بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 114

سفيد


صفحه 115

1. اهميت و جايگاه‌

در طول تاريخ همواره گروه‌هايى بوده و هنوز هم در گوشه و كنار جهان هستند كه از معاشرت با ديگران پرهيز داشته و زندگى در انزوا و خلوت را ترجيح داده‌اند و براى اين كار خود نيز دلايلى داشته و دارند.[1]براى نمونه، اجتماع و زندگى اجتماعى با ديگران را زمينه‌ساز گناه و انحراف مى‌دانند؛ شهر و اجتماع را جايگاه پرى‌رويان و سيه‌چشمانى مى‌دانند كه مشاهده و معاشرت با آنان موجب هر نوع گمراهى و انحرافى است. افزون بر اين، معاشرت با ديگران را زمينه‌ساز بسيارى از رذايل اخلاقى از قبيل ريا، سُمعه، حسد، غيبت، حرص و تكبر و امثال آن مى‌دانند. يكى از فوايد و آثار خوبى كه براى گوشه‌گيرى برمى‌شمارند، اين است كه انسان با خيالى آسوده و بدون دغدغه فكرى به عبادت و راز و نياز با معبود مى‌پردازد و همچنين از آسيب تهمت و حسادت و سوءظن مردمان بدانديش در امان مى‌ماند. يكى ديگر از بركات انزوا و گوشه‌گيرى از ديد اين گروه‌ها آن است كه انسان از مشاهده افراد رذل و پست نجات مى‌يابد و مجبور نيست كه هر از گاهى با افراد حيوان صفت برخورد داشته باشد.

با اين وجود، حقيقت آن است كه معاشرت و ارتباط سازنده با ديگران، يكى از مهم‌ترين و اصلى‌ترين نيازهاى روحى و روانى آدميان است؛ تا جايى‌كه به عقيده بسيارى از فيلسوفان، آدميان مدنى بالطبع‌اند؛[2]يعنى ذات و فطرت آدمى به گونه‌اى است كه حتماً بايد زندگى اجتماعى‌داشته باشد

[1]- بنگريد به: محسن فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 4، ص 25- 11

[2]- گفتنى است كه در باره علت زيست اجتماعى انسان، در ميان انديشمندان اختلاف‌نظر وجود دارد: نظريه مشهور اين است‌كه انسان مدنى بالطبع است، يعنى فطرتاً و ذاتاً خواهان حيات اجتماعى است. علامه طباطبايى معتقد است كه انسان، مدنى بالاستخدام است، يعنى اگر تن به زندگى اجتماعى مى‌دهد به خاطر اين‌است كه مى‌خواهد از امكانات و نيروها و توانمندى‌هاى ديگران در جهت منافع خود بهره گيرد.( براى‌آشنايى بيشتر با نظريه علامه طباطبايى بنگريد به: عبداللَّه جوادى آملى، شريعت در آينه معرفت، ص 425- 403) برخى ديگر از فيلسوفان مغرب زمين بر اين باورند كه انسان، مدنى بالاجبار است، يعنى ضرورت‌هاى زندگى و حيات بشرى اقتضا مى‌كند كه زندگى اجتماعى را برگزيند، وگرنه ذاتاً هيچ تمايلى به زندگى اجتماعى ندارد


صفحه 116

و در اجتماع زيست كند. همان‌طور كه برخى از نويسندگان گفته‌اند، شايد اطلاق كلمه «انسان» در زبان فارسى و عربى، به اين موجود، به دليل نيازمندى او به انس و الفت با ديگران باشد.

هر ديدگاهى كه در باره علت زيست اجتماعى انسان داشته باشيم، مسلّم است كه هيچ انسانى در شرايط عادى، به تنهايى توانايى بقا و ادامه حيات ندارد. انسان در اجتماع به دنيا مى‌آيد، در اجتماع است كه مى‌تواند باقى بماند و در اجتماع است كه مى‌تواند كيفيت زندگى خود را ترقى دهد. آدميان، نه تنها براى آغاز حيات خود نيازمند ديگران هستند؛ بلكه در همه مراحل بعدى زندگى نيز به ديگران محتاج‌اند. انسان در معاشرت با ديگران است كه مى‌تواند خود را بهتر بشناسد، ويژگى‌ها و توانمندى‌ها و ناتوانى‌هاى خود را دريابد و به تصورى درست و واقع‌بينانه از خود دست يابد.

به راستى، چرا يكى از بزرگ‌ترين و طاقت‌فرساترين مجازات‌ها براى‌مجرمان، نگه‌داشتن آنان در سلول انفرادى است؟ آيا جز اين است كه زندان انفرادى او را از ديدن ساير انسان‌ها، سخن گفتن و معاشرت داشتن با آنان محروم مى‌كند؟ رنجى كه زندانى سلول انفرادى از دورى ديگران مى‌برد، از رنجى كه از ممنوعيت خوراك و پوشاك و امثال آن مى‌برد به مراتب طاقت‌فرساتر است.

نخستين گروهى كه هر كسى با آن روبه‌رو مى‌شود خانواده است، يعنى والدين و برادران و خواهران و ساير اقوام نزديك. البته ارتباط انسان با خانواده و احتياج او به آنان امرى مدام و پايدار است و در اغلب موارد، تا آخرين ساعات زندگى نيز ادامه دارد. در مراحل بعد، همسالان و همسايگان و دوستان هستند كه در شكل‌گيرى شخصيت آدمى تأثير فراوان دارند و سپس تعامل انسان با اجتماع‌هاى بزرگ‌ترى چون شهروندان و جامعه جهانى است كه در تكوّن شخصيت اجتماعى، اخلاقى و سياسى او تأثيرى انكارناپذير دارد.

نكته ديگرى كه اهميت و جايگاه ويژه معاشرت را در اخلاق نشان مى‌دهد، اين است كه بسيارى از فضايل و رذايل اخلاقى، در ظرف معاشرت ظهور مى‌يابند. ظرف ظهور فضايلى مانند عدالت، انصاف، احسان، ايثار، انفاق، صدقه، تواضع، امانت، صداقت، صراحت، عفت، حجاب و امثال آن،


صفحه 117

زندگى اجتماعى و معاشرت با ديگران است. همچنين رذايلى مانند ظلم، حق‌كشى، خودخواهى، تكبر، خيانت، دروغ، بى‌حيايى، رشوه، بى‌بند و بارى، غيبت، حسادت و امثال آن نيز در ظرف اجتماع و ارتباط با ديگران است كه خود را نشان مى‌دهند. تعليم و تعلّم، با آن جايگاه ارزشى والا در اسلام، بدون زندگى اجتماعى و معاشرت با ديگران امكان تحقق ندارد. آشنايى با تجارب ديگران و بهره‌مندى از آن، يكى ديگر از امورى است كه جز با معاشرت با مردم به دست نمى‌آيد. معاشرت با ديگر انسان‌ها، از بهترين ابزارهاى تهذيب نفس و خودسازى است. بسيارى از كسانى كه از نظر معنوى و عرفانى رشد كرده‌اند يكى از مهم‌ترين عوامل موفقيت خود را تحمل زشت‌كارى‌ها و قدرناشناسى‌هاى معاشران خود دانسته‌اند. در اين زمينه داستان زندگى ابوالحسن خرقانى خواندنى است:[1]

رفت درويشى ز شهر طالقان‌

بهر صيت بوالحسن تا خارقان‌

... چون به مقصد آمد از ره آن جوان‌

خانه آن شاه را جست او نشان‌

چون به صد حرمت بزد حلقه درش‌

زن برون كرد از در خانه سرش‌

كه چه مى‌خواهى بگو اى ذوالكرم‌

گفت بر قصد زيارت آمدم‌

خنده‌اى زد زن كه خه خه ريش بين‌

اين سفر گيرى و اين تشويش بين‌

زن، او را به شدت سرزنش كرد كه چرا چنين سفرى را متحمل شده است و تا مى‌توانست به او ناسزا گفت، و ريشخند كرد. آن مرد، از رفتار همسر ابوالحسن خرقانى بسيار غمگين شد. در عين حال، از او تقاضا كرد كه نشانى ابوالحسن را به او بدهد. زن نه تنها نشانى ابوالحسن را نداد؛ بلكه مُصرّانه از او خواست كه به ديار خود برگردد و گول مردم‌فريبى‌ها و كلّاشى‌هاى ابوالحسن را نخورد.

آن مريد از خواسته خود كوتاه نيامد و با خود گفت اين راه دور را بى‌جهت متحمل نشده است و به هر قيمتى كه باشد بايد ابوالحسن را از نزديك زيارت كند.

بعد از آن پرسان شد او از هر كسى‌

شيخ را مى‌جست از هر سو بسى‌

پس كسى گفتش كه آن قطب ديار

رفت تا هيزم كشد از كوهسار

آن مريد به قصد زيارت شيخ به سوى صحرا و كوهسار رفت. امّا اين وسوسه را نمى‌توانست از

[1]- مولوى اين داستان را در مثنوى معنوى، دفتر ششم، ابيات 2153- 2044 به تفصيل ذكر كرده است


صفحه 118

خود دور كند كه:

كين چنين زن را چرا اين شيخ دين‌

دارد اندر خانه يار و همنشين‌

ضد را با ضد ايناس از كجا

با امام الناس نسناس از كجا

در اين فكر و انديشه بود كه ديد شيخ ابوالحسن خرقانى سوار بر يك شير درنده مى‌آيد:

اندر اين بود او كه شيخ نامدار

زود پيش افتاد بر شيرى سوار

شير غرّان هيزمش را مى‌كشيد

بر سر هيزم نشسته آن سعيد

تازيانه‌ش مار نر بود از شرف‌

مار را بگرفته چون خرزن به كف‌

شيخ ابوالحسن خرقانى دلايل موفقيت خود را براى آن مريد برشمرد و گفت:

گر نه صبرم مى‌كشيدى بار زن‌

كى كشيدى شير نر بيگار من؟

مولوى نيز، در انتهاى داستان، فلسفه ذكر قصه ابوالحسن خرقانى را اينگونه بيان مى‌كند:

بهر تو گر پست كردم گفت و گو

تا بسازى با رفيق زشت‌خو

تا كشى خندان و خوش بار حرج‌

از پى الصبرُ مفتاح الفرج‌

چون بسازى با خسىِّ اين خسان‌

گردى اندر نور سنت‌ها رسان‌

بنابراين، معاشرت با مردم و تحمل بدرفتارى‌ها و نامردمى‌هاى آنان يكى از راه‌هاى رشد و دستيابى به مقامات معنوى است.

البته معاشرت به طور مطلق و با همه انسان‌ها، نه قابل توصيه است و نه قابل تحذير. معاشرت، به خودى خود، داراى مطلوبيت نيست، يعنى مطلوبيت ذاتى ندارد؛ بلكه خوبى يا بدى آن وابسته به هدف از معاشرت با ديگران و نوع تأثير آن در كمال مطلوب انسان است. توسعه اخلاق الهى و بهره‌مندى از فضايل اخلاقى و پيشرفت در جهت تهذيب و تربيت نفس، از جمله مهم‌ترين اهداف معاشرت با ديگران است. بنابراين، اگر در جايى معاشرت با ديگران مستلزم كشيده شدن انسان به گناه و معصيت و انحراف از مسير هدايت و سعادت باشد، روشن است كه چنين معاشرتى خلاف مقصود است و بايد از آن پرهيز كرد. در مقابل، اگر معاشرت با كسى موجب تقرب انسان به خداوند و تقويت ايمان و بنيه‌هاى دينى انسان شود، بايد در حفظ و توسعه آن به شدت كوشا بود. به همين‌


صفحه 119

دليل است كه در اسلام ويژگى‌هاى بسيارى براى معاشران برشمرده شده است؛ يعنى اسلام هر نوع معاشرتى را توصيه و سفارش نمى‌كند؛ بلكه برخى از معاشرت‌ها را زيان‌بار و مخرّب دانسته و توصيه اكيد به ترك آنها كرده است. پيامبر اكرم6به ابوذر غفارى فرمودند:

اى ابوذر، همنشين صالح بهتر از تنهايى و انزواست و تنهايى بهتر از همنشين ناصالح است.[1]

2. انواع معاشرت‌

به طور كلى مى‌توان معاشرت‌هاى هر فردى را با ديگران به پنج دسته تقسيم كرد:

2- 1. معاشرت‌هاى انسانى‌

منظور ما از «معاشرت‌هاى انسانى» برخوردهايى است كه با ديگران، به‌عنوان يك انسان و همنوع، داريم؛ صرف‌نظر از اينكه هموطن، همكيش، همشهرى يا خويشاوند ما هستند يا نه. به تعبير ديگر، هر كسى به‌عنوان عضوى از خانواده انسانى در قبال ساير انسان‌ها و همنوعان، وظايف و مسئوليت‌هاى اخلاقى خاصى بر عهده دارد. اسلام عزيز، با تأكيد بر اين گونه از معاشرت، حدود و چارچوبه كلى روابط و اخلاق بين‌المللى مسلمانان را مشخص كرده است.

2- 2. معاشرت‌هاى آيينى‌

معاشرت و روابطى كه هر فرد با ساير همكيشان و هم‌مسلكان خود دارد را «معاشرت آيينى» يا دينى مى‌نامند ما به‌عنوان يك فرد مسلمان در برابر ساير مسلمانان مسئوليت‌ها و وظايفى بر عهده داريم كه بعضاً فراتر و سنگين‌تر از وظايفى است كه در قبال انسان‌ها به طور كلى، بر عهده داريم. اين حديث را شنيده‌ايد كه پيامبر اكرم6فرمود: «كسى كه فرياد استمداد برادر مسلمانى را بشنود، ولى به يارى او نشتابد، مسلمان نيست.» و اين نشان‌دهنده وظيفه سنگين امت اسلامى در قبال برادران دينى خود است.

2- 3. معاشرت‌هاى شهروندى‌

هر كدام از ما با ساير شهروندان داراى روابط خاصى هستيم كه با غير شهروندان چنان روابطى را

[1]- يا اباذر الجليسُ الصالحُ خيرٌ من الوحدةِ و الوحدةُ خيرٌ مِن جليسِ السوء.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 84، حديث 3)


صفحه 120

نداريم. همين مسئله نيز مسئوليت‌ها و وظايف اخلاقى خاصى بر عهده ما مى‌گذارد كه در مواردى فراتر از مسئوليت‌هايى است كه در قبال همنوعان و همكيشان خود داريم. در روايت آمده است كسى كه سير بخوابد و همسايه‌اش گرسنه باشد، مسلمان نيست. سفارش امير مؤمنان7در باره همسايگان، در آخرين لحظات عمر شريفشان، نشان‌دهنده وظيفه ما نسبت به همسايگان است:

و خدا را! خدا را! همسايگان را بپاييد كه سفارش‌شده پيامبر شمايند، پيوسته در باره آنان سفارش مى‌فرمود چندان‌كه گمان برديم براى آنان ارثى معين خواهد نمود.[1]

2- 4. معاشرت‌هاى دوستانه‌

هر يك از ما از ميان همنوعان، همشهريان يا همكيشان خود، كسانى را برمى‌گزينيم و با آنان روابط صميمانه‌ترى را برقرار مى‌سازيم. همين موضوع وظايف اخلاقى خاصى بر عهده ما مى‌گذارد. اين‌گونه از معاشرت‌ها، به دليل تأثيرگذارى فوق‌العاده‌اى كه بر روى شخصيت انسان دارد، مورد توجه اكيد اسلام و اولياى دين و عالمان اخلاق قرار گرفته و روايات بسيارى در اين زمينه وارد شده است. در پايان اين فصل، مباحثى را به اختصار در اين موضوع يادآور خواهيم شد.

2- 5. معاشرت‌هاى خانوادگى‌

هر يك از ما از پدر و مادرى خاص و عضوى از يك خانواده خاص هستيم. ممكن است برادر، خواهر، عمو، عمه، دايى، خاله، پدر بزرگ و مادر بزرگ داشته باشيم و پس از ازدواج عضو خانواده همسر هم به شمار مى‌آييم. همه اينها مسئوليت‌ها و وظايف اخلاقى خاصى را بر عهده ما مى‌گذارد. ما در برابر والدين خود وظايف ويژه‌اى بر عهده داريم. احترام والدين، روابط همسران، چگونگى تربيت فرزند، صله رحم، و ده‌ها مسئله خرد و كلان ديگر، همگى مربوط به اين گونه از معاشرت مى‌شود.

همان‌طور كه اشاره شد، هر يك از انواع معاشرت، اخلاقيات خاص خود را دارد و در جاى خود لازم است به تفصيل مورد بررسى قرار گيرد؛ اما اين نوشتار گنجايش بررسى همه اين موضوعات را ندارد، بنابراين، ما در اين نوشتار صرفاً به تبيين احكامى كلى در باره اخلاق معاشرت مى‌پردازيم و از پرداختن به جزئيات پرهيز مى‌كنيم.

[1]- و اللَّه اللَّه فى جِيرانِكم فانَّهم وصيةُ نبيِّكُم ما زالَ يُوصِى بهم حتى ظَنَنّا انَّه سَيُوَرِّثُهم.( نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 47، ص 321)


صفحه 121

3. معيار معاشرت‌

هر چه براى خود مى‌پسندى براى ديگران هم بپسند.

عربى باديه‌نشين به محضر پيامبر رسيد و گفت: «اى پيامبر خدا، كارى را به من بياموز كه با انجام آن به بهشت درآيم.» معلوم است كه پيامبر اكرم6با توجه به وضعيت مخاطب كه توانايى دسترسى مداوم به آن حضرت را ندارد و نمى‌تواند هر روز از ارشادات و راهنمايى‌هاى ايشان بهره گيرد، بايد دستورالعملى را به او بياموزد كه عمل به آن بتواند پايه و ريشه بسيارى از ارزش‌هاى اخلاقى باشد؛ يعنى يك ملاك و معيار به دست او بدهد؛ معيارى كه با بكارگيرى آن بتواند از بهشتيان شود.

پيامبر اكرم6در پاسخ او فرمود: «چيزى را كه دوست دارى از ناحيه مردم به تو برسد، به آنان برسان و چيزى را كه دوست ندارى از مردم به تو برسد، به آنان نرسان.»[1]

در بخشى از نامه اميرمؤمنان7به فرزندش چنين آمده است:

پسرم! خود را ميان خويش و ديگرى ميزانى بشمار، پس آنچه براى خود دوست مى‌دارى براى جز خود دوست بدار، و آنچه تو را خوش نيايد براى او ناخوش بشمار، و ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستم رود، و نيكى كن چنانكه دوست مى‌دارى به تو نيكى كنند. آنچه از جز خود زشت مى‌دارى براى خود زشت بدان، و از مردم براى خود آن را بپسند كه از خود مى‌پسندى در حق آنان، و مگوى به ديگران آنچه خوش ندارى شنيدن آن، و مگو آنچه را ندانى، هر چند اندك بود آنچه مى‌دانى، و مگو آنچه را دوست ندارى به تو گويند.[2]

اين قانون در حقيقت معيار و ملاكى كلى و عام براى اخلاق اجتماعى و نحوه معاشرت با ديگران است. بسيارى از مكاتب اخلاقى نيز اين قانون را پذيرفته، در نظام اخلاقى خود از آن بهره برده‌اند.[3]بهترين و كامل‌ترين معيار براى تشخيص درستى يا نادرستى رفتارهاى اجتماعى ما، همين معيار

[1]- جاءَ اعرابىٌ الى النبى فقال: يا رسولَ اللَّه عَلِّمْنِى عملًا ادخُلُ به الجنة، فقال: ما احبَبْتَ ان يَأتِيَهُ الناسُ اليك فَأْتِهِ اليهم و ما كرهتَ ان يأتيه الناسُ اليك فلاتأتِهِ اليهم.( شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعة، ج 11، باب 35، ص 228، حديث 1)

[2]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 31، ص 301

[3]- گفتنى است كه بر اساس مكتب لذت‌گرايى شخصى، اعم از لذت‌گرايى حسى آريستيپوس و يا لذت‌گرايى اپيكور اين قاعده‌جايگاهى نخواهد داشت. معيار اخلاق از ديدگاه اين دو مكتب لذت شخصى است. يعنى هر كارى كه لذتى شخصى براى ما به بار آورد، خوب؛ و هر كارى كه لذت شخصى را نتيجه ندهد و يا احياناً مستلزم الم و درد باشد، بد خواهد بود.( براى توضيح بيشتر در اين‌باره، بنگريد به: محمدتقى مصباح، نقد و بررسى مكاتب اخلاقى، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفى، فصل مكتب لذت‌گرايى)