در حاشيه دو مقاله
شبيرى سيد محمدجواد
در مجله آينه پژوهش شماره46, دو مقاله سودمند را مطالعه كرديم كه در حقيقت هدف واحدى را دنبال كرده اند. هر دو مقاله كوششى است در شناخت منابع حديثى و رجالى شيعه و دريچه اى است به سوى آثار از دست رفته قدما. نگارنده در هنگام مطالعه اين دو مقاله از حسن سليقه و تلاش نويسنده لذّت برد و از مطالب ارزنده آنها بهره گرفت. دو مقاله بازيافته هاى تاريخ شيعه ابن ابى طى) و (طبرسى و كتاب اعلام الورى) دربردارنده نكات تازه اى سودمندى بود. در ضمن مطالعه اين دو نوشته, نكات چندى در تكميل و تصحيح آنها به ذهن آمد كه مناسب مى نمايد كه تقديم حضور خوانندگان عزيز گردد, شايد در اتقان بيشتر اين مقالات مفيد باشد. الف. مقاله بازيافته هاى تاريخ شيعه ابن ابى طى
1. در آغاز مقاله, ابن شهرآشوب شوهر عمه ابن ابى طى دانسته شده كه صحيح آن شوهر دختر عمه است, چراكه در عبارت نقل شده از ابن ابى طى درباره ابن شهرآشوب آورده شده: كان نزوله على والدى, فأكرمه, و زوّجه بنت أخته; روشن است كه دختر خواهر پدر, دختر عمه است نه عمّه.
2. شرح حال شيخ مفيد به نقل از دو منبع تاريخ اسلام و سير اعلام النبلا, از تاريخ الشيعة ابن ابى طى نقل شده, متن مذكور از منبع نخست گرفته شده, و در منبع ديگر اضافاتى جالب توجه وجود دارد كه نگارنده در مقاله ناگفته هايى از حيات شيخ مفيد از آن نقل كرده بود. در سير اعلام النبلاء آمده است:
ذكره ابن ابى طى فى تاريخ الامامية, فأطنب وأسهب وقال: كان اوحد… وكان من احرص الناس على التعليم, يدور على المكاتب وحوانيت الحاكة فيتلمح الصبى الفطن فيستأجره من ابويه… قال: وبذلك كثرت تلامذته وقيل: ربما زاره عضدالدوله, ويقول له: اشفع تُشفَّع, وكان ربعة نحيفة اسمر, عاش ستأ وسبعين سنه, وله اكثر من شتى مصنّف إلى أن قال: مات سنته ثلاث عشرة واربع مائة وشيعه ثمانون الفاً.
ذهبى پس از اين عبارت (قيل: بلغت تواليفه مئتين…) آورده است كه ظاهراً از ابن ابى طى نيست.
در متن مشترك تاريخ اسلام و سير هم اختلافات جزئى ديده مى شود كه بيشتر نقل به معناست; تنها در اينجا اشاره مى كنيم كه در عبارت (وبهذا قد رحل شبه القوم) بعد از (قدر), حرف جرّ (على) افتاده است.
در عبارت تاريخ اسلام: (لاتضجروا من العلم, فإنّه ماتعسّر الاّ وهان, ولا يأبى الاّ ولان) ظاهراً كلمه (ولا يأبى) مصحف بوده بلكه به قرينه (ماتعسر) بايد اين فعل نيز, فعل ماضى از باب تفعّل بوده و صحيح آن (ولا تَأبّى) باشد. (أبى) و (تأبى) هر دو به يك معناست.
در آخر عبارت نيز (حتى اخذ منه المسألة او اسمع منه) ظاهراً (اسمع منه) نادرست و صحيح آن (سمع منه) باشد.
3. در شرح حال ابن شهرآشوب به نقل از لسان الميزان اين عبارت آمده (وسع فى الاصول), عبارت چاپى لسان الميزان نيز همين گونه است, ولى ظاهراً به قرينه نقل ذهبى در تاريخ اسلام كلمه (وسع) محرف بوده و صحيح آن (ونيغ) مى باشد.
ضمناً در عبارت ذهبى (مليح الغوص على المعانى), شايد صحيح آن (مليح العرض على المعانى) باشد, چنانچه ابن حجر نقل كرده است, فكر نمى كنم (الغوص) با حرف جر (على) متعدى شود.
4. در ترجمه تاج العلا, از تاريخ اسلام ذهبى و منابع ديگر به نقل از ابن ابى طى آمده:
قال [تاج العلا]لى: واستهلت عليّ سنة احدى وعشرين وخمسمائة بعسقلان, وفيها اجتمعت بالقاضى ابى الحسن على بن عبدالعزيز الصورى الكنانى, وسمعت عليه مجمل اللغة وعمره يومئذ خمس وتسعون سنة قال: قدم علينا مدينة صور ابوالفتح سليم الرازى سنة اربعين واربعمائة, ونزل عندنا, وسمعت عليه جميع المجمل بقراءته على مصنفه….
و سپس از ابن حجر در لسان الميزان نقل شده:
قال لى: اجتمعت بالقاضى على بن عبدالعزيز الصورى فسمعت عليه مجمل اللغة لابن فارس وعمره يومئذ خمس وتسعون سنة… قال وذكر لى حال القراءة عليه أنّ فارس قدم عليهم صور سنة اربع واربعين, فافرد له الشيخ الشافعى ابوالفتح سليم الرازى داراً وسمع عليه المجمل من اوله الى آخره.
در عبارت اخير فارس ناصحيح و صحيح آن ابن فارس [مؤلف مجمل اللغة] مى باشد, چنانچه در لسان الميزان آمده است
مقايسه اين دو متن اين احتمال را تقويت مى كند كه در نقل ابن حجر خلل رخ داده, كسى كه به صور وارد شده, ابوالفتح سليم الرازى بوده, نه ابن فارس مؤلف مجمل اللغة كه در هيچ مصدرى به ورود وى به صور اشاره نشده است; برخلاف ابوالفتح سليم رازى كه به صور رفته است.1
از سوى ديگر ابن فارس متوفى سال 395 است, بنابراين عبارت ابن حجر (قدم عليهم صور سنة اربع واربعين) را بايد به سال 344 تفسير نمود, ولى در اين سال هنوز ابوالفتح سليم رازى متولد نشده بود, چراكه وى پس از سال 360 متولد شده است.2
بلكه شايد در سال 344 (51 سال قبل از فوت ابن فارس) اصلاً مجمل اللغة تأليف نشده بوده است. به هر حال تاريخ دقيق تأليف مجمل اللغة تاكنون بر ما معلوم نگشته است.
بنابراين عبارت لسان الميزان مختل است و ظاهراً كلمه (اربع و اربعين) هم در اين نقل نادرست و صحيح آن (اربعين و اربعمائة) باشد. چنانچه در نقل ذهبى و غير او آمده است و اين تاريخ هم مربوط به ورود ابوالفتح سليم رازى به صور است و ربطى به ابن فارس ندارد, احتمالاً منشأ تصحيف اين تاريخ, نگارش 440 به صورت عددى بوده كه با حذف (صفر) در نسخ آن اشتباه رخ داده است.
5. ترجمه حسين بن روح نايب خاص حضرت مهدى(ع) به نقل از سير اعلام النبلاء ذكر شده, ولى اين شرح حال در تاريخ اسلام هم آمده كه تفاوت هايى با سير دارد:
الحسين بن روح بن بحر ابوالقاسم القينى أو القسى, وكذا صورته فى تاريخ يحيى بن ابى طى الغسّانى وخطه معلّق سقيم.
ثم قال: هو الشيخ الصالح أحد الابواب لصاحب الامر, نص عليه بالنيابة ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد العمرى عنه… صارت النيابة الى ابى القاسم وجلس فى الدار ببغداد وجلس حوله الشيعة….
در ادامه ترجمه نيز تفاوت هاى جزئى بين دو نقل آمده است; مثلاً مى نويسد: ثم ذكر ترجمته فى ست ورقات… فقال: دعوه فبخطيئته جرى علينا ماجرى وبقيت حرمته على ماكانت الى أن توفى فى هذه السنة [از اين عبارت برمى آيد كه زندانى شدن حسين بن روح از سال 321 تا 326 بوده است]3 ضمناً در نقل از سير (خَفّ به الشيعه) نادرست و صحيح آن حفّ است, اين اشتباه چاپى است و در اصل سير اعلام النبلاء نيست.
6. در عبارت نقل شده در مورد ابويعلى جعفرى از لسان الميزان (2:679), در عبارت (كان يحتج على حديث القران) ظاهراً تصحيفى رخ داده, و كلمه (حديث) نادرست و (حدث) درست است, چنانچه در نقل ذهبى آمده است, ضمناً كل ترجمه لسان الميزان ظاهراً از ابن ابى طى است, نه قطعه كوچكى كه نقل شده است.
7. در مورد دهم كه از ابن ابى طى نقل شده (كان امامياً حسن العقيدة الاّ أنّه كان يداريى عن منصبه ويتاقى), كلمه يداريى غلط چاپى و صحيح آن: يدارى است, و كلمه يتاقى هم كه در سير به همين شكل آمده تصحيف (يتّقى) است.
در خاتمه اين قسمت اشاره به اين نكته مناسب مى آيد كه احتمالاً در مواردى ديگر در لسان الميزان يا در كتب ديگر هم از تاريخ ابن ابى طى نقل شده باشد كه نياز به بررسى كامل ترى دارد. ب. طبرسى و كتاب اعلام الورى
1. يكى از منابع اعلام الورى, كتاب على بن ابراهيم قمى دانسته شده است و چنين اظهارنظر شده است:
13. كتاب على بن ابراهيم قمى. قاعدةً بايد مقصود همين تفسير باشد كه در يك مورد نيز به آن تصريح كرده است. موارد نقل از آن فراوان است. نك: فهرست اعلام مجلد دوم, ذيل نام على بن ابراهيم.
در اينجا چند نكته بايد دانسته گردد:
اول: از اين عبارت برمى آيد كه مؤلف مقاله, تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى را از وى مى داند, در حالى كه اين نسبت نادرست است. علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى ـ قدّس سرّه ـ نخستين كسى است كه باب بحث در اين مورد را گشوده و ثابت كرد كه تمام تفسير موجود از على بن ابراهيم نيست, آية الله والد ـ مدّظلّه ـ با مقايسه منابعى كه از تفسير على بن ابراهيم نقل كرده اند, به ويژه تأويل الآيات, به اثبات رسانده اند كه نه تمام تفسير قمى در اين تفسير آمده و نه تمام اين تفسير از آن على بن ابراهيم است, بلكه در مواردى نيز كه نقل تأويل الآيات از تفسير على بن ابراهيم در اين تفسير يافت مى شود, تفاوت هاى چندى در متن و سند بين آنها ديده مى شود.
بارى ايشان با بررسى دقيق مشايخ تفسير موجود, مؤلف آن را شناسايى و وضعيت تفسير موجود را روشن ساخته اند. اين تفسير ظاهراً از (على بن حاتم قزوينى) بوده كه از مصادر چندى بويژه تفسير على بن ابراهيم جمع آورى شده است.
تبيين كامل اين بحث و ليست كامل كتب مرجع على بن حاتم در نگارش اين تفسير در حوصله اين نوشتار نيست.
دوم: مناسب مى بود كه مؤلف مقاله به آدرس اجمالى فهرست اعلام, مجلد دوم, اكتفا نمى ورزيد و در هر مورد به متن اعلام الورى مراجعه و درباره منبع آن اظهارنظر مى كرد. موردى كه به گفته مؤلف محترم مقاله به تفسير على بن ابراهيم تصريح شده در: ج اول, ص296 است كه عبارت آن چنين است: و رووا عن على بن ابراهيم بن هاشم فى تفسير القران عن الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام.
اين عبارت چنانچه مى بينيد نقل قول مستقيم از تفسير على بن ابراهيم نيست, ظاهر تعبير اعلام الورى اين است كه راويان اين خبر از على بن ابراهيم, عامه هستند(؟), ولى چه كسى اين مطلب را نقل كرده, معلوم نيست!
از سوى ديگر اين روايت با اين تفصيل در تفسير منسوب به على بن ابراهيم نيامده, بلكه تنها مختصر مضامين آن با اختلافات بسيارى در اين تفسير آمده كه از عبارت آن معلوم نمى گردد كه از روايت امام صادق عليه السلام باشد.
سوم: با مراجعه به فهرست اعلام كتاب اعلام الورى و مقايسه آن با متن مى بينيم كه نام على بن ابراهيم به چند گونه در اين كتاب ديده مى شود:
گونه اول: نام وى در وسط سند بوده كه پاره اى از آنها از كلينى (ج1, ص405, 406, 421, 518, 529, 542 و ج2, ص10, 13, 18, 92, 111, 166) يا شيخ صدوق (ج2, ص174, 180, 194) يا ديگران (ج2, ص140, ظاهراً به نقل از ابن عيّاش جوهرى) نقل شده, روشن است كه اين روايات از تفسير على بن ابراهيم نيست.
گونه دوم: رواياتى كه در آغاز اسناد آن نام على بن ابراهيم آمده. در يك مورد تصريح شده كه از كتاب على بن ابراهيم نقل شده است (ج1, ص103), اين موارد درباره زندگى پيامبر(ص) است. پاره اى از اين موارد در تفسير على بن ابراهيم آمده همچون: ج1, ص58 (, تفسير ج1, ص373), 106 (, ج1, ص387), 136 (, ج1, ص272), 157(, ج2, ص191) و در برخى موارد اصلاً در تفسير موجود نيست (ص103, 135), در موارد مشترك نيز بين اين دو نقل آن قدر تفاوت اساسى در متن و سند و اختصار و اطناب و چگونگى الفاظ وجود دارد كه مطمئناً از اين تفسير منسوب نمى شود.
اينكه آيا اين منقولات از اصل تفسير على بن ابراهيم بوده, شاهد روشنى بر اين امر در دست نيست. احتمال بيشتر اين است كه از كتب ديگر على بن ابراهيم همچون كتاب اختيار القران و رواياته يا كتاب مغازى يا كتاب انبياء اخذ شده باشد.4
در مورد اوّل (اعلام الورى ج1, ص58) به احتمال زياد از كمال الدين, ص197 گرفته شده است.5
گونه سوم: رواياتى كه نام على بن ابراهيم در آغاز آنها آمده, ولى از عيون اخبار الرضا(ع) گرفته شده است,(ج2, ص65, 66, 70, 75, 77, 79; سند اعلام الورى, ج2, ص81).
عبارت (روى جماعة كثيرة من اصحابنا عن على بن ابراهيم) نيز از عيون, ج2, ص242/1 گرفته شده و صدوق آن را به توسط هفت نفر از مشايخ خود از على بن ابراهيم نقل مى كند.
گونه چهارم: مواردى كه از كمال الدين اخذ شده, هرچند نام على بن ابراهيم در آغاز سند است, به تصريح خود مؤلف در آغاز فصل اثبات امامت حضرت مهدى ـ عجل الله تعالى فرجه ـ (ج2, ص226) آغاز سند آنها تا على بن ابراهيم حذف شده و سند كامل آنها را بايد از كمال الدين جستجو كرد (ج2, ص229, 231, 239, 240, 241, 245, 247)
موردى هم در فهرست اعلام, آدرس داده شده كه اشتباه است (ج2, ص122)
به اين ترتيب معلوم مى گردد كه در هيچ موردى از اعلام الورى از تفسير موجود مطلبى اخذ نشده و از اصل تفسير على بن ابراهيم هم معلوم نيست اخذ شده باشد.
2. همچنان كه در ضمن بحث قبل اشاره رفت, مصنف گاه به توسط برخى مصادر از كسانى مطلب نقل كرده است, ولى نام اين مصدرها را ذكر نكرده است. اين مشكل در بسيارى از بحث هاى منبع شناسى, پژوهشگر را به جزم و احتياط فرا مى خواند. البته با دقت و حوصله فراوان مى توان با روش هايى منابع واسطه نام برده نشده را كشف نمود كه مجال پرداختن به آن نيست.
با اين حال نگارنده در مواردى كه طبرسى تصريح نموده كه از كتابى اخذ نموده, بررسى سريعى انجام داد و به هيچ موردى برنخورد كه مصنف, با واسطه غير مذكور از كتابى, مطلبى نقل كند. پس با اين روش نمى توان منابع كتاب را به دست آورد.
البته در جايى كه به نام مؤلف (بدون اشاره به نقل از كتاب) بسنده شده, گاه اخذ با واسطه صورت پذيرفته كه به مواردى از آن اشاره كرديم.
در مورد شيخ كلينى نيز هيچ گاه نام كتاب برده نشده, ولى ظاهراً تمام موارد مستقيماً از كافى برگرفته شده است. تنها در مورد تاريخ ولادت حضرت مهدى در: ج2, ص214 به روايتى از كلينى از على بن محمد (=علاّن كلينى) اشاره شده كه در كافى نيست; ولى در كمال الدين,ص430/4 با سند خود از كلينى از على بن محمد نقل شده كه ظاهراً اعلام الورى آن را از كمال الدين اخذ نموده و كمال الدين هم آن را از كتاب علاّن كلينى برگرفته است نه از كافى كلينى.
به هرحال تصور نمى رود كه مسأله اخذ با واسطه در اعلام الورى مشكل مهمى در شناخت مصادر آن بيافريند.
3. رديف 19 و 20 از منابع اعلام الورى به ترتيب چنين است:
ـ عيون الاخبار, صدوق, رك: ج1, ص494
ـ عيون الاخبار, ابن قتيبة, رك: ج2, ص61
در اينجا دو آدرس جابجا شده و عيون الاخبار صدوق (ج2, ص61) نيز همان عيون اخبار الرضا(ع) است كه در رديف 4 ذكر شده و منبع جديدى نيست.
4. رديف 18, چنين است:
ـ الواحدة, محمد بن حسن بن جمهور عمّى, ر.ك: ج1, ص529; ج2, ص122, ابن طاوس نيز مكرر از اين كتاب نقل كرده است.
و در پاورقى به كتابخانه ابن طاوس ص594 ـ 593, ش642 ارجاع داده شده است.
گفتنى است كه در دو موردى كه نام كتاب الواحدة آمده در مورد نخست از مؤلف با عنوان ابن جمهور العمى ياد شده, و عبارت مورد دوم چنين است:
ذكر الحسن بن محمد بن جمهور العمّى فى كتاب الواحدة قال حدّثنى اخى الحسين بن محمّد
پس مؤلف كتاب الواحدة به نوشته طبرسى در اعلام الورى حسن بن محمد بن جمهور است, نه محمد بن الحسن بن جمهور. سند اعلام الورى نيز خود دليلى بر صحت گفته وى است, در اينجا بد نيست به اختلافى كه در مورد مؤلف كتاب واحده در كتب تراجم و رجال ديده مى شود, اشاره كنيم.
راقم سطور اين بحث را به تفصيل در رساله اى درباره تعيين مراد از ابن جمهور در اسناد كتب حديثى بحث كرده است و در اينجا خلاصه آن بحث ـ با اندك تغييرى ـ تقديم مى دارد:
شيخ طوسى در فهرست خود: 146/615, شرح حال محمد بن حسن بن جمهور عمّى بصرى را آورده و كتاب واحده را به وى نسبت داده است و راوى او را احمد بن حسين بن سعيد قرار داده است.
وى حسن بن محمد بن جمهور را معرفى نكرده است, ولى نجاشى در رجال خود: 62/144, تراجم احوال حسن بن محمد بن جمهور را آورده و كتب واحده را به وى نسبت داده است.
نجاشى محمّد بن جمهور را نيز معرفى كرده (:337/901), طريق خود را به وى به همان احمد بن حسين بن سعيد رسانده, كتاب واحده را نيز در عداد كتب وى نياورده است.
نقل نجاشى با نقل فهرست در مورد محمد بن جمهور در دو مورد تفاوت دارد: اول, مؤلف كتاب واحدة; دوم, فهرست شيخ بين محمد و جمهور, نام حسن را افزوده است.
در حل تفاوت اوّل, برخى از بزرگان احتمال تعدّد اين دو كتاب را مطرح نموده اند, ولى اين احتمال با توجه به عدم ذكر نجاشى از اين كتاب در ترجمه محمد, و عدم ترجمه حسن در فهرست شيخ, بعيد به نظر مى رسد; چه لازم مى آيد كه نجاشى يكى از اين دو كتاب و شيخ طوسى كتاب ديگر را نشناخته باشد.
در حلّ تفاوت دوم: مسأله انتساب به جدّ مطرح شده است. نگارنده راه حلى ديگر ارائه مى دهد كه هر دو مشكل را با هم حل مى كند:
در توضيح اين راه حل عبارت فهرست ابن نديم كارساز است:
ابن جمهور العمى واسمه محمّد بن الحسين بن جمهور, ويعد فى خاصة اصحاب الرضا(ع) وله من الكتب كتاب الواحدة فى الاخبار والمناقب والمثالب وجزأه ثمانية اجزاء.
كلمه (الحسين) بى ترديد مصحف (الحسن) است, معروف ترين شخص به نام ابن جمهور عمّى كه در اسناد روايات ابن جمهور به وى اطلاق مى شود (مگر در موارد بسيار نادر) حسن بن محمد بن جمهور است, نه پدر وى محمّد.
به نظر مى رسد كه ابن نديم بين نام پدر و پسر خلط كرده, برخى از اطلاعات ترجمه از پدر است, همچون: يعد فى خاصة اصحاب الرضا(ع), و برخى ديگر مربوط به پسر.
نام محمد بن حسن بن جمهور نيز از خلط بين پدر و پسر ناشى شده; همين عنوان محرّف به همراه نسبت كتاب واحده به وى, به فهرست شيخ سرايت كرده است. و از آنجا به رجال شيخ طوسى باب من لم يرو عنهم.
عنوان محمد بن حسن بن جمهور در رجال ابن غضايرى نيز معلوم نيست, چه برخلاف مجمع الرجال قهپايى (ج5, ص184), ابن داود وى را به عنوان محمد بن جمهور ترجمه كرده. از ابن غضائرى همان عبارت قهپايى را نقل كرده است (ابن داود, ص502).
نتيجه اين بحث اين است كه مؤلف كتاب واحدة, حسن بن محمد بن جمهور است, چنانچه در اعلام الورى ذكر شده, و در نام پدر وى نيز اختصار در نسب رخ نداده است.
در خاتمه اين يادداشت اشاره به اين امر بد نيست كه آنچه نگارنده درباره اين دو مقاله به رشته تحرير درآورد, مواردى بود كه در هنگام مطالعه بدانها برخورده, بيشتر با استفاده از تحقيقات قبلى تنظيم گرديد, شايد اگر مؤلّف اين دو مقاله كه خود بر نوشته خويش اشراف و آگاهى بيشتر دارد, بار ديگر از سر دقت افزونتر در آنها بنگرد, بتواند در تكميل و تصحيح آن اقدام نيكوترى بنمايد. موفقيت ايشان را از خداوند خواستاريم. واخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين.پاورقي: 1. ر.ك: سير اعلام النبلاء, ج17,ص646. 2. ر.ك: سير اعلام النبلاء, ج17, ج645, ولد سنة نيف وستين وثلاث مئة. 3. ر.ك: تاريخ الاسلام, ص90, 321ـ330. 4. نك: رجال نجاشى, 260/680, فهرست شيخ طوسى,89/370, فهرست ابن نديم. 5. البته در اعلام الدين حدود دو سطر افتادگى دارد, از (قالوا) به (قالوا).
پاسخ نقد واحد اصطلاح نامه علوم قرآن
مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى
مقاله نقديِ (سيرى در اصطلاح نامه علوم قرآنى) به قلم آقاى محمّد على رضايى كرمانى را خوانديم.1 نويسنده پس از مقدمه اى كه به تعريف اصطلاح و اصطلاح نامه و معرفى اجمالى اصطلاح نامه علوم قرآنى و امتيازات آن پرداخته, عمده بحث خود را پيرامون كاستى هاى اصطلاح نامه علوم قرآنى در شش بخش قرار داده و در پايان با ذكر چند نكته مقاله را ختم كرده است. از نويسنده مقاله تشكر مى كنيم, زيرا:
1. در بخش اوّل به اختصار به معرفى و بيان برخى از فوايد كاربردى اصطلاح نامه علوم قرآنى اشاره كرده و امتيازاتى را هرچند گذرا براى آن برشمرده است.
2. با نقد و بررسى خود در مجموع موارد قابل ملاحظه را طرح كرده كه به حق زحمت ايشان قابل تقدير مفيد فايده خواهد بود.
اصولاً نقد و بررسى, يكى از راه هاى رشد و تكامل حركت هاى علمى است. به قول يكى از بزرگان (شبهات و اشكالات عمدتاً سازنده است. شبهه مانند ويروس و مرض است كه اگر نبود علم پزشكى تا اين مقدار رشد نمى كرد). هرگاه شبهه و نقد با پيشنهاد سازنده همراه باشد و ذهن نقّاد, هنر ارائه راه حل مناسب را داشته باشد, اهميت آن دو چندان خواهد شد.
بديهى است كه يكى از اصول حتمى نقدِ مؤثّر, آشنايى ناقد با ابعاد مورد نقد است. از مجموع اين مقاله چنين برمى آيد كه نويسنده, با اينكه در زمينه علوم قرآنى آگاهانه سخن گفته است, ولى در مورد فن اصطلاح نامه نگارى اطلاع قبلى نداشته و آگاهى وى بيش از حد همين اصطلاح نامه و برخى اصطلاح نامه ها و كتاب هايى كه تعدادى از آنها نيز توسط گروه ما به ايشان ارائه شده, نبوده است. از همين روست كه تلقى ايشان از اصطلاح و اصطلاح نامه كامل نيست ـ هرچند هوشمندانه در مواردى عبارات و تعابير خوبى را به كار گرفته است ـ مثلاً: در اصطلاح نامه فقط (اصطلاح (term)) به معناى منقول ايشان مورد نظر نيست بلكه (كليد واژه (keyword)) نيز از اجزاء مهمّ تشكيل دهنده مدخل هاى اصطلاح نامه است2 (ص54 مقدمه اصطلاح نامه علوم قرآنى ـ فلسفه اسلامى ـ).
همين امر موجب خلط در عمده نقدهاى وى شده است; مثلاً در بخش (ب) پس از پيشنهاد تعدادى از اصطلاحات علوم قرآنى و معارف قرآنى چنين تعبير نموده است: (برخى از اصطلاحات ياد شده در نگاه نگارنده اصطلاح نبوده و يا از اصطلاحات رايج نيست و…) در حالى كه در اصطلاحات ياد شده خود آنچه را نام برده, طبق تعريف ايشان از (اصطلاح) مسلّم اصطلاح هستند و به همين جهت نيز آنها را جزء موارد حذف شده از اصطلاح نامه نام مى برد ـ هرچند براى ما روشن است كه تعدادى از سياهه ايشان ـ ارتباطى با حوزه علوم قرآنى ندارد و تعدادى هم اصطلاح نيست; هرچند برخى از آنها نيز اصطلاحات پيشنهادى خوبى است.
همچنين در بخش (د: استاندارد نبودن برخى از اصطلاحات)3 دليلى بر استاندارد نبودن ذكر نشده و تعريف استاندارد بودن را هم نياورده اند. د ر عين حال برخى از مواردى را كه ادعا كرده كه استاندارد نيست, مسلّم جزء اصطلاحات مورد قبول در تعريف اصطلاح نامه اى است و براى ذخيره و بازيابيِ اطلاعات, كارآمد لازم است; مثلاً مدركى كه درباره نزول جبرئيل بر حضرت ختمى مرتبت(ص) به صورت انسان بحثى كرده باشد, چه اصطلاحى مى تواند دقيقاً آن بار معنايى را برساند؟ آيا جز اصطلاح (صورت انسانى جبرئيل) كه در منابع متعددى به كار رفته است؟ پيداست نويسنده به كاربرد اصطلاح نامه در نمايه سازى توجه نكرده و بعيد هم نيست كه ميان مدخل هاى دايره المعارف و اصطلاحات اصطلاح نامه خلطى تصور كرده باشد.
