بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 12

نامه ها


سردبير محترم مجله شريف آينه پژوهش
با سلام و تحيّت فراوان. در صفحه 52 شماره 67 آن مجله شريفه, نقدى به قلم جناب آقاى دكتر محمدعلى صادقيان رياست محترم دانشكده ادبيّات دانشگاه يزد بر كتاب (شرح جلالى بر حافظ) درج و ناقد محترم پاره اى اشكالات را كه در اين چهار جلد كتاب, در تفسير و معانى بعضى از ابيات و لغات به نظرشان رسيده به ترتيب زير شرح داده اند:
هفت مورد در معناى بيت;
شش مورد در اِعراب كلمات;
پنج مورد در معناى كلمات;
چهار مورد در به كار گرفتن نادرست اصطلاح بديعى در جملات;
دو مورد اشتباه چاپى.
بدين وسيله از آن فاضل و پژوهشگر محترم كه با صرف اوقات شريف خود قريب به 2600 صفحه را مطالعه و نظريّات خود را مرقوم فرموده اند, تشكر كرده, در پاسخ مواردِ ياد شده توضيح زير را معروض مى دارد:
1. درباره معناى كلمه (جانان) و معناى بيت سومِ غزلِ اوّلِ ديوان حافظ, چنين به نظر مى رسد كه حافظ در 474 غزل خود كه مجموعه ديوان اصلاح شده بر پايه تصحيح (قزوينى ـ غنى) را تشكيل مى دهد, جمعاً پنج مرتبه كلمه (جانان) و سه مرتبه كلمه (جانانه) را در شعر, به كار گرفته است. در اين جا, منظورِ ما كلمه (جانان) است كه حافظ آن را به ترتيب در غزل هاى شماره (1), (172), (238), (314) و (345) استفاده كرده است و اين ناتوان تنها در غزل (1) كلمه جانان را به معناى (جان ها) و جمع جان (ياران جانى و دوست داشتنى) معنا كرده و در چهار غزل ديگر اين كلمه را معشوقِ با جان برابر ـ عزيزترين معشوق و محبوب, معشوق ـ يار جانى معنا نموده است.
اكثر غزل هاى حافظ داراى سه بعد عشقى ـ عرفانى ـ ايهامى است و صورت ظاهر عشقى بودن غزل را خوانندگان, در هر مرحله از بينشِ ادبى كه باشند, درمى يابند و اشارات عرفانى آن را اشخاص عادى كم تر و عارفان بيش تر و اشارات ايهامى آن را فقط آنان كه به دقت تاريخ زمان و عصر حافظ و روحيات شاعر و ارتباطات او را با اطرافيان, مطالعه كرده باشند, مى توانند پذيرا باشند. ليكن در غزل (1) ويژگى هاى زيادى است و بى سبب نيست كه محمّد گلندام آن را در اوّل ديوان حافظ جاى داده است و از همين كار او معلوم مى شود كه او به دقايق عرفان اسلامى كاملاً آشنا و وارد بوده است. او به همان دليل كه سوره فاتحةالكتاب در اوّل قرآن مجيد و ابيات مقدّمه مثنوى در شروع دفاتر مثنوى قرار گرفته است, به اين كار مبادرت ورزيده و ما مى دانيم كه عمق معانى سوره حمد به حدّى است كه اهل تفسير آن را به منزله فهرست قرآنِ مجيد مى دانند و عين اين حالت در ابيات مقدمه مثنوى هم وجود دارد; به طورى كه عرفاى نامدار معتقدند, مفاد اين ابيات به صورت فهرست وار شامل مجموعه مطالب دفاتر مثنوى است و بعضى را عقيده بر آن است كه حجم شرح ابيات اين مقدمه معادل شرحِ كلّ دفاتر مثنوى خواهد بود. منتها هنوز كسى كه بتواند با بيان شيواى خود شرح رموز كلمات و جملات و ابيات اين مقدمه را ـ كما هو حَقُّه ـ مرقوم و در اين باره داد سخن بدهد, نمى شناسيم و اين همه بدان سبب گفته شد كه اهميّت اولين غزل ديوان حافظ خاطرنشان و به بُعد عرفانى آن توجه بيش تر معطوف و به معانى به كار گرفته شده در اين غزل دقت بيش ترى معمول گردد.
به عنوان مثال, كلمه (عشق) در بيت اوّل اين غزل, بار سنگينى را بر دوش خود دارد و نمى توان آن را در يكى دو جمله كوتاه ـ چنان كه در فرهنگ هاى لغت معمول است ـ معنا كرده, سرسرى از آن گذشت. معناى اين كلمه در اين بيت به حدّى عميق و سنگين است كه براى شكافتن آن, بايستى تفسيرى جامع, متكى به دريافت هاى عرفانى عرفا به عمل آورد و به تفاسير آياتى چند از كلام اللّه مجيد, اتّكا و عنايت داشت و همين طور است كلمه (جانان) در بيت دوم اين غزل.
اما معناى كلمه (جانان) در اين بيت. مى دانيم كه فرجه و مجال كلام در اوزان و بحور شعور محدود است و شاعر نمى تواند به مانند يك نويسنده, توضيحات كافى و وافى را كه لازمه تفهيم آنچه كه منظور نظر او است بگنجاند و لاجرم در بعضى از اشعار تعقيداتى مشاهده مى شود. اما امتياز شاعر بزرگ ايران, حافظ در اين است كه او مى تواند با انتخاب كلماتى متناسب و چند معنا, معانى عشقى ـ عرفانى ـ ايهامى خود را در بيتى به خواننده منتقل نمايد و در عين حال, كلامش واجد صنايع بديعى و گوشنواز و محسّنات عديده باشد.
بنا به دلايل بالا, حافظ در بيت دوم غزل شماره (1) كلمه (جانان) را نه منحصراً به صورت منفرد و به معناى ظاهرى معشوق و محبوب, بلكه هم بدان صورت و هم به صورت (جان ها=نفوس) به كار گرفته تا از آن دو معنا برداشت شده و مقصود باطنى عرفانى خود را كه منظور نظر اصلى او بوده به خواننده منتقل سازد.
حافظ مسلّط به زبان عربى و تفسير قرآن مجيد و آشنا و آگاه به مراحل سير و سلوك و مراتب عرفان, به ويژه عرفان اسلامى است و به كرّات در اشعار خود مسأله ازل و ابد و سرنوشتِ محتوم را بازگو كرده و طبع او در اين مورد به (جبر) تمايل دارد. او معتقد است كه انسان در روز ازل, پس از خلقت ملايك, به صورت كامل ترين مخلوقات آفريده شده و برخلاف ملايك كه در وجودشان تركيبات خاكى و زمينى وجود ندارد (خَلَقَ الجانَّ مِن مارجٍ مِن نار) و در نتيجه نياز به زندگانى و سير مراحل زمين خاكى را ندارند. انسان, از تركيبات خاكى آفريده شده (خَلَقَ الانسان مِن صَلصالٍ كَالْفَخّار) و بار سنگين (عشق) بر دوش او نهاده شده است و اين انسان مجبور است مدت محدودى در اين دنياى خاكى بماند و وظيفه خود را كه كوشش در شناخت خالق متعال و معرفت درباره مسأله مبدأ خلقت است, انجام دهد. آن گاه به سر منزل ابدى يعنى همان نقطه مبدأ انتقال يابد و اين همان طيّ طريق فاصله ميان مبدأ و معاد است.
بدين رو حافظ در فرجه محدود شعر, به حكم اجبار و تجربه و مهارت و با دقتِ هرچه تمام تر كلمه اى را انتخاب كرده كه مقصود باطنى او را بنماياند. او كلمه (جانان) را كه به معناى (جان ها=نفوس) مى باشد, در بيت دوم خود به نحو زيبايى نشانيده تا هم در معناى عشقى و هم در معناى عرفانى بيت, هردو كارايى داشته باشد.
بايد افزود كه شاعر در بيت دوم و پيش از كلمه جانان, كلمه منزل را مى آورد: (مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم); استعمال اين كلمه نيز كاملاً حساب شده است. در فرهنگ زبان عربى, منزل, جايگاه نزول مسافر در طول راه سفر است (نه خانه و سكناى دائمى يك نفر كه به صورت ثابت و پابرجا در شهر و آبادى مستقر است) و هر مسافر بالاجبار بايستى چند ساعتى در (منزل) در طول راه به صورت موقت نزول كرده, در زمان معين آن را ترك كند.
حافظ مى خواهد بگويد كه من كه در روز ازل بارِ عشق را بر دوش خود نهاده و در مسير جاده تكامل به راه افتاده ام تا اين راه را بنا به حكمت بالغه معيّنه سير كمال, و به منظور شناخت خالق متعادل و معرفت در حق او, طى كنم, عجالتاً در (منزل) دنيا چند زمانى اطراق كرده ام و اين منزل, جايگاه و منزل (جان ها=نفوس) است. به عبارت ديگر, صاحب جان هايى مثل من, در كاروان به همراه من در حال مسافرتند و اين منزل جاى امن و آسايش دائمى و سرمنزل مقصود نمى باشد; زيرا عنقريب صداى زنگ كاروان بلند خواهد شد كه بارها را جمع و حركت كنيد.
مختصر كلام آن كه حافظ در اين بيت كلمه اى را انتخاب و به كار گرفته كه با (الف و نون جمع) جمع بسته شده و مقصود او از آوردن اين كلمه, فرزندان آدم ابوالبشرند كه خود او يكى از آن ها است و اين (جانان=نفوس) بار سنگين عشق را بر دوش گرفته و از مبدأ ازل به راه افتاده و تا مقصد ابد به صورت مسافر, منزل به منزل طيّ طريق مى كنند.
2. در مورد كلمه (صلاح) كه آيا به فتح يا كسر صاد صحيح است, بايد گفت هم به فتح صاد (فرهنگ معين) و هم به كسر صاد (فرهنگ عميد) صحيح است. در فرهنگ عميد, (صِلاح) را به معناى آشتى و سازش كردن, و در فرهنگ دهخدا (صِلاح) به كسر صاد را به معناى آشتى و مصالحه آورده است و چون مقصود حافظ در اين غزل, تغيير رويه شاه شجاع در امر سياست و مصالحه با مخالفان خود است, (صِلاح) به كسر صاد را ارجح دانستيم.
3. درباره معناى بيت: (خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست…) ناقد محترم معناى ابروى دلگشا را ابروى دلكش دانسته اند.
با توجه به كلمه (بست) كه رديف غزل است و با توجه به اين كه آوردن كلمه گشودن يا گشادن در مقابل كلمه بستن, در شعر, از صنايع بديعى محسوب مى شود و معناى گشودن و گشادن همان باز كردن از هم مى باشد ـ چنان كه حافظ در بيت ديگرى از همين غزل مى فرمايد: (كه عهد با سر زلف گره گُشاى تو بست) ـ منظور حافظ از آوردن (ابروى دلگشا) ابروانى است كه (دل ـ گشا) باشد; يعنى در دل آن ها و وسط آن ها فاصله و گشادى وجود داشته, و به اصطلاح امروزى ناپيوسته است.
4. درباره معناى بيت (ساربان رخت به دروازه مبر, كان سر كوي…) نظر ناقد محترم را به معانى لغات و شرح غزل شماره 254 با مطلع (دلم ربوده لولى وشى ست شورانگيز…) و همچنين معانى لغات و ابيات غزل (3) و بيت سوم آن غزل: (فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب…) جلب مى كنم. در اين جا به اختصار يادآور مى شود كه پس از حمله مغول به شيراز, مقدارى از لشكريان آن ها كه از نژاد ترك بودند; در اطراف شهر شيراز مستقر و به شغل كشاورزى و دامدارى مشغول شدند و اين ها همان اجداد تركان قشقايى امروزى اند. مقدارى از اين لشكريان هم در حاشيه و بيرون شهر شيراز سكنى گزيدند و كولى وار به زندگى خود ادامه داده و دختران و زنان آن ها روزها وارد شهر شده و بعضى از صنايع دستى شوهران خود را به مردم شهر مى فروختند. حافظ درباره يكى از دخترهاى كولى غزلى دارد كه همان غزل 254 است و اين كه حافظ در غزل شماره 50 و در بيت سوم اين غزل مى فرمايد:
ساربان رخت به دروازه مبر كان سر كوى
شاهراهى است كه منزلگه دلدار من است
مقصودش منزلگه يكى از همين دخترهاى كولى (لولى) است. در بعضى از نسخه هاى قديمى بيت چهارم اين غزل, بدين صورت آمده است:
بنده طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لوليِ سرمست خريدار من است
كه خود دليل ديگرى است بر دلبستگى حافظ به يكى از اين دخترهاى لولى كه بيرون شهر شيراز مسكن داشته و در شهر رفت و آمد مى كرده است. اين دار و دسته كولى ها كه در بيرون دروازه شهر و در كنار جاده مستقر بودند, از آن جايى كه در آن زمان مسافرت هاى شهرى به صورت كاروان و مجتمع بوده تا از شر قاطعان طريق در امان باشند, اين كولى ها ـ كه دائم در حال سير و سفر از شهرى به شهرى بودند ـ هميشه منتظر فرصت بوده تا كاروانى را در حال سير و سفر ببينند آن گاه بدون اين كه به صاحب كاروان, پولى براى حفاظت و راهدارى بپردازند, سايه به سايه آن ها حركت مى كرده اند. حافظ در اين بيت از ترس اين كه دختر محبوب كولى او حاشيه شهر شيراز را ترك كند, به ساربان خطاب مى كند كه حركت نكن و رخت به دروازه مبر; زيرا دلدار كولى من آن جا منزل دارد و احتمالاً اين ديار را ترك مى كند. مطلب ديگر درباره تأييد علاقه حافظ به اين دخترهاى كولى است; در بيتى مى فرمايد:
فداى پيرهن چاك ماهرويان باد
هزار جامه تقوى و خرقه پرهيز
و ما مى دانيم دختران كولى برخلاف دخترهاى شهرى در امر حجاب و پوشش خود چندان استتار را مراعات نمى كردند.
5. در مورد تفسير بيت سوم غزل شماره 55 با مطلع: (آن سيه چرده كه شيرينى عالم با او است…) ناقد محترم يكى از معانى كلمه (همّت) را دعا و عنايت دانسته و در بيت:
روى خوب است و كمال هنر و دامن پاك
لاجرم همّت پاكان دو عالم با او است
همت پاكان را دعاى خير پاكان معنا كرده اند كه به صورت ظاهر معنا قابل قبول است; اما در مورد ايهام اين بيت مقصود شاعر را نمى رساند. حافظ جمعاً در غزل هاى موجود چاپ قزوينى ـ غنى 19بار كلمه همت را در غزل ها به كار گرفته و اين ناتوان دو مورد آن ها را (غزل هاى 355 و 383) به ترتيب, دميدن دعا و پشت گرمى به دعا, معنا كرده و در ساير موارد در برابر لغت همت, معناى (عزم ـ اراده) آورده است:
در مورد معناى همت در بيت سوم غزل 55 يادآور مى شود كه اين غزل را حافظ در زمان نوجوانى و ولايتعهدى شاه شجاع كه 15 سال از او كوچك تر بود, سروده است. شاه شجاع در نوجوانى, سبزه چهره بود و پدرش امير مبارزالدين در حضور جمع او را كريه المنظر خطاب و به او توهين مى كرد. اين نوجوان بعداً حالت مردانه و زيبايى به خود گرفت; چنان كه زن ها در سر راه او براى تماشايى مى ايستادند. حافظ در تعريف اين وليعهد نوجوان و دوست خود و در مقابله با رفتار زشت امير مبارزالدين, اين غزل را سروده و او را سيه چرده, يعنى همان لقبى كه امير مبارزالدين بدو مى داد, خطاب مى كند و به دنبال آن در بيت دوم, پدر بد دهانْ و فحّاش او را به صورت طنز, شيرين دهن, ياد كرده مى فرمايد: (گرچه شيرين دهنان پادشهانند/ ولى او سليمان زمانست كه خاتم با اوست) و اين اشاره به ولايت عهدى شاه شجاع است. در بيت سوم نيز در تعريف اين شاهزاده و دوست خود مى فرمايد: او داراى روى زيبا و واجد هنر و پاكدامنى است و همت و پشتكار مردان شايسته و پاك, چه از گذشته ها و در گذشته ها كه به عالم ديگر رفته اند و چه آن ها كه در اين عالم زندگى مى كنند, همه را در خود جمع دارد و اين بيت منحصراً براى مقابله با بدگويى هاى تحقيرآميز امير مبارزالدين سروده شده و شاعر مى خواهد اين نوجوان را داراى عزم و اراده قوى و هنر و پاكدامنى و زيبايى معرفى كند, تا موقعيت ولايتعهدى دوست جوانش متزلزل نشود.
6. در مورد معناى (رقم خير و قبول) در غزل 132 و در بيت دوم, استاد محترم ضمن تأييد صحّت معناى آن نوشته اند: اما اين سؤال پيش مى آيد كه رقم خير آيا براى آزادسازى بوده است يا براى نگاهداشتن در حال بردگى؟ و به دنبال آن توضيحاتى داده اند كه وافى به مقصود نيست. بايد گفت همان طور كه در برابر معناى كلمه (خير) در اين غزل آمده, در سابق گفتن كلمه (نه) در برابر پرسشى, يك نوع بى ادبى محسوب مى شده و به جاى گفتن (نه) در مواقعى كه ايجاب مى كرده است (نه خير) مى گفتند كه هنوز هم لفظ (نه خير) براى نفى در زبان محاوره مرسوم است. در سابق حتى در پاسخ سؤال گدايى كه به در منازل رجوع مى كرد, در مواردى كه چيزى براى انفاق نداشتند, مى گفتند: (خير است) يعنى چيزى موجود نيست.
ساير مواردى كه استاد محترم تذكراتى داده و تعدادى از آن ها مربوط به اعراب كلمات يا آوردن عبارت (اضافه تشبيهى) به جاى (اضافه استعارى) و يكى هم غلط چاپى بوده است, كلاّ مورد تأييد و تشكر اين جانب از آن سرور ارجمند است. دكتر عبدالحسين جلاليان
9/5/1380


صفحه 13

اخبار


درگذشتگانآيةاللّه صالحى مازندرانى
فقيه معظم حضرت آيةاللّه آقاى حاج شيخ اسماعيل صالحى مازندرانى ـ قدس سرّه ـ يكى از علماى مشهور حوزه علميه قم به شمار بود.
معظم له, به سال 1352ق (1312ش) در روستاى (آلاشت) ـ از توابع قائمشهر ـ در خانواده اى روحانى و اهل علم و دانش زاده شد. پدرش مرحوم ملا رحمةالله, يكى از علماى خوشنام منطقه بوده كه علاوه بر ارشاد و راهنمايى مردم, به كار كشاورزى هم مشغول بود. فقيد سعيد در 5سالگى, قرآن مجيد و خواندن و نوشتن را از پدرش بياموخت و پس از آن, گلستان و نصاب و جامع المقدمات و برخى كتاب هاى ديگر را از همو فراگرفت. سپس در حدود سال 1327ش به بابل رفت و در مدرسه صدر, ادبيات و منطق را به خوبى آموخت و پس از آن, در سال 1330ش به تهران عزيمت كرد و برخى از كتاب هاى سطح را فرا گرفت. در سال 1332, به قم مهاجرت نمود و حدود هفت ماه در مدرسه فيضيه اقامت داشت و به تكميل سطوح پرداخت. در آغاز سال 1333ش, به سوى مشهد مقدس حركت كرد و سطوح عالى و بخشى از خارج فقه و اصول را نزد حضرات آيات: شيخ مجتبى قزوينى, شيخ هاشم قزوينى, ميرزا كاظم دامغانى و آيةاللّه ميلانى به خوبى آموخت. او در اين زمان, در مدرسه خيرات خان ساكن بود و به عنوان يكى از طلاب خوش فكر و جدّى و كوشا و فاضل شناخته شده بود. در سال 1339ش, به حوزه علميه قم بازگشت و به درك محضر حضرات آيات عظام: آقاى بروجردى (كه چند ماه از درس وى را درك كرد), امام خمينى, محقق داماد, گلپايگانى و ميرزا هاشم آملى (كه بيش ترين استفاده را از درس وى برد) و علامه طباطبايى موفق شد و علاوه بر تحصيل, به تدريس سطوح فقه و اصول و كلام و فلسفه و تفسير هم اشتغال داشت و شاگردان فراوان, پرورش داد. وى, دوره هاى متعدد شرح تجريد, شرح منظومه, اسفار, نهايةالحكمة, كفايةالاصول, خارج فقه و اصول تدريس نمود و بسيارى از نوارهاى درسى اش هم اكنون موجود است.
او در دوران مبارزه روحانيت به رهبرى امام خمينى بر عليه رژيم ستمشاهى, از هيچ كوششى فروگذار نكرد و نامش هماره در ذيل اعلاميه هاى مدرسين حوزه علميه قم ديده مى شد و در سال 1353ش و 1354 دستگير و در زندان هاى مختلف (قم و تهران) محبوس شد و در سال 1357ش, سخنرانى هاى متعدد در شهرهاى استان يزد و كرمان عليه رژيم ايراد نمود. پس از پيروزى انقلاب اسلامى, از خدمت به نظام باز نايستاد و دو دوره به نمايندگى مردم استان مازندران در مجلس خبرگان رهبرى برگزيده شد و ساليانى چند در دادگاه عالى انقلاب اسلامى نيز به خدمت پرداخت.
برخى از تأليفات چاپ شده آن فقيه فقيد عبارتند از:
1. مفتاح البصيرة فى فقه الشريعة (شرح طهارت عروة الوثقى, 3ج)
2. توضيح المسائل
3. مناسك حج
4. استفتائات (2ج)
5. احكام جوانان و بانوان
و آثار غيرچاپى اش هم عبارتند از:
6. تقريرات درس فقه آيةاللّه ميرزا هاشم آملى (مباحث: طهارت, بيع و خيارات)
7. اصول فقه (دوره كامل)
8. حاشيه بر اسفار
9. حاشيه بر شرح منظومه
10. ولايت فقيه
11. رساله در (ولايت جدّ و پدر)
12. رساله در (انفال و منافع عامه)
13. كتاب البيع
14. كتاب الخيارات
15. شرح تحريرالوسيله (ابواب: خمس, قضا, وكالت, كفالت)
سرانجام آن فقيه بزرگوار, در 68سالگى, در بامداد روز جمعه 9 شهريور 1380 (11 جمادى الثانى 1422ق) در زادگاهش حيات را بدرود گفت و پيكر پاكش, پس از تشييع باشكوه و بى سابقه در سارى, به قم انتقال داده شد و در روز دوشنبه پس از تشييع مجدّد و نماز آيةاللّه جوادى آملى بر آن, در مسجد طباطبايى حرم حضرت معصومه ـ سلام الله عليها ـ به خاك سپرده شد و عالَمى از علم و عمل را با خود به خاك برد. آيةاللّه خاتم يزدى
مرحوم آيةاللّه آقاى حاج سيد عباس خاتم يزدى, يكى از علماى حوزه علميه قم به شمار مى رفت.
فقيد سعيد در سال 1349ق (1309ش), در خانواده اى روحانى به دنيا آمد. پدرش حاج سيد يحيى احمدآبادى از تحصيل كردگان نجف اشرف بود كه براى تبليغ دين به زادگاهش ـ احمدآباد ـ بازگشته بود. معظم له دوران كودكى را نزد پدرش به فراگيرى قرآن و دروس ابتدايى پرداخت, اما تندبادِ اجل, در 9سالگى پدرش را از كَفَش ربود و گرد يتيمى بر سرش نشست, اما مرحوم حجةالاسلام سيد على محمد وزيرى, سرپرستى وى را بر عهده گرفت و تحت نظر وى به تحصيل علوم دينى روى آورد. نخست, ادبيات و سطوح را نزد حضرات آيات: سيد جلال علومى, سيد على محمد كازرونى, سيد على اكبر علوى, سيد جلال آيت اللّهى تفتى فراگرفت. در سال 1334ش به حوزه علميه قم مهاجرت كرد و در محضر حضرات آيات: سيد حسن مدرسى يزدى (رسائل), فكور يزدى (مكاسب), شيخ عبدالجواد جبل عاملى اصفهانى (كفايه) و شيخ محمدفكور احمدآبادى (شرح منظومه) سطوح عاليه را آموخت. سپس به درس خارج آيات عظام: امام خمينى, گلپايگانى, اراكى, محقق داماد و شيخ عباسعلى شاهرودى حاضر شد و مبانى علمى اش را استوار ساخت. در سال 1339ش, به حوزه علميه نجف رفت و به مدت 18سال از بحث هاى آيات عظام: خويى, حكيم, شاهرودى, امام خمينى, ميرزا حسن يزدى و حاج سيد يحيى ايزدى بهره فراوان برد و عضو شوراى استفتاى امام خمينى شد و به نمايندگى و وكالت معظم له, در سال هاى 1356 و 1357ش به حج مشرف شد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى, به عضويت دفتر استفتاء امام درآمد و پاسخگويى به استفتائات بسيار, بر عهده اش نهاده شد. وى عضو جامعه مدرسين حوزه علميه قم, نماينده مردم يزد در مجلس خبرگان رهبرى, و دبير شوراى سياست گذارى ائمه جمعه بود و در حوزه قم, به تدريس خارج فقه و اصول اشتغال داشت. برخى از تأليفات وى عبارتند از:
1. تقريرات درس اصول آيةاللّه خويى (دوره كامل)
2. تقريرات درس فقه امام خمينى
وى, به علت بيمارى در 72سالگى, در روز سه شنبه شهريور 1380ش (جمادى الثانى 1422ق) بدرود حيات گفت و پيكر پاكش پس از تشييع باشكوه در يزد, به قم انتقال داده شد و پس از نماز آيةاللّه بهجت بر آن, در حرم حضرت فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ به خاك سپرده شد. ناصرالدين انصارى ميرزا محمّد اشكذرى
يكى از عالمان و مدرّسان حوزه علميه مشهد مقدس (مدرسه نواب), مرحوم حجةالاسلام والمسلمين, آقا ميرزا محمّد اشكذرى خراسانى بود. ميرزا محمّد اشكذرى (1311ش ـ 1353ش) ـ فرزند على اكبر اشكذرى ـ در حدود سال هاى 1323ـ1324ش, وارد حوزه علميه مشهد گشت و مشغول به تحصيل شد. در آن سال ها (تا حدود 1330ش), توليت مدرسه نواب, با عالم ربّانى, خطيب بزرگوار, مربى تأثيرگذار, مرحوم آيةاللّه حاج ميرزا على اكبر نوقانى (م1370ق) بود. اين مرد بزرگ, و مجسّمه اخلاق و فضيلت, مدت حدود 7سال, در تربيت و باليدن و سامان پذيرفتن طلاّب حوزه خراسان, تدبيرى ژرف و تأثيرى شگرف داشت, كه نبايد در تاريخ خراسان و حوزه هاى علميّه خراسان, و مدرّسان و منبرى هاى آن سامان فراموش گردد. اين تأثير, از طريق طلاب فاضلى كه در تابستان ها براى زيارت امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) به مشهد مشرف مى شدند ـ و بيش تر در مدرسه نواب ساكن مى گشتند ـ و هم از طريق برخى از طلاب فاضل مشهدى كه به قم انتقال مى يافتند (از جمله براى درك درس مبارك مرجع اكبر, و فقيه اعظم, حضرت آيةاللّه العظمى, حاج آقا حسين طباطبايى بروجردى) تا حدودى به بيرون از حوزه ها و مدارس خراسان نيز كشيده شده بود, و نظامى را كه ايشان براى مدرسه نواب تعيين كرده بود, مورد توجه طالبان كمال, و آگاهان, و معتقدان به ارزش وقت و اهميت نظم, و ضرورت سواد براى اهل علم, و وجوب ديدن دوره تربيتى براى اهل منبر و واعظان قرار مى گرفت.
همچنين بايد ياد كنم كه در آن سال هاى فرو پاشيدن حوزه ها به دست عوامل بيسواد و پست استعمار پير, يكى از بزرگ ترين مرزبانان موجوديّت علمى و معارفى خراسان, و يكى از بزرگ ترين عالمان دوران, و استاد استادان آن سامان, متفكر حقيقت انديش, عقل شناس نوآور, تقليدشكن شجاع در عقليات, قرآن دان كم مانند, معارف گستر پر آوازه, و عابد و زاهد بى نظير, مرحوم آيةاللّه آقا ميرزا مهدى اصفهانى خراسانى (م1365ق) در مشهد مقدس حضور داشتند, و مشعل فروغزايى بودند كه حوزه خراسان را (خورآسا) كرده بودند, و به تعبير آيةاللّه العظمى حاج سيد صدرالدين صدر (م1373ق) (ارض اقدس به وجود ايشان مزيّن بود, و سال هاى سال اهل علم از محضر شريف ايشان استفاده مى كردند.) (مكتب تفكيك, چ سوم, ص236)
چنان كه اشاره كرديم, تا پيش از فرا رسيدن شهريور 1320, از سوى (رژيم) انگليسى پست و پليد و فضيلت كش رضاخانى, و برخى منوّرالفكرهاى فاقد مليّت راستين, و دورانديشى خردمندانه, با روحانيت بسختى مبارزه مى شد, تا جايى كه مدارس ـ اغلب ـ بسته شده و ويران گشته, و نظام تحصيلات علوم اسلامى از هم پاشيده بود. و با اين سختى ها و فشارها كم تر كسى و جوانى يافت مى شد كه اين همه خطر را بپذيرد, و محروميت هاى مختلف فردى و اجتماعى را به جان بخرد, و رو به سوى مدارس ويران و مدرسان سرگردان و در حال تبعيد علوم اسلامى بگذارد.
از اين رو, مرحوم آقا ميرزا مهدى اصفهانى (كه در حفظ حوزه خراسان و دميدن روح علمى و انتقادى و اخلاقى در اين حوزه, سهمى بس گران دارند), جوانان را به ورود به حوزه و تحصيل علوم دينى تشويق مى فرمودند, و خود تدريس هاى خويش را در خانه (كوچه نو, ميان باغ نادرى و ميدان شهدا) ادامه مى دادند. از جمله جوانان ياد شده, يكى ميرزا محمد اشكذرى بود, كه به دليل آشنايى مرحوم ميرزاى اصفهانى با پدر ميرزا محمد, توصيه مى كنند كه ايشان به تحصيل علوم دينى اشتغال ورزد. از سويى ديگر, او را براى ورود به (مدرسه نواب), به مرحوم نوقانى (كه خود از مأنوسين با ميرزاى اصفهانى و شاگردان معارفى و پروردگان مكتب او بود), معرفى مى كنند. و بدينسان ميرزا محمد اشكذرى نوجوان, در شمار محصلان مدرسه نواب (بهترين مدرسه علميه مشهد, و داراى بهترين مربى و مدرسان در آن سال ها) درمى آيد, و به تحصيل اشتغال مى ورزد.
طالب علم جوان ما, پس از مدتى تحصيل و آموختن, با بى اعتنايى به فشار فقر و محروميت, و اجازه ندادن كه اين امور در عزم راسخ او تأثيرى بگذارد, و او را به سوى خواسته ها بكشاند, زاهد و صبور, و متواضع و قانع, در طلب علم از محضر استادان مى كوشد, و با همه دقت و سختگيرى مرحوم نوقانى, در امور درسى و اخلاقى طلاب, و وجود برنامه هاى امتحانى از همان روزگار (حدود 60سال پيش در حوزه مشهد), در شمار طلاب ممتاز جاى مى گيرد.
ميرزاى اشكذرى, دروس مقدماتى و منطق و ادبيات و اصول ابتدايى را, در نزد اين استادان فاضل و شريف مى خواند:
1. حجةالاسلام, حاج شيخ غلامحسين مصباح الهدى (از افاضل برجسته حوزه خراسان, و مبارز در نهضت ملى شدن صنعت نفت).
2. حجةالاسلام, حاج سيد حسين سيدى علوى (از افاضل زبده حوزه خراسان و خدمتگزاران كوشاى تعليم و تربيت دينى).
3. حجةالاسلام, سيد جواد مصطفوى خراسانى (مؤلف كتاب بسيار گران ارج (الكشاف عن الفاظ نهج البلاغة فى شروحه), و آثارى ديگر…).
سپس براى فراگرفتن سطوح عاليه فقه و اصول, به درس اين استادان گرانمايه و نمونه حاضر مى شود:
4. آيةاللّه حاج ميرزا احمد مدرس يزدى خراسانى (م1350ش)
5. آيةاللّه حاج شيخ هاشم قزوينى خراسانى (م1339ش)
6. آيةاللّه حاج شيخ مجتبى قزوينى خراسانى (م1346ش)
استاد اخيرالذكر, متأله بزرگ قرآنى, و متعقل سترگ وَحيانى, مروّج معارف خالص اهل بيت(ع) در عين اين كه فقه و اصول (سطح و خارج) تدريس مى كردند, به طور عمده فلسفه درس مى دادند و معارف قرآن. مرحوم اشكذرى, مقدارى از اين دروس علامه قزوينى و عالم ذوفنون باطنى, مرحوم حاج شيخ مجتبى قزوينى خراسانى استفاده كرده اند.
7. آيةاللّه العظمى حاج سيد محمد هادى ميلانى (م1395ق)
از سالى (1333ش) كه اين فقيه اصولى مدقّق و حكيم كم مانند به مشهد مشرف شدند, و درس خارج اصول و فقه شروع كردند, ميرزاى اشكذرى به درس ايشان نيز حاضر مى شدند, و مورد توجه آن استاد كم مانند بودند.
در خلال ايام تحصيل (بنا بر رسم حوزه اى, رسمى بسيار سودمند كه هر فاضلى براى طلاب پايين تر تدريس كند), برخى از فاضلان حوزه مشهد (و طلابى كه از دور و نزديك به مشهد آمده بودند), دروسى را از محضر ميرزاى اشكذرى مى آموختند. ميرزاى اشكذرى درسى مفيد و كم تعطيل و با پيشرفت داشتند. بيانشان نيز بر اداى مطالب ـ حتى مطالب پيچيده علمى ـ توانا بود, از جمله به ياد دارم كه (دليل افتراض) را در (حاشيه ملا عبدالله) به خوبى و روشنى تقرير و تحرير مى كردند.
بدين گونه بود تا مهر ماه سال 1339ش (1380ق), كه استاد بزرگ افاضل, آيةاللّه حاج شيخ هاشم قزوينى خراسانى, به رحمت ايزدى پيوست:
آنكو درفش بارقه فضلش
بر آسمان علم چو كيوان بود
سيراب كرد تفته دلها را
سرچشمه (معارف قرآن) بود
آموخت فرق باطل و حق ما را
رمز آشناى معنى (فرقان) بود
گاه ستيز در ره حقجويى
يكتا مبارز صف ميدان بود
در مُلك زهد و كشور استغنا
بى تاج و تخت, حاكم و سلطان بود
بر صُفّه قناعت و آزادى
همتاى پاك بوذر و سلمان بود
(مكتب تفكيك, ص285ـ287)
از آن پس, مسند تدريس سطوح عالى (رسائل, مكاسب, كفايه) از جمله, به عهده آقا ميرزا محمد اشكذرى محول گشت. و ايشان تا پايان عمر كوتاه خود, حدود 14 سال تمام, پيوسته اشتغال به تدريس و تربيت علمى فاضلان حوزه داشتند.
ميرزاى اشكذرى ـ چنان كه اشاره شد ـ در دوران طلبگى تا سال ها ساكن مدرسه بود. با فقر و آبرومندى مى زيست, و همه كارهاى خود را خود انجام مى داد, كنار حوض مدرسه مى نشست و ظرف مى شست. طالب علمى كوشا, عابد و فروتن بود. زحمتكش و پرهيز آشنا بود. و در دوران بعد, عالمى زاهد و محترم و مدرسى فداكار و معلم به شمار مى رفت. در سراسر زندگى تعلّمى و تعليمى خود, زندگيى زاهدانه داشت, و بيش تر اوقات مقروض بود.
ميرزا محمد اشكذرى, مدرسى بسيار با عاطفه, مهربان و خليق بود. با وجود محبتى كه به فرزندان خود داشت, مجالست با طلاب را ترجيح مى داد, و غالب اوقات را در مدرسه مى گذرانيد. هرگاه درس نداشت, كتاب مى خواند. وضو و نماز و آداب آنها را نيك رعايت مى كرد, و نمازى با توجه و حضور و خضوع مى خواند. روزهاى تعطيل را نيز ـ اغلب ـ به مدرسه مى آمد و با طلاب مى گذرانيد. به هنگام نشست و برخاست با شاگردان, اگر كسى او را نمى شناخت نمى دانست شاگردْ كيست و استادْ كدام… اين اندازه افتاده و اهل توجه بود. از وى دو پسر و دو دختر ماند. رحمةاللّه عليه رحمةً واسعة.
اين جانب, پيش از آن كه براى تحصيل ادبيات عالى و عروض و قافيه و بلاغت اسلامى, به محضر استاد بزرگ, حجةالحق, شيخ محمدتقى اديب نيشابورى (اديب ثانى, م1355ش) برسم, در حدود 2ـ3سال, كتاب هاى مقدماتى را نزد چند تن از طلاب فاضل آن روز حوزه مشهد ـ در مدرسه نواب ـ فراگرفتم, از جمله:
1. آقا سيد جعفر سيّدان (امروز: استاد معارف قرآنى, عالم جامع تفكيكى (از شاگردان خاص علامه حاج شيخ مجتبى(ره) قزوينى مى باشد), و خطيب بزرگ اخلاقى, آيةاللّه سيد جعفر سيدان خراسانى).
2. آقا سيد عباس سيدان (امروز: حجةالاسلام والمسلمين, مدرس فاضل, مربى دينى و معلم جلسات (الغدير) ـ مشهد مقدس). (از شاگردان خاص علامه حاج شيخ مجتبى(ره) قزوينى مى باشد)
3. آقا شيخ رحمت الله فشاركى (امروز: از مدرسان نام آور ادبيات و متون حوزه اى, در حوزه مقدسه قم, كه شهرتى بحق دارند, و محل بهره رسانى گسترده هستند, و در زهد و كم تعلقى موفقند).
4. آقا ميرزا محمد اشكذرى خراسانى, مدرس فقيه سطوح عاليه, در حوزه خراسان.
اين جانب, در سال هاى مورد اشاره, نزد ايشان از جمله اين كتاب ها را (با همان وقت و كوشايى و تعطيلات اندك, و يادداشت بردارى و مطالعه مكرر و مباحثه, در ايام تحصيل و تعطيل… و سپس تدريس) خواندم:
1. (شرح سيوطى).
2.(مغنى) (از آغاز باب اول تا پايان باب چهارم).
3. (حاشيه) ملا عبدالله يزدى, بر (تهذيب المنطق) تفتازانى (و در كنار آن, (اشكالُ الميزان) فرصت شيرازى, و حاشيه عبدالحى بر حاشيه ـ خطى).
4. (شرح شمسيه) قطب الدين رازى (و در كنار آن, (رهبر خرد) و (بصائر النصيريه) قاضى شَهلان ساوى).
5. شرح (باب حاديعشر) فاضل مقداد.
6. معالم الاصول.
7. توحيد صدوق(ره)
8. شرح مطول (مقدارى از باب اول).
در پايان بايد ياد كنم كه در نوشتن اين مقاله, از نوشته دوست فاضل ديرين, جناب حجةالاسلام آقاى حاج سيد ذبيح اللّه اسلامى (از فاضلان و عالمان حوزه علميه خراسان) استفاده كرده ام. محمّدرضا حكيمى
ارديبهشت 1380فرهنگىانتشار فصل نامه قرآنى كوثر
نخستين شماره فصل نامه قرآنى كوثر كه اولين نشريه قرآنى استان اصفهان به شمار است به صاحب امتيازى مؤسسه انتشارات پيام صادق(ع), مدير مسؤولى حجةالاسلام سيّد محمّدرضا علاءالدّين و سردبيرى حجةالاسلام على رهبر منتشر شد.
در وجه تسميه اين نشريه وزين مى خوانيم: (و ما, نام فصل نامه را كوثر نهاديم, تا همچون كوثر قرآن, خير كثيرى باشد براى همه قرآن دوستان و عاشقان كلام وحى, اميد آن داريم كه دستمان گيريد و هاديمان باشيد!) (ص8)
پس از اين برائت استهلال به طرح پرسش ها, نكات و راهكارها و برنامه هاى اساسى در ارتباط با مقوله قرآن پژوهى و قرآن مأنوسى پرداخته شده و تاريخچه قرآن گرايى در اصفهان را بيان مى دارد كه (آنچه از گذشته مطرح مى شود از عهد صفويه به اين طرف مى باشد و عمدتاً پرسش ها و نكته ها از شهر اصفهان است كه پايتخت ايران اسلامى و مركز علمى جهان اسلام در آن عهد بوده و دانستن اين پيشينه درخشان قرآنى خود پشتوانه خوبى براى قرآن زيستى و قرآن پژوهى در حال و آينده) (ص11) است و يك يك اهداف اين مجله و چنين مجلاتى را در قالب پرسش و بررسى گذشته, حال و آينده برمى شمرد و مثلاً از زبان شوراى تحريريه اين چنين مى آورد كه هدف اين فصل نامه آن است كه (گذشته (انس با قرآن) را با تمام فراز و نشيب هايش و در تمامى ابعاد و جلوه هايش پيش روى شما قرآن دوستان گشوده و با دعوت به تدبّرى تامّ و تفكرى خالص بر عظمت و نقشى كه قرآن در اصفهان و ايران بر جاى گذاشته, شما را در فضاى قرآنى امروز, براى استمرار بخشى نقش قرآن در جميع جهات, از حوزه تعليم و تربيت گرفته تا شعر و ادب, و از معمارى و فضاسازى گرفته تا هنر و صنعت و از ميراث مكتوب قرآنى گرفته تا جلسات قرآن آموزى پيش برده و وظيفه آحاد جامعه اسلامى در قبال قرآن و راهكارهاى قرآن پژوهى و قرآن زيستى و تحقق جامعه قرآنى تأكيد نماييم.) (ص13)
برخى از عنوان هاى اين شماره عبارتند از: آينه كوثر, پرسش هايى درباره قرآن پژوهى, قرآن از ديدگاه كوثر قرآن, فرزندم قرآن بخوان; شيوه بيان قرآنى كه بررسى سهل و ممتنع بودن, كاربرد استعاره و مجاز و كنايه را عهده دار است; مردم سالارى دينى از منظر قرآن كريم كه به راهكارهاى قرآن براى مردم سالارى دينى, افول مكاتب غربى و مبانى آن و نقش مردم ديندار در حكومت اسلامى مى نگرد; خودى و غير خودى از ديدگاه قرآن كريم و عرفان اسلامى, عشق و محبت از منظر قرآن كريم, كه تفسيرى است از آيه والذين آمنوا اشدّ حبّاً للّه با زيرفصل هاى: راه هاى افزايش محبت, محبوب سازى مجازى, چرايى اختلاف محبوب و راهبردهاى قرآنى در اين موضوعات; سخنى با مربيان و معلمان قرآنى, قصه هاى قرآنى و تقويم قرآنى ربيع الاول تا جمادى الثانى 1422 نمونه استخراجات دست اندركاران مجله است. و حسن ختام مسابقه اى است كه سؤالات آن (از مباحث قرآنى مطروحه در فصل نامه استخراج شده است.) (ص75)
براى همه دست اندركاران نشريه توفيق روز افزون خواستاريم. محمدرضا زادهوش


صفحه 14
Array

صفحه 15

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 16

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة