بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 276

حكيم ممتنع است.

و سخن اهل صناعت از تقدير قسم آخر ممتنع خالى است، چه متقدّمان بر ايراد دوائر كه مهندس را بر اقامت برهان بر تقدير محاذى وضع آن كافى باشد قناعت كرده‌اند و متأخّران وجهى كه تعرّض بيان هيأت اجسام كرده‌اند از عهده تخليص آن، چنان كه رأى منير را معلوم باشد، بيرون نيامده‌اند، تا آنكه احوال عروض، خصوصا عرض زهره و عطارد همين حكم دارد. خللها كه بر تقرير ابن الهيثم و آنچه در اختصاص بطليموس مذكور است هم پوشيده نباشد.

و اگر رأى همايون را به افادت بيان نكت تفصيل فرمايد، از آن (معدن) وفور لطف عجب نباشد. زحمت از حدّ گذشت، هم مكارم اخلاق عاليه عذر خواه تواند بود. و الدّعاء كما مضى.


صفحه 277

(18)جواب رسالة قاضى البحرين‌

وصلت القصيدة الغرّاء و الفريدة الزّهراء الّتي أنشأها السّيّد الكبير، علّامة عصره، و أفضل دهره، قاضى قضاة الآفاق، قدوة علماء الأقطار، عماد الملّة و الدّين، ركن الإسلام و المسلمين، أكمل الأكابر فى الأرضين- أدام اللّه إفضاله و حصّل آماله، و قرن بالسّعادات أوقاته، و أنجح فى الدّارين طلباته- إلى داعيه الّذي لم يكن لها نقص إلّا من جهة تخصيصها باسمه، و لا لها عيب إلّا بسبب التّخلّص فيها إلى مدحه، محمّد بن محمّد الطوسىّ.

فعظّم مورده و قبّله، و أعزّ مورده و بجّله، و لم يدر بما يقابله غير الشّكر و الثّناء، و لم يهتد إلى أن يجازيه بما سوى المدح و الدّعاء، و اللّه- تعالى- يديم أيّامه و يثبت دولته، و ينجح أغراضه و يخلّد بركته.

و داعيه يبلغ الخدمة و الدّعاء إلى كريم جنابه، و يشتاق إلى خدمته، و إن لم يسبق له سابقة الوصول إلى حضرته، و الاستسعاد بمشاهدة شريف طلعته، و هو مترصّد لسوانح إشاراته، مترقّب لنوافذ أوامره ليقوم بما يرسم و يتمّم ما يأمر، بتوفيق اللّه و عونه، و يرجو أن لا ينقطع عنه سعادة أخباره، و تشرّفه أحيانا بلطائف مخاطباته، ليقوى بذلك قلبه و يتمّ بمكانه فرحه.

و الحمد للّه ربّ العالمين، و صلاته على نبيّه محمّد و آله و السلام.

اجوبه المسايل النصيريه النص 278 < 19 > رساله خواجه نصير الدين طوسى به خواجه رجاء بزلق


صفحه 278

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

(19)رساله خواجه نصير الدّين طوسى به خواجه رجاء بزلق‌

كتابتى كه محقق نصير الملّة و الدّين- قدّس سرّه- به خواجه رجاء بزلق نوشته‌بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌به قلم مبارك رفته بود كه چند سطرى متضمّن وعظ مى‌بايد نوشت. الأمر أعجل من هذا. صحبت غنيمت مى‌بايد شمرد، و أنس از غير حق كه قلم فنا بر آن كشيده‌اند قطع مى‌بايد كرد. «


صفحه 279

(20)أجوبة مسائل شمس الدين محمد كيشى‌

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌پرتو خورشيد ضمير منير مخدوم وليّ الإنعام، صاحب الآيات العظام، زبدة ممخضة الشّهور و الأعوام، خلاصة علماء الأنام، قبلة المحصّلين و قدوة الواصلين، رئيس المحققين، نصير الملّة و الدّين، حجّة الإسلام و المسلمين، كه سبب اهتداء سالكان طريقت و نوربخش ديده واصلان حقيقت است، چندان كه مقتضاى راى ظلمت زداى او باشد، به واسطه دريچه‌هاى حواس بر محبوسان چهار ديوار طبائع فائض باد، و نفس قدسى او كه حائز كمالات نوع انسى است، در انتهاج مدارج حكمت و ابتهاج به طوالع حدس مغبوط جميع مفارقات و مفخر كلّ مقارنات، و هر دمش را از عالم حقائق گشايشى تازه و از تجلّى حقيقة الحقائق بخشايشى بى‌اندازه، بحقّ محمّد و آله.

