بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 180

مى‌باشد و پرواضح است لفظى كه معنا و مدلولش ربطى و غير مستقل است قطعا حرف ميباشد .

حاشيه : و اعلم : انّ الرّابطة قد تذكر فى القضيّة الملفوظة و قد تحذف و القضيّة على الاوّل تسمّى ثلاثيّه و على الثانى ثنائيه .

ترجمه :

تقسيم قضيه باعتبار رابطه‌

قضيّه خبريه باعتبار ذكر و حذف رابطه بر دو قسم است : ثلاثيّه و ثنائيّه .

قضيّه ثلاثيّه : آنستكه رابطه در آن مذكور باشد همچون زيد هو القائم .

و وجه تسميّه آن باين اسم اينستكه اجزائش سه تا هستند : موضوع، محمول، رابطه .

قضيّه ثنائيّه : آنستكه رابطه در آن محذوف باشد مانند زيد قائم .

و وجه تسميه‌اش باين نام آنستكه داراى دو جزء است : موضوع و محمول .

حاشيه : و قد استعير لها هو :

اعلم : انّ الرّابطة تنقسم الى زمانيّه تدلّ على اقتران النّسبة الحكميّة باحد الازمنة الثّلاثة و غير زمانيّة بخلاف ذلك .

و ذكر الفارابى انّ الحكمة الفلسفيّة لمّا نقلت من اللّغة اليونانيّة الى العربيّة وجد القوم انّ الرّابطة الزّمانية فى اللّغة العربيّة هى الافعال النّاقصه و لم يجدوا فى تلك اللّغة رابطه غير زمانيّة تقوم مقام « است » فى الفارسيّه و « استين » فى اليونانيّة فاستعاروا للرّابطه الغير الزّمانيّه لفظ « هو » و « هى » و نحوهما مع كونهما فى الاصل اسماء لا ادوات فهذا ما اشار اليه بقوله : « و قد

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :180««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 181

استعير لها هو » و قد يذكر للرّابطةالغير الزمانيّة اسماء مشتقّة من الافعال النّاقصة و غيرها نحو « كائن » و « موجود » فى قولنا : زيد كائن قائما، اوميرس موجود شاعرا .

ترجمه :

تقسيم رابطه به زمانيّه و غير زمانيّه‌

مرحوم محشّى ميفرمايد :

رابطه بر دو قسم است : زمانيّه و غير زمانيّه .

رابطه زمانيه : آنستكه دلالت كند بر مقارن بودن نسبت حكميّه با يكى از سه زمان چنانچه گوئيم زيد كان قائما .

رابطه غير زمانيه : آنستكه بخلاف آن باشد مانند زيد هو القائم .

كلام فارابى‌

معلّم ثانى ابو نصر فارابى ميگويد :

زمانيكه حكمت و فلسفه از زبان يونانى به لغت عربى منتقل شد ارباب فنّ در قبال رابطه زمانيّه افعال ناقصه را ديده و پسنديدند ولى براى رابطه غير زمانيه كلمه‌ايكه معادل لفظ « است » به زبان فارسى و « استين » به لسان يونانى باشد نيافتند لاجرم لفظ « هو » و « هى » را باين منظور استعارة بكار گرفتند با اينكه ايندو لفظ بملاحظه اينكه ضمير هستند اسم ميباشند .

سپس مرحوم محشى ميفرمايد :

و گاهى براى رابطه غير زمانيه از اسمائيكه مشتق از افعال ناقصه هستند استفاده ميشود مانند دو كلمه « كائن » و « موجود » در دو مثال :

زيد كائن قائما و اوميرس موجود شاعرا .

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :181««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 182

حاشيه : قوله : و الّا فشرطيّة :

اى و ان لم يكن الحكم بثبوت شئ لشئ او نفيه عنه فالقضيّة شرطيّة سواء كان الحكم بثبوت نسبة على تقدير اخرى او نفى ذلك الثبوت او بالمنافاة بين النسبتين او بسلب تلك المنافاة :

فالاولى شرطيّة متّصلة و الثّانية شرطيّة منفصله .

ترجمه :

قضيّه شرطيّه و برخى از اقسام آن‌

مرحوم محشّى در ذيل « و الّا فشرطيه » كه در عبارت مصنّف آمده مى‌فرمايد :

يعنى و اگر در قضيّه حكم بثبوت چيزى براى شيئى يا نفيش از آن نشود قضيّه را شرطيّه گويند . اعم از اينكه حكم به ثبوت يا سلب نسبتى بفرض حصول نسبت ديگر شود مانند :

ان كانت الشمس طالعة فالنهار موجود .

يا حكم به تنافى و عدم آن بين دو نسبت گردد چنانچه گويند :

هذا العدد امّا زوج او فرد .

قضيّه شرطيّه اوّل را متّصله و دوّم منفصله گويند .

حاشيه : و اعلم : انّ حصر القضيّة فى الحمليّة و الشرطيّة على ما قرّره المصنّف حصر عقلى دائر بين النّفى و الاثبات و امّا حصر الشّرطيّة فى المتّصلة و المنفصلة فاستقرائى .

ترجمه :

تبصره‌

مرحوم محشّى ميفرمايد :

مخفى نباشد كه انحصار قضيّه در حمليّه و شرطيّه و تقسيمش بايندو طبق تقريرى كه مصنّف نموده از باب حصر عقلى است زيرا حصر عقلى‌

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :182««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 183

عبارتست از اينكه شيئى را دائر مدار بين نفى و اثبات كنند چنانچه مصنّف در اينجا مرتكب آن شده و گفته :

اگر در قضيّه حكم به ثبوت شيئى يا نفى آن از شى‌ء ديگر شود قضيه حمليه و در غير اينصورت شرطيه است و امّا تقسيم شرطيّه به متّصله و منفصله و حصرش در ايندو از قبيل حصر استقرائى است و آن اينستكه بواسطه فحص و گردش براى حقيقتى اقسام و افرادى پيدا مى‌كنند بدون اينكه اين تفحّص موجب قطع بانحصار آن حقيقت در اقسام يافته شده بشود بلكه احتمال ميرود كه غير از آنها افراد و اقسام ديگرى باشند .

حاشيه : قوله : مقدما :

لتقدّمه فى الذكر .

ترجمه : مرحوم محشّى در ذيل « مقدّما » كه در عبارت مصنّف وارد شده مى‌فرمايد :

وجه تسميه جزء اوّل در قضيه شرطيّه به مقدّم اينستكه در ذكر بر جزء ديگرش مقدّم شده است .

حاشيه : قوله : تاليا .

لتلوه الجزء الاوّل :

ترجمه : و در ذيل « تاليا » ميفرمايد : وجه ناميدن جزء دوّم به « تالى » از اينرو است كه جزء دوّم بعد از مقدّم ذكر ميشود .

متن : و الموضوع ان كان مشخّصا سمّيت القضيّة شخصيّة و مخصوصة و ان كان نفس الحقيقة فطبيعيّة و الّا فان بيّن كميّة افراده كلّا او بعضا فمحصورة كلّيّة او جزئية و ما به البيان سور و الّافمهملة.

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :183««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 184

ترجمه : موضوع در قضيّه اگر مشخّص و فرد معيّنى باشد بان قضيه شخصيّه و مخصوصه گويند و اگر حقيقت و ماهيّت كليّه باشد آنرا قضيّه طبيعيّه خوانده و در غير اينصورت اگر مقدار افراد را از حيث كلّى يا جزئى بودن بيان كنند بآن قضيّه محصوره گفته اعم از محصوره كليّه يا جزئيه و كلمه‌اى كه بواسطه‌اش بيان كميّت افراد صورت مى‌گيرد « سور » قضيه خوانند و اگر مقدار افراد در آن بيان نشود آنرا قضيه مهمله گويند .

حاشيه : قوله : و الموضوع :

هذا تقسيم للقضيّة الحمليّة باعتبار الموضوع و لهذا لوحظ فى تسمية الاقسام حال الموضوع فيسمّى ما هو موضوعه شخص، شخصيّة و على هذا القياس و محصّل التقسيم :

انّ الموضوع امّا جزئى حقيقى كقولنا : هذا انسان، او كلّى :

و على الثّانى فامّا ان يكون الحكم على نفس حقيقة هذا الكلى او على افراده :

و على الثّانى فامّا ان يبيّن كميّة الافراد المحكوم عليها بان يبيّن انّ الحكم على كلّها او على بعضها او لا يبيّن ذلك بل يهمل، فالاولى شخصيّه و الثّانية طبيعيّة و الثّالثة محصورة و الرّابعة مهملة .

ترجمه :

تقسيم قضيّة حمليه باعتبار موضوع‌

مرحوم محشى در ذيل « و الموضوع » كه مصنّف آنررا گفته چنين ميفرمايند :

اين عبارات اشاره به تقسيم قضيّه حمليه است باعتبار موضوع و از اينرو در نام‌گذارى هريك از اقسام حال موضوع ملاحظه شده مثلا قضيّه‌ايكه موضوعش شخص باشد شخصيّه نام گذارده شده و اگر طبيعت كليّه و ماهيّت باشد بآن طبيعيّه گويند و بر همين قياس و حاصل تقسيم اينست :

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :184««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 185

موضوع در قضيّه يا جزئى حقيقى است مانند اينكه بگوئيم : هذا انسان ( اين شخص مورد اشاره انسان مى‌باشد ) و يا كلّى مى‌باشد در صورت اوّل آنرا قضيّه شخصيّه نامند .

در صورت دوّم يا حكم بر نفس حقيقت و ماهيّت اين كلّى حمل ميشود بدون نظر به افراد چنانچه گوئيم : الانسان حيوان ناطق ( حقيقت انسان عبارت است از حيوان ناطق ) كه در اينصورت بآن قضيّه طبيعيّه گويند زيرا حكم چنانچه گفته شد محمول بر طبيعت است . و يا آنكه حكم را بر افراد طبيعت و اشخاص ماهيت حمل مى‌نمايند و اين خود بدوگونه صورت ميگيرد يا كميّت و مقدار افراد را معيّن مى‌كنند باين معنا كه مشخص مى‌كنند آيا حكم بر كلّ افراد حمل شده يا بر بعضى از آنها و يا آنكه اصلا متعرّض كميّت نشده و از اين نظر مهمل مى‌گذارند .

در فرض اوّل قضيّه را محصوره و صورت دوّم را قضيّه مهمله نامند .

قضيّه مهمله مانند اينكه بگويند انسان كاتب است بدون اينكه در آن هيچ دلالتى بر حمل حكم نسبت به تمام افراد يا بعضى از آنها باشد .

حاشيه : ثمّ انّ المحصورة ان بيّن فيها انّ الحكم على كلّ افراد الموضوع فكليّة و ان بيّن انّ الحكم على بعض افراده فجزئيّة و كلّ منهما امّا موجبة او سالبة .

و لا بدّ فى كلّ من تلك المحصورات الاربع من امر يبيّن كميّة افراد الموضوع يسمّى ذلك الامر بالسّور اذ كما ان سور البلد محيط به كذلك هذا الامر محيط بما حكم عليه من افراد الموضوع .

ترجمه :

قضيه محصوره و اقسام آن‌

قبلا گفته شد قضيّه محصوره آنستكه حكم بر طبيعت موجود در افراد حمل شده و در آن كميّت و مقدار افراد از حيث كليّت و جزئيّت بيان ميشود .

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :185««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 186

اكنون مى‌گوئيم قضيّه محصوره بر دو قسم است :

1- كليّه : و آن قضيه‌اى است كه حكم بر تمام افراد موضوع حمل شود .

2- جزئيه : و آن قضيّه‌اى است كه حكم بر بعضى از افراد حمل گردد .

و هركدام از ايندو يا موجبه بوده و يا سالبه .

بنابراين اقسام قضيّه محصوره چهار است كه از آنها اصطلاحا به محصورات اربعه تعبير مى‌كنند .

سور و معناى آن‌

در قضيّه محصوره بناچار بايد كلمه‌اى باشد كه بواسطه‌اش بيان كنند آيا حكم بر تمام افراد حمل شده يا بر بعضى، اينكلمه را اصطلاحا سور قضيّه نامند .

وجه تسميه سور

در وجه تسميه اينكلمه بنام سور چنين گفته‌اند :

سور عبارتست از امرى كه نسبت به امر ديگر محيط باشد چنانچه سابق بدور شهرها ديوار مى‌كشيدند بطوريكه تمام شهر در داخل آن ديوار مدوّر يا چهارگوش واقع ميشد و بآن سور بلد مى‌گفتند پس همانطوريكه سور بلد و ديوار نامبرده بر شهر و سكنه آن احاطه دارد عينا كلمه ياد شده بر افراد موضوع محيط است .

حاشيه : فسور الموجبة الكليّة هو « كلّ » و « لام الاستغراق » و ما يفيد معناها من اىّ لغة كانت .

و سور الموجبة الجزئيّة هو « بعض » و « واحد » و ما يفيد مؤدّاهما .

و سور السالبة الكليّة « لاشى » و « لا واحد » و نظائرهما .

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :186««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 187

و سور السالبة الجزئية « ليس بعض » و « بعض ليس » و « ليس كلّ » و ما يساويها .

ترجمه :

ادات سور

براى هركدام از محصورات اربعه كلمه خاصّى معيّن شده كه نمايانگر آن مى‌باشد و شرح آن چنين است :

1- سور موجبه كلّيه عبارتست از كلمه « كلّ » و لام استغراق و آنچه از لغات ديگر مفيد معناى ايندو است همچون كلمه « هر » و « تمام » و « همگى » در لغت فارسى .

مثال‌

كلّ انسان حيوان ناطق ( هر انسانى حيوان ناطق است ).

2- سور موجبه جزئيه عبارتست از كلمه « بعض » و « واحد » و آنچه معناى ايندو را اداء كند نظير وقوع نكره در جمله مثبت يا كلمه « برخى » و « پاره‌اى » در لغت فارسى .

مثال‌

بعضى الانسان كاتب ( برخى از انسانها نويسنده‌اند ).

3- سور سالبه كلّيّه عبارتست از كلمه « لا شى‌ء » و « لا واحد » و امثال ايندو همچون وقوع نكره در سياق نفى يا كلمه « هيچيك » و « هيچكدام » در لغت فارسى .

مثال‌

لا شئ من الانسان بحجر ( هيچيك از انسانها سنگ نيستند ).

4- سور سالبه جزئيه عبارتست از كلمه « ليس بعض » و « بعض ليس » و « ليس كل » و آنچه از نظر معنا باينكلمات مساوى است .

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :187««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست