بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 234

و انرژى بر سر هيچ نخواهد داشت. قرآن كريم، كسانى را كه بدون اطلاع از موضوع بحث و حقيقت مسئله به مجادله و بحث مى‌پردازند، به شدت مذمت كرده است:

هان، شما [اهل كتاب‌] همانان هستيد كه در باره آنچه نسبت به آن دانشى‌داشتيد محاجه كرديد؛ پس چرا در مورد چيزى كه بدان دانشى‌نداريد محاجه مى‌كنيد؟ با آنكه خدا مى‌داند و شما نمى‌دانيد.[1]

بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تأويل آن برايشان نيامده است.

كسانى [هم‌] كه پيش از آنان بودند، همين گونه [پيامبران‌شان را] تكذيب كردند. پس بنگر كه فرجام ستمگران چگونه بوده است.[2]

جلال‌الدين مولوى، در مثنوى معنوى، داستان مشاجره و گفتگوى چهار نفر را آورده است. در اين داستان، پيامد ناگوار عدم فهم موضوع گفتگو و عدم دقت در سخن طرف مقابل، به تصوير كشيده شده است. داستان از اين قرار است كه چهار نفر يكى فارس‌زبان، ديگرى آذرى‌زبان، سومى عرب‌زبان و نفر چهارم رومى، با مقدار اندكى پول، قصد تهيه ميوه‌اى را داشتند. اما هركدام تقاضاى متفاوتى داشت: يكى مى‌گفت با اين پول بايد «انگور» بخريم، ديگرى به شدت با اين پيشنهاد مخالفت كرده، مى‌گفت بايد «عنب» خريدارى كنيم، نفر سوم نيز با هر دوى آنان مخالفت جدى مى‌كرد و طالب «ازوم» بود و چهارمى نيز با هر سه مخالفت مى‌كرد و مى‌گفت بايد «استافيل» تهيه كنيم. كار آنان به كشمكش و مشاجره كشيده شد:

مشت بر هم مى‌زدند از ابلهى‌

پر بدند از جهل و از دانش تهى‌

معلوم است كه اين مناظره و گفتگو هرگز به فرجام نيكو و خوشايندى نخواهد رسيد. مولوى نيز مى‌گويد كاش شخصى سخندان و حكيم در آنجا بود و موضوع مسئله را براى آنان مشخص مى‌كرد و سخن هر كدام را به ديگرى مى‌فهماند، تا معلوم مى‌شد كه گفتگو و مشاجره آنان از اساس بيهوده و باطل است:

[1]- ها أنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.( آل‌عمران( 3): 66)

[2]- بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْويلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمينَ.( يونس( 10): 39)


صفحه 235

صاحب سرى عزيز صد زبان‌

گر بدى آنجا بدادى صلحشان‌

پس بگفتى او كه من زين يك درم‌

آرزوى جمله‌تان را مى‌دهم‌

چون كه بسپاريد دل را بى دغل‌

اين درمتان مى‌كند چندين عمل‌

يك درمتان مى‌شود چار المراد

چار دشمن مى‌شود يك، زاتحاد

گفتِ هر يكتان دهد جنگ و فراق‌

گفت من آرد شما را اتفاق‌

پس شما خاموش باشيد انصتوا

تا زبانتان من شوم در گفت و گو[1]

بررسى تطبيقى‌

به گفته برخى مورخان، يونانيان يا بخشى از آنان، جنازه‌هاى پدران خود را پس از مرگ مى‌سوزاندند. كالاتين‌ها، كه قومى از اقوام هندوستان بودند، جنازه پدران خود را پس از مرگ مى‌خوردند. هرودت، مورخ مشهور يونان باستان مى‌گويد: داريوش اول، پادشاه ايران، برخى از يونانيان و كالاتين ها را در يك‌جا جمع كرد:

«يونانيانى را كه در سرزمين او مى‌زيستند احضار كرد و از آنان پرسيد به چه بهايى حاضرند گوشت پدرانشان را پس از در گذشتن‌شان بخورند. آنان پاسخ دادند كه همه ثروت روى زمين نمى‌تواند آنان را به چنين كارى ترغيب كند. داريوش سپس كالاتين‌ها را كه پدرانشان را مى‌خوردند احضار كرد و در حضور يونانيان كه مترجم به همراه خويش داشتند، از آنان پرسيد كه در برابر چه بهايى‌حاضرند اجساد پدرانشان را پس از مرگ بسوزانند و آنان با صداى بلند ضجه برآوردند و از او درخواست كردند كه چنين عمل شنيعى را يادآور نشود.»[2]

به نظر شما راه صحيح برقرارى تفاهم ميان اين دو دسته يا دسته‌هاى مشابه چيست؟ چگونه مى‌توان اين اختلافات را به اتحاد تبديل كرد؟ آيا اختلاف اين دو گروه به اندازه‌اى هست كه هرگز نتوانند در اين موضوع با يكديگر گفتگو كنند؟ مگر جز اين است كه هر دو در اصل احترام به جنازه پدر و مادر مشترك‌القول و متفق‌الرأى‌اند؟ و فقط در مصداق احترام، با يكديگر اختلاف دارند؟

چنين اختلافاتى را چگونه مى‌توان حل كرد؟ آيا تصحيح جهان‌بينى افراد و تصحيح فهم و درك آنان از حقيقتِ احترام را مى‌توان به‌عنوان راهى معقول براى رفع اين‌گونه اختلافات ذكر كرد؟[3]

3- 3. صراحت‌

يكى ديگر از آداب اخلاقى مناظره، «صراحت بيان» و پرهيز از تكلّف و تعارف در گفتار و دورى‌كردن‌

[1]- جلال‌الدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 3693- 3688.

[2]- كارل پوپر، اسطوره چارچوب، ترجمه على‌پايا، ص 87 و 88

[3]- براى مطالعه بيشتر در باب علل اختلافات اخلاقى و آشنايى دقيق‌تر با راه‌حل اين‌گونه اختلافات، بنگريد به: محمدتقى مصباح يزدى، فلسفه اخلاق، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفى، ص 81 و 82


صفحه 236

از به كار بردن سخنان كنايه‌آميز و چندپهلو و مبهم است. در يك مناظره حق‌طلبانه و حق‌خواهانه، هرگز نبايد از كلمات و سخنانى استفاده شود كه تاب تفاسير متعدد و متنوعى را دارند. مخصوصاً در مواردى كه «پاى مصالح اساسى انسان و اجتماع در ميان باشد، ناگزير بايد با صراحت سخن گفت تا از تفسيرها و تحليل‌هاى دلخواهانه و نادرست كه منطبق بر منافع گروهى يا شخصى است، جلوگيرى شود.»[1]

حتى اگر مخاطب و طرف گفتگوى ما به گونه‌اى است كه مى‌تواند برداشت‌هاى ديگرى از سخنان و مستندات درست و صحيح ما داشته باشد، تا جايى كه ممكن است بايد اين فرصت را از او بگيريم و براى اثبات مدعاى خودمان مستندات و ادله‌اى توجيه‌ناپذير بيان كنيم. به همين دليل على7پيش از آغاز جنگ نهروان، زمانى كه ابن‌عباس را براى گفتگو با خوارج اعزام مى‌كرد، به او توصيه فرمود:

به قرآن بر آنان حجت مياور، كه قرآن تاب معناهاى گوناگون دارد. تو چيزى از آيه‌اى مى‌گويى، و خصم تو چيزى از آيه ديگر، ليكن به سنت با آنان گفتگو كن، كه ايشان را راهى نبود جز پذيرفتن آن.[2]

3- 4. توجه به گفته و نه گوينده‌

يكى از آداب اخلاقى مناظره و گفتگو كه رعايت آن موجب مى‌شود تا مناظره از مسير درست خارج نشود، اين است كه طرفين در بحث و گفتگوى خود همواره بايد به بررسى ادله و مستندات يكديگر بپردازند و هرگز نبايد اجازه دهند كه مسائل حاشيه‌اى چون انگيزه‌خوانى و بيان اهداف و نيات سوء طرف مقابل و امثال آن، در روند گفتگو اخلال ايجاد كنند. به تعبير ديگر، ادب گفتگو اقتضا مى‌كند كه «گفته» و «انگيخته» مورد بررسى و قضاوت قرار گيرد و نه «گوينده» و «انگيزه».

آيات و روايات نيز بر همين حقيقت تأكيد دارند. براى نمونه، آياتى كه در ابتداى همين فصل ذكر شد، بهترين دليل بر اين مسئله است كه از ديدگاه اسلام بايد به سنجش و ارزيابى «سخن» پرداخت و نه «سخنران»؛ و به بررسى صحت و سقم «گفته» توجه نمود و نه «گوينده». اين حقيقت، همان‌طور كه در بحث اخلاق نقد نيز اشاره شد، مورد تأييد و تأكيد اولياى دين نيز بوده است. اين‌

[1]- محمدتقى مصباح يزدى، اخلاق در قرآن، تحقيق محمد حسين اسكندرى، ج 3، ص 329

[2]- لاتُخاصِمْهم بالقرآنِ فانَّ القرآنَ حَمَّالٌ ذو وجوه تَقُول و يَقُولُون، ولكِنْ حاجِجْهم بالسُّنَةِ فانَّهم لَن يَجِدُوا عنها مَحيصاً.( نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 77، ص 358)؛ همچنين بنگريد به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 29، ص 245، حديث 56


صفحه 237

سخن اميرمؤمنان7كه مى‌فرمايد: «به گفته بنگر و نه به گوينده»[1]بهترين شاهد اين حقيقت است.

آن امام بزرگوار در سخن حكيمانه ديگرى مى‌فرمايد:

حكمت، گمشده حكيم است؛ پس در هر جا كه باشد، آن را طلب مى‌كند.[2]

حضرت عيسى7نيز به پيروان خود چنين توصيه مى‌كند:

حق را از اهل باطل بگيريد؛ اما باطل را از اهل حق نگيريد؛ ناقدان سخن باشيد.[3]

3- 5. استدلال‌طلبى و حق‌محورى‌

يكى ديگر از شرايط تحقق گفتگوى سازنده و مناظره سودمند، اين است كه طرفين گفتگو حقيقتاً قصد پيروى از واقعيت و حقيقت بر اساس مستندات معقول و مقبول داشته باشند. هيچ يك از طرفين نبايد به هر قيمتى، در صدد اثبات سخن خود باشد، بلكه هر دو طرف بايد بنا را بر پذيرش حق و سخنان مستدل بگذارند، و هرگاه هر كدام از آنان متوجه اشتباه خود شد صادقانه به اشتباهش اعتراف نمايد. و هرگز خطاهاى معرفتى و علمى خود را با خطاهاى اخلاقى نپوشاند.

قرآن كريم، در آيات متعددى، بر اين حقيقت تأكيد كرده است كه در هر گفتگويى همواره بايد دانش و پيروى از دانش، به‌عنوان مسئله‌اى بنيادين و محورى مورد توجه قرار گيرد. قرآن كريم، همچنين مجادله از روى جهل و گمان را گناهى بس بزرگ به حساب آورده و آن را علامت و نشانه‌اى از وجود رذايلى اخلاقى، مانند خود بزرگ‌بينى، دورغگويى، حق‌ستيزى، و حق‌گريزى، در درون فرد مجادله‌گر دانسته است.

كسانى كه در باره آيات خدا- بدون حجتى كه براى آنان آمده باشد مجادله مى‌كنند، [اين ستيزه‌] در نزد خدا و نزد كسانى كه ايمان آورده‌اند [مايه‌] عداوت بزرگى است. اين‌گونه، خدا بر دل هر متكبر زورگويى مهر مى‌نهد.[4]

[1]- انظُر الى ما قال و لا تَنْظُرْ الى مَن قال.( عبدالواحد الآمدى، غررالحكم و دررالكلم، ج 1، فصل 30، ص 355، حديث 11)

[2]- ضالةُ الحكيمِ الحكمةُ فهوَ يَطلُبها حيث كانت.( همان، ج 1، فصل 45، ص 419، حديث 6)

[3]- خُذُوا الحقَّ مِن اهلِ الباطِل و لاتَأْخُذُوا الباطلَ مِن اهلِ الحقِ كُوُنوا نُقّادَ الكلام.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 14، ص 96، حديث 39)

[4]- الَّذينَ يُجادِلُونَ فى آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‌ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ.( غافر( 40): 35)


صفحه 238

در حقيقت، آنان كه در باره نشانه‌هاى خدا- بى‌آنكه حجتى برايشان آمده باشد- به مجادله برمى‌خيزند در دل‌هايشان جز بزرگ‌نمايى نيست [و] آنان به آن [بزرگى كه آرزويش را دارند] نخواهند رسيد. پس به خدا پناه جوى، زيرا او خود شنواى بيناست.[1]

آيا به جاى او خدايانى براى خود گرفته‌اند؟ بگو: «برهانتان را بياوريد.» اين است سخن كسانى كه با من هستند، و سخن كسانى [پيامبرانى‌] كه پيش از من بودند. اما بيشتر آنان حق را نمى‌دانند و به همين دليل (از آن) رويگردانند.[2]

و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.[3]

3- 6. ملايمت‌[4]

يكى ديگر از نكات مهم و تأثيرگذار، كه همواره در هر مناظره حق‌طلبانه‌اى بايد مورد توجه قرار گيرد، «ملايمت» و نرمى در گفتار و كردار است. كسى كه داراى سخن و مدعايى منطقى و مستدل است، چه حاجتى به جار و جنجال و خشونت و تندى دارد؟ سلاح منطق و استدلال متقن، به مراتب، برنده‌تر و كاراتر از سلاح خشم و غضب است. اصولًا اولين آفت و ضرر خشونت و غضب در گفتار، نصيب خود فرد مى‌شود. اميرمؤمنان7، در اين‌باره مى‌فرمايد:

شدت خشم سخن گفتن را دگرگون كرده، قدرت استدلال را بريده و فهم و درك را پراكنده مى‌سازد.[5]

به نظر مى‌رسد كه براى جذب عقل‌ها و دل‌ها به سوى پذيرش حق، هيچ وسيله‌اى كاراتر از ملايمت و نرمى نيست. به همين دليل، زمانى كه حضرت موسى و هارون7مى‌خواهند براى انذار فرعون حركت كنند، خداوند به آنان دستور مى‌دهد كه اگر مى‌خواهيد به نفوذ سخنان خود در دل سخت فرعون و در نتيجه متذكر يا خاشع شدن او اميدوار باشيد، با ملايمت و نرمى با او سخن‌

[1]- إنَّ الَّذينَ يُجادِلُونَ فى آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أتاهُمْ إنْ فى صُدُورِهِمْ إلّاكبْرٌ ما هُمْ بِبالِغيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ.( غافر( 40): 56)

[2]- أمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلي بَلْ أكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ.( انبياء( 21): 24)

[3]- وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ اولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا.( اسراء( 17): 36)

[4]- محمدتقى مصباح يزدى، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 332- 330

[5]- شِدَّةُ الغَضَب تُغَيّرُ المَنطقَ وَ تَقْطَعُ مادّةَ الحُجَةِ و تُفَرّقُ الفَهْم.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 93، روايت 78، ص 428)


صفحه 239

بگوييد: «و با او سخنى نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد»[1]و يا مى‌بينيم كه خداوند، پيامبر اكرم را به دليل برخوردارى از اين ويژگى ستوده و عامل موفقيت و جذابيت او را همين ملايمت و مدارا معرفى مى‌كند:

پس به [بركت‌] رحمت الهى، با آنان نرمخو [و پر مهر] شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى قطعاً از پيرامون تو پراكنده مى‌شدند.[2]

4. آفات اخلاقى مناظره‌

در حقيقت، كم‌توجهى به آداب اخلاقى مناظره و يا عدم مراعات هر يك از آنها مى‌تواند به روند سالم مناظره آسيب رساند و مسير درست آن را به انحراف بكشاند. براى نمونه كسى كه دليل‌طلبى و پيروى از دانش را محور قرار ندهد و از هواهاى نفسانى و مطامع درونى خود پيروى كند، معلوم است كه اگر مورد خطاب و گفتگوى خداوند هم قرار گيرد، براى او فايده‌اى نخواهد داشت و از فوايد و ثمرات گفتگو طرفى نخواهد بست. هرگز نمى‌توان جان و دل كسى را كه به‌رغم وجود ادله قوى در برابر ديدگاهش، همچنان لجوجانه بر آن اصرار مى‌ورزد، با حقايق آشنا كرد. چنين كسى در حقيقت با زبان حال، خبر از حق‌گريزى و هواپرستى خود مى‌دهد.

عالمان بزرگ اخلاق، آفات اخلاقى بسيارى براى مناظره و گفتگوهاى علمى برشمرده‌اند.[3]ما در اين بخش، در باره دو آفت اخلاقى بزرگ كه مى‌توانند روند مناظره را به كلى مختل نمايد و در آيات و روايات نيز مورد تحذير و نكوهش قرار گرفته‌اند، توضيحات بيشترى ارائه مى‌دهيم:

4- 1. شخصيت‌زدگى‌

يكى از آفات و آسيب‌هاى اخلاقى مناظره‌ها و گفتگوهاى علمى، اين است كه به جاى ذكر دليل و بيان استدلال براى نظر خود، شخصيت پيشينيان را محور قرار دهيم، و به جاى برخورد منطقى با استدلال‌هاى طرف مقابل، به تقليد كوركورانه از گذشتگان و سنت جاهلانه آنان بپردازيم. در قرآن كريم آيات متعددى در نهى از شخصيت‌زدگى و تقليد علمى كوركورانه آمده است. مخالفان و دشمنان پيامبران، زمانى كه با منطق قوى و محكم آنان مواجه مى‌شدند، به جاى پذيرش نتيجه مناظره و

[1]- فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أوْ يَخْشى‌.( طه( 20): 44)

[2]- فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ.( آل‌عمران( 3): 159)

[3]- بنگريد به: محسن فيض كاشانى، محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 1، ص 108- 102


صفحه 240

تسليم شدن در برابر حق، شخصيت گذشتگان خود را به رخ مى‌كشيدند و با اقتداى به آنان از پذيرش حق استنكاف مى‌كردند.

و چون به آنان گفته شود: «به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر [ش‌] بياييد»، مى‌گويند:

«آنچه پدران خود را بر آن يافته‌ايم ما را بس است» آيا هر چند پدرانشان چيزى نمى‌دانسته و هدايت نيافته بودند؟[1]

گفتند: «خواه اندرز دهى و خواه از اندرزدهندگان نباشى براى ما يكسان است. اين جز شيوه پيشينيان نيست. و ما عذاب نخواهيم شد.»[2]

بلكه گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و ما [هم با] پى‌گيرى از آنان، راه يافتگانيم.» و بدين‌گونه در هيچ شهرى پيش از تو هشداردهنده‌اى نفرستاديم مگر آنكه خوشگذرانان آن گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى [و راهى‌] يافته‌ايم و ما از پى ايشان راهسپريم.» گفت: «هرچند هدايت‌كننده‌تر از آنچه پدران خود را بر آن يافته‌ايم براى شما بياوريم؟» گفتند: «ما [نسبت‌] به آنچه بدان فرستاده شده‌ايد كافريم.»[3]

شخصى به نام حارث بن حوط[4]پيش از آغاز جنگ جمل، وقتى به رهبران دو سپاه نگاه كرد، ديد كه رهبرى هر كدام از آنها بر عهده شخصيت‌هاى بزرگى است: از طرفى على7و ياران بزرگش را مى‌ديد و از سوى ديگر، شخصيت‌هايى چون طلحه، زبير و عايشه را در سپاه مقابل مشاهده مى‌كرد.

حيران و سرگردان شد، تشخيص حق برايش مشكل بود. به محضر اميرمؤمنان7آمد و مسئله را با او در ميان گذاشت و از آن‌حضرت پرسيد: آيا ممكن است طلحه و زبير كه از با سابقه‌ترين مسلمانان بوده‌اند و عايشه، همسر پيامبر و ام‌المؤمنين بر باطل اجتماع كنند؟ چگونه ممكن است كه چنان شخصيت‌هايى به اشتباه روند؟ اين فرد، در حقيقت معيار و مقياس تشخيص راه درست را اشخاص و سوابق آنان قرار داده بود. امام على7در پاسخ فرمودند:

[1]- وَ إذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إلى‌ ما أنْزَلَ اللَّهُ وَ إلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ.( مائده( 5): 104)؛ همچنين، بنگريد به: بقره( 2): 170

[2]- قالُوا سَواءٌ عَلَيْنا أوَعَظْتَ أمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْواعِظينَ إنْ هذا إلّا خُلُقُ اْلأَوَّلينَ وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ.( شعراء( 26): 138- 136)

[3]- بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ* وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إلّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ* قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آبَاءَكُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ.( زخرف( 43): 24- 22)

[4]- در برخى ديگر از نسخه‌ها نام اين شخص حارث بن حوت ضبط شده است


صفحه 241

حارث! كوتاه‌بينانه نگريستى نه عميق و زيركانه، و سرگردان ماندى. تو نه حق را شناخته‌اى تا بدانى اهل‌حق چه كسان‌اند و نه باطل را تا بدانى پيروان آن‌چه مردمان‌اند.[1]

4- 2. مراء يا جدالگرى‌

يكى ديگر از بدترين و مخرّب‌ترين آفت‌هاى مناظره‌ها و گفتگوهاى علمى، «جدال و مراء» است.

بته ميان تعريف اصطلاحى مراء و جدال تفاوت‌هايى وجود دارد كه در كتاب‌هاى اخلاقى مورد بررسى قرار گرفته است.[2]در عين‌حال، اين دو در بسيارى از موارد به يك معنا به كار مى‌روند و ما نيز در اينجا آنها را به معناى واحدى. كه آن عبارت است از «پيكار لفظى و ستيزه در كلام، براى چيره‌شدن بر طرف مقابل و ساكت كردن او»[3]

كسى كه داراى روحيه مراء و جدال است، همواره در پى به كرسى‌نشاندن سخن خود است، هرچند باطل بودن آن براى او آشكار شود. مراء كننده، در حقيقت خبر از خودخواهى، غرور، تكبر و خودپسندى خويشتن مى‌دهد. او با رفتارش در برابر حق موضع‌گيرى كرده و خود را در زمره اهل‌باطل و حق‌ستيزان قرار داده است. مراء كننده گمان مى‌كند كه اعتراف به اشتباه موجب از دست رفتن منزلت و موقعيت اجتماعى او مى‌شود؛ در حالى‌كه اگر نيك بنگرد، خواهد ديد كه چنين نيست؛ بلكه‌

[1]- يا حارثُ انَّك نَظَرْتَ تَحتَك و لم تَنْظُر فوقَك فحِرتَ انَّك لَم تَعرِفِ الحقَّ فَتَعْرِفَ اهلَه و لم تَعْرِف الباطلَ فَتَعْرِفَ مَن اتاه.( نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، كلمات قصار، شماره 262، ص 409)؛ گفتنى است اين گفتگو در منابع مختلف به صورت‌هاى ديگرى نيز نقل شده است؛ اما همه آنها حاوى همين حقيقت هستند كه نبايد اشخاص و شخصيت‌ها را معيار حق و باطل قرار داد. براى نمونه، در بحار الانوار( ج 22، باب 37، ص 105، حديث 64)، اين روايت چنين نقل شده است: يا حارُ انِكَ نَظَرْتَ تحتَك و لم تَنْظر فوقَك جِزْتَ عن الحق، انِ الحقَ و الباطلَ لايُعرفان بالناس و لكن اعْرِف الحقُّ باتباع من اتبعه و الباطل باجتناب من اجتنبه؛ و شهيد مطهرى اين روايت را از روضة الواعظين، ص 31، به اين صورت نقل مى‌كند: انكَ لمَلبُوسٌ عليك، انَّ الحقَ و الباطلَ لايُعرفان باقدارِ الرجالِ اعْرِف الحقَ تَعْرفْ اهلَه و اعرِفِ الباطلَ تَعْرِف اهله.( مجموعه آثار، ج 16، جاذبه و دافعه على7)

[2]-« مراء» در مقايسه با« جدال» معنايى گسترده‌تر دارد. مراء در معناى پيكار كلامى و رد و بدل كردن سخن به‌كار مى‌رود؛ ولى فقط به امور اعتقادى و دينى محدود نمى‌شود؛ بلكه تمام امور را در بر مى‌گيرد. همچنين در مراء، شخص سخنى را گفته و طرف مقابل به خرده‌گيرى و اعتراض لب مى‌گشايد؛ ولى‌در جدال نيازى به اين نيست كه شخص جدال شونده سخن آغاز كند؛ بلكه چه بسا دانستن عقايد او موجب آغاز جدال شود. نكته ديگر اينكه در مراء شخص، قصد خودنمايى و انگيزه كوچك‌كردن طرف مقابل را دارد؛ ازاين‌رو، تا طرف مقابل سخن نگويد او نمى‌تواند وارد مراء شود؛ اما در جدال، شخص قصد دارد فساد مطلب علمى طرف مقابل را به او بفهماند؛ بنابراين، نيازى نيست كه شخص مقابل، سخن بگويد.( مجتبى تهرانى، اخلاق الاهى، آفات زبان، بخش يكم، ص 182)

[3]- همان