باب سوم در حسبت بر ابزارهاى حرام و شراب
اگر نزد مسلمانى آشكارا شراب ديده شود محتسب بايد آن را به زمين ريزد و تأديبش كند و اگر كافر ذمى باشد تنها به سبب ظاهر كردن تأديب مىشود، اما در ريختن آن اقوال فقيهان مختلف است: ابو حنيفه بر آن است كه نبايد ريخت، زيرا از اموال كافران ذمى است كه حقوق آنان در نزد محتسب ضمانت شده، اما شافعى معتقد است كه بايد ريخته شود، زيرا به عقيده وى شراب چه از آن مسلمان و چه از آن كافر مال مضمون نيست.
در اظهار «نبيد»[1]نيز اختلاف هست: ابو حنيفه بر آن است كه چون اموال مورد اقرار مسلمانان است، ريختن آن و تأديب دارنده آن روا نيست،
[1]-« نبيد» كلمه فارسى است كه در عربى به ذال گفته و براى آن وجه اشتقاقى ساخته و آن را از نبذ به معنى انداختن و ترك كردن پنداشتهاند( ر ك: تاج العروس و اقرب الموارد ذيل نبذ) اما در معنى آن گفتهاند: شراب خرماست و برخى شراب انگور دانستهاند، زبيدى گويد: آب فشرده خرما و مويز و گندم و جو و عسل است( تاج العروس). در منتهى الارب آمده: آب افشرده كه از حبوب و جز آن گيرند.
اما شافعى نبيد را چون خمر مىداند و ريختن آن را موجب غرامت نمى- شمارد.
دليل حرمت نبيد حديث نبوى است كه مىگويد: شراب خود حرام است و نيز هر آشاميدنى مستكننده[1]. و از عمر (رض) روايت شده كه بر بالاى منبر رسول خدا گفت: اى مردم، خمر حرام گرديد و آن از پنج چيز است: انگور، خرما، گندم، جو و مويز.
شراب خرد را مىپوشاند، و رسول خدا شرابخوار را ده بار لعنت كرد. علما گفتهاند: فروش عصير از كسى كه شراب مىسازد نيز در اين امر داخل است. شافعى گويد: مكروه است اما بىشك اعانت بر گناه و شبيه فروختن سلاح به راهزنان و كافران حربى و كافران ذمى است.
پس بر محتسب است كه قراين حال را معتبر شمارد و از تظاهر به شراب بازدارد و زجر كند، اما شراب را بيرون نريزد مگر آنكه حاكم مجتهدى بدان فرمان دهد كه در اين صورت اگر محاكمه شود غرامتى بدو تعلق نمىگيرد.
ابزار لهو و لعب و بازيهاى حرام
اما وسايل سرگرمى و بازيهاى حرام مانند نى و تنبور و عود و چنگ و نظاير آنها اگر آشكار شود محتسب بايد آنها را از هم باز كند تا آنكه به صورت چوبى قابل استفاده درآيد و آشكاركننده را تأديب كند، اما آن آلات را نشكند مگر اينكه بعد از بازكردن نيز قابل استفاده نباشد. فروش اين آلات نيز روا نيست.
اسباب بازى كه در آن قصد معصيت نباشد و دايگان و مادران در تربيت فرزندان از آنها استفاده كنند گناه نيست، زيرا داخل در امر «تدبير» است مانند عكس جانداران و شبيه بتها. و روا و ناروا بودن آنها هر دو ممكن
[1]- قوله( ص):« حرمت الخمرة لعينها و المسكر من كل شراب».
است، ليكن بنا به قراين حالى مىتوان منع كرد يا روا شمرد.
رسول خدا بر عايشه وارد شد وى را ديد كه با دختران بازى مىكند، و سخنى نگفت و بازنداشت. و حكايت شده است كه ابو سعيد اصطخرى را كه از اصحاب شافعى بود در روزگار مقتدر حسبت بغداد دادند. وى بازار «راذى» را به سبب آنكه جز براى نبيد حرام مورد استفاده نبود از ميان برد و بازار لعب را بجا گذاشت و منع نكرد و گفت: عايشه (رض) در حضور پيغمبر (ص) با دختران بازى مىكرد و پيغمبر منع نمىكرد.
وظيفه محتسب نيست كه منهياتى را كه ظاهر نشده است تجسس كند و پردهها را بردرد. چه رسول خدا (ص) فرمود: «هركس يكى از اين كارهاى زشت را انجام دهد بايد به پوشانيدن خدا پوشيده بماند وگرنه در صورتى كه آشكار شود به وى حد زده مىشود.»[1]
پس محتسب از كار حرامى كه ظاهر شده است مىتواند نهى كند و اگر كسى در خانه خود دور از چشم مردم گناهى كند و در را ببندد محتسب را روا نيست كه تجسس كند مگر آنكه هتك حرمتى در ميان باشد كه امكان تلافى آن از دست مىرود، مانند اينكه شخص راستگويى خبر دهد كه مردى در خلوت به قصد كشتن ديگرى افتاده است يا مىخواهد با زنى زنا كند كه در اين حال تجسس و كشف قضيه و جستجو رواست تا فرصت ممانعت از هتك حرمت مردم و ارتكاب به گناه از دست نرود.
و نيز در موردى كه بيرون از حد شرعى باشد تجسس و پردهدرى روا نيست. روايت كردهاند از عمر بن خطاب (رض) كه بر گروهى وارد شد كه مى مىخوردند و در ميخانهها[2]آتش افروخته بودند. گفت: من شما را از اين دو كار بازداشته بودم ولى شما بدان كار نبستهايد! گفتند: خدا ترا
[1]-« من اتى من هذه القاذورات شيئا فليستتر بستر الله فانه من يبد لنا صفحته يقم حد الله عليه».
[2]- متن اخصاص است جمع خص( به ضم اول) به معنى خانه نيين يا ميخانه.
از تجسس و ورود بىاجازه بازداشته ولى تو تجسس كردهاى و بىاجازه وارد شدهاى. عمر گفت: اين دو به آن دو، و بازگشت و متعرض آنان نشد.
اگر محتسب آواز لهو و لعب از خانهاى بشنود كه ساكنان خانه بدان آواز تظاهر كرده باشند از بيرون خانه آنان را نهى مىكند و درون نمىرود، زيرا وى مكلف است به عمل ظاهر، و جز آن را نبايد كشف كند.
باب چهارم در حسبت بر اهل ذمه
بدان كه آسان گرفتن به اهل كتاب در امور دينى خطر بزرگى دارد.
خداوند پاك در كتاب گرامى گفت: «اى مؤمنان، دشمنان من و خود را دوست نگيريد و بديشان اظهار دوستى مكنيد. من بدانچه در نهان و آشكار كنيد آگاهم و هركه چنين كارى كند راه راست را گم كرده است»[1]و در حديث آمده كه رسول خدا فرمود: «يهود و نصارى را از جزيرة العرب بيرون خواهم كرد و جز مسلمان كسى را در آن باقى نخواهم گذاشت.» و نيز گفت: «يهود و نصارى را در شهرهاى خود سكنى مدهيد مگر اينكه مسلمان شوند، و هركه پس از مسلمانى از آن برگردد گردنش را بزنيد».
[1]-\i يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ\E\i وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ\E( قرآن سوره 60« ممتحنه» آيه 1) مؤلف آيه را ناقص ذكر كرده و ميان كلمه« المودة» و« انا اعلم» اين عبارت است: و قد كفروا بما جائكم من الحق يخرجون الرسول و اياكم ان تؤمنوا بالله ربكم ان كنتم خرجتم جهادا فى سبيلى و ابتغاء مرضاتى تسرون اليهم بالمودة ...
چون رسول خدا (ص) به جنگ بدر مىرفت، مردى بتپرست نزد او آمد و گفت من مىخواهم با تو به جنگ بروم. فرمود: آيا به خدا ايمان آوردهاى؟ گفت: نه. فرمود: بازگرد، من هرگز از بتپرست يارى نمى- جويم. آنگاه در نزديكى «شجره» بدو پيوست و مسلمانان به سبب دليرى كه وى داشت به آمدنش شاد شدند و همان سخن نخستين را گفت و همان پاسخ را از پيامبر شنيد، و در بار سوم كه نزد پيغمبر آمد اسلام آورد و در حضور وى به جنگ و جانبازى پرداخت.
ابو موسى اشعرى را چون والى بصره كردند، نزد عمر بن خطاب كه در مسجد بود، آمد، و از او اجازه خواست، و عمر اجازه داد. آنگاه درباره كاتب خود كه نصرانى بود كسب اجازه كرد. عمر چون آن مرد نصرانى را ديد گفت: خدا ترا بكشد اى ابو موسى! آيا نصرانى را بر بيت المال گماشتهاى؟ آيا نشنيدهاى كه خدا فرموده: «اى مؤمنان، يهود و نصارى را دوست مگيريد، آنان دوست يكديگرند. هركه از شما ايشان را دوست دارد از زمره آنان است.»[1]گفت: اى امير مؤمنان، من نويسندگى او را مىخواهم و او دين خود را دارد. عمر گفت: من آنان را گرامى نتوانم داشت با آنكه خداوند خوارشان داشته و آنان را به خود نزديك نتوانم كرد با آنكه خدا دورشان گردانيده است.
عمر بن عبد العزيز به يكى از كاردارانش كه كاتبى به نام حسان را به كتابت گماشته بود نوشت: به من خبر دادند كه تو حسان را به كار گماشتهاى و او مسلمان نيست، و خدا فرموده است: «اى مؤمنان، دشمنان من و خود را دوست نگيريد.»[2]و نيز فرموده: «گروهى از اهل كتاب و كافران را كه به
[1]-\i« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»\E( قرآن سوره 5« مائده» آيه 51).
[2]-\i« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ ...»\E( قرآن سوره 60« ممتحنه» آيه 1).
دين شما استهزا كردند و آن را بازيچه گرفتند دوست مگيريد و از خدا بترسيد اگر مؤمن هستيد.»[1]و چون نامه من به تو رسد حسان را به اسلام فراخوان. اگر مسلمان شد وى از ماست و ما از او، و اگر ابا كرد از او يارى مخواه. چون نامه به كاردار رسيد آن را به حسان برخواند و او اسلام آورد. آنگاه طهارت و نماز را به وى آموخت. اين حكم اصل استوارى است كه استعانت از كافر را ناروا مىسازد تا چه رسد كه آنان را بر مسلمانان عامل و كاردار كنند.
پس بر محتسب لازم است كه در كار اهل ذمه بنگرد و ايشان را به شروطى كه بر عهده گرفتهاند و آنچه را از روزگار قديم بر خود لازم دانستهاند ملزم سازد، و در ترك چيزى از تعهدات در گفتار يا در كردار بديشان رخصت ندهد و آنان را به رعايت مضمون نامهاى كه اهل ذمه به عمر بن خطاب (رض) نوشته بودند ملتزم كند، آن نامه اين است:
«نامهاى است به بنده خدا عمر بن خطاب امير مؤمنان از نصاراى شهر فلان و شهر فلان: چون نزد ما آمديد و از شما براى خود و خاندان و مالهايمان امان خواستهايم تعهد مىكنيم كه در شهرهاى خود و اطراف آنها كليسا و دير و قلايه[2]و صومعه راهب نسازيم و هركدام كه خراب شود مرمت نكنيم و در سرزمينهاى مسلمانان نيز بدين كار نپردازيم چه در شب و چه در روز، و نيز تعهد مىكنيم كه اگر مسلمانانى بر ما مهمان آيند سه شب به فراخى از ايشان پذيرايى كنيم و در كليساها و خانههاى خود جاسوسى را جاى ندهيم و جاسوسى پوشيده بر مسلمانان نگماريم و به فرزندانمان قرآن نياموزيم و شرع خود را آشكار نكنيم و كسى را بدان فرا نخوانيم و اگر
[1]-\i« لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»\E( قرآن سوره 5« مائده» آيه 57).
[2]- قلايه معرب كلاذه از معابد نصارى است و باقليه كه شبيه صومعه است در كليساى نصارى، يكى است.( از تاج العروس ذيل قلى).
كسى از خويشاوندان ما اسلام بياورد او را بازنداريم و مسلمانان را گرامى بداريم و در مجالس خود به احترام ايشان برخيزيم و در لباس و كلاه و عمامه و كفش و فرق موى بدانان تشبه نكنيم و از آنان سخن نگوييم و به نامها و كنيههاى ايشان نامگذارى نكنيم و به اسب سوار نشويم[1]و شمشير حمايل نكنيم و سلاح برنگيريم و به كار نبريم و بر نگين انگشترى چيزى به زبان عربى ننگاريم و شراب نفروشيم و به كسى شراب نخورانيم و موى جلو سر را بتراشيم و زنار بر كمر بنديم و صليبها و كتابهاى خود را در راهها و بازارهاى مسلمانان آشكار نكنيم و در كليساهاى خود ناقوس جز به ضرب خفيف ننوازيم و در حضور مسلمانان آواز خود به خواندن چيزى بلند نكنيم و براى مردگان خود به بانگ بلند زارى نكنيم و در راههاى بازارهاى مسلمانان آتش نيفروزيم و استسقا (طلب باران)[2]و نيز شعانين (؟) را آشكار نكنيم و مردگان خود را نزد مردگان مسلمانان دفن نكنيم و بردگانى را كه در دست مسلماناناند تملك نكنيم و به خانههاى مسلمانان ننگريم.»
چون نامه به عمر (رض) رسيد، در آن چنين افزود: «و كسى از مسلمانان را نزنيم. اين امور را بر خود و همكيشان شرط كرديم و امان را با رعايت آنها پذيرفتيم و اگر در امرى از اين امور مخالفت كنيم حق ذمت از ما سلب مىشود و آنچه بر معاندان و دشمنان رواست درباره ما نيز روا خواهد بود.» سپس بدو نوشت كه اين عهد را اجرا كن و اين شرط را نيز بدان الحاق كرد: «كنيزان مسلمانان را نخرند و هركه مسلمانى را به عمد بزند يا دشنام گويد ذمت او از ميان مىرود.» و نيز بدو نوشت كه «سوار شدن را برايشان ممنوع كن چه اگر آزادشان گذاريم بر مركب با خوىگير[3]
[1]- متن: و لا نركب بالسروج.
[2]- متن: باعوث و آن لغت سريانى است و در اصطلاح ترسايان باران خواستن از خداست، مسلمانان استسقا گويند. ر ك: منتهى الارب.
[3]- در متن« اكف» آمده و آن جمع اكاف( به ضم اول) است به معنى گليم ستبر كه زير پالان بر پشت خر نهند و به فارسى خوىگير گويند.