بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 0
دو ماهنامه آينه پژوهشدوره انتشار:

دوماهنامه

موضوع:

نقد كتاب، كتابشناسي و اطلاع رساني در حوزه فرهنگ اسلامي

ISSN:

1023-7992

زبان:

فارسي

شروع انتشار:

خرداد - تير 1369

صاحب امتياز:

دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم

مدير مسئول:

محمد تقي سبحاني

محل انتشار:

قم

تلفن:

37742152 (025)

نمابر:

37742152 (025)

نشاني:

قم، خيابان شهداء ( صفائيه )، كوچه آمار، پلاك 42، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي

صندوق پستي:

قم، 6393-371185

سايت اختصاصي:

www.daftarmags.ir

نشاني الكترونيك:

ayenehpazhoohesh@yahoo.com

بخش اشتراک:

آقاي شريعتي


صفحه 1

مبانى اصطلاحنامه علوم اسلامى
يعقوب نژاد محمدهادى

مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى (پژوهشگاه) افزايش اطلاعات و لزوم نظام مند كردن آن
برآورد دانشمندان از ظرفيت حافظه انسان بسيار متفاوت است رقمى كه ذكر مى كنند غالباً بين 12 10 تا 15 10 بيت است. بزرگى اين رقم چقدر است؟ يك دائرةالمعارف 51 جلدى مجموعاً 8 10ھ4 بيت ظرفيت دارد كه بخش خيلى اندكى از ظرفيت مغز انسان است. اگر كسى بخواهد در مدت هفتاد سال عمرش با روزى ده ساعت كار حافظه اش را پر كند, فقط مى تواند حداكثر 9 10ھ30 بيت اطلاع را ذخيره نمايد. البته اگر هيچ اطلاعى را فراموش نكرده باشد. اين مقدار اطلاع1000/ 1 كل ظرفيت حافظه انسان است. البته اگر كل ظرفيت آن را 12 10 بدانيم و اگر ظرفيت 15 10 فرض شود, از1000000 / 1تجاوز نمى كند. پس انسان از بخش بى نهايت كوچكى از تواناييهاى طبيعى مغزش استفاده مى كند.
محققان مى گويند هيچ كس نمى تواند در همه عمرش بيش از دو يا سه هزار كتاب بخواند; اما در مدّتى كه مطالعه مى كند به طور تقريب بيش از بيست ميليون كتاب بر تعداد كتابها افزوده خواهد شد.
پس انسان به طور متوسط مى تواند از هر ده هزار كتاب يك كتاب را بخواند. در كنار كتاب, در سراسر جهان يك ميليون مجله, چندين ميليون مقاله و… منتشر مى شود و مى گويند در سال دو هزار جريان اطلاعات سى برابر افزايش خواهد يافت. اگر همه اين ارقام را جمع كنيم هر هفته به ازاى هر دانشمند و محقق هزار و ششصد صفحه منتشر مى شود. با وصف اين آيا محقق خواهد توانست انديشه هايى را كه ديگران دارند به دلخواه انتخاب كند؟ و تازه مجالى براى كار خود و طرح انديشه هايش پيدا خواهد كرد؟!1
عدم توازن ميان تواناييهاى انسان و جريان سريع اطلاعات, ضرورت راهها و وسايل تازه اى را براى نظام مند كردن اطلاعات و بهبود نظام اطلاع رسانى مورد تأكيد قرار مى دهد تا با ملاحظه شرايط زمان و گسترش اطلاعات و دانشها, برنامه اى ارائه شود كه در كمترين زمان حداكثر استفاده را ممكن سازد.
على(ع) فرموده است: (العمر قصير والعلم كثير, فخذوا من كلّ علم ظُروفه, ودَعُو فضوله.) يعنى عمر كوتاه است و دانش فراوان پس از هر دانشى خوبيهايش را بگيريد و زوايدش را رها كنيد.2
استفاده از نمايه ها, چكيده نويسى, خلاصه ها, گزيده اطلاعات, مقالات تخصصى براى صرف حداقل وقت و بهره گيرى حداكثر از آن است.
ترديدى نيست كه تمامى مراكز اطلاعات ـ اعم از كتابخانه هاى دانشگاهى, حوزوى, عمومى, تخصصى, مراكز اسناد و مدارك, مراكز اطلاع رسانى و مانند آنها ـ كه مواد خام را در اختيار مى گذارند, حوزه فعاليت واحدى دارند كه عبارت است از بهبود امر اطلاع رسانى. يعنى رساندن اطلاعات لازم و مناسب به جوينده مناسب و با روشى مناسب ـ اطلاعاتى كه تهيّه مى شود, به شكل پراكنده, قابل استفاده نيست, بلكه بايد آنها را به گونه اى تنظيم كرد كه طبق سياستى مشخص و به شكلى همگون در جهتى واحد قرار گيرد. و اين رسالت نظام اطلاع رسانى است كه يافته هاى پراكنده را به شيوه اى گردآورى كند و سامان دهد كه بتوان آنها را به منزله مجموعه هايى انعطاف پذير به تناسب مقاصد و اهداف گوناگون ارزيابى كرد.3
اگر اين رسالت صحيح انجام نشود, اطلاعات, ارزش كاربردى نخواهد داشت و اطلاع رسانى در خدمت دانش نخواهد بود; چون دانش در واقع تركيبى سازمان يافته از اطلاعات است. اطلاعات غيرمنظم نمى تواند در دانش و يا ساخت ذهنى افراد تأثير كند و در آن تحول و كمالى به وجود آورد.
اصطلاحنامه در علم اطلاع رسانى يكى از بهترين راهها براى نظام دادن به اطلاعات پراكنده اى است كه در متون و منابع و يا در قالب چكيده ها, نمايه ها و… قرار گرفته اند. استفاده از اين سيستم, مؤثرترين شيوه براى بهره بردارى بهتر و بيشتر از وقت دانش پژوهان و محققان است. گذرى بر اوضاع اطلاع رسانى مسلمانان
خوشبختانه امر اطلاع رسانى در كنار ديگر حوزه هاى علوم و فنون و در سطح دنيا از رشد قابل توجهى برخوردار است و تدبيرهاى ارزشمندى در بهبود اطلاع رسانى انديشيده شده است.
اما جامعه اطلاع رسانان مسلمان ـ كه امانتداران فرهنگ, تمدن و دانش جامعه اسلامى مى باشند و رسالت گردآورى و ساماندهى آن را به عهده گرفته اند. در حال حاضر ـ كه جريان مسلّط و چهره شاخص آن, اطلاعات است و لذا اين دوره را به نام (عصر اطلاعات) نامگذارى مى كنند ـ مسؤوليتى دشوارتر بر دوش دارد. كشورهاى اسلامى با استفاده از امكانات دولتى و نيرومند بايد به پژوهشهاى بنيانى و كاربردى در تمام حوزه هاى فعاليت علمى بشرى بپردازند. اخبار نگران كننده اى وجود دارد كه بنيانهاى پژوهشى ما را توانمند جلوه نمى دهد. پژوهشهايى كه در جهان اسلام و به دست مسلمانان صورت مى گيرد, على رغم گذشته درخشان پژوهشى در اين مكتب, در حال حاضر چندان رضايتبخش نيست.
مورخانى همچون جورج سارتون (مورّخ علم) كه دوره هايى براى تاريخ علم معين كرده و هر دوره اى را با نام يكى از برجستگان علم نامگذارى مى كند, از سال 750 تا 1100 ميلادى, يعنى 350 سال از تاريخ علم را, به نامهايى چون جابر, خوارزمى, رازى, مسعودى, ابوالوفاء, بيرونى كه زبدگان حوزه هاى علوم و فنون در عصر خود بوده اند مزيّن كرده اند.
اما امروز آمار و ارقام نشان مى دهد كه بنيه پژوهشى جهان اسلام از نيرومندى چندانى برخوردار نيست. آمارى كه در (10ـ13 مه 1983) در اوّلين اجلاسيه سازمان كنفرانس اسلامى در اسلام آباد پاكستان ارائه شد, بيانگر اين است كه در سراسر جهان اسلام تعداد كسانى كه در حوزه علوم و فنون به تحقيق مشغولند در حدود 136/45 نفر است. اين رقم همزمان در ژاپن 000/4000 نفر و در شوروى 000/500/1 نفر بوده است و متأسفانه بيشترين نسبت محققان مسلمان آنانى هستند كه در كشورهاى پيشرفته غربى سرگرم تحقيق هستند; يعنى 000/20 نفر.4
با كمال شرمندگى بايد اقرار كنيم كه حتى فهرست جامعى از مقاله ها و تأليفات مؤلفان و پژوهشگران جهان اسلام در اختيار پژوهشگران خود قرار نداده ايم. تاكنون ديگران فهرست تهيّه كرده اند كه هرچند فهرستهاى جهانى نام دارد, ولى جامع كليه آثار كشورهاى اسلامى نيست.
علل و عوامل مختلفى در ايجاد اين وضع مؤثر بوده اند كه يكى از مهمترين عوامل ضعفهاى تحقيقاتى ما ناتوانى در پرورش محققان است. مشكل ديگر امكانات مادى لازم است; چرا كه اين گونه كارها دقيق, پرزحمت و طاقتفرسا, دير ظهور و پرخرج است و جز با حمايتهاى ملّى و دولتى به سامان نمى رسد.
يكى از عواملى كه به جامعه اطلاع رسانان مسلمانان مربوط مى شود, نداشتن مركزيت اطلاع رسانى نيرومند و جامع در سطح جهان اسلام است, كه درآمد آن به طور قطع, وجود مركز اطلاعاتى قوى و جامع در هر يك از كشورهاى عضو مى باشد.
بديهى است اطلاعاتى كه در جهان معاصر توليد مى شود در جهت نشر فرهنگ اسلامى نيست. مسلمانان بايد به توليد و ساماندهى اطلاعات خويش بپردازند; چرا كه تكيه به منابع بيگانه به نوعى از وابستگى مى انجامد. لذا كشورهاى اسلامى بايد به پژوهشهاى بنيانى و كاربردى در تمام حوزه هاى فعّاليت علمى بشرى بپردازند و اگر آغاز كرده اند تقويت كنند.
در حال حاضر, ما ظاهراً از يك طرف با اطلاعات بسيار پرارزش رو به رو هستيم و از سوى ديگر در فقر اطلاعات مورد نياز و مطلوب بسر مى بريم. اين در شرايطى است كه حدود بيست درصد منابع انسانى جهان را نيز تشكيل مى دهيم.
يكى از علل فقدان اطلاعات مطلوب, اهميت لازم ندادن به استعدادهاى علمى و پژوهشى و عدم ايجاد برنامه هاى زيربنايى در تنظيم اطلاعات موجود در مدارك و منابع غنى اسلامى ماست تا به عنوان ابزارى كه اطلاعات ما را در قالبى منظم و منسجم قرار داده و ارائه نمايد به كار گرفته شود.
در حقيقت نياز به برنامه هاى فراگير براى اطلاعات جهان اسلام ضرورى است. توسعه زيربنايى خدماتً اطلاع رسانى شرط اساسى ورود اطلاعات ما در شبكه ها و ارائه خدمات پيشرفته جهانى است.
پرداختن به اصطلاحنامه علوم اسلامى يكى از بنياديترين خدمات اطلاع رسانى در جهت سامان دهى اطلاعات معارف اسلامى در جوامع انسانى است و تلاشى اصولى است براى هماهنگى ذخيره و بازيابى اطلاعات در زمينه هاى مختلف علوم و معارف دين مبين اسلام. جايگاه اصطلاحنامه در نظام اطلاع رسانى علوم اسلامى
يكى از بهترين روشها و كاملترين ابزار در اطلاع رسانى علوم اسلامى اصطلاحنامه است. زيرا در سيستم اصطلاحنامه, مى توان اصليترين مقالات و كتب و ديگر مدارك را با كوتاهترين و دقيقترين كلمات بيان كرد. اين كلمات كه كليد واژه ها هستند, فشرده ترين صورتِ چكيده هاى خلاصه شده اند كه حامل حداكثر اطلاعات مى باشند.
توجه به اين نكته لازم است كه اگر اصطلاحنامه به سيستم ماشينى سپرده شود و ابزار ذخيره و بازيابى اطلاعات آن قرار گيرد, اين دو بخوبى مى توانند سنگينى بار اطلاعات را تحمل كرده و فقط آنچه نياز واقعى محقق است برآورند.
يكى از نخستين گامهاى ضرورى در بهره گيرى بهينه از كامپيوتر, موضوع نگارى و رده بندى موضوعات در هر حوزه علمى است. چون زبان كامپيوتر براساس منطقى نظام مند استوار است.
اصطلاحنامه يكى از بهترين شيوه ها در ارائه اطلاعات علوم اسلامى است; زيرا هرگاه مجموعه اصطلاحات در يك حوزه معرفتى رابطه هاى منطقى و سلسله مراتبى (اعم و اخص و…) آنها به دقت بررسى و تنظيم شود, مى تواند اصليترين مفاهيم و موضوعات آن حوزه را با كوتاهترين و دقيقترين كلمات ممكن بيان كند.
هر متخصص با نگاه كردن به چند واژه تخصصى مربوط به رشته خود كه در كنار هم قرار گرفته و يا به گونه اى (به صورت دستى و يا كامپيوترى) با هم تركيب شده اند, درمى يابد كه بحث اصلى بر سر چيست و اصطلاح مورد نظر او در چه بخشى از كل شبكه منظم حوزه مورد نظر قرار دارد و زيربخشها و فرابخشهاى آن كدامند.
تهيه چنين سيستمى براى هر علم نقش مهمى در موارد ذيل دارد:
1. ترسيمى گويا و جامع از ساختار علم.
2. تجسم بخشيدن به نظم منطقى كه معمولا در مباحث و موضوعات هر علمى بايد حاكم باشد.
3. آسان كردن تحقيقات در اطراف موضوعات علوم از طريق ارائه جايگاه هر موضوع و موضوعات مرتبط زيربخش و فرابخش آن (اعم و اخص و….)
4. تحول در نظام آموزشى حاكم بر علوم.
به ديگر سخن, اصطلاحنامه نگارى فصل تازه اى است براى تنظيم اطلاعات مورد نياز در منابع و مدارك. رشد انتشار اطلاعات در شكلهاى مختلف آن, موجب رشد شيوه شناسايى, ذخيره و بازيابى اطلاعات و گشوده شدن فصل تازه اى در تنظيم آنها شده و هنر يا علمى را به نام اصطلاحنامه نويسى به وجود آورده است. لذا در اين مقال ابتدا به تعريفى از اصطلاحنامه علوم اسلامى اشاره مى شود و آنگاه برخى از اهداف اصلى و كاربردى آن را بيان مى كنيم و سپس مرورى گذرا بر كارنامه اصطلاحنامه علوم اسلامى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم خواهيم داشت. تعريف اصطلاحنامه علوم اسلامى
اصطلاحنامه علوم اسلامى, مجموعه اصطلاحات استاندارد شده در حوزه علوم اسلامى است كه فهرستى منظم از واژه هاى كليدى و كاربردى آن حوزه را ارائه مى دهد و كنترل كننده واژه ها و برگردان آنها از زبان طبيعى به زبان نمايه اى است. و از نظر ساختارى, گنجينه واژگان كنترل شده و سازمان يافته در اين زمينه خاص است. به عبارت ديگر اصطلاحنامه علوم اسلامى, كليد واژه هاى نظامدار و فشرده ترين صورت چكيده هاى خلاصه شده است كه در مواردى جاى كتاب را گرفته و حامل حداكثر اطلاعات با حداقل ضايعات است.
اين استاندارد با تدوين اصطلاحنامه تخصصى خرد5 آغاز شده است تا ان شاءاللّه زمينه اى باشد براى تهيّه اصطلاحنامه كلان علوم اسلامى.6 اهداف اصطلاحنامه علوم اسلامى
الف) اهداف اصلى
1. تهيّه طرحى از حوزه هاى دانش علوم اسلامى براى نشان دادن روابط منطقى ميان مفاهيم اصطلاحات و ترسيمى كلى و مجموعى از ساختار آن حوزه ها.
2. تهيّه واژگانى استاندارد براى حوزه هاى موضوعى مذكور به منظور يكسان سازى مدخلهاى نظام ذخيره و بازيابى اطلاعات.
3. تهيّه و تنظيم مشتركات لفظى در هر علم, بويژه علوم اعتبارى, كه يكى از لغزشگاههاى مهم در تحقيق است, به وسيله اصطلاحنامه صورت مى گيرد.
4. تهيه نظام ارجاعات بين اصطلاحات مترادف و شبه مترادف, براى كاربرد اصطلاحى واحد از مجموعه مترادفات و… در شبكه اصطلاحات.
5. تهيّه راهنما براى محققان, نمايه سازان و استفاده كنندگان, جهت انتخاب اصطلاح صحيح براى موضوع مورد جستجو.
6. اصطلاحنامه علوم اسلامى به شكلهاى الفبايى, ترسيمى و نظام يافته تنظيم مى شود كه هر كدام كاربرد خاص خود را دارد. و چون به شكل نظام يافته به همراه متمم الفبايى نيز تنظيم مى گردد, اصطلاحات و واژه هاى كاربردى هريك از آن حوزه ها را به صورتى سازماندهى و طبقه بندى مى كند كه ويژگيهايى نظير موارد ذيل را به دست خواهد داد.
يك: مجموعه اصطلاحات هر رشته را به صورت سلسله مراتبى از عام به خاص (حاكم به تابع) و با حفظ همه جنبه هاى اصلى و فرعى و وابسته, به شكلى نظامدار نشان مى دهد; به گونه اى كه تمامى اصطلاحات حاكم و تابع و زيربخشهاى منطقى آنها در يك ديد و نگاه كلى به نمايش درمى آيد.
دو: جايگاه اصلى و جنبى تمام اصطلاحات آن رشته, در ساختار كلى به همراه روابطى كه با يكديگر دارند, تعيين مى شود. در واقع هيچ اصطلاحى در اصطلاحنامه علوم اسلامى نيست مگر اينكه رابطه مفهومى آن با اصطلاحات ديگر مشخص شده باشد. بنابراين با ايجاد اين نظام و طبقه بندى موضوعات علم, در حقيقت دست به كنترل اصطلاحات مى زنيم و جايگاه منطقى هر اصطلاح را مشخص مى كنيم. اين عمل با اينكه خيلى مفيد و ارزشمند است, اما كار ساده اى نيست.
ب) اهداف كاربردى
1. در دست داشتن فهرست منظمى از واژه هاى يك موضوع براى انتخاب آسان, صحيح و هماهنگ نمايه ها.
2. نظارت مستمر بر واژگان نمايه سازى و اطمينان بخشيدن به نمايه ساز در استفاده مناسب از اصطلاحات و حد و مرز دادن به جايگاه كاربردى آنها.
3. زبان نمايه اى ساختدار و كنترل شده و قابل استفاده در نظام نمايه سازى همارا.
4. وسيله ذخيره و بازيابى اطلاعات در علوم و معارف اسلامى.
5. آسان كردن بهره گيرى از كامپيوتر از طريق فراهم آوردن زبان منطقى و نظام مند براى موضوع و يا علم مورد نظر كه يكى از نخستين گامهاى ضرورى استفاده بهتر از كامپيوتر است.
6. كمك به محققانى كه در رشته اى خاص از علوم اسلامى به تحقيق مى پردازند, به عنوان ابزار منبع و مرجع.
7. اصطلاحنامه مى تواند در تهيّه پايان نامه ها به دانش پژوهان علوم اسلامى اطلاع دهد كه براى تحقيق خود كدام موضوع و تا چه مقدار مباحث (فراتر يافروتر) از آن را بايد مورد مطالعه قرار دهند.
8. كمك به كتابداران و كسانى كه با طبقه بندى موضوعى سر و كار دارند.
9. اصطلاحنامه علوم اسلامى به عنوان زبان ارتباطى نمايه سازى, داراى اهداف و كاربردهاى زير است:
يك: ارائه اصطلاحات استاندارد در يك زمينه معين از علوم اسلامى.
دو: برقرارى ارتباط ميان نمايه ساز و استفاده كنندگان و ايجاد هماهنگى ميان آنها در ذخيره و بازيابى اطلاعات و به كارگيرى مفاهيم معين.
ج: كنترل مترادفات و شبه مترادفات و تعيين اصطلاحات مجاز و مشخص كردن حدود معانى اصطلاحات براى ايجاد يكدستى و دقّت در نمايه سازى مدارك و منابع. كارنامه اصطلاحنامه علوم اسلامى
مسأله اصطلاح (كليد واژه) و مباحث مربوط به اصطلاح شناختى, از امورى است كه با شروع نمايه سازى در معاونت مطالعاتى و نظام اطلاع رسانى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى (پژوهشگاه) به عنوان ابزار ذخيره و بازيابى اطلاعات نمايه شده مطرح بوده است و براى شناسايى اصول و روشهاى استاندارد و قابل قبول در فن نمايه سازى و اصطلاح شناسى, تلاشهايى شده است و ـ بحمداللّه ـ رشد قابل تحسينى در مجموع كارها بوجود آمده است.
در همين راستا و به منظور پشتيبانى نمايه سازى, اداره اصطلاحنامه علوم اسلامى تشكيل شد. از همان ابتدا مطالعاتى نيز در زمينه اصول و مبانى اصطلاحنامه نويسى صورت گرفت و به همين منظور, (اصطلاحنامه يونسكو )و ا(صطلاحنامه ايريك) و (اسپاينز) مطالعه و مقدمه آنها نيز ترجمه شد. در نتيجه, اوّلين ويرايش جزوه آموزشى (ساختار اصطلاحنامه) آماده گرديد و پس از آن بحث (اصطلاحنامه علوم قرآنى) و( اصطلاحنامه فلسفه) مطرح شد.
چون اساس كار نيروى انسانى بود, فعاليت زيادى براى شناسايى نيرو انجام گرفت و تعدادى از طلاب و فضلاى حوزه علميه قم براى آموزش و آشنايى با نمايه سازى و اصطلاحنامه نويسى جذب شدند و گروه اصطلاحنامه فلسفه اسلامى و علوم قرآنى راه اندازى شد كه پس از مطالعات لازم در سال 73 فعاليت اصلى خود را آغاز كردند.
يكى از مشكلات در تمام مراحل, توجيه نيروها, آموزش آنها و برنامه ريزى در موضوعى بود كه سابقه دانشگاهى و حوزوى نداشت و اوّلين كار در زمينه اصطلاحنامه علوم اسلامى بود كه مى بايست انجام شود.
تجديدنظرها و اصلاح برخى شيوه ها يكى از مسائلى بود كه وقت گروهها و بويژه گروه علوم قرآنى را كه بيشتر, محط آزمايش طرحها و برنامه ها و تجديدنظرها واقع شده بود, مى گرفت.
اميدواريم اين حركت, آغاز خوبى باشد براى به سامان رسيدن اصطلاحنامه جامع علوم اسلامى از طريق اصطلاحنامه هاى تخصصى كه اين مركز سعى بر انجام آن دارد. قابل ذكر است كه اصطلاحنامه علوم قرآنى و اصطلاحنامه فلسفه در تعداد معدودى در اوايل سال 1375 آماده شد و در اختيار صاحبنظران قرار گرفت و هم اكنون در حال چاپ مى باشد.همچنين تدوين اصطلاحنامه هاى اصول فقه و كلام اسلامى از سال 1374 و 1375 آغاز شده است و طرح تدوين اصطلاحنامه فقه نيز در برنامه سال 1376 قرار دارد. يادآورى
1. در باره اصطلاحنامه آنچه تا سال 1374 نوشته شده به لاتين است و غالباً در زمينه علوم تجربى و محسوس كار اساسى انجام شده است. ما در علوم اسلامى و اصولاً در علومى كه جنبه اعتبارى بودن آنها قوى است در برقرار كردن روابط معنايى اصطلاحنامه اى, با تعريفى كه از اعم و اخص و وابسته مى شود, مشكلاتى داريم كه به صورت موردى بايد مطرح شود. البته مواردى را نيز سياستگذارى مى كنيم, ولى به لحاظ اينكه مصمم هستيم سليقه اى عمل نكنيم و تابع ضابطه اى مورد قبول باشيم, نشستهاى مختلفى را با صاحبنظران در اطلاع رسانى و اساتيد حوزه و دانشگاه در قم و تهران براى حل معضلات فنى و علمى برگزار كرده ايم كه به عنوان سرمايه مهمى در سوابق كار مركز تحقيقات نگهدارى مى شود.
2. تعريف ما از علوم اسلامى عبارت است از علومى كه در حوزه علوم اسلامى پرورش يافته و يا به صورت فعّال مطرح مى شود. ما وارد مسأله پردامنه تقسيم بندى علوم نشده ايم. در عين حال اين را هم مسلّم گرفته ايم كه علومى تحت عنوان علوم اسلامى داريم و ابتدا براى تيمّن و اعتناى خاص به قرآن كريم از علوم قرآنى شروع كرده ايم كه مطمئناً جزء علوم اسلامى نيز هست.
3. رابطه ميان علوم اسلامى و علوم انسانى و مرزى كه احياناً آنها به يكديگر متصل مى كند, چيست؟ تعيين اين رابطه ما را در اصطلاحنامه جامع علوم اسلامى كمك خواهد كرد. كارشناسان و صاحب نظران اگر چارچوبى براى علوم انسانى و در كنار آن علوم اسلامى ارائه دهند, بسيار كارساز و موجب امتنان خواهد بود.
4. طرح ريزى مركز اطلاع رسانى علوم اسلامى را براساس استانداردهاى قابل قبول در دنيا و همچنين تأسيس (فرهنگستان علوم اسلامى) را به منظور انضباط بخشيدن به مطالعات و اعتلاى معارف اسلامى با موافقت مقام معظم رهبرى و به دلايل زير در حوزه علميه قم پيشنهاد مى كنيم.
الف ـ زمينه پذيرش طرحهاى جديد در حوزه علوم اسلامى, مخصوصاً در نيروهاى جوان.
ب ـ اطلاعات بالفعل و بالقوّه موجود در آن و وجود نيروى انسانى مناسب و كافى.
ج ـ وجود مراكز تحقيقاتى فعّال در زمينه هاى مختلف علوم اسلامى در قم.پاورقي: 1. برگرفته از كتاب اطلاعات و ارتباطات, تأليف و ترجمه عبدالحسين آذرنگ, مقاله نيكلاى نتانوف پترويچ. 2. بحارالانوار, ج78, ص415. 3. مرورى بر اطلاعات و اطلاع رسانى, دكتر عبّاس حرّى. 4. مشكوة, ج6 (1363), ص95 و99. 5. Microthesaurus. 6. Macrothesaurus.