خادم آرزومند و چاكر نيازمند، دعائى كه كودك مسترشد مريد مرشد را موظّف دارد تبليغ مى‌كند، و اشتياقى كه طبيعت ناقصان را به جمال كمال است عرضه مى‌دارد و هر چه زودتر از اين مراد به حصول موصول باد، تحيّتى از شائبه تكلّف معرّى و از سمت تعسّف مبرّى إصغا فرمايند. مطلوب يقين است كه مشاهده عالم ازلى‌


صفحه 280

است، و عورت طريق و صعوبت تحقّقش چنان است كه مخدوم- قرن اللّه ظلّه بالوصول- مشاهد آن است و حكايت جواذب قواى جسمانى به خلاف صوب عقلى بعينه آن است كه شاعر فرمايد:

هوى ناقتى خلفى و قدّامى الهوى‌

و إنّى و إيّاها لمختلفان‌

و همنشيان ظاهر جمله مدد اعداءند، إلّا من عصمه اللّه، و قليل ما هم، پس اگر طالبى از رفيقى نشانى يابد نزاع و تحنّن او به ادراك ملاقات ميمون و مواصلت همايون حاجت به شرح نباشد. به حكم آن كه مراد طلبه يقين از حضرت كاملان برهان مبين ايشان است بر تبيين مطالبى كه بر ذهن طالبان هائل نمايد و حلّ شكوكى كه بر پاى فكر ايشان مشكل بود، سه مسأله إلقاء مى‌افتد تا ابتداء مواصلت از غايت آن كه استفاده علمى است عاطل نماند.

مسأله نخستين:

شيخ الرّئيس- روّح اللّه رمسه و جزاه عن طلبة الحقائق خيرا- فرق ميان موجبه معدوله و سالبه بسيطه بدان بيان كرده است كه موجبه بر موضوع موجود صادق باشد فحسب چه ايجاب حكم بر محكوم عليه وجود موضوع نخواهد، بر آن وجه كه معلوم است، و سالبه معدوله بر موضوع معدوم صادق باشد با آنكه تفسير موضوع و محمول بدان كرده است كه: «الشّى‌ء


صفحه 281

مسأله دوم:

شيخ رئيس به برهان ثابت كرده است كه صور نوعى بسائط نزد امتزاج باقى‌اند.

پس لازم آيد كه مراد ايشان همچنان كه در حالت انفراد متحصّل الوجود بوده‌اند به صورت نوعى در حالت امتزاج متقوّم الوجود باشند. و بعد از آن كه جسم در خارج متقوّم الوجود گشت هر صورت كه در وى حالّ شود صورت جوهرى نباشد، بلكه عرض بوده چه صورت جوهرى مقوّم وجود محلّ باشد و تقويم وجود متقوّم محال است، پس نفس نباتى يا حيوانى كه عارض جسم مركّب مى‌شود صورتى جوهرى نباشد، بلكه چنان كه هيأت تركيبى و كيفيّت مزاجى دو عرض‌اند در آن جسم آن نيز عرض باشد چه حالّى است كه مقوّم وجود محل نيست.

و شيخ اثبات جوهريّت وى بدان كرده است كه حافظ مزاج مى‌خواهد چون آن علّت مزاج باشد، پس علّت جز آن باشد، پس به وجهى علّت آن مجموع باشد.

بدين قدر اثبات جوهريّت وى لازم نيايد چه هر عرضى كه مستتبع عرض ديگر باشد در محل چون مزاج كه مستتبع بعضى از اعراض است باشد كه بدين دليل جوهر باشد. چه اجسام با اين اعراض كه به واسطه مزاج موجود شده‌اند اين مجموع معلول مزاج باشد، پس مزاج مقوّم محلّ قريب خود باشد، و بدين تقدير جوهر بود و باتّفاق عرض است با آنكه ظاهر است كه مزاج جزء محل نيست چه شرط حلول نفس است، أعنى معدّ محل مر حلول او را. و اگر به محل قريب جسم مركّب مى‌خواهد او متقوّم الوجود است به مجموع صور نوعى بسائط نه به نفس.

پس ظاهر گشت كه قول به بقاء صور نوعى در بسائط ممتزجه با اثبات جوهريّت نفس نباتى يا حيوانى متناقض باشد.

مسأله سوم:

وجود خاص كه حاصل است مر جوهر مفارق را كه بدان وجود موجود است در عين خود همان است كه او بدان معقول است و معقوليّت او مر وجود خود را


صفحه 282

مستفاد از غير او نيست. و از اين دو مقدّمه با آنكه عقل صريح كه اندك تميزى در نظريّات حاصل كرده باشد محقق است شيخ رئيس و ائمّه ديگر مصدّق اين‌اند. پس لازم آيد كه وجود او مستفاد از غير او نباشد. پس امكان وجود چگونه تصوّر توان كرد. و اين شك را به زياده ملاحظه مخصوص فرمايند چه در تعيّنش صفاتى كه مخصوص است به حقيقت خود عند التّجرّد سانح شده است و مانع تجاوز نظر گشته.

و اگر بعض از مسائل كه مشهور و مذكور نيست و نظر صائب و فكر ثاقب مخدومى بدان فائز شده است، خصوصا در تعريف احوال مفارقات خادم طالب را به اهداء آن مشرّف فرمايد، از كمال فضل و تمام افضال مخدومى بديع نباشد. توقّع آن است كه اين تصديع را تحمّل فرمايد و خادم داعى را از جمله مستفيدان شمرد و مجامع خاطر را ملازم حضرت عليا- زاده اللّه علاء- داند. حق تعالى از همه مكاره حارس و در همه مطالب معين باد بمنّه و سعة لطفه وجوده.

جواب هذه المسائل لنصير الملّة و الدّين طاب ثراه‌

تا ذكر مناقب و فضائل ذات شريف و نفس نفيس خداوند، ملك الحكماء و العلماء، سيّد الأكابر و الفضلاء، قدوة المبرّزين و المحصّلين، كاشف أسرار المتقدّمين و المتأخّرين، شمس الملّة، و الدّين، افضل و افخر ايران- أدام اللّه ميامن أيّامه و حصّل جوامع مرامه- به مسامع دعا گوى مخلص او، محمد الطوسىّ، رسيده است، مريد صادق بل محبّ عاشق شده است، و شوق به نيل سعادت خدمت روح‌افزاى و مشاهده طلعت‌گشاى او- أدام اللّه إفضاله- به حدّى بوده كه هيچ و هم به كنه او نرسد و هميشه بر طلب فرصتى مؤدّى به نوعى اتّصال با آن منبع فضل و افضال مواظبت مى‌نموده، تا اكنون به مقتضاى عادت پسنديده خود در سبق خيرات و تقدّم در حسنات افتتاح كتابت فرموده به خطابى كه فاتحه سعادات و فاتح‌


صفحه 283

ابواب كرامات است، از استفاده آن آثار حكم و از استفاضه آن فنون نعم، چندان ابتهاج و مسرّت به دل و جان رسيد كه شرح آن مؤدّى به تطويل باشد.

خداى تعالى آن [منبع‌] خصائل حميده و خلال مرضيّه را پاينده دارد و دست صروف روزگار از آن شخص نامدار و حريم بزرگوار مصروف گرداناد و دعاگوى مخلص را پيش از اجل آسايش دريافت خدمت او بر وفق اراده كرامت كناد، بمنّه و لطفه.

بعد از تبليغ دعا و خدمت و اقامت رسوم محبّت و مخالصت، چون خطاب همايون موشّح به القاء سؤالى چند علمى كه از روى حسن ظنّى كه به دعا گوى مخلص دارد التماس ايراد جواب آن فرموده هر چند خويشتن را قوّتمند آن نمى‌داند كه بضاعت محدود كم مايه خود را در چنان جنابى عرضه كند، أمّا چون از انقياد [امر] چاره نيست اولى اشتغال تواند بود به آنچه اشارت رفته اگر صورت ضمير دعا گوى مخلص در آن مسأله موافق حق باشد اثر همّت عالى تواند بود، و الّا بارى رقم تقصير بر خود نكشيده باشد و در امتثال اشارت عالى توقّف و تأخير را مجال نداده و آن اسئله و اجوبه بر وجه ايجاز اين اين است:

سؤال اوّل:

فرموده است كه شيخ رئيس- رحمه اللّه- فرق ميان موجبه معدوله و سالبة بسيطه به آن كرده است كه موجبه بر موضوع موجود صادق باشد فحسب، و سالبة بسيطه بر موضوع معدوم نير صادق باشد، با آنكه هم شيخ تفسير موضوع و محمول را بدين وجه كرده است كه «الشّى‌ء