بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 6

كتابشناسى فرهنگ هاى عربى
نورى محمد


نقد و بررسى كتاب معجم المعجمات العربية (رصد حصرى شارح للمعجم العربى المطبوع). وجدى رزق غالى, مقدمه حسين نصار و جورج مترى عبدالمسيح. الطبعة الاولى, بيروت, مكتبة لبنان ناشرون, 1993م. ي«285ص.

1
غنى ترين و كارآمدترين وسيله ارتباط انسان ها زبان و گفتار و در پى آن نوشتار است. مدنيت اجتماعى انسان ها به پيوندهاى آنها و از جمله ارتباط كلامى آنها بستگى دارد. ساحت هاى مختلف انسانى در نوشتار و گفتار يك جامعه منعكس است و از مطالعه زبان لغوى يك ملت, مى توان به فرهنگ و تمدن آنها پى برد. لغت نامه ها, قاموس ها و فرهنگ ها آينه تمام نماى فرهنگ بوده و در تسهيل فرايندهاى آموزشى و پژوهشى تأثير فراوان دارند. فرهنگ هاى عمومى كه بيانگر واژه هاى مستعمل در يك زبان و فرهنگ هاى تخصصى كه بيانگر واژه هاى اصطلاحى يك رشته خاصند, هر دو مهم و قابل توجهند. ايرانيان از ديرباز به فكر تدوين فرهنگ فارسى بوده اند. فرهنگ اسدى يا لغت فرس از اسدى طوسى و صحاح الفرس از شمس الدين محمد هندوشاه نخجوانى (قرن هشتم قمرى)1, فرهنگ ميرزا ابراهيم از ميرزا ابراهيم ابن ميرزاشاه حسين اصفهانى (قرن دهم قمرى) نمونه هايى از فرهنگ عمومى قديمى در زبان فارسى است.2
اما فرهنگ اصطلاحات گوياى زبان يك علم است. هر دانشى زبان ويژه خود يعنى واژگان و تركيبات آن, معنى و مفهوم خاصى را بيان مى كند. در تحصيل هر علم و فراگيرى هر فن, دانستن زبان آن علم يا فن ضرورى است3 و چون بخش مهم زبان اصطلاحات است, فرهنگ هايى در هر علم تأليف شده است. از سوى ديگر عملاً هيچ دانشمند يا هنرمندى بدون استمداد از اصطلاحات نمى تواند مقاصد خود را بيان كند.4 عدم آگاهى از اصطلاحات يا استفاده نادرست از آنها در مطالب علمى, تفهيم و تفهم را غيرممكن مى سازد و در برخى موارد موجب نزاع علمى ميان دانش پژوهان مى گردد. مترجمان نيز تا حدود معناى درست يك اصطلاح را ندانند, در به كار بردن آن و تفهيم مطلب مشكل دارند.5
قاموس هاى اصطلاحى دو گونه اند: اصطلاح نامه Thesaurus و فرهنگ اصطلاحات Terminology. اولى به ساختار اصطلاحات يك علم و دومى به اصطلاح شناسى يك علم از طريق ارائه تعريف مى پردازد.6
اهتمام انديشمندان بزرگ مسلمان مانند ابوحامد محمد غزالى, ابويوسف كندى, خوارزمى, جابر بن حيان, ابن سينا و عبدالرزاق كاشانى به نگارش فرهنگ اصطلاحات گوياى اهميت انگيزه فرهنگ هاست.2
نظريه مشهور اين است كه نخستين لغتنامه عربى كتاب العين خليل بن احمد فراهيدى7 (در گذشته 175هـ.ق) است.8 پس از آن ده ها معجم لغت و اصطلاح نوشته شد. از قرن نوزدهم ميلادى تحقيق و بررسى هاى فراوان در كتاب هاى معجم عربى از سوى مستشرقان به چاپ رسيده است. ماثيو لمسدن القاموس المحيط مجدالدين فيروزآبادى را در سال 1817م در كلكته, دافيد هاينريش مللر كتاب الفرق اصمعى را در وين 1876م, هوتسما كتاب اضداد انبارى را در ليدن 1881م منتشر كرد غير از احياء تراث, مقالات و كتاب هاى تحليلى فراوان درباره معاجم منتشر شد. بواكير المعاجم العربية حتى عصر الجوهرى از فريتس كرانكو در مجله الجمعية الآسيوية الملكية (1924م), الخليل و كتاب العين از برونليخ آلمانى E. Braunlich در مجله اسلاميكا (1926م), المعجم العربى نشأته و تطوره از حسين نصار, الصحاح و مدارس المعجمات العربية از احمد عبدالغفور عطار, المعاجم العربية از عبدالله درويش, جمهرة المراجع البغدادية از كوركيس عواد, المباحث اللغوية فى مؤلفات العراقيين المحدثين از كوركيس عواد, مصادر الدراسة عن النجف از محمد هادى النجف الامينى, مشكلات فى التأليف اللغوى فى القرن الثانى الهجرى از رشيد عبدالرحمن العبيدى, الدراسات اللغوية بالاندلس از رضا عبدالجليل الطيار.
از آنجا كه حركت ناسيوناليسم عربى, زبان عربى را ارج مى نهاد, از هنگام شروع اين حركت, اهتمام به معجم هاى لغوى و اصطلاحى نضج ويژه اى يافت و بسيار فعال شد. از اين رو ده ها مقاله و كتاب در اين زمينه منتشر شده است. اطلاع رسانى درباره معجم ها يكى از اين فعاليت ها بوده است. مقايسه فرايند پژوهش هاى مربوط به معجم هاى عربى و تحقيقات مربوط به فرهنگ هاى لغوى و اصطلاحى فارسى در دو قرن اخير گويايى بسيارى نكات است.93
نويسنده معجم المعجمات العربية متولد قاهره و فارغ التحصيل دانشكده ادبيات, گروه كتابخانه و اسناد دانشگاه قاهره در سال 1964م است. به دليل مسؤوليت هاى نويسنده در دارالكتب المصرية و بخش معاجم كتابخانه لبنان در قاهره و تأليف يازده عنوان كتاب در زمينه معاجم و فرهنگ ها, به عنوان يكى از متخصصان زبده در زمينه مرجع شناسى در جهان عرب شناخته شده است. نويسنده در سال 1971م كتاب المعجمات العربية ببليوغرافية شاملة مشروحة را به چاپ سپرد و بيست ودو سال بعد با مطالعه گسترده تر و عميق تر, اين اثر يعنى معجم المعجمات العربية را به صورت كامل تر و دقيق تر به جامعه علمى ارائه نمود. اين اثر كارنامه اكثر واژه نامه هايى است كه در فرهنگ عربى در سال هاى 1505 تا 1993 تأليف شده است, البته نسخه هاى خطى و مقالات و واژه نامه هايى را كه در پايان برخى كتاب ها آمده, در بر نمى گيرد. در مورد كتاب ها نيز ادعاى حصر و استقراى كامل ندارد, ولى معتقد است اطلاعات اكثر معاجم را آورده است.
ذيل هر معجم, مشخصات كتابشناختى, توصيف و معادل لاتين آن آمده است. توصيف ها كوتاه, ولى مشتمل بر نكات مفيد است.
اين اثر داراى سه بخش معجم هاى عمومى عربى يك زبانى, معجم هاى عمومى عربى چند زبانه و معجم هاى تخصصى و موضوعى است و در مجموع 1463 معجم معرفى شده است. در پايان فهرستواره هاى الفبايى عناوين, مؤلفين, موضوعات و فهرست تاريخى معجم ها آمده است. ذيل بخش اول, معجم ها در پنج موضوع طبقه بندى شده اند: معاجم مفردات اللغة, معاجم الاضداد, معاجم المترادفات, معاجم الالفاظ العامية والدخيلة واللهجات, معاجم المعانى.
بخش دوم (معجم هايى كه زبان مقصد يا مبدأ آنها عربى است) معجم ها را به بيست وهفت دسته بر حسب نوع زبان طبقه بندى كرده است.
بخش سوم, معجم هاى تخصصى را در 128 علم يا موضوع به ترتيب الفباء طبقه بندى كرده است. دانش هايى مانند اخلاق, فلسفه و فقه و موضوع هايى همچون نفت, بانكدارى, بيمه, حج و اسلام در كنار هم آمده اند و واژه نامه هاى مربوط به هريك ذيل آنها فهرست شده اند.4
اين كتاب با اينكه بهترين اثر در نوع خود است, ولى نواقص فراوان دارد. از جمله لازم بود نويسنده مقدمه تحليلى جامع بويژه در تحليل تاريخچه معجم نگارى و كتابشناسى معاجم و ضرورت اين فن مى آورد. البته مقدمه نويسنده و دو مقدمه دكتر جورج مترى عبدالمسيح و حسين نصار كه از مرجع شناسان جهان عربند, خالى از نكات مفيد نيست.
مؤلف در بعضى موارد همه اطلاعات چاپ ها را نياورده است; براى نمونه كتاب المبين فى شرح معانى الفاظ الحكماء و المتكلمين از سيف الدين آمدى (مدخل 1158) سه تحقيق و چاپ دارد: از حسن محمود الشافعى, از عبدالامير الاعسم (بغداد, 1984م) و از كوتش و اغناطيوس عبده خليفه (مجلة الشرق, 48, 1954). نويسنده تنها چاپ اول را آورده است, نيز معجم مقاييس اللغة (مدخل9) در ايران (قم, اسماعيليان) افست شده است. چاپ ديگر العين (تحقيق مهدى المخزومى و ابراهيم السامرائى) نيامده است.
كتاب ثلاثة كتب فى الاضداد فقط چاپ 1912 آن آمده و چاپ 1986 نيامده است. در همين مورد, اين كتاب داراى مقدمه آلمانى مصحح و عنوان معادل است كه در بخش توصيف, توضيحى ارائه نشده است.
با اينكه قلمرو زبانى اين اثر عربى است, ولى بعضى معجم هاى منتشر شده در ايران در اين مجموعه نيامده است; از جمله:
شرح المصطلحات الفلسفية تهيه شده در گروه كلام بنياد پژوهش هاى اسلامى, مشهد, 1414ق; معجم العناوين الكلامية والفلسفية, تهيه شده در گروه كلام و فلسفه بنياد پژوهش هاى اسلامى مشهد, 1415ق; شرح المصطلحات الكلامية, تهيه شده در گروه كلام بنياد پژوهش هاى اسلامى مشهد, 1415ق.
با اينكه كتاب فرهنگ علوم نقلى و ادبى سيد جعفر سجادى در بخش معاجم عربى ـ فارسى (ص88) آمده است, ولى كتاب هاى ديگر ايشان, يعنى مصطلحات فلسفى صدرالدين شيرازى, فرهنگ معارف اسلامى و فرهنگ علوم فلسفى در همان بخش يا بخش معاجم تخصصى فلسفه نيامده اند.
در بخش معجم هاى قرآنى با اين كه قاموس هاى مهم را معرفى كرده ولى قاموس قرآن سيد على اكبر قرشى و دائرةالفرائد در فرهنگ قرآن محمد باقر محقق, نه در اين بخش و نه در بخش معاجم عربى ـ فارسى نيامده است.
البته ذيل مدخل السامى فى الاسامى ميدانى (مدخل 486) چاپ سنگى تهران آمده است. همچنين در برخى موارد ديگر چاپ هاى ايرانى را آورده است.
به هر حال اطلاع رسانى اين اثر در زمينه كتاب هايى كه در ايران تأليف و نشر يافته ضعيف است. اصطلاح واره هاى مهمى به زبان عربى در فلسفه و كلام نوشته اند كه بعضاً امهات فرهنگ فلسفى اسلام محسوب مى شوند و در اين كتاب معرفى نشده اند, مانند:
سيد مرتضى (درگذشته 436ق) رساله اى به نام الحدود و الحقائق در شرح يكصد و سى اصطلاح كلامى دارد كه در مجموعه الذكرى الالفية للشيخ الطوسى منتشر شده است; شيخ طوسى (درگذشته 460ق) دو رساله به نام هاى شرح العبارات المصطلحة والمقدمة فى المدخل الى علم الكلام دارد و در آن دو رساله مجموعاً حدود دويست و پنجاه و سه اصطلاح كلامى شرح داده شده است;10 كتاب هاى الحدود و الرسوم از كندى, الحدود از جابر بن حيان, الحدود الفلسفية از خوارزمى, الحدود از ابن سينا با اينكه چاپ هاى مختلف دارد, در اين مجموعه نيامده است. بعضى از اين معاجم جديد نيز نيامده اند:
با اين كه كتاب محيط المحيط بطرس البستانى معرفى شده ولى كتاب ديگر همين نويسنده: قطر المحيط كه در سال 1869م منتشر شده, معرفى شده است. كتاب متن اللغة تأليف احمدرضا در بين سال هاى 1958 تا 1960م در پنج جلد منتشر شده, نيامده است.
معجم ديانات و اساطير العالم نوشته امام عبدالفتاح امام كه در قاهره در سال 1995م منتشر شد; از جمله معجم مهم در زمينه اصطلاحات دينى است; القاموس السياسى از احمد عطية (قاهر…, 1968); القاموس الفقهى از حسين عبدالله مرعى (بيروت, 1992); معجم المصطلحات الصوفيه به كوشش جورج مترى عبدالمسيح (بيروت, 1993); مذاهب و مصطلحات فلسفية از محمد جواد مغنيه (بيروت, بى تا).
برخى معجم هاى عربى ـ فارسى از قلم نويسنده افتاده است; مانند: ملخص اللغات,11 تاج الاسامى (تهذيب الاسماء),12 فرهنگ نوين عربى ـ فارسى, 13 فرهنگ عربى به فارسى,14 فرهنگ بيان عربى ـ فارسى و فارسى جديد,15 مجمع اللغات فرهنگ مصطلحات.16
برخى از معاجم لغوى مانند الفصيح ثعلب در پاريس و بيروت چاپ شده17 و در الفهرست ابن نديم ضبط شده است و با اينكه موضوع آن فقه اللغة است و بايد در بخش معاجم المعانى مى آمد, اما نويسنده آن را معرفى نكرده است.
خوب بود بخش ويژه اى به معرفى كتاب هايى كه درباره معجم نگارى هاى عربى نوشته شده اختصاص مى يافت به ويژه كه ده ها كتاب در بررسى تاريخ واژه نگارى و تطور فرآيند آن, مكاتب و نحله هاى واژه نامه نگارى, تحليل هاى مقايسه اى و… وجود دارد18 كه بى شك راهنماى مفيدى براى اهل پژوهش تواند بود.
نقيصه ديگر اين كتاب, عدم ارائه اطلاعات ثانوى هر مدخل است. بسيارى از اين معجم ها در كتاب ها يا مقالات نقد و بررسى يا توصيف شده اند. اگر اطلاعات كتابشناسى آنها ذيل هر معجم مى آمد, راهنماى بسيار مفيدى براى اهل تحقيق بود. از باب مثال كتاب ثلاثة كتب فى الاضداد از اصمعى و سجستانى و ابن سكيت در مدخل 113 آمده است, ولى مقاله بسيار مهمى در مجله المكتبة (عراقى) در نوامبر 1966 با عنوان (كتاب الاضداد للاصمعى ليس للاصمعى) منتشر شده است و اطلاعات مفيدى ارائه مى كند. كتاب العين را آقاى محمد حسن بقائى به نظم قاموسى آورده و با عنوان ترتيب كتاب العين منتشر كرده است,19 امّا آقاى غالى اشاره اى به اين اثر ندارد.
درباره كتاب العين از خليل بن احمد, پژوهش هاى فراوان در اروپا و محافل علمى عربى و حتى ايران انجام يافته است.20 همچنين در مورد كتاب هاى المنجد, القاموس المحيط, تاج العروس و لسان العرب تحقيقات مفصلى انجام يافته است.21
همچنين بعضى معجم ها به زبان هاى مختلف ترجمه شده اند يا خلاصه يا تكميل يا شرح شده اند; اگر اطلاعات كتابشناختى مربوط به ترجمه, خلاصه, مكمل و شرح ها ذيل هر مدخل مى آمد, بسيار مفيد بود. از باب نمونه كتاب العين در قرن چهارم قمرى توسط ابوبكر زبيدى تلخيص شد. آقاى غالى اين خلاصه را جداگانه (مدخل48) ذيل الزبيدى آورده است. با اينكه اگر ذيل كتاب العين مى آورد كامل تر بود.
كتاب المنجد در ايران ترجمه هايى به فارسى دارد; از جمله منجد الطلاب ترجمه محمد بندريگى, فرهنگ جامع نوين ترجمه احمد سياح, الرائد ترجمه رضا انزابى نژاد و المنجد الابجد ترجمه قاسم بوستانى.
كتاب المبين فى شرح معانى الفاظ الحكماء و المتكلمين از الآمدى توسط عبدالامير الاعسم توصيف و تحليل شده است.22 كتاب هاى اصطلاحات الصوفية كمال الدين عبدالرزاق القاشانى (مدخل 812) توسط محمد خواجوى و المعجم الفلسفى جميل صليبا (مدخل 1164) توسط منوچهر صانعى دره بيدى به فارسى ترجمه شده است.
به هر حال گردآورى و شبكه سازى اطلاعات پراكنده در مورد هر كدام از معجم ها گويايى هاى فراوان براى پژوهشگران دارد.
اغلاط چاپى در اين اثر به چشم مى خورد; از جمله مدخل 1157 بجاى واژه نامه فلسفى به اشتباه و اثره نامئه فلسفى چاپ شده است.5
در اين بخش كتاب آقاى غالى را با برخى كتاب هاى مشابه مقايسه مى كنيم تا ضعف و قوت آن بيشتر آشكار شود.
معجم المعاجم از احمد الشرقاوى اقبال23 غير از اينكه برخى از نسخ خطى را معرفى كرده است, نسبت به كتاب غالى, ضعف هاى بيشترى دارد. اثر اقبال در نه بخش تنظيم شده است و كتب چاپى را همراه با نسخه هاى خطى معاجم معرفى كرده, نيز محل نگهدارى آنها را نوشته و در بسيارى از موارد تحقيقات ارزنده اى بر پايه منابع تاريخى و كتابشناسى ها ارائه و در مجموعه 1407 معجم را معرفى كرده است. مى توان گفت در برخى موارد مكمل كتاب غالى است. در مجموعه كتاب غالى با اسلوبى سامان يافته ارائه شده است.
آقاى ميرى عبودى فتوحى از موضع مرجع شناسى, اثرى زير عنوان تقويم المراجع العربية والاجنبية به چاپ سپرد.24 اين اثر در يازده فصل به معرفى مهم ترين كتاب هاى مراجع در حوزه فرهنگ عربى و فرهنگ اروپايى پرداخته است. ذيل هر مدخل توصيف مفيدى آورده است. حجم زيادى از اين اثر, معاجم است. چون معجم هاى لاتين را آورده, مكمل خوبى براى كتاب غالى است.
كتاب هاى ديگر مرجع شناسى مانند مدخل لدراسة المراجع از دكتر عبدالستار الحلوجى25 تحليل مفيدى در زمينه معاجم و از ديگر سو گزيده اى از معجم ها را در بر دارد و ويژگى مهم آنها نسبت به كتاب غالى, تحليل هاى آنهاست. همچنين است كتاب موسوعة المصادر و المراجع از عبدالرحمن عطية.
در مقاله بلند (فرهنگنامه هاى عربى به فارسى) از علينقى منزوى26 از قرن پنجم تا قرن سيزدهم, 147 فرهنگ معرفى شده است. نويسنده توضيحات مفيد ذيل هر مدخل آورده است و مقايسه اين مقاله با بخش (عربى ـ فارسى) كتاب غالى نشاندهنده نكات فراوانى است. آقاى منزوى 147 فرهنگ عربى ـ فارسى و آقاى غالى 26 اثر را معرفى كرده است; هرچند برخى آثار خطى از قلمرو كتاب غالى بيرون است, ولى بسيارى از آثار مطبوع معرفى شده در مقاله منزوى, در كتاب غالى نيامده است.6
چون كتاب هاى مرجع Reference Books نقش مهمى در فرايندهاى علمى, فكرى, پژوهشى و آموزشى دارند, اندك اندك, موضوعى تحت عنوان مرجع شناسى شكل گرفت. اين رشته به مطالعه در زمينه منابع مرجع مى پردازد. يكى از وظايف اين رشته ارائه اطلاعات و نقد و بررسى درباره مرجع ها از جمله فرهنگ نامه هاست.
مرجع شناسى در كشورهاى اروپايى و پس از آن در كشورهاى عربى نسبت به ايران پيشرفت و قدمت بيشترى داشته است.27 كتب مرجع در هشت رده دايرةالمعارف ها, قاموس ها, سالنامه ها, راهنماها, اطلس ها, كتابشناسى ها, اسناد و فهرستواره ها (كشاف ها) طبقه بندى مى شوند. براى شناسايى ابعاد تاريخى, روشى و مقايسه اى هر يك نياز به مباحث مختلف كارشناسانه وجود دارد كه در مرجع شناسى انجام مى يابد.
بررسى و نقادى مرجع شناسى در فرهنگ هاى اروپايى28 و عربى, به نوعى دستيابى به تجارب و اطلاعات مفيد براى ارتقاى اين دانش در فرهنگ ايرانى ـ اسلامى است. يكى از علل ضعف و فتور پژوهش ها در ايران عدم آشناى با منابع موسوعى (مرجع) و يا ناآشنايى به روش استفاده از آنهاست. ويژگى مهم منابع مرجع در اختيار نهادن پرونده اطلاعاتى مربوط به يك موضوع است. محقق با مطالعه پرونده مربوط به موضوع مورد نظرش اولاً به كليدها و سرنخ ها براى حل شبهات دست مى يابد, ثانياً با منابع و مآخذ آشنا مى گردد, ثالثاً با آگاهى نسبت به كارهاى ديگر, از تحقيق هاى تكرارى اجتناب مى ورزد.
به رغم نقيصه ها و اشكالاتى كه نمونه هايى از آنها تذكر داده شد, تلاش آقاى وجدى رزق غالى در تدوين معجم المصطلحات العربية قابل تقدير است و اين گونه آثار بايد الگوى خوبى براى پژوهشگران مرجع شناس ايرانى باشد.پاورقي: 1. اين كتاب به كوشش عبدالعلى طاتى (تهران, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, 1355) منتشر شده است. 2. نگاه كنيد به مقدمه فرهنگ فارسى محمد معين, ج1, صفحه سى ونه ـ چهل وسه; مقدمه سعيد نفيسى بر برهان قاطع تصحيح محمد معين (اين مقاله در مقدمه لغت نامه دهخدا چاپ جديد ص135ـ139 آمده است. 3. نگاه كنيد به كشاف اصطلاحات الفنون التهانوى, 1/1; مفاتيح العلوم الخوارزمى, ص4. 4. فرهنگ حقوقى, جعفرى لنگرودى, ص7. 5. المعجم الفلسفى, جميل صليبا, ص1ـ3. 6. براى آشنايى با انواع معجم ها, نگاه كنيد به: الدكتور حلمى خليل, مقدمة لدراسة التراث المعجمى العربى, باب اول. 7. به نظر سيد حسن صدر در تأسيس الشيعة لعلوم الاسلامى خليل از اصحاب امام صادق(ع) و شيعه دوازده امامى است (ص149), همچنين براى اهميت اين اثر نگاه كنيد به مقدمه مهدى المخزومى و ابراهيم السامرائى (قم, انتشارات اسلامى, 1414ق). 8. (تاريخ اجمالى لغت نويسى در زبان عربى) سعيد نفيسى. مقدمه برهان قاطع چاپ محمد معين; مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), ص175. 9. مقاله هاى (فرهنگهاى فارسى) از سعيد نفيسى; (كتابشناسى فرهنگ هاى فارسى ـ اروپايى) از ايرج افشار در مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), مقدمه محمد معين بر فرهنگ فارسى جلد اول, صفحه سى ونه تا چهل وسه, (شناختى از فرهنگ نگارى درى در سده هاى 10ـ 15 ميلادى) از واحد وف, مشتى از خروار و منابع خوبى براى اين تحقيق اند. 10. نگاه كنيد به شرح المصطلحات الكلامية, گروه كلام بنياد پژوهش هاى اسلامى صفحه ص رساله المقدمة فى المدخل الى علم الكلام در الرسائل العشر به كوشش محمد واعظ زاده آمده است. 11. از حسن خطيب كرمانى, به كوشش سيد محمد دبيرسياقى و غلامحسين يوسفى. تهران, انتشارات علمى و فرهنگى, 1362. 12. اين كتاب غير از تهذيب الاسماء و اللغات نووى است و به كوشش على اوسط ابراهيمى (تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1367) منتشر شده است. 13. از سيد مصطفى طباطبايى. تهران, انتشارات اسلاميه, 1361, 865ص. 14. از سيد عبدالرضا علوى, تهران, انتشارات ايران زمين و انتشارات كمانگير, 1374, 544ص. 15. از ولى الله جهانبخش, تهران, انتشارات ممتاز, 1361, 965ص. 16. از مرتضى آيت اللّه زاده شيرازى و آذرتاش آذرنوش, تهران, نشر فرهنگ اسلامى, 1363. 17. مقاله (دانش لغت) ابن خلدون ترجمه پروين گنابادى در مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), ص8. 18. براى نمونه نگاه كنيد به Index Islamicus (1981-1985), صفحات 471 تا 478 ذيل عنوان Lexicology of literary Arabic. 19. الطبعة الاولى: قم, مؤسسة النشر الاسلامى, 1414ق. 1097«54ص. 20. نگاه كنيد به كشاف الدوريات العربية عبدالجبار عبدالرحمن, ج2, ص189ـ190; آقاى سيد جعفر شهيدى مقاله اى با عنوان (بحثى درباره كتاب العين و مؤلف آن) دارد كه در مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد) ص176ـ184 آمده است. 21. مشخصات برخى مقالات تحليلى درباره اين كتابها در كتاب كشاف الدوريات العربية عبدالجبار عبدالرحمن (ج2, ص181ـ199) ارائه شده است. 22. المصطلح الفلسفى عند العرب, ص95ـ126. 23. الطبعة الاولى, 1987م, الطبعة الثانية: بيروت, دارالغرب, 1993م. 24. مشخصات كتابشناختى اين اثر عبارت است از: الكويت, وكالة المطبوعات, بى تا. 365ص. 25. القاهرة, 1991م. 26. مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), ص202ـ271. 27. اخيراً در زبان فارسى, آثار مفيدى در زمينه مرجع شناسى منتشر شده است; از جمله كتاب مرجع شناسى و روش تحقيق در ادبيات فارسى از غلامرضا ستوده و مرجع شناسى از نورالله مرادى. 28. در فرهنگ اروپايى كتاب ها و مقالات و پايان نامه هاى فراوان در اين موضوع نوشته اند; اينك چند نمونه از آنها: Walford, A. J.: Guide to Refrence material; winchell, Constance: Gudie to Refrence Books; Hutchins, Margaret: Introduction to Reference Work; Roberts, A. D.: Introduction to Reference Books.


صفحه 7

ملاعبدالعلى بيرجندى و تأملى ديگر در كتاب ابعاد و اجرام
ناجى نصر آبادى محسن


جغرافى دانان بزرگ جهان اسلام از قرن سوم هجرى به بعد به دو شيوه كتاب نگاشته اند:
عدّه اى از آنان مناطق و اماكن و جغرافيايى را به ترتيب جهت هاى چهارگانه (شمال, جنوب, شرق و غرب) تقسيم بندى كردند. اينان بر اين باور بودند كه بغداد در مركز جهان قرار دارد. ابن خرداد به جغرافى دانِ بزرگ سده سوم هجرى كه والى ايالت جبال ـ غربِ ايران ـ بود, در مقدمه كتاب المسالك الممالك چنين نگاشته است:
(زمين به دو نيمه تقسيم شده كه ميان اين دو نيمه خط استوا از مشرق تا مغرب كشيده شده است. اين گستره زمين (از طول) است و استوا بزرگ ترين خطى است كه در روى كره زمين وجود دارد, همانطورى كه منطقةالبروج بزرگ ترين خطى است كه در فلك (آسمان) قرار دارد. پهناى زمين از قطب جنوب است كه گرد آن ستاره سهيل مى گردد تا قطب شمال كه گردِ آن بنات النعش مى گردد.
محيط (گردى) زمين در خط استوا سيصد و شصت درجه و هر درجه 25 فرسخ و هر فرسخ دوازده هزار ذراع و هر ذراع 24 انگشت و هر انگشت 6دانه جوى رديف شده است كه شكم يكى به شكم ديگرى چسبيده است, و مجموع اين فاصله هفت هزار فرسخ است و ميان استوا و هريك از دو قطب 90 درجه اسطرلابى (نجومى) است. گستره زمين در جهت پهناى آن معادل با گستره آن در جهت درازى آن است جز آن قسمت آباد و مسكون زمين بعد از خط استوا تا درجه 24 عرض است. و بقيه زمين را درياى بزرگى فرا گرفته است. ما در ربع شمالى زمين زندگى مى كنيم و ربع جنوبى زمين به سبب گرماى بسيار آباد نيست و نيمه ديگرى از زمين كه در زير ماست مسكون نيست و هر ربع چه شمالى و چه جنوبى هفت اقليم دارد.)1
يعقوبى و مسعودى نيز در كتاب هاى خويش از روشِ ابن خردادبه پيروى كرده اند. از ويژگى هاى اين سبك, نگارش مطالب جغرافيايى به ترتيب چهار جهت اصلى و تقسيم جهان به چهار بخش است. شايد بتوان اين روش را مبتنى به سنّت جغرافيايى ايران دانست. مسعودى به اين مطلب چنين اشاره مى كند:
(ايرانى ها و نبطى ها قسمت مسكون جهان را به چهار قسمت تقسيم كرده اند: خراسان (مشرق), باختر (شمال), خوربران (مغرب) و نيمروز (جنوب).)2
گروه دوم از جغرافى نويسان, آنهايى هستند كه مطالب جغرافيايى را براساس (اقليم) بيان مى كنند و مكّه را مركز جهان اسلام مى دانند. ابوزيدِ سهل بلخى (متوفى 322هـ.ق) صاحبِ صور الاقاليم پيشگامان اين شيوه در ميان جغرافى دانان مسلمان است. او توجّه خود را به جهان اسلام محدود ساخته و هر ولايتى را (اقليم) جداگانه اى توصيف مى كند و به سرزمين هاى غير اسلامى عنايت كمترى نشان مى دهد. اصطخرى, ابن حوقل و مقدسى در نوشته هايشان از وى پيروى كرده اند و در نگاشته هاى خود به همان اقاليم متعدد اشاره كرده و مطالب خود را به همين شيوه بيان داشته اند. اصطخرى در مقدمه مسالك الممالك كه در آن نظر به صورالاقاليم بلخى داشته ـ چنين مى نگارد:
(امّا بعد چنين گويد خداوند سخن كه مراد ما از تصنيف اين كتاب آن است كه از اقليم هاى روى زمين ياد كنيم آنچه دايره اسلام بدان محيط است و قسمت اين چنين ساختيم كه هر موضعى معروف را اقليمى نهاديم و هرچه به آن حدود پيوندد با آن ياد كنيم از شهرها و نواحى و كوه ها و درياها و بيابان ها جمله در آن اقليم گفته شود و آنچه به شناختن و دانستن آن حاجتى نبود فرو گذاشتيم تا سخن مختصر بود و خواننده را ملال نگيرد. و سياقت اين كتاب نه بر وضع هفت اقليم نهاديم تا معلوم باشد و اگر كسى خواهد كه كيفيت هفت اقليم بداند در كتاب هاى ديگر به اخبار مى آيد, معلوم توان كرد و مثال چنان نهاديم كه درياى محيط كه گرد بر گرد زمين است آن را صورت كرديم و جزاير ويران و آباد و جايگاه هر اقليمى چنان كه در زمين هست پديد آورديم و نام آن جايگاه برو نوشتم چنان كه در صورت معلوم گردد و چون ممكن نشد در شكل اين صورت حكايت همه اقليم ها چنان كه هست نگاشتن و مقدار اشكال آن از طول و عرض و گردى و تربيع و تثليث و ديگر صفت اشكال آن بجاى آوردن اختصار بر آن افتاد كه صورت هر جايگاه ياد كنيم از اقليمهاى مسلمانى تا معلوم گردد, و دايره اسلام را بر بيست اقليم بخش كرديم… و ازين پس نهاد اقليم ها ياد كنيم چنان كه مسافت ميان هر يك معلوم گردد. مملكت مسلماني… مملكت روم… مملكت چين… مملكت پاريس… زمين هندوستان…)3
زكرياء بن محمد بن محمود قزوينى (د.682هـ.ق) نويسنده كتابهاى عجايب المخلوقات و آثار البلاد فى اخبار العباد از دنباله روان همين سبك دوم است. وى در آثار البلاد ربع مسكون را به هفت اقليم تقسيم نموده و بلاد هر اقليم را به ترتيب حروف تهجى ثبت كرده, و اطلاعات ارزشمند جغرافيايى و تاريخى را با اتكا بر مشاهدات و مطالعات خويش نگاشته است. او در مقدمه چنين بيان مى كند:
(آنچه را بر من واقع شده و شناخته ام و آنچه شنيده و ديده ام گرد آوردم.)4
از اين اثرِ زكرياى قزوينى, نويسندگان مختلف در آثارشان بهره برده اند. محمد بن عبدالرحمان, اديب و مترجم سده يازدهم اين كتاب را به فارسى ترجمه كرده كه به كوشش محمد شاهمرادى به زيور طبع آراسته شده است. ديگر از نويسندگانى كه از آثار البلاد خوشه چينى نموده و بر اين اقتباس خود نيز اشارتى نمى كند, عبدالعلى بيرجندى, رياضى دان و منجّم مشهور سده دهم هجرى است. در اين مقاله برآنيم كه گذرى هرچند كوتاه به زندگى, آثار و بويژه بررسى كتاب ابعاد و اجرام او بپردازيم. شرح حال5
نظام الدين عبدالعلى بن محمد بيرجندى از بزرگان علوم رياضى و نجوم در سده دهم و از استادان بارز و شناخته شده علوم نجوم و فلكيات است. در علم حديث شاگرد خواجه غياث الدين كاشانى (د.832ق.) كه در علوم مختلف دست داشته, بوده است. از محضر اساتيدى ديگر چون سيف الدين احمد تفتازانى, ملا مسعود شروانى, كمال الدين حسين قُنَوى و ملا منصور بن ملا معين كاشانى بهره ها بُرده است.
خواند مير در ترجمه احوال عبدالعلى بيرجندى مى نويسد:
(مولانا عبدالعلى بيرجندى جامع اصناف علوم محسوس و معقول است و حاوى انواع مسائل فروع و اصول. در علم نجوم و حكميات بى مثل و بدل است و در شيوه زهد و تقوا ضرب المثل. علم حديث را نزد خواجه غياث الدين مطالعه نموده و فنون حكمى را در درس مولانا منصور ولد مولانا معين الدين كاشى تحصيل فرموده و ساير علوم متداولى را از مولانا كمال الدين شيخ حسين القنوى كسب كرده…)6
در مذهب عبدالعلى اختلاف است. برخى او را شيعه اثنى عشرى و برخى ديگر او را حنفى مذهب مى دانند.7 مرحوم آيتى در شرح حال و مذهب او چنين مى نگارد:
(چنانچه به مراجعه رواشح ميرداماد و كتب شيخ بهاءالملة والدين محمد العاملى معلوم مى گردد و فاضل مجلسى در مجلّد السماء والعالم مكرر از آن جناب تعبير به محقق بيرجندى فرمايد و حضرت شيخ بهايى علوم رياضى و حكمت را در بلده فاخره هرات بر او تلمّذ كرد8 كتب مصنّفه او مشهور آفاق و مورد توجّه علماى دنياست و برحسب آنچه در بعضى مقالات به نظر رسيده حكيم مشارّاليه در عصر خود كه وسايل كشف وجود نداشته ستاره اى را كشف كرده كه در نزد علماى آن فن معروف است و از جهت معيشت اولاد خود هشتاد ساله تقويم استخراج فرموده به وديعت گذاشت… از مصنفات ملا عبدالعلى كتابى است در مسالك و ممالك و سيد مير داماد در رواشح از آن مكرّر نقل مى فرمايد و مى گويد: در ميانه كتب اين فن همانا اعتماد من بر اين كتاب است و علامه مجلسى در موضعى از كتاب (السماء والعالم) تصريح كرده است كه ملا عبدالعلى استاد شيخ بهايى است و هم واضح است كه آن جناب [بر] مذهب اثناعشرى بوده چنانكه ديباچه شرح زيج و شرح تذكره دلالت دارد و در قبرستان قتلگاه مشهد مقدس رضوى مدفون است و عبدالعلى ديگرى نيز هست كه در فقه حنفيّه تصنيف دارد و او از قريه بُجد است.)9
نسخه اى از شرح النّقايه اين عبدالعلى بيرجندى بُجدى در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 10350 وجود دارد كه ما تن آن عبيداللّه بن مسعود حنفى است و فهرست نگار كتابخانه او را همان عبدالعلى بيرجندى دانسته است.
شيعى بودن عبدالعلى را ديباچه و ترجمه همين كتاب ابعاد و اجرام قوت مى بخشد. او پس از بسمله چنين مى نويسد:
(الحمدللّه الذى زيّن السماء الدّنيا بزينة الكواكب و نوّر وجه الغبراء باشعتها الثواقب والصلواة والسّلام على محمّد الّذى اشرقت بنور هدايته المشارق والمغارب وآله الاخيار والائمة الاطهار المتنزهين عن المطاعن والمعايب.)
و در ترقيمه مى آورد:
(وللّه الحمد والمنّة فى البداية والنهاية واساله العصمة عن الضلالة والغوايه بحرمة محمد وآله الناصحين على منواله عليه وعليهم التحيّة والسلام.) آثار وى
1. حاشيه بر شرح الملخّص در هيأت چغمينى. شارح موسى بن محمود معروف به قاضى زاده روحى است كه اين شرح را در سال 815 براى الغ بيك ميرزا مصدّر داشته است. از اين حاشيه ملا عبداللّه دو نسخه در كتابخانه حيدريه و كتابخانه على پاشا در تركيه موجود است.10
2. شرح آداب المناظرة العضديه. اين كتاب شرح بر رساله آداب البحث عضدى است و ماده تاريخ پايان كتاب جمله (حل آداب عضدى/930) مى باشد نسخى از آن در كتابخانه تسترى نجف, و كتابخانه آستان قدس به شماره 1175 وجود دارد.
3. شرح بيست باب در معرفت اسطرلاب. خواجه نصير رساله اى به فارسى درباره اسطرلاب و روش كار كردن با آن نگاشته است. يكى از شرحهاى اين كتاب, شرح ملا عبدالعلى است كه تاريخ تأليف آن 889 مى باشد. نسخه هايى از آن به شماره 12023, 12740, 120420, 6508, 5566, 5565, 5324, 11089, 11022 در كتابخانه آستان قدس موجود است.
4. بيست باب در معرفت تقويم. بر اين رساله ملا عبدالعلى و ملا مظفر گنابادى شرحى به اسم شاه عباس اول مصدّر ساخته است. نسخه هاى بيست باب به شماره هاى 5245, 5435, 5247, 12856, و نسخ شرح ملا مظفر به شماره هاى 5564, 14440, 5563, 13648, 5343, 5344, 10784 در كتابخانه آستان قدس موجود است.
5. شرح تذكره نصيريه در هيأت. در اين شرح عبدالعلى به اعتراض ابوالمحامد بر استاد ابوريحان پاسخ مى دهد. نسخه اى از آن به شماره 5340 به كتابت سيد محمد يوسف مورخ 1031 وجود دارد.11
6. شرح زيج الغ بيك. از صحيح ترين و بهترين زيجهايى است كه به فارسى نگاشته شده است و نسخه هايى از آن در كتابخانه هاى نور عثمانيه, راغب پاشا در تركيه و كتابخانه آستان قدس به شماره هاى 12305, 14020, 12289, 14021 موجود است.
7. شرح درّ النظيم. احمد بن محمد سكاكى طبسى در ترجمه دُرّ النظيم فى خواص القرآن العظيم چنين اشارت مى كند كه ملا عبدالعلى بيرجندى به سال 921 به درّ النظيم شرحى نگاشته است.12
8. شرح تحرير المجسطى. خواندمير اين كتاب را از آثار ملا عبدالعلى مى داند, نسخه اى از آن را آقابزرگ در كتابخانه شيخ العراقين طهرانى در كربلا رؤيت نموده كه حواشى آن از ميرزا محمد نصير بن عبداللّه طبيب بوده است.13
9. التحفة الحاتمية.14
10. تذكرة الأحباب. در بيان اعداد متحاب و متباين. نسخه اى از آن در مصر موجود است.15
11. ترجمه تقويم البلدان. تقويم البلدان از عمادالدين ابى الفداء است. عبدالعلى در ترجمه اضافاتى در حساب مساحت اقاليم به آن افزوده است. نسخه اصل آن در تملّك محمدتقى رازى بوده16 و نسخه اى ديگر از آن در كتابخانه آستان قدس به شماره 5532 موجود است.
12. شرح الشمسية در علم حساب. متن از نظام الدين نيشابورى صاحب شرح النّظام. نسخه هاى آن را آقابزرگ در كتابخانه حيدريه و نور عثمانيه و كتابخانه شيخ محمد سماوى و شيخ محمد صالح جزايرى در نجف رؤيت كرده است.17 در كتابخانه آستان قدس نسخه اى به شماره 5360 از اين كتاب موجود است.
13. شرح مختصر الهيئة. اصل از خواجه نصير. نسخه اى از اين شرح در كتابخانه مجلس وجود دارد18
14. رساله در هيأت. مرتب بر يك مقدمه و سه باب و يك خاتمه. باب اول در معرفت هيأت و عدد افلاك. باب دوم در معرفت اسطرلاب, خاتمه در معرفت قبله و اختيار است. نسخه اى در كتابخانه آستان قدس به شماره 5243 وجود دارد كه گويا همان نسخه عبدالعلى است.
15. ابعاد و اجرام.
كتابى است در شناخت مساحت افلاك و كواكب و فاصله ستارگان از مرگز جهان. مؤلف در آن ضمن بررسى اقاليم, به عجايب و شگفتيهاى شهرها مى پردازد. كتاب شامل يك مقدمه, دو مقاله و يك خاتمه است به اين ترتيب:
مقدّمه: در بيان اشيايى كه مقاصد بر آن مترتّب است. در مقدمه اصطلاحات هندسى سطح, سطح مستوى, سطح مستدير, قطر (اصطلاحى و تحقيقى), وتر, قوس جيب, قاعده, قطب, فرسخ و روش اندازه گيرى مساحت سطوح بيان مى شود.
مقاله اول: در مساحت سطح ارض و تعيين اقاليم و آنچه به آن متعلّق است: معرفت ربع مسكون, تقسيم ربع مسكون به اقاليم سبعه, معرفت مابين خط استوا, معرفت اقليم اول تا اقليم هفتم. مؤلف در اين مقاله كه قسمت اعظم كتاب را دربر مى گيرد به ذكر شهرها و شگفتيهاى آن مى پردازد. و از مآخذ و مدارك خويش نيز نامى به ميان نمى آورد. با جستجويى كه اين جانب در كتابها و منابع جغرافيايى پيش از عبدالعلى بيرجندى كردم, دريافتم كه بخش زيادى از اين مقاله, كتاب ترجمه گزيده اى است از كتاب آثار البلاد فى اخبار العباد زكرياى قزوينى كه پيشتر كسى به آن اشارت نكرده است. براى آگاهى از چند و چون مطلب گذرى مى كنيم به هر دو كتاب و قسمتهايى از آن را شاهد مى گيريم: آثارالبلاد
بيت لحم/ قرية على فرسخين من بيت المقدس, كان بها مولد عيسى عليه السلام. وبها كنيسة فيها قطعة من النخل, زعموا انّها النخلة التى اكلت منها مريم لمّا قيل لها: و هُزّى اليك بجذع النخلة. بها الماء الذى يقال له المعبودية, وهو ماء ينبدى من حجر و انّه عظيم القدر عند النصارى. ابعاد و اجرام: [برگ29]
بيت اللحم/ قريه اى است بر دو فرسخى بيت المقدس كه مولد عيسى عليه السلام آنجا بوده است و در آن كنيسه اى است كه قلعه نخل [قطعه اى نخل] در آن است گويند كه از نخله حضرت مريم است كه در قرآن مذكور است و آن معموريه كه نصارى فرزندان خود به آن آب مى شويند و اعتقاد دارند كه تا با آن آب نشويند نصرانى نشوند آنجاست. آثارالبلاد:
بلخ/ مدينة عظيمة من امّهات بلاد خراسان. بناها منوچهر بن ايرج بن افريدون كان بها النوبهار, وهو اعظم بيت من بيوت الاصنام,… ونصبوا الاصنام حوله… وملوك الهند والصين يأتون اليه… وتهدى اليه الهدايا… ولم يزل برمك بعد برمك الى أن فتحت خراسان فى ايام عثمان بن عفّان… ينسب اليها من المشاهير ابراهيم… ابعاد و اجرام: [برگ95]
بلخ/ شهرى قديم است از مشاهير بلاد خراسان. آن را منوچهر بن ايرج بن افريدون بنا كرده و در قديم آنجا خانه اى ساخته بودند صد ذراع در صد ذراع. و ارتفاع زياده از صد ذراع و آن را به طريق كنيسه تعظيم مى كردند و بتخانه ايشان بود و ملوك هند و چين به زيارت آن مى آمدند و تحفه هاى بسيار مى آوردند و در زمان خلافت خليفه ثالث آن را ويران ساخته اند و مشايخ طريقت و مجتهدان و اهل فضل از آنجا بسيار بوده اند. آثار البلاد
هراة/ مدينة عظيمة من مدن خراسان… بها بساتين كثيرة ومياه غزيرة. بناها الاسكندر ولمّا دخل بلاد الشرق ذاهباً الى بلاد الصين امر كل قوم ببناء سور يحصنهم عن الاعداء وعلم ان اهل هراة قوم شماس عندهم قلّة القبول, فعيّن لهم مدينة بطولها وعرضها وسكك حيطانها وعدد ابوابها, ليوفّيهم اجورهم عند عوده, فلما رجع قال: ما امرت على هذه الهيئة, واظهر الكراهية وما اعطاهم شيئاً… ابعاد و اجرام [برگ 57]
هرات/ به فتحِ هاست و مشهور در السنة عوام به كسر ها است. از اعظم بلاد خراسان است و در اطراف و جوانب آن آب روان است و آن را اسكندر بنا كرده در وقتى كه متوجّه چين بوده به آن موضع رسيده, قرى بسيار بوده و باد صبا در آن موضع بسيار بود, موافق مزاج خود يافت هواى آن موضع را و نيز حصارى نداشته اند. مردم را فرمود كه شهرى بنا كنند و طول و عرض آن را تعيين كرد و مقرر نمود كه چون باز گردد آنچه خرج كرده باشند عوض بدهد و چون معاودت نمود گفت: بدان وجه كه من گفته بودم بنا نكرده اند و ايشان را چيزى نداد و دور آن قريب به چهار دانگ فرسخى است.
از مقاله اول كتاب چنين برمى آيد كه عبدالعلى در تأليف آن نسخه اى از كتاب آثارالبلاد قزوينى را داشته و از آن به صورت گزينش, مطالبى را ترجمه كرده است. و در قسمتهايى نيز از تقويم البلدان بهره گرفته است.
مقاله دوم در هفت مقصد; در معرفت مساحت افلاك و كواكب, معرفت ابعاد و سطوح افلاك, ثخن (ضخامت) افلاك, مقادير سطوح افلاك, اقطار كواكب, حركات شبانه روزى, حركات اجرام كواكب.
خاتمه در ملحقات; شامل چهار مسأله است: معرفت وقتِ نماز پيشين, معرفت سمت قبله در بلده هرات, معرفت زمان نصف الليل در بلده هرات, معرفت وقت دعا.
در فهرست كتابخانه اهدايى مرحوم مشكوة19 در ذيل كتاب مجمع الغرائب, مؤلف آن اثر از كتابى به نام عجايب البلدان اثر خامه بيرجندى نام مى برد كه ديگر منابع و مراجع از آن يادى نمى كنند. قبل از پرداختن به اين كتاب به جمع بندى محقق گرامى محمد آصف فكرت در مورد كتاب ابعاد و اجرام مى پردازيم آنگاه نتيجه خواهيم گرفت. وى مى نويسد:
از لحاظ علمى اين رساله [ابعاد و اجرام] را در دو بخش مى توان ارزيابى كرد: بخش اول يعنى مقدمه و بخش آخر رساله يعنى مقاله دوم و خاتمه بر مبانى علمى هيأت و رياضى قديم استوار است. اما قسمت اعظم رساله, يعنى مقاله اول هيچ گونه هماهنگى با بخشهاى اول و آخر رساله ندارد و نقل شگفتيهايى است كه به شهرها و بلاد مختلف نسبت داده شده است.20
در نسخه اى كه از كتاب ابعاد و اجرام در كتابخانه گنج بخش نگهدارى مى شود در بالاى صفحه بدرقه, كاتبى نام كتاب را عجايب البلدان نگاشته, و فهرست نويس هم در همان برگ عنوان: مسالك و ممالك= عجايب البلدان را آورده است.
از نوشتار آقاى فكرت و فهرست نويس كتابخانه گنج بخش چنين برمى آيد كه چون قسمت اعظم كتاب ابعاد و اجرام, نقل شگفتيها و عجايب و غرائب اقاليم هفتگانه است موجب گرديده كه در نام گذارى كتاب ابعاد و اجرام برخى عنوان عجايب البلدان را بر نسخه اى بدون نام برگزينند تا جايى كه يكى از همين نسخ در اختيار صاحب مجمع الغرائب قرار گيرد و او اين اثر ـ عجايب البلدان ـ را در آثار بيرجندى مضبوط سازد. به هر گونه بايد دانست كه عبدالعلى كتابى با نام عجايب البلدان ندارد و آنچه گفته اند همان ابعاد و اجرام اوست.پاورقي: 1. المسالك والممالك, ترجمه حسين قره چانلو, ص4ـ3. 2. التبيه والاشراف, ص31. 3. ترجمه مسالك و ممالك, به كوشش ايرج افشار, ص7ـ3. 4. ترجمه آثارالبلاد و اخبارالعباد, به كوشش محمد شاهمرادى, پنج. 5. در شرح احوال و آثار عبدالعلى بيرجندى از مقاله استاد گرامى آقاى احمد احمدى بيرجندى در مجله مشكوة, ش6, ص185ـ186 بهره برده ام. 6. حبيب السير, 615. 7 ريحانةالادب, 304/1. 8. اين مطلب كه علامه مجلسى و به تبعيت ايشان آيتى, شيخ بهايى را شاگرد عبدالعلى بيرجندى مى دانند با نگرش به سال وفات بيرجندى و تولد شيخ بهايى درست نمى نمايد. عبدالعلى در 934 در مشهد رضوى بدرود حيات گفته و شيخ بهايى در 953 در بعلبك شام به دنيا آمده است. در صفحه اول همين كتاب ابعاد و اجرام ش5234 آستان قدس يادداشتى از شيخ بهايى به اين عبارت وجود دارد: من تأليفات استاد استادنا المحقق مولانا عبدالعلى بيرجندى). اين يادداشت شيخ بهايى نشانگر اين مطلب است كه عبدالعلى استاد وى نيست بلكه يكى از استادان شيخ بهايى در كرسى درس بيرجندى تلمذ كرده است. حال چرا علامه مجلسى در (السماء والعالم) اين خلط را تكرار كرده و بهايى را شاگرد بيرجندى دانسته؟ شايد بتوان گفت كه علامه مجلسى مى خواسته بدين وسيله درجه علمى بيرجندى را نمايان سازد و قيد استاد واسطه را ناديده گرفته است. 9. بهارستان, 206. 10. الذريعه, 176/13. 11. همان, 144/13. 12. مجله روزگار نو, ش2, ص29. 13. الذريعه, 142/13. 14. مدرس رضوى, ريحانةالادب, 305; الذريعه, 425/3. 15. الذريعه, 27/4. 16. همان, 90/4. 17. همان, 336/13. 18. همان, 61/14. 19. فهرست كتب اهدايى آقاى مشكوة, ج2, ص651. 20. دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج1, ذيل ماده ابعاد و اجرام.


