وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذينَ خُلِّفُوا حَتّى إذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ اْلأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أنْ لا مَلْجَأ مِنَ اللَّهِ إلّاإلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ؛[1]و آن سه نفر كه (از شركت در جنگ تبوك) بازماندند، (و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند) تا آن حد كه زمين با همه وسعتش بر آنان تنگ شد؛ (حتى) در وجود خويش، جايى براى خود نمىيافتند؛ (در آن هنگام) دانستند پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست؛ سپس خدا رحمتش را شامل حال آنان نمود، (و به آنان توفيق داد) تا توبه كنند؛ خداوند بسيار توبهپذير و مهربان است.
7. آسيبشناسى معاشرت با ديگران
7- 1. دخالت در امور خصوصى
امر به معروف و نهى از منكر يكى از وظايف شهروندى و اجتماعى مسلمانان است. به تعبير ديگر، اين فريضه مربوط به حيات اجتماعى است و نه زندگى خصوصى و فردى؛ بنا بر اين بايد از كشاندن آن به حريم خصوصى افراد به شدت پرهيز كرد. نهايت جهل است كه براى امر به معروف و نهى از منكر، خود مرتكب منكر شده و معروف را باز گذاريم. كسانى كه به حريم خصوصى افراد تجاوز كرده و نهانخانه ذهن و زندگى آنان را افشا مىكنند، بايد بدانند كه خود مرتكب منكرى بزرگ شدهاند. اسلام، نهتنها به ما اجازه اين كار را نداده، بلكه توصيههاى فراوانى به پردهپوشى كرده است. اميرمؤمنان7، چه زيبا اين حقيقت را بيان كرده است:
بر كسانى كه گناه ندارند و از سلامت دين برخوردارند، سزاست كه بر گناهكاران و نافرمانان رحمت آرند و شكر اين نعمت بگزارند؛ چندان كه اين شكرگزارى آنان را مشغول دارد و به گفتن عيب مردمان وانگذارد. تا چه رسد به عيبجويى كه برادر را نكوهش كند و به آنچه بدان گرفتار است، سرزنش كند.
آيا به خاطر ندارد كه خدا چگونه بر او بخشيد و گناهان پوشيد- بزرگتر از گناهى كه او را بدان مذمت كند- و چگونه او را مذمت كند كه خود چنان گناهى كرده است [ليكن پوشيده و در پرده است] و
[1]- توبه( 9): 118
اگر چنان گناهى نداشته، گناهان ديگرى داشته كه از آن گناه بزرگتر است؛ و به خدا سوگند، اگر گناهى كه كرده بزرگ نيست و گناهى است خرد، جرئت او را بر زشتى مردمان گفتن، گناهى بزرگتر بايد شمرد.[1]
تنها استثنا در اين مورد، بازرسى از سازمانها و نظارت بر ارگانهاى دولتى است. على7، در توصيه خود به مالك اشتر، در باره كاركنان و مديران مىگويد:
بر كارهاى آنان مراقبتدار و جاسوسى راستگو و وفاپيشه بر ايشان بگمار كه مراقبت نهانى تو در كارهايشان، واداركننده آنهاست به رعايت امانت، و مهربانى است بر رعيت.[2]
7- 2. شايعه پراكنى
پيامبر اكرم6در توصيه خود به ابوذر غفارى مىفرمايد:
اى ابوذر، براى دروغگو بودن فرد همين بس كه هر چه را مىشنود بازگو نمايد.[3]
يعنى حتى در جايى كه شنيدههاى او عين واقع باشد، اما او بدون تحقيق و بررسى به بازگويى آنها بپردازد، دروغگو به حساب مىآيد. چه رسد به اينكه از آنچه شنيده است بكاهد، يا بر آن بيفزايد.
با توجه به اين سخن پيامبر، مىتوان شايعهپراكنى را از مصاديق دروغ دانست. حتى اگر انسان انگيزه ناپسندى از نقل شايعه نداشته باشد، بايد نگاه كند كه آيا نقل آن، فايدهاى هم دارد يا نه. افزون بر اين، بايد بينديشد كه آن شايعه، اساسى دارد يا نه. پس بايد پيش از نقل هر خبرى در درستى آن تحقيق كنيم و پس از اطمينان به درستى آن را نقل كنيم.[4]
داستانى آموزنده
زنى شايعهاى را در باره همسايهاش مدام تكرار كرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهميدند. شخصى كه داستان در باره او بود عميقاً آزرده و دلخور شد. بعد زنى كه آن شايعه را پخش كرده بود متوجه شد كه كاملًا اشتباه مىكرده. او خيلى ناراحت شد و نزد خردمندى پير رفت و پرسيد براى جبران اشتباهش چه مىتواند بكند.
پير خردمند گفت: «به فروشگاهى برو و مرغى بخر و آن را بكش. سر راه كه به خانه مىآيى پرهايش
[1]- نهج البلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى، خطبه 140
[2]- همان، نامه 53، ص 333
[3]- يا اباذر! كَفى بالمرءِ كِذباً ان يحدث بكلّ ما يَسمَع.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 85، حديث 3)
[4]- محمدتقى مصباح يزدى، ره توشه، ج 2، ص 252
را بكن و يكى يكى در راه بريز.» زن اگرچه تعجب كرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.
روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همه پرهايى را كه ديروز ريخته بودى جمع كن و براى من بياور.» زن، در همان مسير به راه افتاد، اما با نااميدى دريافت كه باد همه پرها را با خود برده.
پس از ساعتها جستجو، با تنها سه پر در دست بازگشت.
خردمند گفت: «مىبينى؟ انداختن آنها آسان است اما بازگرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش كارى ندارد، اما به محض اينكه چنين كردى ديگر هرگز نمىتوانى كاملًا آن را جبران كنى.»[1]
7- 3. سوءاستفاده از ديگران
هرگز نبايد معاشرت با ديگران را بهعنوان پلى براى رسيدن به مطامع و خواستههاى شخصى خود قرار دهيم. اميرمؤمنان7، در سفارش خود به امام حسن7، به اين نكته مهم اشاره مىكند كه هرگز نبايد به اعتماد دوستى با كسى، حق او را ضايع كرد:
و حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع مگردان، زيرا كسى كه حق او را ضايع كنى ديگر برادر تو نخواهد بود.[2]
يكى از مهمترين شرايط پايدارى دوستى و معاشرت با ديگران، رعايت انصاف در حق آنان است.
در اين زمينه، روايات فراوانى در كتابهاى روايى و اخلاقى ما وجود دارد.[3]امام على7، مىفرمايد:
انصاف موجب پيوند دلها به يكديگر مىشود[4]
با رعايت انصاف است كه دوستى ميان دو نفر تداوم مىيابد.[5]و بر پايه انصاف است كه دوستى و مودت ميان دو نفر استوار مىشود.[6]امام جواد7، يكى از عوامل دوستيابى را انصاف در معاشرت معرفى مىكند؛[7]و امام على7انصاف را يكى از راههاى بهرهمندى از دوستهاى فراوان مىداند.[8]
[1]- جك كانفيلد و ديگران، غذاى روح براى نوجوانان، ترجمه ارمغان جزايرى، ص 8
[2]- وَ لاتُضَيِعَنَّ حقَ اخيك اتّكالًا على ما بَينك و بينَه فانَّه ليس لكَ باخٍ مَن اضَعْتَ حقَّه.( نهج البلاغة، نامه 31، ص 306)
[3]- براى نمونه بنگريد به: محمدى رىشهرى، دوستى در قرآن و حديث، ترجمه سيدحسن اسلامى، ص 84 و 85
[4]- الانصاف يُؤَلِّفُ القلوبَ.( بنگريد به: همان، ص 84)
[5]- مع الانصاف تَدُوم الاخوةَ.( ميرزاحسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 2 ص 308)؛ امام على7: الانصافُ يَستَديمُ المَحَبَّةَ.( همان، ص 84)
[6]- امام على7: عَلَى الانصافِ تَرسَخُ المودّةُ.( همان، ص 84)
[7]- ثلاثُ خصالٍ تُجتَلَبُ بهنَّ المحبةُ: الانصافُ فى المعاشرةِ، و المُؤاساةُ فى الشدةِ و الانطواعُ والرجوعُ الى قلبٍ سليمٍ.( همان، ص 85)
[8]- المُنصِفُ كثيرُ الاولياءِ و الأَوِدّاءِ.( همان)
از اين احاديث دانسته مىشود كه اگر كسى مىخواهد حق معاشرت با ديگران را رعايت كند و از معاشرتى پايدار با ديگران برخوردار باشد، هرگز نبايد از معاشرت و دوستى با آنان سوءاستفاده كرده و براى خود حقوق ويژهاى قائل باشد.
نقد مكتب سودگرايى بنتام
جرمى بنتام (1832- 1748 م.) از فيلسوفان انگليسى قرن نوزدهم، يكى از مهمترين چهرههاى مكتب سودگرايى است. به طور خلاصه، مىتوان ديدگاه او را اين گونه بيان كرد:[1]كار خوب، كارى است كه منافع فردى را در پى داشته باشد؛ اما از آنجا كه جز از راه تأمين منافع اجتماعىنمىتوان منافع فردى را تأمين كرد، تأمين منافع اجتماعى نيز «خوب» مىشود. به تعبير ديگر، اصالت با منافع فردى است و منافع اجتماعى، صرفاً وسيله و ابزارى براى منافع فردى به شمار مىآيند. به تعبير سوم، از نظر بنتام، معيار تشخيص كار خوب و بايستنى، منفعت اجتماعى است، هرچند تأمين منافع اجتماعى هدف نيست؛ بلكه وسيله است. بنتام هدف را منفعت شخصى مىداند، اما معيار را منفعت عمومى و سودِ اكثرى؛ يعنى اگر از او بپرسيم: «به نظر شما چه كارى خوب است؟» خواهد گفت: «كارى كه نفع عمومى دارد.» و اگر دوباره بپرسيم: «نفع عمومى چرا خوب است؟» در پاسخ خواهد گفت: «چون نفع عمومى، وسيلهاى است براى تأمين سود شخصى.» بنتام، هرگز براى جامعه و سود اجتماعى اصالت قائل نيست. وى جامعه را پيكرى مجعول و تخيلى مىداند كه از افراد جداگانهاى، بهعنوان اجزاى تشكيلدهنده آن، ساخته شده است. بر اين اساس، سود و منفعت جامعه معنايى جز سود و منفعت افراد و آحاد مردم تشكيلدهنده آن ندارد. بنا براين، براى
فهم سود جامعه نخست بايد سود افراد را فهميد. اما چه زمانى مىتوان گفت كه يك چيزى داراى نفع شخصى است؟ زمانى كه آن چيز به افزايش حاصلجمع لذتهاى فرد يا كاهش حاصلجمع آلام او منجر گردد.[2].
خود بنتام در پاسخ اين پرسش كه نفع جامعه چيست مىگويد:
حاصلجمع منافع افراد تشكيلدهنده آن بدون درك نفع فرد، سخن گفتن از نفع
[1]- براى آشنايى بيشتر با ديدگاه اخلاقى بنتام، و همچنين نقاط ضعف آن، بنگريد به: محمدتقى مصباح يزدى، نقد وبررسى مكاتب اخلاقى، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفى، مكتب سودگرايى
[2]- 1.،""،-،،. 013
جامعه بيهوده است. هنگامى گفته مىشود كه چيزى در جهت افزايش يا پيشبرد نفع يك فرد است، كه آن چيز در جهت افزايش حاصلجمع لذتهاى آن فرد و يا در جهت كاهش حاصلجمع دردهاى آن فرد مؤثر باشد.[1]
اكنون از بنتام مىپرسيم در جايى كه منافع فردى از راه منافع اجتماعى تأمين نمىشود، معيار صواب و خطا چيست؟ يعنىاگر كارى منافع شخص فاعل را تأمين كند، اما هيچ نفعى به حال جامعه نداشته باشد، آيا از نظر اخلاقى مىتوان گفت خوب است يا نه؟ اگر گفته شود چون هدف (يعنى سود شخصى) تأمين مىشود خوب است، اشكال مىشود كه پس آن معيار (تأمين سود عمومى) كليت ندارد؛ و اگر گفته شود خوب نيست (چون معيار كار خوب را ندارد)، اشكال آن اين است كه يك كار با آنكه هدف ما را تأمين كرده است باز هم متصف به خوبى نمىشود!
از سوى ديگر، اگر كارى صرفاً در خدمت تأمين منافع اجتماعى باشد و هيچ سودى براى فاعل آن نداشته باشد، آيا آن كار از نظر اخلاقى خوب است يا نه؟ براى نمونه، كسى را در نظر بگيرد كه، به هنگام مرگ، همه دارايىخود را در راه اجتماع وقف مىكند. اين كار هرچند منافع بسيارى براى اجتماع دارد، اما هيچ سودى از آن نصيب خود فرد نمىشود و يا خود بنتام را در نظر بگيريد كه به هنگام مرگ وصيت كرد تا بدن او را، براى پيشرفت علم پزشكى و خدمت به بهداشت و درمان عمومى تشريح كنند؛[2]اين كارها هر چند منافع اجتماعى و سود عمومى را در پى دارند، اما براى شخصِ فاعل هيچ سودى در بر ندارند. مگر آنكه حيات اخروى را نيز بپذيريم و در بررسى سود و زيان شخصى، زندگى اخروى را نيز دخالت دهيم. اكنون از بنتام سؤال مىشود كه اگر بخواهيم عمل آن شخص ثروتمند، در اواخر عمرش، و يا عمل خود وى در اجازه تشريح بدنش را از نظر اخلاقى مورد ارزشگذارى قرار دهيم، آيا كار آنان خوب بوده است يا نه، بنتام نمىتواند حكم به خوبى اين كارها كند؛ زيرا به عقيده او كار خوب، كارى است كه هدف و غايت اصلى آن تأمين سود فردى باشد. در حالى كه اين كارها، در خدمت تأمين آن هدف نيستند. همچنين نمىتواند حكم به بدى آنها بكند؛ زيرا معيار كار خوب (يعنى تأمين منفعت عمومى) را دارا هستند.
8. دوستى و دوستيابى
اهميت دوست و نقش انكارناپذير دوستى، در زندگى انسان، بر كسى پوشيده نيست. در برخى از
[1]- لين و. لنكستر، خداوندان انديشه سياسى، ترجمه على رامين، ج 3، قسمت اول، ص 124
[2]- دايانه كالينسون، پنجاه فيلسوف بزرگ، ترجمه محمد رفيعى مهرآبادى، ص 222. گفتنى است كه هم اكنون اسكلتموميايى شده او در دانشگاه كالج لندن نگهدارى مىشود.( بنگريد به: فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج 8، از بنتام تا راسل، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، ص 23)
روايات، يكى از راههاى شناخت دين و مذهب افراد، شناخت دوستان آنان دانسته شده است.[1]نيز يكى از نخستين راهها براى قضاوت در باره شخصيت افراد، شناخت معاشران و دوستان آنان شمرده شده است.[2]بهرهمندى از معاشران خوب، در كنار رازدارى، مساوى با بهرهمندى از خير دنيا و آخرت معرفى شده است.[3]در مقابل، داشتن دوستان بد، قطعهاى از آتش[4]و آفت خير و فضيلت[5]دانسته شده است. معاشرت با دوستان بد، ناخواسته و ناخودآگاه، انسان را به بدى سوق مىدهد. اصولًا ويژگىهاى دوست از راههاى پنهانى، به دوست منتقل مىشود. امام على7، در اينباره مىفرمايد:
با انسانهاى بدخواه معاشرت نكن، چرا كه طبع تو، ناآگاهانه از طبع او مىدزدد.[6]
مىرود از سينهها در سينهها
از ره پنهان صلاح و كينهها
پسر نوح، به واسطه معاشرت با دوستان بد، خاندان نبوتش گم شد. به هر روى، هرگز نبايد با اين تصور كه من تحتتأثير بدى ديگران قرار نمىگيرم، با انسانهاى بد معاشرت داشت. بسيارى از جوانان، زمانى كه به آنان گفته مىشود با دوستان معتاد و فاسد معاشرت نداشته باشيد، در پاسخ مىگويند: «من هرگز به اعتياد و فساد كشيده نخواهم شد.» اما تجربه نشان داده است كه به ندرت
[1]- پيامبر اكرم6: المرءُ على دِين خليلِهِ فَلْيَنْظُرْ احدُكم من يُخالِل.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، ص 192، باب 14، حديث 12)
[2]- از حضرت سليمان7نقل شده است: لاتَحكُمُوا على رجلٍ بشيئٍ حتى تَنْظُرُوا الى مَن يُصاحِب فانَّما يُعَرفُ الرجلُ باشكالِهِو اقرانهِ و يُنصَبَ الى اصحابه و اخوانه.( همان، ص 188، باب 13، حديث 17)
[3]- امام على7: جمعُ خيرِ الدنيا و الاخرةِ فى كِتمانِ السرّ و مصادقةِ الاخيار.( همان، ص 178، باب 11، حديث 17)
[4]- امام على7: صاحِبُ السوءِ قطعةٌ من النارِ.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، فصل 44، ص 413، حديث 14)
[5]- لِكُلِ شئٍ آفةً و آفةُ الخيرِ قرينُ السوءِ.
[6]- امام على7: لاتَصحَب الشريرَ فانَّ طبعَك يَسرِقُ من طبعهِ شَراً و انتَ لاتعلم.( ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، كلمه 147، ص 272)
چنين اتفاقى مىافتد. اينان در حقيقت، از تأثير سحرآميز معاشرت دوستانه در اخلاق و رفتار و نگرش انسان غافلاند و نمىدانند كه:
گر نشيند فرشتهاى با ديو
وحشت آموزد و خيانت و ريو
از بدان نيكوى نياموزى
نكند گرگ پوستين دوزى
اميرمؤمنان7، در نامهاى به حارث همدانى، در باره دوستگزينى و انتخاب همنشين به او مىفرمايد:
از همنشينىِ آنكه رأيش سست و كارش ناپسند بود بپرهيز كه هر كس را از آنكه دوست اوست شناسند.[1]
اصولًا، بايد دانست اگر ميان دو نفر رابطه دوستى برقرار شود، حتماً سنخيتى ميان آن دو نفر هست:
آن حكيمى گفت ديدم در تكى
مىدويدى زاغ با يك لكلكى
در عجب ماندم بجستم حالشان
تا چه قدر مشترك يابم نشان
چون شدم نزديك و من حيران و دنگ
خود بديدم هر دوآن بودند لنگ[2]
بنابراين دوستان انسان، محكِ خوبى براى شناخت شخصيت او هستند. اگر كسى با انسانهاى دروغگو، چاپلوس، فريبكار و خائن دوستى دارد، اين نشانه خوبى است براى اينكه بداند خود او نيز اگرچه تا به حال، مرتكب چنين كارهاى خلافى نشده است، روح و جان او چندان با چنين كارهايى بيگانه نيست.
روزى جالينوس حكيم به دوستان خود گفت: «مرا نزد فلان پزشك ببريد تا فلان دوا را به من بدهد كه آن موجب درمان من خواهد شد.» دوستان گفتند: «تو خود استاد و حكيم هستى و بهتر از ما مىدانى كه فلان دوا براى درمان ديوانگى است، تو كه ديوانه نيستى.» جالينوس گفت: «امروز ديوانهاى به من نگاه كرد و مدتى چشمك به من زد و آستين مرا به نشانه دوستى آنچنان كشيد كه پاره شد. اينها علامت آن است كه بين من و او اشتراكى پيدا شده و از اين رو دريافتم كه بايد درمان شوم.»[3]
[1]- و احذَرْ صحابةَ من يَفيل رأيُهُ و يُنكَر عملُهُ فان الصاحبَ مُعتَبَر بصاحبِهِ.( نهج البلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 69، ص 353 و 354)
[2]- جلالالدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 2107- 2105.
[3]- در برخى از منابع شخصيت اصلى داستان فوق را محمدبن زكرياى رازى دانستهاند:« شنيدم كه محمد بن زكرياى رازى همى آمد با قومى از شاگردان خويش ديوانهاى در پيش ايشان افتاد در هيچ كس ننگريست مگر در محمد زكريا و در روى او نيك نگاه كرد و بخنديد، محمد زكريا با خانه آمد و مطبوخ افتيمون بفرمود پختند و بخورد، شاگردان پرسيدند كه چرا اى حكيم اين مطبوخ همى خورى، گفت از بهر خنده آن ديوانه كه تا وى از جمله سوداى خويش جزوى در من نديد با من نخنديد.»( بديعالزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 66)
گفت جالينوس با اصحاب خود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
پس بدو گفت آن يكى اى ذو فنون
اين دوا خواهند از بهر جنون
دور از عقل تو اين ديگر مگو
گفت در من كرد يك ديوانه رو
ساعتى در روى من خوش بنگريد
چشمكم زد آستين من دريد
گر نه جنسيت بدى در من از او
كى رخ آوردى به من آن زشترو
گر نديدى جنس خود كى آمدى
كى به غير جنس خود را بر زدى
چون دو كس بر هم زند بى هيچ شك
در ميانشان هست قدر مشترك
كى پرد مرغى مگر با جنس خود
صحبت ناجنس گور است و لحد[1]
8
- 1. ويژگىهاى دوست
امام صادق7مىفرمايد: دوستى داراى شرايط و حدودى است. اگر كسى همه آن شرايط را داشته باشد، كمال صداقت و دوستى را دارد و اگر كسى تنها برخى از آنها را داشته باشد، هرچند دوست ناميده مىشود، اما كمال صداقت و دوستى را ندارد و اگر كسى هيچ يك از آنها را نداشته باشد، چيزى از دوستى را ندارد و اصلًا نبايد او را دوست ناميد:
1. ظاهر و باطن دوست بايد يكسان باشد؛
2. افتخارات دوستش را افتخار خود و شكستهاى او را شكست خود بداند؛
3. ثروت و قدرت، رفتار او را با دوستش تغيير ندهد؛
4. چيزى را از دوستش دريغ نورزد؛
5. در سختىها دوست خود را رها نكند.
نار خندان باغ را خندان كند
صحبت مردانت از مردان كند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوى
چون به صاحب دل رسى گوهر شوى
مهر پاكان در ميان جان نشان
دل مده الا به مهر دلخوشان[2]
در روايتى كه هم از حضرت عيسى7نقل شده است و هم از پيامبر اكرم6، بهترين دوستان كسانى دانسته شدهاند كه:
1. ديدن آنان انسان را به ياد خدا اندازد؛
[1]- جلالالدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 2104- 2097.
[2]- همان، ابيات 2104- 2097.