نگاهى به تصحيحِ الفرقة الناجية
محمدى فشارکى محسن
الفرقة الناجية, الشيخ ابراهيم القطيفى, تحقيق و تقديم: حبيب آل جميع, مؤسسة البقيع لاحياء التراث, دارالاملاء, 1420هـ, 2000م.
اشاره: كتاب (الفرقة الناجية) تأليف شيخ ابراهيم قطيفى مشهور به فاضل قطيفى به منظور گذراندن پايان نامه تحصيلى توسط نگارنده مورد تصحيح و تحقيق قرار گرفته است. همزمان و پس از اتمام كار نگارنده, اين كتاب در لبنان با تصحيحى ديگرچاپ مى شود. نوشتار حاضر خلاصه اى است در معرفى اين اثر و نقد چاپ مذكور كه در چند بند ترتيب داده شده است:
ـ آشنايى با نگارش هاى شيعه درباره فرقه ناجيه
ـ (الفرقة الناجية) تأليف فاضل قطيفى
ـ چكيده اى از محتواى كتاب
ـ معرفى نسخه هاى خطى (الفرقة الناجية)
ـ نگاهى به يك تصحيح از (الفرقة الناجية) آشنايى با نگارش هاى شيعه درباره فرقه ناجيه
علماى اماميه در خصوص تعيين فرقه ناجيه و اثبات نجات شيعه اماميه, تأليفات مستقلى از خود به يادگار نهاده اند كه ذيلاً به برخى از آن ها اشاره مى كنيم:
1. (اثبات الفرقة الناجية) تأليف خواجه نصيرالدين طوسى (م672ق).1
2. (الفرقة الناجية) تأليف شيخ ابراهيم قطيفى (م حدود 950ق).2 اين كتاب در منابع مختلف با نام هاى گوناگونى ذكر شده است.
3. (رسالة ميزة الفرقة الناجية عن غيرهم) تأليف محمد اسماعيل خواجويى (م1173ق).
اين رساله در (الرسائل الاعتقاديه) (ج1) از همين مؤلف با تحقيق سيد مهدى رجايى به چاپ رسيده است.
4. (اثبات الفرقة الناجية) تأليف شيخ اكبر كاشف الغطاء (م1227ق).3
5. (اثبات الفرقة الناجية) تأليف شيخ محمدحسن شريعتمدار (م1318ق).4
6. (اثبات الفرقة الناجية) تأليف سيد حسين همدانى نجفى معاصر شيخ آقابزرگ.5
7. (الفرقة الناجية) تأليف سيد شبّر موسوى حويزى.6
8. (الصوارم الماضيه لردّ الفرقة الهاوية و تحقيق الفرقة الناجية) تأليف سيد محمدمهدى حسينى قزوينى حلّى (م1300ق). محدث نورى در خاتمه مستدرك و جنّة الماوى مى گويد: (وهو من أحسن وأنفع ما كتب فى هذا الباب وهو كبير يقع فى 25000 بيت).7 در مقدمه كتاب سليم (ط.نجف, ص47) درباره اين كتاب آمده است: (وهو خير كتاب ألّف فى موضوعه, فانّه أقام فيه البراهين الجليّة العقلية والنقلية على تعيين الفرقة الناجية التى وردت فى حديث النبى(ص)… وقد أثبت بما أقامه من البراهين التى لاتقبل الانكار إلاّ من المكابر أنّ هذه الفرقة الناجية هى فرقة الشيعة الاثنا عشرية التى اتبعت الأئمة الاثنى عشر آل محمد.(ص))
9. (تعيين الفرقة الناجية) از مؤلفى ناشناخته كه با تصحيح سيد محمود الخريفى به چاپ رسيده است.
10. (دليل المتحيرين فى بيان الناجين) تأليف الشيخ على آل محسن, منشورات انوار الهدى, الطبعة الاولى 1415.
11. (الفرقة الناجية) در نهج السعادة (ج3, ص432) اين كتاب چنين معرفى شده است: (قد الّف بعض السادة المعاصرين كتاباً سمّاه الفرقة الناجية وبحث عن الحديث [يعنى حديث الافتراق] سنداً و متناً وهو فريد فى بابه وليراجع اليه البتّة). بيش از اين توضيحى داده نشده است.
12. (فرقه ناجيه يا گروه رستگاران) تأليف سلطان الواعظين شيرازى (م1391ق/ 1350ش) در 2جلد, چاپ شده در دارالكتب الاسلاميه, تهران. (الفرقة الناجية) تأليف فاضل قطيفى
چنان كه گفتيم اين كتاب در منابع مختلف با عناوين ديگرى نيز ذكر شده است كه عبارتند از: (اثبات الفرقة الناجية),8 (بيان الفرقة الناجية),9 (تحقيق الفرقة الناجية),10 (تعيين الفرقة الناجية),11 (الوافية فى تعيين الفرقة الناجية),12 در مجالس المؤمنين13 از آن به (كتاب وافيه) نام مى برد.
شيخ حرّ عاملى در (امل الآمل) در ترجمه مؤلف تنها از اين كتاب نام برده و آن را حَسَن شمرده است. محقق اردبيلى در (مجمع الفائدة)14 و در (الحاشية على الهيات الشرح الجديد للتجريد)15 به اين كتاب اشاره كرده و در كتاب اخير رواياتى را از آن نقل نموده است. در (مجالس المؤمنين)16 نيز سه روايت از اين كتاب نقل شده است. شيخ سليمان ماحوزى بحرانى نيز در (الاربعون حديثاً)17 به اين كتاب اشاره كرده و روايتى را از آن نقل نموده است. همچنين اين كتاب از منابع (بحارالانوار) بوده و علامه مجلسى(ره) در ذكر منابع بحار18 از اين كتاب نام برده است. محدث بحرانى نيز در (الكشكول)19 به اين كتاب اشاره كرده و مطالبى را از آن نقل نموده است.
مؤلف كتاب, شيخ ابراهيم بن سليمان قطيفى, مشهور به فاضل قطيفى, از بزرگان علماى اماميه در قرن دهم, معاصر و معارضِ با محقق كركى و صاحب تأليفات و اجازات چندى است. در الذريعه20 تاريخ فراغت مؤلف از تأليف اين كتاب, پنجم صفر سال 945ق ذكر شده است و تاريخ كتابت يكى از نسخه هاى آن سال 948ق است. در حالى كه در پاورقى لؤلوة البحرين21 ادعا شده كه قطيفى در سال 951ق زنده بوده و اين همان سالى است كه از تأليف فرقه ناجيه فراغت يافته است.
ظاهراً اين كتاب, آخرين تأليف قطيفى, و از كتاب هاى ديگرش معروف تر بوده است و نام مؤلف با نام اين كتاب تداعى مى شده است; چنان كه شيخ حرّ عاملى نيز در امل الآمل22 تنها به نام اين كتاب اشاره كرده است. از تك نگارى هاى انجام شده در مورد فرقه ناجيه ظاهراً اين كتاب, اولين كتاب مفصل در اين موضوع است كه در دسترس است. اهميت اين كتاب در اين است كه از مصادر بحارالانوار, يعنى كتابى كه ام الكتاب كتاب هاى شيعه شمرده مى شود,23 نيز بوده است. شيوه مؤلف در اين كتاب, شيوه نقلى ـ كلامى است و پيوسته به آيات و روايات استناد مى كند.
چكيده اى از محتواى كتاب
مؤلف خود, اين كتاب را آهِ سينه اش مى داند كه پس از استخاره از خداوند متعال,24 از انديشه درباره اين كه فرقه ناجيه نزد خداوند شيعه اماميه اثناعشريه هستند, نشأت گرفته و ظهور پيدا كرده است و آن را چنان بنا نهاده كه صاحبان عقل سليم و انديشه هاى صحيح توانايى انكار و ايراد بر آن نداشته باشند و آن را بر يك مقدمه و سه فصل و يك خاتمه مرتب نموده است.
مقدمه مشتمل بر دو بحث است: بحث اول در ذكر حديث افتراق و چگونگى جمع ميان نقل هاى متفاوت شيعه و اهل سنت از حديث افتراق است. بحث دوم در معناى اين حديث به همراه نقل و نقد كلمات محقق دوانى در شرح عقايد عضدى و نيز گفتارى درباره معناى ايمان و شرايط آن مى باشد.
فصل اول كتاب كه درباره اميرالمؤمنين(ع) است, خود مشتمل بر سه مطلب است:
مطلب اول در اين است كه حضرت على(ع) وصى و جانشين پيامبر(ص) است. مطلب دوم در اين است كه آن حضرت باب مدينه علم النبى(ص) است. مطلب سوم در اين كه امامت آن حضرت منصوص عليه و متعيّن است و در آن به ذكر حديث غدير و اشكالات وارد بر آن و پاسخ بدان ها پرداخته است و آن را با يك (تذنيب) و (تتمه) به پايان برده است.
فصل دوم درباره عترت پيامبر(ص) است و مشتمل است بر دو مطلب: مطلب اول در تطهير آنان از پليدى و گناهان ظاهرى و باطنى. مطلب دوم در اين كه اهل بيت پيامبر(ص) همانند قرآن واجب الاتباع هستند, و آن را با يك (تذنيب) به پايان برده است.
فصل سوم در بيان اين كه امامان دوازده تن هستند كه مشتمل است بر دو مطلب: مطلب اول در بيان اجمالى امامان دوازده گانه و مطلب دوم در بيان تفصيلى آنان.
خاتمه كتاب نيز مشتمل است بر دو (تذنيب): اول در ذكر اخبارى كه در خصوص نجات شيعه وارد شده است, دوم درباره اعتقادات فرقه ناجيه.
مؤلف سپس كتابش را با ذكر سه فايده خاتمه مى دهد و پس از آن مى گويد كه به دنبال مباحث قبلى دوست دارم احاديثى را نقل كنم كه علما به ندرت در يك مجموعه به آن ها دسترسى مى يابند و آن گاه اين احاديث را كه تعدادشان هيجده تا است نقل كرده و كتابش را به پايان مى برد. بيش ترين حجم اين كتاب را روايات منقول از شيعه و اهل سنت تشكيل مى دهند و مؤلف در پايان هر بخش, نتيجه مى گيرد كه شيعه اماميه, فرقه ناجيه اند و اين نتيجه گيرى را تكرار مى كند. معرفى نسخه هاى خطى
1. نسخه شماره 3 از مجموعه 2200/ع كتابخانه ملّى جمهورى اسلامى ايران, از برگ 65ب تا برگ 106. اين مجموعه به خط كاتبان مختلف نوشته شده است كه نام همه آنان مشخص نيست. در حاشيه فرقه ناجيه مطالبى با نشانه هاى (مجمع) و (صح) وجود دارد و در برگ 106 امضاى بلاغ وجود دارد. اغلاط اين نسخه اندك است و در پايان آن چنين آمده: (تمّت الرسالة الشريفة المنيفة العزيزة الجليلة الموسومة بالفرقة الناجية من تأليف الولى الأولى ذى الشرف الأعلى والمقام الأسنى, ملهَم الحقّ والقائل بالصدق, جامع فضائل فضلاء العالمين, موضح الدلائل والبراهين, المؤيّد بتوفيق الملك الدّيان, خاتم علماء هذا الزمان إبراهيم بن سليمان القطيفى تجاوز اللّه تعالى عنّا وعنه وعن جميع المؤمنين والحمدللّه وحده وحده وصلى اللّه على محمّد وآله وسلّم كثيراً). متأسفانه برگه هايى از اين نسخه در دو جا افتاده است كه عبارتند از:
1. از سطر 6, ص71: (أخبرنا ابوالفضل) تا سطر8 ص76: (إلاّ الإقرار بالشهادتين).
2. از سطر5 ص91: (الحافظ لعلوم النبي) تا سطر 17 ص101: (فقال ومن مولاكم)25.
در فهرست كتابخانه ملّى نيز به اين افتادگى ها اشاره اى نشده است. اين نسخه در مجموعه اى شامل 14 رساله است كه در فهرست تاريخ كتابت اين مجموعه 1067ق و 1110ق ذكر شده و كاتبان نيز مختلف بوده اند. لكن از عبارت كاتب در پايان اين نسخه كه مؤلف را با عنوان (خاتم علماء هذا الزمان إبراهيم بن سليمان القطيفي) معرفى مى نمايد, شايد بتوان استظهار كرد كه كاتب همزمان با مؤلف و يا نزديك به زمان تأليف بوده است. بنابراين, اين نسخه از سه جهت مزيّت دارد: 1. اندك بودن اغلاط; 2. دارا بودن علامت بلاغ تصحيح, چنان كه در حاشيه آخرين برگ آمده است: (بلغ تصحيحه بحسب الإمكان إلاّ مازاغ عن البصر); 3. وجود قرينه اى بر همزمانى و يا قُرب زمانى كاتب به مؤلف. به خاطر همين مزايا اين نسخه به عنوان نسخه اصل قرار داده شد. رمز اين نسخه (ل) است, براى اشاره به كتابخانه ملّى.
2. نسخه شماره 2 از مجموعه 5364 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى. اين مجموعه در ملكيت عبدالعالى بن لطف الله ميسى عاملى بوده و در 1035 خط و مهر او در دو صفحه عنوان آمده است. در فهرست تاريخ كتابت اين نسخه قرن دهم ذكر شده است. اين نسخه داراى اغلاط و افتادگى هاى زيادى در كلمات و عباراتش مى باشد و در پايان آن آمده است: (تمت الرسالة الموسومة بالفرقة الناجية تأليف الشيخ العالم العامل العادل الفاضل, قدوة الزاهدين والمتورعين والمتقين الشيخ إبراهيم بن سليمان الحلّى قدّس سره). رمز اين نسخه (س) است, براى اشاره به كتابخانه مجلس.
3. نسخه شماره 1 از مجموعه 4232 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, از برگ1 تا برگ83. تاريخ كتابت آن قرن 12 و در مالكيت شيخ محمّدعلى واعظ تلواسكانى با مهر (أفوض أمرى إلى اللّه عبده محمّدعلى) بوده است. در صفحه عنوان آمده: (كتاب فى أنّ الفرقة الناجية الشيعة الإثنا عشرية). اغلاط اين نسخه كم است و ظاهراً كاتبش فرد فاضلى بوده و در بعضى جاها نسخه بدل هم ذكر شده است. رمز اين نسخه (ج) است, براى اشاره به كتابخانه مجلس.
4. نسخه شماره 2020 كتابخانه آستان قدس رضوى. تاريخ كتابت آن سال 1091ق است و واقف آن نادرشاه در سال 1145ق بوده. در پايان آن آمده است: (قد فرغ من تسويد هذه الصحيفة الشريفة فى تاريخ سيّم شعبان المعظم سنة 1091). در حاشيه آمده: (كتاب الفئة الناجية تأليف أبى محمّد إبراهيم عليه التحية والثناء). اغلاط اين نسخه زياد نيست و در موارد زيادى روايات را با حذف سند آورده است. رمز اين نسخه (ق) است, براى اشاره به كتابخانه آستان قدس.
5. نسخه شماره 4 از مجموعه 21143 كتابخانه آستان قدس رضوى. تاريخ تحرير آن سال 1307ق است و تاريخ وقف آن خرداد 1373ش, و واقفش مقام معظم رهبرى حضرت آيةاللّه خامنه اى است. نام كاتب و تاريخ كتابت در پايان نسخه ذكر نشده است, تنها در صفحه اوّل پيش از بسمله نوشته شده: (الرسالة الفرقة الناجية وأنّها الإمامية للشيخ إبراهيم قطيفى الأصل إلاّ أنّه جاء فى العراق فوطن فى الغرى مدّة ثمّ فى الحلّة, فلهذا نسب إلى كلّ منهما, وهذا الشيخ ابن الشيخ سليمان القطيفى رحمةاللّه عليهما). اغلاط اين نسخه اندك است و در موارد چندى نسخه بدل ها ذكر شده اند. رمز اين نسخه (هـ) است, براى اشاره به مجموعه اهدايى رهبرى.
لازم به ذكر است كه دو نسخه اخير در فهرست نويسى جزء كتب اخبار معرفى شده اند كه چنين تعريفى دقيق نيست; زيرا هرچند كه بخش عمده اى از اين كتاب را اخبار و روايات تشكيل مى دهند, لكن مقصود مؤلف از نگارش آن, بحثى كلامى بوده يعنى اثبات اين كه شيعه اثناعشرى فرقه ناجيه اند. بنابراين, شايسته است كه اين كتاب جزء كتب كلام و عقائد فهرست شود.
همچنين لازم به ذكر است كه نگارنده در تصحيح خود, پنج نسخه فوق را مورد استفاده قرار داده است كه مزيّت مشترك آن ها اين است كه همگى نسخه هاى كاملى بوده و 18 روايتى را كه مؤلف در پايان كتاب آورده است, دربر دارند.
6. نسخه شماره 3 از مجموعه 303 كتابخانه دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران. تاريخ كتابت آن سال 1009ق است. اين نسخه ناقص است و تا آخر تذنيب اول با حديث أعمش پايان يافته, و تذنيب ثانى و فوائد پس از آن و 18 روايتى كه مؤلف در پايان كتابش آورده, در اين نسخه موجود نيست. پايان اين نسخه با انتهاى حديث اعمش در آخر تذنيب اول چنين است: (والوصى هو النقى على بن أبى طالب. وفى القدر كفاية لمن أراد الهداية, واللّه الهادى من الضلالة والعماية, والحمد للّه ربّ العالمين وصلّى اللّه على سيدنا محمّد وآله الطاهرين. تمت الرسالة المباركة بحمداللّه وحسن توفيقه يوم الأحد سادس عشر فى شهر صفر المختوم بالخير والظفر أحد شهور سنة الف وتسع من الهجرة النبوية).
7. نسخه شماره 3 از مجموعه 2257 كتابخانه يزد. اين نسخه تاريخ كتابت ندارد, لكن تاريخ كتابت دو رساله ماقبل آن در مجموعه مذكور سال 1058ق و 1059ق مى باشد. اين نسخه با فائده ثالثه اى كه مؤلف پس از تذنيب ثانى آورده, پايان مى يابد, لكن اين روايت ناقص مانده و نسخه با عبارت (وَيْلَكَ وتدرى) از اين روايت خاتمه يافته و 18 روايتى كه مؤلف در آخر كتابش آورده نيز در اين نسخه موجود نيست. در فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه وزيرى, اين نسخه به سيد شبر موسوى حويزى نسبت داده شده كه اين نسبت اشتباه است; زيرا مؤلف خودش در آغاز كتاب به نام خود تصريح كرده و گفته: (وكما جعلت من شيعته إبراهيم)
8. نسخه شماره 2 از مجموعه 3360 كتابخانه وزيرى يزد. تاريخ كتابت آن سال 1040ق و كاتب آن نورالدين محمّد جبل عاملى و محل كتابتش مدرسه شيخ لطف الله اصفهان بوده است. اين نسخه نيز همانند نسخه قبلى است, الاّ اين كه روايت مذكور را به اتمام رسانده است. پايان نسخه كه با اتمام روايت مذكور مقارن است, چنين است: (فهذا آخر ما أردناه والحمد للّه رب العالمين. حرّره بخطّه المعترف بربّه المقرّ بذنبه راجى عفو ربّه نورالدين محمّد جبل عاملى نهار الأربعاء يوم الثانى والعشرين من شهر شعبان سنة 1040ق فى مدرسة الشيخ لطف اللّه باصفهان.) در فهرست كتابخانه وزيرى اين نسخه به علامه حلّى نسبت داده شده كه اين نسبت هم اشتباه است; به همان دليلى كه در مورد نسخه قبلى ذكر شد.
9. نسخه شماره 3 از مجموعه 7539 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى. در نسخه حاضر تنها مقدمه شامل دو بحث و فصل اول (فيما يتعلق بأميرالمؤمنين) شامل سه مطلب موجود است. انجام: معانى المولى عشر الاولى والإمام و… الناصر.
10. نسخه شماره 3 از مجموعه 133 كتابخانه غرب مدرسه آخوند همدان. اين نسخه در صفحه 1383 از فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه هاى رشت و همدان ذكر شده و اطلاع بيش ترى از چگونگى آن داده نشده است. متأسفانه در ايام اشتغال به تصحيح اين كتاب, به علّت تجديد بناى ساختمان كتابخانه, دسترسى به اين نسخه امكان پذير نشد.
11. نسخه اى به خط شيخ على بن فسيح اللّه رضا كه اتمام كتابتش در تاريخ 10 شعبان سال 1006ق بوده است. اين نسخه در مجموعه اى بوده كه تمامى آن به خط كاتب مذكور است. اين نسخه را آقابزرگ نزد شيخ حسين بن الشيخ على البحرانى ديده است.26
12. نسخه ديگرى كه كتابتش در 948ق بوده است, آن را آقابزرگ نزد شيخ صالح حائرى ديده است.27
13. نسخه علامه سيد محمّد صادق بحرالعلوم به خط فرج اللّه بن سالم الجزائرى. اين نسخه در لؤلوة البحرين ذكر شده است.28 در اين جا ادعا شده كه شيخ ابراهيم قطيفى در 951ق زنده بوده است و اين همان سالى است كه از تأليف فرقه ناجيه فراغت يافته; چنان كه در آخر اين نسخه نوشته شده است.
14. نسخه كتابخانه خصوصى حجةالاسلام الجودي. اين نسخه در ضمن مصادر كتاب (الحاشية على الهيات الشرح الجديد للتجريد)29 از مولى احمد اردبيلى ذكر شده است.
15. نسخه شماره 92ـ6 ـ1002 در كتابخانه آيةاللّه گلپايگانى ـ قم. اين نسخه در كتاب سليم بن قيس الهلالى30 به تصحيح انصارى ذكر شده است.
لازم به ذكر است كه براى اشاره به منابع و مآخذ نقل قول ها از علامت اختصارى (مص) يعنى (مصدر) استفاده نموده ايم. تصحيحِ ديگرى از (الفرقة الناجية)
پس از پايان كار تصحيح و نگارش مقدمه باخبر شدم كه كتاب حاضر به تازگى تصحيح شده و به چاپ رسيده است.31 با مراجعه به اين چاپ و مقابله آن با نسخه خودم, متوجه شدم كه صرف نظر از اشتباهات چاپى, اغلاط و خطاهاى بسيارى به آن راه يافته است; چه در مقدمه محقق, چه در اصل كتاب و چه در ارجاع به مصادر. در اين جا به اختصار به برخى از آن ها اشاره مى كنم:
1. در مقدمه محقق در عداد اساتيد و شاگردان قطيفى خطاهاى فاحشى رخ داده است; مثلاً:
الف. به عنوان اولين استاد قطيفى از (الشيخ سليمان بن عبداللّه الماحوزى المتوفى سنة 1231هـ.)32 نام برده شده, در حالى كه فاضل قطيفى مؤلف (الفرقة الناجية) در نيمه دوم قرن دهم وفات يافته است. ظاهراً اين اشتباه به دليل شباهت اسمى فاضل قطيفى با عالمى ديگر به نام (الشيخ ابراهيم القطيفى) كه از شاگردان شيخ سليمان مذكور بوده, رخ داده است. شيخ آقابزرگ تهرانى در الكواكب المنتشرة فى القرن الثانى بعد العشرة از طبقات اعلام الشيعه (ج6, ص18), عالم مذكور را معرفى نموده است. همچنين بايد دانست كه مؤلف الفرقة الناجية يعنى شيخ ابراهيم قطيفى به (فاضل قطيفى) مشهور است و همين عنوان مى تواند وجه تمايز او از هم نام هاى احتمالى اش قرار گيرد.
ب. به عنوان دومين استاد قطيفى از (الشيخ على بن هلال الجزائرى الكركى)33 نام برده شده است كه توصيف وى به (الكركى) صحيح نيست; چنان كه صاحب روضات34 نيز به اين نكته تذكر داده است. علاوه بر اين در پاورقى تاريخ وفات وى 993هـ/ 1585م آمده كه اين هم اشتباه است.
ج. در عداد شاگردان قطيفى از الشيخ حسن بن محمّد عبدالنبى البلادى البحرانى صاحب معراج الكمال نام برده شده35 كه اشتباه است و فرد مذكور شاگرد قطيفيِ قرن دوازدهم است, نه شاگرد فاضل قطيفى قرن دهم و اين اشتباه ظاهراً به خاطر همان تشابه اسمى است.
د. در عداد اجازه يافتگان از قطيفى, از مولى محمدامين استرآبادى نام برده شده36 و در پاورقى ادعا شده كه وى همان اخبارى معروف و صاحب الفوائد المدنيه است; در حالى كه كسى كه در سال 920ق از فاضل قطيفى اجازه گرفته, شيخ شمس الدين محمّد بن الحسن استرآبادى (قرن10) بوده است37 و اين غير از محمدامين استرابادى اخبارى (قرن11)38 است.
اين اشتباه در متن صفحه 30 نيز ديده مى شود; در حالى كه در پاورقى شماره 2 از همين صفحه به اجازه قطيفى به مولى شمس الدين محمد بن الحسن استرابادى در سال 920ق اشاره شده است.
هـ. همچنين از شيخ محمد حرفوشى به عنوان اجازه يافته از قطيفى نام برده شده است39 كه درست نيست و مأخذ مورد ارجاع40 نيز مطابق با اين ادعا نمى باشد. عجيب تر آن كه در پاورقى, ضمن معرفى شيخ محمد حرفوشى ادعا شده كه وى صاحب اين بيت است:
ما كلّ مايتمنى المرء يدركه
تجرى الرياح بمالاتشتهى السفن
در حالى كه آشنايان با دروس مقدماتى حوزه به خوبى مى دانند كه اين بيت از آنِ ابوالطيب متنبّى (354ق) است و علماى ادبيات از چند قرن پيش از اين به آن استشهاد مى كرده اند; همانند ابن هشام (م761ق) در مغنى اللبيب41 و خطيب قزوينى (م729ق) در تلخيص المفتاح.42
2. يكى از اشكالات مهم كه منشأ خطاهاى ديگرى شده است, اعتماد بر يك نسخه خطى در اين چاپ است. اين نسخه همان است كه در ضمن معرفى نسخه هاى خطى كتاب حاضر با رمز (ق) به آن اشاره نموده ام كه نه اَقدم نسخ است و نه اَصحّ نسخه ها, بلكه نسخه هاى ديگر (يعنى نسخه هايى كه با رمز (ل) و (ج) و (هـ) به آن ها اشاره كرده ام) از اين نسخه كم غلط ترند. علاوه بر اين, اين نسخه در بسيارى موارد (به طور مشخص از صفحه 139 تا 159 و صفحه 163 تا 165 چاپ مذكور) احاديث را با حذف سند آورده است; در حالى كه در نسخه هاى ديگر همين احاديث به همراه سندشان آورده شده اند. علاوه بر اين كه در برخى موارد حذف سند باعث خلل در معنا و مبهم ماندن مطلب براى خواننده مى شود. مثلاً در حديث أعمش (ص165) به علّت حذف سند, خواننده از عبارت (قال: فاستدار الناس بوجوههم نحوه…) (سطر 12 به بعد) معناى درستش را نمى فهمد و مرجع ضماير را به درستى تشخيص نمى دهد (ظاهراً مرجع ضمير (قال) راوى حديث يعنى (كثير بن زيد) است و مرجع ضمير در (نحوه) (اعمش) است) و اساساً فهم درست ذيل حديث منوط است, به ذكر صدر آن و توصيف ارائه شده در آن از ورود اعمش به مجلس منصور.
3. در برخى از موارد ظاهراً عبارت درست خوانده نشده, مثلاً در سطر اول از خطبه مؤلف چنين آمده است: (يا من خلق ويخلق الى يوم التناد),43 در حالى كه عبارت صحيح (بل ممن خلق ويخلق إلى يوم التناد) است, و اين نكته در تصوير نسخه خطى كه در اين چاپ ارائه شده,44 هم قابل مشاهده است.
4. در بسيارى از موارد, تقطيع عبارات و پاراگراف بندى مناسب نيست; مثلاً در دومين صفحه از متن اصلى كتاب,45 در ميان سطر اول (إن قلت…) آمده است; در حالى كه مناسب بود اين عبارت در آغاز پاراگراف قرار بگيرد. علاوه بر اين كه در سطر دوم همين صفحه عبارت به صورت ناقص و غلط چاپ شده و در انتهاى آن نقطه قرار گرفته است; يعنى (هى قبل.) در حالى كه عبارت صحيح چنين است: (هى قيل: وَمَنْ هُمْ؟).
