گلگشتى در آسمان معرفت
مختارى على
در آسمان معرفت: تذكره اوحدى از عالمان ربّانى, حسن حسن زاده آملى, گرد آورى و تنظيم: محمّد بديعى(چاپ دوم: قم, انتشارات تشيّع, 1375), 486ص
اين كتاب شرح زندگانى دوازده ستاره درخشان آسمان معرفت است, يعنى حضرات آيات:
علامه سيد محمّد حسين طباطبايى, عارف ربّانى ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى, علاّمه ذو فنون ميرزا ابوالحسن شعرانى, آخوند ملا محمد آملى, آيةالله شيخ محمد تقى آملى, علامه ميرزا مهدى الهى قمشه اى, حكيم فقيه حاج ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى, علامه مولا محمد مهدى نراقى, حكيم متألّه سيّد ابوالحسن جلوه, علاّمه محمد حسين فاضل تونى, حكيم متألّه حاج ملا هادى سبزوارى و استاد علامه حسن حسن زاده آملى.
اين آسمان داراى دوازده بُرجِ و ماه معنويت است كه شرحِ حال علمى و عرفانى آنان از دفتر دل به بيان و بنان استاد حسن زاده به صحنه صفحه ها نشسته است.
اين ستارگان هدايت كه از مفاخر در گذشته جهان اسلام اند, هر كدام با واسطه يا بى واسطه سمت استادى حضرت آية اللّه حسن زاده ـ دام ظله ـ را داشته اند و زندگينامه علمى وعملى هر يك به مناسبتى و با حال و هواى ويژه اى, به صورتهاى نگارش, سخنرانى, مصاحبه توسط حضرت استاد فراهم آمده است كه خواننده را با اختران بزرگ سپهر معارف, همنشين مى كند و در ملكوت معنويت, به ميهمانى ارباب معرفت مى برد.
اينك در بيشتر كشورها (سازمان ميراث فرهنگى) ايجاد شده, و هفته و روز ميراث فرهنگى اعلام كرده اند ـ كه امرى شايسته و ستودنى است ـ ليكن پاسداشت ميراث, اغلب چهره به سوى خاك دارد نه افلاك, و فرشى اند نه عرشى; هنرها را در حفّاريها, سفالينه ها, نقش و نگار اشياى تزيينى, گچ برى مقرنسها, منبّت كارى قلمدانها, شكل و شمايل كاخ شاهان و تصاوير ديواره و پرده حرمسراها, و در ترسيم طرح لباس اعيان و اشراف, نگاره و نقوش كوهها و دل سخت سنگهاى سياه و خاكسترى و لاجوردى جستجو مى كنند. بديهى است اينها همه مى تواند آينه هنر باشد ولى آيا بايد همواره سر به زير داشت؟ مگر انسان نمى تواند سروسان به آسمان بنگرد و به هنرهاى والاتر توجه كند؟ اى كاش مى شد موزه معنويّتها ساخت و سر بر آستانه آسمانيان ساييد كه:
ما ز ملك برتريم از ملك افزونتريم
زين دو چرا نگذريم منزل ما كبرياست
(در آسمان معرفت) دريچه اى است به اين سمت و سو; در واقع, تاريخى است منزّه از آلايندگى جريانهاى تاريخنگارى, ونشاندهنده نكات نغز و راز و رمز موفقيّت, و مشتمل بر فوايدى فراوان كه شرح هر كدام فرصتى فراختر مى طلبد. اينك با نگرشى بر كتاب, نكاتى گلچين شده و با اندكى تلخيص تقديم مى گردد.
در اولين صفحه, كه مزّين به خط استاد است مى خوانيم: (ارباب معرفت آگاهند كه احياى آثار و تراجُم احوال بزرگان دانش و دين تا چه اندازه براى همه طبقات اجتماع از هر حيث مفيد مى افتد.
بيوگرافى افراد نامور جهان و تاريخ اوضاع و ازمنه آنان, و به خصوص شرحِ حالِ اولياى الهى دوران و بيان تُراث علمى و صُحُف نورى و سيرت حسنه هر يكشان, سرمشقِ نفوسِ مستعدّه قابل استكمال, و موجب از ديادِ بصيرت و تعليم و تربيت در مسير ترقّى و تعالى و تكامل است چنان كه: التجارُب لِقاحُ العقول.)
اين اثر, خود درسى است به فرهيختگان, تا آنكه بزرگان و اساتيد و حق دارانِ خويش را فراموش نكنند و نا سپاس نباشند, استاد ـ دام ظله ـ درباره حفظ حريم اساتيد خويش بارها مى فرمودند: (بنده, از اساتيدم, بسيار حريم مى گرفتم, سعى مى كردم در حضور آنها به ديوار تكيه ندهم, چهار زانو ننشينم, مواظب حرفهايم بودم و سعى مى كردم با آنها چون و چرا نكنم; همه اينها بدين خاطر بود كه مبادا كردار و گفتارِ من سبب رنجش آن بزرگواران بشود و خداى نا كرده از فيض آنان محروم گردم.
فصل اول در بيان شرح حال علامه طباطبايى است و چنين آغاز مى گردد:
(در پيرامون اين گونه مردان بزرگ ـ كه مافوق زمان و مكان و از نوابغ دهرند ـ از چندين بعد بايد سخن به ميان آورد كه كوتاهترين آن ابعاد, بُعد زمان و مكان و شرح نحوه تعيّش و معاش آنان است و در اين بُعد مادّى سخن گفتن دور از شأن آن ارواح عرشى است, در اين قسمت به همين گفتار حافظ شيرين سخن اكتفا مى كنيم:
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس)(ص16).
در صفحه 17 تحت عنوان (آثار هر كس نمودار دارايى اوست) آمده است:
(بهترين معرِّف آن جناب, سير و سلوك انسانى و آثار علمى, از تدريس و تأليف اوست, افاضل حوزه علميه قم ـ كه شاغل كرسى تدريس معارف حقّه جعفريه اند ـ از تلامذه اويند و تفسير عظيم الشأن الميزان ـ كه عالم علم را مايه فخر و مباهات است ـ يكى از آثار نفيس قلمى و اُمّ الكتابِ مؤلَّفات اوست.)
استاد در معرفى الميزان ضمن بيان اينكه علامه طباطبايى قرآن كريم را به زبان خود قرآن كريم تفسير فرموده است; و حاشا كه قرآن نور و تبيان كلّ شيئ باشد و تبيانِ نفسِ خود نباشد ـ مى فرمايد: (در الميزان از بهترين و بلندترين مباحث انسانى و شُعَب دينى, از عقلى و نقلى و عرفانى و فلسفى و حكمت متعاليه و اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى و غيرها بحث شده است) (ص 18) اما به شكلى ممتاز و مستقل; يعنى از عصاره اين علوم, در تفسير, استفاده شده است, ليكن خود بحث فلسفى, تاريخى و … در فصلى مستقل مطرح است.
در بخشى ديگر از اين فصل, درباره شاگردان مرحوم علامه طباطبايى آمده است: (هر چند بسيارى از افراد حوزه علميه قم محضر انورش را ادراك كرده اند, ولى جمعى را فقط حظّ توفيق حضور بود, و فريقى را نصيب اطلاع به صورت اصطلاحات و بعضى را نيل عروج به معارج علمى و طايفه اى را ميل به سير وسلوك علمى, و قليلى را وصول به منقبتين علم و عمل; و در حقيقت به همان مثابت است كه حكيم الهى جناب ميرزا ابوالحسن جلوه ـ قدس سره ـ در شرح حال خويش ترقيم فرموده است: (بالفعل اكثر طلاب, از شهرهاى مختلف كه ميل به معقول دارند, گرد من جمعند, هر جمعى به خيالى, برخى محض آموختن اصطلاح و طايفه اى به جهت آراستن مجالس و شرذمه اى به جهت صداقت و ساده لوحى و اعتقاد به عالم تجرّد, شرح اين طايفه است: ثُلّة من الأولين وقليلٌ من الآخرين.) (ص24).
در جاى ديگر مى خوانيم: (يكى از كلمات دلنشين مرحوم حاج سيد على قاضى [استادِ علامه طباطبايى] اين است كه اگر انسان, نصف عمر خود را در پيدا كردنِ [عالِمِ] كامل, صرف كند جا دارد.(ص 26)
استاد حسن زاده آملى درباره مهمترين عامل پيشبرد سير و سلوك مى فرمايد: (عمل عمده, در سلوك الى اللّه استقامت است; نزولِ بركات و فيضهاى الهى بر اثر استقامت است(اِنّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة ألاّ تخافوا …) (ص 26)
درباره سلسله مشايخ عرفان عملى علامه طباطبايى, به نقل از برادر ايشان آمده است:
(در 1345/12/25هـ.ش در معيّت آن جناب [آية اللّه آقا سيد محمد حسن الهى, برادر مكرَّمِ استاد علامه طباطبايى رحمة اللّه عليهما] در شيخان قم, سخن از سلسله مشايخ سير و سلوك عرفان عملى معظّم له و حضرت استاد علامه طباطبايى به ميان آمد, فرمودند: استاد ما, مرحوم آية اللّه حاج سيّد على قاضى طباطبايى ـ قدس سرّه العزيز ـ بود و استاد قاضى, مرحوم حاج سيّد احمد كربلايى و استاد ايشان, مرحوم آخوند مولى حسينقلى همدانى و استاد ايشان, مرحوم حاج سيّد على شوشترى و استاد ايشان ملاّ قلى جولا.)(ص39).
در صفحه 46 درباره آثار علامه طباطبايى ـ قدس سرّه ـ چنين مى خوانيم:
(همه آثار آن جناب, علم است و فكر, همه حقيقت است و معرفت, همه بحث است و فحص, همه عشق است و عقل, همه قرآن است و حديث … من يكى از كلماتِ قصار آن جناب را كه جمله اى بسيار بلند است يادآور مى شوم: (ما كارى مهمتر از خود سازى نداريم). خداوند درجاتش را متعالى بفرمايد كه لفظ (ابد) را بسيار بر زبان مى آورد و در مجالس افادات خويش چه بسا اين جمله كوتاه و سنگين و وزين را به ما القا مى فرمود كه: ما ابد در پيش داريم, هستيم كه هستيم, إنّما تنتقلون من دارٍ إلى دارٍ.)
دستور العمل عرفانى, يكى از خواسته هاى اهل عرفان است و مؤلف عارف در پاسخ به اين سؤال مقدّر, مى فرمايد: (ما در عرفان عملى دستور العملى جز قرآن نداريم و روايات و ادعيه اى كه از اهل بيت عصمت ـ عليهم السلام ـ صادر شده است, همه رشته هايى هستند كه از درياى بيكرانِ الهى منشعب مى شوند و همه مرتبه نازله و بدن قرآنند و روح همه آنها خود قرآن است; وِزانِ روايات با قرآن, وزان بدن انسان با روان انسان است. همان طور كه بدن مرتبه نازله روان است, روايات جوامع روايى, مرتبه نازله قرآن مجيداند, آنچه را كه اهل بيت عصمت ـ عليهم السلام ـ فرموده اند همه از قرآن منشعب شده است, دستور العملى جز قرآن نداريم.)(ص48 ـ 49)
در فرازى دگر, درباره عظمت علامه طباطبايى(ره) آمده است:
(انسان وقتى حضرت علامه را زيارت مى كرد, به ياد اين حديث شريف مى افتاد كه جناب كلينى در كتاب فضل العلم كافى, به اسنادش از حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل مى كند: (مَن تعلّم العلم وعمل به وعلّم للّه دُعيَ فى ملكوت السماوات عظيماً فقيل تعلّم للّه وعمل للّه وعلّم للّه … .)
(من در پيشگاه ملكوتِ عالَم پناه مى برم به خداى سبحان كه بخواهم حرفى را براى رضاى خاطرم و يا به گزاف و يا به اغراق و يا از روى عدم تأمّل, تفكّر, تندگويى به مبالغه گفته باشم. بنده هفده سال در محضر شريف ايشان با او اُنس داشتم و از ايشان كار لغوى نديدم, حرف لغوى نشنيدم, بسيار مواظب كلام خود بود.) (ص 50 ـ 51).
(هماهنگى قرآن و عرفان و برهان) يكى از نظريات مؤلف محترم است; كه در اين باره چنين آمده است:
(… در نظر اهل معرفت, در چشم توحيد مردان الهى, بين برهان و عرفان و قرآن, جدايى نيست … جناب مرحوم علامه طباطبايى, اصرار و پافشارى اش بر اين بود كه اگر كسى بخواهد بين فلسفه و دين جدايى بيندازد, ظلمى عظيم كرده است. هيچگاه دين خدا از فلسفه جدايى ندارد … فلسفه, برهان است, يافتن حقايق به برهان است و دين خدا برهان ودليل است, حاشا و كلاّ كه منطق وحى حكمى داشته باشد بدون برهان.)(ص 66 ـ 67).
بخشى از شرح حال علامه طباطبايى به برادر ايشان اختصاص يافته است. از جمله, مؤلف در شرح حال آيت اللّه سيّد محمد حسن الهى, برادر علامه طباطبايى با اظهار تأسف از اينكه در قم نبود و به تأليف و تدريس و تربيت فضلا, توفيق نيافت, مى فرمايد:
(آن جناب در اثر ماندنِ در تبريز, ديگر از اين جهت بازماندند. و از اينگونه تأسفها براى ما هست كه بنده چند بار براى دوستان هم عرض كرده ام, سزاوار اين بود اين انسانى را كه ما ديديم و همچنين بزرگان ديگر مانند جناب آيت اللّه رفيعى قزوينى, جناب آقاى ميلانى, آقاى حاج آقا رحيم ارباب, جناب آقاى سردار كابلى, جناب آقاى ميرزا احمد آشتيانى, جناب آقاى ميرزا مهدى آشتيانى, جناب آقاى ميرزا ابوالحسن شعرانى, جناب آقاى محمد تقى آملى, جناب آقاى ميرزا مهدى قمشه اى و مشايخ ديگر از اعاظم كه تك تك … چشمه هاى آب حيات و اين جدولها و نهرها و درياها و صاحبان معارف حقّه اماميّه, پراكنده در گوشه و كنار به سر مى بردند مى بايستى در حوزه علميه جمع شده باشند كه ما يك حوزه علميه نمونه اي… شايد بمراتب بهتر از زمان صفويه اصفهان مى داشتيم.)(ص 87 ـ 88).
فصل دوم كتاب, نگاهى به حالات عارف ربّانى آية اللّه حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى دارد.
در آغاز آمده است: علامه طباطبايى(ره) درباره او مى نويسد: (… از اكابر تلامذه و تربيت يافتگان مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى بود … و ايشان دستور العملى براى مرحوم آقا شيخ محمد حسين كمپانى ـ استاد ما ـ نوشته است …)(ص 105) اين دستور العمل در صفحه هاى 107 تا 111, آمده و خواندنى است.
درباره شب زنده دارى مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى(ره) استاد حسن زاده آملى مى گويد:
(به مرحوم حاج سيد حسين فاطمى قمى عرض كردم: از مرحوم آقاى ملكى دستور العملى به ما مرحمت بفرماييد. گفت: (او خودش دستور العمل بود, شب كه مى شد ديوانه مى شد و در صحن خانه, ديوانه وار قدم مى زد و مترنّم بود كه:
گربشكافند سراپاى من
جز تو نيابند در اعضاى من
آخرين حرفش در بيمارستان اين بود كه گفت: اللّه اكبر و جان تسليم كرد.) (ص114).
وى در كتاب (اسرار الصلوة) خود مى نويسد: (… اين روايات را بپذير و انكار نكن, خدا را شاهد مى گيرم كه من از متهجّدين و شب زنده داران كسى را مى شناسم كه به هنگام سحر صداى فرشته اى او را بيدار مى كند, مى شنود كه فرشته با تعبير (آقا) به او خطاب مى كند, و او بيدار مى شود و به نماز شب مى ايستد.)
مؤلف گرامى در ذكر واقعه اى دگر مى نويسد:
(… شبى در خدمت جناب آقا سيد حسين قاضى از مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى سخن به ميان آوردم و سؤال از تربتشان كردم, فرمودند: (قبر ايشان در همين شيخانِ قم, نزديك قبر مرحوم ميرزاى قمى ـ صاحب قوانين ـ است و لوح قبر دارد … نپرسيدم كه در كدام سمت قبرِ ميرزاى قمى.
(و چون با جناب آقاى آقا سيد حسين قاضى خدا حافظى كردم شتابان به سوى شيخان رفتم كه مبادا درب را ببندند, به آنجا رفتم و بسيارى از الواح قبور را نگاه كردم, بعضى را تا حدّى تشخيص دادم و بعضى را ـ چون شب بود و برقهاى آنجا هم بسيار ضعيف بود ـ تشخيص دادن بسيار دشوار بود, با خود گفتم حالا كه شب است و تاريك است, باشد تا فردا, آيساً داشتم از شيخان به در مى آمدم, ولى آهسته آهسته; باز هم نظرم به الواحِ قبور بود كه ديدم شخصى ناشناس از دربِ شرقى شيخان, وارد قبرستان شده است و مستقيم به سوى من مى آيد, تا به من رسيد گفت: آقا قبر آميرزا جواد آقاى ملكى را مى خواهيد؟
(مرا در كنار قبر آن مرحوم برد و از من جدا شد و به سرعت به سوى درب غربى شيخان رهسپار شد كه از قبرستان بدر رود, من, بى اختيار تكانى خوردم و مضطرب شدم و ايشان را بدين عبارت صدا زدم و گفتم: آقا! من قبر ايشان را مى خواستم اما شما از كجا دانستيد؟
آن شخص در همان حال كه به سرعت بسوى درب غربى شيخان مى رفت, صورت خود را برگردانيد و نيم رخ بسوى من نموده گفت: ما مشترى هاى خودمان را مى شناسيم.)(ص116 ـ 117).
در فرازى ديگر از اين فصل واقعه بسيار جالبى نقل شده است به اين بيان:
(آميرزا جواد آقا پس از دو سال, خدمت سركار آخوند مولى حسينقلى همدانى عرض مى كند: من در سير خود به جايى نرسيدم.
آقا در جواب, از اسم و رسمش سؤال مى كند, او تعجّب كرده مى گويد: مرا نمى شناسيد؟ من جواد ملكى تبريزى هستم. ايشان مى گويند: شما با فلان ملكى ها بستگى داريد؟
آقا ميرزا جواد آقا ـ چون آنها را, خوب و شايسته نمى دانسته ـ از آنان انتقاد مى كند. آخوند ملا حسينقلى در جواب مى فرمايد: هر وقت توانستى كفشِ آنها را كه بد مى دانى پيش پايشان جفت كنى, من خود به سراغ تو خواهم آمد.
(آقا ميرزا جواد آقا, فردا كه به درس مى رود, خود را حاضر مى كند كه در محلى پايين تر از بقيّه شاگردان بنشيند تا رفته رفته طلبه هايى كه از آن فاميل در نجف بودند و ايشان آنها را خوب نمى دانسته, مورد محبّت خود قرار مى دهد, تا جايى كه كفششان را پيش پاى آنها جفت مى كند, چون اين خبر به آن طايفه كه در تبريز ساكن هستند مى رسد, رفع كدورت فاميلى مى شود.
(بعد آخوند او را ملاقات مى كند و مى فرمايد: (دستور تازه اى نيست, تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعى بهره مند شوى, ضمناً يادآورى مى كند كه كتاب (مفتاح الفلاح) شيخ بهاى, براى عمل كردن خوب است). (ص128).
فصل سوم درباره علامه ذوفنون, حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى است. در اين بخش نكات علمى سودمند و خواندنى آمده است; از جمله: نزول قرآن; حضرت فاطمه زهرا(س) باطن و حقيقت ليلة القدر; مصونيت قرآن از تحريف رساله نهج الولايه; عدم تقيه امامان(ع) و … . اكنون گزيده اى از وصيت نامه آية اللّه شعرانى نقل مى شود:
(… بزرگترين چيزى كه بر طالب علم واجب و ضرورى است, خالص گردانيدن نيّت اوست كه بنده را توفيق مى دهد و وسايل طاعت خويش را برايش فراهم مى آورد … از ديگر امورى كه بر طالب علم واجب است, پارسايى و پرهيز از حرامها و مسائل شبهه ناك, و نيز مواظبت بر عبادات است, زيرا هيچ كس از علم خود سودى نمى برد مگر آن را با عمل مقرون سازد.
(و واجب است بر طالب علم كه قرائت قرآن كريم را در طول شبانه روز ترك نگويد و آن قرائت را, به اندازه توانايى خويش, با تدبّر و تأمّل در ريزه كارى ها و معانى آيات همراه سازد و در آياتى كه به اشكال بر مى خورد به تفسير مراجعه كند. و نيز واجب است بر او كه گفتار و رفتار و مطالعه آنچه را كه بيهوده است و بدو ارتباطى ندارد واگذارد …) (ص 140 ـ 141).
در فرازى ديگر, پيرامون تجليل از حكمت آمده است:
(مرحوم شعرانى در ابتداى اسرار الحكم ـ كه به حواشى و تصحيح ايشان چاپ شده ـ مى فرمايد كه خداوند تعالى براى تجليل حكمت و حكما, در قرآن كريم سوره لقمان را فرستاد و او را چون شاخصى در حكمت نام برده و نمونه اى از اقوال لقمان را در ترغيب به خدا شناسى و اخلاق حسنه نقل فرموده است. و در اخبار آمده است كه بر لقمان حكمت و نبوّت عرضه كردند, او حكمت را برگزيد) (ص 167).
پافشارى مرحوم شعرانى بر اين نكته نيز خواندنى است:
(مرحوم شعرانى در اين موضوع خيلى پافشارى داشتند كه دين, دين دليلِ است. برهان بخواهيد, با برهان حرف بزنيد. وقتى آدم به خطابه صحبت مى كند, مى خواهد مردم را ارشاد بكند آن هم سعى بكند كه واقع باشد, همان طورى كه قرآن كريم به ما فرمود: (أدْعُ إلى سبيل ربّك بالحِكمة والموعظة الحسنة وجادِلْهُم بالّتى هى أحسن)
در بخش ديگر اين فصل, نظر علامه شعرانى درباره ملاصدرا چنين آمده است: (در درسِ اسفار, تعبير شريف ايشان راجع به آخوند ملا صدرا اين بود: مرحوم آخوند, لطف الهى بود. زمانى كه غرب, مردم را به مادّيگرى و مادّيات گرفتار كرده و از آن سو, از ماوراى طبيعت بى خبر و آن طور متوقّف در مادّه شدند, خداوند سبحان هم از اين طرف در مقابلشان چنين مردى را برانگيخت و هشدارى داد به همه, كه اينطور نباشيد كه (أخَلَد إلى الأرض) واز فوقِ ارض و باطن ارض و از خداوند عالَم و حقيقت بى خبر بوده باشيد.) (ص169).
از ويژگيهاى ديگر علامه شعرانى در كتاب اين گونه مى خوانيم:
(… ايشان ـ حقيقت امر ـ استاد بود, … به درس و بحث و مطالعه و تحقيق, سر تا پا عشق بود … چه بسيار روزها ـ خداى عليم لطيف خبير گواه است ـ كه ما بين الطلوعين مى آمديم براى درس كفايه, سپس مكاسب, اسفار … و سرِ درس آخرى مثلاً مجسطى, زيج بهادرى, اذان ظهر مى گفتند و ايشان از صبح تا ظهر به ترتيب كفايه, اسفار و غيره تدريس مى كردند تا اذان ظهر.) (ص175).
فصل چهارم درباره آخوند ملا محمد آملى(1263 ـ 1336ق) است. از صفحه 177 تا 199 زندگينامه خود نوشت مرحوم آخوند ملا محمد آملى با توضيحاتى از استاد حسن زاده ـ دام ظله ـ آمده است, مرحوم آخوند بيشتر به زندگى شخصى, فتنه هاى مشروطيّت, تبعيد خود و … پرداخته است. در اين زندگينامه ناگفته هايى از ماجراى مشروطه و غيره بيان شده است و در حقيقت اين فصل مى تواند سندى از اسناد مربوط به واقعه مشروطه باشد.
در بخشى از اين فصل چند حديث درباره علم و عالم آمده و نيز اشاراتى به عالمان سوء شده است. آية اللّه حسن زاده آملى در قسمتى از توضيحات اين فصل نقل كرده اند:
(استاد عزيزم حضرت آية اللّه آقا شيخ عزيز اللّه طبرسى ـ رضوان اللّه عليه ـ روزى بعد از اتمام جلسه درس به مناسبتى كه سخن از مشروطه پيش آمد فرمود: مشروطه خواهان پس از شهادت حاج شيخ فضل اللّه نورى و فجايع ديگر گفته اند: ما مشروطه مشروعه مى خواستيم, نه اين مشروطه.(ص 195).
در فصل پنجم, شرح حال استاد آية اللّه حاج شيخ محمد تقى آملى ـ قدس سره الشريف ـ به قلم خودشان و با توضيحاتى از آية اللّه حسن زاده دام ظلّه قرار دارد.
مؤلف محترم در بخشى از توضيحات اين فصل درباره فقاهت ايشان مى نويسد:
(بعد از رحلت آية اللّه حاج سيد حسين بروجردى بسيارى از اماميّه به آية اللّه آقا سيد محسن حكيم رجوع مى نمودند و شهرت مرجعيّت با آن جناب بود, در همان اوايل امر كه روزى اين كمترين در محضر مبارك استاد آية اللّه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى در تهران تشرّف داشته است, تنى چند از طلاب مدارس به حضورش رسيدند و عرض كردند: ما به چه كسى رجوع كنيم؟ در جواب فرمود: به آقاى حاج شيخ محمد تقى آملى, چه اگر ايشان از آقاى حكيم بيشتر نداشته باشد, كمتر ندارد.(ص217).
در قسمتى از اين فصل آية اللّه شيخ محمد تقى آملى درباره حكم اعدام پدر خود مى گويد:
(يازدهم رجب 1327 قمرى جماعتى از اهل علم تهران و از آن جمله پدرم, دستگير و تحت رياست (يفرم ارمنى) محبوس شدند; عصر سيزدهم رجب مرحوم حاج شيخ فضل اللّه نورى مصلوب گرديد, چهاردهم رجب, بر حسب دعوت سيد يعقوب شيرازى ـ كه در آن زمان ناطق محله بود ـ مردم تماشاچيان در ميدان توپخانه براى تماشاى صلب پدرم حاضر شدند و ليكن فجيعه مصلوبيّت مرحوم شيخ, انعكاس عجيبى بخشيد, و چون عالِم كشى, تا آن عصر در ايران معمول نبود, آن هم به اين طور فجيع, لذا نصفِ از اهل شهر [تهران] را گويا از خواب بيدار كرد, وقوعِ اين حادثه به امر شيخ ابراهيم زنجانى ـ كه معروف به يهوديّت بود … و مباشرت (يفرم ارمنى), بيشتر در مردم انزجار پديد آورد تا به درجه اى كه زمامداران از تهاجم فتنه خائف, و براى تبرئه خود, اين امر را به رؤساى آن دوره نجف اشرف منسوب داشتند … و بالجمله سوءِ انعكاس مصلوبيّت مرحوم شيخ, دفع قتل از مرحوم پدرم و ساير محبوسين نمود و در حقّ پدرم حكم به تبعيد, بيرون آمد.)(ص205 ـ 206).
فصل ششم به معرفى علامه ميرزا مهدى الهى قمشه اى (1318 ـ 1391ق) اختصاص دارد.
اين فصل با مقاله اى دوازده صفحه اى ـ كه قبلاً با عنوان (مرورى بر زندگانى آية اللّه الهى قمشه اى) منتشر شده است, آغاز مى شود.
مرحوم استاد الهى قمشه اى طى عمر گرانقدر خود خدمات شايانى به فرهنگ و ادب نمود و عمر خود را در احياى معارف حقّه گذراند. به طورى كه در آخرين دقايق حيات نيز به تدريس و تأليف اشتغال داشت, از وى آثار ارزنده اى به جاى مانده از قبيل: كتاب حكمت الهى در شرح فصوص الحكم فارابى(دوجلد); توحيد هوشمندان, ترجمه قرآن و تصحيح و تحشيه تفسير ابوالفتوح رازى وترجمه صحيفه سجّاديّه و ترجمه مفاتيح الجنان كه همگى حاكى از سعى بليغ ايشان در احياى معارف الهى است.(ص 232).
درباره قناعت وزهد ايشان چنين مى خوانيم:
(… با آنكه مى توانست زندگى مرفّهى فراهم آورد, ليكن همواره سعى داشت از ظواهر دنيوى چشم بپوشد. يكى از شاگردانش در اين باره گفته است; يك روحيه بى نيازى و استغنا ودورى از تعلّقات مادّى در ايشان وجود داشت كه انسان, هر وقت به منزلش وارد مى شد تمام تعلّقات دنيوى را فراموش مى كرد.(ص 233).
درباره انعطاف ناپذيرى وى در برابر حكومت طاغوت چنين مى خوانيم:
(مكرر از ايشان مى خواستند در دانشگاه و هنگام تدريس, نامى از رضا خان ببرد و از او تعريف كند ولى ايشان چنين پاسخ دادند:
جهان كشورِ من, خدا شاه من
نداند جز اين قلب آگاه من
(روزى دكتر اقبال ـ وزير وقت رژيم شاه ـ در يكى از اعياد, از ايشان خواهش كرد كه به خدمتشان بيايد ولى مرحوم الهى قمشه اى گفتند: منزل ما جنوب شهر است محيط مناسبى نيست, ما وسايل پذيرايى حضرت اشرف را نداريم. و بدين ترتيب عذر خواسته و ايشان را قبول نكردند.) (ص 234 ـ 235)
آية اللّه حسن زاده آملى درباره استاد خود مى گويد:
(سبحان اللّه از اوّل تا آخر كلّيات ديوانش و در همه تأليفاتش يك كلمه لغو نمى يابى, ديوانش, از فاتحه تا خاتمه شور و نوا و سوز و گداز است. خدا گواه است كه محضرش نيز همچنين بود, بيش از ده سال با او حشر داشتم, يك كلمه ناروا, يك حرف ناسزا, يك جمله بيهوده از او نشنيدم, چه گريه ها وزارى ها از او ديدم و چه اندرزها از او به يادگار دارم و چه خاطرات و چه حالات و …) (ص 239).
(درس ما را بعد از نماز مغرب و عشا مى فرمود كه به تعبير لطيفشان, تدريس ما بجاى تعقيبات نماز ما باشد. ما نيز نماز را با ايشان در منزلش مى خوانديم و به آن بزرگوار اقتدا مى كرديم. امّا نماز مى خواند. در قنوت گريه ها مى كرد. گويا الآن, آن نغمه الهيش را در حال قنوت مى شنوم كه با گردن كج و صوت حزين و آهنگى جانفزا و دلربا همراه با دُرَرِ غلطان قطرات اشك مى گويد: الهى و ربّى! مَن لى غيرك أسئَلُهُ كشف ضرّى و النظر فى أمرى.) (ص 241).
(… آرى الهى سحرى بود, الهى شب با ستارگان گفتگو داشت, الهى گريه ها داشت, الهى عالم ربّانى بود, الهى اهل ايقان بود, الهى مفسّر قرآن بود, الهى, الهى بود.) (ص 275).
فصل هفتم را زندگينامه آية اللّه ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى (1315 ـ 1396ق) تشكيل داده است.
در ابتداى آن آمده است:
(… در محضر مبارك استاد بزرگوارم علاّمه شعرانى (رضوان اللّه تعالى عليه) رياضيات مى خواندم; در صبح سعادت روز پنجشنبه اى كه از مدرسه مروى تهران به حضور انورش در بيت المعمور آن حضرت تشرّف حاصل كردم, بعد از تحيّت صبحگاهى, رو به من نمود و گفت: (آقاى ميرزا ابوالحسن قزوينى به تهران تشريف آوردند و شنيدم درس و بحث شروع كردند, شما اين درسهايى را كه پيش من و آقايان ديگر داريد طورى تنظيم كنيد كه محضرش را ادراك كنيد.)
(… روز بعد پرسيدند: به درسِ آقاى قزوينى شركت كرديد؟ عرض كردم: در كنار درياى ديگرى نشسته ام, فرمودند: آن محضر را مغتنم بدار.
(هفته اى بسر نيامد كه [علامه قزوينى] بعد از درس به من اشاره فرمود: شما باشيد, آقايان همدرس رفتند و بنده برخاستم به نزديكش آمدم و خم شدم و زانويش را بوسيدم و گفتم: آقا جان امرى داريد؟ فرمود: خواستم از شما حال بپرسم و از درسها و اساتيد شما با خبر باشم. عرض كردم: فعلاً در محضر اين عزيزان: آقا ميرزا ابوالحسن شعرانى, آقا شيخ محمد حسن فاضل تونى و آقا ميرزا مهدى الهى قمشه اى به معقول و منقول و هيئت و رياضيات و طبّ اشتغال دارم.
(سپس از يك يك آنان, و درس من در محضرشان استفسار فرمود تا سخنم بدينجا رسيد كه اكنون در طبّ, شرح اسباب و در هيئتِ استدلالى بترتيب كلاسيكى, مجسطى بطلميوس به تحرير خواجه طوسى را در محضر استاد شعرانى مى خوانم. بسيار از علاّمه شعرانى شگفتى نمود و گفت: آفرين ايشان چنين كسى است!؟)(ص 286 ـ 288).
فصل هشتم درباره شرح حال علامه مولى محمد مهدى نراقى(ره) است و از او و فرزندش به عنوان دو عالم بزرگ ناشناخته ياد شده است.
(علاّمه محقّق ملا مهدى نراقى را نراقى اول و خَلَف صالحش ملا احمد فاضل نراقى را نراقى ثانى گويند و از هر دو به (نراقيان) تعبير مى شود; و مثل صاحب جواهر از مولى مهدى نراقى به فاضل نراقى تعبير مى كنند. وقتى, در محضر مبارك حضرت استاد علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان تشرّف داشتم كه از نراقيان سخن به ميان آمد فرمود: نراقيان هر دو از علماى بزرگ اسلام و ناشناخته اند.(ص 308) سى و هفت عنوان از آثار آن مرحوم در اين كتاب معرفى شده است.(ص 315 ـ 319) همچنين به نقل از ارباب تراجم آمده است كه: جناب نراقى اول در اصفهان زبان و خط عبرى را نيز فراگرفت.
مؤلف مى فرمايد اين دأب علماى پيشين ما بود كه زبانهاى بيگانه را ياد مى گرفتند; چه, زبان وسيله اى براى رسيدن به معارف و حكَمى است كه بدان زبان نوشته اند … .
كتاب طهارة الأعراق افلاطون الهى را ابو على مسكويه از زبان يونانى به عربى ترجمه نمود و سلطان الحكماء محمد بن حسن نصير الدين طوسى آن را از زبان تازى به پارسى درآورد و به اخلاق ناصرى موسوم كرد. استاد ما مرحوم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى زبان عبرى را در تهران نزد عالم يهودى فراگرفت و در زبان فرانسوى استاد بود و انگليسى نيز مى دانست, از اين گونه شواهد از صدر اسلام تا كنون زياد داريم.(ص 320).
در فصل نهم شرح حال حكيم متألّه سيّد ابوالحسن جلوه مورد بررسى قرار گرفته است.
در بخشى از اين فصل آمده است: هنگامى كه از حكيم جلوه در پى نشستى كه با سيّد جمال الدين اسد آبادى داشته, درباره دانش و فلسفه و اطلاعات سيّد از او مى پرسند, به جاى پاسخ به آن پرسش, مى فرمايد: (مى روم تا كفنى براى خود تهيّه كرده جهاد نمايم.)
در جاى ديگر از آقا ميرزا ابراهيم زنجانى در شرح احوال ميرزاى جلوه نقل شده است:
(وى پيوسته به نيم شب برخاستى و دوگانه به درگاه يگانه گذاشتى و تا فجر برآيد به حجره اندرون, به ورزش تن گذراندى. آنگاه نماز صبح كردى و از پى نوافل و تعقيبات, سپس به تدريس نشستى تا دو ساعت مانده به ظهر و گاه مى شدى كه ناصر الدين شاه به ديدن او مى آمد و او مى فرمودى كه مرا حالى نيست و او بر مى گشتى!)
ممكن است ناظر به همين دوره تحوّل [سياسى] او باشد اين شعرش (ص 337):
ز راحت دو جهان گر تمتّعى خواهى
نه شكوه كن ز گدايى, نه فخر از شاهى
در بخشى از اين فصل آمده است: (تنى چند از اساتيدم در مجالس درس و بحث, بسيار سخن از مرحوم جلوه به ميان مى آوردند. وقتى سؤال كردم كه تربت آن بزرگوار كجاست تا به زيارتش تبرّك جوييم؟ در جوابم فرمودند: مزار آن جناب در قبرستان ابن بابويه تهران است و عدّه اى از شاگردانش در جوار او ـ به وصيّت خود آنان ـ به خاك سپرده شده اند. آرى, در قبرستان ياد شده يك منظومه شمسى آسمان معرفت تشكيل شده است كه آفتابش حكيم جلوه است و ستارگانش تلامذه آرميده در جوارش.)(ص 340).
مؤلف گرانقدر در جاى ديگر درباره توحيد صمدى سخن گفته و از حكيم جلوه به عنوان موحد به توحيد صمدى ياد كرده است:
(… كمال اهل يقين بهشت باشد و كمال بهشت به سابقان. إنّ الجنّة أشْوَقُ إلى سلمان من سلمان إلى الجنّة; بدرستى كه بهشت به سلمان مشتاق تر است تا سلمان به بهشت. و نيز ابن ميثم بحرانى در شرح نهج البلاغه چه نيكو فرموده است كه: انّ الذّ أثمار الجنّة هى المعارف الإلهيّة, و النظر إلى وجه اللّه ذى الجلال والإكرام; بدرستى كه لذيذترين ميوه بهشت, معارف الهى و نظر به وجه اللّه است.
(جامعه بى عرفان كالبد بى جان است. انسان بايد مانند جناب جلوه, موحّد به توحيد صمدى باشد تا به اين حقيقت كه عارف همواره فى مَقْعَدِ صدقٍ عِندَ مليكٍ مقتدر است برسد و مقامِ عنديّت عبد را ادراك كند, ادراكى شهودى نه ادراك مفهومى كه آن دارايى حقيقى است و اين دارايى اعتبارى)(ص 351).
فصل دهم, به زندگانى علامه محمد حسين فاضل تونى اختصاص يافته است.
در آغاز اين فصل آمده است كه: (هم از عهد خردى آثار بزرگى, از ناصيه اش هويدا بود. قدرت حفظ و حدّت ذهن و سرعت فرا گيريش بحدّى بود كه تحسين و تعجب همگان را برمى انگيخت, خواندن را به اندك مدتى آموخت و قرآن را تماماً به حافظه سپرد.
چون به هفده سالگى رسيد ديگر محيط محدود (تون) را براى خود كوچك يافت و ناچار براى استفاضه از محضر اساتيد بزرگ, ترك وطن و خاندان گفت و به مشهد عزيمت كرد.
نهنگ آن به كه در دريا ستيزد
كز آب خرد ماهى خرد خيزد
شش سال در مشهد مقدس از محضر اساتيد بزرگ خود بهره ها برد, آنگاه بصوب دارالعلم اصفهان رهسپار گشت … در آن هنگام اصفهان مهد علم و دانش بود و بازار علوم دينى و فلسفى رونقى بسزا داشت. قريب دو هزار و پانصد طلبه پر شور و با حرارت در حوزه هاى مختلف علمى آن شهر مشغول استفاضه بودند و برخى مانند مرحوم حضرت آية اللّه بروجردى بعدها به بالاترين مدارج علمى نائل آمدند.) (ص 359).
مرحوم فاضل, در سومين دوره كه جهانگيرخان به تدريس منظومه آغاز كرد, به محضر او پيوست و در تمام مدت شش سال ـ جز ايامى كه به مرض حصبه مبتلا شده بود ـ حتى يك روز از درس آن بزرگ غفلت نفرمود در روز شروع, قريب يكصد و بيست تن طلبه حضور داشتند ولى بتدريج كه مباحث پيچيده و مشكل مى شد, عدّه طلاب رو به كاهش مى نهاد, عده اى در مباحث وجود ذهنى به تحليل رفتند و عده اى ديگر در مبحث عاقل و معقول و هكذا …) (ص 360 ـ 361).
مؤلف گرانقدر, در بخشى ديگر, درباره برخى از سجاياى علامه فاضل تونى نگاشته است:
(من در همه مدتى كه با آن سالار و سرور و پدر روحانيم محشور بودم و از محضرش استفاده مى كردم, يك كلمه حرف تند و درشت و يك بار اخم و ترش رويى از او نديده ام, فقط يك روز كه مى بايستى اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشيم, چند دقيقه دير شد, فرمود: چرا دير آمديد؟ عرض كرديم اختلاف افق از مدرسه مروى تا اينجا موجب اين تفاوت شده است, تبسّم فرمود و شروع به درس نمود.
آن بزرگوار (روحى فداه) خيلى خوش محضر بود. اصرار داشت كه درسِ ما در اول طلوع آفتاب باشد و به مطايبه مى فرمود: در اين وقت هم استاد مى فهمد كه چه مى گويد و هم شاگرد مى فهمد كه چه مى شنود; و چون آفتاب بالا آمده است, استاد مى فهمد كه چه مى گويد اما شاگرد نمى فهمد كه چه مى شنود و بعد از ظهر نه آن مى فهمد كه چه مى گويد و نه اين مى فهمد كه چه مى شنود.)(ص373).
فصل يازدهم كتاب درباره بررسى و نقد نظرات علمى حكيم متألّه حاج ملا هادى سبزوارى است. اين فصل شامل سخنرانى حضرت استاد آية اللّه حسن زاده ـ دام ظلّه العالى ـ در سى و پنج صفحه است كه جهت كنگره حكيم سبزوارى در دانشگاه تربيت معلّم سبزوار همزمان با عيد سعيد مبعث (27 رجب 1413 اول بهمن 1371ش) ايراد شده است در ابتداى اين مقال آمده است:
(بسيار مايه شادمانى است كه به پاس احترام و بزرگداشت جناب متألّه سبزوارى (قدس سره الشريف) كنگره دويستمين سال تولّد آن بزرگوار در سال هفتاد و دو منعقد خواهد شد. (ص377).
پيش از بررسى و نقد آراى حكيم سبزوارى اشاره اى به نوجوانى وى شده است:
(در ده سالگى پدرش در بازگشت از سفر حج در شيراز وفات يافت. عمّه زاده اش حاج ملا حسين سبزوارى متكفّل جناب متألّه سبزوارى شد. اين مرد نقش فراوانى در زندگى حاجى داشت. ملاحسين سبزوارى سالها مقيم مشهد و در حال انزوا و مراقبت و مواظبتِ تمام قرار داشت. ملا حسين او را به ارض اقدس برد, در تمام اخلاق فاضله او را مشاركت داده بود, آرى استاد مربّى كامل در ترقّى و تكامل انسان به خصوص در آغاز جوانى و بهار زندگانى اهميّت بسزا دارد, البته حكيم الهى سبزوارى قابليت فطرى هم داشت وگرنه
آن كه را روى به بهبود نداشت
ديدن روى نبى سود نداشت.(ص 380).
سپس آية اللّه حسن زاده آملى ـ حفظه اللّه ـ حكايتى شيرين از ايام كودكى استاد خود نقل كرده است.(ص 382).
در فراز ديگرى از اين فصل, درباره اولين كاشف قوّه جاذبه مطلب جالبى آمده است:
(از آثار ارزنده مرحوم سبزوارى شرح دعاى جوشن كبير معروف به شرح الاسماء است. در بند ششم در شرح (يا من استقرت الأرضون بإذنه) حرف ثابت بن قره را در جاذبيّت زمين بدين عبارت نقل مى كند … .
خلاصه ترجمه عبارت فوق ـ در قوّه جاذبه زمين به نظر ثابت ـ اين است كه ميل كلوخ ـ يعنى فرود آمدن آن ـ بسوى زمين, نه براى آن است كه ذاتاً طالب مركز باشد بلكه جنسيّت سبب انضمام است و گويد: اگر فرض كنيم زمين پراكنده و متلاشى شود و اجزاى آن رها شوند همه به حكم تجاذب ميل بسوى يكديگر مى كنند و هر جا به يكديگر رسيدند مى ايستند و اين موجب واقع شدن زمين در وسط است.
(ثابت چند قرن پيش از نيوتن بوده است, پس نيوتن اول كسى نيست كه قائل به قوّه جاذبه زمين بوده است, بلكه پيش از ثابت نيز دانشمندانى قائل بدين قوّه جاذبه بوده اند.(ص 388 ـ 390)
سپس درباره بعد فقهى حكيم سبزوارى آمده است:
(متألّه سبزوارى علاوه بر اين كه حكيم صمدانى بوده, فقيه ربّانى بوده است. جز اينكه اختصاص به درس و بحث حِكمى, موجب شده است كه فقط همين سمت علمى حكيم شناخته شده است, در مشهد و سبزوار فقه هم تدريس مى كرد … و در فقه نيز منظومه اى به نام (نبراس) از آن جناب به طبع رسيده است كه مانند لئالى منتظم در منطق و غرر الفرائد در حكمت متعاليه علمى وعملى ناظم و شارح و محشى, خود آن بزرگوار است. در نبراس مانند قسم دوّم اسرار الحكم ـ كه در حكمت عملى است ـ بيان اسرار احكام و عبادات فرموده است. (ص 399).
در فصل داوزدهم زندگى خود نوشت حضرت استاد علامه حسن حسن زاده آملى ـ دام ظله العالى ـ در بيش از چهل صفحه قرار دارد كه پايانبخش اين اثراست. اين بخش به درخواست جناب آقاى سيد حسن امين به تازى تدوين و به قلم حجة الاسلام و المسلمين آقاى محمد باقر داودى به پارسى برگردانده شده است.
در اين مقال مى خوانيم: (در پايان سال 1307 شمسى, در خانه ايمان و تقوا … از پدرى الهى, بزرگوار و اهل يقين و مادرى جدّاً با ايمان, پاك و راستگو متولّد گشته ام … سپس در دامن او كه دامن ولايت و درايت و طهارت بود پرورش يافتم و از پستان او كه پستان معرفت و اخلاص و صداقت بود شير نوشيدم و همانا من يقين دارم هر بركتى كه از پروردگارم ـ سبحانه ـ به من افاضه شده است از اينجا ناشى شد كه خداى تعالى مرا در چنان دامن عفيفى پرورش داده و از چنان پستان شريفى روزيم فرمود.)(405 و406)
استاد حسن زاده پيرامون وضعيت زمانه خود, چنين مى فرمايد:
(در ايران آن زمان, ظلمات غالب بود و عالمان همچون اسير بودند; از اسلام جز اسمش و از قرآن جز رسمش باق نمانده بود. مسلمانان همانند بردگان, بر چيزى توانايى نداشتند و كشور ايران, به ناپسندترين صورتى كه مرد نمايان نامرد مى خواستند و به زشت ترين وضعى كه خواسته زنانى بود كه از لشگريان شيطان بودند, درآمد.
من خود مساجد شهرم آمل را ديدم كه برخى از آنها, پر از علوفه و پنبه و كتان, وبرخى ديگر, آغل گوسفندان بلكه آخور چهارپايان شده بود.)(ص 409).
در بخش ديگر واقعه شگفتى براى استاد بزرگوار پيش آمده كه بسيار خواندنى است:
(در سنّ چهارده سالگى به فضل پروردگارم بارقه مشرقيّه الهيّه و شهاب قبسى به من رسيد كه به اقتضاى عين ثابته ام, مطلوب من بود, پس سِرّ من به مفاد (إنّى آنست ناراً لعلّى آتيكم منها بقبسٍ أو أجد على النار هُدى) مترنّم شد و اين بارقه همانند نورى در پيش رويم شتافته, مرا به كسب معارف الهى راهنمايى وكرّةً بعد كرّةٍ به تخلّق به اخلاق ربوبى ترغيب, ومرّةَ بعد مرّةٍ به تأدّب به آداب انسانى تحريص مى كرد …) (409).
استاد حسن زاده آملى پس از طى مراحل ابتدايى علوم دينى, به تهران هجرت نموده است. در اين باره مى فرمايد: (… در تهران در برخى محافل درسى شركت كرديم. ديديم علماى شهر ما آمل به مراتب از اين اساتيد افضلند. به دلم گذشت كه به كسى مراجعه كنم كه نسبت به علما بينا و داناست. به محضر آية اللّه حاج شيخ محمّد تقى آملى ـ كه از بزرگان علماى تهران بود ـ مشرّّف شدم و ماجرا را حكايت كردم, ايشان مرا به طور جدّى به ادراك محضر علامه ذوالفنون آية اللّه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى و حكيم الهى ميرزا مهدى الهى قمشه اى تشويق كرد. به خدمت اين دو بزرگوار تشرّف حاصل كردم ولى هر يك به علت كثرت مشاغل و مشاكل, از تقبّل درس ديگرى براى ما امتناع فرمودند.
(بر اين منوال, بارها به اين دو بزرگوار مراجعه كردم و جواب همان بود … پس از چند روز دوباره با انفعال به خدمت استاد الهى قمشه اى رسيدم, ايشان چون مشاهده فرمودند كه شوق من به درس فوق طوق من است, اين بار از من در مورد شهرم و كوچ كردنم به تهران و مدّت اشتغال به تحصيلم و مدرسه محلّ اقامتم در تهران پرس و جو فرمود و از من چند روزى مهلت خواست.
(پس از گذشت آن چند روز تفضّل كرده تدريس حكمت منظومه متألّه سبزوارى را تقبّل فرمود … . پس از حصول مؤانست در محضر والايش, شبى پس از درس, كارى كه در غيابم جهت اطمينان و يقين در موردم انجام داد حكايت كرد وگفت: وقتى ابرام و اصرار تو را براى تدريس مشاهده كردم روزى در غياب تو به مدرسه حاج ابوالفتح آمده از طلاب مدرسه در مورد راه و روشت در كارها و اشتغال به تحصيل پرس و جو نمودم. آنها در تصريح به حسن سيرت و شدّت ولع شما به اقتناى معارف و اكتساب علوم متّفق و يكزبان بودند. با اين حال بعد از مراجعه به منزل به قرآن كريم تفأّل زده, جهت پذيرفتن درس استخاره كردم, اين آيه كريمه تلألوء كرد: وممّا رزقناهم ينفقون.)(419ـ417)
آية اللّه حسن زاده آملى سپس خاطره اى بسيار جالب نقل فرموده است:
(استاد شعرانى ـ رضوان اللّه تعالى عليه ـ در احياى نفوس مستعدّه جدّاً اهتمام داشتند. از تعطيلى تنفّر داشتند و ديگران را نيز از آن متنفّر مى نمودند … روزى از روزهاى زمستان كه برف سنگين و سهمگينِ تماشايى, آن كوى و برزن را هموار كرده بود كه گويى شاعر در وصف باريدن آن برف گفته:
در لحاف فلك افتاده شكاف
پنبه مى بارد از اين كهنه لحاف
براى حضور در مجلس درس, دو دل بودم …; بالأخره براه افتادم و برهه اى از زمان بر در سرايش مكث كردم و با انفعال حلقه بر در زدم, چون به حضورش مشرّف شدم عذر خواهى كردم كه در چنين سرمايى مزاحم شدم. فرمودند: از مدرسه تا بدينجا كه آمدى, آيا گدايان كنار خيابانها و كوچه ها امروز را تعطيل كردند؟ عرض كردم: بازار كسب و كار آنان در چنين روزهاى سرد, گرم است فرمودند: گداها دست از كارشان نكشيدند, ما چرا تعطيل كنيم؟ …) (ص 424 ـ 425)
در نگاهى فراگير به كتاب حاضر, اين ويژگيها را در مى يابيم:
ـ اين مجموعه با نمايش شيوه تحصيل و تدريس اساطين حوزه ها, طلاب را با نحوه زندگى طلبگى, جدّيت و كار و تلاش آنها آگاه مى كند زيرا كه گفته اند: ره چنان رو كه رهروان رفتند. از طرفى تعبيرات و عبارات حضرت استاد ـ دام ظله العالى ـ تابلوى عبرتى است فراروى نويسندگان و گويندگان. در اين اثر بيش از هر چيز خوبيها ديده مى شود:
پير ما هيچ خطا در قلم صنع نديد
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
و اگر به مذمت يا ذكر نقطه ضعفى ناچار شده, حيثيّت افراد را حفظ كرده و نامشان را نبرده است (بنگريد: ص 220, 252 و 417)
ـ اين اثر علاوه بر معرفى عالمان بزرگ معاصر, مايه اعتبار و سند ارزشمندى است براى شناسايى پيشينه پربار حوزه علميه تهران و قم.
ـ نگاهى به فهرست كتابها ـ در پايان اين كتاب ـ نشان مى دهد كه تا چه اندازه كتابهاى مهم, و گاه منتشر نشده به تناسب در اين اثر, به گونه اى ـ مطرح و معرفى شده است.
ـ چند زندگينامه خود نوشت مثل زندگينامه آية اللّه ملا محمّد آملى, آية اللّه حاج شيخ محمّد تقى آملى و استاد علامه حسن زاده آملى, از ويژگيها اين اثر است.
ـ در اين كتاب, به تناسب, مسائل تاريخى و سياسى, نكات ناب علمى, عرفانى, تفسيرى و اشعار و تعابير نغز و ناب ادبى مطرح شده است.
ـ علاوه بر اين دوازده ستاره آسمان معرفت, از باب تطفّل و استطراد گوشه هايى از شرح حال برخى شخصيتها, همچون سيد احمد كربلايى, مرحوم محقق حاج شيخ محمد حسين اصفهانى, علامه سيد محمد حسن الهى طباطبايى, آية اللّه حاج سيد على قاضى, آية اللّه شيخ عبد النبى نورى, آية اللّه سيد حسين بادكوبه اى, ملا حسينقلى همدانى و ملا احمد نراقى, در اين اثر آمده است.
در پايان كتاب حدود 40 صفحه فهرستهاى راهنما ارائه شده است, مانند فهرست آيات, احاديث, ادعيه, اعلام, كتب, امكنه كه مى تواند پژوهشگران را يارى رساند.
{
كشتى شكسته نگاهى به: تصحيح سفينة البحار
علوى على محمد
سفينة البحار ومدينة الحكم والآثار, مع تطبيق النصوص الوارده فيها على بحار الانوار, بطبعتية القديمة والجديدة!!! تأليف: المحدث الخبير والمحقق الجليل المرحوم الشيخ عباس القمى, دارالاسوة للطباعة والنشر, 1414 هـ.
(حديث) (سنت) يكى از مهمترين منابع مهم شناخت دين و دريافت حقايق آيين مبين, و يكى از دو سرچشمه جوشان و بزرگ شناخت مكتب است. عالمان از روزگاران كهن در جهت ثبت و ضبط حديث و انتقال به نسلها و عصرها كوشيدند, و با سامان بخشيدن آثارى ارجمند در اين زمينه, آثار مكتوب فرهنگ اسلامى را شكوه و غنا بخشيدند.1 در ميان چهره هاى ارجمند محدثان و تلاشگران در عرصه حديث, علامه محمد باقر مجلسى از جايگاهى بس بلند و والا برخوردار است. كارنامه مكتوب اين قله افراشته پژوهش تتبع بسى پربرگ و پرباراست; و در ميان آثار آن بزرگوار ـ براستى ـ بحارالأنوار دريايى است موج خيز و آكنده از گوهرهاى زيبا و روحپرور. بحارالأنوار با همه گستردگى, از همان روزهاى نگارش و سامان يابى, در مجامع علمى شهرت يافت و عالمان و جستجوگران معارف اهل بيت(ع) بدان روى آوردند و استنساخ كردند و بگستردند و آثارى درباره آن و بر اساس آن و براى سهل الوصول ساختن محتواى آن نگاشتند; و بدين سان در هرچه بلند آوازه تر ساختن اين مجموعه سترگ كوشيدند.
عالم معتمد و محدث موثق, حضرت حاج شيخ عباس قمى ـ رضوان الله عليه ـ از جمله اين كوشندگان است و اثر گرانقدر وى با عنوان (سفينةالبحار و مدينة الحكم والآثار) از جمله بهترين آثارى است كه درباره بحارالأنوار و در جهت برنمودن مطالب و موضوعات گونه گون پراكنده شده در صفحات بحارالأنوار سامان يافته است. محدث قمى در ذيل موضوعات, نمونه اى از احاديث يا مطالب آن موضوع را نيز گزارش كرده, و بواقع نوعى تلخيص از آن كتاب ارجمند را به دست داده است. مؤلف ارجمند سفينةالبحار بيست سال بر سر اين كتاب لحظات زندگى را سپرى كرده است, روانشاد ملاّ على واعظ خيابانى در ضمن شرح حال آن بزرگوار نوشته است:
(… مجلد دويم سفينةالبحار كه تازه از طبع درآمده بود هديّةً مرحمت فرمود و از تأليفات خود, سفينه را بسيار وصف نمود كه: در عرض بيست سال تأليف كرده ام و دخل به كتب ديگر ندارد. والحق چنين است, سفينه يك ذخيره نفيسه اى است براى اهل علم و محدثين, مملو از جواهر ثمينه و يواقيت بهيّه; جزاه الله تعالى خير جزاء المحسنين و حشره مع محمد وآله الطاهرين…)2
محدث قمى براى فراهم آوردن اين اثر كارآمد, دوبار بحارالأنوار را بدقت درنگريسته, و عناوين و موضوعات آن را كاويده و براساس يادداشتهاى بسيار, سفينه را سامان داده است, آقاى دوانى در توضيح اين چگونگى به نقل از مؤلف چنين آورده است:
(براى تأليف سفينةالبحار دوبار كتاب بحارالأنوار را از اوّل تا آخر مطالعه كردم: يك بار به مدت هفت سال, شب و روز غرق مطالعه دقيق آن بودم. بار دوم فهرست مطالب و مضامين احاديث را با حروف تهجّى در فيش يادداشت نمودم و هر موضوعى را در حرف خود جاى داده و آن فيشها و اوراق را در سفرها با خودم مى بردم و مرتب و منظّم مى كردم.)3
در مقامى به نقل از يكى از شاگردان مرحوم آيت الله العظمى خويى آمده است كه:
(از وى سؤال شد: اگر روزى شما را محصور كنند و اجازه دهند از كتابخانه ات فقط يك كتاب را براى مطالعه برگزينيد, چه مى كنيد؟ گفتند: سفينةالبحار را برمى گزينم.)4
پژوهشگرى سختكوش گفته است: كه من هماره در سفرها دو كتاب همراه دارم سفينةالبحار و….5
چنانكه پيشتر آورديم, محدث قمى موضوعات پراكنده در بحارالأنوار را در ذيل عناوين مشخص آورده و موارد آنها را بدقت نشان داده است. وى موضوعات را براساس حروف الفبا تنظيم كرده, و غالباً واژه ها را بدقت توضيح داده است, محدث جليل القدر افزون بر عرضه آگاهيهاى موجود در بحارالأنوار, در تبيين واژه ها از آگاهيهاى گسترده خود و برگرفته از منابع ديگر نيز بهره جسته است. بدين سان, سفينةالبحار گزينشى هوشمندانه و فهرستى است دقيق با افزونيهايى بس سودمند و ارجمند.
ويژگيها و كفايتهاى اين اثر ارجمند فراتر از آن چيزهايى است كه آورديم, و به برخى ديگر نيز در ضمن بحث اشاره خواهيم كرد.چاپ و نشر سفينه
مجلد اوّل سفينةالبحار به سال 1352 هجرى قمرى در نجف اشرف به چاپ سنگى نشر يافت و مجلد دوم آن به سال 1355. پس از آن, اين چاپ بارها در ايران و بيروت افست شده و نشر يافته است. اهميت كتاب, در كارآمدى آن, ومحتواى ارجمند و سودمند آن است; و ديگر اينكه تمام نشانى ها براساس بحارالأنوار چاپ سنگى (25 جلدى) بوده است و اكنون بحارالأنوار با چاپ جديد در اختيار همگان است 6و بدين سان بهره گيرى از آن براى جستجوگران معارف حديثى تا حدود زيادى ناممكن, از اين روى ضرورت چاپ منقح آن و مطابق با چاپ جديد بحارالأنوار, روشن بود. بالاخره مركز پژوهشها و تحقيقات اسلامى سازمان اوقاف و امور خيريه, به تحقيق و تصحيح و تطبيق آن همت گماشت و كتاب را با چاپى چشم نواز, حروفى زيبا و تجليدى خوب و در هشت جلد نشر داد.
محقق كتاب در مقدمه كوتاهى كه بر اين تحقيق نگاشته است از چگونگى تصحيح و تحقيق بدينگونه ياد كرده است:
(شرح واژه هاى دشوار, ترجمه برخى از اشعار فارسى به عربى, نشان دادن جاى آيات, حذف حروف ابجدى كه نشانگر تاريخها و مجلدات و صفحه هاى بحارالأنوار بود و تبديل آن به ارقام, و نيز نشان دادن نشانى موضوعات در پانوشتها با رموز (ق) چاپ قديم و (ج) چاپ جديد.)7
اين بنده كه سالها انتظار چنين پژوهشى را بر دل داشتم, به محض نشر آن, بويژه آنكه ظاهرى آراسته و زيبا داشت و چشم را مى نواخت و هوس خريد را بر دل مى نشاند (كه هر آنچه ديده بيند دل كند ياد!!) آن را تهيه كردم و از آن بهره ها گرفتم. در اين تورّقها و درنگريستنها متأسفانه به مواردى از اغلاط, وارونه سازى, تحريف و تصحيف برخوردم, درنگريستن بسيار, اين گونه كاستيها را بيشتر در پيش چشمم نهاد. پس مجلد دوم را بدقت نگريستم, شگفتا از اين همه سهل انگارى, ديمى كارى و مآلاً تباه سازى; ومى پندارم اگر اندكى از بسيار را كه در اين صفحات گزارش مى كنم, خواننده بنگرد ترديد نخواهد كرد كه اين بزرگوار و يا بزرگواران, (كشتى) استوار و ساخته و پرداخته آن محدث جليل را شكسته اند و كتاب را تباه ساخته اند. و يادآورى كنيم كه اينهمه از جلد اوّل است و موارد بسيار معدودى از جلد دوّم, تو خود (حديث مفصّل بخوان از اين مجمل).تصحيف واژه ها
در اين چاپ, متأسفانه بسيارى از كلمات تصحيف شده است, و ديگرسانى واژه ها گاه معناى روايت را يكسر دگرگون كرده است. براى نمونه, يونس بن حبيب نحوى كه عثمانى بوده است از خليل بن احمد فراهيدى درباره على(ع) سؤال مى كند, و خليل چون آهنگ پاسخ مى كند, مى گويد: كتمان آنچه را مى گويم ضمانت مى كنى؟ (أقد ضمنتَ لى الكتمان؟). اين جمله در اين تحقيق چنين آمده است: (لقد ضَمِنتَ لى الكتمان) (ج1,ص 185).
در مقامى ديگر آمده است: (ومن بدع الثالث اتمامه الصلاة بمنى بعد ستّ سنين من خلافته, فأمر عليّاً أن يصلّى بالناس القصر تماماً… (ج1,ص 244) كه درست آن: (أن يصلى بالناس العصر تماماً…) است.8 در جاى ديگر آمده است: (لَم يستشف النساء بمثل الرطب) (ج1,ص 467) كه صحيح آن: (لم يستشف النفساء)9 است و ادامه حديث هم نشانگر همين است. در مقامى ديگر آمده است: (لَم يُرَ و احد)(ج418/1) كه درست آن (لَم يَروِ واحد) است. و موارد ديگر را بنگريد:
^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
122
32
104
108
174
183
240
255
271
272
315
326
328
331
345
371
390
457
502
504
521
527
528
538
412
541
553
560
576
587
608
624
625
636
648
660
7178
6
12
7
7
14
10
15
16
سطر آخر
6
8
12
10
9
14
6
سطر آخر
5
12
3
11
7
2
9
11
4
11
15
8
3
9
10
12
1
12
حاشيه3المتوفى سنة اثنين وثلاثين وثلاثمائة
وكان إذا قدم المدينة تقوضت إليه الخلق
من قلّ طعمه
كراهة الأكل مربّعاً
كأنّهم عود حنّت إلى أولادها
فلاتكسر له عظماً, ولاتأكل له لحماً
بتسع وعشرين يوماً
وأمّا ماورد… وسقط فمات, ضعيف
تستقي
ليست بالقصير ولا بالطويل
ازار
مرّاً
أنقلب
التهجّم
تقيّة
تحدّر
أبوعمر وعبدالكريم
كتاباً متربة
حزبيل
أ ُعطين
قالها
الكَلِب
الكميل
ثمانية عشر
صيّاداً للسمك
البيت
مصر
البرازين
مات سنة(11).
احفظ
كلَّما
العبادات
جمادي الأولى
سور مدينة أو حصينته
لاستهمّوا
تبدأ
الفراءالمتوفى سنة اثنتين وثلاثين وثلاثمأة
وكان إذا قدم المدينة تقوضت إليه الحَلَق
من قلّ طعامه
كراهة الأكل متربّعاً
كأنهم عوذ حنّت إلى أولادها
فلاتكسري له عظماً, ولا تأكلي له لحماً
بتسعة وعشرين يوماً
وأمّا ماورد… وسقط ومات فضعيف
تستسقي
ليست بالقصيرة ولا بالطويلة
آذار (دوبار)
مرّة
أتقلّب
التجهّم
بقيّة
تخدّد
أبوعمرو أو عبدالكريم
كُتب مترّبة
حزقيل
أ ُعطيهنّ
قالت لها
الكَلِب
كميل
ثماني عشرة
صيّادَ السمك
إلى بيت
مضر
البراذين
مات سنة (110).
اخفض
كلُّ ما
العيادات
جُمادي§ الأ ُولي§
سور مدينته أو حصنه
لاستهموا
تبدو
القراو^^ اشتباه در آدرسها
موارد بسيارى از آنچه در پانوشتها به عنوان نشانى احاديث آمده است,اشتباه است. اين اشتباهها غالباً در نشانى چاپ قديم روى داده است.چنانكه پيشتر گفتم, محقق محترم رمزها را به ارقام تبديل كرده است و در اين تبديلها فراوان اشتباه كرده است. نمونه را حديث راوندى كه در پانوشت نشان آن آمده است: (ق, كتاب الطهاره/40/130) نادرست است; و درست آن: (45/130) است رمز آن (مه) است: (م/40), (هـ5/). نمونه هاى ديگر را بنگريد:^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
78
84
90
118
122
124
128
149
161
251
284
317
332
360
404
437
521
572
639
718
پانوشت4
پانوشت1
پانوشت2
پانوشت9
پانوشت3
پانوشت5
پانوشت3
پانوشت3و4
پانوشت4
پانوشت3
پانوشت2
پانوشت3
پانوشت4
پانوشت6
پانوشت1
پانوشت7
پانوشت3
پانوشت1
پانوشت4
پانوشت5
ق: كتاب الطهارة/40/130
ق: 14/118/747
ق: 1/3/159
ق: 7/86/134
ق: 1/4/53, ج: 1/161
ق: 5/36/63 و296
ق: 4/6/101, ج: 16/344. ق:/6 26/265ـ393, ج: 17/289ـ 401.
ق: 17/56/130
ق: 17/56/131
ق: كتاب الطهارة 18/157
ق: 14/88/859
ج: 12/53و49
248ـ263
407و400
ج: 36/288
ق:281/86/7, ج: 26/28.
6/6/40
ق: 5/81/302
ج: 18/293
ج: 35/49ـ51
ق: 6/20/249, ج: 17/227 .
ق: كتاب الطهارة/45/130
ق: 14/113/747(مه)
ق: 1/39/159
ق: 7/56/124
ق: 9/106/545, ج: 41/156 .
ق: 263/36/5 و 5/40/296 .
ق: 4/6/101, ج: 10/41. ق: /20/6265ـ393, ج: 17/289ـ387.
ق: 130/16/17
ق: 17/16/131
يو = 16
ق: كتاب الطهارة 53/157 نج=53
ق: 14/161/859 قسا=161
ج: 12/49و29
250ـ259
277و230
ف: 140/41/9 ـ 142ج: 36/288ـ 40/66
ق: 6/82/784 و785, ج: 22/461 و 465.
5/6/40
ق: 5/41/302
ج: 15/241
ج: 49/29ـ50.
ق: 6/20/249ـ356, ج: 18/240.
^
كاستيها و افتادگيها
محقق محترم موارد بسيارى را در مشخص ساختن نشانى روايات و مطالب در چاپ جديد كوتاه آمده و رنج تفحّص را ـ كه چندان گران هم نبوده است ـ بر خود هموار نكرده است; و گاه در اثر بى دقّتى وى, واژه ها و يا جمله هايى افتاده است. اين افتادگى هم در منابع است و هم در روايات. روشن است كه در كتابى حديثى, اينگونه افتادگيها و كاستيها بسى ناهنجار است و نابخشودنى بويژه آنكه گستردگى موارد, نشان سهل انگارى و شتابزدگى است. در اوّلين جمله (باب همزه) در پانوشت آمده است (ق9/96/477, ج:40/223) محقق محترم (ش482) را كه اشاره است به ارشاد مفيد حذف كرده است.10 در مقامى آمده است (عملاً فذهب) [ج1/346 س12] كه صحيح آن: (عملاً يعمله فذهب) است. در ج1/455 س5 آمده است (يا ليتنى كنت تراباً) كه صحيح آن چنين است: (ويقول الكافر يا ليتنى كنت تراباً)11. در ص625 سطر آخر, عبارت (المسلمون فى غاية السهولة واليوم بقيت الناس حيارى) افتاده است. اين نوع افتادگى در سطور پايانى صفحات مكرّر اتفاق افتاده است, بنگريد به ص428, 555 و… و موارد ديگر اينهاست:^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
2
2
2
32
50
71
78
78
122
263
289
298
323
324
324
374
379
393
399
427
555
571
574
646
648
698
18
730
297
8
5
3
18
پانوشت7
پانوشت2
پانوشت2
16
11
8
13
7
9
3
15
2
سطر آخر
2
3
16
15
4
1
1
9
سطر آخر
مات سنة (141),
وانّ ريحها لتوجد مسيرة
عن الصادق عليه السلام
استصحاباً لما كانت عليه
ق: كتاب الأخلاق/26/154 و157, ج: 71/130 و142 .
9/52/288 و232.
إبراهيم بن أدهم فيمن
العباسيّ كان
عليك بالأسديّ
(150)
قال الصادق
إلاّ جُعل ملك
أحمعين)
حرَج
البنفسج. شمّه
إلاّ أن يؤذن)
لأسمعتكم
كوميض البرق
مزاحم لمّا
النرسيّ
(وإذا قُرئ…)
اللغويّ الصحيفة
مبغضنا ـ يحبنا
(واعلموا…
بعد: لأنّ اللّه
مات سنة 141 (قما),
وانّ ريحها لتوجد من مسيرة
الكافى: عن الصادق عليه السلام
استصحاباً لما كانت عليه قبل الغصب(7)
(7) ق: كتاب الصلاة/ 28/111, ج: 83/282.
ق: كتاب الأخلاق/26/154 صح (صحيفة الرضا:267) و157. ما (أمالي الطوسي 2:196), ج: 71/130 و154.
9/288 (تفسسير فرات:23) و232.
إبراهيم بن أدهم كان فيمن
العبّاسيّ. المناقب:
عليك بالأسديّ, يعني أبابصير
(150) (قن)
الخصال: قال الصادق
إلاّ جُعل معه ملك
أجمعين)(1)
حاشيه ـ (1) سورة الحجر:39.
حاشيه ـ حرج: تنگ شود سينه او, (منه).
البنفسج م أي معروف. شمّه
إلاّ أن يؤذن لكم)
لأسمعتكم(2)
حاشيه ـ لأسمعتهم (خ ل)
كوميض البرق(1)
حاشيه ـ ومض البرق: لمع خفيفاً ـ پانوشت.
مزاحم, قال: لمّا
النرسيّ(5)
حاشيه ـ (5) نَرس بفتح النون وسكون الراء المهملة: قرية من قري§ الكوفة تُنسب إليها الثياب النرسيّة, أو نهر من أنهارها (منه مدّ ظلّه).
الأعراف: (وإذا قُرئ…)
اللغويّ راوي الصحيفة
مبغضنا أن يحبَّنا
الانفال: (واعلموا…
چهار خط افتاده است, هي: تعالى جعل التواضع آلة العقل… الى رفعه الله(1)
(1) ق: 51/4/1, ج: 153/1 .^
لغزشها در تحقيق و تصحيح
تحقيق متون كارى است كارستان, طاقت بُر و كم نما, براستى اينگونه پژوهشها توانى سترگ, اخلاصى عظيم و شكيبايى و استوارى شگرفى را مى طلبد.
چه بسيار جمله ها كه ساعتها وقت محقق را فراگيرد تا گره از چگونگى آن گشوده شود. متأسفانه اكنون اين وادى ـ اگر خوش بينانه بنگريم ـ مبتلا به ديمى كارى و بارى به هرجهت نگرى است. نمونه هايى از اين دست در اين تحقيق فراوان است. به مثل, در ج1ص45 آمده است: (فقال: يا ربّ هو عبدك وهذا وليك) كه صحيح آن (يا ربّ هو عدّوك و هذا وليّك)12 اندكى دقت نشان مى دهد بايد چنين باشد و بحارالأنوار نيز كه محقق محترم نشانى صفحه را هم درست داده است, چنين است. در ج1 ص122 آمده است: (… صاروا جميعاً فى التراب رميماً) كه صحيح آن: (صاروا جمعياً فى القبور ترا باً) است, گو اينكه سفينةالبحار چنان است, امّا هم بحارالأنوار به گونه اى است كه آورديم و هم منبع اصلى روايت.13 در ج2 ص 230 آمده است: (… بعد مضيّ أبى محمد(ع) فيما أبدى الوكلاء و…) كه صحيح آن (فيما فى أيدى الوكلاء…) است. در ج2 ص226 آمده است: (ومات الحسن بن محبوب فى آخر سنه (1224) كه صحيح آن (224) است,14 و موارد ديگر را بنگريد:^جلدصفحهسطرنادرستصحيح1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
235
47
55
120
125
146
164
166
181
300
300
323
368
389
662
22610
13و15
12
13
3
7
17
16
3
8
10
2
پاورقى3
8
18
6ابن لؤيّ, تصغير اللأى, وهو النور
بموصل
أعانه الله على اجازة الصراط عند زلّة الأقدام
وسعيد بن قيس بن معرّة
قيعان بيض غرسها
علل الشرايع: قيل للصادق عليه السلام
آمن به أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام بسبع سنين
وكان صاحب صوت وعود ضرب طويل ليلهي أباجعفر
و(الحوّاء) حوّاءً
ابراهيم بن هاشم (ست) پاورقى: هكذا في الأصل ولم نعثر عليه
وفي (خج) پاورقى: هكذا في الأصل, ولم نعثر عليه
روضة الواعظين
الآية 11.
اللّه لابأبي بكر نجوت ولو لا اللّه نامت
العوالي الئالي
سنة (1224)ابن لؤيّ, تصغير اللأي وهو الثور (چنانكه در جمهرة اللغة آمده است),
بالموصل
أعانه اللّه على إجازة الصراط عند زلزلة الأقدام (بدانگونه كه در بحار و منبع آمده است)
وسعيد بن قيس بن مرّة (بحار الانوار و منبع)
(وقعة صفين): 117).
فيها قيعان بيض غرسها (منبع حديث)
علل الشرائع: قيل للباقر عليه السلام (منبع حديث)
آمن به أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب ابن سبع سنين (منبع حديث)
وكان صاحبا صورت وعود, طويل [اللحية] ليلهي أباجعفر. (بحار الانوار و منبع) (المناقب 4:396)
وحوّاء حوّاءً
بنگريد به ابراهيم بن هاشم در (فهرست الشيخ) ص19 كه (ست) رمز آن است.
بنگريد به (رجال الشيخ) ص369 خج رمز آن است
خلاصة العلاّمة درست است
الآيات 11ـ18.
باللّه لابأبي بكر نجوتُ ولو لا اللّه نامت
عوالي اللآلي
سنة (224)^
اشتباهات در نام كتابها و رجال
مى دانيم كه شيخ عباس قمى ـ رضوان الله عليه ـ منابع و مصادر خود را با رمز ياد كرده است; مانند: (صبا ـ مصباح الزائر), (فس ـ تفسير على بن ابراهيم). و از امامان(ع) نيز به رمز ياد كرده است مانند: (قر ــ امام باقر(ع)), (ق ــ امام صادق(ع) و… محقق محترم موارد متعددى را به لحاظ عدم آگاهى از اين رمزها و بى توجهى به چگونگى عبارت, چون رمزها را تبديل به نامهاى كامل كرده است, دچار اشتباه شده است. به مثل, در ج1ص 257 آمده است: (وقال الشيخ فى الصراط المستقيم و تحف العقول!!) روشن است كه (قال الشيخ فى المبسوط والخلاف) است و محقق محترم از رمز (ط, ف) چنان پنداشته است. و نيز بنگريد به صفحه 78 اين موارد بسيار است, شگفتا كه صفحه بحارالأنوار چاپ جديد را درست ياد كرده است و در آنجا نام كتابها آمده است.15 در ذيل نام (أبوالصباح الكنانى) آمده است: ابراهيم بن نعيم مصغراً, العبدى أبوالصباح الكنانى (قر), (ق): قال الصادق(ع)….
محقق محترم چنان پنداشته است كه اين دو رمز, با كتاب مرتبط است, از اين روى براساس شيوه كامل نگارى نوشته است: (تفسير فرات الكوفى, والكتاب العتيق الغروى) (ج1/299), اندكى نگريستن از سردقت روشن مى كند كه مراد اين است كه, أبوالصباح از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) است;(رجال طوسى123/,156)معلوم نيست محقق محترم كه رمزها را بدين سان ظاهر كرده است, عبارت را چگونه خوانده است.
محقق محترم در موردى ديگر گويا ناپيدايى را پيدا كرده و كوشيده است مثلاً اشتباهى را اصلاح كند; امّا متأسفانه به آهنگ اصلاح (ابرو), (چشم) را كور كرده است.
در سفينةالبحار آمده است: (ابراهيم بن شعيب (ظم, ضا) واقفّى و….
محقق محترم در پانوشت, نوشته است:
(متن چنين است, اين دو اشاره است به دو كتابى كه مصنف آنها را در مقدمه نشناسانده است و من نيز بدانها دست نيافتم, گويا تصحيف (ضه, ط) است و اشاره دارد به روضةالواعظين و أمان الأخطار)!!
اكنون بايد عبارت را چگونه فهميد; آيا ابراهيم بن شعيب كه در روضةالواعظين و امان الأخطار, آمده است, واقفى است؟! يا اين دو كتاب واقفى هستند؟! و يا…
روشن است كه اين دو رمز اشاره است به اينكه (ابراهيم بن شعيب) از اصحاب, امام رضا(ع) و امام كاظم(ع) است.16 در ص373 نيز درست (الخصال) است و نه (كتابَى الحسين بن سعيد).17 البته اين اشتباه در اصل بوده و ناسخ در كتابت اشتباه كرده است, و از محقق محترم كه گاه اصل صحيح را هم اشتباه ثبت كرده است, توقعى نيست كه با اين دقت, اشتباه ناسخ را دريابد, موارد ديگرى را بنگريد:^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
1
1
1
11
37
155
300
389
396
430
465
466
469
501
5
8
8
17
5
7
4
سطر ماقبل آخر
10
8طبّ الصادقي
كمال الدين
(ست)
بصائرالدرجات
الكافي
عيون أخبار الرضا
مكارم الأخلاق
مجالس المفيد
من لايحضره الفقيه
الإرشاد
طبّ الأئمة, الصادقي:
الخصال. (ل= الخصال)
فهرست الشيخ ص19
كتاب من لايحضره الفقيه
الخراج
بيان(متن رمز(ن) دارد در بحار الانوار اين مطالب تحت عنوان(بيان) آمده است و اينگونه هم صحيح است و عيون اخبار الرضا معنى ندارد)
المحاسن
أمالي الطوسيّ
النهاية
بشارة المصطفى(ص)
^
البته مواردى از اين ديگرسانى ها جز با مراجعه به منبع اصلى حديث روشن نمى شود, و تحقيق, تصحيح يعنى همين و جز آن تباه سازى است و نه چيز ديگر.افزونيها
گاهى كلمه ها, جمله ها و نشانه هايى در ضمن متن و احاديث افزوده شده است, برخى از اين موارد به گونه اى نيست كه پنداشته شود اشتباه چاپى است, كه آن هم در كتاب حديثى چون از حدّ معمول افزون شود, نابخشودنى است مواردى از آن را بنگريد:^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
314
334
357
662
11
10
13
7
ما أحسن صنعهما إليك إليّ
هو أن يأذَن
دموعه الشريفة على
عن جامع الرواة أنّه قال
ما أحسن صنعهما إليّ
هو يأذَن
دموعه على(حتماً محقق محترم, با افزون سازى(الشريفه) كه در بحارالانوار و منبع نيز نيست خواسته اند به رسول الله(ص) احترام كنند!!!
عن جامع الرواة قال
^
جابجايى در چينش كلمات
^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
1
1
1
117
33
172
295
420
500
503
648
69911
8
12
16
13
5
2
5
7المتوفى سنة أربع وستين وستمائة (664)
وسيأتي مايناسب ذلك في (أمن).
خبر بريره… يأتي إليها الإشارة في (برر).
القزوينيّ الموسويّ
والصنو من الصنو
أبي الحسن عليه السلام الثالث
الثلاثة المواطن
تدلّ وجوب على الاستماع
عليه السلام كليم اللّهالمتوفى سنة664 أربع وستين وستمائة
في الهامش: وسيأتي مايناسب ذلك في (أمن), منه.
يأتي إليها الإشارة في (برر) جزو متن نيست, در پاورقى بايد آورده شود.
الموسويّ القزوينيّ
در پاورقى بايد باشد
أبي الحسن الثالث عليه السلام
المواطن الثلاثة
تدلّ على وجوب الاستماع
كليم اللّه عليه السلام^
اشتباهات رسم الخطى
^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
127
30
32
121
171
192
274
399
405
450
535
571
587
594
624
645
651
652
659
675
677
705
709
711
71710
12
2
2و4
3
1
11
3
2
4
4
15
11
12
18
15
سطر آخر
9
9
9
11
1
12
12
4فشكي ا
فبرأ
وكان قارياً
أميراً وقارياً
وتقول للقارىء
فجائت فاطمه
من آب يؤب
محمد ابن عيسى
الرية
نجي
السنة
يقرء
الصادقوا القيل
تجشُّئاً
فدعي
الأثني
برائتان
صلاةُ جماعةِ بني يعقوب وبكائُهم
إنشاء اللّه
الحوئب
تُقرء
كربلا
المَؤنة
الدمّ
الإجتهاد
يُقرءفشكا
فبرئ
وكان قارئاً
أميراً وقارئاً
وتقول للقارئ
فجاءت فاطمة
من آب يؤوب
محمد بن عيسى
الرئة
نجا
ألسنة
يقرأ
الصادقو القيل
تجشُّؤاً
فدعا
الاثنا
براءتان
صلاة جماعة بني يعقوب وبكاؤُهم
إن شاء اللّه
الحوأب
تُقرأ
كربلاء
المَؤونة
الدم
الاجتهاد
يُقرأ^
دگر گونيها
^مجلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
122
487
494
599
600
6945
12
9
10
20
13الامام أبي محمد الحسن العسكري عليه السلام
الامام عليه السلام
زوجته عليها السلام
هناك
هذه
الرضا عليه السلامالامام أبي محمد الحسن العسكري صلوات الله وسلامه عليه
الامام صاحب الزمان صلوات الله عليه
زوجته عليه السلام
هنا
هؤلاء
الرضا عليه وعلى آبائه السلام^
خطاهاى اعرابگذارى
^جلدصفحهسطرنادرستدرست1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
123
40
104
122
182
390
390
458
541
589
608
6366
13
10
8
15
19
20
4
18
6
14
8في النصوص على الائمة الإثنى عشر
كتابَي الحسين بن سعيد
كبغضي بطناً ملآنا
فلاتأمرنّ على اثنين
يدعي عداس
قبر معاوية ويزيد وأبوعبيدة
كان له من العمر بضع وستّين
حتّى ينفذون
إنّ في الصعداء لواد
فاستحان دوداً وهواًمّاً
يسمّيه الناس أبوجِعران
إنّ من الأشياء أشياءٌفي النصوص على الائمة الاثنى عشر
كتابا الحسين بن سعيد
كبغضي بطناً ملآن (غيرمنصرف)
فلاتأمّرنّ… ولاتولّينّ…
يُدعي عدّاساً
قبر معاوية ويزيد وأبي عبيدة
كان له من العمر بضع وستّون
حتّى ينفذوا
إنّ في الصعداء لوادياً
فاستحال دوداً وهوامَّ
يسمّيه الناس أباجِعران
إنّ من الأشياء أشياءَ^
تصرف هاى ناروا:
مؤلف بزرگوار سفينةالبحار كه كتاب را براساس حروف الفبا تنظيم كرده, در مواقع مناسب شرح حال رجال و چهره برجسته فرهنگى اسلامى را نيز گزارش كرده است فوايد رجالى و شرح حالى نيز از جمله فوايد ارجمند اين كتاب گرانقدر است. محدث جليل القدر وفيات رجال را بدقت ياد كرده و اين تاريخها را افزون بر ثبت و ضبط معمولى با حروف ابجد نيز نشان داده است. اين همه نشانگر دقت و وسواس آن بزرگوار در جلوگيرى از وقوع اشتباه بوده است.
به مثل در پايان شرح حال ابن برّاج نوشته اند: توفّى تاسع شعبان سنه481 (تفا) (ت400/ ف80/ الف1) و در ذيل شرح حال ابن جنيد نوشته اند قيل: مات بالرّى سنه 381 (شفا) و….
محقق محترم همه اين مواردى را كه با حروف ابجد معين شده بود افكنده است و اين تصرّفى است ناروا, محقق را شايسته نيست به هر گونه اى كه به پندارش درست مى آيد در متن تصرف كند, اينگونه موارد در كتاب اين عالم جليل دست كم نشانگر دقت علمى و حساست پژوهشى است و براى آيندگان درس آموز و تنبه آفرين; كه در كارها دقت كنند و تا آنجا كه ممكن است از وقوع اشتباه جلو گيرند و از ديمى كار بپرهيزند.
محقق محترم بجاى حذف اين موارد اگر فقط همين يك نكته را از شيخ جليل مى آموخت اين اثر عظيم را به اين وضع درنمى آورد.*.*.*
آنچه آورديم موارد لغزشى, تصحيفى, ديگرگونيها و ديگرسانيهاى ناهنجار جلد اوّل بود و نه همه آن اگر مجلدات ديگر نيز بر آنچه آورديم افزوده شود و لغزشهاى جلد اوّل نيز استقصاء شود دانسته خواهد شد بانيان اين چاپ نه تنها كتاب را تصحيح نكرده اند, كه تخريب كرده اند و تضييع, و اين جزبازى با ميراث نام ديگرى ندارد, عصمنا الله من الخطأ والزلل والعصيان.پاورقي ها: 1. براى آگاهى از چگونگى شكل گيرى تدوين حديث و آشنايى با برخى از كششها و كوششهاى عالمان در آستانه حديث ر.ك مقدمه المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحارالانوار. (محمد على مهدوى راد ـ احمد عابدى) 2. علماء معاصرين, ص183. 3. حاج شيخ عباس قمى مرد تقوا و فضيلت, ص82. 4. سفينة البحار, تحقيق بنياد پژوهشهاى اسلامى, مشهد, ج1, مقدمه, ص33. 5. همان. 6. سالها پيش شادروان, حجت الاسلام والمسلمين دكتر سيد جواد مصطفوى خدمتگزار صديق سنت و پيشتاز معجم نگارى در ايران با نگارش (التطبيق بين السفينة والبحار بالطبعة الجديدة) كوشيد اين مشكل را از سر راه محققان بزدايد و با بكارگيرى روشى كارآمد مواضع مطالب نشان داده شده در چاپ پيشين بحارالانوار را در چاپ جديد نشان دهد. 7. سفينةالبحار, ج1 (مقدمه), ص9, چاپ اسوه. 8. بنگريد به: الكافى, ج4, ص518, ح3. 9. بنگريد به: مجمع البيان, ج3, ص511. 10. بنگريد به: الإرشاد ص 107. 11. بنگريد به: بحارالأنوار, ج65, ص123, كه محقق محترم آدرس روايت را نيز درست داده است اما… . 12. بنگريد به بحارالأنوار, ج13, ص350. 13. بنگريد به: الكافى, ج1, ص517; بحارالأنوار, ج51, 14. بنگريد به: بحارالأنوار, ج430, ص341; المناقب ج4, ص15. 15. بحارالأنوار, ج6, ص250; نيز بنگريد به: المبسوط ج6, ص282; الخلاف, ج3, ص201. 16. ر.ك: رجال الطوسى, ص344 و369 و نيز بنگريد به:معجم الرموز والأشارات ص143و139 . 17. در اصل (ين) بوده است, حديث را بنگريد در: (الخصال, ص285, ح37.
تأملى در هداية المتعلّمين فى الطّب
هنر على محمد
هداية المتعلّمين فى الطّب. ابوبكر ربيع بن احمد الاَخوينى البخارى (چاپ دوم: مشهد, 1371ش)
در قرنهاى سوم و چهارم و پنجم هجرى, سرزمينهاى اسلامى, خصوصاً ايران, مركز رشد و گسترش علم و فلسفه و حكمت الهى و هنر و معرفت شده بود و علاوه بر زبان تازى كه زبان مشترك مسلمانها گرديده بود, زبان فارسى نيز به آن اندازه از عمق و وسعت و پختگى رسيده بود كه هم (زبانِ دين) شده بود و هم (زبان علم).
از جمله علومى كه پيشرفتى بسزا كرده بود, (پزشكى) بود كه از بخت نيك, بعضى از كتابهاى مربوط به آن امروز نيز در دست است و چه بسا كتابها و رساله هاى پزشكى متعلّق به آن دوران, كه هنوز ناشناخته مانده و در كتابخانه ها و يا (انبار كتب) خاك فرسود شده است.
تاريخ پزشكى در ايران زمين, سابقه اى بس طولانى دارد و تا آنجا كه از منابع موجود و قرائن تاريخى برمى آيد, پيش از ظهور اسلام, ايران نيز مانند بسيارى از كشورها, از طبِ يونانى بهره مى جست. چنانكه پادشاهان هخامنشى, در دربار خود از طبيبان يونانى استفاده مى كردند و (پزشك مخصوص) آنان يونانى بود. داريوش اوّل, طبيبى يونانى داشت به اسم (دِمُوكِدِس) از اهالى كروتون در جزيره سالوس; و اردشير اوّل, پزشكى يونانى به نام (اپولويندس) را در خدمت داشت.
اردشير دوم كه در اواخر قرن پنجم قبل از ميلاد مسيح(ع) حكومت مى كرد; پزشكى يونانى داشت كه (كتزياس) ناميده مى شد و اين شخص همان است كه شهرتش در تاريخ نويسى, پيش از پزشكى است.
شاپور دوم, پزشكى يونانى را (تئودو روس نام) براى معالجه خود به ايران دعوت كرد و سپس او را به استادى طبّ در دانشگاه (جُندى شاپور) برگماشت. پس از هخامنشيان, سلاطين ساسانى نيز با وجود نهى شديد دينى, به پزشكان يونانى و سُريانى مسيحيى رجوع مى كردند…
در دوران عبّاسى و قرنهاى نخستين هجرى, كتابهاى پزشكان نامدار يونانى, خصوصاً كتابهاى (بقراط) و (جالينوس) و (روفوس) و (اوريباسيوس) و (پاولوس) و (ديسقوريدس) به عربى برگردانده شد و كسانى مانند (حُنَين بن اسحق) و (قُسطا بن لوقا) و (عيسى بن يحيى) و (عبدالرّحمن بن على) از راه ترجمه كتابهاى ايشان به تازى, باعث پيشرفت دانش پزشكى در ميان مسلمانها شدند.
خلفاى عبّاسى نيز (پزشكان مخصوص) خود را, از ميان سُريانيهاى مسيحى و نسطورى انتخاب مى كردند; چنانكه (ابن ماسويه) و (حُنين بن اسحق) و (بختيشوع) و فرزندانش, براى هارون الرّشيد و اولاد او طبابت مى كردند. با اين همه, از (طبّ هندى) نيز نبايد غافل بود كه ظاهراً از زمان ساسانيها, در ايران, رو به پيشرفت گذارده بود; چه وجود اسامى گياهان دارويى مانند: اُُشنان, بليله, بلادور, بنگ, بيش, جاوسير, جوزبويا, تاتوره, دارچين, زنجبيل, صندل, فلفل, قرنفل, كافور, نارگيل, نيلوفر, نيل ـ همه از اصل هندى ـ اين نظر را ثابت مى كند.
از اين موارد كه بگذريم, آنگونه كه از فحواى كتاب دشوارخوان و پيچيده (دين كَرت) برمى آيد; در باب (هوسپارَم) از كتاب اوستا, به طور مشروح درباره پزشكى و پزشكان, سخن رفته است; از جمله اينكه:
1ـ (اورمَزد) براى رفعِ هر مرضى, يك گياه آفريده است;
2ـ پزشك حق دارد كه بر طبق قوانينِ وضع شده, حقّ معاينه و معالجه خود را دريافت كند, كه مقدار آن, بستگى به اين داشته است كه مريض, مالكِ خانه يا مالك دِه يا رئيسِ يك ناحيه يا رئيس مملكت و يا از فقرا باشد;
3ـ حقّ معالجه, برحسب آنكه پزشك, تمام بدن يا فقط يك عضور را درمان كند, متفاوت بوده است;
4ـ پزشك بايد بيمار را با احتياط كامل درمان كند و اگر در پيِ راحت خود باشد و در عيادتِ بيمار, سهل انگارى نمايد, مرتكب جنايتى نابخشودنى شده است;
5 ـ اگر پزشك ايرانى پيدا نشود; رجوع به طبيبان بيگانه مانعى ندارد; ولى اگر كسى به طبيب ايرانى دسترسى داشته باشد و به پزشكِ خارجى, مراجعه كند, گناه كرده است.
در نسكِ (نيكا ذوم) از اوستا گذشته از شرح و تفصيلاتى در باب پزشكى و دامپزشكى, از موضوع ديگرى سخن مى رود كه عبارت است از نگاهداريِ مُجرمِ مستحقِّ اعدام, براى عملِ (تشريح) و يادگيرى نوپزشكان.
در كتاب ويديوداد (=وَنديداد) از اوستا, انواع معالجه بيماران, به سه طريق بيان شده است:
به وسيله باكارد (=عمل جرّاحى); با گياهان; با دعا.
در كتابى طبّى به فارسى ميانه, از شرايط طبيب, اينگونه ياد شده است:
1. در معاينه و تشخيصِ امراض, مهارت داشته باشد;
2. اعضاى بدن و مَفاصل را بخوبى بشناسد;
3. نسبت به ادويه معرفت كامل داشته باشد;
4. خوش خُلق و مهربان و خوش سخن و پرحوصله باشد;
5. براى نشان دادن مهارت خود در كار پزشكى, امتحان داده باشد;
6. قبل از معالجه مؤمنان و بهدينان, كافرى بت پرست را درمان كرده باشد تا اگر دچار اشتباه شود; شخصى مؤمن و ديندار تلف نشود;
7. اگر سه نفر بت پرست را معالجه كند و هر سه بميرند; ديگر, حقّ معالجه نخواهد داشت;
8. در صورت لزوم, هر روز به عيادت بيمار برود;
در همين كتاب, پزشكان را, از نظر ديندارى و اخلاق, به سه گروه تقسيم مى كند:
1. گروهى كه از روى تقواى دينى به درمان بيماران مى پردازند و به مسائل مادّى بى توجّهند;
2. گروهى ديگر كه با داشتن اعتقادات مذهبى و رعايت اصول اخلاقى, گوشه چشمى هم به مادّيّات دارند;
3. گروه آخر كه هدفشان از حرفه پزشكى, فقط پول درآوردن و ثروتمند شدن است.
آنگونه كه از تاريخ الحكماء قِفطى (تصحيح Julius LippERT, لَيزيگ, 1903م, ص133) برمى آيد, رئيس كلّ پزشكان, (درستاباذ) (=دُرُستبَذ) ناميده مى شده است….
در دوران اسلامى, خصوصاً در زمان عبّاسيان ـ يعنى از سال 320 قمرى كه القاهر باللّه به خلافت رسيد ـ علم طبّ در بغداد و ديگر شهرهاى مسلمان نشين, رونق كامل داشته است و اسامى بى شمار پزشكان ايرانى و كتابهاى آنان را مى توان در كتابهايى از قبيل: الفهرست محمّد بن اسحاق نديم و تاريخ الحكماء قفطى و عيون الانباء فى طبقات الاطبّاء ابن ابى اُصَيبِعه و (كشف الظّنون) كاتب چلبى معروف به حاجى خليفه و… يافت.
مسلمانها و از آن جمله ايرانيان, گذشته از مترجمان بسيار عاليقدر, پزشكان بزرگ و دانشمندى داشته اند كه در علم طبّ تحقيقات ارزنده و گرانبهايى كرده اند; مانند: عليّ بن ربّن طبرى كه اهل مرو بوده و در خدمت خليفه المتوكّل على اللّه مى زيسته و در سال 235 قمرى كتاب مهمّ فردوس الحكمه را تأليف كرده است. وى استاد بزرگترين پزشكِ عالَم اسلام (محمّد بن زكريّاى رازى) بوده است.
محمّد بن زكريّا, اهل رى, تأليفات بسيار داشته كه در بعضى از مآخذ, تا 237 كتاب به او نسبت داده اند. مهمترين كتاب يا رساله او درباره (آبله و سرخجه) است; امّا بزرگترين كتاب وى الحاوى است كه آن را كاملترين كتاب طبّى شمرده اند.
ابوعلى حسين بن عبداللّه بن سينا, معروفترين پزشك اسلامى است. تأليفات او زياد است و ظاهراً بيش از صد كتاب و رساله داشته كه فقط دو تاى آنها به فارسى است. قانون معروفترين كتاب پزشكى در قرنهاى متمادى است كه ابتدا ترجمه لاتينى آن در 1473 ميلادى, به چاپ رسيد و سپس متن عربى, در سال 1593 مسيحى در شهر رُم طبع شد. آن طور كه حساب كرده اند; اين كتاب تقريباً شامل يك ميليون كلمه است و تا سال 1650 ميلادى, كتاب درسى پزشكان اروپايى بوده است….
كهن ترين كتاب شناخته شده طبّى به فارسى الابنيه عن حقايق الادويه يا: روضة الانس ومنفعة النفس است, تأليف ابومنصور موفّق بن عليّ الهروى كه از آن فقط دو نسخه تاكنون شناخته و شناسانده شده است: يكى نسخه مورخ 447 قمرى كه كاتب آن, ابونصر عليّ بن احمد اسدى طوسى, شاعر معروف و صاحبِ لغت فُرس و گرشاسب نامه است و ابتدا, در سال 1859 مسيحى, به دست خاورشناس اروپايى زِليگمان با مقدمه اى به لاتين با چاپ سربى طبع گرديد و سپس, عبدالخالق آخوندوف بادكوبه اى آن را در سنه 1893 مسيحى, به آلمانى ترجمه كرد و با شرحى مبسوط و ممتّع به چاپ رساند.
(ABDUL - CHALIG ACHUNDOW: DIE PHARM- AKLOGISCHEN GRUNBR€TZE DES ABU MANSUR MUWAFFAG BIN ALI HARAWI, ZUM ERSTEN MALE NACH DEM URTEXT †BERSETZT UND MIT ERL€RUNGEN VERSEHEN, BAKU, 1893.)
متن فارسى اين كتاب را كه شادروان (احمد بهمنيار) در سال 1329 شمسى تصحيح كرده بود, در سال 1347 به همّت مرحوم دكتر حسين محبوبى اردكانى, در سلسله انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسيد. در حين چاپ كتاب, نسخه ديگرى از (الابنيه) يافته شد كه پيشترها, متعلّق به مرحوم ابوعبداللّه زنجانى بوده است و آقاى استاد محمّد تقى دانش پژوه, در سال 1345 شمسى, در ضمن مقاله اى كه در مجله (راهنماى كتاب) (سال نهم, شماره5) در باب اين نسخه نوشت, مشخصات آن را برشمرد.
در سال 1353 خورشيدى, از دكتر منوچهر اميرى فرهنگ داروها و واژه هاى دشوار يا تحقيق درباره كتاب الابنيه, در سلسله انتشارات بنياد فرهنگ ايران به چاپ رسيد كه حاصل چند سال كارِ طاقت فرسا و جانكاه در باب شرح و توضيح لغات و اصطلاحات الابنيه بود.
آنچه ناگفته ماند, اين است كه الابنيه درباره 584 كلمه و مادّه از موادّى كه مى تواند در مداوا به كار رود و خواصّ طبّى هر يك, براساس طبّ هندى, نوشته شده است.
بخشى از اين متن مهم, به صورت چاپ عكسى, در سال 1344 شمسى در تهران انتشار يافت. متن ديگر نيز از قرن چهارم هجرى با نام دانشنامه ميسرى است از حكيم ميسرى, كه منظومه اى است در پزشكى, به فارسى دَرى, و ظاهراً كهنترين كتاب از نوع خود.
صاحب اين منظومه گويد (عكس نسخه خطّى, كتابخانه ملّى پاريس, برگ b4):
من اين گفتار را اندام دادم
وُ دانش نامه اول نام دادم
من اين را گفتم اندر ماه شوال
بشصت و سيصد وهفت آمده سال
و نيز آورده است (برگ 163, a):
(بسال سيصد وهفتاد بوديم
كز اين نامه همى پَردَخته شوديم)
بنابر آنچه نقل آمد, كار سرودن منظومه كه در شوال سنه 367 قمرى شروع شده بود, در سال 370 هجرى قمرى به پايان رسيده است.
اين متن, سالى چند پيش از اين, در تهران به چاپ رسيده است.
متن ديگرى به فارسى جديد, در زمينه پزشكى و مربوط به قرن چهارم هجرى, هدايةالمتعلّمين فى الطّبّ است كه موضوع اصلى اين يادداشت است و به بررسى آن خواهيم پرداخت. بى گمان, مهمترين كتاب طبّى فارسى در گذشته هاى دور, ذخيره خوارزمشاهى در دوازده مجلّد, از زين الدّين سيّد اسماعيل جُرجانى (پزشك نامدار قرن ششم هجرى) است كه قريب چهارصد و پنجاه هزار كلمه است و سى سال قبل از اين, به صورت (فاكسيميله) در تهران در يك مجلّد چاپ شده است.
جرجانى كتابهاى ديگرى هم دارد, مانند: الاغراض الطّبّيّه و المباحث العلائيّه كه ملخّص ذخيره خوارزمشاهى است و در 1345 شمسى, با چاپ تصويرى در تهران انتشار يافته است….
از كتابهاى مهم و معتبرى كه بتازگى انتشار يافته است, چاپ دوم هداية المتعلّمين فى الطّبّ تأليف ابوبكر ربيع بن احمد الاَخَوَينى البخارى است كه به اهتمام آقاى دكتر متينى ـ استاد پيشين دانشكده ادبيات مشهد ـ و از سوى انتشارات دانشگاه مشهد در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است.
طبع دوم اين كتاب كه به پيشنهاد كنگره بين المللى تاريخ پزشكى در اسلام و ايران, به صورت افست, انجام پذيرفته است (پيشگفتار, ص3) كاملاً مطابق چاپ اوّل است; جز اين كه غلطهاى چاپى آن تصحيح شده و از اين نظر, كار پژوهندگان را آسانتر كرده است. مطالب كتاب, بجز پيشگفتار, از اين قرار است:
مقدّمه (ص يك ـ شش); معرّفى مؤلّف و كتاب (ص هفت تا شصت وهشت) كه دربردارنده شرح احوال مؤلّف, مقام علمى مؤلّف و ارزش كتاب (ص هفت), اختصاصات دستورى كتاب (تا صفحه چهل وچهار), معرّفى نسخه ها, همراه با عكس چند صفحه از نسخه اساس و نُسَخ ممدّكار است (تا صفحه شصت وهشت); متن كتاب (ص1ـ811). فهرستها: فهرست داروها و خوردنيها (ص815 ـ 862); فهرست لغات و تركيبات (قابل ملاحظه, ص863 ـ 911) و فهرست عام اعلام (ص912ـ914).
بدرستى معلوم نيست كه ابوبكر اخوينى, كتاب خود را در چه سالى تأليف كرده است. استاد بزرگ دورانهاى اخير ـ مجتبى مينوى ـ كه نخستين بار مقاله اى جامع و عالمانه در باب نسخه اى گران ارز از اين كتاب نوشته و اهميّت آن را شناسانده است (يغما, سال سوم, شماره12) تاريخ تقريبى تأليف كتاب را, چند سالى پيش از فوت (اخوينى) دانسته است كه احتمالاً در حدود سال 373 قمرى اتفاق افتاده; يعنى تأليف هدايةالمتعلّمين تقريباً همزمان با منظوم ساختن دانشنامه ميسرى بوده است.
يكى از جهات اهميت تاريخ تأليف كتاب, آن است كه نشان مى دهد زبان فارسى, در آن روزگاران به آن حدّ از عمق و وسعت و آمادگى رسيده بوده است كه با آن, كتاب پزشكى مى نوشته اند. از طرف ديگر, امروزه ارزش اين كتاب و نظاير آن, فقط از نظرگاه تاريخ پزشكى نيست; بلكه براى مطالعه در تاريخ تحوّل و تطوّر نثر فارسى, بويژه نثر علمى به فارسى ماوراءالنّهرى, نيز داراى ارزمندى بسيار است; از ديدگاه صرف و نحو و رسم الخطّ فارسى هم شايان دقت و توجه است.
نويسنده كتاب, شاگردِ ابوالقاسم مقانعى (طاهر بن محمّد بن ابراهيم) بوده و وى شاگرد پزشك نام آور ايرانى, محمّد زكريّاى رازى بوده است. بنابراين, مؤلّف, از شاگردان و معتقدان مكتب پزشكى رازى است. (اخوينى) برخلاف رسمِ اهل قلم در آن دوران كه كتابها را به نام پادشاهان و فرمانروايان مى نوشتند, هدايةالمتعلّمين را به درخواست و به نام فرزندش, نوشته است; تا هم يادگارى از او به جاى مانَد و هم: (ديگر مردمان را فايده بود.) (ص14).
كتاب مجموعاً داراى دويست باب است:
ـ قسمت اوّل: پنجاه و يك باب, درباره عناصر و امزجه و اخلاط و اعضاى مفرد و مركّب بدن و…;
ـ قسمت دوم: يكصد و سى باب, در بيماريها و معالجه آنها, به طور جداگانه, از فَرق سر تا ناخن پا;
ـ قسمت سوم: نوزده باب, در مورد حمّيات و انواع تَب و….
اين كتاب, نتيجه تجربيات بسيار و حاصلِ سالها كارِ عملى دقيقِ پزشكى است كه (تجربه و تحقيق) را اساس كار خود قرار داده است.
او خطاب به فرزند خود مى نويسد: (من ترا ان جيزها كفتم بدين كتاب كى من ازموده ام مكر آن جيزى كه كويم فلان جنين مى كويد؟ ان نيازموده بُوَم. اين بدان كفتم تا ترا غلط نيفتد…) (ص587). نيز, مؤلف نوشته است: (من بسيار علاج كردم بدين بيماريها و هرجِ اينجا ياذ مى كنم; آنست كه آزموده ى منست و اما آنج مرا بِوِى تجربت نيست; ياذ نكنم…) (ص302).
در پيِ آنچه از مؤلف نقل آمد; ضرورت دارد كه اظهارنظر پزشكى ديگر آورده شود كه ابوطالب عبداللّه بن ابى زيد الطّبيب نام داشته است و در اواخر قرن هفتم هجرى و اوايل قرن هشتم مى زيسته است. وى كه مدّتها, نسخه اساسِ طبعِ اين كتاب را ـ كه اكنون متعلّق به كتابخانه بادليان اكسفورد است مورّخ سنه 478 هجرى قمرى در دست داشته, يادداشتى بدان منضمّ نموده كه اهميت كتاب و ارزش عملى آن را بخوبى مى نماياند. او مى نويسد:
(…اين ضعيف, تجربه كرد و, الحق هيچ معالجه خطا نمى افتد… اين ضعيف را بيشتر اوقات در معالجاتِ امراض, رجوع با اين كتاب بود…) (ص پنجاه).
گفته شد كه نسخه اساس چاپ اين كتاب, در 478 قمرى نوشته شده است. اين نسخه سابقاً از كتابهاى فرهاد ميرزاى معتمدالدّوله, پسر عبّاس ميرزاى نايب السّلطنه بوده است كه به دستور او, نسخه را (تعمير) و (متن و حاشيه) كرده بوده اند و به خطّى نوشته شده كه در قرنهاى سوم و چهارم و پنجم هجرى متداول بوده است و ايرانيها, آن را از خطِّ (معقلى) استخراج كرده بودند (يغما, سال سوم, شماره12). مصحّح محترم, همچنين در تصحيح كتاب, از نسخه كتابخانه فاتح در استانبول, نوشته پانصد وده هجرى استفاده كرده است كه نخستين بار, پاول هرن (PAUL HORN) آن را در مجله انجمن شرق شناسان آلمانى معرّفى كرده بود (Z.D.M.G, 1900,54BAND) و سپس آدلف فونان در كتابشناسى منابع طبّ ايرانى (FONAHN, ADOLF; ZUR GUELLEN KUNDE DER PERSISCHEN MEDIZ, LEIPZIG,1910.)
كه اختصاص به شناساندن چهارصد و هشت كتاب فارسى طبّى ـ اعمّ از خطّى و چاپى ـ دارد; با تفصيل بيشتر درباره آن سخن گفته است.
نسخه خطّى سومى كه از آن در تصحيح استفاده شده, نسخه اى است متعلّق به كتابخانه ملك, در تهران, كه در اوايل قرن ششم هجرى كتابت شده است.
بر روى هم, در تصحيح اين كتاب, تا آنجا كه در امكان بوده است, همه نكته هاى لازم مراعات گرديده است و خصوصاً مصحّح محترم در توضيح اختصاصات دستورى كتاب, دقتى بى اندازه به كار برده است و ظاهراً هيچ نكته مهمّى را از قلم نينداخته است; جز اينكه, جا داشت در باب (جمله بندى) و ويژگيهاى نحوى كتاب, عنايت بيشترى مى شد.
به هر حال, تصحيح هداية المتعلّمين از جمله كارهاى ارزنده و انگشت شمارى است كه تاكنون در زمينه (نقد علمى متون) انجام شده است. چه, مصحّح, اساس كار خود را بر مندرجات نسخ نهاده و از تصحيحات (شَدُ رسنايى) و (تفاضل) و (اجتهاد مقابل نَصّ) ـ كه شيوه ناخوش بعضى از چاپ كنندگان متون قديم است ـ بكلّى دورى كرده است و هرجا, به نكته دشوارى برخورده, فروتنانه آن را باز نموده است كه اين امر, باعث جلب اعتماد خواننده كتاب مى گردد.
از آنجا كه اين كتاب به فارسى ماوراءالنّهرى نوشته شده است و لغات و اصطلاحات خاصّى در آن به كار گرفته شده و از ديدگاه نحو فارسى نيز ـ براى تدوين دستور تاريخى ـ شايان بسى بررسيهاست; بى گمان, براى شرح و توضيح آن بايد از فرهنگهاى يك زبانى يا دوزبانى (عربى ـ فارسى) و منابعى استفاده شود كه در همان سرزمين و تقريباً همان دوران, تأليف و تصنيف شده است; مانندِ: صَحيفة العَذراء و مقاصد اللغه و تكملة الاصناف و يا….
اينك, پس از اشاره هايى كوتاه به اهميت كتاب از ديدگاههاى گوناگون, به توضيح و شرح چند نكته از ابهاماتى پرداخته مى شود كه با علامت سؤال نشان داده شده است, و يا به طور كلى درخور توجه است.
ناگفته نماند كه بايد دست كم, دو سه برابر حجمِ چنين متنى را, با سود جستن از متنهاى معتبر, بر آن توضيح و شرح افزود تا فرزندان اين روزگار را مفيد افتد.
ـ كلمه (اوزه) (ص159) در تكملة الاصناف, تأليف على بن محمّد الاديب الكَرمينى (اسلام آباد, 1363ش) چنين آمده است (به ترتيب صفحات 8 و339):
(اَلأَوَقةُ: آوزه, مثل الغدير) و: (اَلفيضُ: آوزه.) و در السّامى فى الاسامى (چاپ عكسى, انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ص482) به شكل (آب زه) ضبط شده است.
ـ (افژ غنج) (ص464 متن و حاشيه) كه ظاهراً معادل است با (اَلكشُوث) و (اَلكشُوثا) در تازى, و مترادف ديگر آن در فارسيِ ماوراءالنهرى (فژغُند) است; جز از (هداية المتعلّمين) در بعضى از منابع, مانند لسان التّنزيل (به كوشش دكتر محقّق) و تكملة الاصناف, صفحه هاى 339, 365 و… نيز به كار رفته است.
ـ (اكّال) (ص529) به تشديد حرف (ك) از مادّه (اكل) تازى است: اَلاَبنيه (دانشگاه تهران, ص141 و175) و فرهنگ داروها و واژه هاى دشوارالابنيه, تأليف و تحقيق دكتر منوچهر اميرى (از انتشارات بنياد فرهنگ ايران), ذيل (اكّال) ديده شود.
ـ (اندم) (ص762); مؤلف تكملة الاصناف نوشته است (ص479); (اَلوَمَدُ: اندم, كى هيچ باذ نرود.) و: (يَوم وَمِد: روزى اندم ناك, كى هيج باذ نرود.)
ـ (باذپيچ) (ص389); در باب اين كلمه, بسيار سخن گفته اند و بعضى از استادان روزگار ما ـ از جمله مرحوم استاد سعيد نفيسى در (يادنامه پور داود) (ص220ـ221) استدلال كرده اند كه صورت درست اين كلمه (بادپيچ) است; همان گونه كه غالبِ مراجعِ موجود و شناخته نيز, كلمه را به همان صورتى ضبط كرده اند كه استاد نفيسى درست دانسته است.
از مقايسه صورتهاى گوناگون اين كلمه در برهان قاطع (ص208, 219 و220, چاپ دكتر محمّد معين) با مآخذى معتبر كه در (فرارود) و (خراسان بزرگ) تأليف شده است, چنين نتيجه گرفته مى شود كه شكل درست كلمه, جز (باذَ نيچ/ بازنيچ) نتواند بود. در اين باره مى توان به كتابهاى زير مراجعه كرد: السّامى فى الاسامى (چاپ عكسى, ص72); فهرست السّامى فى الاسامى, از دكتر محمّد دبيرسياقى (ص45, متن و حاشيه); اَلابانه (ضميمه فهرست السّامى فى الاسامى, ص10 و31; مجموعة الفُرس, دكتر عزيزاللّه جوينى (ص33); تكملة الاصناف (چاپ تصويرى, اسلام آباد, 1363ش, ص5, 127; و….
(با غره) (ص607) در تكملة الاصناف (ص208) آمده است: (اَلسِّلعَةُ: … دامغول, يعنى نانغد كه در زير استخوان زنخ پديد آيد و جزوى. (در حاشيه, با خطّ كاتب نسخه (ظاهراً), در كنار (دامغول) نوشته آمده است: (يعنى با غَرَه).
ـ (برنگانچه) (ص80) و (پنگاچه) (ص80) و (پريگانچه) (ص82), صورتهايى از (پنگانچه) است (پنگان/فنجان (كلمه يونانى) « چه (پسوند تصغير). در باب افزوده شدن حرف (ر) به بعضى از كلمه ها ـ كه شاهد فراوان دارد ـ به پژوهش آقاى عبدالرّحمن عمادى در (محيط ادب) (جشن نامه محيط طباطبائى) رجوع شود. (جاورشير) (ص434 و557ح) نيز, از همين نوع است.
امّا, افكندن صامت دندانى ـ خيشومى (ن) از كلمه, در بعضى از حوزه هاى ادبى رواج داشته است: گمان مندى/گمامندى (مهذّب الاسماء, به كوشش: دكتر مصطفوى, ص341); و: بنجشك/بجشك (ترجمه تفسير طبرى, به كوشش حبيب يغمايى, ص495); زمين رزمى (ترجمه تفسير طبرى, ص699) و….
ـ (جِنجَك) (ص599); املاى درست اين كلمه, به همين گونه است كه در هدايةالمتعلّمين و تكملة الاصناف (چاپ تصورى, ص93, 149, 228 و…) آمده است. بنابراين, (خنجك) كه در بيشتر مآخذ ضبط گرديده, درست نتواند بود.
ـ (جغزواره) (ص566); اين كلمه در تكملة الاصناف, صفحه 41 و272 و302 و… به شكلِ (جغزراوه) ضبط گرديده است.
ـ (جكوده/جكود) (ص42) در فرهنگ عربى به فارسى تكملة الاصناف مى خوانيم (ص20 و424) به ترتيب: اَلبِرطيلُ: جكود) و: (اَلمِعوَلُ: جكود سنگ بُر). بنابراين (جكوده/جكود) برابرى است از براى (چكش) و گاه (فَأس) تازى.
(چربوش/چربش) (ص621); در فارسى وَرارودى و خراسانى, به جاى (چربو) (= چربى), گاهى (چَربُش) به كار مى رود. رجوع شود به:
الابنيه (به تصحيح احمد بهمنيار, انتشارات دانشگاه تهران, ص89, 90, 291); تكملة الاصناف (ص115, 145 و480); ترجمه تقويم الصّحة (به تصحيح دكتر غلامحسين يوسفى, تهران, 1350, ص44, 51, 63ح, 80, 81, 108, 114, 115); المصادر (به كوشش تقى بينش, ج2, ص206, 346 و682); فرهنگ مصادر اللغه (چاپ دكتر جوينى, ص24, 115, 145, 367, 391 و519); اَلبُلغَه (به كوشش مينوى, ص141); المستخلص (به تصحيح دكتر درخشان, انتشارات دانشگاه تهران, 1365, ص117) و…; كه براى پرهيز از درازنويسى, به همين چند شاهد بسنده مى شود.
ـ (خِم) (ص661); خِم را مؤلّف تكملة الاصناف, معادل (اَلهِلق) تازى گرفته و چنين توضيح داده است (ص493): (اَلهِلقُ: خِم بينى جُن خشك شود.)
(خِنبَه) (ص278); اين كلمه در صفحه 271 به صورت (خنب) و در حاشيه همان صفحه, به شكل (خبه) ضبط شده است. شكل درست و كامل آن (خِنبَه) است كه از استعمال آن در تكملة الاصناف فهميده مى شود. در صفحه 142 تكملةالاصناف آمده است: (اَلرَّمَصُ: خِنبَه, خشك چشم.) نيز در صفحه 323 همان كتاب به معنى (الغَمَص) ديده مى شود.
ـ (خوردى) (ص741); از جمله مواردى است كه در فارسى ماوراءَالنهرى و گاه خراسانى و سيستانى به جاى (خوردنى) به كار مى رود: تكملة الاصناف (ص163, 299, 326, 418, 439 و…); مقدّمة الادب (دانشگاه تهران, ص342 و343); السّامى فى الاسامى (چاپ تصويرى, بنياد فرهنگ ايران, ص177, 244 و245); مهذّب الاسماء (دكتر مصطفوى, ص62, 158, 231, 261, 269, 302, 303); البلغه (مجتبى مينوى, ص93, 97, 104, 141 و273); ديوان ناصر خسرو (به تصحيح مينوى و محقّق, دانشگاه تهران, ص532); ديوان سوزنى سمرقندى (1338ش, ص91 و…).
گفتنى است كه اين كلمه, به صورت (خرديق) معرّب شده است و ابوالنّجم راجز, شاعر تازى زبان, در قرن دوم هجرى گفته است: (وَهاتِ بُرّ أَنتّخِذ خُرديقاً.) (المعرّب, جواليقى, چاپ افست, ص128).
ـ (خون شاوشاو)/ خون شاو (ص274); نگاه كنيد به: تكملة الاصناف (ص122, 234, 309, 331).
ـ (خوش ناك) (ص161ح); على الظّاهر (خوش خاك) درست تواند بود.
ـ (زخيدن) (ص411); در تكملة الاصناف آمده است (به ترتيب, ص166, 461, 467):
ـ (الزَّخيرُ… زخيدن مرد.) و: (النَحِيطُ: بانگ زخيدن مرد.) و: (اَلَنحّامُ:… زخنده.) مولوى در ديوان شمس (به كوشش فروزانفر, ج6, بيت 32046) (زخيدن) را به معنايى غير از معنى ما نحن فيه به كار برده است.
ـ (زغار) (ص160); به معنى گِل و خاك است. در اين باره بنگريد به: چهار مقاله, نظامى عروضى, به تصحيح دكتر محمّد معين, ص14, 95 و نيز تعليقات.
ـ (زموره) (ص615); بنگريد به: تفسير نَسَفى, به تصحيح عزيزاللّه جوينى (تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران, 1354ش), ج2, ص544; و تكملة الاصناف, ص122, 127, 170, 466 و473.
ـ (شاسب) (ص156); مؤلّف تكملة الاصناف آورده است (ص69): (الحُبَارَى: شاسب.) نيز صفحات: 91, 93, 500 و….
(شافيدن) (ص248ح); اين كلمه به همين صورت كه در حاشيه ضبط گرديده است, درست است. امّا چون كم, به كار برده شده است, غالب فرهنگ نويسان, در باب وجه صحيح آن دچار اشتباه شده اند.
از جمله (عبد الحسين نوشين) در واژه نامك (تهران: 1353 ش) شكل درست كلمه را (بافيدن) نوشته است و در اثبات مدّعاى خود, به استدلالى ناموجّه, متوسّل گرديده است. همگان مى دانند كه واژه نامك بهترين فرهنگى است كه تا كنون, براى لغات و اصطلاحات شاهنامه فردوسى تأليف شده است. اين كتاب كه نتيجه سالها تحقيق و مطالعه مؤلّف آن درباره اثر خامه بى نظير فردوسى طوسى است, البّته خالى از زلل و اشتباه نيست ـ و كيست كه كتابى بنويسد و در آن دچار خطا نشود؟ ـ خاصّه, كه زمينه كار (لغت نويسى) باشد.
بارى, نوشين در (واژه نامك) (ص65) مى نويسد: واژه (بافيدن) را عبد القادر [بغدادى] (شافيدن) مى آورد: (شافيدن: سور چمك و لغزيدن معنا سنه در) و همين بيت شاهنامه را به اين شكل نقل مى كند:
(بر آشفت بر خويشتن چون پلنگ
ز شافيدن پاى آمدش ننگ)
(شافيدن) در فرهنگهاى معتبر (لغت فرس, صحاح, جهانگيرى, رشيدى, برهان) نيامده است. فقط در فرهنگ ووْللِرس (شافيدن) از فرهنگ (فارسى ـ تركى) شعورى, با اين بيت ياوه و بى معنى از ابوالمعالى(؟) نقل شده است: شافيدن (لغزيدن) … .
اين اشتباه به فهرست (ولف) نيز راه يافته است. در آن فهرست واژه بافيدن نيامده و به جاى آن در حرف (ش) شافيدن به معنى لغزيدن (SHAFIDAN AUSGLEITEN) آمده و به همين بيت از لغت شهنامه عبد القادر و شاهنامه اشاره شده است.
ظاهراً, وى بر اين عقيده بوده است كه همه لغات و اصطلاحات فارسى در (فرهنگهاى معتبر) آمده است; كه اين نظر, البّته خطايى فاحش است; چه, قريب چند هزار لغت و اصطلاح در كتابهاى فارسى, متعلّق به حوزه هاى ادبى گوناگون, به كار رفته است كه هيچ يك از لغت نويسان, ـ حتى دهخدا و معين ـ آنها را ثبت و ضبط نكرده اند … .
مؤلّف تكملة الاصناف مى نويسد (ص 4 و 294): (ناقَةَُ اَمُونَُ: كه ايمن باشند از سستى وى در رفتن و شافيدن) و نيز: (اَلعَثُورُ: شافنده.) همچنين به (لسان التّنزيل), به تصحيح دكتر محقّق, (ص190) نگريسته شود.
(شملغ) (ص 157) مقايسه گردد با تكملة الاصناف, ص 233 و 380.
(طور طوج) ص 262: در فارسى ميانه به شكل (تَسُوكْ) (TASUK) بوده است و در فارسى نو, به صورتهاى گوناگون به كار رفته است. (بنگريد به: مالك و زارع در ايران, ترجمه دكتر منوچهر اميرى, ص 755).
(غريفج) (ص346) نگاه كنيد به تفسير نَسَفى, به همت عزيز اللّه جوينى, ج 1, ص 366, 367 و 422; تكملة الاصناف, صفحات 35, 41, 42, 70, 78, 89, 279, 408 و …; لسان التنزيل, به كوشش مهدى محقّق, ص140 و 148 (= غريفژ); المستخلص مهدى درخشان, (انتشارات دانشگاه تهران, 1365, ص 109).
(غناسيدن) (ص255) معادل است با (فخيج) در تازى بنگريد به (تكملة الاصناف, ص 330).
(فدرنجك) (ص 249). در اين باره, بنگريد به: تكملة الاصناف, ص 20ح و 366; نيز براى مترادف ديگر آن ـ سكاجه ـ بنگريد به همان كتاب, ص 248, 254 و 781 و مقدّمة الادب, (انتشارات دانشگاه تهران, 1342, ج 1, ص 16).
(فرخواك) (ص 237): مؤلّف تكملة الاصناف مى نويسد (ص237): (الشّرحةُ: يك پاره گوشت فرخواك.)
(فُرْغول) ( ـ كارى) (ص117) رجوع شود به: (تفسير پاك) (تهران, چاپ تصويرى, 1344, ص 11); لغت فرس (به كوشش مجتبايى و صادقى, ص 176); گرشاسب نامه, حبيب يغمائى, ص 391 و … .
(كُنانه) (ص 31= كهنانه) در بعضى از متون قديم به كار رفته است; از آن جمله نگاه كنيد به: تكملة الاصناف, ص 32 , 77, 137, 194, 304, 311, 347, 356; تفسير نسفى (به تصحيح دكتر جوينى), ج 1, ص 341 و ج 2 ص 727; مجّله (يغما) (سال بيست و دوّم, ضميمه شماره 8), ص 6; مجلّه (راهنماى كتاب), (سال 12, ش 11ـ 12) و … .
(كندشك) (ص157= گنجشك): مقايسه شود با تكملة الاصناف, ص221, 239, 252 و….
(گُرِنج/ گرينج) (ص 156 ح): حرف اوّل اين كلمه, (كاف فارسى) است, نه كاف تازى; بنابراين مى بايست در ذيل (گ) ضبط مى شد. در فارسى ماوراءَ النهرى عموماً به جاى (برنج) به كار مى رود. بنگريد به: تكلمة الاصناف, ص 5 و 140 و نيز (هرمزدنامه) به كوشش ابراهيم پور داود (تهران: 1331, گفتار در باب برنج, ص 36 و ما بعد; و سندباد نامه (انتشارات آتش), صفحه 290, 291 و … .
(مرغنده) (ص 303): برابر است با (اَلبَثْرَةُ) در تازى; به تكملة الاصناف, صفحات 25, 80, 89, 126 و … رجوع نماييد.
(مورى): در صفحه 905 ـ فهرست لغات و تركيبات ـ (مورى) به نقل از نسخه (ف) به معنى (مهره) آورده شده است, كه بى شك نادرست است; زيرا نه (مورى) چنين معنى و مفهومى دارد و نه در كتاب هداية المتعلّمين به چنين معنايى به كار رفته است. (مورى) از كلمات خاصّ (وَرارودى) است. در تكملة الاصناف آمده است (به ترتيب صفحات 5, 13 و 139): (الاِرْدَبَّةُ: مُورى) و: (البَرْبَخُ: مورى) و (الرّاقودُ: مورى) پس, به معنى (مهره) نتواند بود.
(ناژ) (ص 84): در بعضى از متنهاى ديرينه روز, به كار رفته است; مثلاً: بخشى از تفسيرى كهن, به تصحيح محمّد روشن ( انتشارات بنياد فرهنگ ايران), ص 12; ديوان فرّخى, ص22; ديوان سنائى, ص1099 ملاحظه گردد.
(ويراستن) (ص 552): اين كلمه را نبايد با (ويراستن) كه امروزه معادل TO EDIT انگليسى و ZU HERAUSGEBEN آلانى به كار مى رود, اشتباه كرد; زيرا اين يكى, بر طبق قاعده مى بايست به صورت (گُراشتَنْ) به فارسى نو, در مى آمد; نَه, به شكلِ اصلِ پهلوى آن.
(هربو) (ص 770): برابر است با (اَلحَبَقْ) در عربى. رجوع شود به: تكملة الاصناف, ص 77 و 329. اثير اخسيكتى نيز گفته است (امثال و حكم, دهخدا, ج 1, ص 205):
(اگرچه هربو, چون ضيمران بود در شكل
كجا توان شبه ضيمران به هربو كرد)
*
با آنكه از ابتدا, قصد بر اين بود كه اين يادداشت كوتاه ومختصر باشد; اهميّت موضوع و كتاب, باعث طولانى شدن نوشته گرديد; اگرچه ممكن نشد كه درباب واژه هايى همچون (اندخيدن) (ص 517) و (سركا) (ص 211) و (آلج) (ص 409) و (ستيخ) (ص 732) و يا (آبزن) (ص 176) بيشتر بررسى شود.
با اينهمه, در پايان اين يادداشت, به ناگزير, نكته اى گفتنى است و آن, اين است كه مصحّح محترم در صفحه بيست و سه مقدّمه ـ معرّفى مؤلّف و كتاب ـ در باب (اولى تر) نوشته است:
(با آنكه كلمه (اولى) افعل تفضيل است و بى افزودن (تر) علامت صفت تفضيلى فارسى, معنى صفت تفضيلى را بيان مى كند, در كتاب (هدايه) در دو مورد اين كلمه به شكل (اولى تر) استعمال شده است. البّته بعضى از فصحاى فارسى زبان نيز در قرنهاى بعد كلمه (اوليتر) را به كار برده اند ولى دو شاهد فوق در رديف قديمى ترين موارد استعمال اين كلمه در آثار مكتوب زبان فارسى قرار دارد.)
بايد بر گفته مصحّح كتاب افزود كه فصحا و بلغاى زبان فارسى ـ كه غالباً در زبان و ادبيّات عربى هم استاد بوده اند و سخنان و گفته هاى فصيح و بليغ آنها, بر غناى گنجينه ادبيّات تازى, بسيار افزوده است ـ همه وقت رعايت اصل مهمّ استقلال زبان فارسى را مدّ نظر داشته اند و هيچگاه قواعد صرف و نحو عربى را بر كلمات و جمله هاى فارسى حاكم نساخته اند.
از جمله اين موارد (اولى تر) و (اولى ترين) است بنگريد به: مجلّه (رشد), آموزش ادب فارسى (سال هفتم, تابستان ـ پائيز 71, شماره مسلسل 29 ـ 30), ص 74 و ما بعد.
هر كس كه مقدّمات صرف زبان تازى را آموخته باشد; مى داند كه كلمه (اولى) (OWLه) در عربى, صيغه افعل التفضيل است از (ولى, يلى) كه (مثال واوى) و (لفيف مفروق) خوانده مى شود. به معنى: صواب تر, سزاوارتر; از اين رو, على الظاهر, افزودن پسوند (تر) و (ترين) به آن نادرست مى نمايد.
امّا زبان فارسى, قواعد مخصوص به خود دارد و كلمات (دخيل) نيز محكوم قواعد فارسى هستند. حتّى در بعض موارد ـ مانند: ما نحن فيه ـ در بعضى از نسخ خطّى, در زير لامِ اولى, كسره منحرف مى گذاشته اند و تلّفظ كلمه را تغيير مى داده اند تا از صورت (افعل التّفضيل) عربى بودن هم, خارج گردد. براى نمونه, بنگريد به: كليله و دمنه, به كوشش مجتبى مينوى, ص 283ح و 371ح. ظاهراً, كهن ترين متن فارسى ـ پيش از هداية المتعلّمين ـ كه (اولى تر) در آن به كار رفته است; ترجمه تفسير طبرى است (به همت حبيب يغمائى, از سلسله انتشارات دانشگاه تهران, ج 1, ص 128 و ج 2, ص 378) كه دست كم, بيست سالى قبل از كتاب (اخوينى) نوشته شده است.
معرفىهاى اجمالى
مطلوب كل طالب من كلام على بن ابى طالب(ع), شرح: رشيد الدين وطواط, مقدمه, تصحيح و تعليق: محمود عابدى (تهران ـ قم: بنياد نهج البلاغه, 1374), 228ص.
سخنان امام على(ع) از ديرباز و پيش از آنكه به دست سيّد رضى در مجموعه اى مدون گرد آيد, در ميان اديبان و سخنوران و سخن شناسان به عنوان مثلِ اعلاى فصاحت و بلاغت شهرت داشته است و از همان روزگاران, بسيارى از ادبا, گزيده هايى از اين سخنان را به منظور پرورش ملكه سخنورى مطالعه مى كرده اند و مترسلان و نوآموزان عرصه ادب را نيز به استفاده مستمر از آن ترغيب مى كرده اند.
در ميان اين گونه گزيده ها, مجموعه اى كه جاحظ, اديب و دانشمند عرب زبان قرن دوم و سوم هجرى, فراهم آورده, قديمترين نمونه اى است كه به دست ما رسيده است و شامل يكصد سخن برگزيده امام(ع) است. اين سخنان همگى از كلمات قصار و پندگونه محسوب مى شوند و ظاهراً رساله جاحظ نيز در اصل (مأة مِن امثال على(ع)) عنوان داشته است. اين مجموعه به سبب ديدگاه بلاغى و ادبى گردآورنده آن و ايجاز و اختصارى كه داشته است از شهرت و مقبوليتى خاص برخوردار بوده است. همين رساله را رشيدالدين وطواط, شاعر و اديب ايرانى قرن ششم, به فارسى و عربى شرح كرده و مضمون هريك از سخنان برگزيده كتاب را در قالب دو بيت به نظم درآورده و آن را (مطلوب كل طالب من كلام على بن ابى طالب(ع)) ناميده است.
روش وطواط بدينگونه است كه ابتدا اصل عربى كلام امام(ع) را آورده و سپس آن را به شيوه كلمه به كلمه و دقيق به فارسى ترجمه كرده است. در قسمت بعد و تحت عنوان (معنى اين كلمه به تازى) آن را به عربى شرح داده است; اين شرح عربى از دو سطر تجاوز نمى كند. پس از آن, شرح فارسى همان سخن را اندكى مفصلتر از شرح عربى و تحت عنوان (معنى اين كلمه به پارسى) آورده است. در بخش پايانى كه با عنوان (شعر) مشخص شده, مضمون آن سخن را به نظم بيان كرده است. اين ترتيب, در هر صد كلمه روايت شده است.
(مطلوب كل طالب) از همان زمان تأليف مورد توجه اهل ادب و فرهنگ واقع شده و كثرت نسخه هاى خطى آن نيز از نشانه هاى همين اثر است. همچنانكه مصحح دانشمند كتاب اشاره كرده است, احتمالاً اين كتاب از ديرباز در مدارسِ قديم, كتاب درسى بوده است. در اين باب, گذشته از دلايلى كه ايشان ذكر كرده است, مى توان به سخن ملك الشعراء بهار اشاره كرد: (…من از هفت سالگى به شعر گفتن مشغول شدم. يكى خواندن شاهنامه, ديگر خواندن كتاب صد كلمه از آثار نظمى رشيد وطواط در مكتب, تحريك قريحه شعرى مرا باعث آمد…) (ديوان بهار, چاپ توس, ج1, ص نُه).
كتاب حاضر پيش از اين نيز به كوشش همين مصحح و به همت بنياد نهج البلاغه چاپ شده بود; اما در اين چاپ, به شكلى شايسته تر و آراسته تر عرضه شده است. مصحح در مقدمه مفصّل كتاب به جنبه هاى گوناگون متن و نسخه هاى آن و شيوه تصحيح و… پرداخته است و در پايان كتاب نيز فهرستهاى متعددى آمده است كه فايده كتاب را عامتر مى كند.
اهتمام مصححِ دقيق النظرِ كتاب در تحقيق در باب اين متن و تصحيح انتقادى آن, در خور تقدير و تحسين است. ايشان همچنين كتاب (كشف المحجوب) هجويرى را در دست تصحيح و تحقيق دارد و دوستداران متون كهن فارسى و آثار عرفانى, بزودى اين امكان را خواهند يافت كه يكى از كهنترين و اساسيترين آثار عرفانى فارسى را به گونه اى بسيار متفاوت با آنچه تا به حال تصور مى شد, مشاهده كنند. مسعود سپاهانى قاموس البحرين. محمد ابوالفضل محمد (مشهور به حميد مفتى). تصحيح على اوجبى (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى, با همكارى دفتر نشر ميراث مكتوب, 1374ش), 398ص, وزيرى.
اين كتاب يكى از متون دقيق كلامى به زبان فارسى است. مؤلف سنى مذهب آن, در اوايل قرن نهم مى زيسته است و متأسفانه شرح حال و تاريخچه روشنى از زندگانى او در دست نيست. عبارتهاى كتاب, متأثر از كتابهاى فخر رازى است و مكرراً با تصريح يا اشاره سخنان رازى را نقل كرده و معمولاً آنها را مى پذيرد.
علت نامگذارى كتاب به (مجمع البحرين) آن است كه اكثر مطالب اين كتاب از كتاب (معالم) و (صحايف) گرفته شده است; همان گونه كه در مقدمه (ص32 و299) آمده است. به همين لحاظ, لازم بود مصحّح كتاب, در مقدمه, توضيحى درباره اين دو كتاب و مقدار تأثر مؤلف از آنان, بيان مى كرد و در ضمن مباحث كتاب نيز به آن دو كتاب ارجاع مى داد; حال آنكه به اين موضوع پرداخته نشده است.
برخى از نكات مهم و قابل توجه در اين كتاب
1ـ در صفحه 184 و185, بحثى مفيد درباره مسيحيت مطرح شده و لقب (ابن) براى حضرت عيسى(ع) را عنوان كرده و مى نويسد: اين لقب احتمالاً يك لقب تشريفى بوده است; همان طور كه احتمال دارد از قبيل: ابن السبيل) باشد, و مقصود اين است كه آن حضرت دائماً متوجه خدا و به ياد او بوده است.
2ـ در صفحه 212 گويد: جمله (لفظ قرآن) يا (نظم قرآن) جمله هاى دقيق و مناسبى نيستند; زيرا (لفظ) به معناى دورانداختن است و (نظم) به معناى شعر. بنابر اين, به نظر مى رسد بهترين جمله درباره كلمات قرآن مجيد (عبارت قرآن) است.
3ـ در صفحه113, پس از ذكر حواس باطنى (حس مشترك, خيال, وهم, حافظه, متصرفه), ادله انحصار حواس آدمى در موارد مذكور را ناتمام مى داند.
4ـ در صفحه 74 آمده است: مشابهت دو چيز در جنس را (مجانست), و در نوع را (مماثلت) و در كيف را (مشابهت) و در كم را (مساوات) گويند; و نيز مشابهت دو چيز در اضافه را (مناسبت) و در خاصه را (مشاكلت) و در اطراف را (مطابقت) و در وضع اجزا را (موازات) گويند.
5 ـ با آنكه حواس ظاهرى پنج قسم است, ولى شرع مقدس فقط (سمع) و (بصر) را به خداى متعال نسبت داده است. و در كتابهاى فلسفى معمولاً اين دو حس را, وقتى به خداوند نسبت داده شوند, به معناى علم به مسموعات و مبصرات مى دانند. در صفحه 176 و200 نيز همين تفسير آمده است. اما در صفحه 111 گويد: چون در لمس و ذوق و شمّ, ملاقات (حس) با (محسوس) لازم است, اين سه حس را نمى توان به خدا نسبت داد, اما در سمع و بصر چون (ملاقات) لازم و ضرورى نيست مى توان آنها را به خداى متعال نسبت داد.
6 ـ مؤلف كتاب در اكثر بحثهاى مورد اختلاف بين فلاسفه و متكلمان, به بيان وجه جمع ميان نظريّات مختلف و توجيه آنها پرداخته است و تلاش مى كند در اينگونه بحثها اختلافات را حلّ كرده يا نزاع را لفظى بداند. مثلاً در صفحه60 در بحث جواز يا امتناع اعاده معدوم, و در صفحه 58 در اثبات يا انكار وجود ذهنى, و نيز در صفحه 56 بحث اشتراك لفظى يا معنوى وجود و اينكه وجود به معناى (كون) يا (ذات) به كار رفته است, و نيز در صفحه 142 در تعريف قدرت از نظر متكلمين و فلاسفه, و… به مصالحه بين اقوال پرداخته است.
7ـ موضوعاتى همچون: امكان رؤيت خدا, كلام لفظى و نفسى, قرآن كلام خداست يا پيامبر, و حدوث و قدم جهان, از بحثهاى جنجالى و خواندنى كتاب است.
8 ـ در جاى ديگر كتاب, بحثى در اطراف (حقيقت نفس انسان) مطرح شده و در آن, پانزده قول را در تعريف نفس انسان ذكر كرده و نكته هاى بديع و جالبى بر آن افزوده است (ص158). همچنانكه در صفحه 72 بحث از واحد بالجنس, واحد بالنوع, واحد بالموضوع, واحد بالمحمول, واحد بالتعلق, واحد بالشخص, واحد بالاتصال, واحد بالاجتماع, را مطرح كرده است.
9ـ با آنكه مؤلف كتاب سنى مذهب است, اما گرايشهاى شيعى و نيز رعايت انصاف در مباحث كتاب او به چشم مى خورد. براى مثال, در بحث از جبر و اختيار, گويد: (صحيح آن است كه از راسخين در علم نقل شده كه لاجبر ولاتفويض لكن امر بين الامرين, وقيل هذا القول منقول عن جعفر الصادق رضى الله عنه وعن أولاده الكرام رضى الله عنهم) (ص246). و در بحث از امامت نيز نخست ادلّه اهل سنت را براى اثبات خلافت ابوبكر ذكر كرده و جواب آنها را از شيعيان نقل نموده است. و سپس به نقل ادله شيعه پرداخته و هيچ خدشه يا اشكالى بر آنها ذكر نكرده است; اما در عين حال, در پايان گويد: (حق همان مذهب اهل سنت است.) همچنين در بحث از افضل مردم پس از رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله ـ نيز تا حدودى انصاف را مراعات كرده است. نيز در بعضى از بحثهاى كتاب, به نقل نظر اماميه پرداخته است; مانند آنچه در صفحات 288 و 233 آمده است.
10ـ گرچه مؤلف بندرت نظريه جديد يا مهمّى از سوى خود ارائه كرده است ـ و البته طبيعت بحثهاى كلامى و فلسفى نيز چنين است ـ اما گاهى براى برخى از مطالب كتاب, تقريرهاى جديد يا استدلالهاى نوى را آورده است; مانند صفحات 92 و99.
به هر حال, مطالعه اين كتاب, كه گاهى عبارتهاى آن فارسى سليس و روان بوده و گاهى بيش از يك صفحه آن عربى فصيح است, براى آشنايى با فلسفه و كلام بسيار مفيد است. تصحيح اين كتاب براساس تنها نسخه موجود از آن, از كتابخانه گنج بخش پاكستان, انجام شده است, كه سختى و مشكلات اينگونه تصحيح بر اهل فن پوشيده نيست. اميد مى رود برخى از كاستيها كه اينك در كتاب به چشم مى خورد, با عنايت مصحح گرامى, در چاپ دوم برطرف گردد. احمد عابدى نفائح العلاّم فى سوانح الايّام. على اكبر مروّج الاسلام. (جلد اوّل: وقايع ماه رمضان). تصحيح و تنظيم: عباس مروج خراسانى (مشهد: آستان قدس رضوى, چاپ اول, 1373), 533ص.
تاريخ با حوادث كوچك و بزرگ ساخته شده و هر روزِ آن, شاهد حوادثى بوده است كه جاى تأمل و توجه بسيار است. بسيارى از نويسندگان آگاه به اهميّت ثبت وقايع, همت كرده و حوادث روزگار خود و يا گذشته را به نگارش درآورده اند. در اين ميان, ثمره تلاشِ مورّخانِ مسلمان, جايگاهى ويژه دارد: تقويم المحسنين فيض كاشانى, توضيح المقاصد شيخ بهايى, احسن التقويم سيد شبّر, شرح الصدور فى وقايع الشهور اسماعيل ارموئى, فيض العلاّم فى وقايع الايام شيخ عباس قمى و… از اين دست كتب است كه با تأكيد بر وقايع عالم اسلام نگاشته شده است.
شادروان حاج شيخ على اكبر مروج الاسلام (مروج خراسانى, 1310ـ1400ق) يكى از اين بزرگواران است كه بيش از سى سال از عمر خود را به ثبت وقايع و استخراج سوانح الاسلام از كتب مختلف اختصاص داد و كتابى ارزشمند در دوازده جلد تدارك ديد كه در هر جلد از آن, به وقايعِ يكى از ماههاى سال, براساس تقويم قمرى, پرداخته است. اخيراً جلد اول اين كتاب به همت نوه آن مرحوم, آقاى عباس مروج خراسانى, كه خود از مطّلعين و پژوهندگان تاريخ اسلام است, تنظيم گرديده و از سوى آستان قدس رضوى انتشار يافته است.
اين جلد, به وقايع ماه مبارك رمضان اختصاص دارد و هر چند نمى توان آن را به عنوان كتابى آكادميك در مراكز پژوهشى ـ كاملاً ـ مورد استناد قرار داد; امّا از اين جهت كه برخى از وقايع تاريخ را براساس تقويم قمرى بتفصيل بيان كرده است, مى تواند مورد استفاده بسيار قرار گيرد.
نفائح العلاّم فى سوانح الايّام پيش از اين كه نشر يابد, نزد برخى از عالمان, شناخته شده بود; چنانكه مرحوم آقا بزرگ تهرانى در الذّريعه دو جا از اين كتاب با نام وقايع الايّام و نيز سوانح الايام نام برده است و نزد اهل منبر نيز به همين نام اخير مشهور است. شايد يكى از دلايل شهرت آن, تعدّد و فراوانى كتب وقايع الايام است, چنانكه در نگاهى اجمالى, مى توان نزديك به ده كتاب را به همين نام در فهرست كتب تاريخى يافت.
از جمله, تأليفات ميرزا حسن اشرف الذاكرين, محمد حسن بن ابوالقاسم كاشانى, ميرزا حسن بن على قزوينى, و جعفر شوشترى است كه به همين نام وقايع الايام منتشر شده است.
سبك نگارش كتاب ساده و شيواست و از اين رو, همانند ساير كتابهاى منثور دينى چند قرن اخير, به زبان و فهم عامه نزديك است و با اين حال, متأثر از الفاظ و تركيبات عربى است.
چنانكه خود مؤلف در مقدمه در خصوص علت تأليف اين كتاب نوشته است, مفصل و فارسى بودن, دو ويژگى برترى عمده اين كتاب بر كتابهاى نظير آن است:
(چنين يافتم [كه] جمعى از علماى بزرگ شيعه مانند شيخ كفعمى و شيخ بهايى و فيض كاشانى و شيخ ما محدث قمى ـ رضوان الله عليهم ـ تاريخ بعض از وقايع مهمه را از حيث شب و روز و ماه و سال ضبط نموده اند تا آيندگان مطّلع شوند كه هر وقعه در چه زمانى روى داده, لكن در هر ماه چند وقعه بيشتر ذكر نشده و به شرح آنها نيز نپرداخته اند, آن هم به عربى است و فارسى زبانان را از آن بهره نيست…; لذا اين احقر بى بضاعت با عدم لياقت در حدود سى سال است خود را به تعب انداخته و وقايع بسيارى براى سيصدوشصت روز دوره سال فراهم آورده, به زبان ساده فارسى با شرح آنها نه به طور ايجاز مخلّ و نه به نحو اطناب ممّل, چه آنكه هرگاه هر وقعه به تفصيل نگاشته مى شد, سوانح هر ماه چند مجلّد را مشحون و چندين كاتب را مشغول مى ساخت.) (ص34).
مؤلف در مقدمه مفصل خود پس از ذكر ضرورت تدوين چنين كتابى, به معرفى مآخذ خود مى پردازد. آنگاه علل اختلاف تواريخ منقول در كتابها را بتفصيل ذكر مى كند. پس از مقدمه, اولين روز ماه رمضان با ذكر ماجراى خلقت نور آغاز مى شود و با 45 سانحه ديگر در صفحه 96 به پايان مى رسد. به همين منوال هر روز از اين ماه, فصل خاص خود يافته و سوانح هر ماه در ذيل فصل مربوط آمده است.
پاره اى از وقايع مذكور در كتاب, مربوط به پيش از اسلام و برخى مربوط به دوران خود مؤلف (عصر حاضر) است. برخى از وقايع ياد شده در اين جلد, اينهاست: نزول صحف آسمانى بر ابراهيم(ع), نزول تورات بر حضرت موسى(ع), سه روز روزه حضرت آدم(ع) به امر پروردگار, نزول انجيل بر عيسى(ع); و نيز: جشن استقلال پاكستان, شهادت سيد حسن مدرس, كشته شدن اسدى (متولى آستان قدس رضوى), انتقالِ باب از بوشهر به شيراز, خارج شدن رضا شاه از ايران.
مؤلف هرجا كه بر اظهارنظر يا بر نقل مطلبى از خود تأكيد داشته است, با عبارت (حقير گويد) آن را مشخص كرده است. همچنين هنگام نقل اخبار از منابع و كتابهاى ديگر, آنجا كه يك موضوع در چند كتاب مشتركاً نقل شده, در بالاى سطر علائم اختصارى هر مأخذ را گذاشته است تا خوانند راهنمايى شود.
صميميّت, پاكدلى و دلمشغولى مؤلف باعث شده تا گاه در ميان نقل وقايع به پند و خطابه و حتى ذكر مصيبت بپردازد, چنانكه در هنگام معرفى حَجاج مى نويسد: (و در كتاب مشكول از بعض تواريخ نقل نموده كه تولد حجاج در سالى بوده است كه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ شهيد گرديد […] حقير گويد: اگر آن ملعون بر بدن مبارك ولى خدا على(ع) دست پيدا نكرد, لكن بنى اميه بر بدن مجروح عزيزِ اميرالمؤمنين, يعنى حسين مظلوم ـ صلوات الله عليه ـ هرچه خواستند كردند تا قيامت دلهاى همه اهل ايمان مى سوزد. و چگونه دلها كباب نشود, هر زمانى كه ياد آورند بدنى را كه پيغمبر خدا از شيره جانِ خود پرورش داده و….) (ص475).
با توجه به پراكندگى يادداشتهاى آن مرحوم, تلاش مصحّح و ناظم آنها قابل تقدير و ارج گزارى فراوان است; گرچه لغزشهايى جزئى و قابل اغماض نيز در آن راه يافته است. بويژه آنكه در نسخه خوانى كتاب و غلط گيرى آن دقت لازم صورت نگرفته و اغلاط چاپى قابل توجهى حتى در فهرست ديده مى شود, كه اميد است ناشر محترم, از بروز چنين اشتباهاتى در جلدهاى بعدى پيشگيرى كند. براى مثال, مؤلف محترم در صفحه 36, منابع كتاب را سه قسم دانسته, اما فقط دو قسم را بيان كرده است; و نيز نوشته شده است كه نام مآخذ در پايان كتاب مى آيد, امّا در ابتداى كتاب آمده است.
با توجه به فارسى بودن كتاب, بهتر است نام عربى موجود, به شكلى, نامِ فرعى قلمداد گردد و نام فارسيِ مناسبى مانند (تاريخ براساس سال قمرى) جاگزين نام عربى شود تا خواننده فارسى زبان در اولين مواجهه با جلد كتاب, به فارسى بودن محتواى آن پى ببرد. اميد است به كوشش ناشر و مصحح محترم جلدهاى ديگر اين اثر هرچه زودتر نشر يافته و در اختيار علاقه مندان قرار گيرد. سيد جواد رسولى ديوان اشرف مازندرانى. موقوفات افشار 1373, 448ص.
ملا محمد سعيد مازندرانى متخلص به اشرف (متوفى: 1116) فرزند ملا محمد صالح مازندرانى و در واقع نواده دخترى مجلسى اول است. ملا محمد سعيد, علوم دينى و ادبى و خط و نقاشى را در اصفهان آموخت و بزودى در سخنورى به شيوه صائب نيز شهرت يافت. محمد سعيد در سال 1070 به هندوستان رفت و اين بعد از رحلت ملا محمد تقى مجلسى بود, اما همواره چشم به اصفهان داشت. آورده اند كه (زيب النساء بيگم) بانوى معروف ادب و سياست در هند (كه ايرانى زاده بود) نزد محمد سعيد تلمذ كرده است; مراد اين است كه محمد سعيد در هند هم وضعش خوب بوده و با طبقات بالا راه داشته است از رجال دربار هند كسان ديگرى هم نزد محمد سعيد درس خوانده اند. وى به سال 1083 به اصفهان بازگشت, اما محيط جديد اصفهان مورد پسند او واقع نشد و بار ديگر به عنوان تشرف به حج از ايران خارج شد و تا آخر عمر در هندوستان ساكن بود و در شهر پتنه(پتنا) به سن پيرى درگذشت. ديوان اشرف به صورت شايسته اى به كوشش دكتر محمد حسن سيدان با حواشى و تعليقات و مقابله چند نسخه خطى به چاپ رسيد و از كتب مهم سبك مشهور به هندى محسوب مى شود. اشرف قصيده و غزل و مثنوى و رباعى سروده است و پيداست كه غزلياتش اهميت بيشترى دارد هرچه قصايد و مثنويات و رباعياتش هم از لحاظ نكات تاريخى و سبك شناسى و سير زبان بى اهميت نيست.
از مشخصات شعر محمد سعيد اشرف مازندرانى ظرافت طبع و نكته گويى و نيز توجه به زبان و تعبيرات عاميانه است و با آنكه از خاندان فقاهت و پاى بند مذهب بود جاى جاى نشانه هاى آزادمنشى و جهش فكر و روحيه انتقاد در آثار او ديده مى شود, و كلامش را به دلاويزى توصيف كرده اند.
يكى از موضوعاتى كه شاعران سبك هندى درباره آن طبع آزمايى كرده اند, داستان قضا و قدر است كه از جمله سليم تهرانى هم يك مثنوى به اين عنوان دارد ولى به نظر مصحح ديوان اشرف, مثنوى اشرف بر مثنوى سليم تفوق دارد (براى اطلاع, رك: ديوان سليم طهرانى, به اهتمام دكتر رحيم رضا; و ديوان اشرف, ص170,178)
اينك ابيات منتخبى از محمد سعيد اشرف را ذكر كرده و خوانندگان را به اصل ديوان كه بويژه از جهت بررسى لغات و مصطلحات عاميانه عصر صفوى اهميت دارد, ارجاع مى دهيم:
فكر ساغر ذكر ما را نعره مستانه كرد
آرزوى مى عبادتخانه را ميخانه كرد
در ميان سجده سنگين گشت خواب غفلتم
مُهر را زير جبينم سبحه صد دانه كرد
*
قصه روز ازل را سر به سر دارم به ياد
آنچه مى گويند از آن من بيشتر دارم به ياد
مى رسم از گرد راه عشرت آبادِ قدمِ
نقلهاى دلگشايى زين سفر دارم به ياد
*
روزى خود را نمى داريم از دشمن دريغ
هركه شير ما خورَد با ما برادر مى شود
بيسوادان از دم زاهد به جايى مى رسند
مَشك پر بادى دليلِ ناشناور مى شود
*
به حشر از خاك اربابِ ستم ژوليده برخيزند
چو دزد كهنه اى كاو تازه از زندان برون آيد
در پايان يك غزل ناب كه طراوت طبع اين شاعر فاضل را كه در عداد شيخ بهايى و فياض لاهيجى و واعظ قزوينى و علينقى كمره و ملا محسن فيض و حزين لاهيجى محسوب مى شود, مى آوريم تا شيدايى و شور او را نشان دهد:
عارضت كى به عذار دگران مى ماند
بنگر آيينه كه رويت به همان مى ماند
هر طرف واله وارفته فراوان دارد
چهره است سخت به ماه رمضان مى ماند
گوشه معجزت از رقص چو بردارد باد
به پرِ دختر شاهِ پريان مى ماند
داده پيراهن و دستار و قبا را به شراب
اشرف امشب به حرامى زدگان مى ماند عليرضا ذكاوتى قراگزلو كليات آثار سيداى نَسَفى. با مقدمه و تصحيح جابلقا داد عليشايف دوشنبه. نشريات دانش 1990, 467ص.
ميرعابد سيّداى نَسَفى از سبك هندى سرايان ماوراءالنهر است كه در ايران كمتر شناخته شده است, البته نصرآبادى از او نام برده و اشعارى نقد كرده ولى تخلصش را (شيدا) نوشته است كه نشان شناخت ناقص تذكره نويس مشهور عصر صفوى از اين شاعر است. وفات سيّدا را بين 1707 تا 1711 ميلادى (1119 تا 1123هـ . ق) نوشته اند. در واقع, او همزمان دوره انحطاط سبك هندى است. اين است كه با وجود استعداد چشمگير, نقاط ضعف بارزى هم در آثار او مشهود است. با اين حال انتشار ديوان او به عنوان يك سند مهم زبان فارسى از قرن هفدهم ميلادى در منطقه ماوراءالنهر اهميت دارد; چه, دوام ادبيات پرمايه فارسى را در اين منطقه نشان مى دهد. در آن دوران از همين منطقه شاعر ارجمندى همچون شوكت بخارى را هم مى شناسيم.
سيدا قصيده و مثنوى و غزل دارد. البته زيباترين آثار او غزليات است, اما قصايدش خالى از فوايد تاريخى نيست ضمن آنكه از مثنويات و نيز تك بيتهاى شهرآشوب او اطلاعات اجتماعى مى توان به دست آورد.
سيدا به صائب نظر داشته و بعضى غزليات او را تضمين كرده است البته غزلهايى از عرفى و كليم و شأنى و امير خسرو و جامى و حافظ و غيره را نيز استقبال يا تضمين نموده است, ولى زبانش به صافيِ هيچ يك از نامبردگان نيست.
بعضى از تعبيرات سيدا, براى خواننده امروزى ايرانى قدرى غريب است, مع ذلك با ممارست در ديوان, مفهوم واقع مى شود, نمونه:
به دشمن رفتگى ها كردن امروز است كار من
مبدّل كرده ام اى سيّدا با مهر كينم را
نكته اى هم درباره الف انتهاى (سيّدا) بگويم كه اين (الف تفخيم) است چنانكه در عصر صفوى بسيار مرسوم بوده: رفيعا, مسيحا, صائبا, صدرا, شفيعا, نعيما و….
از اشعار پراحساس و خوش لفظ سيّدا نمونه اى مى آوريم:
بر خاك ريخت جام شرابى كه داشتم
پرواز كرد مرغ كبابى كه داشتم
اشكم چو سنگ در گلوى ديده شد گره
از جوش ماند چشمه آبى كه داشتم
از اشعار ابتكارى سيدا, مناظره و محاوره اى است كه ميان وحوش ترتيب داده و آخر مور را بر همه ترجيح نهاده است. نكته سنجى و طنزپردازى شاعر قابل توجه است و در زبان سمبوليسم در واقع انتقادهاى خود را بيان نموده است و موش و گربه و سگ و گوسفند و گرگ و گاو و شتر و سنگ پشت و خارپشت و مور… هر يك نماينده يك تيپ هستند (صفحات 428ـ434).
از توصيفهاى ابتكارى سيدا درباره يك دزد:
فغان ناگه ز قفلِ در برآمد
كه امشب طرفه دزدى بر سر آمد
حَسَد مى زد ز چين جبهه اش جوش
لبش همچون لبِ ديوار خاموش
زبيلش ناخن و از تيشه دندان
فكنده رخنه ها در چاهِ زندان
شده از گردنش زنجير دلگير
به پاى او نكرده كنده تأثير
عسس كرده ست او را بارها بند
نمك را بارها خورده ست چون قند
سر او را ز دار انديشه اى نى
به غير از دزدى او را پيشه اى نه
قدى دارد برابر با لب بام
نهان در سايه او سايه شام
…
ولى با اين همه اوصاف, خس دزد
بَرَد از زير سر مزدور را مُزد
اين دزد ناجوانمرد, خانه سيّدا را خالى كرده بوده و سيدا او را نفرين نموده است! جالبتر اينكه رفقاى سيدا او را ملامت مى كنند; بدين بيان:
چو اين غوغايِ من ياران شنيدند
به دل پرسى مرا يك يك رسيدند
يكى گفتى چو زينجا پا فشردى
چرا اين خانه را همره نبردى؟
يكى گفتا چو دل در رفتنت بود
درِ اين خانه مى كردى گل اندود
يكى گفتا اگر مى داشتى پاس
چرا بر در نكردى قفلِ وسواس
يكى مى گفت اى فرخنده همدم
چرا بر در نگفتى باش محكم!
همان به دست از اين و آن بشويم
سخن از سرگذشت خود نگويم
(42/40)
از همين نمونه, طبع نكته سنج و بذله گويى شاعر به دست مى آيد كه در شهرآشوبها نيز نمايان است. انساندوستى شاعر نيز از توصيفِ قحطى در سمرقند و بخارا پيداست:
عيان شد به يك بار قحط از جهان
چو مَه نرخ نان رفت بر آسمان
به كف تخته چوبى, پلاسى به دوش
به درها گدايى كنان نان فروش
ز هم ساختند اقربايان نفور
نشستند از يكدگر دور دور
درِ كوى كردند خلق استوار
ببستند همچون لبِ روزه دار
ميسّر نشد ديدن روى نان
بسى خلق نان گفته دادند جان
لبالب شد از مرده بازار و كوى
جهان پاك گرديده از مرده شوى!
به نان شد گرو جامه مرد و زن
زمين شد پر از مرده بى كفن
جهان آنچنان گشت بى آب و تاب
كه شد خانه دينِ مردم خراب
از اين محنت آنها كه بيرون شدند
يقين دان كه از مادر اكنون شدند
در پايان اين غمنامه طنزآميز كه پند و لبخند و اشك را با هم دارد, اين دو بيت عرفانى را مى خوانيم:
بيا ساقى, آن شربتِ دلپذير
كه از ديدنِ آن شود چشم سير
به من ده كه نعمت فزايد مرا
در رزق و روزى گشايد مرا
ملاحت اشعار سيّدا, در زمان او, شعر او را زبانزد ساخته بود; به طورى كه اگر هم مى خواستند مانع نشر آن شوند ممكن نمى شد:
مرا كى مى توانند از زبانها جمع كرد اكنون
من آن راز نهان بودم كه بيرون از دهن رفتم
سر انگشتم ز دندانِ ندامت شعله افشان شد
سزاى آنكه همچون شمع در هر انجمن رفتم
شاعر از زباندرازيهايش در محافل پشيمان است. مصحح ديوان گويد: (ظاهراً حاكم دستور سوزاندن آثار شاعر را صادر كرده بود) (صفحه ده) ولى توضيح نداده كه دليل اين كار چه بوده است؟ در خاتمه, يادآورى مى شود كه اشعار سيّدا لايق مطالعه و مداقه بيشترى است. عليرضا ذكاوتى قراگزلو ديوان شفيعاى شيرازى. به كوشش رضا عبداللهى (تهران: انتشارات برگ, 1372), 319ص.
شفيعاى شيرازى (يا: لارى) ملقب به آخوند شفيعا يا شفيعاى اعمى از شعرا و فضلاى همعصر هزين لاهيجى بود و تخلص او (اثر) است. تاريخ وفاتش را بعد از 1120 نوشته اند. به راحتى در نه سالگى كوشيد و چهره اى ناخوشايند داشت اما شيرينى كلامش او را خوش محضر ساخته بود . قصايدى در مدح ائمه دارد, اما شهرتش به غزل است.
ظاهراً ديوانش چاپ نشده بوده است (الذريعه, ج9, ص533) و اين چاپ براساس نسخ خطى صورت گرفته منتهى معلوم نيست براساس كدام نسخه (در مقدمه ذكرى از نسخه اساس يا مقابله نشده است).
از ويژگيهاى (اثر) ارسال المثل است; اين شعر معروف از اوست:
حرمت پير مغان بر همه كس لازم است
سرزده وارد مشو ميكده حمام نيست
و نيز اين شعر كه در همان مايه است:
خموش باش چو زاهد كند ملامت عشق
كه حرف خويش جوابست روستايى را
بس كه زاهد را ز حُبّ زر به خاطر عقده هاست
بر فراز سينه اش دل نيست, قنديل طلاست
فضاى شعرى (اثر) مطابق محيط شيعى عصر صفوى است:
مرا كه خرمى دل ز چشم گريان است
هميشه ورد زبانم دعاى باران است
چراغى از پى حاجت چو لاله روشن كن
به بوستان كه قدمگاهِ سبزپوشان است
بلبشوى دوره شاه سلطان حسين را هم خوب تصوير كرده است:
چون عَلَم هر به اصولى صاحب پيرايه شد
همچو منبر هر جمادى بود صاحب پايه شد
غمزه نرگس فتان تو شهر آشوب است
مى كند هركه تعدّى, به كسى منسوب است!
هجويات شفيعا نيز مايه هاى اجتماعى دارد (مثلاً 179ـ181) و نيز اين شعرها:
هر شب اى زاهد بلا مى بارد از سيماى تو
مى دهد ياد از عسس شب زنده داريهاى تو!
كلمات و اشاراتى كه به كار مواد تاريخ اجتماعى مى خورد در ديوان فراوان است:
ورق گنجفه (87) دلاك (85 و23) تصنيف به معنى سرود عاشقانه (77) جناق (68) عروس براى داماد ترنج پرتاپ مى كرده (74) كوكو به معنى خوردنى (180) تصوير قلمدان (243) قاب بدقمار (238) كباب شامى (71) قفل پيچ (48) كوكِ ساز (49) سوهانِ رومى (41) لباس كربلايى به معناى پارچه مخطط (67) اُشنان (86) شيلان كشيدن (180) عينك (13) بزنگاه (276) رحل مصحف (86)…
از ويژگيهاى شعر (اثر) انتقاد اجتماعى مخصوصاً افشاگرى از صاحبان زر و زور و تزوير است:
در جهان از بس كه قحط آدميت گشته است
هركه را امروز مى بينيم بابِ دولت است
*
دارند بس كه خلق به صاحب زر اعتقاد
هركس مالكِ دو درم شد ابوذر است!
*
در راه انتظارِ مداخل, فقيه شهر
دايم كفِ دعا چو ترازو گرفته است
*
زاهد خشك اين ريا راست نيايد تُرا
همچو عَلَم جامه ات در خورِ اندام نيست
*
زبس كه مردم عالم زيادتى طلبند
زهر كناره برآيد هزار ابن زياد!
*
پيروِ زهّادِ خشك از راستى هرگز مشو
كارشان جز دلخراشى نيست چون سيخ كباب!
*
در پناهِ اهل دولت بيشتر باشد خطر
هر سر سنگى كمينگاهى بود در كوهسار
جالب اين است كه شفيعا نيز با وصف كورى, هوس سفر هند داشته; ولى ظاهراً منصرف شده است:
مى كند ديوانگى گاهى مرا تكليفِ هند
زآنكه آدم رو به هند آورد از باغ جنان
باز مى گويم سخن رس اَر به ملكِ هند بود
طوطى از بهر چه مى افتاد دور از آشيان
با يك بيت زيبا از ملا شفيعا, اين معرفى كوتاه را به پايان مى بريم:
هركس شد آشنا به قلم, روزِ خوش نديد
از اين زبان سياه خرابست كارِ ما عليرضا ذكاوتى قراگزلو قطب الدين شيرازى و علم الانوار در فلسفه اسلامى. جان والبريج. ترجمه جواد قاسمى(چاپ اوّل: مشهد, 1375, 226). مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, صفحه. وزيرى.
حكمت اشراقى يكى از سه مكتب فكرى در فلسفه اسلامى است كه به دست شيخ شهاب الدين سهروردى (549 ـ 587ق) در قرن هفتم هجرى با انتقاد از بعضى اصول فلسفه مشائى و در واكنش به جريان فلسفه ستيزى غزالى, پايه گذارى شد. شيخ اشراق به پيروى از حكماى ايران باستان, گذشته از استدلال منطقى, تهذيب نفس و مجاهده باطنى را نيز در دستيابى به حقايق امور واقع, دخيل مى دانست. قطب الدين شيرازى در تفسير حكمة الاشراق گويد: (حكمة الاشراق اى الحكمة الموسسه على الاشراق الّذى هو الكشف او حكمة المشارقة الذين هم اهل فارس وهو ايضاً يرجع الى الاول لان حكمتهم كشفية ذوقية فنسبت الى الاشراق الذى هو ظهور الانوار العقلية ولمعانها وفيضانها بالاشراقات على الانفس عند تجردها وكان اعتماد الفارسيين فى الحكمة على الذوق والكشف وكذا قدما يونان خلا ارسطو وشيعته فان اعتمادهم كان على البحث و البرهان لا غير) (شرح حكمة الاشراق/12) شيخ اشراق بر پايه اعتقادات خود, مشتغلين به امور فكرى و طبقات دانايان را به چهار دسته تقسيم مى كرده و حكيم الهى را كه متوغل در امور شهودى و مباحث استدلالى بوده, داراى شرافت وجودى و بلند مرتبه تر از فيلسفوف باحث, صوفى سالك و عالم دانا مى داند. (حكمة الاشراق/11)
بعد از مرگ مؤسس مكتب اشراق (شيخ اشراق) شخصيتهاى برجسته دوران اوليه كه به شرح افكار وى همت گماشتند, عبارت بودند از: 1) شمس الدين محمّد شهرروزى; (م: بعد از 678ق) شارح حكمة الاشراق;2) علامه قطب الدين محمّد ابن مسعود شيرازى (م:710ق) شارح ديگر حكمة الاشراق;
3) ابن كمونه (م:683ق) شارح كتاب تلويحات سهروردى; 4) ودود تبريزى(م: پس از 930 ق) شارح الالواح العماديه سهروردى به نام (مصباح الارواح فى كشف حقايق الالواح); 5) محمّد شريف نظام الدين احمد بن الهروى, مترجم و شارح حكمة الاشراق به زبان فارسى (انواريه); 6) اسماعيل بن محمّد ريزى مؤلف حيات النفوس.
منابع فكرى كه شيخ اشراق در بناى مكتب فلسفى مستقل خويش به آنها نظر داشته, عبارتند از: الف ـ تعليمات باطنى هرمسيان; ب ـ فلاسفه يونانى پيش از سقراط چون فيثاغورث و انباذقلس; ج ـ حكمت فهلوانى ايران باستان, كه در نظر سهروردى, اين مكتب ريشه در آراى كيومرث داشته و پس از وى به وسيله افريدون و پس از وى توسط كيخسرو در ايران زمين به كار گرفته شده است; د ـ مكتب فلسفى ادويتاى هند; هـ ـ تعاليم مستدل فلاسفه مشائى بخصوص آراى ابن سينا.
اهم عقايد و آراى فلسفى كه شيخ اشراق در پى ريزى مكتب خود و بر خلاف نظر مشائين ارائه نموده است, عبارت از:
1 ـ به كارگيرى اصطلاحات مكاتب باطنى و تعليمات فلسفه ايران باستان;
2 ـ قبول سلوك قلبى و مجاهدات نفس و تصفيه آن در كنار استدلال برهانى براى راهيابى به حقيقت اشيا;
3 ـ ابتناى علم المعرفه اشراقى بر اضافه اشراقى بين موضوع مدرِك وشىء مدرَك (علم حضورى);
4 ـ اثبات جوهرى مستقل كه واسطه اى ميان مجرد تام و مادى محض است, به نام جوهر مثالى و برزخى;
5 ـ نفى جوهر هيولانى و تركب جسم از ماده و صورت و بناى طبيعى جهان بر اساس نظريه نور;
6 ـ قبول بساطت جوهر جسمانى;
7 ـ ارجاع رؤيت به اشراق با اعتقاد بر اينكه ابصار در نتيجه مقابله شىء مستنير با چشم سالم محقق مى شود;
8 ـ نفى زيادت وجود بر ماهيات در اعيان (اعتباريت وجود);
9 ـ ايراد بر تعريف حدى ارسطوئيان يعنى انكار معرفت تام به حقايق اشياء;
10 ـ اثبات مثل افلاطونى;
11 ـ اثبات گزاره اى واحد به نام قضية ضرورية البتاتة.
12 ـ تقليل مقولات دهگانه مشايى به پنج مقوله نسبت, كيف, كم و حركت و جوهر;
13 ـ پى ريزى نظام ما بعد الطبيعى فرشته شناسى بر اساس تقسيم حقيقت به نور و ظلمت.
قطب الدين شيرازى در ميان شارحان افكار شيخ اشراق از منزلت ويژه اى برخوردار بوده و به سبب اينكه در نقطه تلاقى حكمت اشراقى و مكتب بازسازى شده مشائى قرار داشته, شايسته عطف توجه است. وى توانست با جمع اوليه دو نحله فلسفى دوران خود و تدوين انديشه هاى اشراقى و مشايى در مجموعه هاى مستقل (شرح حكمة الاشراق و درة التاج) راه را براى بنيان حكمت متعاليه به دست ملاصدرا نيز فراهم سازد.
كتاب حاضر پژوهشى است در باب آثار و احوال و انديشه هاى قطب الدين شيرازى كه از زبان انگليسى به فارسى برگردانده شده است. دقت نظر و تلاش مؤلف اين كتاب در بيان انديشه هاى فلسفى حكماى اسلامى, قابل تقدير است; اما قضاوت در اين موضوع كه وى تا چه حد در فهم و استنباط فلسفه قطب الدين و شيخ اشراق موفق بوده, به عهده اهل فن است. مؤلف بيشتر منابع مربوط به شرح حال قطب الدين را ديده و سير تحول زندگى وى و ويژگيهاى اخلاقى او را به استناد منابع موجود بررسى كرده است.
تأمل در متن عبارات و گفته هاى قطب الدين شيرازى و آگاهى از مشرب فيلسوفان پيش از او, بر غناى تحليلى كتاب حاضر افزوده و نقد و بررسى نظريات بعضى از يژوهشگران جديد در زمينه آثار سهروردى و فلسفه اشراق, از نكات مثبت تحقيق حاضر به شمار مى رود.
جان والبريج كاوش از (علم الانوار در فلسفه اسلامى) را در شش بخش آورده است: دوران زندگى و روزگار قطب الدين شيرازى توأم با گزارشى از پيشينه فلسفى او و نقش شيخ اشراق در تحول فلسفه اسلامى سده هفتم در اين بخش بررسى شده است. سالهاى آخر عمر قطب الدين و شاگردان و تأثير فلسفى او پايانِ اين بخش از كتاب را به خود اختصاص داده است. (ص19ـ40)
ساختار حكمة الاشراق و روش فلسفى سهروردى در مكتب فكرى خويش و تمايزات اين نحله با انديشه هاى مشايى, بخش دوم كتاب را تشكيل مى دهد با اين مطالب: هستى شناسى در حكمة الاشراق, مفهوم نور, جهانشناسى اشراق و مبانى آن, نظريه مثل افلاطونى, علم و مشيت الهى و خلاصه اى از ساختار علم الانوار اشراقى.(ص41ـ82)
مؤلف در يك تحقيق ابتكارى به كاوش از (عناصر اشراقى در درة التاج قطب الدين) پرداخته و در ضمن مباحث عمده اى از اين كتاب دشوار و پيچيده ـ كه در فلسفه مشايى نگاشته شده ـ به بيان نظريه اشراقى در باب حقيقت, وجود, اعتبار كليات و علم پرداخته است. مسائلى چون ادراك حسى, علم به ذات, مثل افلاطونى, خصوصيات عقول, سلسله عقول عرضيه و جزئيات صدور عقول كه قطب الدين با نگرش اشراق در دائرة المعارف فلسفى خود آورده, از ديد محققانه مؤلف, پنهان نمانده و عناصر اشراقى اين مباحث, نمايانده شده است. ويژگيهاى حكمت اشراقى به طور خلاصه در پايان اين بخش, مكمل مطالب قبلى در بيان عناصر اشراقى كتاب (درة التاج) قطب الدين شيرازى ذكر شده است.(ص83 ـ 120).
بخش چهارم كتاب حاضر به مباحث عالم مثال و مقام نفس در حكمت اشراقى اختصاص يافته و مؤلف با گزارشى از پيشينه تاريخى علم النفس فلسفى و پاسخ قطب الدين در حل معضل عالم ميانه(مثال) به شيوه استدلالى, به بيان مطالبى در تناسخ از ديدگاه قطب الدين پرداخته است.(ص120ـ148)
بخش پنجم به عنوان خاتمه به بررسى حكمة الاشراق در مسير فلسفه دوران اسلامى و تأثير سهروردى بر درة التاج پرداخته و سخن از شيوه شيخ اشراق در تدوين حكمت اشراقى به ميان آمده است. از نظر مؤلف شيوه شيخ مورد توجه شارحان بعدى وى قرار داشته و آنان نيز همراه با نگارش آثارى در فلسفه مشاء به روش استدلالى, تأليفاتى در مسائل اشراقى هم عرضه مى داشتند, نظير كارى كه شيخ اشراق در تدوين و تأليف كتاب المشارع والمطارحات به سبك مشاء به عنوان مدخل حكمة الاشراق انجام داده و يا دبيران كاتبى كه با نگارش حكمة العين از مسائل منطقى شروع و به مباحث علم النفس و فرجام شناسى دينى ختم مى شده است.(ص149ـ153)
بخش ششم كتاب حاضر, در بردارنده پنج پيوست در خصوص مطالب ذيل است: منابع زندگى قطب الدين شيرازى (پيوست 1); شاگردان قطب الدين (پيوست 2); آثار قطب الدين (پيوست 3); قطب الدين وابن عربى (پيوست 4); و ترجمه رساله اى از علامه شيرازى در تحقيق عالم مثال و جواب سؤالهاى يكى از فضلا (پيوست 5).
متن رساله علامه شيرازى در تحقيق عالم مثال در بخش هفتم كتاب جاى گرفته كه به لحاظ تصحيح آن و درج نسخه بدل ها, از اهميت خاصى برخوردار است.(ص197ـ215)
كتابنامه و نمايه اعلام, پايان بخش كتاب حاضر است. على اصغر حقدار زبان دين. اميرعباس على زمانى. (قم, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 1375), 301ص, وزيرى.
وما ارسلنا من رسولٍ الاّ بلسان قومه
پس از پيدايش و رشد و شكوفايى علم جديد (و بويژه فيزيك نيوتونى) و قدرت معجزه آساى آن در حل مشكلات معيشتى و معرفتى بشر و دادن قدرت تصرّف در طبيعت, برخى از فيلسوفان و عالمان علوم تجربى به اين نتيجه نادرست رسيدند كه: تنها روش معتبر و قابل اعتماد و عمومى براى رسيدن به حقيقت روش مشاهده تجربى است و هر روش ديگرى (فلسفى, عرفانى, ديني…) غير قابل اعتماد بوده و كاملاً شخصى است. به موجب اين اعتقاد (علم تجربى) نمونه اعلاى معرفت بوده و هرچه بيرون از قلمرو علم بود, احساس و جادو و خرافه و… انگاشته مى شد. كم كم علاوه بر روش علمى كه تنها روش معتبر و قابل اعتماد دانسته مى شد, زبان علم نيز به عنوان تنها الگوى زبان معنا دار و معرفت بخش قلمداد شده و هر زبان ديگرى (زبان فلسفه, زبن هنر, زبان دين, زبان عرفان و…) بى معنا شمرده شد.
اوايل قرن بيستم گروهى از فيزيكدانان و رياضيدانان و فيلسوفان حلقه اى را در وين پايتخت اطريش تشكيل دادند, كه تلاش مى نمود تا ياوه هاى فلسفه و هنر و دين را از زبان علم زدوده و تنها زبان معنادار و اثبات پذير را (زبان علم) معرفى نمايد, هرچند كه عمر حلقه وين و فلسفه آنها بسيار كوتاه بود (كمتر از دو دهه) ولى تاثيرى كه آن جريان (پوزيتويسم منطقى) بر معرفت شناسى, فلسفه علم و فلسفه دين نهاد, تاثيرى شگرف و غيرقابل انكار است.
پيدايش بحث زبان دين و مقايسه آن با زبان علم و هنر و فلسفه و دم زدن از قابليت اثبات يا ابطال تجربى مدعيّات اين زبان از جمله نتايج و ثمرات اين حادثه فلسفى بود.
ويتگنشتاين اوّل كه با نوشتن كتاب (رساله منطقى ـ فلسفى) بنياد پوزيتويسم منطقى را نهاد و كتاب او در حلقه وين, خط به خط و كلمه به كلمه همچون كتاب مقدس بحث مى شد, در دوره دوم عمرش كتاب ديگرى به نام (تحقيقات فلسفى) نوشت كه به منزله خط بطلانى بر ادّعاهاى فلسفه اوّل او شمرده مى شد; با تاليف اين كتاب او بنياد فلسفه تحليل زبانى را پى افكند كه امروزه رايجترين و غالبترين فلسفه قابل قبول در كشورهاى انگليسى زبان است.
ويتگنشتاين دوم به درستى متوجه شد كه زبان علم تنها زبان معيار نبوده و به هيچ وجه نمى توان آن را تنها زبان معنادار شمرد. او در اين فلسفه جديدش به تنوّع كاربردهاى زبان در عرف مردم توجّه نموده و با تعبير زيباى (بازيهاى زبانى) زبان علم را تنها يكى از انواع بى شمار بازيهايى زبانى دانست.
زبان علم از دنياى عالمان حكايت مى كند و زبان دين از دنياى متديّنان و زبان عرفان از دنياى پرشور عارفان و هريك از اين زبانها قواعد خاص خود را داشته و كاربرد و مصرف مخصوص به خود را دارد به هيچ وجه نمى توان با زبان علم (رياضيات) از دنياى پر از لطافت عارفان پرده برداشت.
بنابراين هريك از اين زبانها قلمرو خاص خود را داشته و با معيارهاى ويژه اى مورد بررسى و ارزيابى قرار مى گيرند او اشتباه اصحاب و طرفداران حلقه وين را در اين مى دانست كه تنها به يكى از انواع مختلف بازيهاى زبانى توجّه نموده و آن را معيار و ملاك براى همه چيز قرار داده اند.
پيدايش اين فلسفه ها و نيز پيدايش تعارض بين ظواهر كتاب مقدّس و داده هاى علم جديد و پناه بردن مفسّران كتاب مقدس و متكلمان به راه حلهاى زبانى و تاويلى, روز به روز بحث زبان دين را فربه تر نموده تا جايى كه اين بحث يكى از اصلى ترين مباحث فلسفه دين و كلام جديد شمرده مى شود.
كتاب زبان دين كه به سعى و اهتمام آقاى اميرعباس على زمانى تاليف شده است, براى نخستين بار در زبان فارسى تبيين و موشكافى اين مسأله را وجه همّت خود قرار داده و تلاش نموده است تا با طرح اين مسأله, راه حلها و ديدگاهها مختلف را در مورد آن نقد و بررسى نمايد.
يكى از نقاط مثبت كتاب اين است كه مؤلف در ابتداى كتاب با ارائه (ساختار كلى بحث زبان دين) تصوير كلى و چشم انداز روشنى از كل بحث زبان دين ارائه نموده است تا خواننده اى كه آشنايى چندانى با اين مباحث فنى و دقيق ندارد, آمادگى كافى پيدا نموده و بتواند با بصيرت هرچه بيشترى با سوالات و پاسخهاى اين بحث مواجه شود. در اين بخش از كتاب, نقطه آغاز بحث, علل پيدايش آن و اصلى ترين ديدگاههاى رايج در اين باب مورد توجّه قرار گرفته است.
از آنجا كه يكى از اصلى ترين بحثهاى اين كتاب, بحث معنادارى زبان مى باشد, مؤلف قبل از هر چيز در فصل اوّل مقصود از معنا را روشن نموده و با ارائه تئوريهاى مختلف در اين باب, زمينه را براى طرح معنادارى زبان دين فراهم نموده است در اين فصل تئوريهاى مصداقى, ايده اى, رفتارگرايانه و كاربردى مورد بحث و نقّادى قرار گرفته است.
علاوه بر بحث از تئوريهاى معنا (و معناى معنا), معيار معنادارى نيز بررسى شده و دليل روى آوردن به اين بحث و معيار تجربى معنادارى و اتميسم منطقى نيز به بحث و نقد گذاشته شده است.
فصل دوم كتاب زبان دين به بررسى (معنادارى زبان دين) مى پردازد. بسيارى از كسانى كه تحت تاثير افكار پوزيتويستى قرار داشتند زبان دين را فاقد مضمون معرفتى شمرده و صرفاً بيانگر احساسات شخصى و يا وسيله اى براى پيدايش و حمايت حيات اخلاقى مى شمردند. در اين فصل اين ديدگاه نقادى شده و اثبات گرديده است كه زبان دين نيز مانند زبان علم معنادار بوده و ناظر به جهان خارج است در اين فصل, الهيات و ابطال پذيرى (سمپوزيوم معروف فلو, هير و ميچل), ديدگاه يان كرومبى در امكان و معنادارى گزاره هاى كلامى, ديدگاه جان هيك در باب تحقيق پذيرى اخروى گزاره هاى دينى, ديدگاه بريث ويت در باره زبان دين به عنوان افسانه اى مفيد و در پايان اين فصل ديدگاه ويتگنشتاين دوم در مورد زبان دين به عنوان بازى زبانى مستقل بحث و نقد شده است. مؤلّف در اين فصل تلاش نموده كه علاوه بر طرح روشن هر يك از ديدگاههاى متفكران و فيلسوفان دين ياد شده به نقد و بررسى و طرح اشكالات ديدگاههاى مذكور بپردازد و همين امر سبب شده تا كتاب را از حالت گزارش آرا ديگران خارج نموده و به تعقّل و تفكر درباره آرا نيز اهتمام ورزد.
در فصل سوم: تلقى مهم ديگرى كه از زمان توماس آكويناس به اينسو در باب زبان دين رايج بوده, نقد و بررسى شده است. در اين فصل نخست مشكل معناشناختى اوصاف الهى مطرح شده و پس از طرح روشن اين مشكل, نظريه تمثيلى توماس آكويناس كه يكى از پيچيده ترين ديدگاهها در اين باب است, تبيين و تحليل و نقد و بررسى شده است. راه حل جان هيك و كرومبى در اين باب مطرح شده و اشكالات هر يك از اين دو ديدگاه نيز بيان شده است. در پايان اين فصل به ديدگاه حكمت متعاليه و راه حل آن براى مشكل معناشناختى اوصاف الهى اشاره شده است.
فصل چهارم: سراسر به تبيين, تحليل و نقد و بررسى (تلقى نمادين از زبان دين) مى پردازد. در اين فصل ابتدا بيانى اجمالى از نظريه پال تيليش ارائه شده و سپس به تعريف نماد و خصيصه هاى آن, خصايص مشترك نمادها, نمادهاى دينى, مراتب نمادهاى دينى, نمادها و اساطير, معيار صدق و اعتبار نمادهاى دينى و در پايان به نقد و بررسى ديدگاههاى پل تيليش پرداخته شده است.
كتابنامه نيز مشتمل بر معرفى مقالات و كتابهاى انگليسى و فارسى مورد استفاده مولّف در اين بحث مى باشد و نشان دهنده اين است كه مولّف به خوبى توانسته بحث زبان دين را از منابع اصلى آن استخراج نمايد.
(زبان دين) اوّلين كتاب از مجموعه (مطالعات و تحقيقات كلامى جديد) است كه در (مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم) سامان مى يابد. اين آثار, مجموعه اى است ارزشمند كه اميد است در پژوهشهاى كلام جديد افقهاى تازه اى بگشايد. عليرضا سلامى مبانى فلسفه مسيحيت. اتين زيلسون. مترجمان محمد محمدرضايى, سيد محمود موسوى (قم, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 1375) 526ص, وزيرى.
كتاب مبانى فلسفه مسيحى ترجمه كتاب Elements of Christian philosophy Garden City. New York 1960. 385p تاليف اتين ژيلسون است كه توسط دو تن از انديشوران حوزه يعنى جناب آقاى محمد محمد رضايى و سيد محمود موسوى به فارسى برگردانده شده است. ترجمه آثار گرانبهاى از اين دست, بسيار نيكو و شايسته و چنين رويكردى به مسائل جديد فلسفى و كلامى در حوزه مبارك است.
اتين ژيلسون يكى از متفكران الهى مغرب زمين است كه با تسلط كافى به مبانى فلسفى و كلامى غرب به تحليل و نقد آنها مى پردازد. ژيلسون در كشور ما فردى شناخته شده است كه آثار چندى از آن ترجمه و نشر گرديده است; از قبل: نقد تفكر فلسفى غرب, عقل و وحى در قرون وسطى; خدا در فلسفه و اينك يكى ديگر از آثار گرانبهاى او به فارسى ب
معرفيهاى گزارشى
كليات
المعجم المفهرس لألفاظ الأحاديث عن الكتب الأربعه ج3
جمعى از محققان. (چاپ اوّل: تهران, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى, 1374. 712ص, وزيرى.
اين كتاب واژه يابى است دقيق در جهت يابيدن احاديث (كتب اربعه). مؤلفان كه اكنون سالهاست به اين پژوهش اشتغال دارند كوشيده اند با بكارگيرى شيوه هاى كارآمد از يك سو از حجم كتاب بكاهند و از سوى ديگر كارآمدى آن را افزون سازند, از جمله دقت در احاديث مشابه و فيش بردارى دقيق آنها و ادغام بخشهاى مشابه و…, به هنگام نشر مجلد اوّل اين مجموعه از چگونگى آن و روش بكار گرفته شده در آن به تفصيل سخن رفته است. اين جلد ويژه حرف (باء) است.
تصنيف نهج البلاغه
لبيب بيضون. (چاپ دوم: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 999ص, وزيرى.
اين كتاب دقيقترين و گسترده ترين فهرست موضوعى نهج البلاغه به زبان عربى است, مؤلف موضوعات نهج البلاغه در ده موضوع اصلى, و 429 موضوعى فرع رده بندى كرده و در ذيل عناوين بخشهايى از نهج البلاغه كه بدان عنوان دلالت مى كرده است ثبت كرده است. عقايد, عبادات و معاملات, امامت و امامان(ع), سيره علوى, جنگهاى على(ع) به هنگام خلافت, حكومت و سياست علوى, شئون اجتماعى انسان و شئون آن, موعظه ها و پندها, خلقها و خويها (نيك و بد) عناوين اصلى اين مجموعه است.
موسوعة مصادر النظام الأسلامى
عبدالجبار الرفاعى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, 1375). 10ج, وزيرى.
كوششى است عظيم در بازشناسى منابع و مصادر موضوعاتى از فرهنگ اسلامى. پيشتر و در ضمن گزارش پژوهشهاى در آستانه نشر و با عنوان (مصادر النظام الأسلامى) از اين مجموعه سخن گفته ايم (شماره9/50) در آن ياد كرد آورده ايم كه اين كتابشناسى عظيم ذيل هفت عنوان كلّى عرضه مى شود اكنون يادآورى كنيم كه عنوان كلى به ده عنوان رسيده است بدين سان: الأقتصاد الأسلامى, الأجتهاد والتجديد, القضاء والفقه الجنايى, الفن الأسلامى, التربية والتعليم, المرأة والأسره فى الأسلام, الأعلا والتبليغ الأسلامى, الأمامه والسياسه, الحرب والسلم فى الأسلام, اسلمه المعرفة….
در يادكردِ د شده به اهميت پژوهشهايى از اين دست اشاره كرده ايم اكنون ضمن دست مريزاد به مؤلف و سپاس از مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, كه بار گران نشر اين پژوهش عظيم را بر دوش كشيده است يادآورى مى كنيم كه اين مجموعه نيازمند معرفى تفصيلى است كه بتوفيق خداوند به آن خواهيم پرداخت. قرآن و حديث
فاطمه گلواژه آفرينش
واحد خواهران, دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم. (چاپ ششم: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم, 1375). 167ص, رقعى.
اين كتاب مشتمل است به سه (چهل حديث) درباره شخصيت حضرت زهرا(س), جايگاه و حقوق زن و وظايف همسرى به ضميمه سه پيام از احياگر تفكر دينى حضرت امام خمينى رضوان الله عليه و بحثى درباره حقوق زن از استاد شهد مرتضى مطهري….
تفسير راهنما ج5
اكبر هاشمى رفسنجانى. (چاپ اوّل: قم). 612ص, وزيرى.
نگاهى است نو با شيوه اى نو به مفاهيم و موضوعات قرآن كريم. اين مجموعه بر پايه يادداشتها و تأملها و نگاشته هاى ارجمند حضرت حجت الاسلام والمسلمين هاشمى رفسنجانى رياست محترم جمهورى, و با پژوهش گسترده تنى چند از فاضلان تدوين مى يابد. و حقاً در ارائه مفاهيم و موضوعات قرآن كريم سودمند است و كارآمد و راهگشا و راهنما. اين مجلد مشتمل است بر تفسير آيات سوره انعام و از سوره اعراف تا آيه 41 .
تفسير راهنما ج6
اكبر هاشمى رفسنجانى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 656ص, وزيرى.
اين مجلد مشتمل است بر تفسير آيات سوره اعراف از آيه42 تا پايان سوره و آيات سوره انفال از 1 تا 75.
درباره چگونگى اين تفسير و شيوه عرضه مطالب و مفاهيم در آن پيشتر سخن گفته ايم. (آينه پژوهش, شماره 18/19).
على و قرآن
سيد رضا تقوى دامغانى. (چاپ اوّل: تهران, شركت احياى كتاب, 1374). 85ص, رقعى.
پژوهشى است درباره قرآن از نگاه على(ع). پس از پيشگفتار ابتدا ابعاد شخصيت على(ع) نمايانده شده است و آنگاه در ذيل عناوين به جايگاه قرآن از نگاه على(ع) چگونگى تفسير آن و شيوه هاى استدلال آن امام بزرگوار به قرآن, و ابعاد گسترده آگاهى على(ع) از علوم قرآن گزارش شده و در پايان با عنوان (على و غربت قرآن) عدم تحقق عينى آموزه هاى رهايى بخش و دشمن كوب قرآن در برخى از جوامع اسلامى پرداخته شده است. و اين همه از نگاه على(ع), در آينه زمان و براساس راويان تبيين گشته است.
نور ملكوت قرآن ج3
سيد محمد حسين حسينى طهرانى. (چاپ اوّل: مشهد, انتشارات علامه طباطبايى, 1416). 413ص, وزيرى.
مجلد سوم از مجلدات چهارگانه مجموعه اى است با عنوان يادشده درباره قرآن كريم. در اين مجلد موضوعات جهاد داخلى و خارجى, مسأله بردگى, تربيت انسان كامل از نگاه قرآن به بحث نهاده شده است و مطالب سودمندى درباره تدبر و تأمل در قرآن, آداب تلاوت قرآن, عظمت قرآن, سير قرآن در آيات انفسى, نقش قرآن در جانهاى مستعد و نفوس مؤمنان, گزارش شده است.
نور ملكوت قرآن ج4
سيد محمد حسين حسينى طهرانى. (چاپ اوّل: مشهد, انتشارات علامه طباطبايى, 1417). 510ص, وزيرى.
چهارمين بخش از مجموعه بحثهاى مرتبط با قرآن است با عنوان ياد شده. در اين مجلد از ابعاد گسترده علوم قرآن و اعجاز قرآن سخن رفته است و مسؤوليت مؤمنان و مسلمانان در برابر قرآن بازگو شده است.
و در سنجش آموزه هاى والاى قرآن با اناجيل, عظمت و فرازمندى قرآن به گونه اى شايسته نشان داده شده است برخى از عناوين آن چنين است: آيات آفاقيه قرآن دعوت به مكارم اخلاق و توحيد دارد, جمع آورى قرآن و مسائل مربوط به قرائت. قاطعيت و واسعيت قرآن, سستى اناجيل اربعه, آيات قرآن در تعبيراتش ادب خاصى دارد, احوال بعضى از حافظان و….
فرهنگ فرزانگى
م ـ ناصر. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات دارالحديث, 1375). 87ص, رقعى.
ترجمه اى است گويا از كلام بلند حضرت امام موسى بن جعفر(ع) خطاب به هشام بن حكم متكلم و محدث بزرگ شيعى, درباره خرد, خردورزى و… كه با نام زيباى (فرهنگ) فرزانگى نشر مى يابد اين مجموعه در منابع كهن از جمله, اصول كافى, تحف العقول و… آمده است.
در معبد عشق. محمد صلواتى
(چاپ اوّل: قم, مركز نشر علوم دانشگاهى, 1375). 79ص, رقعى.
ترجمه اى است موزون و آهنگين از دعاهاى كميل, عرفه و مناجات شعبانيه, همراه با متن دعاها و….
كتابنامه بزرگ قرآن كريم ج4
محمد حسن بكايى. (چاپ اوّل: تهران, دانشگاه امام صادق(ع) مركز فرهنگى نشر قبله, 1375). 482ص, وزيرى.
اين مجلد از مجموعه عظيم كتابشناسى نگاشته هاى قرآن است كه با حرف (ت) آغاز مى شود و تا (تغ) پيش مى رود. پيشتر از اهميت و چگونگى اين پژوهش به تفصيل سخن گفته ايم. (ر.ك: آينه پژوهش, 37/60) فقه
احكام زندان در اسلام
احمد وائلى, ترجمه محمد حسن بكايى. (چاپ چهارم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1375). 453ص, وزيرى.
اين كتاب از اولين آثارى است در اين موضوع به قلم آمده است و تا حدودى جامع هم هست. زندان در لغت و در قرآن و حديث, زندان و حكم آن در قرآن, مشروعيت زندان از نگاه سنت, اجماع, ديدگاه عقل, زندان در طول تاريخ اسلام, شرايطى كه محكوم به زندان بايد دارا باشد, حبس از ديدگاه شريعت و قانون, اقسام زندان, هزينه زندان و زندانيان, مراعات زندانيان, امام على(ع) و زندان در نگاه آن بزرگوار و جايگاه وى در تأسيس و چگونگى آن, آزاد شدن زندانى از نظر شريعت و قانون, نمونه هايى از احكام زندانيان و… از جمله عناوين اين كتاب است.
مترجم محترم در مقدمه اى درازدامن و نيز در توضيحات بسيار در پايان فصلها مطالب فراوانى بر متن كتاب افزوده و عملاً كتاب را به گونه ترجمه و تأليف عرضه كرده است.
آيين دادرسى كيفرى ج1
محمد آشورى. (چاپ اوّل: تهران, سازمان تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها, 1375). 245ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب در دو بخش موضوعاتى از آيين دادرسى را به پژوهش نهاده است. در بخش اوّل كليات بحث آمده است و تحولات آيين دادرسى كيفرى گزارش شده است. و در بخش دوم از (دعاوى ناشى از جرم) سخن رفته است. برخى از عناوين اين بخش چنين است:
اعلام جرم عمومى در قوانين موضوعه ايران, تاريخچه و نقش دادسرا, شكايات, اعلامات و گزارشهاى ضابطان, علل سقوط دعوى عموم, دعواى خصوصى, اقسام ضرر و….
اقتصادنا
سيد محمد باقر صدر. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1417). 924ص, وزيرى.
كتاب (اقتصادنا) شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر, مشهورتر از آن است كه نياز به معرفى داشته باشد. اين چاپ ويژگيهايى دارد كه بايد بدان اشاره كنيم. دفتر تبليغات اسلامى شعبه خراسان به تحقيق و تصحيح آن همت گماشته و با حروفچينى نو و افزونيهايى شايسته آن را نشر داده است. تحقيق دقيق متن و استوارسازى آن, استخراج منابع و مصادر كتاب و اشاره به منابع و مصادرى براى تكميل بحثهاى كتاب, شرح برخى از اصطلاحها, فرهنگ اقتصادنا كه گزارش واژگان كتاب است با معناى فارسى آن, فهرستهاى كارآمد از جمله فهرست روايات, اعلام, مصطلحات كتابها و منابع, و… از جمله تلاشهايى است كه محققان براى سهل الوصول ساختن مطالب كتاب سامان داده اند.
قرض الحسنه
محمد حسين ابراهيمى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 120ص, رقعى.
اين كتاب در ضمن, شش فصل و يك ضميمه مباحث مرتبط با قرض الحسنه را به بحث نهاده است. چاپ اوّل كتاب به سال 71 نشر يافته و اكنون ويرايش دوّم آن نشر مى يابد. عناوين فصول چنين است:
قرض الحسنه در تاريخ, قرض الحسنه در قرآن, قرض الحسنه در سنت, قرض الحسنه در فقه, اقتصاد جديد و قرض الحسنه, قرض الحسنه در قانون, و در ضميمه كتاب, قانون قرض الحسنه در جمهورى اسلامى گزارش شده است. فلسفه و كلام
اصل عليت در فلسفه و كلام
محمد حسن قدردان قراملكى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 207ص, وزيرى.
مؤلف در مقدمه كتاب از ضرورت بحث علت در اين عصر سخن گفته است, و آنگاه در بخش اوّل به سير تاريخى بحث پرداخته است.
بخش دوم ويژه بررسى و تحليل اصل عليت است. تعريف عليت منشأ تصور عليت, تحليل اصل عليت, ادلّه اصل عليت و… در بخش سوم احكام عليت آمده است, رابطه عليّت با تجربه, رابطه عليت با معجزه, عليت و اختيار و… و بالاخره در بخش چهارم به دلايل مخالفان عليت پرداخته, و آنها را نقد و بررسى كرده است.
چشم براه مهدى (عج)
جمعى از نويسندگان. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 496ص, وزيرى.
بانيان مجله حوزه شماره هاى 72ـ71 را ويژه حضرت مهدى(عج) ساختند, كه با استقبال خوانندگان مواجه شد. اكنون همان دو شماره در هيئت كتاب عرضه شده است, عناوين كتاب چنين است:
امام زمان(عج) و رسالت حوزه هاى علوم دينى, ارتباط با امام زمان(عج) در عصر غيبت, حكومت اسلامى در عصر انتظار, زندگى دينى پيش از ظهور, بررسى نشانه هاى ظهور, نگاهى به تولّد و زندگى امام زمان(ع), موافقان و مخالفان مهدى(عج), فلسفه غيبت در منابع كلام شيعى, امام مهدى(عج) در آثار شخصيتهاى اسلامى. كتاب در موضوع خود اثرى است جالب و خواندنى.
حيات پس از مرگ
على محمد اسدى. (چاپ هفتم: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 156ص, رقعى.
اين كتاب پژوهشى است درباره عالم برزخ از نگاه قرآن و سنت. برخى از عناوين آن چنين است: برزخ چيست؟ برزخ از ديدگاه قرآن و سنت, ترسيمى از حيات برزخى, برزخ كجاست, تجسم عمل, پاداشها و كيفرها, در آستانه خروج.
مطالب كتاب با نثرى روان به قلم آمده و از بحثهاى تخصصى موضوع به دور است; از اين روى براى عموم مردم و خواننده متوسط الحال سودمند است و كارآمد.
درسهايى از فلسفه اسلامى
عبدالجواد ابراهيمى. (چاپ اوّل: قم, انتشارات شفق, 1375). ص, وزيرى.
مؤلف ابتدا كتاب ارجمند علامه طباطبايى رضوان الله عليه (بداية الحكمه) را تحرير كرده كوشيده اند براى نوآموزان فلسفه آن را سهل الوصول سازند. آن كتاب با عنوان (تحرير بداية الحكمة) نشر يافته است. و آنگاه خود به ترجمه آن همت گماشته اند. مؤلف مى گويد (كوشيده است) ترجمه اى دقيق و هماهنگ با متن و در عين حال سليس و روان ارائه دهد. به گونه اى كه خواننده گرامى به راحتى بر مطالب متن دست يابد و به آسانى بر مباحث پيچيده فلسفى چيره شود.
تاريخ معرفت شناسى
ديويد, و. هاملين, مترجم شاپور اعتماد. (چاپ اوّل: تهران, پژوهشگاه علوم انسانى مطالعات فرهنگى, 1375). 132ص, وزيرى.
اين كتاب ترجمه مدخل (تاريخ معرفت شناسى) دايرةالمعارف فلسفه, ويراسته, پل ادوارد است, كه به گونه اى مستقل نشر مى يابد, اين مدخل با همه كوتاهى و اجمال از وسعت اطلاعات شايسته اى در اين موضوع برخوردار است. ماهيت معرفت شناسى, فلسفه يونان, ارسطو, فلاسفه عصر هلينيسم, تفكر قرون وسطى, عقل گرايى قرن هفدهم, تجربه گرايى انگليسى, كانت, فلسفه دوره متأخر قرن نوزده, از جمله عناوين اين مجموعه است.
فلسفه چيست؟!
رضا داورى اردكانى. (چاپ دوم: تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1374). 363ص, وزيرى.
اين كتاب به آهنگ تبيين ماهيت فلسفه و چگونگى پيوند آن با اوضاع و احوال تاريخى و اجتماعى و روشن ساختن ادوار آن در تاريخ به قلم آمده و در سه بخش سامان يافته است. در بخش اول و با عنوان فلسفه چيست؟ معناى علم در نظر متقدمان و متجددان, فلسفه در ادوار تاريخ, سنت فلسفه با اوضاع و احوال تاريخى و اجتماعى و… به بحث نهاده شده است و در بخش دوم آرا و انديشه هاى سه فيلسوف و متفكر بزرگ غربى گزارش شده است.
در بخش سوم و با عنوان (كلياتى در باب فلسفه و كلام اسلامى) به پيدايش كلام پرداخته شده است و در باب معتزله, اشاعره كلام شيعه تاريخ فلسفه و فلسفه اسلامى, آغاز فلسفه در تاريخ دوره اسلامى و… سخن رفته است. اخلاق و عرفان
مبانى عرفانى و تصوّف
محمد حسين بيات. (چاپ اوّل: تهران, دانشگاه علامه طباطبايى, 1374). 230ص, وزيرى.
اين كتاب در هفت گفتار به مباحث مرتبط با مبانى تصوّف و عرفان پرداخته است, تعريف عرفان و تصوف در گفتار اوّل آمده است و در گفتار دوم از واژه صوفى و تاريخ پيدايش آن سخن رفته است. چگونگى شكل گيرى عرفان و تصوّف در ايران در گفتار سوم آمده است, و در گفتار چهارم مسائلى مهم از عرفان و تصوّف مانند وحدت وجود, ولايت انسان كامل و… به بحث نهاده شده است. گفتار پنجم ويژه برخى مسايل برجسته عرفان عملى است و در فصلهاى واپسين درباره اصطلاحات عرفانى و سير تكاملى عرفان و تصوّف سخن رفته است.
اسس التربية والتعليم
محمد رضا فرهاديان. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, 1375). 376ص, وزيرى.
مؤلفان در اين كتاب كوشيده اند تا اصول و مبانى تعليم و تربيت را براساس آيات و روايات عرضه كنند. كتاب در شش فصل سامان يافته است, شناخت انسان شيوه ها تربيت, اهداف تعليم و تربيت و نتايج تربيت از جمله عناوين كتاب است. گاه در سرآغاز عناوين توضيح و تبيين از عنوان آمده است و غالباً عناوين است و ذيل آن نصوصى كه بر آن دلالت دارد.
تربيت و شخصيت انسانى ج3
سيد مجتبى هاشمى ركاوندى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 200ص, وزيرى.
مؤلف در ضمن يازده بخش مسائلى درباره تربيت و شخصيت انسانى را به بحث نهاده است. اين كتاب جلد سوم از مجموعه است كه مؤلف آنها را بدين آهنگ به قلم مى آورد. در بخش اوّل از ضرورت تربيت دينى سخن گفته, و در بخش دوم ضرورت تربيت اجتماعى را به بحث نهاده است, ضرورت تربيت سياسى, تربيت اقتصادى و اجتماعى, تربيت و مديريت آموزشى, تربيت انسانى و تاريخ اجتماعى, تربيت و هنر انسانى, شخصيت اجتماعى و نقش آن از جمله ديگر مباحث كتاب است.
اعتكاف سنتى محمّدى
رحيم بهارلو. (چاپ اوّل: تهران, سازمان تبليغات اسلامى, 1375). 120ص, رقعى.
مؤلف در اين كتاب در ضمن سه فصل از اهميت, فضيلت احكام و آداب اعتكاف سخن گفته است. در فصل اوّل پيشينه تاريخى آن را بحث كرده و راههاى احيا و گسترش اين سنت انسان ساز و عظيم را بازگفته است و در فصل دوم احكام و آداب اعتكاف را گزارش كرده است. فصل سوم با عنوان (مراقبات اعتكاف) مراقبت بر اخلاص, مراقبات حضور در خانه خدا, جوهر و جان اعتكاف و… معتكفان و عابدان و پاسداشت اين سنت والاى دينى فراخوانده است.
آگاهى و مسؤوليت
محمد محمّدى رى شهرى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 110ص, رقعى.
در اين كتاب كه چاپ اوّل از ويرايش دوم آن است, و پيشتر بارها به چاپ رسيده بوده است. مؤلف در ضمن فصولى از جايگاه والاى علم, عالمان و مسؤوليت دشوار آنان سخن گفته و در پرتو آموزه هاى دين چگونگى عالمان مسؤوليت ناشناس را برنموده است. عناوين آن چنين است: كدام دانش, آگاهان بى مسؤوليت, مسؤوليت آگاهان, فريب نخوريد و….
مسجد نمونه. رحيم نوبهار
(چاپ اوّل: تهران, ستاد اقامه نماز, 1375). 96ص, پالتويى.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است بر پايه آيات و روايات, ويژگيهاى مسجد نمونه را, در ابعاد گونه گون, عبادى, تربيتى, فرهنگى, اجتماعى, سياسى, و نظامى گزارش كند. كتاب ترتيبى نيكو دارد و با اختصار و نيك گزينى مطالب, مجموعه اى شده است خواندنى. تاريخ
بزرگداشتها در اسلام
سيد جعفر مرتضى عاملى ترجمه محمد سپهرى. (چاپ اوّل: قم, انتشارات پارسايان, 1375). 192ص, رقعى.
ظهور و بروز وهابيت با پيشينه اى از انديشه هاى حنبلى و ابن تيميه و… در جهان اسلام و در ساحت تفكر اسلامى, حادثه اى شگفت بود. برخى از آنچه را كه اينان ساخته و پرداخته اند در ابتدا كه بدان نگريسته شود به شوخى مانندتر است تا سخن و موضعى جدى. و از جمله آنهاست حرمت احتفالها و بزرگذاشتها به مناسبتهاى مذهبى و از جمله ميلاد رسول الله(ص) و….
اين حكم را هيچ عقل سليمى نمى پذيرد, امّا گاهى مى شود كه ديوانه اى سنگى بر چاهى مى افكند و دهها عاقل را به زحمت مى افكند تا آن را بيرون آورند. و اين حكم از جمله آنهاست. علاّمه سيد جعفر مرتضى در اين كتاب كوشيده است تا براساس دلايل قرآنى, روايى و در پرتو اسناد تاريخى به اين انديشه واهى و دلايل واهى تر پاسخ گويد, كتاب گو اينكه سمت و سوى پاسخ به مخالفان بزرگداشتها را دارد, امّا فوايد تاريخى و كلامى و حديثى آن نيز براى محققان بسى سودمند است.
ماهيت قيام شهيد فخ
سيد ابوالفضل رضوى اردكانى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 278ص, وزيرى.
پژوهشى است گسترده درباره زندگانى, قيام و پيامدهاى قيام چهره خونين تشيع, حسين بن على مشهور به شهيد (فخ).
اين كتاب بخشى است از پژوهش كه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى در بازشناسى نهضتهاى زمان امامان(ع) سامان مى دهد. مؤلف در يازده فصل اين پژوهش را به فرجام برده است. عناوين فصلها چنين است: ويژگيهاى شخصى, ولادت و دوران كودكى و فضايل حسين رهبر قيام فخ, روايات و اقوال فلسفه قيام. اهداف قيام, زمينه و مقدمات قيام, قيام, پس از شهادت, مراثى و اشعار, قيام ديلم ادريس بن عبدالله.
فريادگر قرن
جمال الدين اسدآبادى. (چاپ اوّل: قم, مؤسسه فرهنگى توحيد, 1375). 112ص, رقعى.
گزارشى است كوتاه از زندگانى, مبارزات و سوانح حيات بيدارگر اقاليم قبله و بنيادگذار نهضتهاى اسلامى معاصر سيد جمال الدين اسدآبادى و….
جلوه ربانى
عبدالجواد غرويان. (چاپ اوّل: قم, انتشارات شفق, 1375). 152ص, رقعى.
خاطراتى است خواندنى در حالات معنوى, عرفانى, رفتار و تقيدات دينى فقيه جليل القدر مرحوم آيت الله حاج ميرزا جواد آقاى تهرانى و….
حبيب بن مظاهر
جواد محدثى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 56ص, پالتويى.
وه! چه شكوهمند است چهره نورانى مردى با محاسن سپيد, قامتى استوار و سينه اى ستبر در هفتاد و پنج سالگى كه با عظمتى به بلنداى تاريخ مى ايستد و در راه حراست از جان فرزند رسول الله(ص) به خون مى غلتد, چنين است حبيب بن مظاهر صحابى جليل رسول الله و همگام رشيد على(ع) و همبر و ياور آل الله, كه بهشت برين جايگاهش باد. اين نگاشته ترسيمى است گويا, دلپذير و خواندنى از زندگى, انديشه مواضع, دانش و شهادت, اين چهره منوّر و پرشكوه و خونين و نگاهى است به حيات سراسر اقدام و تعهد اين عابد مسلّم.
مسلم بن عقيل
جواد محدثى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 78ص, پالتويى.
مسلم, پيك جهاد و شهادت, سفير آزادى و حريت و چهره منوّر پاكى و قداست است, و اين نگاشته گزارشى گويا با قلمى روان از زندگانى جهاد, و شهادت آن بزرگوار.
مسلم بن عقيل كيست؟ خانواده شهيدپرور, سفير انقلاب كربلا, مسلم در كوفه, نهضت در خطر, غربت مظلومانه مسلم, اسير آزاد, مرگ سرخ, فرزندان مسلم … از جمله عناوين اين كتاب است.
ميثم تمّار
جواد محدثى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 48ص, پالتويى.
سومين شماره از مجموعه (آشنايى با اسوه) است كه زندگانى, دانش جهاد, مقاومت چهره تابناك تاريخ تشيع ميثم تمار را گزارش كرده است. ميثم آينه حق و اسوه مقاومت, آشنايى ميثم با على(ع) فضلها, شهادت, برفراز دار, مزار شهيد از جمله عناوين كتاب است.
سلمان فارسى
جواد محدثى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 72ص, پالتويى.
گزارشى است كوتاه, گويا, با نثرى روان از زندگانى, انديشه و سوانح حيات صحابى جليل القدر رسول الله(ص) سلمان فارسى, سلمان از زبان خودش, فضيلتهاى برجسته سلمان, نقش سلمان در جنگها, سخنان از سلمان از جمله عناوين اين كتاب است.
بلال
جواد محدثى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 54ص, پالتويى.
در مجموعه (آشنايى با اسوه ها) دومين شماره آن است كه شماره اوّل آن را با عنوان سلمان پيشتر ياد كرديم. اين شماره به زندگانى, بلال هجرت و جهاد او و پايمردى اين چهره پرشكوه و سپيد دل تاريخ اسلام پرداخته است, شكنجه در راه خدا, اوّلين مؤذن, بلال در ميدانهاى جنگ, بلال در فتح مكه, در آستان وفات پيامبر, بلال ديگر اذان نمى گويد. تبعيد بلال, از جمله عناوين كتاب است.
تاريخ پيامبران
علاّمه مجلسى. (چاپ اوّل: قم, انتشارات سرور, 1375). 2ج,وزيرى.
علاّمه مجلسى(ره) در نشر و گسترش معارف دينى نقشى شگرف داشته است و از جمله نقش والاى وى در عمومى سازى معارف دينى است از راه ترجمه آثار خود و ديگران كه در مجموعه كارنامه پژوهش وى بسيار اندك بدان توجه شده است. آن بزرگوار زندگانى پيامبران را به شرح و بيان براساس روايات در مجلدات كتاب عظيم خود بحارالأنوار گزارش كرده است, و آنگاه براساس خواست كسانى آن بخش را ترجمه كرده و نظمى ديگر بدان داده است با عنوان (حياة القلوب) اين كتاب بارهاى بار چاپ شده است, اين چاپ, با تحقيق و تصحيح و استخراج منابع و مصادر در هيئتى چشم نواز و مقدمه اى در شرح حال مؤلف نشر يافته است.
شرح خطبه حضرت زهرا(س) ج2
سيد عزالدين حسينى زنجانى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1375). 342ص, رقعى.
بخش دوم از مجموعه اى است در شرح خطبه بلند و عظيم فاطمه اطهر(س). اين بخش شرح به تشريح وضع مسلمانان پس از رحلت رسول الله(ص) پرداخته است. و جملات و كلماتى كه در اين بخش به گونه اى دقيق شرح شده است بسى تأمل انگيز و تنبه آفرين است. عناوين بخشهايى از كتاب چنين است: اى مردم! بدانيد من فاطمه ام, بازگويى دوران ركود پس از انقلاب, زهراى طاهره خليفه را به محاكمه مى كشد, صديقه طاهره و آنان كه حق را يارى نكردند, پاسخ خليفه پاسخ صديقه طاهره فاطمه و مردم, فاطمه و على و….
تفسير و تبيين واژه ها, خطبه ها و شرح جملات در اين كتاب دقيق است و خواندنى و اين دو جلد بر روى هم شرحى است سودمند بر خطبه عظيم حضرت زهرا(س) يادآورى كنم كه اين مجموعه برگرفته از نگاشته بسيار مفصل مؤلف در شرح اين خطبه و به زبان عربى كه اميد است آن نيز نشر يابد.
جلوه هاى رفتارى حضرت زهرا
عذرا انصارى
نويسنده در اين كتاب در ضمن فصولى كوشيده است تا جلوه هاى عينى زندگانى حضرت زهرا(س) را گزارش كند. عناوين فصول چنين است. رفتار با همسر, رفتار با فرزند, رفتار با پدر, سوگنامه پدر, رفتار با مردم, ولادت آفتاب, گزارشى از جشن ازدواج. دو فصل پايانى كتاب به شخصيت حضرت زهرا و چگونگى تشكيل زندگى مشترك آن حضرت پرداخته است.
بهشت ارغوان. كمال السيّد
ترجمه سيد ابوالقاسم حسنى(ژرفا). (چاپ اوّل: قم, انتشارات پارسايان, 1375). 263ص, رقعى.
اين كتاب جلوه اى است از زندگانى تابناك فاطمه اطهر(س). در قالب داستان, داستانى تاريخى, نويسنده در بازآفرينى صحنه ها و گزارش تحليلى جريانها و تصويرگرى در عرضه حوادث شورانگيز و خواندنى و جذاب قلم زده است و مترجم در بازگردان آن توفيقى شايسته داشته است.
بازار و پيشه هاى همدان
هادى گروسين. (چاپ اوّل: همان, انتشارات اسكاف, 1375). 218ص, وزيرى.
اين كتاب در سه بخش به گزارش بازارها, پيشه هاى همدان پرداخته است. در بخش اوّل كه ويژه بازارهاست, محور اساسى گزارش كاروانسراهاست و در ضمن آن چرمسازى ها, قاليبافى ها معرفى شده و چگونگى مهمانخانه هاى قديمى نيز گزارش شده است. فصل دوم فرهنگ پيشه و پيشه ورانى است و در فصل سوم اشعار شهر آشوبى آمده است. ادبيات
گزيده حديقه الحقيقه و شريعة الطريقه
سنايى غزنوى. (چاپ ششم: تهران, انتشارات هيرمند, 1375). 87ص, وزيرى.
گزيده اى است از اثر ارجمند و عظيم شاعر بلند آوازه ادب پارسى حكيم سنايى (حديقه الحقيقه). حضرت دكتر عسكر حقوقى بر اين گزينه مقدمه اى نگاشته اند سودمند در شرح حال و چگونگى تحوّل فكرى سنايى و قدر و ارج شعر و انديشه او.
و آنگاه اشعار برگزيده را آورده و در پانوشتها به تفصيل مطالبى در توضيح و تبيين ادبى و علمى آن نگاشته اند, اشاره به ريشه حكايتها روشن ساختن آبشخور روايى و قرآنى اشعار از جمله كارهاى آقاى حقوقى در اين پژوهش است.
آيه هاى آفتاب
محمود پوروهاب, مجيد ملاّ محمدى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى , 1375). 158ص, رقعى.
گزينه اى است از اشعار مذهبى براى جوانان و نوجوانان و موضوع آن چهارده معصوم(ع). اشعار برگزيده شده دلپذير, زيبا و خواندنى است.
سخن قلم, نمونه هايى از نثر انقلاب
سيد رضا تقوى. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات اهل قلم, 1374). 175ص, رقعى.
مجموعه اى است از مقالات گونه گون در موضوعات مختلف با نثرى ادبانه و پردازشى زيبا و آميخته به آيات و روايات و يكى از زيباترين آنها مقاله (الفباى انقلاب) است كه با شروعى بدين سان: (فلق بود كه سياهى سنگين شب ديجور را مى شكافت و مژده رهايى از شر شب را مى داد) به تبيين ويژگيهاى انقلاب اسلامى پرداخته است براساس حروف, نمونه را…: امواج انقلاب, ابر اميد و اخلاص و ايمان و ارشاد و اعتقاد و افتخار و ابهت بود….
برندگيش, بارقه اى را مى ماند كه بساط بلهوسان بوقلمون صفت را كه بر بستر بيت المال بيچارگان بيتوته كرده بودند برچيد و…. و به همين گونه تا پايان… عناوين برخى از مقالات چنين است: ديدارى با ولايت, آيت عفت, زن آيينه آفتاب, سپاه سعادت, پاسدار پاكيها و….
گزيده هاى نظم و نثر فارسى
منوچهر دانش پژوه. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات علامه طباطبايى , 1375). 260ص, وزيرى.
گزينه اى است خواندنى از نظم و نثر در متون كهن, براى تدريس در دانشگاهها و نيز استفاده دوستداران ادبيات فارسى. كتاب در سه بخش سامان يافته است, در بخش اوّل در ضمن دو قسمت نمونه هايى از نثر و شعر متون كهن گزارش شده, و در بخش دوم نثر و شعر متون معاصر آمده است, و در بخش سوم فصولى از آيين نگارش به بحث نهاده شده است, نشانه و نشانه گذارى, چگونه خلاصه كردن متون فارسى, شيوه يادداشت بردارى و….
پله, پله تا خدا
محمود پور وهاب, مجيد ملاّ محمدى. (چاپ اوّل: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى , 1375). 168ص, رقعى.
گزينه اى است از اشعار مذهبى شاعران كه براى جوانان و نوجوانان سروده اند. براساس مجموعه ها, مجله ها, و روزنامه ها.
اين اشعار در ذيل عناوين نيايش, قرآن, نماز و روزه سامان يافته است.
داستانهاى شيرين و دلنشين
لامعى ـ حسينى. (چاپ اوّل: قم, نشر فاضل, 1375). 174ص, رقعى.
اين كتاب مجموعه اى است از داستانهاى كوتاه, شيرين و خواندنى. مؤلفان كوشيده اند داستانهايى را برگزينند كوتاه, آموزنده و همراه با ضرب المثلهايى كه خلاصه تجربه هاى گذشتگان است.
راهنماى زبانهاى باستانى ايران ج1
محسن ابوالقاسمى. (چاپ اوّل: تهران, سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى , 1375). 262ص, وزيرى.
اين كتاب به منظور آموزش زبانهاى باستانى تدوين شده است و در ضمن چهار فصل تاريخ و چگونگى زبانهاى اوستايى, فارسى باستان, پهلوى, اشكانى و فارسى ميانه را گزارش كرده است. مجموعه ها
تأملات سياسى در تاريخ تفكر اسلامى
موسى نجفى. (چاپ اوّل: تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1374). 262ص, وزيرى.
اين كتاب مجموعه اى است از مقالات درباره تفكر سياسى در اسلام. بر روى هم ده مقاله در هفت بخش, مبانى انديشه هاى سياسى شيعه در قرن اخير, انديشه سياسى متفكران بزرگ اسلامى, تحولات فكرى ايران وانديشه انقلاب اسلامى و… را به بحث نهاده است. عناوين برخى از مقالات چنين است:
رهيافتى بر مبانى انديشه هاى سياسى در قرن اخير, نظريه دولت در انديشه سياسى شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر, مقام سياست نزد فارابى و اهميت فكر سياسى او در عصر حاضر سياست و جامعه مدنى نزد شيخ الرئيس بوعلى سينا, درآمدى بر انديشه سياسى و بنيادهاى آن در اسلام. تحولات فكرى ايران و انديشه انقلاب اسلامى, كتابشناسى انديشه سياسى در اسلام و….
التصريف لمن عجز عن التأليف
خلف بن عباس زهراوى, ترجمه احمد آرام ـ مهدى محقق. (چاپ اوّل: تهران, مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه تهران. ايران مؤسسه بين المللى انديشه و تمدن اسلامى كوالالامپور. مالزى, 1374). 278ص, وزيرى.
التصريف از كتابهاى بسيار مهم فرهنگ و تمدن اسلامى است كتاب از سى مقاله تشكيل شده است كه بيست ونه مقاله آن ويژه بيماريهاى مختلف و چگونگى درمان آنها و شناخت ادويه و عقاقير است و مقاله سى ام به جرّاحى اختصاص دارد و اين مقالت داراى سى باب است. كتاب مورد گفتگو ترجمه همين مقاله سى ام است. آقاى دكتر مهدى محقق در مقدمه سودمند خود بر كتاب از اهميت كتاب, توجه محافل بزرگ علمى و دانشگاههاى مهم غرب بدان و چگونگى ترجمه, با دقت و تفصيل سخن گفته اند.
مجله هاى پـژوهشى
با معارف اسلامى آشنا شويم
سال پانزدهم, شماره36, پاييز و تابستان75
حقوق والدين; قرآن و تاريخ; شر و معتقدات دينى; گوشه هايى از زندگى بزرگان; علم تربيت و….
برنامه و بودجه
سال اول, شماره7, آبان75
مديرت زمان: گامى مؤثر در افزايش بهره ورى طرحهاى عمرانى; تحليلى بر روند توسعه اقتصادى در چين 1449ـ1996; ارزيابى عملكرد سياست خصوصى سازى; كنترل تعهدات خارجى در جريان رشد اقتصادى; نابرابرى درآمد, فقر و رشد اقتصادى; معرفى كتاب و….
برنامه و بودجه
سال اول, شماره8, آذر75
انتخاب مدل بهينه مصرف در ايران; اتكا به روشهاى اقتصادسنجى; معيارهاى تكنولوژى مناسب در واحدهاى توليدى خلاصه گزارش نظارتى پروژه هاى عمرانى ملى سال75 .
بصائر
سال سوم, شماره22, آذرـ دى75
نظام ارزشى اسلام; ترجمه قرآن از نظر مفسرين و فقهاى مذاهب اسلامى; جدال احسن در قرآن; مرورى بر مناسبتهاى ماه رمضان; آسيب پذيرى ليبرال ـ دمكراسى; اثرات و پيامدهاى فقر و فقرزدايى و….
بصائر
سال سوم, ويژه رحلت علامه طباطبائى
گفتگو با حضرات آيات: مسلم ملكوتى, محمدعلى گرامى, ابوطالب تجليل و عباس محفوظى; نقش علامه طباطبايى در حوزه هاى علميه; تفاوتهاى فردى در تعليم و تربيت از ديدگاه علامه; اهل بيت(ع) در الميزان; خلق و خوى علامه طباطبايى; كتابشناسى علامه طباطبايى و….
بيّنات
سال سوم, شماره2 (پياپى11) پاييز75
تفسير قرآن كريم, امام خمينى(ره); خلافت در قرآن, آيت الله حائرى(ره); فن اختزال در قرآن كريم; جايگاه رفيع قرآن در پژوهشهاى طب; اعجاز قرآن از ديدگاه نورسى; استخدام در ترجمه قرآن كريم; گفت وگو با حضرت آيت الله خزعلى; گفت وگو با استاد بهاءالدين خرمشاهى; نگاهى به درسنامه تفسيرى دانشگاه پيام نور; سير تحول قرآن استاد فولادوند; بازبينى يك حقيقت باشكوه; تازه هاى نگارش و نشر و….
پاسدار اسلام
شماره180, آذر75
رئيس جمهور آينده; غربت مسلمانان در سرزمينهاى غربى; بعثت, يا طلوع خورشيد; نگهبان مرزهاى فضيلت; گزيده اى از دعاى عرفه امام حسين(ع) و….
پاسدار اسلام
شماره181, دى75
مفهوم انتظار و اهميت آن; رسالتها و مسؤوليتهاى رئيس جمهور; گرايش به ازدواج در قرآن; جايگاه صحابه از ديدگاه قرآن و عترت; انتفاضه جديد فلسطين و….
پانزده خرداد
سال پنجم, شماره22, تابستان75
گلايه; خاطرات آقايان: هاشمى رفسنجانى(2), شهيد محلاتى(7), شهيد قاسم دهقان; يادمان شهيد باهنر; رهبران نهضت اسلامى داغستان, علل تشكيل حزب رستاخيز; زمينه هاى اصلاحات ارضى; فراماسونرى و تشكيلات آن در ايران(3); دادشاه در آينه اسناد; ساواك و قتل تيمور بختيار; گوشه اى از وحشيگرى ساواك; نقد و بررسى كتاب.
پيام حوزه
سال سوم, شماره چهارم (پياپى12) زمستان75
مقررات اعطاى مدارك علمى حوزه علميه; تلاشهاى اجلاسيه بررسى مسايل حوزه; منشور روحانيت, سرآغاز فعاليتهاى منسجم در حوزه; شيوه هاى تحصيل و تدريس در حوزه هاى علميه, شوراى تدوين نظام آموزشى حوزه; گفتگو با حضرات آيات و حجج اسلام آقايان: مكارم شيرازى, موسوى اردبيلى, مهدوى كنى, آذرى قمى, سيد كاظم حائرى, استادى, مصباح يزدى, احمدى فقيه, حسينى بوشهرى, ربانى گلپايگانى, خاتمى, هادوى, امامى شيرازى; ويژگيهاى نظام آموزشى حوزه و دانشگاه; ضرورت بازنگرى در نظام آموزشى; بايسته هاى نظام آموزشى حوزه; سمينار بررسى مسايل حوزه و تحول در نظام تشكيلاتى و….
پيام زن
سال پنجم, شماره نهم (پياپى57) آذر75
زندگى همچنان سبز است; پدر سالار; اجازه پدر در ازدواج دختر; بيماران سالم نما; اعتدال در رفتار; برگزارى اولين كنگره جهانى زن و ورزش; كودكان, يونيسف, مشكلات ديروز و امروز; فاطمه بنت اسد, ميهمان كعبه; تازه هاى پژوهش و….
پيام زن
سال پنجم, شماره دهم (پياپى58) دى75
مسائل زن و خانواده در گفتگو با حضرت آيت الله امينى(3); بهره ورى و خانواده; محقق اردبيلى و قضاوت زن; فاطمه دختر حسين(ع) ستاره اى كه…; موانع و مشكلات مشاركت زنان در اجتماع; تازه هاى پژوهش و….
پيك زندان
تك شماره, دى75
عقده هاى دوران كودكى; مرورى بر مسأله خالكوبى; از كلاس درس تا; بر سر فرزندانم چه خواهد آمد؟ داستان, شعر; آشنايى با هنر ملل و….
پيام يونسكو
سال بيست ويكم, شماره242, مهر75
يك ميليارد بى سواد, بازى بر دوش همه ما; از حرف تا عمل; موقعيت جهانى سواد; گزارشهايى از گوشه و كنار جهان; دگرگونى ذهن; جنسيت و باسوادى; زبان ملى و زبان مادرى; كامپيوترهاى شخصى و سواد; راه كتابخوان بارآوردن كودكان; كوتاه خوانى; نوبى سوادان; گداخت سرد ـ توفانى در لوله آزمايش; علم براى تصميم گيرنده ها; يونسكو و سال بين المللى سوادآموزى و….
پيام يونسكو
شماره305, مهر75
1995ـ 1945 سازمان ملل متحد, كارنامه پنجاه ساله; دلايلى براى اميدوارى; پنجاه سال بعد; تاريخهاى مهم درگيريهاى مهم; راههاى صلح; مبحث توسعه; مبارزه براى حقوق بشر; عمليات پاسدارى از صلح سازمان ملل, نمودار سازمانى نظام سازمان ملل متحد, آشنايى با نهادهاى سازمان ملل; برنامه ها و سازمانها; نهادهاى تخصصى; آينده نهادهاى تخصصى و….
تراثنا
العددان الاول والثانى [45و46], السنة الثانية عشر/ محرّم ـ جمادى الاخرة 1417هـ
تشييد المراجعات و تفنيد المكابرات(6); تاريخ السنة النبوية… ثلاثون عاماً بعد الرسول(ص); الارائج المسكية فى تفضيل البضعة الزكية(ع); مصطلحات نحوية(5); الولاء الحسينى فى اشعار ابن نما الحلي; من انباء التراث و….
جهان كتاب
سال دوم, شماره 3ـ4, دى75
(كتاب امروز) واژه نامه سغدى و روايت ورارود; دولت عقل; كارنامه شاه اسماعيل اول; حزب توده, از درونى پرآشوب, پديده اى نوظهور در فرهنگ نويسى; سيمرغ و قاف; مناظره و جدلى نو در فلسفه; انديشه آزادى; سرگذشت آهنگسازان بزرگ; شوريدگى بر ساحل غريب; من درباره آدمهايى مى نويسم كه زندگى را به مبارزه مى طلبند; فرانسوا تروفو, كودك سركش; تازه هاى بازار كتاب و….
حكومت اسلامى
سال اول, شماره اول, پاييز75
نظام سياسى اسلام; سيرى در مبانى ولايت فقيه; اختيارات ولى فقيه در خارج از مرزها; منشأ مشروعيت ولايت معصومين(ع); نصيحت ائمه مسلمين; حكومت و ولايت از ديدگاه علامه شعرانى; مرورى بر انديشه سياسى آيت الله نائينى; جايگاه مباحث سياسى در طبقه بندى علوم اسلامى و….
دانشگاه انقلاب
شماره107ـ106, بهار و تابستان75
تحليل وضعيت رشته هاى درسى دانشگاهى, ضرورت آموزش هنر در روند توسعه فرهنگى; نظرخواهى درباره سينماى ايران; درآمدى به شناخت هنرهاى سنتى ايران; هنروران و افقهاى روحانى و معنوى; سخنى در هنر اسلامى و هنر انقلاب اسلامى; نگرشى نو به عقلانيت علمى; بررسى وضعيت چاپ و نشر نشريات هنرى در ايران; كتابشناسى گزيده (هنر ايران) و….
درسهايى از مكتب اسلام
سال36, شماره8, آبان75
رب العرش (تفسير); ارزش صدق در روز رستاخيز; جايگاه تفكر و تدبر در عرفان اسلامى; پيروزى روزنامه نگاران مصرى در برابر پارلمان و دولت; طبع گويا عاجز از وصف صفاى مادر است; نقاط مشترك ميان دو مذهب; گوناگون; صهيونيسم, تهديدى عليه جهان; چگونه عمر طبيعى داشته باشيم و….
رسالة التقريب
العدد الثانى عشر, الدورة الثالثة, ربيع الثانى/ جمادى الاخرة 1417هـ/1996م
السيد البروجردى والتقريب; مقدمة ترجمة الامام الخامنئى للكتاب (المستقبل لهذا الدين); التفسير الموضوعي; مذاهب التفسير واتجاهات فى القرن السادس الهجرى فى خراسان(2); الاحاديث المشتركة فى الطلاق والظهار واللعان; دور القبض فى عقد الرهن; مقدمة فكرية لحركة المشروطة; قضية الوحدة الاسلامية فى عالم متغير و….
فرهنگ جهاد
سال دوم, شماره اول (پياپى5) پاييز75
آيين سلوك; گلگشتى در (المراقبات); پيش درآمدى بر ذبح اسلامى; حكم ماهيان خاويارى; مسايل حقوقى زنبور عسل; نگاهى به دنياى حيوانات; اسلام و بهداشت تن, روان و محيط; فطرت و تربيت در نگاه قرآن; موانع خودشناسى و….
كلام اسلامى
سال پنجم, شماره19, پاييز75
برهان نظم و حساب احتمالات; گوهر و صدف دين; معنى شناسى گزاره هاى دينى; رساله اى در بداء (از علامه بلاغى); نظر كلى به باورهاى اسماعيليان; كيسانيّه, افسانه يا حقيقت; (منّان); گوناگون كلامى; ستاره درخشان نيشابور; سيماى حقيقت در هفته نامه (اللواء); رشد و بالندگى فقه شيعه در عصر فقيهان متكلم; مفهوم آزادى از منظر درون و برون دينى و معرفى كتاب و….
كيهان انديشه
شماره68, مهر و آبان75
مُثل از افلاطون تا علامه; تاريخچه اجمالى تجربه گرايى و…; جنبش ذاتى طبيعت; هوسرل و تأسيس پديدارشناسى; خدا و وابستگى ذاتى جهان; حسن و قبح افعال از ديدگاه علامه طباطبايى; پاسخ به شبهات فخر رازى در مسأله امامت; كاوشى در تجسم اعمال; هنر و زيبايى از نگاه مبانى فقه اجتهادى; بلوغ از نگاهى ديگر, بررسى يك ديدگاه; تفسير رمزى كعب الاحبار نگاهى نو به روايت خشك شدن درياچه ساوه و….
كيهان فرهنگى
سال سيزدهم, شماره129, مهر و آبان75
مسلمانان انگليس, تجربه ها و خاطره ها; جوان مسلمان و چالشهاى روز; شعر يعنى معجزه; واژه هاى مشترك در زبان فارسى, عربى واردو; نظام ارزشها در غرب; نقش تعليم و تربيت در جهان امروز; ناگفتنى ها در انديشه مولانا; نظم و بى نظمى در جوامع سنتى و دانشگاهى, تصرف روزبهانى; بررسى امكان وجود بحران در جامعه شناسى ايران; عقل, خدا و ايمان; انسجام و كشاكش اجتماعى; چشم انداز فرهنگ و تكنولوژى; معمارى و صور جلالى; شخصيتهاى تصويرى و تمثيلى پيامبران در ادب فارسى; دنياى سوفى; مرگ رويا; شعرهاى عربى سعدى شيرازى; در آسمان معرفت و….
مترجم
سال پنجم, شماره بيستم, زمستان74
فعل شبه مجهول در فارسى و انگليسى; استراتژيهاى ترجمه; استعاره از ديدگاه نيومارك; ملاحظاتى درباره نقد ترجمه آثار ادبى; استعاره از ديدگاه نيومارك; چرا ترجمه مى كنيم; برگردان سرگردان; نگاهى به ترجمه برخيز اى موسى در اخلاق كتاب نويسى; كارگاه ترجمه(6); براى انبساط خاطر; زبان عاميانه و ترجمه آن; ماهيت و شيوه ارائه پانوشت در ترجمه; دو ترجمه فارسى از (پل ميرابو) آپولينر; آثار ارزشمند فارسى در ترجمه(3) سووشون و…
مديريت دولتى
شماره31, زمستان74
شيوه هاى توسعه مديريت و سرپرستى; آزمون توصيفى سازگارى و اثربخشى رهبر; بهره ورى و فرهنگ ملى; تازه هاى انتشار و….
مسجد
سال پنجم, شماره28, مهر و آبان75
مشى دينى الهى روحانيت; نظريه انديشه مدون اسلام; ثابت و متغير در فقه اسلامى; فضائل مسجد; مسجد گوهرشاد نگين خراسان; معمارى مساجد در جمهورى آذربايجان و….
مشكوة
شماره 51, تابستان75
ميلاد رسول اكرم(ص) هفته وحدت و نهمين كنفرانس وحدت اسلامى; نيرنگهاى ابليس و طرق راندن وى; بررسى اجمالى ولايت و سرپرستى در نظام اسلامى; پيشرفت اسلام در ايران; هرار, پايگاه جهاد و مركز نشر اسلام در افريقا; نگاهى به انديشه هاى اجتماعى و سجاياى اخلاقى سعدى; شهرستان مشهد و ولايت طوس; نسخه هاى خطى شرقى به زبان عربى, تركى و فارسى در آلبانى و….
مصباح
شماره18, تابستان75
بررسى تطبيقى حقوق جنگ و حقوق بشردوستانه در اسلام و حقوق بين الملل (مصاحبه); مديريت و رهبرى از ديدگاه شهيد مظلوم آيت الله بهشتى; روشهاى ايجاد اعتماد در سازمان; بررسى ريشه ها و خاستگاه انديشه اومانيسم و پيامدهاى آن; ماهيت فلسفه اخلاق; علم تاريخ و جايگاه آن در ميان علوم; جايگاه تعليم و تربيت در انديشه و عملكرد شيخ محمد عبده و….
معرفت
سال پنجم, شماره سوم (پياپى19) زمستان75
اخلاق در قرآن; ميزگرد زبان دين; ارزيابى معرفت انسان نسبت به خداى متعال از ديدگاه اسلام; عقلانيت دين; گفتار دينى; معنى و توجيه نمادهاى دينى; دين و زبان تمثيلى; مجازهاى تحويل ناپذير در الهيات; كاركردگرايى و زبان الهيات; انالوژى; اثبات گرايى منطقى و زبان دين; مكاشفه و تجربه دينى, ناكامى زبان در توصيف كاميابى عارف و….
موعود
پيش شماره دوم, آذر75
انتظار; اتفاق مذاهب در موضوع موعود آخرالزمان; نقش انتظار در پويايى جامعه اسلامى; عدالت و قاطعيت در وقت ظهور; ندبه هاى دلتنگى, تولد و حيات مهدى(عج) در منابع اهل سنت; عروس سامرا; وارثان زمين; شرح دعاى عهد; كمال الدين و تمام النعمة و….
ميقات الحج
السنة الثالثة, 6, 1417هـ
أضواء حول الحجّ; المنسك الصغير; تأملات جمالية; الجحفة; نشأة الحياة العلمية فى الحجاز; الطواف و مسائله; أرض عرفات; الحج قبل مائة سنة; رجال من الحرمين الشريفين; ترنيمة عرفانية; المساجد والأماكن الأثرية…; لقاء مع المؤرخ الحجازى عاتق بن غيث البلادي.
ميقات حج
شماره16, تابستان75
ساختار شهرى مدينه و محلات قبايل در دوره نبوى; در جستجوى اهداف و حكمتهاى مراسم حج; انگيزه سفر عقيل به شام و پذيرفتن هديه از معاويه; حج در ادب فارسى; الرحلة الحجارية; ابوايوب انصارى; نامه روحانيان زائر اهل سنت به خطيب مسجد النبى(ص); تحقيقى در علائم حرم الهى و….
ميقات حج
سال پنجم, شماره17, پاييز75
(ويژه سفرنامه ها); مكه از ديدگاه جهانگردان اروپايى; به سوى شهر پيامبر(ص); برائت در عرفات; سفرنامه مكه دختر فرهاد ميرزا; همراه با سپيد جامگان; تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى؟!; در حريم عشق; همگام با راهيان كوى دوست; نگاهى از درون و….
نامه مفيد
سال دوم, شماره هفتم, پاييز75
جامعيت قرآن كريم نسبت به علوم و معارف الهى و بشرى(2); بررسى تطبيقى منابع حديثى شيعه و اهل سنت; رساله وجود رابطى (حكيم مؤسس آقا على مدرس); كاوشى در كيفرهاى اخروى; نگرشى بر ضمان درك مبيع در حقوق مدنى ايران; شناخت بزهكارى و سياست جنايى; توجيهات معاصر پيرامون مسأله ربا; نگرشى كلى بر مديريت اقتصادى كشور در دوران جنگ تحميلى; سلطان محمد خدابنده, علامه حلى و رواج تشيع در ايران; مصاحبه با سليمان كتانى و….
نشريه دانشكده الهيات و معارف اسلامى مشهد
شماره31,32, بهار و تابستان75
تحليل و بررسى انديشه هاى سكولاريسم و نيهليسم; آيات الاحكام; نقش زمان و مكان در روند اجتهاد, كليات تاريخ فقه(2); حكم شرعى تعارض ادّله; تأثير دين و فرهنگ ايران بر حكمرانان مغول; واژه تقوى; مرآة التوحيد و نجاة من التقليد; نگاهى به قاعده فقهى (الخراج بالضمان); شيفتگى سنايى غزنوى نسبت به پيامبر(ص) و اهل بيت(ع); شرح ابن عقيل دراسة و تحليل; فهرست مقالات از شماره 18 تا 30 و….
نقد و نظر
سال دوم, شماره سوم و چهارم (پاپى 8 ـ7), تابستان و پاييز75
اقتراح درباره فرهنگ سياسى; تكامل مفهوم امامت در بعد سياسى و اجتماعى; فرد و دولت در فرهنگ سياسى اسلام; ايدئولوژى و فرهنگ سياسى گروههاى حاكم در دوره پهلوى, مبانى دينى و فرهنگ سياسى مشاركتى; نقش فرهنگ در ساختار سياسى ايران معاصر; ويژگيهاى فرهنگى جامعه دينى; خرده فرهنگها و وفاق اجتماعى; درآمدى بر فرهنگ سياسى در ايران; مؤلفه هاى فرهنگ سياسى ما; زمينه هاى اجتماعى ناپايدارى احزاب سياسى در ايران (از مشروطيت تا انقلاب اسلامى); ذهنيت دوگانه انديش برهان غليون; انتظار بشر از دين, درنگى در صورت مسأله; بررسى نظريه حقانيت دين و تأثير زمان و مكان در معرفت دينى; پلوراليزم (كثرت گرايى) فرهنگ سياسى; ميراث انديشه سياسى مسلمانان; جامعه شناسى سياسى و….
كتابشناسى تاريخ پژوهى
مهرابى ميرزا محمد
مقدّمه
اگر عمر و وقت آدمى با ارزش است, به طور قطع در ميان آدميان, وقت عالمان و دانشمندان و محققان, گرانقدتر و با ارزشتر است; زيرا با بهره گيرى از اوقات محدود زندگى, نه فقط به خود بلكه به ديگران نيز ثمره و حيات مى بخشند.
پس ضرورت دارد كه ديگران در عدم تضييع وقت آنها بكوشند و بهترين فايده گردآورى منابع و مآخذ در راستاى يك عنوان, بهره دهى بيشتر به وقت محدود دانشوران و پژوهشگران است.
بناى اصلى اين مقاله, معرفى گزيده اى از آثار مكتوب است كه در زمينه تاريخ پژوهى نگاشته شده است.
تاريخ پژوهى, نگرشى از بيرون به تاريخ است. گاهى كل تاريخ (ماهيت تاريخ) مورد توجّه و تحليل قرار مى گيرد. چنين پژوهشى ـ در اصطلاح ـ فلسفه تاريخ ناميده مى شود.
اين دانش در قرون جديد در چهره يك علم مستقل ظهور يافت; هر چند ريشه مسائل آن از گذشته هاى دور در فرهنگ عقلى بشر وجود داشته است. گاهى نه خود تاريخ به عنوان مجموعه اى از حوادث, بلكه (دانش تاريخ) مورد بررسى مجدد قرار مى گيرد; برخى عنوان فلسفه علم تاريخ را بر اندام اين دانش مى پسندند; بنابراين, تاريخ پژوهى حداقل شامل دو شعبه مهم فلسفه تاريخ و پژوهش درباره علم تاريخ است. فلسفه تاريخ
فلسفه تاريخ دانشى است كه از علل و عوامل حوادث تاريخ ـ و نه از حوادث و وقايع جزئى ـ بحث مى كند. فيلسوف تاريخى با به كار گيرى استدلال و تعقّل به مسائلى همچون: علل به وجود آمدن رخدادها, محرك تاريخ, جبر تاريخ, سير تاريخ, هدف و غايت تاريخ, و ادوار تاريخ مى پردازد.
قلمرو تاريخى مانند هر قلمرو ديگرى مشحون از پديده هاى گوناگون است. همان گونه كه قلمرو ستاره شناسى يا گياهى يا فيزيكى از پديده هاى مختلف تشكيل شده است, در هر يك ازين زمينه ها براى پديده هاى گوناگون قواعد و قوانينى است.1 فلسفه تاريخ, انديشيدن درباره تاريخ است.2 تاريخ در باطن انديشه و تحقيق درباره حوادث و مبادى آنها و جستجوى دقيق براى يافتن علل آنهاست; علمى است درباره كيفيات وقايع و موجبات و علل حقيقى آنها و به همين سبب تاريخ از حكمت سرچشمه مى گيرد و سزاست كه از دانشهاى آن شمرده شود.3
فرق ميان شكل صورى و ظاهرى تاريخ كه عبارت است از اطلاعات گردآورى شده درباره وقايعى كه در زمان و مكان بخصوص روى داده است و معناى باطنى تاريخ كه تحقيق عقلى و نظرى درباره منشأها و علتهاست و اين كار را اجتهاد علمى مى نامند.4
در صدر و ذيل كلام ابن خلدون دو مطلب وجود دارد: يكى شكل صورى و ظاهرى تاريخ, يعنى اطلاعات گرد آورى شده درباره وقايعى كه در زمان و مكان بخصوصى روى داده است (شرح ماوقع) كه آن را علم تاريخ نامند; ديگرى معناى باطنى تاريخ كه تحقيق عقلى و نظرى درباره منشأها و علّتهاست و مى توان از آن به نام فلسفه تاريخ نام برد. پژوهش درباره علم تاريخ
هرگاه دانش تاريخ زير ذره بين تحليل و بررسى قرار مى گيرد, اين پرسشها رخ مى نماياند: متد و روش مورخ در ضبط و ثبت رخدادها چگونه است و چه ضعفهايى دارد؟ مورّخ از چه منابعى براى نگارش تاريخ استفاده مى كند؟ ترتيب و توثيق آن منابع چگونه است؟ چگونه به تفسير و تحليل حوادث تاريخى مى پردازد؟ تحليل مقايسه اى مورخان …؟
دقت و كنكاش در پاسخگويى به اين پرسشها, بتدريج تولد دانشى جديد را به ارمغان آورد. منابع و مآخذ مربوط به اين دانش در بخش دوّم اين كتابنامه و ذيل عنوان (پژوهش درباره علم تاريخ) آمده است.
يگانه اثرى كه در زمينه كتابشناسى فلسفه تاريخ به چاپ رسيده, مقاله (كتابشناسى توصيفى فلسفه تاريخ) به قلم جناب آقاى فرّخ امير فريار است كه در كتاب نامواره دكتر محمود افشار (جلد ششم: تهران, موقوفات دكتر محمود افشار, 1370) منتشر شده است.
البته پژوهش آقاى امير فريار, شايسته تقدير است. امّا كتابشناسى حاضر, تكميل و جبران كاستيهاى كتابشناسى ايشان است. كاستيهايى همچون: عدم ارائه تعريف و مفهومى خاص از فلسفه تاريخ, عدم تعيين چارچوبهاى مفهومى و زمينه هاى مورد جستجو در مقدمه, در برنداشتن منابع عربى و مغفول ماندن برخى از مآخذ فارسى.
قلمرو و سرفصلهاى اين كتابنامه عبارتنداز:
ـ منابعى كه در فرهنگ اسلامى در زمينه تاريخ نوشته شده است;
ـ منابع ماترياليسم تاريخى;
ـ مآخذ ديگر مكاتب و ديدگاههاى فلسفه تاريخ;
ـ منابعى كه به بررسى تاريخ نگاريهاى اسلامى پرداخته اند;
ـ منابعى درباره مورخان مسلمان;
ـ آثارى كه به بررسى ساير تاريخ نگاريها و ديگر مورخان پرداخته اند;
ـ مآخذى كه به تطبيق و مقايسه تاريخ نگاريها پرداخته اند;
نكات قابل توجه در اين كتابنامه
ـ حوزه زبانى اين كتابنامه, عربى و فارسى است.
ـ در هر مدخل اين شناسه ها آورده شده است: نام نويسنده, عنوان اثر, نام مترجم, نوبت چاپ, محل نشر, ناشر, تاريخ نشر.
ـ آثارى كه دو موضوع (فلسفه تاريخ) و (پژوهشهايى درباره تاريخ ) را بررسى كرده اند, در هر دو بخش ارائه شده اند.
ـ شيوه اين مقاله جستجوى مستقيم و مشاهده خود منابع بوده, لذا به طور اجمال رؤوس مطالب و مندرجات آنها آورده شده است.
ـ قلاب [ ] در هر مورد به معناى شك و ابهام در آن است.
* * *
آريان پور, امير حسين. در آستانه رستاخيز. چاپ دوم: تهران, ناوك,1349,175ص.
اهم مباحث: شامل بحثهايى در زمينه فلسفه تاريخ است. مباحثى چون: از نقطه تحول تاريخ, متفكران در فلسفه تاريخ, مفهوم تاريخ, توجيه تحولات تاريخ, منشأ ديناميسم تاريخ.
ابن خلدون, عبد الرحمن. مقدمه ابن خلدون. دوجلد. ترجمه محمد پروين گنابادى. چاپ هفتم: تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1369.
بهترين كتاب در مورد فلسفه تاريخ و جامعه شناسى تا پيش از زمان ابن خلدون است و شايد اوّلين كتابى بوده كه درباره فلسفه تاريخ بحث كرده است.
البته تحت عنوان فلسفه تاريخ نيست بلكه مباحث آن مربوط به فلسفه تاريخ است از جمله: در فضيلت دانش تاريخ و سيكل تاريخى.
اخترى, عباسعلى. نقش انتظار در سير تاريخ. تهران, بنياد بعثت, 1360, 9 ـ 57ص.
اهم مباحث: دور نماى تاريخ, رابطه تاريخ و انتظار, … .
استالين. ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى. ترجمه امير نيك آئين. انتشارات حزب توده ايران,
اهم مباحث: ماترياليسم تاريخى و اينكه آيا محيط و عوامل جغرافيايى در تبديل رژيمى به رژيم ديگر تأثير دارد يا خير, و اينكه آيا محيط جغرافيايى علت اصلى حركت است يا خير؟.
اسماعيلى, حميد رضا. فلسفه تاريخ از متن آثار دكتر على شريعتى. تهران, بى نا, 1359,171ص.
اهم مباحث: فلسفه تاريخ, معنى تاريخ, ارزش تاريخ در اسلام, توحيد به عنوان فلسفه تاريخ, نظر مكاتب مهم درباره فلسفه تاريخ, جبر تاريخ, عامل محرك تاريخ در اعتقادهاى مختلف, نقش ذكر و آگاهى در حركت تاريخ, رسالت روشنفكران.
افتخار زاده, محمود. فلسفه تاريخ. چاپ اوّل: قم, آزادى, 1360,96ص.
اهم مباحث: فلسفه تاريخ, سير تاريخى, امام على و تاريخ, تاريخ به گونه تاريخ, تاريخ چيست؟, هويت و اصالت تاريخ, عناصر و اجزا و شكل تاريخ, قدمت تاريخ انسان, اخلاق و تاريخ و سرنوشت تاريخ. همچنين كتابى ديگر با عنوان (فلسفه تاريخ) به نام مؤلّف مذكور به چاپ رسيده كه مباحث آن متفاوت است و عبارتنداز: اسلام و انسان, اگزيستانسياليزم, ماركسيزم, اسلام و تاريخ.
الياده, ميرچا. مقدمه بر فلسفه اى از تاريخ. ترجمه بهمن سركاراتى. چاپ اوّل: تبريز, انتشارات نيما, 1365,245ص.
اهم مباحث: اساطير و تاريخ, بدبختى و تاريخ, تاريخ بعنوان تجلّى الهى, ادوار كيهانى و تاريخ, سرنوشت تاريخ, آزادى و تاريخ, وحشت تاريخ, مشكلات تاريخ گرايى, يأس يا ايمان.
…انسان در برابر تاريخ آينده. بى جا, ب.رحيمى, بى تا.114ص.
اهم مباحث: تعريف تاريخ, مسائل كلى درباره تاريخ, ادوار تاريخ, چگونگى حركت تاريخ, انگيزه ها و محركات تاريخ, غايت و هدف تاريخ, هدف و جهت تاريخ, آينده نگرى در تاريخ, نظريه بعضى دانشمندان, قانون عليّت در حوادث تاريخ, انتقاد از ماترياليسم تاريخى, نظريه علماى الهى در حوادث و حركت تاريخ, نقش رهبر روحانى در هدايت تاريخ.
انگلس, فريدريش. نقش قهر در تاريخ.تهران, نشر روزبه, 1354.
اهم مباحث: قهر در تاريخ, شكل بنديهاى مناسبات سياسى اساس تاريخ در تاريخ, مالكيت خصوصى به هيچ وجه به عنوان نتيجه غارت و قهر پديدار نشده است, نظر دورينگ در مورد قهر, قهر در تاريخ چه نقشى در مقابل تكامل اقتصادى دارد, … .
برلين, آيزيا, آزادى. نظريه تصادفى تاريخ از ديدگاه برنسن: و نقد آن از جانب برلين. ترجمه محمّد على موّحد. چاپ اوّل, تهران, انتشارات خوارزمى, 1368,4 « 133ص.
بوگو سلافسكى, ب.م.و كار پوشين, و.ا.و ديگران. ماترياليسم تاريخى: ماترياليسم تاريخى چيست؟.ترجمه س, رزم آزما. تهران, انتشارات گوتنبرگ, بى تا.
اهم مباحث: علم ماترياليسم تاريخى, مفهوم ماترياليسم تاريخى, توليد مادى به مثابه اساس موجوديت و رشد جامعه, طبقات, مناسبات طبقاتى, نقش توده ها و افراد در تاريخ, انقلاب اجتماعى, شعور اجتماعى و وجود اجتماعى.
بهمنش, احمد.سيرتاريخ.تهران, انتشارات دانشگاه تهران, 1342,239«8ص.
اهم مباحث: شامل بحثهايى چون مراحل تاريخ و سير تاريخ مى باشد.
پايدار, حبيب اللّه (حبيب اللّه پيمان). برداشتهايى درباره فلسفه تاريخ از ديدگاه قرآن. تهران, دفتر نشر و فرهنگ اسلامى, 1356,315ص.
اهم مباحث مقدمه كتاب: ضرورتهاى ختم رسالت, موانع تاريخى و ايدئولوژيك, كاربرد ايدئولژى در عمل ظاهر مى شود.
اهم مباحث كتاب: سيماى تاريخ و قوانين تحول جامعه انسانى در قرآن, تحول جوامع در ظهور تضادهاى اجتماعى, عوامل محركه رفتار و علل بروز تضادهاى اجتماعى و طبقه اى, شرايط عينى و ذهنى و بروز دگرگونيهاى بنيادى در جامعه و تاريخ.
پلخانف, گ.و., تاريخ از نظر فلسفه مادى. ترجمه: كيانورى. بى جا, بى نا, بى تا. 62ص.
اهم مباحث: تاريخ از نظر فلسفه مادى, عوامل اجتماعى تاريخى يعنى چه, تاريخ بشرى نتيجه فعاليّت و كوشش افراد بشر در راه تأمين احتياجاتشان, نظريات لابريولا در خصوص تبعيت تظاهرات اجتماعى از بناى اقتصادى اجتماعى, … .
نقدى است بر كتاب (آزمايشى چند درباره مفهوم مادى تاريخ) نوشته آنتونيو لابريولا.
پلخانف, گ.(ن بلتف). تكامل نظر مونيستى تاريخ. ترجمه جلال علوى نيا و سعدا ـ عليزاده. چاپ دوّم: تهران, نشر بين الملل, 1358,371ص.
اهم مباحث: كلياتى در مورد تاريخ و نظرياتى درباره تاريخ, ماده گرايى فرانسه در قرن هيجدهم, ماده گرايى جديد, روبنا بودن يا زيربنا بودن تاريخ.
پلخانف: گ.و. نقش شخصيّت در تاريخ. ترجمه خليل ملكى. چاپ سوم: تهران, 1356,74ص.
اهم مباحث: نيروى محركه تاريخ و نقش شخصيت در آن, نقش شخصيت در تاريخ, جبرى يا قدرى بودن منافى با فعاليت اجتماعى نيست, تركيب آزادى و ضرورت, انسان خود عاملى در جريان ضرورت, مكتب ضرورت تاريخى مطلق, آيا سجاياى شخصى در جريان تاريخ مؤثر است. حدود امكان تأثير شخصيّت در تاريخ, اوضاع و احوال اجتماعى كه مستلزم بروز استعدادهاى خاصى هستند, امكان و شرايط تأثير شخصيّت در تاريخ.
پوپو, كارل.ر.فقر تاريخيگرى. ترجمه احمد آرام. چاپ دوم: نشر شركت سهامى انتشارات خوارزمى, 1358, 190ص.
اهم مباحث: اعتقاد به سرنوشت تاريخى خرافه محض است, پيشگويى جريان تاريخ بشرى با روش علمى يا هر روش استدلالى ديگر غير ممكن است.
پوليستر, ژرژ. اصول مقدماتى فلسفه. ترجمه جهانگير افكارى. چاپ دوّم: تهران, شركت سهامى كتابهاى جيبى, 1358.212ص.
فصل پنجم كتاب شامل اين است: ماترياليسم تاريخى, تاريخ چگونه توجيه مى شود؟, تاريخ محصول انسان است, وجود اجتماعى و شرايط زندگى, مبارزات طبقاتى, محرك تاريخ.
پيمان, حبيب اللّه(پايدار).حيات و مرگ تمدّنها. تهران, انتشارات قلم, 1356, 151ص.
آيا بر طبق يك سنت (قانون) الهى كه ازلى و تغيير ناپذير است همه جوامع انسانى در همه طول تاريخ محكوم اند كه روزى منهدم شوند و به دردناكترين شكلى دچار رنج و عذاب گردند؟.
اهم مباحث: قرآن و دگرگونيهاى اجتماعى, ستمگرى عامل اوّل نابودى, تمدنها و نظامهاى اجتماعى, قيام منذرين براى دادن آگاهى و بسيج ناس به عنوان عامل دوم نابودى تمدنها ونظامهاى ستمگر اجتماعى, لحظه مرگ و هلاكت ستمگران چه موقع فرا مى رسد, بنيان نظام و جامعه ستمگر فرو مى ريزد, نابودى ستمگران و حاكميت صالحان و مستضعفان, تكامل عمومى جامعه در سايه استقرار نظام توحيدى مبتنى بر عدل و برابرى و تكوين مجدد نظام شرك و طبقاتى.
توسلى, غلام عباس. نظريه هاى جامعه شناسى. چاپ اوّل: تهران, سمت, 1369, 481ص.
فصل سوّم شامل مباحثى درباره فلسفه تاريخ و علم تاريخ است كه رابطه ميان فلسفه تاريخ و جامعه شناسى را بيان مى كند.
توسلّى, محمّد. فلسفه تاريخ از ديدگاه جامعه شناسى. تهران, نشر دانشكده فنى.1357,44ص.
جزوه كه در اصل سخنرانى دكتر محمد توسلى در دانشگاه فنى تهران بوده, شامل اين مباحث است: فلسفه تاريخ از ديدگاه جامعه شناسى, تعريف تاريخ و جامعه, تعريف فلسفه تاريخ, عقايد افلاطون و ارسطو و ابن خلدون, عقايد متفكران قرون 17 و 18, تكيه گاه جامعه شناسى, تعريف جريان تاريخى, جامعه شناسى توسط فونكيوناليسم.
توين بى, آرنولد. تحقيقى در باب تاريخ. ترجمه وحيد مازندرانى. چاپ دوّم: تهران, انتشارات توس, 1355,131ص.
اهم مباحث: جامعه, تمدن, فرهنگ, تحقيق تاريخ, در تكوين تمدّنها, قانون و آزادى در تاريخ, برخورد ميان تمدّنها در فراخناى جهان, برخورد تمدّنها در حول زمان, قانون و آزادى, و … .
توين بى, آرنولد. فلسفه نوين تاريخ. ترجمه د ـ بهاء الدين پازارگاد. چاپ دوم: نشر فروغى, 1356,126ص.
اهم مباحث: كتاب حاوى اصول و نظريات و فرضيه هاى تاين بى در تحليل و توجيه كل تاريخ بشر است كه شمه اى از آن در مورد فلسفه تاريخ و تاريخ تمدنهاست.
در ضمن كتاب مذكور تلخيص يك دوره ده جلدى به نام تاريخ جهان از آغاز تمدن بشر تا زمان معاصر تحت عنوان (تحقيقى در تاريخ) است.
چند فقره تقريظ كه از طرف مطبوعات ايران درباره اين رساله به چاپ رسيده است, در كتاب آورده شده است.
جعفرى تبريزى, محمد تقى. نقش شخصيتها در تاريخ يا عامل محرك تاريخ و نقش شخصيتها. بى جا, بى نا, بى تا. 32ص.
جعفرى, يعقوب. بينش تاريخى قرآن. چاپ دوم: تهران, نشر دفتر فرهنگ اسلامى, 1368,164ص.
اهم مباحث: تاريخ و زندگى, رابطه تاريخ و جامعه, كشف قوائد جامعه شناسى از تاريخ يا تاريخ در تداوم اعصار, تاريخ و اساطير, تاريخ نگارى در زمانهاى دور, تاريخ تحليلى و وقايع نگارى, مورخان اسلامى و تحليل تاريخ, عامل محرك تاريخ, حركت دوره اى تاريخ, قانونمندارى حركت تاريخ, قرآن و تاريخ, تاريخ و قرآن.
جعفرى, يعقوب. بينش تاريخى نهج البلاغه. چاپ اوّل: تهران, دفتر فرهنگ اسلامى, 1372,163ص.
اهم مباحث: بخش اوّل ـ كلياتى از تاريخ, نهج البلاغه و طرح مسائل تاريخى, اهتمام به تاريخ, عبرت آموزى از گذشتگان, ارائه نمونه هاى عينى, … پيشگويى درباره مهدى, تكرار تاريخ.
بخش دوّم ـ عوامل زمينه ساز در ساختارهاى تاريخى, … آزادى انسان در ساختن تاريخ, پيكار دائمى حق و باطل.
بخش سوّم ـ كارهاى خدا در تاريخ, جبر در بودن و آزادى در شدن, انسان در بوته آزمايش.
بخش چهارم ـ انگيزه هاى تحولات تاريخى, نظريه هاى گوناگون در تبيين حركت تاريخ, عامل هجوم و دفاع, عامل عصبيت, سنتهاى الهى در تاريخ, شكست و پيروزى, … .
الجندى,انور. اسلام و حركت تاريخ: رويا جديده فى فلسفة تاريخ الاسلام. چاپ هشتم: بيروت و قاهره, دارالكتاب لبنان ودارالكتاب المصرى, 1986م,
اهم مباحث: در باب اوّل از اسلام و تاريخ و در باب هشتم در مورد فلسفه تاريخ اسلامى و بروز حوادث تاريخ اسلام بحث كرده است.
چايلد, گوردن. تاريخ بررسى نظريه هايى درباره تاريخ گرائى. ترجمه محمد تقى فرامرزى. تهران, نشر مازيار, 1354, 105ص.
اهم مباحث: جامعه و علم و تاريخ, نمونه اى از يك نظم تاريخى, پيدايش سنت تاريخ نگارى, مفاهيم لاهوتى و جادويى نظم تاريخى, نظريه هاى طبيعى در باره نظم تاريخى, تاريخ به مثابه يك علم تطبيقى, تاريخ به مفهوم يك روند خلاق.
چايلد, گوردن. تطور اجتماعى. ترجمه احمد صبورى. تهران, نشر نيل, 1352,203ص.
اهم مباحث: قسمتى از كتاب درباره (عوامل عينى منفرد در مسير تاريخ) است.
حجتى كرمانى, على. ازبردگى روم قديم تا ماركسيسم. تهران, نشر مشعل دانشجو, 1369.
اهم مباحث: ماترياليسم تاريخى استالين, تطورات را در خط و سير تاريخ جبرى دانستن, بحث واقعيت تاريخى كه ماركس را محكوم مى كند, اساس قوانين تحول جامعه كه ماركس مى گويد, نقدى بر ماركس بالاخص ماترياليسم تاريخى, قانونمندى تاريخ از نظر ماركس و نقد بر آن, فرضيه يك بعدى انسان, از بردگى تا ماركسيسم, دوره گذرا و انتقالى.
حجتى كرمانى, على. متد ديالكتيك ماركسيستى. تهران, كانون نشر و پژوهشهاى اسلامى, بى تا, ص311.
اهم مباحث: روش ديالكتيكى ماركسيسم, ماترياليسم تاريخى, جهش تكاملى در اجتماع و تكامل نيروهاى توليد, يگانه عامل تغييرات تكاملى جامعه, و … .
حريرى, محمد يوسف. ملاحظاتى درباره ماركسيسم. قم, نشر ارشاد, 1359,135ص.
بخش چهارم كتاب: ماترياليسم تاريخى (نقدى است بر نظريه جبرى بودن تاريخ).
حزب جمهورى اسلامى. قرآن وتاريخ(جزوه شماره 5). تهران, نشر حزب جمهورى اسلامى, بى تا, 75ص.
اهم مباحث: فلسفه تاريخ, بينش ديالكتيكى يا ابزارى, بينش انسانى يا فطرى, دو تلقى از انسان تاريخ و قرآن, نظر به مجموع تاريخ, نظر به اجزاى تاريخ.
حق شناس, على محمد. بازگشت و ديالكتيك در تاريخ. تهران, نشر آگاه, 1358,53ص.
اهم مباحث: ديالكتيك در تاريخ بازگشت يك روند تكاملى در تاريخ, شرايط بروز بازگشت در تحولات تاريخى, بازگشت و ديالكتيك در تاريخ, آينده نگرى و پيامدهاى نا خواسته در تاريخ.
حميد, حميد. علم تحولات جامعه(پژوهشى در فلسفه تاريخ و تاريخگرايى علمى). تهران, نشر امير كبير, 1352.
اهم مباحث: فلسفه تاريخ, جوهر تاريخ, تاريخ و قانون تحول كلان سرمايه دارى معاصر و فلسفه تاريخ, انگلستان در برخورد با فلسفه تاريخ. جامعه شناسى تاريخى.
خيل, پيتر. استفاده و سوء استفاده از تاريخ. ترجمه حسن كامشاد. چاپ اوّل: نشر آموزش انقلاب اسلامى(شركت سهامى), 1372,141ص.
اهم مباحث: پيدايش تاريخ يعنى تغيير, حركت شرط ضرورى پيدايش تاريخ است, نظر بعضى دانشمندان در مورد تاريخ, پيامدهاى فلسفى اصالت تاريخ, سوء استفاده از تاريخ.
دورانت, ويل. درسهاى تاريخ. ترجمه احمد بطحائى. چاپ اوّل: تهران, شركت سهامى كتابهاى جيبى با همكارى مؤسسه انتشارات فرانكلين. 1350,184ص.
اهم مباحث: تاريخ و خلق و خوى انسان با تاريخ, دين و تاريخ, سوسياليسم و تاريخ, تاريخ و جنگ, نژاد و تاريخ, معنى كلى تاريخ, تاريخ و كره زمين, زيست شناسى و تاريخ, اخلاق و تاريخ, اقتصاد و تاريخ, حكومت و تاريخ رشد و زوال, آيا پيشرفت واقعيت دارد؟.
دورانت, ويل. لذات فلسفه(پژوهشى در سرگذشت و سرنوشت بشر). ترجمه عباس زرياب. چاپ هفتم: تهران, نشر آموزش انقلاب اسلامى(شركت سهامى), 1371,519ص..
بخش ششم از فصل چهاردهم در زمينه فلسفه تاريخ بحث مى كند با اين عناوين: معنى تاريخ, بيان تاريخ بر پايه دين بيان جغرافياى تاريخى, بيان نژادى تاريخ, بيان اقتصادى تاريخ, بيان معنوى و روانشناختى تاريخ, تاريخ مركب.
رادمنش, عزت اللّه. تاريخ در قرآن. چاپ دوّم: مشهد, مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, 1371. 167ص.
اهم مباحث: تاريخ و فلسفه تاريخ از نظر قرآن, سيكل مستمر و متكامل, تاريخ و هدف و تاريخ با هدف, تاريخ و افسانه و اساطير و مشيت الهى, مدينه فاضله, انسان واقعى و مدينه واقعه در تاريخ قرآن, قهرمان پرستى (اروئيسم) مكتب اصالت ناس, طرح تاريخ در قرآن و فن و نگارش آن در قرآن, روش تبليغ غير مستقيم, قوانين هميشگى و مستمر در تاريخ, تكرار در تاريخ, جهان بينى تاريخى در قرآن, فضاى جهان بينى تاريخ اسلام, روشهاى ديگر تاريخنگارى در قرآن اصالت اسوه ها, و … .
رادمنش, عزت اللّه. كليات عقايد ابن خلدون درباره فلسفه, تاريخ و تمدن. تهران, نشر قلم, 1357. 303ص.
اهم مباحث: كليات عقايد ابن خلدون درباره فلسفه تاريخ و تمدن, عصبية, منشأ عصبيّة, انواع عصبية, نقش عصبية و دين, آيا بشر طبعاً اجتماعى است, ابن خلدون و محيط جغرافيايى, اثر آب و هوا در اخلاق و سرشت انسان, حكمران و حكومت, اخلاق و دين, ثروت و قدرت اقتصادى, صنايع, جمعيت, رواج لوكس, سقوط دين و اخلاق, انحطاط دولت و تمدن و علل آن, تقليد مغلوب از سلطه گر و بالعكس, فهرست اعلام و اصطلاحات.
راسل, برتراند. درك تاريخ. ترجمه يد اللّه طوسى. چاپ اوّل: نشر كتابخانه سينا, 1341, 80ص.
اهم مباحث: درك تاريخ, تقسيم تاريخ, پيدايش تمدن, مراحل ابتدايى تاريخ, فرضيه هگل درباره تاريخ.
رفيعى, على. تاريخ مندى سوسياليسم. چاپ اوّل: انتشارات فلسطين, بى تا, 79ص.
اهم مباحث: تغيير كمونيسم نوين از تاريخ, نظريه مادى درباره تاريخ, مبارزه طبقاتى, و … .
رقابى, حيدر. چشمه هاى فلسفى تاريخ. تهران, نهضت زنان مسلمان, بى تا.
اهم مباحث: دامنه گسترده فلسفه تاريخ, آينه گرايى تاريخ, ماهيت تاريخ, تاريخ در تنزيل, سنتهاى تاريخ در قرآن, فلسفه تاريخ و جهان سوم, تاريخ در راه بى نهايت, پژوهشى در فلسفه تاريخ, و ….
رهجو, حسين. تحليلى تاريخى از دو مفهوم قرآنى. تهران, انتشارات قلم, 1356. 59ص.
اهم مباحث: 1.آيات و ترجمه, مفهوم نعمتها, مفهوم ارض مقدس از زاويه ربوبى و ديدگاه بنى اسرائيل, عمل و ايمان, شخصيّت در تاريخ, خلاصه و نتايج. 2. آيات و ترجمه, مفهوم قريه, اقتصاد روز دوشنبه اى, نقش انگيزه ها.
رهنورد, زهراء. موضع گيرى طبقات اجتماعى يا فرايند انحطاط يك جامعه در قرآن. تهران, انتشارات قلم, 1357. 183ص.
اهم مباحث: قوانين حاكم بر تاريخ,(ص 11 ـ 22), نذيران يا ادامه دهندگان رسالت تاريخى انبيا(ص 23 ـ 34).
زرافشان, ناصر. سيرى در فلسفه و فلسفه تاريخ. تهران, نشر زنده رود, 1358.
اهم مباحث: نظريه تكاملى, جامعه, مقدمات تاريخ, برخورد مادى با تاريخ, ايده آليسم و تكامل تاريخ, فلسفه تاريخ.
زمانى, محمد رضا. فرايند تاريخى و روابط اجتماعى ـ توليدى. بى جا, انتشارات بيژن جزئى, 1356.
اهم مباحث: خصلتهاى اجتماعى طبقات و ادوار تاريخى, حركت انتقالى, نقش ابزار در دگرگونى فرهنگ اجتماعى, انسان تاريخى, رابطه متقابل فردى.
سارتر, ژان پل. اگزيستانسياليسم و اصالت بشر. ترجمه دكتر مصطفى رحيمى. چاپ پنجم: تهران, نشر مرواريد.109ص.
قسمتى از كتاب در مورد اگزيستانسياليسم و واقعيت تاريخ بحث مى كند.ص 91.
سبحانى, جعفر. تحليلى از فلسفه ماركس. چاپ دوم: قم, نشر هادى, 1360. ص288.
كتاب نقد و يا رد نظريات ماركسيسم است و در درس نخست آن, بحث از ماديگرى تاريخى و درس ششم بحث از تحولات تاريخى و متد ديالكتيك, و آيا در صحنه تحولات تماشاگريم يا بازيگر, جبرى گرى در سير تاريخ همان قضا و قدر تحريف شده است. و در درس هشتم بحث از اينكه تأثير عوامل خارجى در تحولات اجتماعى مى باشد.
سبحانى, جعفر. ماركسيسم و مذهب. قم, نشر پيام آزادى, 1358.
اهم مباحث: فرضيه هاى ماركسيستى كه فرضيه سوّم آن راجع به مادى گرايان حوادث و وقايع تاريخى جهان كه با علل مادى توجيه و تفسير مى كنند و براى هر پديده اى يك علت مادى چه ذهنى و چه عينى تعيين مى كنند, ماركسيسم و نيروى محرك تاريخ, زير بنايى و رو بنايى تاريخ.
سبحانى, جعفر. ماركسيسم و نيروى محرك تاريخ. قم, نشر پيام آزادى, 1358. 160ص.
اهم مباحث: كتاب در مورد فلسفه تاريخ و نيروى محرك تاريخ بحث مى كند و در حقيقت نقدى است بر نظريه ماركس و هگل در مورد تاريخ يا ردّ نظريه تاريخى آنها, تعريف علم تاريخ و فلسفه تاريخ و مقصود از تاريخ چيست را توضيح مى دهد.
ستوده, ح. فلسفه نظرى تاريخ: فلسفه علم تاريخ. چاپ اوّل: تهران, نشر دفتر كتابهاى اسلامى, 1357. 56ص.
اهم مباحث: در فلسفه نظرى تاريخ: معرفتى كه در آن از حركت, محرك, مسير, هدف موجودى به نام تاريخ بحث مى شود. و سه سؤال كه فلسفه نظرى به پاسخ آنها مى پردازد عبارتنداز: تاريخ به كجا مى رود, چگونه مى رود, از چه راهى مى رود؟.
سروش, عبد الكريم. فلسفه تاريخ. چاپ اوّل: تهران, 1357.
اهم مباحث: فلسفه نظرى تاريخ و فلسفه علم تاريخ و مباحثى در مكتب ما يعنى: مكتب ما چگونه به تاريخ مى نگرد و از آن چگونه بهره جسته است كه دو گونه مى باشد نظر بر مجموع تاريخ و نظر به اجزاء تاريخ.
سگال, م. ايلين اى. انسان در گذرگاه تاريخ. ترجمه م, زمانى. تهران, نشر كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان, 1351.
اهم مباحث: سير انسان و حركت او در طول تاريخ, ديد انسان نسبت به گذشته و رسيدن انسان به علم, فاتحان و مغلوبان(تاريخ هم مدعى است و هم مدافع).
سيد نى, هوك. قهرمان در تاريخ. ترجمه ا.آزاده. تهران, نشر بنگاه ترجمه و نشر كتاب, 1350. 242ص.
اهم مباحث: قهرمان به عنوان حادثه و مسأله, قهرمان فكر و جبر اجتماعى ماركسيسم ارتدوكسى, (اگر) در تاريخ درباره قوانين حركت جريان تاريخى.
شريعتى, على. اسلام دين تاريخ. تهران, بى نا, 1390. 38ص.
اهم مباحث: بينش تاريخى و عدل, جبر تاريخ و عدم خاتميّت براى تاريخ, سرنوشت تاريخى, دين رفته از تاريخ را برگرداندن توسط حسين(ع), قابيل در تاريخ سه چهره دارد.
شريعتى, على. اسلام شناسى(فلسفه تقدير علمى تاريخ). تهران, نشر حسينيه ارشاد, 1352.
بخشهاى آخر كتاب: فلسفه تاريخ, توحيد يك فلسفه تاريخ, عامل محرك تاريخ, حركت تاريخ بر اساس تهاجم, تدافع و … انقلاب دائمى, ماركس و نظر به شخصيّت. فلسفه تقدير علمى تاريخ, كشف قوانين علمى حركت تاريخ نه ايدئولوژى, و ….
شريعتى, على. اگر پاپ و ماركس نبودند. تهران, نشر حسينيه ارشاد, بى تا. 48ص.
اهم مباحث: مكتوب از چندين قسمت تشكيل يافته: اگر پاپ و ماركس نبودند, با قرآن و كامپيوتر, نماز شدن انسان, نگاهى به تاريخ فردا.
شريعتى, على. انسان و تاريخ. تصحيح و مقدمه سيّد محمد مهدى جعفرى. تهران, نشر قلم, 1358.
اهم مباحث: تاريخ علمى شدن انسان, شخصيّت تاريخى انسان, ريشه بينش امروزى تاريخ بر مبناى ايده آليسم مطلق هگل, سير تاريخ در مكتب ماترياليسم, آدمى را جبر محيط مى سازد, اصالت انسان يا اصالت تاريخ, علم تاريخ و موضوع تاريخ, مكتب تاريخى جامعه شناسان.
شريعتى, على. بررسى تاريخ. تهران, نشر شركت سهامى خاص, بى تا.
اهم مباحث: نقش شخصيتها, عناصر سازنده و نگاه دارنده مكتب.
شريعتى, على. بينش تاريخى شيعه (سخنرانى). چاپ اوّل: تهران, نشر جواد, 1357.
اهم مباحث: بينش تاريخى شيعه, بينشهاى تاريخى اديان و مقايسه آن با شيعه, اسلام دين تاريخ است, و….
شريعتى, على. تاريخ و ارزش آن در اسلام (جزوه). بى جا, بى نا, بى تا.24ص.
مكتوب كه به صورت جزوه است از محتواى تاريخ به معناى قديمى, انسان آينده را نيازمند است كه بشناسدش, تاريخ به معناى علم شدن انسان, تاريخ رودخانه اى است, تاريخ يك سير جبرى است, تاريخ عبارتست از مطالعه كيفيّت تبديل اين حيوان به نوع برتر يعنى انسان, ببينيم تاريخ معنى كاملاً انقلابى غير قابل مقايسه با ارتجاع است بحث مى كند.
شريعتى, على. زن مسلمان بضميمه جبر تاريخ. تهران, بى نا, 1354.
در بخش دوم كتاب از جبر تاريخ كه پياده شده از نوار است و مبحث عمده آن جبر تاريخ از نظر ماركسيسم, نظر الهيون, فلسفه تاريخ و كلمات در قرآن.
شريعتى, على. فلسفه تاريخ. تهران, نشر حسينيه ارشاد, 1352. 36ص.
اهم مباحث: عامل محرك تاريخ, موتور تاريخ, حركت تاريخ بر اساس تهاجم و تدافع, لزوم نو كردن مذهب, و ….
شريعتى, على. فلسفه تاريخ در اسلام. تهيه و تنظيم حميد رضا اسماعيلى با مقدّمه احسان شريعتى. تهران, 1359. 171ص.
اهم مباحث: معنى تاريخ و ارزش آن در اسلام, فلسفه تاريخ, توحيد به عنوان فلسفه تاريخ, نظر مكاتب مهم درباره فلسفه تاريخ, جبر تاريخ, عامل محرك تاريخ, نقش ذكر و آگاهى در حركت تاريخ, رسالت روشنفكران.
شكورى, ابوالفضل. آشنايى مقدماتى با فلسفه تاريخ (تحليلى از مفهوم زيربنا و روبنا در جامعه و تاريخ). نشر احقاف. 1358.
اهم مباحث: جامعه و تاريخ, حركت تاريخ, تحليل حركت آن و انعكاس حزبى(تقسيم طولى جامعه).
شيرازى, سيد محمّد. ماركسيسم در آستانه سقوط. ترجمه ذكر اللّه احمدى. بى جا. نشر كانون نشر انديشه هاى اسلامى, 69ص.
در قسمتى از كتاب: اشكالاتى بر اصول چهارگانه (تمام اجزاء ماده و فكر همواره بر اساس تز و آنتى تز و سنتز در حال حركت است, تمام اجزاء ماده در اين عالم بر روى تأثير يكديگر متقابل دارد, هر چيز تبديل به چيز بهتر از خود مى شود, اجتماع نيز محكوم به سرنوشت ماده و ذهن است) و ادوار پنجگانه ماركس ( كمون اوليه, برده دارى, فئوداليسم, سرمايه دارى, سوسياليسم) را مطرح كرده و نظريه ماركس را نسبت به جبر تاريخى و محرك تاريخ در چند صفحه (63 ـ 69) رد نموده است.
صدر, محمد باقر. انسان مسؤول و تاريخ ساز از ديدگاه قرآن. ترجمه محمد مهدى فولادوند. تهران, نشر ميزان, 1359. 138ص.
اهم مباحث: انديشه قرآنى درباره قوانين تاريخى با اشكال مختلف, قانون تاريخ كوركورانه نيست, قوانين تاريخ جنبه خدايى دارد, اراده و اختيار انسان و رفع اين توهم نادرست كه ميان سنن تاريخى و اراده و اختيار آدمى تناقضى نيست و غلط است اينكه گويند: اگر جبر تاريخ و قوانين هستى بر ما حاكم است ديگر براى انسان اختيار معنا ندارد, قلمرو علوم طبيعى و ساير پديده هاى هستى از قلمرو قوانين تاريخى جدا است, شناسايى قوانين تاريخى در قرآن به اشكال مختلف.
صديقى, عبدالحميد. تفسير تاريخ. ترجمه جواد صالحى. چاپ دوّم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1362. 204ص.
اهم مباحث: تفسير تاريخ, ديدگاه زيست شناسانه تاريخ, فلسفه تاريخ از ديدگاه هگل, تاريخ از نظر ماده گرايى, تفسير اسلامى تاريخ.
طاهائى, سيد على اكبر. بررسى انتقادى ماركسيسم. بى جا, نشر زنان مسلمان, 1359. ص164.
اهم مباحث: ماترياليسم تاريخى, قوانين كلى تكامل اجتماعى, تفسير تاريخ از مناسبات اقتصادى, تفسير اقتصادى از تاريخ ماركسيسم و جامعه شناسى, انتقاد از تحليل تاريخى ماركس.
طاهرى, حبيب اللّه. تاريخ از ديدگاه ماركس و اسلام. چاپ اوّل: قم, نشر مؤسسه در راه حق, 128ص.
اهم مباحث: اهميت تاريخ, فرق سه گانه بين تاريخ نقلى و علمى, … , دو ايراد بر تاريخ و جواب آن, اثبات ماديت تاريخ از محرك تاريخ و نظرات در مورد آن, منزلگاه تاريخ, تاريخ و ماهيت آن, محرك و هدف تاريخ از نظر اسلام.
فارسى, جلال الدين. درسهايى درباره ماركسيسم. تهران, نشر روزبه, 1354. 328ص.
اهم مباحث: نظريه مادى درباره تاريخ, ماترياليسم تاريخى, قوانين تحولات اجتماعى, نيروى محركه جامعه, قوانين حاكم بر تاريخ جامعه, و….
فروتن, غلامحسين. مبانى ماترياليسم تاريخى. تهران, نشر مؤسسه انتشارات فرهنگى صداى خلق, 1356. 130ص.
اهم مباحث: ماترياليسم تاريخى علم, قانونمندى تكامل جامعه, ساخت اقتصادى اجتماعى, ماترياليسم تاريخى به مثابه فلسفه, پيدايش ماترياليسم تاريخى, حزّبيت ماترياليسم تاريخى, پيدايش طبقات و تركيب طبقاتى جامعه.
….فلسفه تاريخ و جامعه شناسى تاريخى. بى جا, بى نا, بى تا.
اهم مباحث: جوهر تاريخ, گوناگونى فلسفه هاى تاريخى, تاريخ و قانون تحوّل, كلان سرمايه دارى معاصر و فلسفه تاريخ, انگلس در برخورد با فلسفه تاريخ, جامعه شناسى تاريخى, مفاهيم اساسى جامعه شناسى تاريخى, جامعه شناسى تاريخى علوم اجتماعى.
كار, ادواردهالت. اى. اچ. كار. تاريخ چيست؟ ترجمه دكتر حسين كامشاد. چاپ سوم: تهران, نشر خوارزمى, 1356.
كتاب كه پياده شده سخنرانى است حاوى مطالبى چون: عليت در تاريخ, تاريخ به منزله پيشرفت, افق رو به گسترش … مى باشد.
كاسمينسكى. نقد فلسفه تاريخ آرنولد توين بى. ترجمه على كشتگر. و. ع. نوريان.
اهم مباحث: مباحث آرنولد توين بى را مى آورد و بر آن نقد و تحليل مى كند.
كريمى, حسين. فلسفه تاريخ. تهران, نشر جهاد دانشگاهى دانشگاه صنعتى شريف, 1361. 93ص.
اين اثر به برخى از مقوله هاى فلسفه تاريخ (محرك و بستر) كه با اتكاء بر ديدگاههاى اسلامى به نقد ماترياليسم تاريخى و ديگر مكاتب فلسفه تاريخ مى پردازد.
كونفورت, موريس. ماترياليسم تاريخى. تهران, نشر ايران, 1358. 184ص.
اهم مباحث: قوانين بنيادى تكامل اجتماعى, رو بناى اجتماع, ماترياليسم و علم جامعه, شيوه انسانى زندگى, درك ماترياليسم تاريخ, افكار طبقاتى و سلطه طبقاتى.
گروه تحقيقات. نيروى سازنده تاريخ. بى جا, بى نا, بى تا.
اهم مباحث: مكتوب كه به صورت جزوه است در مورد نيروى سازنده تاريخ و تاريخ را چه كسى مى سازد (قواى سازنده تاريخ) بحث مى نمايد.
گورويچ. ديالكتيك يا سير جدالى و جامعه شناسى. ترجمه حسن حبيبى. تهران, نشر شركت سهامى انتشار, 1351. 362ص.
اهم مباحث: ديالكتيك ميان جامعه شناسى و تاريخ, واقعيت تاريخى.
ماركس ـ انگلس ـ لنين. ديناميسم تحول جامعه. ترجمه مهدى سپهر.
اهم مباحث: بنيانهاى ماترياليسم تاريخى, تفسير ماترياليسم تاريخى, مفهوم نوينى از تاريخ, ….
ماركس و ديگران. ماترياليسم تاريخى و ماترياليسم ديالكتيك. 48ص.
اهم مباحث: درك مادى تاريخ, نظريات بعضى از دانشمدان و فيلسوفان, ماترياليسم در مقابل ايده آليسم.
ماركس ـ انگلس ـ لنين. مبانى ماترياليزم تاريخى. ترجمه ز ـ پ ـ آمين. چاپ اوّل: تهران, نشر چكيده, 1359.
اهم مباحث: ماترياليسم تاريخى, قانون تكامل در تاريخ بشر, تئورى ماركسيستى تاريخى, پيشرفتهاى مدرن تاريخ (علم تاريخ), تاريخ و فرد يعنى نيروهاى محرك تاريخ, انسانها خود تاريخ خويش را مى سازند, ماترياليزم تاريخى نه به مثابه فرمولى مجرد در علم تاريخ, ….
ماركوزه, هربرت. خرد و انقلاب. ترجمه محسن ثلاثى. چاپ اوّل: تهران, نشر سازمان انتشارات جاويدان, 1357. 522ص.
اهم مباحث: زمينه تاريخى اجتماعى, فلسفه تاريخ, از فلسفه تا نظريه اجتماعى, ديالكتيك ماركس, … .
مدرسى, مرتضى. فلسفه تاريخ و اجتماع. بى جا, نشر متين, 1352. 212ص.
اهم مباحث: سير تاريخنگارى در اروپا, ابن خلدون و فلسفه تاريخى او, ابن خلدون وويكو, ابن خلدون و مالتون انگليسى, ابن خلدون و دوركيم, فلسفه تاريخ و جامعه شناسى, ابن خلدون و اسپنسر, ابن خلدون از نظر مستشرق روسى.
مرتضوى, جمشيد. ضرورت و فلسفه تاريخ. تهران, نشر مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران, 1356.
فصل چهارم: رسالت انسان و ضرورتهاى تاريخ; فصل پنچم: نقش شخصيت در تاريخ با توجّه به جبر اجتماعى و ضرورتهاى تاريخى و عليت اجتماع و ديناميسم تاريخ.
مصباح يزدى, محمد تقى. جامعه و تاريخ در قرآن. چاپ دوّم: قم, نشر سازمان تبليغات اسلامى, 1372.
مباحث بخش سوم: قانونمندى تاريخ و نظريه هگل و نظريه ماركس, قوانين اجتماعى و تاريخى و آزادى انسان, تكامل در جامعه و تاريخ, بخش چهارم: جامعه و فرد. بخش پنجم: تأثير فرد در جامعه. بخش ششم: ماديت تاريخ, و ….
مصباحى, غلامرضا. ماترياليسم تاريخى. قم, نشر محمّد, بى تا.
اهم مباحث: نظرات تكاملى, ماترياليسم تاريخى, ماترياليسم تاريخى و واقعيت, بر اساس ماترياليسم تاريخى, بررسى ماترياليسم تاريخى بطور كلى, ماركسيسم و تكامل نيروى توليد.
مطهرى, مرتضى. اسلام و مقتضيات زمان. تهران, صدرا, 1370. 258ص.
اهم مباحث: جبر تاريخ از ديدگاهها, نيروى محرك تاريخ چيست؟, نظريه جبر اقتصادى تاريخ و بررسى آن, نظريه جبر اقتصادى تاريخ و بررسى آن, جامعه و تاريخ از نظر قرآن.
مطهرى, مرتضى. انسان و سرنوشت. تهران, نشر صدرا, 141ص.
بخشى از كتاب در زمينه (زمان از نظر فلسفه تاريخ) است.
مطهرى, مرتضى. تكامل اجتماعى انسان. چاپ نهم: قم, نشر صدرا, 1374. 211ص.
اهم مباحث: تكامل انسان در تاريخ, نقش انبيا و دين در تكامل تاريخ, بدبينى و يأس نسبت به سرشت بشر و آينده بشريت.
مطهرى, مرتضى. تكامل اجتماعى انسان. قم, نشر اسلامى, 61ص.
بخشى از كتاب: معنى تكامل تاريخى چيست؟
مطهرى, مرتضى. تكامل اجتماعى انسان در تاريخ. چاپ سوم: تهران, نشر دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى, 1341. 69ص.
اهم مباحث: تكامل انسان در تاريخ, تكامل طبيعى و اجتماعى, آيا تاريخ انسان را ساخته يا انسان تاريخ را به وجود آورده؟, نقش انبياو دين در تكامل تاريخ.
مطهرى, مرتضى. جامعه و تاريخ. قم, نشر اسلامى, 309 ـ 482ص.
اهم مباحث: تاريخ چيست؟ تاريخ علمى و عليت در تاريخ, ماديت تاريخ, نقش شخصيت در تاريخ, تطور تاريخ, ….
مطهرى, مرتضى. فلسفه تاريخ. چاپ سوم: قم, نشر صدرا, 1371. 314ص.
اهم مباحث: كتاب حاضر درسهاى استاد در سالهاى 1355 ـ 1357 بر مبناى كتابهاى (لذات فلسفه) ويل دورانت و (تاريخ چيست؟) اى. اچ. كارو (ماركس و ماركسيسم) آندره پى تير است, با اين مباحث: عوامل محرك تاريخ, ارزش تاريخ, جامعه و فرد, تاريخ و علم, تاريخ و مذهب, تاريخ و اخلاق, عليّت در تاريخ, تكامل تاريخ, پيش بينى آينده.
مطهرى, مرتضى. قيام و انقلاب مهدى از ديدگاه فلسفه تاريخ. چاپ پنجم: قم, نشر صدرا, 1398ق. 134ص.
اهم مباحث: قرآن و تاريخ, توجيه و تفسير تكامل تاريخ, دو شيوه مختلف در تفسير تاريخ, ديالكتيك تاريخ, مناسبات اقتصادى در تفسير تكامل تاريخ, بينش انسانى يا فطرى تاريخ, نبرد پيشبرنده تاريخ, مراحل و حلقات ماركسيستى تاريخ, تلقى قرآن از انسان و تاريخ.
مطهرى, مرتضى. ماركس و ماركسيسم (دفتر سوم). قم, نشر صدرا
اهم مباحث نقدى بر ماركس و ماركسيسم, ماترياليسم تاريخى و از خود بيگانگى فوير باخ, ماترياليسم تاريخى ماركس, فلسفه تاريخ ماركس و قوانين حاكم بر تاريخ قابل كشف نيست, قهرمانان در تاريخ, نظريه ابن خلدون كه عصبيت را محرك تاريخ مى داند.
مطهرى, مرتضى. نقدى بر ماركسيسم. چاپ اوّل: قم, نشر صدرا, 1363. 349ص.
اهم مباحث: مادى گرايى تاريخى, نگرش تاريخى اقتصاد, نظريات ديگر در مورد فلسفه تاريخ, ماترياليسم ديالكتيك تاريخى و مبارزه طبقاتى.
موحد, س.ا.ا. انتظار= فلسفه تاريخ(از سرى آموزشهاى ايدئولوئيك فلسفه تاريخ) جزوه. تهران, نشر انقلاب, 1359. ص24.
اهم مباحث: حركت جامعه و مردم در بستر زمان مفهوم تاريخ است: پديد آورنده تاريخ چيست؟ اصول سه گانه انتظار (سه مرحله تكامل), رابطه منتظر آگاه و منتظر ناآگاه, وظيفه منتظر ايده آل (مؤمن, روشنفكر).
مهدى, محسن. فلسفه تاريخى ابن خلدون. ترجمه مجيد مسعودى. تهران, نشر بنگاه ترجمه و نشر كتاب, 1358. 360ص.
اهم مباحث: خصوصيات تاريخى زمان ابن خلدون, خصوصيات تاريخى, از تاريخ تا علم عمران, بحث جدلى يا ديالكتيك ابن خلدون درباره تاريخ, تاريخ و حكمت.
نزنانوف, ويكتور. منطق تاريخ. ترجمه هـ ـ ن, تهرانى. چاپ اوّل: تهران, نشر روزبه, 1359. 121ص.
اهم مباحث: آيا پيشرفت جامعه انسانى بر اساس يك روند قانونمند انجام مى گيرد؟, چه نوع شيوه هاى توليدى در تاريخ جامعه انسانى شناخته شده؟ دوران گذار از سرمايه دارى به سوسياليسم, قوانين عام و ويژگيهاى خاص دوران گذار, و… .
نف, امرى. فلسفه تاريخ. ترجمه دكتر عبد اللّه فريار. تهران, نشر فرانكلين, 1340. 268ص.
اهم مباحث: كلياتى درباره فلسفه تاريخ شامل: حركت و محرك و مبدأ تاريخ.
نهضت زنان مسلمان. فلسفه تاريخ(دفتر 85). تهران, 29ص.
اهم مباحث: فلسفه تاريخ به دو نوع معرفت اطلاق مى شود: فلسفه نظرى تاريخ و فلسفه علم تاريخ, نظريات بعضى از دانشمندان در مورد فلسفه تاريخ و ماترياليسم تاريخى.
نيك آئين, امير. ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى (كتاب دوّم ـ ماترياليسم تاريخى). چاپ سوم: نشر حزب توده ايران, 1358. ص376.
اهم مباحث: موضوع علم ماترياليسم تاريخى, تعريف علم ماترياليسم تاريخى و اهميت آن, جاى ماترياليسم تاريخى در سلسله عقايد و آراى اجتماعى, در فصل دوم طبيعت, جامعه و فرد, محيط جغرافيايى و سرنوشت انسان, عامل قاطع در تكامل اجتماعى, قانونمندى در روندهاى اجتماعى (تكرار در تاريخ) مفرد و عام, قانونمندى در روندهاى اجتماعى (جبر تاريخ ـ عينى و ذهنى) شخصيت در تكامل تاريخ, اشكال تاريخى تجمع مردم, … .
والش, دبليو.اچ. مقدمه اى بر فلسفه تاريخ. ترجمه بهاء الدين علائى طباطبايى. تهران, نشر امير كبير, 1363. 233ص.
اهم مباحث: فلسفه تاريخ و علوم, تبيين تاريخ, حقيقت و واقعيت در تاريخ, فلسفه نظرى تاريخ (كانت و هردر و هگل).
هارنكو, مارتا. مفاهيم بنيادى تئورى علمى تاريخ. ترجمه ت. مهتاب. چاپ اوّل: تهران, نشر شباهنگ, 1360. 243ص.
اهم مباحث: فصل يازدهم: تئورى هگلى تاريخ, تئورى ماركسيستى تاريخ, ماترياليسم تاريخ, تئوريهاى حوزه اى, سطح تحقيق يابى ماترياليسم تاريخى, علم شكل بنديهاى اجتماعى, علم شرايط موجود سياسى, ماترياليسم تاريخى دو انحراف از تئورى ماركسيستى تاريخ.
هگل, گ. و. ف. خدايگان و بنده. ترجمه حميد عنايت. چاپ چهارم: تهران, نشر خوارزمى, 1368.
پيشگفتار: مراحل تاريخ در ديدگاه هگل, مرحله سير تاريخى انديشه, ذهن بشر با تحول اين انديشه بسوى خود آگاهى پيش مى رود تا به عقل برسد, ارسطو بندگى را براى پيشرفت ضرورى مى دانسته, نظر فيخته راجع به هدف تاريخ, شروع تاريخ بنظر هگل از مرحله خدا يگان و بنده آغاز مى شود و فهم فلسفه تاريخ بدون فهم اين مرحله ممكن نيست.
هگل, گ.و. عقل در تاريخ. ترجمه حميد عنايت. تهران, نشر علمى دانشگاه صنعتى شريف, 1336. 315ص.
اهم مباحث: تحليلى در امر تاريخ, سير تاريخ جهانى, آغاز تاريخ, جريان تكامل تاريخ, گونه هاى تاريخ نويسى, بخش بندى تاريخ جهانى, … .
ياسپرس, كارل. آغاز و انجام تاريخ (مبدأ و غايت تاريخ. ترجمه محمد حسن لطفى. چاپ دوّم: تهران, نشر خوارزمى, 1373. 367ص.
اهم مباحث: معنى و فايده تاريخ, مرزهاى تاريخ, ساختهاى بنيادى تاريخ, وحدت تاريخ, آگاهى تاريخى تازه ما, چيرگى بر تاريخ.
يروفه يف, ن. آ. تاريخ چيست؟. ترجمه محمد تقى زاده, 1360. 206ص.
اهم مباحث: شامل سخنرانيهاى مؤلّف در دانشگاه دولتى مسكو در دانشكده تاريخ, با اين مباحث: پيدايش علم تاريخ, ماركسيسم و علم تاريخ, گردآورى اطلاعات تاريخى مورخ در هنگام عمل (قانون … درك و تعميم تاريخ) نقش علم تاريخ.
فلسفه تاريخ به زبان عربى
ابن الازرق, ابو عبد الله.( ـ 896ق). بدائع السلك فى طبايع الملل (الملك) دو جلد. تحقيق وتعليق الدكتور على تسامى النشار. چاپ جديد: بغداد, منشورات وزارة الثقافه والفنون(دارالحريه للطباعة). 557« 535ص.
ابن الازرق از پيروان ابن خلدون و نظريات او را تحليل و بررسى كرده است.
اسماعيل, محى الدين. توينبى منهج التاريخ وفلسفه التاريخ. چاپ دوّم: بغداد, دار الشؤون الثقافيّة العامه, 1986م.86ص.
اهم مباحث: جدوى التاريخ, الوحده فى الكثره والتاريخ, محاولات فى الفكر التاريخى, المنهج … الحركة والمجتمع, نشوء الحضارات انهيار الحضارات.
بدوى, عبدالرحمن. احداث النظريات فى فلسفه التاريخ: مدخل جديد الى الفلسفه. الكويت, وكالة المطبوعات, 1979م. 320ص.
جديدترين نظريات انديشمندان غرب در زمينه بررسيهاى عقلى تاريخ بررسى شده است كه اهم مباحث آن عبارت است از: نسبيّت معرفت تاريخ, قوانين تاريخ, عنايت تاريخ, تاريخ گرايى مطلق, در پايان ديدگاه ياسپرس را در مورد فلسفه تاريخ تحليل نموده است.
بلتيه: انطوان غوبلو: جان جاك. المادية التاريخيه وتاريخ الحضارات. ترجمه الياس مرقص. بيروت, دارالحقيقه, 1980م.
كتابنامه به صورت زير نويس است و درباره ماديت تاريخ و ماهيت تاريخ بحث كرده است.
البهّى, محمد. الدين والدوله: من توجيح القرآن الكريم. بيروت, دارالفكر, 1391.
در تمهيد كتاب, بحثهاى درباره: حركت تاريخ (افقى يا دورانى), حركت تاريخ از نظرهاى مختلف, تمدّن و تطور, و… ارائه شده است.
توينبى, آرنولد. الفكرة التاريخى عند الاغربق. ترجمه لمعى المطبعى, مراجعه دكتر محمد صقر حقاچه. مصر, مكتبة الانجلو المصريه, 1966م. 258ص.
اهم مباحث: نظرى در مورد مورخان, فلسفه تاريخ, تطور و دورات الحضاره, تتابع التاريخ, شمول التاريخ, وحدة تاريخ, تعليل جوهر تاريخ, تأثير قوة البحر على التاريخ, مكان جغرافيايى در تاريخ و حديث و روايت در تاريخ.
الجابرى, حسين(دكتر). فلسفة التاريخ فى الفكر العربى المعاصر(القسم الاوّل) ع. بغداد: دارالشؤون الثقافيه العامه(جامعة البغداد) 1993م.
اهم مباحث: عنايت تاريخ, تفسير تاريخ, حركت تاريخ, ساخت تاريخ, قواى محركه تاريخ, عرب و تفسير الرسال للتاريخ, صناعة التاريخ و قوة الماديّة, القوة الطبيعه, القوة السياسيه الروح القومى و وعى التاريخ, الكندى و فلسفته فى التاريخ.
دغيم, محمود السيد. المادية التاريخيّه بين الوهم والواقع.چاپ اوّل: بيروت, دارالحداثه, 1986م. 385ص.
اهم مباحث: موضوع المادية التاريخيّه, المادية الديالكتيكيه و المادية التاريخيّه, مفاهيم المادپاورقي: 1. سيد محمد باقر صدر, انسان مسؤول و تاريخ ساز, ترجمه محمد مهدى فولادوند(تهران: نشر ميزان, 1359),ص18. 2. كارل, پاسپرس. آغاز و انجام تاريخ, ترجمه محمد حسن لطفى (تهران: انتشارات خوارزمى, 1373). 3. ابن خلدون, ترجمه محمد پروين گنابادى (تهران: انتشارات علمى فرهنگى, 1336), ص 2. 4. ابن خلدون, فلسفه تاريخ, به كوشش محسن مهدى, ترجمه مجيد مسعودى (تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب, 1358).
اخبار
درگذشتگاندرگذشت آيت الله قاضى زاهدى
حضرت مستطاب آيت الله حاج شيخ على قاضى زاهدى (قدس سره) از مفاخر علماى گلپايگان به شمار مى رفت. فقيد سعيد در سال 1346ق (1306ش) در بيت علم و تقوا و فضيلت زاده شد. خاندانش پيشينه چند صد ساله روحانيت و مرجعيت را برعهده داشتند (و اينك مسجد و پل و مقبره معروف قاضى زاهد يادگار آنان در گلپايگان است). پدرش مرحوم آيت الله آقا رضا قاضى زاهدى (م1384ق) و نياى بزرگوارش مرحوم آيت الله حاج ميرزا ابوالقاسم (1347ق) ـ داماد آيت الله العظمى آخوند ملا زين العابدين گلپايگانى ـ (1218ـ1289ق), همه از علماى بزرگ و خدمتگزاران شرع مقدس بوده اند. آن مرحوم پس از دوران كودكى و نوجوانى و اتمام آموزش متوسطه, به علوم دينى روى آورد و مقدمات و بخشى از ادبيات و سطوح را نزد پدر بزرگوارش و ديگر علماى گلپايگان فراگرفت. سپس به حوزه علميه قم آمد و باقيمانده سطوح را نزد آيات عظام: گلپايگانى, نجفى مرعشى و سيد احمد خوانسارى آموخت و پس از آن به درس خارج آيات ثلاثه حوزه علميه قم آقايان: سيد محمد تقى خوانسارى, سيد محمد حجت كوهكمرى و سيد صدرالدين صدر و به جز آنان, در درس آيت الله حاج شيخ عباسعلى شاهرودى هم حاضر شد و بهره هاى فراوان برد. سپس در درس مرحوم آيت الله العظمى بروجردى شركت جست و از محضر آن بزرگمرد فخرآفرين, بحثهاى متعدد فقهى و اصولى را استفاده كرد. سال 1378ق بود كه به اصرار گروهى از مردم شهرش, به گلپايگان بازگشت و تا پايان عمرش به تأليف, تدريس, اقامه جماعت و راهنمايى مؤمنان پرداخت. يكى از ويژگيهاى آن مرحوم, تبليغ دين از راه وعظ و منبر و تفسير قرآن پس از نمازهاى جماعت خويش بود كه از اين رهگذر موفق شد سه بار تمام قرآن را تفسير نمايد. فقيد سعيد داراى مجلسى خوش, حافظه اى قوى, احاطه اى تام بر قرآن و روايات و تاريخ و ادبيات عرب و عجم بود به ديگران احترام مى نهاد و تواضع و ساده زيستى از زندگى اش نمودار و در استخاره و ادعيه و اذكار مورد مراجعه گروهى بسيار بود. تأليفات وى عبارتند از: 1ـ زبدة التفاسير (ج1) 2ـ تفسير سوره لقمان و سجده 3ـ قصص قرآن مجيد 4ـ زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام(2ج) 5 ـ چهل حديث 6 ـ راهنماى متوسلين و مستشفعين 7ـ رياض يا مجموعه دلفريب 8 ـ شرح لغات بديعى 9ـ ديوان اشعار فارسى بنام (بدر و هلال) كه همه اينها به چاپ رسيده است.
كتابهايى كه به چاپ نرسيده است عبارتند از:
10ـ تقريرات درس فقه و اصول آيت الله العظمى بروجردى 11ـ جلد دوم زبدةالتفاسير 12ـ تلخيص الكلام فى تفسير سورة الانعام 13ـ تفسير سورة المائدة 14ـ تفسير سورة الاعراف 15ـ الهداية الى تواريخ الهداة السادة ـ زندگى چهارده معصوم عليهم السلام به نظم عربى ـ 16ـ ارجوزه يا جنگ زاهد 17ـ هزار مسأله در علوم رياضى 18ـ صيغ العقود 19ـ رساله در علوم غريبه 20و21ـ جلد دوم و سوم (بدر و هلال).
سرانجام آن عالم بزرگوار پس از پشت سر نهادن يك دوره بيمارى, در روز پنج شنبه 16 رجب 1417ق (19 آذر 1375ش) در 70 سالگى بدرود حيات گفت. با اعلام خبر وفاتش, در گلپايگان سه روز عزاى عمومى اعلام شد و شهر در ماتمى سخت فرورفت و صداى قرآن از مأذنه هاى تكايا و مساجد پخش گرديد.
و صبح روز جمعه پيكر شريفش بر روى دست هزاران نفر از مردم سوگوار تشييع و به قم انتقال داده شد و پس از تشييع مجدّد و نماز ميّت به امامت حضرت آيت الله صافى گلپايگانى در قبرستان شيخان به خاك آرميد. درگذشت آيت الله سيد على بهشتى وَرَسى
حضرت مستطاب آيت الله حاج سيد على بهشتى ورس افغانى (قدس سره) فقيهى مجاهد و عالمى تلاشگر و خدمتگزار و يكى از چهره هاى درخشان روحانيت افغانستان به شمار مى رفت. وى در سال 1308ش (1350ق) در بيت علم و تقوا و فضيلت زاده شد. پدرش مرحوم حجةالاسلام آقا سيد نبى و جدّش مرحوم حجةالاسلام آقا سيد طاهر از جمله علماى معروف و محل اعتماد مردم مناطق مركزى افغانستان بوده اند. فقيد سعيد پس از پشت سر نهادن دوران كودكى و نوجوانى, به تحصيل علوم دينى نزد والد ارجمندش و برخى از اساتيد ديگر ـ مانند علامه شيخ موسى كلانى ـ روى آورد و در اندك مدّتى ادبيات, منطق, سطح فقه و اصول را فراگرفت و همزمان به تدريس حاشيه و مطول و شرح لمعه روى آورد. سپس در سال 1334ش راهى حوزه علميه نجف شد و در محضر آيات عظام: سيد محسن حكيم, سيد محمود شاهرودى و سيد ابوالقاسم خويى به فراگيرى خارج فقه و اصول و تفسير اشتغال ورزيد و در خلال آن به تدريس رسائل و مكاسب پرداخت و اين همه هشت سال به طول انجاميد. آنگاه در سال 1341ش, با اخذ اجازات متعدد اجتهادى به وطن خويش بازگشت و به تدريس سطوح عاليه, تربيت شاگردان, اقامه جماعت, ترويج شعائر مذهبى و خدمات اجتماعى پرداخت. او در همان زمان به تأسيس مدرسه علميه تخت ورس و مدرسه علميه باقريه دست يازيد و جوانان شيعه از گوشه و كنار در اطراف او گرد آمدند و يك حوزه علميه منظم پديد آمد و در كنار تربيت طلاب, براى محصلان و دانش آموزان نيز برنامه هايى ترتيب داد و كار رسيدگى به خصومات و دعاوى و پاسخگويى به مسائل شرعى مردم را نيز بر عهده گرفت و بدين سان نام او در صفحات مركزى و شيعه نشين افغان بر سر زبانها افتاد.
با تجاوز ارتش سرخ شوروى سابق در ديماه 1357ش به افغانستان, او با الهام از انقلاب اسلامى ايران و حضرت امام خمينى, پرچم جهاد و مبارزه بر عليه رژيم كفر را برافراشت و با تلاش پيگير خود توانست رهبران قبايل و متنفذين مناطق هزاره جات را متحد ساخته و قيامهاى پراكنده آنان را سامان بخشد و در 17 ارديبهشت 1358ش بود كه با دعوت عمومى مردم به سوى پنجاب حركت نمود و علما و مجاهدين شيعه از اطراف (ورس, پنجاب, دايكندى) گرد او حلقه زدند و شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان را پى افكندند و رسماً در مرداد 1358 اين سازمان جهادى شيعى تاسيس گرديد و مرحوم آيت الله بهشتى به اتفاق آرا به رياست آن برگزيده شد و اداره مناطق مركزى و هزاره جات را بر عهده گرفت و در حقيقت دولتى اسلامى و مردمى را به وجود آورد و با يارى ديگر مجاهدان اين مناطق را از كنترل دولت ماركسيستى كابل خارج نمود و مدتهاى بسيار پرچم اسلام را در آنجا برافراشت. در سال 1368ش با تشكيل حزب وحدت اسلامى افغانستان, به عضويت شوراى رهبرى آن برگزيده شد و تا پايان عمر بر اين سمت باقى بود معظم له نسبت به معتقدات مذهبى تعصبى شديد داشت و در مقابل انحرافها و بدعتها سخت مى ايستاد, از اختلاف و تفرقه بين شيعيان رنج مى برد و از هر فرصتى براى زدودن اختلافات و پاشيدن بذر وحدت در دلها بهره مى برد. از ديگر ويژگيهاى او بردبارى, تواضع و فروتنى, غيرت و حميت دينى, مناعت طبع, عفو و گذشت و اخلاق خوش او بود.
برخى از تاليفات وى عبارت است از: 1ـ ارجوزة فى اصول الفقه 2ـ شرح حاشيه ملا عبدالله 3ـ اصول عقايد 4ـ شرح حكمت منظومه حاج ملا هادى سبزوارى 5 ـ شرحى ناتمام بر رسائل و قوانين الاصول 6 ـ تقريرات درس فقه آيت الله حكيم 7ـ تقريرات درس اصول آيت الله خويى 8 ـ تقريرات درس فقه آيت الله شاهرودى 9ـ اخلاق و تربيت خانواده (چاپ شده) 10ـ تجربه و مبارزه (چاپ شده).
فقيد سعيد پس از عمرى پربار و سرشار از خدمات دينى و علمى, سرانجام در 67 سالگى در تاريخ 15 مهرماه 1375ش (23 جمادى الاول 1417) بدرود حات گفت و درگذشت وى اثرى عميق بر دلهاى مردم افغانستان برجاى گذاشت. ناصرالدين انصارى درگذشت حجةالاسلام والمسلمين شيخ محمد واصف
عالم ربانى محمد بن ابى القاسم الجيلانى معروف به شيخ محمد واصف لاهيجى ـ عالمى عامل و عارفى سالك الى الله بود كه در دوم آبان ماه 1375 به لقاء حق پيوست. واصف لاهيجى اسطوره تقوا و معرفت بود, وى از مدافعين حقيقى اسلام و مذهب شيعه جعفرى و روحانيت معظم شيعه بود كه در خطيرترين ايام هجوم دشمنان اسلام, او سينه را سپر مى كرد و با قلم و بيان از اسلام ناب محمدى(ص) دفاع مى نمود كتاب احراق لانه هاى فساد طبع سال 1331 نمودارى از دفاع ايشان است. او در اكثر علوم اسلامى تبحر و درايت كافى داشت. در فقه, اصول, فلسفه, منطق, كلام, درايه, رياضى و فيزيك استاد بود لذا اكثر علوم را بنظم كشيد. وقتى كه مى نوشت چرك نويسش براى چاپ فرستاده مى شد در نوشتارش كمتر قلم خوردگى ديده مى شد وى هيچگاه شك و ترديد نداشت و در عقيده اش محكم و استوار بود. بيش از هفتصد اثر از خود به جاى گذاشت كه بالغ بر 200 اثر از آنها به طبع رسيده از جمله:
ديوان اشعار; حضرت رقيه(س) (در حالات حضرت); بيت الاحزان عاشقان (در موضوع حسن و عشق و غصه…); راهنماى ميراث; رسالة الانسان (بهداشت صورت); ارجوزة القيامة (بحث معاد); دروس العقائد; دليل البقاء (خواص بقاء از نظر روحى و جسمانى); علم و عالم از نظر اسلام; طب النبى(ص);اسرار الشهادة; باب الولايه; المناجات نامه; چهارده معصوم(ص); تاريخ الائمه(ع); زكاة در اسلام و….
و باقى آنها به صورت خطى مضبوط است. واصف لاهيجى مسائل رياضى ارث را در كتاب ميراث خود حل نمود و مبتكر ميراث شجرى است وى كتابى در رضاع دارد و رضاع و حج شجرى را مطابق با مذاهب پنجگانه تدوين نمود. او علم و هنر را درهم آميخت. (ال؟ المبتدع) نمونه اى از ابتكارات اوست كه پنج علم را در يك كتاب به نظم آورد. علامه واصف لاهيجى در سرودن اشعار علمى به زبان عربى بى نظير بود برخى از علما او را عرب زبان مى پنداشتند زيرا در نظم كشيدن ارجوزات علمى به زبان عربى مهارت فوق العاده داشت; كتابهاى شواهد العقائد, دليل البكا, الحب, شواهد الولايه و… نمودارى از گفتار فوق است. كتاب الفية على هامش علم الامام(ع) را در اثبات علم حضورى امام به زبان عربى به رشته تحرير درآورد. در خدمت به مردم هميشه پيشقدم بود در عين دلسوزى و عطوفت و مهربانى عملاً در امورات خيريه قدم اول را برمى داشت در زمان مرحوم آيت الله بروجردى به اذن آن بزرگوار با همكارى روحانيت محترم منطقه, بيمارستان ولى عصر(ع) فوشازده را بنا نمود و كار را به اتمام رسانيد. در كار بناهاى مساجد همت و شدت به خرج مى داد در كارگشايى مردم هرگز كوتاهى نمى كرد طلاب را تشويق مى نمود و از راهنمايى و مساعدت دريغ نمى نمود. در مصاحبت علما سرشار از شوق و شعف مى شد و در بحثهاى علمى نيرويى تازه مى گرفت. اغلب دو ساعت به اذان صبح بيدار بود و پس از تهجّد به تحقيق و تدوين و تاليف مى پرداخت. او دلباخته اباعبدالله الحسين عليه السلام بود وقتى كه نام مباركش را مى شنيد بلند ضجه مى زد و بى تابى مى كرد لحظاتى قبل از وفات كاغذ و قلم طلب نمود در عين ناتوانى كه نفسهاى آخر را مى كشيد چنين نگاشت (يوسف گل پيرهن خوش ميرود) روحش شاد و يادش گرامى باد. حميد قلندرى درگذشت استاد دكتر فلاطورى
دانشمند بزرگ و محقق نام آور, استاد معظم دكتر عبدالجواد فلاطورى از نوادگان حكيم بزرگ علامه ملا اسماعيل اصفهانى يكى از چهره هاى مشهور اسلامى در اروپا به شمار مى رفت. وى در سال 1304ش (1345ق) در اصفهان زاده شد, و پس از پشت سر نهادن تحصيلات متوسطه در سال 1319ش (1360ق) به فراگيرى علوم دينى روى آورد و مقدمات و ادبيات عرب را در اصفهان فراگرفت. سپس به مشهد مقدس كوچيد و در محضر اساتيد نامدار آن حوزه مانند حضرات آيات: ميرزا هاشم قزوينى, ميرزا محمد تقى اديب نيشابورى, حاج شيخ هادى كدكنى نيشابورى, شيخ محمدرضا ترابى خراسانى, ميرزا احمد مدرس يزدى زانوى ادب بر زمين زد و ادبيات و سطوح را به خوبى نزد ايشان فراگرفت. سپس به تهران آمد و به ادامه تحصيل علوم دينى و همزمان با آن در دانشگاه به فراگيرى رشته معقول و منقول پرداخت. فقيد سعيد شرح منظومه را نزد آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى, اسفار را نزد علامه ميرزا مهدى آشتيانى, عرفان و كلام را در محضر آيت الله حاج شيخ محمد على شاه آبادى و خارج فقه و اصول را در محضر آيت الله آملى و آيت الله العظمى حاج سيد احمد خوانسارى بياموخت و در همان زمان در رشته فلسفه اسلامى از دانشگاه فارغ التحصيل شد و از مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدرضا كلباسى به اخذ اجازه اجتهاد نائل آمد. وى در سال 1333ش براى آگاهى از علوم انسانى و فلسفه غرب به آلمان رفت و در آنجا علاوه بر آموختن زبانهاى لاتين و يونانى, به تحصيل در رشته هاى فلسفه, روانشناسى, علوم تربيتى, علوم اجتماعى و تطبيق اديان پرداخت و در سال 1341ش به اخذ دكترا نايل آمد و در دانشگاه كُلن, تدريس در كرسيهاى فلسفه تطبيقى, حقوق, تاريخ ايران, اسلام معاصر, كلام و علوم اسلامى را بر عهده گرفت و دمى از تدريس, تحقيق, تاليف بازنايستاد. او در طول بيش از چهل سال اقامت خويش در آلمان, دهها سخنرانى ايراد كرد و مقالات متعدد در نشريات معتبر آلمانى در جهت دفاع از اسلام نگاشت و به عنوان يكى از متفكران سرشناس شيعه در آلمان معرفى شد.
فقيد سعيد در سال 1356ش, با همكارى گروهى از اساتيد مسلمان آكادمى علمى اسلامى را در شهر كلن با هدف ترويج اسلام در اروپا تاسيس كرد ـ كه بعدها به هامبورگ انتقال يافت ـ و موفق شد مطالب كتابهاى درسى آلمان پيرامون اسلام را تصحيح نمايد و بر پژوهشهاى اسلامى دانشجويان در آلمان نظارت دقيق داشته باشد. و شكل درست اسلام را به مردم آن كشور بنماياند. او يكى از اعضاى شوراى عالى امور عالم اسلامى دانشگاه الازهر نيز به شمار مى رفت. كتابهاى وى بسيار است, امّا از نام آنها اطلاع دقيقى در دست نيست. برخى از آنها عبارتند از: اخلاق عملى كانت و دگرگون بنيادى فلسفه يونانى در اثر طرز انديشه اسلامى. سرانجام آن استاد فرزانه پس از عمرى پربار و سرشار از خدمت به اسلام, در روز يكشنبه 9 دى ماه 1375ش (18 شعبان المعظم 1417ق) در 71 سالگى به هنگام تدريس در كلاس درس بدرود حيات گفت و به جهان باقى شتافت. ناصرالدين انصارىفرهنگىبرگزارى دومين سمينار ديدگاههاى پزشكى در اسلام و سئوالهاى فقهى و حقوقى آن1
در اوّلين شماره از سال اوّل آينه پژوهش و در آستانه برگزارى (سمنار ديدگاههاى اسلام در پزشكى) مجموعه سؤالهاى مرتبط با مسائل فقهى آن سمينار را براى اطلاع عالمان, فقيهان و حقوقدانان, نشر داد. اين موضوعات مورد توجه قرار گرفت و عالمان و فقيهان در حوزه اجتهادى دروس خود سؤالها را محور بحث قرار دادند و برخى از فاضلان و پژوهشيان حوزه درباره موضوعاتى از آن مجموعه مقاله هايى نگاشتند. اكنون نيز در آستانه برگزارى دومين (سمينار ديدگاههاى اسلام در پزشكى) مجموعه سؤالهايى را كه متخصصان مسلمان و متعهّد دست اندركار سمينار تدوين كرده اند و با مسائل فقهى و حقوقى مرتبط است نشر مى كنيم به اميد آنكه فقيهان و عالمان بديده عنايت بنگرند و تنقيح و تبيين اين مسائل بپردازند. آينه پژوهش
ان الدين عندالله الاسلام (سوره آل عمران آيه19)
شكر بى پايان خداوند متعال را كه به ما توفيق عطا فرمود تا بار ديگر به يكى از اساسى ترين مسائل جامعه, يعنى تحقق احكام شرع مقدس و اهداف عاليه اسلام در امور پزشكى و برطرف نمودن موانع و معضلات كار پرداخته و با نگرش و روشن بينى كه اسلام ناب محمدى(ص) به عنوان دين متعالى و مترقى به جهان خلقت و از همه مهمتر به اشرف مخلوقات يعنى انسان دارد, مسائل و موضوعات مستحدثه و مطرح شده از سوى صاحبنظران و متخصصان و اساتيد دانشگاههاى علوم پزشكى بويژه دانشگاه علوم پزشكى مشهد را به نظر علما و فقها و بزرگان حوزه هاى علميه و در رأس آنها حوزه هاى علميه قم و مشهد رسانده تا پس از بحث و بررسى مورد نياز, پاسخهاى جامع فقهى و شرعى را جهت روشن شدن وظائف و تكاليف جامعه مسلمان پزشكى كشور و (انشاءالله جهان) عرضه نمايند. و از طرفى با بيان موضوعات و سؤوالاتى كه مورد بحث در حوزه هاى علميه بوده و نياز به كارشناسى پزشكى دارد را نيز مطرح تا جامعه پزشكى متخصص و مورد وثوق مساعدت علمى لازم را ارائه نمايند.
مجموعه حاضر كه حاصل تلاش كميسيونهاى تخصصى دومين سمينار, گردآورى شده از موضوعات و سؤوالات متعددى است كه طى سالهاى اخير طرح شده (كه بعضاً پاسخ فقهى آنان نيز از سوى مراجع عظام, امام بزرگوار راحلمان رحمة الله عليه و مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله خامنه اى بيان گرديده) تقديم مى گردد تا بار ديگر موضوعات مستحدثه پزشكى با بهره گيرى از وسائل سمعى و بصرى بروشى جديد در اين سمينار مطرح شده و مورد بررسى و دقت نظر فقهى قرار گيرد, تا انشاءالله با اعلام نظر فقهاى بزرگ ميهن اسلامى احكام تقليدى و احكام حكومتى مشخص شده و در راه خدمت به بيماران و نيازمندان به خدمات پزشكى بيش از پيش احكام نورانى اسلام ملاك عمل قرار گيرد, تا ضمن حفظ حدود شرعى و حقوق بيماران, جامعه مسلمان پزشكى كشور اجر و ثواب خدمات خود را دريافت نموده و در پيشگاه ايزد منان روسفيد باشد ان شاءالله.
از محضر علما و فقهاى بزرگوار و اساتيد و دانشمندان و اسلام شناسان تقاضا دارد پيرامون موضوعات مطرح شده غور و بررسى لازم معمول داشته و با قبول زحمت حضور در دومين سمينار كه در روزهاى 14 و 15 و 16 اسفندماه 75 در دانشگاه علوم پزشكى مشهد برگزار خواهد شد, نظرات فقهى و ديدگاههاى اسلام در امور پزشكى را ارائه نمايند. ارسال مقالات و يا خلاصه مباحث مورد علاقه شما به دبيرخانه سمينار موجب امتنان خواهد بود. دبير سمينار
دكتر سيد حسين فتاحى معصوم موضوع وصيت براى تشريح و پيوند اعضاء
كميسيون تشريح و پيوند اعضاء سؤالات:
1. آيا انسان مالك بدن خود مى باشد يا نه؟ و مى تواند وصيت نمايد پس از فوت, بدن يا اجزايى از بدن خود را براى تشريح يا پيوند عضو در اختيار پزشكى يا دانشكده هاى پزشكى قرار دهد؟
2. عمل به وصيت افراد پس از فوت در مورد برداشتن عضوى از ميت (بميزان وصيت) براى پيوند به فرد زنده مورد نظر چه حكمى دارد؟ آيا اذن اولياء ميت هم لازم است يا شرعاً آنها نمى توانند خلاف وصيت نظر دهند؟
3. بفرض پذيرش اين مسأله كه انسان مالك بدن خود مى باشد و مى تواند وصيت نمايد كه در قبال برداشتن عضوى از بدن معادل آن پول گرفته شود؟ آيا اين پول دريافتى به وارث مى رسد يا نه؟ و يا صرفاً بايستى در امورات خيرى كه ثوابش به فرد فوت شده كه وصيت نموده, خرج و مصرف شود؟
4. در موارد فوق اگر قائل شديم كه افراد مى توانند وصيت نمايند كه جسدشان يا قطعاتى از اعضاء بدن براى نجات جان بيماران نيازمند و يا بالا بردن دانش پزشكى دانشجويان و اساتيد در اختيار قرار گيرد و در قبال آن پولى را تعيين نمايد كه دريافت كنند و به مصرفى كه در وصيت آمده مصرف نمايند, حكم شرعى مسأله را بيان بفرماييد.
5. بطور كلى در مورد وصيت, شرايط آن, حوزه و ميزان وصيت از نظر شرع مقدس در امورات پزشكى, تشريح بدن براى آموزش, پيوند اعضاء به افراد نيازمند چه حكمى دارد؟ چگونه مى توان از نظر حقوقى و قانونى (اگر به وصيت عمل بشود) جلوى تعرض به پزشكان يا جامعه پزشكى را گرفت تا امنيت شغلى در خطر نيفتد؟
6. در تمامى موارد مذكور و نيز تشريح جسد و برداشتن عضو براى پيوند بويژه در كسانى كه دچار مرگ مغزى شده اند با وصيت شخص, چه حكم دارد؟ كميسيون بررسى احكام پيوند اعضاء
احكام مربوط به طرق ارائه شده ذيل براى بدست آوردن عضو جهت پيوند چيست؟
1. اهداء عضو براى پيوند توسط افراد خيّر (يا فروش عضو) به بيماران مبتلا و نيازمند به پيوند (مشابه پيوند كليه كه رايج است) ـ اهداء عضو از فرد زنده به فرد زنده مورد نياز به پيوند.
2. برداشتن عضو از شخصى كه فوت شده براى پيوند به فرد مورد نياز (برداشتن چشم از ميت براى پيوند به احياء) كه دو حالت دارد:
الف. با اجازه قبلى يعنى وصيت متوفى ـ آيا در مورد بالغين اجازه اولياء ميت مى تواند شرط عمل براى برداشتن عضو باشد (بدون وصيت).
ب. بدون اجازه متوفى و بدون وصيت, چه حكمى دارد؟
كلاً عمل به وصيت ميت در اين موارد جايز است؟ و اگر در وصيت قيد دريافت وجه شده باشد و يا گيرنده پيوند استحباباً وجهى را هديه نمايد, اين وجوه به ارث مى رسد يا صرفاً بايستى خرج خود ميت نمود (خيرات و صرف بدهيها و…).
3. تهيه عضو براى پيوند از محكوميت در دادگاهها و محاكم كه دو حالت متصور است:
الف. در مورد محكومين به اعدام يا حبسهاى طويل المدت, آيا قاضى يا حاكم شرع مى توانند به لحاظ مصلحت, تخفيف كيفر محكوم را موكول به اهداء عضوى براى نجات مسلمانى از بيمارى يا مرگ نمايند يا خير؟
ب. در مورد افرادى كه به هر دليل و جرم بايستى قصاص شوند, آيا حاكم شرع يا قاضى مى توانند در مورد گذشت اولياء دم و رضايت آنان اگر منوط به اهداء عضوى براى پيوند باشد را بپذيرند و از اعدام متهم در صورت موافقت براى هديه عضو (با درخواست و رضايت اولياء دم) صرفنظر نمايند؟
4. تهيه عضو براى پيوند در مورد كسانى كه به دلايلى غير از قصاص محكوم به اعدام مى شوند (با اجازه و رضايت خود متهم) در بيمارستان و اطاق عمل براى پيوند به افراد مسلمان نيازمند و نجات جان آنان چه حكمى دارد؟ يعنى در مواردى كه شرع مقدس و قانون نوع اعدام را مشخص ننموده با اين كار كه برداشتن عضو (مثل قلب, ريه, كبد و…) پس از بيهوشى متهم فوت خواهد كرد كه نوعى اعدام تلقى خواهد شد, چه حكمى دارد؟
5. در سؤال فوق گرچه ممكن است از نظر عرف جهانى ايراداتى وارد باشد ولى اگر متهم توجيه شده باشد و رضايت بدهد كه جان چندين انسان نجات پيدا نمايد, انشاءالله مشمول رحمت الهى قرار خواهد گرفت و اگر افراد گيرنده پيوند و يا مؤسسات خيريه و يا سازمانهاى بيمه گر تقبل وجهى را بنمايند, اين وجوه مى تواند به وارثين و يا خانواده متهم برسد يا نه؟
6. تهيه عضو از كسانى كه دچار مرگ مغزى شده اند (به علت تصادف يا بيماريهاى مختلف), يعنى هيچ اميدى به برگشت فعاليت مغز نيست, فقط از طريق دستگاه مصنوعى قلب و ريه فعاليت دارند كه اين موضوع طبق ضوابط محكمى توسط متخصصين ذيربط و مورد وثوق قابل تأييد است و در واقع مرده تلقى مى گردند در صور زير چه حكمى بر آن مترتب است:
الف. با وصيت قبلى فرد
ب. بدون وصيت فرد
ج. تكليف اولياء فرد چيست؟ اجازه آنان يك جواز شرعى محسوب مى گردد يا نه؟ كميسيون مربوط به ازدواج در بيماريهاى مختلف
برداشتن خالهاى صورت و بدن كه در طى دوران كودكى و جوانى ظاهر و عارى از خطر مى باشند تنها براى زيبايى و رفع عيب ظاهرى از نظر شرعى اشكال دارد.
در مورد بيمارى برص كه در رساله هاى احكام موجب فسخ عقد مى گردد به علت شباهت ظاهرى با بيماريهاى مسرى و عفونى و غيره مى باشد يا صرفاً اين احكام در مورد خود بيمارى برص (لك و پيس) مى باشد. تكليف پزشك در قبال بيماران به لحاظ قانونى چيست؟
در مورد بيمارى سيفليس كه يك بيمارى مسرى است و در اثر مقاربت منتقل مى شود و از ماه پنجم جنينى از مادر به جنين منتقل مى گردد و سيفليس مادرزادى ايجاد مى كند و در افراد مبتلا بويژه در جوامع مذهبى به دليل ترس از اطرافيان و خجالت و ساير عوامل مبتلايان از مراجعه به طبيب خوددارى مى نمايند كه در نتيجه مخفى ماندن تشخيص موجبات سرايت بيشتر به افراد سالم و انتشار بيمارى در جامعه مى گردند, حكم سؤالات زير چگونه است؟
1. اگر پسر يا دخترى قبل از ازدواج دچار سيفليس باشند آيا عقد ازدواج آنها را مى توان انجام داد يا خير؟ وظيفه پزشك مطلع چيست؟ با توجه به اينكه افشاء سر بيماران خود جرم محسوب مى گردد.
2. اگر پس از ازدواج يكى از دو زوج مخصوصاً مرد دچار سيفليس شود چه وضعى پيش مى آيد؟ آيا زن مى توان فسخ عقد نمايد؟
3. اگر مادرى دچار سيفليس باشد و در اثر نزديكى با شوهرش آبستن گردد و به علت ترس و يا مسائل ديگر از معالجه خوددارى و به پزشك مراجعه ننمايد و جنين او مبتلا شود در اين مورد حكم فقهى مسأله چيست؟ و مسؤوليت ابتلاء جنين با كيست؟ و شوهر چه مى تواند انجام دهد؟
در زمينه بيمارى مهلك و طاعون قرن اخير (ايدز) اگر فرد مبتلا از طريق ارتباط نامشروع مبتلا شده باشد وظيفه پزشك معالج در قبال خانواده و يا همسر فعلى (اگر ازدواج كرده باشد) و يا همسر آينده (اگر ازدواج نكرده باشد) چيست؟ با توجه به قانون مجازات اسلامى ماده 648 (فصل بيستم) ـ كه اگر اسرار مردم را فاش كنند مشمول جرائم مقرر در قانون خواهند بود, آيا سكوت نمايد؟ با ديده ترحم به بيمار مبتلا نگاه كند و او را مساعدت نمايد؟ يا خانواده و وابستگانشان را در جريان امر قرار دهد؟ تكليف شرعى چيست؟
بيماريهاى وجود دارد كه در آنها نوعى اختلال تكاملى اعضاء بوجود آورنده اندامهاى تناسلى دچار اختلال و اشكال است كه از ميان آنها موردى كه نياز به بررسى به لحاظ شرعى دارد مطرح مى گردد.
سندرم سوئير يا Swyer ـ در اين بيمارى به علت عدم وجود گوناد (كه بيضه ها يا تخمدانها يا مى سازد) بيمار داراى دستگاه تناسلى خارجى زنانه و رحم و لوله هاى رحمى است ولى از نظر ژنتيك و ماهيت وجودى, مرد تلقى مى گردد و داراى وضعيت كروموزوم 46XY است و در اينها بدليل داشتن رحم, مى توان از طريق IVF نطفه بارور شده غير از خودش (از فرد ديگر) را در رحم منتقل نمود تا بارور شود. سؤال مطرح شده اين است:
الف. اين افراد كه ماهيتاً مرد هستند (46XY)ولى اندام تناسلى زنانه و رحم دارند, مى توانند به عنوان زن به همسرى مرد ديگرى درآيند؟
ب. با فرض مثبت بودن جواب سؤال اول, مى توان از طريق IVF نطفه بارور شده غير يا اجنبيه را به رحم اين فرد منتقل نمود تا بارور شود؟ حكم شرعى مسأله چيست؟
كلاً مسأله ازدواج و حاملكى اين افراد چگونه خواهد بود. دو جنسى ها
دو جنسيها دو دسته اند: دو جنسى هاى كاذب و دوجنسيهاى حقيقى.
الف. دوجنسى كاذب, دو نوع هستند: 1ـ دوجنسى كاذب مؤنث, 2ـ دوجنسى كاذب مذكر.
سؤال اول. در دوجنسى كاذب مؤنث با وضعيت كروموزومى 46XY (يعنى كروموزوم مؤنث) ولى ظاهرى كاملاً مردانه دارد. اقدام پزشكى و جراحى براى حفظ ظاهر مردانه در صورت تمايل فرد عليرغم ماهيت زنانه چه حكمى دارد؟ مسائل محرميت چه حكمى دارد؟
در صورت ازدواج با زن سالم تكليف چيست؟ وظيفه پزشك متخصص در قبال اين ازدواجها و يا كسانى كه تاكنون ازدواج نموده اند, چه خواهد بود؟ با علم به اينكه دو زن را شرعاً به ازدواج هم درآورده اند.
سؤال دوم. در دوجنسى كاذب مذكر با وضعيت كروموزومى 46XY (يعنى كروموزوم مردانه) كه داراى ظاهرى كاملاً زنانه است, آيا مى توان براساس خواسته بيمار (عليرغم ماهيت مردانه) در جهت حفظ ظاهر زنانه اقدام پزشكى و يا جراحى نمود؟ مسائل محرميت چه حكمى دارد؟ ازدواج اين افراد با مرد سالم بويژه در ازدواجهاى انجام شده چه حكمى دارد؟ و پزشك متخصص كه اين وضعيت را تشخيص مى دهد چه وظيفه شرعى دارد: سكوت, كشف اسرار بيمار و يا….
ب. دوجنسى حقيقى: در اين افراد كه داراى هر دو گناد بيضه و تخمدان بوده كه ممكنست هر دو فعال باشند, طرح قرار گرفتن گونادها به صور مختلف گزارش شده است. يعنى ممكن است تخمدانها در يك طرف و بيضه ها در طرف ديگر باشند و يا مخلوطى از بافت بيضه و تخمدان در يك طرف يا هر دو طرف مشاهده شود (و اندام تناسلى خارجى به اشكال گوناگون است).
سؤال. در دوجنسى حقيقى كه فرد از نظر كروموزومى هر دو گوناد را دارا مى باشد (تخمدان و بيضه) تبديل وضعيت فرد چه حكمى دارد؟ آيا شرعاً پزشك يا جامعه پزشكى مسؤول مشخص نمودن ماهيت جنسى بيمار مى باشند؟ آيا خواست بيماران صرفاً مى تواند ملاك تبديل وضعيت توسط پزشك معالج باشد؟ يا مى بايستى از مراجع قانونى كسب اجازه نمايد؟ اگر پزشك به خواست بيمار عمل نمايد, به لحاظ شرعى و يا قانونى چه حكمى دارد؟ كلاً مسائل مترتب به لحاظ شرعى در اين موارد چيست؟ كميسيون بررسى مسائل شرعى كه نياز به كارشناسى پزشكى دارد
محور سوم موضوعات سمينار
1. برائت چيست؟ چگونه حاصل مى شود؟
2. ضمان چيست؟ به چه عواملى بستگى دارد؟
3. مباشرت و تسبيب در امور پزشكى به چه ترتيبى است؟
4. عاقله چيست و در موارد پزشكى چگونه قابل تعميم و تطبيق است (بويژه در مراكز آموزشى).
5. ارش چيست؟ ميزان آن چگونه تعيين مى گردد؟
6. ولوج روح چيست؟ و چه زمانى به لحاظ فقهى اتفاق مى افتد؟
7. تعريف مرگ از نظر فقهى و شرعى چيست؟
8. بلوغ شرعى چه زمانى است ـ تعريف بلوغ از نظر شرع مقدس.
طبق فتاوى موجود عيوبى كه باعث برهم خوردن عقد ازدواج مى گردد كه بعضى مختص به زن و بعضى مختص به مرد و بعضى مشترك هستند كه ذيلاً بيان مى شود. بايستى تعاريف فقهى اين عيوب و نظر شارع مشخصاً بيان گردد تا با ارائه نظرات كارشناسى پزشكى رفع شبهه يا ابهام گردد.
9. تعريف ديوانگى و جنون چيست؟
10. تعريف برص چيست؟
11. تعريف خوره, جذام, آكله چيست؟
12. تعريف كورى (عمى) چيست؟
13. تعريف العرج ـ زمين گير بودن ـ شَل بودن چيست؟
14. تعريف افضاء چيست؟
15. تعريف القرن چيست؟
آنچه مختص به مرد است:
16. تعريف الخصاء چيست؟
17. تعريف الجب چيست؟
18. تعريف العنن ـ عنيّن چيست؟
19. تعريف يائسگى و سن يائسگى از نظر شرعى.
20. تعريف بين زن سيده با زن غير سيده از نظر يائسگى چه منشأ فقهى دارد؟
در مبحث ديات تعاريف زير به لحاظ شرعى مورد نياز است كه با تعاريف پزشكى تطبيق داده شود تا هم موضوع براى پزشكان مشخصتر گردد و هم از بين رفتن حقوق مردم جلوگيرى شود.
21.تعريف ديوانه و نابالغ كه در بحث قصاص مطرح شده و در صورت ثبوت موجب عدم قصاص جانى مى گردد, چيست؟ و آيا با ديوانگى و جنون مطرح شده در شرايط فسخ عقد متفاوت است؟
22. تعريف سفاهت چيست؟ تشخيص سفيه چگونه است؟ آيا سفيه و سفاهت در بحث قصاص با ديوانه چه تفاوتى دارد؟
23. تعاريف موارد زير مشخص گردد تا مشابه پزشكى آنان ارائه گردد:
تعريف حارصه چيست؟
تعريف داميه چيست؟
تعريف متلاحمه چيست؟
تعريف سمحاق چيست؟
تعريف هاشمه چيست؟
تعريف موضحه چيست؟
تعريف مُنَقّله چيست؟
تعريف مأمومه چيست؟
تعريف دامغه چيست؟
تعريف جائفه چيست؟ كميسيون احكام تشريح جسد سؤالات:
1. با وجود امكان تهيه جسد كافر از خارج كه مستلزم تعيين بودجه و خريد آن است, آيا واجب است كه مسؤلين ذيربط به آن اقدام نمايند تا از تشريح ميت مسلمان جلوگيرى شود يا خير؟
2. تشريح جسد مسلمانى را كه وصيت كرده بعد از وفاتش وى را تشريح نمايند چيست؟ و اگر وصيت نكرده باشد حكم چيست؟ با علم به اينكه جسد مدتها در دانشكده پزشكى خواهد ماند و دفن ميت تأخير مى افتد و نهايتاً اجزاء بدن دفن خواهد شد.
3. آيا مى توان از اجساد افرادى كه بظاهر مسلمان ـ مسلمان شناسنامه اى ـ هستند و به جرمهاى مختلف مثل ارتداد, فساد اخلاقى و مالى, قاچاق مواد مخدر, مسائل سياسى و… اعدام شده اند و در اختيار دانشكده هاى پزشكى قرار مى گيرد, براى تشريح استفاده نمود؟
4. آيا براى تشخيص علت مرگ كه ناشناخته است جهت پيشرفت علم پزشكى و كمك به نجات و يا درمان بيماران مشابه در آينده اقدام به كالبدگشايى (يا اوتوپسى) نمود؟ (توضيح اينكه اين كالبدگشايى صرفاً براى برداشتن نمونه هايى از امعاء و احشاء مثل كبد, كليه, ريه ها و قلب و غيره بوده و سپس محل شكاف بسته شده و جسد دفن خواهد شد) حكم چيست؟
5. كالبدگشايى براى كشف جرم و شناسايى احتمالى قاتل يا قاتلين چه حكمى دارد؟ مثلاً فردى را ممكن است ابتدا مسموم نموده و سپس در چاه يا رودخانه و… بيندازند و تشخيص مرگ و علت قتل موكول به كالبدشكافى است.
6. كالبدگشايى براى نجات متهم بى گناهى از مرگ در مورد افراد دشمن يا جاسوس و خائن براى كشف اسرار نظامى و مملكتى چه حكمى دارد؟ كميسيون احكام مربوط به آزمايشات مختلف و آزمايشگاهها و راديولوژيها
سؤالات:
1. انجام آزمايشات ضرورى (بويژه خونگيرى) توسط افراد ناهمگن چه حكمى دارد؟
2. نمونه گيرى از افراد ذكورى كه مشكوك به بيماريهاى مقاربتى هستند و بايستى حتماً با نگاه به اعضاء تناسلى و لمس نمونه گيرى كرد, حكم شرعى چيست؟
3. در مواردى كه بدلايل مختلف پزشكى, حقوقى و قضائى, نياز به آزمايش نطفه مرد (اسپرم) مى باشد كه در مورد افراد متأهل تا حدى قابل حل بوده و مى توان با راهنمايى زوج نطفه بطريقه حلال بدست آورده و به آزمايشگاه تحويل نمايد, ولى در مورد افراد مجرد كه ضرورت بررسى نطفه محرز است بايستى از طريق استمناء نطفه (اسپرم) را به آزمايشگاه تحويل دهد راهى غير از انجام اين عمل نيست, تكليف چيست؟ آيا آزمايشگاه و مسؤلين آن در صورت انجام, در معصيت فرد دخيل هستند يا نه؟
4. آيا انجام آزمايشات تشخيصى (گرفتن خون, ادرار, مدفوع و…) نياز به اخذ برائت ذمه از طرف آزمايشگاه دارد؟ يا رضايت ظاهرى بيمار كه مراجعه نموده كفايت مى نمايد؟
5. انجام راديوگرافى (پرتونگارى) تشخيصى در مواردى كه نياز به تزريق ماده حاجب و يا سوزن زدن و نمونه نسج از داخل بدن گرفتن دارد نياز به اخذ برائت كتبى دارد تا در صورت بروز عوارض, پزشك ضامن نباشد؟ يا رضايت ظاهرى و شفاهى كفايت مى نمايد؟ كميسيون احكام مربوط به معاينات پزشكى
سؤالات:
1. معاينات دانشجويان گروه پزشكى براى فراگيرى علم پزشكى چه حكمى دارد؟ با توجه به اينكه مى بايستى حد ضرورت را رعايت نمود, در موارد زير نظر فقها چيست؟
الف. بيمار رضايت به معاينه دانشجويان ندارد و يا اكراه دارد و از طرفى دانشجو موظف است بيمار را دقيقاً معاينه و شرح حال كامل گرفته و در پرونده درج نمايد.
ب. در مورد معايناتى كه استاد مجبور است جهت آموزش انجام دهد و تعدادى دانشجو غيرهمگن بدن بيمار را نگاه و لمس نمايند.
2. معاينات افرادى كه بيمار نيستند و يا بيمارى آشكارى ندارند و براى امورات مختلف (استخدام, سربازى و كارهاى پژوهشى و…) به پزشك معرفى مى گردند, چه حكمى دارد؟ اين مسأله تسرى به افراد همگن و غيرهمگن چگونه است؟
3. بيمارانى كه از طرف محاكم و دادگاه جهت معاينات معرفى مى گردند در موارد زير حكم شرعى چيست؟
الف. زنى را جهت معاينه و تشخيص جنينى كه در رحم دارد به پزشك يا پزشك قانونى معرفى مى نمايند و پزشك قطعاً مى تواند تشخيص دهد كه از نطفه مرد اجنبى حمل برداشته است. تكليف پزشك براى گزارش به محاكم چيست؟ اگر كتمان ننموده و گزارش نمايد, امكان مفسده خانوادگى و حتى خطر جانى براى زن داشته باشد و اگر كتمان نمايد تكليف بچه و شوهر چيست؟
ب. در معايناتى كه پزشك در روى بيماران انجام مى دهد بعضاً متوجه سرى از اسرار بيمار مى شود كه در صورت كتمان نمودن نفع بيمار و اطرافيانش خواهد بود و بيمار اصرار به كتمان دارد كه با مكتوم ماندن آن احتمال مفسده مى رود و اگر به اطلاع مراجع صالحه و ذيربط برساند, نفع و مصلحت عمومى و مملكتى در آن وجود دارد. تكليف پزشك چيست؟ آيا پزشك مى تواند به خاطر حفظ جان و آبرو… كتمان سر نمايد؟
4. مشابه مورد فوق اگر پزشك در معاينات بيماران خود متوجه معتاد بودن جوانى كه درصدد ازدواج است و براى آزمايش صحت مزاج به او مراجعه نموده است, مى گردد. تكليفش چيست؟ به مراجع صالحه اطلاع دهد؟ به خانواده دختر اطلاع دهد؟ موضوع را ناديده انگارد؟ كميسيون احكام مربوط به ديات, حدود و قصاص در حرفه پزشكى
سؤالات مربوط به ديات:
1. ديه چيست؟آيا شرعاً ديه جريمه محسوب مى گردد؟
2. آيا مقدار ديه قابل تغيير است يا نه؟ اگر جواب مثبت است چگونه و از طرف چه كسى؟
3. شش نوع ديه رايج در كتب فقهى و در قانون قابل تغيير است يا نه؟ اگر بلى, چگونه و توسط چه كسى؟
4. آيا درصدهاى ديه (مثلاً ديه كامل,ديه كامل,ديه عضو و…) قابل تغيير است يا نه؟ اگر بلى, چگونه مى توان تغيير داد و چه كسى حق اين كار را دارد؟
5. در مواردى كه به جاى ديه ارش تعلق مى گيرد, تعيين ميزان ارش به چه طريقى است؟ چون ارش قابل تغيير است و ميزان آن با حاكم شرع و يا قاضى است, مى توان ميزان ديه را نيز تغيير داد؟
6. در بعضى از موارد ديه اعضاء در متون فقهى و همچنين در قانون ديات, اصلاح و رفع عيب عضو صدمه ديده را قيد نموده و سپس ميزان ديه را تعيين كرده است. مثال: در مورد شكستن مجموع دو استخوان ترقوه كه ديه كامل دارد و شكستن هر كدام از آنها كه درمان نشود يا با عيب درمان شود نصف ديه كامل است و اگر بخوبى درمان شود چهل دينار (يعنى از 1000 دينار يا 500 دينار پس از درمان به 40 دينار تخفيف يافته است) همچنين در مورد ديه استخوانها اگر درمان و بدون عيب شوند ديه آنها كمتر تعيين شده است؟ سؤالات زير مطرح است:
الف. آيا در منابع فقهى مداركى وجود دارد كه با استفاده آنها بتوان مقدار ديه را پس از اصلاح و رفع عيب از عضو يا اعضاء صدمه ديده تعيين نمود يعنى اصلاح و درمان اعضاء را كه در شرايط كنونى با پيشرفتهاى پزشكى امكان پذير است صرفاً محدود به يك يا چند عضو ننموده بتوان تعميم داد.
ب. در مواردى كه مقدار ديه كمتر از ميزان هزينه درمان است و همچنين در مواردى كه پرداخت ديه موكول به اصلاح و رفع عيب شده (مثال بالا) هزينه درمان انجام شده به عهده چه كسى است؟ جانى يا ضارب؟ يا خود مجنى عليه؟
7. به طور كلى غير از ميزان ديه, خسارت وارده در طول طبابت عضو يا اعضاء صدمه ديده (عوارض ناشى از صدمات كه فى نفسه اتفاق مى افتد و طول درمان و هزينه هاى درمان بالا مى رود) قابل وصول است يا نه؟ فقط طبق موازين شرع و قانون ديه كه پرداخت شد از جانى خسارت مطالبه نمى گردد؟ بويژه در مورد خسارت وارده به اعضاء كه بهره مندى از مواهب عضو سالم را كم نموده يا از بين برده است به عهده كيست؟
8. در شرائط كنونى كه افراد بيمه شده اند و به تدريج بيمه, همگانى مى شود, در مورد صدمات وارده به افراد, هزينه هاى درمان مصدوم توسط بيمه پرداخت مى گردد و ضمناً فرد مصدوم ديه عضو يا اعضاء را هم دريافت مى نمايد. آيا اين كار شرعاً صحيح است؟ آيا هزينه هاى درمان كه توسط مؤسسات بيمه گر پرداخت شده است نبايستى از مبلغ ديه كسر گردد؟ بويژه وقتى كه هر دو طرف دعوى (ضارب و مضروب) بيمه باشند؟ در واقع از صندوق بيمه هزينه مى شود كه متعلق به همه بيمه شونده ها مى باشد آيا مى توان مبلغ مخارج درمان را از مبلغ ديه كسر كرد؟
9. كلاً در مواردى كه در بحث ديات و در قانون نسبت به صدمات اعضاء بحث كافى شده و ضايعات محدودى مطرح و ديه آنان مشخص شده است تعيين ديه ضايعات اتفاقيه به عهده كيست؟
مثلاً در مورد ديه گردن صرفاً شكستگى گردن مطرح شده (كه خود جاى بحث مفصل به لحاظ پزشكى دارد) ولى صدمات وارده به ناى (تراشه), حنجره و اشكالات تنفسى ناشى از آن (غير از اشكالات صوتى), صدمات وارده به عروق بزرگ گردنى كه حتى ممكن است جان مصدوم را به خطر بيندازد و غيره مشخص نشده است. تعيين ديه به اين اعضاء چگونه و به عهده كيست؟
10. در عرف پزشكى و همچنين از نظر مؤسسات بيمه گر وقتى در يك جلسه چندين عمل جراحى روى بدن يك بيمار انجام مى شود هزينه عمل اصلى كامل پرداخت شده ولى هزينه اعمال دوم و سوم و… نصف و ثلث شده و يا پرداخت نمى گردد. يا در مورد ديه خسارت وارده به اعضاء به علت سهل انگارى و يا قصور جراح و يا به علت حوادث غير پزشكى نيز همين طورى محاسبه مى گردد؟ يا نه ديه هر عضو بطور كامل محاسبه و دريافت مى گردد؟ اين تناقض عرف و قوانين رايج بيمه با شرع و قانون ديات چگونه قابل توجيه است؟ سؤالات مربوط به حدود و قصاص:
1. پيوند عضوى كه به علت جارى نمودن حد قطع شده به خود فرد, جايز است يا نه؟
2. پيوند عضو قطع شده به حد به فرد ديگر چگونه است؟
3. پيوند عضو كه به علت قصاص نمودن قطع شده به خود فرد چه حكمى دارد؟ آيا رضايت قصاص كننده بايد جلب شود يا لزومى ندارد (با توجه به ماده 287 قانون كه پيوند قطعه گوش جدا شده به قصاص را جايز مى داند).
4. عضو قطع شده به قصاص متعلق كيست؟ قصاص كننده؟ قصاص شونده يا بيت المال يا حاكم شرع؟ فروش آن چه حكمى دارد؟ پول دريافتى متعلق به كيست؟
5. در قانون, ماده 281 آمده است: اگر گرمى يا سردى هوا موجب سرايت زخم بشود بايد قصاص در هواى معتدل انجام گيرد. آيا مى توان از اين قبيل مسائل فقهى و قانون استفاده نموده, عنوان كرد:
الف. آيا براى جلوگيرى از عفونت زخم و يا سرايت آن مى توان از وسائل پزشكى در شرايط تميز (استريل) استفاده نمود؟
ب. در مورد قصاص مى توان از بى حسى موضعى يا بيهوشى براى كاهش درد استفاده كرد يا صرفاً بايست قصاص مشابه شرايط جانى باشد.
ج. در مورد انجام قصاص آيا مى توان از وسايل تشخيصى و يا درمانى پزشكى كمك گرفت تا حد قصاص بهتر مشخص گرديده و قصاص از حد تجاوز ننمايد؟ كميسيون احكام مربوط به سقط جنين و تنظيم خانواده و تحديد نسل در بيماريهاى مختلف
سؤالات:
سقط جنين از نظر شرع مقدس در بيماريهاى مختلف زير چه حكمى دارد؟
1. در بيماريهايى كه مادر ناچار از معالجه است و معالجه مستلزم اسقاط جنين مى باشد؟ قبل از ولوج روح و بعد از ولوج چه حكمى دارد؟
2. در بيماريهايى كه ادامه حاملگى خطر احتمالى براى مادر دارد, آيا احتمال خطر جانى مى تواند مجوز سقط جنين باشد يا قطعيت خطر جانى و خوف فوت مادر يا خسارت غير قابل درمان به مادر بايستى ملاك باشد.
3. در بيماريهايى كه مادر اگر ادامه حاملگى داشته باشد جنين مرده يا ناقص الخلقه و معلول بدنيا مى آيد و يا مبتلا به بيماريهايى از قبيل تالاسمى و… مى شود, سقط درمانى جايز است يا نه؟ امكان تشخيص اين بيماريهاى قبل از ولوج روح با وسايل تشخيصى وجود دارد.
4. در منابع و عرف پزشكى خطر جانى و مرگ مادر و احتمال عوارض در حاملگى ها و بيماريهاى مختلف با درصد تعيين مى شود (10 درصد, 50درصد و كمتر يا بيشتر). براى سقط درمانى در مواردى كه شرعاً مجوز دارد آيا درصدهاى بالا بايستى ملاك باشد يا موردى و حتى درصد پايين نيز مى تواند مجوز باشد.
5. در تمامى مواردى كه شرعاً مجوز سقط درمانى وجود دارد, ديه حاصل از سقط به عهده كيست؟ و در صورت وصول, ديه به چه كسى مى رسد؟ پدر يا مادر و يا وارث غير مباشر سقط؟
6. بستن لوله هاى رحمى كه متعاقب آن عقيمى دائم مى دهد براى كنترل جمعيت چه حكمى دارد؟
7. بستن لوله هاى منى بر در مردان كه عقيمى دائم مى دهد براى كنترل جمعيت چه حكمى دارد؟
8. بستن لوله هاى رحمى در مادرانى كه اگر حامله شوند جنين حاصله داراى نقص عضو, كرى مادرزادى يا بيماريهاى ژنتيكى مى گردد, چه حكمى دارد؟ آيا اجبار كردن اين قبل خانواده ها كه بچه هاى قبلى آنان دچار نقص عضو يا بيماريهايى مثل تالاسمى و غيره مى باشند براى بستن لوله ها و حامله نشدن چه حكمى دارد؟
9. آيا داشتن بچه زياد (بيش از پنج بچه) با توجه به حاملگى در سنين بالاتر از 35 سال كه خطرات جسمى براى مادر دارند و همچنين براى تنظيم خانواده, مى توان اقدام به بستن لوله ها نمود؟
10. در تمامى موارد كه لوله هاى رحمى يا لوله منى در مردان كه بسته مى شود عقيمى دائم ايجاد مى كند و عمل جراحى باز نمودن لوله ها با درصد موفقيتى نسبتاً كم همراه است (عرف پزشكى تخصصى آمارهاى متفاوتى مى دهند) آيا اين درصد موفقيت مى تواند مجوز شرعى بستن لوله ها باشد؟
*
تلقيح صناعى و بچه آزمايشگاهى (L.V.F)
تلقيح مصنوعى و كمك به زوجهاى نابارور مسأله اى است كه امروزه در جهان گسترش زيادى پيدا نموده است. روشهاى مختلفى براى انجام اين كار معمول است كه ذيلاً بيان مى گردد تا حكم شرعى هر كدام مشخص گردد.
سؤالات:
1. به علت كمى نطفه مرد يا ضعيف بودن آن نياز به تقويت نطفه مرد در خارج از رحم داشته و سپس به رحم همسرش تلقيح مى نمايند (البته با رعايت روشهاى حلال) و بوسيله پزشك همگن در هر مورد, چه حكمى دارد؟
2. به علت نداشتن نطفه مرد, استفاده از نطفه فرد ثالث كه شناخته شده است و يا نطفه مردى كه از محارم مى باشد و يا استفاده از نطفه ناشناخته كه در بانك اسپرم نگهدارى مى شود براى بارورى همسر مرد با روش تلقيح مصنوعى, چه حكمى دارد؟
3. مرد نطفه سالم و قابل بارورى دارد ولى همسرش داراى رحم نيست يا رحم قدرت نگهدارى بچه را ندارد با لقاح نطفه مرد و تخمك زن در خارج از رحم كه به طريقه حلال انجام مى شود آيا اگر اين نطفه بارور شده را در رحم فرد ثالث محرم يا رحم كرايه اى قرار داده شود (بطريقه I.V.F) حكم شرعى موارد زير بيان گردد:
الف. در صورت رشد نطفه بارور شده در رحم زنى كه از محارم است, بچه ملحق به كيست؟ آيا اين بچه با زنى كه حمل برداشته حكم بچه رضاع پيدا مى كند قبل از شير خوردن (با توجه به اينكه 9ماه در رحم او بوده و رشد كرده) پس از شير خوردن از زنى كه وضع حمل كرده چه حكمى دارد؟
ب. در صورت رشد نطفه در رحم كرايه حكم شرعى بچه متولد شده از نظر وراثت, محرميت چيست؟ و به كدام فرد ملحق مى شود به صاحب نطفه يا به زنى كه حمل برداشته است؟ و از نظر وراثت و محرميت و… چگونه است و پس از شير خوردن حكمش چيست؟
4. به دليل نداشتن تخمك در همسر و استفاده از تخمك زن اجنبيه و بارور نمودن آن با اسپرم شوهر در خارج بوسيله دستگاه و گذاشتن نطفه بارور شده در رحم همسر چه حكمى دارد؟
استفاده از اسپرم مرد اجنبى و بارور نمودن آن با تخمك همسر و گذاشتن آن در رحم همسر صاحب نطفه چه حكمى دارد؟
در موارد فوق هم صاحب نطفه مرد اجنبى و هم صاحب تخمك زن ا