به هر حال ما در اينجا طبق رديف مقاله ايشان, كاستى هاى مطرح شده را (در شش بند) مورد بررسى و پرس وجو قرار مى دهيم و به اجمال, مطالبى را يادآور مى شويم در پاسخ, موارد نظر ايشان با حروف مورّب و درشت تر مشخص شده است. الف. كاستى هاى منابع و مآخذ اصطلاح نامه
1. منابع اصطلاح نامه محدود بوده و يكسان بر رده هاى اصلى تقسيم نشده است.4
استفاده از 270 عنوان منبع كه بيشتر آن داراى چندين مجلد است, براى ترسيم بنيان اصلى اين حوزه كافى به نظر مى رسد, خصوصاً كه علوم قرآنى در گذشته در ضمن معارف قرآنى بيان مى شده و به صورت علمى مستقل در كنار معارف قرآنى اخيراً توجه و نظر علما را به خود معطوف داشته است, در حالى كه اين منابع در برگيرنده اصلى ترين و مهم ترين منابع علوم قرآنى است; به گونه اى كه تأليفات ديگر بيشتر برگرفته از اين آثارند. كار ما در زمينه اصطلاح نامه علوم قرآنى اولين قدم است و مى توان در ويرايش هاى بعدى با در خدمت گرفتن امكانات بيشتر, بر دامنه آن افزود; علاوه بر آنكه به دنبال تطور و تحول حوزه هاى علمى, پرونده اصطلاح نامه براى حذف اصطلاحات متروك يا ورود اصطلاحات ابداعى باز است و تكامل و ترقى در اين حوزه همانند ديگر حوزه هاى علوم امرى قهرى است و اين تكامل با ثبت تاريخ و زمان ويرايش نمايش داده مى شود. بنابراين در مرحله نخست اين روند تكاملى, منابع ارائه شده كافى است; هرچند ناقد محترم آن را كم انگاشته است.
2. ايشان به كم بودن كتب تفسير اشاره كرده اند5 و اين در حالى است كه تنها پاره اى از مقدمه هاى كتب تفسيرى مربوط به حوزه علوم قرآنى است و رده تفسير و مفسران به تحليل كلى مربوط به تفاسير مى پردازد. بنابراين اهتمام اصلى مراجعه به منابع علوم قرآنى است و معارف قرآنى كه تفاسير را دربر مى گيرد, از حوزه علوم قرآنى خارج است و اين اشكال شايد نشانگر خلط اين دو حوزه علمى بوده باشد.
3. ناقد محترم اشكال نموده اند كه مى بايست در رده هاى مختلف علم از منابع يكسانى استفاده مى شد.6 از ايشان چنين اشكالى تعجب انگيز است; اولاً: رده ها و مدخل هاى يك علم اهميّت يكسانى ندارند. ثانياً: به لحاظ جاذبه هاى برخى رده ها, تأليفات بيشترى در آن زمينه ها وجود دارد و ما تابع فراوانى كتاب ها در رده هاى مختلف هستيم. به عبارتى روشن اصطلاح نامه بايد نمايانگر اطلاعات موجود باشد, نه اينكه اطلاعات يكسان در رده هاى مختلف ارائه كند. ثالثاً: برخى منابع اطلاعات يكسانى ارائه مى كنند و از اصطلاحات معينى بهره مى برند كه استفاده از چند نمونه جهت نشان دادن نمايى كلى از آن رده كافى است; همانند رده قراءات. گاه نيز به صورت مصداقى بحث مى كنند و مفاهيم اصطلاحى كمترى به كار مى برند; همانند رده اسباب نزول و ناسخ و منسوخ. بنابراين استفاده يكسان از منابع در رده هاى مختلف علاوه بر آنكه كارى پسنديده نيست, كارى غلط است.
4. ايشان گفته اند به جاى كتب اصلى از ترجمه ها استفاده شده است.7
بايد توجه داشت كه اصطلاح نامه يك زبانه و به زبان فارسى تدوين شده است. از سوى ديگر تدوين كنندگان حق ساخت و يا برابرسازى اصطلاح نداشته اند. بنابراين منابع فارسى از درجه اهميت بيشترى برخوردار بوده, گرچه ترجمه و يا برداشت هايى از متون عربى باشند. به نظر مى رسد كه مقام تدوين اصطلاح نامه با تحقيق خلط شده است. در تحقيق هرچه سند اصلى تر باشد, از درجه اهميت بالاترى برخوردار است, اما در تدوين اصطلاح نامه هرچه ارتباط محقق را با اطلاعات مربوط به آن زمينه بهتر برقرار سازد, اهميت بيشترى دارد.
5. ايشان پيشنهاد استفاده از لغت نامه ها و فرهنگ ها و امثال آن را داده اند.8 ما در حد لزوم از اين گونه كتب بهره برده ايم. گويا ايشان متوجه كتاب هاى, منابع علوم قرآنى و كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى در فهرست منابع نشده اند و چون كتب تخصصى در اصطلاح نامه از درجه اول اهميت برخوردار است و در زمينه هاى پيشنهادى ايشان ـ مگر به ندرت ـ منابعى به طور تخصصى وجود ندارد, گويا ايشان به اين امر توجه نداشته اند.
6. اشكال ديگر درباره عدم بهره گيرى چشمگير از تلاش هاى ديگر مؤسسات است.9
ايشان قبول دارند كه از تلاش هاى مؤسسات استفاده شده, ولى چشمگير نبوده است و اين به جهت تازگى كار و عدم آشنايى كافى مراكز با نيازهاى ما كافى به نظر مى آيد; علاوه بر آنكه برقرارى ارتباط و استفاده از تلاش هاى غير منتشره معمولاً با مشكل همراه است و اگر موسسه اى حاضر به همكارى بوده, ما نيز استقبال و استفاده كرده ايم. ب. حذف بسيارى از اصطلاحات و مفاهيم علوم قرآنى ب.1. حذف اصطلاحات مرجّح10
1ـ1. در خصوص حذف اصطلاحات مرجح (توصيفگر) اشكال شده است. در اينجا لازم است كه مراحل ورود اصطلاح را به اصطلاح نامه تذكر دهيم. براى اتقان و دقت كار لازم است اولاً, اصطلاح داراى سند باشد و به عبارتى در حوزه علم به كار رفته باشد; ثانياً, اصطلاح به حوزه تخصصى اصطلاح نامه ـ علوم قرآنى ـ مربوط باشد; ثالثاً, اصطلاح مبهم و دوپهلو نباشد (هرچند اگر كاربردهاى متفاوت داشته باشد با توضيحگر آورده مى شود); رابعاً, ورود اصطلاح به تأييد گروه و استاد مشاور برسد. بنابراين اگر اصطلاحى فاقد يكى از شرايط بالا باشد, نمى تواند به اصطلاح نامه راه يابد و با تأملى در اصطلاحات پيشنهادى ناقد مواردى از عدم وجود شرايط مذكور را مى يابيم.
1ـ2. ايشان خود به عدم اصطلاح بودن برخى از موارد پيشنهادى اعتراف دارند.11 اگرچه موارد را مشخص نكرده اند. پيداست كه با صِرف ادعا و برابرهاى غير كاربردى نمى توان اصطلاحاتى را وارد اصطلاح نامه كرد و داشتن سند از ضروريات اوليه ورود اصطلاح است; زيرا اصطلاح بايد ارتباط ساز باشد و اصطلاحات ادعايى نمى تواند بين اصطلاح نامه و پژوهشگر و اطلاعات و يا متن منابع ارتباط برقرار نمايد.
1ـ3. برخى از اصطلاحات پيشنهادى مربوط به حوزه معارف قرآنى است كه به خاطر نزديكى اين حوزه علمى با علوم قرآنى معمولاً بين مباحث دو حوزه خلط مى شود, ولى تعجب آن است كه با تذكر قبلى و قبول آنها, باز هم ايشان اين موارد را در نقد گنجانده اند.
1ـ4. پاره اى از اصطلاحات پيشنهادى ايشان همانند (اتجاهات تفسيرى)12 مبهم و دوپهلوست و در حوزه زبان فارسى به طور واضح به كار نرفته است. بنابراين تأييد نشده و در ويرايش اول گنجانده نشده است.
1ـ 5. پاره اى ديگر از اصطلاحات پيشنهادى ايشان در سوابق تحقيق گروه موجود است, ولى از آنجايى كه كار گروهى بوده و هر اصطلاحى بايد با تأييد هيئت تصويبى و استاد مشاور به اصطلاح نامه راه يابد. بنا به عللى كه در حوصله اين مقاله نيست, اين اصطلاحات صلاحيت ورود به اصطلاح نامه را نداشته اند و از اين گونه اصطلاحات خيلى بيش از موارد پيشنهادى ايشان در سوابق تحقيقى ما موجود است. اين موضوع نيز قبلاً به ايشان گفته شد و سياهه اين گونه اصطلاحات به وى ارائه گرديد.
1ـ 6. در موارد پيشنهادى, اصطلاحاتى مانند (اشد آيات) و (اعظم آيات) وجود دارد,13 آيا اينها اصطلاح هستند و بار علمى در علوم قرآنى دارند! با ادعا و كلى گويى, آن هم در امور فنى و تخصصى نبايد سخن گفت. لازمه يك نقد علمى سخنى مستدّل و مستند است.
1ـ7. در نهايت اين قسمت پيشنهاد نموده اند به جاى پاره اى از اصطلاحات برابرهايى فارسى آن آورده شود, در حالى كه كاربرد اصطلاح و نقش ارتباطى آن بين پژوهشگر و متون تخصصى در تدوين اصطلاح نامه مقصود اصلى است. بنابراين اصطلاحاتى كه از زبان عربى گرفته شده است و معادل سازى نشده, به صورت مرجّح آورده مى شود و اصطلاح نامه حق معادل سازى ندارد; هرچند در مقالات تحقيقى و كتب علمى كه به زبان فارسى تدوين مى شوند, آوردن معادل هاى زيبا و شيوا به جاى اصطلاحات عربى كارى پسنديده و مطلوب است, ولى در اصطلاح نامه مطلوب نيست. مگر به صورت اصطلاح متداول شود كه در آن صورت در اصطلاح نامه وارد خواهد شد. ب.2. حذف اصطلاحات غير مرجح (غير توصيفگر)14
2ـ1. قبل از بررسى موارد اشكال در اين قسمت بيان مقدمه اى ضرورى است:
اصطلاحات گرچه به صورت نامرجح هم باشند, راه هاى ديگر ورود به مفاهيم و اطلاعات مورد نظر هستند و اصطلاح نامه سعى بر آن دارد كه پژوهشگران بتوانند از طرق مختلف اطلاعات را به دست آورند, ولى ورود اصطلاحات نامرجح به اصطلاح نامه داراى ضوابط و شرايط خاص خود است و اضافه نمودن بى ضابطه اصطلاحات باعث حجم زياد و اتلاف وقت محقق و در نهايت بازدهى كمتر اصطلاح نامه مى گردد. بنابراين براى پرهيز از حجم و تراكم بى مورد به صورتى كه دستيابى به اطلاعات نيز براحتى و سهولت ممكن باشد, ضوابط خاصى لازم است.
2ـ2. ارجاع جمع و مفرد در صورتى لازم است كه در رديف الفبايى ميان آنها فاصله زيادى واقع شود; يعنى اگر جمع سالم باشد و در نظام الفبايى در يك جا قرار گيرند به هم ارجاع داده نمى شود, زيرا ارجاع آن كمترين فايده اى در بر ندارد, بنابراين مواردى همانند (اقصر آيات) بك: (اقصر آيه) ارجاع نشده است.
2ـ3. يكى ديگر از موارد حذف اصطلاح نامرجّح, كاربرد نادر و ناشناخته آن است; همانند (ايحاء) و (وحى) كه ميان اين دو ارجاع صورت نگرفته است.
2ـ4. از برابرسازى حتى به صورت اصطلاح غير مرجح خوددارى شده است. اصطلاح گرچه به صورت نامرجح هم بخواهد در اصطلاح نامه بيايد, بايد داراى سند باشد, زيبايى و شيوايى اصطلاح مادامى كه به كار گرفته نشده باشد, در اصطلاح نامه مؤثر نيست. بنابراين اصطلاحات عربى رايج در زبان فارسى, مرجّح تلقى مى شود و اصطلاح فارسى كه كاربرد نادرى دارد, غير مرجح است. اصطلاحاتى مانند: سر سوره ها, مانند ناپذيرى و تحريف ناپذيرى, از اين قبيلند.
2ـ 5. بعضى از اصطلاحات نامرجح پيشنهادى ناقد صلاحيت ارجاع ندارند و واضح است كه با اصطلاح اصلى مترادف نيستند;
مانند: معانى القران , تفسير قرآن
اسلوب سور مكى , ضوابط سور مكى
مفسران بلاغى , تفاسير بلاغى
اسلوب سور مدنى , ضوابط سور مدنى
شناخت قرآن , شناخت تاريخ قرآن15
2ـ 6. در پاره اى از موارد ارجاع شده است, ولى از طرف ناقد محترم غفلت شده و دوباره پيشنهاد داده شده است مانند: تشكيل قرآن , اعراب گذارى قرآن.
2ـ7. آمارى كه در اين قسمت از طرف ناقد محترم ارائه شده, همانند ديگر نمونه ها با تعداد اصطلاحات ذكر شده تفاوت بسيار دارد. ب.3. حذف اصطلاحات (مرجح و غير مرجح)16
3ـ1. بعد از بيان حذف اصطلاحات (مرجّح) و حذف اصطلاحات (غير مرجح) ذكر اين عنوان مبهم و سؤال انگيز است و ايشان مى توانست هركدام از اين دو قسم را در قسمت مربوط به آن بياورد.
3ـ2. در اين بخش ايشان با مقايسه بين اصطلاحات به شبيه سازى پرداخته است17 و اين با توجه به معيار و ميزان اصلى در تدوين اصطلاح نامه كه قبلاً هم بيان كرديم, كار نادرستى است. داشتن سند براى يك اصطلاح شرط اول ورود آن به اصطلاح نامه است و تنظيم رده ها و به دست آوردن حلقه هاى مفقوده, به دقت و اتقان كار لطمه مى زند; علاوه بر آنكه با هدف تدوين اصطلاح نامه كه عبارت از برقرارى رابطه پژوهشگر با اطلاعات مورد نظر است, سازگار نيست; زيرا اصطلاحاتى كه با نظيرسازى به دست مى آيند, كاربردى نيستند و نه تنها انتقال اطلاعات به پژوهشگر نمى كنند بلكه بر تراكم و حجم اصطلاح نامه مى افزايند و باعث كاهش بازدهى آن مى شوند. ج. ناهماهنگى در سيستم ارجاعات18
1. عنوان فوق داراى ابهام است و ناقد محترم توضيحى روشن در اين باره نداده اند اگر مراد آن است كه بايد همه اصطلاحات به طور ميانگين مترادف داشته باشند ـ همانگونه كه اين معنا از نقد ايشان به دست مى آيد ـ كلامى بى اساس و غيرعملى است زيرا مترادفات در هر زبانى تابع استعمال اهل آن زبان است و در عرف خاص هر علمى نيز تابع استعمال اهل آن علم است.
2. ملاك درآوردن مترادفات همان ملاك ورود اصطلاح است; يعنى اصطلاح بايد از منابع موجود باشد و ساخت مترادفات يكسان براى تمامى اصطلاحات عدول از اين اصل مسلّم است.
3. در اين قسمت به ارجاع و يا عدم ارجاع جمع هاى با (ان) و (ين) اشاره كرده اند.19 در اين باره بايد گفت ناقد محترم به تذكرات حضورى ما توجه ننموده اند. ضمن اينكه در مقدمه كتاب صفحه81 نيز توضيح كافى داده شده كه بناى اصطلاح نامه بر رعايت دستورات و قواعد نگارش زبان فارسى است, البته تا جايى كه ممكن باشد و بر اين مبنا پاره اى از جمع هاى با (ين) به (ان) ارجاع شده است. اين را ناهماهنگى و يا اعمال سليقه نگويند, بلكه يادآورى نكته اى است كه در مقدمه متذكر شده ايم. د. استاندارد نبودن پاره اى از اصطلاحات20
واژه استاندارد و عدم استاندارد نيازمند به معيار و ملاكى است كه كارشناسان فن اصطلاح نامه نگارى بيان مى كنند. در تعريف اصطلاح آن چنانكه در مقدمه كتاب آمده است: عبارت يا واژه اى است كه كليد رساندن اطلاعات بوده و جايگزين ساده تر و بهترى نتوان براى آن پيدا كرد.
بنابراين اشكال ناقد محترم بر ورود پاره اى از اصطلاحات, مانند: اجرت تعليم و تربيت, فضيلت تعليم و تربيت و صورت انسانى جبرئيل كه بهترين راه انتقال اطلاعات در امر ذخيره و بازيابى است, نشان از عدم توجه به اين امر مهم و اساسى است. هـ. گستردگى نابهنجار اصطلاحات كمكى (چك ليست) و مركب21
1. گويا ناقد محترم تصوير روشنى از اصطلاح كمكى و مركب نداشته, و بنابراين آن دو را با هم خلط نموده است. پيشنهاد مى شود به راهنماى تهيه و گسترش اصطلاح نامه در صفحه هاى 7,8 و28 مراجعه فرمايند.
2. اصطلاح مركب يكى از مباحث بسيار مهم و پيچيده اصطلاح نامه است كه نياز به دقت و بررسى كافى دارد. در پاره اى از موارد كه ناقد آن را نابهنجار خوانده است, مانند:
اخبار نسخ, حديث سبعة احرف و اصطلاحات ديگر از اين دست در قالبى پذيرفته شده آمده است و قابل شكستن نيست و هر اصطلاح مركب قابل تبديل به اصطلاح بسيط نيست و اگر بخواهيم تنها اصطلاحات بسيط را گردآورى كنيم, خيلى از مباحث علوم قرآنى را از دست مى دهيم. بنابراين براى رساندن هرچه بهتر و كامل تر اطلاعات به ناچار بايد از اصطلاحات مركب هم بهره ببريم در اصطلاح نامه نيز اصطلاحات مركب فراوانى وجود دارد كه پيرايش آن به ساختار علم لطمه مى زند.
3. درباره اصطلاحات كمكى بايد گفت: گروه در هنگام تدوين متوجه پاره اى از اصطلاحات شد كه در تمامى ابواب تكرار مى گرديد و اين تكرار موجب ازدياد حجم اصطلاح نامه مى شد; بنابراين تصميم گرفته شد تا اين گونه اصطلاحات به عنوان اصطلاحات كمكى در ليستى گردآورى شود و ضميمه اصطلاح نامه گردد تا از تكرار آن در همه ابواب به گونه اى جلوگيرى شود كه هيچ ريزش اطلاعاتى در بر نداشته باشد كه ان شاءالله با كامل شدن فهرست اين گونه اصطلاحات در ويرايش بعد در شكل ضميمه اصطلاح نامه منتشر خواهد شد. در اين باره در جلسه دوستانه به ناقد محترم توضيحات لازم داده شد, ولى متأسفانه دقّت لازم مبذول نداشته و اصطلاحات مركب و چك ليستى را خلط نموده اند و اين بيشتر به اين جهت است كه اصطلاحات چك ليستى تعريف و دامنه مشخص ندارد و در حوزه هاى مختلف علوم اسلامى مصداقهاى متفاوتى پيدا مى كند. و: حذف برخى از زيربخش هاى اصطلاحات22
1. ناقد محترم همانند پاره اى از عناوين قبلى در اينجا نيز دچار نوعى ابهام گويى شده اند. در زير اين عنوان روابط وابستگى را اشكال نموده اند, در حالى كه عنوان, روابط اعم و اخص و ساختارى اصطلاح نامه را مى رساند و ايشان در اين باره اشكالى نداشته اند.
2. عدم تناسب منطقى در وابسته ها ادعا شده است23 كه نشان گر كم توجهى ايشان به ضوابط و معيارهاى اصطلاح نامه نگارى است. بديهى است كه تناسب منطقى, در روابط هم ارز و سلسله مراتبى نمايان مى گردد نه در وابستگى ها, براى اين كه در روابط هم ارز و اعم و اخص تنها رابطه مفهومى مورد نظر است كه گاهى تصرفات جزيى كه لازمه اصطلاح نامه نگارى است در آن مى شود و با يادداشت دامنه توضيح داده مى شود, اما در روابط وابستگى اين چنين نيست بلكه تنها انعكاس نوعى ارتباط اصطلاح با اصطلاح ديگر مدّ نظر است و رابطه وابستگى بيشتر براى از دست ندادن اصطلاحاتى است كه در ساختار اصطلاح نامه جايى پيدا نكرده اند.
3. به حذف برخى از روابط وابستگى اشاره كرده اند24 كه در اين باره بايد گفت: چون وابستگى باب وسيعى است و براى آنكه موجب ازدياد حجم نگردد و بازدهى اصطلاح نامه را كم نكند, ملاك و ضابطه اى وضع شده كه هرجا اصطلاحى به رده اى وابسته باشد, تنها وابستگى آن با اصطلاح اعم آن رده برقرار شود و لازم نيست در تمام اخص ها, وابستگى آورده شود. وگرنه هر مفهومى مى تواند به نوعى به ديگر مفاهيم مرتبط باشد.
هرچند انتظار نداشتيم طرح هايى را كه هم اكنون مجموعه ما مشغول انجام آن است و يا در دست اقدام دارد, به صورت پيشنهاد بيان كنند,25 ولى معرفى كارهاى مجموعه و بيان ضرورت آن امرى پسنديده و لازم و درخور سپاس است و علاوه بر دلگرمى پژوهشگران و مسؤولين, باعث شناخت كار براى مؤسسات تحقيقى و پژوهشى نيز مى شود. اما بهتر بود ايشان به عنوان طرح هاى در دست اقدام اين مركز به بيان ضرورت پى گيرى و اتمام آن مى پرداختند.
پاورقي: * پاسخ نقد (اين مقاله) را جناب آقاى محمّد هادى يعقوب نژاد با همكارى آقايان سيد احمد مير خليلى و على محمد حسين زاده تهيه كرده اند. 1. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص37ـ29. 2. اصطلاح نامه علوم قرآن, فلسفه اسلامى ـ ص54 مقدمه. 3. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص46 ستون دوّم, پاراگراف دوم. 4. همان, ص31, ستون دوم, پاراگراف سوم. 5. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف نخست. 6. همان, ص31, ستون دوم, پاراگراف چهارم. 7. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف دوم. 8. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف سوم. 9. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف چهارم. 10. همان, ص32, ستون دوم, پاراگراف دوم. 11. همان, ص33, ستون اوّل, پاراگراف قبل از آخر. 12.همان, ص32, ستون دوم, سطر15. 13. همان, ص33, ستون دوم, پاراگراف دوم. 14. همان, ص33, ستون دوم, پاراگراف سوم. 15. همان, ص33, ستون اوّل, سطر16, 18, 26, 29, 36. 16. همان, ص34, ستون دوم, پاراگراف پنجم. 17. همان, ص34, ستون دوم, پاراگراف آخر. 18. همان, ص35, ستون دوم, پاراگراف دوم. 19. همان, ص36, ستون اوّل, پاراگراف دوم. 20. همان, ص36, ستون دوم, پاراگراف دوم. 21. همان, ص36, ستون دوم, پاراگراف سوم. 22. همان, ص37, ستون اوّل, پاراگراف آخر. 23. همان, ص37, ستون اوّل, سطر37 به بعد. 24. همان, ص37, ستون دوم, پاراگراف اول. 25. همان, ص37, ستون دوم, پاراگراف پنجم, ششم.
ثعالبى و كتاب ثمار القلوب فى المضاف والمنسوب1
انزابى نژاد رضا
در پگاه پاييزان نشابور, آواى نرم و مهربان مادر در كوچه تنگ پيچيد (… به خدات سپردم…).
پسرك هفت هشت ساله, بقچه نانش را ـ كه مادر به لايه درونى آن اندكى ماست ماليده بود ـ در زير بغل فشرد و سر وا گردانيد; نگاه مادر هنوز بدرقه اش مى كرد.
چند گامِ نخست, سنگ هاى سرد و ناهموار كوچه, پاهاى برهنه پسرك را گَزيد, امّا همين كه به خم كوچه رسيد, پاها با سردى و درشتيِ سنگ ها خو گرفت. راه خانه تا دكانكِ سرد و نَمور, چندان بود ـ كه پسرك بتواند ـ بى شتابى, اندوه خود از اين روزهاى تلخ و سنگين را در آسياى اندرونش بگرداند و نرم كند.
هر از گاهى, كودكى همسال خود را كه مى ديد كفش به پا و بسته كتاب زير بغل, حسرتى سوزان, در حرير نرمِ آهى, از سينه اش بيرون مى تراويد و آن مُشت وارِ سرخ و صنوبرى, در سينه اش تندتر مى زد; آن گاه لب ها به واگويه اى مى جنبيد: (خوش به حالش!, مى رود به مكتب, بُوَد آيا كه…).
دانسته نيست كه از دل سوخته پسرك چندين صد يا دو صد يا سه صد بار… اين شرار آرزو برخاسته بود, تا بارى يكى به هدف نشست. از آن روز باز, ابومنصور, هر بامداد به جاى كارگاهِ پوست پيرايى, راهيِ مكتب شد; بامدادانش تا نيمروزان در مكتب مى گذشت و خامه بر پهنه سپيد كاغذ مى راند و نيمروزان تا شامگاهان در خدمت پدر مى بود. هرچند ابومنصور پس از چند سالى, يكسره, پيوند از روباه و پوست باز بريد, امّا آن پيوستگى تا پايان زندگانى ـ و تاكنون نيز ـ از او جدا نشد. نام او با ثعلب گره خورد و به (ثعالبى) نامور گرديد.2
آن كودك ـ ابومنصور ثعالبى ـ از نشابور نام گرفت و به نشابور آوازه بخشيد. و همان سان كه گويند نيشابور شهر خيّام, عطّار, و فيروزه, گويند نيشابو زادگاه ثعالبى.
نمى دانيم چند بهار از زندگانى را پشت سر گذاشته بود و در چه پايه از آموزش و دانش ايستاده, كه به خدمت بزرگان پيوست; امّا مى دانيم كه اوّلين خاندان از فرمانروايان كه ابومنصور از آنها سايه حمايت و تشويق ديد, آل ميكال بودند. او به يارى و راهنمايى استادش ابوبكر جمال الدين محمّد بن عبّاس خوارزمى3 (383ـ316هـ) به دربار امير ابونصر احمد بن على ميكالى بار يافت4 و هم به وساطت استادش به ابوالفضل عبيداللّه ـ پسر امير ـ معرفى شد. آشنايى ثعالبى با امير ميكالى به دوستى و همدلى و پيوند روحى بسيار عميقى انجاميد ـ كه نزديك به پنجاه سال دوام يافت. يكى از بهره هاى معنوى اين دوستى, آن بود كه او به كتابخانه عظيم سرور خود راه يافت تا جان در چشمه دانش شستشو دهد و دل به شهداب كتاب سيراب گرداند. افزون بر اينها, اين اميرزاده در فراهم آوردن مواد علميِ بعضى از آثار, ابومنصور را يارى مى كرد. ثعالبى خود, در يتيمةالدهر, در احوال ابن العميد, مى نويسد: (اين فصول را امير ابوالفضل عبيدالله بن احمد ميكالى فراهم آورده بود, و من از آن يادداشت ها برگرفتم, فصول فراهم آورده او بسيار بسيار كارها را بر من آسان گردانيد5). ثعالبى كتاب خصائص البلدان را براى همين اميرزاده تأليف و اهداء كرده و به گمان بسيارى از محققان, كتاب افضل من اسمه الفضل را نيز.
ما امروز بسيار متأسفيم كه از فرود و فراز زندگانى يكى از با فرهنگ ترين فرزندان اين آب و خاك آگاهى خرسند كننده اى نداريم, و از جهت اين ناروشنى, بيش از همه از شاگرد و دست پرورده وى يعنى باخرزى گله مند بايد بود. اين شاگرد ـ اگر بواقع در نگارش شرح حال و زندگانى علمى و خصوصى وى چيزى ننوشته و ضنّت به خرج داده ـ بى ترديد مشغول الذمه استادش ثعالبى و همه ايرانيان است. آيا روى كاغذ آوردن تنها يك عبارت ـ (او جاحظ نيشابور, و برگزيده روزگاران است, تاكنون چشمى همانند وى نديده, و بزرگان دانش او را انكار نتوانند كرد)6 از سوى شاگردى كه شب و روز ريزه خوار خوان دانش استاد بود, بسنده است؟
با وجود چنين ابهامى, از اشارات گذرا و از قرائن و امارات, نزديك به شصت سال زندگانى علمى ثعالبى را مى توان درآورد. او تا سال 377 در نشابور بود. در اين هنگام با ابوالحسن على بن احمد جوهرى ـ كه به رسالت پيش امير ابوالحسن سپهسالار نيشابور [=فائق الخاصّه] آمده بود, ديدار كرد.7
در اين سال ها خراسان و نيشابور گرفتار جنگ ها و نابسامانى ها بود و بدين روى مردان حكومت را سرِ پرداختن به دانش و دانشمندان نبود. بدين جهت ثعالبى بار سفر برمى بندد و آهنگ ديدار آن خورشيد گرم و تابان ـ بخاراى آسوده و پرنعمت ـ مى كند. تاريخ اين سفر را نمى دانيم امّا از شرح مأمونى8 برمى آيد كه او ثعالبى را پيش از 382 در بخارا ديدار كرده.
بى گمان اين ديدار ثعالبى, در روزگار نوح بن منصور بود. قضا را, تاختن بغراخان ايلك به پيرامون بخارا9, به ثعالبى مجال نداد كه وى به دربار امير ادب دوست و اديب پرور سامانى ـ يا حتى وزير او ـ باريابد و او در روزهاى پايانى سال 382 يا اوايل 383 بازگشت.
به نظر مى رسد قرين واقعيت نباشد آنچه بعضى از ترجمه نويسان, بازگشت وى را با قيد (دست خالى) مقيد كرده اند. يقيناً ديدار بزرگان و كسانى چون: ابوجعفر محمد بن موسى موسوى10 ـ كه بارها در ثمارالقلوب از وى به نيكى ياد رفته, و يا مأمونى, و ابومنصور سعيد بن احمد بريدى11, و ابوبكر محمد بن عثمان نيشابورى خازن12 و ابوالحسن محمد بن احمد افريقى المتيم13 و بيش از همه, ديدار بديع الزمان همدانى14 بايد او را سخت شادمان و بهره مند گردانيده باشد.
هرچه بود اين سفر براى ثعالبى چندان قرين كامروايى نبود, و فزون بر اين, ناكامى بزرگ آن بود كه چون به زادگاه خود بازگشت, خانه و ملك و زمينش را غارتيده و خراب شده يافت. از اين روى, او ناگزير با وام و تنگدستى, بار زندگى را به دوش كشيد. ناسازگارى همسايگان نيز او را بسى نالان و دل شكسته گردانيد, غمناله آن دل شكستگى را در ابيات زير توان ديد:
ثلاث قد مُنِيتُ بها فأضحَت
لنار القلب منّى كالأثافى
ديون اَنقَضَت ظَهرى و جور
من الجيران شابَ له غدا فى
وفقدان الكفافِ, وايّ عيش
لمن يمنى بفقدان الكفافِ
در آن روزها كه او از يك سو از جدا شدن بخارا و بزرگان آنجا دردمند بود و از يك سو زادگاه عزيزش با ابروانى درهم كشيده و چهره اى عبوس با وى روبرو شده بود, ثعالبى در سوگ استادش خوارزمى نشست.
امّا تا بوده چنين بوده كه: هرگاه سينه مالامال درد باشد, شهد نعمتى به كام آدمى همى چكانند. در اين هنگام ديدار و آشنايى با ابوالفتح على بن محمّد بُستى بهره او گرديد. اين آشنايى او را ـ هرچه بيشتر ـ با ظرايف شعر آشنا گردانيد.
تأليف كتاب المتشابه در تجنيس قوافى حاصل اين آشنايى و همدمى است, و پس از آن المبهج را به اشارت وى نوشت. ليكن ماندگارترين و سترگ ترين اثر وى, يعنى يتيمةالدهر فى محاسن اهل العصر است كه در اين ايام (سال 384) به نگارش آن آغازيد و آن را به يكى از وزيران پيشكش كرد. از اين وزير به تصريح نام نرفته, ليكن به احتمال بسيار, او ابوالحسين محمد بن كثير ـ وزير على بن سيمجور ـ است كه عُتبى نيز در تاريخ خود از وى نام برده. با تأليف اين اثر گران سنگ, نام و آوازه ابومنصور همه جا را درنورديد و به دنبال آن دوستش ـ ابونصر محمد بن عبدالجبّار عُتبى مورّخ و مؤلف تاريخ يمينى و نايب شمس المعالى قابوس بن وشمگير در خراسان, ثعالبى را به ديدار سرور خود به گرگان دعوت كرد (سال 391)15.
در اين روزگار قابوس بن وشمگير, نامورترين حكمرانان زيارى, در گرگان فرمان مى راند; او هرچند اميرى تند خوى و ستمگر بود, مردى فاضل و اديب و فضل دوست بود و خطّى بغايت خوش داشت. گويند صاحب بن عبّاد هرگاه كه خط او را مى ديد مى گفت: (اَهذا خطّ قابوس, اَم جَناحُ طاوس). او در نثر عربى با بزرگ ترين سخنوران زمان دم برابرى مى زد و در شعر پارسى و تازى نيز دست داشت; ترسلات وى به نام كمال البلاغه معروف است و هموست كه بيرونى كتاب ارجمند آثار الباقيه را به نام وى تأليف كرده.
ثعالبى فرصت را غنيمت شمرده, با دو ارمغان به پيشگاه قابوس رسيد. نخست آن قصيده معروفش كه پيروزى امير را بر آل بويه شادباش گفته كه:
الفتحُ منتظم والدّهرُ مُبتَسِمُ
وملك شمس المعالى كلُّه نِعمُ
و دوم اهداى نسخه اى از كتاب المبهج به وى.
ثعالبى از ديدار قابوس, سخت خرسند و شادمان, و گرانبار از بخشش هاى وى به زادگاه خود بازگشت. اين بازگشت همزمان بود با آمدن امير ابوالمظفّر نصر بن ناصرالدين سبكتكين و بازگشت وى از جنگ و شكست اسماعيل بن نوح بن سامانى (ربيع الاول سال 392). با آمدن پيروزمندانه فرمانرواى جوان و سپهسالار خراسان به نيشابور, خورشيد آرامش و آسايش, و فراخى و فراوانى, مردم نشابور را شادى و گرمى و آرامى بخشيد و ثعالبى اين پيروزى را در قصيده اى به امير شادباش گفت:
تبلَّجَت الأيّامُ عَن غُرّة الدّهرِ
وحَلَّت بأهل البَغى قاصمةُ الظَّهرِ
اين قصيده, سخت مورد توجّه و پسند امير قرار گرفت و, زان سپس ميان آن دو پيوند دوستى برقرار شد, دوستيى كه بيست سال سرسبز ماند. به دنبال آن ثعالبى كتاب الإقتباس و أجناس التجنيس را تأليف كرد, و به نام وى آذين داد. در سال 396 سپاه ايلك خان ترك به سپاهسالارى سباشى به نشابور تاخت و ابوالمظفّر ناگزير به گريز شد. و ثعالبى باز نشيمن عزلت گزيد و در خلوت خود با خامه و كاغذ روزگار سر كرد. تأليف كتاب سحر البلاغه حاصل اين روزگار است. ابومنصور نسخه اى از آن را به ابوموسى بن عمران, اهدا كرد و نسخه اى ديگر را به ابوسهل حمدونى ـ كه به تازگى فرمانرواى نشابور شده بود ـ پيشكش نمود.
در سال 400 با مرگ بُستى, ثعالبى يكى از مهربان ترين دوستان تمام عمر خود را از دست داد و سال ديگر خشكسال و قحط خراسان را فراگرفت. شرح اين مصيبت از زبان خامه ابن اثير چنين است: (از نايافتِ خوردنى, مردم يكديگر را مى خوردند. بسا ديده مى شد كه كسى افتاده و مى نالد و (نان) مى گويد و جان مى سپارد. پس از آن وباى عظيم آمد و چنان شد كه زندگان از خاك كردن مردگان درماندند).16
سختى ها, بيمارى ها, گرسنگى ها و مرگ عزيزان بدانجا انجاميد كه ثعالبى زادگاه خود را رها كرد و به اسفراين پناه برد. در اسفراين ميزبان كريمى او را چشم مى داشت و آمدنش را گرامى مى شمرد. او ابوالعباس فضل بن على بود كه ثعالبى او را در يتيمةالدهر چنين مى ستايد: (از رفتار بزرگوارانه و نجيبانه اوست كه اسفراين حرم امن و بهشت عدن و آبادان گرديده, و اين در حالى است كه خراسان را ويرانى و نابسامانى فراگرفته)17 خانه اين ميزبان, جاى ديدار اديبانى بود كه ثعالبى بسيارى از آنها را مى شناخت: ابوالحسين محمد بن حسين فارسى نحوى, و ابوالعباس احمد بن اسحاق جرمقى ـ فيلسوف و مهندس و شاعر ـ و عملاق بن غيداق عثمانى.
ماندن ثعالبى در اسفراين دير نكشيد و براى بار دوم راهى گرگان شد (سال403). اين بار ميزبان وى ابوسعد محمد بن منصور (ابوالمحاسن) مشير امير قابوس بود. مهربانى و پذيرايى ابوسعد سبب شد كه ثعالبى آشوب هاى خراسان و نگرانى هاى غربت را از ياد ببرد. او روى به تأليف كتاب التمثيل والمحاضره آورد و آن را به ميزبان خود اهدا كرد و از نگارش دوم يتيمةالدهر نيز بازپرداخت.
در اين هنگام باز باد پريشان آشوب و آشفتگى آرامش همه را درهم ريخت: چند تن از فرماندهان بر ابوسعد شوريدند و او را از فرماندهى برداشتند و پسرش را بر تخت نشاندند. شورشيان امير مخلوع را از شهر بيرون بردند و برهنه و بى تن پوش در بيابان رها كردند و باز از بيم آن كه مبادا از سرماى سخت زمستان جان سالم به در برده و به شهر بازگردد, او را در بيرون گرگان كشتند و همان جا به خاك سپردند.
ناسازگاى آب و هواى گرگان از سويى, و شورش و ناآرامى از سوى ديگر سبب شد كه ثعالبى گرگان را رها كند و روانه جرجانيه (خوارزم) گردد.
در آن روزگار ابوالعباس مأمون بن مأمون خوارزمشاه بر آن سامان حكم مى راند و پيش از آن ثعالبى پنهانى با وى مراوده داشت. امير به او پيغام داده و به خوارزم فراخوانده بود و گفته كه: مى خواهد ثعالبى چلچراغ دربار وى گردد. به هر روى ثعالبى در قصيده اى خوارزمشاه و قلمرو او را ستوده و به آن حرم امن روى نهاد. آغاز قصيده چنين است:
اُسلُك طريقَ العزم والحزمِ
واترُك بلادَ الظُّلم والغَشمِ
ما العيشُ الاّ اَن يكون لِمَن
اَمِنَ المظالمَ وافرَ القسمِ
كحَمامِ مكّةَ او رعيّة مأ…
مون بن مأمونِ خوارزمِ
اينك ثعالبى همدم اميرى گشته بود كه مجلس وى را بزرگ ترين دانشمندان روزگار: پورسينا و بوريحان بيرونى, … روشن مى كرد. ابوالعباس از ثعالبى درخواست تا نسخه اى از كتاب النهاية فى الكناية را به گنجينه كتبخانه وى بسپارد. همچنين, او نسخه اى از النهاية را با نام الكناية والتعريض هراه با الملوكى ـ يا آداب الملوك ـ والمشرق و الظرائف واللطائف و نثر النظم وحلّ العقد والنهيّة فى الطرد را به كتابخانه خوارزمشاهى اهدا كرد. ابوالفضل بيهقى, اين ابوالعباس را ـ كه خود اديبى صاحب ذوق بود ـ با آن قلم افسون ساز خود, در تاريخ جاودانه اش ـ بخشى را از زبان ابوريحان و بهرى را از قلم خويشتن ـ اين گونه وصف كرده: (چنين نبشت بوريحان در مشاهير خوارزم كه: خوارزمشاه بوالعباس مأمون بن مأمون ـ رحمةاللّه عليه ـ بازپسين اميرى بود كه خاندان پس از گذشتن او برافتاد و دولت مأمونيان به پايان رسيد. و او مردى بود فاضل و شهم و كارى و در كارها سخت مثبت… و هنر بزرگتر امير ابوالعباس را آن بود كه زبان او بسته بود از دشنام و فحش و خرافات. من كه بوريحانم و مر او را هفت سال خدمت كردم, نشنودم كه بر زبان وى دشنام رفت, و غايت دشنام او آن بود كه چون سخت در خشم شدى, گفتى: اى سگ…)
و من كه بوالفضلم به نشابور شنودم از خواجه ابومنصور ثعالبى مؤلّف كتاب يتيمةالدهر فى محاسن اهل العصر و كتب بسيار ديگر, و وى به خوارزم رفت و اين خوارزمشاه سوار شده شراب مى خورد نزديك حجره من رسيد فرمود تا مرا بخواندند. ديرتر رسيدم, اسب براند تا درِ حجره نوبت من, و خواست كه مى فرود آيد, زمين بوس كردم و سوگندِ گران دادم تا فرود نيايد.18
ثعالبى تا سال 407 ـ سال درگذشت خوارزمشاه ـ در سايه بزرگى ها و بزرگوارى هاى اين ممدوح صاحب دل, در خوارزم مى ماند و با مرگ وى, چندى به همدميِ ابوعبداللّه محمد بن حامد الحامدى ـ مى پيوندد كه متولّى خزانه و كتبخانه سلطنتى بود و سفير خوارزمشاه با اميران ديگر. او مردى بلند آوازه و اديب و شاعر بود. ثعالبى كتاب تحفةالوزراء را به وى اهدا كرده و همان سال, گرگانج را به سوى غزنه ـ پايتخت سلطان بزرگ آن روزگار, محمود غزنوى ـ ترك گفت. اين امير اگر خود ـ به سخنى ـ نوشتن نمى دانست و با شعر و ادب بيگانه بود, امّا شاعران و اديبان و دانشمندان را بزرگ مى داشت و از هرجا سراغ شاعر و اديب و دانشمندى مى گرفت, او را ـ به خواهانى يا ناخواهانى ـ به دربار خود مى كشيد. پيش از آمدن ثعالبى ابوريحان از خوارزم به پيشگاه محمود آورده شده بود و بزرگانى چون قاضى ابوالحسن المؤمل الحربى و بويژه شيخ ابوالحسن محمد بن عيسى الكرجى. ثعالبى كتاب تحسين القبيح و تقبيح الحسن را به نام وى تأليف كرد.
امّا سلطان غزنه را از پيش با ابومنصور آشنايى بود ـ هنگامى كه محمود از چيرگى بر سيستان باز مى گشت(393). چون به نشابور درآمد ثعالبى با قصيده اى به اين مطلع آن پيروزى را (گوارا باد) گفته بود:
يا خاتم المُلك و يا قاهرالـ
اَملاك بين الأخذ والصّفحِ
و اين بار كه ثعالبى در غزنه به پيشگاه محمود بار مى يافت, كتاب لطائف الظرائف را به او اهدا كرد و يواقيت فى بعض المواقيت را به نام برادر وى امير ابوالمظفر نصر بن ناصرالدين ـ و زاد سفر الملوك را به ابوسعيد حسن بن سهل اهدا كرد.
ثعالبى نزديك به پنج سال, در پايتخت باشكوه محمود درنگ كرد و متنعّم از عواطف و عنايات و بخشش هاى اميران و بزرگان, اندوه سال ها را از دل و جانش تكاند, امّا با مرگ امير ابوالمظفر (412هـ.ق), او حامى صميمى خود را از دست داد و راهيِ هرات شد و در خانه قاضى ابو احمد منصور بن محمد هروى ازدى فرود آمد و در برابر رفتار كريمانه ميزبان خود, دو كتاب اللطيف فى الطيب و الايجاز والاِعجاز را به وى پيشكش كرد.
ثعالبى در دورى از غزنه نيز پيوند خود را با حكمرانان غزنوى نبريد; او در مرگ محمود (421هـ.ق) سلطان بزرگ غزنه را مرثيه گفت, و محمّد را كه روزكى چند به جاى پدر نشست, ستود و پس از بركنارى وى, و نشستن مسعود بر تخت شاهى و جانشينى پدر (422هـ.ق) او را مدح گفت. از جمله گويد:
دَعِ الأساطير والأنباءَ ناحيةً
وعاين الملكَ المنصورَ مَسعودا
تَرَ الاكابرَ طُرّاً والملوكَ مَعا
ورُستما وسليمانَ بن داودا
دانسته نيست چه روزى, يا در نتيجه چه خوابى در شبى ـ در حالى كه ثعالبى در شصتمين پله زندگانى خويش ايستاده بود ـ هواى عطرآگين سپيده دمانِ نشابور او را بى تاب كرد. دلِ فرزند هواى مادر كرده بود. براستى دل, طفلى است كه چون هوس چيزى كند, چندان پاى فشارد و نالد و بى قرارى كند كه به خواسته اش برسد. ناگزير ابومنصور راه نشابور را در پيش گرفت; كودك مى خواست سر به دامن مادر بگذارد.
نيشابور آغوش خود را براى فرزند نامور خود گشوده بود. ابوالفضل ميكالى از دوست ديرين خود در سراى خويش پذيرايى كرد و ثعالبى با آرامش دل و آسايش تن, به آفرينش آثار نو و بازآفرينى نوشته هاى كهن خود باز پرداخت. پس از آن به پيشگاه برادر ابوالفضل, يعنى ابوابراهيم نصر بن احمد ميكالى درآمد و با بزرگانى چون ابومنصور يحيى بن يحيى كاتب, و دو پسر او ـ ابوالوفا و ابوسلمه ـ و نيز ابويعلى محمد بن الحسن صوفى بصرى آشنا شد. ثعالبى در اين هنگام كتاب ثمارالقلوب را چون گوهرى گرانبها از ژرفاى سينه خود برون افكند و به پيشگاه مشوّق و حامى مهربانش ـ ابوالفضل ميكالى ـ نثار كرد, نيز كتاب مختارات شعرى ابوالفضل را خلاصه و به گزينى كرد و المنتخل نام گذاشت.
در سال 422 ابوسهل حمدونى از سوى سلطان مسعود به حكمرانيِ خراسان گماشته شد. ابومنصور را با بوسهل از پيش, باب آشنايى باز بود ـ ثعالبى نسخه دوم سحرالبلاغه را به او اهدا كرده بود ـ از اين روى, در پيشگاه حكمران تازه و سرور كهنه, جايى امن و روزگارى آسوده يافت و كتاب بَردالأكباد فى الاعداد را براى او, و دو كتاب اللطفُ واللطائف و مرآت المروءات را براى دو برادر وى تأليف و تقديم كرد.
باز بوالفضل ميكالى از ثعالبى درخواست كرد كه كتابى در لغت تأليف كند. و او زمانى دراز ـ با بهره ورى از كتاب هاى امير ـ به تأليف فقه اللغة و سرّالعربيّة پرداخت. براى اين كه ثعالبى با آرامش و آسايش كامل اين اثر سترگ و علمى خود را فراهم آورد, امير ميكالى در كلاته اى ـ نه چندان نزديك ـ از آنِ خود براى پژوهنده نامور ما نشيمنى فراهم ساخت و تمام منابع و مراجع را در اختيار وى گذاشت. در همين هنگام ـ چيزى پس يا پيش از آن ـ جماعت دزد و راهزن مشهور به قُفص [=كوچ و بلوچ] از نواحى كرمان به خراسان تاختن آوردند و دست به غارت زدند و جمعيّت و آرامش ابومنصور نيز ـ مانند ديگران ـ درهم ريخت.
در سال 424 سلطان مسعود بر سر راه خود به بغداد, در نيشابور فرود آمد. ثعالبى فرصت را غنيمت شمرده, در ضمن چند قصيده, مسعود و وزيرش ابونصر احمد بن محمد را ستود و پيرامونيان امير از جمله شيخ عارض ابوالحسن مسافر بن حسن را ـ كه از غزنه با وى آشنايى داشت ـ حرمت نهاد و كتاب خاصّ الخاصّ را به وى اهدا كرد. يكى ديگر از همراهان امير, حسن ابراهيم صيمرى بود كه از كتاب فقه اللغه ثعالبى سخت شگفت زده شد و ثعالبى خلاصه اى از آن را به نام خصائص اللغة ناميده, به وى هديه داد.
آن روزها ثعالبى در كار تنظيم يادداشت هاى افزوده خود بر يتيمةالدهر ـ يعنى تتمّة ـ بود; فرصت را غنيمت شمرده پيش نويس آن را به شيخ محمد بن عيسى الكرجى, دوست ديرين خود ـ كه او نيز همراه سلطان مسعود بود ـ پيشكش كرد. و پس از آن كتاب الغلمان را نوشت و در پايان آن يادآور شد كه در كار تصنيف كتاب سرّالصناعة است كه نمى دانيم آن را به انجام رسانيد يا نه؟
عقربه زمان به پايان دهه سوم از سده پنجم رسيده بود.
پوست پيرايِ نامور نشابور ـ آن كه در ميان انگشتان وى نزديك به صد گوهرِ تراش خورده, مى درخشيد ـ خسته مى نمود. سفرهاى دراز او را فرسوده بود. سه انگشت دست راست مرد از قلم تاول زده, چشمان تيز و درخشانش سوى خود را در لابلاى سطور گم كرده بود. دلى كه بارها از يافتِ نكته اى تندتر زده, و از نايافتِ دقيقه اى افسرده بود, ديگر بيش از اين نمى كشيد. نه پاها ياراى سفر داشت و نه انگشتان دست تاب راندن قلم بر پهنه كاغذ. چشمان, ديگر حروف ريز و درشت را درهم مى ريخت. قلب, پندارى مى گفت: (مى خواهم بايستم); آن حافظه تيز و آن بايگانى عظيم نيز درهم ريخته بود. مرد كم كم نام ها را نيز فراموش مى كرد. خاصيّت زندگى اين است; دنيا داده هاى خود را فرامى ستاند; و مرد وام هايش را پس مى داد تا حسابش را با دنيا و هركه و هرچه, پاك كند. اين سخن ربّ الارباب است كه: هركه را بيش زندگانى بخشيم, به پساپس مى كشانيم19 چندان كه همه دانسته هايش را از ياد ببرد.20
…شبى, يا كه روزى چشمان خسته و بى فروغ مرد لغزيد, لب هاى بى رنگ لرزيد و آن مُشت وارِ سرخ, آن صنوبريِ همواره تپنده, در لانه چپ سينه از زدن باز ايستاد!
نمى دانيم در آن دم چه كسى گريست, آيا همسرى داشت تا شيون كند؟ يا دخترى و پسرى كه فريادِ: (واى, يتيم شديم) بردارد؟
عقربه زمان روى 429 ايستاده بود. امّا در گوش تاريخ هنوز آواى نرم مادر مى پيچد: (به خدات سپردم…).
اينك از مردى كه بيش از صد اثر كوچك و بزرگ به جاى مانده, گور كوچكى نيز برجاى نمانده! امّا راست اين است كه دانايى و شايانى مرد را هيچ زيانى نمى رساند; اگر مردم گور جايى به درازا و پهناى 4در9 بَدَست نشناسند كه ثعالبى در آن خفته باشد. و از هنر و فضيلت مَرد هيچ كاسته نمى شود اگر سنگى نيمه شكسته به دست نشابوريان نرسد كه بر روى آن نوشته باشد: (كُلّ مَن عليها فان)…. آرامگاه ابدى عبدالملك فرزند محمد فرزند اسماعيل) در دلهاست, ثعالبى در سكوى چشمان دوستان و گرمگاه سينه دوستدارانش, آرميده.
نام مرد از خاوران تا باختران را درنورديده. دشوار بتوان كتابخانه اى يافت كه از صد و اند اثر وى چند كتاب, روشنى بخش قفسه هاى آن نباشد. مرد همه جا هست, مرد هماره خواهد ماند, خواهد زيست, هماره خواهد زيست.
امّا سخنى درباره ثمارالقلوب فى المضاف والمنسوب
هلال ناجى و دكتر زُهير زاهد در تحقيقى كه بر پيشانى كتاب التوفيق للتلفيق ثعالبى نوشته و نگرش نقّادانه بر آثار ثعالبى داشته اند,21 يكصد ونه كتاب از تأليفات ثعالبى را نام برده اند. اگر از اين يك صد و نه اثر ـ به شمار انگشتانِ يك دست گم شده چه باك! اگر از اين تعداد حيرت انگيز, به شمار انگشتان دو دست تلخيص و واگردانيده اثر بزرگ تر ديگرى باشد, چه غم يا چه دريغ! آنچه مانده شمارى چشم گير است و در ميان اين نزديك به هشتاد ـ نود اثر, بى گمان جاى ثمارالقلوب در ميان چهار اثر مهمّ نخستين است. ثعالبى در اين كتاب تمام مضاف و مضاف اليه هاى رايج را كه شمار آنها در كتاب 1244 مدخل است آورده. يك نگاه به اين منسوبات معلوم مى دارد كه ـ دست كم سه يكِ آنها ـ در زبان عامّه و ادبيات كلاسيك ما به كار رفته, و قضا را, پاره اى نيز چنان است كه اگر شرح واقعه و گره خوردگيِ آن مضاف و مضاف اليه دانسته نشود, لطف و اعجاز سخن يا بيت در پرده ابهام خواهد ماند. گفتنى است كه اگر يك سوم آن سه يك براى پارسى زبانان هم روشن و آشناست ـ مانند: (صبر ايّوب), (قميص يوسف), (جزاء سنمّار), (بنت العنب), (ديك العرش)… امّا دو سوم ديگر ناآشناست و آگاهى و ناآگاهى از اصل و داستان آن, برابر است با نادانستن و دانستن مفهوم بيت و عبارت فارسى. به دو مثال بسنده مى كنم تا ارزش كتاب و نياز به بازگرداندن آن براى پارسى زبانان ـ بويژه دانشجويان رشته هاى ادبيات فارسى و عرب ـ دانسته شود: (سير السَّوانى) در بيت زير از خاقانى:
جان كَنند از ژاژخايى تا به گَرد من رسند
كى رسد (سير السوانى) در نجيب ساربان
نيز (صحيفه متلمّس) در تاريخ جهانگشاى جوينى:
(مجيرالملك… نمى خواست كه بى وضوح بيّنه, او را [شيخ الاسلام را] تعرّض رساند, تا مكتوبى به خط او كه به قاضى سرخس نوشته بود… كه صحيفه متلمّس بود… بازيافتند). (تاريخ جهانگشا ـ122:1). و بيت زير در حديقه سنايى:
بنمرديم تا زبوالعجبى
بنديديم صبح نيمشبان
در صبح, نيمشب را ديدن كنايه است از كارى كارستان و هنرى شگرف نمودن, چنانكه در دل روز, شب فرارسد و عرب آن را به (يوم حليمه) مثل زند. حليمه دختر حارث بود كه در جنگ پدرش با منذر, لشكر شكست خورده پدر را چنان تهييج كرد و آنها چنان به دشمن تاختند و چندان گرد انگيختند كه همه جا تيره و تار شد, گفتى در دل روز, شب فرا رسيد.
امّا انديشه ترجمه (ثمارالقلوب) در دوره فوق ليسانس (تبريز ـ1350) پاى درس شوق انگيز زنده ياد استاد حسن قاضى طباطبايى در دل من افتاد. مراجعات مكرّر در سال هاى پس از آن, و اين كه همواره با دست پُر, از اين گلگشت برمى گشتم و اين كلام قاطع با آن لهجه تركانه و صميميِ استادم كه: (آقا اين كتاب بايد ترجمه بشود!) سبب شد كه تخم آن انديشه جوانه بزند.
اينك حق آن استاد است و وام اين قلم كه: (ترجمه ثمارالقلوب به روانِ آرميده آن مرد بزرگ در جوارِ رحمت و نعمت خدا پيشكش شود).پاورقي : 1. به مناسبت ترجمه (ثمارالقلوب) كه اميد است به زودى از چاپ درآيد. 2. امروز بر سر راه مشهد به نيشابور ـ نزديكى هاى نيشابور, تابلويى, مسافران را به آبادى كوچكى (پوستفروشان) نام فرا مى خواند, تواند بود آيا كه همين جا زادگاه آن پوست پيراى هزار ساله باشد؟! 3. اين خوارزمى, خواهرزاده جرير طبرى, صاحب تاريخ بزرگ و تفسير نامور است; و چون مادرش طبرستانى و پدر از مردمان خوارزم بود به طبرخزى معروف است. داستان باريافتن او به پيش صاحب بن عبّاد سخت معروف و لطيف است چنين كه گويند: (صاحب به ارّجان بود و چون خوارزمى به دربار او رفت, به پرده دار گفت, صاحب را خبر كن كه اديبى به ديدار او آمده. امّا صاحب پاسخ فرستاد كه (من با خود پيمان بسته ام كه اديبى را به خود راه ندهم مگر آن كه بيست هزار بيت از شاعران عرب در ياد داشته باشد). چون پرده دار اين سخن به خوارزمى گفت, ابوبكر گفت, برو به سرور خود بگو آيا منظور از اين مقدار شعر, از مردان است يا زنان!؟ صاحب به فراست دريافت آن كه بر در است جز ابوبكر خوارزمى نتواند بود). از خوارزمى (مفيد العلوم و مُبيد الهُموم) به جاى مانده و (رسائل). 4. (يتيمةالدهر, ج4, ص205 به نقل محمود عبداللّه الجادر, الثعالبى, ناقداً و اديباً), ص24. 5. همان, ص26. 6. شيخ محمد حسن بكايى, مقدمه (الدليل الى فقه اللغه), انتشارات آستان قدس, ص20. 7. ر.ك: يتيمةالدهر, ج4, ص27. 8. همان, ص171. 9. ابن اثير, الكامل, ج9, ص95. 10. يتيمةالدهر, ج4, ص101. 11. همان, ج2, ص243. 12. همان, ج4, ص84. 13. همان, ص157. 14. همان, ص256. 15. يتيمةالدهر, ج1, ص252. 16. الكامل, ج9, ص225, به نقل از (الثعالبى, ناقداً…), ص37. 17. يتيمةالدهر, ج4, ص437. 18. تاريخ بيهقى, چاپ دوم, دانشگاه فردوسى مشهد, ص907ـ909. 19. سوه يس, 68. 20. سوره نحل, 70. 21. بغداد, مطبعة المجمع العلمى العراقى, 1405هـ 1985م.
نسخه اى نادر از الحدائق البديعية فى الانواع الادبيّة
فاطمى سيد حسن
بديع از جمله علومى است كه در چند قرن اخير به فراموشى گراييده و تنها در مراكز آموزشى به تدريس بخشى از اين علم اكتفا مى شود و شاعران و نويسندگان نيز در عمل تنها معدودى از صنايع بديع را به كار مى برند. حال آن كه در آثار گذشتگان انواع صناعات بديعى به كار مى رفته و عنايتى ويژه به بهره گيرى از آنها بوده است.
در قرن هاى اخير رفته رفته چنين فكرى رواج يافت كه به كار بستن بسيارى از صنعت هاى علم بديع لغو است و گاه سبب مشكل بودن درك عبارت مى گردد. امّا بايد توجه داشت كه اين صنعت ها در كجا به كار مى روند; براى مثال اگر متنى درسى يا تحقيقى علمى بى الف يا بى نقطه نگاشته شود, نه تنها نويسنده, عمر خود را ضايع ساخته, كه با اهداف آموزشى و تحقيقاتى نيز مغايرت دارد; زيرا علاوه بر دشوارى فهم معنى, مزيّتى بر متن هاى معمولى نيز نخواهد داشت.
با توجه به جاذبه اين گونه متن ها, كاربرد اين فنون در تدوين آثارى در مدح معصومين(ع) و يا تشويق براى حضور در عرصه هاى گوناگون حيات و مبارزه, از مصاديق لغو نخواهند بود.
مقامات حريرى نمونه اى است كه جاذبه فنون علم بديع را نشان مى دهد. چراكه مقامات حريرى از متون كهنى است كه با استفاده از انواع بديعى تدوين يافته و شايد نتوان كتابخانه بزرگى را در جهان يافت كه يك يا چند نسخه خطى مقامات حريرى در آن وجود نداشته باشد.
روشن ترين دليل بر لغو نبودن صنايع بديعى, كاربرد اين صنعت ها در قرآن كريم و استفاده حضرت اميرالمؤمنين(ع) از اين فنون است. نهج البلاغه كه همواره سرمشق سخنوران بوده و شيوه رسايى و گيرايى سخن را به آنان آموخته است, سرشار از اين آرايه هاى لفظى و معنوى است.
از جمله آثار برجسته اى كه در زمينه علم بديع نگاشته شده و هنوز به چاپ نرسيده, (الحدائق البديعية فى الانواع الادبيّة) است و با كثرت معلوماتى كه در اين كتاب عرضه شده, هنوز در فهرست ها معرفى نشده است و تنها ضمن شرح حال مختصر با تجليل هاى قابل توجهى كه از نويسنده ثبت شده, نامى نيز از اين كتاب برده شده است.
نگارنده جهت دست يابى به اين كتاب, فهرست نسخه هاى خطى بسيارى از كتابخانه ها را بررسى كرده امّا چنين كتابى يافت نشد و گويا تنها نسخه اى خطى از اين كتاب در كتابخانه آيت الله العظمى گلپايگانى به ثبت رسيده است.
نگارنده پس از مطالعه (الحدائق البديعية), آن را بسيار قابل توجّه و بايسته معرفى يافت. با اين اميد كه توسط اهل فن, خصوصاً آنان كه با واژه هاى نامأنوس عربى انس دارند, تصحيح شود و به چاپ رسد. اگرچه اين نسخه تنها جلد اول است امّا چنانچه ضمن معرفى آن روشن خواهد شد, اين جلد ارتباطى با جلد يا جلدهاى ديگر ندارد و به تنهايى مى تواند كتابى سودمند و درخور اعتنا باشد.
1مشخصات نسخه:
نام كتاب: الحدائق البديعية فى الانواع الادبية
نويسنده: يوسف بديعى دمشقى (م1073ق.)
زبان: عربى
صفحات: 261برگ, 522 صفحه.
تاريخ تحرير: 12 جمادى الاول سال 1210ق.
اندازه: 16ھ22 سانتيمتر
شماره كتاب: 63/33
خط: زيبا و خوانا. اگرچه بسيارى از صفحات را نم فراگرفته, ولى عبارات همچنان خواناست.
آغاز:
بسم الله الرحمن الرحيم وبه نستعين. ان احسن مايبتدى به معانى المعانى حمد من خص بديع التبيان بالنوع الانساني… اما بعد فيقول المفتقر الى ربه المنّان يوسف المشتهر بالبديعى بين الاخوان.
انجام:
يا صفوة الدنيا على اكدارها
يا واحد الدنيا على الاطلاق
نجز الجزو الاول من كتاب الحدائق البديعية فى الانواع الادبية على التمام والكمال بثانى عشر جمادى الاول من السنة العاشرة بعد المأتين والالف وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين وسلّم تسليماً كثيراً.2
يوسف بديعى دمشقى, در نظم و نثر, دستى توانا داشت به گونه اى كه بعضى اهل ادب, وى را با بديع الزمان همدانى برابر و گروهى او را مقدم داشته اند. محمد امين محبّى (وفات: 1111ق) در تجليل از او مى گويد: (اگر بديع الزمان او را درك مى كرد, با شنيدن نظم و نثر يوسف بديعى, نگارش را ترك مى گفت.)
بديعى در دمشق به دنيا آمد, ولى در كودكى از دمشق خارج شد و در حلب سكنا گزيد و آنجا شهرت يافت و به سال 1073ق. در تركيه درگذشت.
محمد امين محبى در نفحة الريحانة1 نمونه هايى از سروده هاى او را ذكر كرده است.
آثار ديگر نويسنده ـ كه بعضى به چاپ رسيده ـ عبارت است از:
الصبح المنبى فى حيثية المتنبى, هبة الانام (يا هبة الايام) فيما يتعلق بابى تمام, اوج التحرى فى حيثية ابى العلاء المعرى, ذكرى حبيب, هدايا الكرام فى تنزيه آباء النبى عليه السلام.
در ميان آثار او, نام (حدائق الادب) و (الحدائق فى الادب) نيز به چشم مى خورد كه ممكن است مراد همين كتاب مورد معرفى باشد.23
(الحدائق البديعية) از 56 حديقه سامان يافته و در هر حديقه يك يا چند صنعت از صنايع علم بديع توضيح داده شده و براى هر كدام چندين مثال ذكر گرديده است. در واقع (الحدائق البديعية) فرهنگ اصطلاحات علم بديع به شمار مى رود و تفاوت آن با فرهنگ هاى ديگر, مثال هاى فراوان آن است كه بر معلومات گسترده مؤلف دلالت دارد. نويسنده در بسيارى موارد تنها به بخش كوتاهى از متن ادبى بسنده نكرده و تمام آن را آورده است; براى مثال, در حديقه 27 پس از توضيح صناعت حذف (به كار نبردن يك يا چند حرف در عبارت), يازده متن معرفى شده كه صناعت حذف در آنها به كار رفته است و برخى از آنها كامل است. با توجه به فراوانى اين نمونه ها, اين كتاب مى تواند منبع ادبى قابل توجهى در اين زمينه به حساب آيد. چه بسا در اين اثر, قطعه هاى ادبى درخور توجهى بتوان ديد كه در جاهاى ديگر يافت نشود و گاه از اديبان و آثار برجسته اى نام برده شده كه در تراجم و فهرست ها نامى از آنها به ميان نيامده است.
ويژگى برجسته ديگر اين اثر, نمونه هاى فراوان از قرآن كريم است كه خواننده به كمك آن مى تواند با انواع بديعى به كار رفته در قرآن آشنا گردد.4
در اين اثر اصطلاحاتى ادبى توضيح داده شده كه به مرور به فراموشى گراييده است و حتى در فرهنگ هايى كه اصطلاحات ادبى در آنها گرد آمده, به چشم نمى خورد. در اين جا به چند نمونه اشاره مى شود:
الف. حاوى: متنى است كه تمام حروف الفبا در آن به كار رفته است; مانند اين بيت:
ولقد شجتنى طفلة برزت ضحيً
كالشمس خثماء العظام بذى الغضا
ب. منفتح: عبارتى است كه هنگام خواندن, لبها به هم نمى خورد. مانند اين بيت:
ها انا ذاعارى الجلد
اسهرنى الذى رقد
ج. منطبق: كلامى سامان يافته از كلماتى كه دست كم يك حرف در آنها با لب تلفظ مى شود. مثال:
آب همى و آب بى احبابى
همهم ما بهم و همى مابى5
مناسب است به تعدادى از انبوه شاهكارهاى ادبى كه در اين اثر ذكرى از آن به ميان آمده, اشاره كنيم:
الف. در صورتى كه كلمات دو بيت زير از اول خوانده شود, دعا و اگر از آخر بخوانند, نفرين مى شود:
عدلوا فما ظلمت لهم دول
سعدوا فلازالت لهم نعم
بذلوا فما شحّت لهم شيم
رفعوا فمازالت لهم قدم
بيت هاى فوق, از آخر, اين گونه خوانده مى شود:
نعم لهم زالت فلاسعدوا
دول لهم ظلمت فماعدلوا
قدم لهم زالت فمارفعوا
شيم لهم شحّت فما بذلوا3
ب. در شعر زير صناعت خيفاء (كلمه اى منقوط و كلمه اى غير منقوط) به كار رفته است:
اسمح فبث السماح زين
ولاتخب املاً تضيف
ولاتجز ردّ ذى سؤال
فنّن ام فى السؤال خفّف4
ج. هيچ يك از حروف قطعه زير به يكديگر متصل نمى شود (مگر اين كه حرفى آخر كلمه قرار گيرد):
زرت داود زورة لاراه
اراوى ودّه اراد ورودا
ادّ داء ولا دواء وراه
اذ زوى ودّه ورضّ ودودا5
د. در قصيده زير صناعت تشريع به كار رفته است. بدين صورت كه اگر قسمتى از بيت ها حذف گردد, با وزنى ديگر قابل خواندن است. آغاز:
يا خاطب الدنيا الدنيّة انّها
شرك الردى وقرارة الاكدار
دار متى ما اضحكت فى يومها
ابكت غدا تباً لها من دار6
ابيات فوق بدين صورت نيز قابل خواندن است:
يا خاطب الدنيا الدنيـ
ـية انها شرك الردى
دار متى ما اضحكت
فى يومها ابكت غدا
هـ. تمام حروف قصيده زير به يكديگر متصل مى شود:
سل متلفى عطفاً عسى يتعطف
فلقد قسا قلبا فما يتلطف
ظبى تحكم بى فسلّط حفنه
سقما يحسمى بعضه لى متلف7
و. در قصيده زير, حروف بى نقطه حذف شده است:
فتنتنى فجننتنى تجنّي
بتجن يفتن غب تجني
شغفتنى بجفن ظبى غضيض
غنج يقتضى تغيض جفني8
ز. در متن زير, حروف نقطه دار حذف شده است:
الحمد لله الممدوح الاسماء, المحمود الآلاء, الواسع العطاء, المدعوّ لحسم اللأواء, مالك الامم, ومصوّر الرحم, واهل السماح والكرم, ومهلك عاد وارم.9پاورقي : 1. محمدامين محبى, نفحة الريحانة, چاپ اول, 1387ق., ج1, ص204ـ214. 2. ر.ك: خلاصة الاثر, ج4, ص510; ريحانة الادب, ج1, ص244; معجم المطبوعات العربية والمعربة, ج1, ستون 544; الاعلام, ج9, ص293; اعلام النبلاء, ج6, ص335; معجم المؤلفين, ج13, ص280; لغت نامه دهخدا ذيل واژه (يوسف). 3. حديقه 15. 4. حديقه28. 5. حديقه26. 6. حديقه29. 7. حديقه26. 8. حديقه27. 9. حديقه27 .
معرفىهاى اجمالى
الفصول المهمه فى اصول الأئمة, محمد بن الحسن الحر العاملي, تحقيق و اشراف محمد بن محمد الحسين القائيني, قم, الناشر لمؤسسة معارف اسلامى امام رضا(ع), 1418هـ.ق, سه جلد وزيرى.
محدث جليل, فقيه خبير, محمد بن حسن بن على معروف به (شيخ حرّ) از عالمان سختكوش و چهره هاى والاى قرن يازدهم هجرى است. كارنامه پژوهش و نگارش اين دانشى مرد خستگى ناپذير بسى پر برگ است و پر بار. آن بزرگوار بيشتر با موسوعه عظيم و ارجمند حديثى اش (تفصيل وسايل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه) شهره است. امّا زندگانى پر بار وى, آثار و مآثر ارجمند ديگرى نيز دارد همه سودمند و كارآمد. (وسايل الشيعه) مجموعه احاديث فقهى است كه براساس ابواب فقهى (كتاب هاى فقهى ما) سامان يافته است. در آغاز سى ويك باب است با عنوان (ابواب مقدمات العبادات) و آنگاه كتاب الطهاره است و عناوين ديگر كتاب هاى فقهى تا ديات. شيخ حرّ ـ رضوان الله عليه ـ با شيوه ويژه اى كتاب را براساس احاديث كتب اربعه و آثار حديثى بسيارى ديگر كه در نزد وى معتمد بوده است, ترتيب داده است.
در ميان كتب اربعه (كافى) مشتمل است بر احاديث اصول و فروع; امّا مى دانيم كه وسائل الشيعه تنها احاديث فقهى و فروع را دربر دارد. شيخ حرّ با پرداختن اثر ارجمندى ديگر با عنوان (الفصول المهمّه فى اصول الأئمه) بواقع در تتميم و تكميل (وسايل الشيعه) كوشيده است. (الفصول المهمّه) در پنج بخش سامان يافته است:
1) اصول دين; در اين بخش مؤلف روايات مرتبط با اصول عقايد: مبدء, نبوت, امامت و معاد و مسائل مرتبط با اين مقوله را گرد آورده است. شيوه گزارش احاديث در اين بخش همان شيوه وسايل است. نخست عنوان باب مى آيد و آنگاه رواياتى كه بدان عنوان دلالت مى كند و آنگاه اگر روايت مصدر ديگرى داشته باشد, ذكر مى شود و اختلاف ها در سند و يا متن را يادآورى مى كند, به همان گونه كه در وسايل انجام داده است.
2) گزارش رواياتى كه با اصول فقه مرتبط است, با عنوان (أبواب الكليات المتعلّقه بأصول الفقه وما يناسبها) مانند حجيت اخبار فقه, وجوب عمل به احاديث متواتر, چگونگى ناسخ و منسوخ, ظواهر كتاب و…. گزارش روايات در اين بخش نيز چونان وسايل الشيعه است, روايات با سند ياد مى شود و اگر در منابع ديگرى ديده شده باشد, آن نيز مى آيد و….
بخش سوّم بواقع گزيده وسايل الشيعه است كه ذيل عناوين باب ها, روايتى با حذف سند آمده است. شيخ (ره) در آغاز اين بخش گفته كه: در اين بخش اسناد روايات را افكنده ام و هر حكم ـ و گاه دو حكم ـ را در ذيل ابواب آورده ام تا فهم احاديث آسان تر گردد, آنان كه آهنگ ديدن همه نصوص و اسناد را دارند به وسايل مراجعه كنند.
4) گزارش روايات طب, معالجات وسائل مرتبط با آنهاست. كه در اين بخش نيز گزارش احاديث براساس شيوه وسايل است و از اين جهت شايان توجه. چون اين گونه روايات در مجموعه هايى كه براى اين هدف گرد آمده اند, غالباً رواياتى است مرسل; امّا احاديث جمع شده در اين بخش از يكسو مسند هستند و از ديگر سو از كتاب هايى است كه نزد وى معتمد بودند.
5) عنوان (نوادر) مشتمل است بر رواياتى كه ذيل عناوين گذشته نمى گنجيده اند.
(الفصول المهمّه) به سال 1304 با چاپ سنگى نشر يافته است, كه آكنده بود از اغلاط و افتادگى ها و…. نسخه حروفى نشر يافته آن در نجف اشرف نيز گويا براساس همين چاپ سنگى بوده است, بدون هيچ گونه تصحيح و تحقيق. اكنون ـ سپاس خداى را ـ كه با تحقيقى شايسته و تعليقاتى سودمند به همت والاى فاضل ارجمند حضرت حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى محمد قاينى با مقابله پنج نسخه خطى با چاپ هاى سنگى و سربيِ آن نشر يافته است. مهم ترين نسخه مورد مراجعه در اين تحقيق نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى است كه بين سال هاى 1100 تا1102 نگاشته شده و بر مؤلف ارجمند قرائت شده است. محقق محترم از اهميت اين نسخه در مقدمه سخن گفته و نشان داده كه گاه از ديگر نسخه هاى چاپ شده و نسخه هاى فعلى ديگر, حديث و گاه يك باب و يا سطورى از احاديث افتاده است. افزون بر اين, نسخه بر علاّمه مجلسى ـ ره ـ نيز قرائت شده است, كه پايان كتاب (بلاغ) آن بزرگوار را دارد. اين نسخه تعليقه ها و حاشيه هايى از مؤلف و ديگر محققان و گاه ضبط كلمات و يا نام هاى راويان را دارد كه نشانى است از فضل و فهم استنساخ كننده و دقت وى.
محقق محترم افزون بر اين سنجش ها, كتاب را يكسر با منابع آن نيز مقابله كرده است. گفتيم شيوه مؤلف در اين مجموعه همان شيوه وسايل است, از اين روى در ذيل باب هايى از گزارش, روايت هاى مربوط به (تقدم مايدّل عليه) و (يأتى مايدل عليه) دارد كه همه اين موارد به دقت شناسايى و نشان داده شده است. مؤلف بزرگوار براساس شيوه اى كه برگرفته است, به منبع حديث اشاره مى كند. محقق محترم افزون بر اينكه آن منبع را نشان داده, منابع و مصادر ديگرى نيز براى احاديث يافته است. مؤلف در ارجاعات خود, به جلد صفحه بسنده نكرده و عناوين ابواب و فصول نقل شده از آن را نيز مشخص كرده است تا براى همه كسانى كه به اين اثر مراجعه مى كنند و چاپ هاى مختلف كتاب را در اختيار دارند, سودمند افتد.
تمام حواشى موجود در نسخه آستان قدس رضوى را ـ كه پيشتر بدان اشاره كرديم ـ در پانوشت ها آورده است كه شايان توجه است. در پانوشت ها افزون بر ارجاع احاديث به مصادر و اختلاف متن و سند در احاديث نسخه موجود و مصادر و منابع به تفصيل رسيدگى شده و گاه توضيحات سودمندى درباره احاديث و شرح و تبيين واژه هاى دشوارياب آن براساس منابع مختلف آمده است. در بخش سوم كه گفتيم گزيده وسائل است, روايات به هر دو چاپ وسايل الشيعه (20جلد و 30 جلدى) ارجاع شده است.
برخى از اهل فضل, محقق محترم را يارى رسانده اند كه از آنان در مقدمه كتاب ياد شده است و البته كارى است پسنديده و ارجگذارى براى رنج ها و زحمت هاى ديگران; فلمثل هذا فليعمل العاملون.
محقق محترم در مقدمه سودمند و درازدامن از كتاب و اهميت آن و پيوند آن با وسايل, شرح حال مؤلف و آثار آن بزرگوار, چگونگى تحقيق و مسايل مرتبط با آن سخن گفته است. به هر حال تحقيق (الفصول المهمه) تحقيقى است شايسته و سودمند و كارآمد. براى مؤلف جليل القدر كتاب رضوان الهى و براى محقق محترم توفيق مسألت داريم. محمّد على مهدوى راد يادنامه خاتمى (مجموعه مقالات علمى و تحقيقى در بزرگداشت آيت اللّه حاج سيد روح اللّه خاتمى اردكانى) به كوشش: محمّد تقى فاضل ميبدى, مؤسسه معارف اسلامى امام رضا(ع), 1376, 864« تصوير, وزيرى.
روزگارى است كه سنت نيكوى فراهم سازى جشن نامه, يادنامه, يادواره و نامواره در جهت بزرگداشت فرهيختگان و ارج گذارى به كشش ها و كوشش هاى عالمان و فرهيختگان ـ البته به اقتفاى ديگران ( آرى ديگرانى كه گويا به ارج و والايى دانش, به دور از پيرايه ها بيشتر از ما آگاهند و بدان پاى بند ـ معمول گشته است.
براساس اين شيوه پسنديده, مجموعه اى فراهم آمده است از خاطره ها, بزرگدارى ها, شعرها و مقاله ها, تقديم به عالم نستوه, فقيه انديشور و روانشاد آيت اللّه حاج سيد روح اللّه خاتمى ـ رضوان اللّه عليه.
پس از پيشگفتار با عنوان (آيت اللّه خاتمى در گفتارها و نوشتارها و سروده ها) ابتدا زندگانى آيت اللّه خاتمى به روايت وى آمده است, آنگاه ديدگاه هاى عالمان و انديشوران درباره شخصيت علمى, فكرى و مبارزاتى آن بزرگوار. آيت اللّه خاتمى در آينه مطبوعات و سوگنامه خاتمى (شعر) فصول بعدى كتاب را تشكيل مى دهد.
بخش اصلى كتاب (مقالات علمى و تحقيقى) است با بيست ويك مقاله در موضوعات مختلف. مقاله اوّل با عنوان (مبانى اجتهادى آيت اللّه العظمى بروجردى) نگاهى است دقيق و سرشار از نكات آموزنده, درباره استنباط و اجتهاد فقهى, چگونگى حديث, شيوه تلقّى احاديث از امامان, نقل به معنا در احاديث و… و نگرش آيت اللّه العظمى بروجردى به اين همه و چگونگى بهره ورى وى از متون حديثى در استنباط و اجتهاد.
(مبانى رفتار سياسى عالمان شيعى امامى) نگاهى است به مبانى برخورد عالمان شيعه با حكومت ها و چگونگى نگاه آنان به مسايل سياسى در سده هاى چهارم تا هفتم هجرى.
تأويل متن يكى از مباحث مهم شناخت متون و چگونگى بهره گيرى از آن است. مقاله (رويكردى تأويلى) نگاهى است گذرا به اين موضوع و پيشينه آن با توضيحى كوتاه درباره واژه (هرمنوتيك). در مقاله بعدى با عنوان (تشيع در يزد) نويسنده پيشينه تاريخى تشيع در يزد را بر پايه سنگ قبرها كاويده و چگونگى آن را نشان داده است.
مقاله (غياب) نوشته اى است هوشمندانه درباره عدم حضور روحانيت اسلام ـ چه سنى و چه شيعه ـ در صحنه هاى كه بايد حضور مى داشتند; با درآمدى زيبا, دلپذير و خواندنى كه يادى است از خاتمى و خاطره اى از روزگاران سياهى و تباهى و ذكرى است از برخى بيدارى ها و بيداردلى ها و نمونه هاى اندك آن در آن روزگاران از جمله خاتمى و…. در اين مقاله نويسنده دردمندِ آگاه اهميت موضوع را بازگفته و هم از حوزه هاى گونه گونى كه عالمان بايد در آن حضور يابند, بحث كرده است.
(انقلاب حافظ در غزل) نگاهى است به تحوّل عظيم و اساسى و رهاسازى غزل از قيد و بندهاى سنت. نويسنده كه از حافظ پژوهان چيره دست است, اين مقاله را با اختصار و استوارى پرداخته است. (ارزش روش شناختى منطق الطير) مقاله بعدى مجموعه است كه منطق الطير را از اين نگاه بررسى كرده است. نويسنده بر اين باور است كه مهم ترين ويژگى منطق الطير در جنبه روش شناختى آن است; اين مقاله بخشى است از پژوهش بلند نويسنده با عنوان (روش شناسى مكاتب شهودى).
در مقاله (هنر و حقيقت) عمده بحث از پيوند هنر و حقيقت است در علم زيباشناسى, و در مقاله (سهروردى و انكار صفات حقيقيه خداوند), نويسنده به صفات خداوند از ديدگاه سهروردى پرداخته است. وى بر اين باور است كه سهروردى درباره مسأله صفات خداوند دچار اشكال شده و از اين روى صفات حقيقيه حق تعالى را انكار كرده است. نويسنده چگونگى اشكال سهروردى و ابعاد آن را در اين مقاله كاويده است.
مقاله (اندرزها و انديشه هاى سياسى كشفى دارابى) به انگيزه روشنگرى انديشه سياسى معاصر, آثار يكى از فرزانگان در فلسفه سياسى و اندرزنامه سياسى او را به تحليل كشيده و ابعاد آن را نشان داده است. سيد جعفر اسحاق كشفى دارابى از عالمان اواخر سلطنت فتحعلى شاه قاجار است و از جمله معدود كسانى كه درباره مسائل سياسى و انديشه هاى مرتبط با مسائل حكومتى آثارى رقم زده است. تعريف عدالت, جايگاه حكومت و سلطنت در نظام خلقت, پيوند معيشت با سياست مدن از جمله بحث هاى اين مقاله است كه از ديدگاه دارابى تحليل شده است.
(روح سماحت در كالبد شريعت) مقاله است خواندنى كه در آموزه هاى دين (سماحت) را پى جويى كرده و نشان داده است كه شريعت بر سماحت و سهولت بنيان نهاده شده است.
(نقش آيت اللّه حائرى يزدى و مجاهد بافقى در تأسيس حوزه علميه قم) از يك سوى نگاهى است به زندگانى علمى, اجتماعى و سياسى آن دو بزرگوار و از سوى ديگر برنمودن نقش آنان است در تأسيس حوزه علميه قم. مقاله بر پايه اسناد و مداركى است كه بعضاً براى اوّلين بار عرضه مى شود; از اين روى نگاشته اى است خواندنى با آگاهى هايى نو.
مقاله (مردم كوفه از زبان امير مؤمنان) ترجمه بخش هايى است از نهج البلاغه در اين زمينه, با نگاهى به تاريخ و منابع تاريخى براى روشن شدن فضاى بحث و تحليل.
نويسنده مقاله (عرف و عقل) كوشيده جايگاه اين دو را در فهم نصوص دينى باز گويد. از اين روى نگاهى دارد به بازتاب عرف پيش از اسلام در شريعت اسلام, اجتهاد, تعقل, جريانات فكرى زمان حضور, تحوّل پذيرى شريعت و….
مقاله (سه نظريه دولت در فقه شيعه) كوششى است در بازشناسى و تحليل ديدگاه هاى فقيهان شيعه درباره دولت. مؤلف بر اين باور است كه تتبع در منابع دست اوّل فقهى نشانگر آن است كه, فقيهان را در باب دولت نُه نظريه است, او سه نظريه از اين نظريات را در اين مقاله گزارش و تحليل كرده است.
مقاله (اسلام و حقوق بشر دوستانه), مقاله اى است ارجمند در فصولى چند, با اين عناوين, كليات, مفاهيم كلى قوانين انسان دوستانه بين المللى در اسلام,. تخاصمات مسلحانه بين المللى, به كار گرفتن سلاح, طرز سلوك با دشمن در حين نبرد, طرز سلوك با اسراى جنگى و…. مقاله درآمدى دارد بسيار خواندنى كه نگاهى است به شخصيت آيت اللّه خاتمى به عنوان انسانى والانگر با منشى انسانى. او بشردوستى و احترام آدمى و توجه به شخصيت انسان و ارجگذارى به انسان را از جمله ويژگى هاى آن بزرگمرد دانسته است. مطلع نوشته شعرى است از آذر بيگدلى, دلپذير و تنبه آفرين. مقاله بعدى با عنوان تأمل آفرين (خود را بشناس) دعوتى است به تأمل در پاره اى از مبانى نظرى خودشناسى, و چونان ديگر نگاشته هاى مؤلف نكته دار, كم حجم و پرمعنا.
مقاله بلند (تفسير مأثور) با درآمدى در شخصيت حضرت آيت اللّه خاتمى, پژوهشى است درازدامن درباره اهميت تفسير مأثور و حجيت آن. نويسنده جايگاه تفسير مأثور را بازگفته و نقش آن را در تحوّلات تفسيرنگارى فرهنگ اسلامى برنموده است و در ضمن به مبانى و دلايل حجيت نقل هاى تفسير در مكتب خلفا و اهل بيت(ع), رسيدگى كرده است.
مقاله (شأن نزول آيات و نقش آن در فهم احكام) نگاهى است به چند و چون تأثير شأن نزول در فهم آيات الهى, بويژه آيات مرتبط با احكام شرعى, اين موضوع در مباحث علوم قرآنى بحثى است مهم و پژوهش نشده و از اين جهت نگاهى است تازه, هرچند گذرا و مختصر.
فلسفه فقه چيست؟ چه پيوندى با علم اصول دارد؟ در بازشناسى كارآمدى فقه چه تأثيرى دارد؟ چه پيوندى با دانشهاى ديگر دارد و…, از جمله بحث هايى است كه در مقاله خوب (درآمدى بر فلسفه فقه) آمده است.
اين بخش با مقاله (برهان وجودى) پايان مى پذيرد كه بحثى است درباره چگونگى آن و تقريرهاى مختلف درباره آن. پايان كتاب گزيده گفتارهاى آيت اللّه خاتمى است با عناوينى مانند: حب ذات, تولى و تبرّى, وحدت, ولايت, نماز جمعه, احترام به قانون و….
(يادنامه خاتمى) در ميان مجموعه هايى همگون خود, مجموعه اى است فرازمند, خواندنى. سودمند و مقالات اگرچه يكدست نيست, اما يكسر نو است و براى اين مجموعه به قلم آمده است و نويسندگان غالباً كوشيده اند در باب موضوع مورد بحث سخنى نو آورند و طرحى تازه افكنند. براى روحِ منوّر و مينويى آيت اللّه خاتمى, رضوان الهى و براى فراهم آورنده اين مجموعه, توفيق آرزومندم. على محمّد علوى شرح القبسات, السيد احمد العلوى العاملي, تحقيق: حامد ناجى اصفهاني, مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه تهران, 1376, 747ص, وزيرى.
حكيم مير محمد باقر داماد (ميرداماد) در تاريخ انديشه فلسفى ايران به لحاظ احاطه بر قرائت هاى اشراقى و مشايى در مسائل عقلانى, از جايگاه ويژه اى برخوردار است. توجه به موقعيت اجتماعى ميرداماد و سيماى فرزانگى وى در عرصه هاى دينى, تامل در نظريات و افكار او را بيش از پيش ضرورت مى بخشد; امرى كه تاكنون از سوى محققان و فرهيختگان به آن توجه نشده است. ميرداماد در دوران تثبيت حاكميت صفويه و تداوم انديشه هاى نو افلاطونى در عرصه حاشيه نويسى پاى به عرصه حيات فرهنگى ايران گذاشت و با تأليف آثارى چون جذوات, قبسات و…. راه را براى بيان حكمت متعاليه صدرايى ـ كه از خاكستر قرائت هاى پيشين فلسفى سر بر آورده بود ـ هموار ساخت. اگر كتاب (جذوات) را حاوى انديشه هاى عرفانى ميرداماد بدانيم, كتاب قبسات را بايد چكيده افكار فلاسفه دوره اسلامى تا زمان مؤلف دانست كه با ديدگاه خاص مير داماد, تلفيقى ميان اشراق و استدلال در مباحث فلسفى ـ دينى عرضه مى دارد.
جهان شناسى و مسائل مربوط به آن براى ميرداماد در مقام يك فيلسوف عالى از اولويت برخوردار بوده است. وى در پاسخ اين سؤال كه: آيا عالم قديم است يا آغازى در زمان دارد, بى آنكه زمان وجود داشته باشد؟ به دنبال راه حلى در مفهوم حدوث دهرى است; مفهومى كه براى حوادث تاريخ قدسى داراى اهميت بوده و مفهوم (زمان مثالى) را به وجود مى آورد. (كربن, ص478) ميرداماد براى تبيين نظريه خود, با استفاده از بيانى متين و سخت ديرياب, كتاب (قبسات) را به رشته تحرير كشيد و با طرح نظريات متكلمان (حدوث زمانى) و فلاسفه (حدوث ذاتى) و ايرادات وارد بر آنها, به اثبات حدوث دهرى ابتكارى خويش مى پردازد. كتاب قبسات به لحاظ موقعيت خاصش در تاريخ فلسفه دوره اسلامى, مورد توجه مدرسان و محققان فلسفه و حكمت قرار گرفته و شروح و تعليقاتى بر آن نوشته شده است كه برخى از آنها عبارتند از:
ـ حاشيه مولف بر كتاب كه تمامى آن تحت عنوان افيد در شرح علوى آمده است.
ـ حاشيه مير سيد محمد اشرف از احفاد مولف به نام مقباس القبسات كه تلخيصى از متن است.
ـ و حاشيه هاى صدرالمتالهين, آقا حسين خوانسارى, ملا شمساى گيلانى, ملا على نورى, ملا اسماعيل (خواجويى), ميرزا ابوالحسن جلوه.
گذشته از اين حواشى, دو شرح تحليلى نيز بر قبسات نگاشته شده كه يكى از آنِ محمد بن على رضا بن آقاجانى از شاگردان ملاصدرا بوده و بخشى از آن را استاد سيد جلال الدين آشتيانى در منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران (جلد دوم, ص297) به چاپ رسانده و ديگرى شرح حاضر از مير سيد احمد علوى است كه مصحح آن را بر مبناى سه نسخه خطى به چاپ رسانده است.
مير سيد احمد علوى از شاگردان ميرداماد و شيخ بهايى بوده و بنا به نقل صاحب الذريعه, پس از سال 1054 و قبل از 1060 در اصفهان درگذشته است. در ميان آثار متعدد علوى كه مصحح شرح القبسات آنها را در حدود 48 عنوان شمارش كرده است, مى توان به تاليفات فلسفى چون تعليقات و شروح برهان شفا, هداية اثيرى, شرح تجريد اشاره كرد; شرح قبسات نيز به لحاظ جامعيت در توضيح مسائل فلسفى از اهميت ويژه اى برخوردار است.
آقاى ناجى اصفهانى در مقدمه خويش به چاپ جديد شرح القبسات, معتقد است كه اين شرح بنا به درخواست ميرداماد نگاشته شده و در جاى جاى مواضع مشكل متن, راه گشاست. ايشان مى نويسند: (در اين شرح, مولف كوشيده است تا پرده از اسرار عبارات كتاب بردارد و لذا گاه به حل لغات كتاب و گاه به شرح عبارات پرداخته است… شارح تمام حواشى مولف را مطالعه كرده و با توجه به حواشى و افادات وى در صدد شرح آن برآمده است… ظهور آثار شهودى حكمت يمانى مكتب اصفهان و توجه به كشف و آثار اشراقيان در سراسر شرح وى و ديگر كتب او آشكار است… مهارت و تبحر شارح در نقل اقوال پيشينيان همچون فارابى, ابن سينا و شيخ اشراق, محقق طوسى, محقق خفرى, دشتكى و غيره چشمگير و تتبع وى از كتب مختلف مشهود است. و از سويى علاوه بر نقل مطلب, قدرت تدرّب و تحليل فلسفى وى در همه جا به چشم مى خورد. در پاره اى از موارد, شارح به تحليل عبارت متن, براساس نسخه بدل هاى گوناگون پرداخته و چنين مى نمايد كه نسخه اصل مولف در اختيار او نبوده است.) (ص75).
گذشته از دو مقدمه عربى و فارسى مصحح كه در توضيح انديشه هاى ميرداماد و كتاب قبسات و همچنين شيوه تحقيق اين شرح نوشته شده, آقاى مهدى محقق نيز (سرآغازى) در توضيح مكتب اصفهان و نقش ميرداماد در تاريخ فلسفه دوره اسلامى دارند كه بعد از پيشگفتار دكتر سيد محمد نقيب العطاس رئيس موسسه بين المللى انديشه و تمدن اسلامى (ايستاك) مندرج شده است.
شرح قبسات علوى به همت دفتر نشر ميراث مكتوب و با همكارى موسسه مطالعات اسلامى دانشگاه تهران به شكلى زيبا چاپ شده و در انتهاى آن فهارس تفصيلى قبسات, آيات, روايت, اشعار, اعلام و كتب توأم با مصادر تحقيق آورده شده اند. چاپ انتقادى شرح قبسات علوى يكى از متون فلسفى چهارصد سال گذشته در ايران را در اختيار دوستداران فلسفه و حكمت قرار داده و بخشى از سير فلسفه در ايران زمين را روشنايى بخشيده است. با اين حال هنوز نگرش انتقادى و بازانديشى در سير فلسفه در ايران صورت نگرفته و چاپ آثار انتقادى پيشينيان اولين قدم در طى اين مسير است. بنابراين نمى توان سخن از سير تكاملى و دوره بندى فلسفه در تاريخ ايران و استمرار آن تا زمان حاضر به ميان آورد (همانطور كه مصحح اين شرح به پيروى از هانرى كربن ادوار تكاملى پنج گانه را ذكر كرده اند. ر.ك: مقدمه مصحح, ص21).
تحليل سير (انحطاطى يا تكاملى) فلسفه در ايران مبتنى بر چاپ و احياى تاليفات حكيمان و متكلمان و عرفاى پيشين و مقايسه محتواى آنان بوده تا چگونگى سير انديشه هاى فلسفى را بتوان به مداقّه نهاد. با آرزوى توفيق براى مصحّح محترم. على اصغر حقدار فلسفه دين; خدا, اختيار و شر, الوين پلانتينجا, ترجمه و توضيح: محمّد سعيدى مهر, مؤسسه فرهنگى طه, قم, 1376, رقعى.
كتاب (فلسفه دين; خدا, اختيار و شر) از دو بخش كلى سامان يافته است. بخش نخست ترجمه كتابِ پروفسور الوين پلانتينجا يكى از فيلسوفان معاصر دين در آمريكاست و بخش دوم شامل افزوده هاى مترجم است كه در توضيح و نقد پاره اى از فصول كتاب پلانتينجا نگاشته شده است. در آغازِ كتاب فلسفه دين, خواننده با پيشگفتارى از مترجم رو برو مى گردد كه در آن, پس از اشاره به سوابق علمى نويسنده كتاب (آقاى پلانتينجا) و بيان شيوه نگارش او و نيز اشاره اى به پيشينه فلسفه تحليلى در قرن حاضر, معرفت شناسى دينى وى مورد بررسى قرار گرفته است. مترجم در اين بخش, پس از توضيح پاره اى نظريه هاى معرفت شناختى, مانند (مبناگروى) و (دليل گروى), به بيان مسلك پلانتينجا ـ كه به معرفت شناسى اصلاح شده معروف است ـ مى پردازد: پلانتينجا پس از نقد ديدگاه مبناگروى كلاسيك در تفكيك بين باورهاى پايه و غير پايه, معيار عام ترى را ارائه داده است كه توضيح آن و بررسى احكام آن بخش بعدى پيشگفتار را به خود اختصاص داده است. در پايان نيز, توضيحاتى در باب اعتقاد نويسنده مبنى بر پايه بودن باور به وجود خدا ارائه شده است.
كتاب, خود داراى دو بخش اصلى است: 1) الحاد طبيعى (عقلانى) و ادله مربوط به آن و 2) الهيات طبيعى (عقلانى) و ادله اثبات وجود خدا. در بخش نخست, برخى براهين الحادى كه عليه وجود خدا اقامه شده است, مورد بررسى قرار گرفته كه مهم ترين آنها, دليلى است مبتنى بر (مسأله شرّ). بخش عمده كتاب, در نقد و بررسى همين دليل است و ساير براهين الحادى, نظير ادعاى (تعارض علم مطلق خداوند با اختيار انسان), به شكل محدودترى طرح شده است. نويسنده, در بررسى (مسأله شر) پس از توضيح دو راه حل ممكن براى اين مسأله ـ كه آن دو را (دفاع اختيارگرايانه) و (دادباورى اختيارگرايانه) مى نامد ـ راه حل نخست را در پيش مى گيرد و مى كوشد تا با استفاده از قواعد منطقى و نيز براساس انديشه (جهان هاى ممكن), تقرير نوينى از آن به دست دهد, به گونه اى كه براحتى قدرت ايستادگى در مقابل اعتراضات فيلسوفانى همچون (جى. اِل. مكى) را داشته باشد.
تفاوت اصل (دادباورى (تئوديسه)) با (دفاع), آن است كه در اوّلى, دليل خداوند براى تجويز شُرور معيّن مى شود, امّا در دومى صرفاً بيان مى گردد كه دليل تجويز شرور ممكن است چه باشد. پلانتينجا در آغاز, پاره اى مبادى تصورى و تصديقى (دفاع اختيارگرايانه) را, مانند مفهوم (اختيار در انجام يك عمل) و تفكيك بين (شر طبيعى) و (شر اخلاقى), بيان مى دارد و سپس تقرير اوليه اى براى دفاع اختيارگرايانه ارائه مى كند. چكيده اين تقرير آن است كه اين امكان وجود دارد كه خداوند نتوانسته است جهانى حاوى خير اخلاقى و خالى از شر اخلاقى بيافريند و از اين رو, ممكن است خداوند دليل موجهى براى آفرينش جهانى حاوى شر داشته باشد.
پلانتينجا در ادامه به اشكالات اين تقرير اشاره مى كند. مهم ترين اشكال از آنِ جى. اِل. مكى است كه مى گويد: جهانِ حاوى خير اخلاقى و فاقد شر اخلاقى, جهانى منطقاً ممكن است و از آنجا كه خداوند قادر مطلق است, مى بايد بر آفريدن چنين جهانى توانا باشد. در پاسخ به اشكال مكى, پلانتينجا مى كوشد كه با ارائه روايت نوينى از (دفاع اختيارگرايانه), ثابت كند كه ممكن است آفريدن چنين جهانى از حوزه قدرت الهى خارج باشد. اين روايت, بسيار دقيق و پيچيده است و براى تبيين آن, نويسنده ناچار مى شود كه به شرح مفاهيم پيچيده اى چون مفهوم (جهان ممكن) و (شرارت مطلق) و ارتباط آن با (ذوات) بپردازد.
پس از مسأله شر, نوبت به بررسى ديگر ادله الحادى مى رسد كه يكى از مهم ترين آنها, دليلى است كه وجود خداوند عالم مطلق را با اختيار انسان ناسازگار مى داند. نويسنده پس از تقرير اين دليل, بر نادرستى آن احتجاج مى ورزد و ثابت مى كند كه بين دانايى مطلق خداوند و اختيار آدمى, هيچ ناهمخوانى و تعارضى وجود ندارد.
بخش دوم كتاب, به بررسى سه دليل (برهان) كلاسيك خداشناسى; يعنى, برهان جهان شناختى, برهان غايت شناختى (نظم) و برهان وجودى مى پردازد. در قسمت اول, نويسنده به نقل تقرير (توماس اكويناس) از برهان جهان شناختى اكتفا مى كند و به نقد آن مبادرت مى ورزد. برهان نظم نيز در نظر پلانتينجا چندان رضايت بخش نيست; بويژه آنكه در صورت توفيق, صرفاً شواهدى بر بخش اندكى از مجموعه باورهاى خداشناسانه ارائه مى كند. امّا نويسنده با تفصيل بيشترى به برهان وجودى مى پردازد و سرانجام مى كوشد با عرضه تقريرى نو از اين برهان, اعتراض هاى وارد شده را پاسخ گويد.
همان گونه كه در آغاز اشاره شد, مترجم در ادامه ترجمه كتاب, يادداشت هايى را در سه بخش آورده است كه هم صبغه نقدى ـ تحليلى دارند و هم در روشن شدن برخى مبانى و ديدگاه هاى نويسنده كارگشايند. بخش نخست يادداشت ها درباره (مسأله شر) است و مترجم پس از توضيح رهيافت هاى گوناگون در اين باب, نگاهى گذرا به مهم ترين آراى مطرح شده, افكنده و در پايان به نقد فشرده ديدگاه هاى پلانتينجا در مسأله شر پرداخته است.
بخش دوم يادداشت ها در بررسى برهان جهان شناختى است و مترجم كوشيده است با نظر به پاره اى روايت هاى اين برهان در فلسفه اسلامى (مانند برهان سينوى) به اجمال, اعتراضات فيلسوفان غربى بر اين برهان را پاسخ گويد. در بخش سوم نيز بحث فشرده اى از برهان نظم ارائه شده است. مترجم, در اين بخش, پس از مرورى بر پيشينه تاريخى اين برهان در فلسفه اسلامى و فلسفه غرب, ديدگاه هاى مختلف و نيز پاره اى اشكالات را در اين باب بررسى كرده است. حسن جعفرى موسوعة التاريخ الأسلامى (العصر النبوى ـ العهد المكى) ج1, الشيخ محمد هادى اليوسفى الغروى, قم, مجمع الفكر الأسلامى, 863ص, وزيرى.
نگارش سيره رسول الله(ص) و شرح و گزارش نبردها و چگونگى رسالت پيامبر(ص) بى گمان از كهن ترين آثار مكتوب فرهنگ اسلامى است. عروة بن زبير (م93) از فقيهان مدينه گويا اوّلين كسى است كه سيره پيامبر(ص) را رقم زده است (الطبقات الكبرى, ج5, ص177; سيره اعلام النبلاء, ج4, ص421), ولى بيشترين نقل هاى وى بر روايات عايشه استوار است. محمد بن شهاب زهرى (م124) نيز كتابى با عنوان (المغازى) پرداخته است كه بخش هايى از آن در اثر عظيم, عبدالرزّاق صنعانى (المصنف) گزارش شده است. اثر, محمد بن اسحاق بن يسار (م150), مهم ترين و نيكوترين اثرى بوده است در سيره پيامبر(ص) كه تمام آن در اختيار نيست و ابن هشام آن را گزين كرده و خود به حذف هاى بسيارش اشاره كرده است (ر.ك: آينه پژوهش, شماره 9/11) در ادامه اين نگارش ها تاريخ هاى عمومى مانند, تاريخ طبرى و نگاشته هاى كسانى چون يعقوبى, مسعودى و… نيز به سيره پيامبر پرداخته اند. به هر حال حجم عظيمى از آثار مكتوب فرهنگ اسلامى را نگاشته هاى كوتاه و بلند مورخان, محدثان و عالمان درباره پيامبر و سيره آن بزرگوار تشكيل مى دهد. اكنون در اين مجال از چگونگى شكل گيرى اين سيره ها سخن نمى گوييم و از سرچشمه هايى كه سيره هاى واپسين بدان ها مستند است, كلامى به ميان نمى آوريم كه آن را مجالى ديگر بايد (در اين باره از جمله نگاه كنيد به بحث هوشمندانه آقاى صائب عبدالحميد در كتاب ارجمند (تاريخ الأسلام السياسى والثقافى, فصل دوّم با عنوان (مراجع التاريخ الأسلامى) (قرائه نقديه,ص25ـ91).
سيره نگارى در قرن چهاردهم چونان پژوهش در ديگر ابعاد فرهنگ و تاريخ اسلامى در چندى و چونى آن ديگرسانى شگرفى راه يافت, و عالمان بسيارى با گرايش ها, رهيافت ها و رويكردهاى مختلف در اين باره آثارى سامان داده اند (ر.ك: آينه پژوهش, شماره47,مقاله رهيافت هاى معاصر در پژوهش سيره نبوى); با اين همه هنوز هم جاى خالى سيره اى كه مستند به روايات و گزارش هاى شيعى (در حد توان و امكان) باشد به شدت خالى است و آقاى يوسفى كمر همت بربسته اند تا اين خلأ را پر كنند و سيره و افزون بر آن تاريخى اسلامى رقم زنند كه اولاً: در حدّ امكان مستند به متون تاريخى آغازين شيعى باشد, و به گزارش نقل هاى مختلف نصوص كهن و پراكنده شيعى همت گمارد, تنظيمى از اين گونه نقل ها و بيشتر تنظيم تا تحليل, ثانياً: چنان كه اشاره شد ـ گزارش متون كهن باشد و نه عرضه نقل هاى سده هاى واپسين, ثالثاً: جز موارد ضرورى و براى يافتن حلقه هاى مفقوده حوادث, متون غير شيعى را گزارش نگردد. ديگر اين كه سيره نبوى را پا به پاى نزول قرآن كريم به پيش برد, و تاريخ نزول قرآن كريم بويژه آياتى را كه مشتمل بر اشارات تاريخى است و از اسباب نزول برخوردار است, گزارش كند و بالاخره براى دست يافتن به واقع صادق در نقل ها تحقيقى صورت گيرد, نه بدان حد كه به تحليل هاى كلامى و اعتقادى بكشد و اين همه با تعبيرى امروزين و نثرى رايج در جهان عرب عرضه شود. و اكنون ما مجلد اوّل از آن مجموعه را در اختيار داريم كه از سيره رسول الله(ص) بخش مكى را در ده فصل گزارش كرده است. مقدمه اى تحليلى نيز درباره تاريخ اسلام و چگونگى نگارش تاريخ اسلام, مهم ترين تاريخ هاى كهن اسلامى, ضعف و نارسايى هاى متون كهن تاريخ اسلام و چگونگى و لوازم پژوهش تاريخى استوار و كارآمد در ابتداى اين ده فصل, البته خواندنى است.
در فصل اوّل از فرهنگ و باورهاى مردمان در روزگار جاهلى سخن رفته است, با توضيحى درباره معناى جاهليت از ديدگاه قرآن و نهج البلاغه. در اين بخش از اعراب و ريشه هاى تاريخى آنها نيز بحث شده است و نيز از اديان موجود در آن روزگاران و حوادث مهمى كه در سرنوشت قوم جاهلى مؤثر بوده است. اين فصل از فصول درازدامن كتاب است (ص69 ـ233). فصل دوم ويژه گزارش روزگار كودكيِ پيامبر(ص) است تا بعثت. در اين فصل از نياكان رسول الله(ص) نيز سخن رفته است و چگونگى حضور پيامبر(ص) قبل از بعثت در مجتمع آن روز و نيز ازدواج پيامبر با خديجه ـ سلام الله عليها ـ و چگونگى آن و ميلاد فاطمه اطهرـ س ـ گزارش شده است (ص241ـ357). در همين فصل مؤلف به گونه اى دقيق و ارجمند جريان ساختگى (شق الصدر) را كه بسيارى از مؤلفان و مفسّران از نقد و تحليل آن درمانده اند, نقد كرده و در پرتو بررسى اسناد و متن آن بر ساختگى جريان را نمايانده است (ص265ـ274). در فصل سوم گزارش ها و نقل هاى مرتبط با بعثت رسول الله(ص), چگونگى بعثت, آغازين آيات نازله بر پيامبر(ص), گزارش هاى مرتبط با نماز, فترت وحى, و حديث انذار عرضه شده است (ص395ـ426). فصل چهارم با عنوان (اعلان الدعوه), آغاز دعوت علنى پيامبر(ص) را تا معراج گزارش كرده است.
همچنين در همين فصل سير تاريخى نزول سوره هاى مكى آمده و ترتيب نزول سوره هاى مكى از اوّلين سوره تا سوره پنجاه وچهارم گزارش شده است. روايات مرتبط با اين سوره ها از منابع مختلف نقل و با هم سنجيده شده است و در ضمن بحث و گزارش از ترتيب نزول اين سوره ها به مناسبت از اسلام حمزه عموى رسول الله ـ ص ـ (ص483), وجوب نماز (ص488) و نيز ايمان ابوطالب (ص514) بحث شده است.
در فصل پنجم, گزارش هاى مرتبط با معراج عرضه شده است و از چگونگى نزول سوره هاى انعام, لقمان و زمر سخن رفته و روايت هاى مختلف درباره آنها سنجيده شده است و در پايان فصل, گزارشى است از ستم مشركان بر مسلمانان (ص523 ـ 559). در فصل ششم هجرت مسلمانان به حبشه و نيز چگونگى محاصره اقتصادى سول الله(ص) با يارانش در (شعب ابى طالب) و نزول سوره سجده, زخرف, دخان, احقاف, كهف, نحل گزارش شده است. روايات مرتبط با نزول اين سوره در اين فصل آمده و با محتواى سوره ها سنجيده شده و چگونگى ارتباط محتواى سوره ها و وضع آن روزگار و رويارويى مشركان با مؤمنان برنموده شده است. در صفحات پايانى اين فصل شكنجه مؤمنان از سوى مشركان, گزارش شده است و شهادت ياسر و سميّه و نيز وفات دو ياور و پشتيبان رسول الله(ص) ابوطالب و خديجه(س) و درد آكندگى جان رسول الله(ص) در هجران آن عزيزان.
فصل هفتم ويژه گزارش هجرت رسول الله(ص) است به (طائف) و برخورد مردمان آن ديار با پيامبر و بازگشت نااميدانه پيامبر از طائف, و ديدار حضرت در ايّام عمره با گروهى از خزرجيان مدينه, و نزول سوره هاى انبيا, معارج, روم و عنكبوت (643 ـ 688).
فصل هشتم چگونگى گسترش اسلام و فراز گشتن نداى حق و رسيدن آن به يثرب را گزارش كرده است و چگونگى باورهاى يثربيان; آن گاه فصل نهم است و گزارش هجرت برخى از مسلمانان به مدينه و گشايش در كار ياران پيامبر(ص).
مشركان با آگاهى از اين گسترش و راه يافتن آموزه هاى رسول الله(ص) به فراسوى مرزهاى مكه آهنگ توطئه جديدى آغاز مى كنند, و آن يكسره كردن كار پيامبر و قتل آن حضرت است. در فصل پايانى كتاب چگونگى اين توطئه و رايزنى مشركان براى اين جنايت, خوابيدن على(ع) بر بستر پيامبر(ص) و چگونگى هجرت پيامبر به مدينه و راهى كه براى اين هجرت برگزيده بودند, گزارش شده است و پس از آن كتاب با فهارس فنى پايان مى يابد. تلاش آقاى يوسفى براى تدوين سيره پيامبر(ص) ستودنى است و كتاب موسوعة التاريخ الأسلامى,بى گمان در ميان آثار نو جايگاه شايسته اى را خواهد يافت. محمّد على غلامى رسائل فارسى, حسن بن عبدالرزاق لاهيجى, تحقيق على صدرائى خوئى, دفتر نشر ميراث مكتوب, 1375.
حسن بن عبدالرزاق لاهيجى (1045ـ1121هـ.ق) پسر ملا عبدالرزاق لاهيجى (متوفى 1072ـ داماد ملاصدرا) و در واقع نواده ملاصدرا (متوفى 1050) و از حكيمان, عالمان دينى قرن يازدهم و اوايل قرن دوازدهم محسوب است.
اين مجموعه از رسائل شامل آينه حكمت (ص121ـ607) و اصول دين (ص123ـ171) و تزكية الصحبة يا تأليف المحبة (ص173ـ256) و درّ مكنون (ص261ـ270) و سرّ مخزون يا اثبات الرجعه (ص273ـ299) و هدية المسافر (ص303ـ320) است كه مذاق معتدلى در مذهب و عرفان و حكمت را نشان مى دهد.
در اواخر عهد صفوى, حكمت انديشان و عارف منشان مورد تعرض و حمله متصلبان در شريعت قرار گرفتند و از جمله حسن لاهيجى مورد تكفير قرار گرفت. به طورى كه مصحح كتاب, تحقيق كرده اند حسن لاهيجى تاليفات فلسفى اش همه پيش از سال 1070هـ.ق است كه پدرش زنده بوده و از او حمايت مى كرده است و پس از آن كمتر وارد (معقولات) شده و بيشتر به علوم شرعى مى پرداخته است.
در رساله آينه حكمت, هدف مؤلف, اصلاح ذات البين ميان متشرعه و اهل حكمت است و اظهار بى طرفى مى نمايد و نظرات هر كدام را به بهترين صورت عرضه مى دارد كه خواننده داورى كند (ص71ـ72). او مى نويسد: (هيچ كدام را در صحت ايمان ديگرى سواى چند مسأله مختلف فيها طعن و شكى نيست, بلكه اعتقاد همه در آنها يكى است) (ص70). در آن زمان, گويا رواياتى نقل مى كردند كه ارسطو پيغمبر بوده است! حسن لاهيجى از اينها نيز براى تثبيت منظور خود استفاده كرده است (ص118) و به هر حال ميان حكماى طبيعى و دهرى با الهيّون فرق مى گذارد (ص107).
حسن لاهيجى كه مانند جدّ و پدرش مردى پارسا بوده, بر دولت صفوى و وعاظ السلاطين مى تازد و با لحن انتقادى در رساله فقهى اش مى نويسد: (اين همه اموال كه صرف زينت ها و تجمّلات و تنعّمات مى شود, بلكه صرف فسق و معاصى مى شود و به ضرب چوب و به انواع سياسات, اكثر از فقرا و عَجَزه و بيوه زنان و يتيمان و امثال ايشان مى گيرند, معلوم است كه هيچ كدام حق نيست و دخلى در حفظ اسلام و مسلمين ندارد; بلكه اكثر اينها سبب خرابى بلاد و آبادانى ها مى شود و ناچار به گدايى و جلاى وطن مى شوند.) (ص45)
بدين گونه حسن لاهيجى به عنوان عالم متعهد يك سند اجتماعى از خود به جا گذاشته كه پريشانى مردم را در اواخر صفويه ثابت مى كند كه منجر به سقوط آن نظام گرديد. عليرضا ذكاوتى قراگزلو الألهيات من كتاب الشفاء, الشيخ الرئيس ابن سينا, تحقيق آيت الله حسن زاده الأملى, دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, 512ص, وزيرى.
جريان فكرى كه از قرن سوم به دنبال گسترش دارالاسلام در ميان انديشمندان و محققان مسلمان شكل گرفت و به نام فلسفه اسلامى مشهور گرديد, بزرگ ترين نظريه پرداز خود را در شخص ابن سينا پيدا كرد; وى با حدّت ذهن و اطلاع وسيعى كه از علوم دوران خويش داشت, سيستم جامعى از انديشه هاى فلسفى را عرضه نموده و در طى نزديك به هزار سال تا زمان حاضر, كمتر حكيم و فيلسوفى توانسته خود را از تحت سيطره فكرى ابن سينا خارج كند و هر كدام از صاحب نظران فلسفه اسلامى نظير شيخ اشراق و صدرالدين شيرازى در بنيان مكتب هاى فكرى خود, متاثر از انديشه هاى ابن سينا بوده اند.
ابن سينا در طى نزديك به 55 سال عمر خويش توانست اصول و امهات مباحث هستى و خداشناسى را در آثار و تاليفاتش جمع نموده و گنجينه اى از ميراث فلسفى را به آيندگان ارمغان آورد; عدد تاليفات ابن سينا را بالغ بر 250 رساله و كتاب شمارش كرده اند. (ر.ك: فهرست نسخه هاى مصنفات ابن سينا, يحيى مهدوى, تهران, 1333ش) در ميان نوشته هاى فلسفى ابن سينا, كتاب الشفاء به عنوان شاهكار و مفصل ترين دايرةالمعارف فلسفى به شمار مى رود; وى در كتاب الشفا با شروع از علوم منطقى, به مباحث رياضيات و جهان شناسى پرداخته و با تامل در علم النفس فلسفى به اصلى ترين بحث فلسفه اسلامى يعنى الهيات مى پردازد. نظام الهيات ابن سينا مبتنى بر وجودشناسى بوده و به همراه علم النفس فلسفى بيشترين توجه را در ميان حكيمان مسلمان به خود جلب نموده است; همين دو بخش فلسفه ابن سينا بود كه به دست شيخ اشراق در نورشناسى و فرشته شناسى اشراقى بازتاب يافت. از سوى ديگر شاگردان و شارحان مكتب سينايى با شرح وجودشناسى و روان شناسى فلسفى, جريان پيروان مشايى وى را در ايران استمرار دادند; كسانى چون بهمنيار با تأليف التحصيل و ابوالعباس لوكرى با تاليف بيان الحق بضمان الصدق و ابوالبركات بغدادى با تاليف كتاب المعتبر سنت نو افلاطونى را در ايران تا دوران صفويه زنده نگه داشتند; هم چنان كه در غرب نيز فيلسوفانى چون آكويناس در بنيان نحله اى از فلسفه عقلانى مسيحيت بى تاثير از انديشه هاى ابن سينا نبوده اند و در دوران معاصر فيلسوف مشهور اتين ژيلسون خبر از خانواده معنوى سينايى ـ آكوينى در قرون وسطى مى دهد. (ر.ك: روح فلسفه قرون وسطى, ترجمه ع. داوودى, تهران, 1366ش)
از زمان تاليف شفا تاكنون اين كتاب مطمح نظر انديشمندان قرار گرفت و شروح و حواشى بسياى بر آن نگاشته شد كه از آن ميان مى توان حواشى صدرالدين شيرازى و شرح سيد احمد علوى را نام برد. بزرگانى چون ميرداماد و احمد نراقى نيز با شرح و حاشيه نويسى بر كتاب الشفاء, باعث زنده ماندن سنت سينايى در ايران بعد از صفويه شدند; اما با اين حال تا هزاره ابن سينا اين مجموعه عظيم فلسفى به چاپ انتقادى نرسيده بود و نسخه هاى مورد استفاده مدرسان فلسفه, همان نسخ خطى بود, تا اينكه اين كتاب به همت دانشمندان مصرى به چاپ مصحَّح رسيده و انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى در سال 1406ق اقدام به افست از روى چاپ مصر نمود. چاپ سنگى الهيات و طبيعيات نيز به همت انتشارات بيدار و با حواشى صدرالدين شيرازى و چندين نفر از صاحب نظران فلسفه اسلامى در قم به طبع رسيد و كم كم توجه به آثار و تاليفات ابن سينا و چاپ جديد آنها در ايران, محققان را به خود جلب نمود.
اخيراً جناب آيت الله حسن زاده آملى كه از مدرسان و صاحب نظران بنام حكمت اسلامى به شمار مى روند, اقدام به تصحيح و تعليق الهيات و علم النفس كتاب الشفاء نموده و به همت انتشارات دفتر تبليغات اسلامى به زيور طبع آراسته است. شايان ذكر است كه وجودشناسى و علم النفس در مكتب صدرايى به عنوان مقدمات خداشناسى و معادشناسى از جايگاه ممتازى برخوردار بوده و چاپ مصحح اين دو جز از كتاب الشفاء نيز در اين راستا پيش از ديگر اجزاى آن انجام گرفته است.
ابن سينا در بخش الهيات كه فن سيزدهم از كتاب الشفاء را تشكيل مى دهد, در ده مقاله به بررسى احكام كلى وجود و تقسيمات اوليه آن چون جوهر و عرض ـ واحد و كثير و علت و معلول پرداخته و با كاوش از تناهى علل و علل چهارگانه وارد مباحث خداشناسى استدلالى گرديده است; تامل در ترتيب وجودات عقلانى و نفوس و كيفيت تكوين عناصر از علت العلل, بحث را به عنايت بارى و دخول شرّ در قضاى الهى كشيده و ابن سينا بر پايه اين مباحث, متعرض بحث معاد شده و با واگذارى اثبات معاد جسمانى به عهده شرع, به توضيح معاد روحانى مى پردازد. (ص460 به بعد) مقاله دهم نيز بيانگر مباحث نبوت و سياست و چگونگى تشكيل مدينه انسانى بوده كه در حقيقت باز پرداختى از فلسفه سياسى ابونصر فارابى و كتاب هاى سياست مُدُن و آراء اهل مدينه فاضله مى باشند. به اين ترتيب ابن سينا منظومه فلسفى را براساس تامل در موضوع فلسفه و چگونگى اثبات هستى به معنى اعم شكل بخشيده و الهيات را ذيلى بر وجودشناسى قرار مى دهد, سنتى كه در ميان انديشمندان ايرانى تاكنون داير بوده است و جريان حكمت دينى را تشكيل مى دهد.
علم النفس شفا, فن ششم از كتاب طبيعيات را تشكيل مى دهد و ابن سينا به پيروى از سنت مشايى فلاسفه يونان, علم النفس را بخشى از فلسفه طبيعى مى دانسته است. پنج مقاله علم النفس شفا مشتمل بر اثبات نفس و تعريف آن و تعديل قواى نفسانى بوده (ص13ـ54) و تحقيق قواى نفس نباتى و اصناف ادراكات در مقاله دوم به بحث گذاشته شده است (ص73ـ 115). آنگاه شكوك وارده بر نظريه نور و كيفيت انتشار شعاع از آن در نزد مشائيان و بحثى در كيفيت ابصار در مقاله سوم مورد كاوش شده است (ص127ـ 208). شيخ الرئيس در مقاله چهارم به بحث از قواى باطنى حيوان, چون حس مشترك, خيال, واهمه و قواى مربوط به آنان پرداخته و مطالبى درباره ذكر و تذكر از نظر فلسفه ارسطويى آورده است (ص227ـ274). در مقاله پايانى (پنجم) به بحث از نفس ناطقه و براهين اثبات تجرد آن پرداخته شده و سخن با كيفيت انتفاع نفس انسانى از حواس ـ مراتب افعال نفس ـ عقل فعال و مرتبه اعلى آن يعنى عقل قدسى (مقام نبوت) و ايراد به نظريه افلاطونى در امر نفس به انجام رسيده است (ص279ـ357). على اصغر حقدار ادراك حسى از ديدگاه ابن سينا(ره), محمّد تقى فعّالى, واحد كلام و فلسفه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى,قم, 1376, 336ص, وزيرى.
ادراك حسى, نقشى بس مهم در فلسفه ايفا مى كند. احساس در ساير ادراكات خيالى, وهمى و عقلى مؤثر است, خصوصاً با توجه به نظريه تجريد كه مشائين به آن پايبند هستند, اساس و پايه معقولات به دست مى آيد, هرچند از ديدگاه بوعلى فقط در استكمال نفس و جهان خارج مؤثر است. بنابراين ادراك حسى از يك سو در شناخت هاى انسان و از سوى ديگر در سرشت و نهاد او و از جهت سوم در بيرون از نفس و بدن نقش دارد.
از ديرباز حكما بر اهميت حواس در شناخت حقيقت انگشت نهاده و آنها را مجارى علم دانسته و گفته اند: (من فقد حسّاً, فقد فقد علماً). اين رويكرد و توجه به نقش حواس, آنان را به تأمل بيشتر و دريافت هاى ژرف ترى وا داشته است, ليكن از اين ميان اندك شمارى كوشيده اند اين مسأله را با تمام ابعادش بكاوند و بكوشند تا اين مسأله را پرورش دهند و به ديگران بنمايانند.
بوعلى از جمله فرزانگانى بود كه فراتر از زمان خويش مى زيست و چارچوب فكرى رايج را برهم زد و ايده اى نو درافكند. آنچه در آثار او ممتاز است, در كنار نتايج و دست آوردهاى علمى او, شيوه بررسى و سلوك تجربى ـ عقلى فيلسوف ماست. البته در اين اثر به بيان آرا و افكار ابن سينا بسنده نشده, بلكه به مناسبت, به ديدگاه دو فيلسوف صاحب مشرب ديگر, شيخ اشراق و صدرالمتألهين اشاراتى شده است و از اين رهگذر تحقيقى تا حدى تطبيقى عرضه گرديده است.
در پيشگفتار آمده است كه شناخت حسّى, دو بُعد معرفت شناسى و نفس شناسى دارد; از اين روى تاريخچه اين دو از يونان باستان تا عصر بوعلى بيان شده است. علل علاقه خاص شيخ به مسائل نفس و تأثير اين مباحث بر متكلمان و فيلسوفان اسلامى و حتّى غربى, بيوگرافى و وصيت نامه شيخ از ديگر مباحث پيشگفتار است.
بخش اوّل كتاب در باب مسائل نفس است و بخش دوم, به ملاك هاى چهارگانه تعدّد قوا مى پردازد.
در بخش سوم كتاب, ابتدا, تمام تعريفاتى كه از شيخ در مورد ادراك به طور كلى به دست آمده, مطرح شده است و سپس با بررسى تحليلى ادراك به حقيقت و شرايط آن اشاره شده است. مى دانيم در باب علم چهار نظريه معروف وجود دارد كه يكى از آنها تئورى (وجود ذهنى) حكماست. با اشاره به كلمات شيخ(ره) اثبات شده است كه نظريه او در باب علم و ادراك همان ديدگاه حكماست. در پايان اين بخش به چند مسأله در باب ادراك اشاره شده كه هريك از ديدگاه شيخ(ره) بررسى گرديده است; مسائلى از اين قبيل: تشخيص به چيست؟ مراد از ماده در ادراك چيست؟ مراد از صورت در ادراك چيست؟ حقيقت تجريد چيست؟ به نظر شيخ(ره) كلى چيست؟ همچنين به بحث احساس و ادراك از ديدگاه علوم جديد بويژه روانشناسى پرداخته شده است.
در بخش چهارم كه اساس و پايه اين نوشتار
معرفيهاى گزارشى
كليات
ـ فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس
على صدرايى خويى, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 494ص, وزيرى.
جلد سى وپنجم فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مزبور است كه در آن مجموعاً پانصد نسخه معرّفى شده است و داراى چهار فهرست راهنما براى دسترسى آسان به محتواى كتاب است. مجلدات ديگر آن قبلاً معرفى شده است.
ـ راهنماى روزنامه ها و مجله هاى ايران 75ـ1374
پورى سلطانى, رضا اقتدار, چاپ اوّل, تهران, كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران, 1376, 450ص, وزيرى.
اين مجموعه شامل كليه مجله ها و روزنامه هايى است كه به فارسى يا زبان هاى ديگر در ايران منتشر مى شود.
در اين كتاب 681 نشريه معرفى اجمالى شده اند و جهت تسهيل در امر بازيابى اطلاعات اين راهنما, چهارنمايه به آخر كتاب افزوده شده است. نمايه مجله هاى شهرستان ها با نمايه موضوعى; نمايه نام اشخاص و مؤسسات و سازمان هاى ناشر و نمايه مجلات خارجى و دو زبانه از ديگر مطالب اين كتاب است.
ـ اصول و مبادى سخنورى
محمد باقر شريعتى سبزوارى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 400ص, وزيرى.
در اين كتاب در ضمن پنج بخش از اصول و مبادى سخنورى, سخن رفته است. در بخش اوّل از اهميت سخنورى و شرايط آن بحث شده است, با عناوينى چون: انگيزه هاى سخنورى, ويژگى هاى سخنور, آفات سخنورى و…. بخش دوم ويژه تبيين موازين سخن و سخنورى است و در بخش سوم از راه و رسم تبليغ در اسلام بحث شده است. اسلوب خطابه و انواع آن در بخش چهارم به بحث نهاده شده است با عناوينى چون مشخصات اسلوب خطابى, ابعاد و اجزاى خطابه, مراحل سخنرانى و….
در بخش پنجم از اقسام خطابه سخن به ميان آمده است و چگونگى خطبه هاى سياسى, قضايى, دينى, رزمى برنموده شده است.
ـ فهرست نسخه ها خطى
مدرسه امام عصر(ع) در شيراز
محمد بركت, چاپ اوّل, شيراز, كتابخانه مدرسه امام عصر(ع), 1376, 156ص, وزيرى.
در اين مجموعه چهارصد كتاب خطّى, نسخه شناسى و بعضاً كتابشناسى شده است. كتاب ها براساس حروف تنظيم شده اند و در پايان فهرست عناوين كتاب ها و نيز مؤلفان و مترجمان آمده است. فقه و اصول
ـ احكام آبها
محمد وحيدى, چاپ ششم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 207ص, رقعى.
نويسنده احكام فقهى آب, نجاسات, مطهرات را به شكل جديدى جهت آموزش تنظيم كرده است. اين احكام براساس كتاب عروةالوثقى مرحوم يزدى, زبدةالأحكام, تحريرالوسيله و توضيح المسائل امام خمينى(ره) تنظيم شده است. در پايان بحثى درباره وسواس و احكام آن به كتاب ضميمه شده است.
ـ نظام ولايت فقيه
سيد على شفيعى, چاپ اوّل, مؤسسه فرهنگى آيات, 1376, 155ص, رقعى.
نويسنده تلاش كرده است در سه بخش: مشروعيت ولايت فقيه, موضوعات و پرسش هايى درباره ولايت فقيه و تبيين مفهوم ولايت فقيه و ولى فقيه را بررسى كند.
ـ حريم در فقه شيعه
محى الدين فاضل هرندى, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 88ص, رقعى.
بحث حريم از بحث هاى مورد نياز جامعه است و شگفت است كه در فقه اسلامى به گونه اى گسترده و دقيق و كارآمد مورد بحث قرار نگرفته است, بويژه در روستاها و مناطق كشاورزى, اين موضوع بسيار جدّى است.
اينكه زمين ها, چشمه ها, رودخانه ها, قنات ها, راه ها, مراتع و… چه مقدار حريم دارند, و به مثل به هنگام منازعه در اينكه تجاوزى صورت گرفته است يا نه؟ و مسائل ديگر….
اين پژوهش تا آنجا كه ما مى دانيم اوّلين تحقيق مستقل درباره حريم تحليل مفهومى و مصداق هاى گونه گون و احكام فقهى آن است; در سه بخش ابتدا حكم حريم, از ديدگاه فقه شيعه گزارش شده است كه اولويت صاحب حريم است و عدم جواز بهره گيرى ديگران و آنگاه در بخش دوم تحليل مفهومى حريم است با بحث از حريم خانه حريم زمين هايى كه مورد نياز روستا نيست, حريم راه, حريم مبتكر, حريم راه خصوصى, چشمه, نهر, ديوار و…. بخش دوم ويژه بحث از مناسبات حريم است, بعضى بحث ها و موضوعاتى كه به نوعى با بحث حريم مرتبط هستند, مانند قرقگاه, اقطاع, آب هاى طبيعى و….
(كتاب) حريم بدان گونه كه پيشتر آورديم در فقه شيعى بل اسلامى بحثى نو را برگشوده است و گامى است شايسته در اين بحث.
ـ الدر المنضود
على بن على فقعانى, تحقيقِ محمد بركت, چاپ اوّل, شيراز, كتابخانه مدرسه امام عصر(ع), 1376, 348ص, وزيرى.
كتاب با عنوان (الدرّ المنصور فى معرفة صيغ النيات و الأيقاعات والعقود) گزارشى است از عناوين كتب فقهى و مسائل آن و نيز چگونگى نيت در افعال و صيغه هاى ايقاع و عقد. مؤلف كتاب خود را براساس ترتيب كتب فقهى, با كتاب الطهاره آغاز كرده, و با كتاب الديات كتابش را پايان داده است. در تمام بحث ها ابتدا موضوع را توضيح مى دهد و آنگاه صيغه نيت, يا ايقاع و يا عقد را گزارش مى كند. محقق محترم كتاب را براساس چهار نسخه مقابله و تصحيح كرده است و در پانوشت ها اختلاف نسخه ها را آورده و گاه توضيحاتى درباره مطالب متن افزوده است.
افزون بر اين مقدمه اى نگاشته است درباره شرح حال و آثار مؤلف و در ضمن آن, گزارشى است از كتاب هايى كه عالمان در اين موضوع نوشته اند.
ـ علم الأصول تاريخاً وتطوّراً
على فاضل قاينى نجفى, چاپ دوم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 212ص, وزيرى.
نويسنده در چندين فصل مباحث مربوط به علم اصول و چگونگى تحوّل آن را بررسى كرده است. در فصل اوّل پس از تعريف علم اصول به بررسى دليل و ادلّه در اصول پرداخته و از مقدمات استنباط ياد كرده است. در فصل دوم اجتهاد در عصر امامان(ع) و در فصل سوّم به عصر فقيهان و اختلاف به وجود آمده در جواز و عدم جواز اجتهاد مى پردازد. در فصل چهارم ديدگاه شيعه در مقابل قياس و استحصان را مى آورد. بخش دوم كتاب به مدارس اصولى اختصاص دارد و در آن مدرسه آغازين, مدرسه عصر تأليف, عصر شكوفايى اوليّه و عصر شكوفايى نهايى علم اصول و بزرگان هر مكتب را بررسى مى كند.
ـ پول, بانك, صرّافى
محمد حسين ابراهيمى, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376,176ص, رقعى.
در كتاب نخست ماهيت پول بررسى شده است; آنگاه حجم و ارزش پول مطرح شده است. در فصل سوّم احكام كنز پول در اسلام و در فصل چهارم احكام وسائل درباره پول از قبيل زكات, خمس, قرض مطرح شده است. در فصل پنجم معرّفى بانك و در فصل ششم اهداف, نقش و خدمات بانك بررسى شده است و فصل هفتم به بررسى مسايل مربوط به صرّافى اختصاص دارد. كلام و فلسفه
ـ كلمة عليا
حسن زاده آملى, چاپ سوّم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 69ص, وزيرى.
كتاب شامل هشت باب در اثبات توقيفى بودن اسماء الهى است. در باب اوّل محل نزاع بررسى شده است. باب دوم به بيان اسماء و صفات وجودى و سلبى, باب سوم در علت توقيفى بودن آن از ديدگاه متكلمان, باب چهارم آيات قرآنى كه به موضوع دلالت مى كند, مورد بررسى قرار گرفته است. باب پنجم به تعداد اسماء خداوندى, باب ششم به توقيفى بودن اسماء از ديدگاه عارفان و حكيمان, باب هفتم در بيان اختصاص اطلاق سميع و بصير به خداوند متعال و باب هشتم در اطلاق اسماء الهى با حفظ ادب اختصاص دارد. قرآن و حديث
ـ لغة القرآن
احمد مختار عمر, چاپ اوّل, كويت, ذات السلاس, 260ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب طيّ دو باب بحث هايى درباره لغت قرآن را سامان داده است. در باب اوّل ابتدا از كتابت قرآن و چگونگى (رسم عثمانى) سخن گفته است, و آنگاه از قرائت قرآن و تطوّر آن بحث كرده است. واژه هاى دشوارياب و چگونگى آنها و نيز لغات قبايل عرب و واژه هاى معرب و بود و نبود آنها در قرآن بحث ديگرى است كه مؤلف بدان پرداخته است. در باب دوم درباره ويژگى هاى بيانى و چگونگى تعبير قرآنى و اعجاز بيانى و بدايع قرآن, بحث كرده است.
ـ النحو التعليمى و التطبيق فى القرآن الكريم
محمد سليمان ياقوت, چاپ اوّل, كويت, مكتبة المنار الأسلاميه,1417, 1088ص, وزيرى.
كتاب پژوهشى است گسترده و دقيق درباره مسائل نحوى چگونگى كاربرد آنها در قرآن كريم. مؤلف در تمام بحث, نخست موضوع را به دقت بازشناسى مى كند و آنگاه چگونگى كاربرد آن را در آيات نشان مى دهد; به مثل در ص112 ذيل عنوان (الممنوع من الصرف) موضوع را روشن كرده و اقسام آن را بيان كرده است و آنگاه يكى از موارد را در آيات الهى روشن كرده است و….
كتاب (النحو التعليمى) كتابى است خواندنى و در مباحث قرآنى و ادبى, سودمند و كارآمد.
ـ فصول من التفسير الموضوعى
وليد بن مساعد الطبطبايى, چاپ اوّل, كويت, دارالتجديد, 72ص, وزيرى.
مؤلف كتاب را در شش فصل سامان داده است. در فصل اوّل, موضوع بحث را روشن ساخته است و آنگاه از آغاز و تطوّر تفسير موضوعى سخن گفته است. گونه هاى تفسير موضوعى در فصل سوم بحث شده است و در فصل چهارم اهميت آن را بازگفته و نياز بدان را روشن كرده است.
در فصل پنجم اشكال ها و شبهه ها درباره تفسير موضوعى را پاسخ گفته است و در فصل پايانى شيوه بحث در تفسير موضوعى را نمايانده است.
ـ غزوات خلّد القرآن الكريم ذكرها
محمد عبدالسّلام ابوالنيل, چاپ دوم. كويت, مكتبة المنار الأسلاميه, 1417, 312ص, وزيرى.
اين كتاب تفسيرى است از آياتى كه درباره جنگ ها نازل شده است. مؤلف ابتدا درباره جنگ و جهاد از ديدگاه اسلام و قرآن بحث كرده است و آنگاه آيات جهاد و جنگ را براساس جنگ هايى كه اتفاق افتاده است, آورده و تفسير كرده است. او از جنگ بدر آغاز كرده و با تفسير آيات مرتبط با جنگ تبوك پايان داده است. مؤلف در تمام فصل ابتدا به لحاظ تاريخى موضوع را روشن كرده است و چرايى وقوع نبرد را باز گفته است و آنگاه به تفسير آيات پرداخته است.
ـ وظيفه الأخبار فى سورة الأنعام
سيد محمد ساداتى شنقيطى, چاپ اوّل, رياض, دار شبيليا, 1418, 576ص, وزيرى.
سوره انعام, از سور مكى است و از سوره هاى طولانى مكى; آيات الهى در اين سوره نشانگر موضوعات و مباحثى است كه بيشتر در سوره هاى مكّى ظهور و بروز دارد.
سخن از (اللّه) در امور غيبى و مآلاً نماياندن قدرت الهى, رسالت و چگونگى برخورد رسالت با مشركان و….
مؤلف در اين كتاب كوشيده است تا چگونگى گزارش اين حقايق را در سوره (انعام) نشان دهد. مؤلف, كتاب را در يك مقدمه, سه باب و يك خاتمه سامان داده است. در مقدمه از چگونگى موضوع سخن گفته است و پس از آن در بابى كه عنوان (تمهيد) دارد, واژه ها و اصطلاحات مهم در بحث را تعريف كرده است. در باب دوم بحث از توحيد خداوند و چگونگى گزارش صفات الهى است, و آنگاه در باب دوم گزارش از غيب و شيوه ها و روش هاى آن در سوره انعام بحث شده است. باب سوم ويژه چگونگى گزارش از پيامبر است و مشركان و مؤمنان و روياروى شرك و ايمان و….
كتاب, ساختار و نگاهى نو به اين مسأله دارد.
ـ عيسى و مريم فى القرآن
رياض ابووندى ـ علما رشق, چاپ اوّل, عمان, دارالشروق, 585ص, رحلى.
در اين كتاب تفسير 120 آيه از قرآن كريم كه با حضرت عيسى, رسالت آن بزرگوار و مريم عذراء(س) مرتبط است, بر پايه 22 تفسير گزارش شده است.
ذيل هر آيه عين آنچه را مفسّران آورده اند, مؤلفان در اين مجموعه نقل كرده اند.
جامع البيانِ طبرى, روح المعانيِ آلوسى, فى ظلال القرآنِ سيد قطب, الجواهر طنطاوى, المنار عبده, الكشاف زمخشرى و… از جمله تفسيرهايى هستند كه مطالب آنها در اين مجموعه آمده است.
ـ حسن يوسف
سيد رضا صدر, چاپ دوم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 167ص, وزيرى.
حسن يوسف شرح زندگى حضرت يوسف(ع) بر پايه گزارش قرآن و تورات است كه در شكل داستانى زيبا ارائه شده است. نويسنده پس از نقل داستان به درس ها و اصول زندگى برگرفته از داستان مى پردازد و طى هشتاد ويك اصل اين نكات را بازگو مى كند. سپس گزارش تورات را مى آورد و در آغاز آن به نقد ترجمه تورات كه دارالسلطنه لندن در سال 1914 چاپ شده مى پردازد و قضاوت بين گزارش قرآن و تورات را به عهده خوانندگان مى گذارد.
ـ كاوشهاى عقل فطرى در آينه قرآن و حديث
اميرحسين تكيان, چاپ اوّل, تهران, نشر جلى, 1376, 143ص, رقعى.
مؤلف در اين كتاب در ضمن ده فصل كوشيده است جايگاه عقل و چگونگى كاربرى آن در زندگانى انسان را بازگويد. فصل اوّل كتاب نگاهى است به عقل در روايات, و آنگاه, در فصل دوم از اهميت و شأن عقل در روايات بحث شده است. در فصل سوم با عنوان (وجدانِ نور عقل و مدركات آن) از جايگاه عقل در زندگى انسان و چندى و چونى توان عقل در شناساندن حقايق سخن رفته است. تمايز ميان عقل, عاقل و معقول, تفكر و ارتباط آن تعقل حجابهاى عقل و روشهاى زدودن آن, حقيقت حافظه و ارتباط آن با نور عقل كاربرى نور عقل در گسترش خداشناسى, حقيقت تعليم و تعلم درنظام كتاب و سنت و… عناوين ديگر كتاب است.
با آنچه آورديم و سمت و سوى كتاب را بر اساس آن گزارش كرديم, روشن است نويسنده نگاهى نو دارد به اين مسئله; از اين روى نوشته, اثرى خواندنى و سودمند است.
ـ قواعد وقف و ابتدا در قرائت قرآن كريم
محمد كاظم شاكر, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 216ص, وزيرى.
كتاب بخشى از علم تجويد را شامل است و مبحث وقف و ابتدا را در پانزده درس آموزش مى دهد.
درس اوّل به كليات بحث اختصاص دارد. درس دوم, سوم, چهارم و پنجم به اقسام وقف مى پردازد درس ششم, هفتم, هشتم و نهم موارد حسن و قبح وقف را بررسى مى كند. درس دهم و يازدهم به وقف سجاوندى و اقسام آن اختصاص دارد.
درس دوازدهم ابتدا و درس سيزده و چهارده و پانزدهم به مسايل متفرقه وقف و ابتدا مى پردازد.
ـ پيام پيامبر
بهاءالدين خرمشاهى, مسعود انصارى, چاپ اوّل, تهران, جامى, 1376, 974ص, وزيرى.
اين كتاب تدوين و تنظيمى است كارآمد و سودمند از خطبه ها, وصايا, كلمات و… رسول الله ـ ص ـ در ده بخش 1) نامه ها 2) خطبه ها 3) وصايا 4) دعاها 5) پيشگويى ها 6) تمثيل ها و مثل ها 7) مناهى و بيان مواردى كه پيامبر از آنها نهى كرده است 8) احاديث قدسى 9) احاديث موضوعى 10) سخنان فراگير. فقط در بخش دهم, 1077 سخن از رسول الله ـ ص ـ به صورت الفبايى گزارش شده است و در بخش نهم,159 موضوع آمده است و در ذيل آنها روايات متعدد. مؤلفان كوشيده اند احاديث را از امهات منابع و مجامع حديثى فريقين گرد آورند و منابع و مصادر احاديث را به دقت ياد كنند. در مقدمه كتاب بحثى آمده است كوتاه درباره حديث شناسى, گونه هاى حديث و نيز بحثى درباره منابع مهم حديثى فريقين. در پايان فهرست موضوعى ـ تحليلى بسيار گويا و كارآمدى سامان يافته است; براى دست يافتن هر موضوع دلخواهى كه احتمال مى رود در آن باره حديثى وارد شده باشد. ترجمه احاديث نيز روان است و خواندنى.
ـ تفسير راهنما ج7
اكبر هاشمى رفسنجانى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 656ص, وزيرى.
تفسير راهنما, شيوه اى است نو در برنمودن حقايق قرآن و ارائه مفاهيم و موضوعات قرآنى, اين مجلد با تفسير سوره توبه آغاز مى شود و با تفسير سوره يونس پايان مى پذيرد, درباره اهميت اين تفسير شيوه آن پيشتر سخن گفته ايم.
ـ روشهاى تأويل در قرآن كريم
محمد كاظم شاكر, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 319ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب در شش فصل تأويل را از ابعاد مختلف به بحث نهاده است. تأويل در لغت و اصطلاح, تأويل در قرآن و تأويل قرآن, تأويل در متون اسلامى, در روايات, تأويل و چگونگى فهم آن و شرايط فهم تأويل, جرى و تطبيق آيات قرآن درباره اهل بيت(ع) تأويل در نگاه باطنيان و نمونه هاى آن, و بالاخره تأويل در فقه و اصول از جمله عناوين كلى اين كتاب است. اخلاق و تعليم و تربيت
ـ آفات علم
جواد محدثى, چاپ دوّم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 300ص, رقعى.
كتاب شامل مقالاتى درباره آفات علم است كه قبلاً در مجله حوزه نشر يافته است.
مؤلف موضوعاتى از قبيل كبر, حسد, علم بى عمل, كتمان علم, دنياطلبى, علماى دربارى, مذهب سازى و جدال را به عنوان آفات علم مى شمارد و در نهايت موضوعى را به عنوان سلوك طلبى ارائه مى دهد.
ـ گام نخستين
حسن رمضان, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 127ص, وزيرى.
كتاب در صدد احياى روحيه تقوا و پرواپيشگى در جامعه اسلامى است. از اين وى به بحث هايى از قبيل اهميت تقوا, توجّه به رزّاقيت خدا, آشنايى با محضرهايى محترم, توجّه به عواقب گناه, ياد خدا بودن, روزه و آثار آن, نماز و نتايج مترتبه بر آن مى پردازد و مجموعاً ده فصل دارد.
ـ منية المريد فى أدب المفيد والمستفيد
شهيد ثانى, تحقيق: رضا مختارى, چاپ چهارم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 456ص, وزيرى.
كتابى است ارجمند و مهم در آداب تعليم و تعلم, و بايستگى ها و نابايستگى هاى فراگيرى و فرادهى دانش. از اين اثر ارجمند و تحقيق شايسته آن پيشتر به تفصيل سخن گفته ايم. (آينه پژوهش, شماره2, ص24 )
ـ پيروزى در يازده گام
حسنعلى نوريها نجف آبادى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه انتشارات عصر ظهور, 1376, 264ص, وزيرى.
كتاب با توجه به نيازهاى فكرى نسل جوان آهنگ آن دارد كه نيروهاى نهفته در فطرت هر جوان را بيدار و پرورش دهد و با تبيين ضد ارزشها و سوق دادن اين نسل بسوى ارزش ها در مقام القاى ساختار عزمى پولادين مى باشد. تصميم و اراده اى كه توانايى فايق شدن بر همه ضعفها, سستى ها, نااميدى ها, افكار و تلقينات منفى و… دارد; و معجزه آسا نسل جوان را به خودباورى و آفرينش هاى روحى, روانى و تربيتى فرا مى خواند.
كتاب در يازده گام (فصل) سامان يافت, در هر گام ابتدا موضوع بررسى , شفاف مى گردد و در پايان هر گام, تمرينات عملى ارائه مى گردد.
برخى از سرفصلها عبارتند از: پرواز تا كجا؟; جهان را چگونه مى بينيد؟; نگاه عاشقانه; به خود علاقه مند باشيد; اراده; نيايش; مدل سازى و خلاقيت; پيش به سوى هدف. تاريخ و شرح حال رجال
ـ سلمان فارسى استاندار مداين
احمد صادقى اردستانى, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 424ص, وزيرى.
كتاب شكل كامل و بازنگرى شده كتابى به نام سلمان فارسى از نويسنده است كه با اين عنوان قبلاً چهار بار چاپ شده است.
كتاب در شانزده فصل تنظيم شده است كه پاره اى از فصول آن به شرح زير است:
از كليسا تا آغوش اسلام; فضايل و مناقب درخشان, در محضر على(ع) و فاطمه(س); قرآن و سلمان, سخنان حكيمانه و روشهاى سازنده; روايات سلمان; كتاب سلمان, در جبهه هاى جنگ; استاندار مداين, زن و فرزندان, به آخرين سفر.
ـ سيّد محمّد كاظم يزدى
مرتضى بذرافشان, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 156ص, رقعى.
اين كتاب از مجموعه ديدار با ابرار است و به شرح زندگى فقيه ياد شده مى پردازد و در نه بخش تنظيم شده است.
در بخش اوّل به دوران كودكى و در بخش دوم به مرجعيّت مى پردازد. بخش چهارم زندگى وى در دوران حضور بيگانگان در ايران و بخش پنجم در زمان مشروطيت و بخش هفتم آثار وى را مورد بررسى قرار مى دهد. بخش هاى ديگر كتاب را چند بحث جزئى ديگر تشكيل مى دهد.
ـ داستان باستان
حسين نورى, چاپ سوّم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 221ص, رقعى.
كتاب در بر گيرنده تعدادى داستان درباره شخصيّت هاى تاريخى و نيز حوادث تاريخى صدر اسلام و قبل از اسلام است كه آيت اللّه نورى گردآورى و آقاى اشتهاردى تنظيم كرده است. داستان هايى درباره اسكندر, فردوسى, عمرو بن حمق, يحيى بن زيد, كميت, دعبل, ابوفراس, فرزدق است.
ـ تحليلى از زندگى سياسى امام حسن مجتبى(ع)
جعفر مرتضى ـ ترجمه محمد سپهرى, چاپ سوّم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 256ص, وزيرى.
كتاب ترجمه الحياة السياسية للإمام الحسن(ع) است. مؤلف در سه فصل كتاب را سامان داده است. در فصل اوّل زندگى امام حسن(ع) را در روزگار جدش پيامبر اكرم بررسى مى كند. فصل دوم به زندگى آن حضرت در دوره خلافت خليفه اوّل و دوم مى پردازد و در فصل سوم حيات آن بزرگوار در عصر عثمان را بررسى مى كند. نويسنده براساس گفته اش در پايان كتاب قصد تكميل شرح زندگى امام دوم(ع) را داشت كه موفّق نشده است.
ـ خوشه هاى خاطره
قاسم جعفرى, چاپ سوّم, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 312ص, رقعى.
كتاب, خاطرات يك روحانى اسير در عراق است كه نكاتى خواندنى و ظريف دارد و قبلاً معرفى شده است.
ـ اقناع اللائم على اقامة الأتم
سيد محسن امين عاملى, تحقيقِ محمود البدرى, چاپ اوّل, قم, موسسة المعارف الاسلاميه, 1376, 418ص, وزيرى.
علاّمه سيد محسن امين عاملى از فقيهان, مؤلفان و مصلحان بزرگ شيعى است. او براى رهاندن مجالس و محافل حسينى از خرافه گويى و دروغ پردازى به اصطلاح (مجلس آفرينان) كتاب (المجالس الحسينيه) را پرداخت تا ذاكران متنى دقيق و استوار در اختيار داشته باشند و سخن به درستى بگويند, و اين كتاب را چونان مقدمه و يا مؤخره اى براى آن كتاب نگاشته است تا براى كسانى كه با سامان دهى مجالس عزا براى آن امام بزرگوار مخالفند, قانع شوند. كتاب آكنده است از شواهد تاريخى, حديثى و تحليل هاى علمى براى اثبات لزوم ايجاد مجالس ياد و عزا براى حادثه كربلا و ابا عبدالله الحسين(ع). محقق منابع نقل ها را نشان داده و گاه توضيحاتى در پانوشت ها افزوده است.
ـ مظهر ولايت
سيد اصغر ناظم زاده قمى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 680ص, وزيرى.
اين كتاب پژوهشى است گسترده درباره زندگانى على(ع) از ولادت تا رحلت رسول الله(ص). عناوين كتاب چنين است: ولادت, شب كنيه و القاب, پدر, مادر, برادران و خواهران, در آغوش پيامبر, پيشگام اسلام و ايمان, نخستين نمازگزار, در ليلة المبيت, ازدواج, در غزو بدر, احد و…, در حجةالوداع, در روز غدير و در هنگام رحلت پيامبر(ص).
مطالب كتاب مستند است به منابع كهن و نثر كتاب نيز روان و بر روى هم اثرى است سودمند.
ـ تسلية المجالس و زينة المجالس
محمد بن ابى طالب حسينى, تحقيقِ فارس حسون, چاپ اوّل, قم, مؤسسة المعارف الأسلامية, 1376, 567 «592ص, وزيرى.
اين كتاب با عنوان فرعى (مقتل الحسين(ع)) از مفصل ترين مقاتل ابا عبدالله الحسين(ع) است. در مقدمه كتاب از پاداش برگزارى محافل عزا و ياد اباعبدالله الحسين(ع) و يارانش و در جلد اوّل از زندگانى, فضايل و مناقب على(ع) و فاطمه زهرا(س) بتفصيل سخن رفته است. و در جلد دوم زندگانى امام حسين(ع) را گزارش كرده است و آنچه در كربلا به وقوع پيوسته است و حوادث پس از كربلا را و در پايان فصلى است در فضيلت زيات امام(ع) و كرامات اباعبدالله الحسين(ع). محقق تمام نقل ها را استخراج كرده و متون منقول را با مصادر سنجيده و اختلاف هاى مهم را ضبط و ثبت كرده است.
ـ شعله هاى عشق و شور
آيت الله شيخ محمد حقانى بيرمى ـ به كوشش يحيى حقانى, چاپ اوّل, قم, انتشارات همسايه, 1375, 88ص, رقعى.
مرحوم آيت الله شيخ محمد حقّانى بيرمى از عالمان اصالتاً دشتستانى است كه پس از طى مقدمات علوم به نجف اشرف مشرف شدند و پس از گذراندن سطوح عاليه و احراز مقامات علمى به كسب اجازه از معروف ترين استادان آن روزگار در نجف اشرف نائل آمدند.
معظم له آثار بسيارى دارد كه از آن جمله مناجات نامه اوست كه در اين كتابچه همراه با مقدمه اى مبسوط در باب زندگيِ و آثار وى و نيز پى نوشتى در توضيح و تبيين اين مناجات نامه, به چاپ رسيده است. متن مناجات نامه, نثرى روان و پخته دارد و حاكى از عمق ايمان مذهبى نويسنده است.
ـ سيماى بروجرد
يد الله گودرزى, چاپ اوّل, قم, انتشارات همسايه, 1376, 164ص, رقعى.
اين كتاب, دفتر ديگرى از مجموعه (ديار ابرار) است كه به معرفى و بازنمايى سيماى بروجرد اختصاص يافته.
نويسنده پس از بر نمودن موقعيت جغرافيايى شهر, به وجه تسميه و آنگاه يادكردِ اين شهر در ميان كتب و آثار تاريخى و نيز ذكر ميراث فرهنگى و آثار تاريخى آن, پرداخته است.
جغرافياى انسانى آن ديار و پس آنگاه معرفى برخى چهره هاى علمى و فرهنگيِ اين شهر و بويژه شاعرانِ شهير اين سامان و در پايان اشاره اى به پيشينه خوشنويسى و خوشنويسان اين شهر, ديگر مطالب كتاب را تشكيل مى دهد. خواننده در مجموع مى تواند با مطالعه اين اثر اطلاعاتى مختصر و مفيد از اين ديار به دست آورد. ادبيّات
ـ شرح فارسى مختصر المعانى
عباس ظهيرى, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 368ص, وزيرى.
جلد پنجم شرح فارسى مبسوط بر مختصر المعانى تفتازانى است كه اختصاص به علم بيان دارد و تا مبحث تشبيه را شرح داده است.
توضيح و شرح لازم در معرفى مجلدات قبلى داده شده است.
ـ ابوالأسود الدؤلى فى الميزان
دكتر محمد المنصور, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 224ص, وزيرى.
كتاب در چهار فصل و هر فصل در چند باب تنظيم شده است. در فصل اوّل تأثير اسلام در شعر جاهلى بررسى و آراى موافقان و مخالفان مطرح شده است. فصل دوم به شرح زندگى ابوالأسود مى پردازد. در فصل سوّم مكتب نحوى وى مطرح شده و در فصل چهارم ويژگى هاى شعر و انواع آن بيان گرديده است.
ـ البهجة المرضيّه فى شرح الألفيه
سيوطى, تحقيقِ نقى منفرد, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 434ص, وزيرى.
شرح جلال الدين سيوطى بر (الفيه) ابن مالك در نحو از مشهورترين و متداول ترين كتاب هاى ادب عربى است; كه در حوزه هاى علوم اسلامى به (سيوطى) مشهور و از متداول ترين كتاب هاى درسى است. در اين چاپ, متن در بالاى صفحات و شرح سيوطى به گونه شرحى در وسط صفحات قرار گرفته است. تحقيقات محقق كه توضيحاتى است در جهات مختلف در ذيل صفحات آمده است.
محقق, متن را اعراب گذارى كرده و در تنقيح آن كوشيده است.
ـ گزيده و شرح امثال و حكم دهخدا
فرج الله شريفى گلپايگانى, چاپ اوّل, تهران, انتشارات هيرمند, 1376, 992ص, وزيرى.
مجموعه چهار جلدى (امثال و حكم) علامه دهخدا, بحق يكى از گنجينه هاى ارجمند و گرانسنگ فرهنگ و ادب پارسى است. امثال غالباً ريشه هاى تاريخى و خاستگاه هاى اجتماعى و… دارد, كه در آن مجموعه ارجمند گاهى اين نكات بشرح نيامد و ديگرگاه توضيح هاى وافى به مقصود نبوده است. مؤلف بخش عظيمى از مثال ها را گزين كرده و براساس حروف سامان داده و شرح و توضيح هايى درخور و سودمند بدانها افزوده است.
كتاب مقدمه اى دارد در اهميت امثال در فرهنگ مردم, كه مؤلف ضمن آن به مثالى چون خرافات در فرهنگ مردم, نقالى و سخنورى, عبارتى و عبارات نيز به اجمال پرداخته است.
ـ معانى و بيان
دكتر محمد علوى مقدم ـ دكتر رضا اشرف زاده, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1376, 140ص, وزيرى.
كتاب در چهار بخش فراهم آمده است. در بخش نخست, مقدمات علوم بلاغى بررسى شده و در آن نگاهى اجمالى به سير پيدايش بلاغت در زبان فارسى صورت گرفته است. بخش دوم در باب تعاريف فصاحت و بلاغت است. فهرستى باجمال از مطالب علم معانى در بخش سوم گنجانده شده و بخش چهارم كه عمده ترين بخش كتاب است به مباحث علم بيان اختصاص يافته است.
كتاب حاضر از بسيارى معايب و ضعف هاى ديگر كتب نوشته شده در اين موضوع, مبرّاست و شايستگى هاى يك متن درسى را دارد.
ـ بايد سلام كرد به گسترده زمين
عليرضا فولادى, چاپ اوّل, قم, موسسه فرهنگى همسايه, 1376, 82ص, رقعى.
اين دفتر نخستين مجموعه از اشعار و سروده هاى اين شاعرِ خوش ذوق قمى است. اشعار به سه بخش: غزل ها, نوسروده ها و از چيزهاى ديگر, تفكيك شده اند و همگى حكايت از پشتوانه پربارِ فرهنگى و ادبيِ شاعر دارند. شعرهاى اين مجموعه تجلّى رنج ها و شادى ها, شرح شوريدگى ها و شيدايى هاى روح شاعر است كه بخوبى ـ همچون آينه ـ باز نموده شده است.
ـ نيمى از خورشيد (مجموعه شعر)
سعيد بيابانكى, چاپ اوّل, قم, انتشارات همسايه, 1376, 100ص, رقعى.
اين دفتر شامل اشعار اين شاعر جوان در فاصله سال هاى 1369 تا 1375 است.
شعرهاى اين مجموعه بسيار صميمى و آينه وار است و براحتى با خواننده خود ارتباط برقرار مى سازد.
اشعار به سه بخش: دل سروده ها, شب سروده ها و رباعى ها منقسم شده است و همه به نوعى نمونه اى از شعر متعهّد و ملتزم مذهبى است.
خواننده هنگام مطالعه اين دفتر, دمى چند مى تواند از دغدغه هاى بيرونى آسوده شود و از فضاى پاك احساسات وى بهره گيرد. مجموعه ها
ـ گذشته, حال و آينده حوزه در نگاه رهبرى
جمعى از نويسندگان مجله حوزه, چاپ اوّل, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 551ص, وزيرى.
نويسندگان مجله حوزه در سه شماره متوالى به بررسى و تحليل سخنان رهبرى در مدرسه فيضيه درباره اصلاح حوزه پرداخته اند و مقالاتى با عناوين زير ارائه داده اند:
صحيفه حوزويان, پاسداشت صحيفه حوزويان, حوزه اى كه بايد ساخت, استقلال حوزه, سير انديشه اصلاح حوزه هاى علوم دينى, حفظ حوزه هاى علميه, بايستگى ترميم حوزه, پويايى و بالندگى فقه, علم كلام و بايسته هاى بالندگى, مردم شناسى و مردم دارى در تبليغ و چند عنوان ديگر.
مجموعه مقالات اينك در شكل كتابى با عنوان ياد شده چاپ شده است.
معرفى چند كتاب خارجى
Musliwomen through out the world, Michelle Kimball and Barbara, R. uon schlegell, 1997, 310p. LYNNE RI ENNER PUBLSHERS.
ـ كتاب شناسى (زندگى نامه زنان مسلمان جهان)
كتاب در واقع شامل معرّفى سه هزار جلد كتاب و يا مقاله است كه تاكنون به زبان انگليسى در شرح حال زنان مسلمان نوشته شده است. پنجاه عنوان از مهم ترين عناوين كتاب ها و مقالات كه نتيجه كار متخصّصان در امور زنان مسلمان و بويژه پژوهش درباره زنان مسلمان خاورميانه است, تشريح و تفصيل داده شده است. عناوين كتب و مقالات به شكل الفبايى تنظيم شده است و براى آن نمايه جغرافيايى نيز در نظر گرفته شده است.
كتاب توسط ميشل كيمبال استاد در زمينه مطالعات اسلامى و باربارا فون شلگل استاديار دپارتمان مطالعات اديان در دانشگاه پنسيلوانيا تنظيم شده است.
اين كتاب داراى 310 صفحه و در سال 1997 توسط انتشارات ليون راينر نشر يافته است.
Diversity within unity, february 1998, ca. 325p. LYNNE RIENNER PUBLISHERS.
ـ چندگونى در همگونى
(پويايى زن و دگرگونى در جوامع اسلامى)
پژوهش غربيان درباره زن در جهان اسلام, رويكردى ويژه به زن در جوامع خاورميانه دارد كه معمولاً با تأكيد به باورهايى شديد در مسايل جنسى برخاسته از اسلام است. اين كتاب نيز در همين باره است و موقعيّت, نقش و همكارى زنان مسلمان در خاورميانه, آفريقا, آسيا و از جمله آسياى مركزى را توضيح مى دهد. نويسندگان مقالات كه بسيارى از آنان از مناطق ياد شده هستند, به نوشته هاى تاريخى, عادات و سنن محلّى, سياست دفاع از موقعيت زن مسلمان, گسترش قدرت آنان و فرصت ها يا محدوديّت هايى ـ كه به تصوّر نويسندگان ـ با آن ممكن است روبرو شوند, اهميّت خاص مى دهند.
خوانندگان با مطالعه اين كتاب به اختلاف فاحش و نيز تغيير در زندگى زنان در مناطق ياد شده پى خواهند برد و با آگاهى بهتر و بدون تكيه بر پديده هاى جامعه اى ويژه و يا منطقه اى خاص, خواهند توانست درباره زن مسلمان سخن بگويند.
اين كتاب توسط دو نفر به نام هاى هربرت.ل. بُدمن و ناييره توحيدى ويراستارى علمى شده است. بٌدمن پرفسور افتخارى تاريخ اسلام در دانشگاه كاروليناى شمالى و توحيدى استاد دانشگاه كاليفرنيا در بخش مطالعات (زن و جامعه شناسى) است. كتاب داراى چهارده مقاله به شرح زير است:
پيش گفتار از بٌدمن; زنان مسلمان در آفريقا (دين و جنسيت در منطقه هوسا و اختلاف رفتار اسلامى در كشورهاى نيجر و نيجريه) از ب. كوپر; رو در رويى با رفتارهاى سنتى (سنت كردن زنان در شمال آفريقا) از ان كاسمالى; اختلاف فرهنگى در اسلام (حجاب و قانون اساسى در تونس) از م. قراد; زنان مسلمان در خاورميانه (قدرت, ايدئولوژى و محدوديّتهاى زن در ايران بعد از انقلاب؟!) از ناكانيشى; مقاومت هاى شديد (زن مسلمان در سوريه) از ب. شعبان; انتقال از دو حكومت به حاكميت واحد (تغيير زندگى زنان در يمن) از بوكس برگر; زن مسلمانِ آسياى مركزى (دفاع از مليّت, زنان, اسلام و ميراث نوگرايى شوروى در آذربايجان) از نايرره توحيدى; در كشاكش كلام لنين و كلام خدا (زن و ايدئولوژى در تاجيكستان) از تاج بخش; زن قزّاق (زندگى در ميراث گذشته همگون) از ميشل; زنان در شرق دور و جنوب شرقى آسيا از تسليم نسترن و ديگران; اعتراض جنسيّت در بنگلادش, ام. صدّيقى; شهرنشينى و زنان مسلمان (انتخاب جديد و دلواپسى سنت ها) از اِل. والى; زنان مسلمان هند (اقليّت در اقليّت) از اس. لطيف; بحث پايانى از توحيدى.
همچنان كه از عناوين مقالات پيداست نويسندگان با ديد ويژه اى به مسايل زنان در جهان اسلام نگريسته اند و اين ديد به طور اصولى نگرش غربى را ملاك و ميزان سنجش براى همه جوامع بشرى تلقّى مى كند. با اين حال آگاهى از اين قبيل نگارش ها براى مردم جوامع ديگرى چندان كم بهره نيست. كتاب در 325 صفحه در فوريه سال كنونى ميلادى (1998) توسط انتشارات راينر چاپ و نشر يافته است.
Political liberalization and Demoeratization in the Arab world, Rex Brynen, Babyat Korany, and paul Noble 1998, 300p. LYNNE RIENNER PUBLISHERS.
ـ (آزادى هاى سياسى و دمكراسى در جهان عرب)
كتاب در دو جلد تنظيم شده است. جلد نخست آن كه به مباحث تئوريك مى پردازد, در سال 1995 ميلادى نشر يافت و جلد دوم آن كه شامل بحث هاى ميدانى و موردى است در ژانويه 1998 در دست خوانندگان قرار گرفت.
اين مجموعه با ويراستارى علمى سه تن به نام هاى رِكس براينن و پول نُبل دانشياران علوم سياسى از دانشگاه مگ گيل و باگت كرانى استاد علوم سياسى از دانشگاه منترال نشر يافته است. جلد نخست آن شامل هفده مقاله به شرح زير است:
چشم انداز نظرى از ويراستاران; دورنماى بحث از اس. ابراهيم; موقعيت محلّى, فرهنگ سياسى براى گسترش دمكراسى عربى (چگونگى بازگرداندن احتياط آميز دمكراسى به جوامع عربى) از هودسن; دمكراسى در جهان عرب (نقد فرهنگ سياسى برگزيده) از اندرسن; دمكراسى در بحث هاى روشنفكران معاصر عرب, از اس. اسماعيل; اسلام و كثرت گرايى از جيم كرمر; جامعه مدنى (مفهوم جامعه مدنى و جهان عرب) از ك. السيّد; مطبوعات و تحوّلات دمكراسى مورد الجزاير, از ل. كارون; دمكراسى گرايى و اسلام اجتماعى (درمانگاه هاى اسلامى در قاهره), از كلارك; آزادى خواهى سياسى, جنسيت و حكومت, از هاتم; اقتصاد سياسى (منابع, درآمد و تمركزگرايى; دولت اجاره دهنده؟) از لوزيانى; ميراث تمركزگرايى و سياست اصلاح, از برومبرگ; طبقه, تغييرات اقتصادى و آزادى خواهى سياسى, از فرسون و زكريّا; مفهوم منطقه و بين الملل (توانائى هاى منطقه اى در تجربه آزادى خواهى سياسى) از گوس; ديدگاه هايى در دمكراسى, از بُن دُر; خاتمه بحث (دست آوردهايى از پژوهش دمكراسى گرايى در بين عرب ها) از ويراستاران.
جلد دوم به تجربه, پيشرفت و دورنماى اصلاحات سياسى در ده كشور عربى و توضيح گستره مفهوم, مسير و توانمندى هاى سياسى بالقوه آنان مى پردازد. اين كشورها عبارتند از الجزاير, مصر, اردن, كويت, لبنان, مغرب, فلسطين, سودان, سوريه و يمن. نويسندگان به پژوهش هاى سنتى براى ايجاد مجموعه اى پيوسته و نسبى در چهارچوب تحليل هاى عام سازمان يافته مى پردازند. پاره اى از پرسش هاى اصولى كه در هر مقاله مطرح شده است, از اين قرار است;
چگونه حكومت ها و گروه هاى اجتماعى مختلف از نقش شان در دمكراسى دفاع مى كنند و چه مقدار هم گرايى و ناهم گرايى دارند؟ انگيزه ها و علل روند دمكراسى گرايى كنونى كدام است؟ اين تلاش ها چقدر مورد اعتماد و چه مقدار برگشت پذير است؟
اين جلد در مجموع داراى دوازده مقاله به شرح زير است:
پيش درآمد از ويراستاران; الجزاير از عمرانى و كُرانى; مصر از گما; اردن از برينن; كويت از ج. كريستال; لبنان از ج. هريك; مغرب ازكرانى و عمرانى; فلسطين از برينن; سودان از الف. لچ; سوريه از آر. هينبوش; يمن از كاراپيكو; و خاتمه از ويراستاران با عنوان (ايجاد دمكراسى و مخاطرات امنيتى منطقه).
مطالعه اين كتاب براى آگاهى از چگونگى تفكّر و تلقّى نويسندگان غرب از مقوله هاى سياسى ـ اجتماعى در ارتباط با كشورهاى اسلامى, خالى از فايده نيست.
l
مجله هاى پـژوهشى
ـ اتاق بازرگانى
ديماه 76
كنفرانس كشورهاى اسلامى و راه آينده; نخستين همايش تشكل هاى اقتصادى; نقدى بر گزارش بودجه سال77; دشواريهاى صادرات غير نفتى و پيشنهاداتى براى رفع آن و….
ـ ارغنون
سال سوم, شماره 11و12, پاييز و زمستان76
مسائل مدرنيسم و مبانى پُست مدرنيسم; عصر تصوير جهان; هايدگر و مفهوم مدرنيسم; حيث التفاتى و جهان (وجود و زمان); مفهوم روشنگرى; درهم تنيدگى اسطوره و روشنگرى; تزهايى در باره فلسفه تاريخ; صنعتى شدن و سرمايه دارى در آثار ماكس وبر; مدرنيته و تناقضهاى نظريه انتقادى; رمان و جهان مدرن; انسان بى خداى عصر نوگرايى و عصر فرانوگرايى و….
ـ پاسدار اسلام
شماره194, بهمن76
ولايت على در قرآن; گناه مانع استجابت دعا; فلسفه توزيع فىء; مفاتيح ترنم; تنبيه بدنى كودكان و راه حل هاى جايگزين; عدالت و اصلاح فرهنگ مصرف و….
ـ پژوهشهاى قرآنى
شماره9ـ10, بهار و تابستان76
الميزان و مسأله انتظار از دين; زبان شناسى دين در نگاه الميزان; تأويل از ديدگاه علامه طباطبايى; روش شناسى تفسير الميزان; بررسيهاى موضوعى و روايى در الميزان; پيش فرضهاى علامه در تفسير الميزان; جستارهاى ادبى در الميزان; علم و دين از منظر علامه طباطبايى; الميزان در پژوهشهاى اهل سنت; گفت وگو با انديشوران درباره الميزان و….
ـ پيام حوزه
سال چهارم, شماره سوم (پياپى15), پاييز76
سخنان مهم رئيس شوراى عالى و مدير حوزه علميه در آغاز سال تحصيلى; برنامه آموزشى حوزه هاى علميه خواهران; گزارشى از اجلاسيه مديران حوزه هاى علميه سراسر كشور در قمصر كاشان; راههاى نفوذ اسرائيليات در تفسير قرآن(1); ضرورت و رسالت دين; مناجات شعبانيه و سند آن; زندگى نامه خودنوشت محقق آرانى; آشنايى با مؤسسه معارف اسلامى; حوزه علميه گرگان; نقد و معرفى كتابهاى غنائم الايام; روشهاى تحصيل و تدريس در حوزه هاى علميه; كشف المحجة و….
ـ پيام زن
سال ششم, شماره يازدهم (پياپى71), بهمن76
پيامبر(ص) و خديجه(س); ادب و عاطفه; جنسيت يك مشكل نيست, يك فرصت طلايى است; تحليلى تاريخى اجتماعى بر كشف حجاب(2); مهمانداران آسمان; تفسير سوره نور(8); قصه هاى بى بى(7); دنياى جوان(9); مشاور شما و….
ـ پيام زن
سال ششم, شماره دوازدهم (پياپى72), اسفند76
ابوالحسن مدائنى و آثار وى درباره زنان; گفتگو با خانم فاطمه سيفى; گفتگو با خانم شهيدى, همسر شهيد محلاتى; بازخوانى عقدنامه اى از اوايل حكومت قاجار; آداب مهمانى (اخلاق معاشرت); بازگشت زنان به خانه; زمينه هاى تفكر (روشهاى تربيت); دنياى جوان(10) اختلاط, مراقبت والدين…; مشاور شما; نمايه مطالب مجله در سال ششم و….
ـ تعاون
شماره 76 (پياپى165), دى76
لايحه فقرزدايى و بخش تعاون; چگونه مى توان عضو كارآمد هيأت مديره شد; نگرشى جديد به تئورى بودجه; پراكنده هاى خواندنى و….
ـ حضور
شماره 21, پاييز76
ويژه نامه بيستمين سالگرد شهادت آيت الله حاج سيد مصطفى خمينى(ره); نامه حضرت امام; مصاحبه با همسر گرامى حضرت امام خمينى(ره); نامه ها و مكتوبات; مصاحبه با آيت الله بجنوردى; خاطرات; نقد اصولى از ديدگاه شهيد آيت الله سيد مصطفى خمينى; جان پرور است قصه ارباب معرفت; آفتاب فقاهت در منظر مراد زمان; شعر و….
ـ حكومت اسلامى
سال دوم, شماره سوم, پاييز76
آب را گل نكنيم; رهبرى و زعامت سياسى در اسلام; صفات رهبرى در بازنگرى قانون اساسى (اعلميت); دين و دنيا; مسئله سكولاريزم; انديشه هاى يك عالم شيعى در دولت صفوى; درآمدى بر انديشه سياسى محقق سبزوارى; مبانى عقلانى حكومت مجتهدان در عصر غيبت از ديدگاه سيد جعفر كشفى; بيعت و نقش آن در حكومت اسلامى; اقتدار در اسلام; ساختار اجتماعى ـ سياسى حجاز قبل از اسلام; شيعه و فرهنگ توسعه و….
ـ حوزه
شماره 83, آذر و دى76
خردورزى يا جنجال گرى؟; رهبرى مقتدر; گفت وگو با آيت اللّه حاج شيخ محمد كلباسى; وصيتنامه اخلاقى از علامه ميرزا محمد باقر موسوى خوانسارى; گام چهارم انقلاب, رفتارگرايى دينى; اسلام و سكوت قانون; نقش تاريخ در دانشهاى حوزوى; مدرسه كربلا(3), از حمله سلجوقيان, تا فروپاشى بغداد; پاسخ از تحريف مقاله حجاب شرعى; واژه (عجم) در روايات; دروس تمهيدية فى الفقه الاستدلالى و….
ـ راهبرد
شماره 14, پاييز76
رابطه جامعه مدنى و دولت; بررسى تطبيقى لاك و گراشى; مقدمه اى بر چهارچوب نظرى روابط متقابل فن آورى و فرهنگ; هابرماس و علوم اجتماعى: نظريه شناخت و روش شناسى; تحليل بين المللى و تحليل جهانى: رئوس چالش هاى نظرى; بررسى تحليل هاى روانشناختى از خشونت اجتماعى; دولت: نظريه متكى بر رهيافت تحليل نظام هاى جزيى; تفكر سياسى سنتى يهود; روسيه و قفقاز جديد; بازيگران نوسازى: ملت, بنگاه اقتصادى, مصرف كننده; گفتمان بنيادگرايى جديد در مورد جامعه مدنى, كثرت گرايى و مردم سالارى(2) و….
ـ رسالة التقريب
العدد السابع عشر, الدورة الخامسة, رجب ـ رمضان1418
مجمع البيان نموذج التفسير التقريبى; القصص القرآنى ـ القسم الخامس; الكلمات الابراهيمية ـ1; التقريب بين مراتب الادلة فى الاجتهاد; تعليق على رسالتى الشيخ واعظ زاده و بن باز و….
ـ سروش
سال نوزدهم, شماره 872, بهمن76
رسانه ها و نوين گرى; مبانى نظرى شناخت افكار عمومى; رويدادهاى سينمايى; خبرهاى فرهنگى هنرى و….
ـ سروش
سال نوزدهم, شماره 875, بهمن76
گزارشى از مجموعه مستند همسفران طبيعت; جوانان و دولت آقاى خاتمى; رسانه ها و نوين گرى; مبانى نظرى شناخت افكار عمومى; كتابت قرآن, منشأ زيبانويسى; شرحى بر تاريخ ترجمه از عربى به فارسى; كتاب, زمينه ساز نقد انديشه و تفكر ناب و….
ـ شهاب
سال سوم, شماره سوم, پاييز76
نسخه هاى نهايه شيخ طوسى; شيفتگان كتاب; فهرست هاى فنى كتاب; سوگندنامه نويسندگان مسلمان; كتاب خانه ملى قطر; تأملى در رياض الجنه و….
ـ صنعت چاپ
سال شانزدهم, شماره 181, دى76
پرتو انوار قرآن در ماه رمضان; پيرا مركز بين المللى پژوهش, مشاوره و آموزش; هفته نامه اى كه مى خواست به همت معارف پروران روزانه شود; تاريخ چاپ و چاپخانه در ايران; شكل هاى غير دولتى خواستار سهم بيشترى در تصميم گيرى ها هستند و….
ـ علوم الحديث
السنة الاولى, العدد الثانى, رجب ـ ذوالحجة1418هـ
(حراب النورة) بين اللغة والاصطلاح; مع الصدوق وكتابه (الفقيه); السبيل الجدد الى حلقات السَنَه; اسباب الحديث النبوى فى التراث الامامي; حديث التسامح فى ادلة السنن: سنداً و دلالة; قراءة فى كتاب و….
ـ علوم حديث
سال دوم, شماره 3 (پياپى5), پاييز76
تدوين حديث(4); بحثهاى مقارن در علم الحديث(2); زبان آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع); معيارها و موازين سنت; دفاع از حديث(4); گفتگو با حجةالاسلام والمسلمين على كورانى; سيرى در كتاب (الاخبار الدخيلة); محمد بن ابى عمير; شجره علمى خاندان اشعرى قم; كارنامه دوساله دارالحديث; معرفى نسخه خطى (فضايل مكه مكرمه); عمادالدين طبرى و (مناقب الطاهرين) و….
ـ فصلنامه مصباح
شماره 22, تابستان76
سلسله درس هايى درباره معرفت دينى(3); قوانين و مقررات كلى جنگ و دفاع در اسلام; راهبردهاى انتقال پيام شهدا; حفظ و انتقال فرهنگ دفاع مقدس; جنبشهاى احياگرانه متأثر از حركت امام حسين(ع); مقدمه اى بر مبانى مديريت نيروى انسانى در دفاع مقدس; مرجع شناسى كار و شغل از ديدگاه ابن خلدون(2) و….
ـ فقه
شماره يازدهم و دوازدهم, بهار و تابستان76
حريم حرمت ربا; راههاى گريز از ربا; ربا, تورم و ضمان; بازپرداخت وام از ديدگاه فقهى; نگاهى به ديدگاه مشهور در هزينه كردن خمس; قاعده لزوم; فقه و مصلحت نظام; نقدى بر نقد (هنرهاى تصويرى و تجسمى); حسن بن محبوب; فقه در مطبوعات; تازه هاى فقه, حقوق, اصول و رجال; شطرنج و….
ـ فقه اهل بيت(ع)
سال سوم, شماره نهم, بهار76
كاوشى در حكم فقهى صائبان, علم قاضى; احكام فقهى پول; سخنى در تنظيم خانواده; تلقيح مصنوعى; قاعدة اضطرار; شخصيت و جايگاه علامه حلى; ميراث ماندگار فقيهان; معرفى و نقد كتاب و….
ـ كتاب نقد
سال اول, شماره چهارم, پاييز76
مفهوم نبوت را خراب نكنيم; مدارا بدون شك; زمينه هاى عقيدتى و اجتماعى پلوراليزم; (طرح مسأله) قرائتى شفاف از پلوراليزم دينى; لوازم فلسفى ـ كلامى پلوراليزم دينى; صراط هاى نامستقيم; كالبدشكافى (پلوراليزم دينى) خدعه با مولانا; نگاهى درون دينى به پلوراليزم دينى; كافر مسلمان و مسلمان كافر; ولايت فقيه در مقبوله ابن حنظله; چهارده استدلال مخدوش به نفع تساوى اديان; پلوراليزم دينى از نگاه: استاد مصباح يزدى, استاد محمد تقى جعفرى و استاد جوادى آملى و….
ـ كلام اسلامى
سال ششم, شماره 24, زمستان76
زبان دين(2); تئورى تحقيق پذيرى معنا; پلوراليزم يا كثرت گرايى دينى(2); وحدت دين و صراط مستقيم; برهان نظم(1); پويايى ايمان(2); سمبلها و اسطوره ها; پيدايش اسماعيليه(9); اسماعيليان ايران; كيسانيه, افسانه يا حقيقت؟!(6); اشعارى از مرحوم علامه طباطبائى(ره); گوناگون كلامى; سهوالنبى(ص); مقصود از باطن آيات قرآن چيست؟; تعريف منطقى شدن در عبادت(1); اصطلاحات غزل هاى عرفا; واژه شناسى وحى; پديده تحريف در كتابها و….
ـ كوثر
سال اول, شماره يازدهم, بهمن76
آيه هاى اميد; ابن بابويه (صدوق اول); ادبيات و عقيده; فجر انقلاب; شرايط كارگزاران از ديدگاه نهج البلاغه(3); فقه مسجد; عالمان دين و قدس شريف; قم از نگاه بيگانگان; بر مسلمين چه مى گذرد؟ و….
ـ كيهان انديشه
شماره 75, آذر و دى76
معرفت شناسى شيخ اشراق; عقل در فيزيك و متافيزيك, اجتهاد, معيارهاى ثابت نظريه هاى متغير; خوارق عادات; علم و دين در قرون وسطى; مشتركات انديشه مولانا و ملاصدرا; خدا, خلقت و طبيعت در فلسفه اگوستين; ساختار اجتماعى اقتصادى عراق; قانون نامه مدينه; تشيع در ورامين; رساله اى كهن در دندان پزشكى; گفتگوى اديان و تمدن ها ـ آينده فرهنگ دنياى عرب ـ نه مقدس, نه سكولار ـ مقايسه دو ديدگاه ـ فقيه مصلح و مجاهد ـ هدم و تأسيس در جهان پر آفاق فلسفه و….
ـ كيهان فرهنگى
سال چهاردهم, شماره 139, بهمن76
پيامبرحكومت دينى ـ ضرورت يا مصلحت; جايگاه پلوراليسم در حوزه دين و عرفان; جامعه شناسى دين; ويژگيها و شرايط حاكم اسلامى; بررسى غزلى از حافظ; كودكانه هاى خاقانى; تاجيكان و زبان نياكان; لغت موران, تحليل ساختار و رمزها; هنر ايران; گفتارهايى در باب فرهنگ و….
ـ مديريت در آموزش و پرورش
دوره چهارم, شماره 16, زمستان76
مديريت در دبستان; راههاى شناخت و درمان مشكلات رفتارى معلمان; تأثير مديريت در ايجاد روابط انسانى در سازمانهاى آموزشى; اصول اساسى مديريت و اصلاح رفتار كودك; فشارهاى عصبى و روانى مديران در اين زمينه; نقش مدرسه در فرهنگ بهره ورى و….
ـ مديريت دولتى
شماره 37, تابستان76
استراتژى نهادينه سازى توسعه پايدار; تحليل رفتار فرد مسلمان و شيوه اى براى اصلاح رفتار; لزوم نوين سازى ادارى و ساختارى در كشور رو به رشد; انتخاب استراتژيك در مديريت منافع انسانى, تازه هاى نشر و….
ـ مسجد
سال ششم, شماره 35, آذر و دى76
قرآن و عنصر زمان; فقه تبليغ از ديدگاه شيخ انصارى; سير انديشه تبليغ از امام خمينى تا آيت الله خامنه اى; تجلى حقيقت در معمارى خانه هاى خدا; مسجد جامع قم; هنر پرستشگاهى; حكومت و رهبرى در اسلام; صلح امام حسن(ع) و….
ـ معرفت
سال ششم, شماره سوم (پياپى33), زمستان76
اخلاق و عرفان اسلامى; ميزگرد ثروت هاى باد آورده; كاوشى در عمليات اقتصاد و اقتصاد اسلامى; مبانى و روش ها در تحليل نظام هاى اقتصادى; عوامل تورم در اقتصاد ايران; روحانيت, زى طلبگى و توسعه; مالكيت و قيمت گذارى آب; پلوراليسم, ديدگاه متفكران مسلمان; اديان و مفهوم ذات غايى; پيام عطش و….
ـ موعود
شماره ششم, بهمن و اسفند76
دست دعا; تكليف عاشقان; فرج صالحان; گفتگو درباره مهدى(ع); آثار تربيتى انتظار; ميعادگاه منتظران و….
ـ نقدونظر
سال سوم, شماره چهارم, پاييز76
فلسفه فقه در نظرخواهى از دانشوران; دانش فقه ـ بنياد روش شناختى عقل عربى ـ اسلامى; فقه حكومتى; مصلحت در فقه; فلسفه مجازات; فلسفه مجازاتهاى حدى; موسيقى از نگاهى ديگر; حقوق و الهيات; استدلال قياسى; تأملى در ادله حجيت استصحاب; تفاوت ربا و بهره بانكى; تاريخمندى, مفهوم پوشيده و مبهم; مفهوم وحى; بحران و تحول در تجدد; عناصر لازم براى مقايسه فرهنگها; پارادوكس جامعه مدنى دينى; فلسفه فقه و….
مركز نشر معارف اسلامى در جهان
… در سفرى تبليغى كه به سال 1370در يكى از شهرهاى كوچك و دور افتاده كشورى در غرب آفريقا, بسر مى بردم, جوان سياه پوستى به ديدنم آمد كه با شوق و علاقه نام ايران را به زبان مى آورد و گواه عشق خود را نامه اى و كتابى مى شمرد كه از قم برايش ارسال كرده بودند. نامه از مركزى به نام (مركز نشر معارف اسلامى در جهان) بود. اين آغاز آشنايى من با نام مركز مزبور و مؤسس عالم وارسته حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاى سيّد مجتبى موسوى لارى بود. با گذشت زمان و ديدار تعدادى ديگر از مردم در آن سامان به گستره پژواك آوايى برآمده از دلى آكنده از عشق و قلبى سرشار از اخلاص پى بردم. وقتى گستردگى و عظمت كار سيّد مجتبى لارى را مشاهده كردم و در كنار آن آوازه گرى نهادها و تشكيلات عريض و طويل را ديدم, ژرفاى سخن مولا على(ع) را نيك دريافتم كه (وَقَد اَرعَدُوا وَاَبرَقُوا وَمَعَ هذينِ الاَمرينِ الفَشَلُ; وَلَسنا نُرعِدُ حَتّى نُوقع ولانُسيلُ حتى نُمطِرَ) رعد و برقى بى بارش كردند و از هم پاشيدند; و ما بى آن كه به انجام رسانيم رعد نمى كنيم و بى آن كه بباريم سيلى راه نمى اندازيم) حجت الاسلام والمسلمين سيّد مجتبى موسوى لارى فرزند مرحوم آيت اللّه حاج سيّد على اصغر لارى و نوه مرحوم آيت اللّه العظمى حاج سيّد عبدالحسين لارى از مجتهدان و مراجع تقليد عصر مشروطه, در سال 1342 براى مداواى بيمارى خود سفرى به كشور آلمان مى كند. توقف در آلمان فرصتى در اختيار وى مى گذارد تا برخى از مراكز مسيحى را از نزديك ببيند و با چندتن از انديشوران مسيحى به گفت گو بپردازد. حاصل اين ديدارها و تفكّر و انديشه در بازتاب تمدّن غرب در فكر و رفتار مردم و چگونگى معرّفى و شناسايى اسلام در آن ديار, كتابى به نام (اسلام و سيماى تمدن غرب) مى گردد. موسوى لارى در اين كتاب تلاش كرد تا ضمن ايجاد ترديد در ديد غربيان درباره اسلام, استوارى فرهنگى تمدن اسلام را در برابر تمدّن غرب بنماياند. استخوان بندى كتاب كه بر زمينه اى عينى و واقع گرايانه بنيان نهاده شده بود; با روى كردى خوب از سوى جامعه كتاب خوان مواجه شد و هشت بار چاپ شد. ترجمه كتاب توسط پرفسور (فرانسيس گلدين) به زبان انگليسى و چاپ و نشر آن سه بار در انگلستان و سه بار در امريكا, موجب روى كرد پاره اى محققان و خاورشناسان خارجى گشت. بعضى از مطبوعات غرب با نگارش مقالاتى ـ كه تعدادى از آن ها در يكى از چاپ
هاى فارسى برگردان شده اند ـ به كتاب اهميّت جهانى داد, ترتيب مصاحبه اى از سوى راديو انگلستان با مترجم كتاب آقاى فرانسيس گلدين, شناسايى كتاب را فراگير ساخت و از آن به بعد نامه هاى بسيارى به سوى نويسنده كتاب ارسال شد, پرسش هاى جديدى مطرح گشت و پاسخ هاى نويى را جويا شدند. فراوانى نامه ها و گستردگى پرسش ها و فراگيرى نيازها, ضرورت ايجاد مركزى براى معرّفى اسلام در جهان را نشان داد و سيّد مجتبى موسوى لارى در سال 1355 و پس از سيزده سال از اوّلين برخوردش با نيازها و واقعيّت هاى بيرون از ايران, به تأسيس (مركز نشر معارف اسلامى در جهان) پرداخت.
آن روز كه سيّد مجتبى لارى مركز ياد شده را بنيان نهاد, شايد فكر نمى كرد طنين اين فرياد روزى بتواند ديوارها پولادين زندان هاى امريكا را بشكافد و در آن سوى اين ديوار آرامش ايمان را بر دل زندانيان سياه پوست مهمان كند. عبدالبارى يكى از زندانيان آزاد شده در نامه اى به سيّد مجتبى لارى مى نويسد:
(چند سال قبل وقتى من در زندان بودم, تعداد زيادى كتاب از طرف شما دريافت كردم. اين كتاب ها آرام آرام در تمايل به اسلام, ياريم كردند. اكنون من در بيرون از زندان هستم و سازمانى براى كمك به مسلمانان زندانى تأسيس كرده ام… اين كار نه فقط به خاطر بهاى سنگينى است كه من براى زندگى ام پرداختم (دوازده سال از بيست و يك سال عمرم را در زندان گذراندم) بلكه به سبب حركت قوى در گرايش به اسلام در بين زندانيان امريكا است…)
عظمت و ارزش كار سيّد مجتبى لارى در كشورى چون ايران كه زمينه ها و امكانات لازم براى آگاهى از اسلام وجود دارد, چندان نمى تواند نمود داشته باشد; امّا براى كسانى كه از عمق نياز و علاقه مردم كشورهاى دوردستى چون كشورهاى آفريقايى يا آسياى دور آگاهى دارند, اين تلاش ها پرمعنا و بسيار با ارج است و مفهوم نامه آن مسلمان افريقايى به سيّد مجتبى لارى را خوب درك مى كنند:
(… از شدت فقر تنها يك قرآن بين بستگان من وجود دارد كه خواندن آن را به نوبت انجام مى دهيم. لذا با شنيدن آوازه مؤسسه شما مبنى بر ارسال كتب اسلامى و قرآن, به صورت رايگان, به وجد آمده با فروش كفش هاى خود پول تمبرنامه را تهيه كرده و برايتان درخواست نامه ام را فرستادم…)
وقتى اين فقره نامه را مى خواندم منظره زيبا و در عين حال تأثرانگيز مكتب خانه هاى گينه كوناكرى, گانا در جلو چشم هايم مجسّم مى شدند كه چگونه به خاطر فقدان نسخ قرآن و كم بود نوشت افزار, هر روز صبح معلّم آيه هاى قرآن را بر روى لوح هاى چوبى مى نوشت و شاگردان پس از حفظ و يادگيرى, آن را با آب مى شستند تا براى روز ديگر جهت نوشتن آياتى ديگر آماده شود.
و انسان وقتى سيّد مجتبى لارى را مى بيند كه يك تنه به مبارزه اين همه نياز رفته است, بر همّت وى آفرين مى گويد. گرچه به يقين اين همه نياز را وى به تنهايى نمى تواند پاسخ گو باشد, امّا در مدت بيست ويك سال, نيازهاى زيادى را پاسخ گفته است.
(مركز نشر معارف اسلامى در جهان) با ترجمه, نشر كتاب (اسلام و سيماى تمدن غرب) به زبان انگليسى كار خود را آغاز كرد و آنگاه ترجمه آلمانى كتاب را توسط پرفسور (رولف سينگلر) چاپ و نشر داد. ترجمه هاى فرانسه, اردو, اسپانيايى, عربى, ژاپنى, روسى, تايلندى, مالاويايى و كردى كتاب نيز هم زمان با گسترش فعاليّت مركز در كنار ترجمه ديگر كتب اعتقادى و اخلاقى نشر يافت. بعضى از كتاب هاى مركز افزون بر زبان هاى ياد شده به زبان هايى چون چينى, آذرى, سواحلى, هوسا, پرتغالى و بنگالى نيز ترجمه و نشر شده است. مركز ياد شده در كنار ترجمه و نشر قرآن كريم, نهج البلاغه و صحيفه سجاديّه و كتاب اسلام و سيماى تمدن غرب به زبان هاى گوناگون به تأليف, ترجمه و نشر كتاب هاى ديگرى از سيّد مجتبى لارى و ديگران همت گماشت.
(رسالت اخلاق در تكامل انسان); (بررسى مشكلات اخلاقى و روانى) و يك دوره اعتقادات اسلامى با عنوان (مبانى اعتقادات در اسلام) در چهار جلد از سيّد مجتبى لارى, حاجةالأنام الى النبى(ص) والأمام(ع) از مرحوم سيّد على اصغر لارى, رسالة الحقوقِ امام زين العابدين(ع), چهل گفتار از رسول اكرم(ص), چهل گفتار از امام على(ع) و…. از جمله كتاب هايى است كه مركز مزبور به زبان هاى گوناگون چاپ كرده است.
شيوه و منش مركز بر دقّت در همه كارهاست تا اخلاق اسلامى و اعتقادات دينى در شكل مناسب ارائه گردد; از اين رو, بر ترجمه كتاب ها توسط مترجمان توانمند تأكيد مى ورزد و عموماً مترجمانى به اين كارها دست مى يازند كه خود با تمام وجود محتواى كتاب را لمس كرده و ضرورت برگردان آن را احساس مى كنند. حامد الكار مترجم كتاب (مبانى اعتقادات در اسلام) در پاسخ به چرايى ترجمه كتاب مزبور مى گويد:
(اين كتاب داراى بيانى منطقى و كلامى مستدل است كه در جوامع غربى براى ارائه اعتقادات غنى اسلام بسيار مفيد و پر جاذبه مى باشد; از اين رو در بين ديگر آثار تأليفى در زمينه اعتقادات اسلامى براى من جايگاه ويژه اى دارد).
مترجم (رسالة الحقوق) به زبان فرانسه, آقاى جيروم كورسل درباره اين رساله بر اين اعتقاد بود كه (اين رساله از حقوق بشر امروزى پيشرفته تر است). وى در گزينش چهل حديث از پيامبر اكرم(ص) و چهل حديث از امام على(ع) توجه به نياز شديد جامعه كنونى غرب داشت.
مركز در فضايى محدود با چند اطاق, با بهره گيرى از يارى و كمك مردم مسلمان و فرهنگ دوست, كتاب ها را با ترجمه دقيق, حروف چينى, چاپ و كاغذ خوب و چشم نواز نشر مى دهد و توسط پست به صورت رايگان به سرتاسر جهان ارسال مى دارد. اين مركز با بيش از دو هزار مركز و مؤسسه تبليغى و تحقيقى در يك صد و ده كشور جهان ارتباط دارد و ده ها هزار نامه از جويندگان آگاهى از اسلام ـ از وليعهد انگلستان گرفته تا زندانيان امريكا ـ دريافت كرده و به آن پاسخ گفته است. بسيارى از نامه ها درخواست كتاب و نشريه براى ژرفا بخشيدن به آگاهى هاى اسلامى خوانندگان است و مركز پس از بررسى نامه ها و بر پايه موقعيّت درخواست كننده و حجم تقاضاى مؤسسه هاى مذهبى, مدرسه ها, دانشگاه ها و اشخاص, كتاب ها را با بسته بندى مناسب ارسال مى كند.
مركز در نامه هايى كه دريافت مى كند, ضمن آگاهى از وصول كتاب ها, به گستره تأثير تلاش خود پى مى برد و بيش از پيش به كار خود اطمينان پيدا مى كند و از گستره نيازها و عظمت مسؤوليّت حوزه هاى علميّه در برابر آن نيازها اطلاع پيدا مى كند. مركز مطمئن است در صورتى كه معارف قرآنى و تعاليم اهل بيت(ع) به شيوه و زبان قابل فهم جهانيان ارائه گردد, مشتاقان زيادى پيدا خواهد كرد. يكى از اساتيد و محققان دانشگاه آلمان به نام دكتر فيليپ وولى در نامه اى به مركز نوشته است:
(… يكى از دوستانم كه يك كاردينال مسيحى است به مهمانى به منزل ما آمد. او كتاب صحيفه سجاديّه را در كتابخانه من ديد, مجذوب آن گشته و به مطالعه پرداخت. از آن جايى كه مطالب عرفانى كتاب برايش تازگى داشت آن را با اصرار زياد از من گرفت. لطف كنيد و نسخه ديگرى برايم بفرستيد…)
كتاب خانه واتيكان نيز وقتى نسخه انگليسى صحيفه سجاديه را دريافت كرده بود, نامه تشكرآميزى ارسال داشته است در آن مى نويسد:
(اين كتاب حاوى مضامين عالى عرفانى است, لذا آن را در بهترين جايگاه كتابخانه جهت استفاده محققان قرار داده ايم.)
يكى از رهبران حزب سوسيال دمكرات آلمان به پرفسور سينگلر مترجم (اسلام و سيماى غرب) مى نويسد (مطالعه اين كتاب تأثير عميقى در من بخشيد و ديدگاه مرا نسبت به اسلام عوض كرد. من دوستانم را به مطالعه اين كتاب فراخواهم خواند).
اين قبيل استقبال و رويكرد به معارف اهل بيت(ع) در كشورهاى غربى كه از تنوّع افكار و ايده هاى فراوان برخوردارند در كنار رويكرد گسترده كشورها و جوامع دور افتاده بسيار ناچيز است و همه اين توجّه ها بيانگر عظمتِ وظيفه و مسؤوليتى است كه بر دوش حوزه هاى علميّه و مجامع علمى ـ تبليغى كشور است.
مركز معارف اسلامى در جهان با آگاهى خوب از اين نيازها بر آن است ضمن گشودن شعبه اى ديگر در شهرستان لار و بهره گيرى از امكانات كامپيوترى, تلاش هاى خود را نظمى دوباره دهد و با توسعه موضوع كتاب هاى ترجمه, مباحث حقوقى, فلسفه, كلام و تفسير را در دستور كار خود قرار دهد.
تلاش سيّد مجتبى لارى مى تواند الگوى خوبى براى آن دسته از محقّقان و نيز نيك انديشانى باشد كه در روزگار آوازه گرى كنونى, مى خواهند كارى بى پيرايه و خداپسندانه كنند. توفيق همه پاك دلان را آرزومنديم.پاورقي : * يكى از فضلا و انديشمندان كه چند سالى جهت امور تبليغات اسلامى به غرب افريقا رفته بودند و از نزديك با نتيجه تلاشهاى مركز نشر معارف اسلامى در جهان آشنا شدند با اطلاعاتى كه از آن مركز در قم بدست آوردند, اين گزارش را تهيه كردند.