جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
نيست فرق مذكور نامعقول باشد.
جواب:
آنچه شيخ در موضوع مذكور گفته است در فرق ميان موجبه معدوله و سالبه بسيطه به اعتبار عموم و خصوص متناولات اين دو قضيّه باشد، و إلّا فرق ميان اين دو قضيّه در عبارت به ايجاب و سلب است، كه كيفيّت ربط اجزاء قضيّهاند و به عدول و تحصيل كه در نفس امر است نيست، يعنى هم به صورت و هم به مادّه بيش نيفتد، و سالبه بر موضوع موجود و معدوم افتد، إلّا آن است كه از اين عبارت دو معنى در خاطر آيد: يكى آن كه موجبه بر موجود مقيّد به وجود افتد. و دوم آن كه موجبه بر موضوع مطلق افتد و لازم آيد از ايجاب كه آن موضوع مقيّد به وجود باشد يا اتّصاف به وجود. در اوّل پيش از ثبوت حكم باشد و در دوم بعد از آن.
و بر تقدير اوّل لازم آيد كه موجبه كلّى و سالبه جزئى متناقض نباشند چه اگر گوئيم: هر چه انسان است ضاحك است و بعضى از انسان ضاحك نيست، هر دو قضيّه بر صدق جمع آيند چه حكم در اوّل بر همه انسانهاى موجود باشد و در دوم بر انسانى معدوم. و اين خلل از عدم اتّحاد در موضوع باشد. و امّا بر تقدير دوم خللى لازم نيايد، چه موضوع متّحد باشد، إلّا آنكه ايجاب اقتضاى وجود موضوع كند بر وجهى كه شامل خارجى و ذهنى باشد و سلب نكند. و وجود موضوع غير كون موضوع باشد بالفعل كه هر دو قضيّه، يعنى ايجابى و سلبى، معتبر باشد.
چنان كه هم شيخ گفته است: «إذا
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
ايجاب كند، و آن تقيّد شىء به اين صفت كه: «الّذي
إلا جوهر نبود. امّا حالّ، شايد عرض باشد. و اگر چنانچه گفته است تقوّم به صورت اقتضاء آن كردى كه حالّ در متقوّم به صورت عرض بودى»، صور نوعى همه اعراض بود ندى چه هيولى در عقل اوّل به صورت جسمى متقوّم شده است.
و بعد از آن مجموع را به صورت نوعى، نوعى ديگر آن تقوّم حاصل آمده. و همچنين تقوّم به صورت جسمى مانع تقوّم به صورت نوعى و موجب آنكه صور اعراض باشند نيست. تقوّم نيز به صورت نوعى مانع تقوّم ممتزج به صور نباتى و حيوانى كه نفوساند، و موجب آنكه آن نفوس منوّعات اعراض باشند نباشند.
و برهان بر آنكه آن نفوس جوهراند: آنست كه آن نفوس منّوعات ممتزجاتاند، يعنى ممتزج را نوعى غير از انواع عناصر گردانيدهاند، از انواع نباتات و حيوانات، و آن انواع جواهراند، و جزء جوهر جوهر بود. پس آن صورت كه ممتزج مركّب از آن و از عناصر ممتزجه باشند جوهر باشد و تقوّم آن صور ممتزجه را به آن معنى كرده است كه آن ممتزج را بدن نباتى خاص يا حيوانى گردانيده است، چه ممتزج پيش از حلول آن صورت يا تخمى يا نطفهاى بود و بعد از زوال آن صورت از وى چوبى يا جيفهاى باشد. أمّا در حال حلول آن صورت در وى بدن درختى يا حيوانى باشد. و چنين صور را صور كمالى خوانند. و به اين سبب در حدّى كه نفس را گويند، چنين گويند كه نفس كمال اوّل است اجسام را، و به كمال ثانى افعال خوانند كه از دو نفس صادر شود، چون تغذيه و تنميه و توليد مثل و حركت ارادى و احساس و غير آن.
پس در اين موضع آنكه ممتزج را بدن نباتى يا حيوانى گرداند به اعتبارى صورت خوانند، چه تقوّم ممتزج كه به آن تقوّم آن بدن شده است او است و به اعتبارى كمال خوانند چه آنچه در عناصر به قوّه بوده به اين به فعل آمده و به اعتبارى نفس خوانند چه مبدأ افاعيل نفسانى هم او است.
آنچه گفته است كه: «شيخ
گفتهاند كه: نفس نفس مزاج است. شيخ بر ايشان رد كرده است كه نفس حافظ مزاج است، و مبقى شىء نفس شىء نتواند بود. و از مزاج، كه شرح وجود نفس است، اثبات وجود مشروط متعذّر باشد، چه شرح شايد كه عامتر از وجود مشروط باشد، فكيف اثبات جوهريّت مشروط. و اگر به وجهى كه نفس مبقى و حافظ مزاج است مزاج را معلول نفس نهند از اثبات بر وجود معلول اثبات وجود علّت نفس نتوان كرد اثبات جوهريّت علّت به هيچ وجه ممكن نباشد. پس معلوم شد كه قول به بقاء صور نوعى در ممتزج با قول به جوهريّت نفس، متناقض نيست.
[سؤال سوم]
و در سؤال سوم گفته است: وجود خاص جوهر مفارق اين است كه او بدان معقول است و معقوليّت او خود را مستفاد از غير نيست، پس وجود او مستفاد از غير نباشد.
جواب:
وجود مطلق ميان موجودات مشترك و معقوليّت مطلق مشترك نيست. پس وجود معقوليّت نباشد. و نيز مفهوم از وجود غير مفهوم از معقوليّت است چه اوّل اضافى نيست و دوم اضافى است از بهر آنكه معقوليّت به قياس با عاقلى تصوّر توان كرد.
و چون وجود و معقوليّت را مقيّد گردانيم و گوئيم وجود خاص جوهر مفارق و معقوليّت او جوهر مفارق خود را اين تخصيص افاده ايجاد اين دوام نكند. پس شايد كه هر يكى را علّتى ديگر بود و علّت وجود خاصّ او موجد او است، و علّت معقوليّت او خود را قيام او به انفراد و براءت او از ماديّات.
و آنچه گفتهاند كه «وجود
است، محتاج نيست به غير او چه قيام او به ذات و براءت از مادّت او را از غير مستفاد نيست. و اين همچنان است كه موجود ممكن به غير موجود است و به خود ممكن و در ذات نيست.
و همچنين گويند: عاقل و معقول و عقل يكى است، يعنى به ذات يكى است و به اعتبار سه. و امثال اين در سخن حكماء بسيار باشد چون قواعد معيّن گردد تفصّى از آن آسان باشد.
اين است آنچه بر اين سؤالها به خاطر آمده است، إن شاء اللّه تعالى پسنديده باشد. و اگر بعضى به معاودت نظر محتاج باشد، توقّع است كه فرمايند.
