بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 6

ويژگيهاى جغرافيايى كشورهاى اسلامى
گلى زواره‌ غلامرضا

(از متون درسى رشته جغرافياى دانشگاه پيام نور) ##دكتر على اصغر نظرى. ويراستار علمى: دكتر منصور بدرى فر، (تهران، انتشارات پيام نور، 1373) 206ص، وزيرى.##

اشاره
جغرافيا يكى از شاخه هاى علوم انسانى است كه از مشخصات نواحى مختلف زمين و پراكندگى پديده هاى گوناگون آن و روابط متقابل انسان و محيط و پديده هاى حاصل از آن بحث مى كند و در واقع دو موضوعِ انسان و محيط پيرامونِ او را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهد. اين دانش به تمامى پديده هايى كه در ناحيه اى مشخص تحت شرايط و اصولى، تكوين مى يابند، نظم و اعتبار بخشيده و از تركيب فرايندهاى جغرافيايى با فرهنگ انسانى، تحرّكى خاص به وجود مى آورد.
در گذشته، حيطه و قلمرو جغرافيا از حدودِ تعريف و توصيف تجاوز نمى كرد، ولى در وضع كنونى با اتخاذ روشهاى علمى در مطالعه و تحقيق، استنتاجات اين علم بر پايه هاى محكم و پژوهشهاى مستدل و تحليلهاى منطقى استوار است و در مسائل گوناگون انسانى، اقتصادى، سياسى، برنامه ريزيهاى منطقه اى و عمران ناحيه اى از آن مدد گرفته مى شود. چرا كه هيچ دانشى بهتر از اين علم نمى تواند شرايط زيستى انسان را بر روى كره زمين مورد بررسى قرار دهد و علل واقعى آن را كشف كند. درحقيقت توسط جغرافيا محيط پيرامون و مسايل جارى آن شناخته مى شود و از لابلاى اين پژوهشها اصول، ضوابط و قوانينى به دست مى آيد كه مى توان در برنامه ريزيهاى بين المللى و ناحيه اى از آنها بهره گرفت و از اين طريق ذهنها را با استعدادهاى بالقوه و بالفعل سرزمينها آشنايى داد و با استمداد از دانشِ متخصصان علوم ديگر به چاره جويى مشكلات و رفع معضلات اجتماعى، اقتصادى سياسى پرداخت.
پس از حاكميت نظام اسلامى در ايران، در نوع نگرش امت مسلمان اين مرزوبوم تحولاتى صورت گرفت كه يكى از نمودهاى بارز آن شكست حصارهاى ملى گرايى و گرايشهاى قومى ـ قبيله اى بود. چنين دگرگونى سبب شد كه مردم ايران به بركت ارزشهاى اسلامى و احكام قرآنى، خود را عضوى از پيكر واحد جهان اسلامى دانسته و با مسلمين جهان احساس يگانگى كنند. بنابراين لازم بود كه جوانان با برنامه ريزيهاى دقيق و تأليف كتابهاى اصولى و برخوردارى از يافته هاى جديد علمى، با سرزمينهاى اسلامى و مسايل مختلف آنان به شيوه اى بنيادين و منسجم آشنا شوند.
پس از انقلاب فرهنگى براى رسيدن به اين مقصود گروه جغرافياى ستاد انقلاب فرهنگى در برنامه درسى دوره كارشناسى رشته جغرافياى دانشگاههاى كشور، درسى را براى آشنايى با كشورهاى مسلمان و شناخت مشخصات قلمرو مسلمين در نظر گرفت، تا از اين رهگذر دانشجويان با امكانات، تواناييها، محيط طبيعى و روابط كشورهايى كه با ملل آنها هم عقيده و داراى سرنوشتى يكسانند و نيز با مسايلى كه زمينه هاى اتحاد مسلمين را فراهم مى سازد و توطئه هاى استكبار و عوامل تفرقه را خنثى مى كند، آشنا شوند. معرفى اجمالى كتاب
كتاب (ويژگيهاى جغرافيايى كشورهاى اسلامى) كه در رشته جغرافياى (دانشگاه پيام نور) تدريس مى شود در ده فصل به اين مطالب پرداخته است:
فصل اول: موقعيت جغرافيايى كشورهاى اسلامى.
فصل دوم: پيدايش اسلام و گسترش تاريخى آن در جهان.
فصل سوم: نفوذ استعمار در جهان اسلام و تشكيل كشورهاى اسلامى جديد.
فصل چهارم: جايگاه جهان اسلام در نظريه هاى ژئوپوليتكى معاصر.
فصل پنجم: تقسيم بندى جهان اسلام بر مبناى تقاطعهاى جغرافيايى.
فصل ششم: تقسيم بندى جهان اسلام بر مبناى خط مشى سياسى، نظامى، اقتصادى و فرهنگى.
فصل هفتم: ساختار ويژگيهاى اجتماعى ـ فرهنگى در جهان اسلام.
فصل هشتم: ساختار و ويژگيهاى اقتصادى ـ سياسى جهان اسلام.
فصل نهم: مقايسه جهان اسلام با كشورهاى پيشرفته صنعتى و ديگر كشورهاى جهان اسلام.
فصل دهم: نقش انقلاب اسلامى و جايگاه ايران اسلامى در جهان اسلام.
پيش از شروع هر فصل، هدف مرحله اى و هدفهاى رفتارى يعنى انتظاراتى كه پس از مطالعه هر فصل از دانشجو دارند، توسط طراح آموزشى تهيه شده است؛ در پايان هريك از فصول دهگانه، خلاصه مطالب هر فصل و نيز خودآزماى آن آمده است. گرچه در اين كتاب اطلاعات سودمند و آگاهيهاى باارزشى را مى توان ملاحظه كرد، ولى با تأسف بايد اذعان كرد كه در مباحث آن لغزشها و كاستيهاى غير قابل اغماضى مشاهده مى گردد، وچون كتاب از سوى يكى از مراكز علمى كشور به عنوان متنى درسى تهيه شده لازم بود كه به مواردى از مضامين قابل تأمل آن اشاره گردد، باشد كه در چاپهاى بعد اين اثر به شكل پيراسته ترى نشر يابد.
از مواردى كه در سراسر كتاب مشهود است، نوعى كلى گويى در معرفى مسايل جهان اسلام و كشورهاى مسلمان است و مؤلف محترم با الفاظى چون (درجات متفاوت)، (بسيار وسيع)، (مغايرتهايى)، (اختلاف دارند)، (تنوع زيادى دارند)، (تفاوتهاى چشمگير)، (شباهت بسيارى)، (بسيار غنى)، (قابل ملاحظه)، (تفاوتهاى عميق) و (خيلى زياد) مباحثى را مطرح كرده است، درحالى كه لازم بود به شكلى مشخصتر از پديده ها و ويژگيهاى كشورهاى اسلامى سخن گفته مى شد، بخصوص آنكه در آغاز هر فصل از دانشجو خواسته شده كه كشورهاى اسلامى و مشخصات آنها را به صورت هدفهاى آموزشى ـ رفتاريِ كاملاً روشنى بشناسند، در واقع مى توان گفت طرحهاى آموزشى با محتواى كتاب تا حدودى مغايرت دارد. همچنين بسيارى از مباحث كتاب مشخصه جغرافيايى كشورهاى اسلامى نيست و از نظر موضوعى در حيطه تاريخى، سياسى و جامعه شناختى است كه با عنوان روى جلد سنخيّت ندارد. آشفتگى در معرفى قلمرو جهان اسلام
پس از هرگونه بحث در معرفى كشورهاى اسلامى بايد به اين نكته مهم اشاره مى گرديد كه چه سرزمينهايى تحت عنوان مزبور مطالعه مى شوند. از يك ديدگاه كشورهايى كه عضو سازمان كنفرانس اسلامى هستند به عنوان كشورهاى مسلمان شناخته شده اند؛ از ديدگاهى ديگر سرزمينهايى كه اكثريت سكنه آنان مسلمانند كشورهاى اسلامى ناميده مى شوند كه در كتاب يادشده كوچكترين اشاره اى به اين موضوع مهم و اساسى نشده است.
مؤلف محترم در معرفى قلمرو جهان اسلام مضامين و مطالب ضد و نقيضِ پراكنده اى آورده است.
در پيشگفتار كتاب (صفحه الف) مى خوانيم: (جهان اسلام دربر گيرنده محدوده بسيار وسيعى است كه از ساحل شرقى اقيانوس اطلس تاحدفاصل قاره هاى آسيا و اقيانوسيه را دربر گرفته است) چند سطر بعد مى افزايد:
([جهان اسلام] بخشهاى وسيعى از دو قاره آسيا و آفريقا و بخش كوچكى از قاره اروپا را شامل مى شود.)
در صفحه چهار اين موقعيت به شكل زير تعريف مى گردد: (محدوده اى كه كشورهاى اسلامى در آن پراكنده گرديده است نزديك به 170 درجه از طول غربى و شرقى و 68 درجه از عرضهاى جنوبى و شمالى كره زمين را شامل مى گردد. اين كشورها از سواحل شرق اقيانوس اطلس در مغرب آفريقا و 8درجه طول غربى نسبت به نصف النهار گرينويچ شروع شده و تا آبهاى اقيانوس آرام و 160درجه طول شرقى نسبت به نصف النهار گرينويچ در حدفاصل دو قاره آسيا و اقيانوسيه ادامه دارد.) امّا در صفحه سه، چنين مى خوانيم: (كشورهاى اسلامى شامل كشورهاى كوچك و بزرگ بسيارى است كه از اروپا تا دورافتاده ترين نقاط شرق آسيا و بيش از 90% آفريقاى شمالى تا مجاورت سرزمينهاى سرد و يخ بسته سيبرى را فراگرفته است.) در صفحه15 به عنوان خلاصه فصل اول آمده است: (حدود سرزمينهايى كه كشورهاى اسلامى را تشكيل مى دهند به 170 درجه طول و 60درجه عرض جغرافيا مى رسد، اين كشورها از شرق اقيانوس اطلس تا حدود قاره اقيانوسيه كشيده شده و خط استوا اين كشورها را به دو قسمت شمالى و جنوبى تقسيم مى نمايد.)
در صفحه71 موقعيت جغرافيايى كشورهاى اسلامى به گونه اى ديگر مشخص گرديده است:
(قريب به اتفاق كشورهاى اسلامى در نيمكره شمالى و در مناطق معتدل كره زمين قرار گرفته اند. به استثناى نواحى غرب الجزاير و كشورهاى مغرب و موريتانى، تمامى اين كشورها در نيمكره شرقى واقع شده و نقش مكان مركزى را درحد فاصل سه قاره آسيا، آفريقا و اروپا دارا مى باشند.)
چنانچه ملاحظه مى شود مضامينى كه به آنها اشاره گرديد نتوانسته اند قلمرو واقعى جهان اسلام را به درستى و براساس اصول علمى و واقعيتهاى جغرافيايى معرفى كنند. علاوه بر اين نارسايى، برخى از تعاريف با يكديگر همخوانى ندارند؛ زيرا يك جا ادعا شده كه اين كشورها 68درجه عرض جغرافيايى را دربر مى گيرند، درحالى كه طى خلاصه فصل اول اين رقم به 60درجه تقليل يافته است، همچنين در برخى صفحات بخشى از قاره اروپا جزء اين قلمرو آمده، ولى در جاى ديگر اين منطقه حذف شده است. در صفحه چهار، حد غربى كشورهاى اسلامى هشت درجه طول غربى ذكر گرديده، درحالى كه نصف النهار 17درجه از شهر داكار مركز حكومت كشور اسلامى سنگال (واقع در غرب آفريقا) مى گذرد، حد شمالى اين سرزمينها 55درجه عرض شمالى در كورگان (آخرين نقطه قزاقستان) معرفى شده، در حالى كه قزاقستان نه عضو سازمان كنفرانس اسلامى است و نه اكثريت سكنه آن مسلمان هستند تا جزء كشورهاى اسلامى مطالعه شود.
در صفحات 5 ـ7، كمى باران، پوشش نباتى ضعيف، فرسايش آبى و بادى، منابع زيرزمينى غنى و عقب ماندگى اقتصادى به عنوان ويژگيهاى عمومى كشورهاى اسلامى معرفى شده است، ولى گروهى از كشورها كه در جنوب، جنوب شرقى آسيا و اروپا و آفريقا قرار دارند از اين مشخصات مستثنى شده اند و اين درحالى است كه اكثر سرزمينهاى اسلامى در نقاط يادشده واقعند. در صفحه سه، مى خوانيم: (فرسايش آبى در كشورهاى جنوبى آسيا و به ويژه بنگلادش خرابيها و تلفات انسانى فوق العاده اى را سبب مى شود كه در كمتر نقطه اى از جهان نظير آن ديده مى شود) كه اين مطلب ناقض مطالب مطرح شده در صفحه پنج است. در تعريف بالا منابع زيرزمينى غنى به عنوان مشخصه عمومى كشورهاى مسلمان معرفى شده، درحالى كه در صفحه سه آمده است: (كشورهاى اسلامى از جهت منابع زيرزمينى نيز مغايرتهاى بسيارى دارند، بعضى از آنها داراى بيشترين منابع نفت در بين كشورهاى جهان هستند و پاره اى ديگر فاقد منابع مى باشند.) در صفحه هفت عقب ماندگى اقتصادى به عنوان ويژگى عمومى كشورهاى اسلامى منظور شده، ولى در صفحه سه مى خوانيم: (تعداد قابل ملاحظه اى از كشورهاى اسلامى از نظر اقتصادى وضع رضايت بخشى دارند و درآمد ناخالص آنها نسبت به هزينه هاى جارى خود بسيار چشمگير است.)
در صفحه شش ذيل فرسايش آبى و بادى، به عنوان يكى از مشخصات كشورهاى اسلامى نوشته شده است: (تا بخش زيادى از سرزمينهاى اسلامى در زير توده هاى شن روان كه به صورت تپه هاى شناور متحرك از نقطه اى به نقطه اى ديگر حركت مى كنند واقع گردد) اين ويژگى براى تمامى كشورها عموميت ندارد و از سويى چون در صفحه پنج آمده است: (كوهها قسمتهاى وسيعى از كشورهاى اسلامى را تشكيل مى دهد.) اين دو نكته ناقض هم هستند؛ چون نمى تواند بخش وسيعى از يك سرزمين هم زير توده هاى شن باشد و هم كوهستانى. زيرا اين دو شرايط، آب و هوايى خاصى را پديد مى آورند، فرسايش بادى از يك اقليم خشك و خشن صحرايى حكايت دارد، ولى در كوهستان آب و هواى معتدل و شرايط ملايمى را ناظر هستيم.
در صفحه4ـ 5 اظهار شده است: (آن عارضه [خصوصيت بيابانى] كه در آفريقا صحرا نام دارد يكى از خشكترين سرزمينهاى جهان است كه جز حواشى آن انسان قادر به زندگى و اداره امور معيشتى خود نيست آب كه مايه حيات است در هيچ نقطه آن ظاهر نمى شود). اولاً حداقل شش كشور اسلامى سودان، چاد، نيجر، مالى، موريتانى و صحرا در منطقه صحراى مركزى آفريقا استقرار دارند و ثانياً اين گونه نيست كه مردمان اين كشورها تنها در حواشى آن ساكن باشند، زيرا اكثريت سكنه صحرا در (واحه هاى) صحرا پراكنده اند و در ميان صحرا گروههاى متعددى زندگى مى كنند كه مهمترين آنها گروه تيبو (Tibu ) و طوارق (Tuareg ) مى باشند. ثالثاً، اينكه ادعا شده در هيچ نقطه از صحرا آب ظاهر نمى شود با واقعيتهاى صحراى كبير آفريقا سازگار نيست. درياچه چاد كه بين كشورهاى نيجر، چاد، كامرون ونيجريه قرار گرفته در اين صحرا واقع است و رودخانه هايى چون رود نيجر و رودشارى در اين نقاط جريان دارند.
در صفحه هفت چنين مى خوانيم: (اجتماع كشورهاى اسلامى را در اماكن قرارگيرى آنها مورد توجه قرار داده…) كه عبارت مبهم و نامفهوم است. همچنين عبارت (منطقه بندى جغرافيايى آنها كه پراكندگى جغرافيايى آنها را برملا مى كند) (ص1) تعبير نامناسبى است.
در فصل اول خاورميانه، آسياى ميانه، آسياى جنوبى، آسياى جنوب شرقى و آفريقاى شمالى به عنوان مناطق جغرافياى جهان اسلام معرفى شده اند، درحالى كه حداقل سه منطقه مهم دنياى اسلام يعنى منطقه صحراى بزرگ، آفريقاى غربى و آفريقاى شرق در اين تقسيم بندى حذف گرديده اند و در فصول ديگر كتاب نيز به اين مناطق اشاره اى نگرديده است. در اين نواحى هفده كشور اسلامى استقرار دارند كه حداقل 1 كل سرزمينهاى اسلامى را تشكيل مى دهند؛ به علاوه ناحيه قفقاز و شبه جزيره بالكان در اروپا از مناطق تحت قلمرو جهان اسلام است كه در منطقه بندى مزبور سخنى از آنها نيامده است.
نارسايى در شناخت سازمانها، پيمانها و اتحاديه هاى سياسى، نظامى جهان اسلام
سازمان كنفرانس اسلامى (ico ) تنها مرجع رسمى بين المللى است كه تمامى كشورهاى اسلامى را دربر مى گيرد كه در حال حاضر 51كشور اسلامى عضو آن است، معرفى اين سازمان و تشكلات فرهنگى، سياسى و اقتصادى وابسته به آن، در كتابى كه از ويژگيهاى كشورهاى مسلمان سخن مى گويد ضرورتى اجتناب ناپذير به نظر مى رسد، ولى در كتاب يادشده از اين موضوع مهم و قابل توجه حتى طى مبحثى اجمالى نيز سخنى به ميان نيامده و تشكيلات، اهداف و مشى سياسى آن روشن نشده است.
با توجه به اينكه متجاوز از ده كشور اسلامى، عضو سازمان كشورهاى صادركننده نفت (opec ) هستند و اكثريت اعضاى آن را تشكيل مى دهند، امّا از بحث در خصوص اين سازمان نيز در نوشتار مزبور خبرى نيست. تنها در صفحه155 كشورهاى داراى نفت به دو گروه تقسيم شده اند و در مورد كشورهاى گروه اول مى خوانيم: (اين كشورها به ترتيب اهميت عبارتند از عربستان، ايران، عراق، كويت كه هر چهار كشور عضو سازمانهاى كشورهاى توليد كننده و صادركننده نفت مى باشند) و در ادامه مى افزايد: (كشورهاى گروه دوم شامل بحرين، امارات عربى متحده، قطر، عمان، اندونزى، ليبى، آذربايجان و مصر مى باشد).
اولاً سازمان مزبور به عنوان تشكيلات صادركننده (Exporting ) معروف است و ثانياً، اندونزى، ليبى، امارات متحده عربى و قطر كه در گروه دوم تقسيم بندى بالا قرار گرفته اند از كشورهاى مهم عضو اوپك هستند، ثالثاً دو كشور الجزاير و نيجريه كه از آنها ذكرى به ميان نيامده از مهمترين كشورهاى نفت خيز جهان اسلام بوده و در سازمان اوپك عضويت دارند.
از مجامع سياسى ديگر كه كشورهاى اسلامى عضو آن هستند، جنبش عدم تعهد است كه كشور اندونزى به عنوان پرجمعيت ترين سرزمين اسلامى از بنيانگذاران آن محسوب مى گردد. در سازمان وحدت آفريقا (OAU ) نيز كشورهاى اسلامى اين قاره از اعضاى پرتحرك آن به شمار مى روند، ولى در كتاب مورد بحث بدين نكات اشاره نشده است.
تشكيلات سياسى ديگرى كه در بُعد ناحيه اى كشورهاى اسلامى در آن عضويت دارند، مثل: اتحاديه آ.س. آن (ASEAN ) در جنوب شرقى آسيا، شوراى همكارى خليج فارس، جبهه پايدارى اعراب، اتحاديه عرب، در بحثهاى منطقه اى كتاب معرفى نشده اند و تنها در صفحه102 چنين مى خوانيم: (در دهه 1970م مصر، سوريه و يمن تشكيل يك جمهورى بنام جمهورى متحده عربى دادند كه پس از دو سال بر اثر سوءتفاهم بين اعضاى خود، بى اعتبار گرديد. در سالهاى بعد مصر و سومالى و ليبى، ليبى و چاد، ليبى و مصر، ليبى و مراكش، موريتانى و مراكش و ليبى و سوريه در اندك زمانى به اتحاد نظامى مبادرت ورزيدند). كه كم و كيف اين تشكيلات نظامى و علل و اهداف آن روشن نگرديده است و تنها در چند سطر بعد به پيمان نظامى ناتو و پيمان نظامى بغداد اشاره اى گذرا شده است.
در صفحه103 آمده است: (كشورهاى بحرين، عمان و امارات عربى متحده به اتفاق انگلستان به ايجاد پيمانهاى نظامى جداگانه اى پرداختند و كشورهاى سوريه، يمن و عراق در جبهه نظامى ديگرى كه طراح آن دولت شوروى سابق بود وارد شدند) كه مشخصات اين اتحاديه ها و تشكيلات نظامى و روند تأسيس آنها و پيامدهاى آن روشن نيست. در صفحه74 همان مطالب صفحات 102و103 درباره ناتو، پيمان بغداد و سنتو تكرار گرديده است. پراكنده گويى در پيدايش و نشر اسلام
فصل دوم كتاب به پيدايش اسلام و گسترش تاريخى آن در جهان اختصاص دارد و مطالب آن از موضوع جغرافيايى كاملاً خارج است و اين مطالب اگر در پيشگفتار كتاب به صورت منظمترى مى آمد، مناسبت بهترى داشت.
در مقدمه اين فصل و نيز مطالب صفحه21 طلوع خورشيد پيامبر اسلام(ص) و نمودار گشتن طليعه وحى و نزول قرآن به صورتى كه اين ابهت و عظمت و معنويت را تشريح كند، مطرح نشده و تنها اين مسائل به صورتى كاملاً عادى و گزارش گونه از نظر خواننده مى گذرد. همچنين براى درك اهميت و تأثير و ضرورت اين شكوه و درخشندگى لازم بود كه موقعيت جهان در عصر بعثت به صورت جديترى مشخص مى گشت. در صفحه22 آمده است: (دين الهى اسلام در آنجا [عربستان] بر پيامبر خدا نازل گرديد.) درحالى كه بهتر بود نوشته شود قرآن از طريق وحى بر حضرت محمد(ص) نازل گرديد.
در صفحات20و22 مؤلف محترم تأكيد دارد كه رسول خدا(ص) با خديجه كه زن ثروتمند قريش بود، ازدواج كرد؛ اما اين نكته در ذهن خواننده چنين القا مى شود كه پيامبر به خاطر ثروت با اين زن ازدواج كرده است، درحالى كه ويژگيهاى ارزشى و خصايص و خلق و خوى نيكوى خديجه سبب چنين پيوند ميمون و مباركى بود. در صفحه33 مى خوانيم: (يكى از نامه هايى كه حضرت محمد(ص) به سران كشورهاى مجاور نوشته و خواستار گرايش آنها به اسلام شده، كشور روم بود)!؟ كه ابهام آن مشخص است. ضمناً ماجراى نامه نويسى پيامبر به سران كشورها در چندين جاى اين فصل از جمله صفحات20، 25 و33 تكرار شده و اصولاً اين تكرار مطالب و آوردن مطالب زايد از نقايص مهم كتاب است. در صفحه20 نوشته شده است: (پس از رحلت آن حضرت و در عصر خلافت جانشينان وى به منظور گسترش و انتشار اسلام حكومت اسلامى به سرزمينهاى مجاور لشكركشى نمود) كه چنين ادعايى مورد تأمل است. درست است كه در صدر اسلام جامعه كوچك مسلمين كه نه امكانات آنچنانى داشتند و نه تجهيزات كافى، صفوف ملل عالم را شكافتند و ممالكى را متصرف شدند، اما مسلمين صدر اسلام از خانه هاى خود خارج شدند تا كلمه توحيد را در جهان منتشر نمايند و در اين راه علاقه به آخرت در اعماق دل آنان سرشته شده بود و در اين راه نيز موفق شدند و توانستند ملل نواحى مفتوحه را به سوى آيين پاك و آسمانى اسلام جذب كنند و افكار توحيدى را در انديشه هاى آنان مستقر نمايند، به گونه اى كه آنها خود ناشر اسلام و استاد معارف دينى گرديدند، اما در عصر خلفاى بعد از پيامبر خصوصاً در زمان اواخر خلافت عمر و دوران زمامدارى عثمان، قلمروها در حالى فتح گرديد كه روح شجاعت اسلامى ضعيف شده و طلب غنايم جنگى و سركوبى و قتل عام بر روح جهاد در راه خدا فائق آمده بود. طرفداران خليفه، افراد دلسوز به اسلام را براى اعزام به مناطق جنگى تشويق مى نمودند تا برنامه هاى حكومتى آنان از انتقاد اين مسلمانان راستين دور بماند. اين فتوحات گرچه داراى مزايايى بود، ولى عواقبى را نيز به دنبال داشت. غنايم جنگى به جاى آنكه صرف عمران قلمرو اسلامى گردد، به جيب گروهى خاص سرازير گرديد و قدرت بنى اميه را افزون ساخت.
در صفحه29 آمده است: (در لشكركشى به طبرستان فرزندان على ـ عليه السلام ـ حسن و حسين(ع) هم با سمت مجاهدان اسلامي… شركت داشتند) اين ادعا مورد تأمل است و از سوى منابع معتبر تأييد نشده است.
در صفحه30 اظهار شده است كه: (عاقبت هم بر اثر توطئه اى كه مخالفين آن حضرت [امام على] طرح كرده بودند خليفه چهارم به قتل رسيد) چنانچه ملاحظه مى شود در كتاب درسى كه از سوى يكى از مؤسسات علمى كشورى با اكثريت شيعه تأليف شده سخنى از امامت مطرح نيست و نخستين پيشواى شيعه به عنوان چهارمين خليفه به قتل مى رسد و در اين فصل با وجود آنكه از خلافت امويان و عباسيان بحث شده كوچكترين اشاره اى به رهبرى ستارگان درخشان آسمان امامت نشده است .
در صفحه89 ادعا شده: (در زمان حكمرانى وليد بن عبدالملك سپاهيان اسلام قسمتهايى از اطراف رودخانه سند را تصرف و دين اسلام را در آن جا [يعنى شبه قاره هند] رواج دادند) اما بدون شك نخستين بار در روزگار خلفاى راشدين بود كه دروازه هاى هند به روى اسلام گشوده شد (ن. ك: نهضت مسلمانان در آزادى هندوستان، ترجمه و تأليف آية الله خامنه اى)
در صفحات20و30 اذعان گرديده كه در زمان عباسيان نواحى اسلامى به حداكثر وسعت خود رسيد، اما در سطر آخر صفحه30 مى خوانيم: (بعد از عباسيان دامنه متصرفات اسلامى نيز گسترش چشمگيرى يافت، با روى كارآمدن اقوام ايرانى انتشار آيين اسلام در سرزمينهاى شرقى حالتى پيگير شد) در سطور بعد نيز گسترش دامنه متصرفات اسلامى توسط سلسله هاى ديگر بررسى شده، بنابراين مطالب يادشده ادعاى فوق را نقض مى كند.
در صفحه90 اظهار شده است: (در سال 714 ميلادى تمامى شبه جزيره ايبرى (اسپانيا و پرتقال) به تصرف مسلمين درآمد، آنگاه مسلمين از اين شبه جزيره گذشته و پس از پشت سر گذاشتن كوهها سيرنه وارد قلمرو پادشاهى فرانك ها (سرزمين فرانسه) شدند.)
اولاً، مسلمين در سال91 هجرى مطابق 711 ميلادى بر اين نواحى استيلا يافتند ثانياً شايسته بود به تمدن درخشان مسلمين در اندلس كه قريب به هشت قرن تداوم داشت اشاره مى گرديد، تمدنى كه حتى اروپاييان به وسعت و عظمت و اقتدار آن اعتراف نموده اند.
در ضمن طى فصل پنجم تمامى مطالب فصل دوم با اندكى تفاوت در عبارات و جملات تكرار گرديده است، بدون آنكه حرف و سخنى تازه داشته باشد. تناقض گويى در تشريح موقعيت منطقه اى و ناحيه اى جهان اسلام
الف: خاورميانه
در صفحه هفت آمده است: (منطقه خاورميانه بيشترين تعداد كشورهاى اسلامى را در خود جاى داده است) در صورتى كه از قريب به شصت كشور مسلمان تنها پانزده كشور يعنى 1 آنان در اين ناحيه واقعند.
در ادامه نوشته شده كه جنوب آن به درياى عرب و اقيانوس هند محدود است كه صحيح آن درياى عمان مى باشد.
در صفحه هشت اظهار شده كه: (از ارتفاعات جانبى و داخلى خاورميانه رودهاى چندى سرچشمه مى گيرد كه سبب مشروب كردن وسعتهاى كوچكى از آنها شده و مهمترين آنها عبارتند از دجله و فرات كه از حدفاصل كوههاى پونتيك وتوروس در تركيه شروع شده و از سه كشور تركيه، سوريه و عراق گذشته و به خليج فارس مى ريزد) در حالى كه اين دو رود در آبيارى و مشروب نمودن اراضى سه كشور تركيه، سوريه و عراق نقش مهمى دارد و اهميت حياتى آنها به حدى است كه در مقياس جهانى مى توان آنها را رود بزرگ ناميد و وابستگى اين سه كشور به دو رود مزبور در روابط سياسى و موقع استراتژيكى اين كشورها تأثير گذاشته است. همچنين در معرفى خاورميانه از وسعت اين منطقه و ميزان سكنه و درصد سكنه مسلمان آن سخنى به ميان نيامده و دليل خشكى هوا در اين ناحيه مورد بررسى دقيق قرار نگرفته است.
صفحه22 حدود شبه جزيره عربستان را چنين مشخص مى كند:
(از سمت مشرق به ارتفاعات زاگرس، خليج فارس و درياى عمان از سمت مغرب به درياى احمر و كانال سوئز از شمال به فلات آناتولى و از شمال غربى به درياى مديترانه و از سمت جنوب به درياى عرب.)
اما در صفحه 23 حدود اين شبه جزيره چنين ترسيم گرديده است:
(اين سرزمين در جنوب غرب آسيا واقع شده و از شمال به باديه شام (بيابان سوريه) از شرق به خليج فارس و درياى عمان، از جنوب به اقيانوس هند و از غرب به درياى سرخ محدود است.)
ملاحظه مى گردد كه به فاصله يك صفحه، مرز اين ناحيه متفاوت نوشته شده است. همچنين با وجود آنكه عربستان از لحاظ زمين ساختى و چهره جغرافيايى نسبتاً هموار بوده و منطقه اى صحرايى با آب و هواى گرم و خشك است، در صفحه22 از آن به عنوان سرزمين با عوارض جغرافيايى متنوعى سخن گفته شده است. در همين صفحه بيابانهاى وسيع سوريه (بادية الشام) جزء قلمرو عربستان منظور گرديده، ولى در صفحه23 حد شمالى آن را بيابان سوريه دانسته و اين منطقه را از عربستان تفكيك نموده است.
در عربستان رودخانه اى وجود ندارد، اما در صفحه22 كتاب ادعا شده كه رودهاى دجله و فرات در شمال آن جريان دارد. در سطر آخر همين صفحه آمده كه هرچه به طرف جنوب عربستان پيش برويم بر مقدار گرما افزوده مى شود، ولى در اولين سطر صفحه 23 گرمترين قسمت عربستان بخش ميانى آن معرفى گرديده است.
در صفحه46 كتاب مى خوانيم: (به اين ترتيب در نتيجه سياست انگليس كه هدف آن تجزيه امپراطورى عثمانى بود، در شبه جزيره عربستان 16كشور كوچك و بزرگ بوجود آمد كه چهارده كشور آن اسلامى مى باشند). اولاً حتى ما در كل منطقه خاورميانه كشور غير اسلامى يعنى سرزمينى كه اكثريت سكنه آن غير مسلمان باشد، نداريم جز فلسطين كه به صورت غيرقانونى توسط قواى صهيونيست اشغال گرديده و ثانياً با عنايت به حدود اين شبه جزيره كه در صفحه 23كتاب معرفى شده، هشت واحد سياسى در محدوده اين منطقه جاى مى گيرند نه شانزده واحد.
در صفحه 21 ادعا شده كه شيوه زندگى اجتماعى عربها در مناطق جنوب عربستان حالت قبيله اى نداشته است، اما در سطور پايينترِ همين صفحه از نزاع قبيله هاى شمالى و جنوبى خصوصاً اعراب قحطانى ساكن در جنوب يمن و اعراب عدنانى يا نزارى شمالى سخن گفته شده است.
در ضمن، مؤلف محترم ضمن بحث پيرامون شبه جزيره عربستان به اين نكته مهم اشاره نكرده كه قبله گاه مسلمين و نيز كانون وحى و حرمين شرفين در منطقه غربى اين ناحيه و در حجاز واقع است و اصولاً حجاز و ديگر نواحى عربستان به صورتى كه جغرافيدانان ديگر تقسيم بندى كرده اند، معرفى نشده است. توضيح اينكه شبه جزيره عربستان به پنج ناحيه تهامه (در ساحل درياى سرخ) حجاز، نجد، عَرُوض و يمن تقسيم مى شود.
در صفحه 105 درباره كشور عراق آمده است:
(… اكنون اين كشور به سه قسمت تقسيم گرديده است. نيروهاى آمريكايى و متحدان آن شمال و جنوب آن را اشغال كرده و سپاهيان تركيه به دلخواه شمال آن را هر از چندگاه مورد تجاوز قرار مى دهند.)
اولاً اينكه ادعا شده عراق تجزيه شده حتى با توضيح بعدى تطبيق نمى كند، ثانياً اين نكته مربوط به زمان اشغال كويت توسط عراق است و ثالثاً تركيه به بهانه سركوبى كردها وارد نقاط مرزى عراق مى شود و اين گونه نيست كه قسمتى از عراق را به تصرف خويش درآورده باشد.
در صفحه55 كتاب مى خوانيم: (سرانجام در سال 1218 هجرى قمرى و پس از ده سال جنگ، عهدنامه اى بين دولتهاى روس و ايران به امضا رسيد كه به عهدنامه گلستان معروف است، براساس مواد مندرج در اين عهدنامه باكو، دربند، شكى، شيروان، قراباغ، گنجه و تمامى داغستان و گرجستان تا سواحل درياى سياه از ايران جدا و به آن دولت واگذار گرديد،… در عهدنامه تحميلى ديگرى بنام تركمانچاى كه در 1228 و ده سال پس از عهدنامه گلستان به ايران تحميل شد قسمت شمالى طالش، ارمنستان، نخجوان، واوج كليسا را به روسيه واگذار و به اين طريق تمامى قسمتهاى شمالى رود ارس از ايران جدا در اختيار آن دولت قرار گرفت.)
اولاً عهدنامه اول پس از ده سال جنگ منعقد نشد و زمينه هاى آن از سال 1215 آغاز گرديد و معاهده گلستان در سال 1228 هـ.ق امضا گرديد و نيز موقان و قسمت علياى طالش در اين ماجرا به روسيه واگذار شد.
ثانيا عهدنامه تركمانچاى در سال 1243 هـ.ق بين ايران و روس بسته شد نه در سال 1228 و فاصله اين دو قرارداد پانزده سال بوده است نه ده سال.
در صفحه 33 كتاب در خصوص استيلاى سلجوقيان بر روم چنين مسطور است:
(اين قوم [تركان سلجوقى] تا سال 1450 قسمت اعظم آسياى صغير و از جمله آناطولى را تصرف و كوشش خود را براى تسخير پايتخت اين امپراطورى (بيزانس) چند برابر نمود، سپاهيان سلجوقى نزديك به سه سال بر ديوارهاى اين شهر [؟] يورش بردند و سرانجام پس از سه سال موفق به گشودن دروازه هاى آن شدند.)
در اين متن، شهرى كه دروازه هاى آن به روى مهاجمين باز مى شود، مشخص نيست و بايد به نام آن (قسطنطنيه يا استانبول كنونى) اشاره مى گرديد. گذشته از آن روم شرقى (بيزانس) به تصرف تركان عثمانى درآمد نه سلجوقيان و اصولاً خاندان سلجوقى از اواسط قرن يازدهم ميلادى تا پايان قرن سيزدهم ميلادى حكومت كردند و در اين تاريخ منقرض شده بودند. ب ـ آسياى ميانه
از ديگر موارد ضعف كتاب اينكه در مورد منطقه تركستان كه بخشى از آسياى مركزى است و قسمت تركستان روس به آسياى ميانه معروف گرديد، دچار تشتت شده و دو مفهوم كاملاً متفاوت آسياى ميانه و آسياى مركزى را به جاى هم به كار برده است. در صفحات4، 9، 10 و147 آسياى ميانه به عنوان يكى از نواحى تحت قلمرو دنياى اسلام معرفى شده، ولى در صفحات15 و 144 نام آن به آسياى مركزى تبديل شده است. جالب اينكه در صفحه10 تحت عنوان رودها نوشته شده: (در آسياى مركزى رودهاى زيادى وجود ندارد) ولى در ادامه و طى بحثهايى پيرامون آب و هوا، وسعت و جمعيت، اين قلمرو تبديل به آسياى ميانه شده است. در تيتر اصلى اين بحث نيز در صفحه9 آسياى ميانه ديده مى شود. در صفحه55 ذيل تيتر آسياى ميانه نوشته شده است: (دولت روسيه در زمان ناصرالدين شاه قاجار از دولت ايران خواست تا راه هاى ارتباطى سرزمين هاى شمال شرقى خود را كه اكنون كشورهاى اسلامى آسياى مركزى ناميده مى شود از دزدان و غارتگران پاك كند.)!
در حالى كه واژه آسياى مركزى (CentralAsia ) از يك منطقه جغرافيايى كه در واقع بخش مركزى قاره آسياست، حكايت مى كند كه پنج كشور مستقل آسياى ميانه، قفقاز، بخش غربى چين، كشمير، تبت شمالى، نواحى شمالى پاكستان، خراسان شمالى و افغانستان را تشكيل مى دهد به عبارت ديگر آسياى مركزى مفهومى جغرافيايى را در اذهان تداعى مى نمايد، ولى آسياى ميانه (Middle Asia ) مفهومى ديدگاهى و سياسى را. از نظر بررسيهاى تاريخى ما قلمروى به نام آسياى ميانه نداريم و اين ناحيه در زمان تزارها، تركستانِ روس ناميده مى شد، ولى در گذشته هاى دور در كتب المسالك والممالك ماوراءالنهر نام داشته كه مدتها جزو خراسان بزرگ زير نظر دولت ايران اداره مى گرديد و با روى كار آمدن نظام كمونيستى در روسيه، براى محو هويت فرهنگى ـ تاريخى آن، به آسياى ميانه تغيير نام يافت.
در صفحه 87 ذيل فتوحات مسلمين كه مطلب تكرارى هم هست آمده است: (در آن زمان [زمان خلفا] افغانستان، پاكستان و تمامى جلگه سند بخشى از خراسان را تشكيل مى داد…)
بعيد به نظر مى رسد پاكستان در آن زمان جزو قلمرو ايران بوده باشد و اين ناحيه بخشى از شبه قاره هند را در آن موقع تشكيل مى داده است، به علاوه بايد به اين نكته اشاره مى شد كه خراسان آن زمان با قلمرو امروزى خيلى متفاوت بوده و از اين ناحيه در منابع تاريخى و كتب المسالك والممالك به عنوان (خراسان بزرگ) نام برده اند كه چندين برابر استان خراسان كنونى را شامل مى شده است.
در صفحه88 چگونگى تصرف آسياى ميانه توسط مسلمين بدين گونه تشريح گرديده است:
(تا اوايل قرن هشتم تمام آسياى ميانه به تصرف مسلمانان درآمد و آنها تا سرحدات غربى چين پيش رفتند. آخرين قلمروى كه در آسياى ميانه به تصرف مسلمانان درآمد تركستان بود كه با دو ميليون كيلومتر مربع به صورت بخش بزرگى از دنياى اسلام متجلى گرديد. با آنكه در اوايل نيمه دوم قرن بيستم چين كمونيست تركستان را ضميمه خاك خود نمود و در حدود يك دوازدهم از وسعت قلمرو اسلامى كاسته شد با اينحال از آن هنگام تاكنون مسلمانان تركستان وفادارى خود را به خانواده اسلام فراموش نكرده…)
اولاً مشخص نيست قرن هشتم مربوط به كدام سالهاى ميلادى، هجرى قمرى يا هجرى شمسى است، ثانياً گسترش اسلام در اين مناطق از قرن اول شروع شد و سرانجام در قرن چهارم هجرى اسلام به عنوان مذهب آسياى ميانه قلمداد گرديد. ثالثاً، اينكه ادعا شده آخرين قلمرو آسياى ميانه كه به تصرف مسلمين درآمد تركستان است، كاملاً برعكس مى باشد؛ تركستان محدوده اى وسيعتر از آسياى ميانه است و به دو بخش تركستان شرقى يا سين كيانگ (ضميمه چين) و تركستان غربى يا تركستان روس تقسيم مى شود و بخش غربى، آسياى ميانه ناميده شده است. رابعاً مساحت كل آسياى ميانه (با احتساب قزاقستان) به چهارميليون كيلومتر مربع بالغ مى گردد و تركستان شرقى كه از اين ناحيه توسط چين منفك گرديد، بيش از 1700000كيلومتر مربع وسعت دارد و نسبت آن به آسياى ميانه خيلى بيشتر از 1 است و اگر منظور از 1 نسبت به كل جهان اسلامى است، بايد دانست كه مردم اين سامان تغيير آيين نداده اند و تنها از لحاظ جغرافياى سياسى جزو چين محسوب مى گردند و از اين گونه مناطق در دنياى اسلام كم نيستند.
در صفحه9 ذيل مشخصات آسياى ميانه مى خوانيم:
(آن دسته از كشورهاى اسلامى كه اخيراً استقلال يافته اند در منطقه آسياى ميانه قرار دارند)
در اين جمله لفظ اخيراً مبهم است و مشخص نيست از چه دوره اى سخن گفته مى شود. همچنين چندين كشور در سالهاى اخير استقلال يافته اند و اسلامى هم بوده اند، ولى در آسياى ميانه قرار ندارند؛ مثل جمهورى آذربايجان واقع در قفقاز، كشور اريتره واقع در آفريقاى شرقى، جمهورى مقدونيه يوگسلاوى سابق واقع در شبه جزيره بالكان، بوسنى هرزگوين در همين ناحيه.
در همين صفحه حدود سياسى آسياى ميانه بدين گونه مشخص گرديده است:
(كشورهاى اسلامى آسياى ميانه از جنوب به كشورهاى ايران و افغانستان، از مشرق به جمهورى خلق چين، از شمال به جمهورى هاى فدراتيو روسيه و از مغرب به درياى خزر و به جمهورى هاى فدراتيو روسيه محدود مى باشد)
درحالى كه از شرق با كشور مغولستان نيز هم مرز بوده و شمال اين ناحيه را منطقه سيبرى فراگرفته است و از غرب به جمهورى فدراتيو روسيه و درياى خزر محدود است و اينكه حدود آن از اين طرف به جمهوريهاى فدراتيو نوشته شده، درست نيست.
ذيل رودهاى آسياى مركزى در صفحه10 چنين آمده است:
(آمودريا و سيردريا كه با جهتى از جنوب شرقى به شمال غربى جريان يافته و درگذشته اى نه چندان دور به درياچه آرال مى ريختند.)
درحالى كه آمودريا و سيردريا اكنون هم به درياچه آرال مى ريزند و جهت و مسير آنها عوض نشده است.
در بحث ويژگيهاى جمعيتى آسياى ميانه ادعا شده است كه:
(پرجمعيت ترين آنها قزاقستان در حدود 30ميليون نفر و كم جمعيت ترين آنها قرقيزستان كمتر از سه ميليون نفر جمعيت دارد.)
طبق آمارهاى جديد سكنه قزاقستان به 5/16ميليون نفر بالغ مى گردد نه 30ميليون نفر1 از طرفى پرجمعيت ترين سرزمين اين منطقه ازبكستان است زيرا سكنه آن به بيش از 20ميليون نفر مى رسد.2 و چون جمعيت تركمنستان به حدود 5/3 ميليون نفر مى رسد، بنابراين كم جمعيت ترين سرزمين آسياى ميانه قرقيزستان نخواهد بود.3
در ادامه اين بحث تركيب غيرمسلمان آسياى ميانه اين گونه معرفى شده است: (اين كشورها علاوه بر ساختار جمعيت مسلمان خود كه در حدود 70درصد و از ملل و اقوام مختلف مى باشند بقيه جمعيت آنها را اقليت غيرمسلمان تشكيل مى دهد از ميان مردم غيرمسلمان اين كشورها بيش از 10% آنها را روسها تشكيل مى دهند كه غالباً ملحد [؟] و يا پيرو كليساى ارتدوكس مى باشند، ساير اقليتها عبارتند از آلمانيها، يهوديها، ارامنه و اقوام بودايى كه از اهالى سرزمين هاى شرقى و آسيايى هستند)
اينكه قريب به 20% افراد غير مسلمان اين نواحى آلمانى، يهودى، ارمنى و بودايى باشند قابل تأمل است و درصد قابل قبولى نخواهد بود. همچنين لفظ مُلحد در بحث جغرافياى فرهنگى و تركيب اقليت دينى، به همان اندازه نامتعارف است كه آلمانيهاى اقليت.
ج ـ آسياى جنوب شرقى:
در صفحات 32 و89 كتاب ادعا شده كه از قرن سيزدهم ميلادى اسلام توسط تجار مسلمان به سرزمينهاى مالزى و اندونزى وارد شده است، در حالى كه قديمى ترين سنگ قبر باقى مانده از مسلمانان كه تاريخى مشخص در آن ثبت شده در لران (Leran ) در شرق جاوه به دست آمده كه تاريخ آن 475 هجرى قمرى (1082م) است. اين سنگ قبر متعلق به زنى است فرزند شخصى به نام ميمون4 همچنين در جزيره جاوه مقبره تاجر مسلمانى يافت شده كه تاريخ 361هـ.ق (مطابق قرن دهم ميلادى) بر سنگ نبشته آن حك شده است.5 در صفحه13 طى معرفى قلمرو جنوب شرقى آسيا نوشته شده است: (كشورهاى مالزى اندونزى و نواحى مسلمان نشين جنوب فيليپين در آن قرار دارد.)
درحالى كه كشور اسلامى برونئى و منطقه مسلمان نششين فطانى (جنوب تايلند) از ديگر نواحى تحت قلمرو مسلمين اين منطقه است.
در صفحه 106 چنين اظهار شده است: (كشورهاى مالزى و اندونزى نيز مشى هاى نظامى وابسته به قدرتهاى غربى دارند. مالزى از كشورهايى است كه در طول دو قرن اخير تحت نفوذ انگلستان بوده است، در زمان حال عضو كشورهاى مشترك المنافع است و مشى نظامى همآهنگى با انگلستان دارد…)
اولاً مالزى در سال 1888م به مستعمره انگليس تبديل شد و در سال 1955م استقلال اين كشور از انگلستان تحقق پذيرفت و اين مدت به حدود هفتاد سال بالغ مى گردد نه دو قرن، ثانياً مالزى با برنامه ريزيهايى كه پس از رهايى از سلطه استعمار نموده نه تنها عقب ماندگيهاى اين دوران را جبران كرده، بلكه به معناى واقعى كلمه در بعد سياسى، فرهنگى و اقتصادى به دور از وابستگى به ابرقدرتها توسعه يافته و از مناطق با اقتدار جهان اسلام به شمار مى رود و به هيچ عنوان حتى در بعد نظامى با انگلستان همآهنگى ندارد.
متأسفانه در صفحه146 نيز ادعا شده كه مالزى وابستگى محكمى با سياستهاى استعمارى دارد كه چنين ادعايى با واقعيتهاى اين كشور انطباق ندارد.
در صفحه 149 مى خوانيم: (كشورهاى آسياى ميانه و جنوبى مانند پاكستان، تركمنستان، ازبكستان، قزاقستان، تاجيكستان، بنگلادش، مالزى و اندونزى از نظر توليدات كشاورزى در مقايسه با كشورهاى خاورميانه و شمال آفريقا وضع بسيار نامناسب ترى دارند. در ميان كشورهاى فوق الذكر سه كشور پاكستان، بنگلادش و اندونزى ركن اصلى اقتصاد خود را بر كشاورزى استوار ساخته اند. توليدات كشاورزى اندونزى از كليه كشورهاى اسلامى متنوعتر و بيش از 60% از نيروى كار اندونزى و پاكستان و بيش از 85% از نيروى كار بنگلادش در اقتصاد كشاورزى صرف مى گردد… كشورهاى اسلامى آسياى ميانه… در مقايسه با ساير كشورهاى اسلامى از بهره گيرى بيشترى در توليدات كشاورزى برخوردار بوده اند…)
به نظر مى رسد اين مضامين نقيض يكديگرند زيرا كشورى كه بيشترين نيروى كار را به كشاورزى اختصاص دهد و توليدات متنوعى هم داشته باشد، ديگر نبايد از وضع كشاورزى نامناسبى برخوردار باشد. به علاوه مناطقى كه در طرفين خط استوا و ناحيه گرم و مرطوب واقعند، چهره جغرافيايى سرسبزى دارند؛ چنانچه در صفحه148 كتاب به اين موضوع تصريح گرديده است:
(بعضى از كشورهاى اسلامى نظير پاكستان، بنگلادش، مالزى و اندونزى و… از شرايط اقليمى مناسبترى برخوردار بوده و بر اثر مساعدتهاى طبيعى در حدود يك پنجم از وسعت خاك خود را به كاشت و زرع اختصاص داده اند. در اين ميان كشورهاى بنگلادش، مالزيا و اندونزى سرزمين بيشترى را مورد استفاده كشاورزى قرار ميدهند.)
مؤلف محترم در صفحه يازده كتاب كشورهاى اسلامى آسياى جنوبى را منحصر به پاكستان و بنگلادش مى داند درحالى كه كشور اسلامى و مستقل مالديو در اين قلمرو قرار دارد، از آن طرف ايالت كشمير را در پيشگفتار و در صفحه 196 جزو كشورهاى اسلامى منظور كرده كه تاكنون اين سرزمين به استقلال از هند دست نيافته و بخشى از كشور هند است.
در صفحه يازده ذيل آسياى جنوبى نوشته شده است در اين كشورها [سرزمينهاى آسياى جنوبى] مجموعاً بيش از 100ميليون مسلمان وجود دارد اما آمارها حكايت از اين دارند كه تنها 2/97% سكنه 110ميليونى پاكستان مسلمان هستند و از بيش از 100ميليون سكنه بنگلادش 85% آن را مسلمانان تشكيل مى دهند.
در صفحه سيزده حدود سياسى آسياى جنوب شرقى چنين معرفى گرديده است: (منطقه جنوب شرق آسيا بين اقيانوس هاى هند در مغرب و آرام در مشرق و قاره هاى اقيانوسيه در شمال و آسيا در شمال غربى قرار گرفته است) با نظرى به نقشه جهان به وضوح خواهيم ديد كه اقيانوسيه در جنوب آسياى جنوب شرقى قرار دارد نه در شمال آن.
در صفحه پنج مسطور است: (كشورهاى جنوبى و مركزى آسيا نيز از آسيبها و اثرات مخرّب بيابان در امان نيستند و بخشهاى وسيعى از سرزمين آنها را اين عامل طبيعى پوشانيده است.)
در صورتى كه در اين منطقه سه كشور اسلامى بنگلادش، مالديو و پاكستان قرار دارند و در دو كشور بنگلادش و مالديو پديده اى به نام بيابان و صحرا نداريم و تنها بخشى از پاكستان تحت تأثير آب و هواى گرم و خشك مى باشد.
در صفحات11، 12، 32 و50 از كشور (برمه) سخن گفته شده است، ولى چند سالى است كه اين سرزمين با عنوان رسمى و بين المللى (ميانمار) در صحنه جهانى مطرح مى شود.
در صفحه سيزده، حدود سياسى بنگلادش اين گونه مشخص گرديده است: (بنگلادش از سه جهت شمال و مغرب و شمال شرقى با كشور هندوستان و از سمت مشرق با كشور برمه هم مرز است).
درحالى كه تمامى حد شرقى آن را نيز كشور هند تشكيل مى دهد و تنها در قسمتى از جنوب شرقى با برمه (ميانمار) هم مرز است. ضمناً در صفحات11، 12، 51، 56، 106 مطالب تكرارى درخصوص بنگلادش ديده مى شود.
در صفحه50 كه از استقلال پاكستان و نقش (اقبال لاهورى) سخن گفته شده، به اين مطلب مهم حتى اشاره اى گذرا نيز نگرديده كه پاكستان به رهبرى (محمدعلى جناح) در سال 1947م (1326هـ.ش) در صحنه سياسى جهان ظاهر گرديد.
وسعت و سكنه پاكستان در صفحه دوازده، چنين وصف شده است:
(وسعت پاكستان اندكى بيش از 800هزار كيلومتر است و جمعيت آن درحدود صدميليون نفر مى باشد) اما در سال 1985م (حدود ده سال قبل) پاكستان 102ميليون نفر سكنه داشته است، همچنين وسعت آن از 804000كيلومتر مربع متجاوز است و اگر عنوان مربع جلو كيلومتر نيايد معرفى وسعت ناقص خواهد بود.
د: آفريقا
كشورهاى اسلامى آفريقاى شمالى در صفحه13 و14 اين گونه معرفى شده اند:
(اين منطقه نيز مانند خاورميانه از تعداد زيادى كشورهاى اسلامى پرجمعيت و كم جمعيت كه از نظر زمين ساختى همآهنگى مشتركى بين آنها وجود دارد تشكيل يافته است… در منطقه آفريقاى شمالى 14كشور بزرگ و كوچك اسلامى وجود دارد كه پرجمعيت ترين آنها مصر با بيش از 60ميليون نفر و كوچكترين آنها گاميبيا با كمتر از يك ميليون نفر مى باشد.)
درحالى كه شمال آفريقا همچون شبه جزيره اى ـ كه اعراب آن را جزيرةالمغرب ناميده اند ـ از پنج كشور مصر، ليبى، الجزاير، تونس و مراكش تشكيل شده است و اين رقم يك دهم تعداد كل كشورهاى مسلمان خواهد بود. همچنين گاميبيا به عنوان كوچكترين كشور اين ناحيه قلمداد شده درحالى كه اين سرزمين در آفريقاى غربى قرار دارد نه افريقاى شمالى. در ادامه اين بحث ادعا گرديده كه رودخانه نيل طويلترين رود جهان است؛ اما در منابع جغرافيايى متعددى، اين رود يكى از طولانى ترين رودهاى دنياست و پس از رودخانه هاى آمازون و مى سى سى پى قرار مى گيرد.

در صفحه53 مى خوانيم: چنانكه مى دانيم مردم الجزاير در اين مبارزه [بر عليه استعمار فرانسه] بيش از يك ميليون نفر قربانى دادند) اما در صفحه بعد آمده است: (الجزاير بيش از 5/1ميليون نفر قربانى داد تا توانست سرانجام در سال 1962 استقلال خود را به دست آورد.)
در صفحه153 ادعا شده كه سومالى در شمال شرقى آفريقا قرار دارد در صورتى كه اين كشور در ناحيه استراتژيكى شاخ آفريقا واقع در شرق آن است و اينكه در صفحه159 گفته شده سومالى كاملاً به اقتصاد دامپرورى وابسته است درست نيست، زيرا اين كشور بعد از استقلال (در سال 1960م) به كشاورزى توجه زيادى نمود و موز و غلات آن پس از احشام در رديف محصولات صادراتى آن قرار دارد، همچنين صنايع دستى سبك، غذايى و نساجى در اين كشور رواج دارد كه در اقتصاد سومالى بى نقش نخواهد بود.
در صفحه107 طى بحث پيرامون اقتصاد تك محصولى كشورهاى اسلامى، اردن به عنوان اولين صادركننده فسفات مشخص شده است، ولى از نظر جغرافياى اقتصادى در سطح جهانى نخستين صادركننده فسفات كشور اسلامى مراكش (مغرب) است.
هـ:فلسطين
يكى از مهمترين كانونهاى جغرافيايى جهان اسلام كه در نيم قرن اخير فجايع و مصايب گوناگون متوجه آن گرديده و توسط قواى صهيونيسم با حمايت استكبار به صورت غيرقانونى اشغال گرديده، سرزمين فلسطين است. اين ضايعه در دهه هاى معاصر مهمترين مسأله جهان اسلام بوده و حتى تأسيس سازمان كنفرانس اسلامى در سال 1969 ميلادى براى حل معضلات اين ناحيه تشكيل گرديد، هرچند در عمل نشان داد كه قادر به رفع دشواريهاى آن نيست. درچند جاى اين كتاب مطالب پراكنده اى كه بعضاً ناقض يكديگرند يا با واقعيتهاى فلسطين انطباق ندارند، ديده مى شود.
در صفحه45 اظهار گرديده است كه: (فلسطين مركز ظهور ا


صفحه 7

سيرى در التدوين فى اخبار قزوين
ذکايى ساوى مرتضى

عبدالكريم بن محمّد رافعى قزوينى. التدوين فى اخبار قزوين. تحقيق شيخ عزيزاللّه عطاردى،بيروت، دارالكتب العلميه، 1408هـ. 1987م. 4ج، 408«500« 508«504ص.
(التدوين فى اخبار قزوين) از كاملترين و بهترين كتابهاى تاريخ رجالى و محلّى ايران است. مؤلف خود در رساله مفصّلى موسوم به (الفصل فى فضل ابوالفضل)1 ـ كه شرح احوال و آثار پدر اوست ـ سلسله نياكان خود را شناسانده و گفته: (نياى بزرگ ايشان مردى با نام رافع يا ابورافع يا ابراهيم بن على رافعى از تبار تازيان بوده كه در قرن يكم هجرى به قزوين و همدان كوچيده در آنجا سكونت گزيده است. پس از وى فرزندان او به رافعيان مشهور گشته اند كه اكثراً اهل علم و حديث بوده و برخى از ايشان در قزوين و همدان به منصب قضاوت هم رسيده اند.)2
اثر بزرگ رافعى همين كتاب (التدوين فى اخبار قزوين) است كه در سالهاى اخير به شكلى زيبا و مطلوب در بيروت به چاپ رسيده است. البتّه رافعى در مقدمه كتاب از آن با عنوان (التدوين فى ذكر اهل العلم بقزوين) نيز نام برده (ج1، ص3)، و گاهى نيز آن را (التدوين فى علماء قزوين) ناميده است.
نگارش كتابهايى از اين دست در كشور ما سابقه اى طولانيتر دارد، از جمله:
ـ تاريخ قزوين و فضائلها و معجم شيوخه، از ابويعلى حافظ خليل بن عبداللّه بن احمد خليلى (446ق).3
ـ تاريخ سمرقند و تاريخ استرآباد، از ابوسعد عبدالرحمن بن محمّد ادريسى استرآبادى (405ق).4
ـ تاريخ قم، از حسن بن محمّد قمى (378ق).
ـ طبقات الهمدانيين، از ابوالفضل صالح بن احمد همدانى (303ـ384ق).5
ـ تاريخ خراسان و ولاة خراسان، از ابوعلى حسين بن احمد سلامى (350ق).6
ـ تاريخ هرات، از ابواسحاق احمد بن محمّد الحدّاد هروى (334ق).7
ـ تاريخ مرو، از ابوالحسن احمد بن سيّار (198ـ268ق).8
رافعى در مقدمه كتاب (ج1، ص2) كتابهاى تاريخى را به سه دسته تقسيم كرده است:
1ـ كتابهاى تاريخ عمومى، مانند تاريخ ابن نمير، احمد بن حنبل و تاريخ بخارى.
2ـ كتابهاى ويژه تاريخ سرزمين ها و كشورها، مانند تاريخ شام.
3ـ كتاب هاى ويژه تاريخ شهرها و بلاد، مانند تاريخ بغداد خطيب بغدادى، تاريخ هراتِ ابن اسحاق و….
هدف وى از تأليف (التدوين) نگارش يك كتاب تاريخ محلّى كامل براى قزوين بوده، تا مشتمل بر اخبار قزوين و ساكنان، ذكر رجال و دانشمندان (شهرستان قزوين) (ج1، ص93) و فوايد ديگر باشد. (ج1، ص3).
رافعى التدوين را به زبان عربى نگاشته و مقدّمه آن را به چهار فصل تقسيم كرده است:
يكم: در فضايل قزوين و خصوصيات آن.
دوم: درباره نام قزوين.
سوم: در كيفيّت بناى قزوين.
چهارم: درباره مساجد، مقابر و مدارس شهرستان قزوين (ج1، ص3ـ4).
پس از اين به ذكر كسانى از صحابه رسول خدا(ص) و تابعين پرداخته كه به قزوين وارد شده اند؛ از جمله: براءِ بن عازب انصارى صحابى (ج1، ص60)، سعيد بن عاص اموى (ج1، ص60)، سلمان فارسى (ج1، ص78)، اباهريره (ج1، ص78)، سلمان بن ربيع تميمى باهلى (ج1، ص79)، وليد بن عقبه بن ابى معيط (ج1، ص84) و سعيد بن جبير) (ج1، ص100).
در اين گونه موارد رافعى گاه راه افراط پيموده و مواردى را نقل كرده كه سند معتبر تاريخى ندارد؛ مثلاً اويس قرنى را از جمله تابعين برشمرده كه به قزوين آمد و در جنگ منطقه ديلم به شهادت رسيد و در همان جا دفن شد (ج1، ص98). درصورتى كه مى دانيم اويس قرنى در جنگ صفين و در ركاب حضرت على(ع) به شهادت رسيده است. در جاى ديگر به ورود حضرت على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ امام هشتم شيعيان به قزوين و اختفاى آن حضرت در آنجا اشاره كرده است (ج3، ص428). خوشبختانه مصحّح فاضل كتاب به اين موارد اشاره كرده و اين اقوال را غيرمستند دانسته است (ج3، ص428).
پس از اين مقدّمات، رافعى به متن اصلى كتاب و ذكر رجال منطقه قزوين پرداخته است.

روش شناسى التدوين
رافعى در فهرست بندى نام رجال دو عامل اصلى را ملاك كار خود قرار داده است. نخست: ترتيب الفبايى نام شخص. دوم: ترتيب الفبايى نام پدر او.
استثنايى كه در اين مورد وجود دارد تنها مربوط به رجالى با نامهاى محمّد است كه رافعى به خاطر احترام به نام مبارك رسول گرامى اسلام(ص)، اين اسامى را در فصل اوّل قرار داده و همين افراد را براساس ترتيب الفبايى نام پدر آنها طبقه بندى كرده است؛ به اين شكل كه ترتيب الفبايى را با عنوان (المحمّدون حرف الالف فى آبائهم) آغازيده و تا (حرف الياء فى الآباء) پيش رفته است.
فصل بعدى با عنوان (القول فى مَن سوى المحمّدين) (ج2، ص97) آغاز شده كه در آن به فهرستبندى نامهاى ديگر به جز محمّد از حرف الف تا حرف ياء پرداخته است؛ براى نمونه در بخش (اسم الابراهيم): ابراهيم بن احمد، ابراهيم بن بينمان، ابراهيم بن جبرييل، ابراهيم بن حجاج… تا ابراهيم بن يوسف را فهرست نموده و به همين شكل به فهرستبندى نامهاى احمد، ادريس، اسحاق، اسعد، اسفنديار، اسماعيل تا يحيى بن زكريا (ج4، ص208)، پرداخته است.
به نظر مى رسد در روش فهرستنگارى رافعى پاره اى ايرادها و نواقص وجود داشته باشد:
يكم، اينكه همه نامهاى رجال در هر فصل، در اين سيستم قرار نگرفته است و رافعى مجبور شده در پايان برخى از فصلها به ذكر استدراكات آن بپردازد؛ براى نمونه فصل (زيادات المحمّدين من غير رعاية الترتيب فى الآباء) (ج2، ص66) و (زيادات حرف العين) (ج4، ص1)، به اين دليل نوشته شده است.
دوم، ترتيب الفبايى نام پدران رجال در همه جا بدقّت رعايت نشده؛ مثلاً در جايى احمد بن حجازى قبل از احمد بن حارث قرار گرفته كه بايستى بعد از آن قرار مى گرفت.
سوم، براى يافتن نام يكى از رجال بايستى نام پدر او را نيز دانست، و اين خود باعث ديرياب شدن فهرست رافعى شده است.
چهارم، از اسامى مشهورتر رجال در فهرست نويسى استفاده نشده است؛ مثلاً صاحب بن عبّاد (اسم اشهر) در فصل اسماعيل بن عبّاد (ج2، ص293) ذكر شده و يا رافعى (پدر مؤلف) در فصل محمّد بن عبدالكريم ذكر شده است (ج1، ص328). منابع و مآخذ التدوين
رافعى در نگارش التدوين از منابع كتبى يا شفاهيِ فراوانى سود جسته است كه اكثر آنها را كتابها و اخبار اهل سنت تشكيل مى دهد. زيرا او خود سنّيِ شافعى مذهب بوده است و عقايد خود را ـ همچنانكه خواهيم گفت ـ در نگارش التدوين تأثير و دخالت داده است.
صحاح بخارى و مسلم بيش از منابع ديگر در نقل اخبار و روايات مورد استفاده رافعى قرار گرفته اند. پس از آن مُسند و كتاب الامّ شافعى، مسند احمد بن حنبل، تاريخ كبير محمّد بن اسماعيل بخارى، سنن ابن ماجه، تاريخ طبرى، اخبار الطّوال احمد بن داوود دينورى، الجرح والتعديل ابن ابى حاتم رازى، معارف و اصلاح الغلطِ ابن قتيبه دينورى، فضائل الصحابه احمد بن محمّد زهرى، معرفة الحديثِ حافظ ابونعيم، طبقات اصحاب الشافعى يا طبقات الفقهاء الشافعين از ابومحمّد عبداللّه بن يوسف جرجانى، تتمّه يتيمة الدهر واللّمع الفضّه ابومنصور ثعالبى، مجموعه آثار جاحظ، مجموعه آثار عبدالرحمن سُلمى و مجموعه آثار ابوالقاسم قشيرى و بسيارى ديگر مورد استفاده رافعى قرار گرفته اند.
برخى كتابهاى تاريخ محلّى نيز مورد استفاده او قرارگرفته اند، و از آنجا كه اكثر اين كتابها بدبختانه تا امروز برجاى نمانده اند، يكى از ارزشهاى والاى (التدوين) استفاده از اين منابع مهم تاريخى است. از آن جمله اند:
ـ كتاب تاريخ قزوين و فضائلها و معجم شيوخه از ابويعلى خليل بن عبداللّه بن احمد خليلى (ج2، ص501).
ـ فضايل قزوين ابن ثابت.
ـ فضايل قزوين، ابومنصور يمينى.
ـ احوال البلدة القزوين، امام هبة بن زاذان (ج1، ص3).
ـ تاريخ اصبهان، حافظ ابونعيم حمزه بن حسن اصفهانى (ج1، 254، 185، 128).
ـ تاريخ اصبهان، ابن مردويه، (ج1، ص2).
ـ طبقات اهل اصبهان (يا تاريخ اصبهان) از يحيى بن عبدالوهاب بن منده (ج2، ص308).
ـ تاريخ همدان از شيروية بن شهردار ابوشجاع همدانى (ج1، ص292) و (ج3، ص85).
ـ طبقات الهمذانيين يا (طبقات اهل همدان) از شيروية بن شهردار همدانى (ج3، ص370).
ـ تاريخ رى از ابوسعد آوى (ج2، ص295).
ـ تاريخ همدان از صالح بن احمد همدانى (ج1، ص2).
ـ تاريخ رى از شيخ منتجب الدين.
ـ تاريخ موصل (ج1، ص2).
ـ تاريخ مصر از ابى سعد بن يونس (ج1، ص2).
ـ تاريخ هرات از ابن اسحاق بن معين (ج1، ص2).
ـ تاريخ بلخ از ابى اسحاق مستعملى (ج1، ص3).
ـ تاريخ مرو از عباس بن مصعب و احمد بن سيّار (ج1،ص3).
ـ تاريخ بخارا، از ابى عبداللّه غنجار (ج1، ص3).
ـ تاريخ سمرقند از ابى سعد ادريسى (ج1، ص3).
ـ تاريخ نيشابور از ابوعبداللّه حافظ (ج1، ص52).
ـ تاريخ بغداد از ابوبكر خطيب بغدادى (ج1، ص431).
ـ تاريخ اليمن واحوال رواتها از ابى محمّد عبيد بن محمّد كشورى (ج3، ص389).
ـ تاريخ خوارزم، از شيخ امام محمود بن محمّد بن عباس خوارزمى (ج1، ص189).
ـ مجموع التواريخ، از ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم رازى (ج1، ص132).
*.*.*
پيشتر گفتيم كه رافعى سنّى شافعى مذهب بوده و عقايد دينى خود را در نگارش التدوين دخالت داده است:
الفقه فقه الشافعى وانّما
من بحره كل بقدر يغرف
لَو لاضياء علومه ونجومه
ماكان للتحقيق وجه يعرف
(ج3، ص315)
در اينجا بايد گفت كه رافعى به واسطه عقايد مذهبى خود در مواردى از جاده اعتدال و بى طرفى كه لازمه تحقيقات علمى است خارج شده و برخى روايات را يكجانبه نقل كرده است. از جمله در جلد نخست درباره كيفيت صلوات بر رسول خدا روايتى را از حضرت رسول اكرم(ص) نقل كرده و شكل صلوات را چنين آورده: (اللّهمّ صل على محمدٍ وعلى آل محمد) آنگاه درباره اين كه آل محمّد چه كسانى هستند، بحث كرده و گفته (وَفى الحديث مَن آل مُحمّد؟ قال عباس وعقيل وجعفر وعلى رضى اللّه عنهم) (ج1، ص151). وى از روايات فراوان موجود درباره آل محمّد(ص) مثل روايات پيرامون آيه مباهله و جز آن كه بوضوح آل محمّد(ص) را على(ع) و فاطمه و حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ معرفى كرده اند، سخنى نگفته است.
در جاى ديگر هنگام بحث از فضايل علمى صاحب بن عبّاد، او را در عالى ترين درجات علمى مورد ستايش قرار داده، سپس افزوده كه تنها نقص و ايراد بزرگ صاحب بن عبّاد اعتقاد او به مذهب تشيع بوده است! (ج2، ص293).
البته ناگفته نماند كه در بعضى موارد رافعى ضمن مباحث خود رواياتى را نيز در شأن امامان بزرگوار شيعه نقل كرده است. از جمله در جايى قول ابن عباس را نقل كرده كه در آيه شريفه (اَفَمن كان مؤمناً كَمَن كانَ فاسقاً) منظور از مؤمن، على بن ابى طالب و منظور از فاسق، عقبة بن ابى معيط است (ج3، ص163). در جاى ديگر به اسناد خود از ابوهريره روايت كرده كه از رسول خدا(ص) شنيده كه گفت: (مَن اَحَبَّ الحسن والحسين فَقَد اَحَبَّنى وَمَن أبغضهُما فقد أبغَضنى) (ج3، ص326).

برخى فوايد در (التدوين)
همانگونه كه پيش از اين نيز گفته شد يكى از فوايد مهم اين كتاب ذكر نام و استفاده از كتابها و منابعى است كه به هر مناسبت از آنها ياد كرده است. اكثر اين كتابها امروز در دست نيستند و در منابع كتابشناختى ديگر هم ذكرى از آنها نيست. بنابراين چنانچه اين كتابها به طور دقيق و كامل از التدوين استخراج شود، خود رساله كتابشناختى مستقل و با اهميّتى را تشكيل خواهد داد كه در رشته هاى مختلف علوم قرآنى، كلام، حديث و عرفان حاوى اطلاعات سودمند و مفيدى تواند بود. براى نمونه برخى از كتابهاى مربوط به علوم قرآنى، كلام، ادبيات، اخلاق، عرفان و تصوّف را كه از التدوين استخراج شده، ذكر مى كنيم. الف. علوم قرآنى
كتاب التلخيص فى القراآت از ابى معشر عبدالكريم بن عبدالصمد طبرى (ج1، ص200).
كتاب القراآت از ابى حاتم سجستانى (ج1، ص221).
نكت علم القرآن كه تلخيص محمّد بن يوسف بن بندار از كتاب ابى الحسن على بن عيسى بغدادى است (ج1، ص59).
حروف اهل المكّه از ابى محمّد اسحاق بن احمد خزاعى كه درباره حذف همزه (قرآن) سخن گفته است (ج1، ص250).
كتاب الوافى فى القراآت از محمّد بن سليمان ابوجعفر مقرئى قزوينى (ج2، ص68).
الواضح فى القراآت از ابى الحسن احمد بن رضوان بن محمّد مقرئى [حدود 422ق] (ج2، ص249).
ـ شفاء الصدور فى التفسير وكتاب القراآت السبع از ابوبكر محمّد بن حسن بن زياد نقّاش (ج1، ص254).
ـ اعراب القرآن از احمد بن يحيى ثعلب (ج1، ص191).
ـ مشكل القرآن از ابن قتيبه دينورى (ج1، ص194).
ـ فضائل القرآن ابى عبيد. [قبل از 407ق] (ج1، ص225).
ـ المنتهى فى اداء القرات از ابى الفضل خزاعى (ج2، ص3).
ـ كتاب الاقناع فى القراآت از ابى على حسين بن محمّد بن حسن مقرى قزوينى، 378ق (ج2، ص93).
ـ كتاب الحيره شامل مباحثه بين عبدالغرين بن يحيى و بشر هريسى درباره خلق قرآن (ج2، ص95).
ـ كفاية الانوار فى القراآت از ابوسليمان داود بن مختار بن عباس مقرئى قزوينى (ج2، ص6).
ـ تفسير كبير قرآن از ابويوسف عبدالسلام بن محمّد بن يوسف بن بندار قزوينى كه مباحث و مقالات معتزله در آن فراوان يافت مى شود (ج3، ص178).
ـ تفسير القرآن فى الحلال والحرام از مقاتل بن سليمان كه شامل تفسير 500آيه از قرآن كريم است (ج3، ص230).
ـ تفسير قرآن از بكر بن سهل دمياطى (ج2، ص3).
ـ التحصيل فى التفسير التنزيل، ابوالفضل رافعى پدر مؤلف، در 30مجلّد، (ج1، 377). ب. كلام
ـ كتاب التوحيد والمعرفة از محمّد بن جعدويه خلقانى (ج1، ص238).
ـ كتاب كفايه فى الكلام از ابوعبداللّه حسين بن نصر معروفى (ج1، ص239).
ـ هدم الاعتزال از ابومضر ربيعه بن على عجلى (ج4، ص1).
ـ كتاب الداعى الى التفكر فى الدنيا از ابوسعيد اسماعيل بن على بن مثنى استرآبادى (ج4، ص46). ج. اخلاق
ـ حلية الاولياء، حافظ ابونعيم اصفهانى (ج1، ص219).
ـ اخلاق العلماء، ابى بكر آجرى (ج1، ص263).
ـ آداب المريدين فى شرح مقامات السالكين، ابوبكر قزوينى محمّد بن احمد بن على واعظ (ج1، ص190).
ـ كتاب الرياضه، شيخ ابى محمّد ابهرى (ج1، ص101).
ـ كتاب الارشاد از حافظ خليل خليلى (ج1، 115، 118). د. ادبيات و عرفان
ـ كتاب الحماسه فى اختيار شعر شعراء العصر از ابومحمّد ضرير قزوينى (ج2، ص85).
ـ كتاب الاربعين از ابوالقاسم قشيرى (ج4، ص88).
ـ كتاب التلويح فى شرح الفصيح و كتاب فصل العقود و حل العقود در شرح ابيات كتابهاى مشهور از مجمع بن محمّد بن احمد عجلى ابوالحسين قزوينى (ج4، ص61).
ـ شرح المزارات به فارسى از عبدالرحمن بن حسن صوفى قزوينى (ج3، ص144).
ـ الاربعين فى الرباعى از ابى العباس مراغى (ج3، ص293).
ـ بثّ الشكوى، ابومحمّد طاهر بن احمد بن محمّد معروف به نجار (ج3، ص96).
ـ الكافى فى العروض والقوافى، خطيب تبريزى (ج3، ص98).
ـ معجم الشعراء، ابوعبيداللّه محمّد بن عمران مرزبانى (ج3، ص294). هـ. تصوّف
با استفاده از التدوين رافعى مى توان فهرست مفصّلى از كتابهاى اهل تصوّف كه تا زمان حيات او تأليف شده سامان داد. تنها براى نمونه اگر فهرست استخراج شده آثار ابوعبدالرحمن سُلَمى را از التدوين با مجموعه آثار او كه اخيراً از سوى مركز نشر دانشگاهى در دو جلد به چاپ رسيده،9 مقايسه كنيم، مشاهده خواهد شد كه جاى بسيارى از آثارِ مسلّمِ عبدالرحمن سُلَمى در آن مجموعه همچنان خالى است. برخى از اين آثار عبارتند از:
ـ مقامات الاولياء (ج2، ص465؛ ج3، ص322).
ـ سنن صوفيه (ج1، ص173)
ـ كتاب الاطعمه (ج2، ص89)
ـ شرح الاغانه (ج3، ص45)
ـ المواعظ والوصايا (ج3، ص227)
ـ امالى (ج3، ص384)
ـ حكايات المشائخ واشعارهم (ج1، ص254).

*.*.*

(يكى ديگر از فوايد التدوين ذكر خاندانهاى كهن چون اسماعيليان، ديلميان، لنگريان، مسافريان، خاندان هاى كرجى، جستانيان، سالاريان كاكويان جبال، تركان، خزران و جز اينهاست. همچنين ذكر مشاهير حكمت و عرفان و ادب چون: ابوحامد غزالى، ابن فارس لغوى (و كتابخانه معروف او)، فخرالدين رازى، ابوسعيد ابى الخير، خاقانى شاعر، ابوحامد غرناطى سيّاح مشهور اندلسى، حافظ ابوالعلا عطار همدانى، مسوليان، اعلام و محدثان سده ششم و جز اينهاست.)10
همچنين ذكر اسامى بسيارى از بلاد، روستاها، مساجد، مدارس، رودها، و فتوات منطقه قزوين كه در جاى خود مهم و سودمند است.
الف: اسامى بلاد و روستاها: دستبى يا دشتبى (ج1، ص47، 48 و120) كه شايد بغ دشت= دشت خدا باشد. رامند (ج1، ص48)، سلقان رود (ج1، ص47)، قرقسين (ج1، ص48، 196)، اسفقنان (ج1، ص47)، بويين زهرا (ج1، ص48)، عمران (ج1، ص48)، جيرندق (ج1، ص57)، خرقان (ج1، ص47)، سهرورد (ج1، ص49)، سجائن (ج1، ص49)، قصر البراذين (ج1، ص49)، قلعه شروين (ج1، ص109)، رودبار (ج1، ص161)، اهراز جرد (ج1، ص48).
اهواز (ج1، ص36)، صامغان، دستجرد، دزج، جيكان، باجرون، زنجان، طالقان، ابهر، زراره، اندرمان، مندرستان (ج1، ص49)، خيارج، فارسجين، جوران، اندجن، (ج1، ص48)، اران، بردعه، تفليس، گرگان (ج1، ص37)، شهرزور، بحرين، شام، بلغار (ج1، ص36)، قاقزان (ج1، ص120)، قريه شرف آباد (ج1، ص154)، تومجين از قراى قزوين (ج1، ص138)، دهك (ج1، ص42)، ساوه (ج2، ص56)، نيشابور (ج1، ص222ـ223)، كرج ابودلف عجلى (= اراك كنونى) (ج4، ص44، 45)،كاشغر (ج1، ص136)، طزرك، اشنستان، شاذسابور، كهنبر (ج1، ص57)، سجستان (ج1، ص36)، اسفرائن (ج2، ص500)، فاراب (ج2، ص504)، طبرستان، آمل (ج2، ص459)، كرمان، جيرفت، بردسير (ج1، ص291)، هرمزدان (ج1، ص291)، مأمونيه زرند (ج3، ص88) و بسيارى ديگر. پ. مساجد قزوين
مسجد توت (ج1، ص27)، مسجد بنى مرار قزوين (ج1، ص55)، مسجد طيبين قزوين (ج1، ص55)، مسجد جامع اصحاب ابى حنيفه در روستاى قطن (ج1، ص54)، مسجد محمّد بن مسعود قزوين (ج1، ص55)، مسجد قاضى اسماعيل مالكى در راه صامغان (ج1، ص55)، مسجد ابراهيم، سال332ق، (ج2، ص12)، مسجد عزيز درشنستان (ج1، ص57)، مسجد بنى مارا در راه دزج (ج1، ص55)، مسجد الكتاب در راه جوسق (ج1، ص55)، مسجد دهك، مسجد ابى الغريب (ج1، ص55)، مسجد مدينه المبارك (ج1، ص56)، مسجد حوض النبى، مسجد باب المدينه، سال 414ق (ج1، ص55ـ56) و…. ج. مدارس دينى قزوين
مدرسة العنبريه، ج1، ص130، مدرسه خليليه (محمّد بن ابراهيم خليلى) 554ق، (ج1، ص137)، مدرسة الامير، 508ق، (ج2، ص12)، مدرسه قاضى عمر بن عبدالحميد ماكى (ج3، ص234). د. خانقاهها
خانقاه جوهر خاتون (= گوهر خاتون) (ج1، ص130)، خانقاه برش انكوران در راه ابهر كه متوّلى آن محمّد بن حسن بن يوسف بن لاءلاء زنجانى بوده است. (ج1، ص258)، خانقاه شهرهيزه در محلّه ابن مراد قزوين (ج1، ص57). هـ. سدّها و قنوات
سد دهل بند (= شايد دلف بند منسوب به ابودلف عجلى) در راه ابهر (ج1، ص49)، قنات طيفوريه، خمارتاشيه، زراريه، سيديه، خاتونيه، (ج1، ص51)، و قنات حاجب حسن، سال 570ق (ج1، ص52). واژه ها و عبارات فارسى در التدوين
يكى از موارد جالب توجّه در التدوين وجود واژه ها، عبارتها و اشعار فارسى در آن است. با آنكه رافعى به مقتضاى حال و هواى زمان خود، كتاب را به عربى نگاشته، امّا از به كار بردن واژه هاى فارسى ناگزير بوده است.
واژه هايى مانند خسروماه (ج1، ص249)، دهك و مرزبان (ج1، ص49)، ابن بلبل (ج3، ص50)، حوران دشت (ج3، ص201)، ابا مسعود كوتاه (ج3، ص123)، ابوالقاسم خوارى المعروف بچهارماهه (ج3، ص117)، خدادوست ديلمى (ج4، ص41، 46). فضل اللّه بن سرهنگ (ج4، ص36)، ابن خاموش (ج2، ص38، ج3، ص355)، شاهپور خواست (نام روستا)، (ج2، ص63)، ابى الخير باغبان ج1، ص185. ج2، ص4)، ابوعبداللّه خوبكار (ج1، ص176)، ابن كوچك قزوينى (ج1، ص181)، ابن خداداد (ج1، ص184)، خورشيد بن مردهين الديلمى (ج2، ص488)، خودآمد. بن مسافر بن شافعى (ج2، ص488)، شيروان شاه (ج2، ص75)، توران شاه (ج2، ص70)، ابوعبداللّه محمّد بن حسن دهخداى قزوينى (ج1، ص246).
عبارات فارسى مانند (محمّد بن ماجة القزويني… سنه تسع و تسعين و مأتين يقول ثنابندار ثنا مخلّد بن يزيد ثنا مجالد عن الشعبى قال: نديدم وندانم هزار سالى (ج1، ص253) وقال فلمّا دخلت على ادريس، قال لى سعيدا چه بوزرعه پيام بمن موجار؟ قلت: لم (ج3، ص440).
و اشعار فارسى:
آزادى و عشق چون بهم نامدراست
بنده شدم و نهادم از يك سو خواست
زين پس چنانكه داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از ميانه برخاست
(ج1، ص410)
.*.
يار ما را به هيچ برنگرفت
وآنچه گفتيم هيچ برنگرفت
(ج1، ص414)
.*.
پرده ما دريده گشت و هنوز
پرده كار هيچ برنگرفت
(ج1، ص414)
و اين مصراع كهن:
مشك شده اى همى ندانى پس و پيش
(ج1، ص410)
هر كدام در جاى خود جالب توجه و قابل بررسى و تحقيق تواند بود. مباحث ادبى و فقهى در التدوين
التدوين در عين حال كه يك اثر رجالى و تاريخى بزرگ به شمار مى رود، در عين حال از فوايد ادبى و فقهى و روايى نيز خالى نيست. براى مثال رافعى در جايى از التدوين ـ از قول شيخ ابوالحسن بن فارس در تفسيرش ـ به بحث درباره واژه هايى مانند ابراهيم، اسماعيل، اسرافيل، جعفر، جفر، جفار، اجفر و… پرداخته كه در جاى خود مهم و خواندنى است. در اين بحث آمده كه ابراهيم (ابراهام، ابراهم، ابراهم) اسامى فارسى هستند و سيبويه تصغير آنها را بريهيم و مبرّد، آبيره نوشته است (ج1، ص158).
بحث لغوى درباره كلمه (فواق) در گويش هاى مختلف كوفى، حجازى و نجدى هم از اين دست است (ج2، ص240).
مباحث فقهى نيز به بهانه هاى مختلف در التدوين مطرح شده است؛ مثلاً در جايى بحثِ فقهى مفصلّى به نقل از صحيح بخارى و منابع ديگر درباره غسل و غسل جمعه و مسائل مربوط به آن مطرح كرده است (ج1، ص156). مسائل فقهى درباره كفّاره روزه ماه مبارك رمضان (ج3، ص350)، و امام و مأموم در نماز جماعت (ج1، ص281) به عنوان نمونه هاى ديگر ياد كردنى است. پاره اى ايرادها و نواقص در تصحيح
درباره تصحيح و تحقيق التدوين بايد گفت مصحح فاضل و سختكوش آن شيخ عزيزاللّه عطاردى11 تمام كوشش خود را براى پاك و مهذب كردن كتاب به كار برده است و ـ انصاف را ـ بخوبى از عهده اين مهم برآمده است. تنها در چند مورد نواقص و كاستيهايى مشاهده مى شود كه در چاپهاى بعدى ـ ان شاءاللّه ـ جبران خواهد شد.
براى نمونه، مصحّح در موارد زيادى در پانوشتهاى كتاب خواننده را به تعليقات و تحقيقات خود در پايان كتاب ارجاع داده است (ج1، ص4، 15،28،29،43 و…) كه متأسفانه در هيچ جاى دوره چهار جلدى، چنين تعليقاتى درج نشده است!
در پايان جلد چهارم (ص408ـ210)، مصحح اعلام اصلى كتاب را براساس فهرست رافعى تنظيم نموده است. چنانچه همه اعلام متن كتاب نيز فهرست مى شد بر ارزش تحقيق او، دوچندان افزوده مى گشت. جز اين، جاى فهرستهاى فنّى ديگر، چون فهرست آيات، روايات، نام كتابها، نام جايها، و قبايل خالى است. درچند مورد نيز اشتباهات چاپى در كتاب رخ داده كه در چاپهاى بعد تصحيح خواهد شد؛ از جمله: كتاب التبيان تأليف احمد بن عبداللّه برقى (ج1، ص38)، در مواضع ديگر به شكل (البنيان) چاپ شده (ج1، ص44، 47، 48) است.
داور بن بندار (ج3، ص11) كه صحيح آن داود بن بندار است. آداب الققرا كه صحيح آن آداب الفقرا (تأليف شيخ ابومحمّد جعفر ابهرى) است (ج3، ص367). ابوسعد الآلى كه صحيح آن ابوسعد آوى است (ج2، ص295). ابى محمّد الانهرى (ج4، ص94) كه صحيح آن (الابهرى) است. حديثه عن ابى عبدالله الحسين بن احمد (ج4، ص87)، كه (حدِّثه) صحيح است. تليقات (ج1، ص200) كه صحيح آن تعليقات است. وخبرنى (ج1، ص209) كه صحيح آن اخبرنى است.
…صرف نظر از اين موارد جزئى، (التدوين فى اخبار قزوين) با تصحيح و تحقيق شيخ عزيزاللّه عطاردى كتابى سودمند، زيبا، مهذّب و براى اهل تحقيق كارآمد تواند بود. توفيق او و اولياى محترم انتشارات (دارالكتب العلميه) بيروت را در ارائه چنين خدمات ارزشمندِ علمى از خداوند بزرگ خواهانيم. الحمدللّه اولاً وآخراً.

پاورقي :
1. التدوين فى اخبار قزوين، عبدالكريم بن محمّد رافعى، تحقيق شيخ عزيزاللّه عطاردى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408هـ. 1908م، ج1، ص329.
2. التدوين فى اخبار قزوين، ج1، ص1ـ330.
3. التدوين، ج2، ص501.
4. تاريخ التراث العربى، فؤاد سزگين، قم، كتابخانه آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى ، طبع دوم، 1412هـ، جلد دوّم (از التدوين تاريخى)، ص227.
5. همان منبع، ص226.
6.همان منبع، ص225.
7. همان منبع، ص224.
8. همان منبع، ص223ـ224.
9. مجموعه آثار عبدالرحمن سُلَمى، گردآورى نصراللّه پورجوادى، جلد اوّل، چاپ مركز نشر دانشگاهى، 1369و جلد دوم چاپ همانجا، 1372. كتابگزارى جلد اوّل اين كتاب به قلم عليرضا ذكاوتى قراگزلو در مجلّه آينه پژوهش، سال اوّل، شماره سوّم، مهر و آبان 1369 (صص45ـ46) و جلد دوّم به قلم همو در آينه پژوهش، سال چهارم، شماره چهارم، آذر و دى 1372 (صص81 ـ 82) به چاپ رسيده است.
10. رافعى قزوينى و كتاب التدوين (خلاصه مقاله)، دكتر پرويز اذكايى، مندرج در خلاصه مقالات اولين سمينار رشد و توسعه قزوين، قزوين، مهرماه 1371، ص9.
11. شيخ عزيزاللّه عطاردى در سال 1251 در قريه بگلر از توابع شهرستان خبوشان يا قوچان امروزى در استان خراسان متولد شده است (التدوين، ج3، ص).


صفحه 8

ترجمه يا تأليف؟
محمدرضايى محمد

فلسفه يونان از ديدگاهى ديگر. الهه هاشمى حائرى. (چاپ اول: انتشارات مشكوة, تهران 1373), 442ص, وزيرى.
بى هيچ مقدمه بايد گفت كه اكثر مطالب كتاب مورد نقد, دقيقاً ترجمه و برگردان كتاب (تاريخ الفلسفه اليونانيه) تاليف يوسف كرم1 (از انتشارات دارالقلم بيروت ـ لبنان) است.
تاريخ الفلسفة اليونانيه شامل شش باب است و هر بابى شامل چند فصل كه از پيش از فلسفه يونان شروع شد و تا بعد از فلسفه ارسطو, بعضى از افلاطونيان و شراح ارسطو خاتمه مى يابد. مولف با مقدمه اى كوتاه كتاب خود را آغاز مى كند و سپس تفكر يونانى قبل از فلسفه را شرح مى دهد. باب اول كه عنوان پيدايش فلسفه نظرى دارد, شامل چهار باب است. عنوان باب دوم آن پيدايش فلسفه علمى است كه خود شامل سه فصل است. فصل اول آن نيز درباره سوفسطاييان است كه مولف محترم (و درواقع مترجم محترم!) ترجمه خود را از اين فصل آغاز مى كند.
از 442 صفحه كتاب, تقريباً پنجاه صفحه آن مقدمه است و از فصل دوم كه از صفحه51 شروع مى شود تا ص356 عيناً برگردان كتاب تاريخ الفلسفه اليونانيه است كه از ص45 متن عربى پيدايش سوفسطائيان شروع شده و تا پايان فلسفه ارسطو (ص209 متن عربى) ادامه مى يابد. بقيه مطالب كتاب نيز جسته و گريخته از مطالب متن عربى اقتباس شده كه البته مترجم پاره اى از مطالب را نيز خود بر آن افزوده است.
بنابراين مى توان گفت كه مولف محترم بحث سوفسطائيان, سقراط, افلاطون و ارسطو را عيناً از كتاب تاريخ الفلسفه يونانيه به صورتى ناقص ترجمه كرده و به نام خود به ثبت رسانيده است.
اينك براى نمونه و براى اينكه خوانندگان خود قضاوت كنند, مواردى از هر دو متن (عربى و فارسى) را فراروى خوانندگان مى گذاريم: پروتاگوراس:
پروتاگوراس در (آبدرا) متولد گرديد و دموكريتس فيلسوف بزرگ آنجا را كشف كرده و شناخت و پس از آنكه سرتاسر ايتالياى جنوبى و ينان را با قدم سير و سياحت طى كرد و سخنرانيهاى بليغ ايراد كرد, در حدود سال 450 قبل از ميلاد در آتن اقامت گزيد, ولى اقامت او در آتن زياد بطول نيانجاميد. زيرا كتابى به نام (حقيقت) نوشت كه اين طور آغاز مى شد: (نمى توانم بدانم خدايان موجود هستند يا موجود نيستند, زيرا موضوعات بسيارى بين من و اين دانائى حائل است و اخص آن پيچيدگى مسئله و كوتاهى زندگانى مى باشد. پس او را متهم به كفر كردند و عليه او حكم اعدام صادر كردند و كتب او را علناً سوزاندند و به ناچار فرار را بر قرار اختيار كرد و در اثناى فرار در دريا غرق شد و درگذشت.
از كتاب مذكور عبارت ديگرى نيز به ما رسيده است آنجا كه گفته است: (انسان مقياس تمام اشياء است. مقياس هستى چيزهايى است كه هست و مقياس نيستى چيزهائى كه نيست. افلاطون اين عبارت را چنين شرح داده است: معلوم مى شود معنايش جمع بين عقيده هراكلتيس درباره حركت دائمى و گفته دموكريتس است كه مى گويد احساس يگانه مصدر معرفت است و از اين عبارت اين مطلب فهميده مى شود كه (اشياء نسبت به من همانست كه ديده مى شود و نسبت به تو هم همانست كه مى بينى, تو انسانى من هم انسان هستم, مقصود در اينجا (فرد) است (من حيث حو فرد, ونه ماهيت نوعى او, و چون افراد از لحاظ سن و تكوين و شعور مختلف هستند ناگزير اشياء مختلف و متغير مى گردند. چراكه احساسات بالضروره متعدد و متناقض مى باشند.
اتفاق نمى افتد كه در يك هوا, يكى احساس سرماى شديد كند و ديگرى چنين احساسى نداشته باشد, و هوا براى يكى سبك است و براى ديگرى سنگين؟ در اين هنگام هوا ذاتاً چه حالى دارد؟ آيا بگوئيم سرد است يا بگوئيم سرد نيست؟ يا تسليم شويم به اينكه براى شخصى كه احساس سرماى شديد كرده هوا سرد است و براى ديگرى سرد نيست؟! بنابراين چيزى يافته نمى شود كه در ذات و بالذات شئى واحد باشد و چيزى هم يافته نمى شود كه ممكن باشد نامى روى آن گذاشت يا آن را از همه جهت مبسوطاً توصيف كرد, زيرا هر چيزى در تحوّل مستمر است به اين معنا: (آنچه را كه حس مى كنيم و به نحوى كه حس مى كنيم موجود است و چيزى را كه حس نمى كنيم موجود نيست. بنابراين (حقيقت مطلق) باطل مى گردد و به جاى آن حقايق متعدد و مختلف نسبت به اشخاص و تعدد حالات شخصى واحد جايگزين آن مى گردد و از اين رو خطا ممتنع خواهد بود, زيرا, ممتنع خواهد بود تصور كنيم غير از آنچه را كه در بعضى از اوقات تصور مى نمائيم, و نتيجه قطعى اين مى شود كه آنچه درباره معرفت تصديق مى كنيم درباره عمل نيز تصديق نماييم; (فرد) مقياس سود و زيان و خير و شر و داد و بيدادگرى است ولى اين مطلب معنايش اين نيست كه امور را بدست هرج و مرج بسپاريم و حكمت و حكيم را انكار كنيم, چراكه پاره اى از تصورات, (خير) است, يك پزشك فردى حكيم است, چه, داروهايى را براى تبديل تصورات صحيح بجاى تصورات نادرست بكار مى برده و اولى (تصورات صحيح) بهتر از تصورات ثانى (تصورات نادرست) است. به عنوان مثال يك سوفسطائى يا شاگرد او حكيم است زيرا در باب سياست گفتگو مى نمايد و آنچه در عمل حق ناميده مى شود آن چيزى است كه در وقت معين و اوضاع و احوال مفيد و سودمند بوده باشد.
ارسطو نيز در تفسير عبارت (پروتاگوراس) از افلاطون متابعت كرده است. ولى افلاطون محاوره اى دارد به نام (پروتاگوراس) كه قبل از (تثتتوس) به قلم آورده است و در اين محاوره ديگر گفته است كه مذت زمان درازى است كه سوفسطائى مرده است. و مذهب سوفسطائى را شرح داده ولى مى گويد: او (عقيده خاصى) داشت كه با آنچه به عموم مردم اعلام مى كرد, اختلاف داشت.
مطلب قابل ملاحظه اينكه پروتاگوراس علت دم فروبستن خود را درباب خدايان (الهه) از يك جهت دشوارى مطلب و از جهت ديگر كوتاهى عمر دانسته است ولى نگفته است كه: (خدايان موجود هستند براى آنها كه به آنان مؤمن مى باشند و موجود نيستند براى آنها كه منكر وجود آنان مى باشند) با همه اينها مى توان ترديد داشت كه پروتاگوراس تا اين اندازه شك داشته و (مذهب) او نماينده حتمى نتيجه (مذهب هراكليتس) باقى مى ماند و افلاطون نام (پروتاگوراس) را عنوان نموده است و همه قصد او از عنوان نام (پروتاگوراس) اين بوده است كه سوفسطائى را به تمام معنى تصوير كرده باشد.
همانطور كه مشاهده مى فرماييد تمامى مطالب كاملاً برگرفته از متن عربى است.
متن عربى شرح حال پروتاگوراس را با ولد فى ابديرا شروع و پاراگراف را با مات غرقافى اثناء فراره ختم كرده است. متن فارسى نيز شرح حال پروتاگوراس را چنين آغاز مى كند (پروتاگوراس در آبدرا متولد گرديد) و پاراگراف را با عبارت (در اثناى فرار در دريا غرق شد و درگذشت) پايان مى يابد.
و در متن عربى, پاراگراف دوم با (قدوصلت الينا من الكتاب الذكور عبارة اُخرى هى قوله) شروع شده و با عبارت فما يسمى حقاً فى العمل هو النافع فى دقته معين و ظروف معينه, ختم مى شود.
در متن فارسى نيز پاراگراف دوم با عبارتِ (از كتاب مذكور عبارت ديگرى نيز به ما رسيده است) شروع شده و پاراگراف سوم را با همان عبارت عربى خاتمه مى دهد: (آنچه در عمل حق ناميده مى شود, آن چيزى است كه در وقت معين و اوضاع و احوال مفيد و سودمند بوده است.)
پاراگراف سوم متن عربى با عبارت ويتابع ارسطو افلاطون فى تأويل عبارة بروتاغوراس شروع شده و با عبارت وان افلاطون اتخذ اسم بروتاغوراس عنواناً لها وكل قصده آن يبرزها فى صورته قويه ختم مى شود.
پاراگراف چهارم فارسى نيز با اين عبارت (ارسطو نيز در تفسير عبارت پروتاگوراس از افلاطون متابعت كرده است) شروع شده و با عبارت (وهمه قصد او از عنوان نام پروتاگوراس اين بوده است كه سوفسطائى را به تمام معنى تصوير كرده باشد) خاتمه مى يابد.
نكته جالب آنكه ارجاعاتى كه متن عربى در پاورقى مى دهد, عيناً در پاورقى فارسى تكرار مى شود; حتى شماره صفحات همان شماره صفحات عربى است. درحالى كه اگر مولف دانشمند مى خواست به مآخذ فارسى, ارجاع دهد, بايد نام مترجم آن ذكر مى شد و شماره صفحه هاى فارسى جايگزين صفحه هاى عربى مى شد. طرفه انكه حتى توضيحى كه مولف متن عربى, در پاورقى دارد, بدون كم و كاست در پاورقى متن فارسى نقل مى شود! متن فارسى:
هرگاه هيولى (فاسد) مى بود (هيولاى) ديگرى بقايش واجب مى شد تا اشياء از او حادث شوند به نحوى كه (هيولى) حتى پس از فاسد شدن باقى بماند و اين نيز خلف است.
گوييم: در تغييرات جزئى صحيح است كه (هيولى) حادث باشد زيرا موضوعى است كه (صورت) در آن حدوث پيدا مى كند ولى هرگاه حدوث عالم را وضع نموديم چه چيز مانع است كه هيولى هم حادث باشد. فرض سوم را (هرگاه كه (هيولى) فاسد بود…) ملاحظه مى نماييم به اين كه قائم بر اعتقاد به ابديت عالم است و اين ابديت هم شأن آن مانندشان از ليت ضرورى نيست. (زيرا به عقيده ارسطو زمان ازلى و ابدى است, هرگز آغاز نشده و هرگز پايان نخواهد يافت) قديم بودن حركت:
ارسطو مى گويد: ضرورت قول به (قديم بودن حركت) به اعتبار (متحرك) و (محرك) و (زمان) معلوم مى شود. اما متحرك خالى از اين نظر نيست كه يا قديم است يا (حادث) هرگاه كه حادث بوده و اقتضاى حركت داشته وجودش داراى (تغيّرى) بود كه اين (تغيّر) اقتضاى حركت سابقه اى مى نمايد كه مقدّم بر حركتى كه گمان كرديم باشد و اين خُلف است و هرگاه كه قديم بوده پس متحرك بوده نا ساكن, زيرا كه (سكون) جز عدم حركت چيزى نيست. پس متأخر از حركت بوده است و حدوث آن اقتضاى آن داشته كه حركت اولى قبل از حركت حركت داشته و اين هم خُلف است. حركت
واما از جهت (محرك) عدم حركت يعنى اين كه (محرك) و متحرك بعد از هم باشند, پس براى شروع حركت ناگزير حركتى بايد باشد كه نزديك به هم شوند و اين حركت متقدّم بر بدايت حركت خواهد بود و اين نيز خلف است.
و اما زمان (مقياس حركت يا نوعى از حركت) است. هرگاه زمان قديم بوده, پس حركت هم قديم بوده است و افلاطون در معارضه كردن با قديم بودن زمان اشتباه كرده, زيرا زمان قائم بر (آن) است و (آن) وسط بين دو مدت مى باشد و زمان پايان گذشته و آغاز آينده است و اما اين كه (قبل) و (بعد) متضمن زمان مى باشند اين خُلف است. نظر مؤلف
درباره دليل اول كه خاص متحرك است گوييم: آفريدن (خلق كردن) به انواع وجوه مشهود در اين عالم كه در موضوعى بنابه تأثير محرك مادى تمام مى شود شبيه نيست بلكه خلق از غير شئى است پس چنان عملى چنان كه ارسطو گمان كرده است, (حركت) نيست و اقتضاى حركت ندارد.
درباره دليل دوم كه خاص محرك است گوييم: چون خلق كردن, ابداع شئى از نظر (ماده) و (صورت) مى باشد. پس ممكن نيست تصور شود كه حركت ناشى از علت و براى موضوعى است و گذشته از اين, بنا به عقيده ارسطو (علت اولى) محركى چون علت فاعلى نيست, بلكه همانند (علت غائى) مى باشد و (فعل غايت) مختص به آن نيست كه تماس و نزديكى داشته باشد پس دليل او (ارسطو) از دو نظر رد و غيرقابل قبول است.
درباره دليل سوم كه خاص زمان است گوييم كه (آن) هنگامى وسط بين دو مدت است كه زمان (آغاز) مى شود اما همينكه زمان آغاز گرديد ممكن نيست زمانى قبل از زمان حادث شده وضع نمود مگر در وهم و خيال درست مانند مكان موهومى كه خارج از عالم خيال مى كنيم و ارسطو خود گويد كه خارج عالم (خلائى) وجود ندارد. ما نيز گوييم, قبل از زمان زمانى وجود نداشته است همان طور كه كلمه خارج دلالت بر گفته ما ….
باز همانطور كه در اين متن ـ كه قسمتى از فلسفه ارسطوست ـ ملاحظه مى فرماييد, اولين جمله عربى لوكانت فاسدة… وهذا خلف كذلك. است و اولين جمله فارسى نيز چنين است: (هرگاه هيولى فاسد مى بود) …… و اين نيز خلف است) و حتى ارجاع آن, مطابق ارجاع عربى است.
جالب آنكه در سطر سوم از متن عربى, عبارت (لوكانت الهيولى فاسدة…) داخل پرانتز است و در سطر شش از متن فارسى نيز همين عبارت, داخل پرانتز قرار گرفته است: (هرگاه كه هيولى فاسد بود…) كه البته ترجمه آن نيز صحيح نيست.
همچنين پاراگراف دوم متن عربى با يقول ارسطو شروع مى شود و در س22 بحث قديم بودن حركت با عبارت (فهذا خلف) پايان مى پذيرد. در متن فارسى نيز با (يقول ارسطو) شروع شده و با عبارت (اين خلف است) پايان مى پذيرد. و حال آنكه در س22 متن عربى, مولف مى گويد: (نقول عن الحجة الاولى الخاصة بالمتحرك: ليس الخلق كونا بانواع الكون المشاهده فى هذا العالم والتى تتم فى موضوع بتأثير محرك مادى ولكنه احداث من لاشى.)
كه مولف متن فارسى ترجمه همين اشكال را البته با ترجمه اى ناقص به نام نظر مولف در كتاب خود مى آورد. البته انتقادهاى ديگر مولف نيز به نام مترجم ثبت شده است! متن فارسى:
خدا
انديشه افلاطون درباره وجود مانند نظريه او درباب معرفت مى باشد, به اين معنا كه از محسوس به معقول سير مى كند و آن را تسليم اين مى داند. افلاطون نظر خود را درباره علم طبيعى بيان كرده است و آنچه در اين باره (به زبان سقراط) گفته است به طور خلاصه چنين مى باشد:
هنگامى كه جوان بودم بسيار اتفاق مى افتاد كه مانند گذشتگان در فهم طبيعى و تحليل آنها بوسيله (ماده) رنج مى كشيدم….
همچنانكه ملاحظه مى فرماييد, تمام عبارات فارسى برگرفته از متن عربى است البته با ترجمه اى نادرست. متن فارسى:
سياست
مدينه فاضله
سياست به عقيده افلاطون عدالت در شهرهاست, چنانچه فضيلت, عدالت در خرد است به اين سبب ديباچه كفتار او در (جمهوريت) با رد بر سوفسطائيان و اقامه برهان مبنى بر اينكه عدالت بر طبيعت استوار است نه بر عرف.
باز متن فارسى دقيقاً همان برگردان متن عربى است. متن فارسى:
پايان فصل(4)
چشمه فياض حكمت
اميدواريم در ضمن تعريف و تصوير فلسفه و عقايد افلاطون موفق شده باشيم خواننده را تا اندازه اى به علو روح و عمق فكر و تنوع روشهاى افلاطون واقف كرده باشيم. افلاطون تمام مزاياى عقل يونانى را در خود جمع كرده و آن را به درخشانترين مظاهر خود نمودار ساخته است: جرات و عظمت و ابهت امر, حدس و استدلال, عاطفه و ملاحظه هنر و رياضيات همه را با هم جمع نمود. و تمامى افكار را تحت نظر گرفته آنها را تا حد زيادى مورد بررسى قرار داده است و در سلك نظم بديع و واحدى به رشته تحرير كشيده است و تمام اسرار و تمايلات روحى ارفيان را درك كرده و به توضيح آنها همت گمارده, و آنها را به مبانى عقلى واگذار نموده است و دين را به فلسسفه نقل كرده و گفته است….
همچنانكه ملاحظه مى كنيد هر دو متن از افلاطون يك نتيجه گيرى مى كنند و با جملات يكسان ولى با ترجمه اى نارسا و ناقص.

1. دكتر يوسف كرم (1887ـ1959) دانشمند لبنانى الاصل بود كه در مصر اقامت گزيد. او دكتراى خود را در رشته فلسفه از دانشگاه پاريس گرفته و مدت طولانى در دانشگاه قاهره مصر به تدريس فلسفه پرداخت. او در اين زمينه تاليفات زيادى دارد كه مشهورترين آنها (تاريخ الفلسفة اليونانيه) و (تاريخ الفلسفة الاروبيه فى العصر الوسيط) و (تاريخ الفلسفة الحديثه) است. اين دوره تاريخ فلسفه در نوع خود كتاب كم نظيرى است, مخصوصاً نقاديهاى عالمانه نويسنده محترم بسيار قابل توجه است.
از كتب او تنها بخشى از تاريخ الفلسفه الحديثه به نام (فلسسفه كانت و نقد و بررسى آن) با ترجمه نگارنده اين مقاله چاپ شده است.


صفحه 9

معجم نگارى تخصصى در دنياى عرب
ابطحى سيد محمدعلى


در جوامعى كه كار تأليف و تحقيق رونقى دارد, بالطبع معجمها و قاموسهاى مختلف نيز كثرت و تنوعى چشمگير دارند.
در دنياى فرهنگى عرب كه محققان توانمندى در رشته هاى گوناگون و در پهنه جغرافيايى وسيعى از شمال آفريقا تا منتهى اليه خاورميانه به كار تأليف و تحقيق مشغولند, تعدد معجمها و قاموسها از نخستين و مفيدترين ابزار كار محققان به شمار مى آيد.
در اين زمينه يكى از مراكز انتشاراتى لبنان موفق شده است تنها در رشته انتشار قاموس و معجم به كار نشر پردازد و با عمر پنجاه ساله خود مجموعه قابل تقديرى از معاجم و قواميس را گردآورى و تأليف كند و به محضر مؤلفان و محققان تقديم نمايد.
در اين مقال برآنيم تا با معرفى انواع قواميس و معاجم مختلف كه توسط مكتبه لبنان انتشار يافته به دو هدف دست يابيم: اول آنكه عناوين معاجم و قواميس مورد توجه پژوهندگان داخلى قرار گرفته تا آنان بتوانند در عرصه بايسته هاى تحقيق از آن استفاده كنند و يا با تأليف موارد مشابه و يا لااقل با ترجمه بخشى از آنان, نياز محققان را برطرف سازند. علاوه بر آنكه تجربه تخصصى شدن ناشران و تمركز بر نشر مجموعه هاى خاصى با گرايش ويژه به داخل منتقل شود. به اميد روزى كه هر پژوهنده اى بداند در حيطه تحقيق خود بايد به سراغ كدامين ناشران و طبعاً كدامين كتب برود.
تخصصى شدن ناشران اگرچه در ابتدا كمى غير اقتصادى به نظر مى رسد, ولى اگر با حمايت مديريت رسمى فرهنگى كشور بخشى از ناشران بتوانند به نشر تخصصى بپردازند و در عرصه هاى خاصى دست به انتشار بزنند, مخاطبان و مشتريان نيز مى توانند ناشران مورد نياز خود را بشناسند و از كار آنان بهره گيرند.
انتشارات (مكتبه لبنان و ناشران) با مديريت خصوصى, 47سال قبل ـ با امكاناتى بسيار اندك ـ در بيروت كار تخصصى انتشار معجم و قاموس را آغاز كرده است و پس از گذشت نزديك به نيم قرن تاكنون 283 عنوان معجم و قاموس را منتشر كرده كه بعضى از آنان بيش از بيست جلد و عمده آنان بيش از دو جلدند.
اين مجموعه قواميس به حوزه هاى ادبيات, نحو, ميراث فرهنگى و فرهنگ, علوم اجتماعى و سياسى, اقتصادى و تجارت, حقوق, جغرافيا, علوم و تكنولوژى, اطلاعات عمومى, كامپيوتر, پزشكى, زراعت و زبان تقسيم شده است.
اين ناشر علاوه بر اينها مجموعه اى نيز با عنوان معجمهاى جيبى منتشر كرده است كه خود شامل همه اين بخشهاست.
براى آنكه خوانندگان بتوانند با عناوين كار آشنا شوند و احياناً نيازهاى خود را مرتفع سازند, به فهرستى از اين معاجم اشاره مى كنيم:
لغتنامه و ديكشنرى زبانهاى مختلف, در اين قسمت لغت نامه ها به زبانهاى واسطه گوناگون تقسيم شده است كه به ترتيب تنها به عناوين و مؤلفان آن اشاره مى شود و طبعاً هريك داراى گرايش خاص و ديدگاه متفاوتى است كه اين جزوه توان اشاره به همه آنان را ندارد.
* 1ـ لغة
الف: قاموسهاى عربى به عربى
1ـ محيط المحيط. پطرس بستانى
2ـ الوافى. عبداللّه بستانى
3ـ البستان. عبداللّه بستانى
4ـ مختار الصحاح. محمّد بن ابى بكر الرازى
5 ـ اقرب الموارد فى فصح العربيه والشوارد. سعيد الشرتونى
6 ـ لغة العرب. جورج مترى عبدالمسيح
7ـ المصباح المنير. الفيومى ب: قاموسهاى انگليسى به انگليسى
1ـ قاموس زبان انگليسى. جانسون صمويل
2ـ البسيط ـ معجم لغات تدريس. كولين پ. هـ.
3ـ معجم دوهزار كلمه اساسى در زبان انگليسى. كولين پ. هـ
4ـ قاموس زبان معاصر انگليسى. لونغمان
5 ـ قاموس مجموعه لغات مورد نياز جهان. هانكس, پ. وپوتر, س
6 ـ قاموس مريام وبستر. كوليجيت ج: قاموسهاى عربى ـ انگليسى
1ـ معجم زبان عربى و لهجه مصرى در انگليسى. سعيد البدوى و مارتن وهايندس
2ـ قاموس لهجه مردمى مصرى به انگليسى. سيپرو, سقراط
3ـ قاموس المتعلم. ستانغس, ف
4ـ قاموس العالى للمتعلم. حبيب انطون سلمونى
5 ـ قاموس عربى ـ انگليسى. كاميرون د.ا
6 ـ مدالقاموس. لين, ادوارد وليم
7ـ قاموس عربى ـ انگليسى. ورتبات, وليم طمسن د: قاموسهاى انگليسى ـ عربى
1ـ معجم القارئ. ابكاريوس, جون
2ـ معجم الذخيره العلميه. بادجر, جورج پرسى
3ـ قاموس اللهجه العاميه المصريه. سپيرو, سقراط
4ـ قاموس المتعلم. ستانغس, ف
5 ـ قاموس سعاده. سعاده, خليل
6 ـ الشامل. سعد واردمان
7ـ القاموس الوسيط المصور. سميث, د. و نيوتن, د. والخطيب, ا.ش
8 ـ المنار. الكرمى, حسن سعيد
9ـ المغنى الاكبر. الكرمى, حسن سعيد
10ـ المغنى الكبير. الكرمى, حسن سعيد
11ـ المغنى زائد…. الكرمى, حسن سعيد
12ـ المفيد قاموس انگليزى عربى للمتعلم. نصر, ر. والخطيب, ا.ش
13ـ المختار, معجم انگليزى ـ عربى وجيز. وهبه, مجدى هـ: انگليسى ـ عربى و عربى ـ انگليسى
قاموس انگليسى ـ عربى و عربى ـ انگليسى. ورتبات, ج. وپورتر, هـ. و: قاموس انگليسى ـ انگليسى ـ عربى
المصباح. خرما, ن. و آير, ا ز: قاموس عربى ـ فرنسى
1ـ الملحق المكمل للقواميس العربى. دوزى, رينهارت
2ـ قاموس عربى ـ فرنسى (زبان نوشتارى). شربونو, اوغست
3ـ تكملات للقواميس العربيه. فانيان
4ـ قاموس عربى ـ فرنسى. كازيمرسكى ح: قاموس فرنسى ـ عربى
1ـ الكامل الوسيط. رضا, يوسف محمّد
2ـ الكامل للطالب. رضا, يوسف محمّد
3ـ الكامل الوجيز. رضا, يوسف محمّد
4ـ قاموس فرنسى ـ عربى. سيس, ل. و شحاته, ا
5 ـ قاموس فرنسى ـ عربى. شربونو, اوغست
6 ـ معجم فرنسى ـ عربى. غاسلان, ادوار
7ـ قاموس فرنساوى و عربى. النجارى, محمّد ط: قاموس انگليسى ـ فرنسى
معجم الالفى كلمه الاساسيه فى اللغه الانگليزيه (شامل دوهزار لغت اساسى در زبان انگليسى). كولين, پ.هـ. ولورندو, ف. ولوبوليك ى: قاموس فرنسى ـ انگليسى و انگليسى ـ فرنسى
الوجيز. فوربز, پ. وسميث, م. هـ. و كولين, پ. هـ ك: قاموس آلمانى ـ عربى
1ـ قاموس آلمانى ـ عربى. شراجله, جوتس
2ـ المعجم الآلمانى ـ العربى. كرال, جونتر
3ـ القاموس الالمانى ـ العربى. هاردر, ارنست ل: قاموس آلمانى ـ عربى و عربى ـ آلمانى
قاموس اللغتين. فارموند, ادولف م: قاموس ايتالى ـ عربى
1ـ قاموس ايطالى ـ عربى. التليسى, خليفه محمّد
2ـ قاموس ايطالى ـ عربى (نسخه الطالب). التليسى, خليفه محمّد ن: قاموس اسپانيايى ـ عربى
المعين: قاموس اسپانى ـ عربى. رضا, يوسف محمّد س: قاموس اسپانيايى ـ فرنسى ـ عربى
قاموس اسپانى ـ فرنسى ـ عربى. سليمان, علا عبدالحميد ع: قاموس عربى ـ يونان
قاموس عربى ـ يونانى. عبدالسيد, صموئيل كامل وثلاسينوس, ارتيميس ف: قاموس عربى ـ لاتينى
المعجم العربى ـ اللاتينى. فريتاغ, جورج ويلهلم ص: قاموس قبطى ـ لاتينى
المعجم القبطى ـ اللاتينى. تاتام, هنرى ق: قاموس فارسى ـ انگليسى
1ـ قاموس الفارسيه الوجيز. پالمر,ا. هـ
2ـ القاموس الشامل. ستانغس, ف

ر: قاموس فرنسى ـ فارسى
قاموس فرنسى ـ فارسى. كازيمرسكى

ش: قاموس تركى, تركى
المعجم التركى التراثى. سامى, ش

ت: قاموس انگليسى ـ تركى
قاموس انگليسى ـ تركى. واحد, ا

ث: قاموس تركى ـ انگليسى
المعجم التركى ـ الانگليزى. ردهاوس, جيمس

خ: قاموس ارمنى ـ انگليسى
المعجم الجديد. بدروسيان, ماتيا

ذ: قاموس كردى ـ عربى
الهديه المحمّديه فى اللغه الكرديه. الخالدى, ضياءالدين باشا

ظ: قاموس عربى ـ عربى
1ـ قائمه معجميه بألفاظ القرآن الكريم ودرجات تكرارها. ابوالفتوح, محمّد حسين
2ـ الرافد. آل ناصرالدين, امين 2ـ ادبيات و زبان شناسى
اين بخش, براى محققان و اديبانى كه در ادب فارسى و يا عربى به بررسى مشغولند, بيش از سايرين بهره دهى دارد, چراكه برخى از موضوعاتى كه در اين معجمها, گردآورى شده, در نوع خود بديع است و براى ديگران مى تواند سرمشق تحقيق باشد. الف: عربى ـ عربى
1ـ موسوعه التعريفات المصوره. الخطيب, احمد شفيق
2ـ معجم الالوان. الخويسكى, زين كامل
3ـ معجم الفرائد. السامرائى, ابراهيم
4ـ معجم لغه دواوين شعراء المعلقات العشر: تأصيلا ودلاله وصرفا (زبان ديوان شاعران). الشايع, ندى
5 ـ المكنز العربى المعاصر. صينى, محمود اسماعيل وعبدالعزيز, ناصف مصطفى و سليمان, مصطفى احمد
6 ـ معجم الطلاب: معجم سياقى للكلمات الشائعه. صينى, محمود اسماعيل و يوسف, حيمور حسن
7ـ معجم الاخطاء الشائعه (اشتباهات شايع). العدنانى, محمّد
8 ـ معجم الاغلاط اللغويه المعاصره (غلطهاى لغوى معاصر). العدنانى, محمّد
9ـ معجم الالفاظ العاميه (فى اللهجه اللبنانيه وتفسير معانيها). فريحه, انيس
10ـ معجم المصطلحات العربيه فى اللغه والادب (مع مسرد بالمصطلحات الاجنبيه). وهبه, م. والمهندس, ك
11ـ كتاب نجعه الرائد وشرعه الوارد فى المترادف والمتوارد (توضيح لغات مترادف در عرصه هاى گوناگون). اليازجى, ابراهيم
12ـ معجم القطيفه (در معرفى اسماء اعضاى انسان). اليازجى, ناصيف ب: انگليسى ـ انگليسى
1ـ المعجم الميسر للمترادفات والاضداد. اوردانغ, ل. ومانسر, م.
2ـ معجم مصطلحات الادب. غراى, مارتن
3ـ معجم العبارات الاصطلاحيه فى اللغه الانگليزيه. فريمن, وليم ج: عربى ـ انگليسى
1ـ قاموس المتعلم للتعابير الكلاسيكيه العربيه. مكلوكلين, ل. ج
2ـ سلك البيان فى مناقب القرآن. پنريس, جون
3ـ قاموس المتعلم للتعابير العاميه. مكلوكلين, ل.ج د: انگليسى ـ عربى
1ـ معجم التعابير الاصطلاحيه. جماعه من الاساتذه الجامعيين
2ـ معجم علم اللغه النظرى (مع مسرد عربى ـ انگليزى). الخولى, محمّدعلى
3ـ معجم علم اللغه التطبيقى. الخولى, محمّدعلى هـ: انگليسى ـ عربى و عربى ـ انگليسى
1ـ معجم مصطلحات علم اللغه الحديث. باكلا ونخبه من اللغويين العرب
2ـ معجم ادبى عربى و انگليزى. كاتافاغو, جوزيف و: عربى ـ فرنسى
معجم مفصل فى اسماء الالبسه عند العرب. دوزى, رينهارت ز: انگليسى ـ فرنسى ـ عربى
1ـ المعجم السبئى. بيستون, ا. وريكمانز, ج. والغول, م. ومولر, و
2ـ معجم مصطلحات الادب (مع مسرد فرنسى و مسرد عربى). وهبه, مجدى ح: اسپانى ـ فرنسى
معجم الكلمات الاسبانيه والبرتغاليه المشتقه من العربيه. دوزى, ز. وانجلمان ط: اسپانى ـ اسپانى
معجم الالفاظ الايبريه واللاتينيه فى لغه الاسبان المستعربين. سيمونت, د. فرنسيسكو جافير ى: لاتينى ـ يونانى ـ انگليزى ـ عربى
القاموس الوجيز فى الجذور العلميه. عبدالرحمن, وجيه محمّد س: فارسى ـ عربى
معجم الالفاظ الفارسيه المعربه. شير, ادى ف: عربى ـ مالطى
معجم المفردات العربيه فى اللغه المالطيه. سليمان, احمد طلعت ع: عبرى ـ عربى
قاموس الافعال العبريه. ضباعى, م.
* 3ـ علم نحو
الف: عربى ـ عربى
1ـ معجم قواعد اللغه العربيه فى جداول ولوحات. الدحداح, انطوان
2ـ معجم قواعد العربيه العالميه. الدحداح, انطوان
3ـ معجم تصريف الافعال العربيه. الدحداح, انطوان
4ـ المعجم الوسيط فى تصريف الافعال. الدحداح, انطوان
5 ـ معجم لغه النحو العربى. الدحداح, انطوان
6 ـ الخليل: معجم مصطلحات النحو العربى. عبدالمسيح, جورج مترى وتابرى, هانى جورج

ب: عربى ـ فرنسى
1ـ معجم قواعد العربيه العالميه. الدحداح, انطوان
2ـ معجم لغه النحو العربى. الدحداح, انطوان

ج: عربى ـ انگليسى
1ـ معجم قواعد العربيه العالميه. الدحداح, انطوان
2ـ معجم لغه النحو العربى. الدحداح, انطوان

د: عربى ـ فرنسى و فرنسى ـ عربى
معجم مصطلحات الاعراب والبناء فى قواعد العربيه العالميه. الدحداح, انطوان

هـ: عربى ـ انگليسى و انگليسى ـ عربى
1ـ معجم مضطلحات الاعراب والبناء فى قواعد العربيه العالميه. الدحداح, انطوان
2ـ العريف: معجم فى مصطلحات النحو العربى. كاكيا, پيير
* 4ـ تمدن و فرهنگ
الف: عربى ـ عربى
1ـ موسوعه السلطان قابوس لاسماء العرب. الاشراف: محمّد بن الزبير
2ـ معجم الاحجار النفيسه (نخب الذخائر فى احوال الجواهر). ابن الاكفانى. تحقيق:الكرملى, انستاس
3ـ قاموس المصطلحات والتعابير الشعبيه. ابوسعد, احمد
4ـ معجم الفاظ الحديث النبوى الشريف فى صحيح البخارى. ابوالفتوح, محمّدحسين
5 ـ معجم المصطلحات الصوفيه. ابى خزام, انور فؤاد
6 ـ المراجع المعجميه العربيه. الثبيتى, مسفر سعيد
7ـ كتاب التعريفات. الجرجانى
8 ـ معجم الاسماء المتسعاره واصحابها. داغر, يوسف اسعد
9ـ معجم الاسر الاسلاميه الحاكمه. سليمان, احمد السعيد
10ـ معجم الفاظ الحياه الاجتماعيه فى دواوين شعراء المعلقات العشر. الشايع, ندى عبدالرحمن يوسف
11ـ معجم الامثال العربيه. صينى, محمود اسماعيل و عبدالعزيز, ناصيف مصطفى و سليمان, مصطفى احمد
12ـ معجم المعجمات العربيه (رصد حصرى شارح للمعجم العربى المطبوع). غالى, وجدى رزق
13ـ معجم درر الكلام فى امثال اهل الشام. كيال, منير
14ـ معجم الفاظ حرفه صيد السمك فى الساحل اللبنانى. مطلق, البير
15ـ معجم الفولكلور (مع مسرد انگليزى ـ عربى). يونس, عبدالحميد

ب: انگليسى ـ انگليسى
كتاب وفيات الاعيان وانباء ابناء الزمان. ابن خلكان. نقله الى الانگليزيه دى سلين

ج: فرنسى ـ عربى
معجم المصطلحات الفلسفيه. الحلو, عبده

د: انگليسى ـ فرنسى ـ عربى
1ـ قاموس المصطلحات الاثريه والفنيه. عزيز, حلمى و غيطاس, محمّد
2ـ المعجم الموسوعى للمصطلحات الثقافيه. عكاشه, ثروت

هـ: لاتينى ـ انگليسى ـ عربى
قاموس الامثال والحكم اللاتينيه. الفاروقى, حارث سليمان

و: عربى ـ انگليسى
معجم الامثال اللبنانيه الحديثه. فريحه, انيس

ز: عربى ـ فارسى
معجم المتعلم فى الحكم البيانيه والاقوال المأثوره من التراث العربى والفارسى. فيلد كلود

ح: انگليسى ـ عربى
1ـ معجم الامثال المقارنه. الكيلانى, تيسير و عاشور, نعيم
2ـ معجم المفردات والتعابير الاجنبيه (تعابير متعدده اللغات مستعمله فى الانگليزيه, مع مقابلاتها العربيه)

ى: انگليسى ـ فرنسى ـ آلمانى ـ ايطالى ـ عربى
قاموس المصطلحات الموسيقيه. ولمن, جس
* 5 ـ علوم اجتماعى و سياسى
الف: انگليسى ـ فرنسى ـ عربى
1ـ معجم مصطلحات العلوم الاجتماعيه. بدوى, احمد زكى
2ـ معجم الدبلوماسيه والشؤون الدوليه. فوق العاده, سموحى
3ـ معجم العبارات السياسيه. وهبه, م. وغالى, و, ر
4ـ قاموس المصطلحات الاداريه. كوفنى, جيمس و مور, شيلا
5 ـ المعجم الاقتصادى والتجارى. هنى, مصطفى

ب: انگليسى ـ عربى (مع مسرد عربى ـ انگليسى)
1ـ قاموس مصطلحات الدبلوماسيه. بركات, جمال
2ـ قاموس مصطلحات العلاقات والمؤتمرات الدوليه. عبداللّه, حسن
3ـ قاموس الشرطه. عصمت, شفيق
4ـ معجم مصطلحات الاداره. جوهانسون, هـ. وروبرتسون, ا
5 ـ قاموس المصطلحات الاقتصاديه والتجاريه. دائره المعاجم, مكتبة لبنان
6 ـ قاموس الاقتصاد والتجاره. دائره المعاجم, مكتبه لبنان
7ـ معجم المصطلحات المحاسبيه والماليه (مع مسرد عربى ـ انگليزى). عابدين, عدنان
8 ـ معجم مصطلحات العلوم التجاريه. غالى, وجدى رزق و آدم, ج

ج: عربى ـ عربى
المعتمد: معجم وسيط فى مصطلحات العلم والفلسفه والعلوم الانسانيه. غالى, وجدى رزق

د: انگليسى ـ انگليسى
1ـ معجم مصطلحات العلوم التجاريه. آدم, جاك
2ـ المعجم الوجيز لمصطلحات العلوم التجاريه. آدم, جاك
3ـ معجم المصطلحات الاداريه (مع مسرد انگليزى ـ عربى). اندرسون, ر. ج

هـ: عربى ـ انگليسى
قاموس الاقتصاد والتجاره. دائرة المعاجم, مكتبة لبنان

و: انگليسى ـ عربى
1ـ معجم مصطلحات العلوم التجاريه. غالى, وجدى رزق و آدم, ج
2ـ المعجم الاقتصادى والتجارى. هنى, مصطفى

ح: انگليسى ـ عربى (مع مسرد عربى)
معجم مصطلحات الاقتصاد والمال وادارة الاعمال. غطاس, نبيه

ط: عربى ـ عربى ـ انگليسى
قاموس الاداره. غطاس, ن. وجوهانسون, هـ. وبرش, ا. وروبرتسون,ا

ى: انگليسى ـ انگليسى (مع مسرد انگليسى ـ عربى)
قاموس المصطلحات الاقتصاديه والتجاريه. هانس, ج. ل


ك: فرنسى ـ عربى
معجم المصطلحات الاقتصاديه والتجاريه. هنى, مصطفى

ل: فرنسى ـ انگليسى ـ عربى
معجم المصطلحات الاقتصاديه والتجاريه. هنى, مصطفى
* 6 ـ حقوق
الف: فرنسى ـ عربى
1ـ قاموس المصطلحات الحقوقيه والتجاريه. حقى, ممدوح
2ـ القاموس القانونى. نجار, ا. وشلالا,ى. وبدوى, ا. ز

ب: عربى ـ انگليسى
قاموس الحقوقيه. الفاروقى, حارث سليمان

ج: انگليسى ـ عربى
1ـ المعجم القانونى. الفاروقى, حارث سليمان
2ـ القاموس القانونى. الوهب, ابراهيم
* 7ـ علوم جغرافيايى
الف: عربى ـ عربى
1ـ الروض المعطار فى خبر الاقطار. الحميرى, ابن عبدالمنعم
2ـ معجم اسماء المدن والقرى اللبنانيه. فريحه, انيس

ب: انگليسى ـ عربى
معجم مصطلحات الجغرافيه والبيئة الطبيعيه. الخطيب, احمد شفيق

ج: انگليسى ـ عربى (مع مسرد عربى ـ انگليسى)
غروم, نايجل

د: انگليسى ـ انگليسى
قاموس الجغرافيه المصور. كنغستن, ج

هـ: انگليسى ـ انگليسى (مع مسرد انگليسى ـ عربى)
معجم المصطلحات الجغرافيه والبيئة الطبيعه. منكهاوس, ف. وسمول, ج
* 8 ـ علم و تكنولوژى
الف: انگليسى ـ فرنسى ـ عربى
معجم المصطلحات البحريه. الاكاديميه العربيه للنقل البحرى

ب: انگليسى ـ عربى
1ـ معجم المصطلحات العلمية والفنية والهندسيه. الخطيب, احمد شفيق
2ـ معجم مصطلحات البترول والصناعة النفطيه. الخطيب, احمد شفيق
3ـ معجم الرياضيات. لجنة الترجمه والتعريب الاردنيه

ج: انگليسى ـ انگليسى
1ـ قاموس الفلك والفضائيات المصور. ريدپاث
2ـ قاموس علم النبات المصور. سوغدن, اندرو
3ـ قاموس الرياضيات المصور. سيلكرك, كيث
4ـ قاموس الكيمياء المصور. غودمان, آرثر
5 ـ معجم الاستعمالات العلميه فى اللغه الانگليزيه. لونغمان, غودمان, آ. وپاپن
6 ـ الوسيط فى مصطلحات العلوم. لوكاس, د. وجيمس, هـ. و سيمسون, و
7ـ قاموس الجيولوجيه المصور. واط, الك

د: انگليسى ـ عربى (مع مسرد عربى ـ انگليسى)
معجم تكنولوجيا الوسائل السمعيه والبصريه. صينى, م. ا. وعبداللّه, ع, ص

هـ: انگليسى ـ انگليسى (مع مسرد عربى ـ انگليسى و انگليسى عربى)
قاموس العلوم المصور. غودمان, آرثر

و: انگليسى ـ انگليسى (مع مسردين, انگليسى ـ عربى و عربى ـ انگليسى)
قاموس علم الاحياء المصور. كيرتس, نيل (اعداد: الخطيب, ا.ش).
* 9ـ اطلاعات عمومى و كامپيوتر
الف: انگليسى ـ انگليسى (مع مسرد انگليسى ـ عربى)
قاموس المعلوماتيه و مصطلحات الكومبيوتر. اندرسون, ر.ج

ب: عربى ـ عربى
موسوعه الكومبيوتر الميسره. بطرس, انطوان وصبيح, نقولا

ج: انگليسى ـ عربى
1ـ المصطلح (معجم العلوم الكومبيوتريه). بطرس, انطوان و صبيح, نقولا
2ـ معجم مصطلحات المعلوماتية والحاسبات الالكترونيه والاليه. كوزيك, د

د: انگليسى ـ عربى (مع مسرد عربى)
المعجم الحديث لمصطلحات الكومبيوتر والمعلوماتيه. حداد, ايلى وديع

هـ: انگليسى ـ فرنسى ـ عربى (مع مسرد فرنسى ـ انگليسى و فهرس عربى)
معجم مصطلحات الكومبيوتر والمعلوماتيه. حداد, ايلى وديع

و: فرنسى ـ عربى
قاموس مصطلحات المعلوماتية. حداد, ايلى وديع

ز: فرنسى ـ انگليسى ـ عربى
قاموس مصطلحات المعلوماتيه. حداد, ايلى وديع

ح: عربى ـ انگليسى ـ فرنسى
المعلوماتى: معجم مصطلحات علم الكومبيوتر. حداد, ايلى وديع

ط:انگليسى ـ انگليسى
قاموس علم الكومبيوتر المصور. كوانتن, ر.د

يى: انگليسى ـ انگليسى ـ عربى
معجم الكيلانى لمصطلحات الحاسب الالكترونى. الكيلانى, ت. والكيلانى, م
* 10ـ مباحث پزشكى
الف: انگليسى ـ عربى (مع مسرد موسع عربى ـ انگليسى)
قاموس حتى الطبى الجديد. حتى, يوسف والخطيب, احمد شفيق

ب: انگليسى ـ عربى
معجم مصطلحات طب الاسنان. الشهابى, قتيبه

ج: انگليسى ـ انگليسى (مع مسرد انگليسى ـ عربى)
القاموس الطبى الوجيز. مارت, ا. اليزابيت
* 11ـ مسائل كشاورزى
الف: عربى ـ لاتينى ـ فرنسى ـ انگليسى
معجم النبتات الطبيه. ابونجم, يوسف

ب: عربى انگليسى ـ فرنسى ـ آلمانى ـ لاتينى
موسوعه النباتات الطبيه. حايك, ميشال

ج: عربى ـ انگليسى
قاموس مصطلحات العلوم الزراعيه. الخطيب, احمد شفيق

د: فرنسى ـ عربى
معجم الالفاظ الزراعيه. الشهابى, مصطفى

هـ: انگليسى ـ عربى (مع مسرد عربى ـ انگليسى)
معجم الشهابى فى مصطلحات العلوم الزراعيه. الشهابى, مصطفى والخطيب, احمد شفيق
***

>


صفحه 10

معرفى‌هاى اجمالى


وضوءالنبى, المدخل. على الشهرستانى, (ناشر: مؤلف, بيروت, 1415). 510ص, وزيرى.
بخش عظيمى از آيات الهى را, آياتى تشكيل مى دهد كه در بيان و بنان عالمان به (آيات الأحكام) شهره اند. اين مجموعه به همراه احاديث فراوانى در توضيح و تبيين آنها و نيز رواياتى كه چگونگى سلوك فردى و اجتماعى انسان را رقم مى زند, بنيادهاى دانشى را افكنده است كه به (دانش فقه) معروف است. آنچه ما در واقع فرهنگ و تمدن اسلامى مى ناميم, گونه گونى آرا و ديدگاههاى فقهى, و اختلاف فتاوى در حوزه فقه است; گو اينكه اجتهاد زمينه هاى ويژه خود را دارد و اين همه به گونه اى در پيوند با مبانى و بنيادها اجتهاد از يكسو و چگونگى نگرش به منابع و مصادر احكام از سوى ديگر است (ر.ك: اسباب اختلاف الفقهاء).
امّا اگر با نگاهى تاريخى به چگونگى شكل گيرى برخى از ديدگاه در بستر فرهنگ اسلامى نگريسته شود, دانسته خواهد آمد كه برخى از آنچه اينك معمول است و بخش عظيمى از جامعه, در بخشهايى از جامعه اسلامى سلوك فردى و اجتماعى را بر آن بنياد نهاده اند, از پشتوانه استوارى برخوردار نيست و استوارنمايى امروزين آنها در تاثير و تأثّرى است كه پسينيان از پيشينيان داشته اند.
جناب شهرستانى در اين پژوهش درپى آنند كه زمينه هاى تاريخى, فكرى, فرهنگى و سياسى چگونگى شكل گيرى برخى از ديدگاههاى فقهى را بنمايانند. وى اين پژوهش درازدامن و سودمند را ا ز مسأله وضوء آغاز كرده اند و باعنوان (وضوءالنبى). آنچه اكنون روشن است, دوگانگى انجام وضوء در دو جريان شيعه و سنى كه اوّلى بر اساس مكتب اهل بيت(ع) و دومى بر پايه آموزه هاى مكتب خلفا شكل گرفته است. آنچه در اين پژوهش به نقل و تحليل گذاشته شده است, چگونگى وضوء گرفتن پيامبر ـ ص ـ است. كتاب در دو باب سامان يافته است, باب اول تاريخ وضوء در روزگار پيامبر و خلفاء را به بحث نهاده و نشان داده است كه آغاز اين دوگانگى از روزگار خلافت عثمان پى نهاده شده و عثمان اوّلين كسى است كه وضوء را به گونه شستشوى سه گانه و شستن پاها به جاى مسح, بنياد نهاد (ص25ـ67).
مؤلف بدين مناسبت به برخى ديگر از آنچه خليفه سوم به روزگار خلافتش بنياد نهاده و مآلاً بر شيوه اى جز سنت رسول الله ـ ص ـ رفته است, اشاره كرده و در ادامه آن رويارويى تنى چند از صحابيان را آورده و نشان داده است كه كسان بسيارى از صحابيان, اين ديگرسانى را برنتابيدند و در برابر خليفه ايستادند (ص70ـ137).
چگونگى وضوء به روزگار خلافت على(ع) در بخش ديگرى از اين باب گزارش شده, و رويارويى آن بزرگوار با وضوى ساخته شده در روزگار عثمان نيز نموده شده است (ص143ـ162).
نويسنده از آنچه تا بدينجا آورده است ـ كه تحليلى است مستند و باريك بينانه از جريان تشريع حكم وضوء ـ نتيجه مى گيرد كه وضوء از روزگار عثمانى است كه دو گونه مى گردد: 1ـ شستشوى سه باره با شستن پا 2ـ شستشوى دوباره با مسح. آنگاه نشان مى دهد كه در گذرگاه زمان امويان و خلفاء بر شيوه نخست و اهل بيت(ع) و بسيارى از عالمان و فقيهان از صحابيان و تابعين بر شيوه دوم پاى فشردند و تأكيد كردند.
بدين سان باب دوّم گزارش تحليلى وضوء در روزگار خلفاى اموى و عباسى است. در اين باب ابتدا از كوششهاى امويان در استوارسازى پايه هاى خلافت و استحكام بخشيدن به زمينه هاى ايجادشده در خلافت عثمان, سخن رفته و آنگاه رويارويى مخالفان با اين ديدگاهها را نشان داده و چگونگى آراى آنها را تحليل كرده است. مؤلف در اين فصل به مناسبت يادشده, بحثى پى نهاده است با عنوان (تدوين سنت و نقش حاكمان در آن) و نيز نقش امويان, در هويت زدايى از جامعه اسلامى و بازيگرى آنان با آموزه هاى دينى. اين مطالب گو اينكه در نگاه اوّل زايد مى نمايد, امّا در مجموع براى برنمودن نقش آفرينى جريان حكومت درپى ساختهاى تشريع كه بعدها به گونه دستورات قطعى اسلام درآمده, ضرورى بوده است. در پايان اين بخش از برخى صحابه و تابعين سخن رفته است كه بر مسح در وضوء تأكيد داشته اند و نه غَسل (ص177ـ292). وضوء در فقه زيدى, و درآمدى بر اين بحث, وضوء آل على(ع) و نتيجه گيرى از آن و آنگاه چرايى ناهمگونى وضوء در فقه زيديّه با فقه اهل بيت(ع) در بخشى از اين فصل گزارش شده است (ص297ـ324). پس از آن وضوء و چگونگى آن در دوران خلافت عباسيان است, با نگاهى به نقش حكومت و حاكمان در تدوين فقه, و چگونگى شكل گيرى مذاهب اربعه و… و موضع اهل بيت(ع) در برابر فقه حكومت و تشريع در دوران عباسيان…. اكنون در فرجام اين نگاه گذرا به كتاب دو نكته را يادآور مى شويم: نخست اينكه كتاب با نگاهى تاريخى و تحليلى بحثها را سامان داده است. اين نگاه بى گمان فرايند ثمربخش و ارجمندى خواهد داشت و زواياى بحث را و تأثير و تأثرهاى ديدگاهها از يكديگر و از فضاى فرهنگى و سياسى را بدرستى نمايش خواهد داد. دو ديگر اينكه مؤلف بحث را جدّى گرفته و پژوهش به هر سوى كه دامن گشوده, آن را پى گيرى كرده و سعى كرده پرسشها و ابهامهايى را كه از نتايج بخشهايى از بحث برمى آيد, رها نكند و درحدّ توان بحث را سامان دقيق دهد و از بارى به هرجهت نويسى بپرهيزد. يادآورى كنيم كه اين مجلّد مدخل بحث است و بخشهاى ديگر بحث, يعنى وضوء در سنت و رواياتِ تبيين گر آن, وضوء در قرآن و تفاسير فريقين, و آراى فقيهان, در مجلدات بعدى خواهد آمد. محمّدعلى غلامى المسترشد فى إمامة أميرالمؤمنين على بن أبيطالب عليه السلام, محمّد بن جرير الطبري, تحقيق: احمد المحمودى, موسسه فرهنگ اسلامى كوشانپور, تهران, 1415ق. 790ص, وزيرى.
بحث امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ اساسى ترين ركن مذهب تشيّع است. مؤمنان صدر اسلام نخست به رسول خدا ـ صل الله عليه وآله ـ ايمان مى آوردند و سپس به خداوند. و در جنگ جمل امير المؤمنين مساله توحيد را مطرح كرد و در پاسخ سائل فرمود: ما از اصحاب جمل نيز توحيد را مى خواهيم با اينكه آنان مسلمان بودند, اما توحيد را از غير طريق امامت فراگرفته بودند. بنابراين در مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ يكى از اصول بديهى و مسلّم آن است كه بدون امامت به توحيد نمى توان رسيد.
تشيع درحقيقت همزاد با اسلام است و آغازين جلوه آن را بايد در ماجراى اوّلين ابلاغ علنى رسول الله ـ صل الله عليه وآله ـ كه در لسان تاريخ به (حديث الدار) مشهور شده است, جستجو كرد.
در طول پانزده قرن گذشته كتابهايى كه شيعيان درباره امامت و ولايت نوشته اند, شايد از هر موضوعى بيشتر باشد. در قرن سوم و چهارم بحث امامت جنب وجوش ويژه اى داشت. فشارهاى طاغوتهاى عباسى, مسأله غيبت و دسترسى نداشتن به امام معصوم, پديد آمدن فرقه هاى انحرافى و… موجب شد كه بزرگان شيعه تأليفات مستقلى در اين موضوع بنويسند. حتى ثقة الاسلام كلينى با آنكه قسمت اعظم اصول كافى خود را به اين مسأله اختصاص داده, در پايان خطبه كتاب اشاره مى كند كه در آينده تأليف مستقلى در اين موضوع خواهم نوشت (ر.ك: اصول كافى ج1, ص9).
از مهمترين كتابهايى كه در اين موضوع نوشته شده, (المسترشد فى الامامة) است. مطالعه اين كتاب از چندين جهت براى ما مفيد است: 1ـ اصل بحث امامت و بيان برخى از مطاعن خلفاى ثلاثه. 2ـ قدمت كتاب. 3ـ شخصيت مهم مؤلف .
در اين كتاب مسأله امامت به صورت بحث و مناظره با اهل سنت ارائه گرديده است. مسأله سقيفه و كيفيت شكل گيرى خلافت ابوبكر, علت سكوت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ فضايل و ادله سزاوار بودن آن حضرت به خلافت, مطاعن و علت صحيح نبودن خلافت خلفاى ثلاثه و شرح و تفسير برخى از احاديث و نقل وقايع تاريخى بسيار, از مهمترين بحثهاى كتاب است. نويسنده در هر مسأله اى اهل سنت را مخاطب قرار داده و استدلالهاى آنان را نقل و مورد نقد و اعتراض قرار مى دهد و پس از نقل هر حديثى آن را بدقت مورد كنكاش و جرح و تعديل قرار داده و از صحت و سقم آن بحث مى كند.
درباره مؤلف كتاب بايد گفت در قرن سوم سه نفر به نام (محمد بن جرير طبرى) وجود داشته اند: 1ـ محمد بن جرير طبرى سنّى (224ـ310) كه صاحب تاريخ و تفسير معروف است. 2ـ محمد بن جرير طبرى امامى كه شاگرد ابوعبدالله حسين غضائرى است. وى از محدثان بزرگ شيعه و معاصر نجاشى است و كتاب (المسترشد) از اوست. 3ـ محمد بن جرير طبرى امامى وى معاصر امام عسكرى ـ عليه السلام ـ و ثقة الاسلام كلينى است و بعضى احاديث را مستقيماً از امام شنيده است. از آنجا كه شيخ طوسى در (الفهرست), ص281 صاحب المسترشد را به لقب (الكبير) وصف كرده است, معلوم مى گردد دو نفر به اين نام وجود داشته اند, يكى كبير كه صاحب اين كتاب است و ديگرى صغير.
صاحب المسترشد كتابهاى متعددى دارد كه معروفترين آنها (دلائل الإمامة) است و چون كتاب (المسترشد) تنها به امامت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ مربوط است و (دلائل الإمامة) از مبحث (دلائل فاطمة الزهراء سلام الله عليها) شروع شده و به (دلائل الحجة المنتظر عجل الله تعالى فرجه) ختم شده است, بعضى از علماى بزرگ اين دو كتاب را يكى دانسته و دلائل را تتمه المسترشد ذكر كرده اند.
دلائل الامامه مكرراً در نجف اشرف و قم چاپ شده و در دسترس است, اما (المسترشد) به رغم آنكه در نجف اشرف چاپ شده بود, كمتر يافت مى شد. جناب شيخ احمد محمودى نسخه هاى خطى متعددى را از كتاب تهيه كرده و به استنساخ و مقابله و تحقيق كتاب پرداخته است. تحقيق و استخراج مصادر كتابهايى با چنين قدمت زحمت و رنج فراوانى دارد كه بر اهل تحقيق پوشيده نيست.
در اين تحقيق جديد علاوه بر ارائه نصّ صحيح كتاب, آنچه از كتاب در چاپ قبلى افتاده يا در بعضى نسخه هاى خطى نبوده است, مشخص شده و نسخه كاملى از (المسترشد) را عرضه نموده است.
مقدمه 110 صفحه اى مصحح, استخراج اكثر احاديث و نصوص كتاب از ساير مصادر, اعراب گذارى آيات و روايات, تصحيح و بيان ضبط صحيح اسامى افراد مورد اشاره در متن و وجود فهرستهاى هفتگانه در آخر كتاب از كارهاى ديگرى است كه مصحح محترم انجام داده است.
تحقيق اين كتاب كه از مصادر حديثى بسيار مهم و معتبر شيعه است و از جهت سبك و روش مؤلف در آن از الايضاح فضل بن شاذان بسيار متأثر بوده (در قرن سوم اين سبب نگارش در متون روايى كمتر مرسوم و متداول بوده است) , بسيار جاى تقدير و سپاس دارد. احمد عابدى درآمدى بر دايرةالمعارف كتابخانه هاى جهان. زير نظر سيّد محمود مرعشى نجفى و على رفيعى علامرودشتى. چاپ اوّل:قم, كتابخانه حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى, 1374. 144ص, رحلى. تصوير, سند, نمودار.
مركز دايرةالمعارف كتابخانه هاى جهان, از مراكز نوبنيادى است كه به آهنگ فراهم آوردن دايرةالمعارف كتابخانه هاى اسلامى و كتابخانه هايى كه شامل نسخه هاى خطى اسلامى است, در سال 1370 در قم تأسيس شده و وابسته به كتابخانه عمومى حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى است. رياست عالى اين دايرةالمعارف از آنِ توليت كتابخانه يادشده, حضرت حجت الاسلام سيّد محمود مرعشى است و كتاب حاضر ـ كه زير نظر نامبرده و آقاى على رفيعى فراهم آمده ـ درآمدى بر اين دايرةالمعارف است.
در اين درآمد نخست از (سابقه دايرةالمعارف نويسى در جهان) سخن رفته و سپس به (كتابخانه هاى جهان از عهد باستان تا عصر حاضر) پرداخته شده است. آنگاه براى آشنايى خوانندگان با كار و بار اين دايرةالمعارف, چهار نمونه از مقالات آن به دست داده شده است: كتابخانه بيت الحكمه, كتابخانه آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى, كتابخانه بريتانيا, كتابخانه پيرپونت مورگان.
روش تدوين دايرةالمعارف كتابخانه هاى جهان چنين پيش بينى شده است: شناسايى منابع, گزينش عناوين كتابخانه ها, ثبت منابع در برگه ها, كنترل برگه ها, تفكيك برگه ها, دفتر طرح عناوين كتابخانه ها, تشكيل پرونده هاى علمى, تأليف مقالات. بنابراين همان گونه كه مى نگريم تا هنگام تأليف يك مقاله براى دايرةالمعارف, چند كار مقدّماتى انجام مى گيرد, و البتّه پس از تأليف يك مقاله هم, كارهاى ديگرى چون ويرايش علمى و ويرايش فنّى, صورت مى گيرد. به نظر مى رسد كه اينها مشكل نيست, بلكه مشكل اصلى در تهيه اين دايرةالمعارف, دو چيز است:
نخست اينكه بخشى از اين دايرةالمعارف مبتنى بر (تحقيق ميدانى) است و تحقيق ميدانى در كشور ما چندان رايج و پررونق نيست. مضافاً اينكه قلمرو بخشى از اين تحقيق ميدانى هم در خارج از كشور است. چه اينكه دايرةالمعارف حاضر عهده دار معرّفى كتابخانه هاى جهان است و بديهى است كه نمى توان در كنج خانه و گوشه كتابخانه اى نشست و اطلاعات دست اوّل و روزآمدى از كتابخانه هاى جهان به دست داد. البتّه برخى از اطلاعات مربوط به كتابخانه ها در لابلاى كتابها و دايرةالمعارفهايى كه ويژه كتابخانه هاست, ضبط و ثبت شده است, امّا اوّلاً اين اطلاعات كافى نيست; ثانياً اطلاعات اسلامى آنها ـ كه مطمح نظر اين دايرةالمعارف است ـ بسيار اندك است; ثالثاً روزآمد نيست; رابعاً همه منابع هم در دست نيست.
مشكل ديگر در تهيه اين دايرةالمعارف, مشكل (زبان) است كه امروزه مشكل گشاست و كليد دانش. گفتن ندارد كه با دانستن يك زبان (عربى) و حداكثر دو زبان (عربى و فارسى), مى توان يك دايرةالمعارف اسلامى فراهم آورد, امّا براى فراهم آوردن دايرةالمعارف كتابخانه هاى جهان, دانستن يك ـ دو زبان و حتّى دو ـ سه زبان مشكل گشا نيست. زيرا براى نگارش مقالات مربوط به كتابخانه هاى آلمان بايد زبان آلمانى دانست و براى نگارش مقالات مربوط به كتابخانه هاى روسيه بايد زبان روسى دانست و هلّم جرّا. به ديگر بيان مى توان گفت كه تقريباً به تعداد زبانهاى زنده دنيا ـ كه كتابخانه هاى آنها موضوع تحقيق است ـ بايد زباندان و مترجم خبير داشت تا دايرةالمعارف كتابخانه هاى جهان را فراهم كرد.
بارى اينك دايرةالمعارف كتابخانه هاى جهان رويارو با اين دو مشكل است و تنها مديريت علمى قوى و امكانات مالى و عزم جزم مى تواند اين دو را از پيش بردارد. البتّه همان گونه كه نبايد مشكلات را ناديده گرفت, نبايد به خود هراس راه داد و از اين كار بزرگ و سودمند ـ كه اينك چهار سال از آغاز آن مى گذرد ـ شانه خالى كرد.
در مقدّمه اين درآمد ـ كه تاريخ فروردين1373 دارد ـ آمده است: (تاكنون بيش از هشتاد هزار فيش از دويست مرجع و مأخذ تهيه گرديد كه متجاوز از چهل هزار عنوان كتابخانه از سراسر جهان, از عهد باستان تا عصر حاضر, را دربر دارد.) و اينك كه يك سال و نيم از تاريخ مقدّمه مى گذرد, مى توان حدس زد كه بيش از صدهزار فيش فراهم شده و شايد هم بتدريج مقالات جلد اوّل دايرةالمعارف فراهم آمده و يا در دست تأليف است. اميد مى رود كتابداران و كتابشناسان و دانشوران در همكارى با اين دايرةالمعارف به جان بكوشند و بزودى جلد اوّل دايرةالمعارف كتابخانه هاى جهان روشنى بخش ديده كتاب پردازان شود. (مى كند حافظ دعايى بشنو آمينى بگو/ روزى ما باد لعل شكرافشان شما.) عبدالمحمّد نبوى آثار البلاد واخبار العباد زكريا بن محمّد بن محمود قزوينى. ترجمه جهانگير ميرزا قاجار. تصحيحِ ميرهاشم محدث (چاپ اوّل, مؤسسه انتشارات اميركبير, تهران1373), 780ص, وزيرى.
نگارشهاى جغرافيايى و آثار تدوين يافته در شناخت و شناساندن آباديها و شهرها و سرزمينها و چگونگى آنها بخش عظيمى از ميراث مكتوب فرهنگ و تمدّن اسلامى را تشكيل مى دهد. عالمان اسلامى با الهام از آموزه هاى قرآن و تعاليم پيشوايان دين, سرزمينهاى گونه گون را درمى نورديدند و نتايج ديدارها وشنيدارهاى خود را براى سپردن به حافظه عصرها و نسلهاى بعد ثبت و ضبط مى كردند. (آثار البلاد و اخبار العباد) از بهترين آثارى است كه درباره جغرافياى جهان به قلم آمده است.
بسيارى از آگاهيهاى نهفته در اين مجموعه مستقيم و مستند به مشاهدات مؤلف است. مؤلف در وصف شهرها با دقت تمام سخن مى گويد و براى چهره نمايى دقيق از آباديها, دريافتهاى مستقيم خود را به يارى مى گيرد (ر.ك: 406, 512, 566 و…). به هنگام گفتگو از آباديها از چگونگى خلق و خوى مردمان سخن به ميان مى آورد و بدين لحاظ اين كتاب در مردمشناسى نيز اثرى است كارآمد; به مثل درباره جرجانيه نوشته است (شهرى بزرگ و پر از مردمان است كه مردمش همگى سپاهيانند حتّى بقّال و قصّاب و نانوا و ريسنده ايشان… مردم جرجانيه همگى معتزليند, بيشتر ايشان با علم كلام آشنايى دارند و در كوچه و بازار نيز بى تعصّب و دلخورى مشغول مناظره هاى كلامى مى باشند (ص597 ـ 598).
وصفى بدين سان از مردمان در ذيل شناسايى بسيارى از آباديها آمده است كه يادكرد آنچه درباره جبال آمده است خالى از لطف نيست: جبال, ولايتى است مشهور… بهترين ممالك روى زمين است از حيث آب و هوا و اهلش معتدل المزاج و خوش صورت. گويند اهل اين ولايت قبول عدل و انصاف نكنند وهركس واليِ اين ولايت شود, خودسرى آغاز نهند و نخواهند كه اطاعت از كسى كنند. گويند كه اسكندر به ارسطاطاليس نوشت در اين ولايت بعضى از ملوك جبال مى بينم خوش صورت و خوش سلوك; هلاك ايشان را نمى پسندم و از اطلاق ايشان ايمن نيستم [اگر آنها را به حال خود واگذارم از عصيانشان ايمن نيستم]. ارسطاطاليس نوشت كه ولايت را در ميان ايشان تقسيم كن تا به خود پردازند و تو از شرّ ايشان محفوظ ماني…!(ص404).
در آثار البلاد شرح حال و سوانح زندگانى عالمان بسيارى آمده است و از دانشوران بسيارى به مناسبت گزارشِ شهرها يادشده است (نمونه را ر.ك: 535 و53 و409, 480, 541و562). اين يادكردها افزون بر اطلاعات دقيق از آثار, خلق و خوى و جايگاه علمى و ادبى و فرهنگى آنان از لطايف و مطايبات شيرين نيز خالى نيست(ص320). او گاه به گرايشهاى مذهبى و فكرى آباديها نيز اشاره مى كند, به مثل نوشته است: ميسان, ولايتى است ميان بصره و واسط, دهات و نخلستان بسيار دارد, مردم آن شيعه غلاةاند! (539). عمان… مذهب اهل آن ولايت در زمان ما, مذهب خوارج است كه منسوبند به عبدالله بن اُباض و اين شخص بود كه در اواخر خلافت مروان حمار, ظاهر شد و اختراع مذهب اباضيّه نمود… (ص102). سندابل, شهرى است عظيم و پايتخت ولايت چين است… اهل آنجا, در مذهب بت پرست مى باشند و مجوس و مانوى نيز در آن ولايت به هم رسد و مذهب تناسخ دارند (ص89) و….
مدائن…, در عهد ما آبادى مداين به قدر دهى مانده در غربى دجله و اهلش شيعى مذهب مى باشند و از عادات ايشان آنكه زنان آنها در روز اصلاً از خانه خارج نمى شوند (ص527).
قزوينى سنى است و اشعرى, از اين روى گاهى دربر نمودن گرايشها و مذهب شهرها به صواب نرفته است. او درباره رى مى گويد: واهل رى بعضى شافعى و بعضى حنفى مى باشند و اكثر اوقات با هم نزاع و جدال مى نمايند (ص443). بى گمان اينگونه نيست كه مردمان رى همگى شافعى و يا حنفى باشند, چنانكه مصحّح فاضل كتاب بر آن تأكيد ورزيده, رى از ديرباز مهد تشيع بوده است. عبدالجليل رازى صاحب اثر ارجمند (النقض) مى گويد: آنگه در ولايت حلب و حران و كوفه و كرخ و بغداد و مشاهد ائمه و مشهد رضا و قم و كاشان و آوه و سبزوار و گرگان و استراباد و دهستان و جربادقان و همه بلاد مازندران و بعضى از ديار طبرستان و رى و نواحى بسيار از رى, و بعضى از قزوين و نواحى آن , همه شيعى اصولى و امامتى باشند (النقض, ص459; آثار البلاد, ص706, توضيح مصحح).
به هر حال, آثار البلاد را به لحاظ اشتمال بر اطلاعات جغرافيايى, مردمشناسى, تاريخى, شرح حالنگارى, علمى, ادبى و اجتماعى بايد دايرةالمعارفى دانست آكنده از آگاهيهاى سودمند. اين را نيز بيفزاييم كه گاه گزارشهاى وى رنگ افسانه به خود مى گيرد كه آنها نيز در جاى خود سودمند است و نشانى از گونه اى فرهنگ در آن روزگاران.
آثارالبلاد گويا چهاربار ترجمه شده است, با اين عناوين: بحرالبلدان; ترجمه آثار البلاد به خامه جهانگير ميرزا; سيرالبلاد, ترجمه محمدمراد بن عبدالرحمن وتحفة العجايب از على طاهرى يا طايزى (آثار البلاد مقدمه, ص19).
از اين مجموعه سير البلاد, عنوان (ترجمه آثار البلاد و اخبار العباد) تصحيح شده و نشر يافته است. آنچه مورد گفتگوست ترجمه جهانگير ميرزاست كه همراه است با اضافات و گاهى افتادگيها.
افزودنيهاى مترجم غالباً نگاه شيعى دارد و در شرح حالها و وابستگى و پيوستگيها شهرها به قلم آمده است كه سودمند تواند بود. (براى نمونه ر.ك: 552, 553, 557, 570 و…).
مصحح محقق, كتاب را بر پايه تنها نسخه موجود آن تصحيح كرده و متن ترجمه را با دو چاپ عربى با دقت مقابله كرده و سنجيده و افتادگيها را در پانوشت آورده و افزونيها را نشان داده است. افزون بر آنچه يادشد در پانوشتها موارد اختلاف ترجمه و متن عربى چاپى را نمايانده و برخى قسمتهاى مبهم متن را توضيح داده است. مصحح محترم مقدمه اى نوشته اند در اهميت كتاب و شرح حال مؤلف و چگونگى تصحيح. آنگاه ترجمه مقدمه فرديناندو ستنفلد را نيز بر كتاب افزوده اند و در پايان فهرستهاى فنى و كارآمدى بر كتاب تنظيم كرده اند. محمّدعلى مهدوى راد نگاهى به مسائل حرجة فى فقه المرأة. [الكتاب الاول (الستروالنظر). الكتاب الثانى (اهلية المرأة لتولى السلطه)] محمدمهدى شمس الدين. (چاپ اول: مؤسسة المنار, قم), 300«168ص, وزيرى.
توجه جهانى به مسايل حقوقى, اجتماعى و فرهنگى زنان در سده هاى اخير, در كنار همه آفتهاى اجتماعى و عملى, فضاى مساعدى را براى پژوهش ايجاد كرده است. پژوهش و تحقيق, در فضا و شرايط خاص, گرچه تا اندازه اى, تحت تأثير تأثّرات واقع شده و از واقع بينى و حقيقت جويى خارج مى شود, اما آثار مفيدى را نيز, به همراه دارد.
يكى از ثمرات اين حركت, پژوهش در مسايل فقهى و حقوقى زنان, در جهان اسلام است. امروزه پژوهش درباره زن در حوزه انديشه اسلامى, از موضوعات داراى اولويت است.
تك نگاريها و مجموعه هاى پرمحتوايى, چون (المفصل فى احكام المرأة), (تحرير المرأة فى عصر الرسالة) و… حاصل اين تلاشهاى علمى است.
يكى از مجموعه هاى قابل توجه و در حال تدوين, كتابى است كه اينك به معرفى آن مى پردازيم.
(مسائل حرجة فى فقه المرأة) نام مجموعه اى است كه به قلم محمدمهدى شمس الدين, در حال تدوين است.
مؤلف معتقد است كه مسائل دشوار در (فقه زنان), امورى است كه در حوزه ارتباط زن با جامعه قرار مى گيرد; به تعبير ديگر مطالبى كه از تعارض حقوق و تكاليف همسرى و حضور اجتماعى زن پديد مى آيد. به عقيده نويسنده اين مسائل شامل چهار امر مى شود:
1. مسأله پوشش و نگاه,
2. صلاحيت زن براى تصدى رياست دولت,
3. حقوق زوجيت,
4. حضور اجتماعى زن.
از اين مجموعه تاكنون دو كتاب منتشر شده كه به مسأله اول و دوم اختصاص دارد.
كتاب اول با عنوان (الستروالنظر) پوشش و نگاه را به بحث گذارده است. مطالب اين جلد در يك مدخل و دو مسأله ارائه شده است.
در مدخل, نكاتى پيرامون پژوهش در (فقه المرأة) را يادآور شده است كه در آن ابتدا جايگاه زن را در نظام ارزشى و حقوقى اسلام تبيين مى كند و پس از آن, از زنان بزرگى در تاريخ ياد كرده كه مصداق و مظهر آن نظام ارزشى بوده اند. در پايان نيز اشاره اى كوتاه دارد به تاريخچه (تحرير) و آزادسازى زن در غرب و جهان اسلام.
مسأله اول پيرامون ستر است, در اين مسأله نخست محل نزاع را روشن مى سازد و بر اين باور است كه وجه و كفين, قدمين و گردن زنانِ بالغِ آزاد كه به سن (قواعد النساء) نرسيده اند, مورد اختلاف و نزاع علمى است.
پيش از ذكر ادله مخالف و موافق, مقتضاى اصل علمى را بازگفته كه, استصحاب و برائت عقلى و نقلى, جواز كشف را در موارد خلاف اثبات مى كند.
ادله قائلان به جواز را از كتاب و سنت و اجماع نقل كرده و نتيجه مى گيرد كه مقتضاى آنها جوازِ كشفِ وجه و كفين و قدمين است.
پس از آن ادله مخالفان را كه عبارت است از, كتاب, سنت, اجماع و سيره, به نقد كشيده است.
مسأله دوم به مباحث نگاه اختصاص دارد. مؤلف, مباحث اين مسأله را در دو فرع طرح كرده است: فرع اوّل نگاه مرد به زن اجنبى است. مؤلف در ابتداى اين فرع تصوير روشنى از موضوع ارائه كرده و در اين زمينه زنان را به چهار دسته تقسيم كرده است:
1ـ زن مسلمان بالغ حرّ. 2ـ زن غيرمسلمان بالغ حرّ. 3ـ كنيزان 4ـ زنان باديه.
و حالات نگاه را نيز چهار دانسته است:
1ـ حال اختيار 2ـ حال ضرورت 3ـ نگاه براى ازدواج 4ـ نگاه براى خريد.
سپس نتيجه گرفته كه محل نزاع, نگاه به زنِ مسلمانِ بالغِ در حال اختيار است (البته بدون قصد ريبه).
در مسأله سه قول وجود دارد: حرمت نگاه, جواز و تفصيل. ابتدا قول به حرمت و تفصيل را نقد كرده و پس از آن, از كتاب و سنت و سيره دليل بر جواز, اقامه كرده است.
فروع دوم نگاه زن به مرد اجنبى است. در اينجا نيز ابتدا صورت بحث را روشن ساخته و مردان را به پنج گروه تقسيم كرده است:
1ـ مردانى كه قصد ازدواج با زن را ندارند, خواه آزاد باشند يا مملوك ديگران, مسلمان باشند يا غير مسلمان.
2ـ مردانى كه قصد ازدواج با زن را داردند.
3ـ غلامان زن كه مردانگى دارند.
4ـ غلامان زن كه مردانگى ندارند.
5 ـ مردان (غير اولى الاربة).
آنگاه مبحث مورد نزاع را دو موضع دانسته: يكى نگاه بدون شهوت در حال اختيار و بدون قصد ازدواج; و ديگرى, نگاه به مردى كه قصد ازدواج دارد.
ايشان در مسأله اول معتقدند نگاه زن به وجه و كفين, گردن و دو گوش مردان جايز است از اين رو بر اين رأى استدلال كرده و آراى مخالف را نقد كرده است. در مسأله دوم نيز نگاه براى ازدواج را جايز دانسته است.
كتاب دوم با عنوان (اهلية المرأة لتولّى السلطة) پيرامون تصدّى زن براى رياست عاليه حكومت, به بحث و بررسى پرداخته است. مؤلف در مقدمه اين كتاب يادآور مى شود كه مسأله عدم اهليت زن براى تصدّى حاكميت از مسلّمات و بديهيات فقه است, امّا بايد دانست كه هر آنچه بديهى فقه است, بديهى شريعت نيست. گرچه بسيارى از بديهيات فقه, بديهى شريعت نيز هستند. از اين رو زمينه براى تامل و درنگ در اين قبيل مسائل باز است.
مطالب كتاب چنين آغاز مى شود كه وظيفه اول زن, اداره خانه و شؤون خانوادگى است. ولى اين تنها وظيفه زن نيست. فقيهان فى الجمله باور دارند كه زن در حوزه هاى ديگر زندگى مى تواند فعاليت كند. تنها حوزه عمل سياسى وى, مورد نزاع قرار گرفته, برخى آن را بر زنان به طور مطلق ناروا دانسته و گروهى ديگر با تفصيل قائل به جواز شده اند. مقدماتى براى ورود به بحث, از قبيل تعيين دايره عمل سياسى, برابرى زن و مرد در نظام معرفتى, حقوقى و ارزشى اسلام و شواهد قرآنى و تاريخى بر جواز عمل سياسى زنان فراهم مى آورد. پس از آن مى گويد در فقه شيعه, اين مسأله تحرير نشده و فقيهان اهل سنت نيز اتفاق بر عدم اهليت دارند. آنگاه ادله مخالفان را از قرآن, سنت, اجماع, وجوه استحسانى و نيز اصل عملى طرح كرده و همه را نقد كرده است.
مؤلف در نهايت معتقد مى شود كه دليلى آشكار بر عدم اهليت زن براى تصدى رياست عاليه حكومت وجود ندارد.
در پايان اين گزارشِ كوتاه, به ذكر چند نكته مى پردازيم:
يك. از ميان مباحثى كه در اين دو كتاب مطرح شده مسأله نگاه زن به مرد اجنبى و اهليت زن براى حكومت, تاكنون به اين گستردگى و استقلال در فقه شيعه مورد توجه نبوده است. بواقع, مؤلف در طرح اين مسأله بر ديگران تقدّم فضل دارد. اميد مى رود كه اين كار, فتح بابى براى پژوهشهاى عميق بعدى باشد.
دو. مؤلف ضمن اين دو كتاب اشاره هايى به برخى از مبانى فقهى و اصولى دارد كه براى عالمان و پژوهشگران علوم اسلامى, درخور مطالعه و تأمل است.
1ـ مرجعيت عرف
مؤلف در باب مرجعيت عرف بر آن است كه عرف گاه مرجع تشريع است و گاه مرجع تفسير. در قسم اول, عرفِ زمانِ شارع ملاك است و بايد آن را شناخت, و در قسم دوم عرفِ زمان حاضر, معيار است و بايد آن را به دست آورد. خلط اين دو زيانهاى بسيارى به دنبال خواهد داشت. آنگاه نمونه هايى از اين خلط و التباس را نشان داده است (ر.ك: ج1, ص43ـ47).
2ـ امثله و قصص قرآنى
مؤلف معتقد است كه امثله و قصص قرآنى, مرجعى براى تشريعند. اين امثله و قصص در حوزه اى كه نصى خاص وجود ندارد, مرجع تشريع قرار مى گيرد و با اين ديدگاه تمام شريعت در قرآن مرجع و مصدر دارد (ج1, ص39ـ41).
3ـ حجيت امارات
نويسنده رأى جديدى در حجيّت امارات شرعيه ارائه كرده و آن اين است كه امارات شرعيه و حجج, مانند قطع, حجيت ذاتى دارند. از اين رو نياز به اعتبار شرعى نيست. ادله وارده در شريعت مبنى بر جعل حجيت, ارشاد به مرتكزات عقلايى است, بر اين اساس مبناى مشهور در حجيت امارات را نقدپذير مى داند (ج1, ص170ـ178).
4ـ احتياط در فتوا و احتياط در سلوك
مؤلف, فقيه را موظف مى داند كه در موارد ترخيص شرعى, فتوا به رخصت دهد. فتوا به احتياط در اين موارد را, نوعى كتمان حكم الله دانسته و اين توجيه را كه فتوا به جواز, سبب سهل انگارى در دين مى شود, امرى غيرمقبول مى داند (ج1, ص234ـ239).
5 ـ اسلوب تشريع
شارع مقدس در تشريع امور مهم, روش مباشرت و صراحت را دنبال مى كند. تشريع به صورت مجاز يا در ضمن مسأله اى ديگر, تناسبى با احكام شرعى مهم ندارد. مؤلف با اين مبنا پاره اى روايات در عدم اهليت زن, براى تصدى حكومت را, نقد مى كند (ج2, ص84ـ85 و ص114).
6 ـ قلمرو اصول عمليه
مؤلف عقيده دارد كه امور مهم در شريعت هيچ گاه به اتكال بر يك اصل عملى, مهمل گذارده نمى شود, بلكه شارع, در اين موارد حكم را با تمام خصوصيات بيان داشته, به نحوى كه به تمام امت واصل شود.
اينها مبانى قابل توجهى بود كه نويسنده در لابلاى دو كتاب بدان پرداخته و از آن نتيجه گرفته است.
سه. اگر در اين دو جلد برخى نكات مورد توجه قرار مى گرفت, نوشته از اتقان, نظم منطقى و راهگشايى بيشترى برخوردار مى شد. در اينجا به چند مورد اشاره مى كنيم:
1ـ در (مدخل) مناسب بود بخشى را به نحو مستقل به (روش پژوهش در مسايل زن) اختصاص مى داد و مباحث پراكنده طبيعت نصوص در مسايل زن, مرجعيّت عرف و هدف قصص قرآنى را به انضمام برخى اصول ديگر, در ذيل آن قرار مى داد.
2ـ بحث نگاه زن به مرد, نكات مبهمى دارد و مطالعه كننده بوضوح رأى مولف را نمى تواند استخراج كند; براى نمونه ايشان مى گويد: قدر متيقن از جواز نگاه زن به مرد, نگاه به وجه و كفين, دو قدم, دو گوش و گردن است (ج1, ص270). آيا از اين عبارت مى توان استفاده كرد كه زن مى تواند به موى سر مرد اجنبى نيز نگاه كند يا نه؟ و….
از اين رو به گمان ما, مبحث نياز به شرح و بسط و توضيح بيشترى داشت.
3ـ پاره اى از استدلالها بويژه در مباحث (اهليت زن در تصدى حكومت) نياز به اتقان بيشتر دارد. اين مطلب در پاسخهايى كه از روايات مى دهد واضحتر به چشم مى خورد (ج2, ص82ـ84).
4ـ در مباحث جلد دوم, به نظر مى رسد كه مؤلف محترم پاره اى از منابع را نديده است, منابعى چون: (رسالة بديعة فى تفسير آية الرجال قوامون على النساء) و….
در پايان, توفيق مؤلف محترم را در تكميل و نشر اين مجموعه سودمند از خداوند بزرگ خواهانيم. مهدى مهريزى مبادى العربيه (الجديدة). رشيدالشرتونى. با اضافات و ويرايش حميد محمدى. چاپ اول (قم, مؤسسة دارالذكر للتحقيق والنشر, 1416هـ) دو مجلد 173«365, وزيرى.
آشنايى با زبان عربى و گذر از پيچ و خمهاى آن, تنها ابزار براى كشف حقايق و اسرار (قرآن) و تنها راه وقوف بر معانى عميق (سنّتِ) پيامبر و جانشينان به حق اوست. همچنين گستره ادب عرب را ـ با همه ظرايف و طرايفش ـ تنها از فراز همين قله (زبان عربى) مى توان ديد.
توجه به چنين نيازى و درك چنين ضرورتى ـ از گذشته تاكنون ـ ادباى بسيارى را به حفظ و تدوين اين امانت بزرگ واداشته است. آنان در تأليف و تدوين شاخه هاى مختلف اين زبان (همچون صرف و نحو و علوم بلاغى) و گرد آورى آثار منظوم و منثور آن ـ در تلاشى بى شائبه ـ گوى سبقت را از يكديگر مى ربودند, بدان اميد كه اين بناى رفيع هرچه استوارتر و افراشته تر, جاودانه ماند و از هجوم بيگانه, گزندى نيابد.
انبوهى كتابهايى كه از پيشينيان در باب ادبيات عرب و شاخه هاى گوناگون آن براى ما به يادگار مانده, خود گواه صادقى است بر رنجى كه ايشان در اين راه بر خود هموار داشته اند. از آن جمله تنها ذكر كتابهايى چون: كافيه, شروح الفيّه, مغنى اللبيب (در نحو); شافيه و شرح النظام (در صرف); مطوّل و اسرار البلاغه (در علوم بلاغت) كافى است تا شيوه هاى گوناگون ايشان را در تدوين قواعد به ما بنماياند و نشان دهد كه ايشان چگونه مسائل هر علم را از ديگر علوم ادبى, تفكيك كرده اند.
اين كتابهاى بسيار ارزشمند ـ با اينكه شرطهاى بايسته كتاب درسى را نداشته اند ـ ساليان سال, محور درس حوزه هاى تعليم و تعلّم ادبيات عرب بوده اند. مشكل عمده اين كتابها اين است كه به انگيزه تدريس, تأليف نشده اند, بلكه نويسندگان اين كتب, تنها به قصد عرضه مطالب و مباحث علمى و نيز اظهار نظرّيات خاص خود به تأليف چنين كتابهايى دست يازيده اند و از آنجا كه پژوهندگان دوره هاى بعد, آنها را داراى متن علمى و قابل بحث و تحقيق, يافته اند, از آنها به عنوان كتاب درسى بهره جسته اند.
در روزگارى كه ما در آن به سر مى بريم, كتابهاى درسى بسيارى پيرامون زبان عربى و با انگيزه تدريس, به رشته تحرير درآمده است كه هر يك با شيوه اى جديد و امتيازاتى درخور توجه, خيل كثيرى از پويندگان را به خود جلب كرده است.
كتاب چهار جلدى (مبادى العربيه) در اين ميان شايد يكى از بهترين كتابهاى درسى باشد, چراكه در آن شيوه هاى آموزشى, رعايت شده و از مزاياى ديگرى نيز برخوردار است كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. مرحله واريّ و پى در پى بودن مطالب.
2. ايجاد زمينه لازم در ذهن جوينده براى يادگيرى مسأله. به اين شكل كه در آغاز هر درس, سؤالهايى مطرح مى شود كه ذهن خواننده را براى فهم و استنباط جواب, مهيّا سازد.
3. به كارگيرى شيوه هاى نوين در تنظيم و دسته بندى مطالب.
4. در اين كتاب, هر مسأله اى ـ از نظر اهميّت ـ جايگاه ويژه خود را يافته است. از اين رو در جلد سوم و چهارم, مسائلى را تحت عنوان (فائده) يا (فوائد), مى توان يافت كه اهميّت چندانى ندارند و در واقع بيرون از متن قرار گرفته اند.
5. در انتهاى درسها, تمرينهايى مناسب, تهيه شده است.
اين ويژگيها همگى موجب شده كه اين كتاب در برخى از مراكز آموزشيِ ـ حوزه و دانشگاه ـ به عنوان (متن درسى) تدريس شود.
با همه اين توصيفها, كتاب مبادى العربيه از برخى كاستيها و نارساييها ـ كه از شأن و منزلتِ آن مى كاهد ـ خالى نيست. از اين رو بسيارى از استادانى كه در كارِ تدريس اين كتاب بوده اند, اميدوار بودند كه روزى ساحت اين بوستان از برخى گياهان هرزه و ناخوشايند, وجين و پاك گردد. تا اينكه جناب استاد حميد محمدى, بدين كار همت گمارد, بدان اميد كه بتواند ذهن معلّمان و متعلّمان را از وجود آن كاستيها, آسوده كند و برتريهاى ديگرى را نيز به اين كتاب بيافزايد. مصحّح محترم خود در مقدمه جلد نخست چنين آورده است:
در خلال بررسيهايى كه در جهت بهينه سازى اين كتاب صورت مى گرفت به كاستيهايى چند برخوردم كه يادآورى برخى از آنها, خالى از فايده نيست:
1. علامات سجاوندى در بيشتر موارد از جلدهاى چهارگانه مبادى العربيه, رعايت نشده بود و كتاب نياز به ويرايشى اساسى داشت كه در اين چاپ جديد, انجام پذيرفته است.
2. كتاب حاوى غلطهاى مطبعى فراوان بود كه بحمدالله سعى شده در اين چاپ, تمام آن غلطها (كه به حروف و حركات نيز راه يافته بودند) اصلاح گردد.
3. در جلد چهارم مبادى, برخى از جمله هاى كتاب به دليل چاپ ريز و نامقبولى كه داشت, بسيار ناخوانا مى نمود (همچون جمله هايى كه تحت عنوان (فوائد) آمده بود), افزون بر اين در چاپهاى اخير برخى از حروفِ كلمات اساساً اسقاط گشته و از حيّز قرائت ساقط شده بود. در چاپ جديد با استفاده از ابزار جديد صنعت چاپ و صفحه آرايى مناسب, كتاب را بقدر مقدور چشم نواز كرده ايم.
4. در كتاب شواهد و مثالهايى وجود داشت كه با موازين اخلاقى جامعه ما ناسازگار بود (همچون: فى الخمر سِرّ ليس فى العنب). در چاپ جديد امثله مناسبى جايگزين شد.
5. در جلدهاى چهارگانه مبادى آنجا كه شاهدى از قرآن كريم و يا سنت شريف انتخاب شده, هيچ گونه اشاره اى به مأخذ آن نشده و گاه نيز با تصرفات اندكى به چاپ رسيده است كه اين نقص نيز در اين چاپ مرتفع شد.
6. در كتاب چندان اصرارى بر تركيب ديده نمى شد; از اين رو در پايان بسيارى از درسها, نمونه ها و تمرينهايى تحت عنوان (اعراب القرآن والحديث) براى انتخاب شده است.
مصحح فاضل در پايان مقدمه, نظر خوانندگان را به اين نكته جلب مى كند كه:
(در راستاى هدف والايى كه از آموزش زبان عربى داريم, يعنى رسيدن به درك صحيح از معارف اسلامى كه خود مى تواند ما را به تهذيب نفس و تخلّق به مكارم اخلاق در سيرِ معنوى و تكامل الهى رهنمون سازد, بر آن شديم تا حجم وسيعى (حدود چهارهزار مورد) از شواهد كتاب را از آيات قرآن كريم و كتب احاديث, همچون نهج البلاغه, بحارالانوار, كنزالعمّال, تحف العقول و ميزان الحكمه, برگزينيم. اميد كه استادان گرامى ضمن توضيحِ فوائدِ ادبيِ اين شواهد, دانشجويان را به مضامين معنوى و روحانى آن نيز اشارت دهند.)
تاكنون دو مجلد از جلدهاى چهارگانه مبادالعربيه (فى ثوبها الجديد) در شكلى وجيه و امروزى از طبع خارج شده و دو جلد ديگر ـ آن گونه كه تهيه كننده كتاب مرقوم داشته ـ بزودى به بازار كتاب, راه خواهد يافت. محمدرضا موحّدى كتابشناسى انقلاب مشروطيت. على پورصفر. تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1373. هشت«342ص, وزيرى.
(پيشينه مقدمات مشروطه خواهى از زمانى كه اميركبير خيال كنستيتوسيون [را] داشت فراتر مى رود و به روزگارى مى رسد كه عبدالرزاق دنبلى از نهادهاى مشروطيت و دموكراسى اروپايى به نام ديوانخانه جمهور ياد كرده است و پيشتر از آن به روزگارى مى رسد كه ميرزا ابوطالب اصفهانى و ميرزا عبداللطيف شوشترى و ميرزا صالح شيرازى از مجلس, آزادى, دادگسترى, حقوق فردى, انتخابات وغيره گزارشهاى مهم وتكان دهنده اى گرد آورده بودند. بنابراين انديشه جديد و مشروطه خواهى بر يك قرن ذخيره سازيِ آرام نيرو و آگاهى متكى بود; توان آن را آرزوهاى عدالت خواهانه مردم, كه از قدرت رو به رشد نيروهاى اجتماعى جديد بهره ور بودند, فراهم ساخته و آگاهيهاى مربوط به آن را دنياديدگان به اطلاع ايرانيان رسانيده بودند) (پيشگفتار, ص2ـ3).
از صدور فرمان مشروطيت تا پايان مشروطه و استقرار سلطنت رضاخان و نيز تا زمان حاضر, منابع بى شمارى درباره واقعه مشروطيت نگاشته شده كه هدف از تدوين اين كتابشناسى گردآورى سياهه اطلاعات كتابشناختى مربوط به اين دوره تاريخى است, تا محققان و دانش پژوهان خود با مراجعه به اين منابع سير پيشرفت تحقيقات تاريخى را ارزيابى و نگرش روشنى از اين واقعه به دست دهند.
اين كتابشناسى به لحاظ گستره موضوعى و حجم منابع مربوط, يكى از منابع لازم تاريخ مشروطيت ايران است. پيش از اين, كتابشناسى تاريخ مشروطيت ايران به كوشش حافظ فرمانفرمائيان تدوين شده بود كه تنها حاوى 124 مدخل, اعم از كتاب و مقاله بود.
سياست گردآورى منابع در اين كتابشناسى, ضبط و ثبت اطلاعات كتابشناختى اشعار, داستانها, نمايشنامه ها و رساله هاى اجتماعى نويسندگان موافق و مخالف مشروطيت بوده است. اين مجموعه در حدود چهار هزار مدخل را دربر مى گيرد. بخش اوّل مربوط به كتابها و رساله هايى است كه تا سال 1370 منتشر شده است. بخش دوم دربرگيرنده مقاله هايى چاپ شده در مجموعه ها و نشريات ادوارى است كه تا پايان سال 1368 به وسيله گردآورنده ديده شده است. در بخش سوم برخى از كتابها و نسخه هاى خطى و نيز پايان نامه هاى تحصيلى چاپ نشده معرفى شده است.
روش گردآورى منابع, بنابر توضيح مؤلف در پيشگفتار كتاب, مشاهده مستقيم منابع بوده است و هنگامى كه مشاهده مستقيم به دلايلى, همچون عدم دسترسى به كتابها و مقاله ها, مقدور نبوده, به ساير منابع كتابشناختى مراجعه شده و براى امانتدارى در نقل اطلاعات كتابشناختى, مشخصات كوتاه آن مأخذ در داخل قلاب جلوى هر شناسه آمده است. گردآورنده مشخصات كامل مآخذ اثر خود را در پايان به صورت كتابنامه, به تفكيك شامل كتابها, و جمله ها و مجموعه ها, عرضه كرده است.
شيوه تنظيم منابع بنابر شكل فيزيكى هر منبع ـ كتاب يا مقاله ـ مجزا شده و به ترتيب نام نويسنده هر اثر و در صورت نبودن مؤلف به ترتيب عنوان آن آمده است. از ديگر خصوصيات اين اثر خلاصه كردن نام مآخذ پاره اى از مدخلهاست; نظير (ادبيات تبريز) كه مخفف (مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تبريز) است. در آغاز كتاب نيز فهرست اختصارات مآخذ براى راهنمايى استفاده كننده درج شده است.
يكى از سياستهايى كه مؤلف براى معرفى مقاله هاى مندرج در نشريات ادوارى در پيش گرفته, اين است كه آن دسته از نشرياتى كه صفحه شمار سالانه دارند, ارجاع به آنها با ذكر نام نشريه, دوره انتشار و صفحه شمار مربوط بوده است. نظير: شمس, صباح الدين (ميرزا حبيب اصفهانى), يغما, س14, ص190ـ192. ودسته اى ديگر از نشريات با شماره پياپى مجزا مى شود و شماره نشريه و صفحه شمار داده شده است. نظير: آرين پور, يحيى. (ميرزا حبيب اصفهانى) نگين, ش84, ص17ـ18. و پاره اى ديگر نيز با تاريخ نشر, شماره نشريه و صفحه شمار مشخص شده است. نظير: مجلسى, فضل اللّه. (خاطراتى از ماليه مملكت در دوره قاجار خاطرات وحيد, (1350), ش5, ص493ـ496.
اين روش انتخابى بيشتر مناسب پانويس مآخذ در كتابها و مقاله هاى تحقيقى است, اگرچه آن نيز قواعد و ضوابطى دارد كه در اينجا رعايت نشده است, ولى در كتابشناسى حتى الامكان بايد اطلاعات كتابشناختى هر اثر مطابق با استانداردهاى رايج كتابشناسى و سنددارى به صورت كامل درج شود. از طرف ديگر سياستى كه مؤلف در پيش گرفته همه جا به طور يكسان اجرا نشده است. زيرا پاره اى از منابع كه اطلاعات كتابشناختى آن در مآخذ ديگر ديده شده و به اين كتابشناسى اضافه شده, عيناً با همان رسم الخط مآخذ مربوط آمده است. اين ناهماهنگى در شكل و صورت اثر, به جوانب ديگر اين كتابشناسى نيز راه يافته است. فشردگى مدخلها و نزديكى خطوط به هم منجر به آن شده كه استفاده كننده در پاره اى از موارد دچار دشوارى و اشتباه در يافتن منبع مورد نظر گردد; بالاخص كه مدخلها نيز شماره گذارى نشده و تفكيك آن نيز بدون شماره كمى دشوار است. ذكر نام برخى از منابع مرجع, نظير دايرةالمعارف ايرانشهر, بدون اشاره به مقاله هاى خاص مربوط به موضوع اين كتابشناسى, همچنين وجود پاره اى عناصر غيرضرورى در داده هاى كتابشناختى نظير بهاى كتاب در برخى مدخلها ـ كه چندان ضرورتى براى اين نوع كتابشناسى ندارد ـ از نكاتى است كه با مرور اجمالى به اين كتابشناسى مشاهده مى شود.
يكى ديگر از موازين تدوين كتابشناسى كه در اين متن رعايت نشده, مربوط به بخش نمايه هاست. چون مؤلف مدخلهاى اين كتابشناسى را شماره گذارى نكرده, بنابراين ارجاع در نمايه هاى نام كسان و عنوان كتابها به شماره صفحه است. از طرفى به دليل آنكه يكى از اهداف نمايه سازى و فهرست سازى در كتابشناسيها ارجاع سريع و بدون واسطه به مدخلهاست, اين روش چندان مناسب و منطقى براى جست وجوى شناسه ها در هر صفحه نيست. مطالب مندرج در اين كتابشناسى مطابق با سليقه مؤلف به موضوعهاى گوناگونى تقسيم شده كه در فهرست مندرجات كتاب ديده مى شود. چون اين موضوعات به گونه اى بسيار كلى, مطالب اين كتاب را پوشش مى دهد, بسيار ضرورى بود از نمايه موضوعى جامعترى ـ كه تمام موضوعهاى اعم و اخص مربوط به داده هاى كتابشناختى اين كتاب را پوشش دهد ـ استفاده مى شد. محمّد فرح زاد تاريخ تشيع اصفهان, مهدى فقيه ايمانى (اصفهان مؤلف, 1374) 463ص, وزيرى.
اصفهان از آباديهاى ديرپاى اين مرزوبوم است. آن شهر به لحاظ فرهنگى و تحوّلات فكرى و گرايشهاى اعتقادى, قابل توجه است. چگونگى روى آوردن مردمان آن سامان به اسلام و تحوّلات فرهنگى دينى آن و چگونگى برآمدن دانشهاى اسلامى از جمله مباحثى است كه نيازمند پژوهشى است درازدامن. اين كتاب به چگونگى شكل گيرى تشيع و ريشه و روند آن در اصفهان پرداخته است. مى دانيم كه بسيارى از كسان چنين پنداشته اند كه تاريخ تشيع در اصفهان چندان كهن نيست و شايد كسانى براين باور رفته باشند كه بيشترين پيشينه تشيع در آن ديار تا روزگار صفويان است. اين كتاب پژوهشى است دقيق در تاريخ تشيع در اصفهان در قرنهاى پيش از صفويان. مؤلف محقق در ابتدا موضوع بحث را روشن ساخته و آنگاه به تعريف مفهوم (شيعه) پرداخته است. سپس به تفسير اين آيه از سوره بيّنه (ان الذين آمنوا وعلموا الصالحات…) پرداخته و در پرتو نقلها و گزارشها بسيارى از منابع فريقين نشان داده است كه مصداق والا و روشن اين آيه الهى, شيعيانِ راستين علوى انديش هستند (ص34ـ38). آنگاه پيشگامان تشيع از اصفهانيان را ياد كرده است و در فصلى با عنوان (نخستين اسلام آور اصفهانى و اوّلين شيعه اين شهر) به تفصيل از سلمان فارسى سخن گفته و آثارى را كه درباره سلمان نوشته شده, فهرست كرده است, كه البته كامل نيست. آنگاه به ذكر كسانى از صحابيان و تابعين پرداخته كه به اين ديار پاى نهاده اند. از اصفهان و چگونگى باورهاى دينى در آن و نيز تشيع در اصفهان در دوران حكومت, ناصرالحق اطروش, حكوم


صفحه 11

معرفيهاى گزارشى


قرآن و حديث
فرهنگنامه قرآنى ج4. جمعى از محققان. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, 1374), 475ص, وزيرى.
فرهنگ برابرهاى فارسى واژه هاى قرآن كريم است براساس 142 نسخه كهن كه در كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى نگهدارى مى شوند, واژه ها براساس هيئت كلمات آمده و در سپس برابرهايى كه در ترجمه يادشده آمده است, ثبت شده است. اين مجلد واژه هاى حرفهاى (ن ـ ى) را دربر دارد. از چگونگى اين فرهنگ پيشتر به تفصيل سخن رفته است. (ر.ك: آينه پژوهش, شماره2, ص20).

الجمان فى تشبيهات القرآن. ابن ناقيا بغدادى. ترجمه سيدعلى ميرلوحى. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, 1374). 581ص, وزيرى.
شيوه بيانى قرآن كه به روزگار اوج بلاغت و گسترش شيوه هاى گوناگون بيانى رخ نمود و بر تمامت گونه هاى سخن چيره گشت و بليغان عرب را به عجز واداشت, شيوه اى است منحصر به فرد در اوج فصاحت و ستيغ بلاغت.
قرآن شيوه هاى ارائه معانى در آن روزگار را به كار گرفت و به اوج رساند. يكى از آن گونه يعنى (تشبيه) در اين نوشتار به گونه اى بس استوار و دقيق و با توجه به ادب عربى و شعور شاعران سامان يافته و عرضه شده است. ابن ناقيا بغدادى از اديبان محدثان و عالمان بزرگ قرن پنجم هجرى است. كتاب را دو تن از پژوهشيان بنام عرب تحقيق كرده و با مقدمه درازدامن در شرح حال و چگونگى فكر و آثار ابن ناقيا بغدادى شيوه او در نگارش كتاب نشر داده اند. آقاى ميرلوحى با ترجمه امين اين اثر, گامى سودمند در گسترش پژوهشهاى قرآنى برداشته است.

شرح و تفسير لغات قرآن. جعفر شريعتمدارى. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 1374), دوم,688ص, وزيرى.
جلد دوّم شرح و تفسير لغات قرآن به تفسير لغات قرآن از ماده دأب تا ماده ضيق براساس تفسير فارسى نمونه پرداخته است.
اين كتاب كاربردهاى هر لغت را در مجلدات مختلف تفسير نمونه گردآورى و براساس آن لغت شرح و تفسير مى كند.

گفتار اميرالمؤمنين على ـ عليه السلام ـ. سيّد حسن شيخ الاسلامى . (چاپ اوّل: قم, انتشارات انصاريان, 1374), 2ج, 1651ص, وزيرى.
اثر حاضر مشتمل بر ترجمه فارسى و تبويت موضوعى كتاب غررالحكم و دررالكلم است. فراهم آورنده اين اثر, نخست روايات كتاب غرر را به صورت موضوعى تبويت كرده و سپس ترجمه آنها را در ذيل صفحه آورده است. همه روايات اعرابگذارى شده و شماره روايات نيز طبق شرح آقاجمال خوانسارى ضبط شده است. فهرست موضوعات كتاب در پايان جلد دوم آورده شده است. فقه و اصول
معالم الأصول. حسن بن زين الدين, شهيد ثانى.(چاپ اوّل قم, دارالفكر, 1374), 354ص, وزيرى.
بخش اصول از كتاب عظيم و ارجمند (معالم الدين) فقيه نامدار شيعه, شيخ حسن عاملى فرزند برومند شهيد ثانى از كتابهاى مشهور و درسى و متداول حوزه است و نيازى به معرفى ندارد. اين كتاب را عالمان بسيار شرح كرده و دانشمندانى بدان حاشيه نوشته و در تبيين و توضيح مطالب آن تعليقه هايى نگاشته اند. تعليقه سلطان العلماء يكى از بهترين, گزيده نگارانه ترين و استوارترين تعليقه هاى آن است كه اكنون با تصحيح آقاى محمدى نشر مى يابد. فهرست كتاب بسيار كلّى و مجمل است و مقدمه آن نيز بدون هيچ گونه اشاره مفيد به دو بزرگوار پديدآورنده اين اثر. امّا چاپ كتاب تميز و صحافى آن خوب است.

نصوص الأقتصاد الأسلامى. جمعى از محققان. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 1414) [نشر1416], 304ص, وزيرى.
اين مجموعه به آهنگ گردآورى نصوص و متون پژوهشهاى اقتصادى براساس قرآن, سنت و پژوهش فقيهان تأليف يافته است. پيشتر از چگونگى آن به هنگام نشر جلد اوّل سخن گفته ايم (ر.ك: آينه پژوهش, شماره 20) و اينك جلد دوم آن كه مشتمل بر مباحث (خمس و انفاق) است, نشر يافته است. همتى است بلند كه چون پايان پذيرد, براى پژوهشهاى اقتصادى بس مايه ارجمندى خواهد بود. يادآورى كنيم كه اين مجموعه با اشراف, محقق عالى قدر استاد محمد واعظ زاده خراسانى فراهم مى آيد و بررسى نهايى و تصحيح آن به عهده آقاى صفاءالدين بصرى است. كلام و فلسفه
شرح المصطلحات الكلاميّه. جمعى از محققان. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 13), 430ص, وزيرى.
در اين مجموعه اصطلاحات كلامى برپايه متون مهم كلامى شرح و فهرست شده است. اصطلاحها براساس الفبا تنظيم شده و آنگاه ذيل اصطلاحها تعريفها و توضيحها برگرفته شده از متون كلامى را آورده اند و بدين سان افزون بر تبيين اصطلاحها و توضيح مفاهيم از طريق سنجش تعريفها و توضيحها مى توان به چگونگى تطوّر معانى اصطلاحها دست يافت و نيز به چگونگى ديدگاهها گونه گون در تعريفها و….

شرح المصطلحات الفلسفيّه. جمعى از محققان. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 1314), 485ص, وزيرى.
در اين كتاب اصطلاحات فلسفى بر اساس متون مهم فلسفى گزارش شده است. محققان اصطلاحها را براساس الفباء تنظيم كرده و متن توضيحات برگرفته شده از متون فلسفى را عيناً آورده اند.
اين كتاب و مجموعه پيشين را محققان گروه كلام بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى تدوين كرده اند, سعيشان مشكور باد.

تاريخ انديشه هاى كلامى در اسلام. عبدالرحمن بدوى. ترجمه حسين صابرى. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس, 1374), 2ج, 545«794ص, وزيرى.
كتاب يادشده ترجمه اى است از اثر ارجمند پژوهشگر پركار جهان اسلام, دكتر عبدالرحمن بدوى با عنوان (مذاهب الأسلاميّين).
جلد اوّل ويژه اشاعره و معتزله است كه پس از بحثى درباره كلام و چگونگى پيدايش و نامگذارى اين دانش ابتدا به معتزله پرداخته شده است, همراه با بررسى طبقات معتزله, اصول فكرى اعتزاليان, و آنگاه شرح حال و انديشه هاى چهره هاى برجسته اين جريان مانند: واصل بن عطاء, ابوالهذيل علاف, محمد بن عبدالوهاب جبايى و قاضى عبدالجبار همدانى. بخش دوم كه پژوهشى است درباره اشاعره با بحث و بررسى درباره ابوالحسن اشعرى بنيانگذار انديشه اشعرى گرى آغاز مى شود و با بحث درباره باقلانى و ديگر چهره هاى برجسته اين جريان مانند عبدالقاهر بغدادى, ادامه مى يابد و با بحث و بررسى درباره انديشه هاى امام الحرمين جوينى پايان مى يابد.
جلد دوم با بحث از فرقه هاى باطنيه آغاز مى شود و با بحث از اسماعيليان و قرامطه ادامه مى يابد و در بخشهاى بعدى به نصيريه و دروزيان پرداخته مى شود. كتاب بر رويهم داراى اطلاعات ارجمندى است, بويژه بخشهاى پايانى جلد دوم , و ترجمه آن كه برگردانى است يكدست و روان, گامى است بلند در شناخت مذاهب و فرق اسلامى.

الأيمان والكفر فى الكتاب والسّنه. جعفر السبحانى . (چاپ اوّل: قم, مؤسسة الامام الصادق ـ ع ـ, 1416), 232ص, وزيرى.
پژوهشى است سودمند درباره ايمان و كفر. مؤلف محقق پس از مقدمه اى كوتاه درباره موضوع كتاب و چرايى گزينش آن براى پژوهش, بحث را درباره ايمان از نگاه قرآن و حديث, ايمان به لحاظ لغت و اصطلاح, آيا ايمان كاستى و افزونى مى پذيرد, آيا عمل جزء ايمان است؟!, آنچه بايد بدان ايمان آورد, و… آغاز كرده است. پس از مباحث يادشده, به تبيين و توضيح كفر پرداخته شده است, با اين عناوين: مفهوم كفر و زمينه ها و اقسام آن, تكفير و چگونگى آن, فرق بين اسلام و ايمان, لزوم فراگرفتن عقايد, در ضمن اين بخش, بحثى سودمند درباره جاهل قاصر نيز آمده است شامل دفاع از باورهاى دينى, نفاق و اقسام نفاق. مؤلف در خاتمه, دو رساله براين مجموعه افزوده است. 1) درباره حضرت مسيح(ع) و با عناوين عيسى در پرتو كتاب و سنت و احاديث شيعه, 2) جريان شناسى تفسيرنگاريها و با عناوينِ تفسير به عقل, تفسير به نقل.

البدعه. جعفر السبحانى . (چاپ اوّل: قم, مؤسسة الامام الصادق ـ ع ـ, 1416), 416ص, وزيرى.
پژوهشى است گسترده و دقيق درباره بدعت, مفهوم و تعريف, آثار و موارد آن. مؤلف ارجمند كتاب را در ده فصل سامان داده است. فصل اوّل گزارش نصوصى از قرآن و سنت درباره بدعت است. در فصل دوم بدعت به لحاظ لغت و اصطلاح بحث شده است. در فصل سوم از مفهوم دقيق بدعت و پايه هاى آن سخن رفته و در فصل چهارم از سير تاريخى مشهود آن. فصل پنجم ويژه بدعت و انگيزه هاى آن است. در فصل ششم به تقسيمى كه برخى از محققان عامّه بدان اشاره كرده اند وبدعت را به نيكو و زشت تقسيم كرده پرداخته و نشان داده است كه بدعت به معناى مصطلح آن نمى تواند نيكو باشد. در فصل بعدى از ابعاد بدعت و خطوط و معيارهاى كلى شناخت بدعت و مبارزه با بدعت سخن رفته و مواردى از مسائل عقيدتى و فقهى كه بدعت پنداشته شده, به بحث گذاشته شده است و نيز مواردى كه فى الواقع بدعت بوده ولى سنت تلقّى شده اند.

امامت در پرتو كتاب و سنّت. شيخ مهدى سماوى. ترجمه حسين صابرى و حميدرضا آژير. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 1374), 571ص, وزيرى.
كتاب در سه بخش به اثبات امامت در پرتو كتاب و سنّت مى پردازد. فصل مقدماتى آن به ضرورت وجود امام, چگونگى گزينش جانشينى پيامبر(ص), زمينه هاى پيدايش انحراف و عوامل جعل و تحريف و ايجاد شبهات مى پردازد و در فصل دوم نصوصى كه از پيامبر(ص) بر اثبات امامت على(ع) نقل شده, آمده و در فصل سوم نصوص قرآنى در اين زمينه يادآور شده است. كتاب براى علاقه مندان اهل بيت(ع) و پويندگان مباحث كلامى, مفيد است. عرفان
نغمه هاى دل. نعمت اللّه تابنده. (چاپ اوّل: مشهد, پاندا, 1374), 228ص, رقعى.
كتاب در سه بخش تنظيم يافته است. در بخش نخست به نظم, پاسخهايى به پاره اى از سؤالات در حول وحوش مسايل عرفانى داده شده است. بخش دوم به تفسير (نى) و اشعار مربوط به آن از مولوى مى پردازد و بخش سوم اشعارى در زمينه مسايل عرفانى است.
ديدار با سيمرغ. تقى پورنامداريان. (چاپ اوّل: تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات, 1374), 304ص, وزيرى.
مجموعه اى است از هفت مقاله درباره عرفان, شعر و انديشه عطار نيشابورى با اين عناوين: شهود زيبايى و عشق الهى, سيمرغ و جبرئيل عطار و تجربه ديدار با خويش, عطار و رساله هاى عرفانى ابن سينا, سيرى در يك غزل عطار, عقل و فلسفه از نظرگاه عطّار, نگاه به داستان پردازى عطّار.
آقاى پورنامداريان از پژوهشگران بنام مسائل عرفانى است و اين مجموعه گو اينكه به مناسبتهاى مختلف به قلم آمده و در مجموع از هماهنگى لازم برخوردار نيست, امّا در نهايت در برنمودن بخشهايى از انديشه, عرفان, و تفكر عطّار و نيز بن مايه هاى فكرى او اثرى است سودمند و خواندنى. زبان و ادبيات
ديوان فيّاض لاهيجى. تصحيح و تحشيه جليل مسگرنژاد. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات دانشگاه علاّمه طباطبايى, 1374), 636ص, وزيرى.
لاهيجى, فيلسوف, متكلم و اديب بزرگ شيعى قرن يازدهم هجرى است, كه ديوان وى در ميان مجموعه هاى شعرى ادب پارسى از جايگاه شايسته اى برخوردار است.
آقاى مسگرنژاد ديوان را برپايه شش نسخه مقابله و تصحيح كرده و در پانوشتها اختلاف نسخه ها را ثبت كرده است. محقق محترم در مقدمه اى درازدامن نگاهى دارد گذرا به حكومتهاى بعد از مغول تا ظهور قيام صفويه و چگونگى وضع دانش و شعر و ادب فارسى در آن روزگاران و عالمان آن زمان.
پس از آن به تفصيل از شرح حال و آثار فياض و از ويژگيهاى شعرى و ممدوحان فياض بحث كرده است.

گويش سارى (مازندارانى). گيتى شكرى. (چاپ اوّل: تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1374), 481ص, وزيرى.
گويشهاى گونه گون نشانگر گونه اى از فرهنگ و تمدن نسلهاست, كه گاه به لحاظ پيوند نزديك با گويشهاى مختلف روى به انقراض مى نهد. بازشناسى و بازگويى گويشها نوعى حراست از تمدن و فرهنگ گذشته است , اين كتاب در اين جهت به گونه ساروى از گويش مازندرانى پرداخته است كه از گويشهاى شمال غربى زبانهاى ايرانى است.
نويسنده در پيشگفتارى محدوده بحث را روشن كرده و آنگاه در مقدمه اى از چگونگى وضع طبيعى, اقتصادى, فرهنگى آن ديار سخن گفته و نيز از تاريخچه گويش مازندرانى.
در فصل اوّل كتاب از ساخت آوايى اين گويش بحث شده است. و در فصل دوم از دستور زبان سخن رفته و فصل سوم ويژه فهرست واژه هاست.

هايكو. ترجمه شهلا سهيل ـ مهوش شاهق. (چاپ اوّل: تهران,پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1373), 108ص, رقعى.
كتاب به تفسير چند قطعه شعر (هايكو) مى پردازد كه نوعى شعر ژاپنى است و تكيه آن بر طبيعت و بويژه فصول سال است. شعر (هايكو) كوتاه و نمادى است. اين كتاب براى پژوهندگان ادبيات ژاپنى مفيد است.

زندگينامه برندگان جايزه نوبل ادبيات. مريم آقا شيخ محمد ـ سعيد نورى نشاط. (چاپ اوّل: تهران, كوير, 1374), 460ص, وزيرى.
كتاب به شرح حال نوبل, وصيت نامه وى, شيوه اهداى جايزه وى, بى عدالتى در توزيع آن, ارائه آمارى از برندگان, و زندگينامه برندگان جايزه مى پردازد.
اين كتاب براى علاقه مندان به ادبيات جهان و جويندگان شرح حال مشاهير ادبى مفيد است. تاريخ
فرائد الفوائد. محمدزمان تبريزى ـ به كوشش رسول جعفريان. (چاپ اوّل: تهران, احياء كتاب, 1374), 265ص, وزيرى.
كتاب در دو باب به مبحث مسجد و مدرسه در اسلام و در بين مسلمانان پرداخته است. در باب اوّل طى چند فصل به معناى مسجد, ارزش بناى مسجد, آداب بهره گيرى از مساجد و احكام آن, آنچه كه در مسجد شايسته نيست, اولين مسجدى كه بناشده است و شرح كوتاهى در مورد چندين مسجد مشهور, پرداخته است و در باب دوم در شش فصل معناى مدرسه, آداب بهره گيرى از مدرسه, ذكر آداب تعليم و تعلّم, اولين مدرسه اى كه بناشده, پادشاهانى كه به بناى مدارس اهتمام داشته اند و نقش مدارس و امكنه در تحصيل علم را توضيح داده اند. در خاتمه به تعمير, زيارت و يادكرد صوامع پرداخته شده است.
آقاى جعفريان در مقدمه كتاب بهره هايى كه ممكن است از اين كتاب برده شود, ياد كرده اند و شرح كوتاهى از مؤلف و آثار وى كه از علماى عهد صفويه است, به دست داده اند.
نفائح العلام فى سوانح الأيّام. على اكبر مروّج الأسلام. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, 1374), 533ص, وزيرى.
وقايع نگارى روزانه نگاه به حوادث را دقيقتر و باريك بينانه تر مى كند و محقق را در دستيابى به چگونگى ظهور و بروز حوادث و سنجيدن رويدادها با يكديگر يارى مى رساند كه اهميت آن براى پژوهشيان مخفى نيست. محدث ارجمند خراسانى مرحوم شيخ على اكبر مروّج الأسلام حدود سى سال از عمر پربركت خود را براى تنظيم مجموعه اى سپرى كرده اند كه آهنگ ثبت و ضبط روزانه وقايع را دارد و اين مجلد ويژه ماه رمضان است. جناب آقاى عباس مروج خراسانى (نواده مؤلف) به تصحيح آن همت گماشته و كتاب را با تصحيح و بدون تحقيق و ارجاع به متنهاى نقل شده, عرضه كرده اند. با توجه به اينكه مؤلف غالباً منابع نقلها را به اختصار ياد كرده است و منبع يابى و ارجاع دقيق آنها دشوار نبوده است, شايسته بود, اين كار انجام مى شد و كتاب روزآمدتر عرضه مى شد. به هرحال كتاب اثرى است سودمند و سزاوار خواندن.

زندگانى امام زين العابدين(ع). عبدالرّزاق موسوى مقرم/ حبيب روحانى. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, 1374), 630ص, وزيرى.
عبدالرزّاق مقرم از فقيهان و عالمان بزرگ عراقى است كه آثار ارجمند و شايسته اى در تنقيح و تبيين فرهنگ اسلامى و تاريخ اسلام برجاى نهاده است. مجموعه نگاشته هاى وى در شرح حال چهره هاى والاى خاندان رسول الله ـ ص ـ از بهترين نوشته ها در اين زمينه است, و اين كتاب يكى از آن آثار است در گزارش و تحليل روزگار و زندگانى على بن الحسين(ع).
در اين كتاب از شخصيّت امام(ع), معجزات و كرامات آن بزرگوار, اقوال و سيره حضرت سجّاد سخن گفته و جايگاه آن بزرگوار را در نشر و ابلاغ دين و تفسير قرآن نشان داده است. بحث درباره صحيفه سجاديّه, و شرح هاى آن چگونگى برخورد امام(ع) با خلفاء و حاكمان روزگارش, قصيده فرزدق و چگونگى آن از ديگر مباحث اين كتاب است.

دنباله جستجو در تاريخ تشيع در ايران. رسول جعفريان. (چاپ اوّل: قم, بنياد انتشارات انصاريان, 1374), 80ص, وزيرى.
نويسنده پيشتر به سال 1368 كتابى منتشر كرد باعنوان (تاريخ تشيع در ايران از آغاز قرن هفتم) كه جستجويى بود از ريشه و روند تشيع در ايران, با آگاهيهايى دقيق و سودمند. مؤلف اين پژوهش را پى گرفت و اطلاعات تازه يافته را در رساله اى كوتاه باعنوان (تاريخ گسترش تشيع در رى به چاپ سپرد, اكنون اطلاعات و اسناد تازه يافته در محدوده بحث را با عنوان يادشده نشر داده كه مطالب قابل توجه و سودمندى در تاريخ تشيع دارد. اين مجموعه داراى منابع و مصادر و نقلهاى مهم است و آكنده از اطلاعات و نصوص كه بى گمان پژوهشگران در اين موضوع را سودمند خواهد افتد.

سفرنامه بخارا. به اهتمام حسين زمانى. (چاپ اوّل: تهران, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, 1374), 92ص, وزيرى.
اين كتاب سفرنامه يكى از كارمندان دوره محمدشاه قاجار به بخاراست كه به عنوان مأمور به دربار امير بخارا فرستاده شده است. وقايع روزمره ثبت شده و اطلاعات خوبى از آن ديار در روزگار محمدشاه قاجار, در اختيار محققان قرار مى دهد. عكسهاى زيبايى كه از آثار و ابنيه ديار يادشده در آخر كتاب آورده شده, به كتاب غناى بيشتر داده است.

متفكران اسلام, ج1 فرمانروايان, تاريخ, فلسفه سياسى. بارون كارادو وو. ترجمه محمدرضا شجاع رضوى. (چاپ اول مشهد, بنيادپژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, 1374),300ص, وزيرى.
اين كتاب حاصل پژوهشهاى خاورشناسى فرانسوى است و متفكران جهان اسلام درگذشته را در سه قلمرو حكومت و فرمانروايى, تاريخنگارى و تاريخنگرى و فلسفه سياسى دربر دارد. كتاب, علاوه بر سخن مترجم با مقدمه اى از دومنينيك سورن و پيشگفتار مؤلف شروع و در هشت فصل سامان يافته است. در فصلهاى اول و دوم درباره برخى از فرمانروايان جهان اسلام (به گونه اى انتخابى از منصور عباسى تا نادرشاه افشار) سخن گفته است. در فصل سوم و چهارم نيز درباره مورّخان عرب به داورى و تحليل نشسته است. در فصل پنجم نيز به معرفى مورخان ايرانى و مغول پرداخته و فصل ششم را به بررسى آثار برخى از مورخان ترك (عثمانى و بعد از آن) اختصاص داده است. فصل هفتم ويژه بررسى فلسفه سياسى در ميان مسلمين است كه در ضمن آن به آراى سياسى ابن خلدون, جاحظ, نظام الملك و ابوالفضل وزير اكبرشاه در هند پرداخته شده است. فصل هشتم تحت عنوان (ضرب المثلها و حكايات: فوايد آنها از لحاظ فلسفه سياسى و اخلاق) متضمن قطعات و نكته هايى در اين زمينه است. در مجموع بحثهاى كتاب فشرده و مفيد است. جغرافيا
جغرافياى نيمروز. ذوالفقار كرمانى. به كوشش عزيزاللّه عطاردى. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات عطارد, 1374),230ص, وزيرى.
اين كتاب, جغرافياى سيستان را به روايت آقاى كرمانى كه در دوران ناصرالدين شاه, از سوى وى به عنوان مأمور دولتى به آن سامان رفته است, در شكل سفرنامه به تحرير مى كشد. آقاى عطاردى تنها نسخه موجود از آن را در كتابخانه زرتشتيان هند كه توسط فردى به نام ملاّ فيروز زرتشتى بناشده است, يافته است و آن را با مقدمه كوتاهى كه ويژگى كتاب را توضيح مى دهد به چاپ رسانده است. در كتاب اطلاعات و آثار بسيار سودمند وجود دارد و كمك بزرگى به شناخت سيستان در روزگار ناصرالدين شاه مى كند. مجموعه ها
كتاب و كتابخانه در اسلام (مجموعه مقالات). استاد كاظم مدير شانه چى. (چاپ اوّل: مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 1374),295ص, وزيرى.
اين نوشته, مجموعه اى از چهارده مقاله نويسنده در مجلات دانشكده الهيات و نامه آستان قدس, ارمغان تشيع و مقدمه چند كتاب ديگر است كه به مناسبت كنگره كتاب و كتابخانه گردآورى و تجديد چاپ شده است. در اين اثر به نسخ دستويس قرآن تا صده پنجم, قرآنهاى چاپى, سيره نويسى, نسخ نهج البلاغه, مجموعه هاى كلمات قصار اميرالمؤمنين(ع), اربعين نويسى, ميراث گذشتگان در قلمرو نسخ خطى, كتب قديمى چاپى, كتب اختلاف الفقهاء, كتابخانه هاى اسلامى, مخطوطات مدرسه نواب, مخطوطات مؤلفات شيخ طوسى, كتابخانه شاپور بن اردشير و منابع مهم مبحث ملل و نحل پرداخته است.
مقالات اوّلين كنفرانس وحدت. جمعى از محققان. (چاپ اوّل: قم, دفتر نماينده مقام معظم رهبرى در امور سيستان و بلوچستان, 1374), 363ص, وزيرى.
در روزهاى سرشار از سرور دهه فجر سال71, تنى چند از عالمان شيعه و سنى باالهام از آموزه هاى ارجمند اسلام برادرانه در كنارم نشسته اند و موضوعات مهمى را در فضايى آكنده از مهر و صفا به بحث نهاده اند كه اين مجموعه آن گردهمايى است كه در چهار فصل تدوين يافته است.
فصل نخست شامل مقالاتى است درباره توحيد و شرك; فصل دوم تحريف ناپذيرى قرآن را به بحث نهاده است و در فصل سوم از شيوه صحيح برخورد پيروان مذاهب اسلامى با يكديگر سخن رفته و در فصل چهارم از سياستهاى استكبار در مقابله با رشد اسلام گرايى بحث شده است. مقالات به خامه عالمان فريقين است و بحثها گو اينكه به لحاظ عمق و فراگيرى يكدست نيست, امّا از نگرش سالم و پيراسته از ناروانيها برخوردار است.

سفرنامه منظوم حج. بانويى اصفهانى ـ به كوشش رسول جعفريان. (چاپ اوّل: تهران, مشعر, 1374),160ص, رقعى.
اين مجموعه, دربرگيرنده چند سفرنامه حج منظوم است كه به نام مفصلترين آن كه ناظم آن يك بانوى ناشناخته اصفهانى است, چاپ شده است. اين سفرنامه متعلق به دوران صفوى است و براى پويندگان ادبيات فارسى دوران مزبور و نيز علاقه مندان و عاشقان بيت اللّه الحرام مفيد و خواندنى است.

بحران جهانى آموزش و پرورش. فليپ اچ. كرمبز ـ فريده آل آقا. (چاپ اوّل: تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1373), 504ص, وزيرى.
اين كتاب, بحران جهانى آموزش و پرورش از دهه هشتاد به اين سو را به بحث مى كشد و در آن به رشد كمّى و كيفى آموزش, فشار مالى, موضوع اشتغال و آموزش نابرابريها در آموزش, فرهنگ و آموزش و پرورش و همكاريهاى بين المللى و مقولاتى از اين دست مى پردازد.

موازين حفاظت از آثار. ناثان استولو. ترجمه مهرداد وحدتى دانشمند. (چاپ اوّل: تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1373),202ص, وزيرى.
كتاب در پنج فصل و يك پيوست به مبحث موازين و اصول حفاظت از آثار هنرى در حين حمل و نقل و نمايش مى پردازد.


صفحه 12

مجله هاى پـژوهشى



انديشه حوزه
سال اول, شماره اول, تابستان 1374
فصلنامه دانشگاه علوم اسلامى رضوى.
سياست بين المللى و تحولات اقتصادى جهانى; ارزشهاى قرآنى; شرايط اجتهاد در نظام اسلامى; درآمدى بر منابع تاريخ اديان; حدوث دهرى در فلسفه ميرداماد; سير تكاملى تفسيرنگارى; تجلى آيات قرآن در شعر نظامى.

انديشه و رفتار
سال اول, شماره 2و3, پاييز و زمستان 1373
بررسى اثرات سه دارو در درمان بيمارى وسواس; مقدمه آى در روانپزشكى بين فرهنگى; مشخصات عامل حيات در روانشناسى اسلامى; همراه كردن شناخت درمانى و دارو درمانى و… .

پاسدار اسلام
شماره 167, آبان 1374
رابطه با آمريكا; كيمياى ايثار; دين جاودانه; اخلاق بين المللى; وظايف همسران مسؤولان; بانوى زنان بهشت; حكايت معرفت و… .

پيام زن
سال چهارم, شماره هشتم (پياپى 44), آبان 1374
اينك ديگر رو به شرق نماز مى گذاريم; اسلام, زن و كنكاوش(13); زن در الميزان; اجلاس پكن, گامى موفق و تجربه اى گرانبها براى زن ايرانى; بيمارستان دوستدار كودك; با راهيان سخن; مثل فاطمه(س); گلنامه هاى خاطره; كنار رو خين; پزشك شما; تازه هاى پژوهش و… .

درسهائى از مكتب اسلام
شماره 7, سال 35, مهر 1374ـ جمادى الاوّل 1416هـ
از كنفرانس مكزيكوسيتى تا كنفرانس پكن; خداى مريد; مسلمانان بوسنى در بستر تاريخ; آثار كمال مروّت; فرشته در قالب انسان; پزشك درونى و… .

رسالة الثقلين
العدد الثّانى عشر, السّنة الثّالثة, شوّآل ـ ذوالحجّة 1415هـ.ق/ 1995م
الحج الحقيقي; الطعن بإلهية القرآن و رسالة النبى محمد(ص) بالاسلام; رواة حديث الغدير; تأملات نقدية فى الجانب التطبيقي; المهدى(عج) فى أحاديث الرسول(ص) بطرق أهل السنة; قيادة الامام الصادق(2); مغزى البيعة مع المعصومين(ع); الاسلام فى أوعندا; الايمان عند أهل البيت و… .

رسانه
سال ششم, شماره 2, تابستان 1374
قانون مطبوعات, مطبوعات قانونمند; روزنامه نگارن چه مى گويند; مسأله شناسى قانون مطبوعات; اصول اخلاقى روزنامه نگاران در آساى جنوب شرقى; نقد ادبى, روشها و معيارها; كامليس و دستيابى به سياستهاى اطلاع رسانى در جهان اسلام و… .

الراصد
العدد 53, 1995م.
من كلمات الإمام الخمينى حول الوحدة الإسلامية; التوانى والتغافل عن تحقيق الوحدة فى ضوء الضروف الراهنة يشكّل خسارة فادحة; الثابت والمتغيّر على ضوء القرآن والسنّة; الوحدة الإسلامية والنظام العالمى القائم; مؤتمر دراسة المبانى الفقية لسماحة الإمام الخميني(قده); الإسلام والشعر; أيام فى ايران و… .

طلايه
سال اول, شماره دوم, تير و مرداد 1374
تابش تشيع بر فراز خاوران; تهاجم فرهنگى و راه مقابله با; عاشورا و بغض غريب رنگها; شعر ايران; رويكرد دينى در داستان امروز; صدا, نگاهى به ادبيات كودك و نوجوان و… .
فرهنگ توسعه
سال چهارم, شماره 19, مرداد و شهريور 1374
(شريعت) در انديشه هگل و اقبال; سير تحول مشاغل زنان; توسعه مداوم و بحران زيست محيطى; زندگى در جهان سوم; زن بسوى آزادى از كدامين سو; پايانى براى أزمايش هاى اتمى و… .

كتاب
دوره 6, شماره 1, بهار 1374
نشر و ناشران از ديدگاه كتابداران و اطلاع رسانان; نور و روشنايى مناسب در كتابخانه ها; بسامد انواع عناصر اطلاعاتى كتابشناختى در ركوردهاى ملى كتابشناختى و… .

كيهان انديشه
شماره 61, مرداد و شهريور 1374
التقاى دو دريا; شرح حال و آثار ابوعبداللّه زنجانى; نقش شورا در حكومت اسلامى; نقد فلسف و پيوند آن با كلام و اصول; جلوه اى از مرتب شهودى انسان كامل; الهيات طبيعى در كالم مسيحيت; هدف افعال الهى; ابن سينا در دائرة المعارف تشيّع; دو نامه تاريخى منتشر نشده و… .

مجلس و پژوهش
شماره شانزدهم, سال سوم, خرداد و تير 1374
اقتصاد ايران; شبكه مركز پژوهشها; ايران و شبكه هاى اطلاع رسانى جهانى; كاربرد اعضاى بدن متوفيان مرگ مغزى, آرى يا نه; در عرصه بهره ورى; طرح قانونى مطبوعات و…

مديريّت دولتى
شماره هاى بيست و ششم و بيست و هفتم, پاييز و زمستان 1373
سازمانهاى كامياب امروز; ارتباطات ميان فردى اثربخش; جريان اصلى دگرگونى ادارى در دنياى معاصر; توسعه منابع انسانى; (مديريت كيفيت فراگير) در بخش دولتى و… .

مسجد
سال چهارم, شماره 21, مرداد و شهريور 1374
فرهنگ عمومى جلوه اى از انديشه عقيده و اخلاق جامعه; تعبد و تعقل در فقه اسلامى; علم كلام و كلام جديد; اذان در اسلام; سازمان ملل و نسل كشى در بوسنى; مسجد امام خمينى تهران; آشنايى با معمارى مساجد كهن ايران و… .

مشكوة
شماره 47, تابستان 1347
ويژه نامه كنگره كتاب و كتابخانه در تمدّن اسلامى آستان قدس رضوى.
وظايف ما نسبت به كتاب و مواريث علمى اسلام; تأليف و تدوين در تمدن اسلامى; مقدمه اى بر ترجمه قرآن و قرآنهاى مترجم; بررسى كتابخانه هاى مدارس و دانشگاههاى تمدن اسلامى …, كتابخانه مركزى و مركز اسناد آستان قدس رضوى; شعرى از استاد فروزانفر; مرگ كتاب; كتابدار و…

ميقات حج
سال چهارم, شماره دوازدهم, تابستان 1374
حج در كلام امام خمينى(قدس) و رهبر معظم انقلاب اسلامى; حج در كتاب خداوند; احكام فقهى اجرايى حج; تاريخ كعبه و مسجد الحرام; مسجد غدير; مهمان حرم; گريه بر فراق; نگاهى به چند كتاب و… .

نشر دانش
سال پانزدهم, شماره پنجم, مرداد و شهريور 1374
ايران شناسان در كيمبريج; رباعيات اصيل خيام كدام است; عطّار و عرفان ايرانى; ادبيات كلاسيك, تاريخ نقد جديد; بهترين راه ورود به دنياى نياكان; فرهنگ غلطهاى رايج; دايرة المعارف جهان اسلام در عصر حاضر; تفسيرى ديگرى از سلمى; (اطلس زبانهاى دنيا) و زبانهاى ايران و… .

نور الاسلام
العدان:55و56, السنة الخامسة, كانون الثانى وشباط 1995
مسألة الإمامة بين النصّ والاختيار;رأى حول الإمام المهدي(عج) والعلم الحديث; الإمام الرضا(ع) و معاصروه من الحكام; أساليب الطغاة فى مواجهة الأنبياء; تقنيات حديثة تقلّد ابداعات الخالق; خاطرة للإمام المهدي(عج); حقيقة إيمان أبى طالب(رض), دور الأب فى بناء الأسرة و… .

نور الاسلام
العدان:57و58, السنة الخامسة, آذار ونيسان 1995
اللغة العربية ونظرية التأصل القرآني; الفن فى الفقه الاسلامي; نظرة فى القانونين الوضعى والإسلامي; نبذة من سيرة الإمام على الهادي(ع); أصبحنا أخوين فى اللّه; أصل الكون فى القرآن ونهج البلاغة; ملامح الزهد فى نهج البلاغة و… .

ياد
شماره هاى 38ـ37 سال دهم, بهار و تابستان 1374
تاريخ و فلسفه تاريخ در قرآن; جايگاه شهيد مطهرى در احياى بينش تاريخى اسلام; جغرافياى سياسى, فرهنگى انقلاب; ميراث ملى انقلاب اسلامى ايران; ايران شناسى با نگاهى ديگر (اصفهان) و….


صفحه 13

كتابشناسى توصيفى سيّد حميرى و شعرش
صحتى سردرودى محمد

ابوهاشم سيّد اسماعيل حميرى (م105ق. عمّان ـ 173ق. رميله بغداد) از شاعرانِ انگشت شمارى است كه مورد تأييد و لطف و التفات امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ بود و عنوان (سيّد) را نيز در پيشوند نامش از لطف حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ دارد. آن حضرت روزى به وى فرمود:
(سمّتك اُمّك سيّداً، وفّقت فى ذلك، انت سيّد الشعراء)1
وگرنه سيّد حميرى نه تنها از هيچ يك از شاخه هاى شجره طيّبه و سلسله سادات نيست، كه از پدر و مادرى ناصبى و خارجى مذهب به دنيا آمده و نمونه بارزى است از مصاديق آيه كريمه انّ اللّه… يخرج الحيّ من الميّت…2
سيّد حميرى تنديس تولّى و تبرّى بود و درست به همين جهت شريعه شعرش هميشه جوشان و زلال بوده، مى رود كه چون فراتِ فضيلتى تا فراسوى فرداها نيز جارى باشد. با اينكه بيش از سيزده قرن از تاريخ حياتش مى گذرد، هنوز هم تبسّم سبزِ شعرش همچنان گيرا و جذّاب، منظر اهل نظر است؛ تا آنجا كه كمتر كتابى در علم عقايد و كلام مى توان يافت كه در باب امامت و ولايت، نامى از سيّد و يا شعرى از اشعار مستندش نياورد، چراكه مشكل مى شود حديث يا روايتى در اين باب پيدا كرد كه سيّد معنا و مفهوم آن را به تسبيح شعر نكشيده باشد. همين است كه سيّد را به (ناظم الاخبار والاحاديث) مشهور كرده و به او عنوان (شاعر العقيده) بخشيده است.
از سيّد سخن گفتن و حديث حيات او را به روايت نشستن بسى بيشتر از اين مقال، مجال مى طلبد. ما تنها قصد آن داريم كه فهرستى از آثارى كه درباره سيّد و شعرش، پرداخته شده، فراروى خواننده بگذاريم، باشد كه پژوهشگرانِ ادب شيعى را رهيار باشد و كارساز گردد.
در مقدمه تذكر چند نكته خالى از لطف نمى نمايد:
الف. تنها از كتابهايى نام برده مى شود كه محور اصلى آنها سيّد و شعر اوست وگرنه كتابها و مجموعه هايى كه به طور ضمنى از سيّد و شعرش سحن گفته و بخشى را ويژه او ساخته اند ،بيشتر از اين است كه در مجال تنگ اين مقاله گنجانده شود؛ همان گونه كه از مقالاتِ نوشته شده در برخى مجلاّت و نشريّات نيز چشم پوشى شده است.
ب. تا آنجا كه امكان داشت تاريخ تدوين و تأليف كتابها در اين فهرست لحاظ شده و به ترتيب تاريخى پيش رفته ايم.
ج. اين نوشتار در دو بخش جداگانه و به ترتيب زير است:
بخش اوّل؛ شامل اخبار سيّد است كه حديث حيات و عقيده او را دربر مى گيرد و شمار كتابهايى كه در اين بخش نام برده مى شوند به سيزده كتاب مى رسد و بيشتر با نامِ (اخبار السيّد الحميرى) نوشته شده اند.
بخش دوم ويژه شعر سيّد بوده كه بيش از چهل كتاب را شامل مى شود و خود به چهار بخش تقسيم مى شود: 1ـ ديوان سيّد. 2ـ شرحهاى قصيده يائيّه كه شاهكار سيّد شمرده مى شود؛ 3ـ شرحهاى قصيده عينيّه كه بيشترين كتاب را به خود تخصيص داده است؛ 4ـ ترجمه و تخميس اين دو قصيده. بخش اوّل ـ زندگينامه ها و اخبار سيّد
1ـ اخبار السيّد الحميرى، ابواحمد عبدالعزيز جَلوَدى بصرى (م302ق).3
2ـ اخبار السيّد الحميرى، اسحاق بن محمّد نَخَعى (م ح332ق). وى از فرزندان برادرِ مالك اشتر بوده و گاهى نيز (ابويعقوب احمر) خوانده مى شود.4
3ـ اخبار السيّد الحميرى، ابوبكر محمّد بن يحيى كاتب صولى شطرنجى (م335ق).5
4ـ اخبار السيّد الحميرى، ابوبشر احمد بن ابراهيم عَمّى بصرى (م350ق)، مورّخ و متكلّم و فقيه و از شاگردان ابواحمد جلودى است كه نجاشى به دو واسطه از او روايت مى كند. رجال نويسان او را توثيق كرده و سيزده كتاب از كتابهايش را نام برده اند كه از آن ميان دو كتاب درباره سيّد و شعر اوست.6
5 ـ اخبار السيّد الحميرى، ابوعبدالله محمّد بن عمران مرزبانى خراسانى (م384ق) همو كه محدّث قمى در حق وى مى نويسد: (گفتارش راست و شناختش به روايتها گسترده بود….)7
از اين بزرگوار بيش از پنجاه كتاب نام برده شده است كه برخى چون معجم الشعراء واخبار الشعراء الشيعه واخبار السيّد الحميرى معروف و مشهورند.
اين كتاب با تحقيق محمّد هادى امينى، به سال 1385ق. در نجف چاپ شده بود كه در سال 1388ق همراه با (اخبار الشعراء الشيعه) تجديد چاپ شد و بارها پس از آن نيز تجديد چاپ شده است.
6 ـ اخبار السيّد الحميرى، احمد بن محمّد جوهرى، معروف به ابوعبداللّه جوهرى (م401ق).
مرحوم ابن شهرآشوب علاوه بر اين كتاب، نزديك به پانزده كتاب ديگر نيز از جوهرى نام برده است.8
7ـ اخبار السيّد الحميرى، شيخ ابوعبدالله احمد بن عبدالواحد، معروف به (ابن حاشر) و (ابن عبدون) (م423ق)، ايشان از مشايخ نجاشى و شيخ طوسى و نويسنده كتابهايى چون: (تاريخ)، (تفسير خطبه فاطمة الزهراء)، (عمل الجمعه) و(كتاب الحديثين المختلفين) است.9
8 ـ اخبار السيّد الحميرى، صالح بن محمّد صرامى، استاد ابوالحسن جندى از اساتيد مرحوم نجاشى است كه از او كتاب ديگرى با نام (تاريخ الائمة ـ عليهم السلام ـ) نام برده شده است.10
9ـ اخبار السيّد الحميرى، اسحاق بن عبدالله.11 از ايشان اثرى در كتابها نيافتيم جز اينكه همين كتاب به او نسبت داده شده است و احتمال اينكه با اسحاق بن محمّد نخعى اشتباه شده باشد، بعيد نيست.
10ـ اخبار السيّد وشعره، شيخ كاظم بن شيخ باقر مظفّر.12
11ـ اخبار السيّد وشعره، شيخ على خاقانى، صاحب مجلّه البيان.13
12ـ شاعر العقيدة، سيّد محمّدتقى حكيم، اين اثر توسط دارالحديث در نجف چاپ شده است.
13ـ اخبار و شرح حال سيّد حميرى، نوشته مستشرق فرانسوى بربيه در مينار، كه در پاريس چاپ شده است.14
14ـ سيّد حميرى سالار شاعران، محمّد صحتى سردرودى، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اوّل، 1373ش. بخش دوّم ـ شعر سيّد
الف ـ ديوان سيّد
نويسندگان، پانزده نفر از معاصران سيّد حميرى را با عنوان (حافظان شعر سيّد) نام برده و از بسياريِ شعرش با اعجاب و شگفتى ياد كرده اند كه شگفت آورتر از همه گزارش زير است:
(روزى در بغداد حمّالى را ديدند كه بار سنگينى را به زحمت حمل مى كند؛
پرسيّدند: اين بار سنگين چيست كه مى برى؟ جواب داد: ميميّاتِ سيّد حميرى است. (تنها آن شعرها كه با حرف ميم تمام مى شوند)!)15
با اين حال امروزه تنها از وجود چند نسخه خطى از ديوان سيّد در كتابخانه ها خبر مى دهند:
15ـ نسخه اى در يكى از كتابخانه هاى يمن.
16ـ نسخه اى ديگر در كتابخانه تاريخى دمشق، موسوم به المكتبة الظاهريّه و….16
17ـ ديوان السيّد الحميرى.
گويا تنها يك بار مجموعه اى از برخى شعرهاى سيّد با نام (ديوان السيّد الحميرى) گردآوردى و چاپ شده است.

اين مجموعه كه در واقع پياله اى از شريعه شعر سيّد را دربر دارد، توسط شاگرد هادى شكر جمع آورى و تحقيق و با مقدمه اى در شرح حال سيّد حميرى به قلم سيّد محمّد تقى حكيم در دارالمكتبة الحياة بيروت و بدون تاريخ چاپ شده است.
ناگفته نماند كه بعضى از قصايد معروف سيّد، خيلى پيش از اين در ضمن برخى كتابها بارها و بارها چاپ شده بود كه ما تنها پنج چاپ از چاپهاى قصيده عينيّه را نام مى بريم:
18/1ـ به ضميمه كتاب (اللهوف على قتلى الطفوف)، سال 1271ق در تهران، چاپ سنگى.
19/2ـ در حاشيه كتاب ليلى و مجنون، سال 1297ق در بمبى به صورت سنگى.
20/3ـ در ضمن مجموعه اى به سال 1304ق.
21/4ـ در حاشيه كتاب السامى فى الاسامى، در تهران به صورت سنگى.
22/5ـ در آخر جلد عاشر بحارالانوار چاپ قديم و سنگى كه همراه است با ترجمه منظومى از قصيده.17 ب ـ شرحهاى قصيده بائيّه
اين قصيده كه به قصيده ذهبيّه (چكامه طلايى) شهرت يافته است، به وسيله برخى از انديشمندان بزرگ شيعى شرح و تفسير شده است كه به بعضى از آنها اشاره مى شود:
23/1ـ شرح قصيدة الذهبيّه، از سيّد شريف مرتضى علم الهدى (م436ق).
اين كتاب كه توسط ميرزا محمودخان تبريزى، در سال 1313ق در مصر چاپ شده بود بتازگى نيز در ضمن جلد چهارم از مجموعه رسائل شريف المرتضى از طرف دارالقرآن الكريم قم تجديد چاپ شده است. بزرگ اديب شيعى علاّمه سيّد مرتضى علم الهدى در اين كتاب صدوهفده بيت از قصيده ذهبيّه را شرح كرده و در خاتمه نيز مختصرى از اخبار سيّد را آورده است.18
24/2ـ شرح قصيدة الحميرى البائيّه، از علاّمه نسّابه حافظ اشرف بن اغرّ علوى مشهور به تاج العلى حسينى (م482ق رميله ـ 610ق حلب).19
25/3ـ شرح قصيده بائيّه، از محمّد بن حسين، شيخ بهائى كه در سال 1313ق چاپ شده است.20
26/4ـ شرح قصيدة الذهبيّه، از سيّد محسن امين عاملى نويسنده اعيان الشيعه.21 ج ـ شرحهاى قصيده عينيّه
بيشترين كتابها را در اين باب شرحهاى قصيده عينيّه تشكيل مى دهد، چراكه بنا بر بعضى روايتها ائمّه معصومين(ع) از اين قصيده به بزرگى نام برده و تجليل كرده اند.22
27ـ شرح قصيده عينيّه، از شيخ حسين بن شيخ جمال الدين خوانسارى (م1099ق).
28ـ التحفة الاحمديّه در شرح قصيده عينيّه، از ملامحمّد قاسم هزارجريبى (م ح 1112ق).23
29ـ اللئالى العبقريّه، از فاضل هندى (م1062ـ1135ق).24
30ـ شرح قصيده عينيّه، از سيّد محمّد عبّاس موسوى (م1306ق).25
31ـ شرح قصيده عينيّه حميرى، از مصطفى بن حاج محمّد يزدى از علماى قرن سيزدهم هجرى.
از اين شرح كه به زبان فارسى و در سال 1255ق نوشته شده نسخه اى به شماره 1116 در كتابخانه مجلس شوراى ملّى موجود است.26
32ـ شرح قصيده عينيّه، از ملاّ حسن بن محمّد اردكانى (م1315ق) استادِ آيت اللّه سيّد محمّد كاظم يزدى در ادبيّات.
33ـ شرح قصيده عينيّه، از سيّد على اكبر رضوى برقعى (م1317ق) به زبان فارسى.
34ـ شرح قصيده عينيّه، از شيخ بخش على يزدى حائرى (م1320ق).
35ـ شرح قصيده عينيّه، از شيخ على خوئى (م1350ق).
36ـ شرح قصيده عينيّه، از سيّد انور حسين (م ح1350ق) كه به زبان اردو چاپ شده است.
37ـ شرح قصيده عينيّه، از محمّدرضا قراجه داغى، چاپ تبريز، 1301ق.
38ـ شرح قصيده عينيّه، از ملاّ محمّدحسين قزوينى معروف به درباغى.
39ـ شرح قصيده عينيّه، از ملاّ محمّدصالح برغانى (م1271ق).
40ـ شرح قصيده عينيّه، از ميرزا على خان گلپايگانى از شاگردان علاّمه مجلسى.
41ـ شرح قصيده عينيّه، از ميرزا فضل على ايروانى تبريزى (م ح1330ق).27
42ـ شرح قصيده عينيّه، از آقا كمال فسوى.
43ـ شرح قصيده عينيّه، از ملاّ محمّد قمى.
44ـ شرح قصيده عينيّه، از سيّد مرتضى حسينى.
45ـ تحفة الاحبّاء، در شرح قصيده عينيّه سيّد الشعراء، از حاج ملاّ على واعظ خيابانى تبريزى نويسنده (علماء معاصر).28
46ـ شرح قصيده عينيّه، از آيت اللّه حاج ميرزا محمّد قمى معروف به (ارباب) از شاگردان محدّث نورى طبرسى.29
47ـ موجّه الكوثرى در شرح قصيده حميرى، از سيّد محمّد نقوى نصيرآبادى، چاپ لكهنوى هند، 1267ق.
48ـ رياض الجنان، شرح و ترجمه قصيده عينيّه به زبان فارسى و به صورت منظوم، از شيخ محمّد حسن نجفى متخلّص به غائبى از شاگردان شيخ عباس قمى. در اين كتاب علاوه بر قصيده عينيّه، برخى ديگر از اشعار سيّد نيز ترجمه شده است. از انتشارات كتابفروشى اسلاميّه، تهران، بى تا.
49ـ شرح قصيده الحميرى العينيّه، از شيخ محمّد باقر بيدگلى كاشانى، كه به زبان عربى و مختصر است.
50ـ شرح قصيده عينيّه حميرى، از محمّد قاسم استرآبادى، كه مختصر و فارسى است.
51ـ شرح قصيده عينيّه حميرى، از ابن حسام حسامى مشهور به زيب العلماء، كه شرحى است مفصّل و در تاريخ 1313ش نوشته شده است. نويسنده پس از هر بيت نخست گفته هاى استادش سيّد جعفر كشفيِ دارابى را به فارسى ترجمه كرده سپس به شرح و تفصيل قصيده پرداخته است.30
52ـ شرح قصيدة الحميرى العينيّه، از اين شرح كه شارحش ناشناخته مانده و به زبان عربى است، نسخه اى در فيض آباد و در كتابخانه راجه آن شهر، نگهدارى مى شود.31 د ـ ترجمه و تخميس ها
53ـ ترجمه قصيده عينيّه، از حاج ميرزا على قلى ناصح آذرشهرى، چاپ دوم، تبريز 1381ق.
54ـ تخميس قصيده بائيّه، از شيخ حسن بن مجلى خطّى، از علماى سده سيزدهم، كه با تحقيق عمران القطيفى سال 1968م در نجف چاپ شده است.32
55ـ تخميس قصيده عينيّه، از شيخ حسن بن مجلى خطّى فوق الذكر.
56ـ تخميس قصيده عينيّه، از شيخ حُرّ عاملى صاحب وسائل الشيعه.
57ـ تخميس قصيده عينيّه، از شيخ عبدالغنى نوه شيخ حُرّ عاملى.
58ـ تخميس قصيده عينيّه، از سيّد على نقى نقوى هندى.33
59ـ تخميس قصيده عينيّه، از شيخ حسين فرزند على بن محمّد كه نسبت به شيخ محمّد بهاءالدين عاملى يعنى شيخ بهائى مى برد.34
60ـ تخميس قصيده عينيّه، از شيخ عبداللّه وائل معروف به صائع. از اين شاعر شيعى علاوه بر تخميس، تشطير همين قصيده نيز در دست است.35
61ـ تخميس قصيده عينيّه، از شيخ محمّد الصحاف احسائى (م1313ق).36
62ـ شعر السيّد الحميرى، از ابوبشر احمد بن ابراهيم بصرى (م350ق). اين كتاب غير از (اخبار السيّد الحميرى) (از همين مؤلف) است.37

پاورقي :
1. الغدير، ج2، ص232، به نقل از رجال كشى(ره).
2. قرآن كريم، سوره انعام، آيه95.
3. علاّمه حلّى در حق او مى نويسد: …ثقه و امامى مذهب و محدّث بزرگ بصره بود. بنگريد: رجال العلامة الحلّى، ص116، از منشورات الرضى، قم.
4. كشف الاستار عن وجه الكتب والاسفار، صفائى خوانسارى، ج1، ص113، چاپ مؤسسه آل البيت؛ قاموس الرّجال، محقق شوشترى، ج1، ص775 ـ 781.
5. كشف الاستار، ج2، ص189ـ192.
6. پيشين، ج1، ص50؛ معالم العلماء، ابن شهر آشوب، ص18، چاپ نجف، 1380ق؛ دائرةالمعارف تشيّع، ج1، ص381.
7.تحفةالاحباب، ص257، چاپ اوّل، تهران، 1370ش.
8. معالم العلماء، ص20؛ كشف الاستار، ج1، ص72ـ74.
9. دائرةالمعارف تشيّع، ج1، ص347، زير مدخل (ابن عبدون).
10. كشف الاستار، ج2، ص222؛ قاموس الرجال، ج5، ص470.
11. معجم رجال الفكر والادب، ص419.
12. همان مدرك.
13. الذريعه الى تصانيف الشيعه، شيخ آقابزرگ تهرانى، ج9، جزء اوّل، ص268.
14. تاريخ التراث العربى، ج2، جزء3، ص232، فؤاد سزگين. درخصوص اين سيزده كتاب علاوه بر مدارك فوق مى توانيد مراجعه كنيد به: الذريعه، ج1، ص333ـ335 والغدير، ج2، ص237 و معجم المؤلفين، ج2، ص247.
15.اعيان الشيعه، ج3، ص406، به نقل از طبقات الشعراى ابن معتز.
16. الذريعه، ج9، جزء اول، ص268.
17. معجم ماكتب عن الرسول واهل البيت.
18. رسائل الشريف المرتضى، المجموعة الرابعه، ص51 ـ 139.
19. اعيان الشيعه، ج3، ص460.
20. ديوان السيّد الحميرى، ص83.
21. همان مأخذ.
22. الغدير، ج2، ص223.
23. همان، ج2، ص224.
24. الذريعه، ج14، ص9 به بعد.
25. الغدير، ج2، ص224.
26. فهرست كتابخانه مجلس شوراى ملّى، ج3، ص497.
27. بهجة الآمال، ج2، ص311، مرحوم ملاعلى عليارى از اين شرح و نويسنده آن به بزرگى نام مى برد.
28. الذريعه، ج14، ص9ـ11.
29. مجلّه نور علم، دوره دوم، شماره چهارم، مقاله نجوم امّت، آيت اللّه ارباب قمى.
30. نسخه هايى از اين سه شرح اخير در كتابخانه آيت اللّه مرعشى به صورت خطّى نگهدارى مى شود.
31. الذريعه، ج14، ص10.
32. تاريخ التراث العربى، ج2، جزء سوم، ص234.
33. الغدير، ج2، ص224ـ225؛ بهجة الآمال، ج2، ص311.
34. مجلّه تراثنا، شماره14، ص151.
35. همان، ص152.
36. همان، ص150ـ162.
37. معالم العلماء، ص18.