بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 89

گويند همچون دلالت لفظ « ديز » كه از پشت ديوارى شنيده شود كه دلالت بر وجود متكلّم دارد يا دلالت دود بر وجود آتش .

نتيجه و مقصود از دلالت در اين مبحث‌

پس اقسام دلالت شش تا مى‌باشد ولى مقصود از بحث دلالت در اينمقام صرفا دلالت لفظيّه وضعيه است چه آنكه تنها بر اين دلالت مدار افاده و استفاده بنا نهاده شده است .

تقسيم سوّم دلالت و اقسام دلالت لفظيه وضعيه‌

دلالت لفظيّه وضعيّه به مطابقه و تضمّن و التزام تقسيم ميگردد، زيرا دلالت لفظ بسبب وضع واضع يا باين نحو است كه دالّ بر تمام معناى وضع شده دلالت دارد و يا بر جزء آن و يا بر امريكه از آن خارج بوده ولى ملازم و همراه با آنست .

شرح : قوله : و تعيينه الاوّل بازاء الثانى :

ضمير در « تعيينه » به « واضع » رجوع نموده و مقصود از « اوّل » دال ميباشد .

قوله : و دلالة الدوال الاربع :

كلمه « دوّال » بضمّ دال و تشديد واو جمع « دالّ » بوده و مقصود از آن چهار چيز است : خط، اشاره، عقد، نصبه .

خط و اشاره معلوم بوده و احتياج بتوضيح ندارند .

امّا مقصود از « عقد » عبارتست از گره بند انگشتان كه در علم‌

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :89««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 90

اصبع هركدام دلالت بر مرتبه‌اى از مراتب اعداد دارد .

و امّا مراد از نصبه آنستكه علامات قراردادى كه دلالت بر معناى خاصى دارند همچون علائم راهنمائى كه در جاده‌ها نصب كرده و دلالت بر آزاد بودن عبور و مرور يا ممنوع بودن آن دارد .

قوله : دلالة سرعة النبض على الحمى :

كلمه « نبض » بفتح نون و سكون باء بمعانى متعددى همچون ضربان قلب و حركت قلب و جنبش رگ در حيوان اطلاق مى‌شود ولى مقصود در اينجا اصطلاحى آن‌كه در فن « فيزيولوژى » شايع و رائج است مى‌باشد و آن طپش سرخ‌رگ در زير پوست در نقاط مخصوصى از بدنست كه دلالت بر حصول « تب » مى‌كند همچون زير مچ دست راست و كلمه « حمى » بضمّ حاء و تشديد ميم بمعناى « تب » است .

قوله : فاقسام الدلالة ستة :

اقسام ششگانه باين شرح است :

1- دلالت وضعيّه لفظيّه .

2- دلالت وضعيّه غير لفظيّه .

3- دلالت طبعيّه لفظيّه .

4- دلالت طبعيّه غير لفظيّه .

5- دلالت عقليّه لفظيّه .

6- دلالت عقليّه غير لفظيّه .

قوله : و المقصود بالبحث هيهنا منها هى الدلالة اللفظيّة الوضعيه :

ضمير در « منها » به دلالات راجع بوده و دلالت لفظيّه وضعيّه را در علوم به دلالت معتبره ميخوانند .

قوله : امّا على تمام ما وضع له :

كه بآن دلالت مطابقه گويند همچون دلالت انسان بر حيوان ناطق .

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :90««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 91

قوله : او على جزئه :

كه بآن دلالت تضمّن مى‌گويند نظير دلالت انسان بر خصوص ناطق .

قوله : او لى ما هو خارج عنه لازم له :

ضمير در « عنه » و « له » به ما وضع له راجع است و بآن دلالت التزامى مى‌گويند مانند دلالت انسان بر كتابت بالقوّه .

متن : و لا بدّ فيه من اللّزوم عقلا او عرفا و يلزمهما المطابقة و لو تقديرا.

ترجمه : و چاره‌اى نيست در دلالت التزام از اينكه امر خارج مى‌بايد لازمه عقلى يا عرفى موضوع له باشد . و دلالت مطابقه لازمه دلالت تضمّن و التزام است و لو بحسب تقدير و فرض باشد .

حاشيه : قوله : من اللّزوم :

اى كون الامر الخارج بحيث يستحيل تصوّر الموضوع له بدونه سواء كان هذا اللّزوم الذّهنى عقلا كالبصر بالنسبة الى العمى او عرفا كالجود بالنسبة الى الحاتم .

ترجمه : مقصود از كلمه « من اللّزوم » در عبارت مصنّف اينستكه امر خارج بنحوه‌اى باشد كه تصوّر موضوع له بدون آن ممكن نباشد اعم از آنكه اين لزوم بحسب حكم عقلى بوده نظير « بصر » نسبت به معناى عمى يا بحكم عرف باشد مانند جود نسبت به حاتم طائى .

شرح : قوله : تصور الموضوع له بدونه :

ضمير در « بدونه » به امر خارج راجع است .

قوله : كالبصر بالنسبة الى العمى :

تقرير آن اينست كه عمى كه بمعناى نابينائى است معادل كلمه « عدم البصر » است پس « بصر » را وقتى قيد براى « عدم » قرار دادند

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :91««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 92

« عمى » تحقق مى‌يابد و در حقيقت « عمى » همان عدم است و بصر كه قيد آن مى‌باشد بمقتضاى « تقيّد جزء و قيد خارج » از آن خارج بوده ولى در عين حال بدون تصوّرش عقل وجود « عمى » را مستحيل مى‌داند چه آنكه كليّه اعدام اضافى بدون ملاحظه ملكات ممتنع التصور مى‌باشند .

قوله : كالجود بالنسبة الى الحاتم :

چه آنكه وقتى لفظ حاتم در عرف گفته ميشود معناى جود از آن منفك نيست ولى در عين حال از معناى حاتم كه همان شخص خارجى باشد خارج است .

حاشيه : قوله : و يلزمهما المطابقه و لو تقديرا :

اذ لا شكّ انّ الدّلالة الوضعيّه على جزء المسمّى و لازمه فرع الدّلالة على المسمّى سواء كانت الدّلالة على المسمّى محقّقة بان يطلق اللّفظ و يراد به المسمّى و يفهم منه الجزء او اللّازم بالتّبع او مقدّرة كما اذا اشتهر اللفظ فى الجزء او اللّازم، فالدّلالة على الموضوع له و ان لم يتحقّق هناك بالفعل الّا انّها واقعة تقديرا بمعنى انّ لهذا اللّفظ معنى لو قصد من اللّفظ لكان دلالته عليه مطابقة و الى هذا اشار بقوله و لو تقديرا .

ترجمه :

نسبت بين دلالات سه‌گانه‌

مصنّف در متن مى‌گويد :

دلالت مطابقة لازمه دلالت تضمّن و التزام است زيرا شكّى نيست كه دلالت وضعيّه بر جزء معنا يا بر لازمه آن فرع بر اين است كه ابتدا دلالت بر معنا محقق باشد و سپس ايندو تحقق يابند اعم از اينكه دلالت بر معنا حقيقتا موجود باشد مثلا لفظى اطلاق شده و از آن معنايش اراده گردد و سپس جزء يا لازمه آن بالتّبع درك شود يا آنكه دلالت مزبور بحسب فرض و تقدير باشد مثل اينكه لفظى در جزئى از معنايش يا در لازمه آن مشهور شده باشد كه در اين فرض دلالت لفظ بر موضوع له اگر چه فعلا محقّق‌

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :92««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 93

نيست ولى در تقدير وجود دارد باينمعنى كه براى اين لفظ معنائى است كه در صورت مقصود بودن از لفظ دلالت لفظ بر آن از قبيل دلالت مطابقه مى‌شود و مقصود مصنّف از « و لو تقديرا » همين معنا است .

شرح : قوله : و يلزمهما المطابقه :

ضمير تثنيه به « تضمّن » و « التزام » راجع است .

قوله : فرع الدلالة على المسمّى :

مثلا دلالت انسان بر كتابت بالقوّه يا بر خصوص ناطق متفرّع بر دلالت آن بر موضوع له كه حيوان الناطق است مى‌باشد زيرا لازم امر عرض است و وجود عرض بدون معروض مستحيل است چنانچه جزء باعتبار و بملاحظه جزء بودن در طول كلّ و متفرّع بر آن است و الّا معنائى براى جزء متصوّر نيست .

قوله : بان يطلق اللّفظ و يراد به المسمّى الخ :

مثل القاء لفظ انسان و اراده حيوان ناطق كه جزء يعنى ناطق و لازمه آن‌كه كتابت بالقوّه باشد بالتّبع از آن فهميده مى‌شود .

قوله : كما اذا اشتهر اللفظ فى الجزء :

مانند مثال مشهور كه مى‌گويند لفظ شمس مشهور شده باشد در اراده جرم از آن .

قوله : او اللازم :

يا مانند مثال مشهور ديگر كه مى‌گويند لفظ شمس در ضوء كه لازمه‌اش مى‌باشد مشهور شده باشد .

متن : و لا عكس.

ترجمه : ولى عكس آن‌كه دلالت تضمّن و التزام لازمه مطابقه باشند درست نيست .

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :93««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 94

حاشيه : قوله و لا عكس :

اذ يجوز ان يكون اللّفظ معنى بسيط لا جزء له و لا لازم له فيتحقّق حينئذ المطابقه بدون التضمّن و الالتزام و لو كان له مركب لا لازم له تحقق التضمّن بدون الالتزام، و لو كان له معنى بسيط و له لازم ذهنى تحقّق الالتزام بدون التضمّن، فالاستلزام غير واقع فى شئ من الطّرفين .

ترجمه : مصنّف در متن ميگويد ولى عكس آنچه گفتيم صحيح نيست يعنى دلالت تضمّن و الالتزام لازمه مطابقه نيستند زيرا ممكنست لفظى كه داراى معناى بسيطى كه ازجزء خالى است و لازمه‌اى نيز ندارد وجود داشته باشد كه دلالت آن بر معناى بسيطش فقط مطابقه است بدون تحقّق تضمّن و التزام .

و اگر لفظى داراى معناى مركّبى باشد كه لازمه نداشته باشد مطابقه و تضمّن محقّقند بدون التزام چنانچه اگر لفظى معناى بسيطى با لازمه‌اى دارد در اينجا تنها دلالت مطابقه و التزام است بدون تضمّن .

در نتيجه بين التزام و تضمّن هيچ تلازمى از طرفين در بين نيست .

شارح گويد :

وجود معناى بسيط بدون جزء و لازمه يا تحقق معناى مركب با نداشتن لازمه صرف فرض و تقدير است چه آنكه هيچ موجودى از لوازم شخصيه و فرديّه كه بواسطه آن از مصاديق ديگر ممتاز ميشود ممكن نيست كه خالى باشد بنابراين مقصود اينستكه فرض تحقّق دلالت مطابقه بدون آندو ثبوتا ممكنست ولى عكس آن حتّى در مقام ثبوت و تصوّر هم مستحيل و غير ممكن ميباشد .

متن : و الموضوع ان قصد بجزء منه الدّلالة على جزء المعنى فمركب امّا تامّ خبر او انشاء و امّا ناقص تقييدى او غيره و الّا فمفرد.

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :94««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 95

ترجمه : لفظى كه براى معنائى وضع شده اگر بجزئى از آن دلالت بر جزء معنايش مقصود باشد بآن لفظ مركّب گويند اعم از اينكه مركّب تام بوده يا ناقص، تامّ نيز خبر باشد يا انشاء چنانچه ناقص نيز تقييدى بوده يا غير تقييدى و در صورتيكه بجزء آن دلالت بر جزء معنايش قصد نشود آنرا مفرد خوانند .

حاشيه : قوله : و الموضوع .

اى اللفظ الموضوع ان اريد الدّلالة بجزء منه على جزء معناه فهو المركّب و الّا فهو المفرد .

فالمركّب انّما يتحقّق بتحقّق امور اربعة :

الاوّل : ان يكون للفظه جزء .

الثانى : ان يكون لمعناه جزء .

الثالث : ان يدلّ جزء لفظه على جزء معناه .

الرّابع : ان يكون هذه الدّلالة مرادة .

فبانتفاء كلّ من القيود الاربعة يتحقّق قسم من المفرد، فالمركب قسم واحد و المفرد اقسام اربعة :

الاوّل : ما لا جزء للفظه نحو همزة الاستفهام .

الثانى : ما لا جزء لمعناه نحو لفظ اللّه .

الثالث : ما لا دلالة لجزء لفظه على جزء معناه نحو : زيد و عبد اللّه علما .

الرّابع : ما يدلّ جزء لفظه على جزء معناه لكن هذه الدّلالة غير مقصودة كالحيوان النّاطق علما للشخص الانسانى .

ترجمه :

مفرد-مركّب‌

آثار الباقية في شرح الحاشية؛ص95

مه « موضوع » در عبارت مصنّف بمعناى لفظ موضوع است يعنى لفظى كه براى معنائى وضع شده و مقصود اينست كه :

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :95««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 96

لفظ موضوع بر دو قسم است : مفرد، مركّب .

مركّب : اگر بجزء لفظ دلالت بر جزء معنايش اراده شود آنرا مركب خوانند .

مفرد : آنستكه چنين نباشد يعنى از جزء لفظ جزئى از معنايش مقصود نباشد .

در نتيجه مركب با قيد چهار امر اجتماعى محقّق ميشود بشرح زير :

اوّل : آنكه لفظش داراى جزء باشد .

دوّم : آنكه معنايش نيز جزء داشته باشد .

سوّم : جزئى از لفظ بر جزئى از معنايش دلالت كند .

چهارم : اين دلالت مقصود و مراد باشد .

بنابراين بواسطه انتفاء هريك از قيود مذكور قسمى از مفرد تحقّق پيدا مى‌كند از اينرو بايد گفت مركّب داراى يك قسم بوده و مفرد واجد چهار قسم ميباشد باين شرح :

اوّل : آنكه اساسا لفظش بدون جزء باشد نظير همزه استفهام « أ » .

دوّم : لفظى جزء داشته ولى معنا فاقد جزء باشد مانند لفظ « اللّه » .

سوّم : آنكه لفظ و معنا هردو جزء داشته ولى جزئى از لفظ بر جزء معنا دلالت نكند نظير لفظ زيد يا لفظ عبد اللّه در حاليكه براى شخصى علم شده باشد .

چهارم : آنكه لفظ و معنا جزء داشته و جزئى از لفظ بر جزء معنا نيز دلالت كند ولى اين دلالت مقصود نباشد مانند لفظ حيوان ناطق كه براى شخصى علم شده باشد .

شرح : قوله : ان اريد الدلالة بجزء منه على جزء معناه :

ضميرهاى در « منه » و « معناه » هردو به لفظ موضوع راجعند .

قوله : فالمركب قسم واحد :

آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :96««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست