بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 214

اوضاع جامعه را براى حاكم به گونه‌اى وانمود سازند كه خوشايند او باشد. از اين‌رو، در بيشتر موارد، حتى اگر از حقيقت امر آگاه باشند، آن را به گونه‌اى تعديل شده و بزك كرده براى شخص حاكم و تصميم گيرنده اصلى وانمود مى‌كنند. نتيجه اين امر، ناآگاهى حاكم از وضعيت واقعى جامعه و مردم است. يكى از مهم‌ترين عوامل فروپاشى و انحطاط نظام‌هاى استبدادى همين موضوع بوده است؛ يعنى فاصله گرفتن حاكمان از مردم و در نتيجه نداشتن دركى درست و واقع‌بينانه از اوضاع جامعه.

على7در نامه‌اى به قثم بن عباس، والى مكه چنين توصيه مى‌كند كه «... بامداد و شامگاه براى آنان مجلس ساز. آن را كه فتوا خواهد، فتوا ده و نادان را بياموز و با دانا به گفتگو پرداز، و جز زبانت پيام‌رسان مردمان نباشد، و جز رويت دربان. و هيچ حاجتمند را از ديدار خود محروم مگردان، چه اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود و در پايان حاجت او برآورده، تو را نستايند.»[1]

آن امام بزرگوار، در عهدنامه خود به مالك اشتر نيز چنين توصيه مى‌كند:

فراوان خود را از رعيت خويش پنهان مكن كه پنهان شدن واليان از رعيت نمونه‌اى است از تنگخويى و كم‌اطلاعى در كارها؛ و نهان شدن از رعيت، واليان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز دارد؛ پس كار بزرگ نزد آنان خرد به شمار آيد، و كار خرد بزرگ نمايد، زيبا زشت شود و زشت زيبا، و باطل به لباس حق درآيد. و همانا والى، انسانى است كه آنچه را مردم از او پوشيده دارند نداند، و حق را نشانه‌اى نبود تا بدان راست از دروغ شناخته شود ....[2]

4- 4. رعايت عدالت‌

يكى از مهم‌ترين وظايف اخلاقى حاكمان در قبال مردم، عدالت‌ورزى است: عدالت‌ورزى در همه شئون حكومت؛ حتى در توزيع امكانات و فرصت‌ها. اجراى عدالت نه تنها از وظايف اخلاقى حاكمان است، بلكه يكى از راه‌هاى نفوذ در دل و جان مردم نيز به شمار مى‌رود.[3]على7در اين‌باره مى‌فرمايد:

كسى كه عدالت بورزد، حكمش نافذ مى‌شود؛[4]

عدالت بورز تا قدرت و حكومتت تداوم يابد؛[5]

[1]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 67، ص 352

[2]- همان، نامه 53، ص 337

[3]- محمد حسن نبوى، مديريت اسلامى، ص 222

[4]- مَن عَدَلَ نَفَذَ حكمُه.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 2، فصل 77، ص 159، حديث 203)

[5]- اعدِلْ تدم لك القدرةُ.( همان، ج 1، فصل 2، ص 127، حديث 62)


صفحه 215

زمانى كه حكومت بر پايه عدل و عقل استوار شده باشد، خداوند دوستداران آن را يارى و دشمنانش را خوارى رساند.[1]

آن‌حضرت در نامه‌اى به يكى از واليانش چنين دستور مى‌دهد: «و با همگان يكسان رفتار كن، گاهى كه گوشه چشم به آنان افكنى يا خيره‌شان نگاه كنى، يا يكى را به اشارت خوانى، يا به يكى تحيتى رسانى، تا بزرگان در تو طمع ستم بر ناتوان نبندند، و ناتوانان از عدالتت مأيوس نگردند.»[2]همان معيار عام «هرچه براى خود مى‌پسندى براى ديگران نيز بپسند» در اخلاق معاشرت و اخلاق اجتماعى، در باب اخلاق سياست و رابطه مديران و حاكمان با مردم نيز ذكر شده است. على7در نامه‌اى خطاب به محمد بن ابى‌بكر چنين مى‌نويسد: «براى عموم مردم همان چيزى را بپسند كه براى خودت و نزديكانت مى‌پسندى و هر چه كه براى‌خود و نزديكانت نمى‌پسندى براى عموم مردم نيز نپسند.»[3]

4- 5. ساده زيستى‌

على7در نامه‌اى به عثمان بن حنيف انصارى، والى بصره كه در مهمانى‌اى شركت كرده بود كه نيازمندان و تنگ‌دستان در آن مهمانى جايى نداشتند، مى‌نويسند: «گمان نمى‌كردم كه تو در چنين مهمانى‌اى شركت كنى ... بدان كه پيشواى شما بسنده كرده است از دنياى خود به دو جامه فرسوده، و دو قرصه نان را خوردنى خويش نموده. بدانيد كه شما چنين نتوانيد كرد. ليكن مرا يارى كنيد به پارسايى و در پارسايى كوشيدن و پاكدامنى و درستى ورزيدن. كه به خدا از دنياى شما زرى نيندوختم، و از غنيمت‌هاى آن ذخيرت ننمودم، و بر جامه كهنه‌ام كهنه‌اى نيفزودم .... و اگر مى‌خواستم مى‌دانستم كه چگونه از عسلِ پالوده و مغز گندم، و بافته ابريشم استفاده كنم. ليكن هرگز هواى من بر من چيره نخواهد گرديد، و حرص مرا به گزيدن خوراك‌ها نخواهد كشيد؛ زيرا ممكن است در حجاز يا يمامه كسى حسرت گرده نانى بَرَد، يا هرگز شكمى سير نخورد، و من سير بخوابم و پيرامونم‌

[1]- اذا بُنِى المُلكُ على قواعدِ العدلِ و دَعائِمِ العقلِ نَصَّر اللَّهُ مُواليه و خَذَل مُعاديه.( همان، ج 1، فصل 17، ص 283، حديث 62)

[2]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 46، ص 320

[3]- احِبْ لعامَّةِ رَعيّتِك ما تُحِبُّ لنفسِك و اهلِ بيتِك و اْكَرَهْ لهم ما تَكْرَهُ لنفسِك و اهلِ بيتِك.( محمدباقرمجلسى، بحار الانوار، ج 72، باب 35، ص 27، حديث 12)


صفحه 216

شكم‌هايى باشد از گرسنگى به پشت دوخته، و جگرهايى سوخته .... آيا بدين بسنده كنم كه مرا اميرمؤمنان گويند، و در ناخوشايندى‌هاى روزگار شريك آنان نباشم؟ يا در سختى زندگى، نمونه‌اى برايشان نشوم؟»[1]

حضرت امام خمينى قدس سره در پيامى به مناسبت گشايش دومين دوره مجلس شوراى اسلامى، به نمايندگان منتخب مردم توصيه مى‌كند كه:

اگر بخواهيد بى‌خوف و هراس در مقابل باطل بايستيد و از حق دفاع كنيد و ابرقدرتان و سلاح‌هاى پيشرفته آنان و شياطين و توطئه‌هاى آنان در روح شما اثر نگذارد و شما را از ميدان به در نكند، خود را به ساده زيستن عادت دهيد و از تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام بپرهيزيد. مردان بزرگ كه خدمت‌هاى بزرگ براى ملت‌هاى خود كرده‌اند، اكثر ساده‌زيست و بى‌علاقه به زخارف دنيا بوده‌اند. آنها كه اسير هواهاى پست نفسانى و حيوانى بوده و هستند، براى حفظ يا رسيدن به آن تن به هر ذلت و خوارى مى‌دهند و در مقابل زور و قدرت‌هاى شيطانى خاضع، و نسبت به توده‌هاى ضعيف، ستمكار و زورگو هستند؛ ولى وارستگان به خلاف آنان‌اند؛ چرا كه با زندگانى اشرافى و مصرفى نمى‌توان ارزش‌هاى انسانى- اسلامى را حفظ كرد.[2]

4- 6. آموزش‌هاى دينى‌

برخى چنين پنداشته‌اند كه «حكومت‌ها كارى و وظيفه‌اى بيش از رسيدگى به حاجات اوليه مردم ندارند و نبايد داشته باشند. خواه حكومت دينى و خواه حكومت غيردينى، آنچه را كه در درجه اول بايد قرار بدهند اين است كه حاجات اوليه، يعنى مسكن، غذا، پوشاك، بهداشت، و امثال اينها را فراهم كنند.»[3]در مقابل، فلسفه حكومت در اسلام، در حقيقت چيزى جز اجراى اسلام و تحقق معارف اسلامى در همه عرصه‌هاى زندگى بشر نيست. على7در اين‌باره، مى‌فرمايد:

خدايا، تو مى‌دانى آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود، و نه از دنياى ناچيز خواستن زيادت.

بلكه مى‌خواستيم نشانه‌هاى دين را به جايى كه بود بنشانيم، و اصلاح را در شهرهايت ظاهر گردانيم.

تا بندگان ستمديده‌ات را ايمنى فراهم آيد، و حدود ضايع مانده‌ات اجرا گردد.[4]

آن امام بزرگوار، يكى از حقوق مردم بر امام و حاكم اسلامى را حق تعليم و تربيت دينى آنان‌

[1]- نهج البلاغه، نامه 45، ص 317 و 318

[2]- سيد روح الله خمينى( امام)، صحيفه امام، ج 18، ص 471

[3]- عبدالكريم سروش،« حكومت دينى، انديشه دينى»، روزنامه ايران، 1/ 6/ 1379

[4]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، خطبه 131، ص 129


صفحه 217

دانسته و مى‌فرمايد:

مردم، مرا بر شما حقى است، و شما را بر من حقى. بر من است كه خيرخواهى از شما دريغ ندارم، و حقى را كه از بيت‌المال داريد بگزارم، شما را تعليم دهم تا نادان نمانيد، و آداب آموزم تا بدانيد.[1]

و يا در جايى ديگر مى‌فرمايد:

امام و حاكم اسلامى موظف است معارف اسلامى و ايمانى را به افراد تحت حكومتش آموزش دهد.[2]

در بحبوحه جنگ جمل، شخصى از امام على7پرسيد: «اى اميرمؤمنان، آيا به توحيد و يگانگى خداوند اعتقاد دارى؟» عده‌اى از سپاهيان كه در آن اطراف بودند با شنيدن اين پرسش نابه‌هنگام ناراحت شده و خشمگينانه به سوى آن شخص حمله‌ور شدند و گفتند مگر سوراخ دعا گم كرده‌اى، آيا نمى‌بينى كه امام در چه وضعيتى است؟ چگونه مى‌تواند به اين مسائل بپردازد در حالى كه مشغول نبرد با دشمنان است؟ اما على7فرمود: «رهايش كنيد؛ زيرا چيزى كه اين شخص به دنبالش است همان چيزى است كه ما از اين قوم (يعنى از اصحاب جمل) مى‌خواهيم.» يعنى جنگ ما در حقيقت بر سر مسئله توحيد است. سپس با تفصيلى اعجاب‌انگيز، به پاسخ پرسش آن شخص پرداخت.[3]

5. وظايف اخلاقى مردم در برابر حاكمان‌

5- 1. همراهى‌

اما حق من بر شما اين است كه ... چون شما را بخوانم بياييد و چون فرمان دهم بپذيريد.[4]

حاكمان و مسئولان جامعه، زمانى مى‌توانند به اهداف خود، اعم از اهداف مادى يا معنوى، دست يابند كه مردم، احكام و دستورات آنان و قوانين مورد تأييدشان را پيروى كنند؛ وگرنه اگر بهترين حاكم در رأس حكومت باشد و بهترين برنامه‌ريزى را براى سعادت و رفاه اجتماعى داشته باشد، اما از او

[1]- ايها الناس انَّ لى عَلَيكم حقاً و لكم عَلىَّ حقٌ. فامّا حقُّكم عَلَىَّ فالنصيحةُ لكم و توفيرُ فَيئِكم عَلَيكم و تَعليمُكم كَيْلا تَجْهَلُوا و تَأْدِيبُكم كَيما تَعْلَمُوا.( همان، خطبه 34، ص 35 و 36)

[2]- على الامامِ ان يُعلِّمَ اهلَ ولايتِهِ حدودَ الاسلامِ و الايمان.( الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 2، فصل 51، ص 29، حديث 28)

[3]- شيخ صدوق، التوحيد، تصحيح هاشم حسينى طهرانى، باب 3، ص 83 و 84، حديث 3

[4]- اميرالمؤمنين7: واما حَقّى عَلَيكم ... الاجابةُ حين ادعُوكم و الطاعةُ حين آمركم.( نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، خطبه 34، ص 36)


صفحه 218

پيروى نشود و مردم به دستورات و احكام او توجهى نداشته باشند، هيچ فايده‌اى نخواهد داشت؛ چرا كه به تعبير اميرمؤمنان: «كسى كه از او اطاعت و پيروى نكنند، گويا اصلًا انديشه و طرح و برنامه‌اى ندارد.»[1]

گفتنى است كه همراهى و پيروى از حاكم تا آنجا الزامى است كه فرمان‌ها و برنامه‌هاى او در چارچوب شريعت باشد و با اسلام و احكام الهى مخالف نباشد؛ زيرا «آفريده را فرمان بردن نشايد آنجا كه نافرمانى آفريننده لازم آيد.»[2]

5- 2. امر به معروف و نهى از منكر[3]

يكى ديگر از مهم‌ترين وظايف دينى و اخلاقى مردم در قبال مسئولان، امر آنان به خوبى‌ها و نهى آنان از ارتكاب بدى‌هاست. اگر مردم به درستى به اين وظيفه خود عمل كنند، درصد خطا و اشتباه و يا انحراف مسئولان جامعه را تا حد صفر پايين مى‌آورند. همان‌طور كه پيش‌تر در بحث امر به معروف و نهى از منكر اشاره شد، در نظام اسلامى، هيچ فردى از اين حكم مستثنا نيست. حتى شخص اول نظام اسلامى، اگر اشتباهى مرتكب شود، بايد با رعايت ضوابط، اشتباه او را به وى يادآور شد، و يا اگر به هر دليلى، در اجراى معروفى كوتاهى كند بايد او را به اجراى آن امر كرد. در حقيقت، مردم با اجراى اين وظيفه اخلاقى، ضعف‌ها و كمبودها را به مسئولان تذكر مى‌دهند و آنان را در شناخت و رفع كاستى‌ها يارى مى‌رسانند.

از طرفى، به مسئولان و حاكمان و مديران اسلامى نيز توصيه اكيد شده است كه نه تنها از امر به معروف و نهى از منكر زيردستان خود و مردم عادى آزرده نشوند، بلكه منتقدان و آمران به معروف و ناهيان از منكر را عزيز بدارند و آنان را بر متملّقان و چاپلوسان و كسانى كه همواره بر وفق‌مراد سخن مى‌گويند و همه امور و مسائل را عادى و بى‌اشكال جلوه مى‌دهند، ترجيح دهند.

اميرمؤمنان7، در اين‌باره به مالك اشتر چنين توصيه مى‌كنند: «و آن كس را بر ديگران بگزين كه‌

[1]- لارَأْىَ لِمَنْ لايُطاع.( همان، خطبه 27، ص 28)

[2]- لا طاعةَ لمخلوقٍ فى معصيةِ الخالق.( همان، حكمت 165، ص 391)

[3]- نظر به اهميت و جايگاه والاى امر به معروف و نهى از منكر در حكومت اسلامى، اين اصل به‌عنوان يكى از اصول كلى در قانون اساسى‌جمهورى اسلامى معرفى شده است. در اصل هشتم قانون اساسى‌چنين آمده است:« در جمهورى اسلامى ايران، دعوت به خير، امر به معروف و نهى از منكر وظيفه‌اى است همگانى و متقابل بر عهده مردم نسبت به يكديگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت.»


صفحه 219

سخنِ تلخِ حق را به تو بيشتر گويد، و در آنچه كنى يا گويى- و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد- كمتر يارى‌ات كند.»[1]

6. لغزشگاه‌هاى اخلاقى مديران‌

حضرت امام خمينى قدس سره در باره مرحوم مدرّس مى‌گويد:

شما ملاحظه كرده‌ايد، تاريخ مرحوم مدرس را ديده‌ايد كه يك سيد خشكيده لاغرِ- عرض مى‌كنم- لباس كرباسى (كه يكى از فحش‌هايى كه آن شاعر به او داده بود، همين بود كه تنبان كرباسى پوشيده) يك همچو آدمى، در مقابل آن قلدرى كه هر كس آن وقت را ادراك كرده، مى‌داند كه زمان رضا شاه، غير زمان محمدرضا شاه بود، آن وقت يك قلدرى بود كه شايد تاريخ ما كم مطلع بود، در مقابل او همچو ايستاد. در مجلس ... يك وقت گفته بود سيد، چه از جان من مى‌خواهى؟ گفته بود كه مى‌خواهم كه تو نباشى. مى‌خواهم تو نباشى. اين آدم ... مى‌آمد در مدرسه سپهسالار درس مى‌گفت. من يك روز رفتم درس ايشان، مثل اينكه هيچ كارى ندارد، فقط طلبه‌اى است، دارد درس مى‌دهد. اين طور قدرت روحى داشت ... آن وقت هم كه مى‌رفت مجلس، يك نفرى بود كه همه از او حساب مى‌بردند ... كانّه مجلس منتظر بود كه مدرس بيايد. با اينكه با او بد بودند؛ ولى مجلس كانّه احساس نقص مى‌كرد وقتى مدرس نبود. وقتى مدرس مى‌آمد، مثل اينكه يك چيز تازه‌اى واقع شده. اين براى چه بود؟ براى اينكه يك آدمى بود كه نه به مقام اعتنا مى‌كرد و نه به دارايى و امثال ذلك. هيچ اعتنا نمى‌كرد، نه مقامى او را جذبش مى‌كرد .... اين چه بود؟ براى اينكه وارسته بود، وابسته به هواهاى نفس نبود ...

از هيچ كس هم نمى‌ترسيد ... براى اين بود كه از هواهاى نفسانى آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود.[2]

6- 1. رياست طلبى‌

يكى از بدترين و زيانبارترين آفات حكومت و سياست، «رياست‌طلبى» است. اصولًا، رياست و فرمانروايى، استعداد و زمينه بسيارى براى جذب افراد و به انحراف كشاندن آنان دارد. مديران و حاكمان اسلامى، بايد همواره مواظب باشند كه اين آفت در جان آنان نفوذ نكند؛ چرا كه موجب هلاكت و نابودى دين و دنياى آنان خواهد شد. پيامبر اكرم6مى‌فرمايد:

كسى كه دوست دارد مردم را در مقابل خود ايستاده ببيند، جايگاه او آتش جهنم است.[3]

[1]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 53، ص 328

[2]- سيد روح‌الله خمينى( امام)، صحيفه امام، ج 16، ص 453- 451

[3]- من احَبَّ ان يَتَمَثَّلَ له الرجالُ قِياماً فَلْيُتَبَوأْ مَقعَدُه مِن النّارِ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 90، حديث 3)


صفحه 220

امام على7مى‌فرمايد:

من چيزى زيانبارتر براى حال قلب از صداى كفش در پشت سر انسان نديدم.[1]

6- 2. تكبر

يكى ديگر از صفات ناپسند اخلاقى كه احتمال نفوذ آن در مسئولان و حاكمان بسيار است، «تكبر و غرور» است. به تعبير زيباى على7«آفت رياست، فخر است»[2]آن حضرت در كلام ديگرى، فخر و تكبر را از بدترين حالات و صفات حاكمان و واليان دانسته، مى‌فرمايد:

در ديده مردم پارسا، زشت‌ترين خوى واليان اين است كه خواهند مردم آنان را دوستدار بزرگمنشى شمارند ... و خوش ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من دوستدار ستودنم، و خواهان ستايش شنيدن ....[3]

انسان‌هاى شريف و با ظرفيت، هرگز فريفته پست و مقام دنيوى نشده و به سبب آن مبتلا به آفت تكبر و خودخواهى نخواهند شد. به تعبير امام على7:[4]افراد با شرف اگر به منزلتى هرچند بزرگ برسند از شادى تكبر نمى‌ورزند؛ مانند كوهى كه بر اثر بادها نمى‌جنبد، و افراد پست با كمترين مقام از شدت شادى به غرور مبتلا مى‌شوند؛ مانند گياهى كه گذر نسيمى او را به حركت در مى‌آورد.

به هر روى، راه مبارزه با اين آفت خطرناك اين است كه:

اولًا، عظمت و كبريايى خداوند را در نظر داشته باشيم و بدانيم كه در محضر خداى بزرگ، جايى براى بزرگى كردن بنده‌اى ناچيز و بى‌مقدار كه حتى‌اختيار تنفس خود را نيز ندارد، نيست؛ على7، در نامه خود به مالك اشتر چنين مى‌فرمايد:

و اگر قدرتى كه از آن برخوردارى، نخوتى در تو پديد آرد و خود را بزرگ بشمارى، بزرگى حكومت پروردگار را كه برتر از توست بنگر، كه چيست، و قدرتى را كه بر تو دارد و تو را بر خود آن قدرت نيست، كه چنين نگريستن، سركشى تو را مى‌خواباند و تيزى تو را فرومى‌نشاند و خِرد رفته‌ات را به جاى باز

[1]- ما ارى شيئاً اضَرُّ بقلوبِ الرجالِ مِنْ خَفْقِ النِعالِ وَراءَ ظُهُورِهم.( محمد محمدى‌رى‌شهرى، ميزان الحكمه، ج 5، ص 206)

[2]- آفةُ الرئاسةِ الفَخُر.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، فصل 16، ص 273، حديث 33)

[3]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، خطبه 216، ص 250- 249

[4]- عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، فصل 32، ص 365، حديث 36


صفحه 221

مى‌گرداند.[1]

ثانياً، توجه داشته باشيم كه حكومت و رياست، عروسى است كه «با هيچ كس شبى به محبت به سر نبرد» و همانطور كه مى‌آيد، يك روز نيز مى‌رود.[2]همچنين، به عاقبت كار متكبران بينديشيم كه چگونه در همين دنيا، خوار و ذليل مى‌شوند. امام على7، در اين‌باره به مالك اشتر چنين توصيه مى‌كند:

بپرهيز كه در بزرگى فروختن، خدا را همنبرد خوانى و در كبريا و عظمت، خود را همانند او دانى كه خدا هر سركشى را خوار مى‌سازد و هر خودبينى را بى‌مقدار.[3]

ثالثاً، توجه داشته باشيم با رسيدن به يك مقام دنيوى و گرفتن حكم رياست و حكومت بر يك بخش يا شهر يا استان و كشور چيزى بر ارزش‌هاى فردى انسان افزوده نمى‌شود، بلكه فقط بار مسئوليت انسان سنگين‌تر مى‌گردد. كسى كه به سبب رسيدن به يك مقام دنيوى، با ديگران برخوردى متكبرانه داشته باشد، حماقت و نادانى خود را آشكار كرده است.[4]

رابعاً، بايد به كمبودها و ناتوانى‌هاى خود، بيشتر توجه كرد. اگر انسان دركى واقع‌بينانه از خود داشته باشد، هرگز دچار كبر و غرور نخواهد شد. به تعبير زيباى امير مؤمنان7:

پسر آدم را با ناز چه كار كه آغازش نطفه بوده است و پايانش مردار. نه روزى خود دادن تواند و نه تواند مرگش را باز راند![5]

6- 3. خودرأيى و استبداد در تصميم‌گيرى‌

يكى ديگر از لغزشگاه‌هاى مديران و حاكمان، «استبداد در تصميم‌گيرى» است. همچنان كه در فصل‌هاى پيشين، به مناسبت‌هاى مختلف، يادآور شديم، استبداد در رأى و پرهيز از مشورت با ديگران از سوى اولياى‌دين، به شدت نكوهيده و عامل تباهى انسان معرفى‌شده است.[6]براى در امان‌

[1]- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 53، ص 326

[2]- الدولةَ كما تُقْبِلُ تُدبِر.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، فصل 1، ص 59، حديث 1272)

[3]- ايّاك و مساواتِ اللَّهِ فى عظمتِهِ و التَشَبُّهِ به في جبروتِهِ، فانَّ اللَّهَ يذِلُّ كلَّ جَبّارٍ و يَهِينُ كلَّ مُختالٍ.( نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 53، ص 326 و 327)

[4]- مَن اختالَ فى ولايتِهِ ابانَ عَن حِماقَتِهِ.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحكم و درر الكلم، ج 2، فصل 77، ص 209، حديث 1064)

[5]- ما لِابنِ آدمَ و الفَخرُ اوَّلُهُ نطفة و آخِرُهُ جِيفة و لايَرزق نفسَهُ و لايَدفَع حَتْفَه.( نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، حكمت 454، ص 441)

[6]- بنگريد به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 160، حديث 50