قوله : يوجب الاطّلاع عليها :
ضمير در « عليها » به طائفة من المعانى رجوع مىكند .
قوله : و تجويز الاحتمالات :
مقصود از « تجويز » امكان ميباشد .
قوله : يستدعى جوازها فى المقدمة :
ضمير در « جوازها » به « احتمالات » راجع ميباشد .
قوله : التى هى جزئه :
ضمير در « جزئه » به كتاب رجوع مىكند .
حاشيه : قوله : العلم :
هو الصّورة الحاصلة من الشّئ عند العقل .
و المصنّف لم يتعرّض بتعريفه امّ لكفاية التّصوّر بوجه ما فى مقام التّقسيم و امّا لانّ تعريف العلم مشهور مستفيض و امّا لانّ العلم بديهى التّصوّر على ما قيل .
ترجمه : كلمه « العلم » در عبارت مصنّف عبارتست از نقش و صورتى كه از چيزى در عقل و ذهن حاصل ميشود ولى مصنّف به تعريف علم نپرداخت زيرا يا تصوّر اجمالى آنرا در مقام تقسيم كافى دانسته و يا چون تعريف آن مظهور و شايع است آن را ترك نموده و يا بديهى بودن آن طبق گفته بعضى سبب عدم تعرّض وى شده است .
شرح :
تعريف علم
مشهور بين اهل دانش اينست كه علم از امور اكتسابى است و كسانيكه باين مرام معتقدند در تعريف حقيقت علم اختلاف نمودهاند :
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :61««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
برخى كه اكثر اهل صناعت هستند علم را از مقوله كيف دانسته و گفتهاند :
العلم هو صورة حاصلة من الشئ عند العقل ( يعنى علم صورت مرتسمه اشياء در ذهن است ).
بعضى ديگر همچون فخر رازى علم را از مقوله اضافه دانسته و در تعريفش گفتهاند :
العلم هو حصول صورة الشّىء عند العقل ( يعنى علم عبارتست از حاصل شدن صورت و تحقّق ارتسام اشياء در ذهن ).
گروهى ديگر علم را از مقوله انفعال دانسته و در تفسيرش گفتهاند :
العلم هو قبول النّفس الصّورة الحاصلة من الشئ ( يعنى علم عبارتست از پذيرفتن نفس صورت اشياء را ).
و عدّهاى از همين گروه از تفسير فوق عدول نموده و گفتهاند :
العلم هو انكشاف الواقع ( يعنى علم عبارتست از روشن شدن و ظاهر شدن واقع ).
مرحوم محشّى بعد از اينكه تعريف اوّل را اختيار فرموده ميگويد :
مصنّف بسه جهت علم را تعريف ننموده :
الف : آنكه آنرا به تصوّر و تصديق تقسيم كرده و بديهى است در مقام تقسيم مقسم اجمالا تصوّر ميشود اگر چه بتفصيل در ذهن حاضل نميگردد از اينرو بهمين مقدار حضور اجمالى علم در ذهن مصنّف اكتفاء نموده و در مقام تعريف و تفصيل بر نيامده است چه آنكه نيازى بآن احساس نكرده است .
ب : چون تعريف علم از نظر قائلين باكتسابى بودن آن مشهور است و آنرا صورت حاصله ميدانند چنانچه شرحش گذشت لاجرم احتياجى به ذكر نبود .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :62««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ج : برخى از اهل اصطلاح همچون فخر رازى علم را بديهى دانستهاند لذا مصنّف نيز اعتمادا بقول وى نخواسته امر بديهى را تشريح و تفصيل دهد .
حاشيه : قوله : ان كان اذعانا .
اى اعتقادا بالنسبة الخبريّة الثّبوتيّة كالاذعان بانّ زيدا قائم او السّلبيّة كالاعتقاد بانّه ليس بقائم .
فقد اختار المصنّف مذهب الحكماء حيث جعل التّصديق نفس الاذعان و الحكم دون المجموع المركّب منه و من تصوّر الطّرفين كما زعمه الامام الرازى .
ترجمه : كلمه « اذعان » در عبارت مصنّف بمعناى اعتقاد است و معناى عبارت چنين ميشود :
علم اگر اعتقاد به نسبت خبريّه ثبوتيّه بوده مانند اعتقاد باينكه زيد قائم است يا به نسبت سلبيّه باشد نظير اعتقاد به اينكه زيد قائم نيست آنرا تصديق خوانند .
پس در اين تعريف مصنّف مذهب حكماء را در تصديق اختيار نموده چه آنكه تصديق را مطابق با مرام ايشان نفس اذعان و حكم قرار داده نه مجموع مركب از حكم و تصوّر موضوع و محمول همانطوريكه گمان امام فخر رازى است .
حاشيه : و اختار مذهب القدماء ايضا حيث جعل متعلّق الاذعان و الحكم الّذى هو الجزء الاخير للقضيّة هو النّسبة الخبريّة الثّبوتيّة او السلبيّة لا وقوع النّسبة الثبوتيّة التّقييديّة او لا وقوعها و سيشير المصنّف الى تثليث اجزاء القضيّة فى مباحث القضايا .
ترجمه : و نيز مصنّف مرام قدماء را اختيار نمود زيرا متعلّق اعتقاد و حكم را كه جزء اخير قضيّه است نسبت خبريّه ثبوتيّه يا سلبيّه قرار داد نه وقوع نسبت
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :63««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ثبوتى تقييدى يا عدم وقوع آن و عنقريب در مباحث قضايا به اينمطلب كه اجزاء قضيه سه تا مىباشد اشاره خواهد نمود .
شرح :
تعريف تصديق و آراء در آن
بين حكماء و منطقيين در بساطت و تركيب تصديق اختلافست :
قاطبه حكماء آن را بسيط دانسته و در تعريفش گفتهاند :
التّصديق هو الحكم و الاذعان ( يعنى تصديق نفس اعتقاد و حكم است ).
مثلا در قضيّه انسان كاتب است تصديق فقط يك چيز است و آن حكم به كاتب بودن ميباشد . منتهى تصوّر موضوع و تصوّر محمول از شرائط تحقّق تصديق ميباشند .
منطقيّين معتقدند كه تصديق مركّب ميباشد و در تعريف آن چنين گفتهاند :
التّصديق هو مجموع الحكم و التّصورات الثّلاث ( يعنى تصديق عبارتست از مجموع حكم و تصوّر موضوع و محمول و نسبت حكميّه ).
بنابراين تصوّر موضوع و محمول شطر و جزء تصديق بحساب مىآيند .
اختلاف منطقيين
قائلين به مركّب بودن تصديق خود بدو دسته تقسيم شدهاند :
1- قدماء ايشان معتقد بودند كه قضيّه سه جزء دارد زيرا متعلّق اذعان را كه هميشه آخرين جزء قضيّه است نسبت حكميّه خبريّه ثبوتى يا سلبى قرار داده و گفتهاند :
قضيّه عبارتست از مجموع اذعان و اعتقاد به نسبت حكميّه و تصوّر
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :64««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
موضوع و محمول .
2- متأخّرين : ايشان عقيده دارند كه قضيّه چهار جزء دارد زيرا متعلّق اذعان را وقوع يا لا وقوع كه جزء بعد از نسبت حكميه است قرار داده و گفتهاند :
قضيّه عبارتست از مجموع تصوّر موضوع و محمول و نسبت حكميّه و اذعان بوقوع يا عدم وقوع .
مرحوم محشّى ميفرمايد :
از يك طرف مصنّف در تصديق رأى حكماء را اختيار نموده و تصديق را بسيط ميداند و از طرف ديگر در اينجا اجزاء قضيّه را همچون قدماء سه جزء دانسته زيرا گفته : العلم ان كان اذعانا للنسبة و چون متعلّق اذعان چنانچه اشاره شد بايد جزء آخر قضيّه باشد از اينرو از عبارت مزبور ميتوان استفاده كرد كه بعقيده مصنّف جزء آخر نسبت حكميّه است و بدينوسيله اجزاء قضيّه از نظر وى سه تا ميشود چنانچه در مباحث قضايا هيچ نامى از وقوع يا لا وقوع نبرده و به سه جزء موضوع و محمول و نسبت حكميّه اكتفاء كرده است .
قوله : المجموع المركب منه و من تصور الطّرفين :
ضمير « منه » به حكم راجع بوده و مقصود از « طرفين » موضوع و محمول است .
قوله : كما زعمه الامام الرّازى :
ضمير منصوبى در « زعمه » به مجموع مركب راجع است .
قوله : حيث جعل متعلّق الاذعان :
كلمه « متعلّق » به فتح لام است .
قوله : لا وقوع النسبة الثّبوتيّة التقييديّة :
مقصود از نسبتت ثبوتيّه تقييديّه همان نسبت حكميّه است و دليل بر
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :65««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
اينكه مصنّف در اينمقام بمرام قدماء از منطقيين مايل شده و اجزاء قضيّه را سه ميداند اينستكه متعلّق اذعان را نسبت حكميه قرار داده و نگفته است « ان كان اذعانا للوقوع مثلا » .
حاشيه : قوله : و الّا فتصوّر :
سواء كان ادراكا لامر واحد كتصوّر « زيد » و « عمرو » و « بكر » او مع نسبة غير تامّه اى الّتى لا يصحّ السّكوت عليها كتصوّر « غلام زيد » او تامّة انشائيّة كتصوّر « اضرب » او خبريّة مدركة بادراك غير اذعانى كما فى صور التخيّيل و الشّك و الوهم .
ترجمه : جمله « و الّا فتصوّر » در عبارت مصنّف يعنى و اگر علم اذعان به نسبت حكميّه نباشد بآن تصوّر گويند اعم از اينكه ادراك يك چيز باشد مانند تصوّر « زيد » و « عمرو » و « بكر » يا تصوّرآن امر با نسبت غير تامّه و مقصود از نسبت غير تامّه نسبتى است كه مفيد نبوده و سكوت بر آن صحيح نباشد نظير تصور « غلام زيد » يا با نسبت تامّه تصوّر شود ولى نسبت انشائى باشد مانند تصوّر « اضرب » يا نسبت خبريّه بوده ولى بادراك غير اعتقادى درك شده باشد همچون ادراك نسبت در مورد خيال و شك و وهم .
شرح :
تصوّر و مصاديق آن
تصوّر عبارتست از علم بچيزى و درك آن بدون آنكه در آن اعتقاد و اذعان به نسبت حكميّه باشد و براى آن افراد و مصاديقى است كه مرحوم محشّى بان اشاره نموده و ما در ذيل آنها را مىآوريم :
1- درك يك چيز يا امورى چند بدون اينكه بين آنها اساسا نسبتى باشد مانند تصور زيد و عمرو و بكر در حاليكه هيچ ارتباطى بين آنها قرار ندهيم .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :66««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
2- درك دو چيز يا بيشتر كه بينشان نسبت بوده ولى نسبت غير تام باشد همچون نسبت اضافى كه بين مضاف و مضاف اليه است بنابراين درك متضايفين ( مضاف و مضاف اليه ) نيز از مصاديق تصوّر است .
3- درك امورى چند كه بينشان نسبت تامّه انشائى باشد مانند درك « اضرب » كه مدرك دو چيز است يكى زدن و ديگرى فاعلش كه انت باشد ولى چون نسبت بين ايندو نسبت انشائى است از افراد تصور محسوب ميشود .
4- درك امورى چند كه بينشان نسبت تامّه خبرى بوده ولى بطور اذعان و اعتقاد نباشد بلكه يا بصورت تخيّل بوده و يا شك و يا وهم چنانچه حضور قضيّه زيد قائم است در موقع شك در آن تصوّر ميباشد .
متن : و يقتسمان بالضرورة الضرورة و الاكتساب بالنّظر.
ترجمه : و بطور بداهت و آشكار تصديق و تصوّر ضرورت و اكتساب بواسطه نظر را تقسيم مىنمايند .
حاشيه : قوله : يقتسمان :
الاقتسام بمعنى القسمة على ما فى الاساس اى يقسّم التصوّر و التّصديق كلّا من وصفى الضرورة اى الحصول بلا نظر و الاكتساب اى الحصول بالنّظر فيأخذ التّصور قسما من الضّرورة فيصير ضروريّا و قسما من الاكتساب فيصير كسبيّا و كذا الحال فى التّصديق .
فالمذكور فى هذه العبارة صريحا هو انقسام الضّرورة و الاكتساب و يعلم انقسام كلّ من التّصوّر و التصديق الى الضّرورى و الاكتسابى ضمنا و كناية و هى ابلغ و احسن من التّصريح .
ترجمه : عبارت « يقتسمان » در متن مصدرش « اقتسام » بمعناى قسمت است چنانچه در اساس اللّغة زمخشرى چنين آمده و تقدير عبارت اين است :
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :67««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
يقسّم التّصور و التّصديق كلّا من وصفى الضّرورة اه يعنى تصوّر و تصديق هريك از دو وصف ضرورت ( يعنى حصول چيزى بدون فكر ) و اكتساب ( يعنى حصول چيزى با فكر و نظر ) را تقسيم نموده پس تصوّر قسمى از ضرورت را گرفته و ضرورى شده و قسمى از اكتساب را اخذ نموده پس تصوّر كسبى ميشود و همچنين است حال در تصديق .
پس آنچه بطور صريح در عبارت مصنّف اينجا آمده تقسيم شدن ضرورت و اكتساب است و در ضمن و بطور كنايه تقسيم هريك از تصوّر و تصديق به ضرورى و اكتسابى نيز استفاده ميشود و كنايه رساتر و پسنديدهتر از تصريح است .
شرح : قوله : الاقتسام بمعنى الاقتسام اه :
اين عبارت اشاره باينستكه « اقتسام » اگر چه از باب « افتعال » است و اين باب لازم ميباشد ولى طبق تفسير زمخشرى در كتاب « اساس اللغة » بمعناى قسمت بوده و متعدّى استعمال شده است و مفعول آن « ضرورت » و « اكتساب » ميباشند .
قوله : و هى ابلغ و احسن من التصريح :
وجه بهترين بودن كنايه از تصريح آنستكه كنايه يا انتقال از ملزوم بلازم است و يا از لازم بملزوم و بهر تقدير اين دلالت بين متلازمين تحقق مىيابد و پرواضح است كه هيچ لازمى بدون ملزوم و هيچ ملزومى نيز بدون لازم تحقق نيابد از اينرو در هر مورديكه لازم يا ملزوم موجود باشند ديگرى نيز تحقق دارد و بعبارت ديگر علّت و برهان وجود هريك ديگرى است چنانچه وقتى براى وجود حرارت برهان بخواهيم اقامه كنيم نفس وجود آتش كافيست از اينرو استدلالات كنائى نظير ادعاء شىء به بيّنه و برهان است و حسنش صرفا از اين جهت ميباشد .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :68««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست