از اين احاديث دانسته مىشود كه اگر كسى مىخواهد حق معاشرت با ديگران را رعايت كند و از معاشرتى پايدار با ديگران برخوردار باشد، هرگز نبايد از معاشرت و دوستى با آنان سوءاستفاده كرده و براى خود حقوق ويژهاى قائل باشد.
نقد مكتب سودگرايى بنتام
جرمى بنتام (1832- 1748 م.) از فيلسوفان انگليسى قرن نوزدهم، يكى از مهمترين چهرههاى مكتب سودگرايى است. به طور خلاصه، مىتوان ديدگاه او را اين گونه بيان كرد:[1]كار خوب، كارى است كه منافع فردى را در پى داشته باشد؛ اما از آنجا كه جز از راه تأمين منافع اجتماعىنمىتوان منافع فردى را تأمين كرد، تأمين منافع اجتماعى نيز «خوب» مىشود. به تعبير ديگر، اصالت با منافع فردى است و منافع اجتماعى، صرفاً وسيله و ابزارى براى منافع فردى به شمار مىآيند. به تعبير سوم، از نظر بنتام، معيار تشخيص كار خوب و بايستنى، منفعت اجتماعى است، هرچند تأمين منافع اجتماعى هدف نيست؛ بلكه وسيله است. بنتام هدف را منفعت شخصى مىداند، اما معيار را منفعت عمومى و سودِ اكثرى؛ يعنى اگر از او بپرسيم: «به نظر شما چه كارى خوب است؟» خواهد گفت: «كارى كه نفع عمومى دارد.» و اگر دوباره بپرسيم: «نفع عمومى چرا خوب است؟» در پاسخ خواهد گفت: «چون نفع عمومى، وسيلهاى است براى تأمين سود شخصى.» بنتام، هرگز براى جامعه و سود اجتماعى اصالت قائل نيست. وى جامعه را پيكرى مجعول و تخيلى مىداند كه از افراد جداگانهاى، بهعنوان اجزاى تشكيلدهنده آن، ساخته شده است. بر اين اساس، سود و منفعت جامعه معنايى جز سود و منفعت افراد و آحاد مردم تشكيلدهنده آن ندارد. بنا براين، براى
فهم سود جامعه نخست بايد سود افراد را فهميد. اما چه زمانى مىتوان گفت كه يك چيزى داراى نفع شخصى است؟ زمانى كه آن چيز به افزايش حاصلجمع لذتهاى فرد يا كاهش حاصلجمع آلام او منجر گردد.[2].
خود بنتام در پاسخ اين پرسش كه نفع جامعه چيست مىگويد:
حاصلجمع منافع افراد تشكيلدهنده آن بدون درك نفع فرد، سخن گفتن از نفع
[1]- براى آشنايى بيشتر با ديدگاه اخلاقى بنتام، و همچنين نقاط ضعف آن، بنگريد به: محمدتقى مصباح يزدى، نقد وبررسى مكاتب اخلاقى، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفى، مكتب سودگرايى
[2]- 1.،""،-،،. 013
جامعه بيهوده است. هنگامى گفته مىشود كه چيزى در جهت افزايش يا پيشبرد نفع يك فرد است، كه آن چيز در جهت افزايش حاصلجمع لذتهاى آن فرد و يا در جهت كاهش حاصلجمع دردهاى آن فرد مؤثر باشد.[1]
اكنون از بنتام مىپرسيم در جايى كه منافع فردى از راه منافع اجتماعى تأمين نمىشود، معيار صواب و خطا چيست؟ يعنىاگر كارى منافع شخص فاعل را تأمين كند، اما هيچ نفعى به حال جامعه نداشته باشد، آيا از نظر اخلاقى مىتوان گفت خوب است يا نه؟ اگر گفته شود چون هدف (يعنى سود شخصى) تأمين مىشود خوب است، اشكال مىشود كه پس آن معيار (تأمين سود عمومى) كليت ندارد؛ و اگر گفته شود خوب نيست (چون معيار كار خوب را ندارد)، اشكال آن اين است كه يك كار با آنكه هدف ما را تأمين كرده است باز هم متصف به خوبى نمىشود!
از سوى ديگر، اگر كارى صرفاً در خدمت تأمين منافع اجتماعى باشد و هيچ سودى براى فاعل آن نداشته باشد، آيا آن كار از نظر اخلاقى خوب است يا نه؟ براى نمونه، كسى را در نظر بگيرد كه، به هنگام مرگ، همه دارايىخود را در راه اجتماع وقف مىكند. اين كار هرچند منافع بسيارى براى اجتماع دارد، اما هيچ سودى از آن نصيب خود فرد نمىشود و يا خود بنتام را در نظر بگيريد كه به هنگام مرگ وصيت كرد تا بدن او را، براى پيشرفت علم پزشكى و خدمت به بهداشت و درمان عمومى تشريح كنند؛[2]اين كارها هر چند منافع اجتماعى و سود عمومى را در پى دارند، اما براى شخصِ فاعل هيچ سودى در بر ندارند. مگر آنكه حيات اخروى را نيز بپذيريم و در بررسى سود و زيان شخصى، زندگى اخروى را نيز دخالت دهيم. اكنون از بنتام سؤال مىشود كه اگر بخواهيم عمل آن شخص ثروتمند، در اواخر عمرش، و يا عمل خود وى در اجازه تشريح بدنش را از نظر اخلاقى مورد ارزشگذارى قرار دهيم، آيا كار آنان خوب بوده است يا نه، بنتام نمىتواند حكم به خوبى اين كارها كند؛ زيرا به عقيده او كار خوب، كارى است كه هدف و غايت اصلى آن تأمين سود فردى باشد. در حالى كه اين كارها، در خدمت تأمين آن هدف نيستند. همچنين نمىتواند حكم به بدى آنها بكند؛ زيرا معيار كار خوب (يعنى تأمين منفعت عمومى) را دارا هستند.
8. دوستى و دوستيابى
اهميت دوست و نقش انكارناپذير دوستى، در زندگى انسان، بر كسى پوشيده نيست. در برخى از
[1]- لين و. لنكستر، خداوندان انديشه سياسى، ترجمه على رامين، ج 3، قسمت اول، ص 124
[2]- دايانه كالينسون، پنجاه فيلسوف بزرگ، ترجمه محمد رفيعى مهرآبادى، ص 222. گفتنى است كه هم اكنون اسكلتموميايى شده او در دانشگاه كالج لندن نگهدارى مىشود.( بنگريد به: فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج 8، از بنتام تا راسل، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، ص 23)
روايات، يكى از راههاى شناخت دين و مذهب افراد، شناخت دوستان آنان دانسته شده است.[1]نيز يكى از نخستين راهها براى قضاوت در باره شخصيت افراد، شناخت معاشران و دوستان آنان شمرده شده است.[2]بهرهمندى از معاشران خوب، در كنار رازدارى، مساوى با بهرهمندى از خير دنيا و آخرت معرفى شده است.[3]در مقابل، داشتن دوستان بد، قطعهاى از آتش[4]و آفت خير و فضيلت[5]دانسته شده است. معاشرت با دوستان بد، ناخواسته و ناخودآگاه، انسان را به بدى سوق مىدهد. اصولًا ويژگىهاى دوست از راههاى پنهانى، به دوست منتقل مىشود. امام على7، در اينباره مىفرمايد:
با انسانهاى بدخواه معاشرت نكن، چرا كه طبع تو، ناآگاهانه از طبع او مىدزدد.[6]
مىرود از سينهها در سينهها
از ره پنهان صلاح و كينهها
پسر نوح، به واسطه معاشرت با دوستان بد، خاندان نبوتش گم شد. به هر روى، هرگز نبايد با اين تصور كه من تحتتأثير بدى ديگران قرار نمىگيرم، با انسانهاى بد معاشرت داشت. بسيارى از جوانان، زمانى كه به آنان گفته مىشود با دوستان معتاد و فاسد معاشرت نداشته باشيد، در پاسخ مىگويند: «من هرگز به اعتياد و فساد كشيده نخواهم شد.» اما تجربه نشان داده است كه به ندرت
[1]- پيامبر اكرم6: المرءُ على دِين خليلِهِ فَلْيَنْظُرْ احدُكم من يُخالِل.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، ص 192، باب 14، حديث 12)
[2]- از حضرت سليمان7نقل شده است: لاتَحكُمُوا على رجلٍ بشيئٍ حتى تَنْظُرُوا الى مَن يُصاحِب فانَّما يُعَرفُ الرجلُ باشكالِهِو اقرانهِ و يُنصَبَ الى اصحابه و اخوانه.( همان، ص 188، باب 13، حديث 17)
[3]- امام على7: جمعُ خيرِ الدنيا و الاخرةِ فى كِتمانِ السرّ و مصادقةِ الاخيار.( همان، ص 178، باب 11، حديث 17)
[4]- امام على7: صاحِبُ السوءِ قطعةٌ من النارِ.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، فصل 44، ص 413، حديث 14)
[5]- لِكُلِ شئٍ آفةً و آفةُ الخيرِ قرينُ السوءِ.
[6]- امام على7: لاتَصحَب الشريرَ فانَّ طبعَك يَسرِقُ من طبعهِ شَراً و انتَ لاتعلم.( ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، كلمه 147، ص 272)
چنين اتفاقى مىافتد. اينان در حقيقت، از تأثير سحرآميز معاشرت دوستانه در اخلاق و رفتار و نگرش انسان غافلاند و نمىدانند كه:
گر نشيند فرشتهاى با ديو
وحشت آموزد و خيانت و ريو
از بدان نيكوى نياموزى
نكند گرگ پوستين دوزى
اميرمؤمنان7، در نامهاى به حارث همدانى، در باره دوستگزينى و انتخاب همنشين به او مىفرمايد:
از همنشينىِ آنكه رأيش سست و كارش ناپسند بود بپرهيز كه هر كس را از آنكه دوست اوست شناسند.[1]
اصولًا، بايد دانست اگر ميان دو نفر رابطه دوستى برقرار شود، حتماً سنخيتى ميان آن دو نفر هست:
آن حكيمى گفت ديدم در تكى
مىدويدى زاغ با يك لكلكى
در عجب ماندم بجستم حالشان
تا چه قدر مشترك يابم نشان
چون شدم نزديك و من حيران و دنگ
خود بديدم هر دوآن بودند لنگ[2]
بنابراين دوستان انسان، محكِ خوبى براى شناخت شخصيت او هستند. اگر كسى با انسانهاى دروغگو، چاپلوس، فريبكار و خائن دوستى دارد، اين نشانه خوبى است براى اينكه بداند خود او نيز اگرچه تا به حال، مرتكب چنين كارهاى خلافى نشده است، روح و جان او چندان با چنين كارهايى بيگانه نيست.
روزى جالينوس حكيم به دوستان خود گفت: «مرا نزد فلان پزشك ببريد تا فلان دوا را به من بدهد كه آن موجب درمان من خواهد شد.» دوستان گفتند: «تو خود استاد و حكيم هستى و بهتر از ما مىدانى كه فلان دوا براى درمان ديوانگى است، تو كه ديوانه نيستى.» جالينوس گفت: «امروز ديوانهاى به من نگاه كرد و مدتى چشمك به من زد و آستين مرا به نشانه دوستى آنچنان كشيد كه پاره شد. اينها علامت آن است كه بين من و او اشتراكى پيدا شده و از اين رو دريافتم كه بايد درمان شوم.»[3]
[1]- و احذَرْ صحابةَ من يَفيل رأيُهُ و يُنكَر عملُهُ فان الصاحبَ مُعتَبَر بصاحبِهِ.( نهج البلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 69، ص 353 و 354)
[2]- جلالالدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 2107- 2105.
[3]- در برخى از منابع شخصيت اصلى داستان فوق را محمدبن زكرياى رازى دانستهاند:« شنيدم كه محمد بن زكرياى رازى همى آمد با قومى از شاگردان خويش ديوانهاى در پيش ايشان افتاد در هيچ كس ننگريست مگر در محمد زكريا و در روى او نيك نگاه كرد و بخنديد، محمد زكريا با خانه آمد و مطبوخ افتيمون بفرمود پختند و بخورد، شاگردان پرسيدند كه چرا اى حكيم اين مطبوخ همى خورى، گفت از بهر خنده آن ديوانه كه تا وى از جمله سوداى خويش جزوى در من نديد با من نخنديد.»( بديعالزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص 66)
گفت جالينوس با اصحاب خود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
پس بدو گفت آن يكى اى ذو فنون
اين دوا خواهند از بهر جنون
دور از عقل تو اين ديگر مگو
گفت در من كرد يك ديوانه رو
ساعتى در روى من خوش بنگريد
چشمكم زد آستين من دريد
گر نه جنسيت بدى در من از او
كى رخ آوردى به من آن زشترو
گر نديدى جنس خود كى آمدى
كى به غير جنس خود را بر زدى
چون دو كس بر هم زند بى هيچ شك
در ميانشان هست قدر مشترك
كى پرد مرغى مگر با جنس خود
صحبت ناجنس گور است و لحد[1]
8
- 1. ويژگىهاى دوست
امام صادق7مىفرمايد: دوستى داراى شرايط و حدودى است. اگر كسى همه آن شرايط را داشته باشد، كمال صداقت و دوستى را دارد و اگر كسى تنها برخى از آنها را داشته باشد، هرچند دوست ناميده مىشود، اما كمال صداقت و دوستى را ندارد و اگر كسى هيچ يك از آنها را نداشته باشد، چيزى از دوستى را ندارد و اصلًا نبايد او را دوست ناميد:
1. ظاهر و باطن دوست بايد يكسان باشد؛
2. افتخارات دوستش را افتخار خود و شكستهاى او را شكست خود بداند؛
3. ثروت و قدرت، رفتار او را با دوستش تغيير ندهد؛
4. چيزى را از دوستش دريغ نورزد؛
5. در سختىها دوست خود را رها نكند.
نار خندان باغ را خندان كند
صحبت مردانت از مردان كند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوى
چون به صاحب دل رسى گوهر شوى
مهر پاكان در ميان جان نشان
دل مده الا به مهر دلخوشان[2]
در روايتى كه هم از حضرت عيسى7نقل شده است و هم از پيامبر اكرم6، بهترين دوستان كسانى دانسته شدهاند كه:
1. ديدن آنان انسان را به ياد خدا اندازد؛
[1]- جلالالدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 2104- 2097.
[2]- همان، ابيات 2104- 2097.
2. گفتارشان بر دانش انسان بيفزايد؛
3. رفتارشان ياد آخرت را در دل انسان زنده كند.[1]
همچنين در روايات متعددى به ما توصيه شده است كه با انسانهاى خردمند معاشرت داشته باشيم؛ چرا كه مصاحبت و دوستى با خردمندان حيات و زندگى روح و جان آدمى بوده[2]و موجب امنيت و آسايش و آرامش نفس است.[3]
از خردمندان طلب كن دوستى
زانكه يارى را نشايد بى هنر
صحبت نيكان بود مانند مشك
كز نسيمش مغز جان يابد اثر
هر كه از ناكس طمع دارد وفا
از درخت خشك مىجويد ثمر
8
- 2. اعتدال در دوستى
نكته مهمى كه در زمينه روابط ميان دوستان، تذكر آن و توجه به آن بسيار مهم است حد نگه داشتن در دوستى است. همواره بايد به اين اصل توجه داشت كه «كلُ سرّ جاوَزَ الاثنين شاع». پس نبايد همه اسرار خود را براىدوستان، هر چند دوستان بسيار نزديك، فاش كرد؛ زيرا هر دوستىاى ممكن است روزى به دشمنى تبديل شود. به همين دليل، امامان معصوم:سفارش كردهاند كه اسرار خود را براى دوستان فاش نكنيد، مگر مسائلى را كه اگر دشمنان شما نيز از آنها مطلع شوند، ضررى نداشته باشد.[4]امام على7، مىفرمايد:
دوستت را چندان دوست مدار! مبادا كه روزى دشمنت شود و دشمنت را چندان كينه مورز كه بود روزى دوستت گردد.[5]
[1]- عن ابن عباس، قال: قيل: يا رسولاللَّه اىُّ الجلساء خيرٌ؟ قال: مَن ذَكَّركم باللَّهِ رؤيَتُه، و زادَكُم فى عِلْمِكم مَنطِقُهُ و ذَكَّرَكم بالاخرةِ عَمَلُهُ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 13، ص 186، حديث 3)؛ شبيه همين سفارشها از حضرت عيسى7نيز نقل شده است.( بنگريد به: همان، ص 189، حديث 18)
[2]- صُحبةُ الولىّ اللبيبِ حياةُ الروح.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، فصل 44، ص 414، حديث 32)
[3]- مصاحبةُ العاقلِ مأمونةٌ.( همان، ج 2، فصل 80، ص 281، حديث 54)
[4]- امام صادق7قال لبعض اصحابه: لاتَطَّلِعْ صديقَك مِن سرّك إلّاعلى ما لو اطلَعَ عليه عدوُّك لم يَضُرُّك فان الصديقَ قد يكون عدواً يوماً.( بنگريد به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 11، ص 177، حديث 15)
[5]- احبِبْ حبَيبَك هوناً ما عسى ان يكونَ بَغَيضَك يوماً ما و ابغِضْ بغيضَك هوناً ما عسى ان يكونَ حبيبَك يوماً ما.( نهج البلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى، حكمت 268، ص 410؛ محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 11، ص 177، حديث 14؛ همچنين نگاه كنيد به ص 178، حديث 18)
در دشمنى نيز بايد همين نكته را مراعات كرد. اگر با كسى اختلافى پيدا كرديم، نبايد كارى كنيم كه هر گونه راه رجوع و بازگشت را بر روى خود و او ببنديم. تجربه نشان داده است كه بسيارى از دشمنىها به دوستى تبديل خواهد شد؛ بنابراين نبايد به گونهاى رفتار كرد كه روى بازگشت نداشته باشيم. امام صادق7مىفرمايد:
پس از قطع ارتباط با دوستت، چندان از او بدگويى نكن كه راه بازگشت را بر او ببندى؛ شايد كه تجارب زندگى او را به سوى تو باز گرداند.[1]
8
- 3. با كه دوستى نورزيم؟
هر گاه كسانى را ديدى كه آيات ما را استهزا مىكنند، از آنان روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند و اگر شيطان از ياد تو ببرد، هرگز پس از ياد آمدن با اين جمعيت ستمگر منشين. و (اگر) افراد با تقوا (براى ارشاد و اندرز با آنان بنشينند)، چيزى از حساب (و گناه) آنان بر ايشان نيست؛ ولى (اين كار، بايد تنها) براى يادآورى آنها باشد، شايد (بشنوند و) تقوا پيشه كنند.[2]
و (به خاطرآور) روزى را كه ستمكار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان مىگزد و مىگويد:
«اى كاش با رسول (خدا) راهى برگزيده بودم! اى واى بر من، كاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نكرده بودم! او مرا از يادآورى (حق) گمراه ساخت بعد از آن كه (ياد حق) به سراغ من آمده بود.» و شيطان هميشه خواركننده انسان بوده است.[3]
منشين با بدان كه صحبت بد
گر چه پاكى تو را پليد كند
آفتاب ار چه روشن است او را
پارهاى ابر ناپديد كند[4]
مسجد است آن دلكه جسمش ساجد است
يار بد خروب هر جا مسجد است
يار بد چون رست در تو مهر او
هين از و بگريز و كم كن گفتگو
[1]- لاتتبع اخاك بعد القطيعةِ وقيعةً فيه فَتَسُدَّ عليه طريقَ الرجوعِ اليك فلَعَلَّ التجاربَ تردُّه عليك.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، كتاب العشرة، ص 166، باب 10، حديث 31)
[2]- وَ إذا رَأيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فى آياتِنا فَأعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فى حَديثٍ غَيْرِهِ وَ إمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ* وَ ما عَلَى الَّذينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَىْءٍ وَ لكِنْ ذِكْرى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ.( انعام( 6): 68 و 69)
[3]- وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلًا* يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ أتَّخِذْ فُلاناً خَليلًا* لَقَدْ أضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إذْ جاءَنى وَ كانَ الشَّيْطانُ لْلإِنْسانِ خَذُولًا.( فرقان( 25): 29- 27)
[4]- حكيم سنائى غزنوى، ديوان اشعار، ص 619.
بركن از بيخش كه گر سر برزند
مر ترا و مسجدت را بركند[1]
اميرمؤمنان7، در پاسخ به اين پرسش كه «بدترين دوستان كياناند؟» فرمود: «كسى كه گناه را در چشم انسان زيبا جلوه مىدهد.»[2]آن حضرت از همنشينى و دوستى با افراد چاپلوس نيز برحذر داشته است و مىفرمايد:
با چاپلوس معاشرت نكن، چرا كه كارش را در نظر تو زيبا جلوه مىدهد و دوست دارد كه تو هم مثل او باشى.[3]
از صحبت دوستى برنجم
كاخلاق بدم حسن نمايد
عيبم هنر و كمال گويد
خارم گل و ياسمن نمايد
گو دشمن شوخ چشم چالاك
تا عيب مرا به من نمايد
امام باقر7، مىفرمايد:
پدرم، امام سجاد، به من فرمود: «پسرم، مواظب باش كه با پنج گروه نه دوستى داشته باشى و نه همسخن شوى و نه در راهى با آنان همراه شوى.»
گفتم: «پدر! آنان كياناند؟»
فرمود: «از دوستى با دروغگو بپرهيز، زيرا دروغگو همچون سراب است، دور را براى تو نزديك جلوه مىدهد و نزديك را برايت دور مىنماياند. از دوستى با فاسق بپرهيز، چرا كه تو را به لقمهاى يا كمتر از لقمهاى مىفروشد. از دوستى با بخيل بپرهيز، زيرا تو را در زمانى كه بيشترين نيازمندى را به مال او دارى، رها مىكند. از دوستى با احمق بپرهيز، چرا كه احمق هر چند اراده سودرسانى به تو را دارد، اما به تو زيان مىرساند. از دوستى با كسى كه رابطهاش را با خويشان خود قطع كرده است بپرهيز، چرا كه در سه آيه از قرآن مورد لعن قرار گرفته است ....»[4]
گر از زحمت همى ترسى ز نااهلان ببر صحبت
كه از دام زبون گيران به عزلت رسته شد عنقا[5]
پرسش
1. معاشرت با ديگران چه فوايد فردى، اجتماعى و دينىاى براى انسان در پى دارد؟
2. انواع معاشرت را نام برده و حداقل يك وظيفه اخلاقى مربوط به هر كدام بيان كنيد.
3. آيا مىتوان امر مطلق كانت يا تعيمپذيرى هير را به عنوان معيار فضايل و رذايل اخلاقى پذيرفت يا نه؟ چرا؟
4. آيا با استناد به حديث «هرچه براى خود مىپسندى، براى ديگران هم بپسند» مىتوان گفت كسى كه دزدى يا خيانت و امثال آن را براى خود مىپسندد اگر حاضر باشد كه آنها را براى همه مردمان نيز بپسندد، به اين توصيه عمل كرده است؟ چرا؟
[1]- جلالالدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات 1385- 1383.
[2]- محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 14، ص 190، حديث 3.
[3]- لاتَصَحبْ المالقَ فَيزِينُ لك فعلَه و يَوَدُّ انك مثلُه.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 2، فصل 85، ص 328، حديث 157)
[4]- محمدبنيعقوب كلينى، اصول الكافى، ج 2، كتاب العشرة، باب« من تكره مجالسته و مرافقته»، حديث 7؛ همچنين بنگريد به: حديث 1 از همين باب.
[5]- حكيم سنائى غزنوى، ديوان اشعار، ص 62.