باب نهم در بيان اندازه قنطار و رطل و مثقال و درهم
چون قنطار و رطل و مثقال و درهم پايه دادوستد و سبب اعتبار كالاهاست بايد كه محتسب آنها را بشناسد و بررسى كند تا دادوستد به طريق شرعى باشد.
هر سرزمينى را رطل خاصى است كه نسبت به رطل نواحى ديگر كمتر يا بيشتر است و من در اينجا به بيان قسمتى از آنها كه محتسب ناگزير از فراگرفتن آنهاست با ذكر تفاوت آنها مىپردازم.
اما قنطار كه در قرآن مجيد آمده است[1]به گفته معاذ بن جبل 1200
[1]- در دو آيه از قرآن لفظ قنطار( به صورت مفرد) آمده است، نخستين اين است:\i« وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً»\E( سوره 3 آيه 75) و دوم اين آيه است:
\i« وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً»\E( سوره 4 آيه 20) و در يك مورد هم به صورت جمع( قناطير) آمده:\i« زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ»\E( سوره 3- آيه 41).
اوقيه است و اين قول ابن عمر است و ابى بن كعب آن را از پيغمبر گرامى روايت كرده است. و ضحاك آن را 1200 مثقال گفته و روايت حسن (ع) از پيغمبر (ص) نيز چنين است، و ابو نصره گويد: قنطار به اندازه پوست گاوى پر از زر و سيم است. و انس بن مالك به نقل از رسول اكرم گويد: هزار دينار است، و از ابن عباس و ضحاك روايت شده كه 12000 درهم يا هزار دينار ديه مسلمان است، و به گفته ابو صالح صد رطل است كه متعارف در ميان مردم نيز همين است.
و رطل 12 اوقيه و اوقيه 12 درهم است و در اين وزن خلافى نيست، اما رطل بيشتر سرزمينها و شهرها با يكديگر فرق دارد: رطل حجازى 120 درهم، رطل مصرى 144 درهم، بغدادى 130، دمشقى 600، حموى 660، حلبى 720، حمصى 794، ليتى 200، جروى 312، حرانى 720، عجلونى و رومى 1200، غزاوى 720، قدسى و خليلى و نابلسى 800، كركى 900 درهم است.
در محلهها نيز رطلهاى گوناگون هست و رطلهايى كه در بازارها متداول است بدين قرار است: شهر «قوص» رطلهاى مختلف دارد: رطل گوشت و نان و سبزىها 315 درهم و باقى نيازمنديها رطل ليتى يعنى 200 درهم است. در شهر اسيوط (سيوط) نان و گوشت 1600 و باقى نيازمنديها ليتى (200 درهم) است. در شهر منفلوط گوشت و نان به رطل ليتى و باقى مصرى (144) است. در شهر منية ابى الخصيب[1]رطل مصرى (144 درهم) در شهر اخميم نان و گوشت هزار درهم است كه «من» خوانند و باقى ليتى (200 درهم) است. در قريه دروت سربام[2]رطل مصرى است، در شهر «محله»
[1]- در متن« منية بن خصيب» آمده و درست آن است كه در متن آوردهايم، ياقوت گويد: منية ابى خصيب شهرى بزرگ و زيبا و پر جمعيت است بر كناره نيل در صعيد پايين( معجم البلدان چاپ ليدن، ج 4، ص 675).
[2]- قريهاى در صعيد مصر داراى باغهاى بسيار و نخلستان( معجم البلدان).
دو برابر و يك سوم رطل مصرى است. رطل شهر مرزى اسكندريه به اندازه دو رطل و دو اوقيه يعنى 312 درهم است، رطل شهر مرزى دمياط دو رطل و يك ربع و نيم اوقيه مصرى، بلبيس يك رطل و يك ربع مصرى مساوى 180 درهم، منية سمنود دو رطل و يك ششم رطل مصرى، شهر فيوم 150 درهم است. و من نشنيدهام كه رطل دو شهر يا دو قريه برابر باشد جز بهندرت. و اوقيه به نسبت رطل خود يك دوازدهم آن است.
مثقال
مثقال به اتفاق علما يك درهم و دو دانگ و نيم است و دانگ 24 قيراط و قيراط 7/ 4 3 حبه و حبه 7/ 5 85 دانه به وزن 200 دانه خردل برى متوسط است. برخى از علما گفتهاند مثقال مكه در روزگار رسول اكرم معادل 72 حبه از دانههاى جو پر و متوسط بود.
درهم 6 دانگ و معادل 60 حبه است، و برخى گفتهاند 5/ 2 50 دانه جو معمولى است و وزن هر حبه درهم برابر 70 دانه خردل برى متوسط است، و دينار مانند درهم و 7/ 3 آن، و درهم از دينار به نصف و خمس است.
اين مقادير تقريبى و بنا به گفته امامان است و اگر درهم اسلامى مغاير اندازههاى مذكور باشد و قدرش محقق باشد در شناختن اندازه مثقال معتبر است وگرنه ضابط همان مقادير مذكور برپايه دانه جو است.
اما وزن مثقال هميشه متغير بوده است. از عمر بن خطاب (رض) نقل شده كه چون اختلاف درهم را ديد كه از آن جمله درهم بغلى كه 8 دانگ و طبرى 4 دانگ و برخى 3 دانگ و يمنى يك دانگ بود، گفت: آنچه را در دادوستد مردم اغلبيت دارد با توجه به حد بالا و پايين در نظر بگيريد. از اين- رو از مجموع درهم بغلى و طبرى كه 12 دانگ بود نصف آن يعنى 6 دانگ را گرفت و درهم اسلامى را 6 دانگ قرار داد و هرگاه 7/ 3 آن را بدان بيفزايند «مثقال» گردد. و اگر از مثقال 10/ 3 بكاهند درهم مىشود و هر ده درهم معادل هفت مثقال و هر ده مثقال 14 درهم و 7/ 2 است، و خدا داناتر است.
ضرب درهم
سعيد بن مسيب گفته است كه عبد الملك بن مروان نخستين كسى بود كه درهم منقوش ساخت. در آن روزگار دينار رومى و درهم خسروى (ساسانى) و اندكى حميرى معمول بود. عبد الملك به حجاج (بن يوسف) فرمان داد كه در عراق درهم سكه زند و وى به سال 74 ه. ق. و به گفته بعضى در 75 بدين كار پرداخت و نيز در سال 76 در نواحى ديگر نيز به سكه زدن فرمان داد و روى سكه «اللّه احد، اللّه الصمد» نقش كرد.
يحيى بن نعمان غفارى گويد: نخستين كسى كه در اسلام سكه زد مصعب بن زبير بود كه به فرمان عبد اللّه بن زبير در سال هفتاد هجرى برپايه سكههاى خسروان ايران سكه زد و در يك سوى آن «بركة» و در سوى ديگر «اللّه» نوشت.
ذكر اين سخن در اينجا به مناسبت گفتگو از درهم بود، و بر محتسب واجب است كه درباره اوزان و مقادير كاهلى نورزد.
باب دهم در شناختن ترازو و پيمانه و ذراع
ترازوى درست آن است كه دو طرف آن برابر و كفههايش معتدل و سوراخ آويزه آن در ميانه شاهين، و سوراخ تيز و مسمار فولادين باشد تا آنكه تند حركت كند، و در غير اين صورت مىايستد و به خريدار زيان مىرساند.
بايد كه محتسب ترازوداران را وادار كند تا ترازو را پاك كنند و همه وقت انواع روغنها و چرك را از آن بزدايند، زيرا چه بسا در بينى ترازو چيزى مىماند و خريدار را زيان مىزند، و نيز بايد فروشنده پيش از وزن ترازو را آرام كند آنگاه كالا را به دست خود و اندكاندك در ترازو گذارد و با انگشت شست خود فشار ندهد تا مرتكب كمفروشى نشود.
و بايد كه ترازوى فروشنده آويزان باشد، و محتسب اجازه ندهد كه فروشندگان با ترازوى رطلى در دست وزن كنند.
از جمله تقلبهاى نهانى در وزن طلا اين است كه فروشنده ترازو را به دست خود بالا و روبروى صورت خود نگاه دارد و در كفه حامل طلا بدمد
تا كفه به پايين متمايل شود و خريدار متوجه نباشد، زيرا وى به ترازو مىنگرد نه به دهان فروشنده.
فروشندگان تقلبى ديگر نيز مىكنند كه سبب كمفروشى است، چنانكه مومى زير يكى از كفهها مىچسبانند يا حلقه بالاتر ترازو را با موى نازكى كه براى خريدار نامرئى است مىبندند و بدينسان از كالا كم مىكنند، و نيز برخى از فروشندگان آويزهاى دارند به نام «مودى»[1]، يعنى عمود ترازو فولادى و زبانه آن از نرم آهن است، زبانه را به سوى كفهاى كه محتوى كالا خواهد بود كج مىكنند و بدينسان كم مىفروشند.
و بدان اى محتسب كه ترا به امر پيمانه و وزن گماردهاند و اين كارى است كه مردم روزگاران گذشته را نابود ساخته است. بايد كه به دست خود بدين كار بپردازى و ترازو و پيمانه را بررسى كنى و بر خطاكاران نبخشى زيرا بخشودن از خطا بازنمىدارد و همه اين فروشندگان از عامه مردماند، پس هركه نفس خود را تزكيه نكند و همتش جز فرج و بطن نباشد مجازات و تعزير است كه او را از گناه بازمىدارد و خطاكار را بر جاى خود مىنشاند.
قپان قبطى
بايد كه محتسب هر زمان قپان قبطى را بيازمايد چه در نتيجه استعمال بسيار در وزن كردن هيزم و كالاهاى سنگين خراب مىشود. بايد عيارهايى از سنگريزهها در كيسههايى از ليف هندى يا پارچه زبر كتانى نزد خود و در جايى دور از رطوبت و غبار نگاه دارد و براى آزمايش و بررسى قپانها مردى ديندار و امين كه شايبه ريا در كارش نباشد و پرواى نفع دوستان را نكند بگمارد.
و نيز بر محتسب است كه كسى را اجازه توزين با قپان ندهد مگر آنكه امانت و عدالت و وقوف او به وسيله عادلانى كه برگزيدگان مجلس او
[1]- مودى شايد اسم فاعل باشد از« اودى» يعنى هلاك و نابود ساخت.
هستند ثابت شود، زيرا توزين هنرى بزرگ است و معمولا فروشنده و خريدار در مورد درستى و نادرستى، گفتار او را حجت مىدانند.
وزنههاى ترازو
وزنهها بايد آهنى باشد و محتسب آنها را بيازمايد و خود مهرى بر آنها بنگارد، و نبايد كه از سنگ بسازند، زيرا چون به هم برخورند از وزنشان كاسته شود. اما اگر آهن در دسترس نباشد وزنههاى سنگى را بايد در پوست كند و پس از آزمايش بر آنها مهر زند و هر زمان آنها را بازبيند تا از چوب و سر شلغم همانند آنها را درست نكنند. و نيز در يك دكان دو نوع وزنه يا سنگ (صنج)[1]بىآنكه بدان نيازمند باشند، نگاه ندارند، زيرا فروشنده را در آن بيم تهمت است و همچنين وزنههاى غير معمول از قبيل يك سوم رطل و يك سوم اوقيه و يك سوم درهم را به كار نبرد، زيرا چه بسا به هنگام وزن بخصوص در ازدحام خريداران با «نصف» اشتباه مىشود، و خدا داناتر است.
نظارت محتسب بر وزنهها
بر محتسب است كه مثقالها و سنگها و رطلها و حبهها را بى آگاهى صاحبانشان بررسى و آزمايش كند، زيرا برخى از صرافان حبه گندم را در آب مىخيسانند. سپس سر سوزنهاى فولادى را در آن فرو مىبرند آنگاه مىخشكانند تا به حالت نخستين در مىآيد و اثرى در آن نمىماند.
و نيز فرمان دهد كه رنگ وزنه نقره (صنج) را مغاير رنگ وزنه مثقال برگزينند، زيرا چه بسا سنگ نصف درهم را عوض رباعى (چهارگانه) به كار مىبرند، حال آنكه ميان آن دو فرق است و همچنين سنگ يا هشتم را عوض سنگ دو قيراطى مىگيرند، و خدا داناتر است.
[1]- صاحب اقرب الموارد گويد:« سنج به سين فصيحتر و جمع آن سنجات است و آن وزنهاى است مانند اوقيه و رطل، و معرب سنكه فارسى است.» پيداست كه معرب سنگ است.
پيمانهها
خداى بزرگ فرموده است: «واى به حال كمفروشانى كه چون از مردم پيمانه گيرند پر مىگيرند و چون براى آنان پيمانه يا وزن كنند مىكاهند.
آيا آنان گمان ندارند كه در روز بزرگى برانگيخته خواهند شد، چنان روزى كه مردم در پيشگاه خداى جهانيان مىايستند؟»[1]
و رسول خدا (ص) فرمود: «پيمانه پيمانه مدينه و وزن وزن مكه است»[2]
پيمانه درست آن است كه گشادگى و فراخى بالا و پايين آن يكسان باشد و دهانه آن محصور نباشد و قسمتى اندرون و قسمتى بيرون نباشد، و بهتر آن است كه آن را با ميخهايى استوار كنند كه به سبب پايين و بالا رفتن كم و زياد نشود.
براى آزمايش پيمانهها بهترين چيز حبوب ريز است كه عادتا اوزان آنها مختلف نمىشود از قبيل خردل، شبدر، بزر قطوناء و كسفره (كزبره، گشنيز؟)[3]و مانند آنها. و هر دكاندار از پيمانههاى درست يك پيمانه، نيمپيمانه، ربع و ثمن مىتواند داشته باشد چه بدانها نيازمند است، اما بايد به مهر محتسب ممهور باشد.
محتسب را شايسته است كه پيمانهها را بازرسى كند، زيرا فروشندگان نخود و باقلا و نيز علافان تكه چوبى را كه توى آن را كندهاند به عنوان پيمانه به كار مىبرند و طول آن در حدود يك وجب و قسمت كنده
[1]- قال اللّه تعالى:\i« وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ. الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ.\E
\i وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ.\E\i أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ. لِيَوْمٍ عَظِيمٍ.\E
\i يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»\E( سوره 83« مطففين» آيه 1- 6).
[2]- قال رسول الله( ص):« المكيال على مكيال المدينة و الوزن على وزن مكة».
[3]- كسفره ظاهرا همان كسبرة است كه لغتى است در كزبرة يعنى گشنيز.
ر ك: تاج العروس ذيل كسبر.