5. در برخى از موارد عبارتى از قلم افتاده است; مثلاً در سطر يازدهم از دومين صفحه متن اصلى كتاب چنين آمده: (حذفناها واقتصرنا), و حال آن كه بين اين دو كلمه عبارتى از قلم افتاده است و عبارت كامل به اين صورت است: (حذفناها, وكذلك تلك الزيادة لمّا لم تكن مرويّة من طريق الشيعة حذفناها واقتصرنا). در سطر 14 از صفحه 109 پس از عبارت (والرفع من السائل), عبارت (والنيّة قلبيّة تستحضر فى أثناء الصلاة لغير أميرالمؤمنين فكيف له عليه السلام) از قلم افتاده است. در سطر 10 از صفحه 138 پس از (محمد) عبارت (فابنه على فاذا مضى على) از قلم افتاده است. در سطر اول از صفحه 152 پس از عبارت (وسمّاه عنده) حدود دو سطر از عبارت افتاده است و نام چند تن از امامان حذف شده است و ترتيب آن ها به هم خورده است. در سطر 18 از صفحه 173 عبارت (نضح فجبل طينتنا من فضل طينة أميرالمؤمنين) از قلم افتاده است. در سطر 10 از صفحه 184, قبل از (فقال رسول الله) عبارت (فقال الحسن كذلك وقال الحسين كذلك) از قلم افتاده است.
6. در برخى موارد اضافه هاى بى مورد و ناروايى در عبارت آمده است; مثلاً در سطر 14 و15 از صفحه 148 عبارتى داخل پرانتز است كه نه در نسخه هاى خطى و نه در مصدر اصليِ نقل مذكور, وجود ندارد و به لحاظ معنا نيز زايد و مخلّ نظم عبارت است. در مورد ديگر ظاهراً ذهنيّت محقق در اضافه نمودن بر متن كتاب دخيل بوده است. در صفحه 142 سطرهاى 3و4 در دو مورد (أربعة آلاف) به (أربعة وعشرين ألف) و (ثمانية آلاف) به (ثمانية وعشرين ألف) تبديل شده; يعنى سه بار لفظ (عشرين), كه نه در نسخه هاى خطى و نه در مصدر اصلى وجود ندارد, در عبارت اضافه شده و تنها يك مورد در پاورقى به ضبط نسخه اصل اشاره شده; اين در حالى است كه معمولاً در طول كتاب, اضافه هاى خارج از نسخه اصلى در پرانتز قرار داده شده است.
7. در برخى موارد آيات قرآن در داخل قلاّب مخصوص قرار نگرفته اند; مثلاً در صفحه 168: سطر8 و9, صفحه 170: سطر13و14, صفحه 182: سطر13 و14 گاه نيز الفاظ غيرقرآنى در داخل قلاّب مخصوص قرار گرفته اند; يعنى الفاظ (الواحد الاحد) در صفحه 166 سطر14.
8. در مورد ارجاع نقل قول ها به مصادرشان نيز اشكالات متعدد و مختلفى رخ داده است; مثلاً:
الف. در برخى موارد مأخذ نقل قول مشخص نشده, مثلاً به هنگام نقل قول قطيفى از فاضل دوانى46 در پاورقى تنها به معرفى وى اكتفا شده و مأخذ نقل قول مشخص نشده كه از كدام يك از تأليفات دوانى است. در مورد ديگر مأخذ نقل قولِ حضرت امير كه با عبارت (قال باب مدينة العلم…(ع))47 آمده, مشخص نشده است.
ب. در برخى موارد ارجاعات ذكر شده مرجوح است; مثلاً نقل سخن حضرت امير(ع) از سفينةالبحار,48 استشهادِ آراى اصوليان از اصول فقه مظفر و كفايةالاصول خراسانى,49 و نقل قول از علامه طبرسى از بحارالانوار;50 در حالى كه منابع ذكر شده همگى پس از قطيفى به نگارش آمده اند و شايسته است كه در ارجاعات اين كتاب به منابع قبل از قطيفى مراجعه كنيم. مثلاً در مورد اول به نهج البلاغه و در مورد سوم به مجمع البيان و در مورد دوم به كتاب هاى اصولى متقدم بايد ارجاع داده شود. (خصوصاً آن كه خود مؤلف نيز در موردى به كتاب المحصول فخر رازى در اصول, اشاره كرده است51) علاوه بر اين كه در مورد اخير بهتر است كه هم از تأليفات اصولى شيعه و هم اهل سنّت مثال آورده شود; زيرا استشهاد مؤلف از هر دو گروه است.
ج. در برخى موارد به اختلاف نقل قول نسخه با مصدرش اشاره نشده است; مثلاً در مورد حديث معروف به سلسلة الذهب, در پاورقى تنها دو مصدر براى آن ذكر شده,52 در حالى كه نقل قطيفى از اين روايت با آنچه در مصادر مذكور آمده, متفاوت است.
د. در برخى موارد ارجاعات داده شده, غلط است; مثلاً ارجاعات شماره 3,4 و5 از صفحه 164 و ارجاع شماره 2 از صفحه 165. همچنين در مورد روايتى كه مؤلف كتاب خود را با آن به پايان برده است, به كتاب بشارة المصطفى لشيعة المرتضى, ص14 ارجاع داده شده53 كه اشتباه است و اين روايت در چاپ هاى موجود از اين كتاب وجود ندارد و در مورد اين روايت, ظاهراً كتاب حاضر يعنى الفرقة الناجية قطيفى اَقدم مصادر است و راقم اين سطور تاكنون آن را در مصدرى مقدم بر كتاب حاضر نيافته است.
هـ. در بيان مصادر مقدمه محقق, در دو مورد از الكواكب المنتشرة از مجموعه طبقات أعلام الشيعة تأليف شيخ آقا بزرگ تهرانى نام برده شده54 و هر دو بار آن را (مخطوط) شمرده, در حالى كه اين كتاب در سال 1372ش. از سوى انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسيده است.
آنچه ذكر شد, پاره اى از اشكالات و خطاهاى راه يافته به چاپ مذكور است و نگارنده از ذكر تمامى مواردِ جزئى خطاها (اعم از حذف و اضافه و اغلاط املايى و چاپى و ويرايش و…) كه كم تر صفحه اى از اين كتاب خالى از آن ها است, صرف نظر مى كند. البته كار محقق و ناشر كه احياى ميراث فرهنگى اسلامى و به خصوص شيعه و اهل بيت(ع) و عرضه آن ها به بازار دانش است, كارى است مهم و درخور تحسين و پايه اى است براى تحقيقات بعدى, اما اين كار دقت و صبر و حوصله زيادى هم مى طلبد; به ويژه آن كه خود مؤلف يعنى قطيفى هم در نقل قول ها دقت و امانت را رعايت مى كرده و تفاوت ها را حتى در مثل كم يا زياد شدن يك واو عاطفه, از نظر دور نداشته است و اين معنا از دو موضع از كتاب حاضر55 مشخص مى شود. به هر حال نگارنده اميدوار است كه نكات يادآورى شده هدايتى را دربر داشته و خود در ذكر موارد خطا, ره به خطا نپيموده باشد و اين نوشته پژوهشگران را به كار آيد. كتابنامه
1. آشنايى با بحارالانوار, احمد عابدى, سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, تهران, 1378ش.
2. الاربعون حديثاً فى اثبات إمامة اميرالمؤمنين(ع), الشيخ سليمان بن عبدالله الماحوزى البحرانى (1075ـ1121ق) تحقيق السيد مهدى الرجائى, قم, الطبعة الاولى, 1417ق.
3. أمل الآمل, الشيخ محمد بن الحسن الحرّ العاملى (م1104), تحقيق السيد احمد الحسينى, مجلدان, دارالكتاب الاسلامى, قم, 1362.
4. بحارالانوار الجامعة لدرر أخبار الائمة الاطهار, العلامة محمدباقر المجلسى (1037ـ1111), اعداد عدّة من الفضلاء, 110 مجلداً, دار احياء التراث العربى, بيروت, الطبعة الثانية المصححة, 1403ق/ 1983م.
5. بشارة المصطفى لشيعة المرتضى, أبى جعفر محمد بن أبى القاسم محمد بن على (الطبرى) من علماء الامامية فى القرن السادس, مطبعة الحيدرية, نجف, الطبعة الثانية, 1383ق/ 1963م.
6. پايان نامه كارشناسى ارشد فلسفه و كلام اسلامى: موضوع تصحيح الفرقة الناجية, تدوين محمدحسن محمدى مظفر, دانشگاه قم, دانشكده علوم انسانى, بهار 1379.
7. تعيين الفرقة الناجية, اعداد و تحقيق السيد محمود الغريفى, مؤسسة السيدة المعصومة, قم, الطبعة الاولى, 1418ق/ 1997م.
8. الحاشية على الهيات الشرح الجديد للتجريد, المولى احمد الاردبيلى, تحقيق احمد العابدى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, الطبعة الثانية 1419ق/ 1377ش.
9. خاتمة مستدرك الوسائل, الميرزا حسين النورى الطبرسى (م1320) 9مجلدات, مؤسسة آل البيت(ع) لاحياء التراث, الطبعة الاولى 1415ق.
10. دليل المتحيرين فى بيان الناجين, الشيخ على آل محسن, منشورات أنوار الهدى, قم, الطبعة الاولى, 1415ق.
11. الذريعة الى تصانيف الشيعة, الشيخ آقابزرگ الطهرانى, 26مجلداً, دارالاضواء, بيروت, الطبعة الثالثه, 1403ق/ 1983م.
12. الرسائل الاعتقادية, محمد اسماعيل بن الحسين بن محمدرضا المازندرانى الخاجوئى (م1173), تحقيق السيد مهدى الرجائى, مجلدان, نشر دارالكتاب الاسلامى, قم, 1411ق.
13. روضات الجنّات فى أحوال العلماء والسادات, محمدباقر الموسوى الخوانسارى الاصبهانى (م1313ق) 8مجلدات, المطبعة الحيدرية, طهران, 1390ق.
14. رياض العلماء وحياض الفضلاء, الميرزا عبدالله افندى الاصبهانى (قرن12), تحقيق السيد احمد الحسينى, 6مجلدات, مطبعة الخيام, قم, 1401ق.
15. شرح المختصر, سعدالدين التفتازانى, علق عليه عبدالمتعال الصعيدى, كتابفروشى كتبى نجفى, قم [بالاوفست عن المكتبة المحمودية التجارية بالازهر بمصر].
16. طبقات أعلام الشيعه, الشيخ آقابزرگ الطهرانى, تحقيق على نقى منزوى, 6مجلدات, مؤسسة اسماعيليان, قم [بالاوفست عن طبعة دانشگاه تهران].
17. الفرقة الناجية, الشيخ ابراهيم القطيفى, تحقيق و تقديم حبيب آل جميع, مؤسسة البقيع لإحياء التراث ـ دارالملاك, بيروت, الطبعة الاولى 1420ق/2000م.
18. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آستان قدس رضوى.
19. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران.
20. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه هاى رشت و همدان.
21. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى.
22. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه ملّى جمهورى اسلامى ايران.
23. فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه وزيرى يزد.
24. كتاب سليم بن قيس الكوفى الهلالى العامرى, (م90) منشورات دارالفنون, بيروت, 1980م, [بالاوفست عن طبع النجف].
25. الكشكول, الشيخ يوسف البحرانى (م1186) 3مجلدات, مؤسسة الوفاء ودارالنعمان 1406ق/ 1985م.
26. لؤلؤة البحرين فى الاجازات وتراجم رجال الحديث, الشيخ يوسف بن احمد البحرانى (م1186ق), حققه وعلّق عليه السيد محمدصادق بحرالعلوم, مؤسسة آل البيت(ع), چاپ دوم.
27. مجالس المؤمنين, قاضى نور اللّه شوشترى (شهيد در 1019ق) كتابفروشى اسلاميه, تهران, 1375ق.
28. مجمع الفائدة والبرهان فى شرح ارشاد الاذهان, مولى احمد الاردبيلى (م993) 14مجداً, مؤسسة النشر الاسلامى, قم, فى عدّة سنوات.
29. مغنى اللبيب عن كتب الأعاريب, جمال الدين ابن هشام الانصارى (م761ق) مجلدان, حققه وعلّق عليه الدكتور مازن المبارك ومحمدعلى حمداللّه, انتشارات سيد الشهداء, قم, 1406.
30. نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه, الشيخ محمدباقر المحمودى, 8مجلدات, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بيروت.پاورقي: 1. الذريعه, ج1, ص98. 2. همان, ج16, ص177; الاربعون حديثاً للماحوزى, ص106. 3. الذريعه, ج1, ص98. 4. همان و ج16, ص178. 5. همان, ص179. 6. همان, ج16, ص179. 7. خاتمه مستدرك, ج2, ص131; بحار, ج53, ص292; الذريعه, ج1, ص99 و ج15, ص93. 8.الذريعه, ج1, ص98. 9. امل الآمل, ج2, ص8, پاورقى. 10. بحار, ج1, ص24; رياض, ج1, ص18; لؤلؤة البحرين, ص164. 11. الذريعه, ج1, ص98; روضات, ج1, ص26. 12. الذريعه, ج25, ص18. 13. همان, ج1, ص382. 14. همان, ج2, ص351. 15. همان, ص415. 16. همان, ج1, ص383. 17. همان, ص106. 18. همان, ج1, ص24. 19. همان, ج1, ص155ـ156. 20. همان, ج16, ص178. 21. همان, ص160. 22. همان, ج2, ص8. 23. آشنايى با بحارالانوار, ص23. 24. (أما بعد فهذه نفثة صدر برزت عن فكر بعد الاستخارة للّه تعالي…), از مقدمه مؤلف. 25. لازم به ذكر است كه شماره هاى مذكور در اين جا مطابق است با نسخه پايان نامه نگارنده. 26. الذريعه, ج16, ص178. 27. همان. 28. همان, ص160, پاورقى. 29. همان, ص578. 30. همان, ج1, ص142, پاورقى. 31. الفرقة الناجية, الشيخ ابراهيم القطيفى, تحقيق و تقديم حبيب آل جميع, مؤسسة البقيع لاحياء التراث ـ دارالملاك, بيروت, الطبعة الاولى, 1420ق/ 2000م. 32. همان, ص28, در همين جا خطاى ديگرى وجود دارد; يعنى سال 1231هـ, كه صحيح آن 1121هـ است و در پاورقى همين صفحه آمده است. 33. همان, ص29. 34. روضات الجنات, ج4, ص359. 35. الفرقة الناجيه, ص30. 36. همان, ص34. 37. احياء الداثر, ص205. 38. طبقات اعلام الشيعة, ج5, ص56. 39. الفرقة الناجية, ص35. 40. روضات الجنات, ج1, ص27. در اين جا چنين آمده: (رأيته فى كتاب إجازات الشيخ ابراهيم للشيخ محمد الحرفوشى) كه دلالت مى كند بر اين كه شيخ محمد حرفوشى كتابى داشته به نام (اجازات الشيخ ابراهيم), نه اين كه از شيخ ابراهيم مجاز بوده است. براى شرح حال شيخ محمد حرفوشى ر.ك به: روضات الجنات, ج7, ص85 ـ 88. 41. همان, ج1, ص265. 42.شرح المختصر للتفتازانى, ص108. 43. الفرقة الناجية, ص55. 44. همان, ص53. 45. همان, ص56. 46. همان, ص63. 47. همان, ص167. 48. همان, ص69. 49. همان, ص92. 50.همان, ص178. 51.همان, ص101. 52.همان, ص70. 53. همان, ص184. 54. همان, ص47ـ 48. 55.همان, ص89, سطر6 ـ7 وص115, سطر3ـ 5.
نگاهى به ديوان ملك الشعراى بهار
بابايى رضا
ديوان اشعار شادروان محمدتقى بهار (ملك الشعرا), 2ج, به كوشش چهرزاد بهار. ويرايش دوم با افزوده ها و حروف نگارى جديد, انتشارات توس, 750«630 صفحه وزيرى.
محمدتقى بهار, معروف به ملك الشعرا (1266ـ1330ش) پسر ميرزا محمدكاظم صبورى, ملك الشعراى آستان قدس رضوى است. وى روز پنجشنبه 12 ربيع الاول در شهر مشهد ديده به جهان گشود. پدرش را در سال 1322ش از دست داد و بهار كه هنوز در هيجدهمين بهار زندگى خود بود, بر جاى پدر نشست, و به سمت ملك الشعرايى آستان قدس رضوى منصوب شد. او اصول و كليات ادبيات را نزد پدر آموخت و پس از مرگ پدر, تحصيلات ادبى را در محضر شيخ عبدالجواد اديب نيشابورى و ديگر فضلاى خراسان پى گرفت. همچنين از افادات سيد على خان درگزى كه مردى اديب و شعرشناس بود, بهره گرفت و اصول كامل ادبيات را در مدرسه نوّاب مشهد آموخت. پدر وى بسيار دوست مى داشت كه فرزند پى تجارت را گيرد و بازرگانى سرشناس شود; اما فرزند همچون پدر, شاعرى را پيشه خود كرد. تخلصش را از نصرالله بهار شروانى كه دوست پدرش بود و مدتى در خانه آنان اقامت داشت, برگرفت.
بهار از چهارده سالگى به همراه پدر, در انجمن هاى آزاديخواهان حاضر مى شد و به مشروطه و آزادى عشق مى ورزيد. 20ساله بود كه به جمع مشروطه خواهان خراسان پيوست. به انجمن سعادت كه تشكيلات سياسى بود, وارد شد. نخستين اشعار ملّى خود را در روزنامه خراسان كه مخفى منتشر مى شد, چاپ كرد. در سال 1328ق, روزنامه (نوبهار) را به امتياز و مسئوليت خود منتشر كرد. در سال 1332ق از سوى مردم سرخس, كلات و درگز به مجلس شوراى ملّى رفت. در مجلس چهارم او و مدرس در صف اكثريت بودند; ولى اين اكثريت در مجلس پنجم به اقليت تبديل شد. پس از توقيف نوبهار, روزنامه (آزاد) را منتشر كرد. در سال 1334ق انجمن دانشكده را تأسيس كرد و از اين راه بسيارى از شعرا و نويسندگان را گرد خود آورد. وى پس از كودتاى 1299ش, سه ماه در شميران تحت نظر بود. از سال 1300ش تا 1305ش براى فراگرفتن زبان پهلوى در محضر هرتسلفد آلمانى حاضر مى شد. در تمام دوران حكومت رضاخان, صلاحيتش براى ورود به مجلس رد مى شد و هماره در حبس و تبعيد به سر مى برد. پس از شهريور 1320, در مجلس پانزدهم به نمايندگى از سوى مردم تهران برگزيده شد و در كابينه قوام (1324ش) عهده دار وزارت فرهنگ بود. در همان سال رياست نخستين كنگره نويسندگان ايران را به عهده گرفت. در سال 1329ش آخرين اثر خود, يعنى قصيده (جغد جنگ) را سرود و در بهار 1330 (اول ارديبهشت) خزان عمرش سررسيد.
بهار, از هوش و حافظه سرشارى بهره مند بود و يكى از بزرگ ترين شاعران اين مرز و بوم محسوب مى شود. آثار بهار شهرت بسيارى دارند, با وجود اين ذكر آن ها خالى از فايده نيست:
1. ديوان (دو جلد)
2. بهار و ادب فارسى (مجموعه مقالات بهار) (دو جلد)
3. سبك شناسى (سه جلد)
4. احزاب سياسى (دو جلد)
5. تصحيح تاريخ بلعمى
6. تصحيح تاريخ سيستان
7. تصحيح مجمل التواريخ والقصص.1
پس از چاپ ديوان مرحوم بهار به همت فرزندش مهرداد بهار و نشر آن از سوى انتشارات اميركبير, اينك انتشارات توس ديوان ملك الشعراى عصر ما را, با تصحيح جديد, افزوده ها و هيأتى چشم نواز راهى بازار كرده است. آنچه در پى مى آيد گزارشى مجمل از اين چاپ و محتواى آن است.
در جلد نخست, پس از يادداشت ناشر و ويراستار, به ترتيب قصايد, قطعات, ترجيع بندها, تركيب بندها, مسمط ها, مخمس ها و چهارپاره ها آمده است. مثنويات, غزليات, قطعات, رباعيات, دوبيتى ها, مطايبات, اشعار به لهجه مشهدى و تصنيف ها در جلد دوم جاى گرفته است.
ناشر در يادداشت خود, از علل تأخير چاپ جديد ديوان بهار سخن مى گويد و اين كه مهم ترين و نخستين دليل اين ديركرد, در سياسى كارى حاكم بر اداره چاپ و نشر كتاب در ايران است. سپس مى افزايد كه در اين مدت, كار تكميل و ويرايش مجدد ديوان به تدريج پيش رفت; كاستى ها برطرف, و يافته هاى جديد به چاپ پيشين منضم شد و اعراب گذارى واژه هاى دشوار و حروف چينى علمى متن به كمال نسبى دست يافت. در همين يادداشت, نويسنده از ناشرانِ سودجويى سخن مى گويد كه ديوان بهار را ـ در مدت زمانِ ميان چاپ اول و چاپ حاضر, عجولانه و فرصت طلبانه با حروف چينى جديد و اغلاط فراوان به چاپ سپرده اند.
به دعوى ناشر, ديوان حاضر, كامل ترين و منقّح ترين و كم غلط ترين ديوانى است كه تاكنون از بهار نشر يافته است.
گويا در آخرين لحظات كه ديوان بهار براى چاپ آماده مى شده است, يادداشت هايى از استاد محمدرضا شفيعى كدكنى به دست ناشر مى رسد كه اعمال مى شود.
ويراستار اين اثر, جناب آقاى بهمن حميدى در يادداشت خود اجمالى از ويژگى هاى چاپ حاضر را برمى شمارد.2 وى هفت ويژگى براى اين چاپ نام مى برد كه بدين قرارند:
1. در مجلّد اول, 43 قصيده منتشر ناشده, آمده است كه دست نوشته هاى آن را خانم چهرزاد بهار در اختيار ناشر گذاشته اند.
2. مطايبات, تفنّن هاى ادبى و هجويات بهار كه در هر دو نسخه اميركبير و توس, اغلب مخدوفند, به مجلد دوم افزوده شده است; با اين تمهيد كه جاى برخى از كلمات يا بخشى از آن ها, نقطه چين شده است.
3. در بخش تصنيف ها (مجلد دوم) پاره اى از آن ها براى اولين بار چاپ مى شوند.
4. حروف چينى ديوان در اين چاپ, روشمند و علمى است; به طورى كه خوانندگان هنگام خواندن تركيبات يا مفردات, دشوارى خاصى ندارند.
5. اغلاط فاحشى كه در چاپ هاى پيشين بوده است, اصلاحِ تطبيقى يا قياسى شده است.
6. نظام نشانه گذارى و اعراب چينى ديوان تا جايى كه مقدور بوده, تقويت و معتدل شده است.
7. بر پانوشت هاى توضيحى كمابيش افزوده اند.3
پس از اين دو يادداشت, فهرست مطالب مجلّد اول مى آيد كه اين مجلّد را به پنج بخش تفكيك كرده است; بدين قرار:
1. ديباچه;
2. دوره اقامت در خراسان;
3. دوره اول اقامت در تهران;
4. دوره دوم اقامت در تهران;
5. دوره سوم اقامت در تهران.
در ديباچه شرح حال مختصرى از زندگى, انديشه ها, مبارزاتِ سياسى و فعاليت هاى فرهنگى بهار به قلم خود وى و ديگران آمده است. مطالعه اين ديباچه, سيماى روشنى از شخصيت بهار به دست خواننده مى دهد و شأنِ سرودنِ بسيارى از قصايد و ديگر اشعار بهار را آشكار مى كند. اين ديباچه كه به قلم خانم چهرزاد بهار, دختر مرحوم ملك الشعرا تحرير شده است, حاوى نكات بديع, خواندنى و لازمى است كه مشكل بتوان در غير آن, يافت. نويسنده ديباچه پس از اشارات كوتاه و گويا به برخى از سوانح زندگى پدر و نقل جزئياتى از زندگى شاعر بزرگ معاصر, مى افزايد:
(بهار در شاعرى, به قصيده سرايى, آن هم به سبك خراسانى تمايل خاصى داشته است; هرچند كه او در هر زمينه اى ذوق ورزى كرده است. مثنوى هاى او بسيار قوى و زيبا و ماندنى اند. در غزل و رباعيات نيز دستى داشته است. تصنيف هاى ملّى و ميهنى او هنوز شنيدنى است. تصنيف معروفِ مرغ سحر او جاودانه و ورد زبان ها است… ملك الشعراى بهار در نثر هم دستى داشت. انقلاب مشروطه, تحول بزرگى در نثر فارسى ايجاد كرده است و نثر بهار نيز متأثر از آن بوده است.4)
سپس از زبان بهار مى آورد:
(من در نثر كلاسيك هم مانند شعر, ابتدا سبك تاريخ بيهقى را انتخاب كرده بودم; اما علل سياسى و احتياج مردم به نثر ساده باعث شد كه سبك نثرنويسى من از نو به طرزى تازه آغاز شد و يك باره از مراجعه به سبك قديم منصرف گردم.) (همان, به نقل از مقدمه ديوان بهار, به تصحيح مهرداد بهار, چاپ پنجم)
آنچه جاى آن در اين مقدمه, بسيار خالى مى نُمايد, شرح و بيان مقام ادبى بهار در ميان شاعران و نويسندگان كهن و معاصر است. هرچند كمابيش به اين موضوع اشاراتى رفته است, ولى به شرح ـ حتى اجمالاً ـ بازگو نشده است. از اين رو هنوز مقدمه مرحوم مهرداد بهار در چاپ اميركبير, همچنان مى تواند مرجع محققان و ادب پژوهان باشد. پس از ديباچه, بخش اول مجلّد نخست مى آيد كه شامل ذوق ورزى هاى بهار بين سال هاى 1282 تا 1292 خورشيدى است. نخستين قصيده اين بخش, چكامه اى است كه بهار در 18سالگى در رثاى پدر سرود و در آن ماده تاريخ درگذشت پدر (1282ش) را آورده است. همين جا يادآور مى شويم كه مصحح محترم كتاب و يا ويراستار اثر, در ابتداى هر شعر, شرح مختصرى از شأن نزول آن را گفته است و در پانوشت, برخى از كلمات دشوار, معنايابى شده است. اين توضيحات, به ويژه آنچه در ابتداى هر شعر آمده است, بسيار مفيد و براى خواننده محقق, مغتنم است. از اين توضيحات چنين برمى آيد كه تقريباً همه سروده هاى بهار, مناسبتى عينى يا ذهنى داشته است و او هر حادثه مهم يا تقريباً مهم را به قلم ذوق و قريحه خود در جريده روزگار ثبت كرده است; از ترميم ضريح آستان قدس رضوى گرفته تا شكواييه به رئيس زندان شهربانى تهران.
بخش اول قصايد بهار كه مربوط به سال هاى اقامت او در خراسان است, بيش تر در مدح و منقبت ائمه اطهار(ع) و يا مدح و ثناى حاكمان است; و البته مدح ثامن الائمه, حضرت على بن موسى الرضا(ع) جاى ويژه و بسامد فراوانى دارد. در همين بخش كمابيش شاهد قصايد سياسى بهار نيز هستيم. بهارِ جوان از همان سال هايى كه بهارِ جوانى گلشن طبعش را خرم كرده است, نشان مى دهد كه مرد سياست و نگران اوضاع كشور خويش است. به همين روى پاره اى از نخستين سروده هاى او مربوط به امورى مانند (توشيح قانون اساسى) و يا (فقر و غنا) است.
گردآورندگان اين مجموعه, ملاحظات سياسى و گرايش هاى فكرى خود را در جمع و تدوين ديوان بهار, به يك سو نهاده اند و گاه قصايد و تغزلاتى را از ملك الشعرا در ديوان او گنجانده اند كه به خوبى حاكى از بى طرفى آنان در گردآورى اشعار بهار است. از اين رو گاه مجبور به توضيحى درباره قصيده يا غزلى شده اند. آنان به دليل نامقبول بودن برخى از مواضع سياسى آن روز بهار, در طليعه برخى از قصايد او توضيح داده اند كه مثلاً (ما اين قصيده را از نظر ثبت ديدگاه هاى حاكم بر آن عصر در اين كتاب مى آوريم.) (ص332, وقايع گيلان) اين بهترين شيوه در جمع آورى پراكنده هاى بزرگى از بزرگان است. بدين ترتيب خواننده اطمينان مى يابد كه دست سانسورهاى پيدا و پنهان, خواسته و ناخواسته, اثر شاعرى را چند پاره نكرده است, و به رغم نامقبول و نامطلوب بودن برخى از گفته ها و سروده ها, همگى در يك مجموعه, جمع اند. بدين روى در همين بخش (دوره اقامت در خراسان) همه قصايدى كه بهار جوان در مدح محمدعلى شاه و امثال او گفته است, گرد آمده است.
بخش دوم مجلّد نخست ديوان, مربوط به سال هاى 1293 تا 1299 شمسى است. بهار در اين سال, ميان سالى را تجربه مى كند و از شعر او نيز پيداست كه نگاه خود را از دربار و درباريان به مردم معطوف كرده است.
بخش دوم (دوره اول اقامت در تهران) با تغزّلى به نام (آواز خدا) آغاز مى شود كه در هجو حكومت عثمانى و نگرانى از آغاز جنگ جهانى اول است.