صفحه 2

آموزش كتابدارى و اطلاع رسانى در جهان اسلام
م. امان محمد

## ترجمه احمد يوسفى ##
آموزش كتابدارى و اطلاع رسانى در جهان اسلام بر سر دو راهى حساسى قرار دارد. ابعاد سُنّتى كتابدارى بتدريج محو مى شود و مفاهيم و فنون جديد كنترل اطلاعات, هرچند آهسته, راه خود را به كلاسهاى درس مى يابد. تأثير فلسفه آموزش كتابدارى و اطلاع رسانى غرب در شرق اسلامى قوّت مى گيرد. دانشمندان مسلمان كه موفق به كسب درجه دكترا يا ديگر مدارك پيشرفته از مدارس كتابدارى و اطلاع رسانى اروپا و آمريكا شده اند, پس از بازگشت تأثيرات مثبتى بر برنامه هاى درسى و آموزشى دانشگاههاى خود گذارده اند و آثار آنان راجع به تكنولوژى جديد اطلاعات و شيوه هاى ابداعى كنترل اطلاعات, بر شكل گيرى برنامه هاى جديد براى آموزش كتابداران و متخصصان اطلاع رسانى كمك سودمند بوده است.
با اين حال, اوضاع اغلب كشورهاى اسلامى كه شانس داشتن نسلِ جديدِ متخصصان را در رأس امور كتابدارى و اطلاع رسانى خود ندارند, تغييرى نكرده است. همچنين تصور ضعيف و منفى از حرفه كتابدارى, دانشجويان و اعضاى هيئت علمى با استعداد را از پيوستن به اين مدارس باز مى دارد. و واقعيت اين است كه اغلب كتابخانه هاى كشورهاى اسلامى از پيشرفتهايى كه اين حرفه در دهه هاى اخير شاهد آن بوده, بى بهره اند. همچنين اين حقيقتى است كه فقدان جاذبه, حداقل در ظاهر, اكثر جوانان بااستعداد و بلند همت را دلسرد كرده است. با وجود اين, تحول نزديك است و اين وضعيت منفى مدت زيادى ادامه نخواهد يافت. تحول صورت مى گيرد, امّا نه به خاطر تنوع, بلكه بيشتر از روى ضرورت و در پاسخ به نيازهاى تصميم گيران و سياستگذاران كشورهاى اسلامى. به طور كلى به نظر مى رسد كه در فرآيند تصميم گيرى, اطلاعات عنصر ضرورى و بنيادى شده است. در جهان اسلام, دولتمردان و مديران حرفه اى از دستياب نبودن اطلاعات اظهار نارضايتى مى نمايند. در نتيجه, تعداد قابل توجهى از تحقيقات و برنامه ريزيها تكرارى است و يا به علت فقدان اطلاعات روزآمد دچار مشكل مى شود. براى كسانى كه به عنوان مشاور براى دولتهاى اسلامى و تشكيلات شغلى كار مى كنند دور از انتظار نيست كه به دست آوردن گزارشهاى ديگر مشاوران يا مطالعاتى كه بر روى مسأله اى واحد انجام شده است فوق العاده مشكل باشد. اين مسأله باعث دوباره كارى و اتلاف هزينه مى شود كه هيچ كشورى, غنى يا فقير, نمى تواند از عهده آن برآيد. اغلب دولتمردان و مسؤولين كشورهاى اسلامى دريافته اند كه توسعه بايد متكى بر تكنولوژى باشد. شيوه هاى سنتى انجام كارها, از كشاورزى گرفته تا معالجات پزشكى و اجتماعى, ديگر عملى و مناسب نيستند. لذا اين كشورها در جستجوى دستيابى آزاد به اطلاعات در حوزه هاى تكنولوژى, پزشكى, آموزش و پرورش, كشاورزى, صنعت و تجارت, بالاخص از كشورهاى پيشرفته شرق و غرب هستند.
به منظور شناسايى منابع اطلاعاتى جهت فراهم آورى, پردازش و اشاعه, نياز به گروهى كارآزموده براى انجام چنين كارها يا فعاليتهاى مرتبط احساس مى شود. اين گروه تخصصى مسؤوليت مهم و خطيرى, نه تنها در فراهم آورى اطلاعات در شرايط بسيار مشكل, بلكه آموزش استفاده كنندگان در سطوح مديريت ميانه و سطح بالا, دفاع از هويت خود در مسائل روزانه, مقابله با كمبود بودجه و ديگر مسائل مالى را نيز به عهده دارند. مايه دلگرمى متخصصان اطلاع رسانيِ كشورهاى اسلامى اين است كه آنها در همان وضعيتى قرار دارند كه ديگر كشورهاى غيرمسلمان نظير خود هستند. نيازهاى آموزشى و تحصيلى
هنگامى كه درصدد تشكيل گروهى متشكل از متخصصان صاحب صلاحيت هستيم كه بتوانند بر انفجار اطلاعات فائق آمده و آن را كنترل نمايند و نيز تكنولوژى اطلاعات را به نحو مؤثرى به كار گيرند, بايد نيازهاى آموزشى اين افراد و مهارتهايى را كه لازم است بعد از فارغ التحصيل كسب كنند مورد بررسى قرار دهيم.
متخصصان آينده كتابدارى و اطلاع رسانى كشورهاى اسلامى بايد دانش موضوعى كاملى داشته باشند; زيرا اطلاعات بر پيچيدگى خود دانش شده است. متخصصان بايد درك كاملى از حوزه هاى مربوط به موضوع وشيوه تنظيم منابع آنها داشته باشند. اين نياز موجب شده است كه برخى از مدارس كتابدارى در ايالات متحده, از جمله مدرسه كتابدارى كه اينجانب فعاليت دارم, برنامه هاى درسى و مدارك گرايشى و مشترك ارائه نمايند. اين امر هنوز در دانشگاههاى آمريكا مرسوم نيست, اما تعداد متناسبى از مدارس معتبر كتابدارى برنامه هاى درسى و مدارك گرايشى دارند كه برنامه هاى ديگر مراكز آموزشى و مدارس دانشگاهى را نيز دربر مى گيرد. در دوران تصدى اينجانب به عنوان مدير گروه كتابدارى و اطلاع رسانى در دانشگاه سنت جان2 در نيويورك, به موجب توافق مشترك بين مدرسه كتابدارى و اطلاع رسانى 3 و دانشكده داروسازى4, مدرك گرايشى (كتابدارى و اطلاع رسانى داروشناسى) ارائه مى شد. اين برنامه امكانات آموزش را براى آن دسته از دانشجويانى كه تمايل داشتند متخصص اطلاعات دارويى شوند فراهم آورد. برنامه مشابهى در دانشگاه كِيس وِستِرن5 و دانشگاه پتيز بورگ6 ارائه شده است. در دانشگاه ويسكانسين ميلواكى7 يك رشته هماهنگ تحت عنوان كتابدارى موسيقى ارائه شده است. مدارك دانشگاهى مشابهى نيز در (تاريخ كتابدارى و اطلاع رسانى) ايجاد خواهد شد.
اين روند مى تواند گسترش يابد و ديگر رشته هاى دانشگاهى, از قبيل نظامهاى مديريت اطلاعات, ذخيره و بازيابى كامپيوترى اطلاعات, مديرت كتابخانه ها و مراكز اطلاعات, نظامهاى اطلاعات كشاورزى, نظامهاى اطلاعات شيمى, مديريت و بسيارى ديگر را تحت پوشش قرار دهد.
از كارشناسان ارشد جديد, انتظار مى رود علاوه بر تخصص موضوعى, از مهارتهاى كيفى و كاربردى, كه از ابزارهاى ضرورى در كارِ متخصصان اطلاع رسانى است, برخوردار باشند. كارشناسان ارشد آينده بايد مهارتهايى در فهم روند كاوش و توانايى هدايت تحقيق به مطلب مورد نظر را كسب كنند و بايد بياموزند كه چگونه به عنوان عضوى از گروه فعاليت نمايند. متخصص اطلاع رسانى, خواه به عنوان متخصص اطلاعات در يك گروه تحقيق و توسعه يا به عنوان (كتابدار بالينى) در يك گروه درمانى, انتظار مى رود كه نيازهاى اطلاعاتى را شناسايى, گردآورى, و در مناسبترين زمان و به شكلى شايسته براى استفاده گروهِ مورد نظر تهيه نمايد.
مدارس كتابدارى كشورهاى مسلمان و غير مسلمان ناگزير از مواجهه با اهميت روزافزون سيستمها و ابزار ارتباطات و ذخيره كامپيوترى اطلاعات, پيچيدگى روزافزون منابع اطلاعات موضوعى, و اهميت بسيار زياد ملاحظات اقتصادى در كليه جنبه هاى كتابدارى و اطلاع رسانى هستند. شناخت شبكه ها و شبكه سازى, كامپيوتر, تكنولوژى ارتباطات و كاربرد آنها در خدمات كتابدارى و اطلاع رسانى براى نسلِ جديد متخصصان اطلاع رسانى بسيار ضرورى است.
همچنين مدارس كتابدارى جهان اسلام بايد توجه فزاينده اى بر كار عملى, پژوهش ميدانى و برنامه هاى كارآموزى مبذول دارند. اين برنامه ها مى تواند در سطوح ملّى يا مشاركت با ديگر مدارس كتابدارى كشورهاى مسلمان و غيرمسلمان, در راستاى آموزش دانشجويان از طريق تجربيات گسترده تر و متنوعتر تحقق يابد. بدين ترتيب چنين مبادله اى مى تواند منجر به تفاهم بيشتر و همكارى آتى ميان كتابدارانِ كشورهاى مسلمان و غير مسلمان گردد.
در خلال اين دهه يا دهه هاى آينده, استادان كتابدارى كشورهاى اسلامى, در حين تجديد نظر در برنامه هاى درسى دانشگاهى يا ايجاد برنامه هاى جديد, بايد كلّ برنامه را بازسازى نموده يا برنامه جديدى ارائه نمايند كه رشته هاى اطلاع رسانى و علوم كامپيوتر, از قبيل طراحى و تجزيه و تحليل سيستم, بازيابى اطلاعات و شبكه هاى اطلاعاتى, پژوهش عملياتى, سيستمهاى كنترل, تكنولوژى, ميكروفرم, نظريه برنامه نويسى كامپيوتر و سيستمهاى بازيابى كامپيوترى را با هم تلفيق نمايند. برنامه هاى كارشناسى ارشد
علاوه بر دايره شمول برنامه هاى كارشناسى ارشد كه در پيش به آن اشاره شد, مسأله اى كه بيان آن ضرورى مى نمايد اين است كه برنامه هاى كارشناسى ارشد در اغلب دانشگاههاى كشورهاى اسلامى بايد به نحوى تغيير كند كه گرايشهاى جديد آموزش كارشناسى ارشد را دربر گيرد. قابل ذكر است كه برنامه هاى كارشناسى ارشد اغلب دانشگاههاى كشورهاى اسلامى از دانشگاههاى اروپايى, از قبيل آكسفورد, كمبريج و سوربون, اقتباس شده است. بنابر سنّت تحصيلات كارشناسى ارشد در اين دانشگاهها و نظير آن پژوهش محور بوده است نه آموزش حرفه اى براى يك تخصص پيچيده. تاكيد پايان نامه هاى كارشناسى ارشد ارتباطى با شيوه هاى جديد آموزش متخصصان اطلاع رسانى و ديگر متخصصان ندارد. بايد تاكيد بيشترى بر فعاليتهاى درسى, پژوهش ميدانى (كارآموزى), تجربه مداوم, تحقيق و مطالعه مستقل نمود. در آينده براى تأمين نيروى انسانى جهت ارائه خدمات كتابدارى و اطلاع رسانى به افراد بسيار زيادى با مهارتها و استعدادهاى گوناگون نياز داريم. نيروى انسانى مورد نياز شامل افرادى است كه داراى مهارتهاى مديريتى, توانايى معرفى تكنولوژى جديد, صاحبان انديشه هاى نو مايه در مورد تجزيه و تحليل هزينه و مشكلات تورم, و همچنين متخصصانى است كه براى پياده كردن شيوه هاى اقتباس شده مورد نياز مى باشند. بنابراين تكنولوژى گوناگون نياز به برنامه هاى آموزشى گوناگون دارد كه اين برنامه ها بايد با استعداد افراد متناسب باشد. اين افراد بايد داراى استعداد رياضى و تفكر تحليل جهت به كارگيرى كامل آن در خدمات ابداعى كتابدارى و اطلاع رسانى باشند. موقعيتهاى شغلى
مشكلاتى كه در مورد نگرش كتابداران و موقعيت آنها در كشورهاى پيشرفته وجود دارد در مورد كشورهاى در حال توسعه و اسلامى نيز مطرح است. تلاشهاى ويژه اى براى تغيير اين نگرش صورت گرفته است و فارع التحصيلان جوان در اصلاح اين نگرش مى كوشند. يكى از اين تصورات كليشه اى اين است كه گمان مى رود اين حرفه افراد را فقط براى كار در كتابخانه ها آماده مى كند, كه تصور غلطى است. كتابداران با اندكى خلاقيت و انديشه مى توانند در هر محيط اطلاعاتى داراى كتابخانه يا بدون كتابخانه كار كنند. همان طور كه رابرت تيلور8 از سيراكوس9 مى گويد (كتابداران بايد بند ناف خود را از كتابخانه ها ببرند). من نيز بر اين باورم كه كار اطلاع رسانى چنان گسترده است كه نه مى توان آن را محدود به كتابخانه دانست و نه مى توان چنين تصور نمود كه متخصصان اطلاع رسانى نمى توانند جز در كتابخانه فعاليت نمايند.
حرفه اطلاع رسانى جزئى از صفت مركب اطلاعات و ارتباطات است. آموزش و تعليم متخصصان اطلاع رسانى بايد به نحوى باشد كه براحتى بتوانند از يك محيط اطلاعاتى به محيطى ديگر انتقال يابند. فارغ التحصيلان تعدادى از مدارس كتابدارى آمريكا شغلهاى جديدى در محيطهاى غير كتابخانه اى, از قبيل مشاور اطلاع رسانى كارگزار اطلاعات, مديريت بانكهاى اطلاعاتى و كتابفروشى, كادر پژوهشى, و ديگر مشاغل مى يابند. علائم اميدواركننده اى وجود دارد كه رشد اين حرفه را نشان مى دهد. آخرين ويرايش (راهنماى خدمات اطلاع رسانى آزاد10), نوشته كلى وارنكن11, بيش از 150 شركت خصوصى تجارت اطلاعات را فهرست مى كند كه تقريباً بيش از پنج برابر تعدادى است كه در اولين ويرايش آن در سال 1976 انتشار يافت. در ديگر كشورها نيز روند مشابهى ديده مى شود. شركت فرانسوى كارگزارى اطلاعات, find-5vp, شعبه هايى در اروپا و ايالات متحده آمريكا دارد.
متخصصان مبتكر كشورهاى اسلامى آگاهانه و با تأمل به بررسى شيوه مذكور مى پردازند. برخى از آنها در شركتهاى مشاور مهندسى و تجارى كشورهاى اسلامى فعاليت مى كنند. افراد موفق به دنبال حرفه اى هستند كه جالب, پرزحمت و سودمند باشد. توسعه مشاغلى كه جنبه هاى غير سنتى دارد, دلايل گوناگونى دارد, اما چيزى كه به عنوان حاصل اين فعاليت بسيار مهم است اين است كه اطلاعات كالايى است كه افراد بسيارى متقاضى آن هستند و براى كسب و استفاده از آن مبالغى هزينه مى كنند. در نتيجه, نياز به متخصصانى است كه از منابع اطلاعاتى آگاه باشند و بتوانند اطلاعات صحيح را در وقت مناسب و براى افراد مناسب فراهم آورند. پذيرش دانشجو
ديويد ريزمن12 سريعترين شيوه ايجاد تحول در هر حرفه اى را تغيير در نوع پذيرش دانشجو دانسته است. اين بيان مى تواند در همه حرفه ها و در سراسر جهان صادق باشد. يك اتفاق نظر كلى ميان استادان كتابدارى شرق و غرب وجود دارد كه به منظور جذب افراد گوناگون براى ورود به رشته هاى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى بايد به نحو جدى ترى دانشجو پذيرش نمايند. كسى نمى گويد مشكل زيادى با دانشجويان فعلى وجود دارد, بلكه نظر بر اين است كه در دهه 1980 بايد نوعى ديگر از دانشجويان را براى حرفه خود بپذيريم. بايد در جستجوى دانشجويانى باشيم كه هم داراى استعداد رياضى و هم باسواد, باهوش, داراى اعتماد به نفس و قدرت بيان باشند. علاوه بر پذيرش دانشجو به طور سنتى, كه اغلب علاقه مند به علوم انسانى و اجتماعى هستند, بايد دانشجويانى را بپذيريم كه علاقه مند به حوزه هاى علوم و تكنولوژى هستند.
به منظور جذب دانشجويان كارشناسى ارشد, بايد آنها را فعالانه پذيرفت و به حرفه اطلاع رسانى تشويق كرده و اين تفكر كليشه اى را, كه حرفه ما گرفتار آن است, از بين ببريم. همچنين بايد برنامه هاى درسى دانشگاهى خود را مهيج, پويا, و پرتلاشتر سازيم. آموزش مداوم
اصطلاح (آموزش مداوم), كه بسيار رايج است, بدين مفهوم مى باشد كه آموزش به عنوان جزء ضرورى شالوده زندگى تلقى گردد و مانند زندگى از تولد تا مرگ ادامه مى يابد. آموزش مداوم به معنى يادگيرى در اوقات گوناگون, مكانهاى مختلف و به شيوه هاى متفاوت است. آموزش مداوم در اشكال مختلف, از آموزش كاملاً سازماندهى شده و رسمى گرفته تا غير رسمى ترين اشكال, شامل جلسات و مطالعات حرفه اى صورت مى پذيرد. نقشهاى آموزشى نهادهاى آموزشى غير سنتى, از قبيل رسانه هاى گروهى, صنايع, آموزشِ ضمن خدمت, انجمنها, كتابخانه ها و غيره, نگرش جديدى است. همچنين نگرش جديدى در دانشگاهها, دانشكده ها و مدارس كتابدارى حاكى از آن است كه رسالت آنها به گونه اى گسترده تر بايد دانشجويان جديدى را كه به روزآمد ساختن دانش و مهارتهاى خود همّت مى ورزند در بر گيرد.
مدارس كتابدارى و اطلاع رسانى كشورهاى اسلامى بايد آموزش مداوم را به عنوان يك اولويت در فعاليتهاى خود در دهه 1980 و پس از آن جاى دهند. اين امر آزمايشى است براى رهبرى حرفه اى و دانشگاهى اين مدارس در كشورهاى خود. اين مدارس در هر زمان و هر جاى مناسب مى توانند و بايد با ديگر سازمانها و انجمنهاى حرفه اى مشاركت نمايند.
من به اظهار كِلمِنكو13 كه مى گويد (آموزش بسيار مهمتر از آن است كه به آموزش دهنده واگذار شود) معتقدم. بنابراين, آموزش حرفه اى, بالاخص آموزش مداوم, بايد مسؤوليت مشتركى با ديگر كتابخانه ها و مراكز اطلاعاتى باشد.
نبايد آموزش مداوم را به آموزش رسمى پيشرفته و يا آموزشى غير رسمى كتابداران و متخصصان اطلاع رسانى محدود كرد. استفاده كنندگانِ اطلاعات نيز نياز به آموزش بيشترى دارند. در صنعت نيز از طريق جلب توجه مديران و مسؤولانى كه استفاده كنندگان آينده اطلاعات هستند, به مسأله آموزش مداوم اشاره شده است. استفاده كنندگان اطلاعات جزء مكمل و آخرين حلقه زنجيره انتقال اطلاعات هستند. آنها علت وجودى هر گونه سرمايه گذارى براى بهينه نمودن ذخيره, پردازش و بازيابى اطلاعات هستند. براى كسانى كه به اين موضوع مهم علاقه مند باشند, كتاب آموزش و تعليم استفاده كنندگان اطلاعات علمى و فنى: راهنماى يونيسيت براى استادان14 مى تواند مفيد واقع شود. اين كتاب توسط اى. جِى. ايوانز,15 آر, جى. رادز16 و اِس. كينان17 تهيه شده و در سال 1977 توسط يونسكو انتشار يافته است. تحقيقات
شركت فعالانه مدارس كتابدارى و اطلاع رسانى در تحقيقات و انتشارات نيز حائز اهميت است. با آنكه اغلب كارهاى انجام شده در مدارس كتابدارى كشورهاى اسلامى گرايش به آثار تاريخى و كتابشناختى دارد, غفلت نورزيدن از تحقيقات تجربى, عملى و كاربردى از اهميت ويژه اى برخوردار است. رشته كتابدارى و اطلاع رسانى, در مقايسه با ديگر رشته هاى دانشگاهى, نسبتاً جديد است و بايد اقدامات گوناگونى صورت گيرد و نظم و ترتيبى اتخاذ گردد تا به عنوان رشته اى شايسته در دانشگاههاى بزرگ تدريس شود. كتابداران و متخصصان اطلاع رسانى جامعه بايد در برخورد با مشكلات, برنامه هاى كتابدارى و اطلاع رسانى را راهگشا و مبناى رهبرى روشنفكرانه قرار دهند. اين امر از طريق استخدام و آموزش اعضاى هيأت علمى شايسته كه بتوانند مسؤوليت فعاليتهاى تحقيقاتى متمركز بر نيازهاى كاربردى اين حرفه را بر عهده گيرند, ميسّر تواند بود.پاروقي: * Mohammed M. Aman, "library and information science Education in the Muslim world" in the "library education in India, Pakistan and Iran" editor Anis Khurshid. pelhi: Indian Bibliogra phies Bureau, 1987,PP. [43] -53. 1. رئيس دانشكده كتابدارى و اطلاع رسانى دانشگاه ويسكانسين ـ ميلواكى (آمريكا) 2. St. John's university. 3. library information science program. 4. college of pharmacy. 5. Case Western Resevre university. 6. university of pittsbourgh. 7. university of Wisconsin - Milwaukee (U W M). 8. Robert Taylor. 9. syra cuse. 10. Directory of Free - Based Information services. 11. Kelly Warnken. 12. David Reisman. 13. Clemencau. 14. Education and training of users of scientific and technical information: U N I S I S T guide for teachers. 15. A. J. Evans. 16. R. G. Rhodes. 17. S. Keenan.


صفحه 3

شرحى مهم از انيس العارفين
سراجى عليرضا


خواجه عبدالله انصارى ـ كه به واقع (پير) راه عرفان است ـ آشناى هر ايرانى مى باشد. وى آثار فراوانى, به فارسى و عربى, دارد كه بر بعضى از اين آثار شروحى نوشته شده است. ما در سطور آينده به بررسى يكى از اين شروح, كه به فارسى و به صورت زيبا و جامع و كامل بر كتاب منازل السايرين نوشته شده است, خواهيم پرداخت و چون اين نسخه منحصر به فرد است ارزش آن را چند برابر خواهد كرد. پيش از پرداختن به موضوع اصلى, لازم است به ذكر آثار فارسى و عربى خواجه بپردازم.
فهرست آثار فارسى و عربى پير هرات به ترتيب الفبايى بدين قرار است:1
الهى نامه; اربعون فى التوحيد; اربعون فى السَّنة; اسرارنامه; انوار التحقيق; انيس المريدين; پرده حجاب, يا پرده حجاب حقيقت ايمان; تفسير قرآن به پارسى, يا كشف الاسرار و عدة الابرار; تكفير الفهيمة; حكايات مشايخ و نكات عرفانى, يا آنچه به نام رسائل خواجه عبدالله انصارى به وسيله آقاى محمد شيروانى چاپ شده است.; رساله ذكر; ذمّ الكلام; سؤال دل از جان; صد ميدان; طبقات الصوفيه; علل المقامات; فصل در سخنان حكمت و پند و موعظه و مناجات; الفاروق فى الصفات; قلندرنامه; كتاب القدريه; كتاب القواعد; كلمات; كنزالسالكين; محبت نامه; مختصر فى آداب الصّوفيه; المعارف; مقالات; مقولات; مناجات; منازل السايرين; مناقب امام احمد حنبل; مناقب اهل آثار; نصيحت نظام الملك, يا موعظه نظام الملك; واردات; هفت حصار; هفت مقاله.
براى آشنايى بيشتر با نسخه مورد بحث به ذكر شرح مختصرى از بعضى آثار خواجه عبدالله ـ كه بى ارتباط با منازل السايرين نيست ـ مى پردازيم.
صد ميدان
رساله فارسى صد ميدان خواجه كه به منزله طرح مقدماتى كتاب منازل السايرين است, نزديك بيست وهفت سال قبل از منازل السايرين تأليف شده است. در واقع از هزار مقام كه بين انسان و خدا هست, راه به صد ميدان مى رسد كه شيخ در اين رساله از آنها سخن مى گويد. در تقسيم اين منازل و ميدانها نيز همان گونه كه بعدها در منازل السايرين ديده مى شود, نوعى تكلّف اديبانه و عالمانه, خودنمايى مى كند.
استاد عبدالحى حبيبى در سال 1331 به مناسبت نهصدمين سال وفات پير هرات, رساله صد ميدان را از روى چاپ قاهره در كابل به چاپ رسانيد و در قرائت بعضى كلمات توضيحاتى پيشنهاد كرد. چون كتاب صد ميدان به كتاب منازل السايرين ارتباط كلى دارد بنابراين اكثر مندرجات آن را از روى مندرجات صد ميدان مى توان بهتر درك كرد. علل المقامات
از رساله علل المقامات نسخه واحدى به دست آمده است و تاريخ كتابت آن 620 و سطور آن خوانا و روشن است. آنچه قابل توجه است ارتباط هر مطلب, بلكه هر كلمه علل المقامات با متن منازل السايرين است و از بررسى دو اثر مى توان فهميد كه علل المقامات ثمره ارشاد سالهاى واپسين زندگانى شيخ الاسلام مى باشد كه چندى پس از زمان تأليف كتاب منازل السايرين به خامه كروخى نوشته شده است. منازل السايرين و جايگاه آن
در ميان آثار خواجه عبدالله, منازل السايرين جايگاه ويژه اى دارد و به همين سبب از ديرباز مورد توجه قرار گرفته و ترجمه و شرح و تفسير شده است. اين كتاب چون از امّهات كتب عرفانى است كه در آن بتفصيل به بيان مقامات سير و سلوك اشاره شده, توجه محققين و دوستداران عرفان اسلامى را به خود جلب كرده است. تاريخ املاى منازل السايرين آشكار نيست, امّا از روى نامه ها و اسنادى كه در نسخه هاى خطى ذكر شده معلوم مى شود كه منازل السايرين پس از 448 (سال تأليف صد ميدان) و پيش از 475 (سالى كه كاشانى نسخه خطى آن را ديده) املا شده است.2
شيخ در اين كتاب منازل صدگانه اى را كه صوفى در طى مقامات خويش بايد طى كند, بشرح بيان مى دارد. ترتيب و توالى اين منازل تا حدّى مبنى بر التزام مؤلف به حصرِ آنها در عدد (صد) به نظر مى آيد. خواجه در ابتداى هر باب, آيه اى از قرآن مجيد را كه مناسب موضوع باب است ذكر مى نمايد و سپس به شرح آن مى پردازد. نيز هر باب را به درجه (اولى, ثانيه و ثالثه) تقسيم مى كند, كه با اين درجه بندى, مباحث كتاب به سيصد بالغ مى گردد. خواجه در منازل السايرين با زبانى نه چندان ساده و سهل الوصول به بيان مراحل مختلف سير و سلوك مى پردازد و به گفته آقاى محسن بينا: (خواجه منازل السايرين را طورى نوشته است كه درك آن مشكل شده است, غير اهل سير, كلام او را هم درك نمى كنند. هزار سال از زمان خواجه و تصنيف منازل السايرين مى گذرد, قاعدتاً مى بايستى تاكنون چندين شرح بر اين كتاب نوشته شده باشد, متأسفانه اين كتاب تاكنون به فارسى شرح و ترجمه نشده و كلام خواجه به سمع فارسى زبانان نرسيده است.)3
با توجه به مطالب بالا مى توان ادعا كرد شرح اين كتاب مهم عرفانى كارى بس دشوار است. هرچند برخلاف گفته فوق شروحى بر اين كتاب نوشته شده است, اما اكثر اين شروح مختصر و دور از دسترس محققين و ادب دوستان است.
شرحى كه اينك به معرفى آن مى پردازيم نسبتاً جامع و مفصل مى باشد و شارح در آن بتفصيل به تفسير دقيق منازل السايرين پرداخته است. آن گونه كه از فحواى كلام برمى آيد, شارح مردى آگاه و مطّلع به مقامات عرفانى بوده و با قرآن و حديث انس داشته و از اصطلاحات عرفانى بخوبى آگاه بوده است, وى در جاى جاى شرح خود بنا به مقتضاى كلام از آيات, احاديث, اقوال مشايخ و عرفا و اشعار عربى سود جسته و در بعضى جاها به قوانين صرفى و نحوى زبان عربى استناد جسته تا بتواند بهتر و بيشتر در تفهيم مطلب خود به خوانندگان موفق باشد.
قبل از پرداختن به شرح حاضر, لازم است شروحى را كه بر اين كتاب ارزشمند نوشته شده, و همه آنها بجز يك شرح به عربى است, معرفى كنيم:
1. شرح عبدالمعطى لخمى اسكندرى (آغاز قرن هفتم), چاپ قاهره, به كوشش استاد سرژ بوركوى1954.
2. شرح عفيف الدين تلمسانى (قرن هفتم), از پيروان ابن عربى كه وحدت وجودى است (نسخه خطى استانبول).
3. شرح عبدالرزّاق كاشانى (آغاز قرن هشتم), وى نيز وحدت وجودى است (چاپ سنگى, تهران 1315), نسخه خطى انديا آنس لندن كه در 738 هجرى كتابت شده, از روى اصل اصلاح گرديده است.
4. شرح شمس الدين تسترى (آغاز قرن هشتم). شارح بر شرح تلمسانى خرده گيرى مى كند (نسخه خطى استانبول).
5. شرح محمد درگزينى (آغاز قرن هشتم), در شرح خويش مطالب عبدالمعطى اسكندرى را در نظر داشته است (نسخه خطى انجمن آسيايى بنگال, كلكته).
6. شرح ابن القيم الجوزيه (آغاز قرن هشتم), نام اين شرح مدارج السالكين است و با نگرش وحدت وجودى مخالف است. اين شرح ضخيم را مرحوم رشيد رضا در سه جلد در سال 1915 در قاهره چاپ كرد و در 1956 تجديد چاپ شده است.
7. شرح محمود الفركاوى (پرگاوى), اواخر قرن هشتم. فركاوى شرح عبدالمعطى اسكندرى را خلاصه كرده است و اين شرح را استاد بوركوى در 1953 در قاهره به چاپ رسانده است.
8. شرح جمال الدين يوسف الفارسى (قرن نهم), نسخه خطى ايا صوفيه استانبول. وى اصرار داشته است كه منازل السايرين را با هزار مقام ابوبكر كتانى منطبق نمايد.
9. شرح زين الدين ابوبكر خافى هروى (متوفى شوال 838), مدفون در هرات. نسخه منحصر به فرد آن در گنجينه كتب جاراللّه در استانبول است (شماره 1053). زين الدين خافى اكثر شروح قبل از خود را خوانده و به شرح كاشانى بيشتر اشاره مى كند.
10. شرح شمس الدين تبادگانى (اواخر قرن نهم) به زبان درى, نسخه خطى كمبريج, نسخه خطى پتنه (نسخه خطى كمبريج به اشتباه به نام شير محمد آمده است) و نسخه خطى كابل. تبادگانى پيرو شرح عربى زين الدين خافى است و مطالب كاشانى را نيز باز مى آورد. درباره هر باب بيان مى كند كه معنى آن در هر بخش كتاب كدام است.
11. شرح عبدالرّؤوف مناوى (اواخر قرن نهم), متكى بر شرح عبدالمعطى اسكندرى است (نسخه خطى گنجينه شهيد على استانبول).
12. شرح محمود المنوفى (معاصر), چاپ قاهره 1969.4
در بين كسانى كه اين كتاب را شرح كرده اند, آنچه عفيف الدين تلمسانى (م690) و عبدالرزّاق كاشانى (م751) نوشته اند, بدان سبب كه بر مشرب وحدت وجود مبتنى است, مورد انكار و انتقاد غالب شارحان ديگر واقع گشته است و از جمله جمال الدين يحيى بن داوود بن سليمان الفارسى كه بعد از آنها به شرح اين كتاب پرداخته است, آن دو شرح را مايه گمراهى شمرده است. در بين شارحان كتاب, نام شمس الدين محمد تسترى, ابن قيوم الجوزيه و محمود بن الحسن الفركاوى القادرى را بايد ذكر كرد كه تقريباً همه آنها شروح خويش را بدان سبب نوشته اند كه شروح ديگر را يا نادرست پنداشته اند يا نابسنده. قديمى ترين شرحها ظاهراً شرحى است كه سديدالدين عبدالمعطى در مصر به سال 638 نوشته است شرح عبدالرّزاق كاشانى هم كه به نام وزير غياث الدين محمد بن رشيدالدين فضل اللّه تأليف شده است, با آنكه از مشرب مؤلف دور افتاده است از اين لحاظ اهميّت دارد كه اصل آن مبتنى بر نسخه اى بوده است كه مؤلف در سنه 475 املا و امضا كرده است. شرح حاضر
همان گونه كه قبلاً بيان شد, شرح حاضر, تفسيرى است نسبتاً گسترده از منازل السايرين در 244 برگ (488 صفحه) كه هر صفحه آن به طور متوسط داراى 15 سطر مى باشد.
اين كتاب كه انيس العارفين نام دارد, نسخه اى است منحصر به فرد و جامع كه با بيانى استادانه منازل صدگانه منازل السايرين را بشرح باز مى گويد. و چون مؤلف هر مرحله از مراحل صدگانه را در سه درجه (اولى, ثانيه و ثالثه) بيان داشته است مى توان شمار مراحل كتاب را به سيصد مرحله تقسيم كرد.
تاريخ كتابت نسخه, آن گونه كه در ابتداى كتاب قيد شده است, صفر 1147 هجرى قمرى است و شارح صفى الدّين محمد الطارمى مى باشد. از نحوه جمله بندى و به كارگيرى كلمات چنين برمى آيد كه شارح كتاب را در حدود قرن هشتم و نهم نوشته و نسخه اى كه ما در دست داريم در تاريخ فوق كتابت يافته است. متأسفانه نسخه ديگرى از اين كتاب در فهرست نسخه هاى خطى پيدا نشد و كار تصحيح با توجه به همين نسخه صورت گرفت. البته براى مقابله متن عربى منازل السايرين از كتاب منازل السايرين كاشانى و منازل السايرين به تصحيح دكتر روان فرهادى استفاده شده و نيز كتاب مقامات معنوى آقاى محسن بينا از نظر دور نمانده است.
اهميت اين شرح بدين خاطر است كه اولاً شرحى است به فارسى و ثانياً مفصل بودن آن باعث دو چندان شدن اهميّت آن شده است. در بيان اهميّت آن همين بس كه استاد سيد محمد مشكوة در حاشيه اى بر اين نسخه نوشته اند:
اين كتاب نفيس كه نام آن انيس العارفين, تصنيف مولانا صفى الدّين محمد الطارمى و شرح كتاب منازل السايرين خواجه عبدالله انصارى است, نه صاحب كشف الظنون بر آن دست يافته و نه صاحب الذريعه الى تصانيف الشيعه از آن آگاه است… ثّم لايخفى كه اين كتاب غير از كتاب صد ميدان است كه به وسيله سى. دى. بوركى در 1954 چاپ شده است و علاوه ده برابر آن است اين كتاب.) درباره شارح
با مطالعه نسخه, كه شرح متنى عربى است, به اين موضوع پى برده مى شود كه شارح فردى آگاه و دانا به مسائل مختلف بوده است; از قبيل آشنايى به آيات قرآن, احاديث نبوى, مسائل گوناگون نحوى زبان عربى و عرفان اسلامى. هرجا كه لازم مى دانسته از گفته هاى مشايخ صوفيه سود گرفته و بسيارى از اصطلاحات عرفانى را توضيح داده كه در جاى خود تازه و در خور توجه و دقت است. شارح خود را بدين گونه در ابتداى كتاب معرفى مى كند:
چنين گويد احقر خلق الله الكريم الحفى وافقر عبادالله الى رحمت ربّه الغنى, صفى الدين محمد الطارمي… كه اين رساله اى است در كمال اختصار به زبان فارسى در شرح كتاب مسمّى به منازل السايرين…
و پس از ذكر صفات اعيان و اماثل به ذكر نام شخصى, كه گويا كتاب را به خواهش او نگاشته, مى پردازد و مى گويد: (… و پيوسته اوقات با بركاتش به تربيت اصحاب فضل و عرفان و تقويت ارباب عقل و ايقان مصروف و معطوف است و جوهر نفيسش از فحواى اسم شريفش ظاهر و هويدا و صريح, اعنى جناب محمد فصيح.
لازم به ذكر است از شرح حال دقيق مؤلف اطلاع چندانى در دست نيست. براى پيدا كردن رد پايى از وى به اكثر كتب مرجع مراجعه شد, اما اثرى از وى يافت نشد. اميدوارم با جستجوى بيشتر, بتوانم به شناختى, هرچند مختصر, از وى دست يابم. يارى استادان و ادب دوستان در هر يك از موارد كار منّتى است بر بنده.پاروقي: 1. از مجموعه اين رسائل, رساله هاى دل و جان (سؤال دل از جان), كنز السالكين, واردات, قلندرنامه, هفت حصار, محبت نامه, مقولات و الهى نامه به كوشش سلطانحسين تابنده گنابادى در سال 1319 خورشيدى به چاپ رسيده است. در ضمن رسايل, چهل و دو فصل در حكايات مشايخ, صد ميدان, محبّت نامه, سؤال دل از جان, ذكر, و من مناجاته و فوايده, و من كلامه, واردات, و من مقالاته فى الموعظه, بى نام, ومن مقولاته, كلمات, پرده حجاب حقيقت ايمان, كنزالسالكين, قلندرنامه, الهى نامه, فوايد و رساله اى از مجموعه 788 هجرى در يك مجموعه دو جلدى به تصحيح جناب آقاى دكتر محمد سرور مولايى در سال 1372 به سعى انتشارات توس به چاپ رسيده است. 2. روان فرهادى, منازل السايرين, متن عربى با مقايسه با متن علل المقامات صد ميدان, انتشارات مولى, 1361, ص2. 3. محسن بينا, مقامات معنوى, چاپ افست مروى, چاپ ششم, 1363, قسمت اول, ص8. 4. استاد سرژ بوركوى در مقاله عمده اى كه درباره ساختمان منازل السايرين به زبان فرانسوى نگاشته, فهرست شرحهاى عمده منازل السايرين را كه مورد مطالعه او بوده است (مأخذ2, ص6).


صفحه 4

ملاحظاتى انتقادى درباره چاپ صفوة الصفا
صفت گل منصور

صَفوة الصفا, در ترجمه احوال و اقوال و كرامات شيخ صفيّ الدّين اردبيلى, نويسنده: ابن بزاز اردبيلى, مصحّح, غلامرضا طباطبائى مجد(چاپ اوّل, اردبيل, ناشر, مصحّح, تابستان 73) 1348ص, وزيرى.
ايران در آستانه سده دهم هجرى/ شانزدهم ميلادى, دگرگونى درخور نگرشى را به خود ديد. هنگامى كه شاه اسماعيل يكم (930ـ907/ 1524ـ1501) در مسجد آدينه تبريز, فرمانروايى خويش را آشكار ساخت, تشيع را آيين رسمى فرمانروايى خود قرار داد و زمينه را براى تشكيل حكومتى نيرومند بر بنياد اين آيين فراهم و آماده ساخت. پس از آن ساختار سياسى ـ فرهنگى ايران ويژگيهايى يافت كه مى توان آن را يكى از برجسته ترين مقاطع تاريخ فرهنگ و تمدن ايران به شمار آورد. به دليل اهميت ساختار سياسى و تمدنى ايران در اين دوران, پژوهشگران بسيارى به پژوهش درباره آن دل بسته اند. يكى از زمينه هاى پژوهشى در پيوند با فرمانروايى صفويان, بررسى پيشينه اين خاندان است.
فرمانروايى صفويان ريشه در طريقت صفوى داشت; طريقتى كه در سالهاى نخست سده هشتم و پس از آن در شمال غربى ايران و آناطولى گسترشى چشمگير يافته بود. طريقت صفوى از سال 700/1301, كه شيخ صفى الدين اردبيلى (735ـ650/ 1335ـ1252) (نياى بزرگ صفويان و جانشين شيخ زاهد گيلانى خانقاه خود را در اردبيل برپا كرد)1 در چهره يكى از فراگيرترين آموزه هاى صوفيانه غرب ايران درآمد كه پس از چندى جايگاهى ويژه در دگرگونيهاى سياسى و اجتماعى ايران و عثمانى يافت.
سرچشمه هاى بررسى درباره پيشينه خاندان صفوى, بويژه منابع در پيوند با زندگى و تكاپوهاى نياى اين خاندان, فراوان نيست. با اين همه صفويه شناسان اين بختيارى را دارند كه درباره او, اثرى برجسته را از سده هشتم هجرى/ چهاردهم ميلادى, كه سالى چند پس از درگذشت شيخ صفى الدين نوشته شده است, در دسترس دارند, اين منبع برجسته اسس المواهب السنيه فى مناقب الصفويه يا صفوةالصفا است كه تاكنون درخور نگرشترين منبع پژوهشگران براى پژوهش درباره پيشينه صفويان بوده است.
صفوةالصفا از ديدگاههاى گوناگون به كار پژوهشگران تاريخ و فرهنگ ايران مى آيد. در ميان اين پژوهشگران, صفويه شناسان براى بررسى پيشينه خاندان صفوى و دگرگونيهاى انديشه اى و سياسى اين خاندان, توجهى ويژه بدان دارند. صفوةالصفا بر گونه اثرى كم مانند براى بررسى زندگانى شيخ صفى الدين, آموزه هاى طريقتى, جغرافياى انديشه اى صوفيانه زير نفوذ و ارشاد او, چگونگى هماهنگى پيوندهاى خانقاه اردبيل و فرمانروايان آن روزگار و اوضاع اجتماعى مردم و بويژه اردبيل سودمند است. آنچه بيش از همه اين متن را درخور نگرش مى سازد, دگرگونيهايى است كه بويژه پس از روى كار آمدن صفويان و چرخش انديشه اى خاندان صفوى از تصوف به تشيع و همچنين تبار صفويان چهره بسته است.
آنچه اينك درباره تبار صفويان بيشتر در دسترس پژوهشگران قرار گرفته است از چند اثر فراتر نيست. مهمترين آنها صفوةالصفا است كه چاپ كنونى آن موضوع اين بررسى است. ديگر سلسلة النسب صفويه نوشته شيخ حسين بن شيخ ابدال زاهدى, است و ديگرى نسب نامه صفويه,2 نوشته محمد شفيع الحسينى.3
دو اثر اخير به گستردگى بر بنياد آگاهيهاى صفوةالصفا نوشته شده اند. از ميان اين آثار صفوةالصفا و سلسلةالنسب صفويه نشر يافته اند.4 آگاهيهاى صفوةالصفا در عصر صفويان در هر دو اثر ياد شده با دگرگونيهايى مورد پذيرش قرار گرفت.5
چون صفوةالصفا سرچشمه آگاهيهاى پژوهشگران درباره پيشينه خاندان صفوى است و از آنجا كه خواست بنيادى اين بررسى, شناساندن متن آن و ارائه ملاحظاتى درباره چاپ كنونى آن است, بنابراين از اين پس به معرفى آن و پيشينه بررسيهاى درباره آن پرداخته مى شود. پيشينه
ابن بزاز اثر خويش را در سال 759/1358 به پايان برده است.6 از آن پس متن صفوةالصفا بارها بر دست كاتبان سده هاى هشتم و نهم و پس از آن رونويسى شده است. آنچه در اين ميانه اهميتى چشمگير دارد, نسخه هايى از اين اثر است كه به روزگار فرمانروايى صفويان نوشته شده اند و به روزگار فرمانروايى شاه تهماسب صفوى (984ـ930/ 1576ـ1524) مير ابوالفتح حسينى مأموريت يافت تا آن را تصحيح نمايد و (حق و باطل و غث و ثمين آن را از هم جدا سازد.)7 پس از او نيز صفوةالصفا چند بار به روزگار صفويان بازنويسى شد.8 به نظر مى آيد اين بازنويسها به قصد همسو كردن پاره اى از مطالب آن با رويه هاى صفويان انجام شدند. هم مير ابوالفتح حسينى در آن دگرگونيهايى ايجاد كرد و هم نويسندگان سالهاى پايانى فرمانروايى صفويان چنين كردند. به روزگار فرمانروايى شاه سلطان حسين صفوى (1135ـ1105/ 1722ـ1694) عبدالكاظم محمد اردبيلى (مدرس مدرسه صفيه صفويه ساميه) اردبيل, كتابى در تبار صفويان نوشت. وى در كتاب خويش به نام صفوةالآثار فى اخبار الاخيار, كه آن را به سال 1118/1706 به پايان برد, از صفوةالصفا بهره برد, اما نويسنده آن را (مردى آشفته و متلون و پيرو روش عاميان) خواند.9 اين سخن بازگويى داورى مير ابوالفتح حسينى بود كه در روزگار شاه تهماسب ابن بزاز را چنين شناسانده بود.
نخستين بار در سال 1329/1911, متن صفوةالصفا بر دست احمد بن كريم تبريزى در بمبئى تصحيح و چاپ گرديد. مى توان اين چاپ سنگى را نخستين گام براى گردآورى نسخه ها و تصحيح اين متن به شمار آورد. تبريزى بر متن ديباچه اى نوشت و در آن آورد كه پس از كوششهاى بسيار, بخشهاى پراكنده متن را از شهرهاى اردبيل, شيراز و قم فراهم آورد و سرانجام آن را به يارى بازرگانان ايران ساكن بمبئى, كه (مطبعه مباركه مظفرى) اين شهر را نيز اداره مى كردند, چاپ و نشر داد. تبريزى مى نويسد: (چون [صفوةالصفا] از روى نسخ متعدد مختلفه مغلوط, تدوين و مرتب شده, حتى الامكان اهتمام در تصحيح آن شده الا نادراً كلمه يا جمله[اى] كه به قياس هم راست نمى شد, همان كلمه به عين مرقوم شد.)10 پس از چاپ سنگى سال 1329ق هيچ كوشش جدى براى چاپ متن اصلى صفوةالصفا تا روزگار ما نشد. احمد تبريزى نيز تنها به بخشهاى پراكنده اى از متن دسترسى داشت و از وجود نسخه هاى اقدم و كامل متنى ـ كه اينك در گنجينه نسخه هاى خطى كتابخانه هاى بزرگ دنيا نگهدارى مى شود ـ ناآگاه بود. نيكيتين در مقاله اى كه در باره صفوةالصفا نوشته است, اشاره مى كند كه ژان اوبن بد و يادآورى كرده است كه قصد دارد آن را چاپ كند. اوبن در نامه اى كه به تاريخ 3مه 1957 ميلادى به او نوشته اظهار كرده است كه در حال تهيه متن مصحح صفوةالصفا به همراه يك فهرست براى آن است.11 اين آگاهى نشان مى دهد كه بعضى از صفويه شناسان روزگار ما در پى ارائه متنى منقح از صفوةالصفا بوده اند.
در ميان پژوهشگران و صفويه شناسان ايرانى, تا آنجا كه آگاهيهاى كنونى اجازه اظهارنظر مى دهد, تلاشى جدى براى چاپ انتقادى صفوةالصفا صورت نگرفته بود. صفويه شناس معاصر, دكتر احسان اشراقى, درصدد بود تا بر بنياد كهنترين نسخه موجود از متن, آن را نشر دهد, اما ظاهراً هنوز كار پايان نگرفته است. ديگر پژوهشگرانى كه از ديرباز دلبسته نشر متون كهن بوده اند, در اين باره تكاپويى در خور نگرش نداشته اند. بنابراين تاكنون بيشتر آگاهيهاى مربوط به پيشينه صفويان را, صفويه شناسان از تحريرهاى بعدى صفوةالصفا, همچون سلسلةالنسب صفويه, و بيشتر از چاپ سنگى بمبئى برگرفته اند.
در سال 1373 خورشيدى متن صفوةالصفا به همت آقاى غلامرضا طباطبايى مجد نشر يافت.12 با اين كار, متن كتاب با چاپى آراسته در دسترس صفويه شناسان, پژوهندگان عرفان اسلامى و ايرانى و دلبستگان به پژوهش در حوزه هاى گوناگون تاريخ و فرهنگ ايران قرار گرفت.
مصحح محترم در مقدمه خويش بر اين چاپ, درباره اهميت متن, نسخه هاى مورد استفاده و نسخه اساس چاپ انتقادى خويش سخن گفته اند. نسخه اساس اين چاپ, نسخه كتابخانه اياصوفيا در تركيه بوده است. به نوشته مصحح محترم, ايشان براى چاپ متن: (با وسواسى دقيق, كلمات, جملات و حكايات متن را با مقابله نه نسخه مورد اطمينان و قابل دسترسى انجام داده)اند.13 ايشان در مقدمه خويش داوريهايى درباره متن و پيشينه آن كرده اند و درباره اهميت آن به عنوان اثرى مهم درباره زندگى شيخ صفى الدين و سرچشمه اى درخور نگرش براى بررسيهايى در زمينه عرفان و مقامات عرفانى سخن گفته اند. يكى از موضوعاتى كه ايشان در مقدمه خويش بدان پرداخته اند, مسأله تحريف متن در روزگار صفويان است. از ديد ايشان: (نكته مهم و قابل بحث در خصوص صفوةالصفا ـ كه حداقل در نيم قرن اخير ذهن نقاد و نوجوى محققين را به خود مشغول داشته و اغلب دريافتهاى خود را به صورت حكم قطعى مطرح كرده اند ـ مسأله تحريف و تصرف در متن اصلى آن است.) و ايشان اظهار مى دارند كه در اين باره: (به نتايج ديگر به غير از حدسيات محققين قبلى)14 رسيده اند. از ديد مصحح محترم, بررسيهاى ايشان نشان مى دهد كه: (هيچ حكايت و موضوعى مستقل دال بر ارائه سند سيادت, تشيع و يا هر نكته مردم فريبى كه در راستاى تحكيم قدرت روحانى سلاطين صفويه باشد ـ به غير از تغييرات جزيى در متن كتاب از جمله تبديل جمله فعلى دعايى (رضى الله عنه) به جمله اسمى (عليه السلام) بعد از اسامى ائمه اطهار و يا جانشينى نام على بن ابى طالب به جاى اسامى ابوبكر صديق و… در نسخ تنقيحى ديده نمى شود.)15 از ديد ايشان اختلافات عمده ميان نسخه هايى كه مقابله كرده اند, در سه زمينه قابل بررسى است:
الف) اضافه شدن مقدمه اى از سوى ابوالفتح حسينى كه در آن مصحح محترم از فرمان شاه تهماسب براى تصحيح و تنقيح متن سخن مى گويند.
ب) اضافه شدن خاتمه اى از سوى مير ابوالفتح در بر گيرنده زندگى جانشينان شيخ صفى الدين تا شاه اسماعيل يكم.
ج) حذف پاره اى حكايات.
مصحح محترم پس از بررسى موارد ياد شده نتيجه مى گيرند كه از ديد ايشان اين موارد در نسخه هاى مورد استفاده ايشان چندان درخور اهميت نيست كه به نوشته دكتر منوچهر مرتضوى: (آتش نوجويى و نويابى موافقان و مخالفان صفويه را تيزتر كنند.)16
واقعيت اين است كه موارد ياد شده از ديرباز مورد توجه صفويه شناسان بود. ريو در فهرست نسخ خطى فارسى17 مى نويسد: (به نظر مى رسد كه اضافات بازنويس كننده آن در مقدمه و خاتمه بوده باشد.) فراوى در پژوهش خويش18 ضمن ارائه بررسى درباره مسأله تحريف متن صفوةالصفا, ديدگاههاى كسروى و زكى وليدى طغان را مطرح مى كند. سالها پيش كسروى در تكنگارى خويش, بر بنياد سنجش چند نسخه خطى متعلق به سالهاى پيش و پس از روى كار آمدن صفويان, اظهار داشته بود كه فرمانروايان صفوى براى دستيابى به اهداف مشخص سياسى و مذهبى, دستور بازنويسى و حك و اصلاح صفوةالصفا را داده اند.19 آنچه اهميت دارد اين است كه مصحح محترم بدون پيش چشم داشتن اهداف و انگيزه هاى بازنويس كنندگان در جهت همسويى متن با رويه جديد دولت صفوى, بر آن هستند كه اين تغييرات چندان اهميتى ندارد. حال آنكه از ديدگاه تاريخ نويس جزئى ترين تغييرات درخور اهميت هستند. دشوارى بسيارى از خاندانهايى كه به دلايل گوناگون سياسى يا دينى در ايران روى كار آمده اند, دشوارى پيشينه آنان بوده است. بنابراين پس از كسب قدرت, براى ايجاد مشروعيت دينى يا سياسى, تكاپوهايى ويژه مى كرده اند. دگرگونيهاى صفوةالصفا در روزگار فرمانروايى صفويان در چنين زمينه اى قابل بررسى است زيرا نشانگر در پيش گرفتن يك رويه ويژه براى دستيابى به اهداف سياسى يا دين مشخص هستند.
مصحح محترم درباره اهميت صفوةالصفا در تاريخ اجتماعى ايران از (اخى)ها سخن مى گويند. ايشان پيش از آوردن نام اخيها درباره آنان كه (طبقه اجتماعى خاصى بوده اند) كه صفوةالصفا از آنها سخن گفته, مطالبى طرح مى كنند. سپس داورى پتروشفسكى را درباره آنان نقل و رد مى كند. خواننده مقدمه مصحح محترم از اين رو گمان مى برد كه اين سخنان, نتيجه پژوهش ايشان در متن كتاب است. سپس ايشان نام اخيهاى موجود در صفوةالصفا را نقل مى كند و آنگاه در زيرنويس مى نويسد كه نيكيتين در بررسى خويش از صفوةالصفا نام هفده اخى را آورده است.20 بررسى مقاله نيكيتين نشان مى دهد كه آنچه در مقدمه مصحح محترم آمده برگرفته شده از همين مقاله است. نيكيتين مى نويسد: (بالاخره بايد اشاره اى نيز به اخى ها كه در اطراف شيخ بودند, شود. من توانسته ام نام 17 نفر را از صفوةالصفا استخراج نمايم. پتروشفسكي… درباره آنان از يك صنف حرفه اى صحبت مى كند ولى چنين به نظر مى رسد كه آنان به طبقات مختلف اجتماعى تعلق داشتند. در حقيقت به استثناى يك نفر, اخى سلطان شاه حداد (346) نام اخيها به صاحبان هيچ حرفه اى داده نشده است.)21 سپس نيكيتين در زيرنويس مقاله اش نام اين هفده تن را مى آورد. چنين رويه اى در جايى ديگر نيز از سوى مصحح محترم پى گرفته شده است. نيكيتين در مقاله خويش مى نويسد: (ده بار به اردو يعنى مقر پادشاهان مغول اشاره شده كه آن را در اوجان در نزديكيهاى تبريز و گاهى در دشت مغان حوالى اردبيل نشان مى دهد.)22 مصحح محترم همين مطلب را با كاهش و افزايشى (بدون اشاره به منبع خبر) چنين آورده اند: (در تمام صفحات كتاب, ده بار لفظ اردو يعنى مقر و پايتخت پادشاهان مغول ـ غازان خان ـ و اولجاتيو و ابوسعيد ـ اشارت رفته است كه آن را گاهى در اوجانِ بستان آباد و گاهى در دشت مغان حوالى اردبيل نشان مى دهد)23 درباره شيوه تصحيح
خواست بنيادى اين مقاله, پژوهش درباره شيوه تصحيح صفوةالصفا است. اظهارات مصحح محترم در مقدمه كه بر آن بوده اند تا متن را (با وسواسى دقيق) تصحيح كنند, براى پژوهشگران دلگرم كننده است كه با متنى منقح سر و كار خواهند داشت. براى چاپ انتقادى اين كتاب دو دسته از نسخه هاى خطى در دسترس مصحح محترم به كار آمده اند.24 نسخه اساس اين چاپ, نسخه ايا صوفيه بوده كه زنده نام مجتبى مينوى از آن عكسى براى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران فراهم كرد. به نوشته مصحح محترم ايشان: (براى ارائه متنى منقح و مطابق با موازين علمى در جهت تصحيح چنين متونى كه غبارى از نظريات و دريافتهاى شتابزده و احياناً مغرضانه بر آن سايه افكنده است, ناچار بوده است نسخ دستنويس معتبر موجود در كتابخانه هاى ايران و كتابخانه هاى ديگر كشورها را تا آنجا كه برايش مقدور بوده ـ جمع آورى نمايد و آنها را در دو گروه متمايز به كار گيرد.)25 بنابراين, ايشان نسخه اياصوفيه را براى تصحيح صفوةالصفا, اساس قرار داده اند و آن را اين گونه مى شناسانند: (نسخه كتابخانه اياصوفيه تركيه به شماره 3099 كه فيلم آن به شماره 1118 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران نگهدارى مى شود. تاريخ تحرير آن 18 جمادى الاولى 896 هجري… خط نسخه مزبور نسخ ريز تا حدودى پخته با اعراب گذارى آيات قرآنى و…)26
نخستين سخنى كه درباره متن مصحح مى توان گفت, بررسى اين نسخه و ويژگيهاى كتابشناختى آن از سوى مصحح محترم است. در كتابشناسى نسخه دو نكته درخور نگرش است; شماره ميكروفيلم يعنى عدد 1118 و ديگرى خط نسخه. تا آنجا كه آگاهيهاى موجود امكان اظهار نظر مى دهد در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ميكروفيلمى به شماره ياد شده در مقدمه مصحح و مربوط به صفوةالصفا وجود ندارد. شايد اين نكته در آغاز كمى شگفت به ديد آيد, اما در دفتر ثبت ميكروفيلمهاى موجود در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران, ميكروفيلم 1118 مربوط به نسخه اى از مجمع التواريخ است و در همين دفتر شماره ميكروفيلم صفوةالصفا, 118 ثبت شده است.27 مى توان پنداشت كه به دليل بروز اشتباهى چاپى, بر شماره صفوةالصفا عدد يك اضافه شده و بنابراين, اين شماره سه رقمى به چهار رقمى تبديل شده است. در آغاز و با پيش چشم داشتن اشتباهات معمول چاپى, اين پندار چندان دور از درستى نيست. اما مراجعه به فهرست ميكروفيلمهاى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران واقعيت شگفتى را پيش روى خواننده قرار مى دهد. محمّد تقى دانش پژوه در معرفى ميكروفيلم صفوةالصفا مى نويسد: (ف1118, اياصوفياش 3099, نستعليق 18 ج1/896.)28 احمد منزوى كه فهرست مشترك نسخه هاى خطى فارسى را پديد آورده نيز گويا همين آگاهيها را براى شناساندن صفوةالصفا در كتاب خويش آورده است. او نيز در معرفى نسخه ايا صوفيا مى نويسد: (اياصوفيه 3099: نستعليق, 18 ج1/896 فيلم آن در دانشگاه ش1118 هست.)29 بنابراين روشن مى شود كه نخستين بار در فهرست ميكروفيلمهاى دانشگاه اين اشتباه چاپى پيش آمده و شماره صفوةالصفا 1118 ذكر شده است. حال آنكه در همين فهرست يك ميكروفيلم ديگر به همين شماره وجود دارد كه از آنِ نسخه موزه بريتانياى مجمع التواريخ است.30 چون شماره ثبت دفتر ميكروفيلمها با شماره فهرست آنها يكسان نيست, مى توان گمان برد كه اطلاعات مندرج در مقدمه مصحح محترم از همين فهرست گرفته شده است. اگر اين داورى پذيرفته شود, پيامدى خواهد داشت كه در دنباله همين بررسى بيشتر بدان خواهيم پرداخت.
نكته مهم ديگرى كه از مقايسه ويژگيهاى كتابشناختى ارائه شده از سوى مصحح محترم و سنجش آن با آگاهيهاى فهرست ميكروفيلمها و نشريه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران و نيز فهرست نسخه هاى خطى منزوى روشن مى گردد, ناهمخوانى اطلاعات مصحح محترم با فهرستهاى ياد شده است. ايشان نوشته اند كه نسخه اياصوفيه به خط: (نسخ ريز تا حدودى پخته)31 نوشته شده است. حال آنكه بنا بر نوشته دانش پژوه نسخه به خط (نستعليق)32 نگارش يافته است. پرسش كه مطرح مى شود اين است كه چگونه يك نسخه از سوى دو تن با دو خط متفاوت شناسانده مى شود؟ مراجعه به ميكروفيلم و عكس آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران آشكار مى كند كه خط نسخه (نستعليق) است. بنابراين گرچه در شماره آن در فهرست ميكروفيلمها اشتباهى روى نموده, اما خط نسخه همان است كه در مشخصات آن نوشته شده است. دو نكته ياد شده گمانى را درباره نسخه اساس مصحح محترم به ذهن مى آورد كه پس از اين بيشتر بدان پرداخته مى شود. اما پيش از آن بايسته است به شيوه تصحيح صفوةالصفا نگاهى گذرا بياندازيم.
چون مصحح محترم نوشته اند كه براى تصحيح صفوةالصفا نسخه اياصوفيه را اساس قرار داده اند, بررسى كنونى نيز بر بنياد همين نسخه و مقايسه آن با متن چاپى صورت خواهد گرفت. يادآورى اين نكته نيز سودمند است كه مصحح محترم گويا از وجود نسخه اى كهنتر از نسخه اياصوفيه آگاهى نداشته اند. نسخه كهنتر از اياصوفيه, نسخه ليدن است كه شش سال پيشتر از نسخه اياصوفيه به سال 890ق نوشته شده است. از اين نسخه ميكروفيلم و عكس آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران نگهدارى مى شود.33 اينكه چرا مصحح محترم از اين نسخه هيچ آگاهى در متن چاپى صفوةالصفا نداده اند, روشن نيست, زيرا مشخصات اين نسخه در همان فهرستى كه احتمالاً ايشان آن را ديده اند, آورده شده است. پس از اين يادآورى بايسته, نياز به يادآورى ديگرى نيز احساس مى گردد. براى بررسى كنونى فقط ديباچه, خاتمه الكتاب و چند برگ كه به گونه اى تصادفى از سراسر متن صفوةالصفا برگزيده شدند, با هم مقايسه شده اند. يعنى همين موارد در متن چاپى و نسخه اياصوفيه با هم سنجيده شده اند.
چنانكه در آغاز سخن درباره متن چاپ شده صفوةالصفا يادآورى شد, مصحح محترم قصد آن داشته اند كه با وسواسى دقيق در صدد ارائه متنى منقح با روشى علمى باشند. اين نكته اى اميدواركننده است; زيرا به خواننده اطمينان داده مى شود كه براى تصحيح متن مهمى مانند صفوةالصفا, مصحح رنجى فراوان برده اند. اميد مى رود كه چنين باشد; زيرا مسلماً چاپ چنين متونى جانكاه است. اما مقايسه متن چاپ شده با نسخه اساس, خواننده ژرف نگر را بسيار شگفتزده مى كند. از راه همين مقايسه كه تنها نزديك به بيست برگ از نسخه اياصوفيه را دربر مى گيرد, نكات درخور اهميتى استخراج مى گردد كه سبب شگفتى پژوهشگران خواهد بود. براى نماياندن هرچه بهتر دستاورد اين سنجش, نتيجه را در موارد زير مى توان خلاصه و ارائه كرد:
الف) ارائه مواردى از متن اساس و چاپى به منظور نشان دادن تصحيح دلبخواهانه.
ب) بدخوانى و نادرست خوانى متن و ناهمخوانى متن چاپى با متن اساس.
پ) مواردى كه در نسخه اساس وجود دارد و در متن چاپى حذف شده است.
ت) مواردى كه در متن مصحح به عنوان محتواى نسخه اساس معرفى شده, اما در متن اياصوفيه ديده نمى شود. شيوه تصحيح و موارد دلبخواهانه
در تصحيح نسخه هاى كهن, نسخه اساس اهميت زيادى دارد; زيرا كار تصحيح براساس آن پيش مى رود. پيشتر يادآورى شد كه نسخه اياصوفيه (اقدم نسخ) صفوةالصفا نيست و نسخه ليدن كهنتر از آن است. از بررسى شيوه تصحيح مصحح محترم نكات زير دريافت مى گردد:
