بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 71

شده به اندازه چهار انگشت است و بدين‌سان خريدار به سبب بزرگى و درازى آن بى‌آنكه جوف آن را بداند گول مى‌خورد و اين تدليس آشكارى است. و محتسب بايد توجه كند كه برخى از مردم به ته پيمانه نان و گچ سياه و بعضى به اطراف آن كنجاره‌[1]مى‌چسبانند به طورى كه آشكار و معلوم نيست و نيز در پوست پيمانه عملى مى‌كنند كه به كم‌فروشى مى‌انجامد.

ازاين‌رو محتسب بايد هميشه فروشندگان را مراقبت كند.

اما فروشندگانى كه به پيمانه دادوستد مى‌كنند صالح نيستند بخصوص در روزگار ما كه در گرفتن پيمانه زياد مى‌گيرند (كه در ميان خود آن را غزر و طرح‌[2]خوانند) و به هنگام فروش كم مى‌دهند و آن را «مشفق» (كاسته شده) خوانند، و خداى متعال آنان را نكوهش كرده چنانكه در آغاز سخن ياد كرديم. پس بايد كه محتسب ايشان را از كيفر خدا بترساند و از كم- فروشى در همه موارد مذكور بازدارد و هرگاه كسى خيانت كرد او را در ملأ عام تعزير كند تا ديگران بدان عبرت گيرند.

ذراع و انواع آن‌

ذراعها هفت‌گونه است. كوتاه‌ترين آنها قصبه سپس يوسفيه سپس سواد بعد هاشميه كوچك بعد هاشميه بزرگ كه «زياديه» نيز گويند، بعد عمريه بعد ميراثيه است.

اما ذراع قصبه كه به نام ذراع الدور (دور: خانه‌ها؟) نيز خوانده مى‌شود

[1]- در متن« كسب»( به ضم اول) است يعنى كنجاره و ته‌نشست روغن كنجد و جز آن.

[2]- غزر به فتح اول به معنى فراوانى و كثرت، و طرح به معنى اسقاط عددى است از عدد بيشتر( اقرب الموارد) و نيز به معنى فروختن كالا به زور كه در گلستان سعدى به اين معنى به كار رفته است در آنجا كه فرمايد:« ظالمى را حكايت كنند كه هيزم درويشان خريدى به حيف و توانگران را دادى به طرح ...»( گلستان، چاپ فروغى، 1320، باب اول، ص 43).


صفحه 72

از ذراع سواد يك انگشت و دو سوم كمتر است و نخستين كسى كه آن را وضع كرد ابن ابى ليلى قاضى بود و مردم وادى عموما بدان دادوستد مى‌كنند.

ذراع يوسفى كه قاضيان «دور» در مدينة السلام بدان ذرع مى‌كنند به مقدار دو سوم انگشت كمتر است و واضع آن ابو يوسف قاضى است.

ذراع سواد به مقدار يك انگشت و دو سوم درازتر از هاشميه كوچك و واضع آن «رشيد» است كه آن را با ذراع غلام سياهش كه بالاى سر او بود تعيين كرد و در معامله بَزّ (پارچه كتانى) و نيز در بازرگانى و ابنيه از آن استفاده مى‌شود و مردم نيل مصر بدان ذرع مى‌كنند.

ذراع هاشميه كوچك كه از ذراع سواد درازتر است و به دست ابو موسى اشعرى نهاده شد، از ذراع زياديه به اندازه 3/ 4 كمتر است و در بصره و كوفه بدان دادوستد مى‌كنند. هاشميه بزرگ كه ذراع شاهانه و واضع آن «منصور» است به اندازه پنج انگشت و دو سوم از ذراع سواد درازتر است و آن را زياديه نيز گفته‌اند، زيرا «زياد» بدان سرزمين سواد را ذرع كرد و مردم اهواز بدين ذراع دادوستد مى‌كنند.

ديگر ذراع عمريه كه به نام عمر بن خطاب خوانده شده، زيرا وى بدين ذراع سرزمين سواد را ذرع كرد و به اندازه يك ذراع و مشتى و انگشت شست قائم است. «حكم» گفته است كه عمر درازترين و كوتاه‌ترين ذراع را با ذراع سوم جمع كرد و ثلث آن را با افزودن يك مشت و انگشت شست قائم برگرفت و دو طرف آن را با سرب مهر كرد و به حديفه و عثمان بن حنيف فرستاد تا بدان سرزمين سواد را ذرع كنند و نخستين كسى كه پس از او اين ذراع را به كار برد عمر بن هبيره بود.

ذراع ميراثيه برابر يك ذراع و دو سوم ذراع سواد و دو سوم انگشت است و مأمون آن را وضع كرد و بريد و بندهاى آب و بازار و نهرها و حفره‌ها را بدان ذرع مى‌كنند.

اما ذراع معين شرعى كه امام غزالى رحمة اللّه عليه و ديگران ياد


صفحه 73

كرده‌اند برابر بيست و چهار انگشت و هر انگشت شش جو چنانكه شكم هر جو بر پشت جو ديگر باشد و هر جو شش شعيره از موى استر است.


صفحه 74

باب يازدهم در حسبت بر علّافان و آسيابانان‌

احتكار غله- چنانكه پيش از اين گفتيم- بر علافان حرام است و نبايد گندم بد را به خوب و كهنه را به تازه بياميزند، زيرا اين كار تدليس به مردم است. و آسيابان موظف است كه غله را پيش از آرد كردن غربال كند تا از خاك و گل و غبار پاك شود، و نيز بايد به هنگام آرد كردن اندكى آب بر گندم بپاشند تا سفيدى آرد افزون شود.

و بايد كه محتسب در هر سه ماه يا كمتر از آن آسيابان را به تعويض غربال وادارد، چه ممكن است صوف (پشم؟)[1]آن سست باشد.

همچنين محتسب بايد آرد را بررسى كند، زيرا گاهى آرد نخود يا باقلا براى افزودن سفيدى بدان مى‌آميزند و اين كار خيانت است و هر كه چنين خيانتى ورزد محتسب بايد او را بازدارد و تأديبش كند، و نيز نگذارد كه پس از كندن و تراشيدن سنگ آسياب بلافاصله غله را بدان آرد كنند، زيرا آرد آلوده مى‌شود و به مردم زيان مى‌رسد. و بايد كه غله را پاك كند

[1]- مراد مؤلف ظاهرا سطح مشبك غربال است.


صفحه 75

و بسيار بكوبد تا آرد تميز به بهترين صورتى به دست آيد.

صاحبان ستور را شايسته است كه درباره استفاده از ستور از مخالفت يزدان پاك بترسند و در شب و روز به اندازه احتياج آسايش آنها را تأمين كنند، و ستورى را در آرد كردن بيش از 6 مدّ به كار نگمارند. و محتسب بايد ترازو و رطل (واحد وزن) آسيابان و نيز ترازوى نقره و وزنه‌هاى آن و نيز پيمانه‌ها و بطه‌ها[1]و عيارها را بررسى كند و فرمان دهد كه كيسه‌هاى حمل آرد سالم باشد، چه معمولا وزن آرد در آسياب درست است، اما چون كيسه پاره باشد، آرد در راهها مى‌ريزد و به خريدار زيان مى‌رسد. بطه معادل پنجاه رطل و بنابراين تليس‌[2]برابر سه بطه يعنى 150 رطل است.

محتسب را شايسته است كه سهميه‌اى براى آسيابانان تعيين كند كه هر روز آن را به دكانهاى نانوايى ببرند.

آرد خانگى‌

آسيابان براى خانه‌ها يعنى كسانى كه نان خانگى مى‌خورند نيز گندم آرد مى‌كند، زيرا بيشتر مردم به خوردن نان بازارى مايل نيستند و از سوى ديگر در خانه مراقبت بر پختن نان بيشتر و به دست خود آنان است. از اين‌رو بايد آسيابان گندمهاى مردم را جز به ثقه امين پاكدامن تسليم نكند، زيرا وى به خانه‌ها درمى‌آيد و با فرزندان و كنيزان (زنان؟) ايشان سخن مى‌گويد. و بايد كه گندم را با رعايت امانت به آسياب معين حمل كند و نام صاحب و محل او را بر كدويى‌[3]بنويسد و در گوش ظرف بياويزد تا به مال ديگران مخلوط نشود، و نيز بايد آرد نرم باشد تا براى صاحبش ريع‌

[1]- بطه وزنى است معادل پنجاه رطل. ر ك: چند سطر بعد.

[2]- تليسه ظرفى است كه از خوص( برگ خرما) سازند و گازران به كار برند جمع آن تلاليس است( تاج العروس). امروزه در آذربايجان( تبريز) تليس( به فتح اول) در معنى گونى( مثلا كيسه برنج) به كار مى‌رود.

[3]- متن: يقطينه، كه واحد يقطين است.


صفحه 76

داشته باشد.[1]

«ويبه» مصرى برابر 40 تا 44 رطل است و اگر از آن افزون‌تر باشد به حساب ويبه محاسبه مى‌شود تا اندازه اجرت آن معلوم باشد. و گندم كسى را در قادوس (ظرف گونه‌اى كه به هنگام آرد كردن دانه را در آن ريزند) با مال ديگران نياميزد بلكه باقى‌مانده گندم اولى را بردارد، و همچنين است آرد دور سنگ آسيا كه با جاروبى آن را جارو مى‌زند، تا مال كسى در مال ديگرى بى‌اجازه صاحبش مخلوط و در نتيجه حرام نشود.

[1]- متن: و ان تكون ناعمة الطحن حتى تحصل الزكاة لصاحبها.


صفحه 77

باب دوازدهم در حسبت بر نان‌پزان و نانوايان‌

بايد كه محتسب نان‌پزان و نانوايان را ملزم كند تا سقف تنور را بلند بسازند و دودكش‌هاى فراخ تعبيه كنند و نيز به هنگام تعمير آتشخانه (دهنه تنور) را جارو كنند و ظروف را بشويند و آب پاكيزه به كار برند و تغار خمير را بشويند و تميز كنند و با حصيرى كه داراى دو چوب آويزان بر تغار باشد بپوشانند، و هرگز خميرگير به وسيله پاها و زانوان و آرنج‌هاى خود خمير به عمل نياورد چه اين كار خوار گرفتن طعام است و چه بسا از عرق بغل يا بدنش در خمير مى‌افتد. و نيز به هنگام خمير گرفتن جامه‌اى با آستين‌هاى تنگ پوشد و دهان‌بند داشته باشد، زيرا چه بسا به هنگام عطسه يا سخن گفتن از آب دهان و يا بينى او در خمير مى‌افتد. و بر گريبانش دستارى سفيد ببندد تا از قطرات عرق مانع باشد و نيز موهاى ذراعين‌[1]را بسترد تا در خمير نيفتد، و چون به هنگام روز خمير گيرد كسى را نزد خود بگمارد كه مگس‌پران‌

[1]- ذراع از سر انگشتان تا آرنج است و به فارسى ارش گويند.


صفحه 78

به دست گيرد و مگسها را براند.

محتسب بايد بداند كه نانوايان چيزهايى به آرد مى‌آميزند از قبيل زردچوبه و زعفران و مانند آنها، تا نان گلى رنگ نمايد و برخى نخود و باقلا مى‌آميزند.

محتسب بايد نانوايان را از پختن نان پيش از عمل آمدن خمير باز دارد، زيرا نان فطير در ترازو سنگين و براى معده ثقيل است و همچنين است در صورتى كه نمك نان كم باشد.

شايسته است كه دانه‌هاى خوشبو از قبيل زيره سفيد و سياه‌دانه و كنجد و يانسون‌[1]و مانند آنها بر نان پاشند و نان را پس از آنكه خوب پخته، اما نسوخته باشد، از تنور درآرند.

بهتر است كه محتسب بر هر دكانى روزانه سهميه معينى مقرر كند تا به هنگام كميابى نان امور شهر مختل نشود. و بايد كه در پايان هر روز دكانهاى نانوايى را بازرسى كند و نگذارد كسى از كارگران در روى كيسه‌هاى آرد يا در محل خمير گرفتن بخوابد. و دستور دهد كيسه‌ها را پس از تكان دادن و شستن بر طنابها آويزند.

نان‌پز خانگى‌

محتسب بايد در كار نان‌پزان خانگى نيز مراقبت كند، چه مردم بدين امر سخت نيازمندند. بايد دستور دهد كه دودكش‌ها را اصلاح كنند و سنگهاى تنور را گاه‌گاه جارو زنند تا از سوخته گياه و چوب و خاكستر پاك باشد و چيزى به نان نچسبد و شاگردى را مأمور كند كه نانهاى مردم را بشناسد و طبق‌هاى خمير را به هم مخلوط نكند، و نيز سمك‌[2]را دورتر از نان بگذارد تا از روغن به روى نان نچكد، و از خمير زياده بر آنچه (به عنوان حق نان‌پزى) براى او تعيين شده بر نگيرد. و خدا داناتر است.

[1]- يانسون به سكون نون گياه خوشبويى است( المنجد) و مراد در اينجا دانه آن است

[2]- معنى سمك معلوم نشد، ظاهرا مراد چراغ روغنى است كه از آن براى روشنايى استفاده مى‌كردند.