اى خلق خداى, آواز كنيد
كاواز عموم, آواز خدا است
اين كشور كيست در دست عدو
اين كشور ماست اين كشور ماست5
در همين بخش اشعار بسيارى درباره مجلس شوراى ملى, فتح ورشو, وقايع گيلان و انقلاب روسيه و… آمده است. در همين بخش, نخستين سروده هاى انتقادى بهار از دولت و دولتيان را مى بينيم و مثلاً خطاب به مشارالسلطنه, پيشكار ناصرالدين ميرزا حاكم خراسان مى خوانيم:
ظاهراً مأيوسى از آينده اين مملكت
يأس و راحت هم ركاب است اى مشار السّلطنه
وه چه خوش گفت آن كه گفت اليأسُ إحدى الراحتين
اين سخن چون آفتاب است اى مشارالسلطنه
اندرين كشور كه خادم را ز خائن فرق نيست
رشوه نگرفتن عذاب است اى مشارالسلطنه6
بخش سوم مجلّد اول (دوره دوم اقامت در تهران) سروده هاى شاعر را از سال 1299 تا 1320ش در بر مى گيرد. قصيده اول را در زندانِ كودتاچيان سروده است و دومين درباره هرج و مرج در پايتخت است. قصايد دماونديه بهار در همين بخش جاى گرفته و در طليعه آن مى خوانيم: (شادروان بهار در يادداشت هاى خود راجع به اين قصيده چنين مى نويسد: در سال 1301ش گفته شد. در اين سال به تحريك بيگانگان, هرج و مرج قلمى و اجتماعى و هتّاكى ها در مطبوعات و آزار وطن خواهان و سستى كار دولت مركزى بروز كرده بود. اين قصيده در زير تأثير آن معانى در تهران گفته شد و پايتخت هدف شاعر قرار گرفته است.)7
برخى از ابيات اين قصيده معروف بدين قرار است:
اى ديو سپيد پاى در بند
اى گنبد گيتى اى دماوند
از سيم به سر, يكى كله خُود
زاهن به ميان يكى كمربند
تا چشم بشر نبيندت روى
بنهفته به ابر چهرِ دلبند…
بركَن ز بُن اين بنا كه بايد
از ريشه بناى ظلم بركند
زين بى خردانِ سفله, بستان
داد دلِ مردم خرمند
پاره اى از انديشه هاى اصلاحى بهار را مى توان در لابه لاى مضامين اشعار اين بخش يافت; مانند آن جا كه مردم را به مدارا با يكديگر دعوت مى كند, تاجگذارى رضاخان را به تمسخر مى گيرد و يا آن جا كه مردم را از نوعى عزاداريِ خرافى و افراطى نهى مى كند و مى گويد:
خودكشى باشد قمه بر سر زدن, آن تيغ تيز
بر سر دشمن زنيد و خويش را احيا كنيد
يكى از تركيب بندهاى اين اشعار, چنين است:
چون كه ننهاديد بر قانون و بر خويش احترام
مستبدين از شما يك يك كشيدند انتقام
از همين بيت و ابيات بسيارى ديگر آشكار مى شود كه بهار نيز از قانون گريزى مردمان و حاكمان در رنج بود و علاج بيمارى هاى اجتماعى ايران زمين را در همان احترام نهادن به قانون و قانونگرايى مى داند.
قصيده (يكى هست و دو تا نيست) كه در توحيد و اوصاف الهى است, در همين بخش آمده است:
توحيد بيندوز كه با ديده تحقيق
چون درنگرى, عشق هم از حُسن جدا نيست8
سروده هاى بهار, بين سال هاى 1320 تا 1330ش (پايان عمر شاعر) در بخش چهارم جلد نخست (دوره سوم اقامت در تهران) آمده است. قصيده نخست, تحت عنوان (حب الوطن) پندهاى شاعر است به شاه جوانى كه پس از شهريور 20 بر ايران حكومت يافت. همچنين تا پايان اين بخش, سروده هاى بهار در موضوعات سياسى, ادبى و عاشقانه ادامه پيدا مى كند و آخرين آن ها به نام (جغد جنگ) درباره زيان هاى جنگ و منافع صلح است:
بهار طبع من شكفته شد, چو من
مديح صلح گفتم و ثناى او
بر اين چكامه آفرين كند كسى
كه پارسى شناسد و بهاى او
بدين ترتيب جلد نخست ديوان بهار به پايان مى رسد و فهرست قصايد, قطعات, تركيب بندها و… به ترتيب حروف اول و آخر هر مصراع, به اضافه نمايه پايان بخش كتاب است.
مجلّد دوم, ديگر اشعار بهار (مثنويات, غزليات, رباعيات, دوبيتى ها, مطايبات و…) را در بر مى گيرد. آنچه به عنوان (مقدمه) در اين جلد, كتاب را آراسته است, مقاله اى به نام (قلب شاعر) به قلم مرحوم ملك الشعراى بهار است. ويراستار محترم اين نمونه از نثر بهار را معرّفِ روحيات و شخصيت نويسنده, انگاشته است و مطالعه آن را براى آشنايى بيش تر با بهار, لازم مى شمارد. برجسته ترين ويژگى اين نمونه از نثر بهار, سادگى و روانى آن است. همان سطرهاى نخست متن, به خوبى نشان مى دهد كه شادروان بهار, چه اندازه به ساده نويسى و قلم صميمى علاقه داشته است:
(چه خوب بود من داراى قلبى سخت و سنگين بودم كه از ديدن و احساس ناملايمات روزمرّه به ناله هاى قلبى دچار نمى شدم! نمى دانم قلب من, قلب يك كودك است, يا قلب اطفال يا قلب يك شاعر… گمان مى كنم همه قلب ها در بدو خلقت يكسان ساخته مى شوند; از اين راه دلِ اطفال همه به هم شبيه است. بعد به تدريج دل ها تفاوت و تغيير مى كنند, بزرگ مى شوند, بر ضخامت و سختى خود مى افزايند. ديگر كم باور كرده, كم دوست داشته و كم راست مى گويند; از انتقام لذت مى برند و…)9
بهار در اين نوشته ـ كه آن را با (شاعر گمنام) امضا كرده است ـ بخش مهمى از احساسات شخصى خود را نسبت به محيط, اطرافيان, خانواده, پدر, شغل و انسان هاى پيرامونش به قلم آورده است. به عقيده نگارنده اين نوشته از نمونه هاى نخستينِ ساده نويسى در عصر حاضر است و همين كافى است كه بهار را در شمار رهبران قلم در دوره ما درآورد. پايان اين نامه جانسوز, چنين است:
(اگر روسو, بعد از مرگش كتاب اعترافات خود را به دست مردم سپرد, شاعر گمنام براى اين كه قلب خود را راحت كند, در حيات خود جرايم و خطاياى خودش را كه در اين محيط مرتكب شده است, بر اين محيط عرضه مى دارد, و فقط از مظالم قلب خود اشك مى ريزد.) (شاعر گمنام.)10
سپس مثنويات بهار آغاز مى شود. ويراستار فاضل, مثنويات بهار را به لحاظ وزن هفت قسمت كرده و هريك را با توضيحات آورده است. پاره اى از اين مثنويات بدين قرارند: كارنامه زندان, در خلقت جهان, در مذمّت مخدّرات و مسكرات, در مذمّت ظلم, اندرز به شاه, به ياد آذربايجان, ساقى نامه و صدها موضوع ديگر. از دل انگيزترين مثنوى هاى بهار, سروده او درباره ميرزاده عشقى است كه با اين ابيات به پايان مى رسد:
گلِ عاشقى بود و عشقيش نام
به عشق وطن خاك شد, والسلام
نمو كرد و بشكفت و خنديد و رفت
چو گل, صبحى از زندگى ديد و رفت11
پس از مثنويات, غزل هاى بهار ديوان را مى آرايد. توضيح گردآورنده ديوان در ابتداى غزليات, خواندنى است:
(بهار از هنگامى كه به پايتخت آمد و به گود سياست افتاد, طبعش از غزل سرايى سرباز زد و به ندرت غزل مى سراييد. جز چند غزلِ وطنى و سياسى و غزل هايى كه در مقدمه تصنيف ها با آهنگ هاى موسيقى خوانده مى شد, غزليات بهار اكثر, در دوران جوانى, در خراسان سروده شده است.)12
سپس معدودى از غزل هاى بهار, پى در پى مى آيد. خالى از لطف نيست اگر غزلى از بهار را با هم بخوانيم:
خيزيد و به پاى خم, مستانه سراندازيد
و آن راز نهانى را از پرده براندازيد
اين طرحِ كج گيتى, شايان تماشا نيست
شايان تماشا را طرحِ دگر اندازيد
ذوق بشريّت را اين عشق كهن گم كرد
عشقى نو و فكرى نو اندر بشر اندازيد
تا عشق دگرگونى پيدا شود اندر دل
آن زلف چليپا را در يك دگر اندازيد
تا يار كه را خواهد, تا عشق كه را شايد
خود را و حريفان را اندر خطر اندازيد
تا عامه شود بيدار, تا خاصه شود هشيار
اسرار حقيقت را در رهگذر اندازيد
تا حق طلبان گردند از در به درى آزاد
شيخانِ ريايى را از در, به در اندازيد
اين محنت بى دردى, دردى دگر است آرى
گر دست دهد خود را در درد سر اندازيد
گر عقل زند لافى, دشنام دهيد او را
وان جا كه جنون آيد, پيشش سپر اندازيد
يك شعله برافروزيد, از آه دل سوزان
وانگه چو بهار آتش در خشك و تر اندازيد13
توضيحات پاورقى درباره برخى از غزل ها, بسيار مغتنم و براى فهم ابيات, راهگشا است. مثلاً اين كه موضوع غزل77, مخالفت با اعطاى امتياز نفت به بيگانگان است; شأن نزول غزل80, توقيف روزنامه نوبهار است; مناسبت غزل92, استخدام يكى از مستشاران آمريكايى است و….
ملك الشعرا در اكثر غزليات خود, سمت و سويى سياسى و مشى آزادى طلبانه خويش را به خوبى آشكار مى كند و از غزل كه جاى تغزّل و سخنانِ عاشقانه است, ابزارى براى ابراز عقايد سياسى خود مى سازد. مثلاً در غزلى به مطلعِ
ميان ابرو و چشم تو گير و دارى بود
من اين ميانه شدم كشته, اين چه كارى بود
سخت بر تمدنِ بى بنيان و خالى از معنويت امروزينِ بشرى مى تازد و مى گويد:
تمدّن آتشى افروخت در جهان كه بسوخت
ز عهد مهر و وفا هرچه يادگارى بود
بناى اين مدنيّت به باد مى دادم
اگر به دست من از چرخ اختيارى بود14
ولى شايد مشهورترين غزل بهار, همان است كه هر از گاه زمزمه عاشقان و محبوسان است:
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغى و دلم شاد كنيد
فصل گل مى گذرد, هم نفسان بهر خدا
بنشينيد به باغى و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اى مرغان
چون تماشاى گل و لاله و شمشاد كنيد
هركه دارد ز شما مرغ اسيرى به قفس
برده در باغ و به ياد مَنَش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باك
فكر ويران شدنِ خانه صياد كنيد
بيستون بر سر راه است, مباد از شيرين
خبرى گفته و غمگين دلِ فرهاد كنيد
جور و بيداد كند, عمر جوانان كوتاه
اى بزرگان وطن, بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانه مورى ويران
خانه خويش مُحال است كه آباد كنيد
كنج ويرانه زندان شد اگر سهم بهار
شكر آزادى و آن گنج خدا داد كنيد15
اين غزل را بهار در سال 1312ش در زندان شهربانى سرود)
منتخب قطعات بهار, به ترتيب حروف آخر ابيات, بخش بعدى جلد دوم كتاب است. موضوعات اين قطعات, بسيار متنوع و درگير با مسائل آن روزگار است. در همين قسمت پاره اى از قطعات بهار كه در ماده تاريخ اماكن و فوت معاريف است, آمده است; از جمله ماده تاريخ فوت ايرج ميرزا, پدر, سيد محمد طباطبايى, هنرستان دخترانه زردتشيان, فوت حاج حبيب الله امين التجار, تاريخ موزه و….
پس از آن, رباعيات بهار مى آيد كه البته گزيده و دست چين است. موضوع اكثر اين رباعيات نيز سياسى و شخصى است. رباعى زير خطاب به شاه جوان پهلوى (محمدرضا) است:
اى شاه! وطن رفت و وطن خواه نماند
سيم و زر و ساز و برگ و تنخواه نماند
ز آه دل ما شها! حذر كن, هرچند
در ملك ز جور پدرت, آه نماند
مطايبات و تفنّن هاى ادبى كه پس از رباعيات آمده است, بسيار خواندنى و حاكى از روحيه و نگاه تيز بهار به مسائل پيرامونى است. از جمله كسانى كه در اين بخش, هجو شده اند, احمد كسروى, شيخ على دشتى, موسولينى (ديكتاتور ايتاليا, محمد ولى خان سپهسالار تنكابنى, عارف قزوينى, تيمورتاش, چند تن از شعراى معاصر و رضاشاه است. البته برخى از اين هجوها,دوستانه و از سر مطايبت و مزاح است. از چند قطعه در هجو كسروى, يكى اين است:
اى تازى! تركِ معنوى از چه شدى؟
وى تركِ محقق, نبوى از چه شدى؟
ور بودى ترك و بعد سيّد گشتى,
اى سيد ترك, كسروى از چه شد16
سپس 26 ترانه و تصنيف از بهار, پايان مجلد دوم را مى آرايد كه نام ترانه ها, آهنگ ساز, دستگاه و خواننده آن ها در يك جدول آمده است. مشهورترين اين تصنيف ها, (مرغ سحر), (بهار دلكش) و (زمن نگارم)است كه آهنگ آن ها را درويش خان ساخته.
آخرين بخش از سروده هاى بهار در مجلّد دوم, اشعار او به لهجه محلّى است. بهار در اين قطعه ها طبع خود را در موضوع شعر كودك نيز آزموده و به حق از عهده برآمده است. پس از نمايه ها و پيش از عكس هايى از بهار و خانواده او, خاطره اى از بهار به دست خط خودش آمده است كه بسيار خواندنى و لطيف است. اين خاطره مربوط به خوابى مى شود كه وى در شب جمعه 17 آذرماه 1311ش ديده است. خواب درباره ملاقاتى روحانى با سنايى شاعر بزرگ خراسانى است. بهار اين خاطره را به قلم آورده و سپس تصويرى از سنايى را ـ آن گونه كه در خواب ديده ـ رسم كرده است. نقاشى ديگرى كه از بهار در همين صفحات آمده است, تصويرى از شاه آشور و برگى از خط او درباره تصوير مربوط است.
آخرين صفحات كتاب, حاوى عكس هاى گويايى از ادوار مختلف زندگى بهار و چند عكس از مراسم تشييع جنازه او است.
در پايان اين مقال, جا دارد عباراتى از يادداشت كوتاه ناشر را كه در پشت جلد از مجلد دوم نقش بسته, بياوريم:
(استاد محمدتقى بهار را كه ملك الشعرا نام گرفت, دكتر شفيعى كدكنى ـ شاعر و پژوهشگر روزگار ما ـ پس از فردوسى, دومين شاعر ملّى ايران مى خواند و اين به راستى اداى دينى است در حق شاعر پرمايه و كم نظيرى چون بهار. بهار در سرودنِ گونه هاى مختلف شعر سنتى ايران ـ اعم از قصيده و غزل و مثنوى و مسمط و قطعه و رباعى و دوبيتى ـ بهره گيرى از مضامين تاريخى, اجتماعى, اخلاقى, مدحى, هزلى, ليريك و… و پيراستن اين قالب ها به عناصر هنرى شعر كلاسيك در چنان جايگاهى است كه مانندش را نه در روزگار ما كه در تاريخ شعر ايران نيز كم مى توان يافت. او اگرچه شعر نو را در صورت, تجربه نكرد, اما بدايع هنرى و زبانى اش و نيز گريز گه گاهش به قالب هاى دورانِ گذار شعر فارسى از كهنه به نو و نيز تصنيف هاى بعضاً ماندگارش, از او چهره اى معاصر ساخته است. بهار, مرد سياست و تاريخ و روزنامه نگارى نيز بود و حضور دادخواهانه و مردم گرايانه او در اين عرصه ها, در شعرش نيز بازتاب يافته است و هم از اين رو ديوان شعر او, دست مايه اى براى پژوهش موشكافانه در تاريخ معاصر نيز هست و كارش نه ارزش هنرى صرف كه جايگاه تاريخى نيز دارد. تسلط عالمانه بهار بر زبان هاى فارسى و عربى و پهلوى و برخى ديگر از گرايش هاى زبانى هند و ايرانى باستان و نيز قاموس گسترده و محفوظ واژگانش به شعر او اهميت زبان شناسانه نيز بخشيده است و بسا كه بسامدى كردن سروده هايش, دستاورد ديگرى باشد در اين حوزه از فعاليت هاى فرهنگى. مطالعه پيگير, همراه با بررسى و شرح اين ديوان از ضرورت هاى فرهنگى روزگار ما است و ما فرهيختگان ايران را به فعاليت تازه اى در اين زمينه مى خوانيم.)17
راقم سطور ـ به سهم خود ـ به حضرت همه آنان كه به نحوى در تدوين و چاپ اين اثر ارزشمند و نفيس, دستى داشته اند, عرض سپاس و امتنان دارد و به حتم اين سپاس و امتنان بر زبان همه ادب دوستان, به ويژه ادب پژوهانى كه قلّه هاى شعر فارسى را مى پژوهند, نيز هست.پاورقي: 1. برگرفته از مقاله آقاى على اكبر عطرفى در دائرةالمعارف تشيع, جلد3, ص511 و512. 2. چاپ حاضر, ج1,ص9. 3. همان. 4. همان, ص38. 5. همان, ص291. 6. همان, ص314. 7. همان, ص353. 8. همان, ص415. 9. همان, ج2, ص17. 10. همان, ج2, ص29. 11. همان,ج2, ص294. 12. همان,ج2, ص382. 13. همان,ج2, ص414. 14. همان, ج2, ص409. 15. همان, ص412 و413. 16. همان, ج1, ص538. 17. همان, ج2, عبارت ناشر در پشت جلد.
دبستان واعظين و گلستان ناظرين
عاطفى حسن
سوره دوازدهم قرآن كه در آن داستان يوسف مطرح است و با توجه به آيه سوم اين سوره, به احسن القصص يا خوش ترين قصه ها شهرت يافته است. در اين داستان سخن از آوارگى يوسف و حسادت برادران بر وى و حديث دلدادگى زليخا و مطالبى ديگر به ميان مى آيد كه هر كدام جداگانه شايان توجه است و در فضيلت اين سوره روايات بسيارى آمده; از جمله (در خبر است كه صحابه رسول گفتند ما را آرزوى آن مى بود كه خداوند به ما سورتى فرستادى كه در آن امر و نهى نبودى و نه وعد و وعيد. تا ما را به خواندن آن تنزّه بودى و دل هاى ما در آن نشاط و گشايش افزودى. پروردگار بر وفق آرزوى ايشان اين سوره فرو فرستاد.1)
اين داستان از ديرباز مورد توجه خاص مفسّران و شاعران بوده و براساس اين گفتار آثار ارزنده اى به وجود آورده اند. اصل اين داستان عبرى است و نخستين بار در سفر تكوين تورات آمده است. سپس در فارسى و عربى و ديگر زبان ها قسمت هايى بر آن افزوده شده است.
نام معشوقه يوسف (زليخا) است كه در تورات و قرآن به آن اشاره اى نشده است. قديم ترين مأخذ آن در زبان فارسى ترجمه تاريخ طبرى اثر بلعمى است. برخى از شعراى پارسى گوى كه منظومه يوسف و زليخا سروده اند و يا منظومه اى در اين مورد به آنان منسوب است, عبارتند از:
ابوالمؤيّد بلخى, فردوسى,2 جامى, پير جمال اردستانى, ناظم هروى, آذر بيگدلى, شهاب ترشيزى,3 نامى اصفهانى, خاورى كاشانى4 و….
يكى از اين منظومه هاى فارسى (يوسفيه) ميرزا هادى بن ابوالحسن شريف نائينى, متخلّص به هادى است كه داستان يوسف را با تطبيق بر حوادث كربلا و شهادت امام حسين(ع) و در سال 1243ق در سفر حج به نظم كشيده است. برخى از گويندگان ترك زبان كسانى چون: خطايى, شكارى, كمال پاشازاده, كافى, خليفه و بهشتى و… منظومه يوسف و زليخا سروده اند.
همچنين برخى از نويسندگان گذشته و معاصر ايران پيرامون اين داستان به بحث و بررسى پرداخته اند.
از معاصران: دكتر عبدالرسول خيام پور,5 جلال ستّارى,6 محمّدعلى تربيت و….
اما برخى از تفسيرهاى سوره يوسف كه به زبان فارسى يا عربى نوشته شده است, عبارتند از:
1. تفسير على بن ابراهيم, معروف به (تفسير قمى). وى در زمان امام حسن عسكرى(ع) در قيد حيات بوده و تا سال 307ق زيسته است.7
2. تفسير سوره يوسف (السّتين الجامع للطائف البساتين) املاى احمد بن زيد طوسى به فارسى كه به اهتمام آقاى محمد روشن در سال 1356 خورشيدى در تهران به طبع رسيده است; بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
3. تفسير سوره يوسف, از ملا معين معروف به مسكين فراهى, مؤلف بحر الدرر.8
4. تفسير سوره يوسف از ملا على بن على نجار شوشترى, شاگرد سيد نورالدين محدث جزايرى. به گفته فرزندش سيد عبدالله شوشترى: (احسن القصصى كه پيشگاه طاق ايوان حسن و جمال يوسف صفتان مصر معانى را زينتگرى تواند نمود….)9
5. تفسير سوره يوسف به نام (انوار يوسفيّه) از مفتى مير محمد عباس شوشترى لكهنوى, متوفى 1306ق.10
6. تفسير سوره يوسف از سيد ابراهيم بن سيد محمدتقى بن سيد حسين بن سيد دلدار على نقوى, متوفى 1307ق. نواده او در تاريخ مشاهير هند ذكر كرده است.11
7. تفسير سوره يوسف به نام (احسن القصص) از تاج العلماء سيد على محمد بن سلطان العلماء سيد محمد بن علامه سيد دلدار على نقوى نصيرآبادى, متوفى 1312ق.12
8. تفسير سوره يوسف از سيد على بن ابى القاسم بختيارى اصفهانى, متوفى 1312ق.13
9. تفسير سوره يوسف مشتمل بر مواعظ از سيد على اكبر بن سيد محمد بن سيد دلدار على نقوى نصيرآبادى لكهنوى, متوفى 1326ق.14
10. تفسير سوره يوسف از ميرزا محمدتقى اشراقى كه در سال 1367ق به چاپ رسيده است. مؤلف از معاصران است و در رمضان 1368 درگذشته است.15
11. (جمال انسانيّت) يا تفسير سوره يوسف, تأليف نعمت الله صالحى نجف آبادى, چاپ 1364ش.16
اما تفسير سوره يوسف به نام دبستان واعظين و گلستان ناظرين اثر احمد بن محمدباقر بن محمدعلى آرانى كاشانى است كه در چهل ويك سالگى اقدام به تأليف اين كتاب كرده است. وى در اين باره مى گويد:
چون از ابتداى تكليف الى الحال كه چهل ويك سال از عمر اين غريق بحر تحيّر و نادانى گذشته, اغلب اوقات به مطالعه كتب احاديث و اخبار پرداخته و بسيارى از احوالات انبيا و اوليا و عرفا و ادبا و بلغا و شعرا و حكما و حكايات و روايات و قصص و نكات و معجزات و كرامات ايشان را ديده و برخورده ام, با خود خيال كردم كه چون بر عمر ناپايدار اعتمادى نيست و روزگار را قرارى نيست, بهتر آن كه در اين بقيه عمر خود را مشغول عملى نمايم كه از جمله باقيات صالحات بوده, در يوم لاينفع مال و لابنون, دستگير اين بيچاره گردد. ديدم مقتضاى احاديث و اخبار, عملى بهتر از نشر احاديث و اخبار ائمه اطهار نيست. به خصوص هرگاه مفسر قرآن باشد و چون موافق آيه وافيه (ونحن نقُصُّ احسن القصص) قصه يوسف بهترين حكايات است, مجموعه اى بپردازم از قصه يوسف كه محتوى باشد بر تفسير سوره شريفه يوسف و ملايمات و مناسبات و بعضى دقايق و نكات و مشابهات با شهادت شهداى راه خدا و بعضى معجزات ائمه هدى و كلمات حكما و عرفا و بعضى اشعار شعرا باشد; هرچند كتاب هاى بسيار و مجلدات بى شمار, علماى اخبار ساخته و پرداخته اند در اين مطلب, و هر يك به قدر وسع و طاقت سعى ها كرده و رنج ها كشيده. خواستم تا اين مجموعه محتوى بر مطالب همه آن ها بوده باشد تا ناظرين از مطالعه ساير كتب مستغنى باشند. به تأليف آن پرداختم و اين كتاب مستطاب را مسمّى گردانيدم به (دبستان واعظين و گلستان ناظرين) و آن را مرتب نمودم بر يك مقدمه و دوازده باب و خاتمه به عدد چهارده معصوم پاك باشد….
اين كتاب چنان كه مؤلف اشاره كرده مشتمل بر يك مقدمه و دوازده باب و يك خاتمه است.
از زندگى مؤلف اطلاعات چندانى در دست نيست; اما آنچه كه مى دانيم وى از علما و فقهاى قرن سيزدهم خطه آران است و با اشاره خود از علم تفسير آگاهى داشته است. فرزند مؤلف, ملا محمود امام جمعه آران, صاحب (عقد اللآلى و قلائد الاخبار) متوفى به سال 1337ق است كه پدر نظام وفا (متوفى 1343ش) شاعر معاصر مى باشد. بنابراين بايد تولد ملا احمد صاحب تفسير در روزگار فتحعليشاه و وفاتش در عهد ناصرالدين شاه اتفاق افتاده باشد. در تأييد اين گفتار آن كه مؤلف در تفسير خود از آثار محمدتقى سپهر كاشانى (متوفى 1297ق) و فتح الله خان شيبانى (1308ق) ياد كرده كه از معاصران وى بوده اند.
اين تفسير با تطبيق و توجه به وقايع كربلا و شهادت حسين بن على(ع) به رشته تحرير درآمده و از جهت توجه به اين موضوع با منظومه يوسفيه ميرزا هادى بن ابوالحسن نائينى وجه اشتراك دارد.
نثر كتاب ساده ولى جنبه ادبى چندانى ندارد و از آن جا كه مؤلف از مآخذ مختلف بهره گرفته است, كلامش يك دست و هماهنگ نيست. گاهى به زبان روز سخن مى گويد و زمانى به شيوه نثر كهن به ذكر وقايع مى پردازد. براى شاهد مثال ها در متن اشعارى به فارسى و عربى از شعراى گذشته و معاصر نويسنده نقل مى كند و گاهى نيز مؤلف اشعارى از خود مى آورد.
از ويژگى هاى نسخه موجود, يكى آن كه تقريباً يك سوم از كتاب از آغاز با شكسته نستعليق خوش, كتابت شده است كه در برخى موارد خط خوردگى هايى وجود دارد و اصلاح شده است و در پايان كتاب نيز چند صفحه اى با همين خط است. قسمت ديگر كتاب با شكسته نستعليقى معمولى نوشته شده و كاتب شخص بى سوادى بوده كه كتاب را بر او املا كرده اند و نوشته است. زيرا در اين قسمت اين گونه غلط ها به چشم مى خورد:
خاهى (خواهى), خاهند (خواهند), عطاب (عتاب), زروه (ذروه), خاب (خواب), برخواستن (برخاستن), صحاب (سحاب), شهر صبا (شهر سبا), وصيله (وسيله). گاهى نيز در اثر تندنويسى و يا شكل نويسى پاره اى از واژه ها را غلط نوشته است; مانند مصارت به جاى مصابرت و تاريخ طبرسى به جاى تاريخ طبرى.
قطع نسخه: 34ھ21 سانتيمتر.
در اين تأليف, نويسنده معمولاً از ذكر نام مؤلفانى كه از آثار آن ها بهره مند شده است, خوددارى كرده و بيش تر به مأخذ اشاره نموده است. قسمت عمده مآخذ وى چنين است:
1. ارشاد القلوب الى الصواب), از ابى محمد, حسن بن ابى الحسن بن محمّد ديلمى معاصر فخرالمحققين پسر علامه حلى.17
2. (اسرار الشهاده) از ملا آقا دربندى (ملا آقا بن عابد بن رمضان بن زاهد شيروانى دربندى حائرى) متوفى 1286 در تهران.18
3. امالى شيخ صدوق.
4. (جواهر التفسير) به فارسى از ملا حسين بن على واعظ كاشفى (متوفى 910ق) كه به نام امير عليشير نوايى فراهم ساخته است.
5. (حليةالمتقين) از علامه ملامحمدباقر مجلسى.
6. درج الدّرر از فتح الله خان بونصر شيبانى.
7. روضةالصفا تأليف محمد بن خاوند شاه, ميرخواند.
8. زهرة الرياض و نزهة المرتاض) در مواعظ, اثر سيد جمال الدين ابوالفضايل احمد بن موسى طاووس الحسينى الحلى.19
9. (زبدة التواريخ) كه زبدة التصانيف هم گفته شده است. از ملا حيدر بن محمد خوانسارى استاد آقا حسين خوانسارى.20
10. (طبقات ناصرى) تأليف قاضى ابى عمرو منهاج الدين بن سراج الدين جوزجانى معروف به منهاج سراج متولد 589ق از ادباى سيستان كه در سال هاى 8 ـ657 به فارسى تأليف يافته است.
11. (طوفان البكاء) مشهور به جوهرى, مقتل فارسى از ميرزا ابراهيم بن محمدباقر جوهرى, اصفهانى مدفن, متوفى 1253ق.21 در متن از اشعار جوهرى استفاده شده. بايد توجه داشت كه جوهرى گرگانى نيز از شعراى متقدم است كه اشعار مراثى دارد و مجلسى در جلد دهم بحار از او نقل كرده است.
12. تاريخ طبرى از محمد بن جرير طبرى.
13. قصص الانبيا احتمالاً جلد پنجم بحارالانوار.
14. قصص اللّطايف.
15. كافى, از محمد بن يعقوب كلينى.
16. كشف الاسرار از رشيدالدين ميبدى.
17. مخزن البكاء در مقتل از حاج محمد صالح برغانى برادر شهيد ثالث ملا محمدتقى بن آقا محمد برغانى قزوينى.22
18. (مناقب) (مناقب آل ابى طالب) تأليف رشيدالدين محمد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى, متوفى 588ق كه در دو مجلد به سال 1313ق در بمبئى به چاپ رسيده است.23
19. (ملهوف) از سيد بن طاوس, به (اللّهوف) مشهورتر است.24
20. منهج (منهج الصادقين) اثر ملا فتح الله كاشانى.
21. ناسخ التواريخ, جلد اوّل از كتاب دوم, تأليف محمدتقى لسان الملك سپهر كاشانى.
22. نور العيون, مختصرى از (رياض الشهاده) از ملا محمّدحسن بن معصوم شيرازى جد صاحب طرائق الحقايق كه در بمبئى به چاپ رسيده است.25 كتاب ديگرى نيز به اين نام از ميرزا محمدباقر شريف الحسينى اصفهانى قمى صاحب مشارق المهتدين است.26
23. وسائل, از محمد بن حسن معروف به شيخ حر عاملى.
24. مثنوى (يوسف و زليخا) از لطفعلى بيگ آذر بيگدلى, صاحب آتشكده. نويسنده تفسير ابيات بسيارى از اين منظومه نقل كرده است. قسمت هايى از دبستان واعظين
آغاز: (ستايش و سپاس حضرت حسن آفرينى را سزا است كه يوسف نفس قدسى صفات ملكوتى ملكات را از يعقوب عالم كلّيّت و تجرّد دور و از كنعان وحدت و تفرّد مهجور ساخت, و به چاه ظلمت طبيعت انداخت. و نيايش بى قياس, پادشاه عزيزى را درخور است كه او را از دنياى عوالم علوى بركنار و در حضيض دنياى سفلى گرفتار نمود و ثناى جميل حضرت ذوالجلالى را درخور است كه سناى معرفت و شناسايى اش روشنى بخش زواياى چاه ضماير عارفان گشته. و حمد بى حدْ حضرت محمودى را سزد كه يوسف نفس قدس در چاه بدن محبوس راه جبرئيل انس مأنوس گردانيد. و شكر و سپاس منعمى را برازنده كه از چاهش به ذروه اوج قرب برسانيد و در مصر عزتش عزيز گردانيد. معروفى كه قول كلى در ادراك كنه ذاتش ماعَرَفناكَ حقّ معرفتك, گفته و عليمى كه حواس خمسه در سرّ درجات كمالش چون خمسه متحيّره منهاج تحيّر پيموده. خداوند رايى كه خداوندان رؤياى صادقه را خداوندان رتبه عاليه نمود, مالك الملكى كه كمند وهم به كنگره جلالش تارى و دست عقول از دامن رداى كبرياييش كوتاه است. قادرى كه زليخاى عقل را پير يوسف عشق نمود و يعقوب محبت را در بيت الاحزان حسن گرفتار فرمود. ذوالجلالى كه قربانيان كوى وفايش به شفاعتگرى سرافراز و جان باختگان ديار ابتلايش در صف محشر از جميع مردم ممتازند. منعمى كه تنگ دستان ايام قحط27 را ديده اميد به شهرستان مرحمتش باز است. كريمى كه بدر منير و خورشيد عالمگير به منصب خوانسالاريش مأمور و سرافراز. متكلمى كه قرآن مجيد از خزانه رحمتش در شب قدر به مضمون (انّا انزلناهُ فى ليلة) نزول نمود و آن را به احسن القصص مزيّن فرمود. وه وه چه كتابى كه سى پاره جزوهاى شريفش تمام آيت رحمت است و مسوّدات اوراق عزيزش سياهه بارخانه هاى فيض و نعمت. كلمات متواليه اش از بحر بى كران فيوضات دو جهانى موج ها است و آيات متواتره اش به خصوص در يوسف در شكست جنود شهوت هاى نفسانى فوج ها.
ناله مقرّبانش بختيان باركش تكليف را در طريق اطاعت شرع شريف حدى است, و گلبانگ قاريانش سالكان مسالك عباد را مبشّر وصول به سرمنزل سعادت ابدى. سيم تنان اوراقش در نظر حقشناس هريك معشوق دلكش, و سياه فامان مدادش هركدام نازنين ليلى وشى. هى هى خجسته كتابى كه قفل باب پيران است و دندانه كليد ابواب احكامات, و نواهيش طوق اعناق فرمان پذيران است. و حكاياتش غمزداى جماعت دلگيران. چشمه آب هدايت است و مجموعه قصص و حكايت, زبان گويى است عذر خواه. چراغ مرد و زن و شمع فروزانى, چراغ دل مؤمنان از تلاوت آن روشن. احترامش نشان تضاعف حسنات و تلاوتش باعث محو سىآت. چه زنگ هاى غفلت كه به تفكر در معانيش از آيينه دل مى توان زدود و چه حاصل هاى طاعت كه به داس تدبير در آن, از مزرع عمر بتوان درود, و بر آن قصص و حكاياتش خود را شايسته نظر قبول حق بتوانند گردانيد, و عاملان اوامر و نواهيش به صعود نردبان سى پله جزوهايش خود را به ايوان بلند بنيان قرب حضرت معبود مى توانند رسانيد. شعر:
الهى ستايش تو را در خور است
كه ز اوهام ذات تو بالاتر است
چه هستى كه هر هست از هست توست
به هر برترى بنگرى پست توست
و صلوات بى پايان و زاكيات فراوان, تحفه روان عزيز مصر نبوّت و يوسف كنعان رسالت و يعقوب ملك جلالت كه زندانيان تنگناى جهل را به وسعت گاه عالم علم رسانيده و گمگشتگان وادى حيرت را به جاده هدايت كشانيده است. سروى كه به نداى غمزداى مَن يبكى او ابكى اَو تباكى على الحسين وَجَبتْ له الجَنّه, فرق ثلثه را از بحر عصيان به ساحل جنان كشانيد. بيت:
آن يوسفى كه كهنه زليخاى دهر را
پيرانه سر دوباره اش از سر جوان نمود
و بر خليفه برحق, و وصيّ مطلق. شعر:
باعث ايجاد خلقت بلكه خود معشوق خلق
دست حق… پرتو پروردگار
آن كه بنوشته قضا بر قبضه شمشير او
لافتى الاّ على لاسيف الاّ ذوالفقار
و بر يازده فرزند ارجمند آن كه پيشوايان ناسند و مؤسس اساس اين بلند كرياس. دليلان جاده آگاهيند و ترجمان وحى الهى. خلفاى برحق و امامان مطلقند:
گهرهاى عمّان عزّ و شرف
كه هر هشت و چارند از يك صدف
و بر اصحاب والا جناب كه هريك نجم فلك, هرآينه كه: (اصحابى كالنّجوم بايّهم اقتديتُم اهديتُم) و شمسه ايوان غنايند. اما بعد چنين گويد بنده اثيم جانى احمد بن محمدباقر بن محمدعلى الآرانى الكاشانى كه چون از ابتداى تكليف الى الحال كه چهل ويك سال از عمر اين غريق بحر تحيّر و نادانى گذشته, اغلب اوقات به مطالعه كتب احاديث و اخبار پرداخته و… اميد از ناظرين كه هرگاه بر سهوى و غلطى برخورند به ذيل عفو آن را پوشانيده و به ديده اغماض در آن نگرند. باللّه التوفيق والمعين.
مقدمه در ثواب فضيلت تلاوت قرآن و عدد آيات و سوره ها و كلمات و حروف آن و در اين كه چند آيه در اوامر و نواهى است و چند آيه در قصص و حكايات است, و چند آيه در مطالب ديگر است و ثواب و فايده تلاوت سوره شريفه يوسف. باب اول: در سبب نزول سوره يوسف; باب دوم: در جهت آن كه چرا خداوند عالم حكايت يوسف را در اين سوره شريفه احسن القصص ناميده و ملايمات و مناسبات اين مطلب; باب سيم: در سبب ابتلاى حضرت يعقوب(ع) به فراق يوسف(ع) و ملايمات و مناسبات آن; باب چهارم: در سبب حسد بردن برادران به يوسف و مذمت حسد و معالجه مرض حسد و آنچه مناسب به اين مقام است; باب پنجم: ابتداى قصه يوسف و تولد آن, با آن كه برادران فريفته به صحرا برده, خواستند به چاه افكنند و آنچه دخل به اين كيفيت دارد; باب ششم: در چگونگى احوال يوسف در وقت انداختن به چاه و كيفيت آن در چاه تا وقتى كه او را به مالك فروختند و ذكر چيزهايى كه مناسب اين مقام است; باب هفتم: در بيرون آوردن يوسف را از چاه و كراماتى كه از آن حضرت به ظهور رسيد در بين راه تا شهر مصر و گزارشات بين راه و تقريبات اين مطلب; باب هشتم: در ورود شهر مصر تا زمانى كه عزيز مصر يوسف را خريد و به خانه زليخا برد; باب نهم: در بيان سلوك زليخا با يوسف و چگونگى عشق و محبت آن نسبت به يوسف تا وقتى كه آن را به زندان انداخت; باب دهم: در كيفيت سمت هاى يوسف در زندان و سلوك آن حضرت در زندان و حسن اخلاق آن جناب با زندانبان و معجزاتى كه در زندان از آن بروز كرد و امورى كه متعلق به اين مقام است تا وقتى كه آن را نزد ملك ريّان بردند و خواب ديدن پادشاه; باب يازدهم: در كيفيت رسيدن يوسف به پادشاهى و دقايقى كه با آمدن برادران روى داد و حركات آن حضرت نسبت به برادران و تمثيلات و تشبيهات اين وقايع كه مناسب اين باب است; باب دوازدهم: در خواستن يوسف, بن يامين و يعقوب را به شهر مصر و چگونگى حالات ايشان و مناسبات اين امور. خاتمه: در كيفيت حالات زليخا بعد از سلطنت يوسف و وفات يوسف. اما مقدمه….) بخش هايى از كتاب
(باب دوم: در جهت آن كه چرا خداوند عالم حكايت يوسف را در اين سوره شريفه احسن القصص ناميده و ملايمات و مناسبات اين مطلب. بدان كه علماى تفسير و وقايع نگاران كتب سير و اخبار وجوه بسيار در احسن القصص بودن اين قصه مرقوم كلك در سلك فرموده اند و ان شاءاللّه تعالى آنچه به نظر اين قاصر رسيده به حيّز تحرير در آورده خواهد شد و باللّه التّوفيق. منها آن است كه اين قصه از ابتدا تا انتها در زمان مديد و عهد بعيد به وقوع پيوسته. شيخ حسن بصرى فرموده است: از ديدن خواب تا به رجوع فرزند به پدر اعنى يوسف به يعقوب, مدت هشتاد سال بود و در اين مدت هر روز يعقوب مكروب را سالى حالى طارى مى شد و هر ماهى ناله و آهى, و هر هفته غم نهفته, هر روزى سوزى, و هر شبى تبى, و هر دمى غمى و هر ساعتى شناعتى و هر طرفةالعين فراق قرّةالعينى بود. چون اين قصه مشتمل بر اين وقايع غريبه بود و بدايع عجيبه رخ نمود, لهذا ربّ ودود آن را احسن القصص فرمود. منها آن است كه اين قصه منسوب به چهار كريم است: اوّل آن كه گوينده كريم است كه: ما غَرَّكَ بربّكَ الكريم. دوم شنونده كه رسول باشد, كريم بود; كه وَانّه لقول رسول كريم و بيان احوال شخص كريم بود كه يوسف باشد كه ان هذا الاّ ملك كريم و ذكر آن در قرآن كريم بود كه انّه القرآن كريم و چون كرم بهترين صفات بلكه گل سر سبد بهترين حسنات است و قصه اى كه از كريمان باشد, بهترين قصه ها است… منها آن است كه قصه هاى پيغمبران ديگر در سوره هاى متفرقه مذكور است و تمام اين قصه در يك سوره مذكور است. قصه نوح در دوازده سوره مسطور است. قصه هود در چهارده سوره مرقوم است, و قصه صالح(ع) در يازده سوره مبيّن است و قصه ابراهيم(ع) در هيجده سوره معيّن است, قصه لوط(ع) در نه سوره پيداست و قصه موسى(ع) در بيست ونه سوره هويداست و قصه شعيب(ع) در سه سوره ياد است و قصه عزيز در دو سوره ايراد است. قصه ايوب(ع) در دو سوره تعداد كرده شده. قصه يونس(ع) در چهار سوره پيداست و قصه داود(ع) در پنج سوره كشيده شده است. قصه سليمان(ع) در چهار سوره مقرّر است. قصه زكريا(ع) در سه سوره محرّر است. قصه يحيى(ع) در دو سوره معهود است و اما قصه يوسف(ع) در يك سوره از ابتدا تا انتها مذكور و مزبور و مسطور و مشهور است و دور نيست كه جهت احسنيّت آن اين باشد. منها آن است كه قضاياى انبياء و محنت و مشقّت ايشان از بيگانگان و كافران بوده ا
ست. قصه يوسف(ع) و جور و جفاى آن از آشنايان و برادران و دوستان وى بوده است.)
(من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هرچه كرد آن آشنا كرد)
(بدان كه سه كس در حق يوسف سه چيز خواست و خداوند غير آن خواست و اراده حق بر خواست ايشان غالب آمد: اول يعقوب خواست كه برادران از خواب يوسف مطلع نشوند; خداوند خواست كه ايشان آگاه شوند و آگاه شدند. يعقوب خواست كه برادران با يوسف دوستى نمايند; خداوند دشمنى ايشان را آشكار نمود. سيّم برادران خواستند كه يوسف را از نظر پدر غايب سازند تا مهر آن از دلش برود; خداوند آن محبت را زياد كرد. پس بدان كه هيچ مطلب بى خواست خدايى صورت نگيرد و هيچ كارى بى حكم تقدير راست نيايد. واللّهُ غالب على امره.28 اما هريك را هرچه پيش آمده جهتش آن بود كه از ذكر خدا غافل و به كارهاى خدايى جاهل بودند. تقريب نقل شده است كه: رابعه عدويه روزى قدرى آرد خمير كرده بود و در نماز ايستاده به خاطرش بگذشت كه خمير آيا برآمده يا نه؟ چون از نماز فارغ شد خواب بر او غالب شده, بهشت را به خواب ديد و غرفه اى ديد از يك دانه ياقوت و كنگره هاى بى عدد در آن غرفه ديد. ناگاه سنگى از هوا درآمده و بدان كنگره ها آمده و همه را خراب كرد. پرسيد كه اين غرفه از آن كيست؟ گفتند: از رابعه است. گفت: اين كنگره هايش را چرا خراب كردند؟ گفتند: زيرا كه در نمازش [دل] غايب شد و اين سنگ, حقيقت از دل اوست كه آمده و قصرش را خراب كرد. پس هرگاه فى الجمله تغافل در نماز باعث خرابى خانه آخرت شود, پس تغافل سال هاى دراز البته خانه دنيا را نيز خراب سازد. رباعى:
يك چند دويديم نه از راه صواب
برداشته از روى خودى پاك نقاب
اكنون كه همى پاك كنم چشم ز خواب
هم نامه سيه بينم, هم عمر خراب
پس هيچ چيز باعث خرابى دنيا و آخرت مثل غفلت نيست.)
اين داستان در تفسير سوره يوسف از احمد بن محمد بن زيد طوسى چنين آمده است, و پيداست كه ملا احمد آرانى از اين مأخذ برگرفته است: (رابعة العدويه ـ رحمةالله عليها ـ خمير كرده بود. چون در نماز ايستاد بر خاطرش بگذشت اين خمير خاسته است يا نه؟ چون از نماز فارغ شد, خوابى بر او درآمد. بهشت را به خواب ديد و در آن جا كوشكى ديد از يك دانه ياقوت سرخ و به عدد ستارگان آسمان بر او كنگره ديد و سنگ از هوا درمى آمد و بر آن كنگره ها مى افتاد و ويران مى كرد. پرسيد كه اين كوشك از آن كيست؟ گفتند: از آن رابعه. گفت: اين كنگره ها چرا ويران مى كنند؟ گفتند: در نمازش دل غايب شد. اين سنگ از منجنيق غيبت دل اوست كه مى آيد و اين كنگره ها خراب مى كند. لطيفه: آن كه در يك لحظه در نماز دلش غايب شود, كوشك او در بهشت ويران شود. اى كسى كه عمرى است تا در نماز حضور دل نديده اى, چگونه قاعده دين تو آبادان شود.)
(يك چند دويديم نه در راه صواب
برداشته از روى خرد پاك نقاب)
(اكنون كه همى باز كنم چشم ز خواب
هم نامه سيه بينم, هم عمر خراب)
(ص1ـ270) نمونه اى از سبك كهن نثر متن
(زليخا هر روز يوسف را به زيورى مى آراست و او را به نظر خلق جلوه مى داد. مشّاطه عشق, حسن او را در نظر زليخا بيش تر جلوه مى داد و هرچند جمال يوسف زيبا مى نمود. دل حزين زليخا شيداتر مى شد و هميشه همّت زليخا مصروف آن بود كه آن رشك حورا در خانه محصور باشد, و پيوسته خاطر يوسف مايل به آن بود كه طواف صحرا نمايد. بلكه از جانب پدر خبرى به آن برسد. چون زليخا يوسف را به سير و گشت مايل ديد, فوجى از بندگان خاص خود را به ملازمت او مخصوص كرد تا به هر طرف كه آن شاهسوار ملك خوبى خرامد, چون ركاب در قدم او باشند, و طرفة العينى از خدمتش غافل نباشند و هرگاه كه آن جناب به طواف صحرا و كشت رفتى, ملازمانش هر يك به طرفى رفتى. او بر سر راه كنعان آمدى و باد صبا را مخاطب ساختى و حديث و گفت وگويى كه انفس و آفاق را تاب شنيدن آن نبودى, سر كردى و گاه بودى كه آتش شوق چنان ملتهب شد كه تسكين آن به آب صبورى آسان دست ندادى. روزى به عادت معهود بيرون آمده و چشم به راه كنعان نهاده, ناگاه شتر سوارى ديد كه مى آيد. يوسف از او پرسيد: كه از كجا مى آيى؟ گفت: از زمين كنعان. گفت: از كدام نواحى؟ و از كدام مرعى؟ گفت: از مرعاى آل يعقوب(ع). يوسف نام يعقوب شنيد, زيانى ديد, مدهوش شده و بر خاك افتاد. اعرابى از ناقه فرود آمده و سر او را بر كنار گرفته و چندان توقف نمود كه به حال خود آمد. آن گاه پرسيد كه يا صاحب الناقه, اسرائيل اللّه را مى شناسى؟ گفت آرى با اين دو نرگس ديده, جمال او را ديده ام و به هر دو چشم, سرمه معرفت او را كشيده ام. او ثمره شجره اسحاق(ع) و ميوه دل ابراهيم است. يوسف فرمود كه او را به چه حالت گذاشتى؟ گفت: سوزان و بريان و نالان و گريان و غريق بحر بى پايان هجران. يوسف موج بحار ديدگان را به اوج كره اثير رسانيده گفت: يا ليت راحيل لم تلدنى; كاشكى راحيل مرا نزادى. و فرمود آيا شود پيغامى از من به وى رسانى؟ شتر سوار گفت: آرى. آن جناب فرمود شرط سفارت آن است كه چون به زمين كنعان برسى, در شب به حوالى مكان آن پير كنعان بروى و چون آن بزرگوار از اوراد فارغ شود, خدمت وى رسيده و حديث تمادى ايام فراق و توالى آلام اشتياق معروض داشته و بگويى: ايّها المهموم, هذه رسالة من ولدك المظلوم; اى شيخ غم رسيده و اى پير الم كشيده, اين رسالتى است از فرزند ستمديده و نور هر دو ديده ات. ايها الكئيب هذه رسالة من ولد الغريب; اى از راحت ب
يى نصيب, پيغامى آورده ام از فرزند غريب…) نمونه اى از سبك جديد نثر متن
(…زليخا كه ديد يوسف به هيچ وجه رام نمى شود, با خود خيال كرد كه اگر چند روزى به زحمت به سر برد, قدر راحت و نعمت را خواهد داشت. گفت اى يوسف, حالا كه تو خيال شغل و كسب دارى مرا باغى است به آن جا رو و مشغول باغبانى آن جا باش و امورات آن باغ را فيصل ده… مرحوم آذر در يوسفيه خود به باغ فرستادن يوسف را به وجهى ديگر به رشته نظم درآورده…
خوش الحان بلبل باغ حكايت
چنين كرد از كهن مرغان روايت
كه چون يوسف نشد رام زليخا
نداد از سركشى كام زليخا
به خلوت دايه را دمساز خود كرد
سرشك افشاند, شرح راز خود كرد
چو يوسف را بود دل سخت چون سنگ
ز خوى اش كار بر من گشته بس تنگ
به پاسخ دايه گفتش صبر كن صبر
به صبر آمد برون مهر و مه از ابر
درون يوسف از غربت فگار است
هنوز آن مه غريب اين ديار است
به اين شهر از وطن تا اوفتاده است
در اول روز پا اينجا نهاده ست
چو زيب گلشنى بيند خجسته
در آنجا گلرخان با هم نشسته
دل او هم شود رام دل تو
دهد بى گفتگو كام دل تو
زليخا را پسند افتاد اين حرف
به جشن باغ كرد اوقات او صرف
به باغستان مصرش بود باغى
كزو نشنيده گوش بانگ زاغى
چو يوسف داخل آن بوستان شد
درون بوستان با دوستان شد…)
516 بيت از يوسف و زليخا آذر بيگدلى در اين قسمت ذكر شده است.
(…مالك بعد از آن كه دانست حضرت يوسف(ع) از خاصان بارگاه كبرياست عرض نمود كه اى يوسف, مرا به تو حاجتى است. يوسف فرمود بگوى. عرض نمود كه دوازده زن دارم و از هيچ يك اولادى ندارم و من آرزومند پسرى هستم. دعا كن كه خداوند مرا پسرى مرحمت فرمايد تا اين دولت مرا كه به واسطه خدمت به من رسيده, ديگران نخورند و در خانواده من باقى بماند. يوسف دعا كرد در حقّ وي… خداوند از آن دوازده زن بيست وچهار پسر به مالك مرحمت فرمود همه نيكو صورت, همه پاكيزه سيرت…)29
(…القصه عزيز دست يوسف را گرفته به خانه آورد به زليخا سپرد. نمى دانم زليخا در آن وقت چه حالتى داشت; مرحوم آذر به تفصيل به نظم آورده است:
خوش آن ساعت كه بعد از انتظارى
فتد بر روى يارى چشم يارى
شود در نااميدى بخت يارش
درآيد بى خبر از در نگارش
ز وصل دوست بيند عالمى خوش
برآرد از همه عالم دمى خوش
غرض از بيع آن مهر دل افروز
به مصر افتاد آشوبى در آن روز
كه چشم كس چنان هنگامه ديگر
نخواهد ديد تا بازار محشر
زليخا از خروش جانفروشان
كه بودند از غم يوسف خروشان
چو گل بر سينه زد چاك و برآشفت
عزيز مصر را عمداً چنين گفت
كه امروز اضطراب مردم از چيست؟
مى دولت در اين نيلى خم از چيست
عزيزش گفت كنعانى غلامى
به مصر آورده مرد نيكنامى
زليخا گفتش از منزل برون رو
تو اين تابنده مه را مشترى شو
ببين گر لايق فرزندى توست
بخر كو مايه خرسندى توست
مرا هم بهتر از فرزند باشد
ز فرزنديش دل خرسند باشد…)
مؤلف در اين قسمت 72 بيت از آذر نقل مى كند و پس از آن با رسيدن زليخا به آرزوى خود از جهت خريدن يوسف, باب هشتم كتاب خاتمه مى يابد.
باب نهم كتاب چنين آغاز مى شود: (باب نهم از اين كتاب مستطاب در بيان سلوك زليخا و چگونگى عشق و محبت آن نسبت به حضرت يوسف و رفتار آن بزرگوار تا وقتى كه آن حضرت را به زندان فرستادند.) (…چون عزيز يوسف را به خانه آورده و سفارش به زليخا نمود كه آن را گرامى دار, زليخا دست يوسف را گرفته و داخل حجره شده گفت:
اى نگارا هستم از رويت خجل
منزلى نبود برايت غير دل
غير دل نبود برايت منزلى
منزلت باشد دلم نى هر دلى
حجره را جاروب از مژگان كنم
آب پاشى از يم چشمان كنم
ميوه از سيب زنخدانت دهم
شربت از ليموى پستانت دهم
تكيه گاهى گر تو را باشد ضرور
سينه ام دارم ز عشقت چون بلور
سالها نرد محبّت باختم
خويش را رسواى عالم ساختم
بود كارم روز و شب بگريستن
تا رسيدم بر مراد خويشتن…)
اين نمونه اى بود از شعر مؤلف كتاب نمونه هايى از كتاب
(فضيلت مجالست با علما: نقل است روزى صيادى دامى گسترده بود كه بعضى طيور صيد نمايد. در نزديكى آن دام دو سه نفر از علما بر سر مسئله اى مباحثه و مجادله علميه آغاز نهاده:
فقيهان طريق جدل ساختند
لم و لا نُسلّم در انداختند
آواز ايشان به مباحثه بلند شد. طيور از صداى ايشان رميده شده همه مرغ ها بپريدند و صياد بيچاره محروم شد. متغيرانه نزد علما رفته كه آخر اين همه داد و فرياد شما از براى چيست؟ آخر چرا صداها بلند مى كنيد؟
رشته آواز اگر باشد چو مو
صيد مطالب مى توان بستن به او
ايشان گفتند: براى ميراث خنثاى مشكل, كار مشكل شده و گفت وگوى ما بر سر حلّ آن است. صياد پرسيد كه خنثى چيست؟ و مقصود شما از آن كيست؟ ايشان گفتند: خنثى نه مرد است و نه زن, بلكه هم مرد است و هم زن. صياد اين كلمه را از آن ها ياد گرفت. پى كار خود رفت. بعد از چند روزى مرغ بسيار خوش خط و خالى و بسيار زيبا پر و بالى كه هيچ چشم مثل آن نديده, بلكه هيچ گوشى مثل آن نشنيده بود, به دام صياد افتاد و صياد آن را تحفه بارگاه سلطان نمود. سلطان را بسيار خوش آمد. امر نمود كه صد اشرفى انعام به وى دهند. وزير بخيلى بلكه لئيمى داشت. عرض نمود كه عمر پادشاه دراز باد. انعام صيادى كه مرغى به هديه آورده اين مبلغ خطير نيست. پادشاه فرمود حكمى است, كرده ام و فرمانى فرموده ام چگونه خلاف آن نمايم؟ وزير عرض نمود تدبير اين مطلب آن است كه از صياد جويا شويد كه اين مرغ نر است يا ماده؟ هر كدام را گويد بفرماييد جفت آن را هم بياور, انعامت را بگير. بعد از عمرى چنين مرغى را پيدا كرده است. ديگر كى جفت آن را پيدا نمايد. پادشاه تدبير وى را پسنديد. فرمود به صياد كه اين مرغ نر است يا ماده؟ گفت: اى پادشاه جهان, خنثى است. اين, پادشاه را خوش آمد گفت: دويست تومان انعام به وى دادند. به شرافت يك دقيقه مجالست علما و ياد گرفتن يك كلمه از ايشان, مطبوع پادشاه شده و از مال دنيا بى نياز شد…)
(ابراهيم ادهم گويد كه شبى در خواب ديدم, فرشته اى طومارى در دست داشت و چيزى مى نوشت. به او گفتم: كه اين چيست؟ و چه مى نويسى؟ گفت: نام دوستان مى نويسم. گفتم: نام من نوشتى؟ گفت: نه. گفتم: اگر از دوستان نيستم, اما دوستان را دوست دارم. در اين گفت وگو بوديم كه فرشته اى رسيد كه نام وى را نيز بنويس. كه دوستِ دوست, دوست است… زليخا يوسف را كه دوست خدا بود دوست داشت, به درجه اهل بهشت در دنيا رسيد… يوسف(ع) را سه پيراهن بود: يكى پيراهن كه علامت كذب برادران شد. كه: (جائوا على قميصه بدم كذب.) دوم پيراهن شهادت كه باعث طهارت آن شد كه, (وان كان قميصه قد من دبر.) سيّم پيراهن بشارت بود كه باعث روشنايى چشم يعقوب شده كه (اذهبوا بقميص هذا.) از پيراهن علامت كذب برادران ظاهر شد, و سبب اندوه يعقوب(ع) شد, و از پيراهن شهادت دروغ زليخا ظاهر شد و سبب اندوه عزيز شد, و زليخا رسوا شد, و از پيراهن بشارت خبر سلامت يوسف رسيد و موجب بهجت و سرور يعقوب(ع) و خجالت برادران شد….)