نخست بايد گفت كه مقايسه ميان متن اياصوفيه و متن چاپى نشان مى دهد كه مصحح محترم تقريباً به بسيارى از آنچه در مقدمه خويش مبنى بر وفادارى به متن, وسواس دقيق براى تصحيح و ارائه متن به شيوه منقح علمى نوشته اند, وفادارى چندانى نداشته اند. شيوه كار تصحيح دلبخواهانه و در مواردى به دور از موازين پذيرفته شده است. ايشان مى نويسند: (براى حفظ امانت در ارائه متن حاضر سعى شده است كه سبك نوشتارى آن (به طور كامل رعايت و كلمات به همان صورت كه در متن دستنويس قيد شده ارائه شود; از جمله كلمات گزاردن, چنانك, آنچ, آنك, پُول و غيره كه صورت امروزى آنها به صورت, گذاردن, چنانكه, آنچه, آنكه, پُل مى باشد.)34 حال آنكه مقايسه نشان مى دهد كه آنچه در متن مصحح آمده, تقريباً (به طوركامل) با سخن مصحح محترم تفاوت دارد. زيرا بيشتر كلمات ياد شده به شكل كاربرد امروزى آنها نوشته شده اند. موارد زير نمونه هاى از آنها هستند: (فصل اول در آنچه از…) و (فصل دوم, در آنچه اولياءالله…)35 و يا تبديل شكل واژه (دنى) به (دنا)36 در بسيارى از جاها. مصحح محترم افزوده هاى خويش را بدون ذكر منبع افزودن و يا اصلاح قياسى و همانند آن از سوى خويش, در متن آورده اند. و از همه مهمتر اينكه در مواردى مطالب متن نسخه اساس را در ميان نشانه () گذاشته و سپس در زيرنويس صفحه مربوط به آن توضيحى درباره آن داده اند. نمونه هاى ساده اين موارد عبارت است از: واژه (كرامت) نسخه خطى به (كراماتى) در متن چاپى تبديل شده است.37 يا فعل نادرست (برخواست) متن, در چاپ مصحح به صورت درست آن, يعنى (برخاست), آمده است; اما بدون اشاره به تصحيح آن.38
اما تفاوتها فقط به اين موارد ساده ختم نمى شود و موارد جديترى در متن چاپى وجود دارد كه با نسخه خطى اياصوفيه بسيار متفاوت است و گمانهايى را در خواننده ايجاد مى كند. در بخشى از متن مصحح آمده است: (…ملحوظ خاطر مبارك و منظور نظر متبرك او سو محبوب احباب زگردد.)39 در نسخه اياصوفيه واژه (خاطر) ديده نمى شود و واژه ديگرى به جاى آن آمده است.40 مصحح محترم درباره عبارت ميان نشانه در جمله ياد شده در زيرنويس همين صفحه مى نويسند: (از اضافات صفوةالصفا [نسخه اياصوفيه] است.) مى توان پرسيد كه اگر اين نسخه اساس است, بنابراين قاعدتاً نبايد چيز اضافى در آن وجود داشته باشد. يعنى تنها لازم است اشاره شود كه ديگر نسخه بدلها چنين عبارتى را ندارد.41 مورد ديگر اينكه در شعرى42 در ديباچه نسخه, حرف ناصبه (اَن) ديده مى شود, اما مصحح محترم در متن چاپى, آن را در ميان نشانه [] گذاشته اند كه چنين مى نماياند كه اين حرف افزوده ايشان است. حال آنكه اين حرف در نسخه اساس وجود دارد. در فهرست كتاب عنوان فصل دوم چنين آمده است: (فصل دوم در كراماتى كه از او ظاهر شده است در كوهها و برف و رمه و ساير مهالك و مخاوف و ورطات), امّا مصحح محترم در زيرنويس43 يادآورى مى كنند كه عبارت ميان نشانه در نسخه اياصوفيه نيست. بنابراين حتماً از نسخه ديگرى بدان افزوده اند و هيچ درصدد نبوده اند تا نام و نشان منبعى را كه عبارت ياد شده را از آن گرفته اند به خواننده بشناسانند. توجه به نمونه اى ديگر روشنگرتر است: عنوان فصل نهم در نسخه اياصوفيه چنين آمده است: (فصل نهم در ذكر اسناد [او] قدس سره با پيغمبر صلوات الله عليه.)44 در متن مصحح همين عنوان چنين نوشته شده است: (فصل نهم در ذكر اسناد او تا پيغمبر عليه السلام).45 اگر نسخه اساس, اياصوفيه است, چرا بايد اين عنوان با متن مطابقت نداشته باشد؟ مصحح محترم درباره جمله اسمى (عليه السلام) در جمله (در ذكر شجره و فرقه و اسناد او تا پيغمبر عليه السلام) در زيرنويس همين صفحه مى نويسند كه: (در نسخه هاى اياصوفيه, لنينگراد و بمبئى) اين جمله به صورت (صلى الله عليه وآله وسلم) آمده است. امّا نكته درخور توجه اين است كه در نسخه اساس هيچيك از آنچه مصحح محترم در متن چاپى آورده اند يا آنچه به ديگر نسخه بدلها ارجاع مى دهند, وجود ندارد و در آن آمده است: (صلوات الله عليه).46
در زيرنويس شماره هفتادوهشت متن مصحح,47 جمله اى آمده كه پيوند آن با متن اين صفحه آشكار نيست. متن, عنوان فصل دوم است به گونه: (در اخبار سابق از احوال لاحق). روشن نيست مصحح محترم چه نيازى به آوردن اين جمله در زيرنويس داشته اند. اما نكته مهم اين است كه عنوان فصل چهارم در باب هفتم كه در متن مصحح به صورت (در كرامات كه به قدم دارد)48 آمده, در نسخه اساس به صورت (در كرامات كه به قدم تعلق دارد) نوشته شده است. آيا مصحح محترم مى خواسته اند اين زيرنويس توضيحى براى عنوان فصل چهارم باشد و به اشتباه شماره ارجاع بر روى عنوان فصل دوم قرار گرفته است؟ اين نكته روشن نيست و از سوى ديگر, چنانكه آمد, عنوان فصل چهارم نيز غير از متن نسخه خطى است.
نمونه هاى ديگرى از ديباچه نسخه اساس مى توان آورد كه مقايسه آنها با متن مصحح نشان از نادرستيهاى زياد آن دارد. در باب دهم فهرست صفوةالصفا, عنوان فصل سيم كتاب چنين است: (در كرامات متنوعه) كه بعد از او قدس سره ظاهر شده است.مصحح محترم بخشى از عنوان را در ميان نشانه گذاشته و در زيرنويس مى آورند كه اين بخش از افزوده هاى اياصوفيه است.49 دشوارى متن مصحح تنها به نمونه هاى ياد شده پايان نمى گيرد. در اين باره توجه به نمونه زير نيز شايان نگرش است: در نسخه اياصوفيه آمده است: باب يازدهم در ذكر… متعطف بر سه فصل, امّا در متن مصحح آمده است: باب يازدهم: در ذكر… مُتَألف بر سه فصل. در عبارت بالا, مصحح محترم پس از آنكه واژه (متألف) را نوشته اند, در زيرنويس شماره هشتادوسه درباره آن آورده اند كه در تمامى نسخه هايى كه ايشان ديده اند, اين واژه به صورت (متعلف) آمده است.50 اما چنانكه پيداست, اين سخن در تضاد آشكار با نسخه اياصوفيه است. برخلاف نظر ايشان در نسخه اساس واژه (متعلف) وجود ندارد, بلكه همان طور كه ديده مى شود در آن واژه (متعطف) آمده است.51 بنابراين چرا ايشان مى نويسند كه در همه نسخه هاى مورد استفاده ايشان واژه (متعلف) آمده است؟ شايد معناى سخن ايشان اين است كه از ديد ايشان همه نسخه هاى در دسترس واژه (متعلف) را دارد. از آنجا كه ايشان در مقدمه خويش درباره روش كار خود نوشته اند كه: (در مواردى كه غلط املايى و يا اشتباه در ضبط اعلام, اشخاص و امكنه و مواردى از اين قبيل در آن مشاهده شد.)52 آن را اصلاح خواهند كرد, بنابراين (متعلف) را به (متألف) تبديل كرده اند. معنى ديگر اين كار مصحح محترم اين است كه اگر فرض كنيم كه ايشان به نسخه اساس وفادار بوده اند, بنابراين واژه (متعلف) واژه اى است كه در آن آمده است و منظور از تمامى نسخ, نسخه بدلهاست. به هر روى اگر بپنداريم كه يكى از اين دو, مورد نظر ايشان بوده است, با پيش چشم داشتن آنچه از نسخه عكسى اياصوفيه موجود در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران نقل شد, مى توان گفت كه در نسخه اساس هيچيك از دو واژه (متألف) و (متعلف) نيامده, بلكه واژه (متعطف) ذكر شده كه با در نظر داشتن عبارت و مفهوم آن, به نظر مى آيد كه درست نيز هست. چرا مصحح محترم واژه درست نسخه اساس را در متن مصحح نياورده اند؟
نمونه ديگرى نيز مى توان ذكر كرد. در نسخه اساس داستانى درباره زنى به نام (خلاصه) آمده كه بنابر نوشته ابن بزاز دچار زحمت جنيان شده بود و سرانجام با تحصن در خانه شيخ صفى الدين از دست آنان رهايى يافت.53 در متن مصحح نام اين زن به (خالصه) تصحيح شده است.54 در آغاز اين داستان كه نام (خالصه) در متن مصحح آمده, مصحح محترم به مورد تصحيح اشاره اى ندارند. گرچه در صفحه پس از آن,55 جايى كه خواسته اند مرجع ضمير جمله, يعنى خالصه, را مشخص كنند, آن را به چاپ سنگى بمبئى ارجاع داده اند.
تنظيم بندهاى متن مصحح نيز در پاره اى جاها در بخشهاى مقايسه شده به نظر درست نمى آيد. براى نمونه در جايى56 حديثى از ابن مسعود نقل مى شود كه پايان آن چنين است: (… المرءُ مَعَ مَن اَحَبَّ). سپس بند يكم همين صفحه چنين آغاز مى شود: (رواهُ البخارى ومسلم و عَن ابى هريره…) در اين جمله ضمير فعل آغاز اين بند به چه كسى يا چيزى اشاره مى كند؟ آنچه از متن برمى آيد اين است كه به حديث ياد شده در پيش از شروع نقل قول از ابوهريره اشاره دارد. بنابراين لازم است جمله (رواه البخارى و مسلم) بى درنگ پس از پايان حديث بالا آورده شود; زيرا شروع نقل حديث از ابوهريره مستقل است و در پيوند با مطلبى است كه پس از آن مى آيد. بند دوم همين صفحه نيز دچار همين كاستى است. در جايى ديگر57 آنچه مصحح محترم در عبارت ميان نشانه [] آورده و (لله) را دنباله (الغمام) داشته اند, ظاهراً چنين نيست. پس از (الغمام) جمله مكث دارد و عبارت پس از آن به صورت: (… لله فى اظهاره مقاصد وللناس…) مى آيد.
شيوه برگشمارى نسخه نيز دشواريهايى دارد. در بخشى از متن58 دوبار شماره برگشمارى داده شده است. در آغازين سطر صفحه مزبور, شماره [3ب] مى آيد و در سطر چهارم همين صفحه شماره [4 الف] نوشته شده است. حال آنكه در نسخه عكسى اياصوفيه59 اين برگ با جمله (فصل ششم) آغاز مى شود و تا (فصل نوزدهم) در صفحه نخست همين برگ ادامه مى يابد. در بسيارى از جاهاى مقايسه شده, مصحح محترم در متن چاپى عبارت: (و او را از) را به صورت (و اواز) تصحيح كرده اند و در جاى ديگرى كه در متن (واواز) آمده آن را به صورت (و او را از) نوشته اند. گويا هيچ نيازى بدين كار نبوده است, مگر اينكه اساساً درباره نسخه اساس مورد استفاده مصحح محترم پرسشهايى براى خواننده مطرح شود.
مصحح محترم, جمله : (فرمود برادران شما اَند از جن كه ايشان نيز…) را در متن تصحيح كرده اند و آن را به صورت كاملتر از آنچه در نسخه اساس آمده, ارائه كرده اند.60 و در زيرنويس آنچه را در نسخه اياصوفيه آمده, نوشته اند. اما هيچ اشاره اى ندارند كه موارد افزوده را از كداميك از نسخه بدلها بدان افزوده اند. نيز ايشان شماره جنيانى را كه در نسخه اساس (دوانزده هزار) ذكر شده, به همان صورت آورده اند و در زيرنويس صفحه61 آنچه را ديگر نسخه ها نوشته اند, ذكر كرده اند: (هـ.ل: دو هزار); (ق: دوازده هزار); (ش, ج: ده هزار), اما هيچ اشاره اى به واژه دوانزده و كاربرد آن در متن ندارند. در متن مصحح62 جمله (شعاشع النور) در پايان برگ نسخه اساس63 با نشانه [259] تمام شده است. مصحح محترم واژه (شعاشع) را در اينجا مى نويسند, اما (النور) حذف شده و در متن مصحح نيامده است.
پيشتر يادآورى شد كه گويا مصحح محترم از وجود نسخه ليدنِ صفوةالصفا كه نسبت به نسخه اياصوفيه (اقدم) به شمار است, آگاهى نداشته اند. آگاهى از وجود اين نسخه از آنجا اهميت دارد كه نسخه اى است كاملتر از نسخه اياصوفيه و اگر مصحح محترم آن را در اختيار مى داشتند, چه بسا كه متن مصحح بسيار كاملتر از آنچه چاپ شده است, نشر مى يافت. براى نمونه, مواردى از آنچه در نسخه مصحح آمده و برابر آن, از نسخه ليدن ذكر مى شود تا روشن گردد كه چگونه متن مصحح كنونى دچار آشفتگى گشته است. در متن مصحح جمله (تا بواعث الهام به توفيق آگاهى ندا كرد) نقل شده است.64 همين جمله در نسخه ليدن چنين است: (تا بواعث الهام بتوفيق ناگاهى ندا كرد.)65 مفهوم جمله بر كاربرد واژه (ناگاه) دلالت دارد, اما مصحح محترم بدون توجه به سياق جمله, (آگاهى) را بر گونه تركيب (بتوفيق آگاهى) آورده اند كه درست نمى نمايد. ايشان در زيرنويس آورده اند كه در نسخه هاى مورد استفاده ايشان واژه (ناگاهى) آمده است, اما گويا ايشان آن را درست ندانسته بنابراين (آگاهى) را پذيرفته اند.
در جايى ديگر66 در متن آمده است: (پس در اين فكرت بين الامل والعمل چون دريچه باصره به رُقاد مسند شد). در فرهنگهاى زبان عربى واژه (رقاد) به (خواب)67 معنى شده است. بنابراين چشم به (رقاد) (مسند) نمى شود, بلكه بنابر آنچه به درستى در نسخه ليدن آمده است,68 (دريچه باصره به رقاد منسد) مى شود. و باز شگفت اينكه مصحح محترم در زيرنويس همين صفحه در متن مصحح از نسخه بدلهاى (ل.ق) نقل مى كنند كه جمله (بسته شد) در آنها وجود دارد. حال چرا بدون در نظر داشتن معنى عبارت و اشاره درست به آن در نسخه بدلها, صورت نادرست آن آورده شده, پرسشى است كه ايشان مى توانند بدان پاسخ گويند. از سوى ديگر در نسخه ليدن همين جمله در پايان به صورت: (… در منام روى نمود.)69 آمده كه ديگر سراسر مفهوم تمام جمله را روشن مى كند, اما در متن مصحح واژه (منام) نيامده و فعل جمله پايانى چنين است: (… روى نمود).70 همچنين مى توان نكته اى ديگر از همين صفحه متن چاپى مصحح را به عنوان نمونه اى ديگر از آشفتگى متن چاپى آورد. در اين صفحه بنابر نسخه اياصوفيه شعرى بدين مضمون نقل شده است:
لَبِستَ رُواءَ الفخر فى صُلب آدَم
فما يَنتَهى اِلاّ اليكَ المفاخر
با پيش چشم داشتن معنى شعر, چنين به ديده مى آيد كه واژه (رُواء) در شعر بالا بى معنى و نادرست است. زيرا اين واژه مفهوم همه شعر را آشفته كرده است. در نسخه ليدن همين شعر چنين آغاز شده است: (لَبِستُ رِداء الفخر…)71 و روشن است كه رداء را مى پوشند نه رواء را. نادرست خوانى متن اساس و ناهمخوانيهاى متن چاپى با آن
متن نشر يافته صفوةالصفا با نسخه اساس آن ناهمخوان است. شايد پاره اى از آنها پيامد تصحيح متن باشد كه البته در صورت چنين موردى بدان اشاره اى نرفته است. در چند برگى كه از نسخه اساس و متن چاپى با هم مقايسه شد, ناهمخوانيها فراوان است. براى پرهيز از تطويل, موارد ناهمخوان يا مواردى را كه در متن اساس درست بوده و در متن چاپى نادرست ارائه شده اند, در جدول زير نمايانده مى شود:
نسخه اساس (اياصوفيه)

و تحلى اصفياه72 (برگ1)
فلق حُبَّ القلب
فى اشراق سَبَّحات
سيد صناديد مَن اَرسَلَ اليه
و در ملّمات ملّت73
كالارواح لصلاح الاشباح در مى بايد.74
وفى رِواية
ولَم يَلحَق بهم
بين الجوانِح75 لم يشعر به احد
الموّطا
آمال صف نِعال خمول
مگر كه سدره نشينى ز صدرگاه77 قبول
بهمومه78 فى ليل
مشكوة انوار سعادت برگشاد.
كره ثالثه
بيدار شد.
و هر نوبت بى مَسألت79 از فرح…
ندا رسانيد.80
اراكَ و بى مِن هيبتى81 لك وحشة
جامع الاسرار فى الارشاد التلقين (برگ2)
وظاهره زهد…
هفت ايوان مى نشاند.
پادشاه عقبى و دنيا شد.
ريحان كش عظمت او.
القايم بارسَخَ عرق فى الدين العالم.
(برگ4)
وعرش اعلى كه معبر خاصان…
غرامها اشرقت…
الداعى للخلق82 الى
حضرة المتعالى
من اسحق قدحاً معلى
منشى رأى حلاّل83 او
كهف المؤمنين وكنف المسلمين
به حضرت او آورده شد.
ملحوظ لحاظ مبارك (برگ4)
در متامات كه مردم ديده اند.
خبر نبوى عليه الصلوة والسلام
در نجات مردم از حبس و اعدا.…
از نظر لطيف و عنف او ظاهر.
در تحقيقات كه بر آيات كلام الله
در بعضى از كلمات منثوره (برگ5)
در كرامات متنوعه
در سماع هواتف الهى
در كراماتى كه در منامات ظاهر شده است.
كه مشاهد خلق است.
خيرالابرار (برگ32)
سحاب مواهبه
فى الكمال
قدسِهِ (برگ32)
هو البكاء فى المحراب لكن
هر يكى زان
از آن كس پرسيديم.84 (برگ60)
اسثغاثت85
معزز مى دارم.86
و آن موجم بربايد.87
تا خود به كدام صاحب بخت رسد. (برگ85)
شيخ فرمود.
در وقت بأس كه كار به يأس كشيد.
در وقت آنكه حرب بر ساق شدت قائم
قرمشى با مجموع… كشته شدند
شهسوارى بس بود اين لشكر جرار را (برگ85)
آشوب مملكت ساكن.
در مرعاي… كه از ولايت اردبيل…
ـ سوارى چند نظر كردند و اسب و قله و پوز ديدند. (برگ86)
ـ و يكى ديگر بر اين اسب كه دمار…
ـ مولانا شمس الدين اقميونى روايت…
مستعلى
پسر ار پاى
آن جن يگر يختندى (برگ130)
بنهاد. (برگ140)
تو را به شيخ زاده زاده خواند. (برگ143)
اگر اين دو كرامات
ـ آن را كه ز اخلاص ندادند نصيبى (برگ143)
ـ ديشب مرا احتلام رسيد و احتياج به غسل شد.
ـ مى شدندى.
زانكه بر دفتر خواطر (خاطر) ما
دل من خدا را تعالى, خوانده است.
تهوى العيون من المناظر نَطرف (برگ260)
كما ينجلى بالبرق.
يسرحن من الظفاير.
ساقيات الراح من فاق البشر.
فى تعفل المقل الرانيه
غَازَلَه
عقود
وتُعطّر به ميامن (برگ260)
شفاء القلب من سقم الفواد
ـ ففى سمرى مد كهجرك. (خاتمه الكتاب)
ـ شيوع منته.
بغفرانى.
اِنَّ الكتب يبقى.
ووسيلة الى نيل الدرجات
فَاَقضِ حاجتى
وجزيل ثوابى
آنچه به گونه اى برگزيده از ميان نمونه هاى سنجيده شده ميان متن نسخه اساس و متن چاپى صفوةالصفا آورده شده, نشانگر آشفتگى و ناهمخوانى اين دو با هم است. پاره اى موارد آن نيز به عدم دريافت مفهوم جمله و عبارت پيوند مى يابد. مانند (غازله) كه در مفهوم شعر از مغازله با باد سخن مى رود, اما در متن چاپى به (عازله) تبديل شده است. (هوا تف) به (مواقف)88; (بأس) به (پاس);89 (اين لشكر جرار) به (صد لشكر جرار);90 (روايت كرد) به (گفت از);91 (اخلاص) به (توفيق);92 (كما ينجلى) به (كما ينبغى);93 (شفاء القلب) به (شفاء الخلق)94 و (ان الكتب يبقى) به (ان كتابى يبقى)95 تبديل شده اند. همه اين نمونه ها, كه كاملتر آن در جدول آورده شد, نشان از آشفتگى متن چاپى دارد. موارد موجود در نسخه اساس و محذوف در متن چاپى
دشوارى مهم و چشمگير متن چاپى صفوةالصفا, گذشته از ناهمخوانى آن با نسخه اساس, كاستيهايى ديگر است. به نظر مى آيد متن نسخه اساس اياصوفيه در مقايسه با متن چاپى صفوةالصفا كاملتر است. زيرا در آن جملاتى وجود دارد كه در متن چاپى ديده نمى شود. اگر اين موارد به شيوه اى توصيفى ارائه گردد, سخن به درازا كشيده مى شود. در اينجا تنها به ذكر يك نكته بسنده مى شود و آن اينكه از جدولى كه از اين موارد ارائه خواهد شد, به روشنى مى توان دريافت كه متن چاپى با نسخه اياصوفيه تفاوتهاى چشمگيرى دارد. در جدول زير موارد نمونه موجود در متن نسخه اياصوفيه كه در متن چاپى ديده نمى شود, ارائه مى گردد:
با پيش چشم داشتن آنچه از سنجش ميان نسخه اساس و متن چاپى مصحح دريافت مى گردد, چنين به ديد مى آيد كه مصحح محترم دچار لغزشهايى جدى شده اند. ذكر نمونه هايى چند براساس جدول بايسته است. يكى از موارد آشكار, تفاوت درخور نگرش ميان جملاتى چون (قدس سره) و (قدس الله سره) است. در سراسر بخشهاى اندكى كه از كتاب مفصّل صفوةالصفا در اين بررسى با هم سنجيده شده اند, هيچ موردى نيست كه جمله موجود در متن چاپى با نسخه اساس همخوانى داشته باشد. به سخن ديگر در جايى كه در متن چاپى (قدس سره) آمده, نسخه اساس همان را به صورت (قدس الله سره دارد و برعكس.98 در جاهايى ديگر نيز با آنكه سياق عبارت و مفهوم جمله كاملاً بر كاستى واژه در آن گواه است, اما از سوى مصحح محترم توجهى بدان شده است. براى نمونه, در نسخه اياصوفيه آمده است: (لكن دو نيت مى كنم).99 همين جمله در متن چاپى به صورت (لكن نيت مى كنم)100 نوشته شده و به جملات پس از آن, كه به دو نيت اشاره مى كند, توجهى نشده است. زيرا پس از آن مى آيد كه: (… زن گفت: يكى آنك چون تو را ببيند بگويد شيخ زاده, تو را شيخ زاده خواند و دوم آنك از براى من يك انار بدهد.)101
اما چشمگيرترين مورد در پيوند با اين بخش از بررسى, يعنى كاستيهاى موجود در متن چاپى, در (خاتمه الكتاب) آن است. در اين بخش مصحح محترم بخش عمده اى از خاتمه الكتاب موجود در نسخه اساس (اياصوفيه) را نياورده اند. اين بخشِ محذوف چنين است: (…اضاءت منه وحب الارض مهما تنفس ريح فيه وماجلوته من عرايس المعانى فى نفايس المقاصد والمبانى. لم يحظ بكشف نقابها مع كثرة خطابها الاّ كل ذى سهم ذكيٍ وفهم لوذعيٍ وقلب نقى سليم ولب تقى مستقيم ولايلفيها الاّ ذوحظٍ عظيم. شعر:
كتابى لورأته الكتب قالت
سرقت الحسن من ام الكتاب
كزهر الروضة الحناء باتت
ترسف ليلها دُرّ السحاب
وان امراءً آن درج فى وكره واندرج فيمن كريح فى نهره ثم اعوز التلقى بقبول قلبه لمخذول مَن تلقار به واين قلب لايتقلب الى الاستشفاء به واين روح لاتروح الا غنداء به. اللهم الا من قلبه المريض ملتمسات المثاق ومختلسات الظنون فانه لم يستسف من هذا القانون (ولايمسه الا المطهرون بذى العباد. شعر: من اشايه ضرر كما تفر رياح الورد بالنجعل.) وجميع مادون حلل من دبلٍ وخرو من كلٍ مما انتشر وطوى ونشر من الكرامات التى كالحص واين لاتعد ولاتحصى وانى ما استوعب كحاطب الليل…)102
مواردى كه در متن مصحح به عنوان محتواى نسخه اساس معرفى شده است در نسخه اياصوفيه نيست.
گرچه اين بررسى اندكى به درازا كشيد, اما لازم است اين مطلب يادآورى شود كه در بخشهاى سنجيده شده نسخه اساس و متن چاپى موارد ناهمخوان ديگرى نيز وجود دارد. به نظر مى آيد در اين ميان يك پرسش ايجاد مى شود كه شايد بهتر از هركسى مصحح محترم پاسخ آن را بدانند. در جدول مقايسه اى پس از اين, مطالب مربوط به نسخه اياصوفيه و افزوده هاى بى شناسنامه مصحح محترم بدانها ارائه مى گردد:
نسخه اساس (اياصوفيه)
اولئك الذين هَديهُم الله فبهديم اقتدا. (برگ2)
اميد از نويد فقد وقع اجره على الله بزند.
وبيت القصيده اين مناظم حميده هم جريده املاى اوست (برگ4)
ـ فصل يازدهم در ارشاد پيغمبر عليه السلام بعض امت را به شيخ در منامات كه مردم ديده اند و به تصريح يا به تعريض به وى دلالت فرموده… (برگ5)
در نقل او به حيات باقى.
ادام الله بركته. (برگ4)
در آنچه اولياء الله پيش از ظهور او خبر داده اند.