صفحه 8

نگاهى به مقاله گذرى بر التعريف بطبقات الأمم
جمشيدنژاد اول غلامرضا


نخست از ناقد محترم جناب آقاى محمّد على سلطانى, تشكّر مى كنم كه زحمت كشيده اند و مقاله (گذرى بر التعريف بطبقات الأمم) را نوشته اند كه در مجلّه وزين آينه پژوهش, شماره 47, آذرـ دى 1376, در صفحه هاى 38ـ42 چاپ شده است و سپس به خاطر چند نكته كه به ضرورت, آنها را در اينجا تذكّر مى دهم, از ايشان معذرت مى خوهم. 1. تنظيم كتاب التعريف بطبقات الأمم:
اين سخن ناقد محترم كه فرموده اند: (قاضى صاعد كتابش را در چهار باب تنظيم كرده و باب چهارم آن را ده فصل قرار داده است), به طور كامل اشتباه است; زيرا قاضى صاعد اصلاً كتابش را باب بندى و فصل بندى نكرده است, بلكه اين تنظيم كتاب در چهار باب و باب چهارم در ده فصل, از كارهاى مصحّح است كه تمامى عنوان ها را هم در داخل دو قلاّب قرار داده (نك: ص141, 145, 146, 149, 151, 158, 163, 166, 187, 194, 199, 215, 235, 274) و در دو مورد نيز اين موضوع را متذكّر شده است, تا مبادا براى خوانندگان محترم, چنين اشتباهى رخ دهد كه متأسفانه براى ناقد محترم رخ داده است! مصحّح يك بار در آخرين قسمت (كشّاف رموز التحقيق) و بار ديگر هم در شروع متن اصلى كتاب, در پاورقى شماره 5, موضوع فوق را تذكّر داده است. 2. معرّفى محتواى كتاب:
در معرّفى محتواى كتاب نيز, علاوه بر نارسايى كلّى, استفاده از تعبيرهاى نامتداول و نامأنوس در زبان فارسى, زبان ناقد محترم را دشوار و مبهم ساخته است; مثل: تعبير (امّت فارسى) به جاى (ملّت ايران), نيز (قوم فارس) به جاى (ملّت ايران), (پادشاهان فارس) به جاى (پادشاهان ايران) و (سقوط پادشاهى فارس) به جاى (سقوط شاهنشاهى ساسانى). همچنين تعبيرهاى نامتداول ديگرى از قبيل (مهتمّان به علم و بى اهتمامان به آن), (معيشت صاعد در اندلس), (ارسطوطاليس) به جاى (ارسطو), (علاقات فكرى و دينى) كه معلوم نيست, منظور (روابط فكرى و دينى) است, يا (علايق دينى و فكرى) و نيز تعبير (حدود بلدان عربى) به جاى (حدود عربستان) و به كار بردن (بند قلس) به جاى (امپدوكلس) و مانند اينها كه همه و همه دست به دست هم داده و معرّفى ناقد محترم از متن كتاب را ناقص و مبهم كرده اند (38ـ39). 3. تهيّه و تدارك نسخه هاى خطى:
با وجود اينكه در چند جاى مقدمه التعريف بطبقات الأمم, تكرار كرده ايم كه (تلاش اصلى تهيّه و تدارك نسخه هاى موجود كتاب در كتابخانه هاى مختلف جهان را مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى به عهده گرفت و علاوه بر نسخى كه بدين طريق در اختيار درآمد, از مطالبى هم كه در خلال قرون و اعصار, مورّخان بزرگ اسلامى و ديگر دانشمندان و كتاب شناسان, همچون قفطى, ابن ابى اصيبعه, ابن سعيد اندلسى, ابن العبرى, مقرى, حاجى خليفه و… در آثار خود از كتاب التعريف بطبقات الأمم به شكل هاى مستقيم يا غير مستقيم, صريح يا به اشاره و يا تلويحى نقل كرده بودند, استفاده شد و جميع نسخه ها و كتب مورد استفاده در تصحيح متن با حروف الفبا, رمزگذارى گرديد و شرح هر يك از آن رمزها و معرّفى هر نسخه يا كتاب مربوط به هر رمز در تحت عنوان (كشّاف الرموز) آورده شد.) (ص95, 97, 129), با اين حال ناقد محترم فرموده اند: (مصحّح مى نويسد كه براى تمام نسخ بجز نسخه عبرى درخواست ارسال شده است, لكن نمى افزايد كه چه پاسخى از درخواستها دريافته [كذا!] است) (ص39ـ40)! 4. كيفيّت تهيّه و تدارك نسخه ها:
ناقد, آن گاه نوشته اند:
(چرا محقق محترم با تاكيد بر اينكه اقدام براى گردآورى نسخ كتاب را از طريق مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى انجام داده است, در قسمت كشّاف رموز التحقيق تنها به وجود يك نسخه در كتابخانه مركز مزبور اشاره كرده است, آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطّى نداشته است؟).
متأسفانه, باز هم ناقد محترم دقّت كافى, مبذول نفرموده اند و گرنه درمى يافتند كه در كتابخانه مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, هيچ نسخه اى از كتاب التعريف بطبقات الأمم, وجود نداشته است و گويا ناقد توضيح مربوط به رمز حرف (ن) را خوب درنيافته اند و در نتيجه توهّم وجود يك نسخه خطّى از كتاب قاضى صاعد در كتابخانه مزبور برايشان حاصل آمده است. در عبارت محقّق (در توضيح رمز (ن) كه, مربوط است به كتاب نشوةالطرب ابن سعيد مغربى و نسخه خطى عكسى از آن در مركز موجود است, هيچ گونه اشاره اى به وجود يك نسخه خطى موجود در كتابخانه مركز مزبور از كتاب التعريف بطبقات الأمم قاضى صاعد اندلسى وجود ندارد. علاوه بر اين در سرتاسر مقدمه محقق به تكرار بر اين امر تأكيد شده است كه هيچ نسخه اى از التعريف بطبقات الأمم در هيچ يك از كتابخانه هاى ايران موجود نبوده است و در قسمت معرفى نسخه هاى خطى كتاب قاضى صاعد نيز تأكيد كرده ايم كه هجده نسخه خطى كتاب كه به معرفى آنها پرداخته ايم, در كتابخانه هاى خارج از ايران, همچون: لندن, پاريس, تركيه و… موجودند, نه در ايران و عمده ترين كار مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى تهيه و تدارك اين نسخه ها براى محقق بوده است.
به نظر مى رسد كه ناقد محترم معناى (تهيه و تدارك) را درست درنيافته اند, از اين رو توضيحاً مى گوييم كه: مركز مزبور با كتابخانه هاى مذكور ارتباط برقرار ساخته و فيلم هاى نسخه هاى خطى را كه ايشان به كتابخانه مركز ارسال مى كردند, رياست محترم كتابخانه, جناب آقاى عنايت اللّه مجيدى, به بخش ظهور فيلم كتابخانه مبارك آستان قدس رضوى ـ عَليه آلاف التَّحيةِ والثَّناء ـ مى فرستادند و ايشان هم پس از ظهور ميكروفيلم ها, اصل و تصوير ظاهر شده را به كتابخانه مركز ارسال مى كردند و ايشان نيز آنها را در اختيار محقق مى گذاردند و نُه نسخه خطى بدين ترتيب در اختيارمان قرار گرفت كه علاوه بر ثبت مشخصات آنها و رمزگذاريشان در (كشّاف رموز التحقيق), در صفحه هاى 130, 131, 132, 133, 134, 135 و… كتاب التعريف بطبقات الأمم نيز, دست كم, شش هفت تصوير از صفحه هاى ابتدا, انتها و عنوان هاى برخى از آنها به چاپ رسيده است.
بنابر اين جاى بسى تعجب است كه ناقد محترم, بى عنايت به اين تصاوير, مى گويند: (… لكن نمى افزايد كه چه پاسخى از اين درخواستها دريافته [هكذا] است!) و يا مى پرسند كه: (آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطى نداشته است). البته, روند تهيه و تدارك نسخ خطى التعريف بطبقات الأمم, همچنان ادامه دارد و اميدواريم كه به خواست خداوند, بتوانيم تمامى نسخه هاى موجود آن كتاب شريف را, در ايران گرد آوريم. چنان كه روند كاوش براى پيدا كردن نسخى از كتاب هاى ديگر قاضى صاعد اندلسى نيز ادامه دارد و در اين جهت در خلال زيارت حضرت زينب ـ سلام اللّه عليها ـ محقق گرامى و دوست عزيزمان, جناب آقاى استاد دكتر عدنان محمّد آل طعمه ـ سَلَّمَهُ اللّهُ تعالى ـ كه مزيد بر همه خوبى هايى كه دارند, از نسخه شناسان ارزشمند كتاب هاى خطى جهان اسلام نيز به شمار مى روند, با اشتياق, مسؤوليّت جستجوى آثار صاعد اندلسى را در ميان نسخ خطى كتابخانه هاى سوريه, از قبيل: المكتبة الظاهرية و… پذيرفتند و جاى بسى اميد است كه در صورت برپاسازى كنگره هزارمين سالگرد تولّد قاضى صاعد در 1420 هجرى قمرى, يعنى سال آينده, زمينه براى اين جستجوها و پژوهش ها و همكارى هاى تحقيقاتى, به عنايت الاهى, آماده تر گردد و نتايج حاصل, در امر خطير گسترش فرهنگ اسلامى به كار گرفته شود كه به خصوص براى مقابله با تهاجم فرهنگى سخت كارساز خواهد بود. 5. درباره نسخه بدَل ها:
ناقد محترم پرسيده اند (آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطى نداشته است و نسخه بدل هاى نسخ خطى را از نسخه بدل هاى مذكور در ذيل چاپ مشهد [هكذا!] (ص99, مقدمه), چاپ نجف (ص101), چاپ علوان [هكذا!] (ص102) و چاپ لاستر [هكذا!] (ص103) گرفته است).
ناقد محترم در اين عبارت, كم لطفى و بى دقّتى كرده اند; زيرا:
اوّلاً, از كتاب التعريف بطبقات الأمم, اصلاً چاپ (مشهد)ى وجود ندارد, تا نسخه بدلى داشته باشد كه محقق بتواند آنها را وام بگيرد;
ثانياً, گويا فرصت نيافته اند كه توضيح محقق را درباره چاپ نجف اين كتاب (ص103) بخوانند وگرنه درمى يافتند كه اين چاپ هم اصلاً نسخه بدلى ندارد (نك: همانجا);
ثالثاً, پس از آن كه بوعلوان را به (علوان) تغيير و تخفيف داده اند, توجه نفرموده اند كه هم متن و هم نسخه بدل هاى اين چاپ, چنان پر از غلط, و ناشى از نادرست خوانى بوعلوان است كه غير قابل استفاده مى باشد و محقق اين حقيقت را در مقدّمه, اثبات كرده است; ولى ناقد گويا اين قسمت را (ص114ـ 128) اصلاً نگاه هم نكرده اند;
رابعاً, ناقد محترم عنايت نكرده اند كه از كتاب, چاپ (لاستر)ى هم وجود ندارد.
ممكن است ناقد محترم بگويند كه منظورشان از چاپ (مشهد), همان چاپ شيخو از كتاب التعريف بطبقات الامم, در مجله (المشرق) بيروت (سال 1911م) مى باشد و منظورشان از چاپ (لاستر), نيز همان ترجمه فرانسوى رژى بلاشر (پاريس, 1935م) از كتاب است. در اين صورت هم يادآورى مى كنيم كه اين هر دو چاپ (چاپ شيخو و ترجمه بلاشر به فرانسوى) نيز هيچ نسخه بدلى ندارند و مصحّح خود, اين مطلب را در مقدّمه كتاب, تذكّر داده است (نك: ص97ـ 98, 102ـ103) و بنابراين, سخنان بعدى ناقد نيز مبنايى ندارد كه گفته اند (آيا… نُه نسخه داراى رمز در كشف [هكذا] الرموز همان نُه نسخه است كه سه نسخه در چاپ شيخو [كه هيچ نسخه بدلى ندرد!], يك نسخه در چاپ نجف [كه آن نيز هيچ نسخه بدلى ندارد!], چهار نسخه در چاپ علوان [هكذا, كه اگر منظور چاپ بوعلوان باشد, غير قابل اعتماد بودن اصل و فرع و متن و نسخه بدل هايش اثبات شده است. نك: ص114ـ 128] و يك نسخه در چاپ بلاشر [كه اصلاً چنين چاپى وجود ندارد, بلكه بلاشر فقط كتاب را به فرانسوى ترجمه كرده است!] آورده شده است؟) (ص40). 6. بررسى سالنماها:
ناقد محترم پس از آن به قول خود, در صدد پيدا كردن (اشكال و ايراد در كار مصحّح) برآمده اند و گفته اند: (از جمله آن كه در مقدّمه وى تاريخ ولادت [هكذا] و فوت ها و مطابقت آنها با تاريخ ميلاد [ظ: ميلادى] عموماً نادرست است), كه صد البته, چنين نيست و ادّعاى (نادرستى عمومى تاريخ ولادت(!) و فوت ها) كاملاً واهى است و در مورد مطابقت آنها با تاريخ به قول ايشان (ميلاد!), به جز يك مورد غلط چاپى در صفحه 58 كه غلط چاپى بودن آن كاملاً واضح است و از طريق مقايسه آن با صفحه هاى ديگرى كه صحيح آن چاپ شده, نيز مى توان بدان پى برد و آن را تصحيح كرد, هيچ مورد ديگرى كه ادّعاى (نادرستى عمومى مطابقت آنها) را برساند, وجود ندارد; امّا با اين وصف, ناقد پس از ملاك قرار دادن همان يك مورد غلط چاپى موجود در صفحه 58, شرحى كشّاف و تفسيرى كبير در آيين مطابقت تاريخ ها آورده اند كه البته, فاقد ارزش علمى و غير ضرورى است و در پايان عبارت خود, بى آن كه نيازى باشد, چنين گفته اند كه: (همچنين [يعنى, مثل غلط چاپى در صفحه 58] مى توانيد همه سالنماهاى ارائه شده توسط محقق را بررسى و ناهماهنگى تفاوت هاى بين سالهاى قمرى و مسيحى را پيدا كنيد; براى نمونه در صفحه 32 درباره ابن انبار [هكذا!], صفحه 24 ابن ادريس تجيبى, صفحه21 ابومحمد بن سعيد بن حزم و…).
به راستى اين تعميم و تعبير (همه سالنماهاى ارائه شده) و ادّعاى ناقد محترم مبنى بر (ناهماهنگى تفاوت هاي…), نخست ما را به سختى تكان داد, لذا با حوصله اى مخصوص به تجربه استقرايى پرداختيم و با استقراى كامل همه سالنماهاى ارائه شده را, از ابتداى كتاب تا انتها ـ البتّه, براى چندمين بار ـ بررسى كرديم و به رغم تمايل شديد به پيدا كردن (ناهماهنگى تفاوت هاى بين سال هاى قمرى و مسيحى), متأسفانه يا خوشبختانه نتوانستيم ميانشان ناهماهنگى پيدا كنيم; مگر همان معدود اغلاط چاپى كه ملاك تعميم نا به جاى ناقد شده است و بدين ترتيب يك جدول كامل از (همه سالنماهاى ارائه شده) از ابتدا تا انتهاى كتاب التعريف بطبقات الامم پديد آمد كه در اين جا, همان سه موردى را كه ناقد به عنوان (نمونه ناهماهنگى) با تأكيد ذكر كرده اند, ارائه مى دهيم و در صورت لزوم يا نياز, به طور كامل به ايشان تقديم خواهد شد. در تنظيم ستون پنجم اين جدول براى سهولت مراجعه ناقد, ارقام صفحه هاى كتاب تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى, تأليف فرديناند و وستنفلد, و ادوارد ماهلر, چاپ تهران, فرهنگ سراى نياوران, 1360هـ.ش/ 1402هـ.ق/ 1982م را آورده ايم كه عين (سالنماهاى ارائه شده) در آنها آمده است.
جدول بررسى سالنماهاى ارائه شده در التعريف بطبقات الامم:
7. ترديدهاى بيجا در باب تصحيح هاى مصحّح:
ناقد محترم سپس با نوعى ترديد, درباره (تصحيحات مصحّح) چنين فرموده اند كه: (تصحيحات مصحّح محترم چون بر پايه ذوق و استنباط بوده, در مواردى خالى از ترديد نيست; مثلاً چه دليلى داريم بر اصالت و تقدّم عبارت زير را كه مصحّح تنظيم كرده است: (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد. كانت مملكتها واحدة, ملكها واحد و لسانها واحد فارسى (ص142), با اين عبارت كه از تركيب دو نسخه بدل در پاورقى به وجود مى آيد: (… و ما اتّصل بها, كل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها واحد و لسانها واحد فارسى) (نسخه ش)).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه گرچه هر دو عبارت صحيح اند, امّا عبارت انتخابى, و نه (تنظيمى) مصحّح, براى متن به جهات ذيل ارجحيّت يافته است:
الف. به نظر مى رسد كه قاضى صاعد با تعبير (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد) مى خواهد به دولت هاى دست نشانده و تحت الحمايه اى اشاره كند كه سلسله هاى مختلف حكومت مركزى ايران, پيوسته در مرزهاى كشور داشته اند. يعنى وى با اين تعبير, همان طور كه از بلاد ايران سخن گفته, بلاد مجاور, مرتبط و متّصل به ايران بزرگ را نيز مطرح ساخته است كه هم تحت حكومت واحد ايرانى بوده اند و هم زبانشان با زبان معيار در ايران, يعنى زبان فارسى, يكى بوده است.
ب. به علاوه, قاضى صاعد با اين طرز تعبير, مى خواهد فخامت و عظمت دولت ايران و ايرانيان را نيز نشان دهد, همچنان كه از طرح خلاصه گونه و موجز تاريخ دولت در ايران كه آن را از كتاب مفصّل ديگر خود, جوامع أخبار الأمم من العرب والعجم, به اختصار در دنباله همين بحث در التعريف بطبقات الامم نقل كرده, نيز همين منظور را داشته است.
ج. همچنين توجه به جمله پايانى همين عبارت كه خود قاضى صاعد گفته است: (…إلاّ أنّهم كانوا يتباينون فى شىء يسير من اللغات) نيز مؤيّد ديگرى بر اين حقيقت است كه عبارت (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد) ارجحيّت دارد, زيرا جمله مذكور به اختلاف لهجه هايى از زبان فارسى نظر دارد كه به خصوص در مناطق مرزى بيشتر رواج داشته اند.
د. افزون بر اينها, عبارت مذكور به وسيله مصحّح تنظيم نشده, بلكه از روى چند نسخه كه مصحّح در اختيار دارد, انتخاب شده است; از جمله, از روى نسخه خطى موجود در كتابخانه ملّى پاريس كه از آن, فيلمى براى مصحّح ارسال شده است و بخش خدمات فنّى و امور چاپ كتابخانه آستان قدس رضوى(ع), آن را مانند فيلم هاى نسخه هاى ديگر چاپ عكسى كرده اند و جزو نسخه هاى خطّى ارزشمند التعريف بطبقات الامم است كه در اختيارمان قرار گرفته و شما مى توانيد, تصوير صفحه هايى از آن را كه در مقدّمه كتاب چاپ شده است, ملاحظه فرماييد.
هـ. گذشته از همه اينها, مى دانيم كه قاضى صاعد به تكرار عبارت ها و به مترادف آوردن لغت ها عادت ندارد و همان طور كه ناقد محترم نيز يادآورى كرده اند, وى معانى زيادى در (حجم كم) مى آورد و به (قناعت در تعبير) عادت دارد, پس بدين لحاظ و نيز چون ـ همان طور كه ناقد محترم خود تذكر داده اند ـ: (درباره كلدانى ها عبارتى قريب به عبارت تركيبى پيشنهادى) ايشان آورده است, لذا, درمى يابيم كه براى پيش نيامدن تكرار و ترادف, عبارت انتخابى مصحّح اصالت و تقدّم دارد, نه عبارت پيشنهاديِ ناقد محترم. 8. (بمشارق الأرض) صحيح است,
ا (باقصى المشارق الأرض)؟!
ناقد دنباله مطلب را چنين آورده است: (و يا در صفحه 146 بين عبارت مصحّح و نسخه ش: عبارت تنظيمى مصحّح: (ومساكنهم بمشارق الأرض المعمور, ما بين خطّ معدّل النهار الى اقصى الأقاليم السبعة فى الشمال) عبارت نسخه ش: (ومساكنهم باقصى المشارق الأرض المعمور…).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه اگر عبارت نسخه (ش) را كه شما براى متن پيشنهاد مى فرماييد, برمى گزيديم, دست كم, سه اشكال پديد مى آمد:
الف. واژه (اقصى) در يك جمله, دوبار تكرار مى شد كه برخلاف سبك نگارش قاضى صاعد اندلسى است;
ب. از لحاظ جغرافيايى نيز موضوع, غلط مى شد; زيرا صحبت از چين است كه در شرق معموره زمين قرار دارد, نه در اقصاى مشارق معموره;
ج. از همه بدتر, اگر عبارت پيشنهادى ناقد را انتخاب مى كرديم, آيا دانش آموزان دختر و پسر سال اوّل دبيرستان كه در كتاب درس عربى خود, چنين خوانده اند: (اسم مضاف, أل و تنوين نمى گيرد) (ص3), بر ما اشكال نمى كردند؟! 9. (البلد) بهتر است, يا (البرد)؟
بعد از آن ناقد محترم نوشته است: (و در صفحه 147: عبارت تنظيمى مصحّح: (على انّهم لم يوغلوا فى الشمال فتلحقهم آفة البلد ولاتمكنوا فى الجنوب فتفضى اليهم طبيعة الموضع بل مساكنهم قريبة من البلاد المعتدلة الهواء…) عبارت نسخه ب: (… على انّهم لم يوغلوا [هكذا] فى الشمال فتلحقهم [در نسخه ب: (فيلحقهم) است و (ناقد محترم) آن را به صورت دلخواه تغيير داده اند!] آفة البرد ولاتمكنوا…). آن گاه افزوده اند: (آيا با توجّه به اين كه صاعد اندلسى درباره تأثير آب و هوا در روحيات و افكار بشرى سخن مى گويد, عبارت نسخه ب بهتر نيست؟).
در اين مورد, شايد بتوان نظر (ناقد محترم) را پذيرفت; امّا ملاحظات ذيل را هم نمى توان ناديده گرفت.
الف. كاتب نسخه (ب) در يك جمله همين عبارت دو غلط مرتكب شده است. اوّل, اين كه (الف) جلو (و) ضمير بارز جمع مذكر فعل (لم يوغّلوا) را نگذارده است; دوم, اين كه (فتلحقهم) را به صورت مفرد مذكر: (فيلحقهم) آورده است كه هر دو مورد, غلط مى باشند و از اين رو, ضريب احتمال غلط بودن (البرد) نيز بالا مى رود و درجه اعتبار آن را پايين مى آورد.
ب. بى گفتگو, قاضى صاعد, دقيق تر و فهميده تر از آن است كه (البرد) را (آفة) به شمار آورد و در متنى علمى, مثل: التعريف بطبقات الامم بنويسد: (فتلحقهم آفة البرد), در حالى كه برودت و حرارت, درجه هاى پايين و بالايى از يك پديده اند و هيچ كدام از درجه هاى اين پديده طبيعى (آفة) نيستند, بلكه از آثار (طبيعت مكان)اند كه در همين عبارت نيز, خود صاعد از آن به عنوان (طبيعة الموضع) ياد كرده است و مى دانيم كه (البلد) با اين معنى, تناسب بيشترى دارد.
ج. به علاوه, (آفة البلد) با منظور قاضى صاعد اندلسى نيز كه ناقد محترم بدان اشاره كرده اند, مناسبت بيشترى دارد; زيرا البتّه منظور صاعد اندلسى فقط تأثير آب و هوا در روحيات و افكار بشرى نيست, بلكه تأثير محيط طبيعى و مكان جغرافيايى نيز هست و مى دانيم كه (البلد) اين منظور را بهتر مى رساند, زيرا با (صنعت ايهام) به (بلادة=كودنى) نيز اشاره دارد و مزيد بر اين زيبايى, ميان آن با (بلادة) ـ كه در عبارت قبل آمده ـ نيز (جناس اشتقاق) موجود مى باشد كه قطعاً قاضى صاعد, بدين زيبايى ها نظر داشته است.
د. از اينها گذشته, ميان (آفة البلد) و (طبيعة الموضع) در همين عبارت نوعى (تقارن و تشابه) وجود دارد كه با (البرد) اصلاً حاصل نمى شود; زيرا (آفة) با (طبيعة) متقارن و متشابه است و (البلد) با (الموضع) تقارن و تشابه دارد.
هـ. مزيد بر آن چه گفته شد, منظور از (البلد) در اين جا, سرزمين شمالى معموره است و منظور از (الموضع) سرزمين هاى جنوبى معموره زمين است و مى دانيم كه (البرد) كه به معناى (سرما) است, چيزى نيست كه اختصاص به قطب شمال داشته باشد, به طورى كه فقط در صحبت از آن مكان به كار برود, امّا در صحبت از قطب جنوب (الموضع) به كار برود. بنابراين همچنان كه در اين جا (طبيعة الموضع) گفته شده, در آن جا هم (آفة البلد) بايستى آورده مى شد, نه (آفة البرد).
و. در نسخه (م) (:آفة البلاد) آمده كه آن, هم انتخاب مصحّح را و هم ضبط نسخه هاى ديگر را كه (آفة البلد) آورده اند, تأييد مى كند. 10. (مُلك) صحيح است, يا (ملوك)؟
ناقد محترم سپس گفته اند: (و در صفحه 191: عبارت تنظيمى مصحّح: (وكان فى الدولة العباسية من ملك الاسلام جماعة من النصارى و الصابئين علماء بفنون العلم…) و نسخه بدل نسخه ى: وكان فى الدولة العباسية من ملوك الاسلام جماعة من النصاري…).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه در اين عبارت, فقط تعبير (مُلك الاسلام) به معناى (دولت اسلام) صحيح است; زيرا وحدت حكومت اسلامى را مى رساند و با تيزبينى و ظرافت انديشه و دقّت نظر قاضى صاعد نيز همين تعبير, مناسبت دارد و به همين لحاظ تعبير (ملوك الاسلام) در اين جا اصلاً مناسب نيست و حتى با وحدت حكومت كه در اين موضع, مورد نظر قاضى صاعد است, متناقض مى نمايد, زيرا در اين جا, نفس دولت و حكومت اسلامى مورد توجّه است و به اشخاص يا افراد معيّنى از فرمانروايان نظر ندارد و بنا بر اين, جمع آوردن آن با وحدت مطلوب ناسازگار است و درست به همين دليل است كه در (سه سطر پايين تر), وقتى قاضى صاعد (درباره جانشينى جبرئيل بن بختيشوع به جاى پدرش) در نزد افراد مشخصى از خلفاى عباسى سخن مى گويد, اين عبارت را آورده است: (فلمّا توفّى حلّ ابنه بعده محلّه عند ملوك بنى العبّاس…) و توجّه به كاربرد اين دو واژه در التعريف بطبقات الأمم, نيز اين حقيقت را روشن تر مى سازد (نك: ص236). علاوه بر اينها, (من ملوك الاسلام) غلط است; زيرا هيچ كدام از ملوك اسلام, صابئى و يا نصرانى و… نبوده اند! 11. (نيسابور) و (المروين) صحيح اند,
يا (نيشابور) و (المرو)؟
ناقد محترم سپس نوشته است: (در صفحه 142 دليل تقديم عبارت ذيل بر نسخه (ش) نيز معلوم نشد: عبارت تنظيمى: (… الى بلاد خراسان كنيسابور والمروين و سرخس…). عبارت نسخه ش: (الى بلاد خراسان كنيشابور والمرو وسرخس…) (ص41).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه واژه (نيشابور) بدين شكل فارسى است و در زبان عربى از قديم به كار نرفته و حتى امروزه هم چندان كاربردى ندارد, شكل عربى شده (:معرّب) اين كلمه: (نيسابور) با (سين) است, نه با (شين) و حتى نام هاى: (حاكم نيسابورى) و (تاريخ نيسابور) در متون به همين گونه آمده است. نيز در كتاب معجم البلدان, ياقوت حموى, نيشابور را در ذيل مدخل (نيسابور) با (سين) شرح داده, همچنين در المنجد كه مؤلف شكل فارسى كلمه را هم در جلو مدخل اصلى در ميان دو كمانك به صورت (نيشابور) آورده است و بنابر اين ملاحظه ها, درمى يابيم كه عبارت نسخه (ش) غلط است, چون مطمئن هستيم كه اين واژه در زبان عربى, به خصوص در عصر صاعد اندلسى, آن هم در عربى اندلسى, به هيچ وجه بدين شكل, يعنى: به صورت متداول در زبان فارسى, به كار نمى رفته است.
واژه ديگرى كه در عبارت انتخابى محقق وجود دارد, (المروين) مثنّاى (المرو) است و به همين صورت صحيح است; چون به طور قطع منظور قاضى صاعد, هر دو (مرو) است: يكى, مرو الرود و ديگرى, مرو شاهجان, زيرا قاضى صاعد در تعبيرهاى جغرافيايى بسيار دقيق و در شناخت اصطلاح هاى اين علم نيز, خيلى وارد بوده است و از اين رو به وضوح آشكار است كه كاتب نسخه (ش) چون احتمالاً تُرك زبان و يا فارسى زبان بوده و (نيسابور) و (المروين), هر دو, برايش نامأنوس بوده اند, آنها را به صورت نادرست, امّا مفهوم تر و آشناتر براى خود, يعنى: به شكل (نيشابور) و (المرو) كتابت كرده است و بنابراين عبارت نسخه (ش) نه تنها از اصالت و تقدّم برخوردار نيست, بلكه غلط است. 12. (الثقافة) درست است, يا (النفافة)؟
ناقد محترم آن گاه فرموده اند: (در صفحه 146 درباره قوم ترك مى خوانيم: (… وفضيلتهم الّتى برعوا فيها واحرزوا فضلها معاناة الحروب و معالجة آلاتها فهم احذق الناس بالفروسية والثقافة وابصرهم بالطعن و الضرب والرماية.) و اين در حالى است كه صاعد اندلسى درباره اقوامى بحث مى كند كه عنايتى به علوم نداشتند. حال چگونه اين قوم بى اعتنا به دانش, احذق الناس… بالثقافة شده اند, چندان روشن نيست؟).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه (الثقافة) دو معنى دارد: يكى, معناى حقيقى و ديگرى, معناى مجازى. معناى حقيقى آن: (تيز و صاف و آماده سازى نيزه براى مسابقه نيزه زنى) و در عين حال (برگزارى مسابقه نيزه زنى و جنگ سرنيزه) و در اصطلاح: (نيزه گذارى) (نك: كلّيه معجم هاى معتبر زبان عربى, ذيل واژه (ثقف)). امّا معناى مجازى آن, گويا به (علاقه تشبيه) عبارت است از: (تهذيب و پاك و درست سازى شخصيت كودك) و سپس همين معنى, به (علاقه خاصّ و عامّ) در دوره هاى متأخر و معاصر, معناى مجازى گسترده تر (تعليم و تربيت) و (فرهنگ) را نيز پيدا كرده است. اين معناى اخير به خصوص در دوره هاى پسين و به تدريج, براى (الثقافة) پيدا شده; و امّا در متون اسلامى ادوار پيشين بيشتر در همان معناى حقيقى نخستين به كار مى رفته است و همواره در اين معنى, در كنار همان (الفروسية= سواركارى) مى نشسته و اين استعمال آن قدر در زبان عربى شيوع داشته كه حتّى بر زبان هاى اسلامى ديگر, نيز تأثير گذارده و پيوسته, همان طور كه در زبان عربى, اين دو واژه را با هم به كار مى برده اند و (الفروسية والثقافة) مى گفته اند, در اين زبان ها نيز درست در همان قرن هاى چهارم و پنجم هجرى ـ كه عصر قاضى صاعد اندلسى است ـ آنها را با هم و در كنار هم, به خصوص در باب بحث درباره اقوام و ملل كوچ نشين به كار مى برده اند و مثلاً در زبان فارسى مى گفته اند: (سواركارى و نيزه گذارى). بررسى تاريخى واژه ها و مفاهيم نيز, اين مطلب را اثبات مى كند و در اين زمينه, به خصوص, آثار حماسى و ديوان هاى شاعران حماسه سرا, راهنماى خوبى هستند, چنان كه به عنوان مثال, حكيم ابوالقاسم فردوسى هم در (داستان ضحّاك با پدرش), چنين گفته است:
(يكى مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نيزه گذار)
(ر.ك: شاهنامه فردوسى, به كوشش پرويز اتابكى, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1375, ج1, ص28)
چنان كه ملاحظه مى شود, در اين جا (سواركارى= الفروسية) در كنار (نيزه گذارى=الثقافة) به كار رفته است.
با توجّه به اين توضيح, ديگر هيچ وجهى براى اين سخن ناقد نيز باقى نمى ماند كه گفته اند: (و در نسخه ج به جاى الثقافة, النفافة آمده است كه نزديك به النفاقة به مفهوم جنگيدن است…); زيرا مطمئن هستيم كه تعبير درست, همان (الثقافة) مى باشد كه به معناى (نيزه گذارى) است و بنابراين, ديگر هيچ نيازى هم نيست كه ترجيح را به نسخه بدل (النفاقة) بدهيم و سپس مجبور شويم كه آن را تصحيف شده (النفاقة) و… فرض كنيم, تا از آن واژه كه خود معانى متعدد ديگرى هم, به جز (جنگيدن) دارد, مفهوم (جنگيدن) را به دست بياوريم كه خود قاضى صاعد در متن همين عبارت, آن را با همه صور و انواعش, با تعبير جامع و زيباى: (معاناة الحروب) آورده است. 13. (العلم) بهتر است, يا (المعلّم)؟
ناقد محترم سپس نوشته اند: (در صفحه 184 درباره فرق فلاسفه يونان و علل نام گذارى هر كدام مى نويسد: عبارت تنظيمى محقّق: (…والثانى من اسم البلد الذى كان فيه مبدأ ذلك العلم…) و در توضيح فرقه دوم مى آورد: (…وامّا الفرقة المسماة من اسم البلد الذى كان منه الفيلسوف فشيعة ارسطيفوس من اهل قورينا…).
سپس چنين افزوده اند: (چنان كه ملاحظه مى كنيد در عبارت اوّل, فرقه دوم را منسوب به شهرى مى كند كه مبدأ (فلسفه) بود و در عبارت دوم كه مصداق عبارت اوّل را تعيين مى كند, فرقه را منسوب به شهرى مى كند كه فيلسوف يعنى ارسطيفوس از آن شهر است).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه در عبارت اوّل, آن جا كه قاضى صاعد گفته است: (مبدأ ذلك العلم), روشن است كه با تعبير (العلم) كه به طور مطلق و بدون قيدِ (ذلك), آورده شود, تفاوت دارد و در حقيقت (ذلك العلم), مثل (تلك الفلسفة) است كه با (الفلسفة) فرق دارد و همان طور كه (ناقد محترم) نيز توجّه كرده اند, در اين جا بحث از مكتب هاى فلسفى و منشأ نام گذارى آنهاست, نه از منشأ مطلق فلسفه; زيرا وقتى كه مى گوييم: (اين علم و آن علم, اين فلسفه و آن فلسفه), با وقتى كه مى گوييم: (علم) يا (فلسفه), اين دو تعبير با هم تفاوت دارند. به عبارت ديگر مطلق با مقيّد, عامّ با خاصّ و مجموعه با زيرمجموعه فرق دارد و در اين جا, واژه (ذلك) خود, يك قرينه لفظى تعيين كننده مقصود است و مى رساند كه منظور (فلسفه) به طور مطلق نيست, تا سخن از مبدأ (فلسفه) رفته باشد, بلكه منظور مكتب هاى فلسفى خاصّى است كه مكتب فلسفى قورينانيى, يكى از آنهاست و اين امر همان چيزى است كه ناقد محترم هم تا حدودى متوجّه آن شده و گفته اند: (مكتب قورينايى را به شهر قورينا محل تولّد ارسطيفوس منسوب مى دانند و مؤسّس مكتب نيز خود ارسطيفوس است). بنابراين, ديگر هيچ گونه نيازى نيست كه به جاى (ذلك العلم) كه منظور از آن, همان مكتبى است كه چون منشأش قورينا بوده, (مكتب فلسفى قورينايى) نام گذارى شده است, (ذلك المعلّم) را بياوريم. همچنين اين سخن كه گفته اند: (مبدأ فلسفه نيز شهر قورينا نيست), توضيح واضحات است; زيرا روشن است كه در اين عبارت, سخن از يك مكتب فلسفى خاصّ: (مكتب قورينايى) و منشأ آن است, نه از منشأ فلسفه به طور كلّى و بنا بر اين تقدّم با همان (العلم) است كه مصحّح انتخاب كرده است, نه با (المعلّم) كه ناقد محترم پيشنهاد فرموده اند. 14. آيا (الفتنة) صحيح است, يا (الحنية)؟
آن گاه ناقد محترم نوشته اند: (در صفحه 235 محقق محترم عبارتى تنظيم كرده است كه چندان مفهوم روشنى ندارد, در حالى كه اگر از نسخه بدل س بهره مى گرفت عبارت مفهوم پيدا مى كرد, عبارت تنظيمى: …الى أن توطّد الملك فيها لبنى امية و بعد عهد اهلها بالفتنة… در اين عبارت جمله دوم مفهوم روشنى ندارد. بهتر بود چنين آورده شود; (الى أن توطّد الملك فيها لبنى امية و بعد عهد اهلها بالحنية… كه به مفهوم انعطاف پذير و تسليم شدن [هكذا!] است و در نسخه (س) نيز (الحنية) ذكر شده است).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه قاضى صاعد اندلسى در تعبير از آشوب ها, تحوّل ها و آشفتگى هاى سياسى و اجتماعى, واژه (الفتنة) را به كار مى برد كه مفهوم بسيار روشنى دارد, زيرا درست به همان معناى آشوب و آشفتگى است. اين امر به صفحه 235 هم منحصر نيست, بلكه در هر جاى التعريف بطبقات الأمم كه سخن از تحوّل ها و آشفتگى هاى سياسى و اجتماعى باشد, او همين كلمه را به كار مى برد. از جمله در صفحه 243 و… نيز كلمه اى كه براى بيان همين معنى به كار رفته, (الفتنة) است و در هيچ موردى چنان نيست كه مفهوم روشنى نداشته باشد و احتياج به استفاده كردن از نسخه بدل هاى ديگر, از قبيل: (الحنية) و مانند آن باشد. در اين جا هم منظور از (الفتنة=آشوب), جنگ هاى افتتاح اندلس و آشفتگى هاى ناشى از آن است و مفهوم آن, اين است كه: در اندلس پس از استوارى حكومت اموى و دور شدن روزگار آن از (فتنه), يعنى: (آشفتگى هاى اجتماعى و آشوب هاى سياسى جنگهاى افتتاح) و بعد از فروخفتن اضطراب ها, همّت هاى اندلسيان به طلب علوم متوجّه گرديد (نك: ص235ـ236). نيز قاضى صاعد وقتى كه زمان گستردگى ضدّيت قبايل و طوايف اندلس را با حكومت متمركز امويان, مطرح كرده است و از آشوب ها و فتنه هايى كه به براندازى آن حكومت انجاميدند و (ملوك طوايف) را ايجاد كردند, سخن گفته, باز از آن روزگار پرآشوب به عنوان: (زمان الفتنة) ياد كرده است (ص236), و چنان كه ملاحظه مى شود, در همه موارد, مفهوم, به طور كامل, روشن است و هيچ ابهامى وجود ندارد و نيازى نيست كه براى روشنى معناى عبارت از نسخه (س) استفاده شود كه به طور قطع, غلط, و بى معنى است و به علاوه با قسمت هاى ديگر متن هم نمى خواند. پس نتيجه مى گيريم كه (الفتنة) صحيح است كه مصحّح نيز همان را انتخاب كرده است. 15. منظور, كدام چاپ شيخو است؟
ناقد محترم سپس گفتار مصحّح را درباره دو چاپ مختلف شيخو, با هم درآميخته و در نتيجه, معلوم است كه چه معجونى پديد مى آيد و چه تناقض هايى روى مى نمايند! ايشان از جمله, سخنان مصحّح را درباره چاپ اوّل شيخو كه در ضمن مجلّه (المشرق) سال 1911م صورت گرفته, نقل كرده, امّا توجّه نداشته اند كه اين سخنان به چاپ اوّل شيخو ارتباط دارند و مصحّح درباره اين چاپ گفته است: (شيخو براى تصحيح متن اصلاً از نسخه هاى لندن و استانبول استفاده نكرده است) (ص103).
(ناقد محترم) پس از نقل عبارت فوق, سخن مصحّح درباره چاپ دوم شيخو را نقل كرده اند كه مصحّح در آن تذكر داده است كه: (شيخو در چاپ دوم و مستقل خود, در پايان كتاب و به صورت يكجا نسخه بدل هايى از نسخه هاى موزه بريتانيا افزوده است) و طبعاً از اين كار شيخو براى خواننده كتاب, مشكلاتى پديد آمده; و چون ناقد محترم توجّه نكرده اند كه در اين جا, حرف مصحّح درباره چاپ دوم شيخوست, نه چاپ اوّل و در آن جا, سخن مصحّح درباره چاپ اوّل و نامستقل شيخو بوده است, نه درباره چاپ دوم و مستقل, همين بى توجّهى سبب شده است, تا چنين بگويند: (امّا محقق خود چند صفحه قبل آورده است, شيخو چاپ مستقل خود از كتاب را پس از دسترسى به نسخ موجود در موزه بريتانيا به سال 1912م به پايان رسانيده است) و بعد قول مصحح را درباره نسخه هايى نقل كرده اند كه شيخو از آنها در اين چاپ استفاده كرده و از اين رو, طبيعى است كه شگفت زده بگويند: (از اين عبارت شيخو كه مصحح آن را نقل كرده [و مربوط به چاپ دوم شيخوست كه نسخه بدل هايى دارد], چنين به دست مى آيد كه شيخو بخلاف تصوّر محقق [كه در چاپ اوّل, شيخو از هيچ نسخه بدلى استفاده نكرده است] به يك نسخه اكتفا نكرده است)!
بدين ترتيب, درمى يابيم كه ناقد محترم چاپ نامستقل و چاپ مستقل شيخو را با هم يكى شمرده اند و در نتيجه ميان سخنان مصحّح درباره چاپ نامستقل و بدون نسخه بدل و چاپ مستقل و داراى نسخه بدل, نتوانسته اند وحدت بيابند و در نتيجه فكر كرده اند كه ميان صدر و ذيل سخن, تناقض موجود است.
البتّه, اگر ناقد محترم به صفحه هاى 97ـ100 كتاب, اندكى توجّه مى كردند, ممكن بود كه اين اشتباه براى ايشان پيش نيايد, مصحّح در ابتداى بحث مربوط به چاپ هاى كتاب التعريف بطبقات الأمم, تحت عنوان: (چاپ شيخو), چنين گفته است:
(لويس شيخو, از كتاب التعريف بطبقات الأمم دو چاپ به عمل آورده است. يكى در سال 1911م در ضمن سال چهاردهم مجلّه المشرق كه خود, صاحب امتياز آن مجله بوده و ديگرى چاپ مستقل كتاب در بيروت, المطبعة الكاثوليكية در سال 1912م). 16. درهم آميختگى در چاپ شيخو, چگونه است؟
ناقد محترم سپس گفته اند: (ايراد دوم وى [:مصحح] بر چاپ شيخو اين است كه شيخو توضيحات خود و ديگران را با متن درهم آميخته است) و سپس آرزوكنان, گفته اند: (كاش محقق محترم جهت نمونه موردى از اين درهم آميختگى را نقل مى كرد).
به نظر مى رسد كه خوب است ناقد محترم خود چاپ شيخوى كتاب را بار ديگر بررسى نمايند, تا دريابند كه چون اين وضعيّت در بيشتر صفحه هاى كتاب مشاهده مى شود, مصحح موردى براى نمونه از اين درهم آميختگى نقل نكرده است! شما خود مى توانيد, در تمامى صفحه ها پرانتزهايى را بيابيد كه هيچ معنايى ندارند و به خصوص در صفحه هاى زيادى هم مشاهده مى كنيد كه قلاب هايى باز شده اند كه هرگز بسته نمى شوند! و درهم آميختگى ها, از همين جا پديد آمده اند; براى نمونه نك: ص22, 25, 38 و…). 17. آيا توقّع (طرح مسأله), با انتظار (پاسخ گفتن) يكى است؟
ناقد محترم سپس نوشته اند: (در ايراد ششم مى نويسد كه قاضى صاعد قسمتى از مباحث ارسطو را نقل كرده است و اين نقل ها با ترجمه هاى منطق ارسطو كه در آن روزگار موجود بوده, مطابقت ندارد, سؤالى مطرح است كه قاضى صاعد اين قسمت را از كجا نقل كرده است؟ آيا خود يونانى مى دانست و يا از ترجمه فارابى نقل كرده است. شيخو اين مسأله را مطرح نكرده و از كنار آن گذشته است).
معلوم نيست كه چرا ناقد محترم مطالب و سخنان مصحح را به طور ناقص نقل كرده اند؟ و يا چرا ايشان, آن چه را درباره رژى بلاشر گفته بوده ايم, در باره شيخو آورده اند؟! مصحّح گفته است: (نه شيخو و نه بلاشر, هيچ كدام از اساس در زمينه طرح اين مسأله وارد نشده آند) (ص106) و اين مطلب اصلاً (به عنوان اشتباه چاپ شيخو) ياد نشده است, تا (ناقد محترم) بگويند: (اين ـ دست بالا ـ يك قصور است) (ص42) و بيافزايند كه: (اگر كسى در اهميّت و عظمت كار قاضى صاعد اندلسى مطلبى مى نوشت, بايد به اين موارد دقت مى كرد و نه يك مصحح كتاب). ايشان توجّه نفرموده اند كه مخصوصاً عمل بلاشر, تصحيح كتاب التعريف بطبقات الأمم نبوده, بلكه وى, هم به عنوان پايان نامه درجه دكتراى خود در دانشگاه پاريس, (در اهميّت و عظمت كار قاضى صاعد اندلسى مطلبى) نوشته و هم آن كتاب را با تعليقاتى مفيد به زبان فرانسوى ترجمه كرده است (نك: ص102ـ103) و بنابراين وى ـ دست كم ـ حتى به تأييد خود ناقد محترم: بايد به اين موارد دقّت مى كرد. (ص42)
به علاوه, آن چه از سوى مصحح ابراز شده, توقّع طرح مسأله هايى از اين قبيل, از سوى محققان محترم و استادان گرامى است, و خود تأكيد كرده ايم كه (طرح اين مسأله) ضرورت دارد و ليكن (پاسخ) آن را از ايشان نخواسته ايم, بلكه آن را مستلزم تحقيقى مستقل شمرده ايم. روشن است كه تأكيد بر (تحقيق مستقل) به وضوح مى رساند كه اين امر, از مصححان و حتى از محققان كتاب خواسته نشده و ناقد محترم نيز متن سخنان مصحح را نقل كرده اند كه گفته است: (اين مسأله بدون گفتگو درخور تعمّق است و البته براى پاسخ به اين پرسش ها, دست كم, يك تحقيق مستقل بايد صورت گيرد; زيرا اين موضوع خود, يكى از مسائل پژوهيدنى است و ارزش مطالعاتى بالايى دارد), ليكن به حقيقت امر, توجّه نفرموده اند و از اين رو مجبور شده اند كه به نوعى (مغالطه) پناه ببرند و از مصحح (پاسخ گفتن) را بطلبند و آن را جاى (طرح مسأله) قرار دهند كه مصحح آن را از بلاشر توقع داشته و براى پاسخش (تحقيق مستقل) را پيشنهاد داده است و آن گاه بگويند: (اگر چنين است چرا وى به اين پرسش پاسخ نگفته است؟)! بدون آن كه در نظر آورند كه مصحح علاوه بر طرح اين مسأله, به اين پرسش ـ البته, نه در حدّ يك تحقيق مستقل ـ پاسخ هم داده است, ولى (ناقد محترم) طبق معمول بدان نيز توجه نكرده اند. ايشان مى توانند پاسخ را در مقدمه مصحح بر كتاب (ص106ـ107) ملاحظه بفرمايند.
در خاتمه از ناقد محترم كه بذل توجّه كرده و براى معرّفى اين اثر عظيم (تاريخ جهانى علوم و دانشمندان), مقاله گذرى بر التعريف بطبقات الأمم را نوشته اند, بسيار تشكّر مى كنم و پيوسته در انتظار انتشار مقاله ها و آثار وزين ترى, در نقد عالمانه اين سند افتخار, التعريف بطبقات الأمم, از سوى نقّادان فرهيخته و هنرمند هستم. من اللّه التوفيق و عليه التكلان.
l


صفحه 9

پاسخ نقد واحد اصطلاح نامه در يك نگاه
رضايى کرمانى محمدعلى


از نگارنده مقاله اى در معرفى و نقد كتاب (اصطلاح نامه علوم قرآنى), با عنوان (سيرى در اصطلاح نامه علوم قرآنى) در مجله ارزشمند آينه پژوهش (شماره 47) به چاپ رسيد.1 در اين مقاله پس از معرفى اجمالى و امتيازهاى فراوان آن (خصوصاً نخستين كتاب بودن در اين باره), به بررسى برخى از كاستى هاى گوناگون آن پرداخته شده است. واحد اصطلاح نامه علوم قرآنِ مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى نيز در پاسخ به اين مقاله, جوابى با عنوان (پاسخ نقد) آماده ساخت كه در همين مجله (شماره 48) منتشر گرديد.2 هرچند ساختار مقاله (پاسخ نقد) براى پاسخ گويى به مقاله نگارنده, تنظيم شده است, ولى براستى پاسخى اساسى و مستند به بيشتر كاستى هاى مطرح شده, داده نشده است. افزون بر آن, برخى از جمله ها و واژه ها, حكايت از عدم آشنايى با آداب نقد كتاب دارد; عباراتى همچون: (ما به ايشان كتاب هاى اصطلاح نامه را داديم)3, (هرچند انتظار نداشتيم طرح هاى در دست اقدام ما را به صورت پيشنهاد بيان كنند),4 و….
اينك به اختصار توضيحاتى درباره مقاله (پاسخ نقد) مى آوريم, با اين بينش كه در صورت خواندنِ كتاب, مقاله نقد, و پاسخ نقد, از سوى قرآن پژوهان, دوستداران علوم قرآنى, و آگاهان از نقدِ كتاب, قضاوتِ درست و سزاوار در اين باره انجام خواهد گرفت. همچنين در اين مقاله, از گفتگوهاى ناقد و واحد اصطلاح نامه (آنچه گفتيم و شنيديم) پرهيز مى كنيم, زيرا گويا سزاوار است كه نقدِ آثار برخى از معاصران, بدون گفتگو و اطلاع منتشر شود. پس به سندِ مكتوب (اصطلاح نامه علوم قرآنى) روى مى آوريم و با توجه به دو مقاله (نقد و پاسخ نقد) مطالب زير را فهرست گونه يادآور مى شويم.
1. آورده اند كه نويسنده با فن اصطلاح نامه نگارى آشنايى نداشته و كتاب هاى اين فن, توسط گروه ما به ايشان داده شده است.5
اول اين كه آيا يقين دارند همه افرادى كه نامشان در اصطلاح نامه ثبت شده است, آگاهى شان درباره اين فنّ بيش از نگارنده است؟ و اينكه براى آشنايى با اصول فنِّ اصطلاح نامه نگارى, با خواندن چند كتاب و گذراندن يك ترم تحصيلى در چند ماه, اين مهم به دست نخواهد آمد ـ كه براى برخى اين گونه بوده است ـ ولى دستيابى به علوم قرآنى به عنوان يك تخصص و براى تدوين كتاب در يكى از حوزه هاى آن, در چند ماه ميسور نيست.
دوم اين كه كتاب هايى كه نگارنده از گروه گرفته است, نخست از كتابخانه دفتر در اين باره پرسش شده و پس از اطلاع از به امانت گرفتنِ كتاب ها توسط گروه مزبور, براى چند ساعت از آن گروه به امانت گرفته شده است. آيا به امانت گرفتنِ كتاب از كتابخانه گروه (دفتر) دلالت بر تقدم و پيشى گرفتن در موضوعى دارد, همان گونه كه كتاب هاى فراوانى در حوزه علوم قرآن توسط نگارنده به گروه معرفى شده است (چه در مقاله نقد و چه در گفتگو).
2. آورده اند كه در مقاله نقد, از (اصطلاح) به عنوان واحد ساختار اصطلاح نامه نام برده شده و از (كليد واژه) (key word) غفلت شده است.6
ولى اين گونه نبوده است, زيرا در اين صورت صدها كليد واژه كه در قالب اصطلاح نمى گنجند, محل اشكال مى بود. بلكه سخن اين است كه عرض و طول كليد واژه در اين اصطلاح نامه تا به كجاست, آيا درست است كه (صورت انسانى جبرئيل) به عنوان كليد واژه در اصطلاح نامه فهرست شود, ولى (جبرئيل) آورده نشود, مگر در ديدگاه منطقى مضاف اليه بر مضاف تقدّم وجودى ندارد.
3. آورده اند كه در مقاله نقد چنين آمده است: (منابع اصطلاح نامه محدود بوده و يكسان بر رده هاى اصلى تقسيم نشده است), و پس از تكرار اين مفهوم با عبارتى ديگر و در بند بعدى آورده اند كه از ناقد چنين اشكالى تعجب انگيز است كه در هر رده, همچون اسباب نزول و ناسخ و منسوخ, به يك اندازه از منابع و كتاب ها استفاده شود.7
نقد نگارنده, سند مكتوب است. در آنجا فقط اين گونه آمده است كه منابع و مآخذ اصطلاح نامه براساس مفاهيم علوم قرآنى, سرشكن نشده است و لزوم بهره گيرى از مآخذ براساس يك تقسيم منطقى و نظام مند احساس مى شود. و كلمه (يكسان) اصلاً به كار برده نشده است,8 زيرا هر نوآموزى مى داند كه هر بحث با توجه به كم و كيف آن, و گستردگى و اهميت آن, چه اندازه كتاب براى تحقيق نياز دارد. اشكال اين است كه براى فهرست حدود پنجاه اصطلاحِ (نسخ) از همه 4151 اصطلاح و واژه در اصطلاح نامه, از نزديك به شانزده عنوان كتاب اختصاصى در اين باره سود جسته است, در حالى كه (ناسخ و منسوخ) يكى از رده هاى اصلى يازده گانه اصطلاح نامه نيست, ولى مآخذ و منابع (قراءات و قرّاء) و (قراءت و تجويد) ـ كه صدها اصطلاح و واژه از آنها در اصطلاح نامه فهرست شده است و دو رده اصلى از رده هاى يازده گانه مورد پذيرش اصطلاح نامه است ـ در حدود همين شمار است (تقريباً بيست عنوان كتاب). و جوابى كه در ادامه بحث آورده اند, مفهوماً درست است, ولى در اين باره صادق نيست, بنگريد.
همچنين در جواب ناقد كه به بهره گيرى مختصر از مجموعه تفاسير در تدوين اصطلاح نامه اشاره كرده است, آورده اند: (اهتمام اصلى, مراجعه به منابع علوم قرآنى است و معارف قرآنى كه تفاسير را در بر مى گيرد, از حوزه علوم قرآنى خارج است و اين اشكال شايد نشانگر خلط اين دو حوزه علمى بوده باشد.)9 ولى در چند سطر بالاتر از اين عبارت, چنين آورده اند: (استفاده از 270 عنوان منبع براى ترسيم بنيان اصلى علوم قرآن كافى به نظر مى رسد, خصوصاً كه علوم قرآنى در گذشته در ضمن معارف قرآنى [تفاسير] بيان مى شده است)10. آيا اين دو عبارت با يكديگر همخوانى دارد؟! بنگريد.
4. آورده اند: (ما در حد لزوم از لغت نامه ها و فرهنگ ها و امثال اين كتب بهره برده ايم. گويا ايشان متوجه كتاب هاى منابع علوم قرآنى و كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى در فهرست منابع نشده اند…).11
ولى همان گونه كه قبلاً هم يادآور شده ايم ـ آن گونه كه از فهرست منابع و مآخذ اصطلاح نامه برمى آيد ـ از هيچ يك از لغت نامه ها, فرهنگ ها, دايرةالمعارف ها بهره نبرده است, در حالى كه در اين نوع كتاب ها, اصطلاحات فراوانى درباره قرآن و علوم قرآنى وجود دارد.12 و از بين صدها عنوان كتابِ مستقل و غير مستقل درباره معاجم قرآنى و كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى (معاجم كتاب هاى قرآنى, طبقات مفسران, فهرست موضوعى تفاسير, فهرست موضوعى قرآن, فهرست مقالات و تحقيقات قرآنى, و…) فقط از حدود ده عنوان كتاب بهره برده شده است, كه فقط دو يا سه عنوان كتاب از منابع اصلى و كارساز اين بحث است.13 و بر اهل فن پوشيده نيست كه استفاده از اين دست كتاب ها تا چه اندازه در تدوين اصطلاح نامه كارساز است; مثلاً اصطلاحاتِ (اصول تفسير) و (قواعد تفسير) در اصطلاح نامه فهرست نشده است, در حالى كه در كتابشناسى هاى مهم علوم قرآنى, چندين كتاب با همين عناوين به چشم مى خورد, مانند: مقدمة فى اصول التفسير, و اصول التفسير و قواعدة, و….
5. همچنين آورده اند: (ايشان قبول دارند كه از تلاش هاى مؤسسات استفاده شده, ولى چشمگير نبوده است.)14 ولى بايد گفت كه بهره گيرى از مؤسسات قرآنى بسيار ناچيز بوده است. آيا براى سامان دادن به چند صد اصطلاح درباره ترجمه قرآن, از مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان هاى خارجى در قم ـ كه فاصله آن چند گام با واحد اصطلاح نامه نيست ـ بهره گيرى شده است, يا دست كم از منشورات آنان استفاده شده است؟! از نگريستن در فهرست منابع, جواب منفى آن به دست خواهد آمد.
6. آورده اند: (برخى از اصطلاحات پيشنهادى [اصطلاحات مرجّح] مربوط به حوزه معارف قرآنى است… كه با تذكر قبلى و قبول آنها, باز هم ايشان اين موارد را در نقد گنجانده اند).15
ولى سزاوار بود فهرست پيشنهادى اصطلاحات ناقد را به خوبى مى نگريستند تا در پاسخ گويى دقت بيشترى انجام مى گرفت. ناقد در اين بخش درست55 اصطلاح مرجّح, به عنوان نمونه فهرست كرده است كه در اصطلاح نامه نيامده است.16 هيچ يك از اين 55 اصطلاح, مربوط به حوزه معارف قرآنى نيست, و فقط ممكن است برخى از قرآن پژوهان اصطلاحاتِ (أشدّ آيات) تا (أشكل آيات) (هشت اصطلاح پيشنهاد شده) را از معارف قرآنى بدانند, ولى سزاوار بود به مقاله نقد دقّت مى كردند كه در آن آمده است: يا دست كم اصطلاح (أرجى آيات) كه مى تواند شهرت (افضل آيات) را داشته باشد, فهرست شود و يا هيچ كدام [از 8 يا 9 اصطلاح] آورده نشود.17
همچنين آورده اند: (پاره اى از اصطلاحات پيشنهادى ايشان, همانند (اتجاهات تفسيرى) مبهم و دوپهلوست و در حوزه زبان فارسى به طور واضح به كار نرفته است).18
ولى اصطلاح پيشنهادى در مقاله نقد بدين گونه بوده است: اتجاهات تفسيرى (گرايش هاى تفسيرى),19 كه (اتجاهات تفسيرى) را نپذيرفته اند و هوشمندانه به مترادف آن (گرايش هاى تفسيرى) اشاره اى نكرده اند, در حالى كه هيچ اصطلاحى كه بيانگر اين مفهوم باشد نيز در اصطلاح نامه فهرست نشده است.
7. در بخش (حذف اصطلاحات غير مرجّح) از مقاله نقد, 55 اصطلاح, به عنوان نمونه, پيشنهاد شده كه در اصطلاح نامه فهرست نشده است.20 و در پاسخ نقد نيز تنها درباره ده اصطلاح, سخن گفته شده و از پذيرش يا ردّ 45 اصطلاح ديگر, سخنى به ميان نيامده است; مثلاً آورده اند كه اصطلاحات (سر سوره ها), (مانندناپذيرى قرآن), (تحريف ناپذيرى قرآن) داراى سند نيستند و كاربرد نادرى دارند.21
ولى بايد گفت: عدم الوجدان لايدّل على عدم الوجود, زيرا اين سه اصطلاح به ترتيب در كتاب هاى زير آمده است: در آستانه قرآن, رژى بلاشر, ترجمه دكتر محمود راميار, ص161; بيدارگران اقاليم قبله, استاد محمدرضا حكيمى; قرآن پژوهى, جناب بهاءالدين خرمشاهى, ص85.
و يا آورده اند: (اگر [اصطلاح], جمع سالم باشد و در نظام الفبايى در يك جا قرار گيرند, به هم ارجاع داده نمى شود… پس (اقصر آيات) به (اقصر آيه) ارجاع نشده است.)22 ولى اگر اين يك قاعده فراگير باشد ـ تا آن جا كه ديده شد ـ برخى از جمع هاى با (ين) عربى به جمع هاى (ان) فارسى ارجاع شده است, در حالى كه در نظام الفبايى در يك جا قرار گرفته اند و كمترين فايده اى براى خواننده ندارند, به اين اصطلاحات بنگريد: مخاطبان قرآن, مخاطبين قرآن, حافظان قرآن, حافظين قرآن, مؤلفان علوم قرآنى, مؤلفين علوم قرآنى, و… كه پشت سر هم در اصطلاح نامه فهرست شده اند.23
نيز آورده اند كه كاربرد اصطلاح (ايحاء) نادر و ناشناخته است, ولى سزاوار بود به كتاب (مباحث فى علوم القرآن) صبحى صالح ـ كه از منابع اصطلاح نامه نيز بوده است ـ مى نگريستند تا درباره (ايحاء) و فرق آن با (وحى) مطالبى بيابند.24
همچنين آورده اند: (بعضى از اصطلاحات نامرجّحِ پيشنهادى ناقد, صلاحيت ارجاع ندارند و واضح است كه با اصطلاح اصلى مترادف نيستند; مانند:معانى القرآن , تفسير قرآن, اسلوب سور مكى , ضوابط سور مكى, مفسران بلاغى , تفاسير بلاغى, اسلوب سور مدنى , ضوابط سور مدنى, شناخت قرآن , شناخت تاريخ قرآن).25 ولى هرچند پنج اصطلاح غير مرجّح در اصطلاح نامه نيامده است, افزون بر آن درباره چهار اصطلاح, رابطه ترادف و شبه ترادف وجود دارد; مثلاً (معانى القران) عنوان ده ها كتاب است كه به بررسى اعراب واژه هاى قرآن و تفسير عبارت هاى قرآنى پرداخته شده است, از اين رو ارجاع آن به (وجوه قرآن), (اعراب قرآن), (غريب قرآن) و يا (تفسير قرآن) ممكن است. براى بررسى بيشتر به يكى از كتاب هاى (معانى القرآن), اثر فرّاء (م207هـ) و زجّاج (م311هـ) بنگريد كه اولى به كتاب هاى (اعراب قرآن) و دومى به كتاب هاى (تفسير قرآن) شباهت بيشترى دارد.
همچنين (اسلوب سُوَر مكى) و (اسلوب سُوَر مدنى) با (ضوابط سُوَر مكى) و (ضوابط سُوَر مدنى) شبه ترادف دارند, كه دو كتاب براى بررسى بيشتر معرفى مى گردد: موجز علوم القرآن, داود العطار, ص142; [ترجمه آن] آشنايى با علوم قرآنى, سيد محمد رادمنش, ص170. (هر دو كتاب از منابع اصطلاح نامه بوده است.) و اصطلاح (شناخت قرآن) نيز عنوان چندين كتاب, همچون اثر آقاى سيد على كمالى دزفولى است كه با تاريخ قرآن و شناخت تاريخ قرآن, مترادف است.
نيز مى خوانيم: (در پاره اى از موارد [اصطلاحات] ارجاع شده است, ولى از طرف ناقد محترم غفلت شده و دوباره پيشنهاد داده شده است, مانند: تشكيل قرآن , اعراب گذارى قرآن).26 ولى چنين پيشنهادى اصلاً در مقاله ناقد وجود ندارد, بنگريد.
همچنين آورده اند: (آمارى كه در اين قسمت از طرف ناقد محترم ارائه شده, همانند ديگر نمونه ها با تعداد اصطلاحات ذكر شده, تفاوت بسيار است.)27 ولى در اين قسمت (حذف اصطلاحات غير مرجّح) به هيچ گونه آمارى ارائه نشده است. شايسته بود كه پس از تدوين پاسخ, آن را بازنگرى مى كردند تا اين گونه لغزش ها رخ ندهد.
8. و آن گاه مى خوانيم:(در اين بخش (حذف اصطلاحات مرجح و غير مرجّح) ايشان با مقايسه بين اصطلاحات به شبيه سازى پرداخته است و اين … كار نادرستى است).28 ولى گويا هوشمندانه به استنادات پاورقى مقاله نقد (ص35 و36) توجهى نكرده اند كه براى اصطلاحات ترجمه قرآن و اصطلاحات پيشنهادى, چهار كتاب معرفى شده (با شماره صفحات) كه دو مورد از آنها از منابع اصطلاح نامه بوده است!
9. همچنين آورده اند: (اگر بايد همه اصطلاحات به طور ميانگين مترادف داشته باشند ـ همانگونه كه اين معنا از نقد ايشان به دست مى آيد ـ كلامى بى اساس و غير عملى است….)29 آيا اين انصاف است كه از مقاله نقد چنين برداشت شود؟ در آن جا آورده ايم كه با توجه به اين كه براى اصطلاحِ مرجّحِ (ترجمه لفظى قرآن), نُه اصطلاح غير مرجّح فهرست شده است, از اين رو سزاوار بود براى همه اصطلاحات به گونه اى نظام مند نگريسته مى شد, ولى ناهماهنگى در اين مورد بسيار فراوان است. سپس نمونه هايى از ارجاعات اصطلاحاتِ جمع با (ين) به (ان) را آورده ايم كه در مقاله (پاسخ نقد) جواب درستى ارائه نشده است,30 و در اين باره, در همين مقاله (چند بندِ قبل) به آن اشاره شده است.
10. در بخش بعد مى خوانيم: (اشكال ناقد محترم بر ورود پاره اى از اصطلاحات, مانند: اجرت تعليم و تربيت, فضيلت تعليم و تربيت, و صورت انسانى جبرئيل, كه بهترين راه انتقال اطلاعات در امر ذخيره بازيابى است, نشان از عدم توجه به اين مهم و اساسى است.)31 ولى گويا مقاله نقدى درست خوانده نشده و يا اشتباه چاپى رخ داده است, زيرا در مقاله نقد, سه اصطلاح ياد شده, اين گونه آمده است: (اجرت تعليم و تعلّم قرآن, فضيلت تعليم و تعلّم در قرآن, صورت انسانى جبرئيل).32 درباره واژه تركيبى سوم, قبلاً مطالبى آورده شد, و درباره دو مورد اول, نيز بايد گفت كه اگر اين گونه به اصطلاحات و كليد واژه هاى علوم قرآنى بنگريم, حجم اصطلاح نامه بايد دو برابر گردد, زيرا موارد بسيارى فهرست نشده است.
11. و درباره اصطلاحات كمكى (چك ليست) و مركب آورده اند كه اين دو با هم خلط شده است.33 پرسش اين است كه آيا آوردن اين دو نوع اصطلاح در يك بند و فصل, نشانه خلط بحث است. سؤال اساسى كه بى پاسخ مانده اين است كه گسترش نابهنجار اين گونه اصطلاحات (صدها اصطلاح در اصطلاح نامه) نياز به بازنگرى دارد, هرچند به طور ضمنى آورده اند كه در ويرايش دوم كتاب, اين گونه اصطلاحات به صورت ضميمه چاپ خواهد شد.34
12. و در بخش بعد آورده اند كه اشكال حذفِ برخى از زيربخش هاى اصطلاحات كه توسط ناقد آورده شده است, اساسى نيست.35 در حالى كه در همگى موارد پيشنهادى ناقد, در موارد مشابه آن, در اصطلاح نامه آن زيربخش ها آورده شده, ولى درباره موارد پيشنهادى, حذف انجام شده است; مثلاً در زيرِ اصطلاح (ثواب سُوَر), اصطلاح وابسته (سور) نيامده است, در حالى كه در زير اصطلاح (ثواب آيات), اصطلاح وابسته (آيات) آمده است,36 و بين اين دو اصطلاح, در آوردن اصطلاحات وابسته فرقى نيست و در همه موارد پيشنهادى نيز اين گونه بوده است.
13. در پايان آورده اند: (انتظار نداشتيم طرح هايى را كه هم اكنون مجموعه ما مشغول انجام آن است و يا در دست اقدام دارد, به صورت پيشنهاد بيان كنند).37
ولى از سه پيشنهاد ناقد (تعريب اساسى اصطلاح نامه, مستندسازى اصطلاح نامه, تدوين دايرةالمعارف علوم قرآنى بر مبناى اصطلاح نامه),38 دومى در نظر و ديدگاهشان صائب بوده است و پيشنهاد اول و سوم از جانب ناقد طرح گرديده است, و اللّه يشهد, والسلام خير الختام.پاورقي ها: 1. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص29ـ37. 2. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص53 ـ 57. 3. همان, ص53, ستون اول, بند پايانى. 4. همان, ص57, ستون دوم, بند پايانى. 5. همان, ص53, ستون اول, بند پايانى. 6. همان, ص53, ستون دوم, سطر اول. 7. همان, ص54, ستون اول, بند سوم. 8. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص31, ستون دوم, بند چهارم. 9. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص54, ستون اول, بند پنجم. 10. همان, بند چهارم. 11. همان, ص54, ستون دوم, بند چهارم. 12. به جز (فرهنگ معارف اسلامى) دكتر سيد جعفر سجادى. و كتاب (دايرةالمعارف قرآن) حسين عمادزاده, همچون دايرةالمعارف هاى مصطلح نيست. 13. همچون: آشنايى با تفاسير قرآن, كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى, طبقات مفسران شيعه, طبقات المفسرين, مفسران شيعه, علوم قرآن و فهرست منابع آن, فرهنگ موضوعى قرآن مجيد, و سه يا چهار كتاب ديگر. 14. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص54, ستون دوم, بند پايانى. 15. همان, ص55, ستون اول, پند پنجم. 16. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص32, ستون دوم, بند سوم. اين شمارش با احتساب اصطلاحات داخل پرانتز است. 17. همان, ص33, پاورقى شماره 25. همچنين اين پاورقى, پاسخى براى مقاله پاسخ نقد (ص55, ستون دوم, بند دوم) خواهد بود. 18. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص55, ستون اول, بند ششم. 19. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص32, ستون دوم, بند سوم. 20. همان, ص33, ستون دوم, بند چهارم. اين شمارش با احتساب (اصول تفسير , قواعد تفسير) به عنوان دو اصطلاح است, زيرا هر دو در اصطلاح نامه نيامده است. 21. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص56, ستون اول, بند سوم. 22. همان, بند اول. 23. اصطلاح نامه علوم قرآنى, ص292, 193, 312. 24. صبحى صالح, مباحث فى علوم القرآن, ص23. 25. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص56, ستون اول, بند چهارم. 26.همان, بند ششم. 27. همان, بند هفتم. و اگر مراد آمار فصل بعدى مقاله نقد است كه نمونه هاى فراوان آن آورده شده است. 28. همان, بند پايانى. 29. همان, ستون دوم, بند دوم. 30. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص35, ستون دوم, بند دوم. 31. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص57, ستون اول, بند دوم. 32. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص36, ستون دوم, بند دوم. 33. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص57, ستون اول, بند سوم. 34. همان, بند ششم. 35. همان, ستون دوم, بند اول. 36. اصطلاح نامه علوم قرآنى, ص190. 37. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص57, ستون دوم, بند پايانى. 38. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص37, ستون دوم, چند بند پايانى.


صفحه 10

پاسخ نقد عبدالرحيم عقيقى بخشايشى



با اهداء سلام از اينكه در طليعه سال جديد, در شماره 48 آن مجلّه وزين عيدى شايسته و ارزشمندى را, به اينجانب عنايت فرموده ايد و يكى از آثار ناقابل نويسنده را (مفاخر آذربايجان) مورد نقد و بررسى قرار داده و معايب و نقايص آن را آيينه وار نشان داده ايد, از صميم قلب سپاسگزار و تشكر دارم و در حديث شريف هم آمده است: (أحبّ إخوانى من أهدى إليّ عُيوبي…) محبوب ترين برادران ايمانى ام آن كسى است كه معايب و ايرادهاى مرا به خودم هديه نمايد) مجدداً از ته دل از اين عنايت و توجه شما سپاسگزارم.
پس از انتشار مجلّدات سه گانه (مفاخر آذربايجان) چند نوع نقد و بررسى از سوى برخى از نويسندگان و روزنامه نگاران آذربايجان, تهران و قم, به دست نگارنده رسيده است كه تعدادى از آنها از منظر سياسى جناحى و فراجناحى اين اثر را مورد بررسى قرار داده بودند. حقير به بهانه اشتغال به گردآورى مطالب مجلدات 4و5 كه پيرامون شهيدان فضيلت و فرزانگان آن ديار خواهد بود, از پاسخگويى استنكاف نمودم و قضاوت نهايى را بر عهده خود خوانندگان بى طرف و بى غرض قرار دادم. ولى نقد يا صحيح تر قدح و عيبجويى كه توسط آقاى (طيّار مراغى) توسط نشريّه وزين شما به چاپ رسيده است, با توجّه به اعتبار علمى و ادبى مجلّه تان ناچار مرا به پاسخگويى نمود كه قضاوت نهايى را در مواردى كه نياز دارد به نخبگان ادبى و قلمى آن مجلّه مى سپارم.
1. ايشان نوشته اند: كلمه لجة الأخبار درست نيست, بلكه لجّة الأخيار صحيح است, قادح محترم را به مطالعه جلد ششم طبقات اعلام الشيعه ارجاع مى دهيم. در آن كتاب ضبط اين كلمه به آن صورتى مى باشد كه ما آورده ايم نه لجّةالأخيار. شما مى توانيد به همان منبع مراجعه نماييد.1
كلمه (محمّد حسن) گاهى به صورت اصلى آن و گاهى به صورت اختصارى (حسن) نوشته مى شود و اين امر بسيار متداول است شما در مورد آيت اللّه شيخ محمد حسن ممقانى مى توانيد هر دو استعمال را ملاحظه كنيد. آرى همگان مى دانند نام صاحب رياض الجنة محمد حسن بن عبدالرسول زنوزى مى باشد و اتّفاقاً در خود طبقات اعلام الشيعه او را تحت عنوان (الميرزا حسن الزنوزى) معرّفى و مطرح نموده است, مراجعه كنيد.2 والأمر فى كليهما سهل.
2. ايراد دوم قادح محترم در مورد نام معارج الأحكام مى باشد. ما اين عبارت را از مصّفى المقال مرحوم حاج آقا بزرگ آورده ايم, جايى كه مى نويسد:
(لخّصه السّيد حسين القزوينى وجعل الفصل الثالث من مقدّمات كتابه (معارج الأحكام) و النسخة الأصليّه التى عليها الوقفية بخطّ العلامة المجلسى (المتوفى 1100) و عدّة سطور من خطوط علماء ذاك العصر موجودة عند سيّدنا الحسن الصدر و طبع فى طهران فى مجلّدين فى عام 1376هـ و له ايضاً تصحيح الأسانيد الذى أدرجه شيخنا النورى بجميعه و زيادة عليه فى السادسة من فوائد خاتمة المستدرك…)3
اكنون شما از اين عبارات روشن جز آنچه ما نوشته ايم چيز ديگرى مى فهميد؟ آرى در كتاب ها كلمه فائده بصورت غلط چاپ شده است, ولى خواننده به آسانى غلط بودن آن را درمى يابد.
3. ايراد سوم قادح محترم در مورد سيد مرتضى دهخوارقانى است كه ما شرح زندگى او را از طبقات اعلام الشيعه آورده ايم.4 با مراجعه مجددى كه صورت گرفت, معلوم شد او خطّاط و كاتب كتاب ألفة الفرقه در علم كلام تأليف مرحوم ميرزا حسن بن عبدالرزاق لاهيجى بوده است كه در سال 1101هـ آن را تأليف نموده است, ولى اين امر از مقام علمى و فضيلتى او نمى كاهد. چه بسيار بودند كاتبان و ورّاقانى كه خود بسيار فاضل و عالم بوده اند در عين حال كتابت هم داشته اند; مانند ابن نديم صاحب الفهرست و تعداد ديگرى كه اين حرفه را محض ارتزاق و خدمت به فرهنگ و احياء تُراث فرهنگى پذيرا مى شدند. تازه در كتابت يك اثر علمى همانند (ألفة الفرقه) كه پيرامون مسائل پيچيده كلام و عقائد, مى باشد, صلاحيت علمى و فضل و دانش لازم كاتب هم, شرط نخستين مى باشد. سخن در اين نكته است كه اگر دهخوارقانى نبوده است, پس چرا اين كتاب را در دهخوارقان نوشته است؟ مگر دهخوارقان حوزه علميّه بود؟ امّا اينكه ما او را از فقهاى برجسته شمرده ايم; كلمه (برجسته) را ناقد محترم از معده مباركه بر اين متن افزوده اند. عنوان كتاب ما فقيهان و مفسران مى باشد, نه فقيهان برجسته يا مفسّران متبحّر!
4. صاحب الذريعه در مورد تفسير منبع الكرامه مى نويسد: (منبع الكرامة فى تفسير سورة يوسف لأبى الحسن على الخوئى صاحب (لمعة نورانيّه و برقة رحمانيّه) (معرفى شده در ج18, ص355) ألّفها بعد فوت ولده الميرزا حسن أوّله: خداوندى را ستايش مى كنم كه داننده نهان است (يوجد فى دانشگاه, ج1, ص498) بخطّ النسخ و معها تحفة جهان و شأن نزول قرآن و رسالة فى الحكمة بالعربيّة در بلاء ابتلاء حولُ وقعة الطف و رسالة فى حول الدين كلها للمولف كَتَبها حبيب الدين بن محمد بن على اصغر الگلپايگانى فى سنة 1265)5
ما تاريخ فوق را از منابع دانشمندان آذربايجان و سخنوران دولت آباد نقل نموده ايم. اگر اشتباه رخ داده است مربوط به آن منابع مى باشد.6
آرى مؤلف اين تفسير ابوالحسن على بن ميرزا محمد حسن بن عبدالرسول زنوزى خوئى متخلّص به (فانى) مى باشد (كه صاحب لمعه نورانيه و برقة رحمانية) مى باشد.7
5. پاسخ ايراد پنجم آن است كه مرحوم حاج آقا بزرگ او را در عِداد علماى اعلام قرن 12 شمرده است و تاريخ فوق مربوط به محمد اسماعيل بن مولى عبدالمطلب تبريزى مى باشد كه او نيز از فقهاء و مجازين از سوى شهيد اول محمّد بن مكى بوده است كه خطاى بصر موجب اين خلط گرديده است كه نام او نيز بر اين مفاخر افزوده شود.8
6. لطفاً اين متن فلسفى را يكى ـ دوبار مرور كنيد تا چيزى عايدتان گردد. بسيار معمول است كه در شرح حال پسر, شرح حال پدر را نيز مى آورند و در شرح حال پدر به فرزندان و اخلاف او نيز اشاره مى نمايند و اين نوع نگارش هيچ گونه منع عقلى و عرفى و شرعى ندارد. آرى, اين ترجمه را از منبع ياد شده با قيد صفحه و چاپ آورده ايم و در منقولات هيچ نوع منع قانونى و علمى وجود ندارد, در صورتى كه منبع نخستين قيد گردد. كتاب سيد جلال الدين آشتيانى در اختيار اغلب فضلاء هم نيست تا چه رسد به يك فرد عادى و معمولى آذربايجانى دور افتاده در مناطق اهر, ارسباران و خوى; امّا خدمت ناچيز حقير اين بوده است كه مكارم مفاخر آذربايجان از لابه لاى متون و منابعى كه برخى از آنها در اختيار ناقد غير منصف هم نيست, در طبق اخلاص در اختيار آنان قرار گيرد تا بدانند چه بزرگان و دانشمندانى داشته اند و خود را با الگوى آنان تربيت كنند. البته قبول دارم چند اشتباه چاپى رخ داده است كه ان شاءالله در چاپ حاضر اصلاح و جبران خواهد شد.
ولى دليل سخيف شما بر تبريزى بودن او و داشتن منزل به هنگام ولادت در آن نقطه, يكى از دلايل بسيار سست و بى اساس مى باشد; مگر او به هنگام ولادت در خريد و فروش ملك بوده است. امكان دارد او در مرند متولد نشده باشد, سپس همراه پدر به تبريز كوچيده باشد. شما چه دليلى بر درستى اين اعتقادتان جز آن دليل سخيف داريد؟
ثانياً: نويسنده نه تنها او را عالم معمولى نشمرده است, بلكه صاحب مقام عالى مرجعيت نيز دانسته است كه مردم و تجّار به او اعتقاد و اطمينان داشته اند, اما حقير او را از معصومين چهارده گانه (عليهم السلام) نمى شناسد; هرچند آيت اللّه العظمى خوئى(ره) نمك پرورده او و شاگرد برازنده او بوده باشد.
ثالثاً: ما شرح حال او را از كتاب همدوره و هم بحث او مرحوم حرزالدين آورده ايم كه سال ها با هم حشر و نشر داشته اند. شما مى توانيد به تصحيح و تنبيه و تحرير او بپردازيد.9
8. مورد تذكر يك اشتباه چاپى بوده است. بسيار روشن است كه مطالب قبلى با اشعار موجوده خاتمه پذيرفته است. متأسفانه در صفحه بندى به اشتباه در غير جايگاه خود قرار گرفته است و حقير در ص702 استدراك نموده ام.
9. در نوشتار ناقد محترم (نيابى) آمده است كه درست آن (بنابى) مى باشد, ولى در مورد دو نفر بودن سيف العلماء منبع يا مرجعى معرفى ننموده اند, ولى استعمال آيت اللّه در مورد چنين فقيه مجاهد اشكال شرعى و عرفى ندارد. و شيخى بودن اين حق را از او سلب نمى نمايد. چون پيش درآمد آيت اللّهى, ثقةالأسلام, حجةالأسلام مى باشد كه خودتان دهها بار در مورد شهيد ميرزا على ثقةالأسلام و عنوان حجةالأسلام را در مورد (نيّر) به كار برده ايد و مى بريد در صورتى كه هر دو از رهبران شيخيّه بوده اند, ولى افراد موثق و قابل اطمينان در امور دين و ديانت.
10. منبع معرّفى شده در پاورقى صحيح است و اين امر مشكلى ندارد, چون مؤلفِ هر دو يك نفر آن هم مرحوم حاج آقا بزرگ مى باشد.
11. تعليقه أمل الأمل تأليف ملاّ عبدالله افندى به كوشش سيد احمد حسينى اشكورى, ص142 چاپ مرعشى درست است.
12. شيخ على فاضل قائينى نجفى مؤلف (معجم مؤلفى الشيعه) درست و صحيح است.
13. شيخ صدرا بادكوبه اى از شاگردان برجسته آيت اللّه العظمى خوئى بوده اند كه چند سال قبل از رحلت استاد, از دنيا رخت بركشيده اند, اما آن بادكوبه اى كه استاد فلسفه و عرفان معظم له و استاد علامه طباطبايى بوده اند نامشان آيت اللّه سيد حسين بادكوبه اى بوده است كه متولد 1293 و متوفى 1358 مى باشد. تشابه نام فاميلى موجب سوءفهم شما شده است. شما مى توانيد تفصيل آن را از استاد بزرگوار آقاى سبحانى يا محقّق متتبع سيد احمد اشكورى بپرسيد.
14. در مورد مرحوم على نقى اردبيلى به طبقات اعلام الشيعه مراجعه نماييد,10 كلمه متوفى پس از 1135هـ درست است و مورد نخستين تكرارى و مشتبه مى باشد.
15. شرح حال ميرزا يوسف مورد نظر شما در جلد اوّل آمده است و ميرزا يوسف دو نفر بوده اند.11
16. سال 1247 درست است كلمه هشت ماهه اشتباهاً هشت ساله چاپ شده است.12
17. فردى كه يك دوره كامل تقريرات فقهى و اصولى را نوشته باشد و چندين سال در درس خارج فقه با تعمّق و تفهّم نشسته و حضور داشته باشد و كتاب هاى او از نظر ارزشمندى در كتابخانه هاى مصر نگهدارى شود, در اين روزگارى كه گاهى طلاّب و فضلا يكشبه يا چند شبه به سمت آيت اللّهى ارتقاء مى يابند, آيا شايسته چنين فردى نيست؟ زهى بى انصافى!
ثانياً ما در مسائل رجالى مقلّد علاّمه تهرانى نيستيم, هرچند معظّم له شيخ مشايخ ما در اجازات روايتى مى باشند.
ثالثاً: ما در كجاى كتاب ملتزم نشده ايم شرح حال تمام فقيهان و مفسران و فيلسوفان آن منطقه را آورده باشم. اين تعداد از بزرگان و معاريف را كه آورده ايم در حدّ توان و فرصت مطالعه و بررسى ما بوده است. آذربايجان با آنهمه وسعت و گسترش و با آن همه سابقه تاريخى, فرهنگى كه نوعاً خاستگاه مردان بزرگ و دانشمندان عاليقدرى در طول تاريخ اسلام بوده است, مگر به اين آسانى است كه يك فرد يا گروهى در چند سال توانسته باشند تمام مفاخر و بزرگان آن را كه روزگارى حوزه هاى علميه نجف و اخيراً قم براساس اساتيد و افكار علمى آنان مى چرخد, به رشته تحرير و معرّفى آورد. ما كوشيده ايم خوشه اى از اين خرمن و قبسى از اين شعله را در اختيار داشته باشيم.
18. ناقد محترم مى نويسد: (زندگى برخى از بزرگان را به صورت تعارفى گذرانده است…) مواردى كه ايشان دست گذاشته اند, مورد مراجعه واقع شد. آثار, كارها, تأليفات اين بزرگان آمده است. بيش از آن ما مقتضى ندانسته ايم ان شاءالله جنابعالى با خميرمايه موجود, كامل تر و پربارتر مى نويسيد.
همشهرى كم انصاف! گويند ستّارخان وقتى با فتح و پيروزى و با صلوات و سلام به مجلس شوراى ملى آنروز وارد شد, چون از نظر سخنرانى و اداى مطلب عاجز و ناتوان بود, چكمه اش را از پا در آورد و به مجلسيان نشان داد. با زبان بى زبانى حالى نمود كه ما با زحمت و مشقّت فراوان مشروطه را تا به اينجا رسانده ايم ز اين پس نوبت شماست و اگر درست عمل نكرديد پس سر و كار شما با اين چكمه خواهد بود اكنون شما هم….
19. تكرار شخصيت ها در چند مورد محدود به علّت ذوفنون بودن اين شخصيت ها بوده است; فى المثل: علامه طباطبائى هم جنبه تفسيرى, هم فلسفى, و هم عرفانى دارد. ما خواسته ايم محض بى بهره نبودن فصول, بخش ها و تقسيم بندى ها در هر بخشى, مطالب خاص آن بخش آورده شود و خواننده به بخش مربوط هر شخصيت مراجعه نمايد و با ارجاع مكرر خواننده را سرگردان ننماييم. فى المثل شرح حال حاج ميرزا لطفعلى بن ميرزا احمد (صاحب اوثق الوسائل فى شرح رياض المسائل متوفى 1362) يكبار به عنوان فقيه (در ص163) و بار ديگر به عنوان مفسّر نصف قرآن مجيد مطرح گرديده است, ولى يك بار تكرار را در ص172 مى پذيرم, آنكه در ص 172 آمده و متوفى 1307 است حاج ميرزا موسى بن جعفر بن ميرزا احمد بن لطفعلى بن محمد صادق تبريزى است كه صاحب شرح حال ملا عبدالله صاحب رساله عمليه فقهى به عنوان فقيه در: ج1, ص133 مطرح شده است و در ج2, ص707 به عنوان فيلسوف و حكيم تفصيل داده شده است.
فى المثل ميرزا عبدالله افندى تبريزى در ص98 به عنوان فقيه و در ص508 به عنوان صاحب تفسير معرفى شده است. مرحوم اردوبادى والد ميرزا محمد على اردوبادى در ص238 به عنوان مجتهد و فقيه و در ص509 به عنوان صاحب تفسير آمده است و ديگر موارد ذكر شده در مورد محقق اردبيلى ـ سيد محمد ابراهيم تبريزى ـ قراجه داغى أونسارى, شيخ محمود شيخ الأسلام شيخ موسى صاحب اوثق الوسائل ـ الهى اردبيلى, آقاعلى مدرسى ـ جلال الدين تبريزى و بالاخره علامه طباطبايى در سه جا (به عناوين مفسّرـ فيلسوف, عارف) مير عبدالباقى در ص507 به عنوان صاحب اثر قرآنى و در جلد دوم به عنوان عارف و حكيم, با قيد متوفى حدود 1135) و در متن توضيح رفته است كه شايد اين فرد غير از آن صاحب اثر تفسيرى بوده باشد (مراجعه شود).
20. علت آوردن قوشچى در عِداد مفاخر آذربايجان قرينه نام اوست. قوشچى منطقه اى در چند كيلومترى اروميه قرار دارد كه پادگان نظامى آن معروف است.13
رشيدالدين فضل الله همدانى ـ همشهرى افتخارى آذرى است و خدمات ارزنده اى در آذربايجان انجام داده است كه وقفنامه ربع رشيدى گوياى برخى از خدمات انسانى اوست (هرچند ذاتاً آذرى نيست و در متن نيز توضيح داده شده است.14
مجدالدين جيلى مدت ها در مراغه تدريس داشته است (البته در ج2 معرفى شده است, نه در جلد اول كه به سهو در نگارش ناقد جلد اول معرفى شده است.15
عكس آيت اللّه حسن زاده آملى به مناسبت شاگردى عارف نامى سيد محمد حسن الهى برادر مكرم علامه طباطبايى آمده است (اما عكس جوانى به علت ايام استفاده و فيض يابى از محضر استاد بوده است, نه فيض دهى او همانند چنين ايّام!) در مورد وفات مجدالدين جيلى تاريخ مشخصى ذكر نشده است و جناب عالى هم خود نمى دانيد. اما كلمه نقل قول در ادب او جاى سخن وجود دارد (لطفاً به خدمات متقابل اسلام و ايران استاد مطهرى بخش فلاسفه و عرفا مراجعه شود. شايد كلمه اديب نبوده است. انتزاع از مفهوم مخالف (متكلم ـ فقيه ـ اصولى, است كه به جنبه ادبيات او اشاره اى نشده است.
21. اين امر از نظر ما چندان اهميت ندارد جايى كه نام خود شخصيت تفسيرى نيز ذكر شده باشد.
22. اگر شما مختصر فعاليتى در امر تراجم داشته باشيد, به اين حقيقت پى خواهيد برد. در مورد تاريخ وفات ها كلمات متّحد و متّفقى در بين ارباب تراجم وجود ندارد; فى المثل شما مشخص فرماييد تاريخ وفات علامه مجلسى 1105هـ است يا 1111هـ.; وفات عالم بزرگوار شيخ بهائى 1030 است يا 1031م و همچنين… گذشته از بزرگان و مفاخر علمى و ادبى, شما يك تاريخ منضبط در مورد ولادت ها و شهادت هاى پيشوايان معصوم(ع) در اختيار ما قرار دهيد كه مناسبت ها را دوبار تكرار ننماييم. اين امر يكى از مشكلات تراجم و رجال ماست. ضرورت دارد گروه علمى برگزيده رسمى از تمام كشورها و مناطق اسلامى, حضور يابند و تواريخ يكسانى را در مورد شخصيت ها و بزرگان اسلام, برگزينند و وارد تقويم رسمى كشورها و مناطق اسلامى شود تا از حيرت و سردرگمى نجات يابيم.
هرچند نگارنده با فضل الهى تمام منابع لازم را در كتابخانه شخصى دارد و علاوه بر منابع عمومى بيش از 100 جلد كتاب ارزشمند اختصاصاً پيرامون آذربايجان عزيز دارد. فقط از خداوند متعال توفيق مطالعه و بررسى و برداشت يادداشت دارم و يقيناً جلد چهارم و پنجم كه پيرامون شهيدان فضيلت, فرزانگان و نيكوكاران تنظيم شده است و فرصت بيشترى در اختيار هست, پربارتر از گذشته ها خواهد بود…, بلكه حقوق به جا مانده اروميه, خوى, اردبيل, مراغه بهتر و بيشتر اداء گردد.
23. در پايان برخى از اشتباهات چاپى يا تصحيح صفحات منابع, تذكر داده شده است كه نوعاً به چاپ متعدد منابع فوق باز مى گردد و برخى نيز درست است; از آنميان طبقات اعلام الشيعه ج6, ص190ـ191 مى باشد, ولى تذكر دوم نادرست است; چون خود نگارنده وفات محمد حسن زنوزى را (1246) آورده است (دوباره مراجعه كنيد).
تذكّر سوم: در اصل متوفى بعد از 1135 بوده است كه اشتباه چاپى است.16
تذكر چهارم: وفات شيخ على مرندى در تيتر مقاله همان تاريخ 1370 آمده است نه 1379 دوباره با صبر و حوصله بنگريد.
تذكّر پنجم, نادرست است. صحيح آن 1327 است و در منبع فوق با كلمه حدود 1326 آمده است.17 لطفاً به ريحانةالأدب و علماى معاصرين و همان نقباءالبشر مراجعه فرماييد.
تذكّر ششم: در مورد رياض المسائل صحيح است. تذكر هفتم در مورد تاريخ حيات مرحوم دزمارى صحيح است.
تذكّر نهم: وفات سيّد جمال الدين تبريزى 1369 درست مى باشد و تصحيح منبع مذكور ج3, معجم المولفين, ص157 مى باشد.
تذكر دهم: در مورد وفات نظامى گنجوى اختلاف اقوال فراوان است و ظاهر آن است كه ولادت به جاى وفات قرار گرفته است. وفات او را 538 و 554 و 572 نيز گفته اند18. به ضرس قاطع نمى توان 572 را تاريخ وفات او اعلام نمود. اختلاف كلمه فراوان و متعدد مى باشد.
تذكر يازدهم: عيون الأنباء, ج3, ص283 صحيح است, ولى در جلد دوم درست است نه جلد اول, كه شما به غلط دوم اعلام نموده ايد. ضمناً اين اشتباه ناقد را كه شخصيّت هاى مراغه را 4مورد نوشته اند اصلاح مى كنم كه در مفاخر بيش از 25 مورد از رجال آن منطقه ترجمه و شرح حال آورده شده است و اين خود غرض ورزى ناقد را بهتر روشن مى سازد.

***
در پايان با همه اين تفصيلات قادح محترم را به ادب در كلام فرا مى خوانم و از ناشر محترم از صميم قلب تشكر و قدرانى دارم, ولى برداشت عمومى ايجاد شده را در مورد ديگر تأليفات و آثار و ذهنيّت نادرست و غير واقعى را از ناقد و پديدآورندگان اين نوع ذهنيّت نادرست و غير واقعى, هرگز نخواهم بخشيد. ويحكم اللّه وهو خير الحاكمين!پاورقي: 1. طبقات اعلام الشيعه, ج6, ص346. 2. همان. 3. مصفّى المقال, ص429ـ430 چاپ فرزند مؤلف آقاى منزوى به سال 1378هـ.ق 4. طبقات اعلام الشيعه, ص719 و720. 5. الذريعه, ج22, ص360 كد معرفى 7433. 6. سخنوران دولت آبادى, ج1, ص244 تا 246 دانشمندان آذربايجان, تأليف محمد على تربيت ص143. 7. الذريعه, ج18, ص355 كد معرفى 453. 8. طبقات اعلام الشيعه, ج6, ص59. 9. معارف الرجال حرزالدين, ج1, ص334 چاپ كتابخانه آيت اللّه مرعشى. 10. طبقات اعلام الشيعه, ج6, ص559. 11. مفاخر آذربايجان, ج1, ص128. 12. علماى معاصرين, تأليف ملا على خيابانى تبريزى, ص81 ـ83. 13 . مفاخر آذربايجان, ج2, ص684. 14 . همان, ج1, ص498. 15 . به متن مقاله ص48 مراجعه شود. 16 . الكواكب المنتثره, ص559. 17 . نقباء البشر, ج1, ص119. 18 . مجمع الفصحاء, ج1, ص199 به تاريخ ادبيات دكتر ذبيح الله صفا, ص43 مراجعه شود.


صفحه 11

معرفى هاى اجمالى



الهدايه. الشيخ الأقدم ابى جعفر الصدوق, محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى, (م381) تحقيق: مؤسسة الأمام الهادى(ع), قم, مؤسسة الأمام الهادى, 417ص, وزيرى.
هدايه از آثار ارجمند فقهى, شيخ صدوق ـ رضوان الله عليه ـ است. عرضه نصوص روايات با حذف اسناد و با اندكى افزونى در آغاز و يا فرجام روايات در قالب فتوى پس از دقت و تمييز صحيح از ناصحيح, شيوه اى است در سامان بخشى آثار فقهى كه از آغاز سال هاى قرن چهارم پديد آمده است (چگونگى شكل گيرى كتاب هاى فقهى را به گونه اى گذرا در مقامى ديگر آورده ايم و به منابع و مراجع آن نيز پرداخته ايم. ر.ك:آينه پژوهش شماره4/19 به بعد, شماره32/67 به بعد) فقيه و محدث عالى قدر على بن الحسين بن بابويه با نگارش كتاب (الشرايع) از جمله كسانى است كه گام هاى آغازين را در اين راه برداشتند, و شيخ صدوق فرزند برومند آن بزرگوار با نگارش (المقنع) و (الهدايه) در كمال بخشيدن به اين شيوه, گام هاى بعدى را برگرفته است. پيشتر (المقنع) با چاپى منقح و تحقيقى شايسته نشر يافت كه درباره آن سخن گفتيم (ر.ك: آينه پژوهش, شماره36/68) و اكنون الهدايه را پيش روى داريم با تحقيقى گرانسنگ و تصحيحى استوار. هدايه مشتمل است بر اصول و فروع. كه شيخ تمامت آن را از متن روايات برگرفته و پرداخته است. بخش اعتقادات مشتمل است بر توحيد, نبوت و امامت و بخش فقه يك دوره كامل فقه است براساس روايات اهل بيت(ع). به لحاظ اين ويژگى, عالمان و فقيهان هماره با اين كتاب و همگنان آن چونان كتابى روايى برخورد مى كردند. (علامه مجلسى ـ رضوان الله عليه ـ نوشته اند: بسيارى از فقيهان شيعه كلام صدوق ـ ره ـ و پدرش ـ ره ـ را چونان نص منقول و روايت مأثور تلقى مى كردند (ص16) و فقيه بزرگ و بى بديل تشيع در روزگاران اخير آيت اللّه بروجردى به اين كتاب و همانندهاى آن عنوان گويا و دقيق (اصول متلقاة) داده بودند.) (مقدمه ص14ـ69). محققان دوازده نسخه را براى تصحيح گرد آورده اند و سه نسخه را از آن ميان برگزيده اند و در موارد لازم به نسخه هاى ديگر نيز مراجعه كرده اند, و افزون بر آن متن را با كتاب هاى عالمان و فقيهان پيشين مانند (مختلف), (معتبر) و… سنجيده اند; و اختلاف هاى نسخه ها را در پانوشت ها به دقت ثبت كرده اند.
به يمن اين تتبع وسيع در منابع فقهى هر آنچه را برخى از فقيهان از اين كتاب نقل كرده اند نشان داده اند و گاه ابهام متن را با توجه به آن كتاب هاى فقهى زدوده اند. تمام مطالب متن را رديابى كرده و در روايات مضمون آن را نشان داده اند.
مواردى از فتاوى صدوق را كه ناهمگون با مشهور فتاوى فقيهان است ياد كرده اند, و برخى از الفاظ دشوارياب را در پانوشت ها توضيح داده اند و در پايان فهرست هايى فنى و بس كارآمد تنظيم كرده اند; از جمله فهرست اعلام, امت ها و طايفه ها, جاى ها, روزها و واقعه ها, لباس ها و زينت ها, خوردنى ها و آشاميدنى ها و….
افزون بر آنچه ياد شد, مقدمه اى نگاشته اند بس درازدامن, تحقيقى و عالمانه درباره زندگانى و آثار شيخ صدوق كه بى گمان استوارترين و دقيق ترين شرح حال صدوق است بويژه در گزارش استادان, شاگردان و آثار وى. در اين مقدمه ابتدا از شهرت انتساب كتاب به صدوق سخن گفته اند و آنگاه از اسم دقيق كتاب كه (الهدايه) است و… نه (هداية الخير) و… براساس يادكرد كتاب در آثار خود صدوق (ص12). آنگاه بحث از صدوق و خاندان وى آغاز شده است كه از بيست تن از عالمان خاندان بابويه را برشمرده اند (ص37ـ46). بحث از مشايخ صدوق بحثى است فرابنيادى با تتبعى وسيع. در اين بخش 206 تن از مشايخ صدوق شناسايى و معرفى شده اند, همه اين فهرست يكسر از اسناد روايات صدوق و با تتبع در تمام آثار روايى بر جاى مانده از شيخ استخراج و سامان يافته است. به يمن اين تتبع وسيع و نيز بهره ورى از آگاهى هاى رجالى بى مانند حضرت آيت اللّه حاج سيد موسى زنجانى فقيه و رجالى بزرگ معاصر محققانِ نشان داده اند كه بيست وهفت تن از كسانى كه در فهرست بلند و پژوهشگرانه مرحوم آيت اللّه ربانى شيرازى (در مقدمه معانى الأخبار و در منابع ديگر از جمله (خاتمه مستدرك)) جزء مشايخ صدوق شمرده شده اند, چنان نبوده است, اين موارد با ذكر دليل و با توجه به چند و چون اسناد روشن شده است به مثل (اسحاق بن عيسى) نوشته اند كه از افزونى هاى استنساخ كنندگان است و جزء سند نيست, ابومعمر اسماعيل بن ابراهيم بن معمر از مشايخ صدوق شمرده شده است (المستدرك, ج3/714) در حالى كه وى در وسط سند است و درست آن سند چنين است (المظفر بن جعفر بن المظفر العلوى عن جعفر بن محمد بن مسعود عن أبى عن محمد بن حاتم عن أبى معمر اسماعيل بن ابراهيم بن معمّر).
اسماعيل بن حكيم العسكرى (المستدرك 3/714) او حسن بن عبدالله بن سعيد بن حسن بن اسماعيل بن حكيم عسكرى است كه در دو جا ياد شده است و… (ص89 ـ 98) آنگاه شاگردان و راويان از صدوق را برشمرده اند و در اين فهرست از 41 نفر از شاگردان صدوق ياد كرده اند (ص99ـ 108)
صدوق در فراگيرى حديث و نشر آن بس سختكوش بوده است. او به شهرها و آبادى هاى بسيارى سفر كرده است تا محضر عالمان و محدثان را دريابد و از آنها حديث فراگيرد و گاه آثار تدوين كرده خود را به ديگران گزارش كند و بگسترد و بدين سان بخوبى نيازها را دريافته و بسيارى از آثارش را (كه متأسفانه بخش عظيمى از آنها در دسترس نيست) براساس نيازها و خواست ها رقم زده است. به مثل مقدمه كتاب ارجمند (كمال الدين) به روشنى نشان مى دهد كه ديدن وضع حيرت و سردرگمى مردمان شيعه در نيشابور به هنگام سفر وى به زيارت امام رضا(ع) او را بر تأليف آن كتاب برانگيخته است (ج1/2). طرفه آنكه شيخ از غالب سفرهايش در لابلاى صفحات زرين آثارش ياد كرده است. در بخشى از اين مقدمه اين سفرها با درنگريستن به آثار صدوق استخراج شده و جاى يادكرد اين گشت و گذارها و چگونگى آنها در آثار صدوق نشان داده شده است (ص109ـ122). حاكمان و حكومت هاى روزگار صدوق بحث ديگرى از مقدمه است كه در ضمن آن از چگونه حكومت آل بويه به اختصار سخن رفته است (ص125ـ135). مناظرات شيخ كه نشانگر حضور جدّى او در صحنه انديشه و ميدان آراء و افكار است, در بخش ديگرى از مقدمه آمده است (ص 138ـ164). شناسايى و گزارش آثار شيخ كه رجاليان و شرح حال نگاران و فهرست نويسان تعداد آنها را افزون بر سيصد اثر دانسته اند, بخش قابل توجهى از مقدمه را فراگرفته است. در اين بخش از 231 اثر سخن رفته است. شيخ خود در مقدمه (الفقيه) تصريح مى كند كه تا بدان روزگار 245 كتاب رقم زده است كه متأسفانه اكنون بسيارى از آنها در اختيار نيست. اين بخش با بحث كوتاهى در چگونگى آثار شيخ آغاز مى شود و بعد آثار وى براساس فهرست هاى كهن و مواضعى كه شيخ در كتاب هايش از آثار خود ياد كرده است, گزارش مى شود. اين فهرست بى گمان دقيق ترين فهرستى است كه تاكنون از آثار صدوق سامان يافته است (ص165ـ231) بالاخره صفحات پايانى مقدمه است و گزارش آراء و ديدگاه هاى عالمان, فقيهان و محدثان درباره صدوق. 230 صفحه اين مجموعه عظيم و ارجمند را مقدمه آن فرا گرفته است كه به اختصار آن را معرفى كرديم. اين مقدمه چنان كه پيشتر آورديم كتابى است تحقيقى درباره صدوق و اگر نگوييم بهترين پژوهش سامان يافته درباره صدوق و آثار او است, بى گمان در ميان پژوهش هاى سامان يافته درباره صدوق كم نظير است. تحقيق متن كتاب پاكيزه, دقيق و ستودنى است. براى مح
ققان آرزوى توفيق داريم. محمّد على مهدوى راد مفاتيح الاسرار و مصابيح الانوار. تاليف امام محمد بن عبدالكرم شهرستانى, المجلد الاول, تحقيق و تعليق الدكتور محمّد على آذرشب, دفتر نشر ميراث مكتوب, 320ص.
از سال ها پيش آرزو داشتيم كه تفسير مفاتيح الاسرار شهرستانى ـ كه نمونه منحصر به فردى در نوع خود است ـ به صورت حروفى به زيور طبع آراسته شود. چرا كه مطالعه نسخه چاپ عكسى اين كتاب خسته كننده بود. اكنون خوشحاليم كه به همت دفتر نشر ميراث مكتوب اين كار صورت پذيرفته است. نخستين كسى كه اين كتاب را در عصر ما معرفى كرده مرحوم ابوعبدالله زنجانى در كتاب تاريخ قرآن اوست (مفاتيح الاسرار چاپى, ص78). مرحوم محيط طباطبايى نيز اين تفسير را مى شناخته, و از قرارِ مسموع براساس همين تفسير, شهرستانى را متمايل به اسماعيليه مى دانسته است.
مصحح و محقق كتاب, دكتر محمد على آذر شب در چاپ جديد اين كتاب و نيز تهيه مقدمه اى يكصد صفحه اى در معرفى آن زحمت كشيده اند كه در نظر اهل تحقيق مشكور است, الاّ اين كه شايسته بود با شهامت و صداقت علمى به زحماتى كه در چاپ نسخه عكسى همين كتاب و تهيه فهارس و تنظيم مقدمه آن به كار رفته, اشارتى مى نمودند. اين جانب در مجله نشر دانش (شماره آذر و دى68, ص49) به معرفى مختصر آن چاپ و ذكر بعض نكات در مورد شهرستانى پرداخته ام.
تفسير شهرستانى به صورتى كه موجود است, شامل سوره فاتحه و بقره مى شود كه در اين مجلد چاپى تا آخر سوره فاتحه را در بردارد. شهرستانى هم به تفسير ظاهرى (قرائت, نحو, لغت و معانى) پرداخته و هم (اسرار) هر آيه را شرح داده است كه قدرى شباهت به نوبت هاى اول و دوم و سوم كشف الاسرار پيدا مى كند.
اين كه محقق و مصحح كتاب سعى دارند شهرستانى مفسر را به نوعى به (سلف صالح) ربط دهند, با مطالب عجيبى كه در اين كتاب آمده از قبيل اسرار حروف و اصطلاحات عرفانى و فلسفى و باطنى و حتى فارسى قديم كه همپاى اسرائيليات در اين كتاب درج شده, سازگار نمى نمايد. آنان كه به اصطلاحِ محقق كتاب, پيروان (سلف صالح) تلقى مى شوند از كاربرد اين اصطلاحات و مفاهيم, استيحاش داشتند. كدام يك از سلفيه به ادوار و اكوار قائلند (در فهارس نسخه عكسى به كلمه (ادوار) مراجعه فرماييد).
اگر از ديدگاه شيعه امامى نيز نگاه كنيم, فى المثل كلمه (مفروغ) فقط در يك حديث بحارالانوار و كلمه (مستأنف) در دو حديث آن در معنى لغوى آمده, اما شهرستانى تفصيلى دقيق براى اين مطلب آورده (ص92) كه سابقه اى در آثار شيعه ندارد. شهرستانى نه به معنى اهل سنّت و نه به معنى شيعيانه (سَلَفى) نيست.
آقاى آذرشب در مقدمه كتاب و نيز در مقاله اى كه سال ها پيش در مجله تراثنا, شماره12, به چاپ رسانيده مى كوشد ثابت كند شهرستانى ـ همچنان كه مشهور است ـ اشعرى مسلك و شافعى مذهب مى باشد و سنى معتدلى است كه در تفسير قرآن به اهل بيت رجوع مى كند و حال و هواى تسنن اموى را در سير ندارد (مجله تراثنا, ص20). اما هم از روزگار شهرستانى هم پس از آن, اين جا و آن جا او را متمايل به الحاد (= اسماعيلى گرى) و غلوّ و يا داراى مشرب فلسفى معرفى كرده اند (تراثنا, شماره12, ص7, زيرنويس). البته بايد توجه داشت كه تهمت زنى در قرن ششم بسيار رايج بود و حتى خود كسانى كه به ديگران مى تاخته اند (مثل غزالى و فخر رازى) از اين آسيب در امان نمانده اند. شهرستانى نيز با آن كه كتاب بر ضدّ فلاسفه نوشته, متهم به تفسير قرآن براساس حكمت است (بيهقى, تتمه صوان الحكمه, ص140) اما به گمان من انتساب او به اسماعيليه موجّه است, خصوصاً با ملاحظه همين تفسير مفاتيح الاسرار قرائن آشكارى بر باطنى بودن شهرستانى به دست مى آيد. شهرستانى به شيعه اماميه كه معتقد به امام زنده غايب هستند, تاخته و خود به امام زنده قائم اعتقاد دارد و مرادش امام اسماعيلى نزارى است كه قائم به سيف بوده و يا امام اسماعيلى فاطمى در مصر است كه حكومت آشكار داشته است. عين عبارت شهرستانى چنين است: كما ان ابليس لم يقل بالامام الحاضر الحى القائم كذلك العامه والشيعة المنتظره لم يقولوا الا بالامام الغائب المنتظر) (ص121ب از نسخه خطى تفسير). پيداست كه در نظر شهرستانى شيعه اماميه كه منتظر ظهور محمد بن حسن العسكرى [عج] هستند با اهل سنت كه منتظر ظهور (فاطمى) (به تعبير ابن خلدون) هستند, فرقى نيست.
شهرستانى در الملل و النحل نيز (فصول سيّدنا) را كه كلمات حسن صباح است نقل كرده كه اطلاع او را بر اسناد درونى نهضت اسماعيلى ايران مى رساند. افزون بر اين, در همين تفسير اصطلاحاتى چون (مفروغ و مستأنف و تضاد و ترتيب [يا: ترتب] و خلق و امر…) آورده كه بين باطنيان رايج بوده است. خود آقاى آذرشب استفاده شهرستانى را از منابع اسماعيلى محتمل دانسته (همان مقاله مندرج در تراثنا) و آقاى عبدالحسين حائرى در مقدمه اى كه بر چاپ عكسى تفسير مفاتيح الاسرار نوشته, به خلاصه اى از نكات و نظريات باطنى مآبانه شهرستانى اشاره نموده است. مرحوم استاد محمدتقى دانش پژوه صريحاً وى را (داعى الدعاة شهرستانه) لقب داده است. آقاى پرويز اذكائى كه فهارس ششگانه مفصل اعلام و رجال و اماكن و كتب و مصطلحات و طوائف و فرق از اين كتاب استخراج كرده, بر اسماعيلى بودن شهرستانى تأكيد دارد. از جمله اصطلاحاتى كه شهرستانى در تفسيرش آورده و بر اسماعيلى بودن او دليلى قاطع است, (دور سابع) و (طور سابع) مى باشد كه نزد اسماعيليان به معنى (دور قيامت و خلق آخر) است (ر.ك: مقاله آقاى پرويز اذكائى در مجله معارف مركز نشر دانشگاهى آذر و اسفند 1367).
شهرستانى در عين حال تأويل هاى بارِد باطنيه افراطى را نيز نمى پسندد و كسانى را كه از دلالت هاى ظاهرى الفاظ پُر دور مى روند (معطّله) مى نامد و مى گويد امام صادق(ع) از اينان اظهار بيزارى فرمود: (…والمعطل يترك الظاهر و يتأول العبادات كلها على رجال و المحظورات على رجال و الدين معرفة ذلك الرجل, و قد تبرأ منهم الصادق جعفر بن محمد(ع)) (ص26آ, نسخه خطى).
مى توان پذيرفت كه شهرستانى اسماعيلى معتدل و متشرعى از قبيل ناصرخسرو و المؤيد شيرازى و قاضى نعمان بوده است و كتابى نيز كه در ردّ فلاسفه نوشته, از همان قبيل است كه اسماعيليه با فلاسفه بحث داشته اند. در عين آنكه خود از روش بيان فلاسفه و بعضى دستاوردهاى فلسفى سود مى جسته اند. آقاى آذرشب بر آزادمنشى شهرستانى و اين كه مألوفات را كنارى گذاشته, اعتراف دارد. (مفاتيح الاسرار چاپى, ج1, ص10, س3) وليكن او را سنى حقيقى مى پندارد (س6و7). ما اسماعيلى بودن شهرستانى را مرجح مى دانيم.
از قراين ديگرى كه به گمان اين جانب بر اسماعيلى بودن شهرستانى وجود دارد, حُسن رابطه او با سنجر سلجوقى است كه گفته اند شهرستانى (صاحب سرّ سلطان) بوده است و مى دانيم سنجر بر روى هم با اسماعيليه مماشات مى نمود و مسامحه مى ورزيد كه شايد بر اثر تلقينات غير مستقيم امثال شهرستانى بوده است.
شهرستانى برخوردش را با (يك بنده صالح خدا) كه از او اسرار باطنى دين را آموخته با لحن شيفته وار و عاشقانه اى در مقدمه تفسير نگاشته, و اين (خضر راه) همانا يك مبلّغ اسماعيلى بوده است كه اشخاص مستعد را شكار مى كرده است.
در خاتمه اين معرفى كوتاه ضمن آنكه چاپ اين كتاب به صورت حروفچينى و منقح را اقدام شايسته اى مى دانيم, حق بود محقق و مصحح محترم به چاپ عكسى اين كتاب كه در سال 1367 توسط بنياد دايرةالمعارف اسلامى با مقدمه استاد عبدالحسين حائرى و فهارس دكتر پرويز اذكائى اشاره مى كردند كه خود نشانه اى از امانت علمى و استوارى روش تحقيق به حساب مى آمد. عليرضا ذكاوتى قراگزلو ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام (جلد دوم). دكتر عبدالحسين ابراهيمى دينانى, طرح نو, 1377, 440ص.
در معرفى جلد اول اين كتاب كه در آينه پژوهش, شماره44, ص70ـ71 به چاپ رسيده, نوشته ام: (به نظر مى آيد اين كتاب دنباله اى داشته باشد و بايد منتظر آن مجلد ديگر بود.) و اينك آنچه انتظار مى رفت در دسترس اهل مطالعه قرار گرفته است.
نخست اين نكته بديهى را تكرار كنم كه با وجود فراوانى انتشارات, كتاب هاى جدّى و تحقيقى در موضوعات فرهنگ قديم ما كم است و علت اين است كه هم اهل تحقيق كمند و هم آن تعداد كم كه هستند كثرت اشتغالاتشان مانع از كار پيگير در رشته توانفرساى پژوهش است. چون اين كارى است كه به چاه كندن با سوزن شبيه است. البته بساز بفروش هاى ادبى هم فراوانند كه هر رطب و يابسى را در مجلّدى مى چپانند و به بركت ارتباطات و رفيق بازى با مؤسسات طبع و نشر (خصوصاً از نوع دولتى و نهادى اش كه در بندِ سود و زيان نيستند!) آن جُنگ هاى يك بار مصرف را به طبع مى رسانند و در بازار مى ريزند. طبيعى است كه اين گونه كتاب ها و نويسندگانشان به زودى فراموش خواهند شد, اما از اتلاف منابع ملّى و اوقات مردم نيز نبايد غافل بود. در اينجاست كه يكى از بايستگى هاى نقد دقيق و علمى و بيطرفانه و دليرانه آشكار مى گردد.
در مورد كتاب مورد بحث بى تعارف عرض مى كنم كه از نوع كتاب هايى است كه كار و زحمت برده و به هر صورت بسيار پر فايده و پر مطلب و قابل استناد و اعتماد است, الاّ اين كه چون از سنخ اولين كارها در رشته تحقيق در تاريخ فلسفه و سير مسائل فلسفى به قلم يك ايرانى است ـ نظم و اتقان كافى را در ترتيب و ترتب مطالب ندارد و گاه اين احساس به خواننده عميق النظر دست مى دهد كه با مجموعه مقالاتى پراكنده سر و كار دارد و اگر مؤلف محترم فرصتى مى داشتند و نسبت به ترتيب تاريخى انديشمندانى كه معرفى مى شوند و نيز رعايت وزن و اهميت اشخاص و انديشه ها و سهمى كه در صفحات كتاب مى يابند, تأمل و امعان نظر بيشترى اعمال مى فرمودند, مسلماً نتيجه درخشان تر مى بود, و اين البته از ارزش والاى كتاب نمى كاهد, چرا كه بعضى از مباحث اين كتاب اولين بار است ـ يا تقريباً اولين بار است ـ به فارسى و در يك كتاب, به چاپ مى رسد.
اينك به برخى عناوين مهم و بعضى نكات, اشاره مى شود:
* خواجه نصير و شيخ مفيد (21 به بعد)
* سيد مرتضى علم الهدى (41 به بعد)
* از خواجه نصير تا جلال دوانى (270)
خواننده متوجه بى نظمى در تقدم و تأخر مطالب مى شود. ضمناً مؤلف محترم نظريه يا پيش فرض در تاريخ فلسفه اسلامى دارند (كه در مقدمه مجموعه رسائل ميرز على اكبر حكيم يزدى, صفحه 60, بدان اشاره شده) و آن اين است كه دوره هاى تاريخ فلسفه اسلامى را به فارابى تا ابن رشد و مكتب فلسفى شيراز از دوانى تا ميرداماد و بالاخره ملاصدرا به بعد مى توان تقسيم كرد. به گمان اين جانب در اين تقسيم مسامحه اى به چشم مى خورد و آن فاصله خواجه نصير تا دوانى است كه حكما به حاشيه نويسى و تعليقه نويسى پرداختند و متخصصان عرفان نظرى به شرح كتب و نظريات ابن عربى روى آوردند و متفكران شيعى هم در كلام و هم در عرفان, كارهاى برجسته كردند (براى نمونه در مورد عرفان شيعى, سيد حيدر آملى خيلى مهم است.)
حاصل اين خرده كارى ها به مكتب شيراز رسيد و به اصطلاح اين تغييرات كمى منجر به آن تغيير كيفى شد كه كمال خود را در كارهاى ملاصدرا يافت.
ديگر از مباحث مهم كتاب, توجه به انديشه هاى محمد بن زكرياى رازى است و بحث هايى كه با ابوحاتم رازى داشته است. مؤلف انصاف مى دهد كه عقلگرايى (محمد بن زكريا) رازى با دين و مذهب چندان سازگار نيست (ص94), در حالى كه مرحوم استاد مطهرى نوشته: چون رازى تا حدودى داراى تفكر شيعى امامى بوده است, از طرف دشمنان شيعه متهم به كفر و زندقه شده است (خدمات متقابل, ص537) اين سخن نشان از علاقه مفرط شهيد مطهرى به تشيع و اسلام دارد كه خواسته است متفكر و دانشمند بزرگى مثل محمد بن زكريا را كاملاً از نعمت اسلام و تشيع بهره مند سازد, حال آنكه خود آن مرحوم از اعتقاد رازى به (پنج قديم) سخن در ميان آورده است و رازى با اسماعيليه كه خيلى بيش از اماميه به فلسفه نزديك بوده اند, تفاهم نداشته, چه رسد به شيعه اماميه. مرحوم استاد مطهرى از اسم يك كتاب كه به رازى منسوب است. تفكر شيعى براى محمد بن زكريا رازى استنباط و استنتاج كرده است, در حالى كه از دقت نظر مثلِ مطهرى عجيب مى نمايد. از ديگر موارد سهوالقلم ايشان اين است كه ابوالحسن اشعرى (متوفى 330هـ.ق) را شاگرد قاضى عبدالجبار معتزلى (متوفى 415هـ.ق) پنداشته, و نيز عقيده تنزيه مطلق را به اشاعره نسبت داده است (آشنايى با علوم اسلامى, ج2, ص55 و58).
به كتاب ماجراى فكر فلسفى در اسلام باز گرديم. بحث در اينكه چرا معتزله مورد لعن و نكوهش قرار گرفتند (ص74) همچنان كه خود مؤلف اشاره كرده اند, از كراچكى (متوفى 449هـ.ق) شروع مى شود. امثال سيد مرتضى و شيخ مفيد مشرب شان به معتزله نزديك بوده است و اينكه مفيد بر بعضى مطالب معتزله ردّيه نوشته, مثل اين است كه خود معتزله همديگر را نقض كرده اند. آنان كه يك متفكر معتزلى متأخر, يعنى ابن ابى الحديد را متشيع ناميده اند و در واقع با اسكافى خيلى فرق ندارد. بعد از حمله مغول به خبرى از معتزله برنمى خوريم تا آن كه خواجه نصير شيعى كلام اسلامى را رنگ عقلى خالص داده است و كارى كه معتزله مى خواستند انجام دهند به كمال رسانده است.
در بحث اخوان الصفا, مؤلف محترم استطراداً به اين مطلب پرداخته كه در لغت و نحو, كوفيون پيرو عرب باديه و گذشته گرا بوده اند, حال آن كه بصريّون براساس موازين و معيارها و قواعد تكيه مى كردند (ص140ـ141). قضيه درست برعكس است. بصريون گذشته گرا و باديه گرا و نقلى مسلك بودند و تأكيد بر نقد و تمحيص روايات داشتند, ولى كوفيون مقيد به سماع صحيح نبودند و به قياس گرايش داشتند, چنانكه (علل نحوى) از كوفيون منقول است (كسانى كه بخواهند اين مطلب را مستنداً و مفصلاً دريابند, از جمله رجوع كنند به تاريخ ادبى عرب (العصر الجاهلى) شوقى ضيف, ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو, اميركبير 1364, ص165 به بعد).
به هر حال اين نكته گيرى ضررى به ساختمان آن فصل از كتاب يعنى اخوان الصفا نمى زند.
البته درباره اخوان الصفا به فارسى و عربى كتاب و مقاله بسيار زياد است. يك نكته كه اين جانب حدس زده ام و قراينى دارد, اين است كه به احتمال قوى ابوحيان توحيدى, مدتى از اين جماعت بوده و سپس از آنان بريده است (ر.ك: ابوحيان توحيدى, عليرضا ذكاوتى قراگزلو, طرح نو, ص24ـ25), زيرا تنها مأخذ اسم بعضى نويسندگان رسائل اخوان الصفا ابوحيان توحيدى است و ديگران از او اخذ كرده اند.
يك نكته جالب, اظهارنظر مؤلف است در جواب كسانى كه مى گويند امثال ميرداماد و ملاصدرا در نوشتن شرح بر روايات و نصوص دينى, فيلسوف به حساب نمى آيند. دكتر دينانى از اين اشكال مقدر چنين پاسخ مى دهد: (تأمل در روايات و درك معانى عميق آنها از نوع انديشيدن انديشه ها به شمار مى آيد و انديشيدن انديشه ها نوعى از انواع فلسفه شناخته مى شود.) (ص306) و اين حرف درستى است.
يك نكته كه باز مسامحه آميز به نظر مى آيد, اينكه نوشته اند: قاعده امكان اشرف و اتحاد عاقل و معقول صبغه مشائى نداشته و ابوعلى سينا با صراحت تمام اتحاد عاقل و معقول را مردود شمرده…) (ص329). آرى اتحاد عاقل و معقول مورد انكار بوعلى است, اما قاعده امكان اشرف در سيستم انديشه بوعلى ـ كه در حقيقت تلفيقى است از حرف هاى ارسطو و افلاطين و ناشى از اشتباه ترجمه از فرنوريوس بوده است) مى گنجد. چنانكه خيام نيز به عنوان شاگرد شاگرد بوعلى و (تالى تلو بوعلى) رساله سلسلة الترتيب نوشته است و مى گويد: من و استادم بوعلى به اين نظريه قانع و راضى شديم. مى خواهم بگويم كه قاعده امكان اشرف را مشائيان اسلام ـ كه پيروان دقيقِ ارسطو نيستند ـ قبول داشته اند و حتى به خود ارسطو منتسب مى داشته اند كه البته صحت اين انتساب جاى بحث دارد (ر.ك: قواعد كلى فلسفى, دكتر دينانى, ج1, ص18).
فصلى كه به فاضل هندى اختصاص داده شده و از او به عنوان فقيه فيلسوف يا فيلسوف فقيه ياد شده, گرچه اطلاعاتى براى خواننده دارد, اما خود اين مطلب كه چنين عنوانى جايز الاستعمال است يا نه, محل ترديد و اشكال است; زيرا به قول خود مؤلف وقتى سؤال و جواب نباشد فلسفه مى ميرد.
درباره آذر ليوانيان و فرقه دساتيرى بيش از اينها مى توان سخن گفت و ظاهراً تنها مرجع مؤلف محترم دبستان مذاهب بوده است. به گمان اين جانب نه دساتير مطلقاً و صد در صد ساختگى و بى پايه است و نه سهروردى صد درصد مستند سخن گفته. اين كه نوشته اند ميان دساتيريون و شيخ اشراق فرسنگ ها فاصله است (ص375), شايد قدرى طرفدارانه باشد. شعوبى گرى افراطى در انديشه شيخ اشراق و بيش از او در انديشه دساتيريان جلوه آشكار دارد.البته پيش از سهروردى هم شعوبيان چيزهايى به ايران پيش از اسلام نسبت دادند كه واقعيت نداشت و (اين نخستين آبگينه اى نبود كه در اسلام شكسته شد), دروغ سازى و انتسابات غير واقع چه سهواً چه عمداً, در عالم عقايد و انديشه ها ادامه داشته و دارد, مگر نه اين كه از آن جانب نيز افلاطون و ارسطو و فيثاغورس را پيغمبر قلمداد كردند يا شاگردِ پيغمبران سامى وانمودند. اگر دساتيريان را تخطئه مى كنيم, اين قبيل اظهارات هم كه بر زبان بعضى معاصران مشهور جارى مى شود. دست كمى از بافندگى هاى دساتيريان ندارد. مى گويند ارسطو پيغمبر بوده, حال آن كه تاريخ صريح و صحيح به ما مى گويد ارسطو در دانش آزادانديش است و در عمل ملتزم به آداب شرك آميز محيط خودش بوده است, چنانكه هنگام مرگ براى معبد بتخانه شهر خودش نذر مى كند و وصيت مى نمايد (ر.ك: متفكران يونانى, گمپرتس, ترجمه لطفى, جلد سوم, زندگى ارسطو).
بايد دانست كه كسانى از اهل سنت يا شيعه كه بعضى روايات داراى صبغه فلسفى را ساختگى مى دانند (مثلاً مقدسى, ص335), حرفشان چندان بى حساب نيست. اصولاً در تأليفات قديم و جديد ما دقت كم است و البته هر جا كه دقت هست مثل الماس مى درخشد. نمونه رضايت بخش دقت نوشته مؤلف محترم است كه معمولاً عين عبارت مورد استناد را نقل مى كند تا خواننده احياناً اگر در فهم عبارت با مؤلف اختلاف سليقه دارد, مغبون نشود.
يكى از مؤلفان معاصر كه در تاريخ فلسفه اسلامى قلم زده و انصافاً بعضى نكات جالب نيز دريافته است, گاه در منقولات كم دقتى مى ورزد مثلاً ابوعلى مسكويه و ابوحيان توحيدى و ابوالحسن عامرى و ابوالبركات بغدادى را (حلقه اى از نويسندگان) مى نامد (يونانزدگى, ص500). حال آنكه عامرى و ابوالبركات نزديك دويست سال اختلاف عصر دارند. همو مى نويسد: نجم الدين رازى (صاحب مرصاد العباد) جهاد اصغر را با جهاد اكبر درآميخت و در جهاد با مغولان به شهادت رسيد (يونانزدگى, ص672), حال آن كه نجم الدين رازى زن و بچه اش را در دست مغول گذاشت و شبانه فرار كرد, و آنكه در جنگ مغولان شهيد شد نجم الدين كبرى است. همين مؤلف نوشته است: (قبل از غزالى متفكرانى چون عين القضات از طور وراى عقل سخن گفته بودند.) (ص542). حال آن كه عين القضات مؤخر بر غزالى است و خود مى نويسد از كتاب هاى غزالى مطالب بسيار آموخته است. همين مؤلف (در يونانزدگى, ص411) اخوان الصفا را مؤخر بر ابن سينا پنداشته, در حالى كه اخوان الصفا يكصد و پنجاه سال پيش از ابن سينا بوده اند. يك دانشمند معاصر ديگر به مكاتبه عبدالرزاق كاشانى [متوفى 735هـ.] با خواجه نصير [متوفى 672هـ.] اشاره نموده (فلسفه در بحران, ص260]. آنچه در واقع تاريخى رخ داده, اين است كه خواجه نصير با صدرالدين قونوى مكاتبه داشته و عبدالرزاق كاشانى با علاءالدوله سمنانى.
ممكن است كسانى بگويند اينها چه تأثيرى در مباحث عقلى دارد؟ جوابش اين است كه ما اگر در نقل دقت نداشته باشيم, از كجا كه در عقليات به دام تخيل و توهّم نيفتيم؟ وانگهى به كسى كه زحمت مراجعه به كتابى رايج و متداول براى دانستن تقدم و تأخر زندگى بزرگان را به خود نمى دهد, خواننده چه اعتبارى براى منقولات او قائل خواهد شد؟ خوشبختانه كتاب هاى دكتر دينانى از جهت دقت و صحت نقل نمونه است. يك مورد به نظرم آمد كه البته ضررى به جايى نمى زند. اين شعر را به ابن فارض نسبت داده اند: (از صفاى مى و لطافت جام…) (ص342) كه ترجمه شعر عربى معروفى است سروده صاحب بن عباد (نه ابن فارض). آن شعر كه عرفا بدان تمثل مى كنند چنين است:
رقّ الزجاج و رقّت الخمر
فتشابها و تشاكل الامر
فكانها خمر و لا قدح
و كانّه قدح و لا خمر
در پايان از (موضع مخصوص سيف الدين آمدى در باب وجوب اختيار) ياد كنيم كه يك بحث دقيق كلامى است (240) و بالاخره (تير در تاريكى) كه منقولاتى است از تلبيس ابليس ابن جوزى (ص258 به بعد)
تلبيس ابليس از لحاظ تاريخ عقايد و انديشه ها ـ آن گونه كه در اذهان منعكس مى شده, نه در كتاب ها ـ سرشار از اطلاعات دست اوّل است و بعضى منابع و مآخذ آن در حمله مغول از بين رفته است. لذا از جهاتى منبع دست اول شمرده مى شود. اينكه نوشته اند ابن جوزى دروغ هايى به فيلسوفان نسبت داده, مستبعد مى نمايد. البته لحنش زننده و تند است, ولى مطلبى نگفته كه مورد اعتقاد بعضى فيلسوفان نبوده باشد, خوب بود به نمونه هايى اشاره مى كردند. در هر حال براى كسانى كه بخواهند مشروحاً و كاملاً بفهمند ابن جوزى درباره صاحبان آرا و مذاهب چه مطالبى آورده است, يادآورى مى كنيم كه تلبيس ابليس به فارسى ترجمه و منتشر شده است (مركز نشر دانشگاهى, 1368).
كسانى هستند كه اگر هم كتاب خوبى را بخوانند و بپسندند صدايش را در نمى آورند و يا جان شان بالا مى آيد كه اعتراف به حقيقتى بكنند. بنده از كسانى هستم كه وظيفه خود مى دانم از كارهاى تازه كه به سهم خود واقعه ايى فرهنگى ـ كوچك يا بزرگ ـ محسوب مى شوند, براى ثبت در دفتر ايام و براى كسانى كه بخواهند در آينده تحولات فرهنگى را بررسى كنند ياد كنم و نام ببرم و معرفى اين كتاب هم از اين باب است.
توفيق مؤلف و ناشر محترم را در عرضه اين گونه آثار ارزشمند و قابل توجه, آرزومنديم.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو

عقود الجمان فى جواز تعليم الكتابة للنسوان, محمّد شمس الحق العظيم آبادى (1273ـ1329ق). (اول: مؤسسة المجمع العلمى, پاكستان, 1408ق ـ 1988م) 40ص.
حضور علمى و فرهنگى زنان در تاريخ اسلام جاى ترديد ندارد, آثارى كه براساس مصادر موثق تاريخى, در اين زمان نشر يافته چون (الجهود العلمية للمرأة فى القرن السادس و الخامس الهجريين), (جهود المرأة فى نشر الحديث فى القرن الثامن) و… گواه صادقى بر اين مدعاست.
با اين همه وجود روايت هايى حاكى از منع زنان از كتابت و نوشتن, دغدغه اى است كه انديشمندان مسلمان را به خود مشغول مى كند و گاهى به نوعى تعارض مى رساند. چرا كه نوشتن و كتابت زيربناى فرهنگ و تمدن است و محروميت گروهى از اين نعمت به معناى بازداشتن آنان از كاروان علم و معرفت خواهد بود. از اين رو سزاوار است كه نقد و بررسى جدى و عالمانه پيرامون اين روايت ها صورت پذيرد كه مع الاسف هنوز آن توجه بايسته را در ميان پژوهشگران اين فن نيافته است.
شواهدى مى تواند بيانگر اين نكته باشد كه عالمان مسلمان از اين روايت ها به فرض درستى و صدور, معنايى عام كه امروزه برخى گمان دارند, مراد نكرده اند; به تعبير ديگر, از اين احاديث, ممانعت زنان را از يادگيرى و نوشتن درنيافته اند.
شواهدى نشان مى دهد كه همسران و دختران پيامبر(ص) اهل خواندن و نوشتن بودند. براى نمونه به اين نقل توجه شود:
روزى ابن مسعود نزد فاطمه دختر پيامبر(ص) آمد و گفت: يَابنَةَ رَسولِ اللّهِ هَل تَرَكَ رَسولُ اللّه عِندَك شيئاً تَتَعلَّمُهُ؟ فَقالَت: فاطِمَةُ يا جارِيَةُ هاتى تِلك الاَوراق. (تفسير الامام العسكرى, ص308)
اى دختر رسول خدا, آيا پيامبر چيزى نزد شما به يادگار گذارده كه از آن بياموزى؟ فاطمه(س) وقتى اين سخن را شنيد, به كنيزش فرمود: آن برگه ها و يادداشت ها را بياور.
در دوره هاى بعد نيز نوشتن و خطاطى زنان و نويسندگى در ميان خانواده هاى علم و ايمان امرى متداول و رايج بوده است.
آمنه بيگم دختر مجلسى اول شرحى بر الفيه و شواهد سيوطى نگاشته است. (اعلام النساء المؤمنات, ص96) خانم ظمياء محمد عباس در مقاله اى كه به معرفى زنان خوشنويس عرب پرداخته, از بلاذرى نقل مى كند كه: عايشه دختر سعيد بن ابى وقاص, كريمه دختر مقداد, شفاء دختر عبدالله عدوى قرشى, حفصه دختر عمر بن الخطاب, هند دختر ابى سفيان, ام كلثوم دختر عقبه به خوش خطى و درست نويسى شهره بودند. و در ادامه گفتارش از زنان خوشنويس ديگرى در تاريخ اسلامى نام مى برد. (مجلة المورد, سال15, شماره 4, ص141). در كتاب (زنان خوشنويس) (تاليف عذرا عقيقى بخشايشى), نيز نام بسيارى از زنان خوشنويس در دوران گذشته و تاريخ معاصر, ذكر شده است. در اين كتاب ابتدا از 26 بانوى خوشنويس در دوران گذشته ياد شده و سپس 104 بانوى خوشنويس ايرانى در عصر حاضر معرفى مى شوند.
از سوى ديگر آمار زنان نويسنده در ايران به عنوان بخشى از جهان اسلام نشانگر تجويز كتابت در ميان آنان است. از سال 1300شمسى تا سال 1374 بيش از 3500 كتاب توسط زنان ترجمه يا تأليف شده است. (ر.ك: مجله گفتگو, ش9, ص132; كتابنامه زن, فهرست كتب ترجمه و تأليف شده توسط بانوان از 1300 تا 1374, دانشگاه الزهراء).
امروزه نيز در جاى جاى سرزمين هاى اسلامى زنان به تحصيل مشغولند و كمتر عالم دينى با آن مخالفت مى كند.
اين شواهد كه نمونه اى بيش نبود, نشان دهنده آن است كه مسلمانان اين تلقى را از اسلام نداشته كه زنان به قلم دست نبرند و از كتابت كناره گيرند و بر اين اساس رواياتى دال بر اين مطلب را يا بايد به تاويل برد يا به كنار نهاد.
رساله اى كه در اينجا به معرفى آن مى پردازيم بحث و بررسى همين روايات است از زاويه علوم حديث و به تعبير ديگر براساس معيارهاى رجالى و اصولى.
نويسنده رساله, محمد شمس الحق عظيم آبادى پاكستانى (1273ـ1329ق) است كه رساله را به فارسى تحرير كرده است. اين كتاب سپس به عربى برگردانده, ولى مترجم آن به زبان عربى معلوم نيست, همچنان كه اثرى از نسخه فارسى آن به دست نيامد.
اين رساله يك بار در سال 1961م توسط شيخ محمّد بن عبدالعزيز در دمشق به چاپ رسيد و دومين طبع آن با تحقيق دكتر وحى الله محمد عباس در سال 1408ق ـ 1988م عرضه شده است.
نويسنده كتاب مى نويسد دو طايفه حديث در اين زمينه نقل شده, يك دسته بر منع كتابت دلالت دارد و دسته ديگر بر جواز كتابت.
وى سند روايات منع را خدشه دار دانسته و مى نويسد اين مضمون را ابن حبان در كتاب الضعفاء با دو طريق و حاكم نيشابورى در مستدرك و بيهقى در شعب الايمان با يك طريق نقل كرده اند. و نمودار نقل آنان چنين است:
1. [ابن حبان] محمد بن ابراهيم الشامى
شعيب بن اسحاق الدمشقى,هشام بن عروة, عايشه, رسول الله
2. [بيهقى ـ حاكم] عبدالوهاب بن ضحاك
3. [ابن حبان بيهقى] جعفر بن نصر , حفص بن غياث, ليث, مجاهد, ابن عباس
سپس با تحقيقى در منابع و مراجع رجالى نشان مى دهد كه محمد بن ابرهيم و عبدالوهاب بن ضحاك مورد اعتماد در نقل حديث نيستند. در سند ديگر نيز جعفر بن نصر, قابل قبول نيست.
آن گاه به نقل روايت دال بر جواز مى پردازد و آن روايت شفا بنت عبدالله است كه ابوداود, احمد بن حنبل, نسائى و طبرانى آن را نقل مى كنند.
در اين نقل پيامبر به شفا توصيه مى كند كه (رقّيه نمله) را به حفصه بياموزد, همچنانكه نوشتن را به وى آموخت.
مؤلف, رُوات اين حديث را يكى پس از ديگرى مورد پژوهش قرار داده و مورد اعتماد مى داند و سپس مى گويد:
والان لامجال للشك فى صحة حديث الشفاء بنت عبدالله, لكنه لايستبعد من مجادل مرتاب ان يرد هذا الحديث الصحيح ويتمسك بالحديث الموضوع والباطل, كما هو و ديدن منكرى الحق. فانا لله و انا اليه راجعون. (ص33) اينك ترديدى در درستى حديث شفا نيست, اما بعيد نيست جدال گران وسواس, حديث صحيح را رها ساخته و سراغ حديث بى پايه روند, كه اين روش حق گريزان است.
پس از تصحيح سند, استنباط تعدادى از فقهاى عامه را مى آورد كه از اين حديث جواز تعليم كتابت را برداشت كرده اند.
سپس دو شاهد بر روايت جواز ذكر مى كند:
1. روايتى را دختر طلحه (عايشه) نقل مى كند كه نامه هايى براى خاله ام عايشه مى آمد و به من مى فرمود آنها را پاسخ ده.
از اين روايت استفاده شده جواز كتابت و بخارى عنوان اين احاديث را (باب الكتابة الى النساء و جوابهن) قرار داده است.
2. شواهد تاريخى تاييد مى كند كه زنان مى نوشتند و كسى مانع آنان نمى شد. ابن خلكان در (وفيات الاعيان) و مقرى در نفح الطيب نمونه هايى را معرفى كرده اند.
مؤلف در پايان مى گويد: تصحيح احاديث نهى از سوى حاكم نيشابورى, قابل اعتنا نيست, زيرا وى در تصحيح اهل تساهل بود; چنانكه نقل اين روايت در پاره اى از كتب تفسير چون معالم التنزيل بغوى تاييدى بر آن نيست; زيرا برخى مفسران اين حديث را بدون سند آورده و برخى با سند محمد بن ابراهيم شامى. و هيچ يك از آنان اين حديث را تصحيح نكرده و سخنى از اقدمين هم بر صحت آن نياورده اند.
همچنين توجيهى كه برخى براى حديث جواز آورده و آن را مختص حفصه دانسته يا به زنان قديم اختصاص داده اند, دليلى ندارد و ادعايى بيش نيست.
مؤلف آنگاه نتيجه مى گيرد كه تعليم كتابت براى زنان رواست و كتابت سبب فتنه نخواهد بود. مهدى مهريزى الاتجاه الاشراقى فى فلسفة ابن سينا. د. مرفت عزت بالى. الطبعة الاولى: بيروت, دارالجيل, 1414ق/ 1994م. 543ص.
داورى مشهور در مورد دو نحله فلسفى مشاء و اشراق اين است كه فلسفه مشاء, عقلانى و استدلالى و فلسفه اشراق ذوقى و عرفانى است. اين قضاوت را در همه ابعاد اين دو فلسفه و در مورد سلسله جنبانان آنها نمى توان پذيرفت; چرا كه در افكار شيخ اشراق عناصر مشائى ارسطويى و در آراى ابن سينا نكته هاى عرفانى افلاطونى يافت مى شود. گويا براى نخستين بار شهرستانى تأثير آرايى افلاطون در فلسفه اسلامى را يادآور شد و در دوره معاصر مستشرق آلمانى بينيس اين تأثير را تبيين نمود. پس از او, محمود الخضيرى و ناجى التكريتى عناصر افلاطونى و ذوقى فلسفه اسلامى را وانمودند. كتاب تحقيقى ناجى التكريتى, زير عنوان الفلسفة الاخلاقية الافلاطونية عند مفكرى الاسلام بويژه در فصل ششم (اثر افلاطون فى الفلاسفة المشائين) به طور مستوفا اين تأثير و تأثّر را بررسى كرده است.
ابن سينا در كنار تأملات مشائى, انديشه هاى ذوقى ديگرى را تحت عنوان (فلسفه مشرقى) مطرح كرده است. در اين فلسفه از قيود مشائى يونانى رها است و گويا مطالب فلسفه شرقى را براى شاگردان خاص خود تعليم مى داده است. رگه هاى حكمت مشرقى در بسيارى از آثار ابن سينا يافت مى شود.
كتاب الاتجاه الاشراقى فى فلسفة ابن سينا از زاويه استخراج و تحليل عناصر اشراقى فلسفه سينوى نگارش يافته است. آقاى مرفت عزت بالى با مطالعه حدود دويست منبع كلاسيك و جديد از زبان هاى مختلف, پژوهش نسبتاً جامعى ارائه نموده و خلأ اين چنين تحقيقى تا حدى پر شده است. كتاب داراى سه بخش (جزء) است: ابن سينا و مصادره الاشراقية, مشكلة المعرقة, مشكلة الالوهية.
بخش اول كه به ريشه هاى فكرى و منابع اشراقى ابن سينا پرداخته داراى سه باب است: باب اول (ابن سينا بين التصوف و الاشراق) درباره اينكه آيا ابن سينا از متصوفه يا از اشراقى ها است بحث مى كند و بر تفصيل در چهار فصل تفاوت هاى تصوف و اشراق و جوانب مختلف آن دو را بررسى كرده است. فصل اول به تفاوت معنايى تصوف و اشراق اختصاص دارد. تصوف مجموعه اى از اعمال و مراقبت هايى است كه هدف آن تطهير جان و تهذيب نفس است; يعنى محطّ و معمل آن قلب و روان آدمى است, ولى اشراق به حدّت ذهنى و فطانت عقلى و گرايش فكرى است كه همانند انتاج فكرى فلاسفه نيست. البته تهذيبات نفسانى مى تواند مقدمات اين فطانت عقلى باشد. ابن سينا در نمط هشتم و نهم و دهم كتاب الاشارات و التنبيهات اگرچه به تصوف نزديك شده, امّا اشراق در نظر او همچنان نتيجه رياضت عقلى و تأملات نظرى است.
مؤلف ميان تصوف و اشراق تمايز قائل است, هرچند آنها را متباين نمى داند, بلكه تصوف را زمينه ساز اشراق مى شناسد. اشراق, از ديدگاه او همان حكمت است كه در آيات قرآن اشاره شده است; يعنى منّت و فضلى از جانب خداوند است كه به افراد برگزيده اعطاء مى كند. به عبارت ديگر او عرفان نظرى يا فلسفه ذوقى را اشراق نمى نامد. در فصل دوم (الدلالات الاشراقية فى التصرف السينوى) به گرايش ابن سينا در اواخر عمر به تصوف مى پردازد. اين اهتمام در كتاب الاشارات و التنبيهات و رساله هاى حى بن يقظان, العشق, الطير, ماهية الصلاة والقدر تبلور يافته است. از ديگر سو, ابن سينا به افكار نوافلاطونيان هم توجه داشته است و در نتيجه در موضوع هايى مانند معرفت خداوند, نفس آدمى, سعادت و شقاوت آراى اشراقى دارد.
آقاى بالى موارد مزبور را تحليل و در هر جا جملاتى از ابن سينا آورده است. در فصل سوم (الاتجاه الاشراقى فى كتب و رسائل ابن سينا الالهية) اشراقى گرى طيّ يازده رساله و با استناد به چند نمط از كتاب الاشارات ابن سينا بررسى شده است. نمط هاى (البهجة والسعادة) و (مقامات العارفين) و (اسرار الآيات) از كتاب مزبور بررسى و نكات اشراقى آن تحليل شده است. تلاش ديگر نويسنده استخراج و تحليل حكمت اشراق از رساله هاى حى بن يقظان, الطير, ماهية العشق, ماهية الصلاة, النيروزية, العهد, العروس, علم الاخلاق, القدر, معنى الزيارة و كيفية تأثيرها و دفع الغم من الموت است.
فصل چهارم (حكمة ابن سينا المشرقية و جوانبها الاشراقية) پاسخ به اين سؤالات است كه:
حكمت مشرقى چيست؟ مضمون كتاب حكمت مشرقيه ابن سينا چيست؟ به چه نحوى آراى صوفيانه ابن سينا مفيد اشراق است؟ فرق فلسفه ابن سينا و فلسفه اشراق چيست؟
تأملات و تحقيقات نويسنده در پاسخ ها بسيار در خور توجّه است. حرف اصلى در اين تحقيق اين است كه:
حكمت مشرقى هم به نظام فلسفى ويژه كه بهره مند از عناصر ذوقى است, اطلاق مى گردد و هم به مجموعه ديدگاه هاى فلسفى كه در منطقه جغرافيايى مشرق زمين نضج يافته و در مقابل آراى فلسفى يونانى قرار دارد.
باب دوم (علاقة ابن سينا بالشيعة واثرها على الاتجاه الاشراقى فى فلسفته) داراى دو فصل است: نگاهى به عوامل مؤثر داخلى و خارجى بر انديشه ابن سينا, تحليل كتب و رسائل اشراقى ابن سينا.
از منظر معرفت شناختى, عوامل مؤثر و علل ساختارى تفكرات سينوى در چهارچوب مذهب شيعه بررسى شده است. مؤلف اين نكته را كه فلسفه سينوى حداقل در ابعاد اشراقى آن وامدار انديشه اى شيعى است, بسيار عالمانه موشكافى كرده است. اولاً استقراى نسبتاً تامى در آثار بوعلى انجام داده و سرنخ هاى شيعى ـ اشراقى را بدست داده است و ثانياً در تحليل اين نسبت ها موفقيت داشته است.
در باب سوم (مصادر الاشراق فى فلسفة ابن سينا): مصادر ابن سينا در گرايش هاى اشراقى, به پنج دسته تقسيم شده است: مصادر افلاطونى, مصادر ارسطويى, مصادر افلوطينى مصادر هرمسى و مصادر غنوصى و صابئى. دسته آخر به مصادر شرقى اختصاص دارد. روش نويسنده استقراى موارد تأثر از لابلاى آثار ابن سينا و تحليل آنها در ديدگاه هاى يكى از مصادر پنج گانه مزبور است.
بخش دوم اين اثر در سه باب به بررسى معرفت شناسى اشراقى ابن سينا اختصاص يافته است.
فهرست مطالب بخش دوم كتاب, بدين شرح است:
باب اول (المعرفة فى فلسفة ابن سينا من منظور اشراقى): معرفت و ادراك در فلسفه سينوى; منابع شناخت در اين فلسفه; مراحل شناخت.
باب دوم (المعرفة الاشراقية واهميتها فى ترقى النفس):
ضرورت رياضت و مجاهده براى ارتقاى نفسانى انسان و اطلاع بر غيب; اهميت خيال در كسب امور غيبى; احلام و رابطه اش با وحى و الهام در فلسفه ابن سينا.
باب سوم (موقف ابن سينا من العلم اللدنى و اثر ذلك على اتجاهه الاشراقى): بررسى علوم فطرى و دانش هاى ذاتى انسان و نقش آنها در پى ريزى حكمت اشراقى ابن سينا.
بخش سوم نيز در سه باب به مباحث الهيات از موضع اشراقى ابن سينا پرداخته است.
باب اول (الجانب الاشراقى فى نظرة ابن سينا الى الله) مشتمل بر پنج فصل است:
خداوند مبدأ هستى, انديشه اشراقى ابن سينا در تحليل واجب الوجود, رأى اشراقى ابن سينا بر وجود خداوند, فرق بين واجب و ممكن از نگاه اشراقى, واقعيت واجب وجود و صفاتش از نگاه اشراقى.
باب دوم (الجانب الاشراقى فى مشكلة الفيض السينوية و صلة الله بالعالم و عنايته تعالى بالعالم) در چهار فصل به اين موضوعات پرداخته است: صدور موجودات از نگاه حكمت اشراقى, رابطه خدا و جهان, عنايت خداوند به عالَم, تأثير نظريه فيض افلوطينى بر آراء ابن سينا.
باب سوم (الجانب الاشراقى فى رأى ابن سينا فى النبوة والمعجزات) شامل سه فصل است:
شناخت شناسى ابن سينا و مباحث نبوت بر پايه حكمت اشراقى, نبوت و فعل و انفعالات نفسانى از منظر حكمت اشراقى, تحليل معجزات براساس آراى اشراقى.
حكمت اشراقى يا مشرقى ابن سينا همواره مورد توجه متفكران بوده است و آنها در تلائم يا تعارض دو نظام فلسفى مشاء و اشراقى ارائه شده از سوى ابن سينا در انديشه بوده اند. همچنين سهم شريعت اسلامى در هر يك از اين نظام ها مبحث عربى و انديشه سوزى در مشغله هاى فكرى تحليل گران تاريخ فلسفه اسلامى بوده است.
تلاش آقاى بالى در اين اثر گرچه سخن نهايى نيست, ولى نسبت به كارهاى ديگر بسيار با اسلوب, ورزيده و عالمانه تر است. محمّد نورى فرهنگ اصطلاحات معاصر (عربى ـ فارسى), نجفعلى ميرزايى, قم, دارالاعتصام, 1376, وزيرى, 1188ص.
ضرورت نگارش واژه نامه ها و اصطلاح نامه هاى روزامد در زمينه هاى مختلف, امروزه غير قابل انكار است. زبان عربى نيز كه يكى از زبان هاى زنده دنياست, در دهه هاى اخير, پذيراى واژگان و اصطلاحات جديد بسيار بوده و هم از اين رو به واژه نامه ها و اصطلاح نامه هاى مناسب خود, سخت محتاج است تا از كاروان تفهيم و تفاهم كه هدف اصلى تكلم انسان ها با يكديگر و نيز مأموريت اصلى زبان


صفحه 12

معرفى هاى گزارشى


كليات
ـ فهرست نسخه هاى خطى مدرسه نمازى خوى
على صدرايى خويى, چاپ اوّل, تهران, دفتر نشر ميراث مكتوب, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1376, 536ص, وزيرى.
در اين كتاب 793 نسخه خطى موجود در كتابخانه مدرسه نمازى خوى فهرست شده است. آگاهى هاى لازم در اين فهرست در دو بخش آمده است: كتابشناسى و نسخه شناسى. عنوان كتاب و مؤلف موضوع و زبان كتاب و توضيحاتى درباره كتاب, تعداد جلدها, بخش موجود, افتادگى ها و…. آغاز و انجام كتاب, در بخش كتابشناسى آمده است و در بخش نسخه شناسى از نام كاتب, زمان كتابت, تزيين هاى كتاب, ويژگى هاى نسخه مانند مهرها, صاحبان آنها, وقف و عنوان وقف در آنها و… سخن رفته است. مؤلف در ضمن مقدمه اى از مدرسه خوى, كتابخانه آن, چگونگى تدوين اين فهرست و اصطلاحات نسخه شناسى و كتابشناسى سخن گفته است. پايان بخش كتاب فهرست هاى فنى كتاب قرار گرفته است.
فقه و اصول
ـ موسوعة مصطلحات اصول الفقه عند المسلمين 2ج
رفيق العجم, چاپ اوّل, بيروت, مكتبة لبنان, 1417, 1960ص, وزيرى.
فرهنگى است گسترده در تبيين و توضيح اصطلاحات اصولى. اصطلاحات براساس حروف سامان يافته و به تفصيل درباره آنها با مراجعه به كهن ترين متون و منابع اصولى بحث شده است. مدخل ها برحسب موضوع كوتاه و بلند نگاشته شده اند. از منابع اصولى شيعى كه استفاده شده است بويژه از منابع متأخر. موسوعة مصطلحات… اثرى است سودمند و كارآمد.
ـ غاية المراد فى شرح نكت الأرشاد ج2
شهيد اوّل, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 545ص, وزيرى.
اين مجلد با كتاب المتاجر آغاز مى شود و با كتاب الوصايا پايان مى يابد. تحقيق اين كتاب كه در مركز تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم و به همت آقايان عباس محمدى, غلامرضا نقى و غلامحسين قيصريها و هدايت و اشراف و باريك بينى و دقت حضرت آقاى مختارى سامان مى يابد, نمونه تحقيقى است بس استوار, دقيق و متقن. پيشتر از چگونگى تحقيق و سبك پژوهش آن سخن گفته ايم. (آينه پژوهش, شماره2/47 و 32/66)
ـ لقمه هاى حرام
سيد حسن موسوى خراسانى, چاپ اوّل, قم, مؤلف, 1376, 144ص, وزيرى.
در اين كتاب (لقمه حرام) و تأثير آن در جان و روان انسان از نگاه قرآن و حديث بررسى شده است. مفهوم لقمه حرام, مال يتيم, رشوه خوارى, شراب, قمار, رباخوارى و آثار گونه گون آن, احتكار, تصرّف بى مورد و خائنانه در بيت المال, از جمله مباحثى است كه در صفحات اين كتاب بدان ها پرداخته شده است.
ـ مباحثى تطبيقى در مضاربه از ديدگاه فقهى, حقوقى و اقتصادى
حسين ايزدى, چاپ اوّل, قم, انتشارات احسن الحديث, 1376, 112ص, وزيرى.
برخى از مسائل مالى مثل مضاربه از زمان هاى گذشته در فقه ما مطرح بوده است و فقها بدان پرداخته اند, اما مسأله بانك و برخى كارهاى اقتصادى فعاليت هاى نوپيدايى است كه در يكى دو قرن اخير ظهور و رشد نموده است. كتاب حاضر بر آن است كه در هر مبحثى نظر فقها را مطرح و سپس ادله آنها را نشان دهد و پس از بررسى قانون مدنى و بانكدارى,حد انطباق آن با فقه و نظر فقها سنجيده شود.
در بخش نخست مضاربه از نظر لغت و اصطلاح و پيشينه تاريخى آن بحث شده و نظر فقها و كارشناسان بانكى نيز بررسى گشته است. بخش دوم عقد, ايقاع و متعاقدان در رابطه با مضاربه مطرح و ديدگاه هاى اهل سنت نيز نشان داده شده است. در فصل سوم بخش دوم سرمايه حد و حدود آن در رابطه با مضاربه بحث شده و در فصل بعدى سود و ميزان سود طرفين مضاربه بررسى شده است. در فصل پايانى نيز موارد بطلان و انفساخ مضاربه آمده است.
ـ مشاركت سياسى زن, ديدگاهى اسلامى
هبه رئوف ـ محسن آرمين, چاپ اوّل, تهران, نشر قطره, 1376, 268ص, رقعى.
در اين كتاب مشاركت اجتماعى و سياسى زن و فعاليت زنان در حوزه اجتماع در انديشه اسلامى بحث و بررسى شده است. عناوين فصول كتاب بدين گونه است:
چارچوب معرفتى, نقش و فعاليت سياسى زن در جامعه اسلامى, نقش و فعاليت سياسى زن در عرصه خانواده. نويسنده چهارچوب معرفتى و مبانى حاكم بر انديشه و تمايزهاى آن را مشخص كرده و به تحليل ديدگاه اسلامى نسبت به فعاليت سياسى زن در محدوده امت اسلامى و خانواده پرداخته است. مترجم در ضمن مقدمه از چگونگى محتواى كتاب و اهميت و ويژگى ترجمه آن سخن گفته است. فلسفه و كلام
ـ آزادى انديشه و بيان
عبدالمجيد نجّار ـ محسن آرمين, چاپ اوّل, تهران, نشر قطره, 1376, 118ص, وزيرى.
آزادى بدون هيچ ترديدى اصلى قرآنى, اسلامى است. امّا چگونه و چه سان و با كدام حدّ و مرز؟ اينها نكاتى است گفتنى و بررسيدنى. اكنون در شرايط ويژه جامعه ما به آزادى از منظرهاى گونه گون نگريسته مى شود; و كم نيستند كه آزادى را نه تنها سودمند نمى دانند كه بماند, آن را عاملى براى تفرقه و گسستن رشته اجتماع تلقى مى كنند و…. سمت و سوى اساسى اين كتاب وارسيدن به همين نكته است كه آزادى انديشه و بيان, عاملِ تفرقه است و يا زمينه ساز وحدت فرهنگى. وحدت فكرى مسلمانان, آزادى انديشه و وحدت فكرى مسلمانان, از جمله عناوين كتاب است كه در ذيل اين عناوين موضوع آزادى انديشه و بيان از جهات مختلف, سياسى, فكرى, فرهنگى, اعتقادى … بررسى شده است. مترجم در مقدمه كوتاهى آزادى از ديدگاه قرآن را باز گفته و چگونگى جايگاه آزادى را در جامعه نو نمايانده است.
ـ مجموعه آثار عصار
سيد محمد كاظم عصار, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه انتشارات اميركبير, 1376, 570ص, وزيرى.
آيت اللّه سيد محمد كاظم عصّار ـ رضوان الله عليه ـ از عارفان, محققان, فقيهان و اصوليان استوارانديش و ژرف نگر روزگار اخير است. در اين مجموعه شش رساله آن بزرگوار با تصحيح و تعليق استاد علاّمه سيد جلال الدين آشتيانى از فيلسوفان و متألهان بزرگ اين روزگار نشر يافته است. 1) رساله وحدت وجود 2) رساله بداء 3) اجابة الدعا فى مسألة البداء 4) علم الحديث 5) تفسير قرآن كريم 6) شذراتى در جبر و اختيار.
آقاى آشتيانى افزون بر پانوشت هاى سودمند و محققانه اى كه در توضيح و تأييد و تشييد مطالب متن نگاشته اند, بر اين مجموعه مقدمه اى رقم زده اند در احوال و آثار و مبانى فكرى مرحوم عصار كه مشحون است از نكات عرفانى, حكمى و علمى. رساله تفسير قرآن كريم در اين مجموعه تفسير سوره حمد است با مقدمه اى درباره تفسير و جايگاه آن در علوم اسلامى به قلم آقاى آشتيانى.
ـ دفتر عقل
محسن كديور, چاپ اوّل, تهران, انتشارات اطلاعات, 1376, 483ص, وزيرى.
(دفتر عقل) مجموعه است از مقالات فلسفى و كلامى كه در مناسبت هاى گونه گون به قلم آمده است. عناوين برخى از مقالات چنين است: مقام عقل در انديشه شيخ مفيد, انديشه هاى جديد و ارزش تفكر فلسفى صدرالمتألهين, عقل و دين از نگاه محدث و حكيم, منزلت فلسفى قاضى سعيد, كتابشناسى توصيفى نخستين حكيم مسلمان, كتابشناسى ابن سينا, نگاهى گذرا به چهار رساله فارابى, فلسفه مظفّر, ديدگاه هاى مطهرى در حركت و زمان, تأملى در فلسفه و كلام اسلامى معاصر و…. بخش از اين مقالات پيشتر در مجله آينه پژوهش نشر يافته بود.
ـ منهج الشهيد الصدر فى تجديد الفكر الأسلامى
عبدالجبار الرفاعى, چاپ اوّل, قم, مؤسسة التوحيد للنشر الثقافى, 1418, 144ص, رقعى.
شهيد جاويد آيت اللّه سيد محمد باقر صدر(ره) از چهره هاى كم نظير بلكه بى نظير تاريخ معاصر تشيع است. ابداع, ابتكار, واقعگرايى, عقلانيت بسيار قوى و… از جمله ويژگى هاى شهيد صدر است.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است, شيوه هاى شهيد صدر را در جهت احياى تفكر دينى باز گويد, ويژگى هاى فكرى شهيد صدر, واقع گرايى و ابداع در انديشه وى و شيوه هاى تجديد در دانش كلام, از جمله مسائلى است كه در اين كتاب بحث و بررسى شده است. اين كتاب اوّلين كتاب از مجموعه اى است كه مؤلف با عنوان (روّاد الأصلاح) در انديشه طرح و عرضه آن است.

ـ الشفاعه حقيقه ةسلاميه
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1418, 75ص, رقعى.
شفاعت حقيقتى است قرآنى, اسلامى و غير قابل انكار. شگفتا كه برخى از نحله ها كوشيده اند از يك سو در چگونگى مفهوم آن ترديدهايى روا دارند و از ديگر سوى در اصل آن و گاه در حدّ و حدود آن. اين كتاب از زاويه هاى ياد شده شفاعت را به اختصار به بحث نهاده است.
در فصل اوّل از حقيقت شفاعت و مفهوم آن در قرآن و سنت بحث شده است, و در ادامه آن به تفسير دقيق آياتى كه به ظاهر شفاعت را نفى مى كند. در فصل دوم شفاعت در ديدگاه متفكران اسلامى به بحث نهاده شده است و از اشكال ها و نقدها جواب داده شده است.
در فصل سوم از تأثير شفاعت در زندگانى دنيوى سخن رفته و ديدگاه ابن تيميه نقد شده است.
كسانى كه مشمول شفاعت هستند و آنان كه از شفاعت بهره نخواهند داشت در فصل چهارم معرفى شده اند.
ـ البدعه مفهومها و حدودها
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1418, 117ص, رقعى.
آموزش هاى دينى مسلمانان را از پيروى بدعت باز داشته و آنان را به پيروى از سنت امر كرده است. اما بدعت چيست؟ و ملاك و معيار شناخت آن چگونه است؟! فرقه هاى مختلف در حوزه فرهنگ اسلامى, دگرانديشان را در موضوعاتى مختلف به بدعت متهم مى كنند, اكنون بايد ديد چه سان مى توان اين عنوان را باز شناخت. اين كتاب پژوهشى است كوتاه و دقيق در اين موضوع.
در فصل اوّل از بدعت در لغت, اصطلاح و قرآن و سنت سخن رفته است و در فصل دوم مفهوم بدعت و شرايط تحقق اين عنوان بحث شده است. چگونگى ظهور و بروز بدعت در فصل سوم تبيين شده است و در فصل چهارم از نقش امامان(ع) در مبارزه با بدعت سخن رفته است. فصل پنجم گزارش نمونه هايى است عينى از بدعت, و در نهايت بحثى درباره زيارت در فرهنگ اسلامى.
ـ مطارحات فى الفكر و العقيده
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1418, 168ص, رقعى.
از آن زمان كه پيامبر(ص) حق را ابلاغ كرد, كتاب الله معيار حق بود و سنّت مفسّر حق. پس از پيامبر(ص) روزگار دگر شد و اهداف و انديشه ها دگر. چرا؟! تفرّق در انديشه هم زمينه هاى سياسى داشت و هم زمينه هايى فكرى و فرهنگى. تشيع جريان ناب اين فرهنگ در ميان اين تفرق ها و جدايى هماره مظلوم بوده است و مورد هجوم افتراها, تهمت ها و….
اين كتاب ابتدا چرايى اين تفرقه ها, مذهب ها و جريان ها را نمايانده است و آن گاه اصالت فكرى شيعى را و سپس نقد و بررسى و ردّ افتراها و اتهام ها را…. در فصل اوّل از امامت و نظريّه نص در امامت و موضع رسول الله(ص) درباره آن بحث شده است و آن گاه از تواتر نص بر امامان(ع).
در فصل دوم افترا و دروغ هاى نسبت داده شده مانند تحريف قرآن و… به دايره نقد ريخته شده و چگونگى آن باز گفته شده است. در فصل سوم از تاريخ تدوين سنت سخن رفته است و موضع شيعه درباره آن. كتاب با اجمالى كه دارد خواندنى و سودمند است.
ـ خلافة الرسول بين الشوراى و النص
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1418.
خلافت رسول الله از مسائل معركة الآراء در فرق اسلامى است; بى گمان هيچ موضوعى در فرهنگ اسلامى تا بدين پايه به بحث نهاده نشده و درباره آن گفتگو نشده است. در اين كتاب موضوع خلافت به اجمال, امّا استوار به بحث نهاده شده است. تئورى هاى خلافت: شورى, قدرت, نص در پرتو كتاب, سنت و حقايق تاريخى به نقد و بررسى نهاده شده است و ديدگاه نص بر خلافت استوار گرديده است. شورى از نگاه كتاب و سنت. شورى در تاريخ و فقه سياسى نص, ضرورت نص, ارزيابى نصوص مرتبط با خلافت ابوبكر نصوص استوار درباره على(ع) و اهل بيت(ع) از جمله بحث هاى اين مجموعه است.
ـ المهدى المنتظر فى الفكر الاسلامى
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1417, 184ص, رقعى.
مسأله ظهور منجى در فرجام تاريخ, و عدالت گستر در آخرالزمان, مسأله همه اديان الهى و حتى بشرى است, گو اينكه در مصداق و چگونگى آن سخن بسيار است. در فرهنگ اسلامى نيز اين مسأله به گونه اى جدّى در روايات آمده و از اين روى در پژوهش هاى عالمان نيز جايگاه ويژه اى دارد. اين كتاب مسأله (مهدى منتظر) و منجى بشريت را با نگاهى به ديدگاه هاى مختلف در حوزه فرهنگ اسلامى و به گونه اى تحليلى و دقيق در پرتو اسناد و نقد اسناد وارسيده است. ابتدا از جهانى بودن انديشه منجى سخن گفته و آن گاه ديدگاه اسطوره اى بودن آن را نقد كرده است. در فصل اوّل از آياتى سخن رفته است كه به (مهدى (عج)) تأويل شده است و نيز رواياتى كه مسأله مهدى منتظر را مطرح كرده اند. اين روايت ها توثيق شده و صحت آن ها به اثبات رسيده است. در فصل دوم, تبار مهدى منتظر(ع) نشان داده شده است و اين ادعا به اثبات رسيده كه منجى مهدى از فرزندان فاطمه(ع) و پسر والاگهر امام حسن عسكرى(ع) است. در اين بخش افزون بر روايات, آراى عالمان فرقه ها نيز گزارش شده است. در فصل سوم به شبهاتى كه درباره اين موضوع در آثار عالمان اهل سنت آمده است پرداخته شده است, با نقد و بررسى و ردّ آنها. فصل چهارم ويژه اين موضوع است در پرتو علم و عقل.
ـ جهانگشاى عادل
سيد جمال الدين دين پرور, چاپ اوّل, تهران, انتشارات بنياد نهج البلاغه, 1376, 85ص, رقعى.
كتاب, تاريخچه اى است كوتاه از امام زمان(ع) و احاديثى كوتاه و بلند درباره آن بزرگوار با ترجمه و توضيح. مؤلف كوشيده است مطالب را با نثرى روان, ساده و گويا رقم زند تا فهم آن براى دانش آموزان و نوآموختگان آسان باشد. روايات و بحث ها مشتمل است بر گفتار پيشوايان درباره امام زمان(ع) طول عمر امام زمان(ع), وظايف ما در روزگار غيبت و….
ـ الأمر بين الأمرين
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1417, 107ص, رقعى.
مسأله جبر و اختيار از جمله مسائل مهم و محل اختلاف در فرهنگ اسلامى و از جمله دلمشغولى هاى كهن متفكران اسلامى بوده است. امامان شيعه(ع) با طرح (الأمر بين الأمرين) راه وسط در مسأله جبر و اختيار را طرح كرده و متفكران شيعى به پيروى امامان(ع) موضوع جبر و اختيار را حل كرده اند. اين كتاب در چهار فصل موضوع ياد شده را به بحث نهاده است; فصل اوّل تاريخ بحث و چگونگى شكل گيرى هاى ديدگاه هاى مختلف در اين زمينه را گزارش كرده و در فصل دوم مسأله اختيار انسان از ديدگاه قرآن را تبيين كرده است. فصل سوم ويژه توضيح (الأمر بين الأمرين) است و در فصل چهارم از موضع امامان(ع) در دفاع از توحيد و عدل سخن رفته است.
ـ اشرافات الفلسفه السياسيه فى فكر الأمام الخمينى
كامل الهاشمى, چاپ اوّل, قم, سلسله قضايا اسلاميه معاصره, 1418, 114ص, رقعى.
اين كتاب نگاهى است به فلسفه سياسى امام. انسان در فلسفه سياسى امام, اجتماع و امت در فلسفه سياسى امام, بازسازى نقش دين در زندگى انسان معاصر, مفهوم نهضت و تغيير و دگرگونى در انديشه سياسى امام, فرهنگ و تعليم و تربيت در انديشه امام خمينى, از جمله موضوع هايى است كه مؤلف براى تبيين فلسفه سياسى امام بدان ها پرداخته است. قرآن و حديث
ـ از اوج آسمان
على اكبر مظاهرى, چاپ اوّل, قم, پارسايان, 1377, 175ص, رقعى.
اين كتاب مجموعه اى است از احاديث قدسى كه عمده آنها از (الجواهر السنية فى الاحاديث القدسية) از صاحب وسائل و (كلمة الله) سيدحسن شيرازى, گزينش شده است. در پى هر حديث ترجمه, توضيح و تبيين آنها به همراه اشعارى كه مى تواند خواننده را به تأمل وا دارد., آمده است. نويسنده در مقدمه در مقام بيان علت انتخاب و زبده گزينى احاديث قدسى بدين گونه, سخن گفته است.
ـ شروط و آداب تفسير و مفسّر
كامران ايزدى مباركه, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه انتشارات اميركبير, 1376, 392ص, وزيرى.
در اين كتاب در ضمن سه بخش به شرايط و آداب تفسيرنگارى و مقدمات تفسيرپژوهى و شايستگى هاى مفسّر براى تفسير كتاب الله پرداخته شده است. مباحث مقدماتى, علوم مورد نياز مفسّر و بررسى روش هاى تفسير, عناوين كلى كتاب است.

ـ مسائل اقتصادى در تفسير الميزان
سيد محمد جواد وزيرى فرد, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه انتشارات اميركبير, 1376, 185ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب با مطالعه و بررسى تفسير عظيم و عديم النظير الميزان كوشيده است مباحث اقتصادى پراكنده در مجلدات بيست گانه آن را استخراج, تنظيم و عرضه كند. در مقدمه از تعريف اقتصاد و موضوع آن سخن گفته است و سپس به اختصار زندگانى و آثار علامه طباطبايى را گزارش كرده است.
اهميت اقتصاد, منشأ مالكيت, پول, طلا, نقره, كنز و سرمايه دارى, احتكار, قرض, ربا, تجارت, كم فروشى, زكات انفاق و خمس از جمله بحث هايى است كه با ابعاد مختلف از ديدگاه علامه در اين كتاب بررسى شده است.
ـ سلامة القرآن من التحريف
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1417, 111ص, رقعى.
پژوهشى است مختصر درباره تحريف ناپذيرى قرآن كريم. مسأله تحريف قرآن و اتهام شيعه به باور بدان مسأله اى است كهن و واقعيت دقيقا در تضاد با آن است. عالمان, محققان, مفسران و متكلمان شيعى از كهن ترين روزگاران بر سلامت قرآن كريم از كاستى و فزونى تأكيد كرده اند, اما از آن روى كه (چون غرض آمد هنر پوشيده شد) غوغاسالاران بويژه در سال هاى اخير و موازى با گسترش فكر و فرهنگ شيعى در اقاليم قبله بسى بر اين بوق دميده اند و در كنار ده ها اتهام زشت عليه شيعه از جمله اتهام باور به تحريف را پراكنده اند و مى پراكنند. معناى لغوى و اصطلاحى تحريف, موضع امامان(ع) درباره تحريف, ديدگاه عالمان شيعه درباره تحريف, نقد و تحليل رواياتى كه به ظاهر نمايانگر تحريف قرآن هستند, وجود روايات نشانگر تحريف در منابع اهل سنت, چگونگى جمع قرآن و مراحل آن و… از جمله بحث هاى اين كتاب است. در اين كتاب با اختصار و گزيده نويسى تحريف ناپذيرى قرآن به اثبات رسيده و سلامت اين كتاب الهى از كاستى و فزونى نمايانده شده است.
ـ ناى حكمت
جواد محدثى, چاپ اوّل, قم, انتشارات پارسايان, 1376, 93ص, رقعى.
اين كتاب شرح گونه اى است فشرده بر بخش هاى مواعظ بلند رسول الله(ص) به ابوذر غفارى. بخش هاى مختلف با ترجمه روان در متن آمده و متن روايات در پانوشت و آن گاه توضيحاتى گويا و خواندنى در ذيل ترجمه ها.
ـ مصونيت قرآن از تحريف
محمد هادى معرفت ـ محمد شهرابى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 256ص, وزيرى.
مؤلف از فقيهان, مفسّران و قرآن پژوهان ارجمند در اين روزگار است و كتاب (التمهيد فى علوم القرآن) وى از جمله مهم ترين كتاب هاى علوم قرآنى است. اين كتاب بخشى از آن مجموعه است كه به لحاظ اهميت آن جدا نشر يافته است و در ضمن فصولى به اتهام بى اساس تحريف بر شيعه, خط بطلان كشيده است. تحريف در لغت و اصطلاح, دلايل بطلان شبهه تحريف, بزرگان شيعه و عدم تحريف قرآن موضع ما در برابر اخبارى هاى متأخر, تحريف در عهدين, نگاهى گذرا به تاريخ عهدين, تحريف نزد اهل سنت (حشويه), تحريف نزد اخبارى هاى متأخر و… از جمله عناوين كتاب است. مؤلف با نقدى هوشمندانه از منابع روايات موجود در منابع شيعى كه بر تحريف قرآن دلالت دارد, آن روايات را يكسره از حجيت انداخته است. كتاب را آقاى شهرابى با نثرى روان و خوب ترجمه كرده و گاه پانوشت هايى بدان افزوده است. متأسفانه چندى قبل مترجم بزرگوار كه از جانبازان قهرمان و طلاب ارجمند حوزه بود, بر اثر جراحات باقى بر جسم ارجمندش, به مينو پر كشيد و شهد شهادت نوشيد. هنيئاً له
ـ قصّه حضرت يوسف
مهدى مستقيمى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 160ص, رقعى.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است داستان حضرت يوسف را براساس آيات قرآن و روايات اسلامى, به دور از پيرايه ها با بيانى روان و خواندنى عرضه كند. داستان يوسف به جهاتى ميدان اسرائيليات و اخبار مجعول بوده و بسيارى از تفاسير, متأسفانه در اين جهت در پيوند با اين داستان بسى نا استوارند. مؤلف كوشيده است داستان را از ناهنجارى ها بزدايد و گزارشى معتمد از اين داستان گزارش كند.
ـ از على آموز
بنياد نهج البلاغه, چاپ سوم, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1375, 368ص, رقعى.
كتاب سلسله درس هاى مدرسه مكاتباتى نهج البلاغه است كه در دوازده درس تنظيم شده است. خداشناسى, هستى شناسى, عشق و پرستش, سرچشمه هستى, زمينه هاى بعثت, بعثت و نظام صالح, وحى يگانه منبع فكرى, اخلاق و سيره پيامبران, ضرورت رهبرى, امامت علوى, رستاخيز انسان و آثار اجتماعى اعتقاد به معاد موضوعاتى است كه در اين دروس بررسى شده است.
در هر درس بحثى به عنوان فقه اللغه و بخش ديگر با عنوان آزمون و پرسشنامه تستى وجود دارد. در مجموع كتاب, شيوه مناسبى براى تدريس مكاتباتى اتخاذ كرده است. اخلاق و تعليم و تربيت
ـ گوهر شب چراغ
مرحوم ملامحمد حسن نائينى, تصحيح و تعليقات محمد فربودى, چاپ اوّل, 168«279ص, وزيرى.
اين كتاب حاوى طرايف و لطايفى از ادعيه, احراز, ختومات و علوم مختلف است; كتاب در دو بخش تنظيم گرديده است: بخش اول در زمينه نمازشب و آداب بيدارى و شب زنده دارى و ادعيه و مسائل مربوط به آن است در چهل شعشعه; و بخش دوم آن كه به عنوان طرايف الاوراد الادعيه والاحراز و… ذكر شده, لطايفى از ادعيه, روايات و علوم مختلف را در بر دارد.
ـ الحقوق الأجتماعيه فى الأسلام
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1418, 127ص, رقعى.
اسلام آيينى است اجتماعى و بُعد اجتماعى آموزه هاى آن بسى مهم تر از ابعاد فردى و عبادى آن است. تأكيد بر سامانيابى رفتارهاى اجتماعى و رعايت حقوق طبقات اجتماعى از جمله آموزه هاى مهم و زندگى ساز اسلام است. در اين كتاب ابعاد حقوق اجتماعى بر پايه آيات و روايات به بحث نهاده شده است. در فصل اوّل از حقوق عمومى انسان سخن رفته است. و در ادامه آن از حقوق اجتماعى قانونى و اخلاقى, در فصل دوم حقوق خانواده برشمرده شده است و فصل سوم عهده دار تبيين حقوق زن و مرد در زندگى مشترك است.
ـ تربية الطفل فى الأسلام
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1417, 115ص, رقعى.
در اين كتاب تربيت كودك, از نگاه اسلام به بحث نهاده شده است. در فصل اوّل از روش تربيتى اسلام سخن رفته است و آن گاه در فصل دوم توجه و تأكيد به تربيت طفل را به آستانه انعقاد نطفه و روزگار حمل رسانده و چگونگى راهنمايى ها و آموزه هاى اسلام در اين زمينه را نمايانده اند. فصل سوم به دوران پس از ولادت اختصاص يافته و در مرحله چهارم از روزگار كودكى و رشد در آن ايام چگونگى تدبير تربيت و جمع روش هاى تربيتى بين كودكان سخن رفته است.
در فصل پنجم از ايام نوجوانى سخن رفته و آموزه هاى دين در اين مرحله را كه مرحله اى است حساس و دوران انتقال از كودكى به نوجوانى و جوانى و نيازمند مراقبت و توصيه هاى كارآمد, نمايانده اند.
ـ سجده دل يا قلب نمازگزار
افشان صالحى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 94ص, رقعى.
(سجده دل) شرح و توضيحى است گويا, شاعرانه, با قلمى زيبا و دلپذير از نماز, حالت هاى لازم در نماز, مانند: خشوع, حضور قلب, نشاط در عبادت, خوف و رجاء, و نيز اذكار نماز و سوره حمد و توحيد. مؤلف كوشيده است با آنچه رقم زده خواننده را با قلبى آگاه و حاضر بر پيشگاه الهى به سجده در آورد.
ـ الرّفق فى المنظور الأسلامى
مركز الرساله, چاپ اوّل, قم, مركز الرساله, 1418, 70ص, رقعى.
رفق, مدارا, سهل گيرى در روابط, گذشت روح اسلام, بن مايه آموزه هاى دين است. اين حقيقت والا و ارجمند در اين نوشته كوتاه و خواندنى از منظر قرآن, روايت به بحث نهاده شده است.
در آغاز (رفق) تعريف شده است. در فصل دوم آيات مرتبط با موضوع تفسير شده است و در فصل سوم از جايگاه (رفق) در احاديث سخن رفته است. در فصل سوم از آفاق آن و چرايى لزوم آن در روابط انسانى بحث شده است. تاريخ و شرح حال
ـ ماه كوير ـ آشنايى با شخصيت حضرت محمّد هلال بن على بن ابيطالب(ع)
حبيب اللّه سلمانى آرانى, چاپ اوّل, هيأت امناى امامزاده محمد هلال, 1376, 48ص, جيبى.
شرح حال مختصرى است از حضرت محمّد هلال بن على(ع) همراه با معرفى آران بيدگل و بقعه آن حضرت و ديگر مدفونين در آن آستانه; از مقدمه اداره اوقاف و امور خيريه بر اين كتاب چنين برمى آيد كه مديريت بقاع متبركه علاوه بر اداره اماكن مقدس و ايجاد تسهيلات رفاهى براى زائران, در جهت معرفى و پاسدارى ارزش ها و مواريث فرهنگى تلاش مى نمايند. آداب زيارت و زيارتنامه حضرت محمد هلال بن على(ع) از ديگر مطالب كتاب است.
ـ پيام هاى عاشورا
جواد محدثى, چاپ اوّل, قم, پژوهشكده تحقيقات اسلامى نمايندگى ولى فقيه در سپاه, 1377, 253ص, وزيرى.
مؤلف پس از مقدمه پيام هاى عاشور را در ذيل نُه عنوان گزارش و تبيين كرده است. پيام هاى اعتقادى, اخلاقى, زندگى حقيقى, عرفانى, تاريخى, سياسى, احياگرى و پيام به بانوان. ذيل هر كدام از اين عناوين عناوين فرعى بسيارى آمده است, از جمله ذيل پيام هاى اعتقادى: توحيد در عقيده و عمل, مبدأ و معاد, امامت, بدعت ستيزى در پيام هاى اخلاقى: آزادى, ايثار, تكريم انسان, توكل, جهاد, غيرت, مواسات, و… پيام هاى زندگى حقيقى: مفهوم زندگى, عقيده و زندگى, فريادرسى پيام هاى سياسى: تولى و تبرّى, عدالت خواهى, باطل ستيزى و….
ـ خورشيد شهادت
جمعى از نويسندگان, چاپ اوّل, تهران, دانشگاه امام حسين(ع), 1376, 376ص, وزيرى.
اين كتاب مجموعه مقالاتى است كه در (سمينار بررسى ابعاد زندگانى امام حسين(ع)) ارائه شده است. در جهت تبيين و توضيح فرهنگ پاسدارى عناوين برخى از مقالات چنين است: امام حسين پاسدار اسلام ناب محمدى, فرهنگ پاسدارى, رهيافتى عاشورايى, امام حسين و ياران آن حضرت, الگوى تربيتى پاسداران, اوصاف و شرايط پاسداران در منابع اسلامى, مبانى پاسدارى در قيام عاشورا, الگوهاى تربيت نظامى در واقعه عاشورا, نظريه نخبه گرايى و حادثه عاشورا و….
ـ قيام جاويد
حجت الله جودكى, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبيان, 1377, 138ص, وزيرى.
تدوين, ترجمه و تصحيح (مقتل ابومخنف) است بر پايه نقل هاى طبرى. مترجم متن نقل ها را به دقت از طبرى گزينش كرده و به ترجمه آن ها پرداخته است كه مشتمل است بر 113 روايت. مقدمه كتاب كه گزارشى است از چگونگى مقتل, راويان آن و نقد و تحليل برخى از روايات منقول در حادثه كربلا, نوشته اى است سودمند و خواندنى. اين كتاب را مى شود از جمله بهترين مجموعه گزين شده (مقتل ابومخنف) دانست كه از دو گزيده پيشين آن, دقيق تر و بهتر است.
ـ مسائل جامعه شناسى از ديدگاه امام على(ع)
هيأت تحريريه بنياد نهج البلاغه, چاپ اوّل, تهران, بنياد نهج البلاغه, 540ص, رقعى.
اين كتاب در چهل درس مسائل مختلف جامعه شناسى را از ديدگاه امام على(ع) و بر پايه نهج البلاغه به بحث نهاده است. در ضمن تبيين مسائل از آرا و انديشه هاى متفكرانه مفسّران و جامعه شناسان اسلامى نيز بهره گرفته شده و كتاب به گونه اى تطبيقى سامان يافته است.
گوهر اجتماعى دين, منشأ حيات اجتماعى, هستى شناسى جامعه, حيات و هلاكت جوامع, ويژگى هاى امور اجتماعى, اصناف و طبقات اجتماعى, اصلاح اجتماعى, جنگ و صلح, فرد در جامعه و… از جمله عناوين كلّى اين مجموعه است.
ـ خاطرات على امينى
حبيب لاجوردى, چاپ اوّل, تهران, انتشارات اصالت تنشير, 1377, تصوير«234ص, رقعى.
اين مجموعه اوّلين كتاب تدوين شده از مجموعه (طرح تاريخ شفاهى ايران) است كه در مركز مطالعات خاورميانه دانشگا هاروارد سامان يافته است. على امينى از بازيگران سياست در دوره پهلوى است با فراز و فرودهايى در زندگانى سياسى و اين مجموعه كه در آخرين سال هاى حيات وى انجام گرفته افزون بر كاستى هاى ناشى از ضعف حافظه, داراى كاستى ها و بلكه تحريف ها و ناگفته هايى است كه برخى از آنها در يادداشت مسعود بهنود در مقدمه كتاب آمده است. با اين همه براى محققان در تاريخ معاصر دست كم براى چند و چون شناخت اين افراد سودمند تواند بود. كتاب افزون بر متن خاطرات على امينى گزارشى تفصيلى چگونگى شكل گيرى (طرح تاريخ شفاهى ايران) را نيز دارد و نيز مقدمه اى مفصل از مسعود بهنود در نقد كتاب.
ـ سيماى بخشايش
عقيقى بخشايشى, چاپ اوّل, قم, نشر بخشايش, 1377, 177ص, رقعى.
مؤلف در اين كتاب در ضمن پنج بخش از موقعيت جغرافيايى, اجتماعى, فرهنگى و آداب و رسوم, بخشايش و نيز مشاهير و مفاخر آن ديار سخن گفته است. در بخش پنجم مكاتبات و اسناد و تصاوير آمده است. جغرافياى بخشايش, شركت در انقلاب مشروطيت, انقلاب اسلامى ايران و بازتاب آن در آن ديار, قالى بافى, كشاورزى, آداب و رسوم سنن مردم, و… از جمله عناوين كتاب است.

ـ على آيينه عرفان
سيد اصغر ناظم زاده قمى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 490ص, وزيرى.
پيشتر هنگام چاپ اول درباره اين كتاب سخن گفته ايم. (شماره 37/83).
ـ همه بايد بدانند
ابراهيم امينى, چاپ چهاردهم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1377, 208ص, رقعى.
مؤلف بزرگوار كتاب با درك ضرورت تبيين عقايد و احكام اسلامى براى نوجوانان به زبانى ساده, گويا, امّا مستند و استوار اين كتاب را رقم زده است. اكنون چاپ چهاردهم آن را پيش روى داريم با ويرايشى جديد. عناوين فصل ها چنين است: خداشناسى, نبوت, امامت, اخلاق فروع دين. تمام مباحث از اتقان شايسته اى برخوردار است امّا با بيانى روان, ساده و استوار.
ـ نگاهى كوتاه به زندگانى زينب كبرى
سيد هاشم رسولى محلاتى, قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 127ص, رقعى.
نگاهى است گذرا به زندگانى زينب كبرى, دوران كودكى, ازدواج با عبدالله بن جعفر, فضايل حضرت, سفر تاريخى آن بزرگوار همره ابا عبدالله الحسين(ع) در كربلا, نقش آفرينى آن بانوى شجاع و ارجمند در كربلا, و جايگاه و نقش آن بزرگوار در گستراندن فرياد كربلا و كربلاييان, خطبه ها و بيانيه ها و… چگونگى خطبه هاى آن بزرگوار در كوفه, شام و… از جمله مباحث اين كتاب است.
ـ تحفة المحبين
يعقوب بن حسن سراج شيرازى, چاپ اوّل, تهران, دفتر نشر ميراث مكتوب, نقطه, 1376, 367ص, وزيرى.
مؤلف از خطّاطان, خوش نويسان و نستعليق نويسان قرن نهم و از شاگردان صدرالدين روزبهان, خطاط شيرازى است. او كتاب را براى تدوين و گزارش مباحث مرتبط با فضيلت خط, واضع خط, احوال قلم, اسباب كتابت آداب كاتب, اصول و قواعد خط, نام هاى انواع خطوط, تركيب مركبات و رسم الخط, سامان داده است. مؤلف اين موضوع ها و مباحث را با لطايف ادبى و عرفانى درآميخته و متنى شيرين و خواندنى به وجود آورده است. كمتر صفحه اى است كه از آيه اى از قرآن و يا كلامى از پيامبر و يا سخنى از بزرگان و… خالى باشد. آقاى دكتر حسين قمشه اى مقدمه اى نوشته اند لطيف و خواندنى و در اين مقدمه ابعاد كتاب را نمايانده اند.
ـ تقويم التاريخ
مصطفى بن عبدالله چلبى, چاپ اوّل, تهران, دفتر نشر ميراث مكتوب, احيا كتاب, 1376, 524ص, وزيرى.
اين كتاب به آهنگ ثبت رويدادهاى مهم جهان از آغاز آفرينش تا ابتداى هجرت نبوى به گونه گاه شمار و پس از هجرت تا سال 1085 به گونه سالشمار به قلم آمده است. كتاب را مترجمى گمنام با بيانى شيوا و روان به فارسى برگردانده است. مصحح محقق, كتاب را براساس سه نسخه مقابله و تصحيح كرده و در ضمن مقدمه اى از چگونگى كتاب و اهميت آن سخن گفته است. افزون بر اين توضيح ها و تعليقه هاى محقق بر مطالب كتاب, گسترده و سودمند است و اهميت اين افزونى ها بى گمان كمتر از متن كتاب نيست. سعى محقق مشكور باد.
ـ نفت ايران از آغاز تا جنگ خليج فارس
دانيل يوگين ـ ابراهيم صادقى نيا, چاپ اوّل, تهران, انتشارات هيرمند, 1376, 92ص, رقعى.
اين كتاب گزارشى است از وضع نفت در ايران و تأثير آن در تحوّلات سياسى و اقتصادى ايران. اوپك, آخرين پرواز ماتئى (بزرگترين خريدار نفت ارزان روسيه), نبرد شش روزه, حمله عراق به ايران, حمله عراق به كويت از جمله عناوين فصول كتاب است.
ـ واسموس
لوسينو: فن ميكوش; مترجم جهاندارى, چاپ اوّل, قم, همسايه, 1377, 363ص, وزيرى.
واسموسِ آلمانى, نامى آشنا براى افرادى است كه حماسه مردم بوشهر را در جنگ جهانى اوّل پى گيرى مى كنند. درباره اين شخص ديدگاه هاى متناقض وجود دارد. عده اى وى را قهرمان عدالت جو مى شمارند و گروهى ديگر جاسوس آلمانى كه براى درهم كوبيدن انگليسى ها در جنوب از روح حماسى مردم جنوب بهره مى گرفت. كتاب شرح حال وى بر پايه اسناد انگليسى, خاطرات واسموس, اطلاعات زن واسموس كه توسط فردى آلمانى تقرير شده است. كتاب يك مقدمه, سيزده فصل و يك فهرست عمومى دارد. مترجم محترم مى توانست با آوردن پاورقى كتاب را مفيدتر سازد كه چنين كارى انجام نگرفته است.
ـ تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام
كمال درانى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1376, 245ص, وزيرى.
كتاب در چهار فصل روند آموزش و پرورش ايران را در قبل و بعد از اسلام مورد بررسى قرار مى دهد. در فصل نخست كليات مباحث از قبيل انواع دانش تاريخ; و قلمرو تاريخ آموزش و پرورش را به بحث گذاشته است. فصل دوم به آموزش و پرورش ايران قبل از اسلام مى پردازد. فصل سوم كتاب ويژه مباحث آموزش و پرورش بعد از اسلام است و فصل آخر آن آموزش و پرورش جديد را كه پس از ارتباط با اروپا به وجود آمده, مورد بررسى قرار مى دهد.

ـ سفينه تاريخ
هدايت اللّه علوى, چاپ اوّل, تهران, انتشارات هيرمند, 1376, 607ص, وزيرى.
(سفينه تاريخى) مجموعه اى است خواندنى و گزين شده از حوادث تاريخى. مؤلف از پس ساليان مطالعه و درنگريستن در منابع و متون تاريخى, مجلّه ها و مجموعه ها, زيست نامه ها و سفرنامه ها و… آنچه را آموزنده, تنبه آفرين, خواندنى و پرجاذبه يافته برگزيده و به صورت كتابى خواندنى عرضه كرده است. اگر مؤلف افزون بر فهرست موضوعات و عناوين كه در آغاز آمده است, فهرستى موضوعى در پايان تنظيم مى كرد, بى گمان در كارآمدى كتاب سودمند مى افتاد.
ـ سيرى در كتابخانه هاى هند و پاكستان
عزيزالله عطاردى, چاپ اوّل, تهران, نشر عطارد, 1376, 397ص, وزيرى.
مؤلف كتاب از محققان سختكوش و پرتلاش روزگار ماست. وى كه به سال 1345 براى ديدن كتابخانه هاى هند و پاكستان راهى آن ديار شد, بيشتر از هر چيز در انديشه بررسى نسخه هايى خطى كتابخانه ها براى بهره گيرى در پژوهش ها بويژه در مجموعه عظيم (تاريخ خراسان) ـ كه متاسفانه تاكنون جزء بخش اندكى از آن نشر نيافته است ـ بوده است. كتاب به گونه سفرنامه اى سامان يافته و مؤلف در ضمن گزارش سفر خود, از كتابخانه ها و نسخه هاى خطى آنها ياد كرده است. در اين كتاب كتابخانه هاى فراونى معرفى شده, نسخه هاى بسيارى شناسايى و شناسانده شده از شخصيت ها و چهره فرهنگى و علمى بسيار سخن به ميان آمده است.
كتاب آكنده است از آگاهى هاى علمى, فرهنگى كتابشناختى مردم شناسى و….
ـ مقالات تاريخى ج3
رسول جعفريان, چاپ اوّل, قم, دفتر نشر الهادى, 1376, 422ص, وزيرى.
(مقالات تاريخى) مجموعه سوم از مقالات و پژوهش هاى تاريخى مؤلف است كه پيشتر در نشريات كشور از جمله در آينه پژوهش به چاپ رسيد و اكنون يكجا نشر مى يابد.
تحليلى از تحوّلات فكرى و سياسى جامعه اسلامى, كتاب و كتابخانه در دوره صفوى اماكن تاريخى اسلامى در مكه مكرّمه, احوال و آثار فاضل هندى, تشيع در ورامين, تشيع در اندلس, بازيافته هاى تاريخ الشيعه ابن ابى طيّ, شيخ حسن كربلايى تاريخنگار جنبش تنباكو, از جمله عناوين كتاب است.
ـ ابن بطوطه
محمدعلى موحّد, چاپ اوّل, تهران, طرح نو, 1376, 384ص, رقعى.
سفرنامه ها را مى توان به گونه اى آينه وضع فرهنگ, اقتصاد و چگونگى اجتماع روزگارى دانست كه در آن روزگار اين نگاشته ها رقم خورده اند. سفرنامه ابن بطوطه در ميان سفرنامه هاى بسيارى كه از دير باز به قلم آمده اند, شايد بهترين و گوياترين سند فرهنگ جهان اسلام در شناخت چندى و چونى آن روزگاران باشد. در سفرنامه ابن بطوطه عملكرد طبقات حاكم, نگرش و روش پادشاهان و ديوانيان, راه و رسم عالمان و فقيهان, مراسم, آداب, تشريفات, شادى ها, سوگوارى ها و بالاخره احوال و اوضاع اجتماعى, سياسى و فرهنگى آن روزگاران را بروشنى توان ديد. اكنون آقاى موحّد كه سال ها پيش سفرنامه ابن بطوطه را به پارسى برگردانده بود و اخيراً با بازنگرى كلى و توضيحات لازم, ويرايش ديگرى از آن را عرضه كرده است, در اين كتاب با تأمل و دقت تمام آنچه را ياد شد, بركشيده و در پيشديد خواننده نهاده است. آشنايى با ابن بطوطه و شگفتى ها سفر وى عنوان هاى بخش اوّل است, با عنوان كليِ (سيّاح قصه گو). در بخش دوم كه عنوان كلى (سير در اجتماع و فرهنگ و سياست) دارد, عناوين ذيل آمده است: دنياى زن, مدرسه, خانقاه, حكومت, دولت با زير عنوان هايى چون آفاق سياست, اهرم مذهب در دست سياست, رويارويى سياست و ديانت, جهان اسلام در بازگشت و… كتاب ابن بطوطه با نثرى روان و جذاب محتوايى دارد بس سودمند و خواندنى.
ـ سال شمار تاريخ و روابط بين الملل
سيد صادق حقيقت, سيد محمود رضويان, چاپ اوّل, قم, نشر خرّم, 1377, 376ص, وزيرى.
كرونولوژى (وقايع نگارى از ديرباز مورد توجه دانشمندان خصوصاً مورخان بوده است و كتاب هاى در اين زمينه هم كم نيستند. اما در اين مجموعه سعى شده است ذكر وقايع مهم تاريخ و روابط بين الملل به شكل منظم و با عنايت به ايران و اسلام باشد. دامنه تحقيق اين اثر از ابتداى تاريخ تا سال هاى اخير است, ولى به سبك گزينش وقايع مهم و كليدى تاريخ و روابط بين الملل. پايان بخش كتاب علاوه بر فهرست اعلام و منابع, نمايه كشورها, اسامى تنگه هاى آبى مهم جهان و اطلاعات درباره كشورهاى مستقل جهان و چند نمايه فنى ديگر است كه در كاربرى كتاب بسيار مؤثر است و مهم.
ـ سرزمين اسلام
غلامرضا گلى زواره, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1377, 648ص, وزيرى.
اين كتاب كوششى است در جهت شناخت و شناساندن كشورهاى اسلامى و نواحى مسلمان نشين كه پيشتر از آن سخن گفته ايم (آينه پژوهش, سال چهارم, شماره33, ص34). ادبيّات
ـ هنر در قلمرو مكتب
جواد محدثى, چاپ سوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 375ص, رقعى.
ر.ك: آينه پژوهش, شماره38, ص82 .

ـ سراچه آوا و رنگ (خاقانى شناسى)
مير جلال الدين كزّازى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1376, 279ص, وزيرى.
اين كتاب حاوى دوازده قصيده, يك تركيب بند, شانزده غزل, نُه قطعه و هفت رباعى از بزرگ ترين قصيده سراى ايران, يعنى خاقانى شروانى است. نمونه هاى گزينش شده, بسيار متنوّع و حساب شده است. اين انتخاب به منظور آموزش براى دانشجويان رشته زبان و ادبيات فارسى صورت گرفته, ولى افزون بر سروده هاى دشوار و پيچيده خاقانى, از نمونه هاى روان و خوشخوان اين شاعر نيز مواردى نقل شده است. (در گزارش بيت ها, زمينه ها و دانش هايى گونه گون چون واژه شناسى, ريشه شناسى, زبانشناسيِ سنجشى, باورشناسى, نمادشناسى, سبك شناسى و زيباشناسى كه در گزارش متن هاى گرانسنگ هنرى و ادبى از آنها گريزى نيست, به كار گرفته شده است….)
ـ برگزيده اشعار صائب (و ديگر شعراى معروف سبك هندى)
محمد قهرمان, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1376, 238ص, وزيرى.
نويسنده در اين كتاب,ابتدا درباره اصطلاح نادرست ولى رايج سبك هندى سخن رانده و آنگاه با ورود به آستانه شعر صائب تبريزى درباره غزل ها و بيت هاى برگزيده او, بحث كرده است.
پس از آن به سراغ ديگر شاعران معروف سبك هندى (همچون: نظيرى نيشابورى, طالب آملى, فصيحى هروى, قدسى مشهدى, سليم طهرانى, كليم همدانى, طغراى مشهدى, غنى كشميرى, دانش مشهدى, ناظم هروى, بيدل و حزين لاهيجى) رفته و از غزل ها و بيت هاى برگزيده هر يك انتخابى صورت داده و در پايان نيز براى شرح لغات و كنايات, فرهنگ مختصرى ترتيب داده است.
ـ آذرستان (در مصائب سرور كونين اباعبدالله الحسين ـ ع ـ)
محمد على انصارى قمى, چاپ اوّل, قم, خرم, 1377, 144ص, رقعى.
اين مجموعه مراثى كه نام ديگرش (خزائن المراثى) است, شعله هايى است بركشيده از سينه سوزان شاعرى دردمند و ديندار, كه خوانندگانش را در نفس المهموم خود شريك مى سازد. مرحوم اديب انصارى اين 2500 بيت را به سال 1363هـ.ق آنگاه كه در بستر بيمارى, از شركت در مجالس حسينى محروم بودند, سروده است.
وقايع جانسوز طف در اين مجموعه بى هيچ تكلّف و تصنّعى به رشته نظم كشيده شده و آن تأثير را دارد كه گوهر اشك خواننده را بر دامن بيفشاند.
ـ غمنامه (مجموعه شعر)
قاسم ايزديان, چاپ اوّل, قم, انتشارات همسايه, 1376, 111ص, رقعى.
اين دفتر تراويده طبع شاعرى جنوبى است كه هر قطعه از اشعارش را به ياد عزيزى از دست رفته نگاشته است و صد البته كه از بند بند هر شعرش, قطره هاى غم مى چكد.
صميميّت واژگان, رسايى احساسات و زبان صيقل يافته اشعار از ويژگى هاى مهم اين مجموعه است. بى گمان خواننده اين اشعار در هنگامه همراهى با اين شاعر, شميم عطر جنوب را از واژه واژه اين دفتر, حس خواهد كرد.
ـ از درك آبى ها فراتر (دفتر غزل)
رضا معتمد, چاپ اوّل, قم, همسايه, 1376, 60ص, رقعى.
مجموعه اشعار اين دفتر كه بيشتر غزل و كمى نيز مثنوى است, نمونه اى ديگر از ذوق ورزى هاى شاعران پر استعداد نسل انقلاب و جنگ است. شعرهاى اين مجموعه اگرچه همه جزو ادبيات متعهد و ملتزم محسوب مى شود, امّا سرشار از لطافت و غنا و شعور شاعرانه است.
مضامين غزل ها بيشتر در فراق حضرت حجّت, نايب آن امام, آفتاب جماران, و نيز يادكردى از هشت فصل حاكميّت عشق ـ سال هاى حماسه و خون ـ است.
ـ در تكاپوى ازدواج
تورج رنجبر, چاپ اوّل, قم, موسسه فرهنگى همسايه, 1376, 96ص, رقعى.
نويسنده در اين كتاب در گزارش دو جريان واقعى كه آنها را در قالب داستان پردازش كرده است, كوشيده مسائل خواستگارى, ازدواج, همسرگزينى و بايسته ها و ناشايست هاى آن را بنماياند. داستان ها فضايى صميمى و خواندنى دارد.
ـ اصطلاحات و تعبيرات در ترجمه
غفار تجلّى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1997, 153ص, وزيرى.
كتاب براى دانشجويان رشته هاى زبان و ادبيات انگليسى, مترجمى انگليسى و دبيرى انگليسى در مقطع كارشناسى به عنوان منبع اصلى درس (اصطلاحات و تعبيرات در ترجمه) به ارزش دو واحد تدوين شده است, اميد است براى علاقه مندان به زبان انگليسى مفيد باشد.
ـ احاديث و قصص مثنوى
بديع الزمان فرروزانفر, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه انتشارات اميركبير, 1377, 755ص, وزيرى.
بديع الزمان فروزانفر بى گمان از استادان مسلم ادب فارسى و بلكه سرآمد استادان ادب فارسى در روزگار اخير است با گستره اى عظيم از آگاهى ها از فرهنگ و تمدن اسلامى. دو كتاب احاديث مثنوى و مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى وى اكنون نيز پس از ساليانى كه از نشر آنها مى گذرد, از مراجع و منابع مسلم پژوهش درباره مثنوى است.
در دو كتاب ياد شده كه بر مبناى مثنوى چاپ علاءالدوله سامان يافته اند, اشعار عربى و احاديث غالباً بدون ترجمه آمده اند. اكنون آقاى حسين داودى همت ورزيده هر دو كتاب را درهم آميخته, اشعار عربى و احاديث را ترجمه كرده, و آنچه را در اين زمينه كه در كتاب ارجمند ديگر مؤلف (شرح مثنوى شريف) يافته, بر اينها افزوده و كتاب را به صورتى آراسته عرضه كرده و براى كارآمدسازى آن فهرست هاى گونه گونى سامان داده است.
ـ ثمارالقلوب فى المضاف والمنسوب
ابومنصور ثعالبى نيشابورى; ترجمه: رضا انزابى نژاد, چاپ اوّل, مشهد, انتشارات دانشگاه فردوسى مشهد, 1376, 668ص, وزيرى.
ترجمه اى است روان و استوار از كتاب ارجمند اديب, مورّخ و عالم بلند آوازه نيشابور, ابومنصور ثعالبى. پيشتر درباره كتاب و شرح حال مؤلف و چگونگى ترجمه آن سخن گفته ايم (آينه پژوهش, شماره48,ص58)
ـ زمزمه زمانه (گزينه اى از سروده هاى پنجاه شاعر نوپرداز معاصر)
محمدرضا مستجاب, چاپ اوّل, تهران, نشر باز, 1377, 168ص, رقعى.
تاكنون گزيده هاى فراوانى از شاعران نوپرداز ايرانى فراهم آمده است كه هر يك از چشم اندازهايى ويژه و با انگيزه هايى متفاوت به شعر نو نگريسته اند. در اين دفتر, نمونه هايى از شعر پنجاه شاعر نوپرداز گرد آمده كه به اعتقاد فراهم آورنده آن, درك شعر معاصر ايران بدون بررسى اشعار ايشان ميسّر نخواهد بود. آنچه اين گزينه را از گزيده هاى ديگر متمايز مى سازد, عبارت است از:
1. روح تازگى و نوآورى مضمونى كه با ظهور نيما و پس از او, در شاعران جوانِ آن روزگار و پيروانش تا روزگار كنونى, معيار اصلى در چينش و گزينش اين مجموعه بوده است.
2. در اين گزينه سهم شاعران مذهبى و متعهّد و بويژه شاعران پس از انقلاب اسالامى و نيز جنگ تحميلى تا آنجا كه ميسر بوده, ادا شده و به نظر, جايى درخور در كنار ساير داعيه داران نوپردازى, يافته اند.
3. جايگاه والاى زنان شاعر ـ بويژه پس از انقلاب اسلامى ـ بخوبى با نمونه هاى متنوع شعرهايشان برنموده شده است.
4. سعى شده تا از هر شاعر, شعرى انتخاب شود كه كاملاً بيانگر خُلق و خويِ شاعرى و نحوه تفكّر او باشد و صرفاً زبانزدگيِ شعر ملاك قرار نگيرد. از اين رو درباره بسيارى از اين شاعران كنكاشى با اهل ذوق صورت گرفته است.
5. براى مزيد اطلاع, اطلاعاتى مختصر درباره سال ولادت, محل تولد و نام برخى از مشهورترين آثار هر شاعر, در ابتداى بخش مربوط به او, آورده شده است.
چنين در نظر بوده كه حتى در كلاس درس ادبيات معاصر (بخش شعر), آنگاه كه استاد سخنان اساسى و كلّى را در باب شعر معاصر ايراد كرد,


صفحه 13

مجله هاى پـژوهشى



ـ اصلاح و تربيت
سال چهارم, شماره 40, ارديهشت77
زمينه آموزش در زندان; ساختار كلى زندان ها در آلمان; نقش مددكاران اجتماعى در كار با بيماران مبتلا به ايدز; بررسى رابطه بين جرم و گروه هاى خونى و….
ـ اصلاح و تربيت
سال چهارم, شماره 41, خرداد77
زمينه آموزش در زندان; خرمشهر در چه شرايطى آزاد شد; پيشگيرى از اعتياد فرزندان; مشاوره حقوقى; معرفى پايان نامه و….
ـ انديشه حوزه
سال سوم, شماره چهارم (پياپى12), بهار77
آموزه هايى از سوره حجرات; مترفان از نگاه قرآن; آرمان هاى انقلاب از ديدگاه امام خمينى; شيوه هاى كلى استنباط در فقه; تجديد حيات فرهنگ و تمدن اسلامى; تعامل دين و فرهنگ; چيستى ادراك در فلسفه اسلامى; تشيع در شبه قاره هند; عدالت اجتماعى دستآورد توسعه اسلامى و….
ـ انديشه و رفتار
سال سوم, شماره چهارم (پياپى12), بهار77
بررسى مسير مراجعه بيماران روانى به مراكز روانپزشكى كشور; بررسى همه گيرشناسى اقدام به خودكشى در شهر كرمان; بررسى احتمال آسيب مغزى در مجروحان جنگى موج گرفته و مقايسه…; سوگيرى حافظه ضمنى و آشكار در بيماران مضطرب و افسرده; بررسى اعتبار پرسشنامه ارزشيابى خود در رابطه با گرايش به… و….

ـ برنامه و بودجه
سال دوم, شماره12, فروردين77
روش بررسى قابليت اعتماد و قدرت پيش بينى; توسعه فرهنگى پايدار; معرفى كتاب و….
ـ بينات
سال پنجم, شماره 1 (پياپى17), بهار77
تفسير قرآن كريم(17) امام خمينى(ره); گفتگو با محمد سمير عطا; اعجاز از ديدگاه جاحظ(2); چهره درخشان و انوار درخشان; زبان شناسى قرآن; تأويل از نگاه تحقيق(1); قرآن و الهيات جهانى; قصه هاى قرآن در بيان مفسّر الميزان; روايت حفص از قرائت عاصم; تبيين دو آيه درباره سوره توبه; عوامل اختلاف قراءات قرآن كريم; قرآن و برگردان آيات; در الاسرار دومين تفسير بى نقطه و….
ـ پاسدار اسلام
شماره198, خرداد77
امام خمينى در كلام شهيدان; ديدگاه هايى درباره مصارف فىء; سياست و حكومت در سيره امام سجاد(ع); اين است معناى آزادى مطبوعات; چه كسى فرمانرواى آمريكاست; گزارش هاى علمى پژوهشى و….
ـ پاسدار اسلام
شماره199, تير77
نشانه هاى پيامبر; سرپرستى و محبت به يتيم; مؤمنان و منافقان; حب دنيا و راه هاى زدودن آن; بينش حكومتى امام على(ع); چراغ سبز; رابطه علم و دين از ديدگاه علامه طباطبايى; سالشمار تاريخ پيامبر خدا(ص) و….
ـ پژوهش و توسعه
شماره7, تابستان76
مؤلفه هاى قدرت سياسى در ژاپن; شركت هاى تلفن و اينترنت همكارى و همگامى يا مقابله; زبان و فرهنگ ايران در ژاپن و….
ـ پيام زن
سال هفتم, شماره دوم (پياپى74), ارديبهشت77
گفتگو با حضرت آيت اللّه امينى; زنان در نهضت سيدالشهدا(ع); پرواز سيمرغ شانزدهم; كودكان, حضانت و اخلاق معاشرت; خانه حكمت و محبت; بوى خاك; دنياى جوان; تحديد عيال آقاى كلولى; روش هاى تربيت و….
ـ پيام زن
سال هفتم, شماره سوم (پياپى75), خرداد77
ام سلمه, مادر مسلمانان; حضانت و ولايت; گفتگو با خانم دكتر كيهانى; تفسير سوره نور; خبر; اخلاق معاشرت; خانه حكمت و محبت; مشاور شما; زن روستايى, توسعه روستايى; قصه هاى شما; هپاتيت, بيمارى مهلك و….
ـ پيام زن
سال هفتم, شماره چهارم (پياپى76), تير77
امام حسن مجتبى(ع) و تأملى در روايات كثرت طلاق;اگر من به جاى شما بودم; گفتگو با خانم مرضيه دبّاغ; زن و شوهر و مشكلات تفاوت سنى زياد; زندگى تربيتى و خانوادگى شهيد بهشتى; اخلاق معاشرت; روش هاى تربيت; بوى خاك; دنياى جوان(9); مشاور شما; يك جرعه زندگى و….
ـ تاريخ و فرهنگ معاصر
سال ششم, شماره 3و4, پاييز و زمستان76
چشمداشت روستاييان بر درياى خزر; پيامدهاى واقعه گوهرشاد در آئينه اسناد; اسنادى از فدائيان اسلام; اسنادى از كميته مجازات; خاطراتى از شهيد مطهرى; انقلاب اسلامى; آشنايى با نواب صفوى; يادى از اكرم زعيتر; سيد جلال الدين و نوگرايى; عالمى از تبار عالمان راستين; رهبر نهضت تنباكو در آذربايجان و….
ـ تراثنا
السنة الثالثة عشرة, العدد الرابع (52), شوال 1417هـ
تشييد المراجعات و تفنيد المكابرات(10); دور الشيخ الطوسى فى علوم الشريعة الاسلامية(1); اتمام النعمة بتصحيح حديث: (عليُّ باب دارالحكمة); فهرست مخطوطات مكتبة القائيني(3); مصطلحات نحوية(9); تنزيه القميين ـ للشريف ابى الحسن الفتونى العاملى و….
ـ تعاون
شماره 79 (پياپى168), فروردين77
همه كشور بايد در جهت تعاونى شدن پيش برود; عدم تمركز و تفويض اختيار; فرآيند مديريت بهتر در سازمان ها و شركت ها; روش هاى آموزشى ـ ترويجى در بخش تعاون; معرفى كتاب هاى رسيده و….
ـ تعاون
شماره 80 (پياپى169), ارديبهشت77
مقام معظم رهبرى: من به تعاون اعتقاد دارم; تعاون, بهره ورى و توسعه; چگونگى مديريت يك مؤسسه كوچك; پرسش و پاسخ حقوقى و….
ـ تعاون
شماره 81 (پياپى170), خرداد77
تعاونى ها حس مالكيت را در افراد تقويت مى كند; در هندوستان الگوى تعاونى به بينوايان زندگى جديدى اهدا مى كند; پرسش و پاسخ حقوقى و….
ـ التوحيد
السنة السابعة عشرة, ربيع الاول 1419هـ
التنمية والانسان… قراءة فى المنطلقات والاهداف; التنمية بين العلم الغربى والروى البدلية; النظام الدولى و التنمية فى العالم الاسلامي; دور العدالة فى التنمية الاقتصادية… مقارنة بين الاسلام والغرب; الغلاة عبر التاريخ… الموقف الشرعى والتاريخي; المدرسة الاخبارية مقاربة فى فكر الاسترآبادي; مدخل الى قضايا المسلمين فى نهضة الامام الخميني; الفكر الدينى و متطلبات التجديد (حوار); الادب الاسلامي… ثنائية الاصالة والابداع (منتدى).
ـ جهان كتاب
سال سوم, شماره 9و10, خرداد77
عوامل غير اقتصادى مؤثر بر اقتصاد نشر در ايران; نيميش از حقيقت و نيمى زيادها; يك تاكستان احتمال بعد از يقين چاپ سياه; نداى فرديت خلاق; قصه (مردمكهاى خاك) از نگاهى ديگر; شكر شكستى طوطيان هند; توين بى و فراز و فرود تمدن ها; بى دقتى در تاريخ نگارى; جهان جهت دار است; جوزف كنراد: يك زندگينامه تازه; سينما و رمان و….
ـ جهان كتاب
سال سوم, شماره 11و12 (پياپى 59و60, تير77
نمايشگاه از نگاه ناشران; و شمه اى از يك كتابخانه دانشگاهى; مترجمى در صف منتقدان; شيخ محمد خيابانى و سيد احمد كسروى; كردها و ترك ها, از همراهى تا رويارويى; فسانه سكندر; گناه عينى لشك كولاكوفسكى; نزار قبانى; پيش نويس قانون نشر; دشوارى هاى پذيرش يك نقد; تازه هاى بازار كتاب و….
ـ حوزه و دانشگاه
سال چهارم, شماره 13, زمستان76
رابطه نفس و بدن نزد فيلسوفان پس از دكارت; رابطه انسان و خود; انسان و خداى اديان توحيدى; انسان از منظر فلسفه زيست شناسى; آثار اجتماعى روانى خداباورى; انسان معاصر و مسأله معنا و هويت; نگاهى به نظريه تحولى پياژه; چرا اقتصاد دانان توافق ندارند و….
ـ دانشگاه انقلاب
شماره 111, بهار76
تحليل وضعيت رشته هاى درسى دانشگاهى; شرايط توسعه علم جغرافيا در ايران; تحولات علم جغرافيا بعد از انقلاب اسلامى; آموزش جغرافيا در دانشگاه هاى كشور; بحثى درباره تأسيس (دانشكده علوم جغرافيايى و برنامه ريزى); سيستم هاى اطلاعات جغرافيايى; دانشگاه ايران در كانادا; نگاهى به مجلات جغرافيايى ايران; دانشنامه هاى جغرافيايى ايران; فهرست پايان نامه هاى كارشناسى ارشد و دكترى جغرافيا و….
ـ درسهايى از مكتب اسلام
سال 38, شماره 1, فروردين77
جهان براى حرف زدن امن نيست; آيات مشكله و تفسير آن; قرآن و سيد محمد حسين طباطبائى (علم الهدى); اخلاق و عرفان; امنيت غذايى در كشورهاى اسلامى; بررسى پايه هاى اخلاق و فلسفه (كانت); كتب نوشته شده پيرامون نهج البلاغه; سرطان سينه و….
ـ درسهايى از مكتب اسلام
سال 38, شماره 2, ارديبهشت77
رحمت و بلا از خداست يا از انسان؟; اصول و معيارهاى مسائل اخلاقى; ولا امامت; ظرفيت كشاورزى كشورهاى اسلامى; پيامبرشناسى و امام شناسى; كتب نوشته شده پيرامون نهج البلاغه; چگونه بعضى از ناراحتى هاى گوارشى را برطرف كنيم؟ و….
ـ رسانه
سال نهم, شماره 1, بهار77
مطبوعات, با مشكلات از همه رنگ; مسأله شناسى مطبوعات ايران; مطبوعات و مسائل اساسى جامعه; مطبوعات و مخاطب; مرورى بر نخستين تجربه هاى روزنامه نگارى زنان در ايران; جرايم مطبوعاتى; مطالعه اى پيرامون زبان مطبوعات; زنان و رسانه ها; آزاى مطبوعات و شرايط امروز ايران; سياره اى شدن جهان و ارتباطات; نشريه هاى تازه; فهرست گزيده مقالات ارتباطات جمعى و….
ـ صنعت چاپ
سال شانزدهم, شماره 184, فروردين77
رابطه وزارت ارشاد و چاپخانه داران بايد براساس قانون باشد; سفارش چاپ از خارج, نظارت و اجرا در ايران; يك رويداد تازه و نويدبخش در حوزه نشر; پست بين الملل; سالنامه هنرهاى گرافيك ژاپن; هلند, كشور لاله ها, سرزمين چاپخانه ها; دو كتاب تماشايى و….
ـ صنعت چاپ
سال شانزدهم, شماره 185, ارديبهشت77
كتاب, جاده شادى; ويژگى هاى يازدهمين نمايشگاه بين المللى كتاب تهران; بررسى آثار ارسالى براى شركت در مسابقه بهترين آثار چاپى; تشكيلات تازه اى در توزيع كتاب; برنامه هاى سال77 تعاونى توزيع كتاب ترجمه قرآن مجيد به زبان ارمنى و….
ـ صنعت چاپ
سال شانزدهم, شماره 186, خرداد77
جشن كتاب; بازديد مقام معظم رهبرى از نمايشگاه كتاب; نور, رنگ و شادى در نخستين جشنواره چاپ; مردم و اهالى ركن چهارم در جشنواره پنجم مطبوعات; بررسى مسائل مطبوعات ايران; تحولات تازه در عرصه چاپ استان قم و….
ـ علوم حديث
شماره 6, زمستان76
تدوين حديث(5); عرضه حديث بر امامان(ع)1; زبان آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)2; اصحاب اجماع; دفاع از حديث(5); پژوهشى درباره اصول اربعمأة; حديث لوح فاطمه(س); دوازده امام در منابع اهل سنت; دايرةالمعارف حديثى (الأوفى); گفتگو با حجةالاسلام والمسلمين سيد محسن حسينى امينى; نكته هايى در نقد مقاله (دفاع از حديث(ع)); جستجويى در ترجمه حسن بن محبوب و….
ـ فرهنگ و تعاون
شماره 6, خرداد و تير77
شايستگى هاى فرهنگ تعاون(6); نظام فرهنگ از ديدگاه امام خمينى(ره); تعاونى هاى دانشگاهى در مالزى; گواهينامه 9000ISO چيست؟ و….
ـ فصلنامه پيام ايمنى و بهداشت
بهار77
مبانى اعتقادى ـ ارزشى فرهنگ كار; تحقيق در عليت حادثه; خصوصيات گازها; بريد جرايد و….
ـ فصلنامه كتاب
دوره هشتم, شماره 3, پاييز76
جوان مسلمان, رسانه, و موج چهارم; كتابخانه ملى استراليا; مالكيت معنوى در عصر الكترونيك; نتايج كاوش با واسطه و بى واسطه از پايگاه اطلاعاتى مدلاين; واكنش كودكان 4تا6 ساله نسبت به كتاب هاى تصويرى; نگاهى به دروس (سازماندهى مواد); نخستين كلاس آموزش كتابدارى در ايران; نيازهاى اعضاى هيأت علمى به منابع اطلاعاتى در دانشگاه هاى علوم پزشكى و….
ـ فصلنامه مصباح
شماره 24, زمستان76
سلسله درس هايى درباره معرفت دينى(4); (نقد و بررسى ادله قبض و بسط تئوريك شريعت); مناسبات يكسويه فرهنگى ميان قدرت هاى سلطه گر و جهان سوم; موافقتنامه هاى تجارى منطقه اى از زمينه ها, موانع و رهاورد; تاريخ تشيع پس از شهادت امام حسين(ع); نماز جمعه, رسانه اى اثربخش در توسعه فرهنگى; كتابشناسى امام حسن مجتبى(ع) معرفى سه كتاب خارجى تازه در زمينه روش تحقيق در علوم اجتماعى و….
ـ الفكر الاسلامى
السنة الخامسة, العدد العشرون, شوال ـ ذوالحجة 1418هـ
الشهادة والشهود فى القرآن الكريم; الاعلام الرسالى فى الثورة الحسينية; بحوث فى القيادة والحكومة الإسلامية; التداين فى الفقه الإسلامى: بحث مقارن; دلالة القرآن والمتفق عليه من السنة; على المهدى و غيبته و….
ـ القضايا الاسلامية معاصرة
العدد الثانى, 1418ـ 1998
نحو تأصيل منهاجى لمفهوم الأمة فى الاسلام; سلطة الولى الفقيه خارج حدود بلده; قاعدتا الحكم فى الإسلام: ولاية اللّه وخلافة الأمة; حاكمية القرآن; السياسية والفكر; المعارضة فى الدولة الاسلامية; الأبعاد السياسية لنظرية الأباضية فى الإمامة; الولاية والشورى; الإسلام والديموقراطية; النظام السياسى فى الإسلام; جولة فى مبانى ولاية الفقيه; حوار عقلايى حول حكومة الإسلامية بحوث فى بيان ولاية الفقيه; محاولة تأصيل فقهى و تاريخى للمجتمع السياسى الاسلامي; مسألة فى العمل مع السلطان; بيان الجهاد لثورة العشرين و….
ـ كانون وكلاى دادگسترى مركز
سال ششم, شماره 23, اسفند76
تفريد مجازات گامى بسوى عدالت جزائى; توقيف ملك و مقايسه تأمين خواسته با دستور موقت; مطبوعات حقوقى ايران; آراء وحدت رويه ديوان عدالت ادارى و….
ـ كتاب ماه, (ادبيات)
سال اول, شماره چهارم و پنجم, اسفند76
گزارش پانزده دوره كتاب سال; پيرامون ريشه هاى ادبيات نوين ايران پيش از نهضت مشروطيت و….
ـ كتاب ماه
سال اول, شماره ششم و هفتم, ارديبهشت77
مدخلى بر نكوداشت مقام علمى و فرهنگى استاد سيد جلال الدين آشتيانى و استاد محمد حسن لطفى; بايدها; شعله طور; نگاهى به هزاره دوم آهوى كوهى; حكمت اشراق; پيرامون اصول نقد ادبى; جرعه اى از شراب طهور و….
ـ كوثر
سال دوم, شماره پانزدهم, خرداد77
مبارزات امام كاظم(ع); رهنمودهاى تربيتى; امام در دايرةالمعارف ها; مهتاب مغرب; هشت پيام از هشتمين امام; على بن يقطين; نگاهى به زندگى امام كاظم(ع); فرزندان آفتاب; كتابنامه امام موسى بن جعفر(ع) و….
ـ كيهان انديشه
شماره 77, فروردين وار ديبهشت77
سيد قطب, انديشمند و اديب; خودشناسى از ديدگاه روانشناسى اجتماعى; عقل در فيزيك; نظريه جغرافيايى فلسفه تاريخ; ساختار سياسى حكومت عثمان; پيوند تاريخى تشيع عراق و ايران; درآمدى بر فلسفه اخلاق; وحدت و كثرت از ديدگاه ابن سينا; نقد شعر غنايى و غزل از ديدگاه ناصر خسرو; انديشه هاى كلامى واصل بن عطا و….
ـ كيهان فرهنگى
سال پانزدهم, شماره 141, ارديبهشت77
نظامى و نظريه ادبيات; گل و باغ در شعر مولوى; غيرت دينى, ويژگى مهم حاكم اسلامى; آيين هاى خردورزى و خردنامه اسكندرى; ايران, اسلام و دموكراسى; اگزيستانسياليسم و الهيات; الگوى جامعه مدنى دينى; نگاهى به آموزش زبان فارسى در مراكز آموزشى; نگارگرى, سرودن شعرى رنگين و….
ـ كيهان فرهنگى
سال پانزدهم, شماره 142, خرداد77
توسعه فرهنگى و جهان رسانه ها; تحليل قصه امير ارسلان; جهان بينى پروين اعتصامى; تحول معناى فلسفه در غرب; جاده شاهى و ارتباط آن با شهر باستانى شوش; شريعتى و فلسفه تاريخ هگل; كارنامه غلامحسين ساعدى; افول ستاره اى تابناك در افق خاوران; نقش و جايگاه مردم در حكومت دينى و….
ـ مديريت دولتى
شماره 38, پاييز76
چالش پيش روى سازمان ها در آستانه سده جديد; تحليلى از پيوند حقوق ادارى و مديرت دولتى بر پايه حاكميت قانون; غيبت كاركنان در سازمان, تازه هاى نشر و….
ـ معرفت
سال ششم, شماره چهارم (پياپى24), بهار77
اخلاق و عرفان اسلامى; ميزگرد روش شناسى فهم متون دينى; مبانى و معيار فهم روشمند وحى; معنا و تفسير; قواعد فهم قرآن; نظريه عرفى بودن زبان قرآن; تأويل قرآن و رابطه زبان شناختى آن با تنزيل قرآن; اهداف قرآن; پلوراليزم دينى; جهان اسلام و شيوه هاى مبارزه با توطئه هاى غرب و….

ـ موعود
شماره هفتم, فروردين و ارديبهشت77
شكوفه امامت بر شاخسار نبوت; سوار در برف; در سايه هاى غدير; انعكاس سنت ها; مقتداى مسيح; تا دولت كريمه; موعود در قرآن; گفتگو درباره مهدى(ع); نگرشى بر دوران غيبت صغرى; ويژگى هاى امام معصوم(ع); رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت و….
ـ موعود
شماره هشتم, خرداد و تير77
امام خمينى و رسالت جهانى انقلاب; نسبت ما و مهدى(ع), در عصر حاضر (بحران رهبرى); موعود در قرآن (پيروزى متقين); نگرشى به دوران غيبت صغرى(ع); رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت و….
ـ ميقات حج
شماره 23, بهار77
عرفان; وظايف اخلاقى حاجيان; مقام ابراهيم و نقش آن در طواف و نماز; سندى از يك حج نيابتى; مكه, جنّت اوّل; ديدارى از (رابطة العالم الاسلامى); موقعيت يهود در مدينه; سفر عشق; حج, وسيله تقرب به خداوند; كتابشناسى تاريخ مدينه; تواريخ مكه; خاطرات حج و….
ـ نامه فرهنگستان
سال سوم, شماره دوم (پياپى10), تابستان76
بازشناسى بقاياى افسانه گرشاسب در منظومه هاى حماسى ايران; تفسيرى ديگر از شيخ صنعان; دو نسخه خطى ديوان خلاق المعانى; بررسى گوشه هايى از نظام آوائى چند گويش مركزى ايران; درباره ترجمه ديوان لغات التّرك(2); روايتى ديگر از داستان رستم و اسفنديار; اصول و ضوابط واژه گزينى; واژه هاى مصوّت فرهنگستان زبان و ادب فارسى; مقدمه قديم شاهنامه; خمسه نظامى, شاهكار ادب فارسى قرن 6هـ/7م; مجله شرق و….
ـ نقدونظر
سال چهارم, شماره اول و دوم (پياپى 13و 14), زمستان و بهار76ـ77
اخلاق و پيوند آن با دين, در نظرخواهى از دانشوران; چشم اندازى به (اخلاق در قرآن); حسن و قبح عقلى; حسن و قبح عقلى و قاعده ملازمه; زبان اخلاق از ديدگاه توصيه گرايى; تأملى دوباره درباره اخلاق و دين; پى ريزى اخلاق بر مبناى دين; تأملى در مفهوم خير اخلاقى; اخلاق بدون خدا؟! آيا غايت هاى اخلاقى همان داده هاى دينى هستند؟; ديرينه شناسى اخلاق و سياست در اسلام; اخلاق فضيلت مدار; اخلاقى نسبى است يا مطلق; نقدى بر نسبيت اخلاقى; پژوهشى در ارتباط علم و اخلاق; توازى علم و اخلاق اجتماعى; تأملى در اقتراح فلسفه فقه; بهره بانكى همان رباست; موسيقى متعالى از نگاهى ديگر; ظهور موج سوم; عقل و ايمان; اخلاق ايمانى و اخلاقى يونانى; گزارشى از كتاب اخلاق و دين; فلسفه اخلاق در قرن بيستم; و….
ـ نمايه
سال هشتم, شماره 2 (پياپى74), ارديبهشت77
سال هشتم, شماره 3 (پياپى75), خرداد77
نمايه نشريات علمى, فرهنگى, اجتماعى و كتابهاى روز.
ـ النهج
السنة الاولى, العدد الاول, رجب 1418هـ
نهج البلاغه برؤية خمينية; الحريات السياسية عند الامام على; التدوين الدستورى عند الامام علي; جذور علم الكلام الاسلامى فى نهج البلاغه; أدب الخطاب السياسى فى نهج البلاغة; ثنائية العقل و التجربة الاجتماعية; فلسفة الحق فى نهج البلاغة و….
ـ ياد
سال سيزدهم, شماره 5 ـ49, بهار و تابستان77
سيره پيامبر خاتم(ص) در قرآن; خاطرات, (انقلاب اسلامى ايران به روايت خاطره, سيد محمد كاظم بجنوردى); رجال, (ادوارد براون); جغرافياى سياسى فرهنگى انقلاب اسلامى (مساجد سنگرهاى انقلاب); ايران شناسى با نگاهى ديگر (استان مازندران); تازه هاى كتاب; فهرست اعلام و….
l