(مؤلف كتاب گويد كه محبّان را در راه رضاى محبوب از مال گذشتن هم نقلى نيست, بلكه محبان از جان و اهل و عيال در راه رضاى محبوب سهل و آسان گذشتند. همچنان كه قربانى كوى وفا و سركرده عاشقان درگاه خدا, حسين شهيد سر از تن جدا:
از جوانمردان عالم خوب تر
از تمام عاشقان محبوب تر
آن كه باشد مفخر افلاكيان
آن كه باشد مقتداى خاكيان
آن كه بودش يوسف مصرى غلام
آن كه شد ميدان مصرش شهرشام
آن كه بودى نارش افزون از خليل
آن كه جنبانيد مهدش جبرئيل…
فاش گويم كيست سبط مصطفى
آن كه آمد جلوه گاهش كربلا…)
در مورد آوردن گرگ به پيش يعقوب مؤلف مى گويد: (به نظر مى رسد كه در ميان فرزندان, شمعون به آوردن گرگى كه يوسف [را] خورده, مأمور شد. به صحرا رفته, گرگى را گرفته, دهان او را به خون آلوده كرده, با دست و گردن بسته نزد پدر آورد…) حاجى لطفعلى بيگ آذر در كتاب يوسف و زليخاى خود اين مطلب را چنين بيان كرده است:
دگر از دشت بگرفتند گرگى
بر او بستند ريسمان بزرگى
به زنجيرش [دو] دست و پاى بستند
سرش را چون دل يوسف شكستند
به سختى كار بر وى تنگ كردند
به خون خود دهانش رنگ كردند
به گردن بر نهاده پالهنگش
كشيده سوى كنعان بى درنگش
چو نزديك عبادتگاه يعقوب
رسيدند آن جوانان پر آشوب
همه برگ مصيبت ساز كردند
همه وا يوسفا آغاز كردندپاورقي: 1. كشف الاسرار. 2. منسوب به فردوسى. 3. يوسف و زليخاى شهاب ترشيزى در سال 1380 به تصحيح ميرهاشم محدّث در گنجينه بهارستان (ادبيات فارسى ـ1) به كوشش بهروز ايمانى به چاپ رسيده است. 4. اين منظومه اشتباهاً به نام خاورى شيرازى به چاپ رسيده است; به خط عباس منظورى, انتشارات نويد, شيراز. 5. يوسف و زليخا, تأليف ع خيامپور, تبريز 1339. اين كتاب در سال يازدهم مجله دانشكده ادبيات تبريز منتشر شده است. 6. درد عشق زليخا, جلال ستارى, انتشارات توس, 1372. 7. الذريعه, ج4, ص302. 8. نسخه اى ناقص از اين كتاب نزد شيخ مهدى شرف الدين شوشترى وجود داشته است. آغاز نسخه ناقص: (…نقل است كه چون حق ـ سبحانه و تعالى ـ لوح را بيافريد, بعد از آن قلم را از كتم عدم به فضاى عالم وجود آورد….) (الذريعه, ج4, ص345) 9. نسخه اى از آن در كتابخانه آيةاللّه نجفى مرعشى موجود است. (الذريعه, ج4, ص345) 10.الذريعه, ج2, ص349. 11. همان, ج4, ص344. 12. همان, ج1, ص288. 13. همان, ج4, ص345. 14. همان. 15. همان, ص211, جزء26, مستدركات مؤلف. 16. به نقل از درد عشق زليخا, جلال ستارى, ص9. 17. الذريعه, ج1, ص517. 18. همان, ج2, ص279. 19. همان, ج12, ص74. 20. همان, ج12, ص23. 21. همان, ج15, ص182. 22. همان, ج20, ص5 ـ224. 23. همان, ج24, ص318. 24. همان, ج22, ص223. 25. همان, ج24, ص374. 26. همان, ج24, ص373. 27. در متن: نيك چشمان ايام حفط. تصحيح قياسى شد. 28. در (السّتين الجامع) املاى احمد بن محمّد بن زيد طوسى, چنين آمده: (ده كس در حق يوسف ده چيز خواستند و ملك تعالى خلاف آن خواست. حق تعالى بر خواست ايشان غالب گشت. و اللهُ غالب على امره. اوّل يعقوب خواست كه يوسف خواب با برادران نگويد, و ملك تعالى خواست كه بگويد. آخر خواست ملك تعالى غالب شد. واللهُ غالب على امره. دوم يعقوب خواست كه برادران با يوسف دوستى كنند, و ملك تعالى خواست كه دشمنى كنند, خواست ملك تعالى غالب شد. و اللهُ غالب على امره. سيم برادران خواستند كه يوسف را گم كنند, تا مهر او در دل يعقوب كم كنند و ملك تعالى خواست كه مهر او در غيبت زيادت شود. خواست ملك غالب آمد. واللهُ غالب على امره. چهارم برادران او را در چاه انداختند و….) (ص5 ـ264) 29. در تفسير جام چنين آمده است: مالك گفت: مرا دوازده كنيزك است و آرزومند فرزندم. مرا دعا كن تا خداى تعالى مرا پسرى دهد. يوسف(ع) همى دعا كرد. خداى تعالى, مالك را از هر كنزيكى دو پسر داد. بيست وچهار پسر وى را بيامد.
ملاغلامرضا آرانى و كتاب جوامع الكلم و معادن الحكم
موحدى محب عبدالله
در ميراث مكتوب بزرگان, بسيار ديده مى شود آثارى كه موضوع ويژه اى را تعقيب نمى كنند و بهسان اوراق پراكنده بدون رعايت ترتيب و ارتباط به هم پيوسته اند. امروزه و از بسى پيش از اين بدين گونه آثار مكتوب عنوان كشكول يا چيزى مانند آن داده مى شده است.
كشكول ها محصول اوقات فراغت بزرگان از تحصيل و تدريس و تأليف در دانش هاى مرسوم زمان است و نشانى از خستگى ناشناسى آنان در فيض يابى و فيض بخشى در طول زندگى حتى در ساعات فراغ و استراحت.
كشكول ها و كشكول واره هايى كه در اين چند سده اخير به عناوين مختلف به دست بزرگان علم و ادب و فرهنگ به زبان فارسى و عربى به نگارش درآمده, به قدرى فراوان است كه شمارش و احصاى آنها ناممكن مى نمايد1 و هريك دريايى است از معارف و ادب و فرهنگ كه چشمان هر صاحب ديده اى را به خود خيره مى سازد.
از ميان بزرگ مردانى كه به دلايل پيدا و پنهان به رغم برجستگى علمى و مقام عالى فضل و صلاح در تاريخ دانش و فرهنگ اين مرز و بوم گمنام و قدر ناشناخته مانده اند, عالم بزرگوار و فقيه زاهد مرحوم آيةاللّه غلامرضا آرانى (1192ـ1265ق) است; مردى كه با وجود آثار ارجمند دينى و علمى به ملاحظه شدت زهد و وارستگى شخصى و عوامل عام محيطى و تاريخى, پس از گذشت بيش از يك قرن و نيم از وفات وى حتى در زادگاهش ناشناخته مانده است. بى گمان اگر تأثير عوامل يادشده نبود شخصيتى چون مرحوم ملا حبيب اللّه شريف كاشانى2 كه از ثبت رؤيت دست نوشته اى كوتاه از عالمى غفلت نكرده, نمى بايست از اين بزرگوار تنها به شاگردى او نزد صاحب رياض و مصاحبتش با سيد محمدتقى كاشانى3 بسنده مى كرد و از آثار علمى فراوان او تنها به ذكر رساله هلاليه اكتفا نمايد; با اين كه از سال نگارش كتاب او (لباب الالقاب), يعنى 1319هـ.4 بيش از 54سال از مرگ مرحوم ملا غلامرضا نگذشته بود. اين جا است كه پاى عوامل ديگرى جز زهد و وارستگى شخصى به ميان مى آيد.
سبب شناسى گمنامى اين گونه شخصيت ها به صورت عام, به تحليل و تحقيقى جامعه شناسانه نيازمند است كه در بحث آسيب شناسى فرهنگ ملل بايد مورد تأمل قرار گيرد و البته از توان اين قلم خارج است. بى گمان صاحب نظران از اين مقوله غافل نيستند و در جاى خود بدان پرداخته اند.
نگارنده را در اين نوشته سر آن نيست كه به شرح زندگى اين عالم بزرگ بپردازد;5 ليكن به جرأت مى توان گفت: اگر از آثار برجاى مانده آن بزرگوار, نبود مگر كتاب ارزشمند (جوامع الكلم) به عربى و تفسير كنوز الجواهر به فارسى. همين دو اثر براى اثبات جامعيت علمى و نبوغ فكرى و افق والاى انديشه فقهى و اصولى او گواه روشنى بود.
پرداختن موشكافانه به ابعاد شخصيت علمى, ادبى و دينى اين فقيه والا مقام نه در توان اين قلم است و نه در محدوده يك مقال كوتاه.
در اينجا مرورى داريم گذرا بر يكى از آثار ارجمند اين عالم بزرگ به نام (جوامع الكلم و معادن الحكم), با اذعان به اين كه شناخت بايسته ارزش علمى و ادبى آن زمانى بسيار گسترده تر و نگارش چندين مقال را مى طلبد; نيز توان و بضاعتى بيش از حد اين قلم. كتاب شريف جوامع الكلم… كه نسخه اى از آن در 514 صفحه معمولى به خط پخته و پر انسجام مؤلف بزرگوار در دست است, كشكول واره اى است حاوى نكات و مباحث و فوائد بى شمار علمى و ادبى, تاريخى و تفسيرى و رجالى و… كه مؤلف, آن را در 53 فائده تنظيم و تأليف كرد و در صبح روز پنج شنبه دهه سوم شوال 1232ق به پايان رسانده است.
وى برابر سنت تأليف و تصنيف در آن زمان در آغاز كتاب, فهرستى تفصيلى مشتمل بر نكات و مطالب مهم و برجسته فوائد نگاشته كه بسيار راهگشا و سودمند است.
امروزه روز به اين شكل كار, چكيده كتاب يا مقاله گفته مى شود.
مؤلف در خصوص زمان نگارش فوائد كتاب چنين رقم زده است. (برخى از اين فوايد را در گذشته دور, آن زمان كه سرگرم تدريس بودم نگاشته ام و بيش ترينه آن را در اين نزديكى هاى زمان كه از تحصيل و تدريس فارغ بودم به رشته تحرير در آوردم.)6
با توجه به اين كه تأليف كتاب در سال 1232ق.7 يعنى در حدود سن چهل سالگى مؤلف صورت تحقق پذيرفته است, معلوم مى شود كه آن بزرگوار در جوانى كه فقيهى توانا و پر نشاط بوده است, به هر دليل از افاضه يافته هاى علمى خود به صورت تدريس جدا مانده و بدين لحاظ حاصل تفكرات اجتهادى گاه و بيگاه خود را به صورت مقالات پراكنده اى تدوين نموده و براى آيندگان به عنوان فوائدى بس ارجمند به ميراث نهاده است. چنين محروميت هايى در گذشته زمان از مقوله همان آسيب ها و آفت هاى فرهنگى ملت ها است كه پيش تر بدان اشارت رفت (وكم لها من نظير).
مؤلف در هر فائده اى از اين كتاب, به شرح و بيان موضوعى علمى و ادبى و مانند آن پرداخته و به اقتضاى مقام با بن مايه هاى قوى علمى و حوزوى خود تا حدّ اشباع در آن بحث كرده است. گاهى بررسى علمى ابعاد يك موضوع, مؤلف را به انعقاد چندين فائده در كتاب كشانيده كه هر كدام بُعدى از ابعاد مسأله را مورد بحث و نقاش علمى قرار داده است.
براى نمونه: به بهانه بررسى تركيب (سهو الغفلات) در دعاى سوم صحيفه سجاديه در شأن ملائكه (…ولاتشغلهم عن تسبيحك الشهوات ولايقطعهم عن تعظيمك سهو الغفلات…) مؤلف بزرگوار چندين فايده پرداخته و انصاف را كه در هريك داد معنى داده است. در فايده چهارم كتاب با اين عنوان كه چنانچه به جمع معرف به الف و لام اسم مفردى اضافه شود, آيا بر عموم خود مى ماند يا اين اضافه موجب تخصيص عام مى گردد, مانند سهو الغفلات. پس از يادكرد ثمره بحث, در موارد تعارض چنين عامى با عام مخصص ديگر كه حكم به تقديم كدام بايد بشود, پرداخته و بدين منظور بحثى پر دامنه را سامان بخشيده است. فايده پنجم را به منظور بيان دوران امر بين تخصيص و مجاز منعقد ساخته و همان تركيب (سهو الغفلات) را به بحث گذاشته و به بيان نسبت بين سهو و غفلت و مانند آن پرداخته است. فايده ششم به عنوان درآمدى بر توضيح نوع اضافه سهو الغفلات به بيان گسترده انواع اضافه در اصطلاح نحويان پرداخته. سپس فايده هفتم را به توضيح اضافه سهو الغفلات اختصاص داده است. فايده هشتم را براى رفع شبهات احتمالى وارد بر مفهوم مورد اختيار مؤلف از واژه سهو قرار داده و فايده نهم را به منظور روشن نمودن سهو و نسيان و مانند آن در ملائكه منعقد ساخته و در آن مسأله وجود شهوت در ملائكه را به بحث كشيده و در مقابل بزرگانى چون مرحوم سيد مرتضى(ره) و ديگران كه وجود شهوت را در ملائكه قائل هستند,8 نظريه نفى شهوت را مطرح كرده و براى تقويت آن بحثى دراز دامن را پى ريخته است. فايده دهم را به بيان فرق بين سهو و نسيان اختصاص داده و در فايده بعدى حديث معروف رفع را به روايت وافى از فقيه به منظور بيان تفاوت بين سهو و نسيان كه در اين حديث يك جا وارد شده, به بحث نهاده و بدين سان مباحث را تعقيب كرده است.
بدينسان مؤلف كوشيده است مباحث را تا حد اشباع پيش ببرد و ناگفته نماند اين امر گاهى كلام مصنف را كمى دچار اسهاب و اطناب كرده است. به هر روى مباحث طرح شده در فوائد كتاب بسيار قوى و حاكى از دقت نظر و قدرت تمركز مؤلف در بحث است.
گويا مؤلف خواسته يا ناخواسته در اين كتاب متأثر از شيوه مرحوم سيد مرتضى در كتاب امالى است كه از بحثى به يك مناسبت به بحث ديگر منتقل شده است; شيوه اى كه راهنماى بزرگان ديگرى نيز در نگارش كشكول واره ها گشته است.9
بعضى از فوايد كتاب كوتاه و كم تر از يك صفحه مى شود و در بعضى ديگر مؤلف بزرگوار به تناسب و تداعى به قدرى مطالب و نكات متنوع آورده كه مطالعه كننده آشنا دچار شگفتى و سرمستى مى شود; به گونه اى كه آرايش محتوايى كتاب به رغم غموض و پيچيدگى مرسوم و معمول در عبارات حوزويان يكى دو سده اخير, او را به دنبال خود مى كشد و در هر گام تشنه مطالب تازه مى كند.
گاهى اين اطناب و تنوع, فايده اى از فوايد كتاب را از 60 صفحه متجاوز ساخته است; فى المثل, فايده شانزدهم كتاب, در اين موضوع منعقد گشته كه امام حسن و امام حسين(ع) همچون فرزندان صلبى حضرت رسول(ص) هستند و بايد بدين عنوان تلقى شوند. مؤلف پس از ترتيب فروعى بر نتيجه بحث حديثى را از وافى مرحوم فيض از كافى مسنداً از ابوالجارود از امام باقر(ع) نقل كرده10 و پس از بيان مؤيداتى از احاديث ديگر, اين مسأله را به صورت جامع ضمن دوازده امر مورد تحقيق قرار داده است.
امر اول: مقصود از (عدّة) در اسناد كافى چه كسانى هستند؟
امر دوم: آيا احاديث ابوالجارود مطلقاً غير قابل قبول است يا قابل قبول يا تنها احاديث دوران استقامت او پذيرفته است, و از آن جا كه ابوالجارود از كسانى است كه اصحاب اجماع هم از او نقل كرده اند, به بحثى مستوفى در باب اصحاب اجماع و مفاد عبارت كشّى در اين باره و مسائلى از اين دست پرداخته و تحقيقات گوناگون علمى و فقه الحديثى را سامان داده است.11
در اين كتاب مباحث تفسيرى پر مايه و قابل توجهى به چشم مى خورد; مانند بحث مستوفايى كه در فايده بيست وسوم در تفسير آيه شريفه امانت (انا عرضنا الامانة على السموات والارض والجبال…) (احزاب72) آمده است. در اين بحث به طور مشروح مفاهيمى چون: امانت, حمل, اباء, اشفاق و… مورد دقت و مطالعه قرار گرفته است.12 نيز در لابلاى مباحث كتاب فوايد ادبى فراوانى ديده مى شود كه براى طالبان علم بسيار مفيد و آموزنده است. در اينجا يكى از آنها كه شايد در حاشيه آن بتوان پندى اخلاقى نيز گرفت, اشاره مى شود:
مؤلف در فايده بيست وششم به شرح مصراع اول اين بيت كه در باب انشاى مطول13 نيز به عنوان شاهد آمده, پرداخته است:
ام كيف ينفع مايعطى العلوق به
ريمان14 انفٍ اذا ماضن بالّلبن15
چون نسخه مطول كه در اختيار مؤلف قرار داشته به مانند نسخه كاتب چلپى فاقد مصراع دوم بيت بوده است, براى مصراع اول به گونه اى مستقل و با قطع نظر از مصراع دوم و احتمالاً ابيات قبل و بعد پس از بيان احتمالات مدرسه اى متعددى كه آورده معنايى را پسند كرده است. بعد از مدتى به نسخه ديگرى برخورد كرده كه مصراع دوم را نيز داشته و بدين صورت, به مفهوم واقعى بيت پى برده و آنچه را پيشتر احتمال داده معناى واقعى بيت يافته و با اين كشف آن چنان شاد گشته و به وجد آمده است كه بى اختيار عنان قلم را به دست دل وانهاده و نگاشته است:
(خداوند مرا به لطف خود از نظر اسباب و وسائل فقير كرد و او را بر اين نعمت سپاس, اما قدرت فهم و رسيدن به مغز و اصل واقع را عطا فرمود كه همان در شأن خردمندان عمده و مهم است. و اگر آن نعمت نبود من ـ به هر صورت ـ بر واقع آگاهى نمى يافتم….)16 سپس به شرح بيت براساس نويافته پرداخته است.
گفتنى است بيت يادشده را ابن هشام همراه بيت ديگرى از اين قصيده در حرف (اَمْ) در باب اول مغنى آورده است17 و تعجب است كه چگونه مؤلف بزرگوار از آن غفلت كرده است.
آنچه در اين نوشته آمد اشاراتى بود به اثرى ارجمند كه غبار فراموشى ساليان دراز غربت, زاويه خمول و گمنامى را بر سيماى تماشايى او تحميل كرده است و نگاه تمنايش همچنان دست نوازشگر مهر پاكان را به انتظار نشسته است. اميد كه به همت والاى خير پيشگان پرده بى مهرى و فراموشى از رخسار اين جوهر انديشه فرو افتد تا ديده و ذهن پاك نظران از درخشش آن بهره مند شوند.
در پايان به قصد تيمن و نيز ارائه پرده اى از اسرار غيب بى مناسبت نيست جريان خوابى را كه يكى از معاصران مؤلف درباره يكى از خادمان و مرثيه سرايان اخلاص كيش حضرت ابى عبدالله الحسين(ع) ديده و براى مؤلف نقل كرده حسن ختام اين مقال قرار دهيم كه مؤلف كتاب نيز چنين كرده و شگفتى خود را چنين بيان داشته كه: ولعمرى انه كالوحى المنزل وانّه من اعجب العجاب:18 يكى از شاعران گفت مى خواستم ماده تاريخى براى مرحوم حاجى قاسم كاشانى مرثيه سراى امام حسين(ع) كه به تازگى وفات يافته بود, بگويم همان طور كه مشغول فكر كردن بودم به خواب رفتم در عالم رؤيا مرحوم حاجى سليمان صباحى بيدگلى را كه سال ها پيش وفات يافته بود,19 ديدم, گفت: مى خواهى ماده تاريخ فلان كس را بگويى؟ گفتم آرى, گفت: به صفحه اين ديوار نگاه كن ماده تاريخ او آمده است. نگاه كردم نوشته بود: هست محشور با امام حسين(ع). از خواب بيدار شدم; حروف آن را حساب كردم دقيقاً 1232 مطابق با سال وفات آن مرحوم بود.پي نوشت ها: 1. مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى از 60 كشكول نام برده است ر.ك: الذريعه, ج18, ص70ـ83 و صدها كتاب و رساله در متفرقات ر.ك مجلدات مختلف الذريعه. 2. جهت آگاهى از شرح حال اين بزرگوار ر.ك ملاحبيب الله كاشانى فقيه فرزانه نوشته عبدالله موحدى چاپ دفتر تبليغات اسلامى, سال 1376ش. 3. لباب الالقاب فى القاب الاطياب, چاپ دوم, ص116. 4. همان, ص152. 5. براى اجمالى از زندگى وى ر.ك: رساله هلاليه, چاپ انجمن اهل قلم آران و بيدگل) 1379ش به اهتمام حبيب الله سلمانى آرانى, ص6 تا 10. 6. جوامع الكلم, نسخه خطى, ص1. 7. همان, ص514. 8. ر.ك: سيد عليخان شيرازى, رياض السالكين, چاپ سنگى, ص79. 9. مانند الكلام يجرّ الكلام, از مرحوم آيةاللّه سيد احمد زنجانى, ج1, ص1. 10. الوافى, ط جديد اصفهان, ج3, ص944, حديث سوم. 11. جوامع الكلام, ص188ـ252. 12. همان, ص316ـ328. 13. المطول, به خط عبدالرحيم, ص186. 14. در نسخه چاپى حاشيه چلپى بر مطول ـ منشورات الشريف الرضى, قم, ص402 ـ اين كلمه ريحان آمده است كه درست نيست. 15. اين بيت از قصيده (افنون تغلبى از شعراى جاهليت است, براى مابقى ابيات برجاى مانده از اين قصيده ر.ك شرح شواهد المغنى, از جلال الدين سيوطى نشر ادب الحوزه, ج1, ص145; نيز البيان والتبيين, از جاحظ, ج1, ص26. 16. جوامع الكلم, ص338. 17. مغنى اللبيب, به خط عبدالرحيم, ص23. 18. جوامع الكلم, ص514. 19. سال وفات مرحوم حاج ملا سليمان صباحى بيدگلى بنا بر صحيح و برابر اسناد تاريخى 1213ق بوده است, نه آنچه به اشتباه روى سنگ مزار آن مرحوم حك كرده اند يعنى 1207ق.
تكوين و تكامل تفسير در نخستين سده هاى اسلامى
کريمى نيا مرتضى
هِربرت بِرْگ, تكوين و تكامل تفسير در نخستين سده هاى اسلامى, ريچموند (انگلستان): كرزن, 2000, 251ص. Herbert Berg, The Development of Exegesis in Early Islam: The Authenticity of Muslim Literature from the Formative Period, Richmond (Surrey, UK): Curzon Press, 2000. 251pp. ISBN: 0-7007-1224-0. اين كتاب, اثرى است از آقاى هربرت برگ, در حوزه پژوهش هاى غربيان راجع به تفسير قرآن, كه در سال 2000 ميلادى از سوى انتشارات كرزن در ريچموند (انگلستان) انتشار يافته است. اين دومين اثر از (مجموعه مطالعات قرآنى انتشارات كرزن) است كه به سرويراستارى آقاى اَندرو ريپين, استاد مطالعات قرآنى در دانشگاه كالگارى (كانادا) به چاپ مى رسد. هربرت برگ, مؤلف اين اثر, خود استاديار فلسفه و اديان در دانشگاه كاروليناى شمالى در آمريكا است كه فوق ليسانس و دكترى خويش را در زمينه مطالعات اديان از دانشگاه تورنتو (كانادا) دريافت كرده است.
موضوع سخن در كتابِ تكوين و تكامل تفسير در نخستين سده هاى اسلامى, مسأله وثاقت متون روايى به طور عام, و وثاقت روايات تفسيرى به طور خاص است. اين كتاب نخست آرا و نظريات مطرح شده در اين باب را به نحوى جامع گرد آورى, و به تجزيه و تحليل آنها مى پردازد و سپس روايات تفسيرى موجود در تفسير طبرى, و اختصاصاً تمامى روايات تفسيرى ابن عباس را از نظر اسناد و محتوا بررسى مى كند.
كتاب حاوى شش فصل است: فصل اول همان مقدمه كتاب است كه مؤلف در آن به طرح موضوع و شيوه كار خود مى پردازد. وى توضيح مى دهد كه اساس بحث, ناشى از شكاكيت فزاينده اى است كه در دهه هاى اخير در باب منابع كهن اسلامى و به ويژه مسأله اِسناد در آن ها پديد آمده است. وى مى كوشد با طرح و بررسى اين نظريات, راه برون شوى از بن بست ايجاد شده در اين مباحث بيابد.
فصل دوم در باب (نقد حديث) است كه مؤلف در آن به تفصيل تمامى ترديدها و تشكيك هاى غربيان در وثاقت حديث نبوى و مسأله اسناد در آن را مطرح مى كند. اين تشكيك ها عمدتاً از سوى گلدتسيهر, يوزف شاخت, و پاتريشيا كرون طرح شده است كه مؤلف ضمن برشمردن آراى اينان, به رأى مخالفان ايشان از جمله خانم نبيه اَبوت, فؤاد سزگين و محمد مصطفى اعظمى مبنى بر وثاقت و اعتبارِ اسناد در روايات اشاره مى كند. دسته سومى نيز هستند كه مى توان آن ها را داراى موضوعى ميانه دانست. در اين جا نيز ديدگاه هاى متأخرانى چون موتزكى, يُنْبُل, فضل الرحمان, و شوِئلِر با دقت و تفصيل طرح و بررسى مى شود.
فصل سوم, به بررسى (روايات تفسيرى و خاستگاه تفسير) مى پردازد. در اين جا نيز مؤلف به طرح و بررسى تمامى آراى محققان غربى و مسلمان مى پردازد كه در اردوگاه هاى مخالف يكديگر موضع گرفته اند. پاره اى چون هريبرت هورست, هَريس بيركلَند, نبيه اَبوت, فؤاد سزگين, گُلدفِلد, و گئورگ اشتاوْت با وجود تفاوت روش هاى خود, همگى بر وثاقت و اعتبار اسناد و محتواى عمده روايات تفسيرى تأكيد مى ورزند. دسته اى چون جان وَنْزْبرو, اَندرو ريپين, پاتريشيا كرون و نورْمَن كالْدر, عمده اين روايات را برساخته دوره هاى متأخر مى پندارند و پاره اى چون وِرْستيگ, مورانى, كلود ژيليو و فِرِد ليمْهاوْس موضعى ميانه برمى گزينند.
فصل چهارم (متدلوژى: اِسناد و ابزارهاى تفسير), و فصل پنجم (داده ها و تحليل: وثاقت روايات ابن عباس در تفسير طبرى) نام دارد. در اين دو فصل مؤلف از ميان تمام روايات اسلامى, روايات تفسيرى, و از ميان مجموعه روايات تفسيرى, تفسير طبرى را برمى گزيند و تكيه اصلى خويش را بر مجموعه روايات منقول از ابن عباس در اين تفسير مى نهد. بدين سان, وى به بررسى تمام رواياتى مى پردازد كه در سلسله اِسناد آن ها, نام عباس به عنوان راوى يا مفسّر اصلى آمده است و از اين راه, به گفته خود, روش و مكتب تفسيرى ابن عباس به عنوان راوى يا مفصر اصلى آمده است و از اين راه, به گفته خود, روش و مكتب تفسيرى ابن عباس (يا به تعبير دقيق تر, روش تفسيرى مجموعه روايات منسوب به ابن عباس) را به عنوان مشت نمونه خرورار, انگشت نگارى مى كند. استنتاج نهايى وى اين است كه اسنادهاى معينى كه در ابتداى اين روايات آمده اند, مرجع موثق و قابل اعتمادى براى اطلاعات تاريخى نيستند. به همين ترتيب, وى اين ديدگاه را تقويت مى كند كه چهره اسطوره اى ابن عباس احتمالاً توسط عباسيان به طرزى ماهرانه براى او جعل شده است. فصل ششم و آخر كتاب حاوى نتيجه گيرى هاى مؤلف است.
كتاب تكوين و تكامل تفسير در نخستين سده هاى اسلامى, جدا از پاره اى استنتاج هاى ظنّى و عجولانه اش, حاوى اطلاعات جامعى در باب تاريخ تفسير و حديث ـ بيش تر از منظر غربيان ـ و آرا و نظريات مطرح شده در اين باب است. از اين منظر, اين كتاب با توجه به دسته بندى هاى دقيق و جامعش, مى تواند اثرى آموزشى در دانشگاه هاى غربى و نيز مرجعى تحقيقى براى ما مسلمانان به حساب آيد. اين كتاب اكنون به همّت آقايان محمدكاظم رحمتى و مرتضى كريمى نيا در حال ترجمه به فارسى است و اميد است كه قرآن پژوهان و علاقه مندان فارسى زبان به زودى بتوانند از محتواى آن اطلاع يابند. اميد است در شماره آينده همين مجله به معرفى تفصيلى اين اثر توفيق يابيم.
معرفى هاى اجمالى
حياة اميرالمؤمنين عن لسانه, ج1و2, محمد محمديان, قم, مؤسسة النشر الأسلامى, 1419ـ1417, 396«298ص, وزيرى.
كاوش زندگانى على(ع) و پژوهش در سيره آن بزرگوار پيشينه كهنى دارد. مؤلفان, محققان هريك از منظرى بدان نگريسته و هركدام از زاويه اى آن را به بحث نهاده اند. چنين است مستندات و منابع پژوهش در سيره, كه محققان و مؤلفان هريك با استناد به بخشى از آنچه مى تواند در زندگى مولا به كار آيد, پژوهش را سامان داده اند و گاه كسانى با نگاهى جامع در حدّ توان به تمام منابع و مستندات مراجعه كرده اند. اميرالمؤمنين على(ع) به روزگار خلافت, و از پس بيست وپنج سال سكوت از سوى آن بزرگوار و حق كشى ها, كتمان ها وارونه گويى ها از سوى ديگر, ضرورى بود سخن بگويد و حقايق را برنمايد و موقع و موضع خود را روشن كند و حوادث را به درستى گزارش كند و به واقع نشان دهد على, كيست. بدين سان بى گمان يكى از بهترين, گوياترين و روشنگرترين مستند و منبع سيره آن بزرگوار, خطبه ها, نامه ها, وصيت ها و گفته هاى آن بزرگوار است كه اين جا و آن جا و در پى اهداف ياد شده ايراد كرده است. آنچه اكنون مورد گفت وگو است, اثرى است تدوين يافته بر اين شيوه.
آقاى محمديان كتاب حياة اميرالمؤمنين(ع) را بر پايه گفته ها و نگاشته هاى مولا رقم زده است, و در مقدمه آن در چگونگى تدوين و محتواى كتاب نوشته است:
(در تدوين اين مجموعه كوشش ما اين است كه فقط بيانات امام(ع) را گزارش كنيم; بدون هيچ گونه تحليل و اظهارنظر. … اين كتاب داراى فصل هاى ذيل خواهد بود: امام(ع) در عصر پيامبر(ص), امامت اميرمؤمنان, اميرمؤمنان و چگونگى پذيرش خلافت, نبرد جمل, اميرمؤمنان در بصره و كوفه, جنگ صفين و جريان تحكيم, نبرد نهروان, حوادث بعد از نهروان, شهادت اميرالمؤمنين(ع). نظام سياسى و حكومت اميرمؤمنان, اخلاق علوى, شيعه على(ع) حيات علمى مولا و بالاخره على(ع) و قرآن.) (ص6 ـ7 مقدمه)
مؤلف در ذيل اين عناوين كلى نصوص منقول از على(ع) را در ذيل عناوين ريزتر آورده و در پايان آنچه برگزيده به تفصيل مدارك و منابع نقل را گزارش كرده است. آنچه از مجموعه اين پژوهش نشر يافته است, بخش اوّل و دوم كتاب است. مجلد اوّل با عنوان (عصر النبى الأكرم(ص)) در 298 صفحه و مجلد دوم با عنوان (فى اثبات امامته) در 396 صفحه.
مجلد اوّل داراى شش باب و يك خاتمه است: در باب اوّل و در ضمن چهار فصل, پيشتازى امام(ع) در ايمان به رسول الله(ص) گزارش شده است; با عناوين (اوّلين ايمان آورنده), (اولين پرستنده پيراسته از شرك), (اولين نمازگزار با رسول الله(ص)) و بالاخره اين كه امام(ع) فرموده اند من (صديق اكبر) هستم كه قبل از ابوبكر ايمان آورده و پيش تر از او در برابر حق سر تعظيم فرود آورده ام (ص37 از تاريخ دمشق, ج1, ص62 و…) سپس جايگاه مولا(ع) را در نگاه رسول الله(ص) رقم مى زند. در اين فصل نقل هايى است شكوهمند و از جمله نشانگر اين كه هيچ كس در ذهن و زبان و دل رسول الله(ص) محبوب تر و دوست داشتنى تر از على(ع) نبوده است (ص88 ـ 90). در باب سوم, جهاد عظيم و ايثار جليل و نبرد بى بديل على(ع) در دفاع از اسلام و حضور شكوهمند آن بزرگوار در نبردها برنموده است. فداكارى هاى على از (يوم الانذار) يا (يوم الفتح). (ص110ـ257) سخنان مولا(ع) در دانش آن بزرگوار و سرچشمه هايش در باب پنجم آمده; از جمله اين سخن بلند كه رسول الله(ص) هزار درِ ناگشوده دانش بر من گشود كه از هر كدام از آن ها هزار باب بازمى گشت. (ص213, از فرائد السمطين, ج1, باب19 و…)
در باب پنجم سخنانى آمده است كه مولا آن سخنان را از رسول الله(ص) درباره آينده خود گزارش كرده است, و به ديگر سخن به گونه اى نشانگر موضع پيامبر(ص) در برابر چالش هاى سياسى و فرهنگى پس از خود و داوريش درباره برخورد با مولا است; مثل اين كه فرمود: (يا على, هيچ مؤمنى به تو, كين نخواهيد ورزيد و هيچ كفرورز و منافقى به تو مهر نخواهد ورزد.) (تاريخ دمشق, ج1, ص64) و يا اين كه (يا على, آن كه داعيه مهرورزى به من دارد, و به تو كين نمى ورزد در مهرورزيش به من دروغگو است.) (مسند احمد, ج1, ص84; مسند ابى يعلى, ج1, ص179 و…)
پايان بخش اين مجلد گزارش چگونگى رحلت رسول الله(ص) و موضع على(ع) درباره آن و جريان هاى پس از رسول الله است.
جلد دوم يكسره به اثبات امامت على(ع) پرداخته است كه در سه باب سامان يافته است: باب اوّل در هشت فصل, ابتدا از جايگاه مولا سخن رفته است. به ديگر سخن نويسنده سخنانى از مولا را گزارش كرده است كه نشانگر جايگاه آن بزرگوار و خلافت است; مانند اين كه امام(ع) فرمود:
لقد علمتم أنى احق الناس بها [الخلافه] من غيرى و… (نهج البلاغه, خ74, ص102) آن گاه گزارش احتجاجات امام(ع) است به قرآن و احاديث نبوى در اثبات ولايت و امامت خودش كه در ضمن آن استدلال و احتجاج امام(ع) به قرآن و حديث غدير, دار, ثقلين, منزلت و وصيت پيامبر(ص) احتجاج كرده است. (ج2, ص15ـ156)
مؤلف در باب دوم كه عنوان (وقائع مابعد رحيل النبى(ص)) را دارد, سخنان امام(ع) را پس از رحلت پيامبر و به روزگار خلافت خلفا گزارش كرده است كه امام(ع) در برابر سخنان (سقيفه سازان) سخن گفته و چگونگى استدلال هاى آنان براى خلافت را ردّ كرده است. و از چرايى بيعت نكردن با آنان پرده برگرفته و بر شايستگى خود و ناشايستگى آنان تأكيد كرده است. آن گاه گزارش سخنان مولا است از تنهايى هايش, و برنمودن قصه آكنده از غصه بى ياورى و ناهمراهيش و شكيبايى و صبر, صبرى سخت و دشوار چونان كسى كه (استخوان بر گلو و خار بر چشم دارد) و چرايى سكوتش و دليل پاسخ رد به كسانى چون ابوسفيان كه پيشنهاد يارى مى داد… (ص157ـ 228) و بالاخره تظلّم امام(ع) از خويش و بى وفايى آن ها و ناپاسدارى قريش از (حقِ حق) و (حق خلافت). فصل هفتم اين باب ويژه تفسيرى است از مولا درباره آنچه پس از پيامبر(ص) گذشت (ص229ـ 256). باب سوم در اين مجلد عنوان (اهل البيت(ع)) دارد كه سخنان امام(ع) است در تبيين جايگاه آل الله و تفسير آن بزرگوار از آياتى از قرآن كريم درباره امامت, ولايت و شأن و شخصيت مولا و اهل بيت(ع) و سپس ويژگى هاى امامان(ع). آن گاه عصمت آن بزرگواران و بالاخره دوستى اهل بيت, پيروى از آنان و صلوات بر اهل بيت(ع).
جلد سوم با عنوان توضيحى فى عصر الخلفاء الثلاثه, در ضمن چهار باب چگونگى گذران زندگى امام(ع) را در روزگار حاكميت خلفا براساس گفته هاى مولا(ع) رقم خورده است. باب اول مشتمل بر حوادث روزگار ابوبكر است كه در فصل اول آن از (تدوين قرآن) سخن رفته است. در اين فصل چگونگى جمع و تدوين قرآن پس از رحلت پيامبر(ص) به وسيله امام(ع) از زبان آن بزرگوار گزارش شده و بر سلامت, استوار, عدم نقصان آن تأكيد شده است. (ص13ـ22)
در فصل دوم موضع امام(ع) در برابر جريان فدك گزارش شده است. امام(ع) در اين مواضع استدلال واهى ابوبكر را بر سخن برساخته او كه پيامبران ارثى وانمى نهند, بى بنياد خوانده و تضاد آن را با قرآن كريم به خليفه گوشزد كرده و چون ابوبكر بر اين سخن, عايشه و عمر را به گواهى خوانده, امام(ع) فرموده است: اين اولين گواه دروغ است كه در اسلام شكل مى گيرد. (الأختصاص, ص183) نكته تأمل برانگيز در اين ماجرا پيوند دادن مواضع خليفه و وابستگان او عليه فاطمه و على(ع) به جريان هاى آغازين اسلام و نبردهاى بدر و احد است, كه امام(ع) فرموده اند: شما با اين همه, كينه هاى بدر و احد را فراز مى آوريد. (ص29)
در فصل سوم چگونگى و چرايى شهادت فاطمه(ع) از زبان امام(ع) گزارش مى شود و برخى از بخش ها و جملات و سخنان گزارش شده در اين فصل بسى دردناك, جانسوز و شكننده است. (ص35ـ52) در فصل چهارم موارد داورى امام(ع) البته براساس شيوه كتاب آنچه كه از زبان مطهر آن امام بزرگوار(ع) است گزارش شده است. از جمله حادثه اى كه ابوبكر در آن گويا آهنگ حد زدن بر (شارب خمرى) را داشته است. اما از چگونگى حكم وامى مانند و چون از مولا استمداد مى كنند, امام(ع) مسأله را حل مى كند. در اين حادثه تفسير عينى و زيباى امام(ع) از يك آيه شايان توجه است. (ص54 ـ 55 و نيز الكافى, ج7, ص249)
در فصل پنجم همين بخش سؤال هايى است كه در آن روزگاران در محضر امام(ع) طرح شده و امام(ع) بدان ها پاسخ گفته اند. (ص57 ـ94)
مواضع گونه گون امام(ع) در حوادث مختلف در فصل ششم اين بخش گزارش شده است كه بسى خواندنى است و از جمله اين سخن امام(ع) به ابوسفيان كه فرمود (ابوسفيان! خداوند چشمانت را بسوزاند (=داغ كند).) و حادثه اين كه روزى در محفلى به هنگامى كه ابوسفيان نابينا بود, صداى اذان فراز آمد و از جمله نام مطهر پيامبر(ص). ابوسفيان گفت: كسى كه بايد براى سخن گفتن از او حيا كرد وجود ندارد؟! گفتند, نه. گفت بنگريد اين بنى هاشمى, نامش را در كنار نام چه كسى نهاده است, كه يعنى چرا پيامبر(ص) نامش را كنار نام خداوند نهاده است. امام فرمودند: خداوند چشمانت را داغ كند! خدا چنين كرده است و… (ص99 و قصص الأنبياء راوندى, ص294 و…)
باب دوم گزارش مواضع امام(ع) در روزگار حاكميت عمر از زبان امام(ع) است. در فصل اول, مراجعات عمر به مولا(ع) گزارش شده است, و ارشاد و هدايت و گره گشايى كه امام(ع) در كار خليفه مى كرده است, و در فصل دوم داورى هاى امام(ع) در آن روزگار آورده شده است و در فصل سوم پاسخ هاى امام(ع) از پرسش ها و بالاخره در فصل چهارم مواضع گونه گون امام(ع) در موارد مختلف (ص103ـ174). باب سوم گزارش چگونگى شوراى كذايى عمر است. كه امام(ع) چرايى و چگونگى آن را وامى گويد, و از نپذيرفتن شرايط طرح شده و چرايى آن پرده برمى گيرد, و در همين هنگامه سخن بلندى را كه امام(ع) در ضمن آن پيشينه درخشانش را فراز آورده است و به حديث (مناشده) شهره گشته است, طرح مى كند. اين همه هست و نكات ديگر مرتبط با آن حادثه. (ص177ـ259)
و بالاخره فصل چهارم اين بخش است درباره مواضع امام(ع) پس از خلافت عثمان
داورى هاى امام(ع) در روزگار عثمان, موضع امام در برابر بدعت هاى عثمان و روشنگرى هايش در مقابل آنچه مى گذشت, دفاع از اصحاب پيامبر(ص) كه بدترين روزگار زندگانى آنان (البته آنانى كه بر چرخ حكومت نمى چرخيدند) روزگار حاكميت عثمان بود. گفت وگوها و هدايتگرى هاى امام(ع) با عثمان و هشدارهايش در برابر اعمال و مواضع ضد دينى او, و بالاخره گزارش مواضع امام(ع) در خيزش مسلمانان عليه عثمان از جمله مباحث اين بخش است. در فصل هشتم كه پايان بخش اين بخش است, تحليل كلى و شامل و جامع, حكومت عثمان و فرجام كارش از زمان امام(ع) گزارش شده است.
مجموعه دو جلد (حياة اميرالمؤمنين عن لسانه) كه براساس طرح مؤلف در آغاز كتاب مجلدات ديگر خواهد داشت اثرى است سودمند و در سيره اميرالمؤمنين(ع) كارآمد, اما يادآورى كنم كه اين اثر فاخر از هيئتى چشم نواز و پردازشى زيبا و كتابسارى شايسته برخوردار نيست. محمّدعلى مهدوى راد رسائل الشهيد الثانى, للشيخ زين الدين بن على العاملى, المشهور بالشهيد الثانى, الجزء الاول, قم, مركز الأبحاث والدراسات الأسلاميه, قم, احياءالتراث, مكتب الأعلام الأسلامى, 1421 692ص, وزيرى.
فقيه, متكلم و عالم جليل زين الدين على عاملى, مشهور به شهيد ثانى, چهره خونين تاريخ فقاهت شيعه و يكى از قله هاى افراشته دانش, بينش و فقاهت است. آن بزرگوار افزون بر آثار فقهى بلند و پربرگ و بار نگاشته ها و رساله هاى خُردى نيز دارد كه در آن ها يك و يا چند مسأله فقهى را به بحث نهاده و تنقيح كرده است. آنچه اكنون نشر يافته مجلد اوّل از مجموعه اى است كه آهنگ تصحيح, تحقيق و نشر روزآمد و شايسته گونه دوم از نگاشته هاى شهيد(ره) را دارد. اين مجموعه را فاضلانى از حوزه علميه قم به سرپرستى و اشراف مستقيم حضرت حاج شيخ رضا مختارى ـ كه اكنون سال هاى سال است با آثار و ميراث گرانقدر شهيد همراه و دمساز است ـ تصحيح و تحقيق مى كنند. آقاى مختارى در مقدمه كوتاهى از چگونگى پيوستگى اش با آثار شهيد و آرزويش در جهت نشر ميراث شهيد سخن گفته است و آن گاه شمارى از آثار نشر يافته شهيد را گزارش كرده است, و سپس رساله هايى را كه اين مجموعه در بر خواهد داشت ياد كرده, و از يارى رسانندگان به تصحيح و تحقيق و نشر اين مجموعه به نيكى ياد كرده است.
رساله هاى اين مجلّد در هفت بخش تدوين, تصحيح, تحقيق و نشر شده است. در بخش اوّل و با عنوان (الأجتهاد والتقليد) سه رساله آمده است با عناوين (تخفيف العباد فى بيان احوال الأجتهاد), (تقليد الميت) و (العدالة). رساله اوّل را آقايان رضا مختارى و حسين شفيعى تحقيق كرده اند و آقاى اسعد الطيب بازنگرى كرده است. رساله دوم را آقاى رضا مختارى و عباس محمدى تحقيق كرده اند و آقاى اسعد الطيب بازنگرى كرده است. عهده دار تحقيق رساله سوم كه رساله اى است كوتاه آقاى عابدى بوده اند با مراجعه و استوارسازى متن از سوى آقاى اسعد الطيب.
در بخش دوم و با عنوان (الطهارة) نيز سه رساله آمده است:
1. ماء البئر با تحقيق آقايان رضا مختارى و غلامرضا نقى و بازنگرى لطيف فوادى.
2. تَيقّن الطهاره والحدث والشك فى السابق منها, به تحقيق آقاى محمدرضا نعمتى و بازنگرى آقايان اسعدالطيب و رضا مختارى. صورت مسأله چنين است كه اگر مكلّف يقين به (طهارت) و (حدث) دارد, اما در اين كه كداميك از آن دو سابق است, شك دارد, در اين حالت وضع مكلف (متطَهر) بودن است يا نه؟! اگرنه, بايد وضو بگيرد و طهارت بر او واجب است, و اگر آرى, لازم نيست و مى تواند نماز بخواند. شهيد(ره) مى گويد بيش ترينه فقيهان به ويژه پيشينيان مانند شيخ صدوق و شيخ طوسى بر وجوب طهارت فتوا داده اند و…. بدين صورت شهيد بحث را مى گشايد و ابعاد آن را مى كاود.
3. الحدث الاصغر اثناء غسل الجنابه. آقايان غلامحسين دهقان و رضا مختارى آن را تحقيق كرده اند و آقاى ابوايمن بازنگرى آن را به عهده داشته است.
بخش سوم و با عنوان (الصلاة) داراى پنج رساله است: 1. النيّه به تحقيق آقاى على مختارى و بازنگرى آقاى اسعدالطيب; 2. صلاة الجمعه كه رساله اى است مفصل و ارجمند با تحقيق آقايان رضا مختارى و غلامحسين قيصرى و بازنگرى آقاى اسعدالطيب; 3. الحدث على صلاة الجمعه كه تحقيق آن را آقاى محسن نوروزى به عهده داشته و مراجعه متن براى بازنگرى به عهده آقاى رضا مختارى بوده است. اين رساله كوتاه, براى برانگيختن همت ها در جهت به جا آوردن نمازجمعه نگاشته شده است; 4. خصائص يوم الجمعه به تحقيق آقاى حسين شفيعى و بازنگرى آقاى مختارى, رساله اى است متوسط به لحاظ حجم, و ارجمند و خواندنى به لحاظ محتوا. شهيد(ره) در اين رساله چهل ويژگى را براى روز جمعه براساس روايات برشمرده و جايگاه اين روز بزرگ و عيد مسلمانان را برنموده است; 5. نتايج الأفكار فى بيان حكم المقيمين فى الأسفار. اين رساله را آقاى عباس محمدى تحقيق كرده است و استوارسازى متن و بازنگرى آن را آقايان اسعد الطيب و رضا مختارى به عهده داشته اند.
بخش چهارم با عنوان (الحج) مشتمل است بر سه رساله:
1. اقلّ مايجب معرفته من احكام الحج والعمره;
2. نيات الحج والعمره. اين دو رساله را آقاى رضا مختارى تحقيق كرده اند.
2. مناسك الحج والعمره. تحقيق اين رساله را آقاى سيد ابوالحسن مطلبى به عهده داشته است. آقايان اسعدالطيب و رضا مختارى آن را براى چاپ, بازنگرى كرده اند.
در بخش چهارم با عنوان (الطلاق) فقط يك رساله آمده است. عنوان رساله (طلاق الغائب) است كه تحقيق آن را آقايان احمد عابدى و رضا مختارى به عهده داشته اند.
بخش ششم با عنوان (الميراث) داراى دو رساله است: 1. ميراث الزوجه كه با تحقيق آقاى على اسدى و مراجعه و بازنگرى آقاى رضا مختارى آمده است; 2. الحَبْوه كه آن را آقايان غلامحسين قيصرى و غلامرضا نقى تحقيق كرده اند و بازنگرى آن را آقايان أبومقداد و رضا مختارى به عهده داشته اند. (حَبوه) اجمالاً مالِ ويژه اى است از پدر مُورِث و خارج از محدوده ارث كه به فرزند بزرگ تر تعلق مى گيرد و فرزند بزرگ تر را در مقابل آن وظايفى است. شهيد اين موضوع را در اين رساله از ابعاد مختلف به بحث نهاده است: 1. حبوه چيست؟ 2. مقدار آن چه اندازه است؟ 3. شرعاً واجب است يا مستحب؟ 4. حبوه به چه كسى تعلق مى گيرد و با چه شرايطى؟ 5. چگونه ويژه متعلَّق مى شود, مجاناً و يا به بها؟ و بالاخره آن كس كه بدو اين مال (=حبوه) تعلق مى گيرد چرا, و چرا به ديگران تعلق نمى گيرد؟
بخش هفتم, مشتمل است به هفت رساله كه تمام اين رساله ها پاسخ پرسش هايى است كه كسانى از شهيد(ره) پرسيده اند و آن بزرگوار جواب داده است. اولين اين رسائل را آقاى على اوسط ناطقى تحقيق كرده است و آقايان طيب و مختارى بازنگرى كرده اند. دومى را آقاى ابومقداد تحقيق كرده و آقاى مختارى بازنگرى آن را به عهده داشته است.
تحقيق سومى را آقاى حسين شفيعى به عهده داشته است و مراجعه آن را آقاى مختارى. چهارمى با تحقيق آقاى ابوايمن و بازنگرى آقاى مختارى آمده است. پنجمى تحقيق آقاى على اسدى و مراجعه آقايان ابوايمن و مختارى سامان يافته است. تحقيق ششمى به عهده آقاى عباس محمدى بوده است و بازنگرى آن به عهده آقاى مختارى. هفتمى را آقايان ابومقداد و قيصرى تحقيق كرده اند و آقاى مختارى بازنگرى. سؤال هاى اين مجموعه ها يكسره فقهى است اما يكدست نيست. به مثل در يك مجموعه از چگونگى توبه, تعريف و تبيين مراد از (كعبين) سؤال شده است و نيز از چگونگى عبارت در تشهد و… و در مجموعه ديگر مثلاً از (ضمان), (چگونگى بيع و خيار), (شك در نماز), (وصيت) و….
تحقيق تمام رساله هاى ياد شده در اين مجموعه با اشراف و نظارت دقيق محقق گرامى, آقاى رضا مختارى سامان يافته است. وى چنان كه ديديم برخى از رساله ها را مستقيماً تحقيق كرده و بر تحقيق بسيارى نظارت داشته و تحقيق ها را بازنگرى كرده است.
اكنون سال هاى سال است كه تحقيق و نشر روزآمد و منقح آثار ارجمند شهيد ثانى از جمله دلمشغولى هاى اصلى جناب مختارى است. تحقيق وى از (منية المريد) نمونه تحقيقى استوار و همه سويه و ارجمند است. وى در مقدمه كتاب يادشده آرزو كرده بود كه روزى به نشر تمام آثار شهيد موفق شود و اكنون در جهت تحقق آن آرزوى ارجمند اين مجموعه گرانسنگ با تحقيقى استوار و درخور ستايش نشر مى يابد. آقاى مختارى در مقدمه اى كوتاه به اجمال از چگونگى اين تحقيق سخن گفته اند و يادآورى كرده اند كه افزون بر مجموعه دوم رسائل شهيد, مجموعه اى از كتاب هاى مهم آن شهيد بزرگوار كه تاكنون به گونه محقق به چاپ نرسيده است, در اين سلسله (=سلسله مؤلفات الشهيد الثانى) چاپ خواهد شد; مانند (روض الجنان), (مسكن الفؤاد) و….
در تحقيق متن تمام آيات, احاديث و اقوال مصدريابى شده و به منابع متعددى ارجاع شده است. منبع يابى دقيق اقوال به واقع كار دشوارى است. محققان به استخراج منابع اقوال كه شهيد صاحبان اقوال را نقل مى كند و عين مطلب را مى آورد, بسنده نكرده اند, بلكه آنچه را اشاره كرده نيز منبع يابى كرده و آورده اند; مثلاً مؤلف نوشته است: (…واصعف من ذلك مااستدلوا….) در حاشيه نوشته اند: (المستدل هو المحقق فى المعتبر.) (ج1, ص41 و…)
به محققان اين مجموعه و جناب مختارى دست مريزاد مى گوييم و توفيق آنان را در سامان بخشيدن به پژوهش هاى ارجمند ديگر از خداوند خواهانيم. محمّدعلى غلامى حاشية فرائد الاصول (الفوائد الرضويّة على الفرائد المرتضويه, الشيخ آقا رضا الهمدانى (1322ق) با تحقيق محمدرضا انصارى قمى, مهدى موعود, چاپ اوّل, 1379ش, 548ص.
شكوفايى و بالندگى دانش اصول فقه در روزگار ما و استوارى قواعد و مسائل آن, حاصل تلاش هاى فرهيختگان بزرگى است كه هركدام به نوبه خود در گسترانيدن, استحكام و سامان دهى اين دانش ارجمند بسيار كوشيدند; دانشمندانى چون شيخ مفيد (م413ق), سيد مرتضى (م436ق), شيخ طوسى (م460ق), محقق حلى (م676ق), علامه حلى (م726ق), شهيد اوّل (م786ق), شهيد ثانى (م965ق) و ديگر عالمان و محققانى كه هركدام به گونه اى در بالندگى و شكوفايى آن مؤثر بوده اند.
در اين ميان شيخ مرتضى انصارى پديدآورنده اثر عديم البديل, فرائد الاصول, سهم خاصى در تكامل اين دانش ارزنده دارد. شيخ انصارى با تدقيق, موشكافى ها, نقد انظار اصوليان پيشين, ابطال ديدگاه هاى اخباريان و ارائه نظريه هاى جديد و راهگشا در بسيارى از مسائل علم اصول و ارائه شيوه اى كه اصول را به سمت كاربردى بودن(در اين باره ر.ك: آينه پژوهش, ش27, مقاله شيخ انصارى و اصول كاربردى) سوق مى دهد, توانست مجموعه اى از تحقيقات خود را در كتاب فرائد الاصول, گرد آورد كه آغاز دوره جديدى در دانش اصول به شمار مى آيد. شواهد و قراين نشان مى دهد كه شيخ اين كتاب را به عنوان يك اثر تحقيقى و مرجع براى شيفتگان دانش اصول نگاشت, نه يك متن آموزشى و درسى.
به هر حال كتاب فرائد الاصول, ساليان درازى است كه به عنوان يك متن آموزشى و نيز يكى از منابع و مراجع مهم علم اصول در حوزه هاى علمى مطرح است و عموم محققان علم اصول از آن بهره مى برند و به دليل اهميت اين كتاب, تاكنون ده ها حاشيه و شرح بر آن نگاشته شده است كه بررسى چند و چون آن ها فرصتى فراخ تر و پژوهشى درخور مى طلبد (مرحوم آقا بزرگ تهرانى به هشتاد حاشيه بر فرائد الاصول اشاره كرده است. الذريعه, ج6, ص162, 152). يكى از حاشيه هاى ارزنده اى كه بر اين كتاب نگاشته شده, الفوائد الرضويه على الفرائد المرتضويه به خامه فقيه عظيم الشأن و استاد زبردست فقه و اصول, علامه حاج آقا رضا همدانى است. او از آن رو كه نزد شيخ انصارى و شاگرد برجسته و ممتاز او ميرزاى شيرازى شاگردى و بارها آن را تدريس كرده بود, از انظار شيخ به خوبى آگاه بود و بر پايه اين آگاهى عميق از ديدگاه شيخ, در اين اثر ارزشمند به توضيح, نقد و گاه طرح نظريه هاى جديدى دست يازيد.
مهم ترين ويژگى اين اثر كه توان گفت در نوع خود منحصر به فرد است, نثر روان و سهل الوصول آن است. اين فقيه ارجمند توانسته است مسائل پيچيده و علمى اصول را به عباراتى روان, آسان كه خواننده در پيچ و خم ضماير, جمله هاى بسيار طولانى و الفاظ سخت و دشوار فهم آن, متحير و سرگردان نمى شود; بلكه نثر روان آن خواننده را جذب, دلگرم و اميدوار مى كند. گفتنى است كه نبايد غفلت كرد كه روان بودن نثر, منافاتى با علمى بودن مطالب ندارد. آنچه در اين اثر ارزنده آمده است, بسى عالمانه و محققانه است, ليكن اين مسائل محققانه با نثرى روان فرا روى خوانندگان نهاده شده است و اين نكته اى است درخور تحسين و شايسته ارج نهادن.
در يك نگاه كلان مى توان مطالب اين اثر را به سه بخش تقسيم كرد:
1. توضيح برخى از عبارت ها و يا مشكلات فرائد الاصول;
2. نقد ديدگاه هاى شيخ انصارى و ارائه ديدگاهى جديد;
3. بهانه كردن عبارت شيخ انصارى براى طرح مسأله مورد نظر. در واقع در بسيارى از مسائل, فقيه همدانى عبارتى را از شيخ بهانه كرده و خود با روشى متفاوت با شيوه شيخ مسأله اصولى را بررسى كرده است. اين اثر به سال 1318 در تهران چاپ سنگى شده است كه كميابى آن, در واقع بسيارى از محققان را از آن, محروم ساخته بود و اكنون با تحقيق فاضل ارجمند, آقاى محمدرضا انصارى قمى به گونه اى چشم نواز و با ابتكارات درخور تحسين به زيور طبع آراسته شده است.
اگر به برخى از منابع علمى كه در اين اثر از آن استفاده شده در پانوشت ها اشاره مى شد, خوانندگان بيش تر از آن بهره مى بردند و تحقيق استوارتر مى نمود (به عنوان نمونه در ص29 عبارتى از عضدى نقل شده است كه به منبع آن هيچ اشاره اى نشده است)
در پايان اميدواريم كه ديگر صاحبان مال و مكنت, از روش حاج محمدتقى علاقه بنديان كه هزينه چاپ كتاب را پرداخته است, پيروى كرده و بدين سان خود را در شكوفايى فقه و اصول سهيم سازند. سيّد على حسينى پرده گلريز (تكرار مضمون در كلام حافظ), دكتر ابراهيم قيصرى, انتشارات توس, چاپ اول (1380), وزيرى, 368ص.
پس از (اشعار بحث انگيز حافظ), كتاب حاضر اثر ديگرى از دكتر قيصرى است كه برگى ديگر بر كتاب حافظ پژوهى معاصر افزوده است. توضيحات مؤلف در مقدمه, به خوبى انگيزه وى و سمت و سوى كتاب را آشكار مى كند. در همان جا مى خوانيم كه: (به گمانم تنها موردى كه در اين گونه تحقيقات پر دامنه حافظ پژوهان, مستقيماً و مستقلاً به آن نپرداخته اند, جنبه تكرار مضمون در كلام حافظ است.) (ص7) البته يادآور مى شوند كه برخى از محققان اشارت دقيق و ظريفى به اين مسأله داشته اند, اما آنچه جاى آن خالى بود, اثرى مستقل در اين باره است.
نويسنده اين اثر را با نگاه به بيتى از حافظ, (پرده گلريز) ناميده است. بيت حافظ بدين قرار است:
بيا كه پرده گلريز هفت خانه چشم
كشيده ام به تحرير كارگاه خيال
اما نه در مقدمه و نه در هيچ جاى ديگر كتاب, توضيح نداده اند كه چه تناسبى ميان اين اسم و مسمّا وجود دارد. گويا جناب قيصرى به لطيف بودن تعبير (پرده گلريز) و اين كه از حافظ است, بسنده نموده و به ربط آن با موضوع, وقعى ننهاده اند.
نگارنده كتاب كه ساليان دراز از راه تدريس و تدرّس با لسان الغيب و كلام آسمانى او انس و الفتى ديرينه دارد, توانسته است لحظاتى به كارگاه خيال حافظ راه يابد.
مؤلف در اين كتاب, مضامين دلنشينى را كه حتماً حافظ به آن ها دلبستگى داشته و در غزلياتش, گاه به عين لفظ و عبارتْ تكرار كرده است, مورد مداقّه قرار داده است. ابتدا براى بيت هاى هم مضمون عنوانى متناسب و رسا برگزيده و اشعار مشترك المضمون را در پى آورده است. سپس قرينه هاى لفظى تكرارى را در ابيات مشخص ساخته و سرانجام با عباراتى كوتاه و گويا ـ كه هيچ گونه جنبه تفسيرى و شرح ندارد ـ خلاصه مضمون را بيان كرده است. (از توضيحات ناشر در پشت جلد)
همچنين از توضيحات ديگر نويسنده در مقدمه, چنين برمى آيد كه وى تكرار مضمونى را در ديوانِ شاعرى, دليل ناتوانى او در مضمون پردازى و آفرينش هاى هنرى و ضعف خيال نمى داند; بلكه به عقيده او, اين قبيل تكرارها, قند مكرّر است. (ص8)
ديگر اين كه (اشعار مورد بحث را بيش تر از ديوان حافظ به اهتمام علامه قزوينى ـ دكتر غنى آورده اند و گاه به چاپ هاى خانلرى, قدسى, انجوى شيرازى و… نيز مراجعه كرده اند. (همان)
كتاب حاضر دو بخش عمده دارد: بخش اول, شامل ابياتى است كه مضمون هاى مشابه يا نزديك به هم دارند. مانند اين دو بيت:
1. به جان او كه به شكرانه جان برافشانم
اگر به سوى من آرى پيامى از بر دوست
به جان او كه گرم دسترس به جان بودى
كمينه پيشكش بندگانش آن بودى
گاه نيز مصراع هايى عيناً تكرار شده است; مانند:
به كوى عشق منه بى دليل راه قدم
كه گم شد آن كه در اين ره به رهبرى نرسيد
به كوى عشق منه بى دليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
همين جا (پيش از اشاره به بخش دوم كتاب) يادآور مى شوم كه بيت نخست در نسخه قزوينى ـ غنى وجود ندارد. يعنى مؤلف محترم دو بيت از دو چاپ را در واقع كنار هم نهاده اند و از اين همايش, تكرار مصرع را پيدا كرده اند كه قاعدتاً صحيح نيست. زيرا تكرار مصرع يا بيتى در يك چاپ از ديوانِ شاعرى به واقع تكرار است, نه در مصرع يا دو بيت در دو نسخه از دو تصحيح; زيرا در اكثر نسخ معتبر, بيت نخست وجود ندارد.
بخش دوم كتاب در برگيرنده اشعارى است كه تركيبات تكرارى و عبارات مشابه دارند كه در برخى از اين ابيات مضمون هم تكرار شده است.
نمونه مركب:
1. من از آن حُسنِ روزافزون كه يوسف داشت دانستم
كه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
2. اى مه نامهربان از بنده حافظ ياد كن
تا دعاى دولت آن حُسن روزافزون كند
به تكرار تركيب (حُسنِ روزافزون) توجه كنيد.
نمونه تكرار عبارت و مضمون:
1. گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفى به گرو نستانند
2. مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
همچنين نويسنده از قصد ابتدايى خود براى گزينشِ بيت برتر در ميان ابياتِ هم مضمون خبر مى دهد; اما گويا به ياد سخن صائب تبريزى افتاده است كه از (انتخاب) دست كشيده است.
هلاك حُسنِ خداداد او شدم كه سراپا
چو شعر حافظ شيراز انتخاب ندارد
بدين ترتيب نويسنده به حدود 1000 نمايه و موضوع دست يافته است كه در آن ها نوعى تكرار مضمون در ميان اشعار حافظ وجود دارد كه نخستين آن ها (آب حيوان) است و آخرين (يوسف مصرى).
نويسنده, به نشان دادن مضمون هاى مكرر در ديوان حافظ, بسنده نكرده, گاه توضيحاتى نيز ذيل ابيات مى افزايد. اين توضيحات, از مباحث لغوى تا صيد ايهامات حافظ را در بر مى گيرد. مثلاً درباره (لوليِ سرمست) در اين بيت حافظ كه مى فرمايد:
بنده طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لولى سرمست, خريدار من است
توضيح مى دهد:
(در برهان قاطع, لولى را به معنى سرود كوى كوچه و گداى در خانه ها و نازك و ظريف ضبط كرده است. غير از سرمستى و شنگولى, لوليان عصر حافظ, شوخِ شيرين كار شهرآشوب و شورانگيز, دروغ وعده و قتّال وضع و رنگ آميز هم بوده اند.) (ص336)
و يا مثلاً در بيت
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولى
ولى چگونه مگس از پى شكر نرود
توضيح مى دهند كه (شكر) اشاره به يكى از معشوقه هاى خسرو است كه يك ضلع ديگر از عشق مربعى خسرو, شيرين, فرهاد و شكر را تشكيل مى دهد. (ر.ك: ذيل لب شيرين) به مناسبت مضمون يا عبارت تكرارى (چشمه نوش) دو بيت را يادآور مى شوند كه دومين آن ها, چنين است:
از حياى لب شيرين تو اى چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
توضيح نويسنده, خواندنى است:
(چشمه نوش, كنايه از لب معشوق. حافظ با توجه به داستان معروف خسرو و شيرين, به ايهام گويى پرداخته است: الف. چشمه نوش: عسل/ لب شيرين و بوسه شيرين, معشوقه خسرو پرويز; ب. شكر: ماده شيرين معروف/ شكرِ اصفهانى, معشوقه ديگر خسرو; ج. سرآمد بودن عسل بر شكر و ترجيح دادن خسرو, شيرين را بر شكر اصفهانى; د. غرق آب و عرق: عرقِ حيا و شرم/ حل شدن شكر در آب و عرق گل (گلاب) در تهيه شربت; و. جناس كلمات (غرق ـ عرق) غرق آب شدن/ تن شستن در آب چشمه. (ص263)
اما در عين حال از خرده گيرى بر حافظ نيز غفلت نمى كند و همين جا از تشبيه دل به مگسى كه روى شيرينى نشسته است, اظهار شگفتى مى نمايد; زيرا در تصورْ منظره نشستن مگس روى قند و شكر, دلنشين نيست, ولو ازحافظ شيرين سخن باشد. عجب آن كه صاحب ذوقِ لطيف طبعى چون سعدى هم بيش از پنجاه بار مگس را به گِرد قند و حلوا نشانده است.) (ص341)
راقم سطور, گاهى نيز هيچ گونه همگونى و ربطى ميان ابيات نمى بيند. مثلاً در مضمون (طالع شوريده) ابياتى را قطار مى كنند كه صاحب اين قلم هيچ گونه ربطى را ميان موضوع ابيات و مسأله طالع درنمى يابد.
برخى بدين قرارند:
1. من از اين طالع شوريده به رنجم ور ني…
2.… ز نامساعديِ بختش اندكى گله بود
3. ز آن جا كه رسم و عادتِ عاشق كشى توست
با دشمنان قدح كش و با ما عتاب كن
4. رويِ رنگين مرا به هركس مى نمايد همچو گل
ور بگويم بازپوشان, باز پوشاند ز من.
همچنين 4بيت ديگر مى افزايند; اما معلوم نيست كه مثلاً بيت هاى 3و4 چه ربطى به موضوع بخت و طالع دارند.
برخى از عبارات و تركيب هايى كه نويسنده تكرار آن ها را در ديوان حافظ نشان داده است, به طور طبيعى در هر كتاب يا ديوانى بسامد دارد و فهرست كردن آن ها در اثر شاعرى, لطف و فايده چندانى ندارد. مثلاً تعبير (معذور دار ما را) يا (معذور داريدم) از آن جمله است. همچنين است, تعابير زير:
از آن زمان كه…
اسير عشق; اهل نظر; باده; بيار باده; اهل دل; پياله گير; چنگ و رباب; چه عجب; حاليا; حيف باشد; خدا را; خوشا; دريغ و درد; دلم گرفت…
مراد اين است كه در بسامد اين گونه تعابير, نكته خاصى نهفته است و يا مطلب مهمى از كنار هم نهادنِ آن ها كشف نمى شود; برخلاف تعبير و كنايه اى مانند (آن) كه اگر موارد استعمال آن را در ديوان حافظ غير او استخراج كرده كنار هم بچينيم, به حتم به يكى از رازهاى دنياى حافظ پى خواهيم برد. به استقصاى نويسنده, حافظ (آن) و (اين) را در معناى كنايى آن ها چهار بار به كار برده است; بدين قرار:
ـ اين كه مى گويند (آن) بهتر ز حُسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم
ـ شاهد آن نيست كه مويى و ميانى دارد
بنده طلعت آن باش كه (آنى) دارد
ـ از بتان (آن) طلب ار حُسن شناسى اى دل
كين كسى گفت كه در علمِ نظر بينا بود
سپس در معناى (آن) به درستى توضيح مى دهند كه:
(در بيان تفاوت حُسن و ملاحت است و برتر دانستنِ ملاحت از حُسن. آن حالت و كيفيتى را گويند كه ناگفتنى, ولى دريافتنى است, از آن جهت كه وصف نتوان كرد ليكن به ذوق در توان يافت و اين در اصل از مصطلحات صوفيه بوده و سپس تداول عام يافته است.) (ص36) سپس بيتى را از سلمان ساوجى, نقل مى كند:
شاهد آن نيست كه دارد خط سبز و لب لعل
شاهد آن است كه اين دارد و آنى دارد
در توضيح همين نكته بيتى از ديوان شمس را نيز مى افزايد:
در هر طرفى يكى نگارى است
صوفى تو نگر كه (آن) كه دارد
(ص354, توضيحات پايان كتاب)
ناگفته نماند كه نويسنده پاره اى از ديدگاه ها و نكته سنجى هاى خود را در پايان كتاب تحت عنوان (توضيحات) آورده است كه البته برخى از آن ها آدرسِ منبع يا اثرى براى مطالعه بيش تر است.
ناگفته نماند كه نويسنده كتاب حاضر, از كسانى است كه معتقدند حافظ دو دوره زندگيِ متمايز داشته است. در ذيل مدخل (شيرين پسر) مى نويسد:
(سخن حافظ در حق شيرين پسران, مربوط به دو دوره زندگى او است. دوران جوانى كه روح و جان جوان ـ آن هم حافظ جمال پرست ـ به هرچه شاهد و زيبا است, تعلق خاطر پيدا مى كند.) اين گونه تفسير ابيات حافظ, على القاعده ثمره مبنايى است كه گروهى از حافظ پژوهان براى خود برگزيده اند و البته مخالفانِ هوشمند, جدّى و صاحب نظرى دارد. زيرا تفسير همين گونه ابيات و درج آن ها در يك جهان بينى دينى, كار چندان صعب و ناهموارى نيست. هرچند راقم سطور نيز خود بر اين عقيده است كه: (خدا داند كه حافظ را غرض چيست؟)
به هر روى پرده گلريز كتابى است خواندنى و براى حافظ پژوهانْ مغتنم. براى جناب دكتر ابراهيم قيصرى و قلم تواناى ايشان توفيقات بيش ترى را از خداوند منّان مسئلت مى كنيم. رضا بابايى
معرفى هاى گزارشى
فلسفه و كلام
ـ شناخت دانش اديان
هانس كليم كيت و ديگران; مترجم: همايون همتى,چاپ اوّل, تهران, نقش جهان, 1380, 242ص, رقعى.
كتاب حاضر شامل پنج مقاله از همايون همتى و شش مقاله از نويسندگان خارجى است كه عمدتاً از كتاب (دانش نامه نهضت جهانى كليساها) و (دائرةالمعارف دين) زير نظر (ميرچا الياده) استخراج شده و پس از ترجمه براى علاقه مندان حوزه دين پژوهى, پديده شناسى دينى, تاريخ اديان و جامعه شناسى دينى فراهم آمده است. گفتنى است مقالات كتاب حاضر پيش تر در قالب جزوه هاى درسى نگارنده (همايون همتى) در دانشكده الهيات, همچنين برخى مجلات, نظير: نامه فرهنگ و كيهان فرهنگى, به چاپ رسيده است. عناوين برخى مقالات عبارت اند از: (مدخلى بر دين شناسى), ماكس مولر بنيانگذار رشته اديان), (دين شناسى تطبيقى), (نگاهى به دين پژوهى در جهان), (روش تاريخى ـ تطبيقى در مطالعه اديان) و (علم تاريخ اديان).
ـ مقدمه اى بر الهيات معاصر
مترجم: همايون همتى, چاپ اوّل, تهران, نقش جهان, 1380, 204ص, رقعى.
كتاب حاضر حاوى 16مقاله خارجى و دو مقاله داخلى است كه در حوزه كلام جديد يا الهيات نوين به چاپ رسيده است. گردآورنده بر اين باور است كه (پيدايش كلام جديد هرگز از روى تفنن و بوالهوسى نبود بلكه زاييده ضرورت هاى خاص و الزام آورى بود كه فضاى فرهنگى جديد جهان و ناكارآمدى نظريه ها و نظام هاى الهياتى سنتى آن را موكد مى ساخت… در جهان مسيحيت آغاز و بنيانگذارى كلام جديد را از آن (فريدريش شلاير ماخر (1832ـ 1768) متكلم پروتستانيسم آلمانى مى دانند كه همو بود كه هرمنوتيك يعنى دانش تفسيرشناسى يا فهم شناسى را پايه گذارى كرده). عمده مقالات اين كتاب از (دانش نامه نهضت جهانى كليساها) و (دائرةالمعارف دين) زير نظر ميرچا الياده استخراج شده است.
ـ لطائف الاعلام فى اشارات اهل الالهام
عبدالرزاق بن جلال الدين عبدالرزاق كاشى; مصحح: مجيد هادى زاده, چاپ اوّل, تهران, مركز نشر ميراث مكتوب, 1380, 844ص, وزيرى.
كتاب حاضر سومين جلد از مجموعه رسائل (عبدالرزاق بن جلال الدين عبدالرزاق كاشى) 736ق است كه به اصطلاحات و تعبيرات عرفانى اختصاص يافته است. اين كتاب مشتمل بر 1652 لغت و اصطلاح عرفانى و متصوفه است كه به ترتيب حروف الفباى عربى تدوين شده و ذيل هر مدخل توضيحات, شواهد, و اقوال عارفان بزرگ آمده است. كتاب به زبان عربى است و طى چند بخش سامان يافته است. بخش نخست (عمده ترين بخش كتاب) شامل اصطلاحات ياد شده است. در بخش دوم اختلاف مربوط به اصطلاحات در نسخه هاى مختلف بررسى شده است. بخش سوم حاوى 22 فهرست از قبيل: آيات, احاديث, اخبار نبويه, نصوص العرفا, فهرست اشعار, اعلام, اسامى كتب, اماكن, جماعات, و مصادر است.
ـ تحقق عدالت اجتماعى (چالش ها ـ چاله ها ـ چاره ها)
محمدرضا علوى, چاپ اوّل, تهران, آينه آثار, 1380, 139ص, رقعى.
در اين كتاب مباحثى در باب عدالت اجتماعى از ديدگاه اسلام طى سيزده فصل فراهم آمده است. نگارنده با استناد به آيات قرآن كريم و روايات مختلف, ضمن به دست دادن تعريفى از عدالت اجتماعى و راه هاى تحقق آن, علل انحراف از عدالت و برخى ويژگى هاى مجريان عدالت را برشمرده است. علاوه بر آن, وى ديدگاه برخى علماى اسلامى و انديشمندان غربى, نظير: افلاطون, ارسطو, هگل, گورويج و ماكياولى را آورده است. مبحث پايانى كتاب درباره آثار استقرار عدالت در جامعه و برنامه عملى تحقق عدالت اجتماعى است.قرآن, حديث و تفسير ـ تعامل روشمند با قرآن كريم
محمد غزالى, على اصغر محمدى, چاپ اوّل, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1379, 228ص, وزيرى.
غزالى از متفكران و انديشوران بيدار و بيدارگر معاصر اهل سنت و از جمله محققان پيشرو در طرح مسائل و مباحث دينى با توجه به عينيت هاى زندگى است. غزالى از چهره هاى برجسته (اخوان المسلمين) بود كه سال ها به دور از مصر و در تبعيد به سر مى برده است. آثار غزالى روشنگرانه و خواندنى است. كتاب (كيف نتعامل مع القرآن) او از آخرين آثار غزالى است كه به گونه گفت وگو با دكتر عمر عبيد حسنه طرح شده و سامان يافته است. چگونگى انس با قرآن, تعامل سازنده و نقش آفرينان با قرآن, ضرورت جامع نگرى به قرآن مفهوم نسخ در قرآن, اعجاز علمى قرآن, جايگاه تفسير مأثور, ضوابط تفسير, فهم قرآن در قرن هاى آغازين, قرآن و علم و… از جمله مباحث مطرح شده در اين گفت وگو است.
ـ كشف المعانى فى المتشابه المثانى
بدرالدين ابن جماعه, تحقيق: مرزوق على ابراهيم, چاپ اوّل, رياض, دار الشريف للنشر والتوزيع, 1420, 494ص, وزيرى.
بدرالدين ابن جماعه از عالمان و قرآن پژوهان قرن ششم هجرى است. آثار او در تعليم و تربيت, كلام و علوم قرآنى برجسته و بلند آوازه است, (كشف المعانى) وى در تبيين و تفسير آيات متشابه به معنى آيات مكرر به لحاظ مضمون و يا الفاظ است و نه (متشابه) در مقابل (محكم). در اين موضوع از جمله آثار سودمند و خواندنى محقق كتاب را براساس تنها نسخه موجود آن بازخوانى كرده و كوشيده است متنى منقح و به دور از تصحيف و تحريف ارائه دهد. محقق تلاش كرده است تا با مراجعه به تفاسير و كتاب هاى اسباب النزول و علوم قرآن به متن استوار دست يابد او در پانوشت ها جايگاه آيات را به دقت نشان داده و برخى از واژه هاى دشوار يا صعب را توضيح داده است. افزون بر آنچه ياد شد در مقدمه اى بلند از شرح حال, آثار استادان و شاگردان ابن جماعه و نيز موضوع و اهميت كتاب و چگونگى تحقيقش از كتاب سخن گفته است.
ـ المستشرقون والحديث النبوى
محمد بهاءالدين, چاپ اوّل, دارالنفائس, اردن, 1420, وزيرى.
پژوهش هاى خاورشناسان درباره علوم اسلامى و متون كهن از جهات زيادى قابل بحث و بررسى است. ارزيابى آنچه آنان انجام داده اند و نشان دادن فراز و فرود كارهاى آنان از يكسو سر از ناسره كارهاى خاورشناسان را خواهد نمود. از سوى ديگر چرايى و چگونگى تلاش هاى آنان و هدف گيريشان از پژوهش ها را تا حدى برخواهد نمود. مؤلف در اين كتاب, نگاه مستشرقان به حديث را در شش فصل گزارش كرده است: در فصل اوّل از پژوهش هاى مستشرقان درباره حديث و چرايى پرداختن آنها به اين موضوع بحث كرده است.
در فصل دوم ديدگاه خاورشناسان را درباره تدوين حديث, آغاز تدوين و مسائل مرتبط با آن باز گفته است.
چگونگى داورى هاى خاورشناسان درباره سند حديث در فصل سوم به بحث نهاده شده است و فصل چهارم عهده دار بحث از ديدگاه هاى خاورشناسان است. درباره متن حديث و نقد متن از ديدگاه محدثان. در فصل پنجم مؤلف از بررسى ها و ديدگاه هاى مستشرقان درباره رجال حديث سخن گفته و بالاخره در واپسين فصل كتاب برخى شبهات مستشرقين را طرح كرده و بدان ها پاسخ داده است. كتاب آقاى دكتر محمد بهاءالدين كتابى است سودمند و خواندنى.
ـ آشنايى با نهج البلاغه
حميدرضا شيخى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1380, 344ص, وزيرى.
كتاب شامل مباحثى درباره (نهج البلاغه) است كه در قالب سه بخش اصلى ويژه دانشجويان رشته الهيات در مقطع كارشناسى منتشر شده است. بخش نخست ذيل عنوان (خطبه ها) اين موضوعات را شامل مى شود: توحيد و نبوت و وصف جاهليت, اسلام, ايمان و كفر, تقوا و تقواپيشگان, دنيا و آخرت و عبرت از روزگار, ياد مرگ, زهد و زاهدان, قرآن و سنت, شرايع و احكام, اهل بيت پيامبر(ص), شخصيت على(ع) از زبان خود, خوارج و نظاير آن. بخش دوم شامل متن عربى, ترجمه فارسى و شرح مختصرى از 9نامه حضرت على(ع) به معاويه, اشعث ابن قيس, عبدالله بن عباس, طلحه و زبير و ديگران است. در بخش سوم 165 سخن كوتاه از امام على(ع) همراه با ترجمه فارسى و شرح كوتاه آن آمده است. فقه و حقوق
ـ مبانى فقهى و حقوقى جرائم و تاديب كودك
منصور فرقانى, چاپ اوّل, تهران, انجمن اوليا و مربيان جمهورى اسلامى ايران, 1380, 288ص, رقعى.
كتاب در سه بخش, حاوى مباحثى در باب حقوق جزايى كودك از ديدگاه اسلام است. مؤلف بر آن است با بررسى و ارزيابى مبانى فقهى و حقوقى هريك از جرايم و تخلفاتى كه كودك مرتكب مى شود, روش هاى پيش گيرى از آن را ـ با استناد به آيات قرآن و احاديث ـ بيان كند. براى اين منظور در بخش اول, ذيل عنوان (جرم و تاديب) نخست تعريفى از جرم فراهم مى آيد, آن گاه به سوابق تاريخى جرم شناسى و برخى نظريات قانون مدنى دنيا درباره مجازات كودك اشاره مى شود. تنبيه و تاديب كودك, حديث رفع القلم عن الصبى و بلوغ كودك عناوين فصل هاى اين بخش است. بخش دوم با عنوان (بزهكارى كودك) به بررسى چهار انحراف كودكانه يعنى (كذب), (سب (ناسزاگويى و دشنام)), (غيبت) و (قمار) اختصاص دارد كه طى آن, با استناد به احاديث و روايات حرمت هريك بيان مى گردد. در بخش سوم نيز مؤلف انواع كيفر كودكان, نظير: حد, تعزير, كيفر سرقت, كيفر قذف, كيفر لواط كودك, و كيفر زناى كودك را شرح مى دهد. تاريخ و شرح حال ـ سقيفه: بررسى نحوه شكل گيرى حكومت پس از رحلت پيامبر(ص)
مرتضى عسكرى; به اهتمام: مهدى دشتى, چاپ اوّل, تهران, كنگره, 1380, 216ص, رقعى.
مؤلف در اين كتاب,با اشاره به آياتى از قرآن كريم به واقعه (سقيفه) و چگونگى انتخاب ابوبكر ياد كرده چگونگى شكل گيرى آن را بررسى مى كند. ديگر مطالب كتاب ذيل اين عناوين به چاپ رسيده است: نظر و داورى صحابه پيامبر(ص) درباره بيعت با ابوبكر, نحوه برخورد دستگاه خلافت با مخالفان خارج از مدينه, نحوه برخورد دستگاه خلافت با مخالفان داخل مدينه, جنگ اقتصادى با اهل بيت(ع), حضرت زهرا(س) در بستر بيمارى, وضع سرزمين هاى اسلامى و عملكرد ائمه(ع), وضعيت ابوبكر و خلافت عمر, وضع حكومت در زمان عمر, دوران خلافت عثمان, قيام مردم بر عثمان و نقش على(ع) معروف به (شقشقيه) به چاپ رسيده است. ـ شرح حال, آثار و مقام عرفانى كميل بن زياد نخعى از اصحاب…
قدرت اللّه خياطيان, چاپ اوّل, تهران, سازمان تبليغات اسلامى, شركت چاپ و نشر بين الملل, 1380, 274ص, وزيرى.
اين كتاب دربرگيرنده شرح حال, مقام و منزلت كميل بن زياد نخعى (82ق) از اصحاب برجسته حضرت امام على(ع) است كه در سه بخش فراهم آمده است. بخش نخست, شامل شرح حال كميل (تولد تا شهادت وى در سال 82هجرى) است. در بخش دوم, آثار كميل معرفى مى شود كه شامل چندين حديث, وصيت, دعاهاى مربوط به حضرت على(ع) و شرح مختصر دعاهاست. در بخش سوم, مقام عرفانى كميل از منظر علما و عارفان بازگو مى شود. ـ معارف عاشورا (درس ها و پيام ها)
على سعيدى, چاپ اوّل, تهران, اميركبير, 1380, 220ص, رقعى.
نوشتار حاضر شرحى است از علل شكل گيرى حماسه عاشورا و تبيين اهداف و آرمان هاى آن كه براساس سخنان امام حسين(ع) و در قالب (درس و پيام) تدوين يافته است. مباحث كتاب به اين قرار است: تبيين مرز بين نظام الهى با حكومت خلافتى, توجه دادن جامعه به نقش رهبرى دينى و ويژگى هاى آن, تبيين نقش و رسالت مردم در نظام دينى, احيا و تحقق فريضه امر به معروف و نهى از منكر, آزمون انسان ها و تفكيك مؤمنان از مسلمان نمايان, تقدم دين و حفظ اصول بر مال و جان, جريان شناسى انحراف, حفظ حريم ها و قداست ها, تبيين راه و الگوى حقگرايى, الگودهى احيا, و اقامه نماز, هدف گيرى ارزشى و تكاملى اصلاحات, ترسيم الگوى رسالت زن مسلمان, ترسيم چهره وفاداران به دين و رهبرى, تعيين معيارهاى خواص غيرمتعهد و ترسيم چهره زيباترين نوع مرگ. ـ يادنامه آيةاللّه استاد سيد علينقى امين
به اهتمام: احمد نيكوهمت, چاپ اوّل, تهران, دستان, 1380, 458ص, وزيرى.
كتاب حاضر مشتمل بر مقالاتى درباره (سيد على نقى امينى) (1297ـ1379ش) است كه به مناسبت يادبود نامبرده نگاشته شده است. گفتنى است سيد على نقى امينى از چهره هاى علمى و ادبى ايران است كه بالغ بر سى جلد كتاب و يك صد مقاله از وى منتشر شده است. عناوين برخى از مقالات كتاب بدين قرار است: پايگاه والا و مقام معنوى آيةاللّه امينى; زندگى نامه آيةاللّه امينى; كتاب شناسى آيةاللّه امينى; آيةاللّه امينى و حافظ; نگاهى اجمالى به شرح دعاى كميل و علم اعداد و ماده تاريخ سرايى. ـ چهره هاى ادبيات كودك و نوجوان; محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)
على كاشفى خوانسارى, محمدسادات اخوى, چاپ اوّل, تهران, روزگار, 1380, 142ص, وزيرى.
در اين شماره از مجموعه (چهره هاى ادبيات كودكان و نوجوانان) معرفى و بررسى آثار (محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)) با اين مشخصات فراهم مى آيد: زندگى نامه اجمالى, فهرست آثار يا داستان هاى او, مصاحبه با رهگذر در باب زندگى و فعاليت ادبى وى, درج نمونه اى از آثار و سرانجام نقد و نظر آثار, به ويژه داستان هاى (رضا رهگذر). ـ چهره هاى ادبيات كودك و نوجوان: مصطفى رحماندوست
على كاشفى خوانسارى, پدرام پاك آيين; با همكارى: آرزو انوارى و ديگران, چاپ اوّل, تهران, روزگار, 1380, 136ص, رقعى.
در شماره چهارده از مجموعه (چهره هاى ادبيات كودكان و نوجوانان) فعاليت ادبى (مصطفى رحماندوست) با اين مشخصات بررسى مى شود: زندگى نامه, فهرست آثار, مصاحبه درباره احوال و آثار نامبرده, نمونه آثار و معرفى, بررسى و نقد اجمالى آثار مصطفى و رحماندوست. ـ تاريخ پوشاك ايرانيان (از ابتداى اسلام تا حمله مغول)
محمدرضا چيت ساز, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1380, 632ص, وزيرى.
در اين مجموعه دو جلدى, ويژگى هاى پوشاك ايرانيان از ورود اسلام به ايران تا پايان حكومت زنديه به تفصيل بيان مى شود. كتاب حاضر جلد اول از اين مجموعه است كه به معرفى پوشاك ايرانيان از ابتداى ورود اسلام به ايران تا حمله مغول اختصاص دارد. اين مطالب در يك مقدمه و سه فصل سامان يافته است. در مقدمه كتاب ضمن مرورى بر پوشاك در دوره ساسانى به سوابق تاريخى پوشاك اشاره مى شود افزون بر آن انواع پوشاك ايرانيان در ادوار بعدى به ويژه دوران عباسيان معرفى مى گردد. در فصل اول, اطلاعاتى درباره پوشاك ايرانيان از ابتداى اسلام تا پايان حكومت بنى اميه (132ق) فراهم آمده است. از اين دوره, به سبب تسلط عنصر عربى بر بسيارى شؤونات اجتماعى و فرهنگى به ويژه تأثير آن بر پوشاك و لباس, با عنوان (لباس عربى ـ ايرانى) سخن رفته است. در اين فصل لباس پيامبر اكرم(ص) در هنگام جنگ و غير جنگ, همچنين لباس دوران خلفا (از خلفاى راشدين تا پايان حكومت اموى 11ـ 132ق) بررسى شده است. در فصل دوم: انواع پوشاك از ابتداى حكومت عباسيان (132ق) تا روى كار آمدن تركان مطرح مى شود.اين فصل در دو قسمت تدوين شده است: حكومت عربى ـ ايرانى عباسيان و حكومت هاى ايرانى در شرق. فصل سوم به معرفى پوشاك دوران تسلط حكومت هاى ترك در ايران ـ يعنى غزنويان, سلجوقيان, خوارزمشاهيان ـ اختصاص دارد. از اين دوره به سبب تسلط عنصر ترك و امتزاج آن با فرهنگ ايرانى, با عنوان لباس ايرانى ـ تركى ياد شده است. در انتهاى كتاب اشكال 507 نوع پوشاك مربوط به دوره هاى ياد شده ضميمه شده است. ـ تاريخ تحليلى صد سال سينماى ايران
غلام حيدرى با همكارى محمد تهامى نژاد و ديگران, چاپ اوّل, تهران, دفتر پژوهش هاى فرهنگى, 1380, 240ص, وزيرى.
كتاب حاضر شامل هشت مقاله در زمينه سينماى ايران است كه به مناسبت يك صدمين سال سينماى ايران گردآورى شده است. مقالات مذكور عمدتا به نقد, تفسير و تحليل نخستين فيلم هاى ايرانى تا عصر حاضر, همچنين معرفى نهادها و نشريات سينمايى مربوط مى شود. در پايان كتاب اسنادى از تاريخ سينماى ايران و تصاويرى از برخى فيلم هاى ايرانى به چاپ رسيده است. عناوين مقالات عبارتند از: دوره قاجار: مظفرالدين شاه و ميرزا ابراهيم خان عكاس باشى; در فاصله دو كودتا (1299 تا1332); دهه سى: تولد دوباره; دهه چهل: رؤياى شيرين و شكست; موج, مرجان, خارا (1357ـ1348); دو دهه آخر از سده اول (1379ـ 1358); مجله هاى سينمايى, از آغاز تا امروز و كانون هاى فيلم در ايران. ادبيات
ـ صداى رويش خيال: نگاهى تازه به انديشه و شعر اقبال همراه با گزيده اى از بهترين اشعارمهدى محبتى, چاپ اوّل, تهران, زهد, 1380, 352ص, وزيرى.
در مبحث آغازين كتاب (جهان نگرى اقبال) موضوع دين و دنياى مدرن و نوگرايى دينى به اجمال بررسى مى شوند و در پى آن, نويسنده, نگاه جديد (اقبال لاهورى) را با دو نكته خاطرنشان مى كند: (اقبال حرف هايى براى بازسازى جامعه اسلامى دارد) و (او توان نقد و جرح و تحليل و تعديل كشاندن تمدن غربى را داراست). مقوله بعدى كتاب كه به انسان شناسى اقبال مربوط مى شود, اين مختصات را در بر دارد: انسان و خودى, انسان و جهان, انسان و شدن (مرگ و جاودانگى), انسان و خدا, انسان و تقدير, انسان و آرزو (انگيزه), انسان و عشق, انسان و ايمان, انسان و اختيار, انسان كامل و انسان و جامعه. در قسمت ديگر كتاب, ويژگى هاى شعر اقبال و اختصاصات سبكى او بررسى شده آثار شعرى او معرفى مى گردد; سپس برگزيده اى از اشعار او فراهم مى آيد. در انتهاى كتاب زندگى و آثار اقبال به اختصار بررسى شده است.
مجله هاى پـژوهشى
ـ آينه ميراث
سال3, شماره 4 (پياپى12), بهار80
سبك شناسى ترجمه هاى قرآن; پيرامون اعتبار زبان عربى; شرح ديوان منسوب به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع); جواهر التفسير ملاحسين كاشفى; درباره فهارس منتشره نسخ خطى; بلوهر و بيوذسف; درآمدى بر روضه ششم و هفتم كتاب خلد برين و….
ـ اشراق انديشه
شماره 5, خرداد و تير80
تعدد قرائت ها, درست يا نادرست; چگونه مناظره كنيم؟; گسترش تفكر غرب تا كجا, ايران تركيه نمى شود; چگونه دوست را از دشمن مى توان شناخت; ميزان اطمينان مردم چه اندازه است؟ و…
ـ اصلاح و تربيت
سال7, شماره 75 و76, ارديبهشت و خرداد80
مركز مراقبت, پلى بين زندان و اجتماع; نقش دين در روان درمانى و….
ـ انديشه حوزه
سال6, شماره 6 (پياپى28), خرداد و تير80
بيادهاى انديشه اصلاح; اصلاحات در آينه وحى; رهيافتى مقايسه اى به جريان انديشه هاى اصلاح طلب عصر مشروطيت; اصلاح طلبى در بستر اسلاميت و جمهوريت; مؤلفه هاى اصلاحات دينى و نقد آراء مخالف; نقدى بر قرائت هاى ليبراليستى از اصلاحات; نگاهى پديدارشناسانه به گفتمان اصلاحات در جامعه امروز ايران; اصلاحات فرهنگى, افقها و راهكارها; اقتصاد در بستر اصلاحات و….
ـ بيّنات
سال7, شماره4 (پياپى28), زمستان79
(ويژه نامه امام على(ع) و قرآن)
با جارى صلابت اعصار; سيره قرآنى امام على(ع); اميرالمؤمنين(ع) اولين جامع قرآن; سيماى امام على(ع) در آينه قرآن; مصحف حضرت على(ع); تجلى قرآن در سيره امام عل(ع); امام على(ع) سرآمد مفسران; تجلى قرآن در نهج البلاغه; قرآن از نگاه امام على(ع); جانشينى پيامبر(ص) در تفسير فى ظلال و….
ـ پاسدار اسلام
سال20, شماره 234, خرداد80
انتظار بشر از دين(2); دعا و چگونگى آن; تقارن رحلت امام با پانزده خرداد; امامت و امت امام; نقش مردم در حكومت از ديدگاه نهج البلاغه و….
ـ پاسدار اسلام
سال20, شماره 235, تير80
انتظار بشر از دين(3); سرانجام جنگ صفين; پاداش عالى براى بندگان ممتاز خدا; جوانان از ديدگاه امام على(ع); ملاقات با مظلوميت و….
ـ پژوهش و حوزه
سال2, شماره 5, بهار80
تحقيق در حوزه و چالش ها; طرحى نو در تدوين و تبويب مباحث علم اصول; مبانى فقهى پيوند اعضا در فتاواى مقام معظم رهبرى (مدظله العالى); تفسير راهنما از آغاز تاكنون; جامع الآثر فى امامة الائمه الاثنى عشر(ع); آشنايى با پايگاه اطلاع رسانى سراسرى اسلامى; تازه هاى نشر و….
ـ پژوهش هاى قرآنى
سال6, شماره 23و24, پاييز و زمستان79
(ويژه امام على(ع) و قرآن)
تأثير قرآن در انديشه امام على(ع); حوزه معنايى (ولايت) در قرآن و نهج البلاغه; نظريه سياسى قرآن و نهج البلاغه در نگاه تطبيقى; على(ع) و انسان شناسى قرآن; مبانى فهم قرآن در نگاه امام على(ع); تحليل ادبى قرآن, در روش شناسى جان و نزبرو; نشانه اى از اعجاز علمى قرآن; ترادف در واژه هاى قرآن; تفسير عكرمه, در نگاه تحليلى; نگاهى به (حقائق التأويل) سيد رضى و….
ـ پيام زن
سال10, شماره 3 (پياپى111), خرداد80
سختى هاى زندگى و عدالت اجتماعى; پدر تبارى در جامعه اسلامى(1); زن و خانواده, در پرسش ها و پاسخ هاى قرآنى; طلاق در هندوستان; با نوجوانان خود زندگى كنيم و….
ـ پيام زن
سال10, شماره 4 (پياپى112), تير80
بهداشت و تنظيم خانواده در اسلام; سرپرستى و رياست خانواده(4); جوابيه مقاله ضالّه رفع حجاب; جايگاه زن خانه دار ايرانى در فرايند توسعه; اوضاع اجتماعى فرهنگى زنان در كشور سيرالئون(2); تازه هاى پژوهش; كتابخانه پيام زن و….
ـ پيام صادق
سال6, شماره34, فروردين و ارديبهشت80
تجليل از مقام معلم; قوم گرايى و نقش آن در شكل گيرى اشرافيت; امتيازات و ويژگى هاى عمار ياسر در ميان صحابه پيامبر(ص); نظارت و كنترل ضامن تحقق عدالت در جامعه اسلامى و….
ـ تاريخ اسلام
سال2, شماره 1 (پياپى5), بهار80
تأملى در تاريخ وفات پيامبر(ص); مرجئه و نومسلمانان; دورنماى انديشه سياسى در دوره اول خلافت عباسى; نقش شيعيان فاطمى در جنگ هاى صليبى; انديشه مشيّت الهى در تاريخ نگارى اسلامى: مطالعه موردى, تاريخ جهانگشاى جوينى; بزرگداشت حماسه حسينى در تهران عصر ناصرى; تجارت سرزمين هاى شرقى در سده هاى نخستين اسلامى; پژوهش ها و منابع مطالعاتى تاريخ اسلام در اينترنت و….
ـ تراثنا
السنة السادسة عشرة, العدد الثالث والرابع(63و64), رجب ـ ذوالحجة 1421هـ
المسلك الفتيق فى ولادة على(ع); بالبيت العتيق; كتاب سليم بن قيس الهلالى; معجم ماألّف عن ابى طالب(ع); من ذخائر التراث; من أنباء التراث و….
ـ جهان كتاب
سال6, شماره 3ـ6 (پياپى123ـ126), خرداد و تير80
مدخل (آبان) در دايرةالمعارف بزرگ اسلامى; ايران شناسى در انتشارات ناپل; تصحيحى جديد از سراج السالكين; خشت پخته و فكر خام; جستجويى در علل عقب ماندگى شرق; ترجمه مكرر, آفرينشى تازه در زبان; تازه هاى بازار كتاب و….
ـ حرم
سال11, شماره 74, ارديبهشت80
عاشورا تبلور فرهنگ شهادت; عاشورا و آموزه هاى ماندگار; پاسداشت عاشورا; از مدينه تا توس; طلايه داران ملكوت قدس و….
ـ حرم
سال11, شماره 75, خرداد80
(ويژه كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى)
تاريخچه كتابخانه; نفايس و نوادر; اسناد تاريخى; قديمى ترين كتب خطى و….
ـ حكومت اسلامى
سال6, شماره 1 (پياپى19), بهار80
اقتدار ملى در سايه رفتار علوى; جامعه مدنى و نخبگان امروز; آيا ارتداد كيفر (حدّ) دارد؟; جايگاه مجلس خبرگان از ديدگاه نظريه انتخاب; آزادى مخالفان سياسى در حكومت على(ع); نقش تحولات اجتماعى در نظريات فقهى; مشروعيت, عنوانى بسيط يا مركب؟; آزادى در نگاه شهيد صدر; روابط متقابل مردم و حاكمان در نگاه شيخ طوسى; جايگاه مردم در حكومت دينى (نقد); سكولاريسم در جهان عرب و….
ـ حوزه اصفهان
سال1, شماره 4و5, زمستان79 و بهار80
(ويژه نامه امام على(ع))
شرب مدام; بازجست (كتاب على); خطبه بى الف مولاى متقيان; اى برادر يهودى!; اصول اربعمأه; عيد غدير در فرهنگ شيعى; بررسى دين و مذهب مردم اصفهان در دوره آل بويه; تاريخنامه بناكتى; استراتژى و تاكتيك نظامى حضرت على(ع); شرح و ترجمه قصيده سيّد حميرى; اشعار بر جاى مانده از پنجمين تا هفتمين امام(ع); خطبة الغدير; قصيده كوثريه; ناقوسيه و….
ـ درس هايى از مكتب اسلام
سال41, شماره 3, خرداد80
آياتى كه از آنها به عنوان مَثَل بهره مى گيرند; اثبات وجود روح با براهين حسى; فضيلت تخيل; علم و انديشه در تمدن اسلامى; سرگذشت علم تفسير و….
ـ درس هايى از مكتب اسلام
سال41, شماره 4, تير80
ميزبان قرآن; فعاليت آموزشى در زمان پيامبر(ص); شرايط و ويژگى هاى مفسّر و….
ـ رسانه
سال12, شماره 1, بهار80
مهارت ها و راهبردهاى آموزش رسانه اى; سياست گذارى و برنامه ريزى ارتباطى براى توسعه; نقش ژاپن در مطالعات جامعه اطلاعاتى; معرفى, نقد و بررسى روزنامه فرهنگ; نشريه هاى تازه; كتاب هاى تازه و….
ـ صنعت چاپ
سال19, شماره 222, خرداد80
چاپ و نشر كتاب در ايران; گفت وگو با دست اندركاران چاپ قرآن كريم; كتاب الكترونيك را در كدام قفسه بايد گذاشت; ماجراى يك كتاب الكترونيك و….
ـ صنعت چاپ
سال19, شماره 223, تير80
سالن خدمات نشر و جشنواره صنعت چاپ; زندگى تازه در طراحى روزنامه; كتابخانه; بزرگ ترين ويترين چاپ و بسته بندى ايتاليا و….
ـ علوم حديث
سال6, شماره 1 (پياپى19), بهار80
نقد و بررسى صحيحين; ديدگاه هاى حديثى ملاصدرا در (شرح اصول الكافى); از نقد سند تا نقد متن; روشى نو در شناخت راويان حديث; ابراهيم بن هاشم كوفى; پرسش هايى درباره چند حديث و….
ـ علوم سياسى
سال4, شماره 13, بهار80
ضرورت تأسيس رشته فقه سياسى; دين و دمكراسى; فلسفه فقه سياسى از ديدگاه فلاسفه اسلامى; انديشه سياسى ابى الصلاح حلبى; محقق كركى و دولت صفوى; زندگى سياسى در انديشه محقق سبزوارى; جايگاه عدالت در انديشه محقق نراقى; ولايت سياسى در فقه شيعه; سازوكارهاى آزادى سياسى در انديشه آيةاللّه بهشتى; فلسفه حق در انديشه سياسى آيةاللّه مطهرى; تبارشناسى نظريه حكومت در انديشه امام خمينى(ره); گزيده رساله (جهاديه) مولا غلامرضا آرانى كاشانى; تاريخ انديشه يا عمل سياسى; سياست در موسوعه امام على(ع); بررسى پديده اينترنت در منطقه فارس و….
ـ فصلنامه مصباح
سال9, شماره 34, تابستان79
بررسى معنا و مفهوم عدالت با تأكيد بر عدالت اجتماعى; اصول دادرسى كيفرى از ديدگاه امام على(ع); بررسى عدالت اجتماعى از ديدگاه انديشمندان اسلامى; سه نوع فرهنگ مديريت; ماهيت تحقيق سازمانى و….
ـ فقه
سال7, شماره 25و26, پاييز و زمستان79
نوآورى در فقاهت از زمان; پژوهشى در موردهاى ششگانه ديه; گواهى خويشاوندان; نقدى بر انگاره برابرى زن و مرد در قصاص; عرف از ديدگاه امام خمينى; قاعده اجماع در نگاه امام خمينى; اصول اربعمائه يا نخستين مرحله فقه شيعه; اصطلاح شناسى در كتاب هاى فقهى; دگرگونى قيمت ها در عصر تشيع و….
ـ كيهان فرهنگى
سال18, شماره 176, خرداد80
جامعيت شخصيت امام خمينى(ره); كتابشناسى امام خمينى در غرب; مبانى هنر مسيحى; علم و دانش در انديشه ابن خلدون; فرهنگ و اخلاق در قرن بيستم; پيام رسانى فرهنگى در عصر ارتباطات و….
ـ كيهان فرهنگى
سال18, شماره 177, تير80
فرهنگ و اخلاق در قرن بيستم; ويژگى ادبيات دينى; داستان هاى غنايى در ادب پارسى; ميلان كوندرا و هنر رمان; پيشينه شعر فارسى; وحدت در نظم و نثر فارسى; سيماى مظلومان در شاهنامه; تأثير متفكران يونان در فلسفه افلاطون; تاريخچه جادوگرى و پيشگويى; رويدادهاى فرهنگى ايران و جهان; معرفى كتاب هاى تازه و….
ـ گلستان قرآن
سال4, شماره66 (پياپى110), 21خرداد80
محمد(ص) جامع كمالات; سيره نويسى پيامبر در گذشته و حال; چهل حديث سه حرفى از پيامبر(ص); سيماى مساجد صدر اسلام; فهم قرآن بهترين روش براى حفظ آن است; قرآن تنها كتاب تحريف نشده دينى; نسخه شناسى يك جلد قرآن نفيس و….
ـ گلستان قرآن
سال4, شماره68 (پياپى112), 4تير80
برترين شكل زهد در قرآن; قرآن مجيد در جاده ابريشم; خانواده سالم در پناه خدا و قرآن شكل مى گيرد; قرآن و كامپيوتر; مؤلف تفسير روح الجنان و….
ـ گلستان قرآن
سال4, شماره69 (پياپى113), 11تير80
تدبر در قرآن; اسلام و قرآن در شبه قاره هند; معرفى چند قرآن موجود در موزه ملى ايران; قصص قرآن, دليل رسالت پيامبر(ص); جنبه ها و جهات حيات از ديدگاه قرآن و….
ـ گلستان قرآن
سال4, شماره70 (پياپى114), 18تير80
جشن قرآن در بوسنى; تاريخ تقريبى تفسير ابوالفتوح رازى; فهم آيات; برداشت انسان ها متفاوت مى شود و….
ـ مسجد
سال10, شماره 55, فروردين و ارديبهشت80
آغاز نزول قرآن و حكمت تدريجى بودن آن; امام خمينى و چالش هاى نظرى حكومت ولايى; حقوق متقابل حكومت و مردم از ديدگاه على(ع); نقش آموزشى مساجد در تاريخ اسلام; مسجد حيدريه قزوين و….
ـ مشكوة
شماره68 و69, پاييز و زمستان79
(ويژه نامه امام على(ع))
بنيادهاى سياست علوى; مصحف امام على(ع); جغرافياى تاريخى نجف اشرف; امام على(ع) احياگر سنت هاى دينى; تاريخچه ضريح مطهر امام رضا(ع); زن در نهج البلاغه, پاسخ به چند شبهه; آثار تربيتى و اخلاقى نماز; سياست و حكومت در نهج البلاغه و….
ـ معرفت
سال10, شماره 3 (پياپى42), خرداد80
اخلاق و عرفان اسلامى; تفكر يونان و نخستين فيلسوفان مسلمان در بوته نقد; تقسيم بندى معقولات يا مفاهيم كلى نزد فيلسوفان مسلمان; تصور و تصديق از ديدگاه صدرالمتألهين; بررسى تطبيقى شرح منظومه و نهايةالحكمه; فلسفه و دين از ديدگاه ابن رشد; معرفت چيست؟; گذرى بر آراء فلسفى هراكليتوس; نسبيت و اطلاق در گزاره هاى اخلاقى; زن در فلسفه كانت; بررسى تطبيقى حمايت از حقوق بشر در اسلام و حقوق بين الملل معاصر و….
ـ معرفت
سال10, شماره 4 (پياپى43), تير80
اخلاق و عرفان اسلامى; جايگاه قانون اساسى و ضمانت هاى اجرايى آن; بررسى وظايف و اختيارات رهبر و رئيس جمهورى ايران در مقايسه با آمريكا, فرانسه و انگلستان; دمكراسى يا مردم سالارى دينى؟; علماى اسلام: فقه سياسى, عملكرد سياسى; تقابل استبداد و دين در انديشه كواكبى; قراردادهاى بين المللى در اسلام و….
ـ موعود
سال5, شماره 26, خرداد و تير80
هاليوود و مهدويت; حافظ و مهدويت; وظايف كلى شيعيان در دوره غيبت; مبانى غيبت و ظهور حضرت مهدى(ع); نخستين جشنواره برترين هاى فرهنگ مهدويت و….
ـ ميقات حج
سال9, شماره 35, بهار80
حج كانون معارف اسلامى; استفتائات جديد; جامعه شيعه در مدينه; مكتب عرفان مدينه; جامعه مصرى در دوره جديد; سفرنامه حاج لطفعلى خان اعلايى; حج در كشور تركيه و….
ـ نامه فرهنگستان علوم
شماره 16, 1379
سياست علم و تكنولوژى; نقش آموزش و پرورش در رشد علوم; نخبگان علم و عمل(9); رساله (قواعد كلاميّه و فلسفيه); الهام از طبيعت در ايجاد محيط زندگى اسلامى; بررسى بيان رمزى بر مبناى آثار مولانا; رابطه عليت; نگاهى به مبانى عصبى كاربردشناسى زبان; ارزيابى فرهنگستان هاى علوم جهان و….
ـ نامه فرهنگستان
دوره پنجم, شماره 1 (پياپى17), ارديبهشت80
استاد ماهيار نوابى, زندگى نامه و آثار; لغت فارسى كفايةالطب; نام دژى در شاهنامه; دو فرهنگ طنزآميز از اصطلاحات صوفيان; بى آغاز و انجام بودن مثنوى; نگاهى به ملامت و ملامتيان گولپينارلى; نظرى مجمل به حساب جمل; ترجمه كهن وصاياى افلاطون و فيثاغورس به فارسى; نام آوايى در قرآن كريم; نگاهى به مباحث كنفرانس ايران شناسى و….
ـ نامه مفيد
سال7, شماره 25, بهار80
چينش و ساخت حزب در قرآن: پايه اى براى امتناع عقيدتى; مشاركت سياسى در دولت اسلامى; بيعت و رأى; روايت افلاطون از همگامى نوشتار و دموكراسى; چيستى و گونه هاى فلسفه سياسى; هميشه حقيقت; تأملى بر فلسه سياسى كانت و….
ـ نشريه دانشكده الهيات دانشگاه فردوسى مشهد
شماره 49و50, پاييز و زمستان79/1421
(يادگارنامه استاد كاظم مديرشانه چى)
سالشمار زندگانى استاد كاظم مديرشانه چى; زندگى نامه و كتاب شناسى توصيفى استاد كاظم مدير شانه چى; ماهيت ابراء; عليت در فيزيك جديد; وحيد بهبهانى و انديشه هاى ابتكارى وى در علم اصول; استصلاح و پويايى فقه; منزلت روايت از منظر سيوطى در تفسير جلالين; سماحت و سهولت در شريعت اسلام; نظر و انديشه در قطعيات; آيين تبليغ در قرآن كريم و سيره رسول اكرم(ص); رابطه ادله احكام ثانويه با ادله احكام اوليه و….
ـ نمايه
سال11, شماره110, ارديبهشت80
سال11, شماره111, خرداد80
نمايه مندرجات نشريات علمى ـ فرهنگى روز.