شيخ صدرالدين ادام الله بركته. (برگ140)
و اندكى از باروى شهر كه نيم ريخته بود بر آنجا…
و از پارسيهاى فريدالدين عطار رحمةالله.
پس فرمود كه از فيضى كه از حق تعالى.
كه از جمله دروب اردبيل است.
خانه بنا كرد.
اگر اين دو كرامات (برگ143)
اخلاص كرد به حضرت شيخ حالى كه جماعت زيارت كردند, شيخ قدس سره به احمد…
چون وداع كردن و روان شد.
بايستى كه شيخ ملامت نمى نمودى.
اين فرزندان امانت شيخ اند قدس روحه.
كه به حضرت شيخ قدس الله روحه.
رحمةالله.
از متصدران قبول كند. (برگ3)
در وقت نماز شيخ به… (برگ143)
قدس سره, تا…
مولانا عبدالرحيم از زاويه بيرون مى رفت, مولانا عبدالرحيم گفت: در دلم.

خلفاء الاشراف اقتصرنا على.
باتمامه واختتامه وانشاء…
وأسألُ الله…
صنع الله عفى عنه.
متن چاپى صفوةالصفا
اولئك الذى هََدَى الله فبهديم اقتداه, اولئك الذين هديهم [الله] واولئك اولوالالباب (ص42)
اميد از نويد مهاجروا الى الله و رسوله كه فقد وقع اجره على الله بزند.
وبيت القصيده اين مناظم حميد از جريده املاى اوست (ص45)
ـ فصل يازدهم: در ارشاد پيغمبر عليه السلام بعض امت را به شيخ در مناجات كه مردم ديده اند و به تصريح يا به تعريض به شيخ قدس الله سره دلالت فرموده… (ص51)
در نقل او به حيات باقى قدس سره. (ص53)
ادام الله بركته على العالمين. (ص50)
در آنچه اولياء الله پيش از ظهور او قدس الله سره داده اند. (ص50)
شيخ صدرالملة والدين ادام الله بركته. (ص642)
و اندكى از باروى شهر كه نيم ريخته بود, بر پاى بود, بر آنجا…
و از پارسيهاى فريدالدين عطار رحمةالله عليه.
پس فرمود كه آن فيضى كه از حق تعالى.
كه از جمله دروب سفلى اردبيل است.
خانه اى بنيادكرد.
اگر اين هردو كرامات (ص657)
اخلاص كرد به حضرت شيخ قدس سره در حالى كه جماعت زيارت شيخ قدس سره كردند. شيخ به احمد…
چون وداع كرد و روان خواست شدن.
بايستى كه شيخ ملالت نمى بودى (ص659)
اين فرزندان امانت شيخ زاهداند قدس روحه.
كه به حضرت شيخ زاهد قدس روحه به.
رحمةالله عليه.
از متصدران مسند قبول كند.
در وقت نمازگذاردن شيخ به… (ص659)
قدس سره فرستاد تا…
مولانا عبدالرحيم از زاويه بيرون مى رفت به در معهود و شيخ از در ديگر كه در ذيل سجاده متبركه است, بيرون مى رفت. مولانا عبدالرحيم گفت: در دلم… (ص660)
من الخلفاءِ الاشراف بَل اقتصرنا على.
باتمامه واختتامه على يدى وانشاء (ص1192)
و أنا أسال الله.
مَتَّعُ الله لَهُ وعفى عنه.
آنچه تاكنون به شيوه اى سنجشى از متن نسخه اياصوفيه و متن چاپى صفوةالصفا ارائه شد, گرچه تنها صفحه هاى اندكى از متن را دربر مى گيرد, نشان مى دهد كه اين دو متن تفاوتهاى درخور نگرشى دارند. فراوانى تفاوتها و كيفيت موارد گزيده شده چنان است كه خواننده نمى تواند همه را اشتباه چاپى يا سهو قلم بداند. بنابراين مقايسه مى توان چكيده بررسى را اين گونه ارائه داد كه متن چاپى صفوةالصفا سراسر دچار آشفتگى است و اگر خواننده پرحوصله اى بخواهد سراسر آن را با متن نسخه اياصوفيه بسنجد, حجم انبوه تفاوتها او را شگفت زده خواهد ساخت. مصحح محترم دپاروقي: 1. فاروق سومر. نقش تركان آناطولى در تشكيل و توسعه دولت صفوى. ترجمه احسان اشراقى و محمد تقى امامى. چاپ يكم, نشر گستره, تهران, 1371. ص نوزده. 2. درباره اين كتاب نگاه كنيد به: هر


صفحه 5

نقدى بر كتاب درسى جغرافياى استان قم
گلى زواره‌ غلامرضا


جغرافياى استان قم, سال دوم آموزش متوسطه عمومى, دبيران جغرافياى استان قم (تهران, شركت چاپ و نشر ايران, 1375). بهشت كوير
قم به عنوان كانونى مقدس و نخستين مركز تشيع در ايران به شمار مى آيد, مردمان آن در اواخر قرن اول هجرى, يعنى زمانى كه ديگر نقاط ايران بين پذيرفتن آيين اسلام و جانبدارى عده اى از حاميان كيش زرتشتى و آيين ثنويت بشدت در حالت كشمكشهاى درونى بودند, به ولايت اهل بيت گردن نهادند و تبعيت از خاندان عترت را شيوه زندگى معنوى و فرهنگى خويش قرار دادند.
قم, خانه علويان, آرامگاه سادات و مشهد و زيارتگاه امامزادگان بوده وهست و در مسير تاريخ پر فراز و نشيب خويش ميزبان بسيار خوبى براى علويان و منسوبين به خاندان عصمت به شمار مى رفته است. حضرت على(ع) در كلام گُهربارى از دينداران و عالمان قم به نيكى ياد كرده و بركات الهى را نثار خوبان اين ديار نموده اند. (سفينةالبحار, ج2, ص446).
بنابراين شهر قم با چنين مركزيت و آوازه اى در جهان اسلام مطرح است و مردمانى كه از دور و نزديك نظاره گر چهره معنوى و بالندگى فرهنگى و شكوفايى علمى آن هستند بايد به شيوه اى اصولى, منطقى و متناسب با اين نقش ارزنده در جريان ويژگيهاى اجتماعى, جغرافيايى و تاريخى آن قرار گيرند. از سوى ديگر بسيار ضرورى جلوه مى نمايد كه فرزندان اين مرز و بوم ضمن آنكه با اصول ومبانى جغرافيا آشنا مى شوند و در خصوص سيماى جغرافيايى و مناظر طبيعى و اجتماعى و اقتصادى جهان آگاهيهايى به دست مى آورند, با محيط پيرامون خويش و فضايى كه در آن نفس مى كشند آشنا گردند.
اين احساس از سال تحصيلى 1363ـ1364 گروه جغرافياى دفتر تحقيقات و برنامه ريزى درسى وزارت آموزش و پرورش را بر آن داشت تا بخشى از درس جغرافياى ايران سال دوم دبيرستانهاى كشور به تدريس جغرافياى استان اختصاص يابد و مقرر شد تا دانش آموزان علاوه بر فراگيرى مضامينى در خصوص ابعاد جغرافيايى و سيماى طبيعى ايران در هر استان, كتاب ديگرى, خاص جغرافياى استان محل زندگى خويش بخوانند.
پس از آنكه منطقه قم به عنوان استانى مستقل در سال 1374 شناخته شد و ضرورت تأليف جغرافياى استان براى اين ناحيه احساس گرديد و با برنامه ريزى سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزش توسط گروه آمورشى جغرافياى استان قم, متشكل از دبيران باسابقه و مجرّب و اهل نظر و زير نظر كارشناسان گروه جغرافياى دفتر برنامه ريزى و تأليف كتب درسى در مدتى كوتاه جغرافياى استان قم تأليف شد كه از سال تحصيلى جارى (1376ـ 1375) در سال دوم آموزش متوسطه عمومى تدريس مى شود.
كتاب مورد اشاره در قطع بزرگ و مشتمل بر سه بخش طبيعى, انسانى و اقتصادى تدوين شده است. با عنايت به اينكه گروهى صاحبنظر و كارشناس اقدام به تدوين چنين اثرى كرده اند انتظار مى رفت كه مضامين و مطالب آن از كاستيهاى محتوايى و نگارشى مصون باشد, اما با تورّقى اجمالى و بررسيهاى لازم خلاف آن را ناظريم. ناتوانى در معرفى چهره مذهبى و ارزشى قم
واقعيت اين است كه پس از گسترش تشيع در اين شهر و ا ينكه به طور شگفت انگيزى مردمان آن با تمامى توان به دفاع و نشر آن پرداختند و به تبليغ آن اهتمام ورزيدند و پذيراى مهاجرت آل ابوطالب و گروههايى از ذريه رسول خدا(ص) شدند, اين شهر صورتى كاملاً مذهبى به خود گرفت.
در اين ارتباط جملات كلى از اين نمونه را مى توان مشاهده كرد: (شهر قم نيز مانند بسيارى از شهرهاى اسلامى با ويژگيهاى مسجد جامع و بازار, محلات مسكونى درون شهر و برج و بارو و دروازه, بازارهاى هفتگى و گورستانها در بيرون شهر ديده مى شود). (ص22)
اولاً چنين ويژگى بر بسيارى از شهرهاى ايران انطباق دارد و ثانياً مسائل قرون گذشته را مطرح مى كند. امّا در صفحه25 دلايل اهميت شهر قم را در ادوار مختلف تاريخى موقعيت مذهبى و ارتباطى مى داند و مصداق موقعيت مذهبى را به وجود مرقد مطهر حضرت معصومه(س) و حوزه علميه قم منحصر مى داند و مجموعه مطالب در اين خصوص به دو پاراگراف چند سطرى از مجموعه كتاب خلاصه مى شود.
لازم بود مطالبى در خصوص زمان ورود حضرت معصومه(س) به قم و سير تاريخى بناى مرقد مطهر ايشان و نيز مشخصات معمارى حرم و بناهاى ضميمه آن مى آمد. همچنين امامزادگان متعدّدى در شهر قم و نواحى آن مدفون هستند كه حتى به نام برخى از آنها اشاره نشده است. گسترش قم در اعصار گذشته
در صفحه 23 كتاب مى خوانيم: (شهر قم در زمان صفويه توسعه و گسترش بسيارى يافت). اما واقعيت اين است كه در قرون سوم و چهارم هجرى آنقدر اين شهر توسعه يافته كه 52 آسيا در آن گردش مى كرده و سى هزار محدث در آن بوده اند.
در قرون پنجم و ششم در دو ناحيه قم نماز جمعه برقرار بوده و در عصر تيموريان رونق قم به حدى رسيد كه بيست هزار خانه در آن وجود داشته است. كنتارينى ونيز مى گويد در سال 878هـ.ق (دسامبر 1474م) وارد قم شده و به دليل كثرت جمعيت به زحمت توانسته خانه كوچكى براى خود و همراهان در اختيار گيرد. اين در حالى است كه ساكنان قم را در عصر صفوى پنجاه هزار نفر ذكر كرده و از جارى شدن سيلى در سال 1044هـ.ق (زمان شاه صفى) سخن گفته اند كه بر شهر آسيب فراوانى وارد نموده و نصف آن را ويران ساخته است.
در صفحه 18 كتاب, قم به هنگام فتوحات مسلمين چنين وصف گرديده است: (در سال 65 هجرى, اعراب به شهر قم حمله كرده و اين شهر را كه زرتشتى نشين بوده است, تسخير مى كنند. اعراب در بيرون شهر ساكن مى شوند و با گذشت زمان منطقه گسترش مى يابد وش هر فعلى قم به وجود مى آيد. تعداد دهات قم را 365 ده نوشته اند كه نشان دهنده جمعيت فراوان در منطقه قم مى باشد, در دوره اسلامى نيز منطقه قم جزئى از ايالت جبال بوده است…)
در اين مطالب, نويسنده گسترش قم را به زمان فتح اين شهر نسبت مى دهد كه ناقض مطالب صفحه 23 مبنى بر توسعه قم در عصر صفويه است و يا حداقل بايد قلمرو اين دو توسعه و زمينه و حيطه هاى آن مشخص مى گرديد. نكته ديگر اينكه مسلمين قم را فتح كردند و نه اعراب و جنگ با مردم قم انگيزه اى مذهبى داشت نه قومى و نيز اين شهر پس از جنگ نهاوند و در حدود سال 23 هجرى توسط سپاهيان اسلام به فرماندهى ابوموسى عبدالله بن قيس اشعرى گشوده شد. (فتوح البلدان, ص439).
اينكه ادعا شده قم در دوره اسلامى جزو ايالت جبال بوده, اگر منظور قرون اوليه اسلامى است كه در اين موقع قم جزو اصفهان بوده است. (مسالك و ممالك, ص25) نكته ديگر اينكه قم آنقدر مهياى تغيير عقيده قبلى و اعراض از آيين زرتشتى بوده كه نه تنها در اواخر قرن اول هجرى به عنوان شهرى اسلامى شناخته مى شده, بلكه در اين موقع يكى از مهمترين كانونهاى تشيع محسوب مى شده و در عهد عباسيان عصيان قميها در مقابل عوامل اين سلسله مشهور و معروف است. چنانكه وقتى على بن هشام مروزى به اين شهر وارد شد, اهالى قم سر به مخالفت برداشته و از دادن خراج امتناع كردند. (فتوح البلدان, ص442).
درباره وجه تسميه و سابقه سكونت در قم چنين مى خوانيم: (براساس مطالعاتى كه تاكنون انجام گرفته, سابقه سكونت در استان قم به سالهاى پيش از اسلام باز مى گردد. مهمترين عامل سكونت به دليل وجود رودخانه اناربار (قمرود) بوده كه باعث سكونت صحرانشينان در اين منطقه شده است. اين صحرانشينان خانه هايى بنا كردند كه آن را كومه يا كم مى ناميدند و عربى كلمه (كم) قم مى باشد. از طرف ديگر بناى شهر قم را به بهرام گور نسبت مى دهند. اين پادشاه در سفر خود به (ارمنيه) قم و روستاهاى آن را بنا كرد. بعضى نيز بناى اين شهر را به طهمورث پادشاه پيشدارى نسبت مى دهند.) (ص18).
اولاً در اين وجه تسميه خلط مطالب بوضوح آشكار است و سابقه سكونت در اين شهر كاملاً مشخص نشده است. دليل آن را رودخانه اناربار ناميده و در جايى بناى آن را به صحرانشينان نسبت داده و در ادامه پادشاهان را عامل پيداييش اين شهر دانسته اند. ناگفته نماند سرزمين (ارمنيه) در شمال غربى ايران است و بهرام گور پانزدهمين پادشاه سلسله ساسانى (جلوس 421ـ فوت 438م) در جنوب غربى ايران استقرار داشت و هيچ دليل موجّه و مستندى وجود ندارد كه وى در مسير رفتن ارمنستان براى تصرف اين نقاط از منطقه كنونى قم گذشته باشد و قم در اين مسير نبوده است. مشخصات طبيعى
در تمامى منابع جغرافيايى مرسوم است كه در اولين قدم موقعيت هر منطقه را بر روى كره زمين مشخص سازند. اين ويژگى در شناخت سيماى طبيعى شهر و آب و هوايى و نزولات جوّى دخالت عمده اى دارد. ذيل عنوان (استان قم در كجاى ايران قرار دارد؟) تنها به اين موضوع اشاره شده كه در مركز ايران قرار دارد و مساحت و حدود آن نيز روشن شده است. اين معرفى نمى تواند در ترسيم موقعيت ناحيه اى كافى باشد; زيرا طول و عرض جغرافيايى و نيز ارتفاع منطقه از سطح درياى آزاد بايد مشخص گردد.
در صفحه 25 عنوان (جنس و زمان سنگها و رسوبات استان قم) نظر خواننده را جلب مى كند. در اين بحث اگرچه به صورت كلى گويى از زمان سنگها و رسوبات سخن گفته شده, ولى توضيح درستى درباره جنس سنگها نيامده است. در اولين سطر مى خوانيم كه (قديمى ترين سنگهاى استان به اوايل دوران سوم متعلق است). در حالى كه اگرچه در دوران دوم و سوم اين منطقه از نظر كوهزايى بسيار متحرك بوده و گسلها و چين خوردگى و رواندگى پديد آمده, ولى رسوبات متعددى از دورانهاى قبل از آن مى توان در نقاط گوناگون آن شاهد بود.
موضوع ديگرى كه اشاره به آن ضرورى است, موضوع شناخت خاكهاى قم است كه كيفيت آن در فعاليتهاى كشاورزى و دامى دخالت عمده اى دارد. از ميان انواع اين خاكها, تنها خاكهاى رسوبى بافت ريز با وجود تركيبات رُس قابليت نفوذ خوبى دارد و براى كشت و زرع مناسب است, ولى خاكهاى رسوبى بافت درشت, خاكهاى شور و قليايى, رسوبى شور, سيروزوم (خاكسترى), قهوه اى و تپه ماهور كوهستانى از نظر كشاورزى ارزش چندانى ندارند و برخى از آنها با آبيارى مناسب قابل استفاده هستند. در واقع خاكهاى قم به دليل كاهش نزولات جوى, اختلاف درجه حرارت, خشكى و خشونت هوا, فقر پوشش گياهى, از كيفيت بالايى برخوردار نبوده و در ترسيم مناظر جغرافياى طبيعى دخالت دارند. ناگفته نماند كه جغرافياى خاكها به دليل اهميت زياد يكى از مقوله هاى لازم در بحثهاى جغرافياى ناحيه اى است و در جغرافياى استانهاى ديگر اين پديده بررسى شده است. چرا كه خاكها از يك سو بيانگر شرايط آب و هوايى يك منطقه بوده و از سوى ديگر در توسعه ناحيه اى مى توانند نقش داشته باشند.
در صفحه 3 سيماى استان قم را به لحاظ ناهموارى به گونه اى تقسيم كرده كه خواننده از آن تصور منطقه اى كوهستانى را در ذهن خود ترسيم مى كند. در حالى كه واقعيت منطقه به شكلى نيست كه داراى اين مناطق يعنى نواحى كوهستانى, پايكوهى و دشتها به شكل طرح شده باشد. اينكه در بخش كوچكى از استان و تنها در نواحى برخى روستاها و آباديهاى كوچك ناظر ارتفاعاتى منفرد و يا احياناً تپه هايى باشيم, نمى تواند در تقسيم بندى كلى ناهمواريهاى منطقه نقش تعيين كننده داشته باشد.
در صفحه 4, اطلاعات ناقصى از درياچه نمك (مسيله) آمده است كه در ترسيم هويت اين عارضه جغرافيايى كافى نيست. اينكه ادعا شده به صورت سه ضلعى در بين ارتفاعات محصور شده, واقعيت ندارد و تنها رشته كوههاى البرز در شمال آن قرار دارند. همچنين گفته شده در تابستان خشك مى شود, ولى اين گونه نيست و در فصل تابستان به دليل واردات كم و تبخير زياد, قطعات نمك بر روى سطح آن شناور مى گردد و خود درياچه به قطعات كوچكترى تقسيم مى شود. در ضمن رودهاى شور, كرج, جاجرود, حيله رود, در نزديكى آن به حالت قرينه وارد اين درياچه مى شوند.
در صفحه 6 مى خوانيم: (كلّ استان بدليل دورى از دريا از رطوبت هواى كمى برخوردار است). لفظ رطوبت هوا در جغرافيا مفهومى ندارد و عاميانه است و آنچه ارزش علمى پيدا مى كند, ميزان (رطوبت نسبى) موجود در جو است كه در پاره اى مآخذ از آن به عنوان نم نسبى (Relative humidity) سخن گفته اند. در حقيقت نم نسبى از تقسيم ميزان رطوبت مطلق موجود در هر حجمى از هوا با دماى معينى به حداكثر رطوبت مطلقى, كه همان حجم از هوا در همان دما مى تواند داشته باشد, به دست مى آيد. به عبارت ديگر نسبت جرم بخار آب موجود در هر حجمى از هوا به جرم بخار آب موجود در همان حجم هوا را در حالت اشباع (نم نسبى) گويند و براى بيان آن از درصد استفاده مى كنند و اگر ميزان آن تعيين نشود نمى توان به وضع اقليمى و آب و هوايى منطقه اى پى برد. همچنين تقويم فصول و حتى اوقات شبانه روز اين ميزان را تغيير مى دهد. رطوبت نسبى براى قم, كه منطقه اى خشك است, كم مى باشد; زيرا به دليل افزايش حرارت موجود در هوا از ميزان آن كاسته مى شود; اما بايد اين نكته را در نظر داشت كه ميزان رطوبت نسبى مناطقى چون قم در زمستان بيش از تابستان است و صبح زود (حدود ساعت6) از ديگر اوقات روز بالاتر است.
ذيل دما در صفحه9 كمترين دماى سالانه و بيشترين آن در ايستگاه قم و عباس آباد گزارش شده در حالى كه در اين بحث بايد از (دماى مطلق), (متوسط حداكثر دما), (متوسط حداقل دما), (حداكثر مطلق) و (حداقل مطلق) سخن گفته مى شد تا ارزش جغرافيايى آن معلوم گردد.
در صفحه12 ذيل پوشش گياهى استان, مى خوانيم: (در قسمت اعظم استان يعنى در نواحى مركزى و شمالى كه به صورت دشت و كوهپايه هستند به دليل داشتن شيب كم, خاك نسبتاً خوب, منابع آب كافى, چشمه, قنات و رود, كشت آبى اهميت فراوان دارد…).
اين در حالى است كه در صفحه33 ذيل ويژگيهاى اقتصادى آمده است: (كشاورزى نسبت به بخشهاى ديگر اهميت چندانى ندارد و سهم ناچيزى از شاغلين در بخش كشاورزى فعاليت مى كنند… علت اين امر در نامساعد بودن منطقه براى كشاورزى و گسترش شهرنشينى در استان مى باشد…)
در صفحه37 و 38 نيز چنين مى خوانيم: (ويژگيهاى خاك و اقليم و منابع آب منطقه, سبب محدود بودن فعاليت كشاورزى شده است) كه اين مطالب ناقض مطالب مندرج در صفحه12 است.
موضوع ديگر قابل توجه در اين مقوله زندگى جانورى و حيات وحش در استان قم است كه در كتاب مورد نقد هيچ اشاره اى بدان نشده و نوع جانوران هر منطقه بر حسب شرايط آب و هوايى, با پوشش گياهى در ارتباطى تنگاتنگ هستند. مسايل فرهنگى ـ اجتماعى
جمعيت استان قم از مباحثى است كه از صفحه 19 كتاب بدان پرداخته شده است. در اين صفحه تراكم متوسط در استان قم 61 نفر در كيلومتر مربع گزارش شده و در ادامه مى خوانيم: (بطور كلى تراكم در سطح استان بسيار كم مى باشد كه علت اساسى آن كمبود آب و خاك حاصلخير مى باشد.) همچنين در سطور بعدى يكى از مشخصات جمعيتى استان را كم تراكم بودن آن معرفى كرده است.
واقعيت اين است كه استان قم بعد از استان تهران يكى از پرتراكم ترين استانهاى كشور است و حتى تراكم آن از استانهاى پرجمعيتى چون آذربايجان شرقى افزونتر است و معمولاً استانهاى خراسان, بوشهر و ايلام, تراكم بين 12 تا 15 نفر از نقاط كم تراكم (نسبت به وسعت) به شمار مى روند.
جالب اينكه علت كم تراكم بودن استان قم را كمبود آب و خاك دانسته اند, ولى در بخش اول كتاب مى خوانيم: (پهنه هاى هموار به صورت دشتهاى متعدد كوچك و بزرگ ديده مى شود, برخى از آنها به دليل داشتن شيب كم منابع آب بعضاً مناسب و خاك نسبتاً حاصلخيز محل فعاليتهاى زراعى و يا پيدايش شهر و روستاهاى متعدد مى باشند.)
نكته اى مشابه اين مطالب در سطور صفحه3 ديده مى شود كه ناقض مطالب مورد اشاره در خصوص دليل كمى تراكم سكنه استان قم است.
در صفحه20 تنها در يك سطر به ميزان سواد مردم قم اشاره گرديده است. بعد از آن به تركيب سنى جمعيت, آن هم در يك سطر, پرداخته شده و مجدداً مطالبى در خصوص آموزش بصورت كلّى گويى و با پرهيز از ارائه آمار آمده است.
ناگفته نماند بعد از پرداختن به تراكم جمعيت بايد تركيب نسبى جمعيت و درصد هر يك از گروههاى سه گانه سنى (جمعيت كمتر از 15 سال, افراد بين 15 تا 64 ساله و گروه سنى از 65 سال به بالا) مشخص مى شد. همچنين تركيب سنى جمعيت بايد در بين مناطق روستايى و شهرى مقايسه مى گرديد و نيز توزيع جنسى (مرد يا زن بودن) افراد نيز بايد در اين سه طبقه سنى معين مى شد.
در بخش سوم, ذيل (ويژگيهاى اقتصادى), چنين آمده است: (از نظر فعاليت اقتصادى در بخشهاى سه گانه (صنعت, كشاورزى, خدمات) استان قم ويژگى خاصى را داراست.) با وجود اين در همين بخش, چهار موضوع صنعت, معدن, كشاورزى, دامدارى (دامپرورى) مورد بررسى قرار گرفته اند.
در صفحه 33 مى خوانيم: (اين بخش [كشاورزى] فقط براى 6 درصد از كل شاغلين استان, اشتغال ايجاد نموده است.) و در ادامه دليل ناچيز بودن اين درصد در نامساعد بودن منطقه و گسترش شهرنشينى جستجو شده است. اما واقعيت اين است كه افزايش بى رويه مهاجرينى كه به مشاغل خدماتى و بازرگانى و شغلهاى كاذب روى آورده اند در پايين آمدن اين درصد دخالت عمده اى داشته است.
در توضيح بخش صنعت به فعاليتهاى صنعتى مدرن, كارگاههاى صنعتى و مانند آن اشاره گرديده, ولى متأسفانه حتى توضيحى اجمالى و فهرست گونه از صنايع دستى استان قم ارائه شده. اين در حالى است كه مشاغل دستى نه تنها بيانگر تلاشهاى اقتصادى است, بلكه از هنر و خلاقيت و ابتكار و كوششهاى ذوقى اهالى حكايت دارد.
قالى بافى به عنوان هنر ديرينه اين خطّه به لحاظ جنبه هاى گوناگون اجتماعى, فرهنگى و اقتصادى اثرات بارز و آشكارى بر زندگى مدرم گذاشته و در اشتغال زنان نقش بسيار تعيين كننده اى دارد و نوسان آن در عرصه صادرات بخوبى بر تواناييهاى مالى مردم اثر مى گذارد.
اين شغل با شرايط زندگى زنان كه تمايل دارند در خانه بمانند تناسب دارد و يكى از دلايل مهم و رونق آن همين پديده است. همچنين زنان با روى آوردن به اين شغل اعتبارى اجتماعى يافته و روحيه اعتماد به نفس و آرامش خاطر آنان را اين هنر زيبا افزون مى سازد. در كنار بافت قالى از فعاليتهاى جنبى آن چون نقشه كشى, رنگ رزى, ابريشم تابى, استادكارى, تجارت قالى و… نبايد غافل بود.
فعاليتهاى ديگر صنعتى قم كه جنبه دستى دارد, هنر سراميك و كاشى سازى, خصوصاً تهيه و توليد كاشيهاى اماكن متبركه و زيارتى, است. آجرپزى, سوهان پزى و… از اين گونه صنايع دستى به شمار مى روند. و شگفت كه در جغرافياى استان قم نامى از آنها نيست.
در گوشه راست نمودار صفحه34 اين جمله به چشم مى خورد: (محصولات چوبى و… در استان قم وجود ندارد) كه چنين موضوعى صحت ندارد و محصولات چوبى در قم همچنان پررونق و در حال گسترش است و در خصوص كارهاى هنرى بر روى چوب, يعنى درودگرى, هنرمندان قم از قديم اشتهار داشته اند. منبت كارى بر روى ضريحها, صندوقها, منبرها, درهاى مشاهد مشرفه توسط هنرمندان قم انجام مى شود. كارآلات سازى و گره چينى روى تخت و پوششهاى طاقها نيز از هنرهاى ويژه استادان قم است. در وضع كنونى يكى از مهمترين ارقام صادراتى قم به استانهاى خراسان, اصفهان, تهران و خوزستان محصولات چوبى و درودگرى مى باشد.
در صفحه36 به تعداد معادن و نام مراكز معدنى قم اشاره شده است, ولى به موقعيت جغرافيايى و محل استخراج و كاركنان اين بخش پرداخته نشده و اين موضوع از نظر جغرافياى اقتصادى اهميت بسزايى دارد.
ذيل دامپرورى در صفحه38, چنين آمده است: (پرورش دام در استان قم به دو صورت سنتى و صنعتى انجام مى گيرد. دامپرورى سنتى خود به دو صورت شبانى (رمه گردانى عشاير كوچنده) و خانگى است. اين عشاير به پرورش گوسفند مى پردازند. ايلاتى مانند ايل زند, ايل كلكو, و ايل شاهسون در منطقه قم زندگى مى كنند.)
آنچه در موضوع مزبور از آن غفلت نموده اند و در فعاليتهاى دامى استان قم, چه در گذشته و چه در وضع كنونى, نقش موثرى بر اقتصاد اين منطقه داشته شتردارى است. اين فعاليت از يك سو با شرايط جغرافيايى و مشخصات آب و هوايى قم انطباق دارد و از سوى ديگر در زندگى اجتماعى و اقتصادى منطقه دخالت دارد.
در ضمن عشاير ديگرى نيز در زمانهاى گذشته به قم آمده و يا آورده شده اند كه عبارتند از: عشاير بيگلرلو, طايفه سعدوند, عبدالملكى, گائينى, لشنى, كرزه بر, كلهر, لك, عرب ميش مست و….
در صفحه 39 كتاب اين جمله به چشم مى خورد: (استان قم به دليل نزديكى به تهران, واقع بودن در مركز ايران و نزديك بودن به راههاى ارتباطى داراى اهميت بسيارى است). چنانكه ملاحظه شود در برشمردن اين دلايل به موضوع مهم ديگر يعنى جنبه مذهبى, زيارتى و تمركز مراكز علوم دينى توجه نشده است.
به رغم آنكه در صدر مطالب بخش سوم و تحت عنوان ويژگيهاى اقتصادى استان قم از بخشهاى سه گانه اقتصادى (خدمات, كشاورزى و صنعت) سخن گفته شده و دو بخش صنعت و كشاورزى مورد بررسى قرار گرفته اند, بخش خدمات مطرح نگرديده و تنها در نمودار توزيع نسبى جمعيت قم كه در صفحه33 به صورت دايره اى نمايش داده شده, درصد شاغلين اين بخش مشخص شده است. البته در شهرى چون قم خدمات ارزش مهمى دارد; زيرا بخش مهمى از آن مربوط به مسائل مذهبى و فرهنگى است. فراهم آوردن تسهيلات رفاهى براى زائرين, سرويسهاى خدماتى در مراكز آموزشى, فرهنگى و پژوهشى, فعاليتهاى خدماتى مربوط به حمل و نقل و مانند آن در اين موضوع قابل بررسى هستند. امور بازرگانى, ارتباطات, مخابرات, خدمات مربوط به اماكن موقوفه امور بيمه و مالى نيز در اين مقوله قرار مى گيرند. نقشه ها, تصاوير و نمودارها
كتاب جغرافياى استان قم براى توضيح مطالب و روشن شدن موضوعات مطرح شده در متن كتاب از حدود چهل تصوير, نقشه و نمودار استفاده كرده كه برخلاف آنكه قم منطقه اى زيارتى و مذهبى و فرهنگى است از اين مجموعه تنها دو تصوير به مسائل فرهنگى و مذهبى اختصاص يافته اند.
در پانويس نقشه زمين شناسى استان قم, جلو اصطلاح ترشيارى داخل پرانتز عبارت اوايل دوران سوم قيد شده, ولى جلو كواترنرى اين توضيح مشاهده نمى شود.
در خصوص معرفى سيماى نقاط كوهستانى و ناهمواريهاى استان قم شش نقشه و تصوير ديده مى شود; در حالى كه تنها وسعت ناچيزى از اين استان به نقاط ناهموار و ارتفاعات اختصاص دارد; اما در مورد نقاط هموار و شرايط كويرى و بيابانى حتى يك تصوير هم نمى بينيم!
چندين نقشه در كتاب از استان قم ترسيم شده كه مقياس آنها با هم برابرند ( ) اما با دقت در آنها مشاهده مى شود كه با يكديگر تفاوت دارند و اگر بر يكديگر منطبق شوند لبه هاى مساوى نخواهند داشت. در صفحات آخر قرينه نبودن نقشه هاى با مقياس يكسان مشهودتر است (به نقشه هاى صفحه32 و 36 بنگريد). در پايين صفحه14 تصويرى ديده مى شود كه ذيل آن نوشته شده است: طرح جنات(1) نهالكارى حرم تا حرم. امّا مشخص نيست منظور مسير قم و تهران, يعنى از حرم حضرت فاطمه معصومه(س) تا حرم حضرت امام خمينى (قدس سره) است يا از حرم فاطمه معصومه(س) تا جمكران يا نقطه زيارتى ديگر.
در صفحه19 نقشه اى ديده مى شود كه موقعيت قم را در ايالت جبال نشان داده و مأخذ آن كتاب لسترنج معرفى شده است. اولاً نام كتاب مزبور ناقص نوشته شده و مترجم آن مشخص نيست. در پانويس آن نوشته اند (سرزمينهاى خلافت شرقى, گى. لسترنج), كه درست آن (جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى) نوشته لسترنج و با ترجمه محمود عرفان مى باشد. ثانياً نقشه مندرج در كتاب با نقشه اى كه در مأخذ آمده بسيار تفاوت دارد و بسيارى از عناوين آن حذف و در خطوط آن تغييراتى به وجود آمده است.
{


صفحه 6

نقدى بر كتاب اتيوپى
سرولايتى على


اتيوپى, گردآورى و تنظيم: رضا ابهرى و محمدرضا الموتى, مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه, چاپ اول, سال 1374, وزيرى.
تدوين كتب و نشريات درباره كشورها و معرفى آنها به جامعه, نخست وظيفه وزارت امور خارجه و بويژه مركز مطالعات آن وزارتخانه است. اين حق يا وظيفه هم به علّت جايگاه قانونى آن در تعديل و هماهنگ سازى آن با سياست كلّى خارجى كشور و هم به خاطر وجود منابع تحقيقى فراوان و بويژه تحقيق ميدانى در اختيار وزارتخانه مزبور است. و بديهى است هر نوشته اى كه در حول و حوش كشورها و مسائل و موضوعات جهانى از سوى وزارتخانه مزبور نشر يابد, خوانندگان با اعتماد بيشترى بدان توجّه مى كنند و اطلاعات ارائه شده را مى پذيرند. اين امر از سويى هوشيارى و دقّت نظر دست اندركاران تأليف و نشر در مركز مطالعات وزارت خارجه را مى طلبد و از سوى ديگر ضرورت نقد و بررسى آثار منتشره را براى بهبود بخشيدن به روند كار موجب مى گردد.
وزارت امور خارجه در سالهاى اخير اقدام به نشر كتبى زيرعنوان (مباحث كشورها و سازمانهاى بين المللى) كرده است تا پاسخ به نياز عمومى در شناخت كشورهاى جهان و ارتقاى دانش دست اندركاران سياست خارجى كشور داده باشد. پاره اى از اين كتب از تحقيق خوبى برخوردار است و بعضى ديگر درحد متوسط و تعدادى نيز آنچنان ضعيف و بى ارزش است كه افزون بر ضربه زدن به حيثيت و اعتبار مركز مطالعات وزارتخانه مزبور, موجب هدر رفتن عمر خوانندگان, از بين رفتن اموال و اشاعه اطلاعات نادرست مى گردد.
در اين مقاله به عنوان نمونه يكى از اين كتب مورد نقد و بررسى قرار مى گيرد, بدان اميد كه دست اندركاران نشر اين قبيل كتب توجّه بيشترى به حوزه مسؤوليّت خود داشته باشند. يادآورى اين نكته ضرورى است كه اگر كتاب از مركز ديگرى نشر مى يافت قطعاً ارزش مطالعه و نقد را نداشت.
.*.
كتاب اتيوپى, تدوين آقايان ابهرى و الموتى, چهل ويكمين نشريه از مجموعه (مباحث كشورها و سازمانهاى بين المللى) است كه در سال 1374 نشر يافت. اين كتاب در ده فصل تدوين شده است كه در ذيل فصل به فصل كتاب مورد نقد قرار مى گيرد. فصل اوّل: جغرافياى طبيعى و اوضاع اقليمى:
در اين فصل مؤلف موقعيّت جغرافيايى كشور را چنين بيان مى كند:
(اين كشور در نيمكره شرقى و نيمكره غربى قرار دارد كه جزء ممالك شمال شرقى قاره افريقا محسوب مى شود و حدود 900/221/1 كيلومتر مربع يعنى 962/469 مايل مربع مساحت دارد اتيوپى (حبشه) از شمال به سرزمين اريتره و درياى سرخ, از شمال شرقى به سومالى لند و باب المندب, از مشرق به سومالى لند, از جنوب به كنيا, از جنوب غربى به مغرب و سودان محدود است).
خواننده با مطالعه اين پاراگراف مى فهمد كه نويسنده از اصطلاحات اوّليه جغرافيايى ناآگاه است; زيرا اولاً تصوّر وقوع يك كشور در نيمكره شرقى و نيمكره غربى ممكن نيست, مگر آنكه كشورى دقيقاً در مسير نصف النهار فرضى گرينويچ قرار داشته باشد كه حتى در اين صورت هم چنين اصطلاحى به كار نمى رود. ثانياً اتيوپى از كشورهاى شرقى قاره آفريقا است و نه شمال شرقى. ثالثاً: درياى سرخ در شمال اتيوپى نيست, بلكه شمال شرقى آن قرار دارد. رابعاً: جيبوتى به عنوان همسايه اتيوپى كلاً ناديده گرفته شده است. خامساً: اتيوپى از مشرق و جنوب شرقى به سومالى متصل است. سادساً: اتيوپى از غرب به سودان وصل است و نه جنوب غربى. سابعاً: بين كشور مغرب و اتيوپى درازايى به عرض يك قاره (قاره افريقا) وجود دارد. ثامناً از محتواى كتاب چنين برمى آيد كه نويسنده هنوز اريتره را به عنوان كشور مستقل قبول ندارد تا بتواند همسايه اتيوپى قرار بگيرد. زيرا در صفحه سه جزء استانهاى اتيوپى مى شمارد و در فصل هشتم به تفصيل از آن بحث مى كند; در صورتى كه كتاب وى در خصوص اتيوپى است و نه اريتره.
در ذيل همين عنوان نويسنده از ساختمانهاى قديمى آديس آبابا و اماكن ديدنى آن بحث مى كند كه ارتباطى با عنوان بحث ندارد.
در ذيل عنوان آب و هوا از بلندى قله ها, وسعت درياچه ها و جزاير بحث مى كند كه هيچ مربوط نيست. در زير عنوان شهرهاى مهم از ارتفاع آديس آبابا از سطح دريا, قصر امپراتور معزول, لباسهاى بومى و محصولات كشاورزى سخن مى گويد. در ذيل عنوان (راه حمل و نقل) پس از مطرح ساختن دو جاده بزرگ چنين ادامه مى دهد ( امروزه راه آهن جايگزين آنها شده است. اعراب در قسمتهاى ساحل شرقى آفريقا خرابه هايى از سنگهاى تراشيده با ملات آهكى, همچنين سنگهاى مزارى از خود به جاى گذاشته اند كه تا به امروز باقى مانده است.…)
معلوم نيست آثار به جاى مانده از اعراب در تبيين (راه حمل و نقل) اتيوپى چه وظيفه بر عهده دارد كه چنين وسط ريل آهن جاخوش كرده است و عبارت مؤلف را نامفهوم ساخته است؟!
زير عنوان تسهيلات مسافرت هوايى اين عبارت را دارد: (190 فرودگاه كه 7تاى آن داراى باندهاى طولانى است و هواپيمايى ملى اتيوپى, خطوط خارجى: ايروفلوت… ولوفت تانزا.)
اين عبارت را چگونه بايد خواند تا معنى و مفهوم از خود داشته باشد بحث ديگرى است, سخن اين است كه آيا نويسنده در موقع نوشتن مى دانسته چه مى نويسد؟!
بى معناتر از اين جدولى است كه در مورد حمل و نقل ارائه كرده است! فصل دوم جغرافياى انسانى:
در ذيل عنوان (جمعيت, تركيب و پراكندگى آن) مى نويسد: (… جمعيت اتيوپى در سال 1979 بالغ بر 000/420/30 نفر (بيست و ششمين كشور جهان) بوده است كه اين مقدار امروزه به 501/868/39 نفر رسيده است…)
و در صفحه بعد (ص8) جدولى ارائه مى دهد كه جمعيت اتيوپى را در سال 1991, 400/917/49 نفر معرفى مى كند و در اين بين خواننده را در حيرت مى گذارد كه يك رقم ناقابل ده ميليون نفر جميعت در كجا گم شده است كه به حساب نيامده است.
و تحفه آنكه در ذيل همين عنوان مى نويسد (اسلام در قرن هشتم [؟] از طريق خليج فارس به اين نواحى راه يافت…) و معلوم نيست اين مباحث چه ارتباطى به بحث جمعيّت و پراكندگى آن دارد. بگذريم كه اسلام در قرن هفت ميلادى به آنجا راه يافته است و يا بنابر نوشته مؤلف در قرن اوّل هجرت (بنگريد به ص24) يا قرن يازدهم يا شانزدهم و هفدهم ميلادى (با جمع سطر 2 از ص9 س7 از ص11 و س8 به بعد ص23) كه اين دو نظر مؤلف همچون نظرش در پاراگراف فوق اشتباه است.
ذيل عنوان (رشد جمعيت) مى نويسد: طبق آخرين اطلاعات در سال 1994 نرخ زاد و ولد و مرگ و مير به قرار ذيل است. و آنگاه ذيل جدول نرخ زاد و ولد و مرگ و مير منبع آن را چنين مى نويسد: UN.World populairon .1991
گويا مؤلّف فكر مى كرد خواننده فارسى زبان به همان تاريخ فارسى اكتفا خواهد كرد و به منبع ارائه شده توجّه نخواهد كرد و به همين خاطر سه سال ناقابل را در ترجمه به تاريخ اضافه كرده است.
در ذيل عنوان (زبان و خط) مى نويسد: (عده زيادى از لغات عربى وارد زبان آنان شده است…)
خواننده كه تا اينجاى كتاب اسمى از زبان خاص اتيوپياييها نشنيده است نمى داند اين تعداد لغات عربى به كدام زبان افزوده شده است. جالب آن است كه بعداً هم نامى از زبان آنان را نمى يابد!
در ذيل عنوان (كشف و سابقه تاريخى اتيوپى) مى نويسد: (كسانى كه در مرحله اوّل قدم به خاك اتيوپى گذاردند چند نفر از تجّار و كشيشهاى پرتغالى بودند كه در خلال قرون شانزدهم و هفدهم از طريق درياى سرخ مسافرتهايى به اتيوپى كردند كه از آن جمله اشخاص زير را مى توان نام برد…)
خواننده وقتى اين قسمت را مطالعه مى كند نمى داند كه آيا نويسنده مفهوم (كشف) را نمى دانست يا آنكه اصحاب پيامبر(ص) كه در قرن اوّل هجرى به آن ديار سفر كرده بودند يا آنكه ايرانيانى كه در قرن هفت ميلادى پا به آن سرزمين گذاشته بودند در شمار (كسان) و آدميزاد به شمار نمى آيند. جالب آنكه نويسنده چندين بار تعبير كاشف را هم به كار برده است. فى المثل در صفحه11 مى نويسد: (… يادداشتهاى او [يونسان] در مورد راهنمايى كاشفين بعدى اتيوپى بى تأثير نبوده است…)
و در صفحه 12 مى نويسد: (… در واقع جيمز بروس بود كه اتيوپى را كشف نمود…)
معلوم نيست نويسنده اين عبارات را با آنچه در صفحه61 كتابش بدون دادن هر گونه نشانى از كتاب (گيتاشناسى كشورها) كپى كرده است, چگونه جمع مى كند؟ در صفحه مزبور چنين كپى كرده است: (از نظر تاريخى اين كشورها سابقه هزاران ساله دارد يونانيان از همان زمانها آن را اتيوپى مى ناميدند و در نزد مسلمانان حبشه نام داشت. تاريخ استقلال اين كشور از زمان تأسيس امپراطورى توسط منليك فرزند سليمان آغاز مى شود…) حال آنكه منظور از سليمان حضرت سليمان(ع) است.
در ذيل همين عنوان (كشف و سابقه تاريخى اتيوپى) در صفحه 13 مى نويسد: (…بعضى از اظهارات جيمز بروس درباره اتيوپى آن قدر عجيب بود كه هيچكس آنها را قبول نمى كرد. دوازده سال بعد از اين واقعه كتاب كاملى درباره مسافرتهايش به اتيوپى نوشت و مردم پذيرفتند كه گفته هاى بروس درباره اتيوپى عين حقيقت بوده است…)
آيا معناى اين جمله اين است كه انگليسيها آنقدر نادان هستند كه وقتى كسى سخنى بگويد نمى پذيرند, ولى اگر همان سخنان را بنويسد به عنوان عين حقيقت مى پذيرند! يا آنكه برهانى جديد به مجموعه براهين ادله به نام (برهان مكتوب) افزوده شده است! فصل سوم: جغرافيايى سياسى:
در اين فصل تحت عنوان (نقش تعيين كننده هريك از عوامل جغرافيايى و منابع طبيعى) بحث مفصلى را از قول سازمان ملل در معرّفى كشورهاى توسعه نيافته مى آورد كه ارتباط آن با مبحث جغرافياى سياسى اتيوپى فقط در حجيم كردن كتاب است. در همين باره يادآور مى شود كه (… برآوردهاى مربوط حكايت از آن دارد كه اين كشورها تا 1990 حداقل 20 ميليون تن كمبود مواد غذايى خواهند داشت…). حتماً نويسنده اميدوار است كه مردم در سال 1996 ميلادى به فكر بيفتند و راه چاره اى بجويند تا با آمدن سال 1990 غافلگير نشوند!
در ذيل عنوان (قحطى و خشكسالى در اتيوپى) مى نويسد: (اتيوپى به موجب شرايط آب و هوايى و كمى باران هنوز با كمبود شديد مواد غذايى روبرو است…) البته در موقع نوشتن اين سطور فراموش كرده بود كه در صفحه 2 نوشته است: (از نظر آب و هوايى و ميزان بارندگى ساليانه اتيوپى از شرايط نسبتاً خوبى برخوردار است.)
همچنين در ذيل همين عنوان در صفحه 20 مى نويسد: (… و حداقل به نيم مليون تن مواد غذايى براى مبارزه با قحطى و خشكسالى نيازمند است و 6/7 مليون نفر نيازمند كمكهاى اضطرارى مواد غذايى هستند…) از اين جمعيت گرسنه افزون بر 6مليون نفر تا رسيدن به صفحه بعدى كتاب از چنگال گرسنگى نجات پيدا مى كنند و فقط (… در اين كشور حدود 5/1 مليون نفر نيازمند مواد غذايي…) باقى مى مانند! فصل چهارم: اديان و مذاهب:
اين فصل كه در مجموع دو صفحه است چنان بى ربط و گنگ است كه بعيد مى نمايد خود نويسنده هم چيزى از آن درك كند. بگذريم از آنكه در اين فصل لازم بود اديان گوناگون و مذاهب مختلف و جلوه هاى دينى و آداب و رسوم مذهبى ارائه مى شد كه هيچ خبرى از آنها نيست. فصل پنجم: اوضاع اجتماعى فرهنگى و آموزشى:
در اين فصل ذيل عنوان ميزان باسوادها, در ادامه ارائه جدول آمار دانش آموزان و معلمان مى نويسد: (در زمينه هاى اقتصادى و فرهنگى نيز كشورمان كمكهاى بسيارى به اين كشور ارسال داشته است كه در ذيل مى آيد…) معلوم نيست اين بحث چه ارتباطى با ميزان باسوادهاى اتيوپى دارد و از آن گذشته تعبير (نيز) بحث را به كجا مرتبط مى سازد! فصل ششم: رسانه هاى گروهى:
در اين فصل مى نويسد: (وسايل ارتباط جمعى (طبق جديدترين آمار سال 1994) در واحد كيلومتر…) و آنگاه جدولى ارائه مى دهد كه مربوط به سالهاى 1988, 1989 و 1990 است و منبع آن را نشريه يونسكو معرفى مى كند.
معلوم نيست چرا نويسنده محترم از ارائه آخرين اطلاعات كه مربوط به 1994 است دريغ فرموده است. ممكن است كسى فكر كند شايد مؤلّف همان شيوه مربوط به نرخ رشيد جمعيّت را در اينجا به كار گرفته است. البته اين قلم گناه كسى را نمى شويد, چون ممكن است كه مؤلف فراموش كرده باشد!! فصل هشتم: حكومت سازمانهاى ادارى و سياسى:
همان گونه كه گذشت اين بحث به طور كامل از كتاب گيتاشناسى كشورها كپى شده است و مرسوم آن است وقتى عين عبارت كسى نقل مى شود بايد آن را مشخص و نشان دقيق محل نقل را يادآور شد كه مؤلف در هيچ قسمت از كتابش اين كار را انجام نداده است. چنانكه در همين فصل ذيل عنوان مهاجرت مسلمانان به حبشه در زمان پيامبر(ص) مطلب مفصلى نقل كرده است كه افزون بر بى ربط بودن آن با عنوان فصل هيچ گونه نشانى ارائه نشده است.
زير عنوان ساختار فعلى حكومت مى نويسد: (براى آفريقائيان كه كشورهاى ضعيف تر, جواتر و حتى ناهمگونتر زندگى مى كنند اين مسأله كه كشف دوباره سياست مبتنى بر قوميّت تا چه اندازه اى مى تواند مرگبار باشد كاملاً آشنا است.) اين عبارت مى رساند كه مؤلف واقعاً مفهوم و معناى (كشف) را نمى داند. در ادامه همين بحث مى نويسد: (… در سال گذشته, چريكهاى يك گروه ديگر شمالى, تيگره ايها, آديس آبابا را تصرّف كردند و به نام جبهه دمكراتيك انقلابى خلق اتيوپى, ميگستو هايله ماريام ديكتارتور را بركنار نمودند…). مراد مؤلف از (سال گذشته), 1991 است و اين چند سال ناقابل تخفيف داده شده است تا كسى فكر نكند كه نويسنده اين بخش را هم از جاى ديگرى كپى كرده است.
در همين فصل زير عنوان (جهاد عليه تسلط استعمارى مسيحيان حبشه) از قول مجله اكونوميست در مورد اريتره چنين مى آورد: (در حالى كه نيروهاى آزادى بخش اريتره بر ضد نيروهاى دولتى حبشه مى جنگند دولت حبشه افراد مشكوك را در هر كجا به دار مى كشد و دهات را آتش مى زند, كارشناسان اسراييلى نيروهاى كماندوى اتيوپى را براى نابودى مسلمانان مجاهد اريتره تعليم مى دهند و يا بدون ترديد نشان دهنده خطر توطئه ناجوانمردانه امپرياليسم مسيحى جهان يا صهيونيسم بين المللى بر ضد مسلمانان در سراسر قاره سياه و بويژه در اريتره است).
اين پاراگراف از آن جهت آورده شده است تا اثبات شود مجله اكونوميست, آن طور كه به غير انقلابى بودن مشهور است, واقعيت ندارد, بلكه بشدت ضد امپرياليسم و ضد صهيونيسم و از طرفداران پر و پا قرص اسلاميون اصولگرا و بويژه مجاهدان مسلمان اريتره است.
در همين فصل با آوردن بحثى تحت عنوان (آفريقا يك قاره اسلامى است) اثبات شده است كه مسلمانان در افريقا بيشتر از مسيحيان هستند و بى ارتباط بودن عنوان و مطالب ارائه شده با فصل هم هيچ دليلى بر قصد مؤلف مبنى بر مفصل كردن كتاب نمى تواند باشد!
در همين فصل ذيل عنوان (تعطيلات مذهبى) جدولى از درآمد سرانه, نرخ مرگ و مير متوسط عمر, تعداد پزشكان و پرستاران ارائه شده است تا بخش تعطيلات مذهبى هم بى جدول نباشد و مشخص شود كه كتاب علمى و مبتنى بر آمار است! فصل نهم روابط خارجى:
در اين فصل رژيم اتيوپى برخلاف فصل قبل نخست چهره انقلابى پيدا مى كند و مدافع حقوق حقه مردم فلسطين و ناميبيا مى شود (ص82), ولى در صفحه85 آلت دست امريكا مى گردد; زيرا امريكا در انديشه جلوگيرى از رشد اسلام است و (… دولت مسيحى اتيوپى مانند نگين انگشتر!! در ميان كشورهاى اسلامى) قرار گرفته است و بايد از آن دفاع كرد.
گويا مؤلف نمى داند كه نگين انگشتر وصف ارزشى است و مفهوم مثبت دارد. نويسنده در اين فصل رژيم (ژنرال نميرمى) را مجرى شريعت اسلام در سودان مى شمارد! فصل دهم روابط با جمهورى اسلامى ايران:
اين فصل نسبت به ساير فصول منظمتر تدوين يافته است. گرچه در صفحه 91 در حالى كه آقاى تامرات لاينه با رئيس جمهور ايران به گفتگو نشسته كميته سياسى دولت انتقالى اتيوپى كه بايد در اتيوپى به حلّ و فصل امور سياسى مى پرداخت پابرهنه وارد بحث مى شود و اصول كلّى سياست خارجى دولت مزبور را ترسيم مى كند.
نويسنده محترم در پايان زير عنوان منابع, نام 23 كتاب فارسى و دو كتاب انگليسى را بدون هر گونه اطلاعات كتابشناختى فهرست كرده است. اين نوع منابع دادن نه مرسوم و نه درست است و بهتر آن است كه مركز مطالعات وزارت خارجه شيوه نامه اى تدوين و در اختيار نويسندگانش مى گذاشت تا چنين اشتباهاتى رخ نمى داد.
آنچه گذشت مربوط به بررسى اشتباهات موجود در كتاب بود و ضرورتى در بحث از نواقص كتاب ديده نمى شود. زيرا كتاب و اطلاعات داده شده در آن مسأله اى را حل نمى كند تا گفته شود چه چيزى در كتاب وجود دارد و چه نواقصى است. در پايان توصيه مى شود براى حفظ حيثيت مركز ياد شده كتاب جمع آورى و به جاى آن اثرى ديگر استوار و سودمند تدوين و نشر گردد.


صفحه 7

معرفى‌هاى اجمالى


تاريخ و سفرنامه حزين. تحقيق و تصحيح: على دوانى, (انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى), 1375, 444ص.
شيخ محمد على حزين لاهيجى (1180ـ1103ق) عالم و شاعر و مؤلف پركار اواخر عصر صفوى از جمله نامدارانى است كه به چند لحاظ مى تواند مورد توجه قرار گيرد. او از خانواده اى مرفه و منسوب به خاندان سلطنتى بود و استعداد درخشانى داشت; لذا بخوبى درس خواند و نسبت به زمان خود بهترين استادان و بهترين كتابها را ديد. علاوه بر اين سير و سفرهايى كه از سى سالگى به بعد داشت, مشاهده شهرها و كشورهاى مختلف و برخورد با حوادث رنگارنگ, ذهن او را از تجارب سرشار ساخت كه در آثارش منعكس گرديده است.
بر روى هم آثار حزين با وجود كثرت به سه نوع قابل تقسيم است:
ـ تأليفاتى كه جنبه تعليقات يا رساله هاى مفرده در مسائل خاص علمى را دارد. به نظر اينجانب اين گونه آثار معمولى است و خيلى مهم نيست.
ـ سفرنامه و تذكرةالمعاصرين.
ـ ديوان اشعار.
درباره شاعرى حزين ما پيشتر اظهار نظر كرده ايم.(ر.ك: برگزيده اشعار سبك هندى, تأليف عليرضا ذكاوتى قراگزلو, مركز نشر دانشگاهى, 1372, ص393. خوشگو درباره حزين مى نويسد: (…به متقدمين, مثل سعدى و خواجه شيراز, و پاره اى به فغانى (علاقه) دارد و ديگر تازه گويان, مثل صائب و سليم و كليم, را وجود نمى گذارد) (ص127 مقدمه استاد على دوانى بر تاريخ و سفرنامه حزين لاهيجى) كه اين اظهارنظر يكى از معاصران حزين تأييدى است بر حدس و برداشت اينجانب.) به گمان اينجانب اگر او در ايران مى ماند پيشواى نهضت بازگشت مى شد. چون حزين با افراط كاريهاى سبك هندى در ايران و هند موافق نبوده است و خود در غزل دنباله رو نظيرى و شفائى و فغانى است, و آنجا كه نقّادان هندى بر او ايراد مى گيرند, در واقع بر اعتدال سبك او (بخوانيد: مخالف او با افراط كاريهاى اخير سبك هندى) ايراد مى گيرند.
درباره تذكره حزين و خصوصاً چاپ اخير آن مطالبى در شماره 40 صفحه42 آينه پژوهش از لحاظ خوانندگان گذشته است و در اينجا از سفرنامه و تاريخ حزين صحبت مى كنيم.
اين كتاب پيشتر در اصفهان به كوشش محمد باقر الفت چاپ شده بود (1332ش) اما اين چاپ هم از لحاظ نسخه اساس و هم از لحاظ تعليقات و مقدمه بر آن چاپ ترجيح دارد. نسخه اساس اين چاپ ميكروفيلم نسخه ايندناآفيس است كه به گفته مصحح محترم تفاوت اساسى ميان آن نسخه و نسخه چاپ اصفهان و نيز نسخه چاپ كانپور (1883م) وجود ندارد (ص54).
محقق دانشمند كتاب با استفاده از تذكرةالمعاصرين حزين و ديگر مظانّ مربوطه, مقدمه پر فايده و تعليقات سودمندى بر كتاب نگاشته اند كه فايده آن را دو چندان مى سازد; به طورى كه فضاى فرهنگى اواخر صفويه براى خواننده كتاب بخوبى تصوير مى گردد.
ملاحظه مى شود كه با وجود كم التفاتى حكومت اواخر صفوى با اهل حكمت و عرفان باز هم عده معتنابهى عالم حكمى مشرب و عرفانى مسلك در اصفهان و ديگر نقاط ايران مى زيسته اند و به تدريس و تأليف مشغول بوده اند; چنانكه بيشترين استادان حزين و نيز پدر حزين و خود حزين را مى توان از اين زمره عالمان ربّانى به حساب آورد.
حزين به عنوان يك مطلع درجه اول (كسى كه با شاه سلطان حسين و شاه طهماسب مى توانسته است حرف بزند و مورد مشورت قرار گيرد) و نيز به عنوان يك آدم صاحبنظر, سقوط صفويه را ناشى از بى لياقتى آنان و طبق معمول (تقدير) مى داند. بايد گفت اتفاقاً مسأله سقوط صفويه از ديرباز مورد بحث و مداقه خودى و بيگانه بوده و عموماً نظر بر اين است كه قشرى انديشى و فشار بر اقليتها در اواخر صفويه يكى از عوامل قيام افغانها و توفيق آنان در براندازى بوده است. بايد قيام افغانها را قيام يك اقليت داخلى تلقى نمود نه حمله خارجى. ملاحظه مى شود كه گبرهاى مسير كرمان و يزد هم به افغانها كمك كردند, و آن سياست قديم صفويه ـ كه از گرجيها و ارمنيها به عنوان قشون مورد اعتماد شخص شاه استفاده مى كردند ـ اين بار مؤثر نيفتاد, بلكه اثر معكوس داشت. وضع داخلى هم خيلى خراب بوده است. كسى بخواهد بفهمد كه اختلاف طبقاتى و فساد مالى و اخلاقى به چه درجه اى رسيده بود, بايد رستم التواريخ را به دقت بخواند. به نظر اينجانب اين كتاب ـ گرچه در اصالتِ آن ترديدى ابراز شده است(ظاهراً دكتر عبدالحسين زرين كوب در جايى نسبت به اصالت رستم التواريخ ابراز ترديد كرده اند. به نظر اينجانب از بعضى موارد اين كتاب بوى دستكارى مى آيد, ولى در اصالت كل آن ترديد موجّه نيست) ـ به لحاظ تاريخ اجتماعى قرن دوازده و سيزده سند كم نظيرى است و كليات آن با مقايسه ديگر آثار ادبى و تاريخى تأييد مى شود. حداكثر اين است كه اگر بعضى جاهاى رستم التواريخ را همچون يك رُمان تاريخى تلقى كنيم, باز هم از حُجيّت آن در بحث تاريخ اجتماعى نمى كاهد. البته تاريخ و سفرنامه حزين نيز به طور غير مستقيم فساد مالى و اغتشاش ادارى و بى كفايتى دوره شاه سلطان حسين را كمابيش نشان مى دهد.
ديگر از نكات مثبت تاريخ و سفرنامه حزين آن است كه جنبشهاى مردمى و مقاومتهاى دفاعى مردم را منعكس مى سازد. شخص حزين در بعضى از اين حركتها شركت داشته است. آنچه اين قسمت را با ارزشتر مى سازد اين است كه نشان مى دهد فرضاً اگر هم نادر افشار برنمى خاست, از ميان جنبشهاى خود به خودى, مردم نادر ديگرى پيدا مى شد و وحدت ملى و قدرت مركزى را باز مى گردانيد.
نقطه ضعف مهم حزين در سفرنامه و تاريخ,چنانكه محقق محترم اشاره كرده اند, اين است كه تعصب و نظر شخصى اش را در تاريخ اعمال مى نمايد و اصولاً از آغاز ديدش نسبت به نادر خصمانه است. به گمان اينجانب اين يك ديدگاه يكطرفه و غير منطبق با واقعيتهاى تاريخى بوده و چون عده زيادى (صفوى گرا) بوده اند, با آنكه دوران صفوى فى الواقع تمام شده بوده است(شاهد قضيه اينكه معصوم على شاه و مريدانش نتوانستند نهضت شبه صفوى خود را پيش ببرند. فتأمّل!), لذا نادر را كه در آغاز يك مرد مردمى و يك قهرمان ملى بود, نپذيرفتند. مگر گناه نادر چه بود؟ اينكه طهماسب عياش يا پسر سه ساله اش حق حكومت ندارد, حرفى است منطقى. اينكه رئيس حكومت همان كسى بايد باشد كه نيروهاى مردمى و نجاتبخش او را قبول دارند, باز هم حرفى است منطقى. حتى حرف نادر در مورد اتحاد اسلام ـ كه الآن هم ما همان را مى گوييم ـ حرف بدى نبود. تازه در قرن ما بود كه شلتوت مذهب جعفرى را به رسميت پذيرفت. نظر نادر اين بوده است كه اختلاف اقوام مختلف در ايران (كرد و بلوچ و فارس و ترك و افغانى و ازبك و عرب و لر…) از بين برود و ضمناً همسايگان نيز بهانه اى در دست اندازى به ايران نداشته باشند. دولت روس به عنوان يك قدرت داشت قد علم مى كرد و نادر صلاح مى دانست كه ما با عثمانيها جنگ نداشته باشيم. اگر متعصبان صفوى گرا درست مى انديشيدند, مى بايد نادر را در افكارش ـ كه اساساً درست بود و احتمالاً در اجرا و عمل اشكالاتى پيدا مى كرد ـ كمك مى كردند. مع الاسف حمله به سياست مذهبى نادر ـ كه دويست سال بعد از او اميركبير و سپس سيد جمال هم همان حرف را مى زدند ـ از سوى بعضى روشنفكران معاصر هم تكرار مى شود (براى مثال ر.ك: مقدمه و تعليقات الكواكب المنتشره فى القرن الثانى بعد العشرة, تأليف شيخ آغا بزرگ طهرانى). در حالى كه بايد حساب نادر منتخبِ شوراى دشت مُغان را با نادرى كه اواخر كارش به ديوانگى مفتضحانه كشيد, جدا كرد, و در اين مورد تاريخ عالم آراى نادرى محمد كاظم مروى سند ارزشمندى است. و يكى از علل تغيير حالت نادر همين برخورد غير منصفانه صفوى گرايان با او بوده است.
در هر حال سفرنامه و تاريخ حزين نظر به اينكه از زبان يك شاهد است و نوشته كسى است كه ارزش كلمات را مى شناخته, خواندنى است; بويژه آنكه توضيحات مفيدى هم بر آن افزوده شده باشد.
متأسفانه بعضى اغلاط چاپى ملاحظه مى شود كه دامنگير اكثر كتب چاپ ايران است; از جمله: ص175, س11 ورد (ص: درد) ص362, س12 زمحمل (ص: كه مخمل) ص361, س6 اهيمت (ص: اهميت).
در مورد سيد نورالدين بن سيد نعمةالله جزايرى (ص215 چهار سطر به آخر) بايد گفت اين سيد نورالدين مؤلف كتاب الفروق اللغويه است.
رباعى زيباى زير از عرفى شيرازى (م 999) است, نه ملاصدرا (م1050)
آنان كه غم عشق گزيدند همه
در كوى شهادت آرميدند همه
در معركه دو كون فتح از عشق است
هرچند سپاه او شهيدند همه
(ديوان عرفى, ص444).
بايد دانست كه ملاصدرا جاى ديگر هم از اشعار همشهرى متفكرش عرفى نقل كرده است; چنانكه در مبدأ و معاد (متن عربى) در حاشيه به خط خود نوشته بوده است: (قال العرفى الشيرازى:
فقيهان دفترى را مى پرستند
حرمجويان درى را مى پرستند
برافكن پرده تا معلوم گردد
كه ياران ديگرى را مى پرستند)
(مبدأ و معاد, ترجمه فارسى احمد بن محمد حسين اردكانى, مركز نشر دانشگاهى, 427).
ضمن توصيه به اهل تحقيق در باره مطالعه دقيق تاريخ و سفرنامه حزين, توفيق محقق و مصحح محترم كتاب را در ادامه خدمات علمى و فرهنگى آرزومنديم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو النفحات الالهية, صدرالدين قونوى. مقدمه و تصحيح و ترجمه محمد خواجوى. (چاپ اول, تهران, انتشارات مولى, 1375. 279 « 266 ص.
عرفان اسلامى ملهم از منابع دينى و در مرحله اوليه خود بيشتر رنگ عملى داشته است. عارفان و اهل مكاشفه, طى سير و سلوك را براى رسيدن به مقام ربوبى و فناى در آن لازم مى شمردند و سعى در انجام دستورات شرعى براى تزكيه نفس را وجه همت خود قرار مى دادند. در دوره دوم, عرفان به دست محيى الدين عربى به شكل علمى روشمند مدون شده و با محور واقع شدن (توحيد) و (ولايت) يكى از مراتب معرفتى را در جهان اسلام به وجود آورد.
ابوالمعالى صدرالدين محمد بن اسحق بن يوسف بن على قونوى, ملقب به شيخ كبير, در سال 607 هجرى متولد شد و بعد از طى مدارج علمى, تحت سرپرستى ابن عربى مسائل عرفانى را آموخت. وى بعد از ابن عربى به تدريس مباحث ذوقى و حكمى پرداخت و شاگردانى چون مؤيدالدين جندى (شارح اول فصوص), سعيدالدين فرغانى (شارح تائيه ابن فارض), عبدالرزاق كاشانى (شارح فصوص) و عفيف الدين تلمسانى (شارح منازل السائرين) را تربيت كرده است. صدرالدين قونوى در جهت تنظيم و تدوين مباحث عرفانى به روايت ابن عربى تأليفاتى از خود به يادگار گذاشته است كه عبارتند از: 1ـ مفتاح غيب الجمع والوجود 2ـ كتاب الفكوك 3ـ كتاب النصوص 4ـ اعجاز البيان فى تأويل ام القرآن 5 ـ النفحات الالهيه 6 ـ شرح اسماء الحسنى و… كه با نوشته هاى منسوب به او نزديك به چهل عنوان را در بر مى گيرد. صدرالدين در سال 673 دار فانى را وداع گفت.
النفحات الالهية محصول سى و اندى سال مكاشفات و واردات و مخاطبات غيبى صدرالدين قونوى است كه توأم با مطالبى شگفت و آرائى عجيب بوده و همچون ديگر آثار قونوى آن را در هاله اى از ابهام و رموز عرفانى پيچيده است.
مسائلى چون ختميت (ولايى) ـ محبت توحيدى ـ انسان كامل و ذكر مكاشفاتى در خصوص تجلى الهى بر مؤلف و درج رؤيايى از شيخ خود كه تحقق به كيفيت شهود دائم ابدى را از او مى خواهد, از مطالب نمادين نفحات الهيه به شمار مى رود كه در طى پنجاه و يك نفحه و چندين مكتوب جاى دارد. اكنون با نگاهى گذرا به برخى (نفخه)هاى كتاب محتوى آن را تا حدودى مى نمايانيم.
قونوى در ابتداى كتاب به وجه تسميه كتاب نفحات پرداخته و آن را مأخوذ از حديث نبوى(ص) دانسته كه فرمودند: (ان لربكم فى ايام دهركم نفحات من رحمته الا فتعرضوا لها). قونوى سپس به بحث در شناخت كيفيت تعرض و انواع و اقسام كلى آن پرداخته و برحسب آگاهى خود در اين مجموعه گرد آورده است.
(در نفحه اول درباره شئون الهى و سفر به سوى خدا و منازل آنها سخن مى گويد و مى گويد: بزرگترين شأن الهى ظهورش به صورت انسان كامل الهى مى باشد كه اسم (الاول) به سبب ظهور سابق برايش ظهور يافته بود و اسم (الاخر) به حكم متأخر دوم برايش ثبوت يافت, و حكم (الازل) و (الابد) به واسطه اين دو حكم ظاهر گشت و وسط بين دو طرف تعيّن يافت.)
نفحه دوم در برخى از اقساط فاتحه است. (ص12ـ11). نفحه سوم مكاشفه اى ربانى است كه در سال ششصد وشصت وشش براى قونوى واقع شد كه حاوى اصولى چند از معرفت الهى و اتحاد و راز حروف و كلمات و سوره ها و آيات و كتابهاى آسمانى و ديگر تنزلات است. (وى در اين مكاشفه وجود عام و منبسط را مشاهده كرده كه نورى ذاتى و تابنده بود كه بر شئون الهى گسترش يافته است) (ص13ـ12).
نفحه چهارم در راز بيان الهى كه پيش از اين تو را كه چيزى نبودى آفريده ام (9ـ مريم) و محققاً بر آدمى مدتى از روزگار گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود (1ـ دهر) سخن گفته كه آيا بين آن دو فرقى هست؟ و پاسخ آن را به زبان ذوق و فيض وهبى ـ نه به تكلف فكرى و علم اكتسابى ـ داده و در منازله اى الهى كيفيت آگاهيش را بر حقيقت علم و مراتب تفصيلى و لدنى و درجات صاحبان آن علم و حاملان آن را بيان مى دارد.(ص34ـ14).
نفحه هاى پنجم و ششم تعريف حقيقت علم است و حاوى راز قدر و صورت تلقين حجت حقيقى كه ضمن واردى در سال ششصد و شصت وسه واقع شده است. (ص48ـ35).
نفحه هشتم در راز محبت محبوب به محب و راز محبت محب به محبوب است و در نفحه نهم در راز انگيزه هاى محبت و عشق سخن مى گويد كه نتيجه اشتراك و مناسبت در برخى از افعال و يا حالات و يا مرتبه است.
نفحه دهم در برخى از رازهاى مفاتيح غيب و مخاطبات بين حق تعالى و مخلوق است. در اين نفحه از حقيقت كلام حق تعالى به زبانهاى مخاطبات و تنزلات كه در كتابها و صحايف آسمانى آمده سخن رفته است. در اين نفحه خواننده راز رسالت رسولان و بهره اوليا و صالحان و مؤمنان و گمراهان را خواهد خواند. (ص79ـ65).
نفحه يازدهم در انواع القاءهاى ملكى و شيطانى و آنچه قابل اعتماد است و آنچه قابل اعتماد نيست و آنچه موقوف است بر عرضه بر شيخى كه داراى تحقيق تام است. (ص81 ـ 80).
نفحه دوازدهم در حقيقت فيض ذاتى است كه زايد بر كمال ذاتى است و از پُر شدن از او صادر شده است. (ص84 ـ 82).
نفحه چهاردهم در كيفيت شناخت حق تعالى است كه از انحاى مختلف شناختها كادم درست و بجاست و آن اينكه حق تعالى به تجلى اى بى ترتب و كيف به او جلوه كند; به گونه اى كه اين شهود مستلزم معرفتى شود كه بر حال معينى وارد نشود. (ص104ـ102).
نفحه يازدهم در بيان حقيقت تدبر الهى است كه عبارت از توجهى الهى است به سرّ عبدانى و توجهى عبدانى به حقيقت الوهى به سوى امر مشهود حالى كه معلوم مشهود ازلى و آنى است. بيان راز حمد و راز حجابهاى نورانى و ظلمانى كه سلبى عدمى است از مطالب ديگر اين نفحه مى باشد. (ص106ـ 105).
نفحه شانزدهم در بيان راز يارى گرفتن از حق تعالى و راز بقا و فنا و دوام و انواع اعتدالات خالص. (ص112ـ107).
نفحه هفدهم در سببهاى تأثير و شرطهاى تسخير از هر مؤثر و مسخر است كه دقايقى ارزشمند را در طى دو نكته بيان داشته كه عبارت است از بودن بنده با حق و مشاهده خواص و حق را. (ص114ـ113).
نفحه هجدهم در بيان مكاشفه اى است كه حق تعالى را بدون كيف و وضع با حضور شيخش مشاهده كرده و اعجاب شيخ از حضور او در اين مشهد. (ص117ـ114).
نفحه نوزدهم در مراتب مردمان از حيث صورت و معنى است كه بين اين مراتب كلى تركيبهايى است كه بدانها درجات اهل سعادت مشخص مى شود و بدانها تفاوت منازل و حالات آشكار مى شود.(ص119ـ 118).
نفحه بيستم در اغلاط اهل كشف در مكاشفات و وارداتشان است كه مواقع غلط و موجبات آن را بيان مى دارد.(ص121ـ120).
نفحه بيست ويكم در شناخت اسماء و احكام وجوب و امكان و مرتبه كمال و نقصان و مركز دايره وجودى و مرتبتى و اختصاص آن به انسان كامل جامع محيط شامل است.(ص122).
نفحه بيست ودوم در راز حكم است با اختلاف انواعش, و نيز بيان راز قَدَر و پيش بودن علم و بيرون رفتن از اسماء و صفات و خويشتندارى از قيد حالات و مقامات و نيز راز اعيان و شئون الهى و كونى و راز حقيقت و مجاز و ماندن و سفر كردن و اينكه هر چيزى در آن همه چيز هست.(ص124).
نفحه بيست وچهارم در شناخت صفات الهى از جهت سلب و اثبات است و اينكه صاحبان بينش از اهل نظر و كشف متفقند كه از حكم طبيعت جز آنچه در برخى از صورتهاى طبيعى تعيين يافته و ادراك كرده اند چيزى ظاهر نشده و آنچه از آنان پنهان مانده بيشتر از چيزى است كه بر ايشان آشكار شده است. (ص131ـ128).
نفحه بيست وپنجم در بيان انسان تقى نقى است كه جز حق در قلبش نمى گنجد, يعنى چيزى غير حق در آن نمى گذرد و جايى براى بودن غير در آن باقى نمى ماند. اين نفحه حاوى مطالبى ديگر در ذيل بارقه اى از نفحه اى كلى است كه در بيان شهود محقق بر مشاهده كننده است كه حكم بر گواهى دادنِ بر مشهود مى كند, و او گرچه به شهود محقق واحد مشهود است, ولى اين گواهى حالى است نه تعقلى. (ص138ـ134).
نفحه بيست وششم در كشف راز علم و حقيقت آن از جهت نسبتش به حق و به غير حق ـ در تمام مراتب الهى و كونى ـ است.
نفحه بيست وهفتم در بيان راز علم ذاتى و اول بودن آن است و مرتبه دوم مرتبه ذكر است كه آن حضور عالم است به آنچه قصد استجلا و آشكاريش را به گونه معين از بين معلوماتش دارد.(ص150).
نفحه بيست وهشتم در بيان علت محال بودن احاطه به شناخت حق است.(ص151).
نفحه بيست ونهم در بيان واردى است كه خبر داد هيچ انسانى در جهان نمى ميرد, مگر آنكه حق تعالى او را به انسانى مى ميراند. يعنى سبب مرگش را ناگزير انسانى ديگر قرار مى دهد ـ مگر كاملان ـ كه مرگ كامل به اختيار خودش است.(ص152).
نفحه سى ام در بيان واردى است از جانب حق كه خداى را رازهايى است كه آنها را از رسولان ـ زمان دعوت و حال بعثتشان ـ پوشيده, ولى هنگامى كه وظيفه دعوت تمام شد و احكام آن در اواخر زمان رسولان مقرر گشت, حق تعالى آنان را بدان اسرار شناسا و عارف مى گرداند.(ص152).
نفحه سى ويكم در بيان خواطرى است كه داراى حكم و اثرى نافذند و آنها فرمانهاى حق تعالى هستند, و امر عبارت است از هر تجلى اى از تجليات جمع الهى كه به رنگِ حكمِ توجهِ خداوند به هر امر خاصى كه اراده ظاهر كردن عينش را دارد درمى آيد.(ص154).
نفحه سى ودوم در بيان اين است كه هيچ حكمى از احكام كه به هركس نسبت داده مى شود نيست جز آنكه ظهورش موقوف بر اصلش مى باشد.(ص160).
نفحه سى وسوم درباره قطب است كه قلب وجود كونى و آينه تجلى ذاتى كمالى احدى است, و امامان به منزله دو ركند كه از باطن قلب بيرون مى آيد و از آن دو تمام رگها در بالا و پايين منشعب مى شود و دو تجويف قلب دو مثال است براى دو مرتبه دو امام.(ص163).
نفحه سى وچهارم در بيان راز قبول بزرگان آزارها راست كه استيلاى بلاها بر ايشان, بيشتر از غير ايشان است.(ص165).
نفحه سى وپنجم در مناجات با پروردگار است كه زبانى خاص دارد كه اختصاص به حضرت شيخ قدس سره دارد.(ص168).
نفحه سى وششم در بيان دسته اى از رازهاى سلوك و سفر و راز بطون و ظهور و جمع و تفصيل در مراتب الهى و كونى, و آنچه بين آن دو از اسماء و صفات و نسبتها و اضافات كه هست مى باشد.(ص170).
نفحه سى وهفتم در بيان راز تذكر و يادآورى انسانى و فراموشى, و راز تدبر و تفكر, و حال كاملان از خليفگان حق و حكمشان, و نيز حكم ارواح جزئى, و فرق بين كاملان و غير آنان از مردمان در اين امر مى باشد. (ص174).
نفحه سى ونهم در بيان راز سركشى آدم و انكار و فراموشى و فريب اوست كه در تمام فرزندانش سرايت كرد و رسول خدا(ص) فرمود: تمام فرزندان آدم دنبال خوشى اند.(ص180).
نفحه چهل ودوم در بيان راز مناسبت و انواع آن و صورت ارتباط حق تعالى به عالم و ارتباط عالم به حق تعالى و راز اثر بخشى او در موجودات و راز اثرگذارى بعضى از موجودات در بعضى ديگر است.(ص191).
نفحه چهل وسوم در بيان راز مجازات, يعنى پاداش و كيفر دادن كلى و منبع و اصل و انواع و تفاصيل آن است.(ص199).
پس از اين چهل وسه نفحه چندين نامه و مكتوب است كه حضرت شيخ به برخى از دوستان و يا مشايخ منسوب از جانب خويش نگاشته كه همچون نفحات حاوى مطالب ارزنده علمى و است.
پس از اين هشت نفحه ديگر است, كه روى هم پنجاه و يك نفحه مى شود. نفحه چهل وچهارم در راز عفو و بخشش و مغفرت و آمرزش و آنچه موجب آن دو مى شود و نيز فرق آن دو است.(ص229).
نفحه چهل وپنجم در اشاره به بعضى از رازهاى آيه قرآن است.(ص230).
نفحه چهل وششم در بيان شناخت تعين اول است و اينكه تمام تعينات و احكام و اسماء و صفات و غير اينها به آن استناد پيدا مى كنند.(ص233).
نفحه چهل وهفتم در بيان شناساندن سخن رسول خدا(ص) است كه: خدا بود و با او چيزى نبود, قونوى گويد: اين شناخت برايم در مشهدى شگفت حاصل گشت. (ص236) و سپس به بيان اصول چهارگانه اسماء مى پردازد.
نفحه چهل وهشتم در مراتب علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين است و نفحه چهل ونهم در بيان حصر مراتب ادراك است كه معرفت علم و تعقل و فكر و تصور و فهم و احساس با حواس ظاهرى و باطنى با اختلاف انواع و مراتب آن در وى مندرج است. (ص240ـ239).
نفحه پنجاهم در بيان راز ادراك و حصر مراتب كلى مشترك آن از جانب حق و آنچه از آنها به حق تعالى اختصاص دارد و آنچه به خلق مخصوص است, مى باشد. (ص242).
نفحه پنجاه ويكم در بيان راز مرتبه تصديق است كه تابع تصور مى باشد. (ص247).
النفحات الالهية قبلاً به سال 1316 هجرى توسط مرحوم شيخ احمد شيرازى با اغلاط بسيار و تحريف و تصحيف, چاپ سنگى شده بود (مصحح آن نسخه را با علامت (ط) در پانوشتها آورده است). نسخه اى ديگر از اين كتاب كه مورد استفاده مصحح قرار گرفته, متعلق به كتابخانه درگاه مولانا در قونيه است كه در قرن نهم نوشته شده است. بالاخره نسخه اى ناقص نيز كه در كتابخانه سلطنتى آلمان بوده, مورد مراجعه مصحح بوده است.
جناب آقاى خواجوى كتاب النفحات الالهية را همانند ديگر تحقيقات و تصحيحات خود, ترجمه كرده و جداگانه (با متن) به چاپ رسانده اند. على عطائى فرهنگ داستان نويسان ايران. حسن عابدينى. تهران, كاوش, 1374, 254ص, رقعى.
در شماره 22 و23 نشريه وزين جهان كتاب, نقدى از آقاى فرّخ امير فريار درباره كتاب فرهنگ داستان نويسان ايران, نوشته حسن عابدينى, درج شده بود كه تا اندازه اى نكاتى را در باره اين كتاب, بويژه نقاط قوّت آن را, اشاره كرده بود. نگارنده نيز با ديدن اين كتاب به نكاتى برخورد كه شايسته ديد با ايشان و بهره وران كتاب در ميان نهد, امّا با ترديد قلم به دست گرفت و دليلش آن بود كه مى ترسيد با نوشتن اين نقد مايه دلسردى آقاى عابدينى و ديگران را فراهم كرده و ديگر كسى رغبت به كار مرجع نگارى, كه اتفاقاً از پرزحمت ترين كارها و كم سودترين كتابهاست, پيدا نكند. امّا اعلام مى دارد كه به هيچ گونه قصد ويرانگرى در ميان نيست و ارزش كار آقاى عابدينى بيش از آن است كه با اين چند نكته خدشه دار شود.
1ـ نام بسيارى از داستان نويسان از قلم افتاده است, بويژه نويسندگان شهرستانى; نمونه: استاد مطهرى, جمال صادقى فيروزآبادى (نگين بدل) محمّد تقى عسكرى كامران (ننه زهرا و پسرش, 1369) محمود حيدريه زاده (نينوا, 1357, چكيده) ابرقويى, مهدى شيدرنگ (مرغ تخم طلا), مهمتر از همه مهدى آذر يزدى, نويسنده نامى قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب.
2ـ ارجاعات در كتاب ناقص است. ر.ك به ذيل: على اسفنديارى, انصاف پور, مهرداد اوستا, نظيف پور…
ص172, ذيل كاظمينى, بايد قبلاً ارجاعى از غلامرضا انصاف پور (ص44) مى داشت. ص213 نظيف پور, ناصر, بايد به ناصر ايرانى ارجاع مى شد. نيز در ص44 ذيل اوستا كه بايد از يار احمدى به اينجا ارجاع مى شد. و در ص216 بايد نام نيما مى آمد.
3ـ بسيارى از شرح حالها ناقص است. مؤلّف حتى به خود زحمت نداده كه به همان كتابهايى كه نامشان را در فهرست منابع آورده, نگاهى كند. در اين كتاب به نامهايى برمى خوريم كه بعيد مى نمايد در جايى شرح حالشان نباشد; نمونه:
ص45 . عبدالحسين آيتى. ذيل آيتى و آواره در بسيارى از كتابها و تذكره ها شرح حالش آمده است. حتى در لغت نامه دهخدا, نام اصلى اثرش, (سياحت نامه دكتر ژاك) و در سه جلد به ترتيب زير است: سه گمشده, سه فرارى و سه عروس. وى چندين كتاب ديگر, از جمله تاريخ يزد, فرهنگ آيتى, اشعه حيات و غيره دارد. (ر.ك تذكره شعراى يزد, ص228).
ص36 . محمّد على افراشته. نامش محمّد على رادباز قلعه اى بوده و بعدها خود را افراشته ناميد. برگزيده آثار نثر و شعر وى چاپ شده و شرح حال مختصرى در مقدمه كتاب برگزيده اشعار فارسى و گيلكى, گردآورى م.ا. به آذين (محمود اعتمادزاده), انتشارات ذيل, 1358 است. اخيراً نيز محمود پاينده لنگرودى مجموعه اشعارش را چاپ كرده و كتاب ديگرش (مفتخور الاعيان) است.
ص49. فريدون بدره اى, مترجم سفرنامه جكسون و…
ص177. حسين كوهى كرمانى, سردبير روزنامه صبا و گردآورنده ترانه هاى روستايى و…
ص188. شيخ ذبيح الله محلاتى, مؤلف كتاب اختران تابناك.
ص190. نصرت الله محمودزاده و مرتضى سرهنگى نويسنده داستانهايى در باره جبهه و جنگ ايران و عراق.
ص99. على دوانى نويسنده مفاخر اسلام.
ص203. آيت الله ناصر مكارم شيرازى.
ص207. على موسوى گرمارودى. سردبير گلچرخ.
ص209. عبدالحسين ميكده.
ص213. سيد على صالحى (خسرو نسيمى).
ص217. على وافى.
ص44. مهرداد اوستا, نام مستعار غلامرضا ياراحمدى است و بايد ارجاع از نام حقيقى به مستعار مى داشت. آيا شرح حال وى در هيچ جا نيست! كمتر تذكره شعراى معاصر است كه نام او و شرح حال و ذكر آثارش نباشد. يادنامه وى را فصلنامه تاريخ و فرهنگ معاصر چاپ كرده است.
ص61 . نصرت اللّه پور افكارى. نه تنها شرحى از وى نيست, بلكه هيچ اشاره اى به دهها كتاب تأليفى و ترجمه اى وى نشده است.
ص76. ابوالقاسم جنّتى عطايى. بدون شرح است و نامى از ديگر آثارش نيست. اگر آقاى عابدينى به خود زحمت مى داد و نگاهى به فهرست كتابهاى چاپى فارسى مُشار مى انداخت, نام ده اثر ديگرش را مى يافت و نيز در مؤلّفين كتب چاپى شرح حالش را.
ص102. نام ذكاوتى, عليرضا است.
ص110. عليرضا ريحان يزدى, شرحى از او در مجلّه آينده, ج15, ش1و2 (1368): 136 و كتاب آينه دانشوران, تصحيح ناصر باقرى بيدهندى, تذكره سخنوران يزد: 545 و تذكره شعراى يزد: 196 درج است.
ص122. نام كوچك مرحوم سهيلى خوانسارى, (احمد) است. او سالها مدير كتابخانه ملك تهران بود و به همّت وى كتابهاى زيادى, همچون: ديوان خواجوى كرمانى, ديوان مهستى گنجوى, تاريخ نگارستان و… چاپ شد. (در فهرست كتابهاى چاپى نام 18 اثر او آمده است.) شرح حالش در مؤلّفن كتب چاپى و مجله ٌآينده درج است.
ص128 ـ درباره دكتر شريعتى تنها به ذكر يك سطر بسنده شده است! آيا شرحى از او در جايى نيست!؟
ص138ـ نام كتاب داستانى صُبحى براى كودكان, عمو نوروز است كه در سال 1350 به وسيله انتشارات اشرفى چاپ شده است.
ص144ـ بزم ايران تأليف طباطبايى يزدى, داستان نيست كه نام وى را جزء داستان نويسان آورده است!
ص157ـ كيست كه نداند نام رضا زاده شفق, (صادق) است. او را همگان با تاريخ ادبياتش مى شناسند. اگر مؤلف به خود زحمت داده بود و حتّى روى جلد كتاب تاريخ ادبيات ايران را مى ديد, نامش را مى يافت, حتى اگر فهرست كتابهاى چاپى مشار را هم نداشت! در فهرست مشار حداقل نام بيست اثر او آمده است.
ص175. نام درست كتاب كريم كشاورز, فى مدة المعلومه است. وى داستان ديگرى به نام يادداشتهاى حسنك يزدى در سفر به گيلان (بنگاه ترجمه و نشر كتاب) دارد.
ص186. فاطمه متّقى شاعر نيز است و ديوانى به نام حديث عشق دارد و در آنجا شرح حالش وجود دارد.
ص208. مصطفى ميرتقى, حداقل ده كتاب ديگر دارد كه چندين جلد داستان است. در سال 1369 كتابى از او با عنوان (خاطراتى از زندگى من) چاپ شده است.
4ـ بسيارى از نامهاى مستعار نيامده و بسيارى از ارجاعات ندارد. مثلاً: كنارنگ (محمد على اسلام ندوشن), هادى صداقت (صادق هدايت) و ارجاع همراه به همراهيان, رخ به همايونفرّخ, سخنيار به مسرور, دخوبه دهخدا, شكوه فرهنگ به شكوه ميرزادگى, سيد على صالحى به خسرو نسيمى (در اين باره بهتر مى بود شرح حالش ذيل نام اصلى يعنى صالحى مى آمد.)
آنچه آمد, تنها يادداشتهايى سردستى بود كه هنگام تورّق اين كتاب فراهم شده, وگرنه چنانچه سعى مى شد, كاستيها و كمبودهاى ديگرى نيز برشمرده شود و توضيحات تكميلى هم مى آمد.
حال كه مؤلّف اقدام به اين كار سترگ, كه به گفته آقاى فريار (كار يك تن نيست), نموده است, خوب بود يا با حوصله و دقّت بيشتر نواقص را برطرف مى كرد و يا عجالتاً بر آن نام (گزيده فرهنگ داستان نويسان ايران) مى نهاد تا بعدها با تكميل آن زيبندگى نام فعلى را مى يافت. حسين مسرّت تاريخ و عقايد اسماعيليه. فرهاد دفترى. ترجمه فريدون بدره اى, (انتشارات فرزان روز, چاپ اول, 1375) بيست ودو« 947ص, وزيرى.
موضوع ملل و نحل و شناخت آراء و عقايد فرقه هاى مختلف از مسائلى بوده كه همواره مورد بحث و فحص دانشمندان بوده است. برخى از اين كتابها كه امروزه به فرقه شناسى تطبيقى خوانده مى شوند, جنبه توصيفى دارد و صرفاً به روايت و گزارش آراى فرقه ها و سير تاريخى آن مربوط است.
بحث از عقايد فرقه اسماعيليه و شرح عقايد پيروان آن از مباحثى است كه علماى فرقه هاى ديگر اسلامى و شرق شناسان و اسلام شناسان غربى را به خود جلب كرده است. اين امر از آنجا ناشى مى شود كه اسماعيليان روايتى خاص از عقايد دينى, كه بيشتر باطنى گرايانه بوده, عرضه مى داشته و مقاطعى از تاريخ جهان اسلام را به خود اختصاص داده اند. چالشهايى از قبيل فضايح الباطنيه, از ابوحامد غزالى و تنبيهات الجلية فى كشف اسرار الباطنيه, از شيخ محمد كريم بن محمد على خراسانى, از آثارى است كه در رابطه با انديشه هاى اسماعيليه ارائه شده است.
در ميان شرق شناسان نيز مى توان از تحقيقات كسانى چون دوساسى, پورگشتال و… نام برد كه پيش از اين به بررسى عقايد باطنى اسماعيليه پرداخته اند.
كتاب حاضر نيز به تاريخ و عقايد اسماعيليه پرداخته و برخلاف تحقيقات گذشتگان, بدون موضع گيرى له يا عليه اسماعيليه, با گذر از گزارش دوران اوليه تاريخ اسماعيليان به شرح ادوار تاريخ اين فرقه بعد از دوره الموت پرداخته است. از مباحث ديگرى كه تحقيق حاضر را ارزنده جلوه مى دهد, گزارشى از وضعيت فعلى اسماعيليان است كه پيش از اين گمان برخى از محققان و شرق شناسان مبتنى بر انقراض اين فرقه بوده است. با اين حال, تحقيق دكتر دفترى داراى نواقصى بوده كه از جمله مى توان به جاى خالى بيان عقايد اساسى اسماعيليه و روايت باطنى و رمزى آنان از اصول دينى و شرح جهان شناسى باطنى اشاره كرد.
اين كتاب در هفت فصل تنظيم شده است كه توأم با ذكر نسب نامه و شجره امامان و داعيان اسماعيلى از ابتداى نضج آن تا زمان حاضر است.
فصل اول دربردارنده گزارشى از تحقيقات غربيان در مطالعات اسماعيلى است و چونان تبارشناسى كتاب حاضر به شمار مى رود. (ص40ـ1)
منشأ و تحولات اوليه مذهب تشيع از دوران صدر اسلام تا انشعابات بعدى در فصل دوم به بحث گذاشته شده و عواملى كه موجب ظهور فرقه اسماعيلى گرديده بشرح گفته شده است. (ص108ـ41)
مؤلف برحسب طبقه بندى خاص خود مراحل مختلف تاريخ اسماعيليان را به بررسى كشيده و آنان را بر بنياد آميزه اى از ملاحظات زمانى, عقيدتى, جغرافيايى و نيز ادبى و مردمشناختى به پنج مرحله متمايز تقسيم كرده است. فصل سوم به بررسى اسماعيليه نخستين مربوط مى شود كه مرحله آغازين نهضت از قديمترين سرمنشأهاى ماقبل اسماعيلى يعنى نيمه قرن دوم تا تأسيس خلافت فاطمى در شمال آفريقا را دربر مى گيرد. (ص168ـ109)
اسماعيليه فاطمى يا دوره كلاسيك خلافت فاطمى, يعنى از سال 297 تا زمان مرگ خليفه هشتم فاطمى و پديدار شدن شقاق مستعلى ـ نزارى در نهضت اسماعيلى در فصل چهارم بيان شده است. (ص169ـ292)
فصل پنجم به بيان اسماعيليه مستعلوى يا مرحله تحول در يكى از دو شاخه عمده اين فرقه پرداخته و گزارشهاى مستندى از دوره هاى مقدماتى و تاريخى دو شاخه بعدى, يعنى حافظى و طيبى و نمايندگان فعلى آنان در فرقه هاى داوودى و سليمانى, در خود جاى داده است. (ص293ـ368)
اسماعيليه نزارى دوره الموت يا مرحله سنت نزارى از كيش اسماعيليان كه از حدود 483 تا انهدام دولت نزارى در ايران به دست مغولان در 654 امتداد داشته, در فصل ششم بررسى شده است. تلاشهاى حسن صباح و اعقاب او, شورشهاى اسماعيليان در دوران سلجوقيان و تحولاتى كه در معتقدات اسماعيلى بروز كرده از مباحث ديگر اين فصل است. (ص369ـ496)
فصل هفتم به بيان اسماعيليه نزارى بعد از الموت پرداخته و گستره اى تاريخى به فراغ نيمه دوم قرن هفتم تا زمان حاضر را دربر گرفته است. نويسنده معتقد است كه اين مرحله سه دوره متمايز را دربر مى گيرد: دوره مبهم آغازين بعد از دوره الموت (دوره معروف به انجدان) دوره جديد. تحولات جديد در اسماعيليه نزارى تحت زعامت آقاخانها و ارتباط آنان با برخى از طريقه هاى صوفيه از مباحث اين فصل است كه پيش از اين از ديد و قلم محققان به دور مانده بود. (ص497ـ624)
فهرست اصطلاحات, ياداشتهاى روشنگر مؤلف و كتابنامه هاى كتب فارسى و عربى به همراه كتابشناسى و نمايه موضوعى بر غناى كتاب حاضر افزوده و همان طور كه برخى از صاحبنظران گفته اند اين كتاب را به عنوان يك مرجع كلى و اثرى جامع و كامل درباره كل تاريخ پيچيده فرقه اسماعيليه در ميان آثار آكادميك جاى داده است. على عطائى كتابشناسى همدان . پرويز اذكائى. مركز مطالعات فرهنگى استاندارى همدان,1374. 16«368ص, وزيرى.
از مواردى كه براى تحقيقات روشمند لازم بوده و امروزه از اهميت ويژه اى برخوردار مى باشد, اطلاع از تحقيقات پيشين است كه محقق را در طى مراحل تحقيقى يارى نموده و ارزش آن را به مراتب بيشتر مى نمايد. كتابشناسيها عمدتاً به همين منظور تنظيم شده و از ابزارهاى اصلى در روند تحقيقات به شمار مى روند. به همين لحاظ تهيه كتابشناسى كارى به غايت مشقت بار بوده و توان خاصى را مى طلبد كه عشق و شور تحقيقى از آن عوامل مى باشد. كتابشناسى حاضر نيز با اين نگرش تدوين شده و همتى به بلنداى مؤلف آن را مى طلبيد كه با پشتكار و صرف نزديك به هفده سال از عمر خويش موفق به انجام آن شده است.
كتابشناسى همدان كه در زمينه كتابهاى چاپى پنجمين تأليف به شمار مى رود, از لحاظ روش محلى نبوده و فراتر از حد ملى و كشورى است و حاصل تجارب فنى سى ساله مؤلف را در رشته كتابشناسى عرضه مى نمايد.
اين كتابشناسى از پنج بخش كلى تشكيل شده است:
بخش يكم در بيان روشهاى كاربسته مؤلف مبتنى بر (فهرست عام) و (طبقات موضوعى) را تشكيل مى دهد; مراد از (فهرست عام) همان فهرست مؤلف در اصطلاح كتابدارى و فهرست نويسى است كه سياهه الفبائى از شناسه هاى پديد آوران يا اسامى مؤلفان آثار است. بنابه گفته مؤلف, فهرست مؤلف كتابشناسى همدان حاوى هزار شناسه مؤلف است كه هر شناسه با يك شماره مؤلف برحسب ترتيب الفبايى آنها طى يك نام نماو نام نامه از يك تا هزار شماره رديف نموده شده است.
مقصود از طبقه در (طبقات موضوعى) رده و مراد از اين عنوان رده بندى موضوعى است كه اصطلاحاً (فهرست رده بسته موضوعى) يا فهرست مطبق / رده اى يا فهرست موضوع گفته مى شود.
مؤلف سپس به توضيح مزاياى طبقات موضوعى پرداخته و نگرش اجمالى از تاريخ استفاده از اين روش را در ميان كتابشناسان آورده است. (ص3ـ29)
بخش دوم دربردارنده فهرست عام نويسندگان, به ترتيب الفبايى, است با كاوش در آثار و تأليفات چندين ساله هزار عنوان از نويسندگان را در خود جاى داده است. لازم به يادآورى است كه اين فهرست عام دربرگيرنده تأليفات مستقل, گزيده كتابها, مقالات به زبانهاى مختلف (فارسى, انگليسى و…) بوده كه حاكى از دقت نظر مؤلف مى باشد. (ص33ـ 208)
بخش سوم, همان طور كه مؤلف در مقدمه فنى (بخش اول) توضيح داده, طبقات مختلف را كه هماهنگ با رده بندى دانشهاى انسانى است در سيزده طبقه اصلى با فروعات آنها در خود جاى داده است; اين طبقات عبارتند از:
1. كليات مراجع 2. اوضاع طبيعى 3. جغرافياى انسانى 4. جغرافياى تاريخى 5. جغرافياى سياسى 6. اقتصاديات 7. اجتماعيات 8. قوم شناسى 9. باستان شناسى (ماقبل اسلامى) 10. آثار قديمه (دوره اسلامى) 11. تاريخ سياسى 12. اعلام و رجال 13. مردم شناسى; اين طبقه بندى كه از نوع (رده بندى گسترش پذير) به شمار مى رود, بخش سوم كتاب را به خود اختصاص داده است. شايان يادآورى است كه در ذيل هر كدام از عناوين سيزده گانه, زمينه كلى و آمار اوليه هريك ذكر شده و سپس به تفكيك عناوين فرعى بر مبناى موضوعات علوم انسانى به طور دقيق كتابشناسى شده اند. (ص211ـ276)
مثلاً در جغرافياى انسانى بعد از كتابشناسى, زمينه قبلى (كلى), وضع مدنى همدان, اعم از تپه ها و ريخت شناسى و معمارى و مساجد و كتابخانه ها و… آورده شده و سپس وضع توابع (استان) همدان با زيرمجموعه فرهنگ آبادى ها و شهر مندرج گرديده است.
در بخش چهارم كه عنوان (فهرست پيوست) را دارد, نوشته هاى متفرقه و پايان نامه هاى تحصيلى درباره همدان جمع آورى شده است. دو عنوان (متفرقات نوشته هاى اشخاص و نهادها و ادارات دولتى) و (پايان نامه هاى (ليسانس) مدرسه عالى كشاورزى همدان) به همراه (فائتات) تشكيل دهنده اين بخش از كتابشناسى هستند. (ص279ـ305)
نامنامه الفبايى كتابشناسى همدان شامل نام كسان, جايها, موضوعات به همراه Author Index در بخش پنجم تنظيم شده است. (ص309ـ367)
كتابشناسى همدان به همت مركز مطالعات فرهنگى استاندارى همدان به چاپ رسيده و به عنوان منبعى آكادميك و اصيل در شناسايى استان همدان در ميان دانشوران و محققان كشور و در گستره اى فراتر, ايران شناسان خارجى, از اهميت ويژه اى برخوردار است, همچنين اين كتابشناسى, مى تواند به عنوان الگوى تحقيقاتى براى مناطق ديگر كشور قرار گيرد. على اصغر حقدار شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم. سيد جلال الدين آشتيانى. مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, چاپ چهارم, 1375. 998ص, وزيرى.
بخشى از حيات فكرى و معنوى تمدن اسلامى را مباحث عرفانى تشكيل مى دهد. حفظ و گسترش يافته هاى اشراقى عارفان, گذشته از مكتوبات و آثار قلمى, مديون پايمردى بزرگانى است كه با از خود گذشتگى و عشق و ايمان, نوشته هاى پيشينيان را به دوران معاصر منتقل كرده اند.
عرفان كه در شكل ابتدايى ميان صوفيه خانقاهى نضج يافته بود و بيشتر در عمل به دستورات اخلاقى و دينى خلاصه مى شد, در قرن هفتم به دست محيى الدين عربى به عنوان سير و سلوكى توأم با تأملات عقلى در شكل عرفان نظرى تكميل شد. اين جريان در اواخر حيات ابن عربى و به همت شاگردان وى, خصوصاً صدرالدين قونوى, رنگ تئوريك به خود گرفت, و درآميختگى با استدلالات فلسفى مدون شد.
تأمل در چگونگى گسترش افكار و تبيين آراى ابن عربى محتاج آشنايى و غور در مباحث عرفانى است كه در طى تاريخ چندين صد ساله آن فرزانگان نادرالوجودى به آن قلل راه يافته اند. بزرگانى چون صدرالدين شيرازى, حاج ملاهادى سبزوارى, حكيم قمشه اى و… از كسانى هستند كه در كنار تأملات فلسفى, از سير و سلوك عرفانى نيز بهره جسته و طريق خاصى را در ميان ديگر جريانات فكرى به وجود آورده اند. محور عمده در مسائل عرفانى بيشتر آثار و تأليفات ابن عربى و شارحان اوليه وى بوده كه از آن ميان شرح قيصرى بر فصوص الحكم از موقعيت ويژه اى برخوردار بوده است.
شرح قيصرى به سبب اينكه معضلات عرفانى را با زبان استدلالى بيان داشته, مقبوليت تعليمى يافته و تا زمان حاضر دايرمدار تعليم و تعلم افكار محيى الدين در عرفان نظرى قرار داشته است. در ميان حكماى معاصر كه رنج تحقيق در مباحث فلسفى و عرفانى را بر خود هموار كرده و با قبول مشقات توانفرسا, سعى در تعليم و تأليف مسائل عرفانى و فلسفه داشته اند, استاد سيد جلال الدين آشتيانى از موقعيت خاصى برخوردارند. ايشان با تتبعات خويش نقاط تاريك سير تاريخى فلسفه و عرفان, خصوصاً در چهارصد سال گذشته, را روشنايى بخشيده و راهگشاى آيندگان در پيگيرى مباحث عرفانى و فلسفى به شمار مى روند.
تحقيقات ارزنده اى چون احيا و تصحيح آثار صدرالدين شيرازى, آثار صدرالدين قونوى و ديگر بزرگان عرفان و فلسفه و باارزشتر از همه گردآورى مجلدات چهارگانه منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران از ميرداماد تا دوران معاصر كه با همكارى فيلسوف فرانسوى هانرى كربن به دو زبان فارسى و فرانسه در دهه هاى اخير به چاپ رسيده اند, حاكى از پشتكار و فعاليت خستگى ناپذير استاد آشتيانى و شايسته قدردانى است. (ر.ك: كتابشناسى آشتيانى, آينه پژوهش, ش33). شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ابن عربى نيز از تاليفاتى است كه استاد با نگرش استدلالى و با احاطه به منابع دست اول عرفانى و حكمى در بيش از سى سال پيش به نگارش آن همت گماشته و دقايق ذوقى را به سبك ابن عربى مطرح نموده و به تبع محقق قيصرى متعرض مباحث عرفانى شده است.
اين مقدمه از دوازده فصل تشكيل شده است: فصل اول در وجود و بيان طريقه عرفان است كه با توضيحات شارح از سخنان فلاسفه مشاء و اشراق و تعبيرات حكمى وجود به لابشرط مقسمى ـ بشرط لا, به طرح مباحث الهيات عقلانى از قبيل اثبات واجب و صفات كماليه حق و… پرداخته است. (111ـ234).
فصل دوم در اسماء و صفات حق و تجليات وجود مطلق از مظاهر خلقى و بيان صفات ايجابى و سلبى و جلالى و جمالى, و بيان مفاتيح غيب و شهادت از اسماء الهيه و بيان وجوه فرق بين اسماء ذات و صفات و افعال بوده و از سرّ دوام حكومت برخى از اسماء و انقطاع احكام برخى ديگر از اسما سخن گفته است. (ص237ـ329).
فصل سوم بحث به اعيان ثابته كشيده شده و نحوه تحقق اسماء و اعيان و ماهيت امكانيه و مظاهر خلقى در مقام ذات وجود حقى و نحوه ظهور اين حقايق از مقام ذات در احديث و واحديت و كيفيت ظهور حق در ملابس اعيان و اسماء بيان شده اند. مباحثى چون احكام وجود در مقام ظهور و خفاء و كيفيت مجعوليت و توضيح برگشت اعيان به اعتبار تعينات عدميه با تطبيقى كه از سوى شارح محترم در اين مباحث با فصول عرفانى علت و معلول كتاب اسفار اربعه انجام گرديده, از مسائل ديگر اين فصل است. (ص333ـ400).
بيان و شرح حقيقت جواهر و اعراض به شيوه عرفا و تطبيق آن بر مصطلحات فلسفى در فصل چهارم بيان شده است; محقق قيصرى در ضمن (تذنيب) در موارد ثلاث: وجوب, امكان و امتناع به طريقه اهل عرفان و برهان سخن گفته و به طور مختصر در خاتمه, مقام تعين و فرق آن با تميز و تشخص را به بحث گذارده است. (ص403ـ443).
فصل پنجم در بيان كليات از عوالم و حضرات خمس است كه از نظر عرفا, مظاهر وجودى محصور در آنها است; حكما و فلاسفه اين بحث را ذيل تقسيم وجود به واجب و ممكن و تقسيم ممكن به جواهر و اعراض و مجرد و مادى طرح كرده اند. بخش ديگرى از اين فصل اختصاص به بحث از انسان كامل و نحوه ظهور حقايق در آن دارد كه از مسائل محورى عرفان نظرى به شمار مى رود. تحقيق در بيان نسبت روح اعظم انسانى و مراتب وجودى از عقل اول تا آخرين مراتب نازل وجود و بيان وجوه فرق بين علم فعلى و انفعالى از مباحث ديگر اين فصل است. (ص447ـ479).
شرح عالم مثال و تحقيق از مراتب برزخ و بيان وجوه فرق برزخ نزولى و صعودى از مباحث فصل ششم است كه با براهين متعدد عقلى بر تجرد عالم مثال از سوى شارح محترم بر غناى آن افزوده شده و به مصاف ادله فلاسفه مشاء بر امتناع وجود مثالى رفته است. سخنان بزرگان عرفان, نظير محيى الدين و قونوى از منابع و مراجع اصلى شارح در طرح و حل اين معضل عقلانى است. (ص483ـ539).
محقق قيصرى در فصل هفتم و هشتم از مقدمه به بيان اقسام شهود و كشف و ذكر مراتب و مقامات در باب مكاشفه و بيان فرق الهام و ايحاء پرداخته و شارح محقق با افزودن بحث وحى و مرتبه نبوت و كيفيت احاطه نبى بر سر قدر و قضا و برخى ديگر از مسائل مربوط به اين مقام, به تكميل مبحث معرفت شناسانه عرفانى اقدام كرده است. (ص543 ـ 681).
فصل نهم در بيان خلافت حقيقت محمديه است. سخن از خاتم ولايت كليه وجهات بشرى و احتياجات او به حسب وجود زمانى از مباحث محورى عرفان است كه محقق قيصرى به طرح آنها در اين فصل پرداخته و با توضيح اينكه بعد از انقطاع نبوت تشريعى, ولايت كليه نبى به اولياء خاص او منتقل شده, بحث ولايت را در صراط مستقيمى انداخته است. اين فصل همچنين (تنبيه) نافعى در بيان مظاهر جنت و نار در عوالم و نحوه خروج آدم(ع) از بهشت و بيان وجوه آن را در خود جاى داده است. وجوه فرق بين قيامت صغرى و كبرى با ذكر آياتى كه ناظر به بحث فرجام شناسى است, از مطالب ديگر اين فصل هستند. (ص685 ـ 784).
در فصل دهم محقق به بيان حقيقت روح اعظم و مراتب اسماء و صفات آن در عالم انسانى پرداخته و سخن از مظهريت حق از ربوبيت و به اعتبار جهت ارتباط به حق و انغمار در وجود مطلق و تعين در واحديت و فناء در احديت وجود, به ميان آورده است. ذكر مراتب وجودى انسان و بيان شيواى سرّ سعه قلب مومن و وجه تسميه آن به عرش رحمان از مطالب ديگر اين فصل است. (ص787ـ820).
فصل يازدهم متكفل بيان معاد ارواح و كيفيت رجوع موجودات به مقام باطن وجود و مرتبه احديث حق مطلق است. محقق قيصرى اين مباحث را به استناد آيات و اخبار متعددى, طرح كرده است. شارح محقق علاوه بر تشريح دقايق كلمات قيصرى, مطالب زيادى در بيان نحوه ظهور قيامت و انطفاء نور اجسام و اقسام فنا مطرح كرده است. (ص823 ـ 851).
فصل دوازدهم نيز در بيان حقيقت نبوت و ولايت و رسالت بر شيوه عارفان