى آنهاست (دايرة المعارف بستانى,450/3). آغازين بخش اين مجموعه (كتاب السلطان) است. او در اين باب از حكومت, سيره و سياست حاكمان, كاگزاران, لزوم رايزنى با هوشمندان, كتمان اسرار, ديوان و ديوانمدران, قضاوت, زندان, و ديگر مسائل مرتبط با حكومت سخن گفته است.(101/1ـ106 در كتاب دوّم سخن از جنگ است و فنون آن, شيوه هاى نبرد, چاره جويى و حيله گرى در نبرد, زمانهاى مناسب براى نبرد, دعا به هنگام رويارويى با دشمن, شكيبايى و حاضر يراقى در هنگامه جنگ, گزارشهايى از ترسويان, برنادلان تيزتكان و اشعار آنها, نبرد و سلاح, آداب رزم آورى, و ديگر مسائلى كه به نوعى با جنگ پيوند دارند, در اين بخش گزارش شده است (107/1ـ213). در بخش سوم با عنوان كتاب السؤدد از سيادت, بزرگمنشى, توانمندى و فرازمندى و عوامل آن سخن رفته است و نيز از ذلت, خوارى و عوامل آن. بدين مناسبت همچنين گفته ها و گزارشها و مطالب خواندنى سودمند درباره همت بلند, فروتنى, آزرم, خردورزى, بردبارى, جوانمردى, شكوهمندى, شادكامى و سعه صدر آورده و در برابر آن از آزمنديها, پندارها, خودمراديها, گردنكشيها و خودستاييها, و شادخواريهاى افراطى نيز سخن رفته است و در نهايت بر اعتدال در رفتار و معيشت تأكيد شده است (223ـ332).
در كتاب چهارم از سرشتها و خويهاى زشت بحث شده است. مؤلف در اين بخش در آغاز به همگونيهاى سرشتهاى انسانها مى پردازد و آنگاه از حسد, غيبت, دروغ, بدخويى, زشت رفتارى با همسايگان, و طبيعت حيوانى, و چگونگى طبايع حيوانها سخن مى گويد و امثال عرب را در اين زمينه گزارش مى كند, اخبار و گزارشهاى اين بخش نيز خواندنى و سودمند است (111/2ـ116).
در كتاب پنجم سخن از دانش است و كلام, بيان و بنان. در اين بخش ابن قتيبه در آغاز از جايگاه والاى دانش و اهميت دانش پژوهى سخن گفته و احاديث, كلمات و اشعار و لطايف تنبه آفرينى را عرضه كرده است. از جمله اين سخن, انسان تا دانش پژوهى مى كند عالم است و چون بر اين پندار شد كه عالم شده است به جهل و نادانى گرفتار آمده است (118/2).
در اين بخش از اهميت بيان, سخن ضرورت, آرايه هاى كلام, لطافت در بيان, جزالت كلام, سخن رفته و نمونه هاى آن در ادب عربى گزارش شده است. در اين بخش خطبه هاى بسيارى از سخنوران نامى عرب را نيز آورده است (117ـ258). كتاب ششم با عنوان كتاب الزهد, به زهد و نمودها و نمادهاى آن پرداخته است. گفته هاى زيبا و دلپذير اين بخش درباره زهد, پاكيزه خويى, سلامت نفس بس خواندنى و شيرين است از جمله اين كلام عيسوى (حقيقت مى گويم كه: درختان زمين با باران آسمان زنده مى مانند, مى بالند و چنين است دلها كه با نور حكمت بينا مى گردند و راه مى يابند) (267/2). اين بخش گزارشهايى نيز دارد از رويارويى عالمان و زاهدان با حاكمان (261ـ376).
در هفتمين بخش با عنوان (كتاب الأخوان) از لزوم اخوّت مؤمنان و همراهى و همگامى در زندگى و تعاون در معيشت سخن رفته است و از آدابِ دوستى و از محبت, انصاف, مدارا با مردم, نيكوخويى, ديدارها, هديّه دادنها, همراهى, پيوندها و گسستنها و….
در هشتمين بخش و با عنوان (كتاب الحوائج) سخن از نيازهاست و چگونه برآوردن نياز و چه سانى رسيدن به خواستها (آنچه را بدان نياز داريد جز در زمان مناسب مجوييد و از نااهلان نخواهيد و آنچه را بدان نيازمند نيستيد براى به چنگ آوردن آن نكوشيد) (119/3). كلماتى از اين دست در اين بخش فراوان است; آيات, احاديث, گفتارهاى گونه گون و اشعار فراوانى درباره آنچه با نيازها و برآوردن نياز, گرانجانى نكردن در برابر خواستها, و عفت و مناعت طبع و بزرگمنشى در مقابل گران جانيها و… گزارش شده است كه بسيار خواندنى است (152ـ196).
در نهمين بخش و با عنوان (كتاب الطعام) انواع و اقسام خوراكيها, خوردنيها, نوشيدنيها گزارش شده است و اخبار و گزارشهاى فراوانى از چگونگى خوردنيها و نوشيدنيهاى اعراب, گرسنگى, روز, مهماندارى و… را عرضه كرده است. داستانهاى آزمندان و تنگ چشمان, نيز در اين بخش خواندنى است (197ـ301).
آخرين بخش كتاب با عنوان (كتاب النساء) به جامعه زنان پرداخته است و زن در چشم دل انسان با فرهنگها و انديشه هاى گونه گون و در زمانها و آباديها و سرزمينهاى مختلف, گفتگو با زنان, نگاه به زنان, مهرها و چگونگى خواستگاريها, خلق و خوى زنان و… در اين بخش آمده است (44/4ـ47). در پايان اين نگاه گذرا بيفزاييم كه كتاب ابن قتيبه به لحاظى كتاب ادبى است و به لحاظ ديگر كتابى اخلاقى و اجتماعى و از همه مهمتر به لحاظ گزارشها و نقلهاى بسيار از فرهنگها و نحله ها و جريانهاى مختلف منبع مهمى است در شناخت ملتها, جمعيتها و مردمان در روزگاران گذشته, و از اين لحاظ بسى مهم و قابل توجه است. بخشهايى از عيون الأخبار بارها چاپ شده است و مجموع آن نيز بارها به چاپ رسيده است (ابن قتيبه و الشعوبيه 142/). بهترين چاپ آن با تحقيق احمد زكى عدوى و با همت دارالكتب المصريه نشر يافته است, با پژوهشى درازدامن و سودمند درباره كتاب و مؤلف در مقدمه چهارمين جلد چاپ مورد گفتگو افست است از روى اين چاپ. پايان بخش اين كتاب فهرستهاى فنى, فهرست رجال سند, اعلام, امتها و قبيله ها, جايها, كتابها و قافيه شعرها. محمدعلى مهدوى راد سيماى مسجد
رحيم نوبهار. (چاپ اول: قم, زمستان 1373). ج2, 408ص, وزيرى.
آواى روحبخش يكتاپرستى از آن گاه كه از فراز ديوار مسجد پيامبر(ص) و در اذان بلال بر جانها نشست, تاكنون نيز پيوسته از مأذنه مساجد طنين انداز است. اين سروش آسمانى همه روزه, جان و دل حقپرستان را جلايى تازه و صفايى نو مى بخشد و عطر دل انگيز سرور و شادمانى روحانى را نه تنها در جمع خاك نشينان, كه در محفل و بزم فرشتگان الهى نيز مى پراكند.
حضور خداجويان در مسجد, حضورى عاشقانه و برخاسته از محبّت سرشار آنان به خداست. حضورى كه از فطرت و نياز طبيعى سرچشمه مى گيرد.
موحدان دلداده, مسجد را زيارتگاهى ملكوتى مى دانند كه بارگاه خاص حضرت دوست و عرصه بار عام اوست. ميهمانسرايى كه ميزبان آن حق تعالى است و اوست كه با دست لطف و نوازشگر خويش جان و دل ميهمانان عارف را مى نوازد. در اين حضور عاشقانه, شب و روز براى آنان يكسان است.