و امّا «استطلاب
نمايه
1-آيات
الّا ان حزب اللّه هم المفلحون، 175
إن الإنسان خلق هلوعا، 21
إنّهم فتية آمنوا بربّهم و زدناهم هدى، 195
إنّى القى إلىّ كتاب كريم، 35
أحلّ اللّه البيع و حرّم الرّبوا، 14
أ لم يأن للّذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكر اللّه و ما
نزل من الحقّ، 276
فبأىّ حديث بعده يؤمنون، 276
قل اللّه ثمّ ذرهم فى خوضهم يلعبون، 276
لا يعزب عن علمه مثقال ذرّة، 85
ليس على الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات جناح فيما
طعموا إذا ما اتّقوا و عملوا الصّالحات ثمّ اتّقوا و
آمنوا و اللّه يحبّ المحسنين، 195
ليس كمثله شىء و هو السّميع البصير، 211
ما يفتح اللّه للنّاس من رحمة فلا ممسك لها و ما
يمسك فلا مرسل له من بعده و هو العزيز
الحكيم، 254
نار اللّه الموقدة الّتي تطّلع على الأفئدة، 236
و اتّقوا اللّه و يعلّمكم اللّه، 195
و إنى لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ
اهتدى، 195
و أن ليس للإنسان إلّا ما سعى، 16
و توكّل على الحىّ الّذي لا يموت، 236
و قالوا لو كنّا نسمع أو نعقل ما كنّا من أصحاب
السّعير، 96
و لا يحيطون بشيء من علمه إلّا بما شاء، 249
و من يؤمن بالله يهد قلبه، 195
يا ليتنى كنت ترابا، 22
2-روايات
الأرواح جنود مجندة، فما تعارف منها ائتلف و ما
تناكر منها اختلف، 11
إنه يأخذ عن جبرييل، 253
عش ما شئت فإنك ميّت و أحبب من شئت فانك
مفارقه و اعمل ما شئت فإنك مجزىّ به، 276
كنت سمعه و بصره، 193
لا جبر و لا تفويض و لكن أمر بين أمرين، 105
ليت ربّ محمّد، 19
ما أحبّ أن يكون لى ذهب أو فضّة بقدر جبل أحد،
و انفقها فى سبيل اللّه ...، 22
و اجعلنى نورا، 268
و لا تأمن من مكر اللّه، 276
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
3-اشعار
البحر إن لم نره/ فقد سمعنا خبره، 267
إمام النّاس ها قد طال شوقى/ إلى بدر تعاظم عن
محاق، 268
أتانى كتاب فى البلاغة منته/ إلى غاية ليست
تقارب بالوصف ...، 71
أرى الشّوق يزداد يوما فيوما/ إذا ما المنازل تزداد
قربا، 272
بنفسى أفدى كتبا كريما/ أتى من بقيّة قوم كرام، 14
تحدّثت الرّكاب تسير أروى/ إلى بلد حططت به
خيامى/ فكدت أطير من شوق إليها/ بخافقة
كخافقة الحمامى، 34
رستگارى پيشه كن كاندر مقام رستخيز/ نيستند از
خشم حق جز رستگاران رستگار، 276
سألتها و مرادى من إجابتها/ ان أسمع الصوت لا
أن أسمع الكلمات، 269
ليس على اللّه بمستنكر/ أن يجمع العالم فى
واحد، 265
ما زال سمعى يعى من طيب ذكرك ما/ يزرى
على الرّوض غبّ العارض الهتن/ حتى حللت
حمى قلبى و لا عجب/ فرب ساع إلى قلب من
الاذن، 34
مقابر أهل الفقر ما بين أهلها/ عليها تراب الذّل دون
المقابر، 12
هر چند ز روزگار بيداديهاست/ يادت كه مرا از تو
چه آزاديهاست/ بىزحمت اميد و غم وصل و
فراغ/ اين بس كه ز ديدار توام شاديهاست، 271
هوى ناقتى خلفى و قدّامى الهوى/ و إنّى و إياها
لمختلفان، 276
ينمى الصغير على ذكراه معتقدا/ فى نفسه أنّه
العنقاء فى الجبل، 11
4-كسان
ابراهيم 252
ابن سعادة أبو جعفر، احمد بن على بن سعيد، 73، 74
ابن سينا، الشيخ الرئيس، أبو على، حسين بن
عبد اللّه، 10، 27، 157، 160، 161، 162،
163،
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
حنين، 167، 168
خسروشاهى شمس الدّين، ابو محمّد، عبد الحميد
بن عيسى، 263
ذيمقراطيس، 59، 60
رازى، امام، فخر الدّين، ابو عبد اللّه، محمّد بن
عمر بن الحسين بن الحسن بن على، 12، 15،
54،