باب هشتم در حسبت بر كارهاى ناشايسته بازاريان
كسى را روا نيست كه در كوچههاى تنگ بنشيند يا مصطبه دكان خود را از پايههاى سقف بازار به گذرگاه بيرون كند، زيرا اين كار تجاوز است و راه را بر رهگذران تنگ مىكند. پس بر محتسب است كه از اين عمل بازدارد تا به مردم زيانى نرسد. و همچنين است بيرون آوردن فاصلهها[1]و تعبيه روزنهها و نصب دكه در راههاى تنگ كه منع از آنها واجب است. اما اگر دكهاى يا درختى را بر در خانه بنشانند به گفته برخى از اصحاب شافعى رواست، بشرط آنكه رهگذر را زيانى نرساند، و حتى گفتهاند: اگر دورتر از در خانه هم باشد جايز است و قاضى حسين بر همين عقيده است، ولى شيخ ابو محمد جوينى درختكارى در راه (شارع) و نصب دكه بزرگ را به هيچرو روا نمىداند، چه راه تنگ باشد چه فراخ، زيرا اين امر سبب مىشود كه مردم شبها به همديگر برخورند و نيز موجب ازدحام گلههاى ستوران مىگردد و
[1]- متن: فواصل، در نسخه بدل قرابيد؟؟؟ آمده كه مىتوان آن را قراميد خواند به معنى آجرها.
به مرور زمان جاى بناى دكه و درخت مشتبه مىشود و اثر جاهايى كه متعلق به راه است از ميان مىرود.
همچنين است هرآنچه سبب آزار و زيان بر رهگذران باشد. و نيز بستن ستور در راهها در صورت تنگى راه و واماندن عابران، ناشايسته است و بايد از آن منع كنند، مگر آنكه به منظور فرود آمدن و سوار شدن موقتى باشد، زيرا شارع مشتركالمنفعه است و كسى حق ندارد منفعت آن را به خود اختصاص دهد جز به قدر احتياج، و نيز جايز نيست انداختن زباله به راهها و پراكندن پوست خربزه (يا هندوانه) و آب پاشيدن راه كه در آن بيم لغزيدن و افتادن باشد و نيز نصب ناودانهايى كه از ديوار بيرون آيد و آب آن به كوچههاى تنگ ريزد، زيرا سبب نجاست جامهها و تنگى راه مىشود، و همچنين است باقى گذاشتن آب باران و گل در كوچه و ناروفتن آنكه همه اين كارها بر عموم مردم ناشايست است، و بر محتسب است كه مردم را به رعايت اين امور مكلف سازد.
وظايف هيزمكشان و ستورداران
محتسب را سزاست كه بار هيزم و كاه و ستور آب بر وجوال سرگين و خاكستر و بارحلفا (گياه دوزخ) و خار را مراقبت كند، زيرا سبب پارگى جامههاى مردم مىشود و اين امر ممنوع است، و مىتوان آنها را چنان بست كه آسيبى نرساند، اما اگر بردن آنها به جاى فراخ صورت بندد بهتر است وگرنه به عنوان اينكه مردم را آسيبى مىرسد نمىتوان از آوردن آنها به بازار مانع شد، زيرا مردم شهر بدان نيازمندند.
بايد كه محتسب دارندگان هيزم و كاه و سنگ گستردنى[1]و گوگرد و شلغم و خربزه (يا هندوانه) و قرط (خوشه موز يا خرما) را كه در ميدانها ايستاده باشند موظف بدارد كه بارها را از پشت ستور به زمين گذارند، زيرا بارها به هنگام ايستادن ستور را مىرنجاند و رسول خدا (ص) از آزار دادن
[1]- در متن« بلاط» آمده يعنى سنگى كه بدان زمين را فرش كنند.
حيوان جز در مورد استفاده از گوشت آن بازداشته است.
و نيز بايد كه محتسب بازاريان را به جارو كردن و تنظيف بازار از كثافت انباشته كه مردم را زيانبخش است فرمان دهد، زيرا پيغمبر گرامى فرمود: «لا ضرر و لا ضرار» يعنى نه ضرر است در دين و نه ضرر رسانيدن.
بر كسى روا نيست كه از بام و پنجره همسايهها را بنگرد و نيز مردان را روا نيست كه بىهيچ حاجتى بر سر راه زنان نشينند، هركه چنين كند تعزير او بر محتسب واجب است.
باب نهم در بيان اندازه قنطار و رطل و مثقال و درهم
چون قنطار و رطل و مثقال و درهم پايه دادوستد و سبب اعتبار كالاهاست بايد كه محتسب آنها را بشناسد و بررسى كند تا دادوستد به طريق شرعى باشد.
هر سرزمينى را رطل خاصى است كه نسبت به رطل نواحى ديگر كمتر يا بيشتر است و من در اينجا به بيان قسمتى از آنها كه محتسب ناگزير از فراگرفتن آنهاست با ذكر تفاوت آنها مىپردازم.
اما قنطار كه در قرآن مجيد آمده است[1]به گفته معاذ بن جبل 1200
[1]- در دو آيه از قرآن لفظ قنطار( به صورت مفرد) آمده است، نخستين اين است:\i« وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً»\E( سوره 3 آيه 75) و دوم اين آيه است:
\i« وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً»\E( سوره 4 آيه 20) و در يك مورد هم به صورت جمع( قناطير) آمده:\i« زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ»\E( سوره 3- آيه 41).
اوقيه است و اين قول ابن عمر است و ابى بن كعب آن را از پيغمبر گرامى روايت كرده است. و ضحاك آن را 1200 مثقال گفته و روايت حسن (ع) از پيغمبر (ص) نيز چنين است، و ابو نصره گويد: قنطار به اندازه پوست گاوى پر از زر و سيم است. و انس بن مالك به نقل از رسول اكرم گويد: هزار دينار است، و از ابن عباس و ضحاك روايت شده كه 12000 درهم يا هزار دينار ديه مسلمان است، و به گفته ابو صالح صد رطل است كه متعارف در ميان مردم نيز همين است.
و رطل 12 اوقيه و اوقيه 12 درهم است و در اين وزن خلافى نيست، اما رطل بيشتر سرزمينها و شهرها با يكديگر فرق دارد: رطل حجازى 120 درهم، رطل مصرى 144 درهم، بغدادى 130، دمشقى 600، حموى 660، حلبى 720، حمصى 794، ليتى 200، جروى 312، حرانى 720، عجلونى و رومى 1200، غزاوى 720، قدسى و خليلى و نابلسى 800، كركى 900 درهم است.
در محلهها نيز رطلهاى گوناگون هست و رطلهايى كه در بازارها متداول است بدين قرار است: شهر «قوص» رطلهاى مختلف دارد: رطل گوشت و نان و سبزىها 315 درهم و باقى نيازمنديها رطل ليتى يعنى 200 درهم است. در شهر اسيوط (سيوط) نان و گوشت 1600 و باقى نيازمنديها ليتى (200 درهم) است. در شهر منفلوط گوشت و نان به رطل ليتى و باقى مصرى (144) است. در شهر منية ابى الخصيب[1]رطل مصرى (144 درهم) در شهر اخميم نان و گوشت هزار درهم است كه «من» خوانند و باقى ليتى (200 درهم) است. در قريه دروت سربام[2]رطل مصرى است، در شهر «محله»
[1]- در متن« منية بن خصيب» آمده و درست آن است كه در متن آوردهايم، ياقوت گويد: منية ابى خصيب شهرى بزرگ و زيبا و پر جمعيت است بر كناره نيل در صعيد پايين( معجم البلدان چاپ ليدن، ج 4، ص 675).
[2]- قريهاى در صعيد مصر داراى باغهاى بسيار و نخلستان( معجم البلدان).
دو برابر و يك سوم رطل مصرى است. رطل شهر مرزى اسكندريه به اندازه دو رطل و دو اوقيه يعنى 312 درهم است، رطل شهر مرزى دمياط دو رطل و يك ربع و نيم اوقيه مصرى، بلبيس يك رطل و يك ربع مصرى مساوى 180 درهم، منية سمنود دو رطل و يك ششم رطل مصرى، شهر فيوم 150 درهم است. و من نشنيدهام كه رطل دو شهر يا دو قريه برابر باشد جز بهندرت. و اوقيه به نسبت رطل خود يك دوازدهم آن است.
مثقال
مثقال به اتفاق علما يك درهم و دو دانگ و نيم است و دانگ 24 قيراط و قيراط 7/ 4 3 حبه و حبه 7/ 5 85 دانه به وزن 200 دانه خردل برى متوسط است. برخى از علما گفتهاند مثقال مكه در روزگار رسول اكرم معادل 72 حبه از دانههاى جو پر و متوسط بود.
درهم 6 دانگ و معادل 60 حبه است، و برخى گفتهاند 5/ 2 50 دانه جو معمولى است و وزن هر حبه درهم برابر 70 دانه خردل برى متوسط است، و دينار مانند درهم و 7/ 3 آن، و درهم از دينار به نصف و خمس است.
اين مقادير تقريبى و بنا به گفته امامان است و اگر درهم اسلامى مغاير اندازههاى مذكور باشد و قدرش محقق باشد در شناختن اندازه مثقال معتبر است وگرنه ضابط همان مقادير مذكور برپايه دانه جو است.
اما وزن مثقال هميشه متغير بوده است. از عمر بن خطاب (رض) نقل شده كه چون اختلاف درهم را ديد كه از آن جمله درهم بغلى كه 8 دانگ و طبرى 4 دانگ و برخى 3 دانگ و يمنى يك دانگ بود، گفت: آنچه را در دادوستد مردم اغلبيت دارد با توجه به حد بالا و پايين در نظر بگيريد. از اين- رو از مجموع درهم بغلى و طبرى كه 12 دانگ بود نصف آن يعنى 6 دانگ را گرفت و درهم اسلامى را 6 دانگ قرار داد و هرگاه 7/ 3 آن را بدان بيفزايند «مثقال» گردد. و اگر از مثقال 10/ 3 بكاهند درهم مىشود و هر ده درهم معادل هفت مثقال و هر ده مثقال 14 درهم و 7/ 2 است، و خدا داناتر است.
ضرب درهم
سعيد بن مسيب گفته است كه عبد الملك بن مروان نخستين كسى بود كه درهم منقوش ساخت. در آن روزگار دينار رومى و درهم خسروى (ساسانى) و اندكى حميرى معمول بود. عبد الملك به حجاج (بن يوسف) فرمان داد كه در عراق درهم سكه زند و وى به سال 74 ه. ق. و به گفته بعضى در 75 بدين كار پرداخت و نيز در سال 76 در نواحى ديگر نيز به سكه زدن فرمان داد و روى سكه «اللّه احد، اللّه الصمد» نقش كرد.
يحيى بن نعمان غفارى گويد: نخستين كسى كه در اسلام سكه زد مصعب بن زبير بود كه به فرمان عبد اللّه بن زبير در سال هفتاد هجرى برپايه سكههاى خسروان ايران سكه زد و در يك سوى آن «بركة» و در سوى ديگر «اللّه» نوشت.
ذكر اين سخن در اينجا به مناسبت گفتگو از درهم بود، و بر محتسب واجب است كه درباره اوزان و مقادير كاهلى نورزد.
باب دهم در شناختن ترازو و پيمانه و ذراع
ترازوى درست آن است كه دو طرف آن برابر و كفههايش معتدل و سوراخ آويزه آن در ميانه شاهين، و سوراخ تيز و مسمار فولادين باشد تا آنكه تند حركت كند، و در غير اين صورت مىايستد و به خريدار زيان مىرساند.
بايد كه محتسب ترازوداران را وادار كند تا ترازو را پاك كنند و همه وقت انواع روغنها و چرك را از آن بزدايند، زيرا چه بسا در بينى ترازو چيزى مىماند و خريدار را زيان مىزند، و نيز بايد فروشنده پيش از وزن ترازو را آرام كند آنگاه كالا را به دست خود و اندكاندك در ترازو گذارد و با انگشت شست خود فشار ندهد تا مرتكب كمفروشى نشود.
و بايد كه ترازوى فروشنده آويزان باشد، و محتسب اجازه ندهد كه فروشندگان با ترازوى رطلى در دست وزن كنند.
از جمله تقلبهاى نهانى در وزن طلا اين است كه فروشنده ترازو را به دست خود بالا و روبروى صورت خود نگاه دارد و در كفه حامل طلا بدمد